۲۴ ساعت

آرشیو 'خاطراتی از فرهیختگان'

13 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش هشتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

دروازه خوش، بازار خوش

پیوسته به گذشته :

شهر ارگانیزم زنده ایست که تولد می شود. رشد می کند. گاهی بیمار می شود و زمانی شکوفان می گردد. هر شهر مثل هر جامعه، مثل هر انسان سرگذشت خود را دارد. هرات شهری اسطوره ای و تاریخی، پر فراز و فرود است. بارها ویران شده است و سپس ققنوس وار از میان خاکستر بال کشیده است.

میرزا شاهرخ و همسر او گوهر شاد بیگم شهر هرات را پایتخت امپراتوریی بزرگ و مرکز خراسان و فراتر ازان ساختند. شگفت انگیز است که فرزندان این زوج نامدار همیشه زنده، همه گویا نابغه بوده اند. میرزا الغ بک فرمانروای سمرقند ، ریاضی دان، ستاره شناس، شاعر و حافظ قرآن، زیچ الغ بکی شهرت جهانی دارد و این فرزند هراتی را در صف بزرگانی مثل کوپرنیک و کپلر قرار می دهد، میرزا بایسنقر مؤسس کتابخانه هرات، حامی فرهنگ و هنر و احیاگر آثاری مثل شاهنامه، مثنوی، دیوان حافظ، خمسه نظامی و غیره بود. پس از حمله چنگیز این آثار تقریبن از بین رفته بودند. مکتب هرات به حمایت میرزا بایسنقر میراث مکتوب و بی مانند بزرگان کلاسیک زبان فارسی را زنده ساخت، میرزا ابراهیم سلطان فرمانروای اصفهان و فارس و مبتکر نگارش ظفرنامه تیموری، فرزند دیگر شان فرمانروای کابل و غزنی، حامی گسترش فضل و هنر و دانش و فرهنگ و…

بدانسان که خانه از دروازه آغاز می گردد شهر از دروازه شروع می شود. هرات چهار دروازه اصلی دارد. دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه قندهار و دروازه خوش. هریک ازین دروازه ها نام بازاری را می سازد. بازار خوش، بازار عراق، بازار قندهار و بازار ملک. نام دروازه وجه تسمیه بازار ها را بیان می کند. بازار عراق سوی عراق عجم می رفت آن چه امروز بخشی از ایران است. حرکت کاروان های تجارتی و زیارتی ازین دروازه به شهرهای تربت جام، مشهد و تا اصفهان ادامه می یافت. بازار قندهار سوی قندهار می کشید. بازار ملک دو وجه تسمیه دارد، یکی این که بار اول توسط ملک غیاث الدین کرت ساخته شده است و دیگر این که چهار باغ مرکز تخت نشینی پادشاهان در این بازار موقعیت داشت. دریغ، چهار باغ با احداث جاده لیلامی در غرب مسجد جامع ویران گشت و با خود برگ های درخشان تاریخ هرات را به گور برد. احداث دو جاده شمالی و جنوبی نیز احتمالن آثار معماری مهمی را از بین برده است. مهمتر این که بافت تاریخی شهر قدیم هرات اندر پیرامون مسجد جامع از بین رفت. این خود الگویی شد که به تدریج باروها و برج های مشهور شهر مورد هجوم قرار بگیرند و خاک و خشت آن به غارت رود. اگر این بازارها در زمان زنده یاد ملکیار احداث شده باشد، کلان ترین اشتباه آن مرد بزرگ باید حساب شود.

شهر قدیم قندهار احمد شاهی نقشه هرات را به کار برده است. چهار دروازه و چهار بازار در محورهای شمال ، جنوب و شر ق غرب دارد. بازار هرات، بازار کابل، بازار شکار پور و بازار شاه. بازار شاه به قرارگاه حکومت می پیوندد. بازار شکار پور به شکارپور هند که اینک شهری در پاکستان است و بازار کابل به کابل می رود.

بازار خوش نام با مسمایی بوده است. زیرا دروازه خوش در سمت شرق شهر بود. نخستین اشعه خورشید صبح جای پای رهروان شهر را بوسه می زد. در شرق دروازه خوش باغ های با صفا، کاخ ها، کشتزارهای حاصلخیز و جوی های آب فراوان بودند. نسیم خوش سمت شرق هوای گوارا و معطر باغ ها را به شهر می آورد. بازار خوش مرکز صنایع هرات بود. از دروازه تا چهار سو همه اش کارگاه های صنعتگران و پیشه وران. شعر بافی و پارچه بافی، خیاطی و کفاشی، قنادی و عطاری، نعل بندی و سراجی، آهنگری و مسگری، گدازگری و ریخته گری…. چه روزهایی که با شگفت زده گی در برابر کارگاه گداز گری می ایستادم و به کار کارگران و هنر استاد کار خیره می نگریستم. در کارگاه گدازگری از مس داغمه و از کار افتاده ورق مسی درست می کرد. مس کهنه و داغمه را ذوب می کردند. مس مذاب را به قالب می ریختند و به گونه شمش های کلوله آماده می کردند. استاد کار این کلوله های مسی را به کوره می گذاشت و همین که مس رنگ سرخ آتشی می گرفت با انبر دراز سنگین خود آن را بر می داشت و روی سندان می گذاشت. در اطراف سندان در بین چاله ای سه چهار کارگر توانمند با پتک های سنگین و با ضربه های آهنگین بر این کلوله می کوبیدند. استاد با مهارت طوری که در کار پتک زنان خلل وارد نگردد، این کلوله آتشین مس را دور می داد که همسان هموار شود. چندین بار این عمل تکرار می شد و سرانجام تخته مس قرصی تولید می شد که ازان بیشتر در ساختن کف دیگ های مسی استفاده می کردند. ریتم ضربه های پتک کارگران چنان جالب بود که بی خواست توجه عابرین را به خود جلب می کرد و ای چه بسا که آدم های بیکار، در هرات آدم های بیکار مثل من از آدم های کارکن بیشتر بوده اند، به تماشای این صحنه پر هیجان می پرداختند. آهنگ منظم پتک کارگران گوشنواز و هیجانی بود مثل یک ملودی موسیقی آهنگ داشت و چون با های وهوی مرتب پتگران می آمیخت خود پردازی می شد که در سمفونی رسته مسگران کنسرت بازی چکش و سندان را به نمایش می گذاشت.

 

ادامه دارد . . .

 

09 آگوست
۱ دیدگاه

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت !

=================

منوچهر برومند

شاعر ، نویسنده و هنر شناس معاصر ساکن پاریس.

استاد براتعلی فدائی هروی ، در سال ۱۳۰۷ خورشیدی در کهنه شهر هِرات پا به عرصه هستی نهاد و در پنجم آذرماه سال ۱۴۰۰ خورشیدی پس از یک عمر طولانی پر فراز نشیب که مصروف شاعری و ادب پروری و مبارزه قلمی و قدمی با عناصر فاسد اداری و مقاومت و مداومت در مخالفت با ارتش متجاوز شوروی و ایادی داخلی وابسته به بیگانه کرد در سن ۹۲ سالگی چشم از دیدار این جهان دون فرو بست.

من‌  آن  چکامه  سرا  عندلیب  خوش نفسم

که صحن  گلشن  قدس است صحنه نفسم

به   اوج     قاف     قناعت     عدیل    عنفایم

نه  بر  بساطِ   مذلت  نشسته  چون مگسم

استاد براتعلی فدائی!!!!

شعر من تصویر ست

شعر   من  آژیر ست

شعر من چهره ی بغرنج گلستان منست

که   ز   بیداد   خزان

گل   و    برگش     همگی    خشکیدست

رنگ بر چهره ی  هر سرو و گلش پوسیدست

شعر من کابوس زمانست

که   دلگیرست

شعر  من تصویرست

شعر   من‌‌  آژیر ست

شعر من پرده ی هر لولی بازاری نیست

که مرا حرفه  شود

که مرا نان  بخشد

که مرا جامه  دهد

و مرا در رده ی مزد بگیران مُقدم دارد

شعر   من   زاده ی   ایمان   منست

همه   احساس  ،   همه  تدبیرست

شعر من‌ تصویرست

شعر  من  آژیر ست

این جام‌ سخن دلپذیر که لبریز از شور و شعور شاعرانه است و به خوانندگانِ دل آگاهِ بیزار از سود جویی های شخصی و خور و خوابهای تن پرورانه عرضه می شود ،‌گویای سلوک شعری و نحوه تعامل فرهنگی سراینده عطار حرفه و قناد پیشه ایست که گر چه از هفده سالگی پا به ساحت شاعری نهاده بود. و‌ به سنت‌‌ کلامی ادب کهن سال‌ فارسی و اسالیب سخن منظوم پایبندی و تسلّطِ سنت گرایانه داشت ، بر خلاف سنت ادبی گذشته، به دریوزگی سخن فروشانه تن در نداد .طی عمر نود و دو ساله اش،‌ قیمتی دُرّ لفظ دری را به پای قدرت مداران زمانه نریخت‌. از قدر شعر و شعور شاعری نکاست .

او استاد براتعلی فدائی هروی بود که درسال ۱۳۰۷خورشیدی در کهنه شهر هِرات پا به عرصه هستی نهاد و در پنجم آذرماه سال ۱۴۰۰ خورشیدی پس  از یک عمر طولانی پر فراز نشیب که  مصروف  شاعری  و ادب پروری  و مبارزه  قلمی  و قدمی با عناصر فاسد اداری  و  مقاومت و مداومت در مخالفت با ارتش متجاوز شوروی  و ایادی داخلی وابسته به بیگانه کرد در سن ۹۲ سالگی چشم از دیدار این جهان دون  فرو بست. روح  پاکش  که همواره از نابسامانی  های روزگار افسرده بود به  اوج افلاک پر گشود. جسم دردمندش در آرامگاهی که به همت دوستانش در جوار زیارتگاه سلطان آغا در هرات  ساخته شده بود ، جا گرفت .

رحمت سرمد ربانی ارزانی او بادکه فیض الهی سخنوری را دستمایه زخارف دنیوی نکرد .درس ساده زیستی وسعه ی صدر و علوّ روح و بلند مقامی شاعری داد. از رفعت اجتماعیِ مستمر بر خوردار شد ، رفعتی که جنبه  واقعی داشت و معطوف به خود او بود و نه عرضی و غرضیِ معتبر به اعتبار وضع مالی و مقام و موقعیت زود گذر ناشی از مشاغل سیاسی و دولتی آزادیخواهی و مبارزه فدایی با عوامل فساد اداری.

سعه ی صدر وآزادمنشی و آزادیخواهی و توجّه به رقتِ حال و وضع نا بسامان زندگی عامه مردم و احساس همدردی وبرخورداری از حس مسئولیت جمعی‌‌ در‌فدایی موجب شد،همواره‌از مواضع حشمت و قدرت دوری جوید .ستایش هیچ قدرت مدار دست اندر کاری را نگوید معارض و منتقدنظامهای حکومتی زمامدارانی باشدکه نحوه ی حکمروایی نادرست کارانه آنانرا برنمی تافت.

از این رهگذر مواجه با مخاطرات و تبعات بازدارنده از مشاغل دولتی شد .چنانکه در سال های دهه چهل خورشیدی با سروده های انتقادی تصریحی و تلویحی خود که دردو نشریه‌ ی (اتفاق اسلام) و (ترجمان) منتشر میکرد و مواجه با استقبال عامه و نقل و نشر شفاهی مردم بود،از ریاست اداره فواید عامه استان بادغیس برکنار شد . از آن زمره است شعر‌ طنز قدرت ستیزی که‌‌ در تعریض به والی و مقام های ارشد ولایت بادغیس سرود ، که‌‌‌

در تاریکی شب آرد را از مخزن دولتی بیرون می آوردند ، پنهانی به خانه‌های خود می‌بردند.این شعر طنزکه عنوان مژده باد ارزانی دارد و در روزنامه‌ی «اتفاق اسلام» هرات چاپ شد سر‌انجام‌ به برکناری رئیس شهربانی،‌‌ پیشکار اداره دارایی و‌‌مدیر کل اداره کشاورزی و چند مقام دیگر محلی انجامید.

مژده باد ارزانی

ایهاالناس   از    اناث   و  ذکور

ای   گروه    گرسنه‌ی   رنجور

گر شکر وقف قحط‌سالی شد

نرخ نان گر به چرخ چالی شد

گر که انبان‌تان ز غله تهی‌‌ست

چه غم اکنون زمانِ رو به بهی‌ست

سبزه بسیار رسته  غم نخوری

از گیاهان  دشت  کم نخوری

این   شنیدم  که  باز در بازار

جار  زد   شاروالی  غم‌ خوار

بر شما   مژده   باد   ارزانی

ماست شد پاوی چهار افغانی

‌‌استاد فدائی هروی،سروده طنز بالا و غزل انتقادی زیر را در سال های پایانی سلطنت محمد ظاهر شاه سرود . سال هایی که برحسب اظهار نظر “نورالله وثوق” گرسنگی شهر های زیادی  از افغانستان را همراه با  مردمش می بلعید  و‌  مردم دسته دسته  به  ناچار کودکان خود را در دو  ولایت بادغیس و‌غور می فروختتد!

 

شام سیه

یارب این شام سیه را سحری خواهد  بود

وز دم  صبح   سعادت   اثری  خواهد   بود

آرزو مرد ،‌ دل افسرده‌‌ شد و عمر گذشت

دیگر از عهد جوانی   خبری   خواهد  بود

در فضائی  که  بُود  حکمروا  ظلمت  و آز

شام محنت زدگان را  قمری  خواهد  بود

 

ره بسی تنگ،‌ فَرَس لنگ،گذرگه همه سنگ

کاروان  را سر سیر و  سفری خواهد بود

در ره عشق فدایی که خطر هاست به جان

نیست پیدا که چو شیرت جگری خواهد بود

هرات‌  ۱۳۴۹

پس از انتشار این دو سروده بود که مبارزه قلمی اش با عوامل فساد محلی و دشمنی و دسیسه و سخن چینی آنها سبب شد با فرمان مستقیم محمد ظاهر شاه از ریاست اداره فواید عامه بادغیس بر کنار گردد. و در پی تهدید و اعمال فشار استاندار از کار دولتی دست کشد .روحش شاد یادش گرامی وروانش مینوی باد

 منوچهر برومند 

 

 

09 آگوست
۳دیدگاه

عاشقی شیوهء رندانِ بلاکش باشد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

گل احمد نظری، آریانا

      رفیع اصیل یوسفی نویسنده، شاعر ؛ پژوهشگر ومؤرخ است، نویسنده یی که شعر می گوید؛ شاعری که می نویسد؛ تاریخ پژوهی که دل به هنر سپرده و یکی از مشتاقان اصیل ادبیات است که با کلمات و زیبایی نفس می¬کشد و اگر او را از این عرصه ها جدا کنی، ماهی را ماند  که از آب بیرون مانده و پرنده یی است که هوا را از وئ دریغ داشته باشند محمدرفیع اصیل یوسفی را می گویم – فرزند پاکزادِ مادر دیارم هرات، که در ۱۳۴۲خورشیدی قرعۀ فال به نام این مولود در این خطه زدند او چشم بلابین خود را در این خاکدان بر پیرامونیان گشود تا از زاد گاهش  گلایه نکند و دیدنی ها را به عینه به نظاره بنشیند و درک ودریافتش را به دیگران بازگوید. وئ از همان آوان کودکی ونو جوانی نازک طبع و با حساسیتی افزون تر از همگنان  بود که این حالت همواره کار به دستش می داد –  و از کنجکاوی ها و ریزه جویی های خود در هر کار و هر چیزی  پرسان و  جستجو گربود. قناعت صرف در خواندن سرش نمی شد و سؤال پُشتِ سؤال ذهن و دماغ او را پیوسته مشغول می داشت و این حوصلۀ بزرگان و آدم های بی تحمل یا کم تحمل را سر می بُرد و گاهی آن روی شان را بالا می آورد.ولی من  یکنوع  معصومیت   و  مظلومیت   را در چهره و رفتار  او مشاهده می نمودم در نتیجه یا باید دست بر دهن می نهاد و زوم می بست یا به گریزی که در بسا موارد بهترین راهِ چاره است پناه می برد به بساطی که پست کارت، کتاب و  نشریه  ومجله داشت و برای خارجیان و گردشگران اروپایی  می فروخت و گاهی هم رایگان  بخشش میداد. مگر نگفته اند که «جوینده، یابنده است؟!» وقدر زر زرگر بداند و قدر گوهر ـ گوهری؟او پای همان جعبه کوچک کتاب های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ـ شاهکارهای ادبیات جهان را خواندکه اکثر آنها را من از کتابخانه خود ویا دارالمعلین هرات می آوردم وبعد ازمطالعه او ـ واپس به جایگاهش میرساندم.

