۲۴ ساعت

آرشیو 'خاطراتی از فرهیختگان'

17 سپتامبر
۴دیدگاه

که تا گم کردهِ خود را بیابد عقل انسانی 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

که تا گم کرده ِخود را بیابد عقل انسانی 

***********************************************
خاطره ای از خاطرات رفیع اصیل یوسفی.
.
در جایی از قول،، ابن خلدون،، خوانده بودم  و بخاطر سپرده بودم که نوشته بود ؛ «( مشکل تاریخی بشر، مشکل دورانی میان شهر، قریه و روستاست.)»
اما وقتی که خودم را در چنبره مهاجرت  یافتم آنهم بوسعت بزرگ شهری چون،تهران، دریافتم که مهاجران افغانستانی ساکن ایران از هر شهر، دهات، و روستای دورافتاده افغانستان چه با یک حس غرور مشترک  وغم وغصه غریبی و غربت – با هم انس می گیرند، آشنا می شوند و رفاقت ها و صمیمیت ها شکل می‌گیرد.
در قلب تهران تیاترشهر ـ پارک دانشجو حوالی چهارراه  ولیعصر دوستی داشتم که از بلخ بامی بود و دکه کوچکی داشت که کتاب می فروخت.
او خودرا از اعضای کانون مهاجر معرفی و دستی توانمند در انتشار کتاب ارزشمند ،، افغانستان در مسیر تاریخ،، اثر مرحوم  میر غلام محمد غبار در ایران داشت.
او توانسته بود یک نسخه کتاب غبار را  که چپی های حزب دموکرات خلق در کابل برای نخستین بار منتشر نموده بودندبا خود بطور غیر رسمی وارد ایران نماید و با یک چاپخانه قرارداد ببندد و آنرا به شکل افست بدست نشر بسپارد.
یادم هست که بعضی روز ها بساط کوچکم را کنار دکه او می گذاشتم وبا همدیگر به بحث، گفتگو و مفاهمه ویا مجادله سیاسی، مهاجرتی و میهنی می پرداختیم.
آن دوستم ذهن نقادی به تاریخ و خواندن  تاریخ داشت واز جمله معتقد بود که مرحوم غبار [تاریخ را در مسیرافغانستان]نوشته است واین رویکرد او برایم عجیب  می نمود و عجیب‌تر آنکه معضل افغانستان را نظامی وسیاسی نمی دانست بلکه آن را نتیجه مشکلات ونگرانی ها ی،، فرهنگی،، و فکری فرزندان این سرزمین می دانست.
با او باری تا شهر،، قم،، بعد از زیارت بدفتر  و دیدار دوستانش در ( کانون مهاجر) رفتم، و ساعتی بیش با آنان نبودم ـ اما گویی که  ناگهان سقف قبیله میان فرد و تاریخ گسسته و فرو  ریزد ، آنچه در ذهنم آباد ماند آشنایی ومعرفت با کسانی بود که نخبگان و شاعران و پژوهشگرانی پر  تلاش بودند  وطی تقریباً دو سال از گذشت کودتای جنبش گونه ثور ۱۳۵۷ بیشترین آثار، مقالات، کتاب ها و دستاوردهای فرهنگی خودرا همنوا با انقلاب اسلامی ملت ایران  بطور گسترده ای منتشر بدارند . کانون  مهاجر چون  خاطره ایست که دیگر محل تحقق ندارد.
بدینگونه بعد چند سال اقامت و کار در تهران  زمانی که خانواده ما نیز مهاجرت اختیار نمودند بناچار ساکن مشهد و مجاور امام غریبان وضامن آهو  شدم و بخشی از عمر عزیز در آن دیار شریف  سپری گشت وقسمتی در کتابخانه های پر رفت و آمد حرم رضوی.
در اوایل دهه هفتاد خورشیدی در خراسان  ایران بعد از انشعاب درونی انجمن شعرای مهاجر افغانستان – چند تن از فرهنگیان نویسندگان و شاعران پیشکسوت { انجمن شعرای انقلاب اسلامی افغانستان} را بنیاد گذاشتند و متعاقب آن از دامن همین انجمن (درـ دری) و انتشار فصلنامه ی به همین نام شکل گرفت  که یکی از بهترین و پربار ترین نشریات وطنی افغانستانی های مهاجر در تمام دوران ها شناخته شده ونسلی جدید، پر تلاش وبا استعداد در آن مجموعه بالیدند – بعد ها نام فصلنامه را «خط سوم » گذاشتند ونام تشکل آنرا ـ موسسه فرهنگی هنری در دری.
در، دری نیز کانونی شد برای من عظیم تر از کانون مهاجر ـ با دوستانی که اغلب شان داستان نویس، شاعر، متفکر و فیلسوف ، پژوهش مشرب و یا صوفی  عارف مسلک بودند.
روزی استاد رهنورد زریاب در گردهمایی که به افتخار ورود ایشان در جمع خبرنگاران، نویسندگان و جامعه فرهنگی افغانستان برپا شده بود نکته جالبی را باز گو نمود و  آن اینکه مردمان شهر ی روستایی در محیط و فضای یک کشور دیگر بیشتر خودرا می شناسند تا درون کشور خود و بیشتر می آموزند وفق،مدارا، رواداری وبردباری را تا حضور در وطن زاد گاه خود »
نخستین نشانه های مهر و دوستی و پایداری ؛
باری داستان زیبایی خواندم از استاد سید اسحاق شجاعی در مجله درـ دری با عنوان؛ ،،،،سالهای برزخ وباد،،،، و علاقه پیدا نمودم که نویسنده آن را بیشتر  بشناسم، برای همین به استاد سید ابوطالب مظفری که سرپرستی هیت تحریر در ـ دری را بعهده داشت گفتم که  قرار گذاشت روزی با هم بدفتر هنر و ادبیات افغانستان در « حوزه هنری » مشهد برویم واستاد سید اسحاق شجاعی را که مسوولیت پیشبرد اهداف آن مرکز رابدوش داشت از نزدیک مشاهده و ملاقات نماییم. ابتدا بساکن شجاعی را فردی خوش برخورد، خونگرم و خوش قلب با چشمانی نافذ یافتم که کمی فشرده و کوتاه و مفید پیرامون نوشتن ادبیات داستانی و قصه های واقعی جامعه مهاجر و روایت جامعه میزبان و ضرورت نوشتن و منتشر کردن آن صحبت نمود تا این فراز تاریخی پر رنج مهاجرت ما به حافظه و عاطفه تاریخ وفرهنگ ما سپرده شود .در آن دگر دیسی ها و دلوا پسی های دوران،
من در بخش/یاد یار ودیار/ که صفحات آغازین مجله با آن تورق میشد، قلم می زدم.
استاد محمد جواد خاوری و استاد سید اسحاق شجاعی بخش نقد ادبیات داستانی  را مدیریت می نمودند و نقد شعر ،شعرا را استاد محمد کاظم کاظمی و استاد مظفری.
یک ویژگی بسیار آموزنده و بارز را من  درین مجموعه ادبی، در دری، تجربه نمودم و آن اینکه بسان(انجمن نویسندگان افغانستان)که در پای تخت کابل شکل گرفته بود،چهره های سرشناسی ازتمام ولایات افغانستان در محیط مهاجرت و دوری و غربت از میهن  گرد هم آمده بودند بی هیچ ادعایی از نوع ذخاروف دنیوی و مادی – اما آماده رزم و بزم و پیکار ادبی، داستانی و آفرینش هنری!
استاد سید اسحاق شجاعی سالهای نیز سردبیری مجله ( راه امین) را بعهده گرفت و حدود، دوازده شماره آن نشریه وزین را در مشهد رضوی منتشر ساخت که آنهم فصلنامه ی بود در قد و قامت در، دری.
با گرامی مهر شجاعی صاحب نیز درین فصلنامه در بخش نگارش مقالات هنری و تاریخی فرهنگی آن همکار بودم و در دفتر آن در خیابان،، دریا دل،، که نزدیک خانه ما در منطقه راه آهن مشهد بود روزی ایشان را دیدم که پیاده قدم می زنند و ضمن گفتگو این بحث را مطرح نمودم ملتی که حافظه نداشته باشد، اسطوره نمی سازد، توهم از تاریخ می سازد.
ما حافظه تاریخی ضعیفی داریم، هرچند وقت یکبار یک چهره را سفید و یا سیاه می سازیم !
نی درست تاریخ را می خوانیم و نه کارنامه هارا می سنجیم، فقط آماده  می شویم با موج احساسات حرکت کنیم!
درین سفید ساختن ـ سیاه رویان تاریخ ما مردم افغانستان درجه اول هستیم، تاریخ با شعار و تعصبات ساخته نمی شود، ویران می شود. چشم بستن بر زخمهای بیشمار آن،نگاه خنده آمیز به حیوانی را ماند که شب و روز برایش یکسان است؟
در آن دیدار دریافتم که استاد شجاعی در اندوهی ژرف و ناکرانه در حالیکه عینک خودرا از چشمان خسته اش برگرفته بود بمن یاد آور شد که در فکر اجرای طرحی است که انگیزه دوستداران راه امین » را برای راهیافت بیرون شدن از بحران بداند و تو می توانی دیدگاه های فرهنگی خودت را بنویسی و بمن بسپاری تا در کنار سایر همفکران و هنرمندان و آگاهان آنرا دریک مجموعه گرد آوری نموده  ومنتشر بسازم.
من بخانه خود در انتهای فضای سبز و توقفگاه راه آهن برگشتم ودر خلوت آن شب سطوری را روی دفتر آوردم.
حافظا سر ز کله گوشه خورشید بر آر
بختت  ار  قرعه  بدان ماه  تمام اندازد 
چند سالی از نگارش آن نامه تاریخی ۲۸ثور ۱۳۷۸ نگذشته بود که اوضاع روزگار متحول و به اصطلاح ورق برگشت!
بعد حکومت موقت آقای حامد کرزی ـ جناب استاد سید اسحاق شجاعی را – باری در شهر هرات دیدم که آمده بود به کابلستان و سپس رهسپار بلخ باستان شود برای خدمت گزاری در محیط سیاست زده ای که با فرهنگ، هنر و قلم بیگانه نبود.
با او در حواشی مسجد جامع شریف و پارک شرقی آن که مقابل قوماندانی امنیه  موقعیت دارد مدتی گفت و شنید نمودیم در فضای پر گرد و غبار باد های ۱۲۰ روزه هرات، انگار که امید، عطش و خیزش را در هم آمیخته باشند؛ باد ها زوزه می کشیدند  و درد دل ما را تا فراخنای دشت بگواه و  دلارام و زرنج در نجوای آهنگینی به گوش  منهاج سراج الدین جوزجانی می رساندند و آن نامه تاریخی اش به مردمان روستاهای،،تیوره و نیلی،، در غور!
آن زمان از نگارش نامه جوزجانی ۸۲۰ سال می گذشت که از محیط  دهلی  برای خانواده و دوستان نزدیکش  شرح  غربت، اسارت  و  ولایت می  کرده  اما مفاد و محتوای  سوگنامه  مهر گون  و لبریز  از   عسلش برای آن روز ما و امروز ما هم پیام داشت و حلاوت  و تازگی از نوعی حیرت ؟ اما شجاعی آمده  بود که بوطن و وطنداران خدمت کند و معتقد بود:
آینده نه از لوله تفنگ که از ذهن های بیدار می گذرد و از نوک قلم و داستان های که ناگفته ونا شنیده مانده در دلهای یکا یک ما !
اکنون که به آن روزگاران و آدمیان و گرد وخاک های قهر آمیز و بی پایان این سرزمین رویاها و آغشته  با تضاد ها می نگرم می بینم در افغانستان هرچند وقت یکبار ،، فرهنگ،، و رسومات و خلق وخوی شهر نشینان به دهات رفته و بعد از چند سالی ورق برگشته وسنت وعنعنات قبیله نشینان به شهر ها ی بزرگ بر گشته و مجدداً حاکم بر مقدرات ما شده است.
بگفته استاد براتعلی فدایی که با طنازی و طنزی تلخ از نحوه شستن شلوار های گشاد  باصطلاح،، تنبان،، و پیراهن های بلند مردان و زحمت و مرارت مادران شان انتقاد و شکوه و گلایه داشت  آن روز ها هم شیخ الشعرای هریوا استاد فدایی از ایران به زاد گاه خود آمده بود می گفت:
وقتی رژیم عوض می شود مردم هم متحیر  می شوند، خلایق نمی دانند چه بپوشند ویا نپوشند؟ چه خوب است و چه بد ؟و از همه مهمتر چی را ببینند و چه را تماشا نکنند؟
یک روز ریش دراز می شود و لباس ها گشاد! با دامن های فراز و زمانی دیگر در سلمانی  ها و آرایشگاه ها نوبت نمی رسد برای کم کردن ریش و موی بی حساب! و باز دوباره دورانی می رسد با لنگی، تسبیح  و دستار و پتو با کلاه و چشمانی سرمه سار بقول سعدی شیرین گفتار؛
سخن ها دارم از دست تو در دل 
و لیکن در  حضورت ،  بی  زبانم 
استاد شجاعی در هرات می خواست که سری هم به انجمن ادبی این شهر تاریخی بزند که من باید هماهنگ می نمودم اما مهلت تکت پروازش کوتاه بود و خرما بر نخیل ؟ آن زمان عصر های چهارشنبه این نشست ادبی کهن بوم هری که نود و پنج سال ازتاسیس آن گذشته نشست های رسمی با حضور گسترده شاعران پیشکسوت و جوان و نو جوان داشت اعم از دختر وپسر – زن و مرد، که از گوشه و کنار شهر و حتا روستا ها می آمدند.
باری دختری را دیدم که با پدرش از روستای،، مرغز،، یا همان واژه سوچه پارسی دری { مرغزار} به انجمن ادبی هرات آمده بود تا استاد فدایی را ببیند و نظر بخواهد.
غروب خاکستری و در خون غنوده هرات با چشمان نمناک  پشت عینک گرد وغبار گرفته اسحاق شجاعی را بخاطر سپرده ام با روحیه مدارا گر و بردبار و صلح جویش…. شجاعی را بخاطر دارم با لباس وطنی، پتوی نازک چهار  خانه و کفش های سبک کتانی! اما بیشتر از آن با کتابهای که تالیف نموده، با داستان های  که نوشته و  نامه های که نواخته ـ بخصوص شهرزاد قصه گو، مولانا جلال الدین بلخی رومی و سید اسماعیل بلخی.
عمر این سید پاک طینت دراز باد که قدم و قلمش بسان منشیان با شرف رهنورد وادی نور،خرد و خود باوری  بوده است و منادی آگاهی و دانایی،شناخت و دگر پذیری.
سر چشمه این خاطره :
۱ داستان سال های برزخ و باد.
۲ – تعداد ۱۲ شماره ماهنامه و فصلنامه،، راه امین،،
.
.
۳- مهر نامه : مجموعه نامه های نویسندگان، فرهنگیان و پژوهشگران به سید اسحاق شجاعی، انتشارات بدخشان چاپ نخست ۱۴۰۳ با ویرایش و صفحه آرایی استاد محمد کاظم کاظمی با همکاری سی تن از مهر آفرینان هموطن صفحه ۲۳۳
۴ – پیام ریشه دار اصیل به شجاعی ۲۸ثور ۱۳۷۸ خورشیدی.
 ۵ ـ تولدی دیگر ـ شعر آیه های زمینی فروغ .
تشکر می نمایم قیوم جان بشیر از شما و مهدی جان بشیر در سایت بیست و چهار ساعت و پیشاپیش نزدهمین سال روز تاسیس این کانون ادبی،هنری ، فکری  و فرهنگی را که در آستانه ِ تجلیل آن قرار داریم تبریک میگویم.
تحریر مورخه ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶ 
۲۵ سنبله ۱۴۰۵
محمد رفیع اصیل یوسفی
تورنتو، اشاوا

 

01 سپتامبر
۱ دیدگاه

آنجا که خیال حیرت آمد (بخش دوم )

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

آنجا که خیال حیرت آمد 

در ضرورت شناخت مکتب هنری هرات 

********************************

مکتب هرات بی همتاست….
 در هنر کتاب آرایی یعنی تلفیق خوشنویسی با نگارگری مینیاتور و نقاشی، بیشتر دیوان شعرای متقدم در هرات باز نویسی شد که پیشتر به معرفی حدود چهل اثر ارزشمند از دیگر نخبگان و چهره های ماندگار و سرشناس که آثار سترگی آفریدند پرداختم.
با توجه باینکه هنوز صنعت چاپ و نشر اختراع نشده بود کتاب آرایی در مکتب هنری هرات دو مزیت عمده را داشته است،
نخست اینکه باز آفرینی نسخه های جدید از متون فرهنگی قدما – از نابودی،حذف و دستبرد و تحریف آثار آنان جلوگیری می نمود
ثانیاً اینکه نگارش،و آفرینش آثار جدید در قرن نهم هجری را هم تماما در بر گرفت و برای امروز ما به یادگار نهاده است.
کشف رنگهای گیاهی و طبیعی بیشتری در همین دوران باعث دگرگونی در انواع هنر ها و زمینه ها گردید.
بطوریکه تولید کاغذ،، زر افشان هرات،،انواع مرکب سیاه خالص و دیگر رنگهایی نایاب مانند عنابی،لاجوردی، طلایی و زیتونی تیره در هنرکده [رنگ ریزان] هریوا به شغل تخصصی و فوق العاده حساس بدل گشته بود.
.
.
تذهیب نگاری، جواهر نشانی و جلد سازی هم در مکتب هرات رواج گسترده ای درین عصر یافت. 
بطوریکه سر فصل های آغازین صفحات رسالات،کتب و جزوات را در آن زمان به هنر تذهیب آراسته واین هنر را به تکرار می توان در نام سور مبارکه قرآن ودیگر صحف و کتب دینی مشاهده نمود.
در هنر تذهیب هرات استفاده از رنگهای طلایی و لاجوردی و طلای ناب واقعی یک استثناء شمرده می شود که آگاهان امور هنر به اسرار آن واقف ومبدع این آرایه هنری را هراتیان هنر دوست میدانند.
این رنگهای افسونگر پای خودرا تا خانه های زیبا و دیدنی ثروتمندان، دولتمردان و حکام پادشاهان باز نمود و شکوه آفرید.
.
هنر خانه آرایی ؛
در قدیم معمولاً معماری خانه های شهری با مهمانخانه، سراچه و طاقچه ها همراه بود.
در مهمان خانه هرات رسم بر آن بود که زیباترین فرش ها، رنگ آمیزی ها، گچبری ها و افسونگری های نقاشان خطاطان ونگار گران را در هم آمیزند و با وارد شدن فرد در آن جایگاه، ذهن اورا در وهله نخست به تسخیر گرفته و تا ساعتی به تفکر و تعمق دران بیت شعر منتخب و نقاشی و طراحی وادارند و مشغول این هنر درباری بود و کم کم درابعاد یک اتاق کار،یا مهمان خانه و یا سر در طاقچه و گاهی سردر بیرونی خانه های اشراف و بزرگان و مشاهیر شهر خودنمایی می نمود.
در عصر حاضر استاد محمد سعید مشعل،این هنر اشرافی را – مردمی و به اصطلاح سیاسی خودش،، عوامگرا،، ساخت.
آفرینش های هنری او و شاگردانش در سالن تجمعات ساختمان اداری ولایت هرات، مبین این واقعیت هست که هنر در ذات، ریشه و روح روان یک ملت می تواند معجزه گر و درمانگر باشد.
باری من در آخرین مصاحبه بیاد ماندنی با استاد محمد سعید مشعل در سی سال قبل که در خانه شان صورت گرفت از استاد درین رابطه سوال نمودم و اینکه چرا به درخواست عبدالحق خالقیار والی وقت پاسخ مثبت داده است؟
استاد مشعل در حالی که،، سمعک،، گوش خودرا جابه جا نمود گفت:
 من با آن پیشنهاد ،خودم تا صد سال دیگر از فراموشی و نابودی این هنر در حال زوال جلوگیری نمودم.
.
.
در هنر خانه نگاری سالون ولایت هرات – من و شاگردانم از چهار هنر تقریباً در حال فراموشی شامل منبت کاری، کنده کاری، تذهیب نگاری و مینیاتور کهن بهره گرفتیم و در عین زمان در یک فضای مهندسی شده با بتون و آهن و سیمان بوسیله هنر گچبری فضای داخلی آن را دگرگون و در اشکال سنتی هنر های یاد شده مقید ساخته و اعتبار بخشیدیم.
استاد مشعل غوری همچنین به هنر قدیمی سوخت و معرق کاری روی دربها، صندلی ها، کلکینچه ها و دروازه ورودی این یادگار
هنری اشارت نمود و آنرا تجسم سرزندگی، پویایی و نشاط آفرینی مکتب هرات خواند.» و ادامه داد:
نابغه ی چون استاد کمال الدین بهزاد، نگار گری ومیناتور شرقی را از حالت خشک و عادی در پیکره بندی خارج و بجای آن زندگی روزمره مردم عادی، صوفیان، معماران، کاریگران، حاکمان و ادیبان را با جزییات ذهنی خودش با مظاهر روان شناختی، جامعه شناسی و انسان شناسی عصر خودش در آمیخت و وارد مینیاتور هرات نمودو سپس با نجوای آهنگین استاد مشعل در حالیکه از پنجره خانه اش به آغاز غروب در شام دل انگیز به خون  غنوده هرات می نگریست چنین برایم زمزمه نمود؛
به رغم مدعی  تابنده  شمعی  روشن  است  امشب
که از هر شعله اش ، آتش بجان  دشمنست  امشب
به  گرد  مشعلی  اینجا   دو  صد  پروانه    می رقصد
بمیر ای مدعی از غم که عشرت با من است امشب
اصطلاح رنسانس شرق :
بازنگری تاریخی و تعمق بیشتر در عملکرد و بازخوانی مکتب هنری هرات راهگشاست و راه نجات حقیقی و فرهنگیست برای آیندگان
و گذشتگان ما.
رنسانس تیموریان به این دلیل به مکتب هرات اطلاق شد که همزمان با رنسانس اروپایی در آغاز قرن پانزدهم میلادی بوقوع پیوست و آغاز گران آن دست به یک،،نو زایی فرهنگی،، وباز تعریف بنیادین در مفاهیم هنری اروپا و شرق دور زدند.
دلایل اصلی شهره شدن این مکتب را میتوان در تعالیم عطوفت آمیز،، میرک،، و انسان گرایی و [ اومانیسم] درباریان جستجو کرد.
پیش از بهزاد – نگارگری ابزاری برای تزیین کاخها و قصر های امرا ودر مواردی مساجد و خانقاه ها در حیطه ( خطوط اسلیمی) بود.
نقش ونگار اسلیمی به شکل وارونه گلها و گیاهان و نقاشی غیر متعارف پرندگان خوشخوان و حیوانات وحشی روی قالی ها،
قالیچه ها، و هنر،، شعر بافی،، هم اکنون هم رواج و کاربرد دارد.
چون نقاشی در دین اسلام آن حرمت و جایگاه در آیین مسیحیت را ندارد و می بایست جانداران در شکل و شمایل واقعی خود رسامی و نگارگری نشوند لذا هنرمندان پیشکسوت مسلمان از قرون سوم و چهارم هجری تزیینات داخلی درون مساجد را با هنر خوشنویسی و کاشیکاری آمیخته با طراحی گلبرگ ها و اشکال هندسی باغ‌ها و گلدان‌ها و جام ها در آویختند و آنرا هنر اسلامی یا مخففتر آن،، اسلیمی،، نهادند.
اما در مینیاتور شرقی قبل از بهزاد، انسان ها بدون چهره ی متمایز نقاشی می شدند.
استاد بهزاد برای اولین بار، مردم عادی، بازاریابان، کارگران، صوفیان و حاکمان و ادیبان را با خطوط چهره و حالت روانی و جسمانی خاص شان وارد هنر مینیاتور نمود و از آن هم پا فراتر نهاد و عقلانیت و تفکر در آثار آفریده اش را گوشزد همگنانش ساخت او کمپوزیسیون (ترکیب بندی )را در نظر گرفت و فضا سازی و زاویه بندی را با منطق ریاضی و پرسپکتیو ( ژرف نمایی)  کاشی کاری ها ، بوستان ها و صحرا،طبیعت و حیوانات را در یک تابلو لحاظ کرد.
سیستم کار گاهی یا آکادمیک ایجاد شده در هنر هرات نیز نستعلیق را از یک خط ساده برای کتابت، آنرا به یک شاهکار تجسمی، هندسی و عاطفی تبدیل کرد که خود به تنهائی بار زیبایی شناسی این مکتب را قرن هاست که بدوش می کشد.
آکادمی هنر هرات مکان اصلی آن در عصر شاهرخ و سلطان حسین بایقرا در (باغ سفید) هرات که اینک بخش کوچکی از آن کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در شهر ماست،واقع بود.
.
.
در کلان ساختار هنری جهان اسلام هریک از مکاتب هنر اسلامی در تاریخ سهم و جایگاه ارزنده خودرا دارند که درین زمینه پژوهشی
جداگانه لاذم میدانم اما رنسانس هنری هرات بدون مبالغه و گزافه گویی بر همه پیشقدم است.
نخست آنکه مکاتب، روم، مصر، شام وهند تا بخارا، سمرقند،تبریز، شیراز، اصفهان و قزوین از تکامل مکتب هرات منشأ گرفته اند، نی آنکه بخودی خود بر پای ایستاده باشند!
مکاتب سمرقند، تبریز و شیراز، طرح های ساده تر با رنگ های محدود تری کار برد داشتند،
.
.
اما مکتب هرات ویژگی های مثبت مکتب شیراز « لطافت » ومکتب تبریز« صلابت » را گرفت ـ آنها را بهم ترکیب و« اصالت » آفرید و بکمال، جمال و جلال رساند ومرجعی برای مکاتب بعدی شد.
بخش عظیمی از مفاخر ، اسناد مکتوب و منقوش مکتب هرات بدلیل حوادث تاریخی، غارت‌ ها، جنگ و تجاوزات بیرونی ویا اغلب با خرید و فروش های طماعانه امرا، پادشاهان و حاکمان اکنون در قلب اروپا و یا دیگر کشورهای اسلامی نگهداری می‌شود.
واکاوی، پژوهش و خوانش این منابع برای پژوهشگران و اساتید هنر و ادبیات و فرهنگ امری حیاتی محسوب می‌شود.
زیرا بدون دسترسی به نسخه های اصل این آثار ، قضاوت ما در قبال مکتب هرات نارسا و ناقص خواهد بود.
اینک به گونه های باقیمانده هنر هرات می پردازم با یادآوری این نکته که تحقیقات بنده درین زمینه اندک وبضاعتم این مقدار بود ؛
معراج نامه:
معراج نامه کتابی بخط،، اویغوری،،است که شبیه سازی های شگفت انگیزی از سفر آسمانی معراج پیامبر اسلام را درخود دارد.
این اثر در کتاب خانه ملی ‌پاریس نگهداری می شود.
بوستان سعدی :
این اثر نهایت زیبا باقیمانده از سال ۸۹۳ هجری قبلاً در شهر کابل از ان محافظت میشد واکنون در قاهره است.
درین اثر ارزشمند هنری امضای استاد کمال الدین بهزاد هروی دیده می‌شود و اوج ظرافت، لطافت و و انعطاف مکتب هنری هرات را با قدرت نشان می‌دهد.
صراط السطور :
این اثر عرض نامه صراط السطور در واقع شامل رسالاتی در باب آداب خوشنویسی ـ ترکیب رنگها و مرکب سیاه، انتخاب نی، تراش قلم، نگهداری لیقه ودوات و جای قلمی است که توسط استادان با تجربه هنر خطاطی و خوشنویسی برای
شاگردان و مبتدیان نوشته شده است.
دیباچه مرقع بایسنغری :
سندی بسیار گویا و رسا است اندر تاریخ هنر نقاشی و خوشنویسی آثار برجسته مولانا عبدالرحمن جامی بعنوان خاتم الشعرای خراسان که بزرگترین چهره ادبی فرهنگی مکتب هرات است.
اثر عرفانی و اخلاقی او یعنی،، هفت اورنگ،، شامل لیلی و مجنون – یوسف و زلیخا ـ وکتاب ارزشمند « بهارستان » در همین جغرافیا آفریده شد و توسط هنرمندان پیشکسوت هرات طلا کاری ـ مصور و
مجلد شد.
آثار أمیر علیشیر نوایی :
او که حامی اصلی جامی و بهزاد بود با نگارش دیوانها و ،، خمسه،، مروج بزرگ فرهنگ و هنر در دربار هرات شد.
.
.
رسالات تخصصی موسیقی :
هرات عصر تیموری مرکز تحول بزرگ درموسیقی علمی و عملی بود.
دو رساله بسیار معروف پارسی درین دوره در هرات نگاشته شد که امروز یکی از مراجع اصلی در موسیقی شناسی جهان هستند.
گویند که هرات را نمیتوان تنها در کوچه‌ها،حوض ها، باغها و هوای پاکش جستجو کرد؟
بخشی از روح و هویت این شهر در نغمه های رباب و دوتار جاودانه مانده است!
چنانچه امروز،، ملأ محمد جان،، یک نغمه نیست؟ روایت شهریست که درد عشق، درد فرهنگ و رویا های خاطراتش را به تار های رباب و دوتار هراتی سپرده است.
نغمه ای که با هر زخمه گویی زخمی از پیکر تاریخی اورا دوباره و چند باره زنده می کند!
اکنون هم هرات در آهنگ نوروزی قدیمی [ بیا بریم به مزار….] نفس می کشد وشنیده می شود. داستان عاشقانه و شور انگیزی
از دو دلداده بنام ( عایشه و ملأ محمد ) که با وساطت عادلانه أمیر علیشیر بقول هراتیان به نوایی می رسند.
این فراز موسیقیایی را با معرفی دو رساله بسیار آموزنده از مکتب هرات پی میگیریم ؛
اول :
«( رساله موسیقی کبیر)» این اثر زیبا، تألیف مولانا عبدالرحمن جامی، شاعر،عارف، نویسنده و منتقد بزرگ آن زمان است.
او این رساله را به خواهش جناب أمیر علی شیر نوایی نوشت و بیادگار نهاد.
این اثر خلاصه و تهذیبی از نظرات موسیقیایی صفی الدین ارموی و عبدالقادر مراغه ای می باشد و به بررسی ادوار یا ،، مقامات علم موسیقی،، و ایقاع یا ریتم درین هنر دلنواز می پردازد.
خوبست که یاد آوری شود که مولانا جامی، خانقاه نشینی داشت در طریقت نقشبندیه.
دوم؛
(«رساله موسیقی)» تألیف و تحقیق ماندگار استاد کمال الدین علیشیر بنایی، شاعر و موسیقیدان بر جسته خراسان است که با
أمیر علی شیر نوایی رفاقت و در عین حال رقابتی طنز گونه با هم داشتند.
بنایی این رساله و رسانه جامع را نوشت که بزبان ساده تیوری موسیقی ، پرده گذاری برای ساز ها ، آلات موسیقی – و ساختار،،مقامات ،، دوازده گانه آن دوران را شرح دهد.
این کتاب بارها در ایران و اروپا بصورت تصحیح شده منتشر شده است.
اکنون درین فراز پایانی به معرفی مهمترین مراکز و کتابخانه های که آثار شاخص مکتب هرات را در خود نگهداری می نمایند می پردازیم !
کتاب خانه بزرگ بریتانیا:
کتابخانه سلطنتی بریتانیا در لندن مخزن بی نظیر ترین کتب مکتب هنری هرات ـ از جمله نسخه گرانبهای خمسه،، نظامی،، بتاریخ ۸۹۹ قمری با مینیاتوری های منسوب به استاد کمال الدین بهزاد و خطوط نستعلیقسلطان علی مشهدی و همچنان نسخه مشهور
شاهرخ نامه تیموری است.
همین طور در موزه های ویکتوریا،، آلبرت،، و بریتیش موزیم – حاوی صد ها قطعه مرقع، و مینیاتور های تک برگی است.
به همین ترتیب ابزار فلز کاری شده، انواع کاشی های ساخت هرات، کتاب های جلد چرمی عصر تیموری و برخی سنگهای قیمتی است.
پاریس :
کتاب خانه ملی فرانسه میزبان شاهکار مطلق هرات یعنی،، معراج نامه شاهرخی،، است که بخط اویغوری و شیوه نستعلیق هرات مکتوب شده و نقاشی های حیرت انگیزی از سفر آسمانی پیامبر اسلام،ص، در شب شکوهمند معراج دارد.
همین طور نسخه های متعددی از دیوان مولانا عبدالرحمن جامی و أمیر علیشیر نوایی درین کتابخانه وجود دارد که با بهترین
شیوه ممکن از آنها محافظت می شود.
موزه لوور پاریس :
تالار و مجموعه هنر اسلامی آن مملو از صفحات جدا شده از مرقعات هرات، سفالینه ها و اشیاء فلزی مینیاتوری شده دوران تیموری های هرات است.
آمریکا :
موزه هنر های،، بوستون،، و موزه متروپولیتن نیویورک در آمریکا دارنده شاهکارهای چون نسخه،، منطق الطیر،، شیخ فریدالدین عطار نیشابوری مصور شده در مکتب هرات و برگ های پراکنده از ( خمسه نظامی گنجوی) است.
ترکیه :
کتابخانه و موزه کاخ ،، توپکاپی،، استانبول در کشور تاریخی ترکیه بزرگترین و غنی ترین مرکز نگهداری آثار برجسته مکتب هنری هرات در جهان است.
بدلیل تصرفات و نفوز امرای عثمانی، بسیاری از شاهکارهای هنری هرات و از جمله ،، شاهنامه معروف بایسنغری،، مرقعات
استاد بهزاد و دیوان مولانا نورالدین عبد الرحمن جامی درین موزه نگهداری می شود.
آلمان :
کتاب خانه دولتی برلین مجموعه بزرگی از قطعات و مرقعات خوشنویسان هرات از جمله میر علی هروی و ،،شفیعا،، را دارد.
مصر :
مجلس یوسف و زلیخا – شاهکار استاد کمال الدین بهزاد را در قلب خود دارد.
این اثر که در نسخه نگارش یافته ـ بوستان سعدی ـ در سال ۸۹۳ هجری ترسیم شده و اکنون در « دارالکتب قاهره »از آن محافظت می کنند، عالی ترین تجلی رنسانس هنری فکری،، شرق،، محسوب میشود. بهزاد درین تابلو، گره کور یک داستان دینی و مذهبی مسلمانان و قبطیان رابه یک شاهکار روان شناسی انسانها مبدل کرده است.
روسیه :
موزه ارمیتاژ،، سنت پترزبورگ،، روسیه به دلیل همسایگی تاریخی با خراسان قدیم، برخی از کهن ترین ظروف فلزی و مسی ـ و نسخه های نادر مکتب هرات را درخود دارد.
آثار تاریخی و اشیای عتیقه فلزی مینیاتوری شده هرات که در فتوحات روس‌ها در آسیای میانه و یا تبادلات دیپلماتیک جا بجا شده اند درین موزه تاریخی نگهداری می شوند.
این ثروت پراکنده در گیتی، شناسنامه هنر ماست، بازنگری و واکاوی درین آثار که در موزه هنرهای غرب و شرق جهان است،
اوج ظرافت لطافت و زیبایی هنری سرزمین مارا نمایندگی می کنند.
.
.
بلی! نقاشی های حیرت انگیز هرات با قلم سحر انگیز،،بهزاد،، با عرفان مولانا جامی، سعدی، مولانا ی بلخی، لسان الغیب حافظ شیرازی ووو به جهانیان شناسانده ایم ـاین رویکرد یک استراتژی هوشمندانه و صبورانه با مهندسی آگاهانه بود تا چراغ مکتب هنری هرات بخاموشی نگراید.
هشتم سنبله / شهریور ۱۴۰۵
آخر اگست ۲۰۲۶
رفیع اصیل یوسفی.
29 آگوست
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش یازدهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

