۲۴ ساعت

آرشیو 'خاطراتی از فرهیختگان'

27 ژوئن
۱ دیدگاه

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

 محمد رفیع اصیل یوسفی 
 از خاطرات و تجارب زیسته در زندگیم، دیدار تقریباً همه روزه استاد محمد علی عطار هروی در محل کار و فعالیت شغلی ایشان بود در بازار معروف  { قندهار} جنب کاروانسرای حاجی عبد الخالق خان که تقریباً روبروی کاروانسرای بزرگ ،،درخت توت،، هرات قرار داشت.
دکان پارچه فروشی پدرم به فاصله پنج دکان با عطاری پر گل و گیاه و عطر وجود استاد فاصله داشت.
آن زمان پدر بزرگم خیلی با استاد عطار مراودت و مهر و مجالست داشت و معمولاً در اوقات نماز جماعت، اعیاد مذهبی و بخصوص مراسم محرم و صفر در مساجد، تکایا و تجمعات دینی با هم حضور می یافتند ویا به آدرس های برگزاری مراسمات مختلف از آنان دعوت بعمل می آمد.
خانه ی ما نیز در کمر بازار،، خوش،، کمی پایین تر از منزل استاد عطار قرار داشت. آن زمان ضلع جنوبی «بازار خوش » را کلا محله ( خواجه عبدالله مصری) می خواندند که دارای کوچه ها و انشعابات متعدد شهری و رفاهی آن حومه بود.
سمت مقابل محله خواجه عبدل مصر دقیقا مسجد جامع بزرگ هرات و حواشی آن باکوچه ی قدیمی { حمام دلاک ها} موقعیت داشته و بخشی از خاطره‌انگیز ترین میوه فروشی آن بازار ـ بقالی بزرگ سید جلال در ابتدای کوچه ی حمام و در انتهای آن مکتب ابتدایی مولانا جامی قرار داشت که منتهی به ،، جاده لیلامی ها،، در هرات می گشت. در تقسیمات شهری این منطقه را ناحیه دوم و «( گذر عبد المجید)» نام نهاده بودند.
خانه قدیمی پدر بزرگم بعد  از کوچه مشهور  تکیه  خانه ،، میرزا خان،، در جوار تکیه خانه  و منزل مرحوم سید قاسم کابلی قرار داشت  که با یک « هشتی/ مشترک » بهم وصل بود.
.
.
آن زمان مراسم عنعنوی محرم ـ صبح ها در زیر زمین آن تکیه خانه با سخنرانی های پر شور و حضور گسترده مردم همراه بود که مسیر باریک و تنگ و تاریک آن را که سقفی خشتی و سر پوشیده داشت می پیمودند و وارد هشتی و فضای اندرونی خانه مرحوم سید قاسم کابلی می شدند.
به یاد می آورم که اکثر بزرگان و اهالی شهر و دیار در آن زمان در صدر مجلس و منبر می نشستند وبه روضه خوانان و واعظان و سخنوران گوش جان می سپردند.

استاد عطار نیز یکی از دوستان و در عین حال از منتقدان سید قاسم کابلی بود که نسبتی با استاد ( میر آقای حسینی) ازبرجسته ترین نستعلیق نویسان قرن گذشته در هرات داشت و مدتی در خانه او بود وباش و سکنا گزین بود.
خوبست که درین جای اشارت کنم که در دوره حکمرانی عبدالله خان نایب الحکومه حدود سالهای ۱۳۲۰ خورشیدی – طرحی بزرگی برای باز سازی و نو سازی و مرمت مسجد جامع شریف هرات روی دست گرفته شد که در نهایت با احداث و توسعه پارک شرقی مسجد جامع و اعمار،، مناره شهدا،، که وسط آن به حوض های پاک وپر آب می انجامید ، با دستشویی های عصری که این پارک هم اکنون در مرکز شهر و مقابل قومندانی امنیه ولایت هرات، سرسبز و خرم چون نگینی در انگشتر شهر می درخشد.
در حاشیه های دیوار شرقی مسجد جامع هرات که متصل با این پارک زیباست، مرحوم  میر آقای حسینی قبلاً کتیبه ی روشن و رسا بخط نستعلیق نوشته بود که عمرش کفاف ننمود و قسمتی از آن باقی مانده بود.
زنده یاد استاد محمد علی عطار مدتی درایام جوانی شاگرد استاد میر آقای حسینی بود و خطوط نستعلیق و شکسته نستعلیق را به شیوه مرحوم شفیعا و میر عبد الرحمن حسینی به تکرار، تمرین و ممارست گرفته بود.
.

با فوت میر آقا خطاط – بنا بر پیشنهاد استاد فکری سلجوقی ادامه کار بعهده استاد عطار نهاده می شود و در کتیبه ی طولانی قسمتی از مناجات نامه حضرت خواجه عبدالله انصاری،،رح،، با شیوه نستعلیق،، جلی،، بر تارک دیوار نقش می بندد که تاکنون فراز های آن رویش ها ونیایش ها در سپیده دمان و غروب شام هرات، مشام عشاقان و پاکبازان را می نوازد.
به یاد می آورم استاد مرحوم محمد علی عطار را در جاده شمالی مسجد جامع که به،، شهر نو هرات،، منتهی می گشت – روز های جمعه معمولاً در دکان تابلو نویسی آقای ( قانع) حضور می یافت و به حکاکی و نگارش سنگهای قبور سفارشی می پرداخت آن زمان از سنگهای مرمرین و بزرگ که از معادن سنگ در شمال هرات استخراج میشد، آنانکه تمکن مالی داشتند برای مردگان خود در شهر و روستاهای اطراف بالای قبور شأن 
سنگ یادبود با کاسه های تراشیده در چهار گوش سفارش می دادند.
سنگهای قیمتی و شفاف سفید با خطوط ثلث ، نسخ و نستعلیق جناب استاد عطار  جلایی دگر بخود می گرفت و معمولآ با آیاتی از قرآن ، حدیث و فرازی از دعا ها همراه بود و بیوگرافی مختصری از متوفا ….
.

.
داشتم می گفتم که مرحوم حاجی محمد علی یوسفی پدر بزرگم – روزی دستم را گرفت ومرا باخود به،، مدیریت معارف،، هرات برد و درخواست نمود تا ثبت نام رسمی در مکتب ابتدائیه [سیف بن یعقوب]از من بعمل آورند.
آن زمان بعد از ثبت نام و نشان در دفتر معارف – داکتری هم وجود داشت که با گرفتن مقداری خون – گروه خونی تازه واردان را شناسایی و در دفتر ی می نوشت.موقعی که با تیغی کوچک سر انگشت مرا شکافت، تیغ از حد معمول فراتر رفت و مقداری خون روی دست و لباسهایم ریخت….
معلمی که کنار دست میز دکتر قرار داشت فوری دست بکار شد و مقداری ضد عفونی و مرهم آورد.
درین هنگام چند مدیر و معلم بدانجا آمدند که یکی شان با پدر بزرگم آشنایی داشت.
پدر کلانم از آن معلم تقاضا نمود که در آن فرصت اگر ممکنست یک امتحان سطح از الفبایی فارسی – اعداد و حروف نگاری از من صورت بگیرد ودر صورت قبولی مرا شامل صنف دوم ابتدایی بدارند چون قبلاً در مساجد و مکاتب خانگی مقداری فرا گرفته بودم – که این آزمایش خوش بختانه شرایط 
ورود مرا در صنف دوم مکتب ابتدائیه سیفی هروی، در انتهای دروازه قندهار/ هرات رقم زد به یاد می آورم روزی در دکان بزازی پدرم مشق می نمودم و تکالیف مکتب و املا و انشای دروسم را می نوشتم که قلم نایی ام شکست و من عاجز از [ سر کردن] قلمم بودم.
پدر کلانم دست مرا بازهم گرفت واین بار نزد استاد عطار که در پیشخوان دکان عطاری اش مشغول گفتگو با مشتری و داد ستد بود برد…..
استاد عطار در پیاله ی چینی ترکمنی چای تازه دم ریخت و به پدر بزرگم تعارف نمود و قوری (چاینک) را بدستم داد تا برای مشتری از کاروانسرای درخت توت که « خلیفه نبو »در آن سماوری داشت چای سیاه تازه بیاورم. موقعی که بدکان بر گشتم دیدم عطار با چاقوی ظریف و کوچک و با سر انگشتان نحیفش قلم مرا می تراشد و سر می کند!
پدر کلانم با امتنان از زحمت استاد از ایشان خواست که همه روزه برایم سرمشق دهد اما استاد عطار با لبخند ملیحی بر لب و نگاهی با رأفت گفت برو کتابچه مشقت را بیاور ؛ چون دفتر مشق را آوردم – استاد عطار روی به پدر بزرگم نمود و گفت:
هفته ی یکبار به نزد من بیاید و سرمشق بگیرد. هر روز مشق از توان او زیاد است….و سپس استاد عطار با قلم نیین و ارتعاش موسیقی ملایمی که از نوک تیز آن بر می خاست همان شعر معروف کتاب صنف دوم فارسی را با شیوه نستعلیق شرقی چنین نوشت !
هر که مکتب رفت آدم می شود 
نور چشم  خلق  عالم می شود 
همانطور که می بینید برای شاگردی که تازه وارد فراگیری خوشنویسی می شود – کلمات باید ساده تر و آسانتر و سهل الوصول تر نوشتن انتخاب شوند و به اصطلاح ،، دور ،، و دایره ای کمتری داشته باشند.
در بیت بالا بجز واژه،، خلق،، که حرکت دوره ای بیشتری دارد دیگر کلمات با سادگی و روانی بقلم آمده ومبتدی در نوشتن آن راحت تر است.
از آن خاطره انگیز رویداد زندگیم اینک بیش از نیم قرن می گذرد که به یاد ماندنی تر از آن قصه ایست که برای اولین و آخرین بار به خانه استاد در اول بازار مسگرها و آهنگر ها و حلبی سازان ابتدای بازار خشک رفتم. خانه ی قدیمی و صمیمی از توابع محله خواجه عبدل مصر و حواشی شاهزاده 
مظفر از نوادگان حضرت امام موسی کاظم علیه السلام. با سراچه ای در آغاز و حیاط خلوت و گلبنی از درخت گلگونه،، انار،، سرخ و آتشین قندهار.
خانه استاد ساده، خشتی و کاهگلی بود در دو طبقه ساخته با راه پله آجری (زینه خشتی) که به اتاق کار، کتابخانه و کاشانه هنری استاد می انجامید.
.
.
در چهار طرف دیوار آثار برجسته وهنر خوشنویسی و خطاطی استاد که در رقعات، تابلو ها و قطعات مجزا نقش بسته بودند، با زیبایی و ظرافت تذهیب و نگار گری گشته و نگاه تازه واردین را می ربودند….
چه بگویم از میز و دیوان و دفتر و هنر و شوکت استاد که پشت صفحه غیر مسطح میز سنتی ،، میرزایان،، می نشست و با قلمدانی مخصوص و جوهر افشان و نقش و نگار شده بنوشتن می پرداخت و هماره جمعی از هنرمندان، فرهنگیان، نخبگان و فرهیختگان شهر و دیاران دور دست را میز بان بود. آن روز را دوباره بخاطر می آورم که دفتری تازه، با کاغذی ظریف با خود برده بودم و حضرت استاد با کلک خیال انگیزش نوشت ؛
( با ادب باش که سرمشق جوانان ادب است .
درین سالیاد تأسیس کانون هنرهای زیبا، اندیشه ودانش – بار دیگر تقدیر و قدردانی می نمایم از همکاری شما عزیزان، دوستان و آشنایان و بخصوص اساتید عزیزم که حامی، مشوق و منتقدم بوده، دلسوزی، همرهی و حمایت بیکران تان را صمیمانه قدر می نهم و سپاسگزارم از لطف و محبت همیشگی یاران همدل و همراه در سایت بیست و چهار ساعت.
رفیع اصیل یوسفی 
تورنتو، اشاوا.
جمعه پنجم سرطان ۱۴۰۵ ش
۱۱ محرم ۱۴۴۸ ق
24 ژوئن
۱ دیدگاه

و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

 و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،

مسعود صبا « حسن زاده »

بدرختی  که  از باد   نترسید  سلام 

به عقابی که ز صیاد  نترسید سلام 

من با این نظر که تاریخ را همیشه فاتحان  می نویسند موافق نیستم.

ممکنست گاهی تاریخ را شاعران، هنرمندان و نقاشان بزرگ در یک قطعه ی کوتاه بنویسند . دیده شده در تاریخ جهان، گاهی اوقات تاریخ با شمشیر امپراتوری ها ، جنرال ها و پادشاهان تغییر کرده و گاهی به ندرت توسط هنرمندان و روشنگران که سد آهنین امتناع از تغییر را با نوک پیکان قلم و اندیشه شکستند.!

گاهی اظهار نظر در مورد تحولات و تغییرات و رویدادهای مهم تاریخی چنان به طول و تفصیل می انجامد که همه ی کنشگران، سیاسیون و اگاهان امور به پیش پا افتاده ترین مسایل مبتلا به جامعه بها می دهند، الا به هنر و دستاوردها و فرصت‌ها و چالش های عدیده فرا روی هنرمندان و هنر آوران روزگار ما و این رویکرد را بسی  بی روح و بی جان می بینیم در قبال هنر های سنتی تر مانند خوشنویسی، مینیاتور ی  و تذهیب و تجلید را که روزگاری نه‌چندان دور در دیار ما – صدر نشین دیگر هنر ها و ارزش ها و دستاوردهای ملموس اعتقادی و فرهنگی ما بود.

نمیدانم چرا اظهار نظر در مورد تحولات نیم قرن گذشته، تناقضات رفتاری این بخش از خاطرات وخطرات هنر وران مارا به نقد، پژوهش و خوانش و نگارش جدی و همه جانبه نمی گیرد و یا اگر می گیرد به سالیاد درگذشت یک،، صدا،، محدود می گردد؟

این تناقض تاریخی حاکم بر فرهنگ و دنیای  هنری وفکری دیگر اقشار هنرمند ما باید عبرت آموزی های بیشتری بهمراه بیاورد.

من بر این باورم که خط و نقش  صرفاً آرایش کاغذ نیستند بلکه کتیبه های روح یک ملت در تلاطم تاریخ اند. قلم موی یک نقاش متعهد به استخراج 

جوهر خلاقیت از خاکستر رنجها و آرمان  هاست ‌،برای همین هنر تذهیب، مینیاتور، و خوشنویسی نه یادگار موزه ای بلکه زبانی زنده برای گفتگوی ملت ها، ادیان و تمدن های بشری باقی مانده است.

هنر نیز، رنج منجمد شده ما در رخسار  تاریخ ماست.

یادم می‌آید روزی دوست هنر پژوه و همسنگر همدردم محمد رفیع اصیل ـ نخستین نشریه ادبی، هنری و فرهنگی مهاجران افغانستانی را بنام « اشک قلم » بمن تحفه داد و گفت طراحی صفحات داخلی آن یک استثنا و آغاز یک تحول سترگ در صفحه آرایی مطبوعات افغانیست.

آن نشریه ارزشمند،،اشک قلم،، که توسط  انجمن شعرای مهاجر افغانستان در مشهد اقبال چاپ یافته بود بر علاوه از اشعار کلاسیک و مدرن، از خوشنویسی و نگارگری نیز بهره برده بود واین آغاز یک حرکت بود.

برای نخستین بار نیز او یک نقاشی تراژیک از شهیدی که پای پرچم دین و استقلال کشورش جان داده بود روی یک بولتن خبری نقش ماندگاری زد که فریدون وارسته آن را در کانون هنرهای زیبای کهزاد رسامی نموده بود.