در چنان فضا و هوایی چنین آدمی در محیطِ شعر، شور و شعور رشد کرد و بر هزل، لغاز و اصطلاح  مشهور « سنیفه بندان هرات »شوریدکه گویند: عجب شهریست هرات باستان که یک  دیوانه موجود نیست!  دیگری گفت هست موجود ولی خود نداند کیست؟؟؟» آن شکوه و فرازجویی تمدن، هنر و فرهنگ در پس بازار  خوش ـ گذر  خواجه عبدالله مصری و در جوار منزل و مأوای سید قاسم کابلی بالید. ونزد همسر او  ،، سیپاره،، و سپس نزد کابلی حافظ شیرازی را با روان خوانی مرسوم  فرا گرفته بود…وئ در شگفتی از بی¬سامانی تلخ روزگار بود، که تا دیده برهم نهاد  خودرا خلاص  یافته درس  آخند  کربلایی در ،، مسجد  تفنگ سازی و  اخند  پهلوان  در مسجد حوض وزیر« بازار  قندهار »یافت . او  آموزش های ابتدایی را در مکاتب « سیف بن یعقوب هروی » و « عبدالواسع جبلی غرجستانی » گذراند و سپس  وارد  لیسه عالی سلطان غیاث الدین غوری و مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی شد و تا سطح «بکلوریا را با موفقیت به سرانجام  رساند که ادبیات و علوم اجتماعی در برنامۀ شان بود و این مضمون ها به شمولِ هنرهای خوشنویسی   ,نقاشی و  خطاطی  خیلی به طبع شاعرانۀ رفیع نوجوان می چسبید و از آنها لذت می برد.

شانس های که محضر استاد محمد علی عطار در همسایگی دکان بزازی پدرش نصیب او گشت، بیشتر اورا به میدان،، مشق عشق،، کشاند و هنر نستعلیق را با این چلیپا ی جاودانه ومانا بخط استاد پیرزاد هروی بخاطر سپرد که شاعری سروده :

عشق آمد و  زد بر  ورق  مشقم  دست 

معشوقه   دوات  و  قلمم   را  بشکست 

گفتا که  ایا    عاشق  شوریده  و مست

جز مشق خیال  رخ  من مشقی هست

او در خُردسالی به کانون ادبی – فرهنگی «مِهر و ماه» راه یافت و در نوجوانی شانس آورد، که از میمنتِ گُلِ روی خویشاوندی  فرهنگیان   و دوستان نزدیک در پاتوق دکان  کاکایش موسوم ( گلدن شاپ )  یاران صمیمی و نشست های دلفروز ادبی  فرهنگی و قلمی اساتیدی چون ـ

: عبدالغنی نیکسیر،هروی ، عبدالرؤوف راصع، عبدالرزاق نجومی، محمد ناصر ناهض، عبد الغنی هما- حسین صبور،، گل‌احمد نظری آریانا و برات‌علی فدایی حضور یابد؛ و نزد هنرورانِ چیره دست و زرین کلکِ خوش‌نویس هرات یعنی استادان :

محمدعلی عطار و امین‌الله پیرزاد هروی با دلی مملو از عشق به آموزش، فراگیری و مشق زانو بزند و از فیض کمالات آنان بهره ببرد.  

اینگونه فرصت ها بسیار اندک فرامی آیند و به همه گان میسر نمی شوند؛ ولی ِرفیعِ حساس، ظریف، پرسشگر و هنردوست به موقع از آن ها برخوردار شد. در این برهه ولعِ عجیبی به خواندن، دانستن و آگاهی دستِ اول داشت؛ پیوسته از استادان خواستارِ کتاب، مجله و نشریه می بود و چون فضا مساعد و روحیه دلخواه به مطالعه  را دا شت همه را به چنگ می آورد. کشش و میل بی حد و مرّ به کنکاش در لابه لای صفحات کتاب ها پُرسش های فراوانی را در ذهن ناآرام وئ برمی انگیخت. این کار باعث می شد که در محفل اُنس دوستان و اساتید مطبوعات احساس آزادی و طرح بحث و فهم بیشتر کند، آن هم در مسایل و معضله هایی که مایۀ حیرت می گردید. رفیع اصیل از این هوشمندی و درایت برخوردار بود، که به جد پاس، مقام و موقف را نگهدارد و با کسانی که عُمری در راه تعلیم و فرهنگ  اجتماعی جسم و دماغ فرسوده و دودِ چراغ خورده اند با حُرمت و قدردانی مثال  زدنی رفتار نماید ، کاری، که دوستی و محبت بی شایبه را در برابرش برمی انگیخت و او مشتاقانه می خواند، می آموخت و می اندوخت!

امید، شکست و خودباوری!

 محمدرفیع اصیل در حالی که در سال ۱۹۸۰میلادی و ۱۳۵۹خورشیدی از لیسۀ سلطان غیاث‌الدین غوری فراغت می یافت به خاطر شایسته گی در اجرای برنامه های درسی، «بورسیه» گرفت تا در دانشگاه مسکو به آموزش هایش ادامه دهد. زنده گی به روی وئ لبخند زده بود؛ ناملایمات می خواستند از سر راهش به دور شوند و افق های نوی برایش گشوده گردند تا به هزاران پرسش خود پاسخ های لازم و بایسته یابد. برخود می بالید و راه نمی رفت، پرواز می کرد. جهان در دیده گانش زیب و فری دیگر یافته بود و در خانه و بیرون، شب و روز به این می اندیشید، که فردا ها بهتر از امروز خواهند بود و آینده خیلی روشن و زیبا؛ اما نگوی که زنده گی و فلکِ مکّار بازی های تازه یی در چانته آورده بود و او به علت شرایط دشوار ناشی از جنگِ فرسایشی آغازیافته و اِشغال نظامی کشور توسط ِرژیمِ حاکم در اتحاد شوروی سابق و جَوِّ خاص و هراس انگیز سیاسی، اجتماعی و فکری آن دوره در داخل کشور، نتوانست  به آموزش و پژوهش «اکادمیک» دست یازد. این به معنای پایان رؤیاهای رفیع اصیل نبود و او بیدی نبود که به چنین بادهای بلرزد و تسلیم شرایط تحمیلی شود. فکر کرد و با خانواده و دوستان به مشوره نشست و در یکی از غروب های درخون غنودۀ  و پر ستاره  هرات را ترک و به هجرتی شورانگیز روی آورد. او در ایران پس از استقرار در،،تهران ،، درجستجوی دلدار آرزوها و خیالاتش برآمد و سرانجام رفته رفته به محضر اساتید گرانقدری رسید؛ چون:  استاد سعادت ملوک تابش ، میر نجیب مایل هروی،محمد آصف فکرت، نجف علی رهبر، دکترعبدالحمید معصومی، محمد تقی بهلول گنابادی، عبدالکریم تمنا، نجیب الله انوری و عبدالغفور آرزو ، ناصر طالب، محمد کاظم کاظمی، ابوطالب مظفری  ، براتعلی فدایی، محمد ظاهر رستمی،  فریدون وارسته و نظام الدین شکوهی روی  آورد،،،وئ از دانش، تجربه و رهنمایی های ایشان به خوبی کسب فیض نمود و از پیمانۀ معرفت و دانایی شان جُرعه هایی سرکشید.وسالیان چندی در مشهورترین فصل نامه های ادبی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مطبوعات مهاجران از جمله،، در ـ دری،،  خط سوم،  راه امین ومجلات ونشراتی چون میهن، فریاد عاشورا،  میثاق وحدت، نینوا، صلح،ارشاد النسوان، هفته نامه دیدار، زنان افغان، هندو کوه،فتح،  حبل الله،  پامیر،  نی، ظهور و ظفر قلم زد و برای یاد یار و دیار و روزگارنوشت…….

افتخار تدریس:

وقتی بیاموزی و شیفته گی آموختن و دل سپردن به قلم و قرطاس بر تو چیره شود به این احساس می رسی که داشته هایت را به دیگران نیز تقسیم کنی. در این سخاوت، لذت و کیفیتی است که در گُل و مُلِ شعر حافظ نیست؛ و در بازخوانی «بوستان» و «گلستان» شیخ سعدی (ع). او که شعر در رگ و پوستش بود و هنر در پئ و استخوانش سرانجام به این نتیجه رسید که در محیط غربت و مهاجرت کسان زیادی چشم انتظار شنیدن و فرا گرفتن از گرد آورده ها و اندوخته های هنری وفکری فرهنگی او هستند- بر همین اساس روی پنج مجموعه ارزشمند پژوهشی و آموزشی و تالیفی او تمرکز می نمایم:

مرقع فاخر قرآنی اساور،اثر استاد محمد علی عطار هروی.

رنگ و رنج – بانضمام یاد واره هنر آوران هری – و نمایه. 

معرفی بیش از سیصد تن از هنرمندان معاصر افغانستان.

تلاوت نی : منتخبی از مجموعه آثار نقاشی خط و کلک خیال انگیز نستعلیق نویس معاصرـ استاد نجیب الله انوری در هفتاد و دو قطعه خوشنویسی هشت قلمی.

چامه ها وچکامه ها : سروده استاد براتعلی فدایی هروی.

آینه مهر : یاد نامه ای اندر سوگ استاد ملوک تابش هروی، که درین سوگنامه دیدگاهها،خاطرات و اشعار بیش از چهل تن از فرهنگیان، نویسندگان و شاعران افغان آمده است و بر علاوه او شش دفتر شعر را ویرایش وبا عناوین زیر از شعرای مهاجر افغانستان در خارج کشور منتشر نموده است که بدینگونه بر می شمارم !

۱ – اشکی در غربت ، اثر محمد ظاهر قناویزی .

۲ – بر بال خاطره ها ،اثر دکتر امان الله واسعی .

۳ – راه روشن،  اثر ارزشمند استاد فدایی هروی .

۴ – سرودی در غربت، اثر محمد ظاهر قناویزی .

۵ – سیب و فریب ـ مجموعه شعر آصف رحمانی .

۶ – دیوان کامل مولانا کمال الدین علیشیر بنایی .

که این اثر تحقیقی را با عباس رستاخیز پژوهش نموده و افزون بر اینها مدت دوازده سال در اطراف و اکناف مناطق محروم و مهاجر نشین افغان های ساکن ایران از جمله کوی تلگرد و طلاب مشهد، مدرسه شهید محمدی، مدرسه شهید بلخی و مدرسه خواجه عبدالله انصاری،رح،آموزش دروس و 

مضامین تاریخ، هنر، جغرافیا و سواد آموزی را در پیشینه خود داشته و معلمان را سرچشمه های خرد، دانایی و رهایی از جهل و نادانی با سیراب شدن از آن آب ازلی و سرمدی می داند که عزتش افزون و روزگارش در آرامش باد.   

عنوان این خاطره و دلنوشته از حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی است با این بیت مشهور :

ناز   پرورد   تنعم     نبرد    راه   بدوست 

عاشقی  شیوه   رندان   بلاکش   باشد .

 

هفدهم اسد ۱۴۰۵ 

هشتم اگوست ۲۰۲۶ میلادی.

 

06 آگوست
۱ دیدگاه

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند 

(بخش نخست)

نویسنده: محمد رفیع اصیل یوسفی 

در وسط عقب نشینی پیاده رو سنگفرش شده شهر نو هرات مقابل جاده استاد کمال الدین بهزاد، نانوایی صفر قرار داشت و کنار آن دکان کاکایم مغازه کوچک آنتیک فروشی بود که همه ساله با سرازیر شدن توریست ها و جهانگردان خارجی و گردشگران داخلی شور و شوق و جوششی خاص بدان راسته بازار می بخشید که اغلب دکان هایش پوستین دوزی، عتیقه فروشی، صنایع دستی مانند کفش،کیف، چکمه، کمربند، و وسایل چرمی که با دست تهیه و ساخته می شدند و همین طور قنادی های لوکس که مشهور ترین آنها شیرینی فروشی حاجی گل حسن بود وبر فراز آن،، افغان لبنیات،، شعبه گشوده بود.

آن زمان هتل بهزاد سه شعبه جداگانه داشت،شعبه نخست در ابتدای شهر نو و دقیقا رو بروی کتاب فروشی بزرگ « محمد هاشم کوریر » بود که در کنار درب ورودی هوتل ستونی چوبی بلندی قرار داشت که بر فراز آن بلند گوی رسمی،، رادیو افغانستان،، ورادیو ریلی هرات در پاره زمانی منقطع مانند صبح دو ساعت برنامه پخش می نمود یعنی ۶تا۸ صبح که معمولا با جمع شدن افسران و سربازان و قوای نظامی ارتش در حالی که 

با عجله سوار لاری ها و وسایط سرپوشیده می شدند وبسوی پادگان و فرقه عسکری زلمی کوت در بیرون از شهر می شتافتند،برنامه آن رادیو با پخش آهنگی شاد توام بود.

برنامه دوم رادیو هرات بوقت اذان محلی ظهر وبه مدت یک ساعت بود که معمولا با قرائت قرآن شریف آغاز و بعد اقامه اذان با منبر ودعا و خطابه ی کوتاه و مختصر همراه ودر خاتمه با یک سرود و آهنگ شاد پایان می یافت….

واما بخش اصلی پخش برنامه های جالب ودوست داشتنی رادیو ملی افغانستان از ساعت چهار عصر هر روز آغاز ودر ساعت دوازده شب با موسیقی های ناب کلاسیک ونوای شور انگیز تک نوازی های اساتید بزرگ موسیقی هندوستان و افغانستان انتها می یافت غمگینانه…..

داشتم می گفتم که شعبه اصلی هتل بهزاد –روبروی جاده شمالی استاد بهزاد – با درب پذیرایی و ،، لابی،، داخلی از پیاده رو همراه بود که ساختمانی بود آجری پخته در دو طبقه عصری وشامل آشپز خانه – حمام و دستشویی « توالت » های فرنگی که ابتدا به ساکن مدرنیسم و تجدد تازه آنرا به این شهر باستانی به ارمغان آورده بود.

در حاشیه راست این هوتل نسبتاً مدرن که در عقب نشینی هفده متری سرک در سال ۱۳۷۳ کل این راسته بازار قدیمی تخریب وبه فراموشی سپرده شد ـ بر فراز دکان های بزرگ شهر نو- قسمتی دیگر از هوتل بهزاد با معاینه خانه دکتران و مطب های شأن قرار داشت وهمچنین تابلو نویسی بزرگ امین الله پیرزاد هروی ـ دندانپزشکی،، اسپین غر،، و کارگاه تولیدی چرمگری محمد ناصر کفاش و شرکا.

یادم می آید که عصر ها مرحوم کفاش،، بزم،،می آراست و جمعی از دوستان ادب وهنر وموسیقی و از جمله روانشاد،، ناوک هروی،،حضور می یافت واو با،، چپق،، وچلیم پذیرای شأن می گشت و صدای گرم و صحبت های دوستانه شان در دیگر اتاق های هتل می پیچید….

یکی از همسایگان کناری اتاق کار ناصر کفاش،زنده یاد استاد أمیر محمد مشهور به ،،چانته،، بود که اغلب تابستان ها به هرات می آمد ودرمجالس عروسی، شادی و سرور در میان مردم بود و طرفداران پروپا قرص بیشماری داشت تا برای شان بخواند و آنها شادی کنند وبرقصند وبنوازند……!

مرحوم أمیر محمد عصر ها در کناره پیاده رو روی چهار پایی با دوستانش می نشست و کسانی که کارت دعوتی عروسی داشتند برای محفل شان بسراغ او همانجا آمده ووعده می گرفتند و آدرس و زمان ومکان معین می داشتند.

از اخلاق خوب مرحوم امیر محمد چانته یکی این بود که از جیب واسکت خود ـ کارت های قبلی را که برایش آورده بودند بدقت مطالعه و هرگاه به کسی دیگر قول داده بود معذرت خواهی وهیچ تعهدی نمی سپرد، هرچند که دعوت کننده جدید پول وپله ی بیشتری پیشنهاد می داد او قبول نکرده و وعده خلافی را نا جوانمردی و جفا می دانست.