——————————
تاجران هراتی
——————————–
پیوسته به گذشته :
بعد از جنگ دوم جهانی در نیمه ی دوم سال های ۱۳۲۰ در افغانستان تجارت رونق یافت. کشورهای اروپایی، شوروی، جاپان و غیره به شدت خسارت دیده بودند. تقاضا برای مواد خام صنعتی به قوت افزایش یافته بود. محصولات زراعتی و مالداری در افغانستان به کالای ارزشمند تجارتی تبدیل شد. کالاهایی مانند پشم، کُرک یا کشمیر، پوست حیوانی، پوست قره قل، پنبه، ابریشم، روده گوسفندی، قالین و نیز پسته، تخم پیاز، زیره، تخم گشنیز، شیرین بویه و حتی تریاک ( در هرات شرکت تریاک فعال بود) …. در بازار جهانی راه یافت. تجارت پشم و پنبه چنان اوج گرفته بود که خانواده ها پشم لحاف و بالشت خود را بیرون می آوردند و به فروش می رساندند آن چه پس از پروسس توسط تاجران هراتی به خارج صادر می شد. رشد سریع تجارت در افغانستان و به ویژه در هرات تصادفی نبود. در این پروسه یک تاجرزاده هراتی عبدالمجید خان نقش بنیادی ایفا کرد. عبدالمجید خان پدرش تاجر بود. با پدر به کشورهای آسیای مرکزی سفر می کرد. در تاشکند درس خواند. زبان روسی فراگرفت. به زبان های محلی آشنا شد و به رمز و راز اقتصاد و تجارت آشنا گردید. پسانتر کار تجارت خود را در سطح منطقه، روسیه و اروپا توسعه داد. او را به حق پدر اقتصاد معاصر افغانستان می گویند و به جاست که زنده گینامه و فعالیت های عبدالمجید هراتی به گونه تفصیلی و پژوهشی در کتابی گردآید و چاپ شود.
به نظر من یکی از کوتاهی های قلم به دستان افغانستان اینست که به شدت خود را به شعر و داستان و تاریخ و جدل های لفظی آغشته کرده اند و آن چه را که قاعده هستی هر ملتی را می سازد یعنی اقتصاد را یک قلم از یاد می برند. باری روانشاد وحید مژده رساله ی در باره ی طرح ها و فعالیت های اقتصادی عبدالمجید خان نوشته بود که گسترده مورد توجه قرار نگرفت.
مرحوم عبدالکریم شمس تاجر، زمیندار و از دوستان نزدیک عبدالمجید خان بود. به تشویق و تایید آخری درسمت رییس اتحادیه تاجران هرات سال ها خدمت کرد و در هرات به عنوان رییس اتحاد شهرت یافت. یکی از ویژه گی های خانواده شمس اینست که فرزندان مرحوم عبدالکریم شمس همه آدم های با استعدادی اند که تا درجه دکترا تحصیل کرده اند و هرکدام در رشته خود نام و نشانی دارد. برادر بزرگ شان محمد شاه که در هرات شیرآقا می گفتند اگرچه فقط به گونه فوق العاده به لیسه سلطان شامل شد و نشان داد که می تواند بدون آن که از صنف اول شروع کرده باشد صنف دوازده را امتحان دهد و سند بکلوریا به دست آورد. داکتر محمودشاه اول نمره بود. به فاکولته طب دانشگاه کابل راه یافت. مستحق بورس شناخته شد. به جرمنی رفت. داکتر شد . همان جا به کار ادامه داد. پس از وی داکتر جلیل شمس در اقتصاد دکترا دارد. به زبان های عربی، انگلیسی، المانی مثل زبان فارسی و پشتو وارد است. شخصیت سیاسی و فعال اجتماعی است. داکتر عمر شمس در المان داکتری شناخته شده است. همچنان که دو برادر دیگرش داکتر رسول شمس و داکتر هاشم شمس. به قول یکی از دوستانی که با داکتر هاشم شمس آشنایی داشت وی نه فقط در رشته خود سرآمد است که در دانش طب مرجع علمی شناخته شده است.
باری از داکتر جلیل شمس در مورد عبدالمجید خان پرسیدم. داکتر شمس مدتی در سمت نماینده بانک ملی در هامبورگ جرمنی کار کرده است. این موقف را از برکت تشخیص سالم عبدالمجید خان به دست آورد. شاید یکی دیگر از ویژه گی های عبدالمجید خان این بوده است که در شناخت انسان ها بصیرت ویژه داشت. همکاران و شرکایش را از بهترین ها بر میگزید. داکتر شمس یکی از آنها بود. داکتر شمس از کودکی عبدالمجید خان را که از دوستان پدرش بود می شناخت و با وی کارکرده بود. در پاسخ پرسش من گفت، چند سال پیش بود که عبدالمجید خان تلفن کرد و از من خواست نزد او بروم امریکا. رفتم. مدت سه ماه در خدمت ایشان بودم. کار من این بود، عبدالمجید خان خاطرات خود را تقریر می کرد و من می نوشتم. چنمد دفتر شده است. این خاطرات نزد من موجود است. امیدوارم داکتر جلیل احمد شمس این خاطرات را چاپ و نشر کند و در دسترس مردم قرار دهد. این موضوع خیلی مهم است. به ویژه آن که افغانستان دیگر در مرزهای خودش محصور نیست. افغانستان جهانی شده است. هر کجایی که افغان ها هستند نیاز دارند که با خوبان تاریخ و مردم خود آگاهی یابند. عبدالمجید خان الگوست برای جوانان و خاطره ی نیکوست برای سالمندان و افتخاری است به جامعه افغانستان.
اگر در جامعه ی مردم فقط برای یک لقمه نان دایم در تلاش اند نباید انتظار داشت که ادبیات و هنر و فرهنگ رشد کند. توجه نمایید همین که پا برهنه های دیروزی به مقام و موقعیتی می رسند چه سفره هایی می اندازند و چه قدر می خورند. این گرسنه گی تاریخی ما را سنگ دل و حریص و شکمباره بار آورده است. به قول حافظ
نمی بینم نشاط عیش در کس
نه  درمان  دلی  نه درد  دمنی
عبدالمجید هراتی نبود و به سرمایه شخصی و عمده سرمایه داران هراتی مثل برادران مختار زاده و دیگران بانک ملی افغانستان را – پیش از دافغانستان بانک- تاسیس کرد. انواع شرکت های سهامی را ایجاد نمود. در هر منطقه ی که امکان تولید و تجارت بود تشکیل اتحادیه های تجارتی را تشویق نمود و به وجود آورد. مناسبات تجارتی افغانستان را با کشورهای همسایه و اروپا توسعه داد. از سال ۱۹۳۳ تا سال ۱۹۵۲ وزیر اقتصاد افغانستان بود. یکی از نخستین کارهایش در کرسی وزارت تاسیس مجله ی بود زیر عنوان ” ثروت” و عبدالمجید خان صلا ح الدین سلجوقی را مدیر مسوول این نشریه تعیین نمود. با آمدن سردار محمد داود در مقام صدارت ناگزیر شد استعفا دهد. در جرمنی و امریکا زنده گی کرد. در ۱۹۹۶ در صد و دوساله گی چشم از جهان پوشید و در بوستون امریکا به خاک سپرده شد. این طور بود که صف تاجران هراتی به سرعت افزایش یافت.
آیا تاجران و فرهیخته گان هراتی ۱۳۰ امین سالگرد میلاد این هراتی نامدار را تجلیل خواهند کرد؟
ادامه دارد . . .

 

28 آگوست
۳دیدگاه

آنجا که خیال حیرت آمد 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

آنجا که خیال حیرت آمد 

در ضرورت شناخت مکتب هنری هرات 
——————————
مقدمه !
مکتب هنری هرات صرفا یک جریان ـ یک سبک و یا یک حرکت زود گذر در تاریخ ما نیست، بلکه تجلی‌گاه هنر و فرهنگ، شعر ترانه، نگار گری و میناتور – خطاطی و خوشنویسی و تذهیب و نقاشی است.
پیوندی مبارک و مقدس میان ادبیات فاخر فارسی و عربی، هنر های بصری وعرفان اشراقی است.
جستجو، بررسی و شناخت ریشه های تاریخی این مکتب یکی از بهترین و زیباترین فراز های فکری فرهنگی مارا در روند دانایی، آگاهی و خرد و خود باوری در تاریخ شکل وجهت می بخشد.
ریشه های نخستین و جوانه های پر بار این جنبش عظیم هنری و بینشی را مورخان پس از ویرانگری های هولناک چنگیز خان مغول و امیر تیمور گورکانی معین و مرزبندی نموده اند.
بعد از آنکه در ۸۰۵ هجری قمری روح ناآرام تیمور گورکانی در شب حمله به سرزمین چین آرام گرفت ودر خاک خفت ـ فرزندانش در سمرقند و هرات، حکومت و حاکمیت یافتند ودر نهایت ،، شاهرخ،، که مدتها همه کاره ووالی هرات بود بر تخت سلطنت نشست و هرات را رسماً پای تخت خراسان، ماوراء النهر و ایران غربی آن زمان برگزید.
هرات آن زمان مأمنی دلکش و آرام و روحی خلاق داشت و تازه از خاکستر خون و درفش های سرنگون شده و کشتار های دسته جمعی، کوچ وبی 
پناهی – بخود آمده بود و برخود می نگریست.
أمیر تیمور گورکانی، پیش از مرگش از سراسر قلمرو اسلامی و دیگر بلاد مفتوحه هنرمندان بیشماری را جهت آموزش و تدریس به منسوبان و فرزندانش سکنا گزین شهر باستانی واریایی هریوا نمود و در کارگاههای سلطنتی ، دارالکتابها،و مدارس معتبر و عصری آن دوران هنر کتاب آرایی ـ نگار گری ـ تذهیب ـ مینیاتور ـ و خطوط ثلث ـ نسخ و خصوصا نسختعلیق که بتدریج ،،نستعلیق،،نامیده شد این عروس خطوط شرقی را در حجله گاه هرات، هنرمندان بی شماری به مشاطه و گرایش گرفتند، و بچنان درجاتی از جمال،کمال، ظرافت و غنای ساختاری دست یافتند که برای قرنها معیار سنجش، عیار هنری در زیبایی و گل سرسبد هنر شرقی قرار گرفت.
درزندگی هر ملت و کشوری چهار عنصر بیش از هرچیز دیگری با هویت آنها ترکیب و پیوند می خورد :رنگ،نور،خط و صدا. رنگ، جلوه امید، زیبایی و استقامت است مانند پرچم یک ملت. نور؛ نماد آگاهی، فرزانگی وفر، شکوه است. خط؛ نشانگر خرد، بینش،دانایی و آگاهیست.
صدا؛ پژواک حقیقت ،ندای هنر و فرهنگ و…. جالب است که با استقرار خاندان تیموری درین خطه وانتخاب شایسته هرات بعنوان پای تخت و شاه نشین خراسان، بدین چهار عنصر بهای کافی و وافی داده شد و از جمله اهل قلم، اهل علم و أهل دل گفته اند،
منزلتی که خط و خوشنویسی به دانش و فرهنگ بخشیده درحکم «الخط نصف العلم » و آنهاکه خوشنویسی و خطاطی را ا شعر، نقاشی،نگارگری ،معماری و کاشیکاری درآمیخته اند به قرینه همان جمله متواتر گفته اند ؛[ الخط نصف العشق] نقاشی و سپس خوشنویسی از نخستین دوره های تکاملی بشر با ایجاد شکوفایی عقل و عشق بصورت مسحور کننده ای وجود داشته و رشد نموده است.
خیلی‌ ها دور نمی رویم تا از سپیده دم  تاریخ بیاغازیم.
بر می گردم به ششصد سال قبل با معرفی پیشگام خوشنویسان مبدع و واضع خط زیبای نستعلیق یعنی میر علی تبریزی که ظهور هنرش از بنیاد هم خط پارسی را متحول و هم دگرگونی در ساختار مندی نگار گری، نقاشی و مینیاتوری پدید آورد.
در رساله قدیمی خوشنویسان هرات داستانی از قول میرعلی روایت شده که شبی در خواب پرواز قو ها وغاز ها را دید که با یک چنان ابهت پر می گشایند و یا بر روی دریا فرود آمده و خرامان حرکاتی دارند…
او در بیداری از آن حرکات،،سیال،، و انعطاف نرم بدن این پرندگان هنگام پرواز الهام گرفت و اشکال اولیه خط نسخ و تعلیق را در هم ریخت واز ترکیبات این دو خط { نستعلیق} را پدید آورد که در ابتدا ساده می نمود اما با درایت و تدبیرش آنرا به قله رفیع هنر با سخت کوشی رساند .
برگی از کتاب دیوان سلطان احمد جلایر نگاشته شده در بغداد به سال۱۴۰۵ میلادی با خوشنویسی میر علی تبریزی ونگارگری حاشیه آن از ،، جنید نگار گر،، وجود دارد که شاید نخستین سند مکتوب باقی مانده از« رسمیت نستعلیق » در تاریخ خراسان بزرگ باشد.
میر علی تبریزی فرزند حسن متولد حدود ۷۸۰ هجری و وفات او حدود ۸۵۰ هجریست. مرگ اورا مورخین ۱۴۴۶ میلادی نوشته اند.
چرا درین جای اشارت نمودم به کار نامه وزنده گی نامه میر علی تبریزی؟
بخاطر آنکه دوسه تن از شاگردان او در انتقال هنرمندان از بلاد روم،شام، تبریز، و بغداد توسط أمیر تیمور گورکانی به هرات حضور داشتند وان خط را به دنیای هنر خوشنویسی خراسان ارمغان اوردند بطوریکه هرات مهد تکامل هنر خط نستعلیق این عروس خطوط شرقی گشت و استادانی چون میرعلی هروی و سلطان علی مشهدی قواعد نستعلیق را بکمال رسانده واین عروس حجله نشین هنر و اندیشه را تا اوج آسمان بر کشیدند.
سلطانعلی مشهدی متولد ۸۴۱ هجریست.
.
.
واما میر علی هروی در دربار هرات از خوشنویسان خاص سلطان حسین بایقرا و أمیر کبیر علیشیر نوایی – مقام یافته بود. او دیوان مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی، خمسه نظامی، و شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی را بازنویسی، استنساخ و باقلم توانمندش،جانی دگر باره به آنها بخشید.
مرکب برداری یکدست او روی کاغذ های زر افشان هرات چنان حیرت آور است که پس از ششصد سال مرکب آثار اوهنوز،، سیاه،، و درخشان وبدون کم ترین پخش شدگی در «مکتب هنری هرات » بی همتا باقی مانده است.
در یک اثر اصیل و تألیف و پژوهش ـ هنر آوران هری در سال های اخیر، نمونه زیبای خط نستعلیق این رباعی زیبا با خامه میر علی هروی در پشت جلد خود نمایی میکند:
.
.
 ای   ناله   پیر   خانقاه   از  غم تو   
وی  گریه  طفل بی گناه از غم تو  
افغان خروس  صبحگاه   از غم تو 
آه  از  غم  تو ، هزار  آه   از غم تو 
نکته جالب توجه در قطعه چلیپا ی فوق، فراموش نمودن {از} در مصرع آخر آنست که میر علی هروی با مهارت در گوشه بالایی خطش این کلمه را گنجانده است.
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت :
یکی از برجسته ترین حامیان هنر و فرهنگ که در تاریخ اورا تندیس هنر خوانده اند و پدر مینیاتور ـ استاد کمال الدین بهزاد است.او در قامت رسا ترین و تأثیر گذار ترین چهره مکتب هنری هرات همچنان مطرحست.
منشی قاضی احمد قمی نوشته :
« تا صورت نقش بسته، همچو او مصوری کس در روزگار ندیده .»
تولد اورا در نیمه های قرن نهم ۸۵۴ هجری و بعضاً حدود ده سال اختلاف ۸۶۵ قمری رقم زده اند.
او در عهد پادشاهی سلطان حسین بایقرا به مدارجی والا دست یافت ۱۴۵۰ میلادی. زاد گاه او هرات و از دوران کودکی و نو جوانیش و حتا خانواده اش در متون تاریخی باقیمانده از عصر تیموری ذکری بمیان نیامده است و اما گفته شده است که در کودکی  ،،یتیم،، مانده وسر پرستی و آموزش اورا استاد روح الله میرک که کتابدار شاه و سرپرست نگارستان دربار و منصب امور آبدات – داشت بعهده گرفت واورا فرزند خواند.
واما استاد میرک هروی از پیروان امیر خلیل و حکیم،، فرید الدین جعفر،، معروف به جعفر بایسنغری است.
میرک به روایتی دیگر ماما یا،، دایی،، استاد بهزاد بوده و از سادات کمانگر هرات است.
پس از مرگ نابهنگام بای سنغر میرزا، موسس و حامی آکادمی هنر هرات در ۸۳۷ هجری که مورخین سن اورا ۳۸ نوشته اند که وفات یافت، پدرش شاهرخ میرزا دستور داد که هییتی از هرات به تبریز رفته وجناب خواجه ( غیاث الدین پیر احمد زرکوب) را به هری آورند.
خواجه زرکوب پس از ورود، جنگ معروف بایسنغری را قلم گیری و تصاویر نیمه کاره آن را بازسازی وبه انتها رساند.
و همین طور گفته اند که حسب الامر دیگر شاهزاده گان تیموری و موافقت شاهرخ، خواجه غیاث الدین زرکوب بسوی چین و ختای بسفارت رفت تا که با نقاشی سبک چینی آشنا گردد. او در نهایت پس از چند سال سفارت، طرح باغ های چین، و کهسار، آبشار و سایه سار طبیعت را با خود به خراسان آورد و به خواجه روح الله میرک آنرا آموخت…..
وفات روح الله میرک در اوایل استیلای محمد شیبانی،، ازبک،،در ۹۱۲ هجری اتفاق افتاد.
میدانیم که بعد از وفات،، شاهرخ میرزا،، در شهر «ری» و انتقال جنازه او به هرات، بانو گوهر شاد بیگم دستور داد که بوصیت شوهرش اورا در سمرقند بخاک بسپارند.
با فوت شاهرخ و اندک فعل و انفعالات سرداران تیموری خوشبختانه بر سر  پادشاهی،، حسین بای قرا،، موافقت نمودند و دوره طلایی تیموریان در هرات رقم خورد.
در همین دوره به سبب تبحر، توانایی و چیره دستی استاد کمال الدین بهزاد – شخص سلطان حسین بایقرا اورا لقب « مانی ثانی » داد و بهزاد با نقاشی و طراحی کاریکاتور هایش، خاطر سلطان و اطرافیان او را شاد و خرسند نگه می‌داشت چنانچه زین الدین واصفی در اثرش،، بدایع الوقایع،، که یک جامعه شناسی تاریخی شمرده می شود می نگارد :
در زمان سلطان حسین ـ بدربار او شخصی بود بنام « امیر بابا محمود » که صورتی عجیب و قیافه ای غریب داشت….
او گاهی اوقات به مجلس سلطان دعوت می شد و هم بزم دیگر مهمانان می گشت.
بابا محمود خیلی چاق و فربه بود، ولی در عین حال خوش طبع و شیرین حرکات، بهزاد چون میدانست که سلطان بحرکات و خوش طبعی أمیر بابا علاقه مند است،
رسم‌ها و کاریکاتور گونه هایش را می کشید و این کار را فی البداهه در مجلس انجام میداد و سلطان از دیدن آن قهقهه می زد.)و اما بعد از سقوط دولت و ساختار سیاسی واجتماعی تیموریان با مرگ حسین بایقرا، هرات باز هم دستخوش آشوب وبحران گشت مرحوم دکتر عبد الحکیم طبیبی پیرامون پراکنده شدن هنرمندان دران عصر می گوید:
« رفتن استاد بهزاد به تبریز در سال ۹۱۹ هجری برابر با۱۵۱۰ میلادی اتفاق افتاده و شاه اسماعیل صفوی مانند تیمور گورکانی که بزرگان علم،هنر و دانش را از هر جا جمع و به سمرقند و هرات می فرستاد،،،،، استاد بهزاد ، روح الله میرک، حاجی محمد ، قاسم علی چهره گشا ، دوست محمد گواشانی و سایر همفکران و هنرمندان مشهور هرات را به پای تخت خود تبریز انتقال داد.»
بهزاد در تبریز به تربیت شاگردانی چون، خواجه عبدالعزیز و استاد مظفر علی پرداخت  و به موجب فرمان ۲۸ جمادی الاول ۹۲۸ق شاه اسماعیل اورا به منصب استیفا همایونفرکاتبان، نقاشان، زرکوبان،مذهب شویان، و لاجورد شویان بعنوان مستوفی و تعهد کلانتری کتابخانه و نگار خانه درباربرگزید.
بعد از آنکه استاد بهزاد به تبریز مقیم گشت، مکتب بغداد و تبریز را که تا آن زمان متداول و مشهور بود، منسوخ ساخت و سبک نو تری در نقاشی ومیناتور مکتب هرات پدید آورد که اکثر هنرمندان پیشکسوت بعدی درین تجدد هنری از او پیروی کرده و می نمایند.
.
.
نگاهی به شش دستاورد هنری استاد بهزاد،۱۴۵۰- -۱۵۳۵
۱ – تأکید بر واقع گرایی و ،، اومانیسم،، :
مهمترین چهار چوب و کادر بندی که در آثار  بهزاد جلوه گری می نماید، نگاه ها، چهره ها،موقعیت ها، مناظر طبیعی، معماری با جزییات و جایگاه اجتماعی افراد گوناگونست او صحنه های انسانی را با عوامل و عواطف عمیق بشری پیوند داده و بتصویر کشانده است.
۲ – تحول در نقاشی خراسان و یک قلمرو اسلامی پهناور :
در واقع امر استاد بهزاد از قرار داد ها و محدودیت های متعصبانه زمانه اش نه تنها فاصله گرفت بلکه بر،،تابو،، های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ذهنی ناسالم تاریخ شورید.
این شوریدگی دراستفاده از رنگهای روشن ، شاد و درخشان ـ فضای سازی مبتکرانه رادر آثارش به نمایش گذاشته و تغییر آفرینی را مژده می دهد.
۳ – تاثیرات متقابل هنر بهزاد بر شرق و غرب عالم:
سبک نوین نقاشی بهزاد پس از وفات او علاوه بر خراسان در دو حوزه تمدنی مصر، روم ،شام و مکتب مغولی هندوستان بسیار تاثیر گذاشت و این رویکرد دوگانه را میتوان در آثار برجسته ایرانیان و مغولان مشاهده کرد.
۴ – در مقام کارگردانی هنری و مناصب فرهنگی:
بهزاد در حلقه،، استاد و شاگردی،، اش بعنوان استاد و مربی مینیاتور، شاگردان شهیر و برجسته ومحبوبی را هم در هرات و هم در تبریز تربیت نمود، بر علاوه از ریاست کتابخانه سلطنتی شاه اسماعیل و شاه عباس صفوی او وظیفه داشت که از وضعیت معیشتی و رفاهی هنرمندان عصرش آگاهی و زمینه کار و فعالیت بیشتر را فراهم سازد.
۵ – مهمترین پیام بهزاد چیست؟ :
اساسی وبنیادی ترین ویژگی هارا می توان در آزادگی، رواداری، وبردباری بهزاد دید، پیغامش واقع‌گرایی و ایده‌آلیستی جانبدارانه است.
او هنر مینیاتور را از حالت درباری و ،،نمادین،، خارج و آنرا راهی برای بیان خاطرات، واقعیات، خوبی و پاکی مردم برگزید.
۶ – شاهکار های بهزاد :
از معروفترین آثار برجسته بهزاد می توان از – معراج پیامبر اسلام، بازدید سلطان حسین بایقرا از دارالشفا ـ یوسف و زلیخا و تصویر گری‌های ناب و
نقادانه بر دیوان حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی و خمسه نظامی گنجوی اشاره کرد.
دیدگاه معاصران و شخصیت های معروف :
یعقوب آژند می نویسد:
در حقیقت مواریث مکتب هنری هرات، چهار اند ـ مکتب بخارا ـ مکتب تبریز ( شیراز و اصفهان) گورکانیان هند و مکتب استانبول.
دکتر آژند همچنین مکتب هرات را به دو دوره پیشین و پسین نام گذاری نموده ـ مکتب پیشین را شامل روزگار حکمرانی شاهرخ میرزا ۸۰۷/ ۸۵۰ هجری یا ۱۴۰۵/ ۱۴۴۷ میلادی.
دوره ی پسین را مقارن با پادشاهی سلطان حسین بایقرا/حکومت/ ۸۷۳ تا ۹۱۱ هجری قمری واز ۱۴۵۸ تا ۱۵۰۶ میلادی می داند.
نصیری جامی از مکتب هرات بنام رستاخیز هنر ایرانی یاد می کند.
اریک شرودر:
تصویر جالب توجهی از دوران تیموریان هرات ارایه داده و گفته است :
« هیچ سلسله دیگری در تاریخ به اندازه ایشان ـ کتاب را بعنوان یکی از انواع ،،هنر،، ترویج نکرده است.!
شرودر، پارا فراتر نهاده و می گوید در آن زمان هرات گلستان جهان بود.»
رفیع اصیل یوسفی مدعی است :
بزرگترین انقلابات که به تغییرات بنیادین در جهان انجامیده اند، نی از میدان های جنگ ، بلکه از قلم، شعر، اندیشه و هنر آغاز شده اند و سپس سیاستمداران وارد میدان های بعدی شدند.
جناب استاد عبدالغفور آرزو در وصف استاد کمال الدین بهزاد سروده :
هزار  آینه   مانی   نگاه   بهزاد   است 
صفیر   نبرد   هنر   پرورت  ، بهار  ترین 
ز عطر سبز  هریوا  شکفت  تاج  محل 
نوای  عشق  تو   گردید   یادگار  ترین 
اگر چه خانه خرابیم و خانه بر دوشیم 
تویی به  چشم  هنر آشنا ، عیار ترین 
صفیر کلک تو در گلشن  بهشت گلاب 
و    یاد  سبز  تو  ،  یاد   آور   بهار ترین 
ده چهره و قلم و هنر برتر مکتب هرات :
آژند، از استاد [ محمد سیاه قلم ] بعنوان پیشکسوت مینیاتور هرات نام برده و نوشته، معلومات ما در باره او فراوان اندک است » و بنده هم با پژوهش وجستجو در منابع معتبر تاریخی فرهنگی و هنری،چیزی بیشتر بدست نیاوردم واز صاحب نظران درین زمینه رجا مندم که از دانسته های خود بر ما بیفزایند.
واما از جمله سر آمدان هنر مکتب هرات؛ أمیر خلیل نقاش، خواجه غیاث الدین زرکوب، سید روح الله میرک، میرزا جعفر بای سنغری،مولانا سعدالدین، خواجه عبدالرحیم، مولانا شهاب، کمال الدین بهزاد، مولانا محمد مظهر، و بایسنغر میرزا و بسیاری دیگر کارنامه ی درخشانی از خود در کهکشان هنر و فرهنگ بجای گذاشتند که مهمترین آثار بجای مانده را درین فرصت بطور مختصر نام می برم :
طبقات ناصری، کلیات وتاریخ حافظ ابرو، تاج الماثر، گلستان سعدی، همای و همایون، شاهنامه فردوسی، کلیله و دمنه، هفت پیکر،تاریخ جهانگشای جوینی، ترجمه تاریخ طبری، کلیات عماد،، فقیه،، خمسه نظامی، چهار مقاله عروضی سمرقندی، دیوان خواجه حافظ شیرازی، معراج نامه میر حیدر، سته و خمسه حکیم عطار نیشابوری، شاهنامه محمد جوگی.منطق الطیر،بوستان و گلستان سعدی، ظفرنامه علی یزدی،جنگ های شعر فارسی،
مثنوی معنوی، غزلیات کاتبی، خمسه امیر خسرو، دیوان سلطان حسین، چهل حدیث، خمسه میر علی شیر نوایی، عجایب المخلوقات، هشت بهشت، بهارستان جامی، چهار مثنوی مولانا هاتفی، دیوان کامل امیر علی شیر نوایی واثار دیگری میتوان نام برد.
تحریر…. دوم سنبله ۱۴۰۵ 
۲۴ اگست ۲۰۲۶
محمد رفیع اصیل یوسفی 
ادامه دارد . . .
25 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
در کوچه ی ما
پیوسته به گذشته :
در بازار خوش برخی آدم های نامدار شهر ما زنده گی می کردند. در آن وقت هنوز کاسبی طب سنتی رونق داشت. دوکان میر کاظم شاه طبیب شهیر هرات در کنار سبزی فروشی نبش کوچه زال خان بود. دوکانی پاکیزه و پر از قوطی های گیاهان و داروها. میرکاظم شاه مردی بلند بالا، سپید چهره، با وقار در جامه و دستاری کوچک سپید پاک درگوشه ی آخر دوکان بر تشک می نشست. مریضان بیشتر از روستاها و اطراف شهر پیش او می آمدند.
با معاینه نبض و مشاهده چشم و زبان و …مصاحبه با مریض و مریضدار بیماری او را تشخیص می کرد. نسخه می نوشت. دستیاری داشت که مدام چیزهایی را در هاون می کوبید. نسخه را می گرفت. و بر کاغذی انواع گیاهان و چیزهای دیگری را به ملاحظه نسخه می پیچید و طرز استفاده ازان را توضیح می کرد. این نسخه بیشتر شامل ادویه جاتی بود که باید جوشانده می شد. به همین دلیل آن را جوشنده می گفتند. اغلب کار می داد. کمی بالاتر به سمت فلکه و نزدیک کوچه سرور سماواری دوکان سید کریم طبیب بود که نیز شهرت داشت.
از مسگران حاجی محمد رضا مسگر و برادرش استاد هاشم، اسلم آهنگر و حاجی اکبر حلبی ساز، وکیل حلبی سازان هرات، آدمهای شناخته شده بودند. ماما محمد امین قصاب با لبخند همیشه گی محبوب بازاریان بود. از آدم های جالب بازار خوش نظر چراغساز بود. دوکان او پهلوی حلبی سازی و مقابل دوکان پدر من موقعیت داشت. دوکان درازی بود. نظر چراغساز شاگرد هم داشت. در دو دیوار دوکان ده ها چراغ گازی که در هرات چراغ گیس می گفتند، آویزان بود. نظر چراغساز مدام مشغول پاک کاری و تنظیم چراغ بود. هرگز او را بیکار نمی دیدی. در هرات برق نبود. در محفل های عروسی و مهمانی های کلان و مجلس های عزاداری که در شهر قدیم هرات فراوان بود، از دوکان نظر چراغساز چراغ گیس کرایه می کردند. شاگردی باید چراغ ها را همراهی می کرد. زیرا نصب فتیله و روشن کردن چراغ کار ساده ای نبود. گذشته ازان که چراغ پس از هر چند ساعت کم هوا می شد، مسوول چراغ بایست آن را به موقع پمپ کند و اگر فتیله می سوخت فوری بتواند آن را با فتیله نو عوض نماید. در چراغ گیس از سوخت نفت استفاده می شد. نه نفت درجه اول. چه بسا که جریان نفت به فتیله بند می آمد و چراغدار سوزنی داشت که سوراخ جت چراغ را پاک می کرد.
در کوچه زال خان عمده دوکانداران و پیشه وران بازار زنده گی می کردند. نظر چراغساز، ماما علی روغن فروش، امیر قناد، کریم نصرتی فرزند ارشد هاشم تفنگ ساز، حاجی احمد علی علاف هم که وکیل علاف های هرات بود. حاجی هاشم نانوا، همین که به کوچه زال خان داخل می شوی چند گام بعد دالان کوتاهی است. در بین این دالان دو دالان یکی به سمت شرق و دیگری به طرف غرب کشیده می شود. در آخر دالان سمت غرب شیخ محسن و در آخر دالان سمت شرق شیخ قاسم بچه ها را سبق می دادند. مدتی شاگرد شیخ محسن بودم ، چند گپ او برایم عجیب می نمود، پوستین کلفتی داشت با آستین های دراز. شیخ اغلب آب دهن خود را درون آستین تف می کرد ،  همسرش مادر صالح بود. زنی میان سال و مهربان به شاگردها. شیخ شلاق درازی داشت که گاهی شاگرد تنبلی را توبیخ می کرد.
دیگر شیخ محمد امین بود و عبدالحسین منجم باشی که در این کوچه می زیستند. این دو نفر از بزرگان هرات بودند و به همراهی عبدالکریم محتسب و شیخ ابراهیم و میر کازرگاه و دیگر نخبه گان نیرویی میان مردم و دولت.
خانه منجم باشی دیوار به دیوار منزل شیخ محمد امین واقع شده بود و رو به روی دروازه تکیه میرزا خان. عبدالحسین منجم باشی هر سال تقویمی تالیف می کرد به شکل رساله ی. در این تقویم نه تنها جدول روز، هفته و ماه شمسی و قمری تعیین شده بود و روزهای تعطیل که پیشگویی های معیینی در هر ماه داشت. از جمله احتمال خسوف و کسوف و جنگ و توفان و غیره. صفحه اول به میمنت و سلامتی اعلیحضرت همایونی محمد ظاهر شاه زینت می یافت.
اندکی پایین تر از تکیه زال خان کوچه دو راهه می شد. راهی به سوی شرق و راهی به سوی غرب. در نبش این دو کوچه منزل سید جلال دعا خوان موقعیت داشت. مشتریان بسیار به تعویض و تب بند و دعای سید جلال دل بسته بودند. نه فقط از محله خود مان که از روستاهای دور و نزدیک نزد او می آمدند و تعویذ و دعا می گرفتند. در کودکی هر گاه مریض می شدم مادر مرا پیش سید جلال می برد. شیخ با ریشی کوتاه، جامه پاکیزه، اندکی فربه، با نگاهی نافد و گرم و دست های نرم همین که دست بر سرم می نهاد و اندکی دعا می خواند گمان می کردم با فرشته ها سخن می گوید و از آنان می طلبد مرا از بیماری شفا بخشند. جالب بود که کار می داد. پایین تر منزل صاحب زاده بود. خانه ی بزرگتر از خانه های دیگر با دروازه ی بزرگ طوری که اسب با بارش ازان می توانست عبور کند. صاحب زاده مریدان فراوان داشت و اغلب می شد شتر و اسب و خری را در دروازه صاحب زاده دید که مریدان بار غله و میوه و گوسپند به پیر آورده بودند. کمی پایین تر کوچه دو سمت می شد یکی با دالانی با بن بست می رفت و دیگری از مقابل دستگاه های ابریشم بافی غلام محمد و حاجی رمضان که خانه های نشیمن شان هم بود، پایین می پیچید و به فقیرنشین ترین محله خواجه عبدل مصری می رسید. خانه ما این جا بود. درست پایین باره و نزدیک قبرستان زیارت خواجه عبدل مصری. قبرستان و کوچه کنار آن میدان بازی روزمره ما بچه ها بود. با انواع بازی ها سرگرم می شدیم. بازی هایی که مصرفی نداشت ولی شاد و زنده بود:
شپّل بازی، بجل بازی، گُله بازی، شیر کجا؟ پیش ترک! و پسان تر بازی کاغذ باد که بازی محبوب من شد. توپ و دنده هم بازی می کردیم اما برون باره در بین زمین های زراعتی، نزدیک کوره خشت پزی هندی. همسایه های ما برادران چُُغک، گویا کباب پزی گنجشک داشتند. هیچ وقت کباب شان را ندیدم.
عبدالرحمان کیسه مال، غلام کفترباز، ملنگ ماهی پز، نوراحمد پینه دوز، حفیظ آهنگر، آخند شیدایی، ماما غوث الدین دوکاندار سرکوچه، حاجی ملنگ پدر شیخ سرور دعا خوان معروف هرات، گل احمد کوت فروش. در میدان دروازه قندهار کوت فروشی داشت. در زمستان زردک و شلغم و ترپ و در تابستان هندوانه و خربوزه می فروخت. کمی آن طرف تر در سمت گاو برچ باره خانه مهم کوچه ی ما از نایب امیر بود. می گفتند روزگاری نایب امیر اسب های سرکاری بوده است. اندکی بالاتر از کوچه ما در میان دالانی خانه کوچکی بود که در آن مادر زهرا با یگانه دخترش زنده گی می کرد. مادر زهرا خیاط محله بود. مادرم اگر گاهی به خیاطی ضرورت پیدا می شد، پیش مادر زهرا می رفت و مرا با خود می برد. مادر زهرا زنی خندان و خیلی پاکیزه بود. پس از آن که شوهرش فوت کرد نخواست شوهر کند و به زادگاهش به مشهد برگردد. جالب بود در کوچه ما زن ها گویا نام نداشتند فقط به نام فرزندان شان یاد می شدند. آخ زن پر دیدنی افغانستان.
ادامه دارد . . .
21 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش نهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
بازار خوش
————————-
پیوسته به گذشته :
بازار خوش یگانه بازاری است که فلکه ی دارد. در وسط فلکه ساختمانی یک طبقه با دوکان های سراجی و زیارتی به نام بی بی سیتی. در هرات زیارتگاه های بانوان برجسته و نامدار تاریخی چند تا هست. زیارت بی بی معصومه، زیارت گوهرشاد بیگم شهید، زیارت بی بی سیتی، زیارت بی بی نور و بی بی خور ( دو تای آخری یکی است؟) و…این زیارتگاه ها نشان می دهد که هراتیان به زن حرمت داشتند و زن را در همه امور و همطراز می دیدند.
در نبش شمال غربی فلکه دیزی پزی قدیمی فعال است که اکنون نیز از مکان های سنتی و دیدنی هرات است. دیزی و شوربای آن مشهور.
کوچه های بازار هر یک بافت مخصوص خودش را دارد. از سمت دروازه خوش که طرف چهار سو قدم برداری در سمت راست کوچه مسجد جامع است. به نسبت عریض که موتر در آن رفت و آمد کرده می تواند. در سمت چپ کوچه باره است. این کوچه چسبیده به باره بوده است. اما به تدریج خاک برداری شده و از خشت و گل آن از دوسوی باره خانه ساخته اند و دیگر از آن اثری نمانده است. در نیمه کوچه در دامان باره زیارتی موقعیت دارد. کوچه تا زیارت خواجه عبدل مصری امتداد می یابد و بعد به سه کوچه کوچکتر می پیوندد.
کوچه بعدی کوچه چوب فروشی است که به سمت تکیه هادی و حمام جعفرخان کشیده می شد. دو کوچه بن بست دیگر هم بود. کوچه سید قاسم کابلی واعظ معروف هرات و دیگر کوچه آقای شریعت که در منزل خود مجلس عزاداری و وعظ برگزار می کرد و شهرت فراوان داشت. بعد کوچه زال خان می آید.
پدر من کارخانه صابون پزی داشت و دوکانی در بازار خوش نزدیک کوچه زال خان. بازار خوش از صنف چهارم مکتب تا صنف نهم محل رفت و آمد روزمره من بود. بعد از درس باید در دوکان می نشستم و گویا هنر دوکانداری می آموختم. چند بار مرا نزد حلبی ساز، بایسکل ساز و کفاش گذاشتند که هیچ نتیجه نداد و در این کار اشتیاقی از من بروز نکرد. در سمت راست دوکان پدر دوکان امیر محمد قناد بود. این مرد که ته ریشی جوگندمی داشت مدام افسرده و خون جگر می نمود. از صبح وقت که دوکان خود را باز می کرد تا ظهر نزدیک بساط می نشست و کمتر دیده ام که مشتری داشته باشد. نامش قناد بود اما تولیدی نداشت. چای، دشلمه شکر و قند از کارخانه های قنادی می خرید و باز فروش می کرد. باقی کالاهای او خرت و پرت عطاری بود. چاشت دوکان را می بست می رفت منزل غذا می خورد. نماز می خواند و ساعتی می خوابید دوباره به دوکان می آمد. پشت بساط می نشست و به با زار و رفت آمد عابرین با دیده گانی بی فروغ نگاه می کرد. گاهی پای چپ را بر پای راست می خواباند و گاهی پای راست را بر پای چپ. شام زود دوکان خود را تخته می کرد و می رفت خانه. خانه اش در همان کوچه زال خان بود. باری نمی دانم برای چه خانه اش رفتم. خانه خوبی بود. یک خانه قدیمی اما بزرگ و از خشت پخته با حوض آب و حیاط خشت فرش و چندبته گل قهر زهر. همین گل ها نبودند که او را نیز به درخت قهر و زهر تبدیل کرده بودند؟ همیشه افسرده می نمود. گویا اندوهی بزرگ پنهانی او را شکنجه می کرد. این مطلب را پسان فهمیدم. در سمت چپ دوکان پدر دوکان امیر دیگری بود. این دو کان در تابستان فالوده پزی می شد با بستنی و در زمستان ماهی پزی. ما ما امیر که همیشه مشغول کار بود بهترین ماهی پز هرات. با مشتری و همسایه ها و حتا با عابرین با لبانی پر خنده ارتباط برقرار می کرد. عاشق ماهی بودم و اگر چانسی داشتم چاشت نان و ماهی می خوردم. مزه ماهی ماما امیر هنوز دهن مرا آب می اندازد.

