از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۷ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !
و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،
مسعود صبا « حسن زاده »
بدرختی که از باد نترسید سلام
به عقابی که ز صیاد نترسید سلام
من با این نظر که تاریخ را همیشه فاتحان می نویسند موافق نیستم.
ممکنست گاهی تاریخ را شاعران، هنرمندان و نقاشان بزرگ در یک قطعه ی کوتاه بنویسند . دیده شده در تاریخ جهان، گاهی اوقات تاریخ با شمشیر امپراتوری ها ، جنرال ها و پادشاهان تغییر کرده و گاهی به ندرت توسط هنرمندان و روشنگران که سد آهنین امتناع از تغییر را با نوک پیکان قلم و اندیشه شکستند.!
گاهی اظهار نظر در مورد تحولات و تغییرات و رویدادهای مهم تاریخی چنان به طول و تفصیل می انجامد که همه ی کنشگران، سیاسیون و اگاهان امور به پیش پا افتاده ترین مسایل مبتلا به جامعه بها می دهند، الا به هنر و دستاوردها و فرصتها و چالش های عدیده فرا روی هنرمندان و هنر آوران روزگار ما و این رویکرد را بسی بی روح و بی جان می بینیم در قبال هنر های سنتی تر مانند خوشنویسی، مینیاتور ی و تذهیب و تجلید را که روزگاری نهچندان دور در دیار ما – صدر نشین دیگر هنر ها و ارزش ها و دستاوردهای ملموس اعتقادی و فرهنگی ما بود.
نمیدانم چرا اظهار نظر در مورد تحولات نیم قرن گذشته، تناقضات رفتاری این بخش از خاطرات وخطرات هنر وران مارا به نقد، پژوهش و خوانش و نگارش جدی و همه جانبه نمی گیرد و یا اگر می گیرد به سالیاد درگذشت یک،، صدا،، محدود می گردد؟
این تناقض تاریخی حاکم بر فرهنگ و دنیای هنری وفکری دیگر اقشار هنرمند ما باید عبرت آموزی های بیشتری بهمراه بیاورد.
من بر این باورم که خط و نقش صرفاً آرایش کاغذ نیستند بلکه کتیبه های روح یک ملت در تلاطم تاریخ اند. قلم موی یک نقاش متعهد به استخراج
جوهر خلاقیت از خاکستر رنجها و آرمان هاست ،برای همین هنر تذهیب، مینیاتور، و خوشنویسی نه یادگار موزه ای بلکه زبانی زنده برای گفتگوی ملت ها، ادیان و تمدن های بشری باقی مانده است.
هنر نیز، رنج منجمد شده ما در رخسار تاریخ ماست.
یادم میآید روزی دوست هنر پژوه و همسنگر همدردم محمد رفیع اصیل ـ نخستین نشریه ادبی، هنری و فرهنگی مهاجران افغانستانی را بنام « اشک قلم » بمن تحفه داد و گفت طراحی صفحات داخلی آن یک استثنا و آغاز یک تحول سترگ در صفحه آرایی مطبوعات افغانیست.
آن نشریه ارزشمند،،اشک قلم،، که توسط انجمن شعرای مهاجر افغانستان در مشهد اقبال چاپ یافته بود بر علاوه از اشعار کلاسیک و مدرن، از خوشنویسی و نگارگری نیز بهره برده بود واین آغاز یک حرکت بود.
برای نخستین بار نیز او یک نقاشی تراژیک از شهیدی که پای پرچم دین و استقلال کشورش جان داده بود روی یک بولتن خبری نقش ماندگاری زد که فریدون وارسته آن را در کانون هنرهای زیبای کهزاد رسامی نموده بود.
کانون فرهنگی هنری و آموزشی [ کهزاد] چهل سال قبل در محیط مهاجرت و آواره گی نسلی شکل گرفت که اصالت هویت خودرا در هندسه معرفت جستجو و طلب می کرد.
همنشینی هنر و اندیشه ودانش با رنج خلاقانه، بنیان کانونی گشت که سی سال قبل در جلسه وسیعتری از هنرمندان، نویسندگان و شاعران پیشکسوت در منزل استاد روان شاد – امین الله پیرزاد هروی شکل گرفت و زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش، حروف الفبای { کهزاد} را بر گرفته
ونام جدید آن را- کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش انتخاب نمود. نامی که در آن زمان یک نو آوری ویژه بود، زیرا تقریباً تمامی تشکل ها، نهاد ها، احزاب سیاسی و سازمان های فعال اسلامی از نام و عنوان، دینی , مذهبی و اعتقادی بهره برده و شعارهای یکسان و همگون داشتند.
درسال ۱۳۶۵ کانون [کهزاد] با همکاری با یکی از احزاب نخستین تقویم بزرگ دیواری را در ابعاد ۳۵ در۵۰ و بشکل چهار رنگ در هشت برگ مجزا منتشر ساخت.
باری رفیع اصیل یوسفی برایم گفت و نوشت که با معلم حبیب الله حیدری ـ روزی به بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی نزد استاد محمد علی عطار هروی رفته بود و از ایشان درخواست نموده بود که در نوشتن آیات قرآنی و احادیث و عناوین تقویم کمک و راهنمایی بفرمایند.
استاد عطار به نسبت مشغولیت همزمان در سازمان امور خیریه و اوقاف خراسان،عذر خواستند و واپس جناب معلم حیدری و اصیل یوسفی ـ نزد استاد پیرزاد هروی بخانه شأن رفته و زحمت نگارش و گزینش آیات برگزیده را بر دوش ایشان نهادند.
هرچند که از عمر آن سالنامه بزرگ چهل سال تمام می گذرد اما در برگ نخست آن مرحوم پیرزاد با خط،، ثلث جلی،،کلمه طیبه توحید را چنان قوی به قلم آورده که انگار رنج عشق را برای عاشق،ارزشمند تر از جان خودش خوانده و فریاد زده……گویی در دیگر صفحات و رقعات آن تقویم،پیرزاد نستعلیق را اعلام نمی کند ، آن را نجوا می کند.
باری، روزی در نزد آقای فریدون وارسته که در کابل نزد استاد محمد آصف فکرت هروی
و سپس در مکتب هنری غلام محمد میمنگی، چندی نزد استاد پیرزاد هروی تلمذ وشاگردی نموده بود این قطعه منتخب از گلستان سعدی را دیدم و پیام آن را در ساغر دل نهادم
از صحبت دوستی برنجم
کاخلاق بدم ، حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند
خارم، گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم چالاک
تا عیب مرا به من نماید
این خاطره زیبا را که از اشک قلم و انجمن شعرای مهاجر افغانستان آغاز گشت
با ایجاد فصل نامه ادبی هنری ( در-دری) و خط سوم ادامه میدهم که پژوهشگر نستوه و نویسنده وشاعر همشهریم جناب اصیل یوسفی از اعضای فعال هیت تحریر و عضو مسوول صفحه « یاد یار ودیار »بود.
سه گانه ماندگار….
کارنامه فرهنگی، علمی و پژوهشی رفیع اصیل کالبد شکافی دقیقی از مفهوم تعهد هنری وفکری در دوران بحران های شدید است.
زمانی که عملکرد کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان مبدل به مقاومت فرهنگی گشت،او با همکاری صمیمانه استاد محمد کاظم کاظمی، استاد سید ابوطالب مظفری و خوشنویس توانا استاد نجیب الله انوری توانست که با پشتکار صادقانه و خالصانه حدود بیست و پنج سال پیوسته/ تقویم هنری فرهنگی و عرفانی،، مهر آیین،، رانگاشته و آثار خوشنویسی، نگار گری و مینیاتوری و نقاشی هنر جویان و هنرمندان معاصر را با صبوری و متانت جمع آوری نماید.
شعار او خروج هنر از حالت انفعال در دوران غربت و مهاجرت بود، ومعنا بخشی به آن. او نقش یک،، موزه دار،، بسیار ورزیده را در کنار دیگر همگنان بازی کرد.
هنر، آخرین سنگر حفظ هویت و اصالت یک ملت در آوارگی و بیچاره گی است.