یادم هست روزی استاد أمیر محمد برایم گفت شنیدم که شوربای خوب می پزی ـ کی مرا مهمان می کنی؟

صفر نانوا صدای استاد امیر محمد را شنید وگفت نانش با من و دیگری گفت؛ گوشت بامن و خلاصه همه ی مخلفات فراهم و چی آبگوشت نرگسی نامی که همه با لذت خوردند!

آن نانوایی همیشه بوی خوش عطر نان ،،خاصه،، ی هراتی می داد وچاشت ها بیشتر شلوغ بود و اغلب برای خارجی ها وتوریست ها خارج از صف نان می داد و می گفت؛اینها مهمان مایند و یکی، دوتا بیشتر نمی خواهند و خوب نیست که زنها ی شأن کنار دیگران در صف بمانند و شما دعوا کنید…

تنور آتشینی را که در دل زمین نانوایی کاشته بودند بخاطر دارم که شاطر نانوا در زمستان و تابستان تا کمر در آن خم میشد ونان به تنور گلی می کوبید.او با دستانی،، آبله گون،، از آتش و آب وحرارت، خمیر را روی تاوه ای پارچه مانند ودراز رخ پهن می نمود وبا سرعت در قلب آتش وتنور ـ دست فرو می برد واین صحنه ودیگر کارگرانی که به خمیر گیری، زواله گیری، پنجه گیری و پخت و بیرون کشی نان با تجهیزات بسیار ابتدایی می پرداختند برای توریست هاو جهانگردان اروپایی و آمریکایی وغربی ها جالب بود و بسا عکسهای خاطره آفرین برای خود از مردم افغانستان به یادگار می بردند.

روز های برفی زمستان های سخت آن روزگار توریست ها بسیار کم و کم تر در هرات می ماندند وبیشتر بسوی پاکستان و هند رهسپار می شدند.

فضای شهر در فرآیند برف،سرما، رکود و بی رونقی اقتصاد می غلطید اما در عین زمان رفت و آمد در دکان بزرگتری که کاکایم حسین صبور با شریکش – عبدالغنی هما خریده بودبا حضور اساتیدی همچون عبد الرزاق نجومی، عبدالغنی نیک سیر هروی، محمد ناصر طهوری ـ مستر جان بیلی و همسرش ورونیکا که هردو نفر بعنوان مستشرق بریتانیایی مهمان رسمی دولت جمهوری افغانستان شمرده می شدند و بیش از دو سال درهرات وکابل در رفت و آمد بودند –همین طور . . .

ادامه دارد . . .

 

05 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==================
پیوسته بگذشته :
در روزهای یک شنبه بازار و چهار شنبه بازار شهر هرات به ویژه بازار عراق کافی شلوغ می شد. چنین می نمود که کاروان آدم ها مثل نهرهای زنده از چهار سو به کدام نقطه ی می شتابند. از اول چهارسو در طول بازار عراق همه جا بساط فروشنده گان زن و مرد پهن می شد. هر که چیزی برای فروش داشت بر پارچه ی می چید بدین امید که نظر خریداری را جلب کند. در این دو روز گاو و گوسفند و اسب و خر و مرغ انگار در بازار مارش می کردند. می رفتند تا آخر بازار عراق و می رسیدند به گنج. در این مکان برکت فراوان بود. در گنج کسی طلا و یا کدام شی قیمتی دیگر را که در زیر خاک پنهان شده باشد، جستجو نمی کرد. گنج میدانی بود که عمده در آن حیوانات مثل گاو، گوسفند، شتر، اسب، خر و پرنده می فروختند. نه فقط از دهات هرات که از اولسوالی ها مردمان به گنج می آمدند. یکی می فروخت و دیگری می خرید. در پهلوی حیوانات و پرنده ها، لوازم دهقانی بیل و کلند و تیش یا خیش فروخته می شد.. در هرات خیش را تیش می گویند و آن ابزار قلبه کردن زمین است. خیش شامل مجموعه ایست که بر گردن گاو می بستند و شامل بخش چوبی و فلزی می شود و با آن زمین را قلبه می کردند. تیش که شاید از تیشه گرفته شده باشد، قطعه فلزی مثلث شکلی بود از چودن که نوک تیزی داشت. چودن سیاه رنگ است. ولی تیش پس از سال ها استفاده سپید می شد. باری هنگامی کودک بودم رفته بودم خانه مامایم به روستای پل خیمه دوزان. در دیوار اتاق گلی او قطعه ی شکسته ی تیش نصب بود. ماما متوجه شد که این تکه چودن مرا به خود مشغول می دارد. لبخند زد و گفت، ماما این آیینه ماست.
در گنج افزون بر فروشنده و خریدار گروه دیگری هم فعال بودند، دلال ها.
خیام که خیمه های حکمت می دوخت
در آتش   ذغم    فتاد  و  ناگاه بسوخت
خیاط    اجل    طناب    عمرش    ببرید
دلال    ازل    به     رایگانش    بفروخت
دلال یا به اصطلاح امروزی رهنمای معاملات میان فروشنده و خریدار واسطه می شد. گویا به هر دو کمک می کرد معامله انجام شود و پولی از هر دوطرف به دست آورد. دلال زبان مردم را می فهمید و با هر کس مطابق ذوق و فهم او با زبانی چرب و ملایم، گوش نواز و تشویقی سخن می گفت. این فکاهی ملا نصرالدین مشهور است. ملا گاو پیری داشت که دیگر شیر نمی داد و فقط پوست و استخوان او مانده بود. گاو را برای فروش به گنج آورد. دلال به ملا گفت، گاو تو را می فروشم به شرطی مبلغی به من بدهی. ملا موافقت کرد. همین که خریدار آمد و خواست گاو را بخرد از لاغری و ناتوانی گاو پشیمان شد. خواست بر گردد که دلال گفت، صبر کن. این گاو اصیل سیستانی است. نسل این گاو خیلی شیر می دهد. تا آخر عمر از شیر نمی افتد. هر سال یک گوساله می آورد. محکم استخوان است. گاو تازه جوان شده است. چون زیاد شیر می دهد لاغر می نماید. اما لاغر نیست پرشیر است. همین امروز صبح پنج من شیر داد. ملا که این سخنان را از زبان دلال شنید، شاخ گاو خود را گرفت و گفت، دیوانه که نیستم چنین گاو شیرده را بفروشم.
ساده گی و خوش باوری آدم دهاتی مشهور است و همین به دلال فرصت می داد که عمده به منفعت خریدار مال فروشنده را به قیمتی کمتر از نرخ بازار بیرون کشد.
پدرم با دو برادر ایوب خان و عاشور خان با قوای کار قرارداد گوشت داشت. تابستان گوشت گوسفند تحویل می دادند و زمستان گوشت گاو. شاگرد صنف نهم مکتب بودم. هنگام رخصتی زمستانی پدر مرا به عاشور خان سپرد تا او را در خریداری مال کمک کنم. عاشور خان سواد نداشت. ریش تنک و کوتاهی داشت و از یک چشم نابینا. اما سخت پرزبان و اهل معاشرت و شاید سال ها دلالی کرده بود. صبح زود رفتیم به گنج. عاشور خان نخست به گردش پرداخت هر گاوی را که می دید پشت و پهلویش را دست می کشید و در ذهن خود حساب می کرد، چند من گوشت دارد. ساعت اول فقط به تماشا و مطالعه بازار می گذشت. پسانتر به فروشنده گاو مورد نظر او نزدیک می شد و احوال پرسی می کرد. جان من نام تو چیست؟ عبدالقادر! از کدام ده هستی؟ گرازان. گرازان. مردم گرازان خیلی مردم خوبی هستند. ارباب شما هنوز ارباب غفور است؟ نه، خدا بیامرز شد. پسرش عبدالغفار ارباب ماست. خدا بیامرز خیلی دوست من بود. آن زمانی که با او رفت و آمد داشتم غفارک ریزه پیزه بود. تو از کدام خانواده هستی؟ از خانواده ملا قربان. ملا قربان همان که نزدیک مسجد خانه داشت. بلی. خیلی آدم خوبی بود. او دوست من بود. مثل دو برادر بودیم. پس تو برادر زاده من هستی، قادرجان. لحظه ی سکوت کرد و ادامه داد، این گاو را می فروشی؟ بلی این که چهار قرانی به دست آرم و مصرف عروسی بچه ام را پوره کنم. مبارک است. ما ختم و خیراتی داریم. خدا قبول کند. گاو تو را می خرم. عاشور خان فروشنده را چنان با سخنان نرم و دلپذیر خود رام می ساخت که گاو را کمتر از آن چه فروشنده مطالبه کرده بود، می خرید. من فهرست خریداری گاوها را در دفتری می نوشتم. ایوب و عاشور همان جا نزدیک گنج کاروانسرایی داشتند که در عین حال کشتار گاه هم بود. کشتار گاه شهر هم نزدیک گنج بود.
این طور گنج شهر ما نه در زیر زمین که در روی زمین نشانی نمایان داشت.
ادامه دارد . . .
02 آگوست
۱ دیدگاه

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود…

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

=================

 روح الامین امینی

استاد براتعلی فدایی هروی نامی آشنا در شعر افغانستان است. شاعری یک روی شخصیت ادبی ایشان است چرا که استاد جز پرداختن به هنر شاعری از معدود چهره های شاعر پرور نیز هستند و در سایه درخت کهن سال وجود شان شاگردان فراوانی رشد کرده اند و بالیده اند و نام برآورده اند.

فضیلت حضور استاد در انجمن دوست داران سخن در هرات، تا انجمن شاعران مهاجر در مشهد و انجمن ناظم هروی باز در هرات بر شاعران و اهل ادبیات هرات پوشیده نیست. استاد به صورت مستقیم و غیر مستقیم استاد چند نسل از شاعران امروز افغانستان و به خصوص هرات هستند تلاش پیگیرشان در این مسیر ثمر فروانی برای ادبیات امروز ما به همراه داشته است.

روز دوشنبه ۳۰ ثور ۱۳۹۲ جلسه هفته وار نقد سیمرغ افتخار میزبانی استاد فدایی و جمعی از شاگران و نزدیکان ایشان را داشت.

جلسه نقد سیمرغ جلسه جوانی است که دو سال پیش از سوی بنیاد آرمان شهر در هرات تأسیس شد و در این مدت توانسته است حلقه ای از جوانان شیفته ادبیات را بر گرد خود جمع کند.

شعرها و خاطره های استاد در این جلسه گوش های مشتاقی برای شنیدن داشت تعدادی از دوستان با استاد آشنایی زیادی داشتند و جمع جوان تر با این که نام او را شنیده بودند کمتر با شعر لطیف و طبع شوخ و زیرک استاد آشنایی داشتند. پیرمردی که از مرز هشتاد سالگی گذشته است و هنوز اگر فرصتی دست دهد با اشتیاق یک جوان بیست ساله شوخی می کند و رندی می فروشد.

در همین جلسه وقتی از یکی از دوستان خواسته شد شعر بخواند او پس از خواندن اولین شعر گفت امروز می خواهم چند شعر بخوانم به این دلیل که استاد حضور دارند و استاد فدایی با لبخندی گفت من گوش هایم نمی شنود هر چه دلت می خواهد شعر بخوان!

شاگردان استاد که سالیان زیادی است همراه و همگام او بوده اند خاطراتی زیادی از او در خاطر دارند. محمد ظاهر رستمی یکی از شاگردان استاد است که در این جلسه نیز همراه ایشان بود و در خلال برنامه گاهی خاطره ای یا شعری را به یاد استاد می آورد. وقتی استاد این شعر را خواندند:

غم  دوران  خورم  یا  غصه  جانانه یا هر دو

ز  دست  دیده نالم  یا  دل دیوانه  یا  هر دو

بسوز  قصه  مهجوری  ما  دوستان  امشب

زبان  شمع  سوزد  یا  پر   پروانه  یا  هر  دو

ز خویش و آشنا  بیگانه  گردیدم، نمی دانم

نمایم شکوه از خود یا که از بیگانه یا هر دو

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب  جانانه  بوسم  یا لب  پیمانه  یا  هر دو

کشد عقلم به سوی کعبه و عشقم به میخانه

طریق  کعبه  پویم  یا ره  میخانه   یا هر دو

حریم  کاکلش  را  شانه محرم ، باد بزم آرا

ندانم شکوه  از باد آورم  یا  شانه یا هر دو

به زلف و خال او تا آشنا شد مرغ  دل گفتم

به بند  دام  باشم  یا به فکر  دانه یا هر دو

فدایی”  در بلاغت  گوهر  گنج  معانی را

به جان می پروری یا در دل دیوانه یا هر دو

آقای رستمی استاد را به یاد خاطره ای از دوران مهاجرت انداخت.

استاد در جلسه شعری در مشهد این غزل را خوانده بودند و حضار با اشتیاق به آن گوش می دادند تا به این بیت رسیده بودند:

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب   جانانه    بوسم    یا    لب   پیمانه   یا  هر دو

در این هنگام از میان جمع کسی بلند شده بود و فریاد زده بود هر دو! هر دو! هر دو!

گاهی شوخ طبعی استاد به شعرشان نیز سرایت کرده است و در کارهایی از این دست به نقد حکومت و حمایت از مردم رنج کشیده پرداخته اند. استاد روزگاری در بادغیس وظیفه دولتی داشتند. گویا یکی از آن سال ها خشک سالی آمده بوده و مردم زیادی از گرسنگی به رنج اندر شده بودند و در همین وضعیت اسف بار شهرداری جارچی به بازار فرستاده و به مردم مژده داده بود که ماس ارزان شده است و می توانید از این به بعد پو (یک واحد وزن) چهار افغانی خریداری کنید. استاد بر سبیل طنز ابیات زیر را در این مورد نوشته بودند:

ایهاالناس   از   اناث    و   ذکور

ای   گروه      گرسنه     رنجور

گر شکر وقف قحط  سالی شد

نرخ نان  گر به  چرخ  تالی شد

گر که انبان تان ز غله تهیست

چه غمت چون زمانه رو به بهیست

سبزه بسیار رسته غم نخورید

از گیاهان   دشت  کم  نخورید

این   شنیدم   که  باز  در بازار

جار  زد    شاروالی    غمخوار

بر  شما   مژده    باد   ارزانی

ماس  شد  پاو   چار   افغانی

هر چند از استاد فدایی آثاری در قالب های نو نیز منتشر شده است اما عرصه اصلی جولان شان را قالب های کلاسیک تشکیل می دهد و جر غزل و مثنوی و رباعی و… هنوز با اقتدار قصیده سرایی نیز می کنند.

سایه استاد را همچنان بر سر ادبیات گسترده می خواهم مردی که به گردن چند نسل حق استادی دارد و تعدادی از ناموران شعر امروز هرات و افغانستان فضیلت شاگردی ایشان را داشته اند.