پدرم آروز داشت من هم دوکاندار شوم. می گفتند کار دولت برای ما نیست. در جایی که پول دارد هراتی مقرر نمی شود و در جایی که استخدام می گردد پول ندارد. معاش دولت هم شکم زن و فرزند را سیر نمی کند. پس بهتر است که کسبی را یاد بگیری که در آینده بتوانی زنده گی خود را تامین کنی. اما نمی دانم چرا هر وقت پرسش دوکانداری مطرح می شد، چهره غمزده ی امیر قناد در برابر دیده گانم بر جسته ظاهر می گشت. به نظرم می رسید که دوکان تابوتی است که آدم زنده در آن به تدریج می پوسد. از کار آهنگر و مسگر و نجار و بنا خوشم می آمد. اما به کار فزیکی علاقه نداشتم. دوکان همسایه امیر قناد از ناصر قناد و محسن قناد بود. محسن در مکتب سیفی همصنفی من بود. ناصر پیش از آن که به قنادی بیاغازد، بنا بود. دوکان آنان در نبش بازار و کوچه زال خان موقعیت داشت و همیشه شلوغ بود. اگر مشتری هم نبود دوستان و همسایه ها در این دوکان می آمدند و چای نقلی می خوردند. در آخر دوکان کارخانه قنادی بود. دروازه کارخانه در کوچه زال خان باز می شد. هر روز کار تولید دشلمه و نقل جریان داشت. شکر را در دیگ مسی بزرگی می ریختند و با آب مخلوط می کردند تا خوب بجوشد و به قول استاد شیرینی پز به قوام آید. آن گاه شهد غلیظ داغ را بر سنگ قنادی می ریختند تا اندکی حرارت آن کاهش یابد. تکه ی ازین شکر مذاب را بر می داشتند. استاد آن را که هنوز داغ بود ولی دستان گرما دیده این گرمی را تحمل می کرد، آن را کش می داد و بعد دو نفری آن را پیوسته کش می دادند و هم می زدند. این عمل تماشایی در کوچه انجام می شد و صحنه جالبی پدید می آمد. هر تکه این شکر قوام یافته شاید پنج، شش کیلوگرام یا بیشتر وزن داشت. خیلی کار و وقت می خواست تا این توته تفتیده زرد رنگ سپید شود و ازان دشلمه سپید، شیرینی محبوب هراتیان به دست آید. سفره سماوار جوشان، چای سیاه هل دار و دشلمه سفید هر نشست دوستانه را رونق می بخشید.

ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

18 آگوست
۱ دیدگاه

یادی از بزرگانی که چراغ راه ما بودند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق    

ثبت  است   بر    جریدۀ    عالم   دوام   ما    

(حافظ)

یادی از بزرگانی که چراغ راه ما بودند

بسا از خاطره ها آهسته آهسته، به مرور زمان، از ذهنها می کوچند، جز خاطره ها و یادبودهای بزرگانی که از عشق سیراب شده و بر جریده هستی جاودانه پر و بال می زنند. چنین خاطره ها همیشه به نیکی یاد شده و طنین جاودانه در روانهای ما خواهد داشت.

با اینکه جهان ما به تندی برق آسا با همه ناهماهنگی هایش در حرکت است و همه چیز در حال دگرگونی مداوم است؛ اصالت و راستینی هنر با نیرومندی و قدرت تمامش، همیشه بسان پدیدۀ بیهمتا و ایزدی می درخشد و دلها و روانهای آدمیان را با فروغش هم نیرو و زیبایی می بخشد و هم به دل آسایی و درمانگری می کوشد.

هنر چیست مگر جلوۀ و تجلّی الهی ،که از جانهایی می تراود که از عشق بهره مند شده اند.

رسالت و کار خدایی هنرمند بجز خود بیداری، آفرینش و خلاقیت، روشنی بخشی و عشق چیزی دیگری نیست که این هم خود فرایند کار است و هم پاداش آن و هنرمند با بهره مندی ازینها، هستی را رنگ دیگری بخشیده و با این دگرگونی،  زندگی را  فراوانی و پرباری می دهد .  

من فرایند آفرینش هنری را بسان سفری بی پایان و  گاهی آکنده از درد و  نیز لذت و خوشی می بینم که هر گام و منزل در آن خود رسیدنها و بهره وریها را در بر دارد و ثمر و بَرَش هم آموزش است و هم رُشد.

درین راستا هرکه و هرچه می تواند نقش آموزگار و رهنما را ایفا کند که هنرمند منحیث شاگرد همیشگی، باید همیشه بیدار و گوش بزنگ بوده، در برابر دیدگاهها و راهنمایی های دیگران،  هم وسعت نظر داشته باشد و هم سپاسگزار و قدردان بماند.

در امتداد سفر هنری که من در چهل سال گذشته داشته ام، ایزد را سپاسگزارم ازینکه با بزرگانی نشست و برخاست داشته ام و ازحضور پربرکت شان بهره ها جسته ام، که همیشه یاد شان در دلم و خاطره های شان در ذهنم، زندگی امرا زیبا و پر نیرو می سازد. با اینکه یادمان لحظه های زرین با آن بزرگواران، در حوصله این چند سطر نمی گنجد، باز هم برای اینکه هم حق کلام ادا شود و نیز برای سپاس و قدردانی، خواهم کوشید تا گلچینی از آن خاطرات را درین اینجا بیاورم.

من درین نبشته کوتاه می خواهم از بزرگ و ارجمند آموزگارانی نام ببرم که در روند آشنایی و آموزش هنر خوشنویسی مرا یاری نموده و مرا مدیون همیشگی خود ساخته اند.

زنده یاد استاد آصف فکرت

من نوجوانی بیش نبودم که پدر مرحومم مرا پیش دوست هنرمند و پژوهشگرش، زنده یاد استاد فکرت برد و از ایشان خواست تا مرا در امر آموزش خوشنویسی یاری رسانند. با لطف و مهربانی بی پایانی که استاد داشتند از هیچ گونه راهنمایی و کمکی دریغ نکردند و در آغاز کار چند تا قلم نی و دوات مرکب و چند تا سرمشق از نمونه های خط استادانی همچون میرعماد و میرعلی هروی به ما تهیه کردند و با خوش آمدید گویان به جهان هنر خوشنویسی، تشویق به تمرین مداوم نمودند. هنوز یادم است که همیشه می گفتند: “بنویس بنویس تا که شوی خوشنویس.”

من هم به کمک ایشان در حدّ توان با اصول پایه ی خوشنویسی ، آشنا شده و با تمرین و تلاش مداوم، به حد توانم به کار خود پرداختم. برای بازخورد و اصلاح مشقهایم، هفته یکبار خدمت شان می رفتم و از حضور هنری شان بهره مند و مستفید می شدم، تا اینکه ایشان روزی برآن شدند تا برای ادامه پژوهش و زندگی، راهی مشهد مقدس شوند و آنجا بمانند.

استاد فکرت هم شاعر بودند و هم خط شناس. من از برکت وجود ایشان و نیز تشویق پدر زنده یادم، با شعر کهن پارسی آشنا شدم، که همان جرقه هنوز در دلم روشن است و از شعر به اندازه خوشنویسی و نقاشی لذت می برم. پس از رفتن ایشان به مشهد، بسا چیزها تغییر کردند و با اینکه نبودن ایشان برایم دشوار می نمود، با شور و شوق، بیاد ایشان به تمرین و مشق می پرداختم تا اینکه پس ازمدتی توفیقی حاصل شد وبه شاگردی نکو یاد استاد پیرزاد شرفیاب شدم.

زنده یاد استاد پیرزاد هروی

استاد بزرگوار نزدیک چهل سال پیش، تدریس بخش خوشنویسی سازمان هنری میمنگی در کابل را به عهده داشتند و با زحمت و تلاش خستگی ناپذیر و اشتیاق تمام به پرورش و تربیت اهل هنر می پرداختند.

من در آن روزها مشغول آموزش نقاشی بودم تا اینکه با اجازه ایشان افتخار شاگردی ایشان نصیب من شد تا چندی از حضور روشنایی بخش و پرمُهر شان، از هنر کمی بهره ی بگیرم. در آن روزها هفته چند ساعت در دوره های آموزش خوشنویسی شرکت می کردم که خیلی آموزنده و روانبخش بود.

استاد با اخلاق والا از ویژگیهایی برخوردار بودند که دل بسا را ربوده بودند و با شکیبایی و خوشرویی و مهربانی بی شایبه همه را واله خود کرده بودند؛ ازینجاست که من نیز با شادکامی و اشتیاق کامل در درسهای ایشان حضور داشتم و هر لحظه رابسان دریای خوشی و کامرانی تجربه می کردم. با اینکه ما شاگردان همیشه در مشق و تمرین، اشتباه و خطا می کردیم،  استاد همیشه شکیب و صبور و با حوصله باقی می ماندند با مهربانی بی بدیل ما را تشویق می نمودند و به تمرین مداوم ترغیب می کردند. در روز های سرد زمستانی و گرم تابستانی، با مبادرت و تلاش، سرمشقهای استاد را چندین بار نگاه کرده و با علاقمندی ویژه تمرین می کردم، تا اینکه پس از نه مدت طولانی در محضر ایشان، شنیدیم که ایشان نیز بار سفر بسته و به مشهد مقدس کوچیده اند و آنجا مشغول کارشده اند.  

زنده یاد استاد پیرزاد، بی گمان، نه تنها تبحُر در سبکهای گوناگون خط مانند نستعلیق و نسخ و ثلث و کوفی و دیگر سبکها داشتند که ایشان نیز الگوی اخلاق برای همه ما بودند. استاد همیشه با متانت، گشاده رویی، حوصله،  شکیبایی و مهربانی با همه برخورد می کردند که این ویژگی ها اخلاقی،  استاد را از دیگران متمایز می ساخت. و ویژگی دیگر استاد دستگیری و یاری رساندن دیگران و حتا کسانی که ایشان خیلی نمی شناختند، بود. گاهی می دیدم که کسانی پیش استاد برای سرمشقی یا کار خوشنویسی می آمدند و استاد بیدریغ همه را کمک می نمودند که این خود نشاندهنده همت عالی و اخلاق نکوی شان بود.

پس از کوچیدن استاد به مشهد مقدس، من نیز پس از مدتی کابل را ترک گفتم و راهی مشهد شدم. دیری نگذشته بود که بیاری و کمک استاد بزرگوار آقای نجیب مایل و استاد پیرزاد و استاد عطار، در بخش هنری بنیاد پژوهشهای هنری استان قدس رضوی، منحیث هنرجو و همکار آغاز بکار کردم و درآنجا نیز از حضور ایشان مستفید شدم و حتا در لحظات بیرون از کار، دیدار هایی داشتیم که بویژه مهمان نوازی استاد و خانواده گرامی شان، برای من فراموش ناشدنی است.

هنر است که زیبایی می آفریند، زیرا از زیبایی سرچشمه می گیرد و نیز زیبایی هنر است که فراتر از خوب و بد است و هنر راستین نیز جلوه آن زیبایی ایزدی است که از روان هنرمند جاری می شود. هرخم و چم و گوشه و کنار رازآلود هنر خوشنویسی که تجلّی زیبایی و ژرفا و معنای هستی است، از راه اندیشه، حس، واژه ها و گفتار و رفتار هنرمند پرتو افکنی می کند و جهان را دگرگون کرده بُعد دیگر می بخشد. استاد پیرزاد نیز ازین زیبایی بهره مند بود و این زیبایی در رفتار و گفتار شان، در صحبتها و لبخند های شیرین شان بازتاب داشت.

 روان شاد شاد.

استاد آقا جواد تهرانی

افتخار آشنایی با استاد جواد ، نزدیک چهل سال پیش، در سفارت جمهوری اسلامی ایران در دهلی نو ، نصیبم شد. در آن روزها من هفته دوبار برای آموزش و سرمشق به خدمت شان می رفتم. فضای آموزشگاه خیلی آرام بود و گروه کوچکی از شاگردان به خدمت ایشان می آمدند و همه با شور و شوق وافر، از درسهای ایشان مستفید می شدیم. با وجود اقامت کوتاهی که ما در دهلی داشتیم، من در شیوۀ نستعلیق کوشیدم تا از ایشان چیزکهایی بیاموزم.  یکی از چیزهایی که هنوز بیادم است این است که استاد همیشه من را ترغیب و تشویق می کردند تا هم نستعلیق تمرین کنم و هم نسخ. ایشان استاد خیلی مهربان و خوش برخوردبودند و همیشه همه چیز را خیلی خوب و به زبان ساده توضیح می دادند که براستی برای ما شاگردان خیلی سودمند می افتاد.  یکی از قلم نی هایی را که ایشان بمن داده بودند، هنوز منحیث یادگار، نگهداشته ام.

یاد شان همیشه گرامی باد.

روانشاد استاد محمد علی عطار هروی

شاد روان استاد عطار که بی گمان تبحر خاصی در خطهای کوفی و دیگر سبکها داشتند، سالها با تلاش مثمر و فراوان و اشتیاق و شوق بی پایان، توانستند گوشه های پیچیده و زیبای هنر خوشنویسی را در هرات باستان بیاموزند و پس از آن به عاشقان هنر با دل و جان، منتقل کنند.

من استاد را برای نخستین بار در خانه ی شان در مشهد ملاقات کردم و چند بار نیز در جای کارشان بزیارت شان رفتم. وقار و آرامش و حالت روحانی شان برایم شگفت انگیز بود و درخورستایش و خلاقیت هنری شان با اخلاق شان همپهلو و همآهنگ بود. استاد با شادکامی تمام، چنان غرق کارشان بودند که انگار درجهان هیچ چیز دیگر رخ نمی داد.  این ویژگی استاد برایم خیلی عجیب و نیز گیرا بود؛ یعنی غرق در هنر بودن یعنی خوشبخت بودن است.

انگار استاد جای خود را در مشهد پیدا کرده بودند و خیلی شادمان بودند ازینکه خطهای شان در کتیبه های حرم رضوی استفاده می شدند و به زیب و زینت و آرایش رواقهای حرم کمک می کردند.  کتیبه هایی که کارایشان است، نشانۀ زیبایی آفرینی و خلاقیت کمهمتای ایشان است که هنوز در حرم می درخشد و خیره کننده چشمان بینندگان و هنردوستان است. هنر ایشان که از ارزش والایی برخوردار است، فراتر از مرزهای جغرافیایی است و اصل هنر نیز همین است که فراتر از زمان خود باشد.

استاد در نستعلیق، روش استادان کهن را می پسندیدند و می گفتند که خط نستعلیق هرچه لاغر تر نوشته شود، زیبا تر است و در مثل، بسان آهوی لاغر و چابکی  است که به سرعتِ باد تا بغداد می تواند بدود و برسد.

روان شاد شاد باد!

استاد محمود عطار

استاد محمود عطار فرزند بزرگوار استاد محمد علی عطار اند که گنجهای پُر بهای خوشنویسی را از محضر روحانی حضرت پدر آموختند و با آفریدن کارهای زیبای هنری، بویژه لوحه های قرآنی آراسته با خطهای ثلث و کوفی و دیگر سبکها، نام پدر بزرگوار را با نکویی تمام زنده نگهداشته اند و مایۀ افتخار اهل هنر شده اند.

من با استاد محمود عطار نزدیک سی و هشت سال پیش در بنیاد پژوهشهای آستان قدس در مشهد آشنا شدم. در آن زمان ایشان در کنار استاد پیرزاد، برایم هم همکار خوب و مهربان بودند و هم آموزگار با حوصله و مشفق و پرعطوفت. من نه تنها در عرصه خوشنویسی از ایشان بسا چیزها آموختم؛ که از سخنان با ارزش شان در باب فلسفه و ادب و کلام و عرفان نیز بهره ها جستم که هیچگاه فراموشم نخواهد شد. استاد محمود عطار بسان پدر بزرگوار شان، از شخصیت خاص هنری برخوردارند و اخلاق نکو، شکیبایی و و قار و آرامش درونی شان برای هنردوستان هویدا و درخور تحسین است.