کانون فرهنگی هنری و آموزشی [ کهزاد] چهل سال قبل در محیط مهاجرت و آواره گی نسلی شکل گرفت که اصالت هویت خودرا  در هندسه معرفت جستجو و طلب می کرد.

همنشینی هنر و اندیشه ودانش با رنج  خلاقانه، بنیان کانونی گشت که سی سال قبل در جلسه وسیعتری از هنرمندان، نویسندگان و شاعران پیشکسوت در منزل استاد روان شاد – امین الله پیرزاد هروی  شکل گرفت و زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش، حروف الفبای { کهزاد} را بر گرفته 

ونام جدید آن را- کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش انتخاب نمود. نامی که در آن زمان یک نو آوری ویژه بود، زیرا تقریباً تمامی تشکل ها، نهاد ها، احزاب سیاسی و سازمان های فعال اسلامی از نام و عنوان، دینی , مذهبی و اعتقادی  بهره برده و شعارهای یکسان و همگون داشتند.

درسال ۱۳۶۵ کانون [کهزاد] با همکاری با یکی از احزاب نخستین تقویم بزرگ دیواری را در ابعاد ۳۵ در۵۰ و بشکل چهار  رنگ در هشت برگ مجزا منتشر ساخت.

باری رفیع اصیل یوسفی برایم گفت و نوشت  که با معلم حبیب الله حیدری ـ روزی به بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی نزد استاد محمد علی عطار هروی رفته بود و از ایشان درخواست  نموده بود که در نوشتن آیات قرآنی و احادیث و عناوین تقویم کمک و راهنمایی بفرمایند.

استاد عطار به نسبت مشغولیت همزمان در سازمان امور خیریه و اوقاف خراسان،عذر خواستند و واپس جناب معلم حیدری و اصیل یوسفی ـ نزد استاد پیرزاد هروی بخانه شأن رفته و زحمت نگارش و گزینش آیات برگزیده را بر دوش ایشان نهادند.

هرچند که از عمر آن سالنامه بزرگ چهل سال تمام می گذرد اما در برگ نخست آن مرحوم پیرزاد با خط،، ثلث جلی،،کلمه طیبه توحید را چنان قوی به قلم آورده که انگار رنج عشق را برای عاشق،ارزشمند تر از جان خودش خوانده و فریاد زده……گویی در دیگر صفحات و رقعات آن تقویم،پیرزاد نستعلیق را اعلام نمی کند ، آن را نجوا می کند.

باری، روزی در نزد آقای فریدون وارسته که در کابل نزد استاد محمد آصف فکرت هروی

 و سپس در مکتب هنری غلام محمد میمنگی، چندی نزد استاد پیرزاد هروی تلمذ وشاگردی نموده بود این قطعه منتخب از گلستان سعدی را دیدم و پیام آن را در ساغر دل نهادم

 از صحبت  دوستی  برنجم

 کاخلاق بدم ، حسن نماید 

عیبم  هنر  و    کمال   بیند 

خارم، گل و  یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم چالاک 

تا  عیب   مرا  به من نماید

این خاطره زیبا را که از اشک قلم و انجمن شعرای مهاجر افغانستان آغاز گشت 

با ایجاد فصل نامه ادبی هنری ( در-دری) و خط سوم ادامه میدهم که پژوهشگر نستوه و نویسنده وشاعر همشهریم جناب اصیل یوسفی از اعضای فعال هیت تحریر و عضو مسوول صفحه « یاد یار ودیار »بود.

سه گانه ماندگار….

کارنامه فرهنگی، علمی و پژوهشی رفیع اصیل کالبد شکافی دقیقی از مفهوم تعهد هنری وفکری در دوران بحران های شدید است.

زمانی که عملکرد کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان مبدل به مقاومت فرهنگی گشت،او با همکاری صمیمانه استاد محمد کاظم کاظمی، استاد سید ابوطالب مظفری و خوشنویس توانا استاد نجیب الله انوری توانست که با پشتکار صادقانه و خالصانه حدود بیست و پنج سال پیوسته/ تقویم هنری فرهنگی و عرفانی،، مهر آیین،، رانگاشته و آثار خوشنویسی، نگار گری و مینیاتوری و نقاشی هنر جویان و هنرمندان معاصر را با صبوری و متانت جمع آوری نماید.

شعار او خروج هنر از حالت انفعال در دوران غربت و مهاجرت بود، ومعنا بخشی به آن. او نقش یک،، موزه دار،، بسیار ورزیده را در کنار دیگر همگنان بازی کرد.

هنر، آخرین سنگر حفظ هویت و اصالت یک ملت در آوارگی و بیچاره گی است.

کار نامه او با الترناتیو هنر بجای شعار زدگی، جریانی ساخت که منتظر بودجه و دربند کمک مالی دیگران باقی نماند، او پای در کفش های آهنینی نمود و دست در جیب های که قناعت و مناعت اورا با پشتکارش می نواختند و قلبی که این سرود نجوایش بوده:

هر که هر چه کرده با خود می کند 

روزگار  استاد  جبران  کردن  است 

ذات  نیکو حاصلش  پیروزی  است 

ذات بد با جان خود  هم دشمن است 

تاریخ، همتا های شبیه هم دارد و گاهی چهره های شبیه هم و سرنوشتی همسو و همآهنگ با آخرین تغییرات آتی در تناقضات تاریخی و رفتاری ما، من این سطور را در تورنتو کانادا می نویسم زمانی که در گوشه ای دیگر ازین شهر پهن پیکر اصیل یوسفی نیز در مرارت روز مره گی وامید به روز گارانی روشنتر در وطن – زندگی دارد و من با یاد او و روان شاد پیرزاد از یک سرگذشت در دوران تحصیل و هجرت این نوای بی نوایی را به انتها می رسانم که ! در سال های پایانی دهه شصت خورشیدی زمانی که قرار شد با دوستان ،، ماهنامه فتح،، را منتشر کنیم با راهنمایی یکی از دوستان

به سراغ روان شاد پیرزاد هروی – در خیابان طالقانی طلاب رفتم.حوالی غروب بود که به منزل استاد رسیدم.این اولین باری بود (۱۳۶۸) که آن مرحوم را ملاقات می نمودم.

چهره خندان – برخورد گرم و استقبال صمیمانه باعث شد تا از همان ابتدا احساس خوبی پیدا نمایم، با آنکه جوان بودم و نا 
آشنا ! انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم.
این لطافت و احساس باعث شد که درمحضر استاد – راحت و بی تکلف گفت و گو کنم.
طرحی را برای نام و ارگان نشراتی مجله برای استاد ارایه دادم و خواستار همراهی و همکاری ایشان و فرزند هنرمند شان جناب ؛[ محمد شاه پیرزاد] شدم.
طوریکه میدانید یکی از نیازهای ضروری روزنامه نگاری و کار وپیکار مطبوعاتی ـ{ لوگو } و شناسنامه اولیه آن می باشد.
استاد پیرزاد فی البداهه چند طرح را با پنسل رسم نموده و روی یکی از طرح‌ ها مکث نمود و گفت که باید با تأمل بیشتری روی آن کار کند.
بعد از دو سه روز بسراغ ایشان رفتم ـ ما شده بودیم دوستان قدیم ویاران ندیم، تحت تاثیر رفتار هنرمندانه و پدرانه استاد و سلوک مودبانه او قرار گرفتم چون آنچه در ذهن و ضمیر داشتم استاد با کلک خیال انگیزش و با رعنایی روی صفحه کاغذ آورده 
بود،،،،،
استاد پیرزاد سالیانی متوالی مساعدت نمود تا عناوین بعضی مقالات تاریخی و باستانی را با خط زیبای نستعلیق بنگارد.
مدتی برای ادامه تحصیلات قرار شد که من در دانشگاه تهران حضور یابم لذا در مشورت با اعضای هیأت تحریریه مجله ـ سر دبیری آن بعهده جناب آقای شیرزاد هاشمی گذاشته شد که بعداً بصورت فصلنامه منتشر می گردید.
تا اینکه زمانه ی دیگر شد و نسیم جدایی ها وزیدن گرفت و هریک از دوستان و برادران رهسپار غربت این سو و آن سوی جهان شدند.
در کوچ ناگزیر هجرت و حرمان بودم که خبر درگذشت ایشان را هنگام بر گشتن از بیت الله شریف به مشهد رضوی شنیدم – آخرین روز های برج حوت خورشیدی ( ۱۹/ ۱۲/ ۱۳۸۱) بود که استاد پیرزاد/ دو روز بعد از بازگشت سفر حج پر گشود و برایم خبر رسید که اصیل هم در بستر بیماری و فلج اندامی در بستر بیمارستان غنوده است….
با حالتی مغموم و پر تلاطم ودر گوشه ای از کشوری غریب، یاد و خاطره های آن دیدار از خاطرم گذشت و این ابیات از ذهنم :
 بهر بهار بر  آرد  گل  ز  بستان  سر 
گلی برفت که ناید  به صد بهار  دگر 
در خاتمه مراتب امتنان و شکران خود را از یاران و دوستان گرانمایه در سایت ۲۴ ساعت و مدیریت سایت ابراز داشته با آرزوی باران آرامش و آسایش و صلح وباهمی.
مسعود صبا 
تورنتو  – کانادا
۲۳جون ۲۰۲۶

 

 

 

 

 

 

 

22 ژوئن
۵دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش سوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱ سرطان  (تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

———————-

مامور محله و نواسه اش

————————–

پیوسته به گذشته :

چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.

پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.

شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.

میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.

اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.

.

.

عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.

چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.

در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.

امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.

.

.

باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.

.

.

وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.

غلام سخی غیرت 

17 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دوم )

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
.
بخش دوم :
.
هفتاد سال و اندی پیش پدر مرحوم من میرزا غلام محمد عادت داشت که هر روز جمعه پس از ادای نماز صبح بایسکل خود را سوار می شد و می رفت به زیارت های بزرگان هرات.
اندر پیرامون شهر زیارتگاه های مشهوری موقعیت دارند. هر یک ازین بزرگان گویا حافظه تاریخی شهر را که خوابیده است، پاسداری می کنند. مردم انگار برای ادای ارادت به دیدن دوستان و حامیان خود به این زیارتگاه ها می روند. هر یک ازین بزرگان گویا پیام خودش را دارد. نکته جالب این جاست که آنان با همه نزدیکی هایی که باهم دارند متفاوتند. یکی فقیه و عالم دین است. دیگری جامع الاطراف، آن یکی شاعر است و آن دیگری عابد، دیگری طبیب است و دیگری نوازنده و نویسنده و شاعر و دولتمرد، یکی سلطان است و دیگری بانویی فرهیخته و بزرگ. زایران از این بزرگان فضایل خوبی و خدمت را استغاثه می کنند. مجموعه این زیارتگاه ها گویا کتابخانه هایی اند که با سواد و بی سواد می تواند چیزی بخواند و بیاموزد و دل خود را با این بزرگان پیوند و صیقل دهند.
در شرق شهر زیارت خواجه عبدالله انصاری، در غرب شهر زیارت خواجه ابوالولید آزادان، در شمال شهر شمار زیارتگاه ها و آرامگاه ها فراوان است. این منطقه که یکی از نه بلوک هرات است و به نام خیابان یاد می شود شاید از مهمترین و جالب ترین پدیده های تاریخ و فرهنگ شهر هرات باشد. در خیابان زاهد و عابد و عالم و شاعر و بانو و نقاش و خطاط و سلطان و وزیر و واعظ و نویسنده و مورخ و محدث و زاهد و کاشف همه باهم فضایی را ساخته اند که اگر با چشم دل بدان بنگریم هوس می کنیم آن را زنده ببینیم. نکته ظریف اینست که در جوار هر آرامگاه باغی احداث شده است که خود پیوند زنده دیروز و امروز و فردا را می نمایاند و بی گمان در جلب و جذب زایران اثر می گذارد. در خیابان از زیارتگاه های این بزرگان می توان نام برد:
سید عبدالله مختار، شیخ یحیا بن عمار سجستانی از بزرگان قرن چهارم که در بین مردم به خواجه غلتان شهرت دارد، مولانا عبدالرحمان جامی، ملا حسین واعظ کاشفی، امام فخر رازی، شاهزاده عبدالله و شاهزاده قاسم، در جنوب شهر سلطان عبدالواحد شهید، خواجه عبدالله مروارید از بزرگان دوران سلطان حسین بایقرا. ( ۱) سزاوار یادآوری است که در دوران تیموریان، هرات در سرتاسر خراسان بزرگ مرکز علم و فرهنگ و هنرها بوده است. در مورد زیارت های هرات کتاب مشهوری زیر عنوان مزارات هرات موجود است که به اهمتام زنده یاد استاد فکری سلجوقی چاپ شده است.
.
.
پدرم نخست رکاب می زد و به زیارت پیر هرات می رفت. پس ازان بر سر قبرهای پدر و مادر و دیگر نزدیکان که در گورستان دشت گازرگاه، جوار خواجه عبدالله انصاری غنوده بودند دعا می کرد. از آن جا در دامنه کوه گازرگاه به زیارت سید عبدالله مختار که در بلندی کوه موقعیت داشت می شتافت. این روایت را از زبان پدرم تعریف می کنم:
به زیارت سید عبدالله مختار آمدم، اول صبح بود. در کنار مقبره سید عبدالله مختار چشم هایم به دیدار فکری سلجوقی و محمد علی عطار که بر گلیمی نشسته بودند، روشن شد.
.
.
در کنار شان روی اشتوپ کوچکی کتری می جوشید و بالای کتری چاینک کوچک برنجی گذاشته بودند، پیش این دو بزرگوارنشستم. برایم جالب بود بدانم در این اول صبح این جا چه کار می کنند. از چاینک روی کتری بخار مطبوع چای هل دار به مشام می رسید. با محمد علی عطار و فکری سلجوقی آشنا بودم. کیست که در هرات این دو استاد فاضل را نشناسد؟  عطار سوی  من دید  و گفت، معلوم است خسته شده ای. از چاینک چای تیره ی مایه در پیاله انداخت و باز آب  جوش بر آن  افزود.  چه چای  خوشرنگ  داغ  و معطری. چای محمد علی عطار فوق العاده است چون خاصیت و کیفیت چای را از هر کسی دیگر بهتر می فهمد. ظرف نقره ی دشلمه های سپید هیلی را در برابرم نهاد. در هرات ازین دشلمه بهتر پیدا نمی شود. پرسیدم، در این گل صبح این جا چه کار می کنید؟ فکری سوی من دید و خنده کرد و گفت، می بینی سنگ مزار سید عبدالله مختار مخدوش شده است و دیگر خوانده نمی شود. متن اصلی را پیدا کرده ام. آقای عطار به خط زیبای خود آن را می نویسد و من با این قلم و چکش آن را حکاکی می کنم. ساعتی که در محضر آنان بودم مرا در این فکر فروبرد که خداوند ما را از برکت چنین آدم هایی زنده نگه می دارد. کسی آن ها را مجبور نساخته است که سنگ سر قبر سید عبدالله مختار را خطاطی و حکاکی کنند. هیچ کس مزدی به آنها نمی پردازد. به یاد سید آقا بنا افتادم که روزی از وی پرسیدم، آقا میان معماری امروز و دیروز چه تفاوت می بینی؟
سید آقا که معماری سالمند و نامدار در هرات بود، فوری جواب داد:
در گذشته هنگامی که خانه ی می ساختی همه تزیینات در درون بود. تاقبندی ها، گجکاری ها، ارسی ها، شیشه شانی ها و آیینه کاری ها. در یک اتاق دست کم شش ماه کار می کردی تا آماده می شد. همین که به چنین اتاقی گام می گذاشتی دلت نمی خواست بیرون شوی. امروز چی؟ ظاهرش این کوتی گویا مرتب است همین که داخل اتاق بروی هیچ. صاف و ساده مثل کف دست. سید آقا خاموش شد و چند لحظه بعد ادامه داد، آدم های امروزی نیز چنین اند. در ظاهر دریشی و کف و کالر شان مرتب است ولی همین که چند کلمه ی با آنان صحبت کنی می فهمی که در درون خالی است. ریشه های فرهنگ هرات از درون بر می خیزد.
(۱) خواجه عبدالله مروارید در دوران سلطان حسین بایقرا مقام بلند دیوانی داشت. منشی سلطان حسین بایقرا بود. خوشنویس، نویسنده ی توانا، شاعر، در شعر بیانی تخلص می کرد و نوازنده و آهنگسازی برجسته بود. با انواع سازها وارد بود. ولی در قانون نوازنده ی بی بدیل. قانون سازی شبیه سنتور است. او با اشعار جامی و خودش آهنگ های زیبایی می ساخت.
علیشیر نوایی در مجالس النفایس از خواجه مروارید و فضایل او به نیکویی یاد کرده است. موسیقی بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و تاریخ هرات است.
.
.
جامی در موسیقی رساله ی دارد که به دیگر زبان ها ترجمه شده است.