این دل غمزده‌ام  را  سر سودای  تو خوش

دیده‌ی روشنم از حسن دل  آرای تو خوش

ناز کن  تا  شوم  از  نرگس  غماز  تو مست

شانه زن تا شوم از زلف سمن سای تو خوش

پای صد سلسله دل  در خم گیسوی تو بند

روی  صد  قافله   جان در گذر پای تو خوش

سرو بالا ،  رخ  مه ،  نرگس  شهلا، لب لعل

ای ز سر تابه قدم جمله‌ی اعضای تو خوش

یک  دم ای   شاهد   مقصود  ز  خلوتگه دل

خیز و بر دیده نشین ، منزل و مأوای تو خوش

تو که   بر من    نظرِ  لطف    نکردی   امروز

کو دلی تا شود از وعده‌ی فردای تو خوش

دلِ حیران  “فدایی”   تو  به  لطف سخنی

بنواز ای   سخن از  لعل گهر زای تو خوش

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش ششم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==============
پیوسته به گذشته :
هرات شهر ِقلعه بوده است. با دیوارهایی به عرض بیست و پنج متر بلند و و صد و چهل و نه بر ج. این برج ها در دفاع شهر نقش مهمی داشتند . چهار برج گاو برج گفته می شد. در گوشه شمال شرقی( محله قطبیچاق) برج شاه کرم بیک، در گوشه جنوب شرقی برج قزلغ ( برج خواجه عبدل مصری)، بارها از ویر انه های این برج به آن سوی باره در کودکی رفته ام. در گوشه جنوب غربی برج خاکستر که اصلن برج خاک بر سر است.
در گوشه شمال غربی (محله بردرانی ها) برج فیل خانه ، در سمت برونی دیوارها یا آن چنان که در هرات گویند، باره ها، دور تا دور خندق حفرشده بود .
خندق هم ساختمان دفاعی بود و هم تاسیسات تصفیه فاضلاب شهر. از چار سمت داخل شهر نقب هایی بدین خندق ها می پیوست.
در سال های ۱۹۸۰ در هر وزارت مشاوران شوروی حضور داشتند. در وزارت فواید عامه ده ها کارشناس و انجینر شوروی کار می کردند. در این بین یک نفر سرمشاور بود. او با مترجم خود در جلسه های هفته گی وزارت که به ریاست وزیر و شرکت تمام رؤسا برگزار می شد، حضور می یافت. این سرمشاور که نامش را فراموش کرده ام و انجنیری اهل مطالعه بود روزی به من گفت، در کتابی خوانده است که پادشاه فرانسه تصمیم می گیرد برای پاریس نقشه شهری تهیه شود و به مهندسان فرمان می دهد بروند هرات و از نقشه شهر هرات برای ترتیب پلان شهر پاریس استفاده کنند. نقشه منظم شهر قدیم هرات یکی از کهن ترین و منظم ترین نقشه های شهری تاریخی به شمار می رفت. شهر پنج دروازه داشت، دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه خوش، دروازه قندهار- پیش از دوران تیموریان، دروازه فیروز آباد- و دروازه قطبیچاق. در نزدیکی هر دروازه کاروانسرایی و زیارتی موقعیت دارد. گویا نیازهای مادی و معنوی انسان از چنین بابی می گذرد.
در دروازه خوش کاروانسرای علم قپوچی و زیارت شاهزاده یعقوب. هر شام چهار شنبه بازاریان و باشنده گان علاقه مند به این زیارت می آمدند. در دروازه قندهار مهمترین مندوی شهر موقعیت داشت. زیارت سلطان عبدالواحد شهید و زیارت دیگری در دامنه بلند باره و مشرف بر کوچه پالان دوزی، در دروازه عراق زیارت بی بی معصومه که می گویند خواهر امام رضاست و بازار گنج. در دروازه ملک بازار سبزی فروشی و خرقه شریف ، در محل تقاطع بازارها چهار سوق یا چارسو موقعیت دارد.
به استثنای قسمت مربوط به حوض چارسو، ساختمان های دورادور فلکه چارسو از سال های بسیار یا نیم کاره است و یا در وضعیتی ناگوار قرار دارد. این پینه ناجور پس از بازسازی و مرمت اساسی حوض چارسو واطراف آن ایکولوژی نگاه را می آزارد.
ادامه دارد . . . 
27 جولای
۱ دیدگاه

چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!

————————–

خاطراتی از استاد علی احمد محمدی

============

گرچه خود را هنرمند نمی‌دانم و در وادی آفرینش هنری دستی ندارم، اما همواره ارادتی عمیق و علاقه‌ای صادقانه به هنر و هنرمندان این سرزمین داشته‌ام. از خوشنویسی و زیبانویسی گرفته تا نگارگری، تذهیب، شعر، منقبت‌خوانی و مداحی، همگی برای من جلوه‌هایی از زیبایی، ایمان و فرهنگ این مرز و بوم بوده‌اند.

در محیطی علمی پرورش یافتم، اما توفیق آن را داشتم که سال‌ها در کنار بزرگانی از عرصه هنر، چون استاد فدایی در وادی شعر، استاد نجیب‌الله انوری در هنر خوشنویسی و زیبانویسی، و استاد مهدی بنایی، تذهیب‌کار چیره‌دست، محشور باشم. همچنین در برگزاری چندین نمایشگاه هنری سهمی هرچند اندک داشتم و این افتخار، مهر هنر را بیش از پیش در دلم استوار ساخت. از همین رو، همواره خود را دوستدار هنر و حامی هنرمندان اصیل این سرزمین دانسته‌ام.

هرگاه به کتابخانه‌ها، بناهای تاریخی یا آثار کهن قدم می‌گذاشتم، پیش از هر چیز، چشمم مجذوب جلوه‌های هنری آن‌ها می‌شد. ساعت‌ها به ظرافت نقش‌ها، خطوط و تزئینات خیره می‌ماندم و دست‌کم با ثبت تصویری، گوشه‌ای از آن زیبایی را برای خود به یادگار حفظ می‌کردم.

برای کسانی چون من، «کانون هنرهای زیبا» تجلی‌گاه ارزش، اصالت و قداست هنر در جغرافیای فرهنگی کشورمان است؛ نهادی که مصداق زیبای فرمایش الهی «وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» بوده و شایستگی‌ها، استعدادها و قدرت خلاقیت هنرمندان آن دیار را به بهترین وجه معرفی و نمایان ساخته است.

سرزمین هریوا که از روزگار تیموریان به عنوان خاستگاه هنر و فرهنگ آوازه‌ای بلند داشت، در سده اخیر بر اثر نابسامانی‌ها و غارت میراث‌های هنری، بخشی از درخشش خود را از دست داده بود. در چنین شرایطی، تأسیس کانون هنرهای زیبا و دیگر نهادهای فرهنگی و حمایتی، بارقه‌ای از امید برای احیای آن شکوه دیرین شد.

بی ‌تردید، شخصیت‌های دلسوز و فرهنگ ‌دوستی چون دوست ارجمندم، رفیع اصیل هروی، با همت، اخلاص و عشق به فرهنگ، در زنده نگه داشتن این میراث گران‌ بها، فراهم ساختن بستر رشد نسل تازه هنرمندان و پاسداری از هویت هنری این سرزمین، نقشی ماندگار و ستودنی ایفا کرده‌اند.

از صمیم قلب، دوام عزت، سلامتی، موفقیت و توفیقات روزافزون ایشان و همه خادمان راستین فرهنگ و هنر را از درگاه خداوند متعال مسئلت دارم و امیدوارم چراغ هنرهای اصیل این سرزمین، همواره فروزان و الهام‌ بخش نسل‌ های آینده باقی بماند.

و اما جا دارد تا در این بخش خاطراتی را از مرحوم استاد براتعلی فدایی خدمت شما بیان کنم .

خاطره نخست :

در سال ۱۳۸۲، به لطف و عنایت خداوند متعال، صاحب نخستین فرزندم شدم. طبق رسم رایج خانواده‌ها، درباره نام‌گذاری نوزاد با بزرگان خانواده به مشورت نشستیم. آنان چند نام پیشنهاد کردند و سپس گفتند: «تو اهل قرآن هستی، شایسته است نامی قرآنی برای فرزندت انتخاب کنی.»

آن روز هنگام خروج از خانه برای رفتن به محل کار، گفتم: «ان ‌شاءالله نامی از قرآن انتخاب خواهم کرد.»

طبق معمول، پیش از آغاز کار اداری، یک ساعت کلاس آموزش قرآن داشتم. پس از پایان تلاوت شاگردان، با خود اندیشیدم قرآن را بگشایم و ببینم چه نامی برای فرزندم الهام می‌شود.

قرآن را گشودم؛ صفحه‌ای از پایان سوره کهف آمد و نگاهم بر آیه ۱۰۷ افتاد:

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا»

واژه «فردوس» چنان در دلم نشست که احساس کردم همان نامی است که در جستجویش بودم.

پس از آن به دفتر کارم رفتم. دیدم استاد فدایی، برخلاف معمول، زودتر از همیشه تشریف آورده‌اند. ماجرای تولد فرزند و انتخاب نام را برای ایشان بازگو کردم و آیه قرآن را نیز خواندم.

استاد بی‌ درنگ و فی‌البداهه این دو مصرع را سرودند:

به   قرآن  جنت‌الفردوس  دیدم

نهادم طفل خود را نام فردوس

سپس با لبخند فرمودند: «همین شعر را روی کارت تبریک نوزاد و پاکت‌های شیرینی چاپ کن.»

همان روز نیز همین کار را انجام دادم. هنگامی که با شیرینی و کارت تبریک مزین به آن شعر به خانه رفتم، همه اعضای خانواده بسیار خوشحال شدند، تبریک گفتند و برای استاد فدایی نیز از صمیم دل دعا کردند.

و اینهم یک خاطره ای دیگری از استاد فدایی مرحوم که بر میگردد  به اتفاقاتی که در آخر دوره نخست حکومت طالبان در هرات رخ داده بود.

آری ! در اواخر دوره نخست حکومت طالبان تبعیضات  نژادی  ، زبانی و بخصوص مذهبی به اوج خود رسیده بود .

این امر باعث نگرانی همه ما هراتیان گردید و اینجا بود که سخنوران  ، شعرا و نویسندگان هرات دست به کارشدند و این سیاهی را درج تاریخ هرات نمودند ، تا اینکه حکومت طالبان برچیده شد وفضا عوض گردید ولی بازهم علما براساس مصالح ان زمان که وحدت مردم خدشه دار نشود رغبتی نداشتند این اتفاق را علم کنند . از اینرو این قضیه در صفحات آن مقطع از تاریخ مکتوم ماند…

پس از مدتی درسال ۱۳۸۲ زمانی که استاد فدایی از مشهد به هرات آمده بودند ، روزها به مدرسه می‌آمدند و یک یا دوساعت حضورداشتند،  بنده نیز روزانه ۲ساعت درکتابخانه ایفای وظیفه می کردم …دریکی ازآن روزها که استاد تشریف آوردند صحبت از همان آتش زدن قرآنها ، مساجد و تبعیضات مذهبی به میان آمد و شعری دراین باره از مرحوم محمد ناصر کفاش را که به من داده بود و دم دستم بود خواندم اولش این بود:

کوفیان   گر خیمه  ها  افروختند

در هری قرآن و مسجد سوختند

بعداز استاد خواستم شماهم چندبیتی در این رابطه بنویسید هماندم تا بلند شدم و کتاب یکی از مشترکین را در قفسه گذاشتم و کتاب دیگری به او دادم و نزد استاد آمدم دیدم نوشته است:

آنانکه  لاف   حرمت  دین خدا زدند

بنگر چسان به حرمت دین پشت پا زدند

افروختند آتش    بغض  و  نفاق را

وانگه به مسجد و حرم کبریا زدند

تنها نه فرش مسجد ومحراب سوختند

کاتش به تار  و پود کلام خدا زدند

برخانه حسین علی حمله ور شدند 

کز ان شرر به  قلب  شه انبیا زدند

زان شعله های آتش بیداد کوفیان 

امروز هم به خرمن هستی ما زدند

این نوشته را بردم بالا طبقه دوم بعدازظهر ها استاد نجیب الله انوری خوشنویس مشهور هرات آن زمان همکار ما بودند در بنیاد فرهنگی صادقیه واین ابیات را گفتم با خط زیبای نستعلیق بنویسند وزحمت کشیدند و این یادگاری از دو فرهیخته و هنرمند را در دیوار کتابخانه نصب نمودم و دقیقا در این عکسی که بنده درکنار استاد ایستاده ام همان تابلو در پشت سردیده میشود. بعدا استاد این قطعه را در ترجیع بندی که سال‌ها قبل سروده بودند علاوه کردند.

( عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

 مارا ز  جور و   فتنه   دجال وارهان ).

خاطره‌ای دیگر از استاد فدایی:

در یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۸۸، استاد فدایی در کنار بخاری نفتی دفتر کارم نشسته بودند. تقریباً هر روز از محضرشان بهره‌مند می‌شدم و درباره ادبیات، شعر، تاریخ، فرهنگ و شخصیت‌های علمی و ادبی پرسش‌های فراوانی مطرح می‌کردم. استاد نیز با روی گشاده و اشتیاق فراوان پاسخ می‌دادند.

روزی از ایشان خواستم برای خود تخلّصی انتخاب کنم تا اگر شعری سرودم، در پایان آن بیاورم.

استاد فرمودند:

«به دنبال نام و لقب نباش؛ تلاش کن شعر خوب و ماندگار بگویی.»

عرض کردم:

«پس خود شما چگونه تخلّص “فدایی” را برگزیدید؟»

لبخندی زدند و فرمودند:

«من نیز در آغاز شاعری هیچ تخلّصی نداشتم و اشعارم را بدون لقب امضا می‌کردم. تا اینکه حدود سال ۱۳۳۵ خورشیدی، زمانی که علامه سید اسماعیل بلخی مدتی در هرات اقامت داشتند و به دعوت بزرگان در تکیه میرزاخان منبر می‌رفتند، عصرها مردم برای شنیدن سخنان ایشان به خانه‌ای که در کوچه متصل به جاده لیلامی برایشان آماده شده بود، گرد هم می‌آمدند.

روزی من نیز در آن محفل حاضر شدم و این توفیق را یافتم که شعری تازه‌سروده را در حضور علامه بلخی بخوانم. پس از پایان شعر، مرحوم بلخی مرا بسیار تشویق کردند و فرمودند: “از امروز تخلّص «فدایی» را در پایان اشعارت به کار ببر.”

از همان روز این لقب همراه من ماند و مردم مرا با نام “فدایی” شناختند.»

آن خاطره برای من درس بزرگی بود؛ اینکه تخلّص و شهرت، زمانی ارزش می‌یابد که از زبان بزرگان و بر پایه شایستگی و اخلاص به انسان عطا شود، نه آنکه انسان خود در پی نام و عنوان باشد.

لقب فدایی

به من میگفت استادم فدایی

که  تو  یک  آدم  بی   ادعایی

چه میگردی به دنبال لقب ها

به خاکی  بودنت  مانند مایی

بگفتم  حضرت   استاد !   اما

شما هستید ملقب به فدایی

بگفت ازخاطرات خود ،استاد:

که می گفتم  شعر   ابتدائی 

برفتم   محفلی   نزد   بزرگان

 که بودند جمله جمع با صفائی

به صدر آقای بلخی تکیه کرده

میان جمعیت نیست جای پائی

مرا در  جایگاه  ، دعوت نمودند

بخواندم قطعه ای شعر ولائی 

پس از تحسین ،در ختم مراسم

مرا   بلخی ،  لقب داده فدائی

——————

26 جولای
۲دیدگاه

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند….

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند….

بسم الله الرحمن الرحیم

 « محمد شاه پیرزاد هروی »

در زمستان سال ۱۳۲۰ خداوند به میرزا حبیب الله وکیل عطارهای هرات، در شهر کهنه هرات فرزندی عطا فرمود که اورا امین الله نام نهادند‌. امین الله از طرف پدری نواسه حاج غلام حسین معروف به پیر که از بزرگان و متنفذین هرات بود و از طرف مادری نواسه آخوند ملا محمد از علمای برجسته زمان خودش در شهر هرات و مدفون در نجف اشرف در کشور عراق بود.

امین الله کوچک بیشتر از ۴ یا ۵ بهار را ندیده بود که مادرش از دنیا رفت و با دو خواهرش با پدر زندگی میکرد که یکسال بعد یکی از خواهران اوهم با دنیا وداع کردو امین الله داغ خواهر راهم دید و من میدیدم که گه گاهی که از خواهر کوچکش حرف میزد اشک در چشمانش حلقه میزد و حتی پس از سالیان دور و دراز بغض میکرد.

القصه؛ امین الله در کودکی به سبب جو اجتماعی که نسبت به مکتب رسمی وجود داشت از درس و تعلیم در مکاتب دولتی منع و به مکتب خانه رفت و به آموزش دروس قرآنی پرداخت و در مدت کوتاهی حرف و نحو و زنجانی را فرا گرفت.

حال، امین الله به سن نوجوانی رسیده بود و با ظرافت طبع و روحیه جستجو گری که پدر در او میدید و خط ریز را خوش کتابت میکرد به فرزندش نیز مشق میداد، که شاید اولین استاد و مشوق او پدرش بود. استعداد سرشار او با سرمشق پدر به تنهایی سیراب نمیشد. ازین روی پدرش اورا نزد استاد محمدعلی عطار هروی که دوست و هم شغلش بود برد و اورا به شاگردی جهت فراگیری هنر زیبای خطاطی به او سپرد. در مدت کوتاهی امین پیشرفت زیادی داشت و خطوط چندگانه را فرا گرفت و همزمان در ابنیه تاریخی هرات نظیر مسجد جامع بزرگ هرات و دیگر بناهای تاریخی با دیدن کاشی نوشته ها به وجد می آمد و از آنها نیز الگو می گرفت.

شاید این را برای اولین بار میگویم که استاد عطار خط ثلث و نسخ را به سبک زیبای خراسانی مینوشتند و استاد پیرزاد بعدها در خطوط ثلث و نسخ به سبک عربی روی آورد و از هاشم محمد بغدادی از خطاطان معروف عراق پیروی میکرد، که آثار ایشان گواه این امر است.