در پایان این نبشته،  شادم ازینکه وقت یاری کرد تا خاطره ی از آن روزگاران فراموش ناشدنی و زیبا، با استادان عزیز و گرامی ام، بنویسم و نیز از خوانندگان گرامی این متن که تُهی از ایراد نیست، از تۀ دل،  اظهار سپاسگزاری و امتنان کنم. 

خدا را سپاسگزارم که در زندگی خود، توفیق دیدار و همنشینی با این بزرگواران را داشته ام، که هم برایم الگوی هنری و سرچشمۀ الهام بوده اند و هم نماد و شخصیت اخلاق و نکویی. چیز هایی که ازین بزرگواران آموخته ام، همیشه مایۀ خوشباشی و آرامش درونم بوده و مرا برانگیخته تا با شوق و پشت کار، بتوانم بیشتر از جهان زیبا و بیهمتای هنر، بهره بگیرم و آنرا با دیگران قسمت کنم؛ تا باشد حق هنر که خود روشنایی و آگاهی و شادمانی و دل آسایی است، به گونۀ ادا گردد.

باشد که فانوس تابان هنر و حضور پُرفروغ استادان بزرگ، هماره راهبران زندگی مان باشد.

با مهر و سپاس،

 

فریدون وارسته ، 

بیست و چهارم مرداد ماه ( برج اسد ۱۴۰۵)

هلند، ۱۵ August 2026, The Netherlands

13 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش هشتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

دروازه خوش، بازار خوش

پیوسته به گذشته :

شهر ارگانیزم زنده ایست که تولد می شود. رشد می کند. گاهی بیمار می شود و زمانی شکوفان می گردد. هر شهر مثل هر جامعه، مثل هر انسان سرگذشت خود را دارد. هرات شهری اسطوره ای و تاریخی، پر فراز و فرود است. بارها ویران شده است و سپس ققنوس وار از میان خاکستر بال کشیده است.

میرزا شاهرخ و همسر او گوهر شاد بیگم شهر هرات را پایتخت امپراتوریی بزرگ و مرکز خراسان و فراتر ازان ساختند. شگفت انگیز است که فرزندان این زوج نامدار همیشه زنده، همه گویا نابغه بوده اند. میرزا الغ بک فرمانروای سمرقند ، ریاضی دان، ستاره شناس، شاعر و حافظ قرآن، زیچ الغ بکی شهرت جهانی دارد و این فرزند هراتی را در صف بزرگانی مثل کوپرنیک و کپلر قرار می دهد، میرزا بایسنقر مؤسس کتابخانه هرات، حامی فرهنگ و هنر و احیاگر آثاری مثل شاهنامه، مثنوی، دیوان حافظ، خمسه نظامی و غیره بود. پس از حمله چنگیز این آثار تقریبن از بین رفته بودند. مکتب هرات به حمایت میرزا بایسنقر میراث مکتوب و بی مانند بزرگان کلاسیک زبان فارسی را زنده ساخت، میرزا ابراهیم سلطان فرمانروای اصفهان و فارس و مبتکر نگارش ظفرنامه تیموری، فرزند دیگر شان فرمانروای کابل و غزنی، حامی گسترش فضل و هنر و دانش و فرهنگ و…

بدانسان که خانه از دروازه آغاز می گردد شهر از دروازه شروع می شود. هرات چهار دروازه اصلی دارد. دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه قندهار و دروازه خوش. هریک ازین دروازه ها نام بازاری را می سازد. بازار خوش، بازار عراق، بازار قندهار و بازار ملک. نام دروازه وجه تسمیه بازار ها را بیان می کند. بازار عراق سوی عراق عجم می رفت آن چه امروز بخشی از ایران است. حرکت کاروان های تجارتی و زیارتی ازین دروازه به شهرهای تربت جام، مشهد و تا اصفهان ادامه می یافت. بازار قندهار سوی قندهار می کشید. بازار ملک دو وجه تسمیه دارد، یکی این که بار اول توسط ملک غیاث الدین کرت ساخته شده است و دیگر این که چهار باغ مرکز تخت نشینی پادشاهان در این بازار موقعیت داشت. دریغ، چهار باغ با احداث جاده لیلامی در غرب مسجد جامع ویران گشت و با خود برگ های درخشان تاریخ هرات را به گور برد. احداث دو جاده شمالی و جنوبی نیز احتمالن آثار معماری مهمی را از بین برده است. مهمتر این که بافت تاریخی شهر قدیم هرات اندر پیرامون مسجد جامع از بین رفت. این خود الگویی شد که به تدریج باروها و برج های مشهور شهر مورد هجوم قرار بگیرند و خاک و خشت آن به غارت رود. اگر این بازارها در زمان زنده یاد ملکیار احداث شده باشد، کلان ترین اشتباه آن مرد بزرگ باید حساب شود.

شهر قدیم قندهار احمد شاهی نقشه هرات را به کار برده است. چهار دروازه و چهار بازار در محورهای شمال ، جنوب و شر ق غرب دارد. بازار هرات، بازار کابل، بازار شکار پور و بازار شاه. بازار شاه به قرارگاه حکومت می پیوندد. بازار شکار پور به شکارپور هند که اینک شهری در پاکستان است و بازار کابل به کابل می رود.

بازار خوش نام با مسمایی بوده است. زیرا دروازه خوش در سمت شرق شهر بود. نخستین اشعه خورشید صبح جای پای رهروان شهر را بوسه می زد. در شرق دروازه خوش باغ های با صفا، کاخ ها، کشتزارهای حاصلخیز و جوی های آب فراوان بودند. نسیم خوش سمت شرق هوای گوارا و معطر باغ ها را به شهر می آورد. بازار خوش مرکز صنایع هرات بود. از دروازه تا چهار سو همه اش کارگاه های صنعتگران و پیشه وران. شعر بافی و پارچه بافی، خیاطی و کفاشی، قنادی و عطاری، نعل بندی و سراجی، آهنگری و مسگری، گدازگری و ریخته گری…. چه روزهایی که با شگفت زده گی در برابر کارگاه گداز گری می ایستادم و به کار کارگران و هنر استاد کار خیره می نگریستم. در کارگاه گدازگری از مس داغمه و از کار افتاده ورق مسی درست می کرد. مس کهنه و داغمه را ذوب می کردند. مس مذاب را به قالب می ریختند و به گونه شمش های کلوله آماده می کردند. استاد کار این کلوله های مسی را به کوره می گذاشت و همین که مس رنگ سرخ آتشی می گرفت با انبر دراز سنگین خود آن را بر می داشت و روی سندان می گذاشت. در اطراف سندان در بین چاله ای سه چهار کارگر توانمند با پتک های سنگین و با ضربه های آهنگین بر این کلوله می کوبیدند. استاد با مهارت طوری که در کار پتک زنان خلل وارد نگردد، این کلوله آتشین مس را دور می داد که همسان هموار شود. چندین بار این عمل تکرار می شد و سرانجام تخته مس قرصی تولید می شد که ازان بیشتر در ساختن کف دیگ های مسی استفاده می کردند. ریتم ضربه های پتک کارگران چنان جالب بود که بی خواست توجه عابرین را به خود جلب می کرد و ای چه بسا که آدم های بیکار، در هرات آدم های بیکار مثل من از آدم های کارکن بیشتر بوده اند، به تماشای این صحنه پر هیجان می پرداختند. آهنگ منظم پتک کارگران گوشنواز و هیجانی بود مثل یک ملودی موسیقی آهنگ داشت و چون با های وهوی مرتب پتگران می آمیخت خود پردازی می شد که در سمفونی رسته مسگران کنسرت بازی چکش و سندان را به نمایش می گذاشت.

 

ادامه دارد . . .

 

09 آگوست
۱ دیدگاه

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت !

=================

منوچهر برومند

شاعر ، نویسنده و هنر شناس معاصر ساکن پاریس.

استاد براتعلی فدائی هروی ، در سال ۱۳۰۷ خورشیدی در کهنه شهر هِرات پا به عرصه هستی نهاد و در پنجم آذرماه سال ۱۴۰۰ خورشیدی پس از یک عمر طولانی پر فراز نشیب که مصروف شاعری و ادب پروری و مبارزه قلمی و قدمی با عناصر فاسد اداری و مقاومت و مداومت در مخالفت با ارتش متجاوز شوروی و ایادی داخلی وابسته به بیگانه کرد در سن ۹۲ سالگی چشم از دیدار این جهان دون فرو بست.

من‌  آن  چکامه  سرا  عندلیب  خوش نفسم

که صحن  گلشن  قدس است صحنه نفسم

به   اوج     قاف     قناعت     عدیل    عنفایم

نه  بر  بساطِ   مذلت  نشسته  چون مگسم

استاد براتعلی فدائی!!!!

شعر من تصویر ست

شعر   من  آژیر ست

شعر من چهره ی بغرنج گلستان منست

که   ز   بیداد   خزان

گل   و    برگش     همگی    خشکیدست

رنگ بر چهره ی  هر سرو و گلش پوسیدست

شعر من کابوس زمانست

که   دلگیرست

شعر  من تصویرست

شعر   من‌‌  آژیر ست

شعر من پرده ی هر لولی بازاری نیست

که مرا حرفه  شود

که مرا نان  بخشد

که مرا جامه  دهد

و مرا در رده ی مزد بگیران مُقدم دارد

شعر   من   زاده ی   ایمان   منست

همه   احساس  ،   همه  تدبیرست

شعر من‌ تصویرست

شعر  من  آژیر ست

این جام‌ سخن دلپذیر که لبریز از شور و شعور شاعرانه است و به خوانندگانِ دل آگاهِ بیزار از سود جویی های شخصی و خور و خوابهای تن پرورانه عرضه می شود ،‌گویای سلوک شعری و نحوه تعامل فرهنگی سراینده عطار حرفه و قناد پیشه ایست که گر چه از هفده سالگی پا به ساحت شاعری نهاده بود. و‌ به سنت‌‌ کلامی ادب کهن سال‌ فارسی و اسالیب سخن منظوم پایبندی و تسلّطِ سنت گرایانه داشت ، بر خلاف سنت ادبی گذشته، به دریوزگی سخن فروشانه تن در نداد .طی عمر نود و دو ساله اش،‌ قیمتی دُرّ لفظ دری را به پای قدرت مداران زمانه نریخت‌. از قدر شعر و شعور شاعری نکاست .

او استاد براتعلی فدائی هروی بود که درسال ۱۳۰۷خورشیدی در کهنه شهر هِرات پا به عرصه هستی نهاد و در پنجم آذرماه سال ۱۴۰۰ خورشیدی پس  از یک عمر طولانی پر فراز نشیب که  مصروف  شاعری  و ادب پروری  و مبارزه  قلمی  و قدمی با عناصر فاسد اداری  و  مقاومت و مداومت در مخالفت با ارتش متجاوز شوروی  و ایادی داخلی وابسته به بیگانه کرد در سن ۹۲ سالگی چشم از دیدار این جهان دون  فرو بست. روح  پاکش  که همواره از نابسامانی  های روزگار افسرده بود به  اوج افلاک پر گشود. جسم دردمندش در آرامگاهی که به همت دوستانش در جوار زیارتگاه سلطان آغا در هرات  ساخته شده بود ، جا گرفت .

رحمت سرمد ربانی ارزانی او بادکه فیض الهی سخنوری را دستمایه زخارف دنیوی نکرد .درس ساده زیستی وسعه ی صدر و علوّ روح و بلند مقامی شاعری داد. از رفعت اجتماعیِ مستمر بر خوردار شد ، رفعتی که جنبه  واقعی داشت و معطوف به خود او بود و نه عرضی و غرضیِ معتبر به اعتبار وضع مالی و مقام و موقعیت زود گذر ناشی از مشاغل سیاسی و دولتی آزادیخواهی و مبارزه فدایی با عوامل فساد اداری.

سعه ی صدر وآزادمنشی و آزادیخواهی و توجّه به رقتِ حال و وضع نا بسامان زندگی عامه مردم و احساس همدردی وبرخورداری از حس مسئولیت جمعی‌‌ در‌فدایی موجب شد،همواره‌از مواضع حشمت و قدرت دوری جوید .ستایش هیچ قدرت مدار دست اندر کاری را نگوید معارض و منتقدنظامهای حکومتی زمامدارانی باشدکه نحوه ی حکمروایی نادرست کارانه آنانرا برنمی تافت.

از این رهگذر مواجه با مخاطرات و تبعات بازدارنده از مشاغل دولتی شد .چنانکه در سال های دهه چهل خورشیدی با سروده های انتقادی تصریحی و تلویحی خود که دردو نشریه‌ ی (اتفاق اسلام) و (ترجمان) منتشر میکرد و مواجه با استقبال عامه و نقل و نشر شفاهی مردم بود،از ریاست اداره فواید عامه استان بادغیس برکنار شد . از آن زمره است شعر‌ طنز قدرت ستیزی که‌‌ در تعریض به والی و مقام های ارشد ولایت بادغیس سرود ، که‌‌‌

در تاریکی شب آرد را از مخزن دولتی بیرون می آوردند ، پنهانی به خانه‌های خود می‌بردند.این شعر طنزکه عنوان مژده باد ارزانی دارد و در روزنامه‌ی «اتفاق اسلام» هرات چاپ شد سر‌انجام‌ به برکناری رئیس شهربانی،‌‌ پیشکار اداره دارایی و‌‌مدیر کل اداره کشاورزی و چند مقام دیگر محلی انجامید.

مژده باد ارزانی

ایهاالناس   از    اناث   و  ذکور

ای   گروه    گرسنه‌ی   رنجور

گر شکر وقف قحط‌سالی شد

نرخ نان گر به چرخ چالی شد

گر که انبان‌تان ز غله تهی‌‌ست

چه غم اکنون زمانِ رو به بهی‌ست

سبزه بسیار رسته  غم نخوری

از گیاهان  دشت  کم نخوری

این   شنیدم  که  باز در بازار

جار  زد   شاروالی  غم‌ خوار

بر شما   مژده   باد   ارزانی

ماست شد پاوی چهار افغانی

‌‌استاد فدائی هروی،سروده طنز بالا و غزل انتقادی زیر را در سال های پایانی سلطنت محمد ظاهر شاه سرود . سال هایی که برحسب اظهار نظر “نورالله وثوق” گرسنگی شهر های زیادی  از افغانستان را همراه با  مردمش می بلعید  و‌  مردم دسته دسته  به  ناچار کودکان خود را در دو  ولایت بادغیس و‌غور می فروختتد!

 

شام سیه

یارب این شام سیه را سحری خواهد  بود

وز دم  صبح   سعادت   اثری  خواهد   بود

آرزو مرد ،‌ دل افسرده‌‌ شد و عمر گذشت

دیگر از عهد جوانی   خبری   خواهد  بود

در فضائی  که  بُود  حکمروا  ظلمت  و آز

شام محنت زدگان را  قمری  خواهد  بود

 

ره بسی تنگ،‌ فَرَس لنگ،گذرگه همه سنگ

کاروان  را سر سیر و  سفری خواهد بود

در ره عشق فدایی که خطر هاست به جان

نیست پیدا که چو شیرت جگری خواهد بود

هرات‌  ۱۳۴۹

پس از انتشار این دو سروده بود که مبارزه قلمی اش با عوامل فساد محلی و دشمنی و دسیسه و سخن چینی آنها سبب شد با فرمان مستقیم محمد ظاهر شاه از ریاست اداره فواید عامه بادغیس بر کنار گردد. و در پی تهدید و اعمال فشار استاندار از کار دولتی دست کشد .روحش شاد یادش گرامی وروانش مینوی باد

 منوچهر برومند 

 

 

09 آگوست
۳دیدگاه

عاشقی شیوهء رندانِ بلاکش باشد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

گل احمد نظری، آریانا

      رفیع اصیل یوسفی نویسنده، شاعر ؛ پژوهشگر ومؤرخ است، نویسنده یی که شعر می گوید؛ شاعری که می نویسد؛ تاریخ پژوهی که دل به هنر سپرده و یکی از مشتاقان اصیل ادبیات است که با کلمات و زیبایی نفس می¬کشد و اگر او را از این عرصه ها جدا کنی، ماهی را ماند  که از آب بیرون مانده و پرنده یی است که هوا را از وئ دریغ داشته باشند محمدرفیع اصیل یوسفی را می گویم – فرزند پاکزادِ مادر دیارم هرات، که در ۱۳۴۲خورشیدی قرعۀ فال به نام این مولود در این خطه زدند او چشم بلابین خود را در این خاکدان بر پیرامونیان گشود تا از زاد گاهش  گلایه نکند و دیدنی ها را به عینه به نظاره بنشیند و درک ودریافتش را به دیگران بازگوید. وئ از همان آوان کودکی ونو جوانی نازک طبع و با حساسیتی افزون تر از همگنان  بود که این حالت همواره کار به دستش می داد –  و از کنجکاوی ها و ریزه جویی های خود در هر کار و هر چیزی  پرسان و  جستجو گربود. قناعت صرف در خواندن سرش نمی شد و سؤال پُشتِ سؤال ذهن و دماغ او را پیوسته مشغول می داشت و این حوصلۀ بزرگان و آدم های بی تحمل یا کم تحمل را سر می بُرد و گاهی آن روی شان را بالا می آورد.ولی من  یکنوع  معصومیت   و  مظلومیت   را در چهره و رفتار  او مشاهده می نمودم در نتیجه یا باید دست بر دهن می نهاد و زوم می بست یا به گریزی که در بسا موارد بهترین راهِ چاره است پناه می برد به بساطی که پست کارت، کتاب و  نشریه  ومجله داشت و برای خارجیان و گردشگران اروپایی  می فروخت و گاهی هم رایگان  بخشش میداد. مگر نگفته اند که «جوینده، یابنده است؟!» وقدر زر زرگر بداند و قدر گوهر ـ گوهری؟او پای همان جعبه کوچک کتاب های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ـ شاهکارهای ادبیات جهان را خواندکه اکثر آنها را من از کتابخانه خود ویا دارالمعلین هرات می آوردم وبعد ازمطالعه او ـ واپس به جایگاهش میرساندم.

در چنان فضا و هوایی چنین آدمی در محیطِ شعر، شور و شعور رشد کرد و بر هزل، لغاز و اصطلاح  مشهور « سنیفه بندان هرات »شوریدکه گویند: عجب شهریست هرات باستان که یک  دیوانه موجود نیست!  دیگری گفت هست موجود ولی خود نداند کیست؟؟؟» آن شکوه و فرازجویی تمدن، هنر و فرهنگ در پس بازار  خوش ـ گذر  خواجه عبدالله مصری و در جوار منزل و مأوای سید قاسم کابلی بالید. ونزد همسر او  ،، سیپاره،، و سپس نزد کابلی حافظ شیرازی را با روان خوانی مرسوم  فرا گرفته بود…وئ در شگفتی از بی¬سامانی تلخ روزگار بود، که تا دیده برهم نهاد  خودرا خلاص  یافته درس  آخند  کربلایی در ،، مسجد  تفنگ سازی و  اخند  پهلوان  در مسجد حوض وزیر« بازار  قندهار »یافت . او  آموزش های ابتدایی را در مکاتب « سیف بن یعقوب هروی » و « عبدالواسع جبلی غرجستانی » گذراند و سپس  وارد  لیسه عالی سلطان غیاث الدین غوری و مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی شد و تا سطح «بکلوریا را با موفقیت به سرانجام  رساند که ادبیات و علوم اجتماعی در برنامۀ شان بود و این مضمون ها به شمولِ هنرهای خوشنویسی   ,نقاشی و  خطاطی  خیلی به طبع شاعرانۀ رفیع نوجوان می چسبید و از آنها لذت می برد.

شانس های که محضر استاد محمد علی عطار در همسایگی دکان بزازی پدرش نصیب او گشت، بیشتر اورا به میدان،، مشق عشق،، کشاند و هنر نستعلیق را با این چلیپا ی جاودانه ومانا بخط استاد پیرزاد هروی بخاطر سپرد که شاعری سروده :

عشق آمد و  زد بر  ورق  مشقم  دست 

معشوقه   دوات  و  قلمم   را  بشکست 

گفتا که  ایا    عاشق  شوریده  و مست

جز مشق خیال  رخ  من مشقی هست

او در خُردسالی به کانون ادبی – فرهنگی «مِهر و ماه» راه یافت و در نوجوانی شانس آورد، که از میمنتِ گُلِ روی خویشاوندی  فرهنگیان   و دوستان نزدیک در پاتوق دکان  کاکایش موسوم ( گلدن شاپ )  یاران صمیمی و نشست های دلفروز ادبی  فرهنگی و قلمی اساتیدی چون ـ

: عبدالغنی نیکسیر،هروی ، عبدالرؤوف راصع، عبدالرزاق نجومی، محمد ناصر ناهض، عبد الغنی هما- حسین صبور،، گل‌احمد نظری آریانا و برات‌علی فدایی حضور یابد؛ و نزد هنرورانِ چیره دست و زرین کلکِ خوش‌نویس هرات یعنی استادان :

محمدعلی عطار و امین‌الله پیرزاد هروی با دلی مملو از عشق به آموزش، فراگیری و مشق زانو بزند و از فیض کمالات آنان بهره ببرد.  

اینگونه فرصت ها بسیار اندک فرامی آیند و به همه گان میسر نمی شوند؛ ولی ِرفیعِ حساس، ظریف، پرسشگر و هنردوست به موقع از آن ها برخوردار شد. در این برهه ولعِ عجیبی به خواندن، دانستن و آگاهی دستِ اول داشت؛ پیوسته از استادان خواستارِ کتاب، مجله و نشریه می بود و چون فضا مساعد و روحیه دلخواه به مطالعه  را دا شت همه را به چنگ می آورد. کشش و میل بی حد و مرّ به کنکاش در لابه لای صفحات کتاب ها پُرسش های فراوانی را در ذهن ناآرام وئ برمی انگیخت. این کار باعث می شد که در محفل اُنس دوستان و اساتید مطبوعات احساس آزادی و طرح بحث و فهم بیشتر کند، آن هم در مسایل و معضله هایی که مایۀ حیرت می گردید. رفیع اصیل از این هوشمندی و درایت برخوردار بود، که به جد پاس، مقام و موقف را نگهدارد و با کسانی که عُمری در راه تعلیم و فرهنگ  اجتماعی جسم و دماغ فرسوده و دودِ چراغ خورده اند با حُرمت و قدردانی مثال  زدنی رفتار نماید ، کاری، که دوستی و محبت بی شایبه را در برابرش برمی انگیخت و او مشتاقانه می خواند، می آموخت و می اندوخت!

امید، شکست و خودباوری!

 محمدرفیع اصیل در حالی که در سال ۱۹۸۰میلادی و ۱۳۵۹خورشیدی از لیسۀ سلطان غیاث‌الدین غوری فراغت می یافت به خاطر شایسته گی در اجرای برنامه های درسی، «بورسیه» گرفت تا در دانشگاه مسکو به آموزش هایش ادامه دهد. زنده گی به روی وئ لبخند زده بود؛ ناملایمات می خواستند از سر راهش به دور شوند و افق های نوی برایش گشوده گردند تا به هزاران پرسش خود پاسخ های لازم و بایسته یابد. برخود می بالید و راه نمی رفت، پرواز می کرد. جهان در دیده گانش زیب و فری دیگر یافته بود و در خانه و بیرون، شب و روز به این می اندیشید، که فردا ها بهتر از امروز خواهند بود و آینده خیلی روشن و زیبا؛ اما نگوی که زنده گی و فلکِ مکّار بازی های تازه یی در چانته آورده بود و او به علت شرایط دشوار ناشی از جنگِ فرسایشی آغازیافته و اِشغال نظامی کشور توسط ِرژیمِ حاکم در اتحاد شوروی سابق و جَوِّ خاص و هراس انگیز سیاسی، اجتماعی و فکری آن دوره در داخل کشور، نتوانست  به آموزش و پژوهش «اکادمیک» دست یازد. این به معنای پایان رؤیاهای رفیع اصیل نبود و او بیدی نبود که به چنین بادهای بلرزد و تسلیم شرایط تحمیلی شود. فکر کرد و با خانواده و دوستان به مشوره نشست و در یکی از غروب های درخون غنودۀ  و پر ستاره  هرات را ترک و به هجرتی شورانگیز روی آورد. او در ایران پس از استقرار در،،تهران ،، درجستجوی دلدار آرزوها و خیالاتش برآمد و سرانجام رفته رفته به محضر اساتید گرانقدری رسید؛ چون:  استاد سعادت ملوک تابش ، میر نجیب مایل هروی،محمد آصف فکرت، نجف علی رهبر، دکترعبدالحمید معصومی، محمد تقی بهلول گنابادی، عبدالکریم تمنا، نجیب الله انوری و عبدالغفور آرزو ، ناصر طالب، محمد کاظم کاظمی، ابوطالب مظفری  ، براتعلی فدایی، محمد ظاهر رستمی،  فریدون وارسته و نظام الدین شکوهی روی  آورد،،،وئ از دانش، تجربه و رهنمایی های ایشان به خوبی کسب فیض نمود و از پیمانۀ معرفت و دانایی شان جُرعه هایی سرکشید.وسالیان چندی در مشهورترین فصل نامه های ادبی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مطبوعات مهاجران از جمله،، در ـ دری،،  خط سوم،  راه امین ومجلات ونشراتی چون میهن، فریاد عاشورا،  میثاق وحدت، نینوا، صلح،ارشاد النسوان، هفته نامه دیدار، زنان افغان، هندو کوه،فتح،  حبل الله،  پامیر،  نی، ظهور و ظفر قلم زد و برای یاد یار و دیار و روزگارنوشت…….

افتخار تدریس:

وقتی بیاموزی و شیفته گی آموختن و دل سپردن به قلم و قرطاس بر تو چیره شود به این احساس می رسی که داشته هایت را به دیگران نیز تقسیم کنی. در این سخاوت، لذت و کیفیتی است که در گُل و مُلِ شعر حافظ نیست؛ و در بازخوانی «بوستان» و «گلستان» شیخ سعدی (ع). او که شعر در رگ و پوستش بود و هنر در پئ و استخوانش سرانجام به این نتیجه رسید که در محیط غربت و مهاجرت کسان زیادی چشم انتظار شنیدن و فرا گرفتن از گرد آورده ها و اندوخته های هنری وفکری فرهنگی او هستند- بر همین اساس روی پنج مجموعه ارزشمند پژوهشی و آموزشی و تالیفی او تمرکز می نمایم:

مرقع فاخر قرآنی اساور،اثر استاد محمد علی عطار هروی.

رنگ و رنج – بانضمام یاد واره هنر آوران هری – و نمایه. 

معرفی بیش از سیصد تن از هنرمندان معاصر افغانستان.

تلاوت نی : منتخبی از مجموعه آثار نقاشی خط و کلک خیال انگیز نستعلیق نویس معاصرـ استاد نجیب الله انوری در هفتاد و دو قطعه خوشنویسی هشت قلمی.

چامه ها وچکامه ها : سروده استاد براتعلی فدایی هروی.

آینه مهر : یاد نامه ای اندر سوگ استاد ملوک تابش هروی، که درین سوگنامه دیدگاهها،خاطرات و اشعار بیش از چهل تن از فرهنگیان، نویسندگان و شاعران افغان آمده است و بر علاوه او شش دفتر شعر را ویرایش وبا عناوین زیر از شعرای مهاجر افغانستان در خارج کشور منتشر نموده است که بدینگونه بر می شمارم !

۱ – اشکی در غربت ، اثر محمد ظاهر قناویزی .

۲ – بر بال خاطره ها ،اثر دکتر امان الله واسعی .

۳ – راه روشن،  اثر ارزشمند استاد فدایی هروی .

۴ – سرودی در غربت، اثر محمد ظاهر قناویزی .

۵ – سیب و فریب ـ مجموعه شعر آصف رحمانی .

۶ – دیوان کامل مولانا کمال الدین علیشیر بنایی .

که این اثر تحقیقی را با عباس رستاخیز پژوهش نموده و افزون بر اینها مدت دوازده سال در اطراف و اکناف مناطق محروم و مهاجر نشین افغان های ساکن ایران از جمله کوی تلگرد و طلاب مشهد، مدرسه شهید محمدی، مدرسه شهید بلخی و مدرسه خواجه عبدالله انصاری،رح،آموزش دروس و 

مضامین تاریخ، هنر، جغرافیا و سواد آموزی را در پیشینه خود داشته و معلمان را سرچشمه های خرد، دانایی و رهایی از جهل و نادانی با سیراب شدن از آن آب ازلی و سرمدی می داند که عزتش افزون و روزگارش در آرامش باد.   

عنوان این خاطره و دلنوشته از حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی است با این بیت مشهور :

ناز   پرورد   تنعم     نبرد    راه   بدوست 

عاشقی  شیوه   رندان   بلاکش   باشد .

 

هفدهم اسد ۱۴۰۵ 

هشتم اگوست ۲۰۲۶ میلادی.

 

06 آگوست
۱ دیدگاه

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند 

(بخش نخست)

نویسنده: محمد رفیع اصیل یوسفی 

در وسط عقب نشینی پیاده رو سنگفرش شده شهر نو هرات مقابل جاده استاد کمال الدین بهزاد، نانوایی صفر قرار داشت و کنار آن دکان کاکایم مغازه کوچک آنتیک فروشی بود که همه ساله با سرازیر شدن توریست ها و جهانگردان خارجی و گردشگران داخلی شور و شوق و جوششی خاص بدان راسته بازار می بخشید که اغلب دکان هایش پوستین دوزی، عتیقه فروشی، صنایع دستی مانند کفش،کیف، چکمه، کمربند، و وسایل چرمی که با دست تهیه و ساخته می شدند و همین طور قنادی های لوکس که مشهور ترین آنها شیرینی فروشی حاجی گل حسن بود وبر فراز آن،، افغان لبنیات،، شعبه گشوده بود.

آن زمان هتل بهزاد سه شعبه جداگانه داشت،شعبه نخست در ابتدای شهر نو و دقیقا رو بروی کتاب فروشی بزرگ « محمد هاشم کوریر » بود که در کنار درب ورودی هوتل ستونی چوبی بلندی قرار داشت که بر فراز آن بلند گوی رسمی،، رادیو افغانستان،، ورادیو ریلی هرات در پاره زمانی منقطع مانند صبح دو ساعت برنامه پخش می نمود یعنی ۶تا۸ صبح که معمولا با جمع شدن افسران و سربازان و قوای نظامی ارتش در حالی که 

با عجله سوار لاری ها و وسایط سرپوشیده می شدند وبسوی پادگان و فرقه عسکری زلمی کوت در بیرون از شهر می شتافتند،برنامه آن رادیو با پخش آهنگی شاد توام بود.

برنامه دوم رادیو هرات بوقت اذان محلی ظهر وبه مدت یک ساعت بود که معمولا با قرائت قرآن شریف آغاز و بعد اقامه اذان با منبر ودعا و خطابه ی کوتاه و مختصر همراه ودر خاتمه با یک سرود و آهنگ شاد پایان می یافت….