این بحث ادامه دارد . . .

16 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش نخست)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۶ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟

در دوکان عطار !
بخش نخست :
.
بازار همیشه نقش مهمی در همه عرصه های زنده گی هراتیان داشته است و دارد. اگرچه نقش و ابعاد آن نظر به زمان تحول می یابد ولی محتوا همان است که بود.
شش صد سال قبل شاهرخ بازار شاهرخ را ساخت که همین بازار کنونی ملک است. این پادشاه روشنفکر و روشن ضمیر می خواست که هرات مرکز اقتصاد و تجارت منطقه قرار گیرد و مردم در رفاهیت زنده گی کنند و پایتخت امپراتوی به شکوفایی روز افزون دست یابد.
بازار شاهرخ که در دو طبقه و از خشت پخته اعمار شده بود با پوشش گنبدی و تاق ها و رواق ها و به کارگیری تزیینات خشتی شکوه خاص خودش را داشت. بازار از طریق روشنی دانهای سقفی روشن می شد. در امتداد بازار کاروانسراها، مسجد ها، مدرسه ها، حمام ها، انبارها و دیگر ساختمان های مورد نیاز ساخته شده بود. این بازار برای شاه عباس کبیر که زادگاهش هرات بود، الگویی قرار گرفت برای اعمار بازارهای مشهور اصفهان ، چیزی که به تهران و دیگر شهرهای آن کشور  نیز گسترش یافت.
بازار شاهرخ چنین شاهکاری بود، اما با دریغ در سال ۱۹۳۸ هر چهار بازار هرات که بر همین منوال ساخته شده بود، تخریب گردید.
چهار بازار هرات بازار خوش، بازار عراق یا بازار موسوی ها، بازار ملک و بازار قندهار در آن سال ها، هفتاد سال پیش یا بیشتر پر جوش و شلوغ بود. هرچه از دروازه های بازار به سوی چهار سو می رفتی رفت و آمد و خرید و فروش بیشتر می شد. هر بازار گویا تقسیم کار خودش را داشت. بازار ملک بازار زرگری بود. بازار خوش بازار مسگری، بازار قندهار بازار بزازی. فیشنی ترین دوکان های بزازی شهر در بازار قندهار موقعیت داشت. یکی از کاسبی های بازار ،دوکان های عطاری بود. در هر بازار چند دوکان عطاری فعال بود. در این عطاری ها انواع ادویه و گلاب و زعفران، چهارعرق و گلقند و نوشادر، انواع گیاهان طبی گل گاوزبان، خاکشیر، عرق کاسنی، زنجبیل، شیرین بیان، شیرخشت، عناب، زردچوبه، داروگرم، هل، زیره، و دیگر چه چیزهایی که در قطی عطار نمی یافتی.
در بازار قندهار نزدیک تر به چهار سوو دوکان زنده یاد محمد علی عطار در شهر شهره بود. این فقط یک دوکان معمولی نبود. کلوب روشنفکری و همدلی و خانه دوستی بود. در عین حال گویی کارگاه خطاطی استاد محمد علی نیز بود. در فراز بیرونی دیوار پستوی دوکان تابلوی بزرگی که انواع خط در آن کارشده بود و در وسط آن الهم صلی علی محمد و آل محمد به خط درشت و زیبای نستعلیق نقش بسته بود، توجه هر عابر صاحب دلی را به خود جلب می کرد.
.
.
استاد محمد علی عطار به نسبت جثه کوچکی  داشت. ولی از درون گنجی بود که تجلی آن در لبخند پر مهر وی خوانده می شد. من با فرزند ارشد استاد عطار محمود در مسجد سکندر جان همدوره بودم. دوست شدیم. خانه شان در فاصله کوتاهی از مسجد موقعیت داشت. گاهی با محمود پس از درس به دوکان استاد محمد علی عطار می رفتم. ما در عقب بساط استاد آرام می گرفتیم و به تماشای عابرین و مشتری ها خود را مشغول می داشتیم. مشتری خیلی کم بود. استاد اغلب چیزی می نوشت.
.
.
ولی عصرها بزرگان شهر به دیدن استاد می آمدند و نزدیک بساط استاد می نشستند و به آرامی صحبت می کردند. شخصیت هایی مانند استادفکری سلجوقی، شیخ طاهر قندهاری، عطا محمد نقشبندی، عباس اعتدالی و…                                                                 
روزی به محمود گفتم: خوب می شود ما هم از استاد سرمشق بگیریم و خطاطی بیاموزیم.                                                            
محمود خندید و گفت: خطاطی آسان است. عجله نکن هر وقت می توانیم بیاموزیم !
این طور بود که از نعمت مهمی که نصیبم شده بود یعنی شاگردی استاد عطار محروم ماندم. محمود جان عطار کجاستی، هنوز از تو گله مندم.
آن روز شیخ طاهر قندهاری در دوکان استاد محمد علی عطار نشسته بود. کدام موضوع تاریخی را صحبت می کردند. شیخ طاهر قندهاری شاید یکی از برجسته ترین سخنران هایی بود که در عمرم دیده ام. باری از زبان دوست عزیزم زنده یاد واصف باختری شنیدم که گفت، ادیب نیشابوری به پرویز ناتل خانلری و .دیگران.. باری گفته بود، در بین شما این جوان افغانی که نامش محمد طاهر است، استعدادی فوق العاده دارد.
شیخ محمد طاهر که اینک دیگر هراتی شده بود، هر روز جمعه در تکیه خانه مسگرها منبر می رفت. در کودکی از برکت پدر پای منبر واعظان نامدار شهر مانند سید قاسم کابلی در تکیه خانه میرزا خان، شیخ غلام حسین فراهی در تکیه خانه هادی، سید میرآقای سراچه گی در منزل خودش در محله خواجه عبدل مصری، شیخ برات علی قندهاری در تکیه خانه برجندی ها، آقای شریعت در منزل خودش در بازار خوش، نشسته بودم و گوش دادن به صحبت این بزرگان مرا شگفت زده می کرد. اما سخنرانی های شیخ محمد طاهر قندهاری بر من اثرگزار بود. شیخ طاهر ریش جو گندم کوتاهی داشت. دستار کوچکی بر سر می نهاد و با صدای جذاب خود آرام لاکن پر شور سخن می راند. چون منبر می رفت اول حمد خدا را بر زبان می آورد. از پیامبر و آل و اصحابش یاد می کرد. بعد غزلی می خواند از شاعران کلاسیک زبان فارسی. اولین غزلی که از زبان او شنیدم و در ذهن من نشست چند بیت آن را این جا می آورم:
.
تن   آدمی   شریف   است   به   جان   آدمیت
نه    همین    لباس   زیباست  نشان   آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و  بینی
چه    میان    نقش     دیوار    و میان   آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است جهل و  ظلمت
حیوان   خبر    ندارد      ز       جهان    آدمیت
به حقیقت   آدمیت  باش  و گرنه مرغ باشد
که    همین   سخن    بگوید  به زبان آدمیت
.
سپس در مورد مقام انسان چنان زیبا صحبت کرد که گمان می کردی جمعیت هزارنفری نفس در سینه ها قید کرده است و همه گوش شده است.
.
.
آن روز شیخ محمد طاهر در کنار بساط دوکان محمد علی عطار نشسته بود. شخص دیگری هم بود که من او را نمی شناختم. در باره ی موضوعات تاریخی و وقایع گذشته صحبت می کردند. یکی دو ساعت این مجلس شان ادامه یافت. من و محمود آرام در گوشه ی نشسته بودیم و گوش شده بودیم. اکنون می اندیشم ای کاش کاتبی بودی که سخنان این بزرگان را بنوشتی و برای نسل های آینده به یادگار گذاشتی.
شیخ محمد طاهر قندهاری می گفت: 
.
یکی از بیجاره گی های سرزمین ما تعدد زوجات امیران بوده است. گویا این قوم از آیات بینات الهی فقط کلوا فانکحو را قبول داشتند. هر امیری چندین زن می گرفت. این وضعیت نه تنها در تدبیر امور دولت اخلال ایجاد می کرد که شمار زیاد فرزندان داوطلب تاج و تخت فراوان می شد و جنجالی. یکی ازین امیران زنباره امیر حبیب الله خان بود. باری فرمانی می فرستد به حاکم قندهار و از وی می خواهد که برای اشتراک در محفل عروسی شاهزاده چند تا دختران زیبای قندهاری را به کابل بفرستد. حاکم بزرگان محله های شهر را احضار می کند و فرمان امیر را بر ایشان می خواند و حکم می کند از هر ناحیه دو، سه دختر حسینه و با وجاهت را انتخاب و آماده کنند که برای شرکت در عروسی شاهزاده به کابل اعزام گردند. این خبر در شهر می پیچد. در قندهار ملنگی بود که واسکتی پرپینه و سنگینی در بر داشت و سوته چوبی در دست. گدایی نمی کرد ولی از خان ها و ثروتمندان شهر با هیبت می خواست که به او پول بدهند. آن را صرف چرس و محفل دوستانش می کرد. ملنگ که ازین موضوع خبر شد با جمعیت کلانی آمد در باغچه خرقه مبارک. در عقب خرقه خانه قاضی قندهار بود. و در سوی دیگر عمارت اداره های ولایت و قضاوت. قاضی دایم آرام و با تمکین از ساحه خرقه پیاده عبور می کرد و به دفتر خود می رفت. آن روز همین که ملنگ قاضی را دید او را متوقف ساخت و به صدای بلند پرسید، امیر حکم داده است دختران قندهار به کابل فرستاده شوند. حکم شریعت چیست؟

قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:

(أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ ۖ )

فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.

کسی دیگر جرات نکرد از قندهار برای امیر در کابل دختر بفرستد.
شیخ محد طاهر قندهاری در هرات وفات یافت. مزار او در جوار زیارت سلطان عبدالواحد شهید زیارتگاه مردم است.
.
ادامه دارد …

 

 

13 ژوئن
۳دیدگاه

حدیث آرزو گفتن خوش آید…..

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۳ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