کار نامه او با الترناتیو هنر بجای شعار زدگی، جریانی ساخت که منتظر بودجه و دربند کمک مالی دیگران باقی نماند، او پای در کفش های آهنینی نمود و دست در جیب های که قناعت و مناعت اورا با پشتکارش می نواختند و قلبی که این سرود نجوایش بوده:
هر که هر چه کرده با خود می کند
روزگار استاد جبران کردن است
ذات نیکو حاصلش پیروزی است
ذات بد با جان خود هم دشمن است
تاریخ، همتا های شبیه هم دارد و گاهی چهره های شبیه هم و سرنوشتی همسو و همآهنگ با آخرین تغییرات آتی در تناقضات تاریخی و رفتاری ما، من این سطور را در تورنتو کانادا می نویسم زمانی که در گوشه ای دیگر ازین شهر پهن پیکر اصیل یوسفی نیز در مرارت روز مره گی وامید به روز گارانی روشنتر در وطن – زندگی دارد و من با یاد او و روان شاد پیرزاد از یک سرگذشت در دوران تحصیل و هجرت این نوای بی نوایی را به انتها می رسانم که ! در سال های پایانی دهه شصت خورشیدی زمانی که قرار شد با دوستان ،، ماهنامه فتح،، را منتشر کنیم با راهنمایی یکی از دوستان
به سراغ روان شاد پیرزاد هروی – در خیابان طالقانی طلاب رفتم.حوالی غروب بود که به منزل استاد رسیدم.این اولین باری بود (۱۳۶۸) که آن مرحوم را ملاقات می نمودم.
.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
———————-
مامور محله و نواسه اش
————————–
پیوسته به گذشته :
چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.
پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.
شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.
میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.
اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.
.
.
عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.
چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.
در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.
امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.
.
.
باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.
.
.
وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.
غلام سخی غیرت
این بحث ادامه دارد . . .
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟
قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:
فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.
استاد محمد علی عطار هروی
خوشنویس و کتیبه نگار برجسته
استاد محمد علی عطار خوشنویس برجسته ، فرزند محمد اسماعیل فرزند ملاحسن در سال ( ۱۳۲۸ خورشیدی) در شهر هرات و دریک خانوادهء مذهبی دیده بجهان گشود. ٬ پدر و نیاکان او همگی عالمان دین بودند، اما پدرش ترک منبر گفت و به عطاری روی آورد. زنده یاد محمد علی از خورد سالی شیفتهء خوش نویسی بودو نخست در مکتب خانه ها درس خواند٬ و پس ازآن نزد پدر به فراگیری خوش نویسی پرداخت . کندو کاو در خطوط و قطعه های خوش نویسی به جا مانده از استادان پیشین در هرات ٬ اورا با چشم اندازی های دیگر ازاین هنر آشنا کرد. وزمانی نزد ملا محمد صدیق نیازی به فراگیری خطوط کهن ٬ کوفی و عربی پرداخت.
استاد محمد علی همچنان کار های هنری خودرا با کاوش در آثار باستانی ٬ اسناد تاریخی وگردآوری مسکوکات دوره های بنی عباس٬ بنی امیه٬ غزنویان و دیگران را پی گرفت تا به نمونه های اصیل خط کوفی دست یابد.
ازآثار منتشره ءاو می توان به کتبِ نمونه های خط سنگ نبشته های هرات ، الهی نامه خواجه عبدالله انصاری و مرقع قرآن اساور ( ۱۳۸۶ خورشیدی ) اشاره کرد . نمونه های از خطوط وی نیز در کتابی به نام گنجینهء خطوط در افغانستان با دیباچه و شرح زندگی وی به خامه زنده یاد محمد رضا مایل هروی در سال ( ۱۳۴۶ خورشیدی) از طریق وزارت اطلاعات و کلتور وقت به دست نشر سپرده شده و همچنان ازآثار دیگر او می توان از کتاب های قرآن محلی ( تهران ۱۳۶۶ خورشیدی ) و هنرآیه نگاری در قرآن کریم در سال ( ۱۳۷۵ خورشیدی ) در تهران یاد نمود. کتیبه های اورا اندرون مسجد جامع بزرگ هرات ٬ گنبد ملک غیاث الدین ٬ مسجد لشکرگاه و گازرگاه ٬ کتیبه های مزار خواجه مودود چشتی ٬ دارالمعلمین هرات ٬ زیارت مولانا عبدالرحمن جامی ٬ مسجد بکر آباد ٬ مسجد گوهر شاد مشهد ودر دیگر اماکن می توان سراغ نمود. مجموعهء مرقعات و آثاراورا در موزیم هرات و کتیبه برای مسجد مسلمانان هامبورگ به درازای چهل متر می توان مشاهده نمود.
من به یاد دارم که در سال ( ۱۳۴۴ خورشیدی) کورس خطاطی در صالون هرات ننداری از طرف ادارهء اطلاعات و فرهنگ راه اندازی شده بود که بیست نفر شاگرد در آنجا به فراگیری حسن خط نستعلیق می پرداختند که نگارنده هم افتخار شاگردی استاد را با دیگر دوستانم چون مرحوم فضل الله زرکوب ، بهبود عطار ، زنده یاد ناصر ناهض و محمد سعید سلجوقی داشتم. درین کورس تمام کتیبه ها و اثار استاد به عنوان یک نمایشگاه به معرض دید قرار داشت. مدیریت کورس را مولوی نصرالدین عنبری از اطلاعات و فرهنگ به عهده داشت که با تاسف عمر این کورس کم بود و بیش از دوماه بیشتر ادامه نداشت. در حالیکه ما شاگردان به مشق و نوشته مصروف بودیم در یک قسمت دیگر کورس مکروفونی هم موجود بود که لین های این مکروفون به بلند گو های شهر وصل بود ٬ همه روزه برای یک ساعت یا بیشتر ازان استاد محمد صدیق راشد سلجوقی و گاهی هم مولوی عنبری به سخنرانی ها دینی می پرداختند. استاد با خانوادهء سلجوقیان محشور بود. در مشهد همسایهء ایرانی داشتم که در بخش کفشداری زیارت امام رضا کار می کرد و او با استاد عطار آشنایی داشت٬ آن همسایه درمورد من برایش گفته بود که در مشهد در کنار او زیست می نمایم. استاد از او خواسته بود تا اورا به خانهء من بیاورد آن شحص استاد را بعد از ختم کار به موتور سیکل خود آورده بود که با تاسف من در خانه نبودم. درآن زمان تیلفون همراه هم وجود نداشت تا هماهنگی صورت می گرفت. تا من خواستم به ملاقات آن استاد بروم او از این دنیا رخت بر بست و رخ در نقاب خاک کشید.
آری ! استاد عطار با تسلط رژیم کمونیستی همراه با خانواده ناگزیر به ایران هجرت نمود و در شهرمشهد در ادارهء پژوهش های اسلامی در بخش آستان قدس رضوی ٬ بخش هنر خطاطی ایفای وظیفه می نمود. تااینکه در نیمهء شب پنجشنبه بیست و هفتم حوت سال (۱۳۷۱خورشیدی) داعی اجل را لبیک گفت ودر زیارت امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.
قابل تذکر می دانم که به مناسبت بیستمین روز در گذشت آن زنده یاد محفل ترحیمی در حسینیهء نصرت به اشتراک فرهنگیان هرات و جمهوری اسلامی ایران تدویر یافته بود که نگارنده هم در ایام هجرت خود در ایران درین مراسم اشتراک داشت. درین محفل آثار گرانبهای مرحوم استاد عطار هم به نمایش گذاشته شده بود که چشم هر بیننده را خیره می ساخت و پس از ختم محفل همه ازاین نمایشگاه پرارزش بازدید به عمل آوردند. تا جایی که به خاطر دارم یک تعداد مقالات ٬ مرثیه ها و لکچر ها از طرف فرهنگیان فرهیخته چون زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش ٬ استاد فدایی ٬ محمد اکبر عشیق ٬ رستمی هروی و دیگران ایراد می شد. مجری این برنامه مرحوم غلام حیدر اسیر اشعار زیبایی را در لابه لای برنامه به خوبی دکلمه می کرد. مراسم را با دورباعی که به خط خود استاد نگاشته شده بود افتتاح نمود:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند زاستادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که برما چه گذشت
از خاک تیره آمدیم و برباد شدیم
جای بسی خوشبختی است که مجموعه ی این محفل تحت نام شاعر کتیبه ها به کوشش زنده یاد غلام حیدر اسیر هروی به تیراژسه صد نسخه تکثیر شده بود. جای آن دارد تا مطالبی را به صورت خلاصه در مورد چگونگی دفن آن زنده یاد در مشهد و بعضی مرثیه های سروده شده طور یادگار حسب آتی به نگارش بگیریم:
از مقدمه این اثر بر می آید که استاد نجیب مایل٬ غلام حیدر اسیر هروی ٬ آقای مصباح و جبرییلی اسرار داشتند تا جنازهء استاد فقید به هرات انتقال گردد تا در جوار سایر هنرمندان متاخر هریوای باستان دفن گردد. طوری که اوشان در خانه استاد نشسته بودند ٬ موضوع انتقال جنازه را با هرات با پسر ارشد در هریوای باستان برایش تفهیم نمودند. وی که چشمانش گودی می نمود پکر مانند گفته است که باید با دیگران مشوره نماید. بعد از مشوره زن ها نظر داده بودند که درهمین زیات امام رضا به خاک سپرده شود.