واما بخش اصلی پخش برنامه های جالب ودوست داشتنی رادیو ملی افغانستان از ساعت چهار عصر هر روز آغاز ودر ساعت دوازده شب با موسیقی های ناب کلاسیک ونوای شور انگیز تک نوازی های اساتید بزرگ موسیقی هندوستان و افغانستان انتها می یافت غمگینانه…..

داشتم می گفتم که شعبه اصلی هتل بهزاد –روبروی جاده شمالی استاد بهزاد – با درب پذیرایی و ،، لابی،، داخلی از پیاده رو همراه بود که ساختمانی بود آجری پخته در دو طبقه عصری وشامل آشپز خانه – حمام و دستشویی « توالت » های فرنگی که ابتدا به ساکن مدرنیسم و تجدد تازه آنرا به این شهر باستانی به ارمغان آورده بود.

در حاشیه راست این هوتل نسبتاً مدرن که در عقب نشینی هفده متری سرک در سال ۱۳۷۳ کل این راسته بازار قدیمی تخریب وبه فراموشی سپرده شد ـ بر فراز دکان های بزرگ شهر نو- قسمتی دیگر از هوتل بهزاد با معاینه خانه دکتران و مطب های شأن قرار داشت وهمچنین تابلو نویسی بزرگ امین الله پیرزاد هروی ـ دندانپزشکی،، اسپین غر،، و کارگاه تولیدی چرمگری محمد ناصر کفاش و شرکا.

یادم می آید که عصر ها مرحوم کفاش،، بزم،،می آراست و جمعی از دوستان ادب وهنر وموسیقی و از جمله روانشاد،، ناوک هروی،،حضور می یافت واو با،، چپق،، وچلیم پذیرای شأن می گشت و صدای گرم و صحبت های دوستانه شان در دیگر اتاق های هتل می پیچید….

یکی از همسایگان کناری اتاق کار ناصر کفاش،زنده یاد استاد أمیر محمد مشهور به ،،چانته،، بود که اغلب تابستان ها به هرات می آمد ودرمجالس عروسی، شادی و سرور در میان مردم بود و طرفداران پروپا قرص بیشماری داشت تا برای شان بخواند و آنها شادی کنند وبرقصند وبنوازند……!

مرحوم أمیر محمد عصر ها در کناره پیاده رو روی چهار پایی با دوستانش می نشست و کسانی که کارت دعوتی عروسی داشتند برای محفل شان بسراغ او همانجا آمده ووعده می گرفتند و آدرس و زمان ومکان معین می داشتند.

از اخلاق خوب مرحوم امیر محمد چانته یکی این بود که از جیب واسکت خود ـ کارت های قبلی را که برایش آورده بودند بدقت مطالعه و هرگاه به کسی دیگر قول داده بود معذرت خواهی وهیچ تعهدی نمی سپرد، هرچند که دعوت کننده جدید پول وپله ی بیشتری پیشنهاد می داد او قبول نکرده و وعده خلافی را نا جوانمردی و جفا می دانست.

یادم هست روزی استاد أمیر محمد برایم گفت شنیدم که شوربای خوب می پزی ـ کی مرا مهمان می کنی؟

صفر نانوا صدای استاد امیر محمد را شنید وگفت نانش با من و دیگری گفت؛ گوشت بامن و خلاصه همه ی مخلفات فراهم و چی آبگوشت نرگسی نامی که همه با لذت خوردند!

آن نانوایی همیشه بوی خوش عطر نان ،،خاصه،، ی هراتی می داد وچاشت ها بیشتر شلوغ بود و اغلب برای خارجی ها وتوریست ها خارج از صف نان می داد و می گفت؛اینها مهمان مایند و یکی، دوتا بیشتر نمی خواهند و خوب نیست که زنها ی شأن کنار دیگران در صف بمانند و شما دعوا کنید…

تنور آتشینی را که در دل زمین نانوایی کاشته بودند بخاطر دارم که شاطر نانوا در زمستان و تابستان تا کمر در آن خم میشد ونان به تنور گلی می کوبید.او با دستانی،، آبله گون،، از آتش و آب وحرارت، خمیر را روی تاوه ای پارچه مانند ودراز رخ پهن می نمود وبا سرعت در قلب آتش وتنور ـ دست فرو می برد واین صحنه ودیگر کارگرانی که به خمیر گیری، زواله گیری، پنجه گیری و پخت و بیرون کشی نان با تجهیزات بسیار ابتدایی می پرداختند برای توریست هاو جهانگردان اروپایی و آمریکایی وغربی ها جالب بود و بسا عکسهای خاطره آفرین برای خود از مردم افغانستان به یادگار می بردند.

روز های برفی زمستان های سخت آن روزگار توریست ها بسیار کم و کم تر در هرات می ماندند وبیشتر بسوی پاکستان و هند رهسپار می شدند.

فضای شهر در فرآیند برف،سرما، رکود و بی رونقی اقتصاد می غلطید اما در عین زمان رفت و آمد در دکان بزرگتری که کاکایم حسین صبور با شریکش – عبدالغنی هما خریده بودبا حضور اساتیدی همچون عبد الرزاق نجومی، عبدالغنی نیک سیر هروی، محمد ناصر طهوری ـ مستر جان بیلی و همسرش ورونیکا که هردو نفر بعنوان مستشرق بریتانیایی مهمان رسمی دولت جمهوری افغانستان شمرده می شدند و بیش از دو سال درهرات وکابل در رفت و آمد بودند –همین طور . . .

ادامه دارد . . .

 

05 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==================
پیوسته بگذشته :
در روزهای یک شنبه بازار و چهار شنبه بازار شهر هرات به ویژه بازار عراق کافی شلوغ می شد. چنین می نمود که کاروان آدم ها مثل نهرهای زنده از چهار سو به کدام نقطه ی می شتابند. از اول چهارسو در طول بازار عراق همه جا بساط فروشنده گان زن و مرد پهن می شد. هر که چیزی برای فروش داشت بر پارچه ی می چید بدین امید که نظر خریداری را جلب کند. در این دو روز گاو و گوسفند و اسب و خر و مرغ انگار در بازار مارش می کردند. می رفتند تا آخر بازار عراق و می رسیدند به گنج. در این مکان برکت فراوان بود. در گنج کسی طلا و یا کدام شی قیمتی دیگر را که در زیر خاک پنهان شده باشد، جستجو نمی کرد. گنج میدانی بود که عمده در آن حیوانات مثل گاو، گوسفند، شتر، اسب، خر و پرنده می فروختند. نه فقط از دهات هرات که از اولسوالی ها مردمان به گنج می آمدند. یکی می فروخت و دیگری می خرید. در پهلوی حیوانات و پرنده ها، لوازم دهقانی بیل و کلند و تیش یا خیش فروخته می شد.. در هرات خیش را تیش می گویند و آن ابزار قلبه کردن زمین است. خیش شامل مجموعه ایست که بر گردن گاو می بستند و شامل بخش چوبی و فلزی می شود و با آن زمین را قلبه می کردند. تیش که شاید از تیشه گرفته شده باشد، قطعه فلزی مثلث شکلی بود از چودن که نوک تیزی داشت. چودن سیاه رنگ است. ولی تیش پس از سال ها استفاده سپید می شد. باری هنگامی کودک بودم رفته بودم خانه مامایم به روستای پل خیمه دوزان. در دیوار اتاق گلی او قطعه ی شکسته ی تیش نصب بود. ماما متوجه شد که این تکه چودن مرا به خود مشغول می دارد. لبخند زد و گفت، ماما این آیینه ماست.
در گنج افزون بر فروشنده و خریدار گروه دیگری هم فعال بودند، دلال ها.
خیام که خیمه های حکمت می دوخت
در آتش   ذغم    فتاد  و  ناگاه بسوخت
خیاط    اجل    طناب    عمرش    ببرید
دلال    ازل    به     رایگانش    بفروخت
دلال یا به اصطلاح امروزی رهنمای معاملات میان فروشنده و خریدار واسطه می شد. گویا به هر دو کمک می کرد معامله انجام شود و پولی از هر دوطرف به دست آورد. دلال زبان مردم را می فهمید و با هر کس مطابق ذوق و فهم او با زبانی چرب و ملایم، گوش نواز و تشویقی سخن می گفت. این فکاهی ملا نصرالدین مشهور است. ملا گاو پیری داشت که دیگر شیر نمی داد و فقط پوست و استخوان او مانده بود. گاو را برای فروش به گنج آورد. دلال به ملا گفت، گاو تو را می فروشم به شرطی مبلغی به من بدهی. ملا موافقت کرد. همین که خریدار آمد و خواست گاو را بخرد از لاغری و ناتوانی گاو پشیمان شد. خواست بر گردد که دلال گفت، صبر کن. این گاو اصیل سیستانی است. نسل این گاو خیلی شیر می دهد. تا آخر عمر از شیر نمی افتد. هر سال یک گوساله می آورد. محکم استخوان است. گاو تازه جوان شده است. چون زیاد شیر می دهد لاغر می نماید. اما لاغر نیست پرشیر است. همین امروز صبح پنج من شیر داد. ملا که این سخنان را از زبان دلال شنید، شاخ گاو خود را گرفت و گفت، دیوانه که نیستم چنین گاو شیرده را بفروشم.
ساده گی و خوش باوری آدم دهاتی مشهور است و همین به دلال فرصت می داد که عمده به منفعت خریدار مال فروشنده را به قیمتی کمتر از نرخ بازار بیرون کشد.
پدرم با دو برادر ایوب خان و عاشور خان با قوای کار قرارداد گوشت داشت. تابستان گوشت گوسفند تحویل می دادند و زمستان گوشت گاو. شاگرد صنف نهم مکتب بودم. هنگام رخصتی زمستانی پدر مرا به عاشور خان سپرد تا او را در خریداری مال کمک کنم. عاشور خان سواد نداشت. ریش تنک و کوتاهی داشت و از یک چشم نابینا. اما سخت پرزبان و اهل معاشرت و شاید سال ها دلالی کرده بود. صبح زود رفتیم به گنج. عاشور خان نخست به گردش پرداخت هر گاوی را که می دید پشت و پهلویش را دست می کشید و در ذهن خود حساب می کرد، چند من گوشت دارد. ساعت اول فقط به تماشا و مطالعه بازار می گذشت. پسانتر به فروشنده گاو مورد نظر او نزدیک می شد و احوال پرسی می کرد. جان من نام تو چیست؟ عبدالقادر! از کدام ده هستی؟ گرازان. گرازان. مردم گرازان خیلی مردم خوبی هستند. ارباب شما هنوز ارباب غفور است؟ نه، خدا بیامرز شد. پسرش عبدالغفار ارباب ماست. خدا بیامرز خیلی دوست من بود. آن زمانی که با او رفت و آمد داشتم غفارک ریزه پیزه بود. تو از کدام خانواده هستی؟ از خانواده ملا قربان. ملا قربان همان که نزدیک مسجد خانه داشت. بلی. خیلی آدم خوبی بود. او دوست من بود. مثل دو برادر بودیم. پس تو برادر زاده من هستی، قادرجان. لحظه ی سکوت کرد و ادامه داد، این گاو را می فروشی؟ بلی این که چهار قرانی به دست آرم و مصرف عروسی بچه ام را پوره کنم. مبارک است. ما ختم و خیراتی داریم. خدا قبول کند. گاو تو را می خرم. عاشور خان فروشنده را چنان با سخنان نرم و دلپذیر خود رام می ساخت که گاو را کمتر از آن چه فروشنده مطالبه کرده بود، می خرید. من فهرست خریداری گاوها را در دفتری می نوشتم. ایوب و عاشور همان جا نزدیک گنج کاروانسرایی داشتند که در عین حال کشتار گاه هم بود. کشتار گاه شهر هم نزدیک گنج بود.
این طور گنج شهر ما نه در زیر زمین که در روی زمین نشانی نمایان داشت.
ادامه دارد . . .
02 آگوست
۱ دیدگاه

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود…

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

=================

 روح الامین امینی

استاد براتعلی فدایی هروی نامی آشنا در شعر افغانستان است. شاعری یک روی شخصیت ادبی ایشان است چرا که استاد جز پرداختن به هنر شاعری از معدود چهره های شاعر پرور نیز هستند و در سایه درخت کهن سال وجود شان شاگردان فراوانی رشد کرده اند و بالیده اند و نام برآورده اند.

فضیلت حضور استاد در انجمن دوست داران سخن در هرات، تا انجمن شاعران مهاجر در مشهد و انجمن ناظم هروی باز در هرات بر شاعران و اهل ادبیات هرات پوشیده نیست. استاد به صورت مستقیم و غیر مستقیم استاد چند نسل از شاعران امروز افغانستان و به خصوص هرات هستند تلاش پیگیرشان در این مسیر ثمر فروانی برای ادبیات امروز ما به همراه داشته است.

روز دوشنبه ۳۰ ثور ۱۳۹۲ جلسه هفته وار نقد سیمرغ افتخار میزبانی استاد فدایی و جمعی از شاگران و نزدیکان ایشان را داشت.

جلسه نقد سیمرغ جلسه جوانی است که دو سال پیش از سوی بنیاد آرمان شهر در هرات تأسیس شد و در این مدت توانسته است حلقه ای از جوانان شیفته ادبیات را بر گرد خود جمع کند.

شعرها و خاطره های استاد در این جلسه گوش های مشتاقی برای شنیدن داشت تعدادی از دوستان با استاد آشنایی زیادی داشتند و جمع جوان تر با این که نام او را شنیده بودند کمتر با شعر لطیف و طبع شوخ و زیرک استاد آشنایی داشتند. پیرمردی که از مرز هشتاد سالگی گذشته است و هنوز اگر فرصتی دست دهد با اشتیاق یک جوان بیست ساله شوخی می کند و رندی می فروشد.

در همین جلسه وقتی از یکی از دوستان خواسته شد شعر بخواند او پس از خواندن اولین شعر گفت امروز می خواهم چند شعر بخوانم به این دلیل که استاد حضور دارند و استاد فدایی با لبخندی گفت من گوش هایم نمی شنود هر چه دلت می خواهد شعر بخوان!

شاگردان استاد که سالیان زیادی است همراه و همگام او بوده اند خاطراتی زیادی از او در خاطر دارند. محمد ظاهر رستمی یکی از شاگردان استاد است که در این جلسه نیز همراه ایشان بود و در خلال برنامه گاهی خاطره ای یا شعری را به یاد استاد می آورد. وقتی استاد این شعر را خواندند:

غم  دوران  خورم  یا  غصه  جانانه یا هر دو

ز  دست  دیده نالم  یا  دل دیوانه  یا  هر دو

بسوز  قصه  مهجوری  ما  دوستان  امشب

زبان  شمع  سوزد  یا  پر   پروانه  یا  هر  دو

ز خویش و آشنا  بیگانه  گردیدم، نمی دانم

نمایم شکوه از خود یا که از بیگانه یا هر دو

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب  جانانه  بوسم  یا لب  پیمانه  یا  هر دو

کشد عقلم به سوی کعبه و عشقم به میخانه

طریق  کعبه  پویم  یا ره  میخانه   یا هر دو

حریم  کاکلش  را  شانه محرم ، باد بزم آرا

ندانم شکوه  از باد آورم  یا  شانه یا هر دو

به زلف و خال او تا آشنا شد مرغ  دل گفتم

به بند  دام  باشم  یا به فکر  دانه یا هر دو

فدایی”  در بلاغت  گوهر  گنج  معانی را

به جان می پروری یا در دل دیوانه یا هر دو

آقای رستمی استاد را به یاد خاطره ای از دوران مهاجرت انداخت.

استاد در جلسه شعری در مشهد این غزل را خوانده بودند و حضار با اشتیاق به آن گوش می دادند تا به این بیت رسیده بودند:

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب   جانانه    بوسم    یا    لب   پیمانه   یا  هر دو

در این هنگام از میان جمع کسی بلند شده بود و فریاد زده بود هر دو! هر دو! هر دو!

گاهی شوخ طبعی استاد به شعرشان نیز سرایت کرده است و در کارهایی از این دست به نقد حکومت و حمایت از مردم رنج کشیده پرداخته اند. استاد روزگاری در بادغیس وظیفه دولتی داشتند. گویا یکی از آن سال ها خشک سالی آمده بوده و مردم زیادی از گرسنگی به رنج اندر شده بودند و در همین وضعیت اسف بار شهرداری جارچی به بازار فرستاده و به مردم مژده داده بود که ماس ارزان شده است و می توانید از این به بعد پو (یک واحد وزن) چهار افغانی خریداری کنید. استاد بر سبیل طنز ابیات زیر را در این مورد نوشته بودند:

ایهاالناس   از   اناث    و   ذکور

ای   گروه      گرسنه     رنجور

گر شکر وقف قحط  سالی شد

نرخ نان  گر به  چرخ  تالی شد

گر که انبان تان ز غله تهیست

چه غمت چون زمانه رو به بهیست

سبزه بسیار رسته غم نخورید

از گیاهان   دشت  کم  نخورید

این   شنیدم   که  باز  در بازار

جار  زد    شاروالی    غمخوار

بر  شما   مژده    باد   ارزانی

ماس  شد  پاو   چار   افغانی

هر چند از استاد فدایی آثاری در قالب های نو نیز منتشر شده است اما عرصه اصلی جولان شان را قالب های کلاسیک تشکیل می دهد و جر غزل و مثنوی و رباعی و… هنوز با اقتدار قصیده سرایی نیز می کنند.

سایه استاد را همچنان بر سر ادبیات گسترده می خواهم مردی که به گردن چند نسل حق استادی دارد و تعدادی از ناموران شعر امروز هرات و افغانستان فضیلت شاگردی ایشان را داشته اند.

این دل غمزده‌ام  را  سر سودای  تو خوش

دیده‌ی روشنم از حسن دل  آرای تو خوش

ناز کن  تا  شوم  از  نرگس  غماز  تو مست

شانه زن تا شوم از زلف سمن سای تو خوش

پای صد سلسله دل  در خم گیسوی تو بند

روی  صد  قافله   جان در گذر پای تو خوش

سرو بالا ،  رخ  مه ،  نرگس  شهلا، لب لعل

ای ز سر تابه قدم جمله‌ی اعضای تو خوش

یک  دم ای   شاهد   مقصود  ز  خلوتگه دل

خیز و بر دیده نشین ، منزل و مأوای تو خوش

تو که   بر من    نظرِ  لطف    نکردی   امروز

کو دلی تا شود از وعده‌ی فردای تو خوش

دلِ حیران  “فدایی”   تو  به  لطف سخنی

بنواز ای   سخن از  لعل گهر زای تو خوش

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش ششم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==============
پیوسته به گذشته :
هرات شهر ِقلعه بوده است. با دیوارهایی به عرض بیست و پنج متر بلند و و صد و چهل و نه بر ج. این برج ها در دفاع شهر نقش مهمی داشتند . چهار برج گاو برج گفته می شد. در گوشه شمال شرقی( محله قطبیچاق) برج شاه کرم بیک، در گوشه جنوب شرقی برج قزلغ ( برج خواجه عبدل مصری)، بارها از ویر انه های این برج به آن سوی باره در کودکی رفته ام. در گوشه جنوب غربی برج خاکستر که اصلن برج خاک بر سر است.
در گوشه شمال غربی (محله بردرانی ها) برج فیل خانه ، در سمت برونی دیوارها یا آن چنان که در هرات گویند، باره ها، دور تا دور خندق حفرشده بود .
خندق هم ساختمان دفاعی بود و هم تاسیسات تصفیه فاضلاب شهر. از چار سمت داخل شهر نقب هایی بدین خندق ها می پیوست.
در سال های ۱۹۸۰ در هر وزارت مشاوران شوروی حضور داشتند. در وزارت فواید عامه ده ها کارشناس و انجینر شوروی کار می کردند. در این بین یک نفر سرمشاور بود. او با مترجم خود در جلسه های هفته گی وزارت که به ریاست وزیر و شرکت تمام رؤسا برگزار می شد، حضور می یافت. این سرمشاور که نامش را فراموش کرده ام و انجنیری اهل مطالعه بود روزی به من گفت، در کتابی خوانده است که پادشاه فرانسه تصمیم می گیرد برای پاریس نقشه شهری تهیه شود و به مهندسان فرمان می دهد بروند هرات و از نقشه شهر هرات برای ترتیب پلان شهر پاریس استفاده کنند. نقشه منظم شهر قدیم هرات یکی از کهن ترین و منظم ترین نقشه های شهری تاریخی به شمار می رفت. شهر پنج دروازه داشت، دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه خوش، دروازه قندهار- پیش از دوران تیموریان، دروازه فیروز آباد- و دروازه قطبیچاق. در نزدیکی هر دروازه کاروانسرایی و زیارتی موقعیت دارد. گویا نیازهای مادی و معنوی انسان از چنین بابی می گذرد.
در دروازه خوش کاروانسرای علم قپوچی و زیارت شاهزاده یعقوب. هر شام چهار شنبه بازاریان و باشنده گان علاقه مند به این زیارت می آمدند. در دروازه قندهار مهمترین مندوی شهر موقعیت داشت. زیارت سلطان عبدالواحد شهید و زیارت دیگری در دامنه بلند باره و مشرف بر کوچه پالان دوزی، در دروازه عراق زیارت بی بی معصومه که می گویند خواهر امام رضاست و بازار گنج. در دروازه ملک بازار سبزی فروشی و خرقه شریف ، در محل تقاطع بازارها چهار سوق یا چارسو موقعیت دارد.
به استثنای قسمت مربوط به حوض چارسو، ساختمان های دورادور فلکه چارسو از سال های بسیار یا نیم کاره است و یا در وضعیتی ناگوار قرار دارد. این پینه ناجور پس از بازسازی و مرمت اساسی حوض چارسو واطراف آن ایکولوژی نگاه را می آزارد.
ادامه دارد . . . 
27 جولای
۱ دیدگاه

چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!

————————–

خاطراتی از استاد علی احمد محمدی

============

گرچه خود را هنرمند نمی‌دانم و در وادی آفرینش هنری دستی ندارم، اما همواره ارادتی عمیق و علاقه‌ای صادقانه به هنر و هنرمندان این سرزمین داشته‌ام. از خوشنویسی و زیبانویسی گرفته تا نگارگری، تذهیب، شعر، منقبت‌خوانی و مداحی، همگی برای من جلوه‌هایی از زیبایی، ایمان و فرهنگ این مرز و بوم بوده‌اند.

در محیطی علمی پرورش یافتم، اما توفیق آن را داشتم که سال‌ها در کنار بزرگانی از عرصه هنر، چون استاد فدایی در وادی شعر، استاد نجیب‌الله انوری در هنر خوشنویسی و زیبانویسی، و استاد مهدی بنایی، تذهیب‌کار چیره‌دست، محشور باشم. همچنین در برگزاری چندین نمایشگاه هنری سهمی هرچند اندک داشتم و این افتخار، مهر هنر را بیش از پیش در دلم استوار ساخت. از همین رو، همواره خود را دوستدار هنر و حامی هنرمندان اصیل این سرزمین دانسته‌ام.

هرگاه به کتابخانه‌ها، بناهای تاریخی یا آثار کهن قدم می‌گذاشتم، پیش از هر چیز، چشمم مجذوب جلوه‌های هنری آن‌ها می‌شد. ساعت‌ها به ظرافت نقش‌ها، خطوط و تزئینات خیره می‌ماندم و دست‌کم با ثبت تصویری، گوشه‌ای از آن زیبایی را برای خود به یادگار حفظ می‌کردم.

برای کسانی چون من، «کانون هنرهای زیبا» تجلی‌گاه ارزش، اصالت و قداست هنر در جغرافیای فرهنگی کشورمان است؛ نهادی که مصداق زیبای فرمایش الهی «وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» بوده و شایستگی‌ها، استعدادها و قدرت خلاقیت هنرمندان آن دیار را به بهترین وجه معرفی و نمایان ساخته است.

سرزمین هریوا که از روزگار تیموریان به عنوان خاستگاه هنر و فرهنگ آوازه‌ای بلند داشت، در سده اخیر بر اثر نابسامانی‌ها و غارت میراث‌های هنری، بخشی از درخشش خود را از دست داده بود. در چنین شرایطی، تأسیس کانون هنرهای زیبا و دیگر نهادهای فرهنگی و حمایتی، بارقه‌ای از امید برای احیای آن شکوه دیرین شد.

بی ‌تردید، شخصیت‌های دلسوز و فرهنگ ‌دوستی چون دوست ارجمندم، رفیع اصیل هروی، با همت، اخلاص و عشق به فرهنگ، در زنده نگه داشتن این میراث گران‌ بها، فراهم ساختن بستر رشد نسل تازه هنرمندان و پاسداری از هویت هنری این سرزمین، نقشی ماندگار و ستودنی ایفا کرده‌اند.

از صمیم قلب، دوام عزت، سلامتی، موفقیت و توفیقات روزافزون ایشان و همه خادمان راستین فرهنگ و هنر را از درگاه خداوند متعال مسئلت دارم و امیدوارم چراغ هنرهای اصیل این سرزمین، همواره فروزان و الهام‌ بخش نسل‌ های آینده باقی بماند.

و اما جا دارد تا در این بخش خاطراتی را از مرحوم استاد براتعلی فدایی خدمت شما بیان کنم .

خاطره نخست :

در سال ۱۳۸۲، به لطف و عنایت خداوند متعال، صاحب نخستین فرزندم شدم. طبق رسم رایج خانواده‌ها، درباره نام‌گذاری نوزاد با بزرگان خانواده به مشورت نشستیم. آنان چند نام پیشنهاد کردند و سپس گفتند: «تو اهل قرآن هستی، شایسته است نامی قرآنی برای فرزندت انتخاب کنی.»

آن روز هنگام خروج از خانه برای رفتن به محل کار، گفتم: «ان ‌شاءالله نامی از قرآن انتخاب خواهم کرد.»

طبق معمول، پیش از آغاز کار اداری، یک ساعت کلاس آموزش قرآن داشتم. پس از پایان تلاوت شاگردان، با خود اندیشیدم قرآن را بگشایم و ببینم چه نامی برای فرزندم الهام می‌شود.

قرآن را گشودم؛ صفحه‌ای از پایان سوره کهف آمد و نگاهم بر آیه ۱۰۷ افتاد:

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا»

واژه «فردوس» چنان در دلم نشست که احساس کردم همان نامی است که در جستجویش بودم.

پس از آن به دفتر کارم رفتم. دیدم استاد فدایی، برخلاف معمول، زودتر از همیشه تشریف آورده‌اند. ماجرای تولد فرزند و انتخاب نام را برای ایشان بازگو کردم و آیه قرآن را نیز خواندم.

استاد بی‌ درنگ و فی‌البداهه این دو مصرع را سرودند:

به   قرآن  جنت‌الفردوس  دیدم

نهادم طفل خود را نام فردوس

سپس با لبخند فرمودند: «همین شعر را روی کارت تبریک نوزاد و پاکت‌های شیرینی چاپ کن.»

همان روز نیز همین کار را انجام دادم. هنگامی که با شیرینی و کارت تبریک مزین به آن شعر به خانه رفتم، همه اعضای خانواده بسیار خوشحال شدند، تبریک گفتند و برای استاد فدایی نیز از صمیم دل دعا کردند.

و اینهم یک خاطره ای دیگری از استاد فدایی مرحوم که بر میگردد  به اتفاقاتی که در آخر دوره نخست حکومت طالبان در هرات رخ داده بود.

آری ! در اواخر دوره نخست حکومت طالبان تبعیضات  نژادی  ، زبانی و بخصوص مذهبی به اوج خود رسیده بود .

این امر باعث نگرانی همه ما هراتیان گردید و اینجا بود که سخنوران  ، شعرا و نویسندگان هرات دست به کارشدند و این سیاهی را درج تاریخ هرات نمودند ، تا اینکه حکومت طالبان برچیده شد وفضا عوض گردید ولی بازهم علما براساس مصالح ان زمان که وحدت مردم خدشه دار نشود رغبتی نداشتند این اتفاق را علم کنند . از اینرو این قضیه در صفحات آن مقطع از تاریخ مکتوم ماند…

پس از مدتی درسال ۱۳۸۲ زمانی که استاد فدایی از مشهد به هرات آمده بودند ، روزها به مدرسه می‌آمدند و یک یا دوساعت حضورداشتند،  بنده نیز روزانه ۲ساعت درکتابخانه ایفای وظیفه می کردم …دریکی ازآن روزها که استاد تشریف آوردند صحبت از همان آتش زدن قرآنها ، مساجد و تبعیضات مذهبی به میان آمد و شعری دراین باره از مرحوم محمد ناصر کفاش را که به من داده بود و دم دستم بود خواندم اولش این بود:

کوفیان   گر خیمه  ها  افروختند

در هری قرآن و مسجد سوختند

بعداز استاد خواستم شماهم چندبیتی در این رابطه بنویسید هماندم تا بلند شدم و کتاب یکی از مشترکین را در قفسه گذاشتم و کتاب دیگری به او دادم و نزد استاد آمدم دیدم نوشته است:

آنانکه  لاف   حرمت  دین خدا زدند

بنگر چسان به حرمت دین پشت پا زدند

افروختند آتش    بغض  و  نفاق را

وانگه به مسجد و حرم کبریا زدند

تنها نه فرش مسجد ومحراب سوختند

کاتش به تار  و پود کلام خدا زدند

برخانه حسین علی حمله ور شدند 

کز ان شرر به  قلب  شه انبیا زدند

زان شعله های آتش بیداد کوفیان 

امروز هم به خرمن هستی ما زدند

این نوشته را بردم بالا طبقه دوم بعدازظهر ها استاد نجیب الله انوری خوشنویس مشهور هرات آن زمان همکار ما بودند در بنیاد فرهنگی صادقیه واین ابیات را گفتم با خط زیبای نستعلیق بنویسند وزحمت کشیدند و این یادگاری از دو فرهیخته و هنرمند را در دیوار کتابخانه نصب نمودم و دقیقا در این عکسی که بنده درکنار استاد ایستاده ام همان تابلو در پشت سردیده میشود. بعدا استاد این قطعه را در ترجیع بندی که سال‌ها قبل سروده بودند علاوه کردند.

( عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

 مارا ز  جور و   فتنه   دجال وارهان ).

خاطره‌ای دیگر از استاد فدایی:

در یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۸۸، استاد فدایی در کنار بخاری نفتی دفتر کارم نشسته بودند. تقریباً هر روز از محضرشان بهره‌مند می‌شدم و درباره ادبیات، شعر، تاریخ، فرهنگ و شخصیت‌های علمی و ادبی پرسش‌های فراوانی مطرح می‌کردم. استاد نیز با روی گشاده و اشتیاق فراوان پاسخ می‌دادند.

روزی از ایشان خواستم برای خود تخلّصی انتخاب کنم تا اگر شعری سرودم، در پایان آن بیاورم.

استاد فرمودند:

«به دنبال نام و لقب نباش؛ تلاش کن شعر خوب و ماندگار بگویی.»