حدیث آرزو گفتن خوش آید…..
=================
 محمد مهدی بنایی ؛
سرپرست کانون هنر های زیبا ، اندیشه و دانش در هرات.
گویند هر چهره و هر صدا و هر سبک هنری یک کتاب است ، هر چهره همان اندازه از ماست که از نام و نامه او بهره می بریم ،،،
بهزاد از کسی نیست که تصویر گری های ناب اورا ندیده باشد ، روح الله میرک از کسانی نیست که بر نام او افتخار و دستاوردش را در تزیین مسجد جامع بزرگ شهر نبینند !
=
.
و همین طور مشعل ، عطار ، پیرزاد و صد ها شاگرد و پیرو سلوک و مشرب شان که گرایش به هنر ، عاطفه تاریخی آنانست و هنر ، حافظه تاریخی ما را رهنما گر ما را شوربختانه بی عدالتی و جنگ از ما دزدیده ودنیا نسبت به این حالت بی ثمر ونا امید کننده واز همه مهمتر خود ما نباید بی تفاوت ، تماشا چی و سیل بین باشیم درین میدان خوشبختانه چهره های سرشناسی هم داشتیم که ماندند و ایستادند در زمانه ایکه ،، برگ پی برگی ،، چونان باد پاییزی بهر سو ما را می پراکند !
.
.
به یاد می آورم که دوست دیرین و مهر آفرینم قلم هنر و پژوهش را قدرتمندانه در دست گرفت وبا تلاش شبانه روزی نشان داد که داشته های فرهنگی هنری یک ملت را نمی توان با دگر گونی های سیاسی واجتماعی وفکری از بین برد.
او سی سال پیش در اوج اختناق و سلطه سیاه و قهر آلود حاکمان بی خرد به سراغ مشعل هنر – در هرات شتافت و با آنکه مورد خشونت و بی رحمی و قساوت قرار گرفت اما دل به تاریکی نسپرد ودر آن کور سوی تاریخ شمعی فرا روی آیندگان از آن اخگر رو بفراموشی بر افروخت واینک هزاران شمع از آن شعله ، نور ، رنگ و روشنائی می تابانند…..
.
.
استاد مرحوم محمد سعید مشعل به رفیع اصیل این آخرین بازمانده شاملو زادگان هریوا گفته بود :
( قبل از آنکه بخواهیم مکتب مینیاتور هرات را گسترش و هویت بخشیم ـ باید زمینه های حمایت مردمی و حاکمان سیاسی را نسبت به آن جهت بخشیم و توجه شانرا معطوف به سپهر جغرافیایی آن سازیم.)
.
.
در آخرین مصاحبه استاد مشعل غوری که در کتاب ارزشمند [ رنگ و رنج] آمده ،رفیع اصیل یوسفی اورا { مشعلی در ظلمات}خواند و نوشت :
آثارش در خاطره ها ونامش در گوشها ـ آوای آشناست……او مشعلدار هنر و آینه دار فرهنگ گذشته ماست.
وجودش و هنرش ، تداعی گر بهزاد است. انگار در پایان قرن بیستم/ بهزاد دیگری در کنج عزلت وبی مهری – سر در گریبان غریبی خویشتن فرو برده است ،،،،،
چگونه ممکن است که در هرات باشی و قصه غصه بار اورا نشنوی؟
چگونه می شود یکی از قلل رفیع هنر مینیاتوری را نشناسی و نشناسانی؟ص – ۱۷۳
.
.
همین طور رابطه پژوهشی و عاطفی رفیع اصیل یوسفی با آثار استاد عطار هروی ، نمونه ی بارز از امانت داری مکتوب درتاریخ هنر معاصر افغانستان است.
تلاش های خستگی‌ناپذیر او نشان داد که هنر یک سرزمین ، حتا در تاریک ترین دوران تاریخ و در زمان جنگ و آوارگی نیز می تواند به کمک هنر دوستان و هنر آفرینان  زنده و سر پای بماند وبه نسل ها و اعصار بعدی اخگر آن سپرده شود.
جنگ و جا بجایی جغرافیایی نباید به گسست فرهنگی بینجامد تألیف هنر آوران هری وبه تعقیب آن انتشار مرقع خوشنویسی ،، قرآن اساور،، در سالروز صد سالگی تولد استاد محمد علی عطار هروی که اورا ( امیر کشور خط) و شاعر کتیبه های قدسی لقب بخشیده اند ، در حالی که فقط 
پانزده سال از رحلت حضرت استاد عطار گذشته بود نشانه آن بود که روح هنری وفکری پربار عطار در کالبد رهروانش جاریست.
.
.
همین گونه بر پایی کانون کهزاد در ایجاد نمایشگاههای کتاب ، عکس ، نقاشی ،مینیاتور ، خوشنویسی ، تذهیب ، نگار گری ،سوخته کاری روی چوب و منبت کاری و طراحی با مداد یک حرکت روان شناختی  برای جامعه محروم از رسانه و مطبوعات  بود که حتا کودکان رنج‌دیده مهاجر نیز 
فرصت آن را نمی یافتند که احساسات کودکانه شأن را عیان و تبارز بخشند.
.
.
از دید گاه او – در بستری از جنگ و نومیدی ، بازگشت به نقاشی ، خوشنویسی ، نگارگری و تذهیب‌کاری نوعی درمان فرهنگی و تزریق اشتیاق ، آگاهی و امید به جامعه بود تابتواند پویایی و نشاط خودرا حفظ کند. ذهنیت راهگشای آموزشی و اخلاقی او  پیوند زدن هنر خوشنویسی معاصر افغانستان با موی قلم نگار گری برگهای جامعه بود، تا هنر ، سپر بلای فرهنگ در برابر تند باد های سهمگین روزگار باشد.
.
.
چون دگر گونیهای سیاسی و مهاجرتهای اجباری و خود خواسته نباید به انقطاع فرهنگی ، ادبی و تاریخی ملتی بینجامد…..این پیکار است که نامش را زندگی نهاده اند ،براستی آیا بجز الترناتیو ،، قلم و رنگ ،،و انگیزه و آگاهی بخشی – روزنه دیگری پیرامون خود سراغ داشته ایم که مارا ازین بحران‌های پی درپی /امید خلاصی بخشد ؟
.
.
خلق یک اثر هنری هر چه که باشد ، در عرصه هنر هفتم «سینما» موسیقی ، تیاتر ، نقاشی ،خطاطی ، و مجسمه سازی ـ ابزار مقاومت وباز یابی کرامت ، شرافت وسعادت جمعیست واین رسالت هنرمندان و نخبگان جوامع زنده بیدار و پویاست بقول گران مهر غفور آرزو:
صفیر کلک تو در گلشن بهشت ، گلاب 
و    یاد     سبز      تو    یاد    آور   بهار
رویش ترین سه گانه ماندگار هنر آوران هری با بررسی عمیق فرهنگی سه ،، پیر،، دیر هنر هرات آغاز می‌شود.
.
.
۱ – استاد محمد علی عطار، احیاء کننده سنت خطوط کهن در تاریخ معاصر و حافظ ارزشها و دستاوردهای ملموس آن در باز سازی آثار و آبدات تاریخی و نوسازی ابنیه دینی.
۲ – روانشاد استاد محمد سعید مشعل غوری ،مینیاتوریست ارشد و مروج مکتب هرات.
۳ –زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی ،خطاط کتیبه های قدسی وحامی واقعی هشت قلم خط دلنشین در تجلیگاه هنر حقیقی و معنوی. پیرزاد هروی بر علاوه بنیاد گزار کانون کهزاد در کنار هنر آورانی چون استاد تابش ، رفیع اصیل ، سید مقصود خوشبخت ،روانشاد فضل الله زاهدی ، رفعت ، محمد ناصر طالب فراهی ، محمد داوود نجفی ،و مرحوم محمود انوش در مشهد بود.
.
.
محمد جواد بنایی
.
یکی دیگر از چهره های حامی ، همراه و سراپا خلوص و عشق به فرهنگ ،هنر و ارزشهای اخلاقی در کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان جناب آقای محمد جواد بنایی است.
ایشان با ارادت و التفاتی که به شادروان استاد براتعلی فدایی شیخ الشعرای هرات داشتند با حمایت مادی و معنوی خود نخستین بار در ایران مجموعه اشعار استاد فدایی را بنام «( حریم راز)» بدست نشر سپردند که مرحوم استاد پیرزاد نیز در آن مجموعه ادبی بعضی  از اشعار گلچین فدایی را خوشنویسی نمود.
همین طور با استقرار دولت موقت حامد کرزی و برگشت مهاجرین به وطن در سال ۱۳۸۰ خورشیدی مدیریت و راه اندازی کارگاه آموزشی در عرصه 
هنر خوشنویسی ، نقاشی ، مینیاتور ، تذهیب‌کاری و هنر های تجسمی سهم گیری همه جانبه در کنار استاد نجیب الله انوری داشتند ودر محل کار وکسب خود اتاقی را برای آموزش و تربیت علاقمندان زیر نظر استاد نجیب الله انوری از سرآمدان هنر خوشنویسی و نقاشی خط معاصر هریوا قرار دادند.
.
.
بر علاوه علاقه مندی و گرایش به هنر عکاسی و رسامی ، تصاویری به یاد ماندنی از زندگی روزمره مردم را ثبت نموده که تعدادی از عکس های ریالیستی ایشان در تقویم ،هنری فرهنگی و عرفانی ،، مهر آیین ،، که بیست وپنج سال پیوسته منتشر می گردید به نشر رسیده است.
بنا به پیشنهاد آقای اصیل یوسفی در سال ۱۳۸۱ و موافقت اعضای کانون هنر های زیبا – اندیشه و دانش جمع آوری اشعار قدیمی روانشاد استاد براتعلی فدایی در هرات روی دست گرفته شد و با تلاش پیگیری های خستگی‌ناپذیر او و با همکاری های پیوسته استاد محمد ظاهر رستمی ، علیشاه حکیمی و مرحوم نظام الدین شکوهی مجموعه ،، چامه ها وچکامه ها،، با مقدمه به یاد ماندنی استاد سعادت ملوک تابش هروی و با ویراستاری استاد محمد کاظم کاظمی در ایران اقبال چاپ یافت که بازتاب بسیار وسیعی در مراکز ادبی وفکری فرهنگی و و انجمن های شعر 
وادبیات داشت.
.
.
لازم میدانم که یاد آور شوم که چامه ها وچکامه ها در دو بخش جداگانه از اشعار قدیم و جدید تنظیم وبا کیفیت عالی بدست نشر سپاریدند.
باری من در هرات بهمراه استاد تابش و آقای اصیل بدیدن نمایشگاهی در تالار لیسه استاد کمال الدین بهزاد دعوت شدیم ،هنگام باز دید ، خانم یلدا رضوانی که روی اثری از خط ،، تبسم ،، از ابداعات استاد انوری کار می کردبه آقای اصیل پیشنهاد نمود که این فرم نو ظهور هنر خوشنویسی معاصر افغانستان باید جدی گرفته شود واگر ممکن باشد به نشر برسد!
.
.
متعاقب آن روزی در کانون و انجمن ادبی { فرخ حسین ناظم هروی} که محل حضور و کلاس درس استاد تابش بود – هنرمند مخلص و خوش سیرت ما تابلوی نقاشی خط زیبای با خود آورد با طلاییه شعری خاطره انگیز از استاد تابش در اقلام شکسته ، غبار و نستعلیق با این ابیات :
 غبار  نیستی  بودم  به  تمنای  تماشایش 
بهشتی  از  تقلای   شکفتن  آفرید  از  من
چه شیرین دستگاهی دارم از تماشای وصالش 
که هرجا لاله ی پژمرد ،خون او چکید از من
این مصرع آخر را استاد انوری چنان ماهرانه در ،، سیاه مشق ،، بقلم آورده بود که حیرت آدمیان را بر می انگیخت و احسنت ، احسنت را زمزمه لبان و کلام شان می ساخت…..
.
.
در آن بزم هنری و ادبی آقای رفیع اصیل یوسفی به علامه استاد تابش هروی گفت :
وقت آنست که مجموعه ای از هشت قلم هنری و نقاشی خط های خوشنویسی استاد نجیب الله انوری را تدارک دیده تا اگر بشود با کیفیت عالی و به همت هنر دوستان و علاقمندان آن را بزیور طبع آراست و شما پیشاپیش نامی برای این مجموعه و قلم ابداعی استاد ( شیوه تبسم)و معرفی آن به مجامع هنری انتخاب کنید.
استاد تابش مکثی نمود و سپس فرمود :
«( هنر انوری ، نور نجابت ماست ومن نام این اثر خوش یمن را تلاوت نی میگذارم
.
.
بدینگونه با همت وتلاش و پیگیری پنج‌ ساله جناب اصیل یوسفی از سال ۱۳۸۴ به بعد این مجموعه ارزشمند با خون دل خوردن و اشکها و لبخند ها به بار نشست اما شوربختانه استاد سعادت ملوک تابش مریض گشت و فرصت نیافت که دیباچه و مقدمه این اثر ماندگار را بنویسد.
.
.
او بطور نا باورانه ی به روز چهارشنبه هفتمین روز از ماه میزان « ۱۳۸۹» در سرزمین افسانوی هندوستان که جهت طبابت و درمان مریضی قلبی اش رفته بود،رخ از ما برای همیشه بربست و به ملکوت اعلی پرواز کرد…..
اما اصیل از پای ننشست ودر پی تقریظ وتمهید مقدمات و انتهای زیبا تر اثر از محقق عبد الغنی نیک سیر ، استاد براتعلی فدایی ،علی عبدالهی ، محمد ظاهر رستمی وسید عبدالقادر رحیمی مدد گرفت و چاپ نخست آن دربهار سال ۱۳۹۳ با ویرایش استاد محمد کاظم کاظمی و طراحی وحید عباسی توسط ،، نشر بدخشان ،، با مشخصات صفحات مصور و حروف نگاری میرویس رضا زاده و با مساعدت مقداری از هزینه چاپ وکاغذ از بخش فرهنگی موسسه خیریه امام جواد ، ع، این مجموعه ماندگار تقدیم نگاه دوستداران هنر خوشنویسی و خطاطی گشت خوبست که یادی بکنم از شاعر معاصر هریوا جناب آقای حنفی دشتی و مرحوم محمد ناصر ناهض تیموری که در اخیر این کتاب ،خاطره و شعر سروده اند با این شاه بیت 
حضرت حافظ :
همچو جم جرعه می کش که ز سر دو جهان 
پرتو  جام   جهان    بین    دهدت   آگاهی…..
ودر انتهای سخن عرض ادب وارادت دارم محضر فرهیخته یاران در سایت ۲۴ ساعت که این فرصت را فراهم ساختند و این دیدار  را خاطره آفرین – همیشه دست حق همراهتان .
حدیث   آرزو    گفتن   ،   خوش  آید 
بدان مشکل توان ،رنگ عمل بست.

 

07 ژوئن
۱ دیدگاه

استاد محمد علی عطار هروی خوشنویس و کتیبه نگار برجسته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

استاد محمد علی عطار هروی

خوشنویس و کتیبه نگار برجسته

استاد محمد علی عطار خوشنویس برجسته ، فرزند محمد اسماعیل فرزند ملاحسن در سال ( ۱۳۲۸ خورشیدی) در شهر هرات و دریک خانوادهء مذهبی دیده بجهان گشود. ٬ پدر و نیاکان او همگی عالمان دین بودند،  اما پدرش ترک منبر گفت و به عطاری روی آورد. زنده یاد محمد علی از خورد سالی شیفتهء خوش نویسی بودو نخست در مکتب خانه ها درس خواند٬ و پس ازآن نزد پدر به فراگیری خوش نویسی پرداخت . کندو کاو در خطوط و قطعه های خوش نویسی به جا مانده از استادان پیشین در هرات ٬ اورا با چشم اندازی های دیگر ازاین هنر آشنا کرد. وزمانی نزد ملا محمد صدیق نیازی به فراگیری خطوط کهن ٬ کوفی و عربی پرداخت.

استاد محمد علی همچنان کار های هنری خودرا با کاوش در آثار باستانی ٬ اسناد تاریخی وگردآوری مسکوکات دوره های بنی عباس٬ بنی امیه٬ غزنویان و دیگران را پی گرفت تا به نمونه های اصیل خط کوفی دست یابد.

ازآثار منتشره ءاو می توان به کتبِ نمونه های خط سنگ نبشته های هرات ،  الهی نامه خواجه عبدالله انصاری و مرقع قرآن اساور ( ۱۳۸۶ خورشیدی ) اشاره کرد . نمونه های از خطوط وی نیز در کتابی به نام گنجینهء خطوط در افغانستان با دیباچه و شرح زندگی وی به خامه زنده یاد محمد رضا مایل هروی در سال ( ۱۳۴۶ خورشیدی) از طریق وزارت اطلاعات و  کلتور وقت به دست نشر سپرده شده و همچنان ازآثار دیگر او می توان از کتاب های قرآن محلی ( تهران ۱۳۶۶ خورشیدی ) و هنرآیه نگاری در قرآن کریم در سال ( ۱۳۷۵ خورشیدی ) در تهران یاد نمود. کتیبه های اورا اندرون مسجد جامع بزرگ هرات ٬ گنبد ملک غیاث الدین ٬ مسجد لشکرگاه و گازرگاه ٬ کتیبه های مزار خواجه مودود چشتی ٬ دارالمعلمین هرات ٬ زیارت مولانا عبدالرحمن جامی ٬ مسجد بکر آباد ٬ مسجد گوهر شاد مشهد ودر دیگر اماکن می توان سراغ نمود. مجموعهء مرقعات و آثاراورا در موزیم هرات و کتیبه برای مسجد مسلمانان هامبورگ به درازای چهل متر می توان مشاهده نمود.

من به یاد دارم که در سال ( ۱۳۴۴ خورشیدی) کورس خطاطی در صالون هرات ننداری از طرف ادارهء اطلاعات و فرهنگ راه اندازی شده بود که بیست نفر شاگرد در آنجا به فراگیری حسن خط نستعلیق می پرداختند که نگارنده هم افتخار شاگردی استاد را با دیگر دوستانم چون مرحوم فضل الله زرکوب ، بهبود عطار ، زنده یاد ناصر ناهض و محمد سعید سلجوقی داشتم. درین کورس تمام کتیبه ها و اثار استاد به عنوان یک نمایشگاه به معرض دید قرار داشت. مدیریت کورس را مولوی نصرالدین عنبری از اطلاعات و فرهنگ به عهده داشت که با تاسف عمر این کورس کم بود و بیش از دوماه بیشتر ادامه نداشت. در حالیکه ما شاگردان به مشق و نوشته مصروف بودیم در یک قسمت دیگر کورس مکروفونی هم موجود بود که لین های این مکروفون به بلند گو های شهر وصل بود ٬ همه روزه برای یک ساعت یا بیشتر ازان استاد محمد صدیق راشد سلجوقی و گاهی هم مولوی عنبری به سخنرانی ها دینی می پرداختند.  استاد با خانوادهء سلجوقیان محشور بود. در مشهد همسایهء ایرانی داشتم که در بخش کفشداری زیارت امام رضا کار می کرد و او با استاد عطار آشنایی داشت٬ آن همسایه درمورد من برایش گفته بود که در مشهد در کنار او زیست می نمایم. استاد از او خواسته بود تا اورا به خانهء من بیاورد آن شحص استاد را بعد از ختم کار به موتور سیکل خود آورده بود که با تاسف من در خانه نبودم. درآن زمان تیلفون همراه هم وجود نداشت تا هماهنگی صورت می گرفت. تا من خواستم به ملاقات آن استاد بروم او از این دنیا رخت بر بست و رخ در نقاب خاک کشید.

آری ! استاد عطار با تسلط رژیم کمونیستی همراه با خانواده ناگزیر به ایران هجرت نمود و در شهرمشهد در ادارهء پژوهش های اسلامی در بخش آستان قدس رضوی ٬ بخش هنر خطاطی ایفای وظیفه می نمود. تااینکه در نیمهء شب پنجشنبه بیست و هفتم حوت سال (۱۳۷۱خورشیدی) داعی اجل را لبیک گفت ودر زیارت امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.