در سال (۲۰۰۰ میلادی) با مساعدت سازمان ملل متحد ، همراه با خانواده از ایران به آیرلند مهاجرت و سکنی پذیر شدم. روزی در سال (۲۰۰۱) در یک کنفرانس بین المللی چندین فرهنگی[۱] که بین آیرلند ٬ امریکا ٬ بریتانیا ٬ تاجیکستان راه اندازی شده بود دعوت شده بودم که با اشتراک من افغانستان هم شامل این کنفرانس گردید. درین کنفرانس من توانستم نمونهء اثار استاد عطار را از روی کتیبه های گنجینه ء خطوط که به کوشش مرحوم استاد رضا مایل از طرف وزارت اطلات و کلتور وقت به زیور چاپ آراسته شده بود انتخاب و قطعات همه خطوط را با ترجمهء آن به انگلیسی ، در کنار آثار نقاشی یک خانم آیرلندی در سیویک موزیم دبلین [۲] به معرض نمایش قرار دادم که این نمایشگاه مورد تماشای بازدید کنندگان زیادی قرار گرفته بود.
چند روز بعد از ختم کنفرانس آقای تام براون[۳] مدیر کتابخانهء گالوی یکی از شهر های آیرلند با من در تماس شد و خواست تا این نمایشگاه درکتابخانهء عامهء گالوی [۴] هم به معرض نمایش قرارداده شود. او برایم یکی دوشب هوتلی را ریزرو کرده بود و آن نمایشگاه هم با نشر یک رساله درآنجا راه اندازی شد.
یکی از ژورنالیستان روزنامه گالوی بنام گالوی ادورتایزر[۵] با من مصاحبهء داشت که آن مصاحبه هم در همان روز های نمایشگاه نشر شده بود.
باید علاوه نمود که در نمایشگاه های مذکور رساله های به زبان انگلیسی که در بردارندهء نمونهء آثار و شرح آن می باشد به دست نشر سپردم که به دسترس بازدید کننده ها قرار گرفت.
نمایشگاه دیگری نیز در آیرلند برای تبادلات فرهنگی در سطح بین المللی راه اندازی نمودم که درین نمایشگاه به نمایش آثار خطاطی ٬ میناتور ٬ نقاشی و هنر سرامیک پرداختم که نمونهء آثار استاد محمد علی عطار٬ آثار مینیاتوری استاد محمد ارشد بهزاد سلجوقی ٬ استاد دکتر عبدالکریم رحیمی و خلیل ازهر از استرالیا و معرفی تنی چند از هنروران هرات چون: استاد عبدالجلیل توانا ٬ شهاب الدین مستمند غوری به زبان انگلیسی نشر ودر کنار نمایشگاه به دسترس بازدید کننده ها قرار گرفت.
همچنین در کتابخانه ء[۶] عامهء شهر دبلین، نمایشگاه خطاطی و میناتوری را که دربردارندهء آثار استاد محمد ارشد بهزاد سلجوقی و استاد محمد علی عطار هروی و تنی چند دیگر از استرالیا را راه اندازی نموده بودم . که ازین نمایشگاه تلویزیون دولتی ایرلند بازدید نمود و گزارشی را در حدود دودقیقه تحت عنوان نماز دیگر ثبت و به نشر رسانید.
از استاد آثار دیگری باقی نمانده بود ، خوشبختانه استاد برای دوستان بعضی از آثار خودرا تحفه داده بودند که آن آثار از بین مردم به کوشش آقای جاوید ضرغام مدیر عمومی فرهنگ و هنر ریاست اطلاعات و فرهنگ هرات جمع آوری و در یک نمایشگاه در تالار علامه سلجوقی به معرض نمایش قرار داده شد.
در سال (۱۳۹۶خورشیدی) نیز محمد قاضی زاده خبرنگار وقت بی بی سی از راه اندازی نمایشگاه هنری استاد محمد علی عطار هروی به کوشش جاوید ضرغام آمر فرهنگ وهنر اسبق ریاست اطلاعات و فرهنگ خبر داده بود. گرچه بیشترین آثار استاد عطار در جنگ های چهاردهه قبل از بین رفته است خوشبختانه اکثر آثار هنری مرحوم عطار در استان قدس رضوی مشهد ایران محفوظ می باشد.
نمایشگاه دیگری که شامل دوصد اثر استاد می باشد به کوشش فرهنگیان از خانه ها و از بین مردم و مساجد جمع آوری شده است. جاوید ضرغام که درراه اندازی نمایشگاه چهارده ماه کار کرده است توانسته به جمع آوری آثار او بپردازد . سید عبدالقادر رحیمی یکی از خطاطان خوشنویس هرات گفته است که استاد سخاوتمندانه نمونهء آثار خودرا به دوستان صمیمی خود اهداء می نمودند واین آثار از بین مردم جمع آوری شده است. این آثار همواره به عنوان یک گنجینه ای از خوشنویسی های بی مانند استاد عطار می باشد که همواره در نمایشگاه های مختلف وبه مناسبت های جداگانه در تالار علامه سلجوقی برای چند روزی در معرض نمایش قرار می گیرد.
منابع و ماخذ:
نگارستان هری ٬ زیست نامهء هنروران از عصر تیموری تا سدهء روان٬ نصرالدین سلجوقی.
جلوه های هنر٬ خطاطان و نقاشان از عصر تیموری تا سدهء روان ٬ نصرالدین سلجوقی.
گنچینهء خطوط ٬ مجموعهء آثار استاد محمد علی عطار هروی به کوشش رضا مایل هروی.
هنر سرامیک رسالهء به زبان انگلیسی نصرالدین سلجوقی ٬ چاپ آیرلند.
نمایشگاه خطاطی اسلامی رسالهء به زبان انگلیسی در کتابخانهء گالوی آیرلند ٬ نصرالدین سلجوقی.
از مکتب تا محرابِ هنر
سپاس و امتنان بیپایان نثار برادر فرهیخته، اندیشمند و صاحبنظرِ ارجمندم، جناب آقای اصیل یوسفی، که با ژرفنگری، درایت ستودنی و حسن انتخاب کم نظیر خویش، نکتهای نهایت ارجمند، حکیمانه و درخور تعمق را پیرامون اساتید نخبه و نامآور عرصه هنر و ادب مطرح فرمودند؛ اقدامی مبارک و فرهنگپرور که از یکسو، چراغ یاد و نام هنرمندان بزرگ این سرزمین را فروزان نگاه میدارد واز سوی دیگر، تجلی و بازتابی دوباره از عظمت هنر، ذوق، اندیشه و آثار ماندگار این بزرگان را در آیینه زمان متبلور میسازد.
بی گمان، چنین حرکتهای شریف و فرهنگمدار، خدمتی بزرگ، شایسته و ماندگار در راستای پاسداشت هنر، تکریم هنرمند و صیانت از میراث گران سنگ فرهنگی و هنری این مرز و بوم به شمار میرود؛ زیرا ملت هایی که مفاخر فرهنگی و هنری خویش را بزرگ میدارند، در حقیقت ریشههای هویت، اصالت و تمدن خویش را استوارتر میسازند .

==================
رؤیــــــا
شب ســپـر افـــگند و من با غم همآغوشم هنــوز
صبح چتر افراشت ، من چو شب سیه پوشم هنوز
آتــــش بــیــــداد شــــب افـــــسرد از طغیان و مــن
در سـحـر مى سوزم و چـون شمع خاموشم هـنـوز
بســـکــه در تـــاریکى شـب هاى هجران خفته ام
دهشــــت کـــابـوس مى بینم که مدهوشم هنــوز
هر شــبـم رؤیــــای آن غارست و آن خـفاش هـــا
یـــاد آن رؤیـــا نــمــــى گردد فــــرامـــــوشم هنوز
گر بــــه هــجـــــرت آشیان گم کرده بودم سـال ها
باز در کـــاشـــانۀ خـــــــود خانه بر دوشم هــنـوز
نـــیــش عقرب خورده ام از بسکه در شب هاى تـار
زهر حسرت مى چکد از ساغر نــوشــــم هــــنـــوز
در نگــــارســــتـان قــــربانگاه جانــبــازان عشـق
از رگِ دل مى جـــهــــد خــــون سـیاووشم هنــوز
از خـــود و بــیـــگانه واماندم دریــن آشوبگاه
خـــدشــــۀ نـــیــرنگ ها دیدم که مخدوشم هنوز
خـــنــــدۀ جُغدِ ســیـــــــه منقار شومِ بــدسرشت
آیــد از هـــر بـــام ایـــن ویـــرانه در گوشم هنوز
تا کـــه رنــج نـــارسائــی هاى دوران بـــــــرده ام
هـــمـــچو صهباى کهن در غصه در جـوشم هنوز
کاروان هر چــنــد بــــار افــــــگـنـــده در میعادگاه
مـــن دریــن ره گــــوش بر آواى چاووشم هنوز
غفار عطار هروی :
در باره انعکاس خاطرات مرحوم پدرم در آستانه سی و پنجمین سال یاد تأسیس کانون هنرهای زیبا – اندیشه و دانش ( کهزاد) درین صفحه ودرین فرصت از همه ی دوستان ، فرهیختگان ، صاحب نظران و فرهنگیان کشورم نهایت قدر دانی وسپاسگزاری رادارم.