امین الله پیرزاد هروی به سن جوانی رسیده بود و خود شاگردانی داشت و به آنها آموزش میداد. در سال ۱۳۵۲ دفتر لوحه نویسی در شهر نو هرات تاسیس نمود که هم محیط کاری بود و هم محل رفت و آمد عده زیادی از دوستان و شاگردان و اهل هنر و ادب هرات.

و حالا استاد حاج امین الله پیرزاد هروی به شهرت و پختگی در نوشتن خطوط هشتگانه رسیده بود. در سال ۱۳۵۹ به کابل مهاجرت نمود و در سازمان هنری غلام محمد میمنگی که توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ آن زمان تاسیس شده بود به تدریس خط پرداخت که شاگردان زیادی از ایشان آموختند.

در سال ۱۳۶۳ به ایران مهاجرت نمودند که بعد از یک یا دوسال زندگی در مشهد در آستان قدس رضوی مشغول خدمت شدند و مدت ۱۶ سال در آنجا خدمت نمودند که حاصل آن چندین مرقع و تابلو و دست نوشته های زیبا بود که در آستان قدس نگهداری می شود.

استاد پیرزاد هروی همیشه بر این شعر معتقد بودتد که : هنرمند هر جا رود قدر بیند و در صدر نشیند

همیشه مثال میزدند وقتی به سربازی رفته بودند در قلعه جنگی کابل خدمت میکردند و وقتی خودرا به عنوان هنرمند خطاط معرفی میکنند ایشان را میبرند به مطبعه وزارت دفاع و دوسال سربازی را در آنجا میگذرانند؛ طوری که صبح میرفتند مطبعه و بعدازظهر به خانه برمی گشتند.

و همین طور در مهاجرت به کابل و باز ایران هم به خاطر هنرشان قدر میبینند و در صدر می نشینند.

ارادت مند محمد شاه پیرزاد هروی

۳۰/۴/۱۴۰۵

23 جولای
۱ دیدگاه

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱  اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۳ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض 

 

با گفتن از هنر و هنرمندان وافراد لایق این سرزمین ـ ما چه کمکی می توانیم به نسل نو بنماییم؟ در حالی که تاریخ سالهای اخیر، پیشرفت های اندک و عقب رفت های بیشتری دارد !

این نظریه محتمل است راجع به وطن و مردم افغانستان مصداق داشته باشد،اما مردمانی که از گذشته نمی آموزند، واز تاریخ پند نمی گیرند ناچار اند تاریخ را تکرار کنند، زیرا حافظه تاریخ، کوتاه نیست.

تاریخ دادگر بی رحمیست – چون جهل، فریب و نیرنگ و بی هنری را نکوهش و بر علاوه ازینکه نمی پذیرد بلکه با گذر زمان آنرا اعتبار زدایی نموده، افشا و رسوا می سازد – آنانی که در سمت و سوی ناسالم تاریخ وفرهنگ و باور های غلط خود ایستاده اند!

زیرا که تاریخ، جراح بی رحم و سنگدلیست.با آنکه در دنیای امروز، هنر و فرهنگ و ارزش های تاریخی و ملی ما – دستخوش یک انقلاب اساسی وبنیادی شده است،

بر مبنای همین ایده کانون هنرهای زیبا، اندیشه ودانش – شکل گرفت که راه نجاتی در بن بست، جنگ، خشونت و بی هنری  بیابد.

برای همین ضرورت اساسی و احساسی بود که سی سال قبل در آغازین روزهای بهار پرطراوت ۱۳۷۶ خورشیدی در نشستی که همه ساله در میمنت قدوم بهار برگزار میشد، استاد مرحوم حاجی امین الله پیرزاد هروی با دعوتی که از دوستان و همفکران و همکاران خود داشتند، طرح ایجاد چنین الترناتیو سه گانه ی /هنر/ اندیشه/ ودانش را پیشنهاد و در ادامه مرحوم روانشاد استاد ملوک تابش هروی – حروف اولیه کانون « کهزاد » را بر گرفته و مخفف آن را مستفاد «(کانون هنرهای زیبا،اندیشه ودانش)» ساخت.

این کانون فرهنگی هنری و آموزشی توانست با ایجاد مجمع خیرین مدرسه ساز افغانستان، بیست مکتب ابتدائیه، لیسه و متوسطه را در شهر های هرات، فراه، غور و بادغیسات و نیمروز دایر کند که تاکنون ظرف بیست و پنجسال گذشته خروجی منعطف ومثبتی داشته اند.

یک مدرسه در منطقه محروم ،، قرق مشهد،، و پانزده مدرسه در شهر هرات زیر نظر امور فرهنگی { موسسه خیریه امام جواد،ع، و زیر مجموعه آن بنیاد فرهنگی آموزشی، سپهر اندیشه بوده است که به لطف خداوند و همکاری و همراهی همه جانبه مردم ثمرات پربار آن شامل حال قشر نوجوان، دختران و پسران ونسل های آینده ساز سرزمین ما بوده است.

از دیگر دستاوردهای ملموس و عینی، کانون هنر های زیبا اندیشان افغانستان، تعمیم و گسترش فرهنگ نیکو کاری و خیرخواهیست، که روی تقویم های «( مهر آیین)» وسالنامه های هنری، عرفانی ومعرفتی آن که بیست و پنجسال پیوسته با نظارت استاد پیرزاد و بعد رحلت شأن باهمکاری دیگر اساتید هنر های زیبا منتشر می گشت، این بینش و نگرش نیکو سیرتان وطن در آن منعکس است. 

بر علاوه از انتشار سلسله کتب ادبی و تاریخی و دینی – کانون هنرهای زیبا توانست چهار مجموعه بسیار آموزنده و ارزشمند هنری وفکری فرهنگی را با عناوین { اساور } تلاوت نیرنگ و رنج – و سیب و فریبرا با کیفیت عالی و آراسته چاپ و منتشر نماید.

برای همین پروسه گرامی داشت از خدمات و زحمات سی ساله کانون به سراغ یکی از حامیان و مشوقان و یاوران دیرین این نهاد خدمتگزار رفتم و گفتگوی داشتم با جناب گرانمهر آقای نورالله پیرزاد – فرزند ارشد روانشاد استاد امین الله پیرزاد هروی با سپاس فراوان از ایشان.

این گفت وگو ی دوستانه در آخرین روزهای برج سرطان ۱۴۰۵ و در محیط غربت و دوری و مهاجرت در حالی صورت گرفت که جناب پیرزاد یاد آور شدند اندک کسالتی جسمی دارند و در بیمارستان بستری بودند،

با آرزوی شفای عاجل برای تمامی بیماران – از خداوند متعال خواستارم که آرامش و آسایش و سلامتی به همه نیاز مندان عطا و بر بندگان مخلصش عنایت ویژه بفرماید :

[{ محمد رفیع اصیل یوسفی }]

پرسش: طبق معمول، پیشاپیش اندکی از زندگی نامه و دوران کودکی خود بگویید !

پاسخ : متولد شهر هرات،، ناحیه ششم،، در سال ۱۳۳۸ شمسی و در ( قلب زرگران ) بازار ملک هرات هستم که عوام آنرا قلبه زرگر ها گویند. تا پایان دوره متوسطه در مکتب ابتدائیه خواجه علی موفق هروی درس خواندم و با وقوع رویداد خونین ثور و کودتای نظامی جهت انجام خدمت عسکری بکابل رهسپار شدم.

پرسش : آیا از دوران سربازی و خدمت در ارتش افغانستان که مرحوم پدر تان داشتند بشما کدام خاطره ی باقی مانده ؟

پاسخ : زنده یاد پدرم از دوران جوانی و زمان خدمت نظام وعسکری خود باری برایم قصه نمودند که بعد از ،، چهره شدن،، وشناسایی و ورود به سربازی وطن، او را از هرات به کابل و از کابل به ( قلعه جنگی) در شمال افغانستان منتقل ساختند.

حدود یک ماه از بودن شان در قلعه جنگی نگذشته بود که هیئتی از طرف وزارت دفاع افغانستان به آن مرکز نظامی آمده بود تا از وضعیت عساکر و افسران و ظابطان تحقیق و تفحص اداری و نظامی بدارد.

پدرم بریاست هیت نهیب می زند که؛ جایم اینجا نیست، مرا مقرر کاری درخور شأن نمایید.

بعد از دید و بازرسی هیت نظامی و گفت و شنید با عساکر مستقر در قلعه – اعضای هیأت نظامی اردوی افغانستان بی سر و صدا بر می گردند و قومندان قلعه جنگی برای پدرم می گوید :

بیا کاتب ما شو و در دفترم به امور اداری اردو رسیدگی کن و چون خط خوب و سواد کافی داری مامور ملکی ما باش.»

پدرم تعریف نمودند که چند هفته ی در دفتر قوماندان خدمت نمودم تا اینکه از کابل نامه ای عنوانی فرمانده فرقه آمد که سریعاً امین الله « پیرزاد » را به مطبعه وزارت دفاع جهت ادامه خدمت عسکری بفرستید.

زمانی که خودم را به، مطبعه اردو،، در کابل معرفی نمودم – صاحب منصبی بنام  ،، فیض محمد عاطفی،، که مدیر مسئول مجله اردو بود و با ادبیات فارسی دری انس و الفت داشت – دست خط هنری استاد را پسندید ودر کنار خود به وظیفه گمارد ‌.

مرحوم فیض محمد عاطفی یکی از شعرای برجسته ومحبوب هرات و از جمله شخصیت های معروف نظامی ارتش افغانستان بود که در راه اعتلای فرهنگ و باز سازی معنوی میهن و نظام تلاش کرد.

پرسش: بعد  از سپری ساختن دوران خدمت عسکری ، استاد پیرزاد به چه کاری مشغول شدند؟

پاسخ : در سال ۱۳۴۵ خورشیدی بعد از ترخیص گرفتن پدرم از عسکری – در کنار پدر بزرگم مرحوم حبیب الله پیرزاد که  در ابتدای کوچه،، ذالخان هرات،، دکان عطاری داشت ، بکار پرداخت و چون شادروان حبیب الله پیرزاد، دوستی و آشنایی دیرین با استاد مسلم خوشنویسی – یعنی استاد محمد علی عطار هروی داشت ایشان را به شاگردی نزد شاعر کتیبه ها برد وتا آنجا پیش رفت که زمانی استاد عطار مسوولیت آموزشی دیگر شاگردان و علاقه مندان هنر خطاطی را بعهده پدرم امین الله پیرزاد نهاد.

پرسش : تا آنجا که بنده اطلاع دارم – دو اثر از آثار برجسته خوشنویسی استاد در ایران چاپ و منتشر شده است !  آیا باقیمانده آثار استاد پیرزاد هروی را جمع‌آوری و انتشار داده اید؟

پاسخ : شور بختانه شخصی بنام،، آقای الله وردی آذری نجف آبادی ،، در زمان حیات مرحوم پدرم با ایشان آشنا ومراودت می نمود و بیش ازشصت اثر هنری و خوشنویسی استاد را جهت چاپ در یک مجموعه خطاطی و نگار گری با خود به خارج از ایران برد و پس نیاورد.

هرچند که ما انتظار کشیدیم و پدرم رنج کشید متأسفانه سودی نبخشید و زحمات وتلاش های هنری پدرم به یغما رفت،اما خوشبختانه همانطور که متذکر شدید،[ هشت قلم هنر خط/ و تجلیگاه هنر خط] توسط انتشارات سنبله و با سعی و تلاش صادقانه شما جناب آقای اصیل یوسفی این آرمان مرحوم پدرم عملاً محقق و بر آورده شد که این دو اثر نزد هنرمندان،فرهنگیان و اساتید هنر خوشنویسی یک گنجینه است.

پرسش: بر گردیم بخاطرات قبل شما ، بعد از اینکه استاد به کار هنری و در عین زمان به حرفه/ علاقبندی/ روی آوردند ۶ یا ۷ سالی فعالیت تجاری داشتند – آن زمان یادم هست که در فراز،، هوتل بهزاد،، در شهر نو هرات ، استاد پیرزاد ( دفتر تابلو نویسی)گشود در دو اتاق جداگانه که یک اتاق آن رابه تربیت شاگردان نو آموز اختصاص داده بود…..

پاسخ : شما دقیقا اشاره داشتید از ترسیم یک دوره جدید فعالیت کاری و هنری استاد؛ آن زمان تابلو نویسی سردرب مغازه ها، دکان ها و ادارات دولتی و دفاتر خصوصی یک شغل هنری محسوب می شد ومرحوم ،، قانع و عبدالعزیز مردان،، و پدرم اکثر قریب به اتفاق آن تابلو هارا می نوشتند.

با آمدن نظام جمهوری سردار محمد داود خان در سال ۱۳۵۲خورشیدی تحولی نیز در عرصه تبلیغات گسترده برای رژیم او توسط شاروالی ها و دیگر نهاد های خدماتی، فرهنگی و اقتصادی در داخل افغانستان پدید آمد و از جمله ؛ پرده نویسی – تابلو نویسی های فلزی در سر چهار راهی های بزرگ شهر و اطراف شهر و همچنین در آن زمان تازه « درب کر کره فلزی » رواج یافته بود که سر درب های آن کرکره هارا استاد با رنگ های روشن، شاد و با خط چشم نواز نستعلیق و نسخ ( سبک پشتو ) می نگاشتند واین نو آوری شان مشتری داشت و تقریباً بیشتر دکان های که درب چوبی خودرا بادرب فلزی تغییر می دادند بسراغ تابلو نویسی پدرم می آمدند.

پرسش : می شود از شاگردان مرحوم پدر تان در کابل و هرات نیز یاد کردی داشته باشید ؟

پاسخ : هم اکنون میر ولی احمد صبری – از جمله خوشنویسان مسلط بر هفت قلم خوشنویسی هنر معاصر هرات است که در بخش آبدات باستانی وتاریخی هرات فعالیت دارد. او از افتخارات خطوط ثلث و نسخ، نیریزی و نستعلیق معاصر افغانستان بوده واز جمله شاگردان طراز اول پدرم بود.

خود شما جناب اصیل که خط نستعلیق و شکسته نستعلیق را با زیبایی به قلم می آورید و دیگر برادرم،، محمد شاه پیرزاد،،که در سبک تذهیب و نگارگری استاد کمال الدین بهزاد هروی بیشتر آثار خانگی پدرم  را جدول بندی – رنگ آمیزی و نگارگری مینمود.

واما مهاجرت استاد پیرزاد به کابل در سال ۱۳۵۹ شمسی دستاوردهای ملموسی در کارنامه وزندگی نامه ایشان پدید آورد، نخست بدستور وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، پیرزاد در سازمان هنری غلام محمد میمنگی – مسوولیت بخش هنر خوشنویسی آن مجموعه را به پیش برد و در

عین زمان به تربیت شاگردان و علاقه مندان هنر خطاطی و خوشنویسی با قلم ساده و معمولی پرداخت.

از جمله شاگردان پدرم این اسامی را بخاطر دارم :

سید اسحاق هاشمی که قبلاً در انجمن خوشنویسان تهران راه یافت، نجیب الله نور، محمد نادر محصل حربی پوهنتون، خانم سیما حسن زاده که قبلاً در مطبعه دولتی کابل بوظیفه خوشنویسی اشتغال داشت و جناب میرویس رضا زاده که در مشهد رضوی  چند نوع خط را عالی می نوشت.

یکی دیگر از شاگردان پدرم در کابل و مشهد، فریدون وارسته، نقاش، خوشنویس و  نگارگر با ذوق و استعداد برتر است که اکنون در یکی از دانشگاه های هالند سرگرم تحصیل است ودر عین زمان آفرینشگر……

 

فریدون وارسته یکی از اعضای فعال کانون « کهزاد » که توسط نخبگان و فرهیختگان مهاجر افغانستانی در ایران سازمان دهی شده بود در کنار محمد ناصر طالب فراهی،استاد نجیب الله انوری، بهبود عطار هروی، و سید خلیل حسینی حیدر زاده، رفیع اصیل و مرحوم معلم حبیب الله حیدری ـ نقشی پویا ومانا در گسترش هنر های زیبا داشتند.