قابل تذکر می دانم که به مناسبت بیستمین روز در گذشت آن زنده یاد محفل ترحیمی در حسینیهء نصرت به اشتراک فرهنگیان هرات و جمهوری اسلامی ایران تدویر یافته بود که نگارنده هم در ایام هجرت خود در ایران درین مراسم اشتراک داشت. درین محفل آثار گرانبهای مرحوم استاد عطار هم به نمایش گذاشته شده بود که چشم هر بیننده را خیره می ساخت و پس از ختم محفل همه ازاین نمایشگاه پرارزش بازدید به عمل آوردند. تا جایی که به خاطر دارم یک تعداد مقالات ٬ مرثیه ها و لکچر ها از طرف فرهنگیان فرهیخته چون زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش ٬ استاد فدایی ٬ محمد اکبر عشیق ٬ رستمی هروی و دیگران ایراد می شد. مجری این برنامه مرحوم غلام حیدر اسیر اشعار زیبایی را در لابه لای برنامه به خوبی دکلمه می کرد. مراسم را با دورباعی که به خط خود استاد نگاشته شده بود افتتاح نمود:

یک چند به  کودکی  به استاد شدیم           

                 یک چند زاستادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که برما چه گذشت           

                از خاک تیره آمدیم و برباد شدیم

جای بسی خوشبختی است که مجموعه ی این محفل تحت نام شاعر کتیبه ها به کوشش زنده یاد غلام حیدر اسیر هروی به تیراژسه صد نسخه تکثیر شده بود. جای آن دارد تا مطالبی را به صورت خلاصه در مورد چگونگی دفن آن زنده یاد در مشهد و بعضی مرثیه های سروده شده طور یادگار حسب آتی به نگارش بگیریم:

از مقدمه این اثر بر می آید که استاد نجیب مایل٬ غلام حیدر اسیر هروی ٬ آقای مصباح و جبرییلی اسرار داشتند تا جنازهء استاد فقید به هرات انتقال گردد تا در جوار سایر هنرمندان متاخر هریوای باستان دفن گردد. طوری که اوشان در خانه استاد نشسته بودند ٬ موضوع انتقال جنازه را با هرات با پسر ارشد در هریوای باستان برایش تفهیم نمودند. وی که چشمانش گودی می نمود پکر مانند گفته است که باید با دیگران مشوره نماید. بعد از مشوره زن ها نظر داده بودند که درهمین زیات امام رضا به خاک سپرده شود.

در سال (۲۰۰۰ میلادی) با مساعدت سازمان ملل متحد ، همراه با خانواده از ایران به آیرلند مهاجرت و سکنی پذیر شدم. روزی در سال (۲۰۰۱) در یک کنفرانس بین المللی چندین فرهنگی[۱] که بین آیرلند ٬ امریکا ٬ بریتانیا ٬ تاجیکستان راه اندازی شده بود  دعوت شده بودم که با اشتراک من افغانستان هم شامل این کنفرانس گردید. درین کنفرانس من توانستم نمونهء اثار استاد عطار را از روی کتیبه های گنجینه ء خطوط که به کوشش مرحوم استاد رضا مایل از طرف وزارت اطلات و کلتور وقت به زیور چاپ آراسته شده بود انتخاب و قطعات همه  خطوط را با ترجمهء آن به انگلیسی ، در کنار آثار نقاشی یک خانم آیرلندی در سیویک موزیم دبلین [۲] به معرض نمایش قرار دادم که این نمایشگاه مورد تماشای بازدید کنندگان زیادی قرار گرفته بود.

 چند روز بعد از ختم کنفرانس آقای تام براون[۳] مدیر کتابخانهء گالوی یکی از شهر های آیرلند با من در تماس شد و خواست تا این نمایشگاه درکتابخانهء عامهء گالوی [۴] هم به معرض نمایش قرارداده شود. او برایم یکی دوشب هوتلی را ریزرو کرده بود و آن نمایشگاه هم با نشر یک رساله درآنجا راه اندازی شد.

 یکی از ژورنالیستان روزنامه گالوی بنام گالوی ادورتایزر[۵] با من مصاحبهء داشت که آن مصاحبه هم در همان روز های نمایشگاه نشر شده بود.

 باید علاوه نمود که در نمایشگاه های مذکور رساله های به زبان انگلیسی که در بردارندهء نمونهء آثار و شرح آن می باشد به دست نشر سپردم که به دسترس بازدید کننده ها قرار گرفت.

نمایشگاه دیگری نیز در آیرلند برای تبادلات فرهنگی در سطح بین المللی راه اندازی نمودم که درین نمایشگاه  به نمایش  آثار خطاطی ٬ میناتور ٬ نقاشی و هنر سرامیک پرداختم که نمونهء آثار استاد محمد علی عطار٬ آثار مینیاتوری استاد محمد ارشد بهزاد سلجوقی ٬ استاد دکتر عبدالکریم رحیمی و خلیل ازهر از استرالیا  و معرفی تنی چند از هنروران هرات چون: استاد عبدالجلیل توانا ٬ شهاب الدین مستمند غوری به زبان انگلیسی نشر ودر کنار نمایشگاه به دسترس بازدید کننده ها قرار گرفت.

همچنین در کتابخانه ء[۶] عامهء شهر دبلین،  نمایشگاه خطاطی و میناتوری را که دربردارندهء آثار استاد محمد ارشد بهزاد سلجوقی و استاد محمد علی عطار هروی و تنی چند دیگر از استرالیا را راه اندازی نموده بودم . که ازین نمایشگاه تلویزیون دولتی ایرلند بازدید نمود و گزارشی را در حدود دودقیقه تحت عنوان نماز دیگر ثبت و به نشر رسانید.

از استاد آثار دیگری باقی نمانده بود ،  خوشبختانه استاد برای دوستان بعضی از آثار خودرا تحفه داده بودند که آن آثار از بین مردم به کوشش آقای جاوید ضرغام مدیر عمومی فرهنگ و هنر ریاست اطلاعات و فرهنگ هرات جمع آوری و در یک نمایشگاه در تالار علامه سلجوقی به معرض نمایش قرار داده شد.

در سال (۱۳۹۶خورشیدی) نیز محمد قاضی زاده خبرنگار وقت بی بی سی از راه اندازی نمایشگاه هنری استاد محمد علی عطار هروی به کوشش جاوید ضرغام آمر فرهنگ وهنر اسبق ریاست اطلاعات و فرهنگ خبر داده بود. گرچه بیشترین آثار استاد عطار در جنگ های چهاردهه قبل از بین رفته است خوشبختانه  اکثر آثار هنری مرحوم عطار در استان قدس رضوی مشهد ایران محفوظ می باشد.

نمایشگاه دیگری که شامل دوصد اثر استاد می باشد به کوشش فرهنگیان از خانه ها و از بین مردم و مساجد جمع آوری شده است. جاوید ضرغام که درراه اندازی نمایشگاه چهارده ماه کار کرده است توانسته به جمع آوری آثار او بپردازد . سید عبدالقادر رحیمی یکی از خطاطان خوشنویس هرات گفته است که استاد سخاوتمندانه نمونهء آثار خودرا به دوستان صمیمی خود اهداء می نمودند واین آثار از بین مردم جمع آوری شده است. این آثار همواره به عنوان یک گنجینه ای از خوشنویسی های بی مانند استاد عطار می باشد که همواره در نمایشگاه های مختلف وبه مناسبت های جداگانه در تالار علامه سلجوقی برای چند روزی در معرض نمایش قرار می گیرد.

منابع و ماخذ:

نگارستان هری ٬ زیست نامهء هنروران از عصر تیموری تا سدهء روان٬ نصرالدین سلجوقی.

جلوه های هنر٬ خطاطان و نقاشان از عصر تیموری تا سدهء روان ٬ نصرالدین سلجوقی.

گنچینهء خطوط ٬ مجموعهء آثار استاد محمد علی عطار هروی به کوشش رضا مایل هروی.

هنر سرامیک رسالهء به زبان انگلیسی نصرالدین سلجوقی ٬ چاپ آیرلند.

نمایشگاه خطاطی اسلامی رسالهء به زبان انگلیسی در کتابخانهء گالوی آیرلند ٬ نصرالدین سلجوقی.

06 ژوئن
۳دیدگاه

از مکتب تا محرابِ هنر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۱۶ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۶ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

از مکتب تا محرابِ هنر

یادنامه‌ای در وصف استاد نجیب‌الله انوری
و زنده یاد استاد براتعلی فدایی
============
احمد فواد افتخار :
 

سپاس و امتنان بی‌پایان نثار برادر فرهیخته، اندیشمند و صاحب‌نظرِ ارجمندم، جناب آقای اصیل یوسفی، که با ژرف‌نگری، درایت ستودنی و حسن انتخاب کم‌ نظیر خویش، نکته‌ای نهایت ارجمند، حکیمانه و درخور تعمق را پیرامون اساتید نخبه و نام‌آور عرصه هنر و ادب مطرح فرمودند؛ اقدامی مبارک و فرهنگ‌پرور که از یک‌سو، چراغ یاد و نام هنرمندان بزرگ این سرزمین را فروزان نگاه می‌دارد واز سوی دیگر، تجلی و بازتابی دوباره از عظمت هنر، ذوق، اندیشه و آثار ماندگار این بزرگان را در آیینه زمان متبلور  می‌سازد.

بی‌ گمان، چنین حرکت‌های شریف و فرهنگ‌مدار، خدمتی بزرگ، شایسته و ماندگار در راستای پاسداشت هنر، تکریم هنرمند و صیانت از میراث گران‌ سنگ فرهنگی و هنری این مرز و بوم به‌ شمار می‌رود؛ زیرا ملت‌ هایی که  مفاخر فرهنگی و هنری خویش را بزرگ می‌دارند، در حقیقت ریشه‌های هویت، اصالت و تمدن خویش را استوارتر می‌سازند .

 

 ======================
بنده نیز در همین مسیرِ ارج‌گذاری به صاحبان فضل و هنر، وظیفه وجدانی و اخلاقی خویش دانستم تا سهم ناچیز خود را ادا نموده و از استاد گران‌ مایه  ، هنرمند فرزانه  و خطاط چیره‌دست کشور، جناب استاد نجیب‌الله انوری ، با نهایت حرمت و اخلاص یادآوری نمایم. بدون هیچ‌گونه اغراق، استاد انوری یکی از چهره‌ های درخشان، نخبگان کم‌ نظیر و  هنرمندان برجسته کشور در عرصه هنر خطاطی و خوشنویسی محسوب می‌گردند؛ شخصیتی که سالیان متمادی، عمر گران‌بهای خویش را وقف اعتلای هنر اصیل خط و پرورش نسل‌های تازه این عرصه ساخته‌اند.      
همگان آگاه‌اند که استاد انوری آثار فراوان، نفیس، ماندگار و ستایش‌برانگیزی در عرصه خط و خوشنویسی آفریده‌اند؛ آثاری که هر کدام جلوه‌ای از ذوق، ظرافت، معنویت و شکوه هنر اصیل شرقی را در خود نهفته دارد. افزون بر آن، ایشان شاگردان بسیاری را تربیت نموده‌اند که هر یک امروز به نوبه خویش، استادی توانا، هنرمندی صاحب‌سبک و چهره‌ای اثرگذار در این هنر فاخر گردیده‌اند و این خود بزرگ‌ترین نشانِ عظمت و جاودانگی یک استاد راستین است.
دوستی، آشنایی و رفاقت بنده با جناب استاد انوری، به سال‌های ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ هجری خورشیدی بازمی‌گردد؛ زمانی که هر دو در مکتب ابتدایی خواجه محمد تاکی، در صنوف پنجم و ششم، هم صنفی بودیم. در آن روزگارِ سرشار از صفا و صمیمیت، افزون بر هم صنفی بودن، رشته‌ای از محبت، اخوت و دوستی خالصانه نیز میان ما برقرار بود؛ دوستی‌ای که گذر سالیان نتوانست غبار فراموشی بر آن بنشاند.
در همان ایام، پدر بزرگوار استاد انوری، مرحوم نصرالله خان، از جمله اساتید فاضل، محبوب و خوش‌نام آن مکتب بودند. مرحوم نصرالله خان حقیقتاً شخصیتی استثنایی، فرهیخته و کم‌نظیر به‌شمار می‌رفتند؛ انسانی دانا، مدیر، فهیم و آگاه که در فن آموزش، تربیت و مدیریت، از توانایی، تجربه و مهارتی چشمگیر برخوردار بودند. ایشان نه تنها در تدریس مضامین مختلف تبحر خاص داشتند، بلکه با اخلاق نیکو، منش بزرگوارانه و شیوه انسانی خویش، در قلب شاگردان و همکاران جایگاه ویژه‌ای یافته بودند.
استاد انوری نیز از همان دوران نوجوانی، افزون بر علاقه و استعداد شگرف در هنر خطاطی و خوشنویسی، به ورزش فوتبال نیز عشق و علاقه فراوان داشتند و در میدان ورزش نیز جوانی پرنشاط، ورزیده و توانمند بودند. ما نیز در آن سال‌ها، اوقات بسیاری را با شور و شوق نوجوانی، در کنار هم به ورزش فوتبال سپری می‌کردیم و خاطرات شیرین و فراموش‌ناشدنی فراوانی از آن ایام در ذهن و ضمیرم باقی مانده است.
=================
================
از آنجا که استاد انوری انسانی باوفا، خوش‌اخلاق، نجیب و برخوردار از روحیه‌ای سرشار از محبت و صفا بودند، هیچ‌گاه دوستان، هم صنفی‌ها و آشنایان قدیمی خویش را از یاد نمی‌بردند. سال‌های ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۴ بود که بنده در چارسوق شهر کهنه هرات دواخانه داشتم و استاد انوری نیز در امید مارکت مصروف کار و فعالیت بودند. در آن روزگار، اکثریت روزها هنگامی که برای ادای نماز به مدرسه صادقیه تشریف می‌بردند، لطف نموده و سری نیز به بنده می‌زدند. دقایقی چند، در فضای صمیمانه و آکنده از صفا، از خاطرات دوران مکتب، فوتبال، دوستان قدیمی و روزگار گذشته سخن می‌گفتیم و گاهگاهی نیز با بزرگواری و محبت، سرمشق خط را برایم آموزش می‌دادند.
در یکی از همان روزها که در دواخانه مصروف گفتگو بودیم، ناگهان چشمم به چهره پُرصلابت و سیمای نورانی استاد بزرگوار، مرحوم براتعلی فدایی، آن شاعر توانا و سخن‌سرای بی‌بدیل، افتاد که با گام‌هایی آرام، متین و شمرده‌شمرده از پیاده‌روی مقابل دواخانه عبور نموده و به سوی منزل خویش رهسپار بودند. بنده با شوق و احترام، ایشان را به استاد انوری نشان داده و عرض نمودم که شایسته خواهد بود روزی خدمت آن فرزانه بزرگوار برسیم و از محضر پُربارشان بهره‌مند گردیم. استاد انوری نیز با کمال علاقه و استقبال، این پیشنهاد را پذیرفتند.
==================