عرض کردم:

«پس خود شما چگونه تخلّص “فدایی” را برگزیدید؟»

لبخندی زدند و فرمودند:

«من نیز در آغاز شاعری هیچ تخلّصی نداشتم و اشعارم را بدون لقب امضا می‌کردم. تا اینکه حدود سال ۱۳۳۵ خورشیدی، زمانی که علامه سید اسماعیل بلخی مدتی در هرات اقامت داشتند و به دعوت بزرگان در تکیه میرزاخان منبر می‌رفتند، عصرها مردم برای شنیدن سخنان ایشان به خانه‌ای که در کوچه متصل به جاده لیلامی برایشان آماده شده بود، گرد هم می‌آمدند.

روزی من نیز در آن محفل حاضر شدم و این توفیق را یافتم که شعری تازه‌سروده را در حضور علامه بلخی بخوانم. پس از پایان شعر، مرحوم بلخی مرا بسیار تشویق کردند و فرمودند: “از امروز تخلّص «فدایی» را در پایان اشعارت به کار ببر.”

از همان روز این لقب همراه من ماند و مردم مرا با نام “فدایی” شناختند.»

آن خاطره برای من درس بزرگی بود؛ اینکه تخلّص و شهرت، زمانی ارزش می‌یابد که از زبان بزرگان و بر پایه شایستگی و اخلاص به انسان عطا شود، نه آنکه انسان خود در پی نام و عنوان باشد.

لقب فدایی

به من میگفت استادم فدایی

که  تو  یک  آدم  بی   ادعایی

چه میگردی به دنبال لقب ها

به خاکی  بودنت  مانند مایی

بگفتم  حضرت   استاد !   اما

شما هستید ملقب به فدایی

بگفت ازخاطرات خود ،استاد:

که می گفتم  شعر   ابتدائی 

برفتم   محفلی   نزد   بزرگان

 که بودند جمله جمع با صفائی

به صدر آقای بلخی تکیه کرده

میان جمعیت نیست جای پائی

مرا در  جایگاه  ، دعوت نمودند

بخواندم قطعه ای شعر ولائی 

پس از تحسین ،در ختم مراسم

مرا   بلخی ،  لقب داده فدائی

——————

26 جولای
۲دیدگاه

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند….

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند….

بسم الله الرحمن الرحیم

 « محمد شاه پیرزاد هروی »

در زمستان سال ۱۳۲۰ خداوند به میرزا حبیب الله وکیل عطارهای هرات، در شهر کهنه هرات فرزندی عطا فرمود که اورا امین الله نام نهادند‌. امین الله از طرف پدری نواسه حاج غلام حسین معروف به پیر که از بزرگان و متنفذین هرات بود و از طرف مادری نواسه آخوند ملا محمد از علمای برجسته زمان خودش در شهر هرات و مدفون در نجف اشرف در کشور عراق بود.

امین الله کوچک بیشتر از ۴ یا ۵ بهار را ندیده بود که مادرش از دنیا رفت و با دو خواهرش با پدر زندگی میکرد که یکسال بعد یکی از خواهران اوهم با دنیا وداع کردو امین الله داغ خواهر راهم دید و من میدیدم که گه گاهی که از خواهر کوچکش حرف میزد اشک در چشمانش حلقه میزد و حتی پس از سالیان دور و دراز بغض میکرد.

القصه؛ امین الله در کودکی به سبب جو اجتماعی که نسبت به مکتب رسمی وجود داشت از درس و تعلیم در مکاتب دولتی منع و به مکتب خانه رفت و به آموزش دروس قرآنی پرداخت و در مدت کوتاهی حرف و نحو و زنجانی را فرا گرفت.

حال، امین الله به سن نوجوانی رسیده بود و با ظرافت طبع و روحیه جستجو گری که پدر در او میدید و خط ریز را خوش کتابت میکرد به فرزندش نیز مشق میداد، که شاید اولین استاد و مشوق او پدرش بود. استعداد سرشار او با سرمشق پدر به تنهایی سیراب نمیشد. ازین روی پدرش اورا نزد استاد محمدعلی عطار هروی که دوست و هم شغلش بود برد و اورا به شاگردی جهت فراگیری هنر زیبای خطاطی به او سپرد. در مدت کوتاهی امین پیشرفت زیادی داشت و خطوط چندگانه را فرا گرفت و همزمان در ابنیه تاریخی هرات نظیر مسجد جامع بزرگ هرات و دیگر بناهای تاریخی با دیدن کاشی نوشته ها به وجد می آمد و از آنها نیز الگو می گرفت.

شاید این را برای اولین بار میگویم که استاد عطار خط ثلث و نسخ را به سبک زیبای خراسانی مینوشتند و استاد پیرزاد بعدها در خطوط ثلث و نسخ به سبک عربی روی آورد و از هاشم محمد بغدادی از خطاطان معروف عراق پیروی میکرد، که آثار ایشان گواه این امر است.

امین الله پیرزاد هروی به سن جوانی رسیده بود و خود شاگردانی داشت و به آنها آموزش میداد. در سال ۱۳۵۲ دفتر لوحه نویسی در شهر نو هرات تاسیس نمود که هم محیط کاری بود و هم محل رفت و آمد عده زیادی از دوستان و شاگردان و اهل هنر و ادب هرات.

و حالا استاد حاج امین الله پیرزاد هروی به شهرت و پختگی در نوشتن خطوط هشتگانه رسیده بود. در سال ۱۳۵۹ به کابل مهاجرت نمود و در سازمان هنری غلام محمد میمنگی که توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ آن زمان تاسیس شده بود به تدریس خط پرداخت که شاگردان زیادی از ایشان آموختند.

در سال ۱۳۶۳ به ایران مهاجرت نمودند که بعد از یک یا دوسال زندگی در مشهد در آستان قدس رضوی مشغول خدمت شدند و مدت ۱۶ سال در آنجا خدمت نمودند که حاصل آن چندین مرقع و تابلو و دست نوشته های زیبا بود که در آستان قدس نگهداری می شود.

استاد پیرزاد هروی همیشه بر این شعر معتقد بودتد که : هنرمند هر جا رود قدر بیند و در صدر نشیند

همیشه مثال میزدند وقتی به سربازی رفته بودند در قلعه جنگی کابل خدمت میکردند و وقتی خودرا به عنوان هنرمند خطاط معرفی میکنند ایشان را میبرند به مطبعه وزارت دفاع و دوسال سربازی را در آنجا میگذرانند؛ طوری که صبح میرفتند مطبعه و بعدازظهر به خانه برمی گشتند.

و همین طور در مهاجرت به کابل و باز ایران هم به خاطر هنرشان قدر میبینند و در صدر می نشینند.

ارادت مند محمد شاه پیرزاد هروی

۳۰/۴/۱۴۰۵

23 جولای
۱ دیدگاه

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱  اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۳ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض 

 

با گفتن از هنر و هنرمندان وافراد لایق این سرزمین ـ ما چه کمکی می توانیم به نسل نو بنماییم؟ در حالی که تاریخ سالهای اخیر، پیشرفت های اندک و عقب رفت های بیشتری دارد !

این نظریه محتمل است راجع به وطن و مردم افغانستان مصداق داشته باشد،اما مردمانی که از گذشته نمی آموزند، واز تاریخ پند نمی گیرند ناچار اند تاریخ را تکرار کنند، زیرا حافظه تاریخ، کوتاه نیست.

تاریخ دادگر بی رحمیست – چون جهل، فریب و نیرنگ و بی هنری را نکوهش و بر علاوه ازینکه نمی پذیرد بلکه با گذر زمان آنرا اعتبار زدایی نموده، افشا و رسوا می سازد – آنانی که در سمت و سوی ناسالم تاریخ وفرهنگ و باور های غلط خود ایستاده اند!

زیرا که تاریخ، جراح بی رحم و سنگدلیست.با آنکه در دنیای امروز، هنر و فرهنگ و ارزش های تاریخی و ملی ما – دستخوش یک انقلاب اساسی وبنیادی شده است،

بر مبنای همین ایده کانون هنرهای زیبا، اندیشه ودانش – شکل گرفت که راه نجاتی در بن بست، جنگ، خشونت و بی هنری  بیابد.

برای همین ضرورت اساسی و احساسی بود که سی سال قبل در آغازین روزهای بهار پرطراوت ۱۳۷۶ خورشیدی در نشستی که همه ساله در میمنت قدوم بهار برگزار میشد، استاد مرحوم حاجی امین الله پیرزاد هروی با دعوتی که از دوستان و همفکران و همکاران خود داشتند، طرح ایجاد چنین الترناتیو سه گانه ی /هنر/ اندیشه/ ودانش را پیشنهاد و در ادامه مرحوم روانشاد استاد ملوک تابش هروی – حروف اولیه کانون « کهزاد » را بر گرفته و مخفف آن را مستفاد «(کانون هنرهای زیبا،اندیشه ودانش)» ساخت.

این کانون فرهنگی هنری و آموزشی توانست با ایجاد مجمع خیرین مدرسه ساز افغانستان، بیست مکتب ابتدائیه، لیسه و متوسطه را در شهر های هرات، فراه، غور و بادغیسات و نیمروز دایر کند که تاکنون ظرف بیست و پنجسال گذشته خروجی منعطف ومثبتی داشته اند.

یک مدرسه در منطقه محروم ،، قرق مشهد،، و پانزده مدرسه در شهر هرات زیر نظر امور فرهنگی { موسسه خیریه امام جواد،ع، و زیر مجموعه آن بنیاد فرهنگی آموزشی، سپهر اندیشه بوده است که به لطف خداوند و همکاری و همراهی همه جانبه مردم ثمرات پربار آن شامل حال قشر نوجوان، دختران و پسران ونسل های آینده ساز سرزمین ما بوده است.

از دیگر دستاوردهای ملموس و عینی، کانون هنر های زیبا اندیشان افغانستان، تعمیم و گسترش فرهنگ نیکو کاری و خیرخواهیست، که روی تقویم های «( مهر آیین)» وسالنامه های هنری، عرفانی ومعرفتی آن که بیست و پنجسال پیوسته با نظارت استاد پیرزاد و بعد رحلت شأن باهمکاری دیگر اساتید هنر های زیبا منتشر می گشت، این بینش و نگرش نیکو سیرتان وطن در آن منعکس است. 

بر علاوه از انتشار سلسله کتب ادبی و تاریخی و دینی – کانون هنرهای زیبا توانست چهار مجموعه بسیار آموزنده و ارزشمند هنری وفکری فرهنگی را با عناوین { اساور } تلاوت نیرنگ و رنج – و سیب و فریبرا با کیفیت عالی و آراسته چاپ و منتشر نماید.

برای همین پروسه گرامی داشت از خدمات و زحمات سی ساله کانون به سراغ یکی از حامیان و مشوقان و یاوران دیرین این نهاد خدمتگزار رفتم و گفتگوی داشتم با جناب گرانمهر آقای نورالله پیرزاد – فرزند ارشد روانشاد استاد امین الله پیرزاد هروی با سپاس فراوان از ایشان.

این گفت وگو ی دوستانه در آخرین روزهای برج سرطان ۱۴۰۵ و در محیط غربت و دوری و مهاجرت در حالی صورت گرفت که جناب پیرزاد یاد آور شدند اندک کسالتی جسمی دارند و در بیمارستان بستری بودند،

با آرزوی شفای عاجل برای تمامی بیماران – از خداوند متعال خواستارم که آرامش و آسایش و سلامتی به همه نیاز مندان عطا و بر بندگان مخلصش عنایت ویژه بفرماید :

[{ محمد رفیع اصیل یوسفی }]

پرسش: طبق معمول، پیشاپیش اندکی از زندگی نامه و دوران کودکی خود بگویید !

پاسخ : متولد شهر هرات،، ناحیه ششم،، در سال ۱۳۳۸ شمسی و در ( قلب زرگران ) بازار ملک هرات هستم که عوام آنرا قلبه زرگر ها گویند. تا پایان دوره متوسطه در مکتب ابتدائیه خواجه علی موفق هروی درس خواندم و با وقوع رویداد خونین ثور و کودتای نظامی جهت انجام خدمت عسکری بکابل رهسپار شدم.

پرسش : آیا از دوران سربازی و خدمت در ارتش افغانستان که مرحوم پدر تان داشتند بشما کدام خاطره ی باقی مانده ؟

پاسخ : زنده یاد پدرم از دوران جوانی و زمان خدمت نظام وعسکری خود باری برایم قصه نمودند که بعد از ،، چهره شدن،، وشناسایی و ورود به سربازی وطن، او را از هرات به کابل و از کابل به ( قلعه جنگی) در شمال افغانستان منتقل ساختند.

حدود یک ماه از بودن شان در قلعه جنگی نگذشته بود که هیئتی از طرف وزارت دفاع افغانستان به آن مرکز نظامی آمده بود تا از وضعیت عساکر و افسران و ظابطان تحقیق و تفحص اداری و نظامی بدارد.

پدرم بریاست هیت نهیب می زند که؛ جایم اینجا نیست، مرا مقرر کاری درخور شأن نمایید.

بعد از دید و بازرسی هیت نظامی و گفت و شنید با عساکر مستقر در قلعه – اعضای هیأت نظامی اردوی افغانستان بی سر و صدا بر می گردند و قومندان قلعه جنگی برای پدرم می گوید :

بیا کاتب ما شو و در دفترم به امور اداری اردو رسیدگی کن و چون خط خوب و سواد کافی داری مامور ملکی ما باش.»

پدرم تعریف نمودند که چند هفته ی در دفتر قوماندان خدمت نمودم تا اینکه از کابل نامه ای عنوانی فرمانده فرقه آمد که سریعاً امین الله « پیرزاد » را به مطبعه وزارت دفاع جهت ادامه خدمت عسکری بفرستید.

زمانی که خودم را به، مطبعه اردو،، در کابل معرفی نمودم – صاحب منصبی بنام  ،، فیض محمد عاطفی،، که مدیر مسئول مجله اردو بود و با ادبیات فارسی دری انس و الفت داشت – دست خط هنری استاد را پسندید ودر کنار خود به وظیفه گمارد ‌.

مرحوم فیض محمد عاطفی یکی از شعرای برجسته ومحبوب هرات و از جمله شخصیت های معروف نظامی ارتش افغانستان بود که در راه اعتلای فرهنگ و باز سازی معنوی میهن و نظام تلاش کرد.

پرسش: بعد  از سپری ساختن دوران خدمت عسکری ، استاد پیرزاد به چه کاری مشغول شدند؟

پاسخ : در سال ۱۳۴۵ خورشیدی بعد از ترخیص گرفتن پدرم از عسکری – در کنار پدر بزرگم مرحوم حبیب الله پیرزاد که  در ابتدای کوچه،، ذالخان هرات،، دکان عطاری داشت ، بکار پرداخت و چون شادروان حبیب الله پیرزاد، دوستی و آشنایی دیرین با استاد مسلم خوشنویسی – یعنی استاد محمد علی عطار هروی داشت ایشان را به شاگردی نزد شاعر کتیبه ها برد وتا آنجا پیش رفت که زمانی استاد عطار مسوولیت آموزشی دیگر شاگردان و علاقه مندان هنر خطاطی را بعهده پدرم امین الله پیرزاد نهاد.

پرسش : تا آنجا که بنده اطلاع دارم – دو اثر از آثار برجسته خوشنویسی استاد در ایران چاپ و منتشر شده است !  آیا باقیمانده آثار استاد پیرزاد هروی را جمع‌آوری و انتشار داده اید؟

پاسخ : شور بختانه شخصی بنام،، آقای الله وردی آذری نجف آبادی ،، در زمان حیات مرحوم پدرم با ایشان آشنا ومراودت می نمود و بیش ازشصت اثر هنری و خوشنویسی استاد را جهت چاپ در یک مجموعه خطاطی و نگار گری با خود به خارج از ایران برد و پس نیاورد.

هرچند که ما انتظار کشیدیم و پدرم رنج کشید متأسفانه سودی نبخشید و زحمات وتلاش های هنری پدرم به یغما رفت،اما خوشبختانه همانطور که متذکر شدید،[ هشت قلم هنر خط/ و تجلیگاه هنر خط] توسط انتشارات سنبله و با سعی و تلاش صادقانه شما جناب آقای اصیل یوسفی این آرمان مرحوم پدرم عملاً محقق و بر آورده شد که این دو اثر نزد هنرمندان،فرهنگیان و اساتید هنر خوشنویسی یک گنجینه است.

پرسش: بر گردیم بخاطرات قبل شما ، بعد از اینکه استاد به کار هنری و در عین زمان به حرفه/ علاقبندی/ روی آوردند ۶ یا ۷ سالی فعالیت تجاری داشتند – آن زمان یادم هست که در فراز،، هوتل بهزاد،، در شهر نو هرات ، استاد پیرزاد ( دفتر تابلو نویسی)گشود در دو اتاق جداگانه که یک اتاق آن رابه تربیت شاگردان نو آموز اختصاص داده بود…..

پاسخ : شما دقیقا اشاره داشتید از ترسیم یک دوره جدید فعالیت کاری و هنری استاد؛ آن زمان تابلو نویسی سردرب مغازه ها، دکان ها و ادارات دولتی و دفاتر خصوصی یک شغل هنری محسوب می شد ومرحوم ،، قانع و عبدالعزیز مردان،، و پدرم اکثر قریب به اتفاق آن تابلو هارا می نوشتند.

با آمدن نظام جمهوری سردار محمد داود خان در سال ۱۳۵۲خورشیدی تحولی نیز در عرصه تبلیغات گسترده برای رژیم او توسط شاروالی ها و دیگر نهاد های خدماتی، فرهنگی و اقتصادی در داخل افغانستان پدید آمد و از جمله ؛ پرده نویسی – تابلو نویسی های فلزی در سر چهار راهی های بزرگ شهر و اطراف شهر و همچنین در آن زمان تازه « درب کر کره فلزی » رواج یافته بود که سر درب های آن کرکره هارا استاد با رنگ های روشن، شاد و با خط چشم نواز نستعلیق و نسخ ( سبک پشتو ) می نگاشتند واین نو آوری شان مشتری داشت و تقریباً بیشتر دکان های که درب چوبی خودرا بادرب فلزی تغییر می دادند بسراغ تابلو نویسی پدرم می آمدند.

پرسش : می شود از شاگردان مرحوم پدر تان در کابل و هرات نیز یاد کردی داشته باشید ؟

پاسخ : هم اکنون میر ولی احمد صبری – از جمله خوشنویسان مسلط بر هفت قلم خوشنویسی هنر معاصر هرات است که در بخش آبدات باستانی وتاریخی هرات فعالیت دارد. او از افتخارات خطوط ثلث و نسخ، نیریزی و نستعلیق معاصر افغانستان بوده واز جمله شاگردان طراز اول پدرم بود.

خود شما جناب اصیل که خط نستعلیق و شکسته نستعلیق را با زیبایی به قلم می آورید و دیگر برادرم،، محمد شاه پیرزاد،،که در سبک تذهیب و نگارگری استاد کمال الدین بهزاد هروی بیشتر آثار خانگی پدرم  را جدول بندی – رنگ آمیزی و نگارگری مینمود.

واما مهاجرت استاد پیرزاد به کابل در سال ۱۳۵۹ شمسی دستاوردهای ملموسی در کارنامه وزندگی نامه ایشان پدید آورد، نخست بدستور وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، پیرزاد در سازمان هنری غلام محمد میمنگی – مسوولیت بخش هنر خوشنویسی آن مجموعه را به پیش برد و در

عین زمان به تربیت شاگردان و علاقه مندان هنر خطاطی و خوشنویسی با قلم ساده و معمولی پرداخت.

از جمله شاگردان پدرم این اسامی را بخاطر دارم :

سید اسحاق هاشمی که قبلاً در انجمن خوشنویسان تهران راه یافت، نجیب الله نور، محمد نادر محصل حربی پوهنتون، خانم سیما حسن زاده که قبلاً در مطبعه دولتی کابل بوظیفه خوشنویسی اشتغال داشت و جناب میرویس رضا زاده که در مشهد رضوی  چند نوع خط را عالی می نوشت.

یکی دیگر از شاگردان پدرم در کابل و مشهد، فریدون وارسته، نقاش، خوشنویس و  نگارگر با ذوق و استعداد برتر است که اکنون در یکی از دانشگاه های هالند سرگرم تحصیل است ودر عین زمان آفرینشگر……

 

فریدون وارسته یکی از اعضای فعال کانون « کهزاد » که توسط نخبگان و فرهیختگان مهاجر افغانستانی در ایران سازمان دهی شده بود در کنار محمد ناصر طالب فراهی،استاد نجیب الله انوری، بهبود عطار هروی، و سید خلیل حسینی حیدر زاده، رفیع اصیل و مرحوم معلم حبیب الله حیدری ـ نقشی پویا ومانا در گسترش هنر های زیبا داشتند.

پرسش : بعد ازین که استاد در سال ۱۳۶۳ شمسی ناچار به مهاجرت و ترک وطن شدند کدام مسوولیت فرهنگی هنری در غربت داشتند؟

پاسخ : بعد از اینکه خانواده ما به همراه ایشان ساکن خراسان رضوی شدند، جناب استاد محمد علی عطار هروی در بنیاد آفرینش ها و پژوهشهای آستان قدس رضوی مشغول فعالیت و تلاش در امر کتیبه نگاری بودند، و از مرحوم پدرم خواستند که بجای ایشان در بنیاد آفرینش ها و پژوهشها مسوولیت بعهده گرفته و استاد عطار در سازمان حج و امور اوقاف خراسان بکار هنری پرداختند.

استاد پیرزاد در بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی،، پنج مرقع،، نگاشتند که عبارتند از :

مقام زن در اسلام 

اقتصاد اسلامی 

مرقع زیور آسمانها.

اهمیت کتاب و مطالعه.

مرقع رضوی – از سخنان گهربار امام رضا،ع، در دو جلد که مطابق آیات قرآنی و روایات هر پنج اثر یاد شده کتابت و منتشر شده است.

پرسش : در موزه ملک تهران نیز آثاری دارند ؟

پاسخ : بدعوت موزه ملک، دوماه ایشان در آن موزه هنری مشغول آفرینش و نگارش تابلو های به یاد ماندنی شدند که از ارزش خاصی برخوردار بوده و یادگار قلم مرتعش ایشان و کلک خیال انگیز هنر مندانی چون، مرحوم عیسی آ لفته، آقای حسن نامور، و خانمها ؛ جهان اینانلو، نرگس صفر زاده و آقای مهران صدرالسادات و محمد پیرزاددر تذهیب آثار خلق شده مرقعات قرآنی و تابلو نگاری ها در کنار پدرم همراهی نموده اند.

 پرسش : اگر بخواهیم بنویسیم شخصیت اخلاقی و انسانی و عاطفی استاد را در سه جمله چی پاسخی به آن دارید؟

پاسخ : بسیار صبور، ملایم، باگذشت وبرایم مانند رفیق شفیق بودند بطوریکه بعضاً مارا نمی شناختند فکر می نمودند ما با همدیگر برادریم.

روزی در زمان شاه ایران از بازارچه ای می گذشتیم که نزدیک حرم مطهر حضرت رضا (ع) قرار داشت، در آنجا یک هنرمند خطاط و حکاکی که روی انگشتر ها و سنگهای قیمتی اسم می نوشت – دکان داشت پدرم لختی آنجا توقف و به یکی از تابلوهای آویخته شده بدیوار با دقت نگریست وسپس خیلی مودبانه اشکالی را به آن خوشنویس یاد آوری کرد.

آن فرد نپذیرفت و قلم نایی خود را از جعبه میزش بیرون کشید و گفت بیا و تو بنویس ؛

مرحوم پدرم قلم نیی او را پس دادند و از جیب خود جعبه چوبی کبریتی را بیرون آورده و آنرا دو نیم نمودند وسپس با چاقو سر قلم را تراشیده و شروع به نوشتن نمودند چون آن فرد توانایی و استعداد استاد را مشاهده نمود تسلیم کلک هنر انگیز او شد و وقتی فهمید که ما افغان هستیم گفت :

هرگاه در همسایگی ما جنگ و جدلی درگرفته، هنرمندان آن هماره آواره هند، ایران و سمرقند و بخارا بوده اند و بسیار افسوس خورد.

پرسش : از دوستی روانشاد مرحوم پدر تان با شعرا، ادیبان نویسندگان و هنرمندان خاطراتی دارید که درین فرصت بما بگویید؟

پاسخ : یکی از دوستان نزدیک و صمیمی پدرم زنده یاد ( ناصر کفاش ) بود که خانه اش نزدیک خانه ما در منطقه غوردرواز هرات بود.

مرحوم کفاش در پارک قلعه تاریخی شمیره خاتون یا،، اختیار الدین،، فعلی دکان چوبی داشت که کفش،کیف، کمربند وچکمه و کلاه از چرم خالص تولید و می دوخت و به جهان گردان خارجی و گردشگران داخلی می‌فروخت.

معمولاً عصر ها فرهنگ دوستان و آشنایان و شاعران و هنرمندانی چون مرحوم ناوک هروی، مرحوم فضل الله زرکوب، مرحوم براتعلی فدایی هروی ، مرحوم نظام الدین شکوهی ، مرحوم ارشد بهزاد سلجوقی ، مرحوم ناصر فرخاد ، محمد ظاهر رستمی،نورالله وثوق، ناصر طهوری، ناصر ناهض تیموری، علی احمد زرگرپور، عبدالغنی نیک سیر، ویارانی ازخانواده ی سلجوقیان هرات در فضای آن پارک گلها، مسجد و مدرسه نزدیک آن گرد می آمدند و بعد ازین که مرحوم ناصر کفاش به شهر نو  وکنار تابلو نویسی پدرم در فراز هتل بهزاد هرات نقل مکان کرد این رفت و آمد ها وسعت بیشتری پیدا کرد و خاطره انگیز تر گشت بطوریکه آقای و ثوق با مطایبه می‌گفت :

(« ایهاالکفاش – کفشت پاره شد » )

و زنده یاد ناصر کفاش پاسخ اورا به شعر می داد،،،،،

جناب آقای نورالله پیرزاد هروی – سپاسگزارم از حضور شما درین گفت و گوی بیاد ماندنی و همچنین خاطرات خوشی را که برای دوستداران هنر و فرهنگ و صنعت ودانش بیان نمودید، درین فرصت یادی می کنیم صمیمانه و مهر آفرین از جناب استاد نورالله وثوق هروی که در رثای زنده یاد ناصر کفاش و یاد یار ودیار باستانی و آریایی هریوا سروده!

 

شور شعر شما چه  خوش جاریست 

شرشرش   هر  طرف  شنیداریست 

ذکر   کفاش      خوش   بیان  الحق 

صبحگاهان  ،    اذان     بیدار یست 

شهر تان    مهد  دانش  و  فرهنگ 

جلوه گاه     کمال    هوشیاریست 

رو    به   گازرگهش    گذاری   کن

رشک   فردوس  از خلل  عاریست 

گر   مهاجر   شوی  در آن  سامان 

کار   درویش   دورش   انصاریست 

طفل  آن    خطه     راوی    الفت 

خواجه اش خصم جهل و خونخواریست 

می تراود   از    آن   دیار  شریف 

دانشی را که عشق  پنداریست 

مثنوی    های    تک  تک   آنجا 

صد من البته نه که  خرواریست 

با    شعور   همنوایی    دیرینه 

رمز   شهرم   نماد  بیداریست

واینهم چهار پاره ای از استاد محمد ظاهر رستمی:

 

صد نقش  ز کلک   زرنگار   آوردی

پاییز    شکستی   و   بهار   آوردی

زان رشته که با خون دل آذین کردی

عطار   شدی  ، مشک  تتار آوردی

 

20 جولای
۲دیدگاه

زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی، انسان متعهد، خوش قلب و پاسدار حریم دوستی و برادری!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی ،

انسان متعهد ، خوش قلب و پاسدار

حریم دوستی و برادری!

————————-

داشتن دوستان خوب ، همدل و مهربان نعمت بزرگیست که خداوند برایم اعطا نموده است ، یکی از این خوبان که با دریغ و درد دیگر در میان ما نیست و رخ در نقاب خاک کشیده استاد فقید مرحوم مغفور جناب الحاج امین الله پیرزاد هروی میباشد که چون برادر  برایم  عزیز ومهربان بود،  روانش را شاد وخشنود می طلبم.

خاطره ای دارم که بر میگردد به ۲۹ سال قبل از امروز ، زمانی که در سال ۱۹۹۷ خسرم مرحوم حفیظ الله رحیمی که از متشبثین طراز اول اقتصادی افغانستان بودند در شهر فرایبورگ از دنیا رفتند و من برای تهیه ی سنگ مزار شان به آن دوست و برادر بزرگوارم مرحوم پیرزاد نامه ای نوشتم و از ایشان خواستم تا این مأمول را برآورده سازند.

باور کنید یک هفته نگذشته بود که نامه ای همراه با دو جلد مجموعه ی از آثار شان را با متن زیبا برای سنگ قبر خسرم که با خط ثلث و نستعلیق نوشته شده بود برایم فرستادند. واقعن حیرت زده شدم و تصور نمودم که به محض رسیدن نامه ام ایشان دست بکار شده و فی المجلس آنرا آماده وارسال نموده اند.

این موضوع برای من بهترین درس زندگی شد که انسان باید با دوستان چنین خالصانه و مشتاقانه رفتار نماید.

آری ! زنده یاد استاد پیرزاد نمونه ی بارز از یک انسان متعهد ، خوش قلب و پاسدار حریم دوستی و برادری بودند.

روح شان  شاد ، یاد شان گرامی ، خاطرات شان جاودانه و راه شان پر رهرو باد.