رفیق شفیق و دوست دوران همسایگی و راه مکتب ، دکان ومنزل ما جناب رفیع اصیل یوسفی پیشنهادی امسال مطرح نمودند که در گرامیداشت
سالروز تأسیس کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان من هم سطوری را از دوران زندگی شاعر کتیبه های قدسی و أمیر کشور خط داشته باشم.
پدرم – مرحوم استاد محمد علی عطار ،خاطره ایکه خود شان از زبان خود برایم تعریف نمودند دقیقا این بود که در سال ۱۳۵۶ پنجاه سال قبل ـ سردار محمد داود خان ریس جمهور وقت سفری تاریخی به هرات می نماید. واز طرف ریاست اطلاعات و کلتور هرات و دیگر ارگان های دولتی و شهری تشریفات مفصلی می گیرند تا در حاشیه این دیدار بتوانند با رییس جمهور نیز ملاقاتی ترتیب دهند.
از پدرم نیز خواستند تا یک تابلویی یادگاری در انواع خطوط مختلف اسلامی تحریر نمایند تا به رییس دولت به نمایندگی از ،، موزیم هرات،،
که پدرم سر پرستی آن را بعهده داشتند اهدا شود.
مرحوم پدرم با کمی وقت قطعه ی بسیار زیبای نوشتند در ۸ قلم خط که به تابلو گرفتند.
روزی که ریس جمهور قرار ملاقات گذاشت همه ی وزرا ، فرهنگیان ،مسوولین و نمایندگان مردمی درمسجد جامع بزرگ هرات جمع شدند
چون قرار بودسردار محمد داوود خان با دقت ازین بنایی تاریخی و دینی دیدن نماید و روند مرمت و بازسازی و سنگ فرش آن را از نزدیک مشاهده کند! و بعد آز بازدید نوبت ملاقات مردمی و دیدار با متولیان امور باشد.
چون موعد ملاقات فرا رسید پدرم تابلو را که نگاشته بودند بحضور محمد داوود خان تقدیم داشتند.
رییس جمهور – استاد را در کنار خود نشانید و توضیحاتی پیرامون خطوط بکار رفته درین ،، قطعه ،، را جویا شد.
محمد داوود خان که ازین تحفه هراتی ها بسیار خوشش آمده بود بمدت بیش از یک ساعت با پدرم درمورد خط و خطاطان مکتب هرات وضعیت هنر خوشنویسی آن زمان صحبت و مفاهمه نمود ودر پایان ازپدرم خواست تا مرقعاتی به خطوط مختلف بنویسند و برایش به کابل روان کنند تا آن را در تکریم از هنرمندان پیشکسوت منتشر سازند.
پدرم هم مجموعه ای در بیست نوع خط تهیه و نوشتند و به خدمت داکترعبدالرحیم نوین – وزیر اطلاعات و کلتور تقدیم داشتند.
اسم آن مجموعه { نمونه های خط} بود ودر نوروز سال ۱۳۵۷ش آن کتاب ارزشمند هنری در کابل وهرات رونمایی گردید و به بعضی از مقامات دولتی و شخصیت های فرهنگی چند جلدی را بعنوان تحفه اختصاص دادند.
نکته ی را که از پدرم بخاطر سپرده ام اینست که بعضی از دوستان نزدیک و مسوولین مربوطه بعد از پایان دیدار و ملاقات داوود خان از استاد گله گذاری نموده بودند که تمام وقت رییس جمهور درین گردهمایی درگفت و گو با ایشان گذشته و آنان نتوانسته بودند در آن موقعیت استثنایی هم صحبت با سردار شوند.
در پیامد همین خاطره خواستم اشاره کنم و بنویسم که در سال ۱۳۴۶خورشیدی/ دوره پادشاهی محمد ظاهر شاه نیز اثر گرانسنگ
«( گنجینه خطوط در افغانستان)» توسط وزارت اطلاعات و کلتور وقت منتشر شد.
این مجموعه کم نظیر هنری به همت زنده یاد استاد میر غلام رضا مایل هروی با مقدمه استاد عبدالرووف بینوا و یادداشت مرحوم محمد ابراهیم خوا خوژی در چهل و چهار قطعه ودر بیش ازسی نوع خط در اقلام جدید و قدیم در قطع وزیری توسط مطبعه بیهقی در کابلستان منتشر وبه یادگار ماند.
در پایان از توجه و دقت و علاقه دست اندرکاران سایت ۲۴ ساعت که زمینه نشر این احساسات ، خاطرات و تجربیات را منتشر و به نسل های بعدی می رسانند کمال تشکر و سپاس را تقدیم و از بارگاه حضرت دوست سلامتی و صلح وباهمی -شادی هموطنان و جهانیان را خواستارم.
غفار عطار
تورنتو انتاریو – کانادا.
مورخه دوم جوزا ۱۴۰۵/می ۲۰۲۶
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن ،،،
خاطره جناب محمد هاشم لهیب.
در دوران نو جوانی و به تعبیر جالب هراتی ها ،، بچه سالی ،، افتخار همسایگانی دیوار به دیوار دکان عطاری استاد محمد علی عطار هروی را با بزازی برادرم را در میانه بازار مشهور قندهار /هریوا داشتم که دقیقآ روبروی کاروانسرای سترگ و مشهور ،، درخت توت ،، قرار داشت.
آن زمان من و بهبود جان عطار شاگرد مکتب و همدوره درس ، دیوان و دفتر یک لیسته عالی در هرات بودیم و توفیق آن را داشتم که تقریبآ همه روزه با شخصیت متین ، چهره مهربان ، پر مهر و عاطفه و صدای ملایم وجود سرتا پا هنر استاد محمد علی عطار هروی ، رو به رو شده و از دریای کمالات و فضایل اخلاقیش بیاموزم .
براستی حال که بیاد می آورم او غنیمتی بی همتا ، کم مدعا و پر بهاری ملک ، ملت و شهر و دیار میهن بود.
خراسان را بود آب و هوا خوش
بهار و لاله و بادِ صبا خوش
ز خاکِ پاکِ آن مردانِ حق جو
همی آید شمیمِ مصطفی خوش
محبت پدرانه ای که ایشان با همه مردم داشتند و خصوصا با جوانان ، هنرجویان و شاگردان ، مثال زدنیست.
یعنی هم درین عصر وزمان می توان از آن آموزه ها ، رفتار ها و اصالت ها بیشتر آموخت ، اندوخت و بکار بست . هرگاه که استاد عطار را در پاچال چوبی عطاری اش تنها می دیدم به دقت می نگریستم که چقدر توانمندانه با قلم بزرگ ،، نیین ،، اش چه ارتعاشی شور انگیز از نوک سر بریده قلمش بر روی صفحه کاغذ و دفتر می افگند و نوای موسیقی قلمیش ، قلب عشاق خط ، خوشنویسی را در آن گرمای آرام بازارش به دلنوازی تمام می نوازد.
استاد عطار بعد ازین که از سر وظیفه رسمی اش در موزیم هرات بر می گشت در دکان تا غروب می نشست و می دیدم عصر گاهان عالی جنابان چون شیخ محمد طاهر قندهاری را که در پله چوبی مقابل استاد می نشست و با قلم نی – دوات – لیقه و قلمدان قدیمی اش مشق عشق می نمود و از کلک خیال انگیز حافظ می نوشت.
