خاطرات کودکانه من؛ کابل، شهری که در آن بزرگ شدم
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–
خاطرات کودکانه من؛
کابل، شهری که در آن بزرگ شدم
کابل برای من فقط یک شهر نیست؛ بخشی از کودکی من است. شهری که در هر گوشهاش تکهای از گذشتهام جا مانده؛ در کوچه هایی که بوی خاک باران خورده میدادند، در دیوارهایی که آفتاب صبحگاهی بر آنها مینشست و در صداهایی که هنوز، پس از سال ها، گاهی در گوشم زنده میشوند.
کودکی من در کابل، میان سادگی و شادی گذشت؛ روزهایی که دنیا برایم کوچک بود و در همان کوچکی، بزرگ ترین رویاها را جا میداد. گاهی پیش از طلوع آفتاب با صدای پرندگان بیدار میشدم. هوای صبحگاهی خیرخانه، بهخصوص وقتی باران شب گذشته زمین را خیس کرده بود، بوی عجیبی داشت؛ بوی خاک، تازگی و زندگی. آن روزها نمیدانستم بعضی بوها میتوانند سالها بعد، آدم را به کودکیاش برگردانند.
خانه ما روبهروی مکتب عبدالغفور ندیم بود. همین نزدیکی، برای کودکی مثل من، یعنی هر روز تماشای دنیایی که هنوز اجازه ورود به آن را نداشتم.
صاحبخانهمان، حاجی قهار، مردی خوشخلق و محترم بود و خانم حاجی زنی مهربان. آنها یازده پسر و تنها یک دختر داشتند؛ نظیفه. او هم سن و سال من بود و چون هر دوی ما کوچکترین اعضای خانواده بودیم، بیشتر وقتها با هم بودیم. برادران بزرگترش با محبت فراوان با او رفتار میکردند و من هم از مهرشان سهمی داشتم. کودکی من در کنار نظیفه، با بازیها، خندهها و لحظههای سادهای گره خورد که آن روزها شاید معمولی به نظر میرسیدند، اما امروز هر کدام برایم تکهای از یک جهان ازدسترفتهاند.
حویلی ما دو منزل داشت. یک دروازه، از یک سو به داخل حویلی و از سوی دیگر به تختبام راه میبرد. خانه ما در طبقه دوم بود؛ خانهای روشن و آفتابگیر که صبح ها نور خورشید از کلکینهایش به داخل میریخت و فضای خانه را گرم میکرد.
اما برای من، مهمترین جای خانه همان کلکینها بودند.
از پشت آنها، جهان را تماشا میکردم.
هنوز پنج ساله بودم و دنیای بیرون برایم پر از کشف بود. هر صبح، پیش از آنکه روز کاملاً آغاز شود، چشم به کوچه میدوختم. شاگردان مکتب، دختران و پسران با لباسهای سیاه و جورابهای سفید، دستهدسته از برابر خانه ما میگذشتند. بعضی با قدمهای تند، بعضی با خنده و شوخی و بعضی با چهرههایی خوابآلود، اما همه به سوی یک مقصد میرفتند.
هنگام ورود، با احترام به کاکا عبدالرحمن، نگهبان مکتب، سلام میکردند و بعد در صفهای منظم میایستادند.
من محو تماشای آنها بودم.
خواهران بزرگترم نیز هر صبح راهی مکتب میشدند. به همین دلیل، نام معلمها و مدیر مکتب را خوب میدانستم. آنها با موهای مرتب و لباسهای تمیز از خانه بیرون میرفتند و من پشت پنجره میایستادم و رفتنشان را دنبال میکردم.
شاید همان روزها بود که نخستین آرزوی بزرگ کودکی در دلم شکل گرفت: من هم میخواستم یکی از آنها باشم.
دروازه عمومی مکتب ساعت هفتونیم بسته میشد. بعد، صدای سرود ملی از بلندگوهای مکتب در کوچه میپیچید:
«دا وطن افغانستان دی، دا عزت د هر افغان دی…»
با شنیدن نخستین کلمات، همه میایستادند؛ شاگردان، معلمان و حتی کاکا عبدالرحمن. من نیز پشت کلکین، بیآنکه کسی از من خواسته باشد، ساکت میشدم و به آن صحنه نگاه میکردم.