محمد علی فرحتیار

۲۷ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

فرایبورگ – المان

 

19 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد(بخش پنجم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گلزار سردار
پیوسته به گذشته :
از کودکی گل را دوست داشتم. چهار، پنج سال بیش نداشتم. با خالقداد پسر خاله ام که چند سالی از من بزرگتر بود، نزد حیدر مرغزی سبق می خواندیم. هنگام رفع حاجت می رفتیم بیرون در باغچه برگد که اینک به مکان رفع حاجت خلق الله تبدیل شده بود. وسط باغچه چند بته گل گلاب قد کشیده بودند. و اکنون پر از گل سپید بودند. فقط به این درخت ها می دیدم و انگار اندرپیرامون من پر از مدفوع آدم های گوناگون نیست. تک درخت اکاسی حیاط کوچک خانه ما در جوار زیارت خواجه عبدل مصری که هر بهار جامه سپید می پوشید و عطری خوش می پراکند، مرا به شور می آورد. اکثرآ با پسر خاله ام می رفتم دولت خانه.
طاوس یگانه خاله من مرا مثل فرزندان خودش و حتا بیشتر ناز می داد. پس از آن که شکمی از غذا در می آوردیم و ساعتی می خوابیدیم با خالقداد می رفتم آن طرف جوی انجیل و به تماشای کشتزار های کوکنار، ذوق می زدیم و پایین و بالا می دویدیم.
دشت دشت گل های رنگارنگ و مقبول کوکنار در زیر آفتاب درخشان و نسیم ملایمی که از کوه تخت صفر می وزید تکان می خوردند گویا با آسمان لاجوردی دهن کجی می کنند. عیش ما وقتی به کمال می رسید که بته های کوکنار خوله می کردند و ما بی پروا آنها را می کندیم و پوست آن را می دریدیم و دانه های خوشمزه خشخاش را در دامن می ریختیم و تا خانه مشت مشت کپه می کردیم.
خلاصه گل برای من دروازه ی به سوی ادراک زیبایی هایی بود که همه جا در آسمان و زمین پراکنده است. گاهی که پدر مرا در بایسکل خود می برد سوی خیمه دوزان در امتداد جاده ولایت رنگ و عطر خوش گل صد برگ، گلاب، نسترن و طاوس مرا ذوق زده می کرد.
در چنین لحظه هایی دلم می خواست باغبان باشم و دایم با گیاه و گل زنده گی کنم.
یکی از کسانی که در کودکی مرا مجذوب می کرد سردار گل فروش بود. می لنگید، با لبخند و دیده گانی روشن و صمیمی. هر روز کراچی پر از گلدان های گل را در بازارهای شهر به گردش می آورد. هر گلدان او گویی باغچه ی پر از گل است. اگر تصادفی پولی داشتم گلدانی پر گل می خریدم. پس از مدتی گل من پژمرده می شد و اندک اندک می خشکید. مرگ گلدان مرا اندوهگین می ساخت. بارها این تجربه تکرار شد. نمی دانستم گل پرورش و نوازش نیاز دارد. سردار ( نام اصلی او را فراموش کرده ام) هر روز از گوالیان تا بازار های شهر کراچی خود را می کشید تا چند گلدانی بفروشد و بتواند هزینه خانواده اش را تامین کند. باری ازو پرسیدم، باغ کلانی داری، خندید و گفت، خیلی کلان. به آسمان اشاره کرد، باغ من آن جاست.
پرسیدم می توانم باغ گل تو را ببینم؟ گفت چرا نه. نشانی خانه اش را گرفتم. خانه ما با گوالیان نزدیک بود. کوچه ی کنار خانه را کوچه گوالیان می گفتند. عصر یک روز رکاب زدم و رفتم خانه سردار. دروازه نیمه باز بود. بوی خوش گل ها دماغ جان را تازه می ساخت، دروازه را کوبیدم. گل احمد بیرون آمد و گفت، بیا داخل. تو هنوز خردی و از تو رو نمی گیرند. خانهء کوچکی بود، در سمت شمال دالانچه ی بود و دو اتاق، در یک گوشه تنور و در کنار آن مطبخ ، چاه آبی در نزدیکی حیاط کوچک خانه پر از انواع گل بود. در دیوار گلدانهای پر گل آویزان بودند. خانم خانه مشغول آشپزی و دختر جوانی آبپاش در دست داشت و گلدان های دیواری را آب می داد. سردار دخترش را گفت، چای تیار کن.
در سمت جنوب باغچه صفه ی و بر آن گلیمی پهن شده بود. چنان می نمود که خانواده در تابستان بیشتر ازین صفه استفاده می کردند. خوب این باغچه سه قسمت است. این جا نگاه کن، در این جا تخم می پاشم و یا قلمه می کارم. این جا تمام قلمه های فیل گل و شمعدانی و انار است. در این حصه بته های پتونی، بنفشه، شب بو و عنتری. در قسمت آخر بته های گل آماده است که باید در گلدان جا بگیرد. در کنار دیوار تعدادی گلدان ها خالی روی هم چیده شده بودند. نزدیک آن کوت خاک که سیاه می زد. سردار توضیح داد. این خاک هم باید تربیت شود. خاک بسیار مهم است. هر گیاهی قوت خود را از ریشه می گیرد. ریشه در خاک مناسب و خوب فعال می شود. اگر خاک درست تهیه نشود هر گیاهی در آن افسرده می گردد و سرانجام نه گل می دهد و نه میوه و می خشکد. ریشه خیلی مهم است و غذای خوب برای ریشه های خوب حتمی است. خاک را غربال می کنم، در آن به اندازه شوره می ریزم ، مخلوط می کنم ومی گذارم که خوب آفتاب بخورد. آفتاب خاک را بارور می سازد. هوا و آفتاب کار خود را می کنند. با چنین خاکی و دست سردار گل بته ها به بار می نشینند و شکوفان می شوند. در آن وقت نه همه سخن او را فهمیدم. به نظرم رسید اگر تعداد گلدان ها زیاد باشند در آن صورت خوب تر است. بیشتر زنده می مانند.
شام آن روز روایت سردار را به پدرم گفتم. کاکا حاضر بود. پدر گفت، خوب ما هم باغچه ی درست  می کنیم. حیاط خانه ما بزرگ بود. در وسط حیاط پدر دایره بزرگی خط کشید. کاکا و بچه کاکاهای پدر که در خانه ما زنده می کردند و همه کارگران جراری بودند دست به کار شدند. باغچه را خوب بیل زدند. چند روز همین طور خاک هوا و آفتاب خورد. پدر یک دسته قلمه شمعدانی و چند دسته بته پتونی آورد. غلام که کارگر کارخانه صابون پزی پدر بود ( کارخانه در سمت شرق خانه در عمارتی جداگانه با حیاط جداگانه و ترتیبات ضروری) کلوخ کوب را برداشت. این کلوخ کوب برای میده کردن اِشخار استفاده می شد. خاک باغچه را کوبید و کوبید تا خوب نرم شد. پدر وسط دایره قلمه ها را کاشت و در اطراف آن بته های پتونی را. جوی آبی از باغ خانه می گذشت. چند سطل آب آوردند و باغچه را سیر آب کردند. به قول پدر باید چند روزی این نوباوه گان از تابش سوزان آفتاب در امان نگهداری می شدند. سه تا دستک دراز را درست مثل تیرک خیمه در زمین نصب کردند و آن را با گلیمی کهنه پوشاند و این طور باغچه در سایه پناه برد. پسان هنگامی این پوشش را بر داشتند معلوم شد که قلمه های شمعدانی جان گرفته اند و بته های پتونی تازه تر شده اند. هنوز یک ماه نگذشته بود که باغچه از گل شمعدانی و پتونی پوشیده شد. آخ چه قدر دلم می خواست باغبان پرورش گل باشم. اما به قول حافظ:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق   تدبیر   من   شود تقدیر

ادامه دارد …

 

18 جولای
۳دیدگاه

دیداری با محترم حاجی محمد اکرم کارگر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  شنبه مؤرخ  ۲۷ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

دیداری با محترم حاجی محمد اکرم کارگر

——————————————————-
گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.

از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.
پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.
 پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی، 
از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟
بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند. 
ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.
پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.
از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.
بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.
 من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.
چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب، با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند.
خدمت‌ شان مشرف شدم. 
واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم. 
بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار می شوند.
ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.
از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.
خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.
به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است.
با مهر و حرمت
احمد محمود امپراطور 
پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

 

14 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجاریشه می گیرد (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

بازار خوش

================

پیوسته به گذشته :

ساقی خانه

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان  خورید  باده  که   تعزیر  می کنند

ناموس  عشق  و رونق  عشّاق می برند

عیب  جوان   و  سرزنش   پیر  می کنند

جز   قلب    تیره  نشد   حاصل  و  هنوز

باطل  در این   خیال  که  اِکسیر می کنند

گویند   رمز  عشق  مگویید  و  مشنوید

مشکل  حکایتی  است که تقریر می کنند

ما از  برون  در شده  مغرور صد فریب

تا  خود  درون   پرده چه تدبیر می کنند

تشویش  وقت  پیر مغان  می دهند  باز

این سالکان نگر که چه با  پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این  معامله  تقصیر می کنند

قومی به جدوجهد گرفتند وصل دوست

قومی   دگر  حواله  به  تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد  مکن  بر  ثبات دهر

کاین  کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ  و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنندـ

 

درکتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات ازقول معین الدین

زمچی اسفزاری مؤلف آن چنین می خوانیم:

دردوران تیموریان، هرات مرکزامپراتوری بزرگی بوده که شهرهای

تربت جام ، خواف ، تایباد ، قائن ، اسفزار و … از توابع  آن  خوانده

می شدند.

هرات ولایتی بود آبادان ، مردمان برای آموزش  ،  کار و زندگی از

هر سو به این ولایت می آمدند.

تساهل ، همدیگرپذیری ، مهمان نوازی وهمبستگی از شاخص های

اجتماعی ورفتاری باشنده گان هرات بوده است.

بدین جهت در هرات کدام قوم مشخصی را نمی توان به عنوان باشنده گان 

ا صلی و اکثریت  تعریف  کرد.  اما هر کس  که  در هرات  مدتی

طولانی زنده گی کرده است ، هراتی شده است . این  طور هراتی

خود یک هویت فرهنگی و اجتماعی است.

.

.

دربازارخوش مقابل کوچه آقای شریعت مسجدی بود و اندکی آن سوتر

درسمت چهارسو ساقی خانه ای، یعنی مناجات و خرابات در کنارهم.

در آن زمان هفتاد سال و اندی پیش، در هرات هیچ سرک یا جاده ی

اسفالت نشده بود. بازارها را هر خزان ریگ درشت می ریختند که

زیر سم اسبان گادی و مرکب ها وآدم ها برزمین می نشست وسطح

سرک سفت می شد. اگرچه در باران و برف گل آلود و دشوار گذر

می گردید.

در تابستان برای این که گرد وخاک اندکی کاهش یابد هرصبح بازار

ها را آب پاشی می کردند. جالب بود که در جوی بازار بیشتر اوقات

آب جریان داشت. کارگران تنظیفات بلدیه با بیل های قاشق مانند خود

آب جوی بازار را بر سطح سرک می پاشیدند. اکثر این کارگران از

ایران آمده بودند. آن زمان هرات تقریبن خودکفا بود. نه تنها خود کفا

که از هرات روغن و گوشت و برنج و چه چیزهای دیگری به ایران

می رفت. درست در برابر دوکان صابون فروشی پدرم ساقی خانه

موقعیت داشت. اغلب می دیدم که آدمها کنار دوکان درامتداد ساقی

خانه می نشستند چای وکشمش سیاه می خوردند. می گفتند این مردم

قینی هستند که همان قائنی است. قائن شهرکی نزدیک بیرجند است.

در ناحیه چهارم هرات تکیه خانه بیرجندیان شهرت داشت و شاید

امروز هم فعال باشد. این تکیه خانه می رساند که در آن روزگار از

یک سو در خراسان مرزی نبوده است. مردم بدون تشویش داشتن

ویزه اقامت به هر شهری که می خواستند مسکن می گزیدند. ساقی

خانه تیمچه یا دالانی سرپوشیده بود. امروز می فهمم که این ساقی

خانه و تیمچه حاجی موسی که در کنار حوض چهارسو موقعیت

دارد، از بقایای همان بازارهای سرپوشیده شاهرخیه است. دروازه

قدیمی ساقی خانه دایم باز بود. ازدروازه چند پله پایین می رفتی

در سمت راست پیر خرابات که سماواری داشت با دم و دستگاه

خود نشسته بود. پس ازان اتاق هایی در دو سمت دهلیزی و در دو

طبقه دیده می شد. هر اتاق پاتوق یکی دو نفر بود.  نمی دانم آدم ها

دراین جا زنده گی می کردند یا فقط برای کشیدن تریاک می آمدند.

روشنی دان های سقفی اندک نوری براین فضای دودآلود می پاشید.

بوی و عطر تریاک فضا را می اندود. در آن روزگارکشت و تولید

و تجارت تریاک رواج داشت. درهر دوکان عطاری می شد تریاک

به دست آورد. از تریاک قرص های کوچکی درست می کردند که

حَب بچه خرد می گفتند و شب هنگام مادران به کودک می دادند تا

آرام بخوابد و مزاحم نشود.                                                 

دریغ این اثر معماری قدیمی در سال های ۱۳۴۰ خراب شد و در

جای آن مارکت پوستین چون پینه ی ناجوری در نسج قدیمی شهر

هرات پدیدآمد.                                                                

اگر چنین اثری در سرزمینی که حاکمان آن اهل فرهنگ و کتاب

و مطالعه و دانش هستند، موقعیت می داشت، بی گمان به موزیم

تبدیل می گشت. این موزیم آدم  های  لاغر و ناتوانی را به گونه

مجسمه های طبیعی به نمایش می گذاشت. پیر سماواری رامی دیدند

که در چاینک های بَرشِی برای  شان  چای دم می کند و تریاک

می دهد. خود نیز گاهی دمی به چلم و چراغ می زند.              

در گوشه دیگر تیمچه اتاق مهاجرانی را  تماشا می کردند که از

آن سوی مرز به هرات آمده اند  تا کار  کنند و  نانی به کف آرند.

تاریخ تنها در ورق های کتاب ها نیست. مهمترین عنصر تاریخ

آثار مشهودی است که نسل های پیشین ازخود به یادگار می نهند.

هر چه هست. تاریخ زنده آثار معماری ازهر دست، مشهود ترین

تاریخ مردمان است.                                                       

ای هرات، زادگاه  فاجعه ها و تمدن ها ، چه  ظلم هایی که در

حق تو نشده است!                                                             

اگرچه هرات از نگاه جمعیت و مساحت گویا بزرگ تر شده است

اما از لحاظ آزادی، تساهل، همدیگرپذیری و آزاده گی در نتیجه

تسلط آدم هایی که خود شان را نماینده خدا معرفی می کنند، تا حد

غم انگیزی انقباض کرده است. آخر قرن ها  در هرات مسلمان و

هندو و عیسوی  و زردشتی  و  یهود  در  کنار همدیگر زنده گی

می کردند. هرات هم مکان مناجات بوده است وهم جای خرابات.

هر کس به هر باور و ذوقی می توانست محل  خود را پیدا کند.   

در کتاب  بدایع الوقایع اثر نامدار زین الدین  محمود واصفی

ویژه گی های هرات بازوسرشار از وارسته گی را به نیکویی  

می توانیم در یابیم. چه بودیم و چه شدیم؟                             

 

ادامه دارد . . .

05 جولای
۲دیدگاه

هنر برتر از گوهر آمد پدید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

«( هنر برتر از گوهر آمد پدید

خاطرات دکتر حفیظ الله بصیر

آخرین سال تحصیلی ام بود در لیسه ی سلطان هرات ، به اقتضای داشته هایم چیزهایی نوشته و از نشر ان در روز نامه ی اتفاق اسلام دل خوش می داشتم.

آن روز بمناسبت هفتصدمین زاد روز خواجه عبد الله انصاری در تخت صفر هرات محفل با شکوهی با اشتراک جمعی از نویسندگان و ارباب قلم منعقد شده بود. منهم در حد معلوماتم در وصف پیرهرات سخنرانی داشتم۰

مردی نورانی و با ابهت با لباس ساده اما خیلی مرتب کنارم نشسته بود ۰در عالم نا آشنایی سلام و عرض ادب بجا آوردم و با لطف متقابل مواجه شدم۰ شاد روان عبد الواحد نافذ مدیر روز نامه ی اتفاق اسلام دستی به شانه ام گذاشت، بصیر ، حتماً حضرت استاد را شناختی ؟ استاد استادان خط ، با پنج رقم دست نویس زیبا ، جناب استاد محمد علی عطار۰ 

.

.

مرحوم مولانا عنبری سخنان آقای نافذ را پی گرفت۰از جای بلند شدم ، با مصافحه و دست بوسی عرض ادب نمودم۰ارباب قلم و شعرای ارجمند هرات پشت مکروفون مقالات شان را ایراد نمودند۰

سالی گذشت،هر چند کنکور مشکل می نمود ، اما با موفقیت در رشته ی طب دانشگاه کابل قبول شدم۰

کابل ، بهاران زیبایش با طراوت خاص دران روزگار جوانی گوشه ی بود از بهشت و بهترین مقطع زندگی ام۰خیلی زود با دوستان دیگری در رشته های  مختلف در خوابگاه دانشگاه کابل روز گار رونق بهتری یافت ،

لطیف ناظمی ، عبد الغنی نیک سیر، آصف فکرت و جمع دیگری از هم شهری ها که بعد ا ً هرکدام به مقام استادی رسیدند و افتخار آفریدند۰

.

.

بعد هفت سال فراغت از تحصیل با یک عالم امید و شاد مانی زمانی به عنوان داکتر عمومی به زادگاهم هرات نازنین بکار اغاز نمودم ۰ که صرف سه داکتر در خدمت مریضان بودند.

هرات سرزمین سخن پر دازان ادب پارسی ،دیار بزرگان ، سالکان ،مفسران ، ارباب معنا ، جذبه و نگین زیبا در تارک خراسان بزرگ بود ۰

هم شهریان هرات بیگانه نبودند ،می گفتند بچه ی فلانی داکتر شده است۰استاد فکری سلجوقی ، محمد ابراهیم رجایی ، محمد سرور خان بدخشی ،عطا محمد نقشبندی ،محمد امین ترابی ، صفرعلی خان امنی و پدرم از تحصیل کردگان دوره ی امانی بودند .

هر داکتر از آغاز کارش به تابلو و درج مشخصات شغلی و آدرس ضرورت دارد۰ به سراغ عبدالعزیز مردان  رفتم ، کسی  که در هرات در ساخت تابلو شهرت داشت ، مرا پذیرفت و با خضوع تمام گفت اگر استاد محمد علی عطار فرصتی داشته باشند نوشته را مرقوم و به زیبایی تابلو خواهد افزود متباقی کار با من ، و چه زیبا گفت (در حضور افتاب افروختن شمع برازنده نیست)۰

سپس در بازار قندهار هرات ،  دکان عطاری نه بلکه مجتمعی از بزر گان را یافتم ، استاد عطار(بزرگ مردی که هشت سال قبل در تخت صفر هرات دیده بودم) ، استاد محمد سعید مشعل و استاد فکری سلجوقی.  

.

.

سرمای شدید این عزیزان را به دور کرسی کوچک و زیبایی کشانده بود که استاد عطار با تبسم وتعارف چای معطر گفت : شنیدم داکتر شدی؟ مشخصات لوحه را دادم و بعد ده روز با مقوای عریض ودستنوشت خیلی زیبا برایم تحویل دادند . با عرض امتنان پاکتی با یک دسته گل تقدیم داشتم ، فرمود چه دسته گل زیبایی،دستت درد نکند و با مهربانی پاکت پول را در جیبم گذاشت و گفت هروقت بیمار تنگدستی را درمان کردی من هم به فیض آن خواهم رسید و در اجر آن سهمی خواهم داشت۰

مرحوم عبد العزیز مردان آن نوشته ی زیبا را به تابلو یی انتقال داد که بعد سالها زیب کلینک بود۰مهر طبابت مشخصات طبیب و تهیه ی سر نسخه لازمه ی کارم بود که در کابل میسر بود۰ خیابان فرود گاه کابل ، ریاست مطابع دولتی ۰ مردی تنومند با سبیل های پر پشت ،عینک در چشمان ۰روی میز تعداد زیادی کلیشه ، مهر ، فلم ، بسته های رنگ به چشم میخورد۰ 

 روی قطعه ی این نوشته جلب نظر می کرد: عزیزالدین وکیلی پوپلزایی۰ می گفتند از اساتید خط و عضو مهم مطابع دولتیست۰

.

.

دوستانه مرا پذیرفت ،بعد از ارایه ی مشخصات دوهفته وقت خواست و اضافه کرد، اگر پول داری صد افغانی به حساب مطبعه ی دولتی در بانک پایینی واریز کن۰ از گفتارت پیداست هراتی هستی ،در دیار شما شخصی بنام استاد عطار را همه می شناسند ، ایشان نسبت بمن مقام استادی دارند ، اگر مشخصات را به قلم ایشان می آوردی عالی تر بود۰(درست سخنان قبلی عبد العزیز مردان) ۰به خوبی در یافتم که در مقام بزرگان حسادت و هم چشمی وجود ندارد۰

.

سال ۱۳۵۳ بعد از خدمت سربازی تصمیم گرفتم در رشته ی جراحی عمومی به تحصیل ادامه دهم ۰ این دوره شش سال را در بر گرفت و سر انجام در سال ۱۳۵۸ به تخصص در جراحی عمومی و ماستری در جراحی اطفال توفیق حاصل کردم۰با همسر وسه کودک زندگی راحتی داشته و طرف لطف هم وطنانم بودم ،اما این یک دولت مستعجل بود۰

دهم جدی ۱۳۵۸ ، روزی که برف و یخ بندان زمین و ارتفاعات کابل را پوشانیده بود خفاشان خون آشام سرخ بکمک مزدوران شان کشور را به جهنم سوزانی مبدل و هزاران جوان ،پیر زن ،مرد و کودکان بی گناه را به آتش کشیدند۰ هزاران نفراز گروه های تحصیل کرده ونخبگان در زندان های مخوف کشور به بند کشیده شده ، جاسوسان و مزدوران بی شخصیت امنیت خانواده ها را به نابودی کشیدند۰دو جوان خانواده ی ما از دانشگاه کابل ربوده شدند و تا امروز خبری ازان ها نیست ۰ وحشت زده عازم هرات شدیم تا با آن جو خونین در کنار خانواده ی پدری باشیم ۰حاکمان و مزدوران شوروی دو ترمینولوژی را بکار بستند ، ( قوای دوست ) برای متجاوزین روسی  ( اشرار) برای جان  بر کفان مبارز۰

حدس می زدم برچسپ آخری نصیب من خواهد شد۰سریعاً با ترک همه داشته ها و منزل شخصی مانند میلیون ها هم وطن با فامیل راهی مشهد شدم۰

روزی استاد عطار را در حرم حضرت رضا علیه السلام  دیدم۰استاد خسته ، افسرده و نا توان بودند و آن شور و نشاط  قبلی در سیمای شان پدیدار نبود۰ فکری سلجوقی ،خیلی سال ها قبل به ابدیت پیوسته بود ،مشعل فضا را روشن نمی کرد، استاد بشیر هروی و عبدالحسین توفیق رخ در نقاب خاک کشیده بودند.  

.

.

استاد فرمودند امیدوارم روزی درهرات باشم ، نزدیک کاشی ها و کتیبه های زیبا و زمردین مسجد جامع و بزرگان آن دیار مرا بخاک سپارند۰ اما شرایط سیاسی به استاد این اجازه را نداد۰

سپیده دمی زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد ، ساعت چهار بعد از ظهر مسجد جفایی ،یادت نره، استاد عطار به ابدیت پیوست۰

آن روز حزن آور هزاران تن از دوستان ،علاقه مندان ، منسوبین و ارادتمندان ایرانی و افغانی در بزرگداشت استاد عطار اشتراک ورزیده و به آن نخبه ی دوران ادای احترام کردند۰

استاد عطار به سرای باقی شتافت باقیات الصالحات او ده ها شاگرد هنر مند ،آثار خطی گران بها و فرزندان صالحیست که از خود بجا گذاشته است۰

درود به روان آن هنر مند اصیل دیار ما

**************

 

 

02 جولای
۱ دیدگاه

گفتگویی با محترم استاد محمود خطاط هروی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۱ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

پدرم أهل دل، أهل قلم و أهل هنر بود.

محمود خطاط هروی
.
گویند؛ هنر زیور انسان است و انسان زیور کیهان.
اخیرآ گفتگویی داشتم با محترم استاد محمود خطاط  فرزند ارشد زنده یاد استاد محمد علی عطار هروی پیرامون خاطرات ، دیدگاهها و نظراتش در خصوص کارنامه و زندگی نامه استاد مرحوم که اینک خلاصه آنرا باهم پی می گیریم.
رفیع اصیل یوسفی 
.
س : آیا از استاد عطار دست نوشته و خاطراتی بقلم خودشان نگارش شده و باقی مانده است؟
.
ج : بلی پدرم در اواخر عمر خاطراتی را به قلم آورد و حدود ده صفحه نوشت که شور بختانه متباقی آن نسبت به مریضی شان نیمکاله ماند واز فیض آن محروم ماندیم .  آن دست‌ نوشته خاطرات گونه نزدم موجود و محفوظ است و انشاالله در فرصتی مناسب ، در یک مجموعه هنری فرهنگی منتشر خواهم نمود.
.
.
س : ممکنست از ارتباطات اجتماعی و فکری شأن با نخبگان و فرهنگیان بیشتر بگویید !
.
ج : مرحوم پدرم گاهی جمعه ها بخانه ی پژوهشگر و نویسنده و مورخ برجسته جناب استاد عبد الرووف فکری سلجوقی می رفت و مارا نیز باخود می برد، دوستی و محبت همیشگی شان آنچنان پاک و خالص بود که فرزندان استاد فکری – پدرم را کاکا می گفتند و ما نیز آنان را کاکا و کاکا زاده می خواندیم.
خانه استاد فکری سلجوقی در ،، باد مرغان ،، هرات بود و هوای فرح بخشی داشت.
آن زمان قسمت های از باد مرغان – نی‌زار بود و در عهد غلام فاروق خان والی وحکمران هرات قسمت های از اراضی آن واگذار و بفروش رسانیده شد.
.
س : مراودات و دوستی همانندی نیز میان استاد عطار و استاد سعید مشعل وجود داشته است، از آن دیدار ها وبازدید ها بگویید!
.
ج : رفت و آمد ها بدکان عطاری و ارثی پدرم در بازار قندهار/ هرات تقریباً همه روزه جریان داشت و اغلب عصر ها استاد مشعل،استاد فکری سلجوقی ـ شیخ محمد طاهر قندهاری، مایل هروی و بعضاً شاگردان و دوستان دور و نزدیک پدرم بعد از پایان ساعت کار رسمی و دولتی به دوکان می آمدند و مفاهمه و گفتگو ی دوستانه و متقابل روی مسائل مطروحه هنر، فرهنگ ، اجتماع ، محیط و کل کشور داشتند.
البته اغلب جمعه ها که بدیدار مصلا ، مدرسه و مناره های باقیمانده از عصر طلایی تیموریان هرات به منطقه،، خیابان ،،می رفتند بعد از مطالعات و بازدید شان به محله،، مزدا خان ،، بخانه استاد محمد سعید مشعل رفته و پیرامون آخرین دستاوردها و راهکارهای هنری و فکری پربار ،، مکتب هرات ،، در خوشنویسی، مینیاتور و هنر تذهیب و نگار گری گفت و گو و تبادل نظر داشتند وما هم طبیعتاً شنونده و ساکت بودیم.
.
س : رابطه پدر تان با مرحوم میر غلام رضا مایل هروی و فعالیت های فرهنگی شان بگویید !
.
ج : ما مدتی در قدیم بخانه روان شاد مایل هروی اقامت داشتیم و آن مرحوم در ادامه وظیفه اش در ،، انجمن تاریخ ،،سکنا گزین شهر کابل گشت و به هرات رفت و آمد داشت.
در سال ۱۳۴۶ و دهه آخر دیموکراسی سلطنت محمد ظاهر شاه پادشاه فقید،آقای میر غلامرضا مایل – مجموعه ای خوشنویسی ، خطاطی و هنری ازمرحوم پدرم را درکابل منتشر نمود بنام ؛[گنجینه خطوط در افغانستان] که مرحوم عبدالرووف بینوا وزیر اطلاعات وکلتور آن زمان و همچنین جناب آقای ابراهیم خواخوژی رییس کتابخانه عامه و خود مرحوم مایل هروی بر آن دیباچه، مقدمه و شرح و تفسیر هنری، تاریخی نوشتند.
.
.
چون آن کتاب را روانشاد مایل به هرات آورد و چند جلد آن را تحفه بخشید، پدرم در قبال خدمات و زحماتش یک اثر ارزشمند تاریخی و هنری را که کتابی بود قلمی و عتیق از اشعار شیخ شمس الدین حافظ شیرازی – به او عنایت و بخشش نمود که از نقطه نظر مادی کسی قیمتی در آن زمان نمی توانست بر آن معین کند.
.
س : بر علاوه از شخصیت های معروف که دربالا یاد نمودید- چه افراد و شخصیت های مطرح دیگری به تناوب در ارتباط فرهنگی هنری واجتماعی و اخلاقی با استاد بودند؟
.
ج : اگر بخواهم بگویم زیاد می‌شود و طولانی خلاصه شخصیت های مانند دکتر ذاکر حسین ریس جمهور متوفی هندوستان، محمد ظاهر شاه، سردار محمد داود خان و والی ها و حکمرانان محلی و سیاسیون دوران با استاد و پدرم دیدار و گفتگو و تبادل نظر داشته اند.
یادم هست که جناب دکتر محمد علی اسلامی ،، (ندوشن)،، در کنفرانس هزارمین  سالروز تولد حضرت خواجه عبدالله انصاری  بهمراه  مرحوم « رهی معیری » به هرات آمده بودند. اقای دکتر ندوشن بعداً در کتاب خاطراتش بنام،، صفیر سیمرغ،، گوشه های از احساسات و خاطرات خود را از هرات و وجود استاد با زیبایی و ظرافت بخاطر آورده و نگاشته است.
همچنین مرحوم داکتر غلام حسین یوسفی  دراثر جهانی اش؛{ یاد داشت های در زمینه فرهنگ وتاریخ } توانایی های هنری استاد عطارهروی را ستوده است.« صفحات ۶۵/۶۸
.
س : خود شما نزدیک پدر چه هنری آموختید؟
.
ج :نزد پدرم نستعلیق، ثلث، کوفی تزیینی، سه گونه معقلی خانه شطرنجی و هنر تذهیب را نزد استاد محمد سعید مشعل غوری.
.
س : می شود معقلی خانه شطرنجی را برای خوانندگان سایت ۲۴ ساعت مو شکافی کنید؟
ج : اشارتا سوال خوبی داشتید به این هنر اسلامی – اگر در گره بندی آجری به بنا های تاریخی، مذهبی و دینی دقت کنید بعضی شعار ها مانند «( لا اله الا الله محمد رسول الله)» ویا الله اکبر را با چینش آجر بطور برجسته و نمادین در دیوار آشکار می سازند.
درین هنر،، مجنون هروی،، استادی مسلم بوده که روزگار کمتر مثل اورا بخود دیده!
مجنون هروی دوهنر در عین زمان درین رشته داشته بطوریکه هم متن را در زمینه و هم در سایه می نوشته بطور مثال، الله را،،،
.
س :جناب آقای خطاط من شنیده ام که مرحوم فکری سلجوقی، خطوط هنری وکتیبه نویسی های استاد عطار هروی رادر مسجد جامع شریف هرات قلمگیری و گرد گیری و کاشی پزی می نموده است اگر درین رشته هنری معلومات دهید ممنونم.
.
ج : بلی نکته نا گفته ی تاریخی را اشارت و آشکار ساختید چون مسجد در هر کجا باشد متعلق به تمامی موحدان ومسلمانان است و حفظ زیبایی، توسعه و نو سازی ابنیه تاریخی و دینی وظیفه ی است است فرا ملی و مذهبی.اما کاشی سازی سنتی از ترکیب خاک رس، سنگ سیلیسی، شیشه و اکساید فلزات ساخته می‌شود. طراحی، قالبگیری،گرد گیری،رنگ آمیزی و بخصوص [پخت خوشنویسی] روی کاشی 
هنریست بس ظریف و سلیقه وش و نفسگیر.
مجموعه این عوامل، کاشی هارا به آثاری تبدیل می کنند که روایتگر ذوق وهنر هزاران ساله ی ماست.
.