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
دران خزان ها و بهاران دل انگیز و باران های پر طراوت بخاطر دارم که رفیقان نخبه و اساتید وارستهِ دیگری که کمی گرمای هوا فروکش می نمود در آن ( دکان ) انجمن گونه گرد می آمدند . کسانی چون شهردار شهر عطا محمد نقشبندی ، مؤرخ و نویسنده و شاعر استاد فکری سلجوقی ، استاد محمد سعید مشعل ، میر غلامرضا مایل و دیگر شاگردانی که برای گرفتن مشق در کمر بازار قندهار گرد دکان رفت و آمد داشتند. سلوک مؤدبانه ، زیبا و خوش بزمی ایشان را اکثر کاسبان ، بازاریان و بزرگان جهار بازرار هرات هنوز بخاطر دارند ، هرگاه استاد بعد از بستن عطاری اش رهسپار خانه در بازرار خشک « خوش» از طریق چهار سویی قدیمی شهر که هماره پای پیاده می گذشت ، شماری اهل کسبه و رهگذران را می دیدم که با احترام خاصی که در قلب و زبان شان به استاد داشتند ، دست بلند می نمودند و با دستها بر سینه نهاده از جای بلند می شدند و می گفتند :
التماس دعا استاد .
استاد عطار از هنرش ، نان نخورد وهمینطور دین را وسیله درآمد نساخت ، با آنکه به رمز و راز و خاصیت گیاهان دارویی وطبیعی و سنتی آشنا بود ، از طبابت دوری می نمود ومی گفت پول آدم مریض را خوردن سنگدلی می آورد. و اما خاطره ی در همین زمینه از طبابت مجانی ایشان دارم و آن اینکه مدتی به سر دردی شدیدی گرفتار شدم و دوا و درمان دکتران اثری نداشت ، روزی نزد ایشان از درد ،، نیمه سری ،، و هجوم درد به معده و هاضمه ام شکایت بردم و از درد نالیدم ، استاد عطار با قامت کوتاه و رعنایش برخاست و از میان طاقچه های گلین و چوبین دکانش مرتبان ها و شیشه های « چهار عرق » بزرگ را برداشت و برایم گفت که استکانی بیاور!
وانگهی خواندم روی آن مرتبان های شیشه ای بلند:
«عرق زیره ، هل بادبر ، اعجقون وبادیان »
چهار عصاره عرق را مخلوط وپیاله را بدستم داد و گفت بنوش به نیت شفا ، دقایقی گذشت و رنگ و رخسارم از کاهش درد و نوشیدن آن طعم عرق ریز سر شکن گشت وآرامش شفا بخشی در وجودم کم کم ریشه دواند.
آن درد مزمن را { میگرن} می نامیدند ودر میان هراتی ها به درد [ نیمه سری] مشهور بود ودر میان خانواده نیز وجود داشت که می گفتند ژنتیکیست .
روح پاک و تابناک استاد که انسانی خلیق و پاک نهاد بود شاد که معلم واقعی جامعه در علم ، عمل و تقوا بود.
در پایان تقدیر و تشکری دارم از سایت هنری ، فرهنگی ، تاریخ و ادبی ۲۴ ساعت و مجموعه یاران و همکاران و همراهان شان ، به امید آگاهی ، دانایی رهایی !
محمد هاشم لهیب
می سی ساگه – کانادا
۲۳ می ۲۰۲۶
آن خوش خبر کجاست که این مهر مژده داد
میر محمد یعقوب مشعوف ، نویسنده و پژوهشگر تاریخ معاصر. گویند که یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ی از خودش کاسته نشود……. جایی که حقیقت تاریخ وفرهنگ وذهنیت چون نغمه ی روح نواز در دلها زنده است ، یاد خوبان ،نیکان وصالحان روزگار است.
آشنایی ومعرفت من با اصیل یوسفی – پیوست فامیلی و فرهنگی و پیوند مکانی داردکه بر می گردد بدوران مهاجرت و بی پناهی و همنشینی با انجمن اسلامی دانشگاهیان افغانستان در ایران.
درست یادم هست که ۲۵ سال قبل او در بستر مریضی افتاده بود ، شبی به دعا برخاستم و منتظر صبحی شدم که فرصت احوال گیری از او مساعد گردد…. بر علاوه که ما همسایه یکدیگر در حوالی خیابان خواجه ربیع – مشهد و طالقانی بودیم ، بین دهه های هفتاد و هشتاد خورشیدی یکجای نشینی و رفت و آمد های دوستانه با اساتید ، هنرمندان و سیاسیون آن زمان نیز داشتیم.
من با چند جلد کتاب و مجله بخانه اش رفتم و او را در وضعیت بیماری مشغول مطالعه دیدم. باورم شد که او با صلابت و صراحت بر این بیماری [مغز واعصاب] وسندروم نوظهور «گیلین باره » بر رقیب قدرتمندش که در وجودش ریشه دوانیده بود پیروز خواهد شد. و زندگی روزمره را نی با روز مره گی های معمولی ، که بمراحل تتبع ، نگارش وپژوهش ادبی ، تاریخی و هنری سوق خواهد داد و این همان دعایی بود که من در دل شب از خدایم خواسته بودم که این نیاز مارا بسلامت دارد.
حالا هم از محیط هرات می بینم که خدمات شایان و فراوان او و همکاران وهمراهان چون فرهاد در بیستون ۲۴ ساعت با عشق ، و اشتیاق ودل دادگی ، دوام و قوام دارد. ودر بی ستون بیست و چهار ساعت در تلاش وپویش ، اعتلا و ارتقای فرهنگ والای وطن و مردم بجای مانده خود است. بدین معنا که مردمش را واقعا دوست دارد، هموطنانش را بیاد دارد، وبا موی سپیدش هنوز هم خدمتکار خلق و خدای و خیرین ملک خویش است. این خاطره را محضر شما خوانندگان از کنار بارگاه پیر هرات تقدیم میدارم. خدا کند که بازهم دیدار ها از یار ودیار وسرزمین در انتظار، تازه و پر طراوت گردد.
کانون هنرهای زیبا ، اندیشه و دانش در منزل استاد پیرزاد هروی/ خیابان طالقانی طلاب مشهد در سال ۱۳۷۰شمسی شکل گرفت.
ودر ادامه کانون هنری فرهنگی ،، کهزاد ،، در مراسمات بزرگداشت و درگذشت استاد مرحوم محمد علی عطار هروی تجمعات و و مجالس با شکوهی بر پا داشت اما این کانون نظر به نیازهای ضروری یک جامعه نوپا ، جنگ زده و خسته و درمانده از خشونت ، اشغال و درگیری که زخم هایش نیاز به التیام داشت در کنار انجمن اسلامی دانشگاهیان و متخصصان افغانستان در محیط مهاجرت وغربت به ساختار تشکیلاتی خود نظم و انسجام داد و معمولاً جلسات خودرا در هرات و مشهد سازمان میداد.
من از طریق دوست فرهنگی ، شاعر و پژوهشگر همشهری جناب آقای رفیع اصیل یوسفی افتخار همراهی و همکاری با این مجموعه غیر سیاسی و غیر وابسته به جریانات گروهی و انفرادی پیدا نمودم.
یادم میآید که سال های متواتر تقویم هنری وفکری فرهنگی { مهر آیین} با سر فصلهای مختلف عرفانی – دین ودانش ، عبور از تاریخ وفرهنگ وذهنیت گذشتگان ـ و آشنایی با تاریخ واقعی و حقیقی مردم افغانستان آنان را بهم آشتی می داد.
در آن سالنامه ها ی جیبی و گاه کتابی معمولاً مردم با هر سطحی از دانش و سواد می توانستند پیش پا افتاده ترین مسایل فلسفی ، اخلاقی و انسانی را بیاموزند وگاها در زندگی روزمره خود بکار گیرند و نام نیکو کاری بر آن نهند.
خانه من در محیط مهاجرت نزدیک خانه ی استاد مرحوم امین الله پیرزاد هروی بود. بعضی اوقات وایام می دیدم آقای یوسفی را با دو چرخه و یا پیاده از محله ما عبور و مرور نموده و بهمراه استاد پیرزاد نشست و برخاست دارد ؛ باری ایشان از من خواهان همکاری نظری و عملی در پیشبرد اهداف فرهنگی و پژوهشی و و نشراتی کانون هنرهای زیبا شد که قبلاً بنام بزرگمرد فرهیخته و باستان شناس برجسته ومحبوب جناب « احمد علی کهزاد» این کانون شکل گرفته بود و فعالیت داشت.
بنا به پیشنهاد جناب اصیل یوسفی – بنده تصویر وبخشی از زندگی نامه مرحوم احمد علی کهزاد را تهیه و هنرمند کابلی و هموطن شریف ما که اینک مقیم و ساکن کشور هلند است و درویش مسلک جناب «( فریدون وارسته)» آن را نگار گری نمود.