آن لحظه برای من چیزی فراتر از یک سرود بود. شاید نخستین تصویر مبهمی بود که از وطن در ذهن کودکانهام شکل میگرفت؛ تصویری که با صدای سرود، صفهای منظم شاگردان و آن صبح های روشن کابل در هم آمیخته بود.
پس از سرود، لیلما جان، سرمعلم مکتب، با قد بلند، موهای مرتب و چهرهای جدی اما مهربان، برای شاگردان صحبت میکرد. از نظم و نظافت میگفت، از احترام به والدین و از اهمیت درس خواندن. بعد، شاگردان جفتجفت و منظم به سوی صنف هایشان میرفتند.
من همچنان تماشا میکردم.
وقتی زنگ تفریح به صدا درمیآمد، سکوت صبحگاهی جای خود را به هیاهوی کودکانه میداد. صحن مکتب پر از صدا میشد؛ خنده، دویدن، فریاد و بازی. کبوتران سفید و سیاه در فضای حویلی بال میزدند. عدهای والیبال و فوتبال بازی میکردند، بعضی ریسمانبازی و گروهی هم در گوشهای زیر سایه، با خنده و شوخی لقمهای میخوردند.
من همه اینها را از دور میدیدم و دلم میخواست میانشان باشم.
با خودم میگفتم:
«کاش من هم ششساله بودم؛ کاش میتوانستم مثل آنها به مکتب بروم، در صف بایستم، سرود ملی بخوانم و در زنگ تفریح با دوستانم بازی کنم. »
برای یک کودک پنجساله، یک سال زمان بسیار طولانی است. اما من آن یک سال را با شوق شمردم؛ شوقی که هر صبح با دیدن شاگردان در دلم تازه میشد.
سرانجام روزی رسید که ششساله شدم و برای نخستینبار وارد مکتب شدم.
آن روز احساس میکردم دروازهای به روی جهانی که مدتها از پشت کلکین تماشایش کرده بودم، باز شده است.
این بار دیگر پشت پنجره نبودم.
در صف ایستاده بودم.
همان سرودی را میخواندم که روزها از پشت کلکین شنیده بودم. میان همان شاگردان بودم؛ همانهایی که زمانی از دور برایم شبیه قهرمانان یک دنیای ناشناخته بودند. دیگر فقط تماشاگر زندگی نبودم؛ خودم وارد آن شده بودم.
اکنون سالها از آن روزها گذشته است. بسیاری از آدمهای آن زمان شاید دیگر در کنارم نباشند، بسیاری از کوچهها تغییر کردهاند و شاید آن خانه و آن حویلی نیز دیگر همان خانه کودکی من نباشد. اما بعضی تصویرها در ذهن آدم پیر نمیشوند.
هنوز اگر چشمهایم را ببندم، میتوانم صبحهای خیرخانه را ببینم؛ کلکین آفتابگیر خانه را، شاگردانی را که با لباسهای سیاه و جورابهای سفید به مکتب میروند، صدای کاکا عبدالرحمن را، کبوترانی را که در صحن مکتب بال میزنند و صدای سرودی را که در آن روزها برای من معنای ساده و کودکانهای از وطن داشت.
کودکی شاید تنها دورهای از زندگی باشد که انسان، بدون آنکه بداند، در حال ساختن عمیقترین خاطرات خویش است.
من بخش بزرگی از کودکیام را در کابل ساختم؛ با کوچههایش، با آدمهایش، با مکتب روبهروی خانهمان و با آرزوهای کوچکی که آن روزها برایم بزرگترین رویاهای دنیا بودند.
امروز، هر بار که به کابل فکر میکنم، شهری را میبینم که تنها در جغرافیا نیست؛ کابل در من مانده است.
در بوی خاک پس از باران، در صدای پرندگان صبحگاهی، در هیاهوی کودکان، در خاطره یک کلکین و در دختربچهای که روزی پشت آن ایستاده بود و آرزو میکرد زودتر بزرگ شود تا بتواند به دنیای بیرون قدم بگذارد.
شاید آدم هرگز از کودکی خود عبور نمیکند؛ فقط از آن دور میشود.
و من، هرچقدر از آن سال ها دور شدهام، هنوز گاهی همان دخترک پنجسالهام که پشت کلکین ایستاده، به کوچه نگاه میکند و با شوق، منتظر رسیدن فردایی است که قرار است برای نخستینبار او را به مکتب ببرد.
سهیلا ضیایی
۲۱/۱۲/۲۰۲۴