.
س :آقای خطاط لطف کنید از مسوولیت مرحوم پدر تان در ،، موزیم هرات،، برای خوانندگان سایت اطلاعات بیشتری بدهید.
.
ج : بعد از فوت استاد فکری سلجوقی که ریاست و مدیریت موزیم ملی هرات را بعهده داشت – مسوولیت آن بر دوش پدرم نهاده شد و حدود یک دهه ۱۳۴۶ –۱۳۵۶شمسی زنده یاد پدرم مأمور عالی و رسمی زیر نظر وزارت اطلاعات و کلتور افغانستان به توسعه، بازیابی و پشتیبانی از داشته های هنری و مدنی گذشتگان همت گماشتند.
.
س :من اثری از شما را دیدم بخط زیبا و چشمگیر کوفی در کنسولگری افغانستان ـ مقیم مشهد رضوی ایران، می شود از آن اثر برای ما بگویید؟
ج : آیه شریفه – بسم الله الرحمن الرحیم ـ را می گویید جناب آقای اصیل ، من آن اثر را با تذهیب و نگار گری الهام گرفته از مکتب هنری هرات و جهت بازتاب مکتب،، بهزاد ،، در محیط مهاجرت و غربت طراحی نمودم.
بدان مژده گر جان فشانم رواست 
که آن مژده ،  آرامش جان ماست 
باری استاد مشعل در هرات تابلوی مینیاتوری به پدرم هدیه داد که هنوز آنرا دارم و وقتی که در اواخر سال ۱۳۷۶ مرحوم استاد مشعل بدیدار دوست و دیار باقی شتافت ، در مشهد رضوی برایش یاد بودی برگزار نمودند در کنار آثاری از مرحوم مشعل غوری و  شاگردانش که  به  نمایش گذاشته بودند. در نهایت من آن اثر را به کنسولگری بخشیدم.
.
س : خاطره ی من از مرحوم میر آقا حسینیو مرحوم پدر گرامی شما دارم که نوشته ام، شما هم درین زمینه خاطره ی دارید؟
.
ج : عرض شود که پسر مرحوم میر محمدصدیق نیازی و پسر مرحوم میر آقا حسینی گاهگاهی خبر گیر ازحال و روزگار پدرم  بودند و همیشه مرحوم پدر، قدر دان اساتید متقدم خود بود و کار، فعالیت و تلاش صادقانه آنان را در حفظ، توسعه و احیای هنر خوشنویسی می ستود و از آنچه که از نزد آنان فرا گرفته بود با مباهات یاد می‌نمود.
.
س – می خواستم دیدگاه مرحوم عطار را راجع به مظاهر مدرنیته بیشتر بدانم، زیرا دوستی ازمن سوال نمودکه وسعت نظر و دیدگاه و نگرش ایشان را در آن عصر کمتر کسی داشت که هم با مردم و هم در کنار حکومت باشد !
.
ج : در تاریخ هنر خوشنویسی هرات در سده های پایانی قرن هجدهم میلادی ما چهره ی خوش خطی داریم بنام میر عبدالرحمان حسینی که بدربار تیمور شاه درانی مدتی در کابلستان کار و فعالیت داشت. درعین حال میر عبدالرحمان حسینی ـ شخصیتی مردمی و بر خاسته از فراخنای دین و مذهب داشت و مردم اورا درویش دین و دنیا می دانستند.
.
س ؛ خاطره ی که شخصا پدر گرامی شما، برای تان تعریف و بخاطر سپرده اید، دارید؟
.
ج : بلی پدرم در پیاده‌ روی – پا هایش به درد می آمد و أغلب همه ی مسیر هارا دوست داشت که پیاده طی کند، چه سر وظیفه در موزیم می رفت و چه مسیر خانه و دوکان، بالاخره جهت تداوی رفت به شهر کابل نزد داکتر ی که از ترکیه بود. آن دکتر گفته بود که این مریضی دوا ندارد. تو بالشتکی کوچک از پشم و پنبه داخل کفش ودر کف پا بگذار و راه برو…‌‌
مرحوم پدرم گفت که با همین تداوی بهبودی حاصل کرده بود، و اما باری پدرم با خنده خاطره ی کوتاه تعریف نمود که اکنون برای شما بازگو می نمایم ؛
مرحوم محمد تقی برادر کوچکتر استادمحمد علی عطار به همراه استاد فکری سلجوقی، حاجی دین محمد کرباس و پدرم روزی از هرات به سفر تفریحی کابل می روند ودر معراجی مارکت اتاقی را کرایه و بود وباش می نمایند.
روزی آن سه نفر تصمیم می گیرند که به سینما رفته و پدرم را نیز همراه خود ببرند.آنها پیشاپیش به پدرم می گویند که فیلم،، خانه خدا،، را در سینما می خواهند برای نخستین بار نمایش دهند وشما بهره خواهید برد.!
چون فیلم سینمایی که ژانر هندی بوده شروع می شود ناگهان برق می رود و آنها مدتی در داخل سینما منتظر می مانند تا برق وصل شود ولی با تأخیر از بلند گو اعلام می کنند که برای دیدن فیلم فردا بیایید….. و آنها با خنده و شوخی این خاطره را در هرات به عمو هایم محمد حسن ، محمدصادق طالب و میرزا محمد تقیبا شعار و لعاب مخصوص هراتی ها قصه می نمودند و باری پدرم برایم تعریف نمودند که در زمانی که محترم آقای،، حکیمی ،، بعنوان والی وحکمران هرات تعین شد ـ شب اولی که مردم را در مقام ولایت دعوتی داد، برای نخستین بار در تاریخ افغانستان – ویدیو فیلمی را از خود که در داخل آمریکا تهیه کرده بود نمایش داده و مهمانان را متعجب و نگران ساخته بود که مبادا با دیدن فیلم دچار معصیت خدا شده باشند…..؟
.
.
جناب آقای محمود جان خطاط سپاسگزارم ازین که این فرصت را در اختیار مخاطبان ما گذاشتید و به معلومات و افتخارات تاریخی ما افزودید. 
پیشاپیش یکصد و پنجاهمین روز درگذشت روانشاد «( محمد داوود خطاط )» اخوی گرامی شما را بحضور تمامی اعضای خانواده محترم ایشان و محضر جامعه هنرمندان، فرهنگیان، نویسندگان ، خوشنویسان و شاعران پیشکسوت افغانستان تسلیت میگویم و مجددا سپاسگزارم که این دعوت دوستانه ما را لبیک گفته، سر افراز ساختید ارادتمند؛
محمد رفیع اصیل یوسفی
۶ سرطان ۱۴۰۵
27 ژوئن
۳دیدگاه

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

 محمد رفیع اصیل یوسفی 
 از خاطرات و تجارب زیسته در زندگیم، دیدار تقریباً همه روزه استاد محمد علی عطار هروی در محل کار و فعالیت شغلی ایشان بود در بازار معروف  { قندهار} جنب کاروانسرای حاجی عبد الخالق خان که تقریباً روبروی کاروانسرای بزرگ ،،درخت توت،، هرات قرار داشت.
دکان پارچه فروشی پدرم به فاصله پنج دکان با عطاری پر گل و گیاه و عطر وجود استاد فاصله داشت.
آن زمان پدر بزرگم خیلی با استاد عطار مراودت و مهر و مجالست داشت و معمولاً در اوقات نماز جماعت، اعیاد مذهبی و بخصوص مراسم محرم و صفر در مساجد، تکایا و تجمعات دینی با هم حضور می یافتند ویا به آدرس های برگزاری مراسمات مختلف از آنان دعوت بعمل می آمد.
خانه ی ما نیز در کمر بازار،، خوش،، کمی پایین تر از منزل استاد عطار قرار داشت. آن زمان ضلع جنوبی «بازار خوش » را کلا محله ( خواجه عبدالله مصری) می خواندند که دارای کوچه ها و انشعابات متعدد شهری و رفاهی آن حومه بود.
سمت مقابل محله خواجه عبدل مصر دقیقا مسجد جامع بزرگ هرات و حواشی آن باکوچه ی قدیمی { حمام دلاک ها} موقعیت داشته و بخشی از خاطره‌انگیز ترین میوه فروشی آن بازار ـ بقالی بزرگ سید جلال در ابتدای کوچه ی حمام و در انتهای آن مکتب ابتدایی مولانا جامی قرار داشت که منتهی به ،، جاده لیلامی ها،، در هرات می گشت. در تقسیمات شهری این منطقه را ناحیه دوم و «( گذر عبد المجید)» نام نهاده بودند.
خانه قدیمی پدر بزرگم بعد  از کوچه مشهور  تکیه  خانه ،، میرزا خان،، در جوار تکیه خانه  و منزل مرحوم سید قاسم کابلی قرار داشت  که با یک « هشتی/ مشترک » بهم وصل بود.
.
.
آن زمان مراسم عنعنوی محرم ـ صبح ها در زیر زمین آن تکیه خانه با سخنرانی های پر شور و حضور گسترده مردم همراه بود که مسیر باریک و تنگ و تاریک آن را که سقفی خشتی و سر پوشیده داشت می پیمودند و وارد هشتی و فضای اندرونی خانه مرحوم سید قاسم کابلی می شدند.
به یاد می آورم که اکثر بزرگان و اهالی شهر و دیار در آن زمان در صدر مجلس و منبر می نشستند وبه روضه خوانان و واعظان و سخنوران گوش جان می سپردند.

استاد عطار نیز یکی از دوستان و در عین حال از منتقدان سید قاسم کابلی بود که نسبتی با استاد ( میر آقای حسینی) ازبرجسته ترین نستعلیق نویسان قرن گذشته در هرات داشت و مدتی در خانه او بود وباش و سکنا گزین بود.
خوبست که درین جای اشارت کنم که در دوره حکمرانی عبدالله خان نایب الحکومه حدود سالهای ۱۳۲۰ خورشیدی – طرحی بزرگی برای باز سازی و نو سازی و مرمت مسجد جامع شریف هرات روی دست گرفته شد که در نهایت با احداث و توسعه پارک شرقی مسجد جامع و اعمار،، مناره شهدا،، که وسط آن به حوض های پاک وپر آب می انجامید ، با دستشویی های عصری که این پارک هم اکنون در مرکز شهر و مقابل قومندانی امنیه ولایت هرات، سرسبز و خرم چون نگینی در انگشتر شهر می درخشد.
در حاشیه های دیوار شرقی مسجد جامع هرات که متصل با این پارک زیباست، مرحوم  میر آقای حسینی قبلاً کتیبه ی روشن و رسا بخط نستعلیق نوشته بود که عمرش کفاف ننمود و قسمتی از آن باقی مانده بود.
زنده یاد استاد محمد علی عطار مدتی درایام جوانی شاگرد استاد میر آقای حسینی بود و خطوط نستعلیق و شکسته نستعلیق را به شیوه مرحوم شفیعا و میر عبد الرحمن حسینی به تکرار، تمرین و ممارست گرفته بود.
.

با فوت میر آقا خطاط – بنا بر پیشنهاد استاد فکری سلجوقی ادامه کار بعهده استاد عطار نهاده می شود و در کتیبه ی طولانی قسمتی از مناجات نامه حضرت خواجه عبدالله انصاری،،رح،، با شیوه نستعلیق،، جلی،، بر تارک دیوار نقش می بندد که تاکنون فراز های آن رویش ها ونیایش ها در سپیده دمان و غروب شام هرات، مشام عشاقان و پاکبازان را می نوازد.
به یاد می آورم استاد مرحوم محمد علی عطار را در جاده شمالی مسجد جامع که به،، شهر نو هرات،، منتهی می گشت – روز های جمعه معمولاً در دکان تابلو نویسی آقای ( قانع) حضور می یافت و به حکاکی و نگارش سنگهای قبور سفارشی می پرداخت آن زمان از سنگهای مرمرین و بزرگ که از معادن سنگ در شمال هرات استخراج میشد، آنانکه تمکن مالی داشتند برای مردگان خود در شهر و روستاهای اطراف بالای قبور شأن 
سنگ یادبود با کاسه های تراشیده در چهار گوش سفارش می دادند.
سنگهای قیمتی و شفاف سفید با خطوط ثلث ، نسخ و نستعلیق جناب استاد عطار  جلایی دگر بخود می گرفت و معمولآ با آیاتی از قرآن ، حدیث و فرازی از دعا ها همراه بود و بیوگرافی مختصری از متوفا ….
.

.
داشتم می گفتم که مرحوم حاجی محمد علی یوسفی پدر بزرگم – روزی دستم را گرفت ومرا باخود به،، مدیریت معارف،، هرات برد و درخواست نمود تا ثبت نام رسمی در مکتب ابتدائیه [سیف بن یعقوب]از من بعمل آورند.
آن زمان بعد از ثبت نام و نشان در دفتر معارف – داکتری هم وجود داشت که با گرفتن مقداری خون – گروه خونی تازه واردان را شناسایی و در دفتر ی می نوشت.موقعی که با تیغی کوچک سر انگشت مرا شکافت، تیغ از حد معمول فراتر رفت و مقداری خون روی دست و لباسهایم ریخت….
معلمی که کنار دست میز دکتر قرار داشت فوری دست بکار شد و مقداری ضد عفونی و مرهم آورد.
درین هنگام چند مدیر و معلم بدانجا آمدند که یکی شان با پدر بزرگم آشنایی داشت.
پدر کلانم از آن معلم تقاضا نمود که در آن فرصت اگر ممکنست یک امتحان سطح از الفبایی فارسی – اعداد و حروف نگاری از من صورت بگیرد ودر صورت قبولی مرا شامل صنف دوم ابتدایی بدارند چون قبلاً در مساجد و مکاتب خانگی مقداری فرا گرفته بودم – که این آزمایش خوش بختانه شرایط 
ورود مرا در صنف دوم مکتب ابتدائیه سیفی هروی، در انتهای دروازه قندهار/ هرات رقم زد به یاد می آورم روزی در دکان بزازی پدرم مشق می نمودم و تکالیف مکتب و املا و انشای دروسم را می نوشتم که قلم نایی ام شکست و من عاجز از [ سر کردن] قلمم بودم.
پدر کلانم دست مرا بازهم گرفت واین بار نزد استاد عطار که در پیشخوان دکان عطاری اش مشغول گفتگو با مشتری و داد ستد بود برد…..
استاد عطار در پیاله ی چینی ترکمنی چای تازه دم ریخت و به پدر بزرگم تعارف نمود و قوری (چاینک) را بدستم داد تا برای مشتری از کاروانسرای درخت توت که « خلیفه نبو »در آن سماوری داشت چای سیاه تازه بیاورم. موقعی که بدکان بر گشتم دیدم عطار با چاقوی ظریف و کوچک و با سر انگشتان نحیفش قلم مرا می تراشد و سر می کند!
پدر کلانم با امتنان از زحمت استاد از ایشان خواست که همه روزه برایم سرمشق دهد اما استاد عطار با لبخند ملیحی بر لب و نگاهی با رأفت گفت برو کتابچه مشقت را بیاور ؛ چون دفتر مشق را آوردم – استاد عطار روی به پدر بزرگم نمود و گفت:
هفته ی یکبار به نزد من بیاید و سرمشق بگیرد. هر روز مشق از توان او زیاد است….و سپس استاد عطار با قلم نیین و ارتعاش موسیقی ملایمی که از نوک تیز آن بر می خاست همان شعر معروف کتاب صنف دوم فارسی را با شیوه نستعلیق شرقی چنین نوشت !
هر که مکتب رفت آدم می شود 
نور چشم  خلق  عالم می شود 
همانطور که می بینید برای شاگردی که تازه وارد فراگیری خوشنویسی می شود – کلمات باید ساده تر و آسانتر و سهل الوصول تر نوشتن انتخاب شوند و به اصطلاح ،، دور ،، و دایره ای کمتری داشته باشند.
در بیت بالا بجز واژه،، خلق،، که حرکت دوره ای بیشتری دارد دیگر کلمات با سادگی و روانی بقلم آمده ومبتدی در نوشتن آن راحت تر است.
از آن خاطره انگیز رویداد زندگیم اینک بیش از نیم قرن می گذرد که به یاد ماندنی تر از آن قصه ایست که برای اولین و آخرین بار به خانه استاد در اول بازار مسگرها و آهنگر ها و حلبی سازان ابتدای بازار خشک رفتم. خانه ی قدیمی و صمیمی از توابع محله خواجه عبدل مصر و حواشی شاهزاده 
مظفر از نوادگان حضرت امام موسی کاظم علیه السلام. با سراچه ای در آغاز و حیاط خلوت و گلبنی از درخت گلگونه،، انار،، سرخ و آتشین قندهار.
خانه استاد ساده، خشتی و کاهگلی بود در دو طبقه ساخته با راه پله آجری (زینه خشتی) که به اتاق کار، کتابخانه و کاشانه هنری استاد می انجامید.
.
.
در چهار طرف دیوار آثار برجسته وهنر خوشنویسی و خطاطی استاد که در رقعات، تابلو ها و قطعات مجزا نقش بسته بودند، با زیبایی و ظرافت تذهیب و نگار گری گشته و نگاه تازه واردین را می ربودند….
چه بگویم از میز و دیوان و دفتر و هنر و شوکت استاد که پشت صفحه غیر مسطح میز سنتی ،، میرزایان،، می نشست و با قلمدانی مخصوص و جوهر افشان و نقش و نگار شده بنوشتن می پرداخت و هماره جمعی از هنرمندان، فرهنگیان، نخبگان و فرهیختگان شهر و دیاران دور دست را میز بان بود. آن روز را دوباره بخاطر می آورم که دفتری تازه، با کاغذی ظریف با خود برده بودم و حضرت استاد با کلک خیال انگیزش نوشت ؛
( با ادب باش که سرمشق جوانان ادب است .
درین سالیاد تأسیس کانون هنرهای زیبا، اندیشه ودانش – بار دیگر تقدیر و قدردانی می نمایم از همکاری شما عزیزان، دوستان و آشنایان و بخصوص اساتید عزیزم که حامی، مشوق و منتقدم بوده، دلسوزی، همرهی و حمایت بیکران تان را صمیمانه قدر می نهم و سپاسگزارم از لطف و محبت همیشگی یاران همدل و همراه در سایت بیست و چهار ساعت.
رفیع اصیل یوسفی 
تورنتو، اشاوا.
جمعه پنجم سرطان ۱۴۰۵ ش
۱۱ محرم ۱۴۴۸ ق
24 ژوئن
۱ دیدگاه

و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

 و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،

مسعود صبا « حسن زاده »

بدرختی  که  از باد   نترسید  سلام 

به عقابی که ز صیاد  نترسید سلام 

من با این نظر که تاریخ را همیشه فاتحان  می نویسند موافق نیستم.

ممکنست گاهی تاریخ را شاعران، هنرمندان و نقاشان بزرگ در یک قطعه ی کوتاه بنویسند . دیده شده در تاریخ جهان، گاهی اوقات تاریخ با شمشیر امپراتوری ها ، جنرال ها و پادشاهان تغییر کرده و گاهی به ندرت توسط هنرمندان و روشنگران که سد آهنین امتناع از تغییر را با نوک پیکان قلم و اندیشه شکستند.!

گاهی اظهار نظر در مورد تحولات و تغییرات و رویدادهای مهم تاریخی چنان به طول و تفصیل می انجامد که همه ی کنشگران، سیاسیون و اگاهان امور به پیش پا افتاده ترین مسایل مبتلا به جامعه بها می دهند، الا به هنر و دستاوردها و فرصت‌ها و چالش های عدیده فرا روی هنرمندان و هنر آوران روزگار ما و این رویکرد را بسی  بی روح و بی جان می بینیم در قبال هنر های سنتی تر مانند خوشنویسی، مینیاتور ی  و تذهیب و تجلید را که روزگاری نه‌چندان دور در دیار ما – صدر نشین دیگر هنر ها و ارزش ها و دستاوردهای ملموس اعتقادی و فرهنگی ما بود.

نمیدانم چرا اظهار نظر در مورد تحولات نیم قرن گذشته، تناقضات رفتاری این بخش از خاطرات وخطرات هنر وران مارا به نقد، پژوهش و خوانش و نگارش جدی و همه جانبه نمی گیرد و یا اگر می گیرد به سالیاد درگذشت یک،، صدا،، محدود می گردد؟

این تناقض تاریخی حاکم بر فرهنگ و دنیای  هنری وفکری دیگر اقشار هنرمند ما باید عبرت آموزی های بیشتری بهمراه بیاورد.

من بر این باورم که خط و نقش  صرفاً آرایش کاغذ نیستند بلکه کتیبه های روح یک ملت در تلاطم تاریخ اند. قلم موی یک نقاش متعهد به استخراج 

جوهر خلاقیت از خاکستر رنجها و آرمان  هاست ‌،برای همین هنر تذهیب، مینیاتور، و خوشنویسی نه یادگار موزه ای بلکه زبانی زنده برای گفتگوی ملت ها، ادیان و تمدن های بشری باقی مانده است.

هنر نیز، رنج منجمد شده ما در رخسار  تاریخ ماست.

یادم می‌آید روزی دوست هنر پژوه و همسنگر همدردم محمد رفیع اصیل ـ نخستین نشریه ادبی، هنری و فرهنگی مهاجران افغانستانی را بنام « اشک قلم » بمن تحفه داد و گفت طراحی صفحات داخلی آن یک استثنا و آغاز یک تحول سترگ در صفحه آرایی مطبوعات افغانیست.

آن نشریه ارزشمند،،اشک قلم،، که توسط  انجمن شعرای مهاجر افغانستان در مشهد اقبال چاپ یافته بود بر علاوه از اشعار کلاسیک و مدرن، از خوشنویسی و نگارگری نیز بهره برده بود واین آغاز یک حرکت بود.

برای نخستین بار نیز او یک نقاشی تراژیک از شهیدی که پای پرچم دین و استقلال کشورش جان داده بود روی یک بولتن خبری نقش ماندگاری زد که فریدون وارسته آن را در کانون هنرهای زیبای کهزاد رسامی نموده بود.

کانون فرهنگی هنری و آموزشی [ کهزاد] چهل سال قبل در محیط مهاجرت و آواره گی نسلی شکل گرفت که اصالت هویت خودرا  در هندسه معرفت جستجو و طلب می کرد.

همنشینی هنر و اندیشه ودانش با رنج  خلاقانه، بنیان کانونی گشت که سی سال قبل در جلسه وسیعتری از هنرمندان، نویسندگان و شاعران پیشکسوت در منزل استاد روان شاد – امین الله پیرزاد هروی  شکل گرفت و زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش، حروف الفبای { کهزاد} را بر گرفته 

ونام جدید آن را- کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش انتخاب نمود. نامی که در آن زمان یک نو آوری ویژه بود، زیرا تقریباً تمامی تشکل ها، نهاد ها، احزاب سیاسی و سازمان های فعال اسلامی از نام و عنوان، دینی , مذهبی و اعتقادی  بهره برده و شعارهای یکسان و همگون داشتند.

درسال ۱۳۶۵ کانون [کهزاد] با همکاری با یکی از احزاب نخستین تقویم بزرگ دیواری را در ابعاد ۳۵ در۵۰ و بشکل چهار  رنگ در هشت برگ مجزا منتشر ساخت.

باری رفیع اصیل یوسفی برایم گفت و نوشت  که با معلم حبیب الله حیدری ـ روزی به بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی نزد استاد محمد علی عطار هروی رفته بود و از ایشان درخواست  نموده بود که در نوشتن آیات قرآنی و احادیث و عناوین تقویم کمک و راهنمایی بفرمایند.

استاد عطار به نسبت مشغولیت همزمان در سازمان امور خیریه و اوقاف خراسان،عذر خواستند و واپس جناب معلم حیدری و اصیل یوسفی ـ نزد استاد پیرزاد هروی بخانه شأن رفته و زحمت نگارش و گزینش آیات برگزیده را بر دوش ایشان نهادند.

هرچند که از عمر آن سالنامه بزرگ چهل سال تمام می گذرد اما در برگ نخست آن مرحوم پیرزاد با خط،، ثلث جلی،،کلمه طیبه توحید را چنان قوی به قلم آورده که انگار رنج عشق را برای عاشق،ارزشمند تر از جان خودش خوانده و فریاد زده……گویی در دیگر صفحات و رقعات آن تقویم،پیرزاد نستعلیق را اعلام نمی کند ، آن را نجوا می کند.

باری، روزی در نزد آقای فریدون وارسته که در کابل نزد استاد محمد آصف فکرت هروی

 و سپس در مکتب هنری غلام محمد میمنگی، چندی نزد استاد پیرزاد هروی تلمذ وشاگردی نموده بود این قطعه منتخب از گلستان سعدی را دیدم و پیام آن را در ساغر دل نهادم

 از صحبت  دوستی  برنجم

 کاخلاق بدم ، حسن نماید 

عیبم  هنر  و    کمال   بیند 

خارم، گل و  یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم چالاک 

تا  عیب   مرا  به من نماید

این خاطره زیبا را که از اشک قلم و انجمن شعرای مهاجر افغانستان آغاز گشت 

با ایجاد فصل نامه ادبی هنری ( در-دری) و خط سوم ادامه میدهم که پژوهشگر نستوه و نویسنده وشاعر همشهریم جناب اصیل یوسفی از اعضای فعال هیت تحریر و عضو مسوول صفحه « یاد یار ودیار »بود.

سه گانه ماندگار….

کارنامه فرهنگی، علمی و پژوهشی رفیع اصیل کالبد شکافی دقیقی از مفهوم تعهد هنری وفکری در دوران بحران های شدید است.

زمانی که عملکرد کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان مبدل به مقاومت فرهنگی گشت،او با همکاری صمیمانه استاد محمد کاظم کاظمی، استاد سید ابوطالب مظفری و خوشنویس توانا استاد نجیب الله انوری توانست که با پشتکار صادقانه و خالصانه حدود بیست و پنج سال پیوسته/ تقویم هنری فرهنگی و عرفانی،، مهر آیین،، رانگاشته و آثار خوشنویسی، نگار گری و مینیاتوری و نقاشی هنر جویان و هنرمندان معاصر را با صبوری و متانت جمع آوری نماید.

شعار او خروج هنر از حالت انفعال در دوران غربت و مهاجرت بود، ومعنا بخشی به آن. او نقش یک،، موزه دار،، بسیار ورزیده را در کنار دیگر همگنان بازی کرد.

هنر، آخرین سنگر حفظ هویت و اصالت یک ملت در آوارگی و بیچاره گی است.

کار نامه او با الترناتیو هنر بجای شعار زدگی، جریانی ساخت که منتظر بودجه و دربند کمک مالی دیگران باقی نماند، او پای در کفش های آهنینی نمود و دست در جیب های که قناعت و مناعت اورا با پشتکارش می نواختند و قلبی که این سرود نجوایش بوده:

هر که هر چه کرده با خود می کند 

روزگار  استاد  جبران  کردن  است 

ذات  نیکو حاصلش  پیروزی  است 

ذات بد با جان خود  هم دشمن است 

تاریخ، همتا های شبیه هم دارد و گاهی چهره های شبیه هم و سرنوشتی همسو و همآهنگ با آخرین تغییرات آتی در تناقضات تاریخی و رفتاری ما، من این سطور را در تورنتو کانادا می نویسم زمانی که در گوشه ای دیگر ازین شهر پهن پیکر اصیل یوسفی نیز در مرارت روز مره گی وامید به روز گارانی روشنتر در وطن – زندگی دارد و من با یاد او و روان شاد پیرزاد از یک سرگذشت در دوران تحصیل و هجرت این نوای بی نوایی را به انتها می رسانم که ! در سال های پایانی دهه شصت خورشیدی زمانی که قرار شد با دوستان ،، ماهنامه فتح،، را منتشر کنیم با راهنمایی یکی از دوستان

به سراغ روان شاد پیرزاد هروی – در خیابان طالقانی طلاب رفتم.حوالی غروب بود که به منزل استاد رسیدم.این اولین باری بود (۱۳۶۸) که آن مرحوم را ملاقات می نمودم.

چهره خندان – برخورد گرم و استقبال صمیمانه باعث شد تا از همان ابتدا احساس خوبی پیدا نمایم، با آنکه جوان بودم و نا 
آشنا ! انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم.
این لطافت و احساس باعث شد که درمحضر استاد – راحت و بی تکلف گفت و گو کنم.
طرحی را برای نام و ارگان نشراتی مجله برای استاد ارایه دادم و خواستار همراهی و همکاری ایشان و فرزند هنرمند شان جناب ؛[ محمد شاه پیرزاد] شدم.
طوریکه میدانید یکی از نیازهای ضروری روزنامه نگاری و کار وپیکار مطبوعاتی ـ{ لوگو } و شناسنامه اولیه آن می باشد.
استاد پیرزاد فی البداهه چند طرح را با پنسل رسم نموده و روی یکی از طرح‌ ها مکث نمود و گفت که باید با تأمل بیشتری روی آن کار کند.
بعد از دو سه روز بسراغ ایشان رفتم ـ ما شده بودیم دوستان قدیم ویاران ندیم، تحت تاثیر رفتار هنرمندانه و پدرانه استاد و سلوک مودبانه او قرار گرفتم چون آنچه در ذهن و ضمیر داشتم استاد با کلک خیال انگیزش و با رعنایی روی صفحه کاغذ آورده 
بود،،،،،
استاد پیرزاد سالیانی متوالی مساعدت نمود تا عناوین بعضی مقالات تاریخی و باستانی را با خط زیبای نستعلیق بنگارد.
مدتی برای ادامه تحصیلات قرار شد که من در دانشگاه تهران حضور یابم لذا در مشورت با اعضای هیأت تحریریه مجله ـ سر دبیری آن بعهده جناب آقای شیرزاد هاشمی گذاشته شد که بعداً بصورت فصلنامه منتشر می گردید.
تا اینکه زمانه ی دیگر شد و نسیم جدایی ها وزیدن گرفت و هریک از دوستان و برادران رهسپار غربت این سو و آن سوی جهان شدند.
در کوچ ناگزیر هجرت و حرمان بودم که خبر درگذشت ایشان را هنگام بر گشتن از بیت الله شریف به مشهد رضوی شنیدم – آخرین روز های برج حوت خورشیدی ( ۱۹/ ۱۲/ ۱۳۸۱) بود که استاد پیرزاد/ دو روز بعد از بازگشت سفر حج پر گشود و برایم خبر رسید که اصیل هم در بستر بیماری و فلج اندامی در بستر بیمارستان غنوده است….
با حالتی مغموم و پر تلاطم ودر گوشه ای از کشوری غریب، یاد و خاطره های آن دیدار از خاطرم گذشت و این ابیات از ذهنم :
 بهر بهار بر  آرد  گل  ز  بستان  سر 
گلی برفت که ناید  به صد بهار  دگر 
در خاتمه مراتب امتنان و شکران خود را از یاران و دوستان گرانمایه در سایت ۲۴ ساعت و مدیریت سایت ابراز داشته با آرزوی باران آرامش و آسایش و صلح وباهمی.
مسعود صبا 
تورنتو  – کانادا
۲۳جون ۲۰۲۶