پرسش : بعد ازین که استاد در سال ۱۳۶۳ شمسی ناچار به مهاجرت و ترک وطن شدند کدام مسوولیت فرهنگی هنری در غربت داشتند؟

پاسخ : بعد از اینکه خانواده ما به همراه ایشان ساکن خراسان رضوی شدند، جناب استاد محمد علی عطار هروی در بنیاد آفرینش ها و پژوهشهای آستان قدس رضوی مشغول فعالیت و تلاش در امر کتیبه نگاری بودند، و از مرحوم پدرم خواستند که بجای ایشان در بنیاد آفرینش ها و پژوهشها مسوولیت بعهده گرفته و استاد عطار در سازمان حج و امور اوقاف خراسان بکار هنری پرداختند.

استاد پیرزاد در بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی،، پنج مرقع،، نگاشتند که عبارتند از :

مقام زن در اسلام 

اقتصاد اسلامی 

مرقع زیور آسمانها.

اهمیت کتاب و مطالعه.

مرقع رضوی – از سخنان گهربار امام رضا،ع، در دو جلد که مطابق آیات قرآنی و روایات هر پنج اثر یاد شده کتابت و منتشر شده است.

پرسش : در موزه ملک تهران نیز آثاری دارند ؟

پاسخ : بدعوت موزه ملک، دوماه ایشان در آن موزه هنری مشغول آفرینش و نگارش تابلو های به یاد ماندنی شدند که از ارزش خاصی برخوردار بوده و یادگار قلم مرتعش ایشان و کلک خیال انگیز هنر مندانی چون، مرحوم عیسی آ لفته، آقای حسن نامور، و خانمها ؛ جهان اینانلو، نرگس صفر زاده و آقای مهران صدرالسادات و محمد پیرزاددر تذهیب آثار خلق شده مرقعات قرآنی و تابلو نگاری ها در کنار پدرم همراهی نموده اند.

 پرسش : اگر بخواهیم بنویسیم شخصیت اخلاقی و انسانی و عاطفی استاد را در سه جمله چی پاسخی به آن دارید؟

پاسخ : بسیار صبور، ملایم، باگذشت وبرایم مانند رفیق شفیق بودند بطوریکه بعضاً مارا نمی شناختند فکر می نمودند ما با همدیگر برادریم.

روزی در زمان شاه ایران از بازارچه ای می گذشتیم که نزدیک حرم مطهر حضرت رضا (ع) قرار داشت، در آنجا یک هنرمند خطاط و حکاکی که روی انگشتر ها و سنگهای قیمتی اسم می نوشت – دکان داشت پدرم لختی آنجا توقف و به یکی از تابلوهای آویخته شده بدیوار با دقت نگریست وسپس خیلی مودبانه اشکالی را به آن خوشنویس یاد آوری کرد.

آن فرد نپذیرفت و قلم نایی خود را از جعبه میزش بیرون کشید و گفت بیا و تو بنویس ؛

مرحوم پدرم قلم نیی او را پس دادند و از جیب خود جعبه چوبی کبریتی را بیرون آورده و آنرا دو نیم نمودند وسپس با چاقو سر قلم را تراشیده و شروع به نوشتن نمودند چون آن فرد توانایی و استعداد استاد را مشاهده نمود تسلیم کلک هنر انگیز او شد و وقتی فهمید که ما افغان هستیم گفت :

هرگاه در همسایگی ما جنگ و جدلی درگرفته، هنرمندان آن هماره آواره هند، ایران و سمرقند و بخارا بوده اند و بسیار افسوس خورد.

پرسش : از دوستی روانشاد مرحوم پدر تان با شعرا، ادیبان نویسندگان و هنرمندان خاطراتی دارید که درین فرصت بما بگویید؟

پاسخ : یکی از دوستان نزدیک و صمیمی پدرم زنده یاد ( ناصر کفاش ) بود که خانه اش نزدیک خانه ما در منطقه غوردرواز هرات بود.

مرحوم کفاش در پارک قلعه تاریخی شمیره خاتون یا،، اختیار الدین،، فعلی دکان چوبی داشت که کفش،کیف، کمربند وچکمه و کلاه از چرم خالص تولید و می دوخت و به جهان گردان خارجی و گردشگران داخلی می‌فروخت.

معمولاً عصر ها فرهنگ دوستان و آشنایان و شاعران و هنرمندانی چون مرحوم ناوک هروی، مرحوم فضل الله زرکوب، مرحوم براتعلی فدایی هروی ، مرحوم نظام الدین شکوهی ، مرحوم ارشد بهزاد سلجوقی ، مرحوم ناصر فرخاد ، محمد ظاهر رستمی،نورالله وثوق، ناصر طهوری، ناصر ناهض تیموری، علی احمد زرگرپور، عبدالغنی نیک سیر، ویارانی ازخانواده ی سلجوقیان هرات در فضای آن پارک گلها، مسجد و مدرسه نزدیک آن گرد می آمدند و بعد ازین که مرحوم ناصر کفاش به شهر نو  وکنار تابلو نویسی پدرم در فراز هتل بهزاد هرات نقل مکان کرد این رفت و آمد ها وسعت بیشتری پیدا کرد و خاطره انگیز تر گشت بطوریکه آقای و ثوق با مطایبه می‌گفت :

(« ایهاالکفاش – کفشت پاره شد » )

و زنده یاد ناصر کفاش پاسخ اورا به شعر می داد،،،،،

جناب آقای نورالله پیرزاد هروی – سپاسگزارم از حضور شما درین گفت و گوی بیاد ماندنی و همچنین خاطرات خوشی را که برای دوستداران هنر و فرهنگ و صنعت ودانش بیان نمودید، درین فرصت یادی می کنیم صمیمانه و مهر آفرین از جناب استاد نورالله وثوق هروی که در رثای زنده یاد ناصر کفاش و یاد یار ودیار باستانی و آریایی هریوا سروده!

 

شور شعر شما چه  خوش جاریست 

شرشرش   هر  طرف  شنیداریست 

ذکر   کفاش      خوش   بیان  الحق 

صبحگاهان  ،    اذان     بیدار یست 

شهر تان    مهد  دانش  و  فرهنگ 

جلوه گاه     کمال    هوشیاریست 

رو    به   گازرگهش    گذاری   کن

رشک   فردوس  از خلل  عاریست 

گر   مهاجر   شوی  در آن  سامان 

کار   درویش   دورش   انصاریست 

طفل  آن    خطه     راوی    الفت 

خواجه اش خصم جهل و خونخواریست 

می تراود   از    آن   دیار  شریف 

دانشی را که عشق  پنداریست 

مثنوی    های    تک  تک   آنجا 

صد من البته نه که  خرواریست 

با    شعور   همنوایی    دیرینه 

رمز   شهرم   نماد  بیداریست

واینهم چهار پاره ای از استاد محمد ظاهر رستمی:

 

صد نقش  ز کلک   زرنگار   آوردی

پاییز    شکستی   و   بهار   آوردی

زان رشته که با خون دل آذین کردی

عطار   شدی  ، مشک  تتار آوردی

 

20 جولای
۲دیدگاه

زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی، انسان متعهد، خوش قلب و پاسدار حریم دوستی و برادری!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی ،

انسان متعهد ، خوش قلب و پاسدار

حریم دوستی و برادری!

————————-

داشتن دوستان خوب ، همدل و مهربان نعمت بزرگیست که خداوند برایم اعطا نموده است ، یکی از این خوبان که با دریغ و درد دیگر در میان ما نیست و رخ در نقاب خاک کشیده استاد فقید مرحوم مغفور جناب الحاج امین الله پیرزاد هروی میباشد که چون برادر  برایم  عزیز ومهربان بود،  روانش را شاد وخشنود می طلبم.

خاطره ای دارم که بر میگردد به ۲۹ سال قبل از امروز ، زمانی که در سال ۱۹۹۷ خسرم مرحوم حفیظ الله رحیمی که از متشبثین طراز اول اقتصادی افغانستان بودند در شهر فرایبورگ از دنیا رفتند و من برای تهیه ی سنگ مزار شان به آن دوست و برادر بزرگوارم مرحوم پیرزاد نامه ای نوشتم و از ایشان خواستم تا این مأمول را برآورده سازند.

باور کنید یک هفته نگذشته بود که نامه ای همراه با دو جلد مجموعه ی از آثار شان را با متن زیبا برای سنگ قبر خسرم که با خط ثلث و نستعلیق نوشته شده بود برایم فرستادند. واقعن حیرت زده شدم و تصور نمودم که به محض رسیدن نامه ام ایشان دست بکار شده و فی المجلس آنرا آماده وارسال نموده اند.

این موضوع برای من بهترین درس زندگی شد که انسان باید با دوستان چنین خالصانه و مشتاقانه رفتار نماید.

آری ! زنده یاد استاد پیرزاد نمونه ی بارز از یک انسان متعهد ، خوش قلب و پاسدار حریم دوستی و برادری بودند.

روح شان  شاد ، یاد شان گرامی ، خاطرات شان جاودانه و راه شان پر رهرو باد.

محمد علی فرحتیار

۲۷ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

فرایبورگ – المان

 

19 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد(بخش پنجم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گلزار سردار
پیوسته به گذشته :
از کودکی گل را دوست داشتم. چهار، پنج سال بیش نداشتم. با خالقداد پسر خاله ام که چند سالی از من بزرگتر بود، نزد حیدر مرغزی سبق می خواندیم. هنگام رفع حاجت می رفتیم بیرون در باغچه برگد که اینک به مکان رفع حاجت خلق الله تبدیل شده بود. وسط باغچه چند بته گل گلاب قد کشیده بودند. و اکنون پر از گل سپید بودند. فقط به این درخت ها می دیدم و انگار اندرپیرامون من پر از مدفوع آدم های گوناگون نیست. تک درخت اکاسی حیاط کوچک خانه ما در جوار زیارت خواجه عبدل مصری که هر بهار جامه سپید می پوشید و عطری خوش می پراکند، مرا به شور می آورد. اکثرآ با پسر خاله ام می رفتم دولت خانه.
طاوس یگانه خاله من مرا مثل فرزندان خودش و حتا بیشتر ناز می داد. پس از آن که شکمی از غذا در می آوردیم و ساعتی می خوابیدیم با خالقداد می رفتم آن طرف جوی انجیل و به تماشای کشتزار های کوکنار، ذوق می زدیم و پایین و بالا می دویدیم.
دشت دشت گل های رنگارنگ و مقبول کوکنار در زیر آفتاب درخشان و نسیم ملایمی که از کوه تخت صفر می وزید تکان می خوردند گویا با آسمان لاجوردی دهن کجی می کنند. عیش ما وقتی به کمال می رسید که بته های کوکنار خوله می کردند و ما بی پروا آنها را می کندیم و پوست آن را می دریدیم و دانه های خوشمزه خشخاش را در دامن می ریختیم و تا خانه مشت مشت کپه می کردیم.
خلاصه گل برای من دروازه ی به سوی ادراک زیبایی هایی بود که همه جا در آسمان و زمین پراکنده است. گاهی که پدر مرا در بایسکل خود می برد سوی خیمه دوزان در امتداد جاده ولایت رنگ و عطر خوش گل صد برگ، گلاب، نسترن و طاوس مرا ذوق زده می کرد.
در چنین لحظه هایی دلم می خواست باغبان باشم و دایم با گیاه و گل زنده گی کنم.
یکی از کسانی که در کودکی مرا مجذوب می کرد سردار گل فروش بود. می لنگید، با لبخند و دیده گانی روشن و صمیمی. هر روز کراچی پر از گلدان های گل را در بازارهای شهر به گردش می آورد. هر گلدان او گویی باغچه ی پر از گل است. اگر تصادفی پولی داشتم گلدانی پر گل می خریدم. پس از مدتی گل من پژمرده می شد و اندک اندک می خشکید. مرگ گلدان مرا اندوهگین می ساخت. بارها این تجربه تکرار شد. نمی دانستم گل پرورش و نوازش نیاز دارد. سردار ( نام اصلی او را فراموش کرده ام) هر روز از گوالیان تا بازار های شهر کراچی خود را می کشید تا چند گلدانی بفروشد و بتواند هزینه خانواده اش را تامین کند. باری ازو پرسیدم، باغ کلانی داری، خندید و گفت، خیلی کلان. به آسمان اشاره کرد، باغ من آن جاست.
پرسیدم می توانم باغ گل تو را ببینم؟ گفت چرا نه. نشانی خانه اش را گرفتم. خانه ما با گوالیان نزدیک بود. کوچه ی کنار خانه را کوچه گوالیان می گفتند. عصر یک روز رکاب زدم و رفتم خانه سردار. دروازه نیمه باز بود. بوی خوش گل ها دماغ جان را تازه می ساخت، دروازه را کوبیدم. گل احمد بیرون آمد و گفت، بیا داخل. تو هنوز خردی و از تو رو نمی گیرند. خانهء کوچکی بود، در سمت شمال دالانچه ی بود و دو اتاق، در یک گوشه تنور و در کنار آن مطبخ ، چاه آبی در نزدیکی حیاط کوچک خانه پر از انواع گل بود. در دیوار گلدانهای پر گل آویزان بودند. خانم خانه مشغول آشپزی و دختر جوانی آبپاش در دست داشت و گلدان های دیواری را آب می داد. سردار دخترش را گفت، چای تیار کن.
در سمت جنوب باغچه صفه ی و بر آن گلیمی پهن شده بود. چنان می نمود که خانواده در تابستان بیشتر ازین صفه استفاده می کردند. خوب این باغچه سه قسمت است. این جا نگاه کن، در این جا تخم می پاشم و یا قلمه می کارم. این جا تمام قلمه های فیل گل و شمعدانی و انار است. در این حصه بته های پتونی، بنفشه، شب بو و عنتری. در قسمت آخر بته های گل آماده است که باید در گلدان جا بگیرد. در کنار دیوار تعدادی گلدان ها خالی روی هم چیده شده بودند. نزدیک آن کوت خاک که سیاه می زد. سردار توضیح داد. این خاک هم باید تربیت شود. خاک بسیار مهم است. هر گیاهی قوت خود را از ریشه می گیرد. ریشه در خاک مناسب و خوب فعال می شود. اگر خاک درست تهیه نشود هر گیاهی در آن افسرده می گردد و سرانجام نه گل می دهد و نه میوه و می خشکد. ریشه خیلی مهم است و غذای خوب برای ریشه های خوب حتمی است. خاک را غربال می کنم، در آن به اندازه شوره می ریزم ، مخلوط می کنم ومی گذارم که خوب آفتاب بخورد. آفتاب خاک را بارور می سازد. هوا و آفتاب کار خود را می کنند. با چنین خاکی و دست سردار گل بته ها به بار می نشینند و شکوفان می شوند. در آن وقت نه همه سخن او را فهمیدم. به نظرم رسید اگر تعداد گلدان ها زیاد باشند در آن صورت خوب تر است. بیشتر زنده می مانند.
شام آن روز روایت سردار را به پدرم گفتم. کاکا حاضر بود. پدر گفت، خوب ما هم باغچه ی درست  می کنیم. حیاط خانه ما بزرگ بود. در وسط حیاط پدر دایره بزرگی خط کشید. کاکا و بچه کاکاهای پدر که در خانه ما زنده می کردند و همه کارگران جراری بودند دست به کار شدند. باغچه را خوب بیل زدند. چند روز همین طور خاک هوا و آفتاب خورد. پدر یک دسته قلمه شمعدانی و چند دسته بته پتونی آورد. غلام که کارگر کارخانه صابون پزی پدر بود ( کارخانه در سمت شرق خانه در عمارتی جداگانه با حیاط جداگانه و ترتیبات ضروری) کلوخ کوب را برداشت. این کلوخ کوب برای میده کردن اِشخار استفاده می شد. خاک باغچه را کوبید و کوبید تا خوب نرم شد. پدر وسط دایره قلمه ها را کاشت و در اطراف آن بته های پتونی را. جوی آبی از باغ خانه می گذشت. چند سطل آب آوردند و باغچه را سیر آب کردند. به قول پدر باید چند روزی این نوباوه گان از تابش سوزان آفتاب در امان نگهداری می شدند. سه تا دستک دراز را درست مثل تیرک خیمه در زمین نصب کردند و آن را با گلیمی کهنه پوشاند و این طور باغچه در سایه پناه برد. پسان هنگامی این پوشش را بر داشتند معلوم شد که قلمه های شمعدانی جان گرفته اند و بته های پتونی تازه تر شده اند. هنوز یک ماه نگذشته بود که باغچه از گل شمعدانی و پتونی پوشیده شد. آخ چه قدر دلم می خواست باغبان پرورش گل باشم. اما به قول حافظ:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق   تدبیر   من   شود تقدیر

ادامه دارد …

 

18 جولای
۳دیدگاه

دیداری با محترم حاجی محمد اکرم کارگر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  شنبه مؤرخ  ۲۷ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

دیداری با محترم حاجی محمد اکرم کارگر

——————————————————-
گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.