به هرحال می خواستم بگویم که آن تقویم ها فقط سال نامه نبود،گنجینه های آشکار ونهان از خرد ، فضیلت و آگاهی وخود باوری بود نسبت به آموزش هنر ، آموزش و خوانش فرهنگ – آموزش بهداشت و مهارت های زندگی و کالچر سنتی دیار ما، در ابتدای آن سالنامه های پر بار معمولاً آثاری از هنرمندان گذشته و معاصر افغانستان به چاپ می رسید و هر سال به افتخار یادبود و بزرگداشت یک شخصیت فرهنگی – تصویرش نقاشی و تجلیلی با شرحی کوتاه و مختصر منتشر می گردید.
یک سال که موسسه علمی ، فرهنگی یونسکو آن مقطع را به نام ،، سال مولانا ،، نامگذاری نمود در تقویم هنری عرفانی ،، مهر آیین ،، تصویری جذاب نوستالژیک و رویایی دیدم از پیر بلخ حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی که آن را با زیبایی هر چه تمام تر – جناب آقای محمد ناصر طالب فراهی ، از شاگردان برجسته و قدیمی استاد محمد سعید مشعل غوری ـ نقاشی و طراحی نموده بود و این بیت مشهور مولانا ـ ولوله ای در روح وروان آدمی می افکند که پیرزاد نوشته بود :
عشق را روز قیامت آتش و دود ی بود
نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم
به همین ترتیب با همکاری های متقابل ما سال یاد های حضرت پیر هرات خواجه عبدالله انصاری ، حافظ شیرازی، سعدی ، استاد کمال الدین بهزاد، امیر کبیر علیشیر نوائی، شهید عبد القهار عاصی، استاد فکری سلجوقی، استاد علی اصغر بشیر هروی، استاد ملوک تابش هروی ، علامه صلاح الدین سلجوقی، استاد عبدالحسین توفیق، میر غلام رضا مایل هروی،استاد مرحوم محمد علی عطار هروی،استاد سعید مشعل غوری، شیخ محمد طاهر قندهاری ، استاد عبد الرووف فکری سلجوقی – مرحوم شیخ امین الله طالب، سید قاسم کابلی – شیخ بهلول گنابادی که مدت سی ویک سال در افغانستان ،« نظر بند »، و زندانی سیاسی محسوب میشد وشماری دیگر از هنر آفرینان ، فرهنگیان و معلمان و هنر دوستان که آثار آنان در قالبهای هنر خوشنویسی ، نگارگری ، مینیاتور ، نقاشی ، منبت کاری ، تذهیب ، حجاری ، عکاسی ، خطاطی ، طراحی و تولید فیلم سینمایی ،، کفش ،، منعکس شده است. در آستانه سی و چهارمین سالروز تاسیس خجسته آثار کانون هنرهای زیبا ، اندیشه ودانش ضمن اتحاف دعا به روح پاک وتابناک همه ی آن فرزانگان و آرزوی موفقیت برای رهروان و پیشگامان و هنر جویان عزیز ی که درین آشفته بازار سود و سرمایه و درآمد ـ تمام هم ،غم وتلاش خودرا به آگاهی جمعی ، رشد و بالندگی و توسعه هنر و فرهنگ اختصاص داده و می دهند ذکر این نکته را در بررسی وضعیت بغرنج و پیچیده و ناهنجار کنونی لاذم میدانم که بگویم ما از دنیا ، جدا نیستیم واز دیگر مردمان گیتی چیزی کم نداریم ولی اغلب بی تفاوتیم تماشا چی و خیلی کم قدر و منزلت هنر و هنر مند را تکریم و تجلیل که نه بلکه با آنان بیگانه شده ایم بطوریکه همه ی عرصه های هنر ی نه تنها حامی و یاوری ندارند – که هنر مندان ما با مشکلات ونگرانی با معیشت و گرانی و عدم در آمد اقتصادی روز مره مواجه بوده و مخارج زندگی و محیط زندگانی در داخل و حتا خارج از کشور برای آنان و خیل بی شماری دیگر از آوارگان ، بی پناهان و مهاجران چون قطره شبنمی که در خانه موری طوفان بپا کند – انقلابی کمر شکن و نظم ناپذیر و بی سر انجام خلق نموده است بطوریکه چند روز قبل از قول جناب [ حسین حلاج] آن شهید راه عرفان و معرفت – عزیزی هنر دوست از راه دور این دعا ی معروف اورا خاضعانه بر زبان ، بیان و قلم آورد که:
« ای مسلمانان داد مرا از خدا بستانید ، نه مرا با جان آسوده می گذارد تا بدان دلبسته شوم و نی مرا از نفس جدا می سازد تا از از آن وارسته گردم...؟»
این عشوه و نازی است که من توان برداشتن آن را ندارم.،،،،،،،،
یاهو ، شهر باستانی و آریایی هریوا – در کنار مرقد وبارگاه فیض آثار خواجه عبدالله انصاری رح در سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی تحریر شد.
میر محمد یعقوب مشعوف
جمعه ۲۵ ثور ۱۴۰۵ شمسی
برابر با ۲۷ ذوالقعده ۱۴۴۷ هجری قمری
سال ۲۰۰۳ ، سالی که بعد از ۲۵ سال دوری از زادگاهم، هرات عزیز، تصمیم گرفتم به هرات روم وخاک پاکش را، توتیای چشم کنم. به هرات، زادگاهم و مهد خاطرات کودکی و نوجوانی ام رفتم و از ایستگاه های خاطرات خوبم دیداری دوباره کردم. از مکتب موفق و لیسه سلطان و… تا کاروانسرای مختارزاده.
به اطراف کاروانسرا نگاه کردم. گویا کاروان سرای معروف و تاریخی هرات، سالها پیر شده بود و دیگر کسی به آن، توجه نداشت. دیگر از آن ابهت و جلال گذشته اش، خبری نبود. روی یکی از پله های گردآلود نشستم و سر در گریبان فرو بردم.
به یکی از ستون های مقابل تجارتخانه پدرم تکیه داده بودم و به جمعیت انبوهی از پارچه فروشانی نگاه میکردم که برای دریافت سهمیه خویش، به کاروانسرای مختارزاده آمده بودند.
به اطرافم نظر انداختم، آقای محمد شاه خان رحمتیان، همسایه اطاق ما، حاجی محمد هاشم ( قناد) حسین زاده، آقای هاشم آقای رحمن زاده، حاجی غلام نبی رضایی و خیلی های دیگر، به تماشای مراسم قرعه کشی پارچه های رنگارنگ وارداتی مشغول بودند، که در دسته های تقریبا همسان، با مجموعهی از پارچه های؛ مخمل، چیت گلدار، انواع پارچه های سفید و رنگی و …در صحن سرای قرار گرفته بود،. گاهی از طبقه بالا که دوگان های خیاطی قرار داشت،
صدای چرخهای خیاطی شنیده میشد که بی وقفه میچرخیدند و انواع پوشاک تولید میکردند.
پدرم تا چشمش به من افتاد،گفت:
ـ پسرم، هنوز اینجایی؟ زود برو خدمت استاد عطار، سلامم را هم به ایشان برسان.
پدرم ذبیح الله رضایی «بسمل» که شاعری سرشناس و علاقهمند با آثار عتیقه و تاریخ کهن بود، برادرش حبیب الله رضایی را مخاطب قرار داده، گفت:
محمدعلی خان عطار، یکی از نوابغ تاریخ است، او را میتوان میرعماد عصرحاضر نامید. او انواع خط را چنان مینویسد که گویی در یکی از موزه های بزرگ جهان، به آثار ارزشمند خوشنویسان هنرمند ادوار گذشته نگاه میکنی.
استاد در کنار هنر خداداد، از خصوصیات عالی انسانی فوق العادهی برخوردار است؛ متواضع، مهربان، سخت کوش و اهل تحقیق و مطالعه. من گاهی ازمحضرش کسب فیض میکنم و ساعتی در بحر دانش و هنر ایشان، غرق میشوم.
امیدوارم خداوندمتعال، طول عمر همراه باسلامتی نصیب ایشان کند، تا بتوانند شاگردانی لایق، تربیت کنند و هنر والای خوشنویسی، در آینده نیز همچنان بدرخشد.
چون دریافتم که سخن پدر به پایان رسیده است، دفتر مشقم را برداشتم و راه افتادم. روز چهار شنبه بود و چهارشنبه بازار! در بازار عراق، از تراکم جمعیت، قیامت بود! هرکس، چیزی برای فروش آورده بود، یکی قالیچه و دیگری گلیمی به دوش انداخته بود. یکی تخم مرغ و آن یکی ماکیانی عرضه میکرد. خلاصه همه با آرامش خیال، مشغول داد و ستد بودند.