==================

چند روز بعد، حوالی ساعت چهار بعد از ظهر بود که استاد انوری نزد بنده آمدند و فرمودند: «برویم به دیدن استاد فدایی.» بنده نیز با نهایت خوشحالی آماده شدم و هر دو با بایسکل، راهی منزل آن شاعر فرهیخته گردیدیم. مرحوم استاد فدایی با نهایت محبت، بزرگواری و صفا از ما استقبال و پذیرایی نمودند. قریب دو ساعت در فضای گرم، صمیمی و سرشار از ادب و فرهنگ، پیرامون موضوعات گوناگون، خاطرات زندگی، مسائل فرهنگی و ادبی به گفتگو نشستیم.
===================
====================
در آن زمان، بنده مدیر مسؤول ماهنامه «خیابان» بودم و افتخار داشتم که برخی از آثار ارزشمند استاد فدایی را در آن ماهنامه به چاپ برسانم. آن دیدار، برای هر سه ما روزی پُرخاطره، دلنشین و فراموش‌ناشدنی بود. در پایان نیز استاد فدایی با بزرگواری خاص خویش، یک جلد از کتاب سروده‌هایشان را به بنده و استاد انوری هدیه فرمودند؛ هدیه‌ای که برایم ارزشی فراتر از یک کتاب داشت و یادگار محفل انس و ارادت بود.
=====================
=======================
هنگامی که از منزل آن استاد فقید بیرون شدیم، استاد انوری با حالتی آمیخته به تأمل و رضایت فرمودند:«بسیار کار نیک و پسندیده‌ای انجام دادیم که لااقل در زمان حیات استاد، از ایشان یاد و قدردانی نمودیم.»
این سخنِ کوتاه، اما ژرف و حکیمانه، سال‌هاست در ذهن و خاطره‌ام طنین‌انداز مانده است؛ زیرا حقیقتاً ارج نهادن به بزرگان فرهنگ، ادب و هنر در زمان حیات‌شان، نشانه معرفت، فرهنگ و قدرشناسی یک جامعه است.
بدین‌گونه، آن روزِ به‌یادماندنی، دو خاطره شیرین و ماندگار را در حافظه‌ام جاودانه ساخت؛ خاطره‌ای از محضر دو فرزانه بزرگ و اهل فضل، جناب استاد نجیب‌الله انوری و جناب استاد مرحوم براتعلی فدایی، که هر دو در عرصه هنر، ادب و فرهنگ، از چهره‌های ارجمند و اثرگذار این سرزمین بوده‌اند.
روح مرحوم استاد براتعلی فدایی شاد، یادشان جاودان و نام هر دو استاد گران‌مایه، همواره بر تارک فرهنگ و هنر این دیار پُرفروغ و ماندگار باد.
۲۴ ساعت :
 با سپاس از محترم احمد فواد افتخارعزیز که خاطرات نیک شانرا با ما شریک ساختند ، اینک سروده ای از زنده یاد استاد براتعلی فدایی هروی شاعر فرهیخته خطه ادب پرور هرات را خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم :

 

رؤیــــــا

شب ســپـر افـــگند  و  من  با غم همآغوشم هنــوز

صبح چتر  افراشت ، من چو  شب سیه پوشم هنوز

آتــــش بــیــــداد شــــب افـــــسرد از طغیان و مــن

در سـحـر مى سوزم و چـون شمع خاموشم هـنـوز

بســـکــه در تـــاریکى شـب  هاى  هجران خفته ام

دهشــــت کـــابـوس مى بینم که مدهوشم هنــوز

هر شــبـم رؤیــــای آن غارست و  آن  خـفاش هـــا

یـــاد آن رؤیـــا نــمــــى گردد فــــرامـــــوشم هنوز

گر بــــه هــجـــــرت آشیان گم کرده بودم سـال ها

باز در کـــاشـــانۀ خـــــــود  خانه  بر دوشم هــنـوز

نـــیــش عقرب خورده ام از بسکه در شب هاى تـار

زهر حسرت مى چکد از ساغر نــوشــــم هــــنـــوز

در نگــــارســــتـان قــــربانگاه جانــبــازان  عشـق

از رگِ دل مى جـــهــــد خــــون سـیاووشم  هنــوز

از  خـــود  و  بــیـــگانه  واماندم   دریــن  آشوبگاه

خـــدشــــۀ نـــیــرنگ ها دیدم که مخدوشم هنوز

خـــنــــدۀ جُغدِ ســیـــــــه منقار شومِ بــدسرشت

آیــد از هـــر بـــام ایـــن ویـــرانه در گوشم  هنوز

تا کـــه رنــج نـــارسائــی هاى دوران بـــــــرده ام

هـــمـــچو صهباى کهن در غصه در جـوشم هنوز

کاروان هر چــنــد بــــار افــــــگـنـــده در میعادگاه

مـــن دریــن ره گــــوش  بر  آواى  چاووشم هنوز

 

02 ژوئن
۱ دیدگاه

عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۲ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————–

 غفار عطار هروی :

در باره انعکاس خاطرات مرحوم پدرم در آستانه سی و پنجمین سال یاد تأسیس کانون هنرهای زیبا – اندیشه و دانش ( کهزاد) درین صفحه ودرین فرصت از همه ی دوستان ، فرهیختگان ، صاحب نظران و فرهنگیان کشورم نهایت قدر دانی وسپاسگزاری رادارم.

رفیق شفیق و دوست دوران همسایگی و راه مکتب ، دکان ومنزل ما جناب رفیع اصیل یوسفی پیشنهادی امسال مطرح نمودند که در گرامیداشت 

سالروز تأسیس کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان من هم سطوری را از دوران زندگی شاعر کتیبه های قدسی و أمیر کشور خط داشته باشم.

پدرم – مرحوم استاد محمد علی عطار ،خاطره ایکه خود شان از زبان خود برایم تعریف نمودند دقیقا این بود که در سال ۱۳۵۶ پنجاه سال قبل ـ سردار محمد داود خان ریس جمهور وقت سفری تاریخی به هرات می نماید. واز طرف ریاست اطلاعات و کلتور هرات و دیگر ارگان های دولتی و شهری تشریفات مفصلی می گیرند تا در حاشیه این دیدار بتوانند با رییس جمهور نیز ملاقاتی ترتیب دهند.

از پدرم نیز خواستند تا یک تابلویی  یادگاری در انواع خطوط مختلف اسلامی تحریر نمایند تا به رییس دولت به نمایندگی از ،، موزیم هرات،،

که پدرم سر پرستی آن را بعهده داشتند اهدا شود.

مرحوم پدرم با کمی وقت قطعه ی بسیار زیبای نوشتند در ۸ قلم خط که به تابلو گرفتند.

روزی که ریس جمهور قرار ملاقات گذاشت  همه ی وزرا ، فرهنگیان ،مسوولین و نمایندگان مردمی درمسجد جامع بزرگ هرات جمع شدند

چون قرار بودسردار محمد داوود خان با دقت ازین بنایی تاریخی و دینی دیدن نماید و روند مرمت و بازسازی و سنگ فرش آن را از نزدیک مشاهده کند! و بعد آز بازدید نوبت ملاقات مردمی و دیدار با متولیان امور باشد.

چون موعد ملاقات فرا رسید پدرم  تابلو را که نگاشته بودند بحضور محمد داوود خان تقدیم داشتند.

رییس جمهور – استاد را در کنار خود نشانید و توضیحاتی پیرامون خطوط بکار رفته درین ،، قطعه ،، را جویا شد.

محمد داوود خان که ازین تحفه هراتی ها بسیار خوشش آمده بود بمدت بیش از یک ساعت با پدرم درمورد خط و خطاطان مکتب هرات وضعیت هنر خوشنویسی آن زمان صحبت و مفاهمه نمود ودر پایان ازپدرم خواست تا مرقعاتی به خطوط مختلف بنویسند و برایش به کابل روان کنند تا آن را در تکریم از هنرمندان پیشکسوت منتشر سازند.

پدرم هم مجموعه ای در بیست نوع خط تهیه و نوشتند و به خدمت داکترعبدالرحیم نوین – وزیر اطلاعات و کلتور تقدیم داشتند.

اسم آن مجموعه { نمونه های خط} بود ودر نوروز سال ۱۳۵۷ش آن کتاب ارزشمند هنری در کابل وهرات رونمایی گردید و به بعضی از مقامات دولتی و شخصیت های فرهنگی چند جلدی را بعنوان تحفه اختصاص دادند.

نکته ی را که از پدرم بخاطر سپرده ام اینست که بعضی از دوستان نزدیک و مسوولین مربوطه بعد از پایان دیدار و ملاقات داوود خان از استاد گله گذاری نموده بودند که تمام وقت رییس جمهور درین گردهمایی درگفت و گو با ایشان گذشته و آنان نتوانسته بودند در آن موقعیت استثنایی هم صحبت با سردار شوند.

در پیامد همین خاطره خواستم اشاره کنم و بنویسم که در سال ۱۳۴۶خورشیدی/ دوره پادشاهی محمد ظاهر شاه نیز اثر گرانسنگ 

«( گنجینه خطوط در افغانستان)» توسط وزارت اطلاعات و کلتور وقت منتشر شد.

این مجموعه کم نظیر هنری به همت زنده یاد استاد میر غلام رضا مایل هروی با مقدمه استاد عبدالرووف بینوا و یادداشت مرحوم محمد ابراهیم خوا خوژی در چهل و چهار قطعه ودر بیش ازسی نوع خط در اقلام جدید و قدیم در قطع وزیری توسط مطبعه بیهقی در کابلستان منتشر وبه یادگار ماند.

در پایان از توجه و دقت و علاقه دست اندرکاران سایت ۲۴ ساعت که زمینه نشر این احساسات ، خاطرات و تجربیات را منتشر و به نسل های بعدی می رسانند کمال تشکر و سپاس را تقدیم و از بارگاه حضرت دوست سلامتی و صلح وباهمی -شادی هموطنان و جهانیان را خواستارم.

غفار عطار 

تورنتو انتاریو – کانادا.

مورخه دوم جوزا ۱۴۰۵/می ۲۰۲۶

 

02 ژوئن
۱ دیدگاه

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن ،،،،،،

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۲ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————–

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن ،،،

 

خاطره جناب محمد هاشم لهیب.

در دوران نو جوانی و به تعبیر جالب هراتی ها ،، بچه سالی ،، افتخار همسایگانی دیوار به دیوار دکان عطاری استاد محمد علی عطار هروی را با بزازی برادرم را در میانه  بازار مشهور قندهار /هریوا داشتم که دقیقآ روبروی کاروانسرای سترگ و مشهور ،، درخت توت ،، قرار داشت.

آن زمان من و بهبود جان عطار شاگرد مکتب و همدوره درس ، دیوان و دفتر یک لیسته عالی در هرات بودیم و توفیق آن را داشتم که تقریبآ همه روزه با شخصیت متین ، چهره مهربان ، پر مهر و عاطفه و صدای ملایم وجود سرتا پا هنر استاد محمد علی عطار هروی ، رو به رو شده و از دریای کمالات و فضایل اخلاقیش بیاموزم .

براستی حال که بیاد می آورم او غنیمتی بی همتا ، کم مدعا و پر بهاری ملک ، ملت و شهر و دیار میهن بود.

خراسان را بود آب و هوا خوش

بهار  و  لاله و  بادِ  صبا خوش

ز خاکِ پاکِ  آن  مردانِ حق جو

همی آید شمیمِ  مصطفی خوش

محبت پدرانه ای که ایشان با همه مردم داشتند و خصوصا با جوانان ، هنرجویان و شاگردان ، مثال زدنیست.

یعنی هم درین عصر وزمان می توان از آن آموزه ها ، رفتار ها و اصالت ها بیشتر آموخت ، اندوخت و بکار بست . هرگاه که استاد عطار را در پاچال چوبی عطاری اش تنها می دیدم به دقت می نگریستم که چقدر توانمندانه با قلم بزرگ ،، نیین ،، اش چه ارتعاشی شور انگیز از نوک سر بریده قلمش بر روی صفحه کاغذ و دفتر می افگند و نوای موسیقی قلمیش ، قلب عشاق خط ، خوشنویسی را در آن گرمای آرام بازارش به دلنوازی تمام می نوازد.

استاد عطار بعد ازین که از سر وظیفه رسمی اش در موزیم هرات بر می گشت در دکان تا غروب می نشست و می دیدم عصر گاهان عالی جنابان چون شیخ محمد طاهر قندهاری را که در پله چوبی مقابل استاد می نشست و با قلم نی – دوات – لیقه و قلمدان قدیمی اش مشق عشق می نمود و از کلک خیال انگیز حافظ می نوشت. 

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج   جنگ   نیست    برادر   نمی کنم 

دران خزان ها و بهاران دل انگیز و باران های پر طراوت بخاطر دارم که رفیقان نخبه و اساتید وارستهِ دیگری که کمی گرمای هوا فروکش می نمود در آن ( دکان ) انجمن گونه گرد می آمدند . کسانی چون شهردار شهر عطا محمد نقشبندی ، مؤرخ و نویسنده و شاعر استاد فکری سلجوقی ، استاد محمد سعید مشعل ، میر غلامرضا مایل و دیگر شاگردانی که برای گرفتن مشق در کمر بازار قندهار گرد دکان رفت و آمد داشتند. سلوک مؤدبانه ، زیبا و خوش بزمی ایشان را اکثر  کاسبان ، بازاریان و بزرگان جهار بازرار هرات هنوز بخاطر دارند ، هرگاه استاد بعد از بستن عطاری اش رهسپار خانه در بازرار خشک « خوش»  از طریق چهار سویی قدیمی شهر که هماره پای پیاده می گذشت ، شماری اهل کسبه و رهگذران را می دیدم که با احترام خاصی که در قلب و زبان شان به استاد داشتند ، دست بلند می نمودند و با دستها بر سینه نهاده از جای بلند می شدند و می گفتند :

التماس دعا استاد .

استاد عطار از هنرش ، نان نخورد وهمینطور دین را وسیله درآمد نساخت ، با آنکه به رمز و راز و خاصیت گیاهان دارویی وطبیعی و سنتی آشنا بود ، از طبابت دوری می نمود ومی گفت پول آدم مریض را خوردن سنگدلی می آورد. و اما خاطره ی در همین  زمینه از طبابت مجانی ایشان دارم و آن اینکه مدتی به سر دردی شدیدی گرفتار شدم و دوا و درمان دکتران اثری نداشت ، روزی نزد ایشان از درد ،، نیمه سری ،، و هجوم درد به معده و هاضمه ام شکایت بردم و از درد نالیدم ، استاد عطار با قامت کوتاه و رعنایش برخاست و از میان طاقچه های گلین و چوبین دکانش مرتبان ها و شیشه های « چهار عرق » بزرگ را برداشت و برایم گفت که استکانی بیاور!

وانگهی خواندم روی آن مرتبان های شیشه ای بلند:

«عرق زیره ، هل بادبر ، اعجقون وبادیان » 

چهار عصاره عرق را مخلوط وپیاله را بدستم داد و گفت بنوش به نیت شفا ، دقایقی گذشت و رنگ و رخسارم از کاهش درد و نوشیدن آن طعم عرق ریز سر شکن گشت وآرامش شفا بخشی در وجودم کم کم ریشه دواند.

آن درد مزمن را { میگرن} می نامیدند ودر میان هراتی ها به درد [ نیمه سری] مشهور بود ودر میان خانواده نیز وجود داشت که می گفتند ژنتیکیست .

روح پاک و تابناک استاد که انسانی خلیق و پاک نهاد بود شاد که معلم واقعی جامعه در علم ، عمل و تقوا بود.

در پایان تقدیر و تشکری دارم از سایت هنری ، فرهنگی ، تاریخ و ادبی ۲۴ ساعت و مجموعه یاران و همکاران و همراهان شان ، به امید آگاهی ، دانایی  رهایی ! 

محمد هاشم لهیب

می سی ساگه – کانادا

 ۲۳ می ۲۰۲۶

29 می
۱ دیدگاه

آن خوش خبر کجاست که این مهر مژده داد

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر جمعه مؤرخ  ۸ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————–

آن خوش خبر کجاست که این مهر مژده داد

میر محمد یعقوب مشعوف ، نویسنده و پژوهشگر تاریخ معاصر. گویند که یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ی از خودش کاسته نشود……. جایی که حقیقت تاریخ وفرهنگ وذهنیت چون نغمه ی روح نواز در دلها زنده است ، یاد خوبان ،نیکان وصالحان روزگار است.

آشنایی ومعرفت من با اصیل یوسفی – پیوست فامیلی و فرهنگی و پیوند مکانی داردکه بر می گردد بدوران مهاجرت و بی پناهی و همنشینی با انجمن اسلامی دانشگاهیان افغانستان در ایران.