از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.
پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.
 پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی، 
از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟
بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند. 
ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.
پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.
از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.
بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.
 من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.
چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب، با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند.
خدمت‌ شان مشرف شدم. 
واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم. 
بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار می شوند.
ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.
از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.
خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.
به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است.
با مهر و حرمت
احمد محمود امپراطور 
پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

 

14 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجاریشه می گیرد (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

بازار خوش

================

پیوسته به گذشته :

ساقی خانه

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان  خورید  باده  که   تعزیر  می کنند

ناموس  عشق  و رونق  عشّاق می برند

عیب  جوان   و  سرزنش   پیر  می کنند

جز   قلب    تیره  نشد   حاصل  و  هنوز

باطل  در این   خیال  که  اِکسیر می کنند

گویند   رمز  عشق  مگویید  و  مشنوید

مشکل  حکایتی  است که تقریر می کنند

ما از  برون  در شده  مغرور صد فریب

تا  خود  درون   پرده چه تدبیر می کنند

تشویش  وقت  پیر مغان  می دهند  باز

این سالکان نگر که چه با  پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این  معامله  تقصیر می کنند

قومی به جدوجهد گرفتند وصل دوست

قومی   دگر  حواله  به  تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد  مکن  بر  ثبات دهر

کاین  کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ  و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنندـ

 

درکتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات ازقول معین الدین

زمچی اسفزاری مؤلف آن چنین می خوانیم:

دردوران تیموریان، هرات مرکزامپراتوری بزرگی بوده که شهرهای

تربت جام ، خواف ، تایباد ، قائن ، اسفزار و … از توابع  آن  خوانده

می شدند.

هرات ولایتی بود آبادان ، مردمان برای آموزش  ،  کار و زندگی از

هر سو به این ولایت می آمدند.

تساهل ، همدیگرپذیری ، مهمان نوازی وهمبستگی از شاخص های

اجتماعی ورفتاری باشنده گان هرات بوده است.

بدین جهت در هرات کدام قوم مشخصی را نمی توان به عنوان باشنده گان 

ا صلی و اکثریت  تعریف  کرد.  اما هر کس  که  در هرات  مدتی

طولانی زنده گی کرده است ، هراتی شده است . این  طور هراتی

خود یک هویت فرهنگی و اجتماعی است.

.

.

دربازارخوش مقابل کوچه آقای شریعت مسجدی بود و اندکی آن سوتر

درسمت چهارسو ساقی خانه ای، یعنی مناجات و خرابات در کنارهم.

در آن زمان هفتاد سال و اندی پیش، در هرات هیچ سرک یا جاده ی

اسفالت نشده بود. بازارها را هر خزان ریگ درشت می ریختند که

زیر سم اسبان گادی و مرکب ها وآدم ها برزمین می نشست وسطح

سرک سفت می شد. اگرچه در باران و برف گل آلود و دشوار گذر

می گردید.

در تابستان برای این که گرد وخاک اندکی کاهش یابد هرصبح بازار

ها را آب پاشی می کردند. جالب بود که در جوی بازار بیشتر اوقات

آب جریان داشت. کارگران تنظیفات بلدیه با بیل های قاشق مانند خود

آب جوی بازار را بر سطح سرک می پاشیدند. اکثر این کارگران از

ایران آمده بودند. آن زمان هرات تقریبن خودکفا بود. نه تنها خود کفا

که از هرات روغن و گوشت و برنج و چه چیزهای دیگری به ایران

می رفت. درست در برابر دوکان صابون فروشی پدرم ساقی خانه

موقعیت داشت. اغلب می دیدم که آدمها کنار دوکان درامتداد ساقی

خانه می نشستند چای وکشمش سیاه می خوردند. می گفتند این مردم

قینی هستند که همان قائنی است. قائن شهرکی نزدیک بیرجند است.

در ناحیه چهارم هرات تکیه خانه بیرجندیان شهرت داشت و شاید

امروز هم فعال باشد. این تکیه خانه می رساند که در آن روزگار از

یک سو در خراسان مرزی نبوده است. مردم بدون تشویش داشتن

ویزه اقامت به هر شهری که می خواستند مسکن می گزیدند. ساقی

خانه تیمچه یا دالانی سرپوشیده بود. امروز می فهمم که این ساقی

خانه و تیمچه حاجی موسی که در کنار حوض چهارسو موقعیت

دارد، از بقایای همان بازارهای سرپوشیده شاهرخیه است. دروازه

قدیمی ساقی خانه دایم باز بود. ازدروازه چند پله پایین می رفتی

در سمت راست پیر خرابات که سماواری داشت با دم و دستگاه

خود نشسته بود. پس ازان اتاق هایی در دو سمت دهلیزی و در دو

طبقه دیده می شد. هر اتاق پاتوق یکی دو نفر بود.  نمی دانم آدم ها

دراین جا زنده گی می کردند یا فقط برای کشیدن تریاک می آمدند.

روشنی دان های سقفی اندک نوری براین فضای دودآلود می پاشید.

بوی و عطر تریاک فضا را می اندود. در آن روزگارکشت و تولید

و تجارت تریاک رواج داشت. درهر دوکان عطاری می شد تریاک

به دست آورد. از تریاک قرص های کوچکی درست می کردند که

حَب بچه خرد می گفتند و شب هنگام مادران به کودک می دادند تا

آرام بخوابد و مزاحم نشود.                                                 

دریغ این اثر معماری قدیمی در سال های ۱۳۴۰ خراب شد و در

جای آن مارکت پوستین چون پینه ی ناجوری در نسج قدیمی شهر

هرات پدیدآمد.                                                                

اگر چنین اثری در سرزمینی که حاکمان آن اهل فرهنگ و کتاب

و مطالعه و دانش هستند، موقعیت می داشت، بی گمان به موزیم

تبدیل می گشت. این موزیم آدم  های  لاغر و ناتوانی را به گونه

مجسمه های طبیعی به نمایش می گذاشت. پیر سماواری رامی دیدند

که در چاینک های بَرشِی برای  شان  چای دم می کند و تریاک

می دهد. خود نیز گاهی دمی به چلم و چراغ می زند.              

در گوشه دیگر تیمچه اتاق مهاجرانی را  تماشا می کردند که از

آن سوی مرز به هرات آمده اند  تا کار  کنند و  نانی به کف آرند.

تاریخ تنها در ورق های کتاب ها نیست. مهمترین عنصر تاریخ

آثار مشهودی است که نسل های پیشین ازخود به یادگار می نهند.

هر چه هست. تاریخ زنده آثار معماری ازهر دست، مشهود ترین

تاریخ مردمان است.                                                       

ای هرات، زادگاه  فاجعه ها و تمدن ها ، چه  ظلم هایی که در

حق تو نشده است!                                                             

اگرچه هرات از نگاه جمعیت و مساحت گویا بزرگ تر شده است

اما از لحاظ آزادی، تساهل، همدیگرپذیری و آزاده گی در نتیجه

تسلط آدم هایی که خود شان را نماینده خدا معرفی می کنند، تا حد

غم انگیزی انقباض کرده است. آخر قرن ها  در هرات مسلمان و

هندو و عیسوی  و زردشتی  و  یهود  در  کنار همدیگر زنده گی

می کردند. هرات هم مکان مناجات بوده است وهم جای خرابات.

هر کس به هر باور و ذوقی می توانست محل  خود را پیدا کند.   

در کتاب  بدایع الوقایع اثر نامدار زین الدین  محمود واصفی

ویژه گی های هرات بازوسرشار از وارسته گی را به نیکویی  

می توانیم در یابیم. چه بودیم و چه شدیم؟                             

 

ادامه دارد . . .

05 جولای
۲دیدگاه

هنر برتر از گوهر آمد پدید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

«( هنر برتر از گوهر آمد پدید

خاطرات دکتر حفیظ الله بصیر

آخرین سال تحصیلی ام بود در لیسه ی سلطان هرات ، به اقتضای داشته هایم چیزهایی نوشته و از نشر ان در روز نامه ی اتفاق اسلام دل خوش می داشتم.

آن روز بمناسبت هفتصدمین زاد روز خواجه عبد الله انصاری در تخت صفر هرات محفل با شکوهی با اشتراک جمعی از نویسندگان و ارباب قلم منعقد شده بود. منهم در حد معلوماتم در وصف پیرهرات سخنرانی داشتم۰

مردی نورانی و با ابهت با لباس ساده اما خیلی مرتب کنارم نشسته بود ۰در عالم نا آشنایی سلام و عرض ادب بجا آوردم و با لطف متقابل مواجه شدم۰ شاد روان عبد الواحد نافذ مدیر روز نامه ی اتفاق اسلام دستی به شانه ام گذاشت، بصیر ، حتماً حضرت استاد را شناختی ؟ استاد استادان خط ، با پنج رقم دست نویس زیبا ، جناب استاد محمد علی عطار۰ 

.

.

مرحوم مولانا عنبری سخنان آقای نافذ را پی گرفت۰از جای بلند شدم ، با مصافحه و دست بوسی عرض ادب نمودم۰ارباب قلم و شعرای ارجمند هرات پشت مکروفون مقالات شان را ایراد نمودند۰

سالی گذشت،هر چند کنکور مشکل می نمود ، اما با موفقیت در رشته ی طب دانشگاه کابل قبول شدم۰

کابل ، بهاران زیبایش با طراوت خاص دران روزگار جوانی گوشه ی بود از بهشت و بهترین مقطع زندگی ام۰خیلی زود با دوستان دیگری در رشته های  مختلف در خوابگاه دانشگاه کابل روز گار رونق بهتری یافت ،

لطیف ناظمی ، عبد الغنی نیک سیر، آصف فکرت و جمع دیگری از هم شهری ها که بعد ا ً هرکدام به مقام استادی رسیدند و افتخار آفریدند۰

.

.

بعد هفت سال فراغت از تحصیل با یک عالم امید و شاد مانی زمانی به عنوان داکتر عمومی به زادگاهم هرات نازنین بکار اغاز نمودم ۰ که صرف سه داکتر در خدمت مریضان بودند.

هرات سرزمین سخن پر دازان ادب پارسی ،دیار بزرگان ، سالکان ،مفسران ، ارباب معنا ، جذبه و نگین زیبا در تارک خراسان بزرگ بود ۰

هم شهریان هرات بیگانه نبودند ،می گفتند بچه ی فلانی داکتر شده است۰استاد فکری سلجوقی ، محمد ابراهیم رجایی ، محمد سرور خان بدخشی ،عطا محمد نقشبندی ،محمد امین ترابی ، صفرعلی خان امنی و پدرم از تحصیل کردگان دوره ی امانی بودند .

هر داکتر از آغاز کارش به تابلو و درج مشخصات شغلی و آدرس ضرورت دارد۰ به سراغ عبدالعزیز مردان  رفتم ، کسی  که در هرات در ساخت تابلو شهرت داشت ، مرا پذیرفت و با خضوع تمام گفت اگر استاد محمد علی عطار فرصتی داشته باشند نوشته را مرقوم و به زیبایی تابلو خواهد افزود متباقی کار با من ، و چه زیبا گفت (در حضور افتاب افروختن شمع برازنده نیست)۰

سپس در بازار قندهار هرات ،  دکان عطاری نه بلکه مجتمعی از بزر گان را یافتم ، استاد عطار(بزرگ مردی که هشت سال قبل در تخت صفر هرات دیده بودم) ، استاد محمد سعید مشعل و استاد فکری سلجوقی.  

.

.

سرمای شدید این عزیزان را به دور کرسی کوچک و زیبایی کشانده بود که استاد عطار با تبسم وتعارف چای معطر گفت : شنیدم داکتر شدی؟ مشخصات لوحه را دادم و بعد ده روز با مقوای عریض ودستنوشت خیلی زیبا برایم تحویل دادند . با عرض امتنان پاکتی با یک دسته گل تقدیم داشتم ، فرمود چه دسته گل زیبایی،دستت درد نکند و با مهربانی پاکت پول را در جیبم گذاشت و گفت هروقت بیمار تنگدستی را درمان کردی من هم به فیض آن خواهم رسید و در اجر آن سهمی خواهم داشت۰

مرحوم عبد العزیز مردان آن نوشته ی زیبا را به تابلو یی انتقال داد که بعد سالها زیب کلینک بود۰مهر طبابت مشخصات طبیب و تهیه ی سر نسخه لازمه ی کارم بود که در کابل میسر بود۰ خیابان فرود گاه کابل ، ریاست مطابع دولتی ۰ مردی تنومند با سبیل های پر پشت ،عینک در چشمان ۰روی میز تعداد زیادی کلیشه ، مهر ، فلم ، بسته های رنگ به چشم میخورد۰ 

 روی قطعه ی این نوشته جلب نظر می کرد: عزیزالدین وکیلی پوپلزایی۰ می گفتند از اساتید خط و عضو مهم مطابع دولتیست۰

.

.

دوستانه مرا پذیرفت ،بعد از ارایه ی مشخصات دوهفته وقت خواست و اضافه کرد، اگر پول داری صد افغانی به حساب مطبعه ی دولتی در بانک پایینی واریز کن۰ از گفتارت پیداست هراتی هستی ،در دیار شما شخصی بنام استاد عطار را همه می شناسند ، ایشان نسبت بمن مقام استادی دارند ، اگر مشخصات را به قلم ایشان می آوردی عالی تر بود۰(درست سخنان قبلی عبد العزیز مردان) ۰به خوبی در یافتم که در مقام بزرگان حسادت و هم چشمی وجود ندارد۰

.

سال ۱۳۵۳ بعد از خدمت سربازی تصمیم گرفتم در رشته ی جراحی عمومی به تحصیل ادامه دهم ۰ این دوره شش سال را در بر گرفت و سر انجام در سال ۱۳۵۸ به تخصص در جراحی عمومی و ماستری در جراحی اطفال توفیق حاصل کردم۰با همسر وسه کودک زندگی راحتی داشته و طرف لطف هم وطنانم بودم ،اما این یک دولت مستعجل بود۰

دهم جدی ۱۳۵۸ ، روزی که برف و یخ بندان زمین و ارتفاعات کابل را پوشانیده بود خفاشان خون آشام سرخ بکمک مزدوران شان کشور را به جهنم سوزانی مبدل و هزاران جوان ،پیر زن ،مرد و کودکان بی گناه را به آتش کشیدند۰ هزاران نفراز گروه های تحصیل کرده ونخبگان در زندان های مخوف کشور به بند کشیده شده ، جاسوسان و مزدوران بی شخصیت امنیت خانواده ها را به نابودی کشیدند۰دو جوان خانواده ی ما از دانشگاه کابل ربوده شدند و تا امروز خبری ازان ها نیست ۰ وحشت زده عازم هرات شدیم تا با آن جو خونین در کنار خانواده ی پدری باشیم ۰حاکمان و مزدوران شوروی دو ترمینولوژی را بکار بستند ، ( قوای دوست ) برای متجاوزین روسی  ( اشرار) برای جان  بر کفان مبارز۰

حدس می زدم برچسپ آخری نصیب من خواهد شد۰سریعاً با ترک همه داشته ها و منزل شخصی مانند میلیون ها هم وطن با فامیل راهی مشهد شدم۰

روزی استاد عطار را در حرم حضرت رضا علیه السلام  دیدم۰استاد خسته ، افسرده و نا توان بودند و آن شور و نشاط  قبلی در سیمای شان پدیدار نبود۰ فکری سلجوقی ،خیلی سال ها قبل به ابدیت پیوسته بود ،مشعل فضا را روشن نمی کرد، استاد بشیر هروی و عبدالحسین توفیق رخ در نقاب خاک کشیده بودند.  

.

.

استاد فرمودند امیدوارم روزی درهرات باشم ، نزدیک کاشی ها و کتیبه های زیبا و زمردین مسجد جامع و بزرگان آن دیار مرا بخاک سپارند۰ اما شرایط سیاسی به استاد این اجازه را نداد۰

سپیده دمی زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد ، ساعت چهار بعد از ظهر مسجد جفایی ،یادت نره، استاد عطار به ابدیت پیوست۰

آن روز حزن آور هزاران تن از دوستان ،علاقه مندان ، منسوبین و ارادتمندان ایرانی و افغانی در بزرگداشت استاد عطار اشتراک ورزیده و به آن نخبه ی دوران ادای احترام کردند۰

استاد عطار به سرای باقی شتافت باقیات الصالحات او ده ها شاگرد هنر مند ،آثار خطی گران بها و فرزندان صالحیست که از خود بجا گذاشته است۰

درود به روان آن هنر مند اصیل دیار ما

**************

 

 

02 جولای
۱ دیدگاه

گفتگویی با محترم استاد محمود خطاط هروی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۱ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

پدرم أهل دل، أهل قلم و أهل هنر بود.