وارد بازار قندهار شدم، از مقابل تیمچه زیبای مختارزاده گذشتم و به دکان استاد
محمد علی خان عطار هروی رسیدم.
استاد عطار، بر خلاف اکثر اوقات، تنها نشسته و با کتابی قطور مصاحب بودند. بعد از لحظهی سر، بلند کردند، سلامم را با مهربانی جواب گفتند و سپس اجازه دادند تا وارد دکان شوم. همینکه وارد شدم، بوی خوش انواع ادویه، مشامم را نوازش داد.
استاد حال پدرم را پرسیدند. گفتم خوب اند و به شما، سلام رساندند.
استاد، فرمودند؛ تو هم سلام مرا به ایشان برسان. پدرت، انسانی فهیم و شاعری تواناست. قدرش را بدان.
گفتم؛ ایشان هم از شما خیلی تعریف میکنند و میگویند، شما میرعماد زمانه هستید. استاد، میرعماد کی بوده؟
استاد عطار، لبخندی زدند و با فروتنی گفتند، پسرم، پدرت مبالغه کرده اند، من شاگرد کوچک چنان استادی هم به حساب نمی آیم. استاد سپس، به معرفی میرعماد، خوشنویس که خط نستعلیق را به اوج شهرت رسانده بود، پرداختند.
بعد از آن، استاد تمرینات مشقم را از نظر گذراندند و سپس گفتند.
ـ پسرم، با توجه به اینکه هنوز یازده، دوازده ساله هستی، خطت خیلی خوب
است، اما باید بیشتر تمرین کنی.
استاد، قلم نایی را برمیدارند و به دوات فرو میکنند، قدری رنگش را میگیرند وشروع به نوشتن میکنند.
از حرکت نک قلم بر روی کاغذ، صدای ملایمی، گوش را نوازش میدهد.
بعد از دمی، استاد ضمن دادن کتابچه مشقم، تأکید میکنند که بیشتر تمرین کنم.
به سرمشق نگاه میکنم، استاد محمد علی عطار هروی با خطی زیبای نستعلیق،
نوشته بودند:
غلام همت آنم ، که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است
سرم را بلند میکنم. هنوز روی همان پله پر گرد و غبار، نشسته ام. با تعجب به اطرافم مینگرم، سرای مختارزاده، در سکوت مرگباری فرو رفته و نه از پارچه فروشان خبری است و نه از تاجران…
همه از این جهان پر هیاهو، رخت بربسته اند. جز استاد محمد علی عطار هروی که با خلق آثار ارزشمند خوشنویسی اش، همچنان زنده و جاوید است و پدرم،که در لابلای کتب شعر هرات، هنوز نفس میکشد.
یاد استاد بزرگ افتخارآفرین سرزمین ما؛ شادروانمحمدعلی عطار و همه نام آوران تاریخ پر افتخارما، گرامی باد.
فضل الله رضایی « بسمل »
هامبورگ ـ ثور ۱۴۰۵
به نام خداوند جان آفرین
استاد محمدعلی عطارهروی درتاریخ ۱۳۲۸ قمری مطابق ۱۲۸۹ شمسی درشهرباستانی هرات افغانستان دیده به جهان گشود پدرایشان محمداسماعیل ، پیشه عطاری داشت و از جمله معروف آن زمان بودند.ایشان هنرخوشنویسی رانزد استادمحمدصدیق نیازی وبه خط کوفی آموختند. پس از آفرینش و گذاشتن آثار خطی زیبا و متنوع درشهر هرات بعد از شروع جنگ در افغانستان و نبود امنیت درآن زمان مجبور به مهاجرت شده ودرشهر مقدس مشهد ساکن شدند ودرآن دیار فعالیت هنری و خوشنویسی را ادامه دادند .
بخشی از زندگی هنری استاد محمد علی عطار هروی در شهرمقدس مشهد، ایران سپری شد. ایشان در این شهر به فعالیتهای گسترده در عرصه خوشنویسی و هنرهای وابسته پرداختند تا آنکه از سوی اداره اوقاف خراسان و نیز آستان قدس رضوی، برای همکاری در زمینه های خوشنویسی، کتیبهنگاری و اجرای آثار هنری دعوت به کار شدند.
در نتیجه این همکاریها، بخشی از کتیبههای مسجد جامع گوهرشاد به دست ایشان کتابت گردید. همچنین به درخواست مدیرکل وقت، اجرای برخی کتیبهها در خارج از کشور نیز به ایشان واگذار شد؛ از جمله کتیبههای مسجد امام علی (ع) در شهر هامبورگ آلمان. در این پروژه، حدود ۴۰ متر کتیبه به زبان عربی و ۴۰ متر به زبان آلمانی، از سوی اداره کل اوقاف خراسان تهیه و در آن مسجد نصب گردید.
.علاوه بر این آثار، استاد در آستان قدس رضوی نیز آثار ارزشمند و متعددی از خود به یادگار گذاشتند. همانگونه که در خاطر است، ایشان در زادگاه خود، شهر هرات افغانستان نیز آثار فراوانی خلق کردند که نشاندهنده گستره تأثیر و جایگاه برجسته ایشان در هنر خوشنویسی است.
اورا اعجوبه خوشنویسی می نامند به همین لحاظ به بیش از شصت نوع خطوط ازجمله ثلث، نسخ، محقق، ریحانی، نستعلیق، شکسته نستعلیق، خط شجری، خط آئینه ای، خط متداخل، خط هندسی، خط تزئینی کوفی، توقی، رقاع، دیوانی، دیوانی جلی، خط جلی ثلث، خط بنایی(معقلی) ونمونه های دیگر، مهارت کامل داشتند.
سرانجام پدرم درتاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۷۱ شمسی مطابق با ۲۴ رمضان ۱۴۱۳ قمری درشهرمقدس مشهد رحلت نموده ودرجوار حرم مطهر امام رضا علیه السلام دفن گردیدند .
روح شان شاد باد.
احمد خطاط هروی
نیاگارا کانادا
در دهه پنجاه خورشیدی که من در ریاست اطلاعات و کلتور هرات مدیر مسوول مجله هرات بودم،مرحوم استاد محمد علی عطار خطاط نیز متصدی امور موزیم هرات بودند که من مدت مدیدی شرف حضور شان را داشتم و درین زمان مرحوم نوراحمد خان پدر دوکتور خلیل آذر نیز تحویلدار این موزیم بود.
بنا بر اینکه این هردو انسان فرشته خصال و متواضع همیشه راه رفت و امد موزیم را که در ریاست امور خارجه موقعیت داشت ّباهم و در کنارهم طی می کردند دوستان و همکاران اطلاعات و کلنور ایشان را”جفت یا کریم” لقب داده بودند.
به هرحال ، جان سخن این بود که همیشه و تقریبا هر روز از استاد عطار تقاضا می کردم که یک قطعه تابلو از قلم زرین خودبرایم برسم یادگار تحفه گونه عنایت فرمایید’چون هرکس از دوست و آشنا می آید یک تابلوی نمونه خط از شما دستیاب می کند و پشت کار خود میرود و من بیچاره مظلوم نواسه بی نصیب هستم واز لطف شما تا کنون برخوردار نشده ام،اما استاد به جوابم می گفت:
اگر عمر باقی بود انشاءالله برای شما یک تاّبلوی قشنگ و زیبا خواهم نوشت که این”خواهم نوشت“تا تا امروز محقق نشده است خدای بزرگ روح استاد عطار را شاد داشته باشد.
به نام خداوند بخشنده مهربان
تقدیم به عزیزان فرهیخته و هنر دوست
خلاصهای از خاطراتم که از استاد محمدعلی عطار هروی (پدرم) را که بخاطر دارم با افتخار می نویسم .
استاد عطار با صبر و حوصله و توانایی فراوانی که داشت هنر زیبا و ظریف خوشنویسی را دنبال می کرد و هیچگاه خستگی را احساس نمی نمود.
او همیشه شاگردانش را با مهربانی راهنمایی می کرد.
من امروزه هرگاه قلم در دست می گیرم حضور او را احساس میکنم.
من درآن زمان در لیسه جامی هرات درس میخواندم.
بعضی روزها بعد از ظهر به دکان عطاری پدرم می رفتم .همیشه بعد از ظهرها مشتری کمتر به دکان می آمد ، بیشتر مشتریها از طرف صبح می آمدند چون اکثرا از اطراف هرات بودند.