درست یادم هست که ۲۵ سال قبل او در بستر مریضی افتاده بود ، شبی به دعا برخاستم و منتظر صبحی شدم که فرصت احوال گیری از او مساعد گردد…. بر علاوه که ما همسایه یکدیگر در حوالی خیابان خواجه ربیع – مشهد و طالقانی بودیم ، بین دهه های هفتاد و هشتاد خورشیدی یکجای نشینی و رفت و آمد های دوستانه با اساتید ، هنرمندان و سیاسیون آن زمان نیز داشتیم.  

 من با چند جلد کتاب و مجله بخانه اش رفتم و او را در وضعیت بیماری مشغول مطالعه دیدم. باورم شد که او با صلابت و صراحت بر این بیماری [مغز واعصاب] وسندروم نوظهور «گیلین باره » بر رقیب قدرتمندش که در وجودش ریشه دوانیده بود پیروز خواهد شد. و زندگی روزمره را نی با روز مره گی های معمولی ، که بمراحل تتبع ، نگارش وپژوهش ادبی ، تاریخی و هنری سوق خواهد داد و این همان دعایی بود که من در دل شب از خدایم خواسته بودم که این نیاز مارا بسلامت دارد.

حالا هم از محیط هرات می بینم که خدمات شایان و فراوان او و همکاران وهمراهان چون فرهاد در بیستون ۲۴ ساعت با عشق ، و اشتیاق ودل دادگی ، دوام و قوام دارد. ودر بی ستون بیست و چهار ساعت در تلاش وپویش ، اعتلا و ارتقای فرهنگ والای وطن و مردم بجای مانده خود است. بدین معنا که مردمش را واقعا دوست دارد، هموطنانش را بیاد دارد، وبا موی سپیدش هنوز هم خدمتکار خلق و خدای و خیرین ملک خویش است. این خاطره را محضر شما خوانندگان از کنار بارگاه پیر هرات تقدیم میدارم. خدا کند که بازهم دیدار ها از یار ودیار وسرزمین در انتظار، تازه و پر طراوت گردد.

 کانون هنرهای زیبا ، اندیشه و دانش در منزل استاد پیرزاد هروی/ خیابان طالقانی طلاب مشهد در سال ۱۳۷۰شمسی شکل گرفت.

ودر ادامه کانون هنری فرهنگی ،، کهزاد ،، در مراسمات بزرگداشت و درگذشت استاد مرحوم محمد علی عطار هروی تجمعات و و مجالس با شکوهی بر پا داشت اما این کانون نظر به نیازهای ضروری یک جامعه نوپا ، جنگ زده و خسته و درمانده از خشونت ، اشغال و درگیری که زخم هایش نیاز به التیام داشت در کنار انجمن اسلامی دانشگاهیان و متخصصان افغانستان در محیط مهاجرت وغربت به ساختار تشکیلاتی خود نظم و انسجام داد و معمولاً جلسات خودرا در هرات و مشهد سازمان میداد.

من از طریق دوست فرهنگی ، شاعر و پژوهشگر همشهری جناب آقای رفیع اصیل یوسفی افتخار همراهی و همکاری با این مجموعه غیر سیاسی و غیر وابسته به جریانات گروهی و انفرادی پیدا نمودم.

یادم می‌آید که سال های متواتر تقویم هنری وفکری فرهنگی { مهر آیین} با سر فصلهای مختلف عرفانی – دین ودانش ، عبور از تاریخ وفرهنگ وذهنیت گذشتگان ـ و آشنایی با تاریخ واقعی و حقیقی مردم افغانستان آنان را بهم آشتی می داد.

در آن سالنامه ها ی جیبی و گاه کتابی معمولاً مردم با هر سطحی از دانش و سواد می توانستند پیش پا افتاده ترین مسایل فلسفی ، اخلاقی و انسانی را بیاموزند وگاها در زندگی روزمره خود بکار گیرند و نام نیکو کاری بر آن نهند.

خانه من در محیط مهاجرت نزدیک خانه ی استاد مرحوم امین الله پیرزاد هروی بود. بعضی اوقات وایام می دیدم آقای یوسفی را با دو چرخه و یا پیاده از محله ما عبور و مرور نموده و بهمراه استاد پیرزاد نشست و برخاست دارد ؛ باری ایشان از من خواهان همکاری نظری و عملی در پیشبرد اهداف فرهنگی و پژوهشی و و نشراتی کانون هنرهای زیبا شد که قبلاً بنام بزرگمرد فرهیخته و باستان شناس برجسته ومحبوب جناب « احمد علی کهزاد» این کانون شکل گرفته بود و فعالیت داشت.

 

بنا به پیشنهاد جناب اصیل یوسفی – بنده تصویر وبخشی از زندگی نامه مرحوم احمد علی کهزاد را تهیه و هنرمند کابلی و هموطن شریف ما که اینک مقیم و ساکن کشور هلند است و درویش مسلک جناب «( فریدون وارسته)» آن را نگار گری نمود.

به هرحال می خواستم بگویم که آن تقویم ها فقط سال نامه نبود،گنجینه های آشکار ونهان از خرد ، فضیلت و آگاهی وخود باوری بود نسبت به آموزش هنر ، آموزش و خوانش فرهنگ – آموزش بهداشت و مهارت های زندگی و کالچر سنتی دیار ما، در ابتدای آن سالنامه های پر بار معمولاً آثاری از هنرمندان گذشته و معاصر افغانستان به چاپ می رسید و هر سال به افتخار یادبود و بزرگداشت یک شخصیت فرهنگی – تصویرش نقاشی و تجلیلی با شرحی کوتاه و مختصر منتشر می گردید.

یک سال که موسسه علمی ، فرهنگی یونسکو آن مقطع را به نام ،، سال مولانا ،، نامگذاری نمود در تقویم هنری عرفانی ،، مهر آیین ،، تصویری جذاب نوستالژیک و رویایی دیدم از پیر بلخ حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی که آن را با زیبایی هر چه تمام تر – جناب آقای محمد ناصر طالب فراهی ، از شاگردان برجسته و قدیمی استاد محمد سعید مشعل غوری ـ نقاشی و طراحی نموده بود و این بیت مشهور مولانا ـ ولوله ای در روح وروان آدمی می افکند که پیرزاد نوشته بود :

عشق را روز قیامت  آتش و دود ی بود

نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم

 

به همین ترتیب با همکاری های متقابل ما سال یاد های حضرت پیر هرات خواجه عبدالله انصاری ، حافظ شیرازی،  سعدی ، استاد کمال الدین بهزاد،  امیر کبیر علیشیر نوائی، شهید عبد القهار عاصی، استاد فکری سلجوقی، استاد علی اصغر بشیر هروی، استاد ملوک تابش هروی ، علامه صلاح الدین سلجوقی، استاد عبدالحسین توفیق، میر غلام رضا مایل هروی،استاد مرحوم محمد علی عطار هروی،استاد سعید مشعل غوری، شیخ محمد طاهر قندهاری ، استاد عبد الرووف فکری سلجوقی – مرحوم شیخ امین الله طالب، سید قاسم کابلی – شیخ بهلول گنابادی که مدت سی ویک سال در افغانستان ،« نظر بند »، و زندانی سیاسی محسوب میشد وشماری دیگر از هنر آفرینان ، فرهنگیان و معلمان و هنر دوستان که آثار آنان در قالب‌های هنر خوشنویسی ، نگارگری ، مینیاتور ، نقاشی ، منبت کاری ، تذهیب ، حجاری ، عکاسی ، خطاطی ، طراحی و تولید فیلم سینمایی ،، کفش ،، منعکس شده است. در آستانه سی و چهارمین سالروز تاسیس خجسته آثار کانون هنرهای زیبا ، اندیشه ودانش ضمن اتحاف دعا به روح پاک وتابناک همه ی آن فرزانگان و آرزوی موفقیت برای رهروان و پیشگامان و هنر جویان عزیز ی که درین آشفته بازار سود و سرمایه و درآمد ـ تمام هم ،غم وتلاش خودرا به آگاهی جمعی ، رشد و بالندگی و توسعه هنر و فرهنگ اختصاص داده و می دهند ذکر این نکته را در بررسی وضعیت بغرنج و پیچیده و ناهنجار کنونی لاذم میدانم که بگویم ما از دنیا ، جدا نیستیم واز دیگر مردمان گیتی چیزی کم نداریم ولی اغلب بی تفاوتیم تماشا چی و خیلی کم قدر و منزلت هنر و هنر مند را تکریم و تجلیل که نه بلکه با آنان بیگانه شده ایم بطوریکه همه ی عرصه های هنر ی نه تنها حامی و یاوری ندارند – که هنر مندان ما با مشکلات ونگرانی با معیشت و گرانی و عدم در آمد اقتصادی روز مره مواجه بوده و مخارج زندگی و محیط زندگانی در داخل و حتا خارج از کشور برای آنان و خیل بی شماری دیگر از آوارگان ، بی پناهان و مهاجران چون قطره شبنمی که در خانه موری طوفان بپا کند – انقلابی کمر شکن و نظم ناپذیر و بی سر انجام خلق نموده است بطوریکه چند روز قبل از قول جناب [ حسین حلاج] آن شهید راه عرفان و معرفت – عزیزی هنر دوست از راه دور این دعا ی معروف اورا خاضعانه بر زبان ، بیان و قلم آورد که:

« ای مسلمانان داد مرا از خدا بستانید ، نه مرا با جان آسوده می گذارد تا بدان دلبسته شوم و نی مرا از نفس جدا می سازد تا از از آن وارسته گردم.‌‌..‌؟»

این عشوه و نازی است که من توان برداشتن آن را ندارم.،،،،،،،،

یاهو ، شهر باستانی و آریایی هریوا – در کنار مرقد وبارگاه فیض آثار خواجه عبدالله انصاری رح در سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی تحریر شد.

میر محمد یعقوب مشعوف

جمعه ۲۵ ثور ۱۴۰۵ شمسی 

برابر با ۲۷ ذوالقعده ۱۴۴۷ هجری قمری

        

 

24 می
۱ دیدگاه

بیادِ فرهیخته مردی از هنرستان هری (شادروان استاد محمد علی عطار هروی)

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۳ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————

 

سال ۲۰۰۳ ، سالی که بعد از ۲۵ سال دوری از زادگاهم، هرات عزیز، تصمیم گرفتم به هرات روم وخاک پاکش را، توتیای چشم کنم.  به هرات، زادگاهم و مهد خاطرات کودکی و نوجوانی ام رفتم و از ایستگاه های خاطرات خوبم دیداری دوباره کردم. از مکتب موفق و لیسه سلطان و… تا کاروانسرای مختارزاده.

به اطراف کاروانسرا نگاه کردم. گویا کاروان سرای معروف و تاریخی هرات، سالها پیر شده بود و دیگر کسی به آن، توجه نداشت. دیگر از آن ابهت و جلال گذشته اش، خبری نبود. روی یکی از پله های گردآلود نشستم و سر در گریبان فرو بردم.

به یکی از ستون های مقابل تجارتخانه پدرم تکیه داده بودم و به جمعیت انبوهی از پارچه فروشانی نگاه میکردم که برای دریافت سهمیه خویش، به کاروانسرای مختارزاده آمده بودند.
به اطرافم نظر انداختم، آقای محمد شاه خان رحمتیان، همسایه اطاق ما، حاجی محمد هاشم ( قناد) حسین زاده، آقای هاشم آقای رحمن زاده، حاجی غلام نبی رضایی و خیلی های دیگر، به تماشای مراسم قرعه کشی پارچه های رنگارنگ وارداتی مشغول بودند، که در دسته های تقریبا همسان، با مجموعه‌ی از پارچه های؛ مخمل، چیت گلدار، انواع پارچه های سفید و رنگی و …در صحن سرای قرار گرفته بود،. گاهی از طبقه بالا که دوگان های خیاطی قرار داشت،

صدای چرخهای خیاطی شنیده میشد که بی وقفه میچرخیدند و انواع پوشاک تولید میکردند.

 پدرم تا چشمش به من افتاد،گفت:

ـ پسرم، هنوز اینجایی؟ زود برو خدمت استاد عطار، سلامم را هم به ایشان برسان.

 

پدرم ذبیح الله رضایی «بسمل» که شاعری سرشناس و علاقه‌مند با آثار عتیقه و تاریخ کهن بود، برادرش حبیب الله رضایی را مخاطب قرار داده، گفت:

محمدعلی خان عطار، یکی از نوابغ تاریخ است، او را میتوان میرعماد عصرحاضر نامید. او انواع خط را چنان مینویسد که گویی در یکی از موزه های بزرگ جهان، به آثار ارزشمند خوشنویسان هنرمند ادوار گذشته نگاه میکنی.

استاد در کنار هنر خداداد، از خصوصیات عالی انسانی فوق العاده‌ی برخوردار است؛ متواضع، مهربان، سخت کوش و اهل تحقیق و مطالعه. من گاهی ازمحضرش کسب فیض میکنم و ساعتی در بحر دانش و هنر ایشان، غرق میشوم.

امیدوارم خداوندمتعال، طول عمر همراه باسلامتی نصیب ایشان کند، تا بتوانند شاگردانی لایق، تربیت کنند و هنر والای خوشنویسی، در آینده نیز همچنان بدرخشد.

چون دریافتم که سخن پدر به پایان رسیده است، دفتر مشقم را برداشتم و راه افتادم. روز چهار شنبه بود و چهارشنبه بازار! در بازار عراق، از تراکم جمعیت، قیامت بود! هرکس، چیزی برای فروش آورده بود، یکی قالیچه و دیگری گلیمی به دوش انداخته بود. یکی تخم مرغ و آن یکی ماکیانی عرضه میکرد. خلاصه همه با آرامش خیال، مشغول داد و ستد بودند.
وارد بازار قندهار شدم، از مقابل تیمچه زیبای مختارزاده گذشتم و به دکان استاد

 محمد علی خان عطار هروی رسیدم.
استاد عطار، بر خلاف اکثر اوقات، تنها نشسته و با کتابی قطور مصاحب بودند. بعد از لحظه‌ی سر، بلند کردند، سلامم را با مهربانی جواب گفتند و سپس اجازه دادند تا وارد دکان شوم. همینکه وارد شدم، بوی خوش انواع ادویه، مشامم را نوازش داد.
استاد حال پدرم را پرسیدند. گفتم خوب اند و به شما، سلام رساندند.
استاد، فرمودند؛ تو هم سلام مرا به ایشان برسان. پدرت، انسانی فهیم و شاعری تواناست. قدرش را بدان.
گفتم؛ ایشان هم از شما خیلی تعریف میکنند و میگویند، شما میرعماد زمانه هستید. استاد، میرعماد کی بوده؟

استاد عطار، لبخندی زدند و با فروتنی گفتند، پسرم، پدرت مبالغه کرده اند، من شاگرد کوچک چنان استادی هم به حساب نمی آیم. استاد سپس، به معرفی میرعماد، خوشنویس که خط نستعلیق را به اوج شهرت رسانده بود، پرداختند.
بعد از آن، استاد تمرینات مشقم را از نظر گذراندند و سپس گفتند.
ـ پسرم، با توجه به اینکه هنوز یازده، دوازده ساله هستی، خطت خیلی خوب

است، اما باید بیشتر تمرین کنی.
استاد، قلم نایی را برمیدارند و به دوات فرو میکنند، قدری رنگش را میگیرند وشروع به نوشتن میکنند.
از حرکت نک قلم بر روی کاغذ، صدای ملایمی، گوش را نوازش میدهد.
بعد از دمی، استاد ضمن دادن کتابچه مشقم، تأکید میکنند که بیشتر تمرین کنم.
به سرمشق نگاه میکنم، استاد محمد علی عطار هروی با خطی زیبای نستعلیق،

 نوشته بودند:

غلام همت  آنم  ، که  زیر  چرخ کبود 

 ز هرچه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است

سرم را بلند میکنم. هنوز روی همان پله پر گرد و غبار، نشسته ام. با تعجب به اطرافم مینگرم، سرای مختارزاده، در سکوت مرگباری فرو رفته و نه از پارچه فروشان خبری است و نه از تاجران
همه از این جهان پر هیاهو، رخت بربسته اند. جز استاد محمد علی عطار هروی که با خلق آثار ارزشمند خوشنویسی اش، همچنان زنده و جاوید است و پدرم،که در لابلای کتب شعر هرات، هنوز نفس میکشد.

یاد استاد بزرگ ‌‌افتخارآفرین سرزمین ما؛ شادروان‌محمدعلی عطار و همه نام آوران‌ تاریخ‌ پر افتخار‌ما، گرامی باد.

فضل الله رضایی « بسمل »
هامبورگ ـ ثور ۱۴۰۵

 

19 می
۲دیدگاه

آفرین بر آن کانِ رخشانِ هنر

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۹ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————–

به نام خداوند جان آفرین 

استاد محمدعلی عطارهروی درتاریخ ۱۳۲۸ قمری مطابق ۱۲۸۹ شمسی درشهرباستانی هرات افغانستان دیده به جهان گشود  پدرایشان محمداسماعیل ، پیشه عطاری داشت و از جمله معروف آن زمان بودند.ایشان هنرخوشنویسی رانزد استادمحمدصدیق نیازی وبه خط کوفی آموختند. پس از آفرینش و گذاشتن آثار خطی زیبا و متنوع درشهر هرات بعد از شروع جنگ در افغانستان و نبود امنیت درآن زمان مجبور به مهاجرت شده ودرشهر مقدس مشهد ساکن شدند ودرآن دیار فعالیت هنری و خوشنویسی را ادامه دادند .

بخشی از زندگی هنری استاد محمد علی عطار هروی در شهرمقدس مشهد، ایران سپری شد. ایشان در این شهر به فعالیت‌های گسترده در عرصه خوشنویسی و هنرهای وابسته پرداختند تا آنکه از سوی اداره اوقاف خراسان و نیز آستان قدس رضوی، برای همکاری در زمینه های خوشنویسی، کتیبه‌نگاری و اجرای آثار هنری دعوت به کار شدند.

در نتیجه این همکاری‌ها، بخشی از کتیبه‌های مسجد جامع گوهرشاد به دست ایشان کتابت گردید. همچنین به درخواست مدیرکل وقت، اجرای برخی کتیبه‌ها در خارج از کشور نیز به ایشان واگذار شد؛ از جمله کتیبه‌های مسجد امام علی (ع) در شهر هامبورگ آلمان. در این پروژه، حدود ۴۰ متر کتیبه به زبان عربی و ۴۰ متر به زبان آلمانی، از سوی اداره کل اوقاف خراسان تهیه و در آن مسجد نصب گردید.

.علاوه بر این آثار، استاد در آستان قدس رضوی نیز آثار ارزشمند و متعددی از خود به یادگار گذاشتند. همان‌گونه که در خاطر است، ایشان در زادگاه خود، شهر هرات افغانستان نیز آثار فراوانی خلق کردند که نشان‌دهنده گستره تأثیر و جایگاه برجسته ایشان در هنر خوشنویسی است.

اورا اعجوبه خوشنویسی می نامند به همین لحاظ به بیش از شصت نوع خطوط ازجمله ثلث، نسخ، محقق، ریحانی، نستعلیق، شکسته نستعلیق، خط شجری، خط آئینه ای، خط متداخل، خط هندسی، خط تزئینی کوفی، توقی، رقاع، دیوانی، دیوانی جلی، خط جلی ثلث، خط بنایی(معقلی) ونمونه های دیگر، مهارت کامل داشتند.

سرانجام پدرم درتاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۷۱ شمسی مطابق با ۲۴ رمضان ۱۴۱۳ قمری درشهرمقدس مشهد رحلت نموده ودرجوار حرم مطهر امام رضا علیه السلام دفن گردیدند .

روح شان شاد باد.

احمد خطاط هروی

نیاگارا  کانادا

 

19 می
۱ دیدگاه

خاطره ی سر محقق استاد عبدالغنی نیک سیر از زنده یاد استاد محمد علی عطار خطاط هروی

هجدهمین سال نشراتی)
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۹ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

در دهه پنجاه خورشیدی که من در ریاست اطلاعات و کلتور هرات مدیر مسوول مجله هرات بودم،مرحوم استاد محمد علی عطار خطاط نیز متصدی امور موزیم هرات بودند که من مدت مدیدی شرف حضور شان را داشتم و درین زمان مرحوم نوراحمد خان پدر دوکتور خلیل آذر نیز تحویلدار این موزیم بود.

بنا بر اینکه این هردو انسان فرشته خصال و متواضع همیشه راه رفت و امد موزیم را که در ریاست امور خارجه موقعیت داشت ّباهم و در کنارهم طی می کردند دوستان و همکاران اطلاعات و کلنور ایشان را”جفت یا کریم” لقب داده بودند.

به هرحال ، جان سخن این بود که همیشه و تقریبا هر روز از استاد عطار تقاضا می کردم که یک قطعه تابلو از قلم زرین خودبرایم برسم یادگار تحفه گونه عنایت فرمایید’چون هرکس از دوست و آشنا می آید یک تابلوی نمونه خط از شما دستیاب می کند و پشت کار خود میرود و من بیچاره مظلوم نواسه بی نصیب هستم واز لطف شما تا کنون برخوردار نشده ام،اما استاد به جوابم می گفت:

اگر عمر باقی بود انشاءالله برای شما یک تاّبلوی قشنگ و زیبا خواهم نوشت که این”خواهم نوشت“تا تا امروز محقق نشده است خدای بزرگ روح استاد عطار را شاد داشته باشد.

14 می
۴دیدگاه

به سعی خود نتوان برد پی بگوهر مقصود

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————–

به نام خداوند بخشنده مهربان

تقدیم به عزیزان فرهیخته و هنر دوست

خلاصه‌ای از خاطراتم که از استاد محمدعلی عطار هروی (پدرم) را که بخاطر دارم با افتخار می نویسم .

استاد عطار با صبر و حوصله و توانایی فراوانی که داشت هنر زیبا و ظریف خوشنویسی را دنبال می کرد و هیچگاه خستگی را احساس نمی نمود.

او همیشه شاگردانش را با مهربانی راهنمایی می کرد.

من امروزه هرگاه قلم در دست می گیرم حضور او را احساس می‌کنم. 

من درآن زمان‌  در لیسه جامی هرات درس می‌خواندم. 

بعضی روزها بعد از ظهر به دکان عطاری پدرم  می رفتم .همیشه بعد از ظهرها  مشتری کمتر به دکان می آمد ، بیشتر مشتریها از طرف صبح می آمدند چون اکثرا از اطراف هرات بودند.

دوستان پدرم معمولا بعد از ظهر ها می آمدند از آن جمله آقای شیخ محمدطاهر قندهاری و بعضی روزها استادفکری سلجوقی و استاد مشعل غوری و همچنین آقای نقشبندی که در آن زمان شاروال هرات بود و عشق و علاقهٔ خاصی به هنر خطاطی و آثار هنرمندان قدیم داشت. باهم‌صحبت می‌کردند و صحبتهایشان درباره هنر خط و آثار مکتب استاد کمال الدین بهزاد ،قرآنهای نفیس خطی و تذهیب شده و کتابهای خطی از استادان قدیم بود.

روزهایی که استاد فکری‌ سلجوقی به دکان می آمد تا موقع تعطیلی دکان با پدرم صحبت می کردند و بعضی از عصرهای جمعه به خانه ما می آمد و یا استاد عطار به خانه شان می رفت .

چنانچه یادم هست که یک جمعه بعد از ظهر من به همراه پدرم و محمود جان (برادرم) به خانه استاد سلجوقی رفته بودیم و در آنجا آقای علی اصغر فروغی که از  هنرمندان هنر موسیقی و از دوستان استاد سلجوقی و پدرم در هرات بود را دیدم .

برایم خیلی خوش گذشت چون من علاقه زیاد ی به خط نستعلیق داشتم  و از روی خطاطی های پدرم تمرین می کردم. وپدرم نیز در این راه مشوق من بود و مرا یاری می کرد. 

استاد عطار عشق وعلاقه‌ زیاد به آثار خطاطان قدیم داشت .

چنانچه یک خط چلیپا یا قرآن خطی یا کتاب خطی از یکی از استادان قدیم مثلا میر عماد حسنی یا میرعلی هروی ، یا خط شکسته درویش عبدالمجید طالقانی، میرعبدالرحمن و یا خط‌ نسخ  احمد نیریزی و دیگر استادان خط را اگر کسی نزد ایشان می آورد به هر قیمتی که می گفت می خرید.

 با وجود آنکه خودش در خانه خود انواع تابلو های خطاطی استادان و هنرمندان قدیم را جمع آوری کرده بود.

دکان عطاری پدرم همیشه میزبان هنرمندان ،نویسندگان،شاعران ،عالمان و هنردوستان آن زمان بود و شاگردان زیادی  داشت که به دکان می آمدند و سرمشق می گرفتند و آموزش می دیدند اگر کسی از دوستداران هنر خط تقاضای یک قطعه خط را می کرد با کمال خوشرویی می پذیرفت و به موقع برایش آماده می کرد اما هیچ موقع مزدی دریافت نمی کرد چنانچه کتیبه های مسجد جامع هرات و‌دیگر مساجد و جاهای دیگر را هیچ موقع پولی نمی گرفت و از هنر خود امرار معاش نمی کرد و تمام مخارج زندگی فقط از دکان عطاری تامین می شد. و چند سالی هم مدیریت موزیم هرات را به عهده داشت .

استاد عطار هیچ موقع در اتاق کار خود بیکار نمی نشست و همیشه مشغول نوشتن بود.

اتاق ایشان  از انواع تابلوهای بزرگ و کوچک از استادان قدیم و کارهای خودش مزین شده بود تا اینکه رژیم کمونیستی  سر کار آمد و مردم را زیر فشار آوردند و استاد عطار مجبور شد که به ایران مهاجرت نماید.

و چند سالی در بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی در مشهدمقدس مشغول کارهای خطاطی شد و چندین اثر با ارزش از خود به یادگار گذاشت.

استاد عطار قبل از مهاجرت به ایران تعداد زیادی از آثار و قطعات بزرگ و متوسط که در خانه هرات داشت و زحمات چندین ساله او بود به کتابخانه مسجد جامع هرات اهدا نمود به امید آن که در آنجا حفظ گردد و تعدادی از مرقعات و تابلوهای کوچک نزد ما برادرها موجود میباشد و یک تعداد کمی که در خانه هرات باقی مانده بود به سرقت رفت چون رژیم کمونیستی حاکم در آن زمان یک روز مردم شهر هرات را به استادیوم هرات جمع کرده بودند یک تعداد استفاده جو که شهر را خالی از مردم دیدند به خانه ها دستبرد زدند و خانه استاد عطار که کسی داخل خانه شان نبود، مورد دستبرد قرار گرفت. همان تعداد باقیمانده آثار و برخی وسایل خطاطی و مقداری از وسایل خانه به سرقت بردند. امیدوارم  روزی برسد که رسوا شوند.

 روحش شاد و خاطرش گرامی باد

بنا به تقاضای دوست عزیز و گرامی ام آقای محمد رفیع اصیل یوسفی خلاصه ای از خاطرات استاد عطار را یاد آوری کردم.

بهبود عطار 

شهر وان. کانادا

دوازدهم اردیبهشت یکهزار و چهارصد و پنج

 

 

12 می
۱ دیدگاه

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست …

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۲ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست …

 

 

دکتور عبدالغفور آرزو :

نمی دانم چه سالی بود، با روانشاد استاد عبدالکریم تمنا به منزل شادروان استاد محمدعلی عطار هروی (مشهد، عدل خمینی) رفتیم. دوستی استاد عطار و استاد تمنا چنان صمیمی، گرم و خودمانی بود که فقط در دیدار عارفان می‌توان یافت. وارستگی در نگاه دو استاد موج می‌زد و مرور خاطرات لبخند را بر لبان شان جاری می‌ساخت. با ذکر نام هرات می‌گریستند. گاه بغض سنگین بر گلو گره ایجاد می‌کرد و سکوت دردناک خیمه می‌زد. 

آن روز استاد عطار در منزلش تنها بود. من به کمک استاد شتافتم و چای آماده کردیم. با گذاشتن پتنوس بر روی میز، استاد عطار گفت: آقای تمنا ! یک زن به هزاران قران می‌ارزد. استاد تمنا لبخند زد و به من گفت: استاد عطار چنان غرق هنر است که اصلا به واحد پول کشور توجه ندارد. گفتم شاید استاد با واحد پول کشور میانه‌ای ندارد. استاد تمنا لبخند زد و‌ گفت: من و استاد به این کوچه باغ ها نیستیم ! استاد عطار دست من را فشرد و گفت: آقای تمنا راست میگه! سپس خاطره‌ای از جنگ مردم هرات با قجر (قاجاریه) گفت و پرسید: قجرها هرات ما را ویران کردند چرا پول قجری ارزش دارد؟

خلاصه دیداری بود سرشار از عشق، هنر و وارستگی.

شوربختانه گرفتاری‌های آوارگی سبب گردید تا بار دوم استاد عطار را زیارت نکنم. حسرتی است که در گفت ناید. 

استاد عطار پس از چند سال جان به جهان‌آفرین سپرد. فرزند ارشد استاد عطار،  محمود جان گ، جمع اندکی از فرهیختگان مقیم مشهد را دعوت کرد تا در زمینهٔ خاک‌سپاری پدر بزرگوارش مشورت بدهند. از حدود ده نفری که در این نشست حضور داشت، هشت نفر اصرار مان بر انتقال پیکر استاد عطار به هرات بود. من گفتم: اگر پیکر مبارک استاد عطار در «سیدمختار» در کنار مرقد استاد بهزاد دفن شود، بر عزت و عظمت هنر در هرات می‌افزاید. می‌توان در کنار آرامگاه استاد کارگاه خطاطی و نمایشگاه خط ساخت. من گریه‌های استاد عطار را به یاد هرات دیده ام. می‌گفت هرات جان و‌ می‌گریست. پیکرش را غریب نسازید. 

استاد نجیب مایل هروی – که عمرش زیاد باد- گفت: خانوادهٔ استاد عطار می‌خواهند در جوار امام هشتم دفن شود. باید به خواست خانوادهٔ مرحوم احترام گذاشته شود. من گفتم: حضرت پیامبر«ص» می‌فرماید که زمین مسجد خداست. اما مهم این است که آرامگاه مرحوم استاد بر زادگاهش عزت می‌بخشد و هنر خط را رونق می‌دهد .

با آن‌که محمود جان عطار می‌خواست پیکر پدر مرحومش به هرات برده شود، ارادت خانواده بر ارادهٔ عقلانی غلبه کرد و‌ پیکر هراتی‌زادهٔ هنرمند و‌ عاشق هرات در گورستان زیر زمینی امام رضا (ع) دفن شد و خاک گمنامی بر آرامگاه استاد عطار هروی  چونان استاد محمد رضا مایل هروی  ریخته شد. آن روز برای من روز دردناکی بود.  

بعد از کفن و دفن استاد مرحوم، به محمود جان عطار هروی پیشنهاد دادم: حالا که خواست خانواده برآورده شد، عظام رمیم استاد را به هرات انتقال می‌دهیم. محمود جان موافق بود و زمینهٔ انتقال مساعد، اما… بگذار این سخن در پرده بماند.