دوستان پدرم معمولا بعد از ظهر ها می آمدند از آن جمله آقای شیخ محمدطاهر قندهاری و بعضی روزها استادفکری سلجوقی و استاد مشعل غوری و همچنین آقای نقشبندی که در آن زمان شاروال هرات بود و عشق و علاقهٔ خاصی به هنر خطاطی و آثار هنرمندان قدیم داشت. باهمصحبت میکردند و صحبتهایشان درباره هنر خط و آثار مکتب استاد کمال الدین بهزاد ،قرآنهای نفیس خطی و تذهیب شده و کتابهای خطی از استادان قدیم بود.
روزهایی که استاد فکری سلجوقی به دکان می آمد تا موقع تعطیلی دکان با پدرم صحبت می کردند و بعضی از عصرهای جمعه به خانه ما می آمد و یا استاد عطار به خانه شان می رفت .
چنانچه یادم هست که یک جمعه بعد از ظهر من به همراه پدرم و محمود جان (برادرم) به خانه استاد سلجوقی رفته بودیم و در آنجا آقای علی اصغر فروغی که از هنرمندان هنر موسیقی و از دوستان استاد سلجوقی و پدرم در هرات بود را دیدم .
برایم خیلی خوش گذشت چون من علاقه زیاد ی به خط نستعلیق داشتم و از روی خطاطی های پدرم تمرین می کردم. وپدرم نیز در این راه مشوق من بود و مرا یاری می کرد.
استاد عطار عشق وعلاقه زیاد به آثار خطاطان قدیم داشت .
چنانچه یک خط چلیپا یا قرآن خطی یا کتاب خطی از یکی از استادان قدیم مثلا میر عماد حسنی یا میرعلی هروی ، یا خط شکسته درویش عبدالمجید طالقانی، میرعبدالرحمن و یا خط نسخ احمد نیریزی و دیگر استادان خط را اگر کسی نزد ایشان می آورد به هر قیمتی که می گفت می خرید.
با وجود آنکه خودش در خانه خود انواع تابلو های خطاطی استادان و هنرمندان قدیم را جمع آوری کرده بود.
دکان عطاری پدرم همیشه میزبان هنرمندان ،نویسندگان،شاعران ،عالمان و هنردوستان آن زمان بود و شاگردان زیادی داشت که به دکان می آمدند و سرمشق می گرفتند و آموزش می دیدند اگر کسی از دوستداران هنر خط تقاضای یک قطعه خط را می کرد با کمال خوشرویی می پذیرفت و به موقع برایش آماده می کرد اما هیچ موقع مزدی دریافت نمی کرد چنانچه کتیبه های مسجد جامع هرات ودیگر مساجد و جاهای دیگر را هیچ موقع پولی نمی گرفت و از هنر خود امرار معاش نمی کرد و تمام مخارج زندگی فقط از دکان عطاری تامین می شد. و چند سالی هم مدیریت موزیم هرات را به عهده داشت .
استاد عطار هیچ موقع در اتاق کار خود بیکار نمی نشست و همیشه مشغول نوشتن بود.
اتاق ایشان از انواع تابلوهای بزرگ و کوچک از استادان قدیم و کارهای خودش مزین شده بود تا اینکه رژیم کمونیستی سر کار آمد و مردم را زیر فشار آوردند و استاد عطار مجبور شد که به ایران مهاجرت نماید.
و چند سالی در بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی در مشهدمقدس مشغول کارهای خطاطی شد و چندین اثر با ارزش از خود به یادگار گذاشت.
استاد عطار قبل از مهاجرت به ایران تعداد زیادی از آثار و قطعات بزرگ و متوسط که در خانه هرات داشت و زحمات چندین ساله او بود به کتابخانه مسجد جامع هرات اهدا نمود به امید آن که در آنجا حفظ گردد و تعدادی از مرقعات و تابلوهای کوچک نزد ما برادرها موجود میباشد و یک تعداد کمی که در خانه هرات باقی مانده بود به سرقت رفت چون رژیم کمونیستی حاکم در آن زمان یک روز مردم شهر هرات را به استادیوم هرات جمع کرده بودند یک تعداد استفاده جو که شهر را خالی از مردم دیدند به خانه ها دستبرد زدند و خانه استاد عطار که کسی داخل خانه شان نبود، مورد دستبرد قرار گرفت. همان تعداد باقیمانده آثار و برخی وسایل خطاطی و مقداری از وسایل خانه به سرقت بردند. امیدوارم روزی برسد که رسوا شوند.
روحش شاد و خاطرش گرامی باد
بنا به تقاضای دوست عزیز و گرامی ام آقای محمد رفیع اصیل یوسفی خلاصه ای از خاطرات استاد عطار را یاد آوری کردم.
بهبود عطار
شهر وان. کانادا
دوازدهم اردیبهشت یکهزار و چهارصد و پنج
من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست …

دکتور عبدالغفور آرزو :
نمی دانم چه سالی بود، با روانشاد استاد عبدالکریم تمنا به منزل شادروان استاد محمدعلی عطار هروی (مشهد، عدل خمینی) رفتیم. دوستی استاد عطار و استاد تمنا چنان صمیمی، گرم و خودمانی بود که فقط در دیدار عارفان میتوان یافت. وارستگی در نگاه دو استاد موج میزد و مرور خاطرات لبخند را بر لبان شان جاری میساخت. با ذکر نام هرات میگریستند. گاه بغض سنگین بر گلو گره ایجاد میکرد و سکوت دردناک خیمه میزد.
آن روز استاد عطار در منزلش تنها بود. من به کمک استاد شتافتم و چای آماده کردیم. با گذاشتن پتنوس بر روی میز، استاد عطار گفت: آقای تمنا ! یک زن به هزاران قران میارزد. استاد تمنا لبخند زد و به من گفت: استاد عطار چنان غرق هنر است که اصلا به واحد پول کشور توجه ندارد. گفتم شاید استاد با واحد پول کشور میانهای ندارد. استاد تمنا لبخند زد و گفت: من و استاد به این کوچه باغ ها نیستیم ! استاد عطار دست من را فشرد و گفت: آقای تمنا راست میگه! سپس خاطرهای از جنگ مردم هرات با قجر (قاجاریه) گفت و پرسید: قجرها هرات ما را ویران کردند چرا پول قجری ارزش دارد؟
خلاصه دیداری بود سرشار از عشق، هنر و وارستگی.
شوربختانه گرفتاریهای آوارگی سبب گردید تا بار دوم استاد عطار را زیارت نکنم. حسرتی است که در گفت ناید.
استاد عطار پس از چند سال جان به جهانآفرین سپرد. فرزند ارشد استاد عطار، محمود جان گ، جمع اندکی از فرهیختگان مقیم مشهد را دعوت کرد تا در زمینهٔ خاکسپاری پدر بزرگوارش مشورت بدهند. از حدود ده نفری که در این نشست حضور داشت، هشت نفر اصرار مان بر انتقال پیکر استاد عطار به هرات بود. من گفتم: اگر پیکر مبارک استاد عطار در «سیدمختار» در کنار مرقد استاد بهزاد دفن شود، بر عزت و عظمت هنر در هرات میافزاید. میتوان در کنار آرامگاه استاد کارگاه خطاطی و نمایشگاه خط ساخت. من گریههای استاد عطار را به یاد هرات دیده ام. میگفت هرات جان و میگریست. پیکرش را غریب نسازید.
استاد نجیب مایل هروی – که عمرش زیاد باد- گفت: خانوادهٔ استاد عطار میخواهند در جوار امام هشتم دفن شود. باید به خواست خانوادهٔ مرحوم احترام گذاشته شود. من گفتم: حضرت پیامبر«ص» میفرماید که زمین مسجد خداست. اما مهم این است که آرامگاه مرحوم استاد بر زادگاهش عزت میبخشد و هنر خط را رونق میدهد .
با آنکه محمود جان عطار میخواست پیکر پدر مرحومش به هرات برده شود، ارادت خانواده بر ارادهٔ عقلانی غلبه کرد و پیکر هراتیزادهٔ هنرمند و عاشق هرات در گورستان زیر زمینی امام رضا (ع) دفن شد و خاک گمنامی بر آرامگاه استاد عطار هروی چونان استاد محمد رضا مایل هروی ریخته شد. آن روز برای من روز دردناکی بود.
بعد از کفن و دفن استاد مرحوم، به محمود جان عطار هروی پیشنهاد دادم: حالا که خواست خانواده برآورده شد، عظام رمیم استاد را به هرات انتقال میدهیم. محمود جان موافق بود و زمینهٔ انتقال مساعد، اما… بگذار این سخن در پرده بماند.