محمود خطاط هروی
.
گویند؛ هنر زیور انسان است و انسان زیور کیهان.
اخیرآ گفتگویی داشتم با محترم استاد محمود خطاط  فرزند ارشد زنده یاد استاد محمد علی عطار هروی پیرامون خاطرات ، دیدگاهها و نظراتش در خصوص کارنامه و زندگی نامه استاد مرحوم که اینک خلاصه آنرا باهم پی می گیریم.
رفیع اصیل یوسفی 
.
س : آیا از استاد عطار دست نوشته و خاطراتی بقلم خودشان نگارش شده و باقی مانده است؟
.
ج : بلی پدرم در اواخر عمر خاطراتی را به قلم آورد و حدود ده صفحه نوشت که شور بختانه متباقی آن نسبت به مریضی شان نیمکاله ماند واز فیض آن محروم ماندیم .  آن دست‌ نوشته خاطرات گونه نزدم موجود و محفوظ است و انشاالله در فرصتی مناسب ، در یک مجموعه هنری فرهنگی منتشر خواهم نمود.
.
.
س : ممکنست از ارتباطات اجتماعی و فکری شأن با نخبگان و فرهنگیان بیشتر بگویید !
.
ج : مرحوم پدرم گاهی جمعه ها بخانه ی پژوهشگر و نویسنده و مورخ برجسته جناب استاد عبد الرووف فکری سلجوقی می رفت و مارا نیز باخود می برد، دوستی و محبت همیشگی شان آنچنان پاک و خالص بود که فرزندان استاد فکری – پدرم را کاکا می گفتند و ما نیز آنان را کاکا و کاکا زاده می خواندیم.
خانه استاد فکری سلجوقی در ،، باد مرغان ،، هرات بود و هوای فرح بخشی داشت.
آن زمان قسمت های از باد مرغان – نی‌زار بود و در عهد غلام فاروق خان والی وحکمران هرات قسمت های از اراضی آن واگذار و بفروش رسانیده شد.
.
س : مراودات و دوستی همانندی نیز میان استاد عطار و استاد سعید مشعل وجود داشته است، از آن دیدار ها وبازدید ها بگویید!
.
ج : رفت و آمد ها بدکان عطاری و ارثی پدرم در بازار قندهار/ هرات تقریباً همه روزه جریان داشت و اغلب عصر ها استاد مشعل،استاد فکری سلجوقی ـ شیخ محمد طاهر قندهاری، مایل هروی و بعضاً شاگردان و دوستان دور و نزدیک پدرم بعد از پایان ساعت کار رسمی و دولتی به دوکان می آمدند و مفاهمه و گفتگو ی دوستانه و متقابل روی مسائل مطروحه هنر، فرهنگ ، اجتماع ، محیط و کل کشور داشتند.
البته اغلب جمعه ها که بدیدار مصلا ، مدرسه و مناره های باقیمانده از عصر طلایی تیموریان هرات به منطقه،، خیابان ،،می رفتند بعد از مطالعات و بازدید شان به محله،، مزدا خان ،، بخانه استاد محمد سعید مشعل رفته و پیرامون آخرین دستاوردها و راهکارهای هنری و فکری پربار ،، مکتب هرات ،، در خوشنویسی، مینیاتور و هنر تذهیب و نگار گری گفت و گو و تبادل نظر داشتند وما هم طبیعتاً شنونده و ساکت بودیم.
.
س : رابطه پدر تان با مرحوم میر غلام رضا مایل هروی و فعالیت های فرهنگی شان بگویید !
.
ج : ما مدتی در قدیم بخانه روان شاد مایل هروی اقامت داشتیم و آن مرحوم در ادامه وظیفه اش در ،، انجمن تاریخ ،،سکنا گزین شهر کابل گشت و به هرات رفت و آمد داشت.
در سال ۱۳۴۶ و دهه آخر دیموکراسی سلطنت محمد ظاهر شاه پادشاه فقید،آقای میر غلامرضا مایل – مجموعه ای خوشنویسی ، خطاطی و هنری ازمرحوم پدرم را درکابل منتشر نمود بنام ؛[گنجینه خطوط در افغانستان] که مرحوم عبدالرووف بینوا وزیر اطلاعات وکلتور آن زمان و همچنین جناب آقای ابراهیم خواخوژی رییس کتابخانه عامه و خود مرحوم مایل هروی بر آن دیباچه، مقدمه و شرح و تفسیر هنری، تاریخی نوشتند.
.
.
چون آن کتاب را روانشاد مایل به هرات آورد و چند جلد آن را تحفه بخشید، پدرم در قبال خدمات و زحماتش یک اثر ارزشمند تاریخی و هنری را که کتابی بود قلمی و عتیق از اشعار شیخ شمس الدین حافظ شیرازی – به او عنایت و بخشش نمود که از نقطه نظر مادی کسی قیمتی در آن زمان نمی توانست بر آن معین کند.
.
س : بر علاوه از شخصیت های معروف که دربالا یاد نمودید- چه افراد و شخصیت های مطرح دیگری به تناوب در ارتباط فرهنگی هنری واجتماعی و اخلاقی با استاد بودند؟
.
ج : اگر بخواهم بگویم زیاد می‌شود و طولانی خلاصه شخصیت های مانند دکتر ذاکر حسین ریس جمهور متوفی هندوستان، محمد ظاهر شاه، سردار محمد داود خان و والی ها و حکمرانان محلی و سیاسیون دوران با استاد و پدرم دیدار و گفتگو و تبادل نظر داشته اند.
یادم هست که جناب دکتر محمد علی اسلامی ،، (ندوشن)،، در کنفرانس هزارمین  سالروز تولد حضرت خواجه عبدالله انصاری  بهمراه  مرحوم « رهی معیری » به هرات آمده بودند. اقای دکتر ندوشن بعداً در کتاب خاطراتش بنام،، صفیر سیمرغ،، گوشه های از احساسات و خاطرات خود را از هرات و وجود استاد با زیبایی و ظرافت بخاطر آورده و نگاشته است.
همچنین مرحوم داکتر غلام حسین یوسفی  دراثر جهانی اش؛{ یاد داشت های در زمینه فرهنگ وتاریخ } توانایی های هنری استاد عطارهروی را ستوده است.« صفحات ۶۵/۶۸
.
س : خود شما نزدیک پدر چه هنری آموختید؟
.
ج :نزد پدرم نستعلیق، ثلث، کوفی تزیینی، سه گونه معقلی خانه شطرنجی و هنر تذهیب را نزد استاد محمد سعید مشعل غوری.
.
س : می شود معقلی خانه شطرنجی را برای خوانندگان سایت ۲۴ ساعت مو شکافی کنید؟
ج : اشارتا سوال خوبی داشتید به این هنر اسلامی – اگر در گره بندی آجری به بنا های تاریخی، مذهبی و دینی دقت کنید بعضی شعار ها مانند «( لا اله الا الله محمد رسول الله)» ویا الله اکبر را با چینش آجر بطور برجسته و نمادین در دیوار آشکار می سازند.
درین هنر،، مجنون هروی،، استادی مسلم بوده که روزگار کمتر مثل اورا بخود دیده!
مجنون هروی دوهنر در عین زمان درین رشته داشته بطوریکه هم متن را در زمینه و هم در سایه می نوشته بطور مثال، الله را،،،
.
س :جناب آقای خطاط من شنیده ام که مرحوم فکری سلجوقی، خطوط هنری وکتیبه نویسی های استاد عطار هروی رادر مسجد جامع شریف هرات قلمگیری و گرد گیری و کاشی پزی می نموده است اگر درین رشته هنری معلومات دهید ممنونم.
.
ج : بلی نکته نا گفته ی تاریخی را اشارت و آشکار ساختید چون مسجد در هر کجا باشد متعلق به تمامی موحدان ومسلمانان است و حفظ زیبایی، توسعه و نو سازی ابنیه تاریخی و دینی وظیفه ی است است فرا ملی و مذهبی.اما کاشی سازی سنتی از ترکیب خاک رس، سنگ سیلیسی، شیشه و اکساید فلزات ساخته می‌شود. طراحی، قالبگیری،گرد گیری،رنگ آمیزی و بخصوص [پخت خوشنویسی] روی کاشی 
هنریست بس ظریف و سلیقه وش و نفسگیر.
مجموعه این عوامل، کاشی هارا به آثاری تبدیل می کنند که روایتگر ذوق وهنر هزاران ساله ی ماست.
.

.
س :آقای خطاط لطف کنید از مسوولیت مرحوم پدر تان در ،، موزیم هرات،، برای خوانندگان سایت اطلاعات بیشتری بدهید.
.
ج : بعد از فوت استاد فکری سلجوقی که ریاست و مدیریت موزیم ملی هرات را بعهده داشت – مسوولیت آن بر دوش پدرم نهاده شد و حدود یک دهه ۱۳۴۶ –۱۳۵۶شمسی زنده یاد پدرم مأمور عالی و رسمی زیر نظر وزارت اطلاعات و کلتور افغانستان به توسعه، بازیابی و پشتیبانی از داشته های هنری و مدنی گذشتگان همت گماشتند.
.
س :من اثری از شما را دیدم بخط زیبا و چشمگیر کوفی در کنسولگری افغانستان ـ مقیم مشهد رضوی ایران، می شود از آن اثر برای ما بگویید؟
ج : آیه شریفه – بسم الله الرحمن الرحیم ـ را می گویید جناب آقای اصیل ، من آن اثر را با تذهیب و نگار گری الهام گرفته از مکتب هنری هرات و جهت بازتاب مکتب،، بهزاد ،، در محیط مهاجرت و غربت طراحی نمودم.
بدان مژده گر جان فشانم رواست 
که آن مژده ،  آرامش جان ماست 
باری استاد مشعل در هرات تابلوی مینیاتوری به پدرم هدیه داد که هنوز آنرا دارم و وقتی که در اواخر سال ۱۳۷۶ مرحوم استاد مشعل بدیدار دوست و دیار باقی شتافت ، در مشهد رضوی برایش یاد بودی برگزار نمودند در کنار آثاری از مرحوم مشعل غوری و  شاگردانش که  به  نمایش گذاشته بودند. در نهایت من آن اثر را به کنسولگری بخشیدم.
.
س : خاطره ی من از مرحوم میر آقا حسینیو مرحوم پدر گرامی شما دارم که نوشته ام، شما هم درین زمینه خاطره ی دارید؟
.
ج : عرض شود که پسر مرحوم میر محمدصدیق نیازی و پسر مرحوم میر آقا حسینی گاهگاهی خبر گیر ازحال و روزگار پدرم  بودند و همیشه مرحوم پدر، قدر دان اساتید متقدم خود بود و کار، فعالیت و تلاش صادقانه آنان را در حفظ، توسعه و احیای هنر خوشنویسی می ستود و از آنچه که از نزد آنان فرا گرفته بود با مباهات یاد می‌نمود.
.
س – می خواستم دیدگاه مرحوم عطار را راجع به مظاهر مدرنیته بیشتر بدانم، زیرا دوستی ازمن سوال نمودکه وسعت نظر و دیدگاه و نگرش ایشان را در آن عصر کمتر کسی داشت که هم با مردم و هم در کنار حکومت باشد !
.
ج : در تاریخ هنر خوشنویسی هرات در سده های پایانی قرن هجدهم میلادی ما چهره ی خوش خطی داریم بنام میر عبدالرحمان حسینی که بدربار تیمور شاه درانی مدتی در کابلستان کار و فعالیت داشت. درعین حال میر عبدالرحمان حسینی ـ شخصیتی مردمی و بر خاسته از فراخنای دین و مذهب داشت و مردم اورا درویش دین و دنیا می دانستند.
.
س ؛ خاطره ی که شخصا پدر گرامی شما، برای تان تعریف و بخاطر سپرده اید، دارید؟
.
ج : بلی پدرم در پیاده‌ روی – پا هایش به درد می آمد و أغلب همه ی مسیر هارا دوست داشت که پیاده طی کند، چه سر وظیفه در موزیم می رفت و چه مسیر خانه و دوکان، بالاخره جهت تداوی رفت به شهر کابل نزد داکتر ی که از ترکیه بود. آن دکتر گفته بود که این مریضی دوا ندارد. تو بالشتکی کوچک از پشم و پنبه داخل کفش ودر کف پا بگذار و راه برو…‌‌
مرحوم پدرم گفت که با همین تداوی بهبودی حاصل کرده بود، و اما باری پدرم با خنده خاطره ی کوتاه تعریف نمود که اکنون برای شما بازگو می نمایم ؛
مرحوم محمد تقی برادر کوچکتر استادمحمد علی عطار به همراه استاد فکری سلجوقی، حاجی دین محمد کرباس و پدرم روزی از هرات به سفر تفریحی کابل می روند ودر معراجی مارکت اتاقی را کرایه و بود وباش می نمایند.
روزی آن سه نفر تصمیم می گیرند که به سینما رفته و پدرم را نیز همراه خود ببرند.آنها پیشاپیش به پدرم می گویند که فیلم،، خانه خدا،، را در سینما می خواهند برای نخستین بار نمایش دهند وشما بهره خواهید برد.!
چون فیلم سینمایی که ژانر هندی بوده شروع می شود ناگهان برق می رود و آنها مدتی در داخل سینما منتظر می مانند تا برق وصل شود ولی با تأخیر از بلند گو اعلام می کنند که برای دیدن فیلم فردا بیایید….. و آنها با خنده و شوخی این خاطره را در هرات به عمو هایم محمد حسن ، محمدصادق طالب و میرزا محمد تقیبا شعار و لعاب مخصوص هراتی ها قصه می نمودند و باری پدرم برایم تعریف نمودند که در زمانی که محترم آقای،، حکیمی ،، بعنوان والی وحکمران هرات تعین شد ـ شب اولی که مردم را در مقام ولایت دعوتی داد، برای نخستین بار در تاریخ افغانستان – ویدیو فیلمی را از خود که در داخل آمریکا تهیه کرده بود نمایش داده و مهمانان را متعجب و نگران ساخته بود که مبادا با دیدن فیلم دچار معصیت خدا شده باشند…..؟
.
.
جناب آقای محمود جان خطاط سپاسگزارم ازین که این فرصت را در اختیار مخاطبان ما گذاشتید و به معلومات و افتخارات تاریخی ما افزودید. 
پیشاپیش یکصد و پنجاهمین روز درگذشت روانشاد «( محمد داوود خطاط )» اخوی گرامی شما را بحضور تمامی اعضای خانواده محترم ایشان و محضر جامعه هنرمندان، فرهنگیان، نویسندگان ، خوشنویسان و شاعران پیشکسوت افغانستان تسلیت میگویم و مجددا سپاسگزارم که این دعوت دوستانه ما را لبیک گفته، سر افراز ساختید ارادتمند؛
محمد رفیع اصیل یوسفی
۶ سرطان ۱۴۰۵
27 ژوئن
۳دیدگاه

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !

 محمد رفیع اصیل یوسفی 
 از خاطرات و تجارب زیسته در زندگیم، دیدار تقریباً همه روزه استاد محمد علی عطار هروی در محل کار و فعالیت شغلی ایشان بود در بازار معروف  { قندهار} جنب کاروانسرای حاجی عبد الخالق خان که تقریباً روبروی کاروانسرای بزرگ ،،درخت توت،، هرات قرار داشت.
دکان پارچه فروشی پدرم به فاصله پنج دکان با عطاری پر گل و گیاه و عطر وجود استاد فاصله داشت.
آن زمان پدر بزرگم خیلی با استاد عطار مراودت و مهر و مجالست داشت و معمولاً در اوقات نماز جماعت، اعیاد مذهبی و بخصوص مراسم محرم و صفر در مساجد، تکایا و تجمعات دینی با هم حضور می یافتند ویا به آدرس های برگزاری مراسمات مختلف از آنان دعوت بعمل می آمد.
خانه ی ما نیز در کمر بازار،، خوش،، کمی پایین تر از منزل استاد عطار قرار داشت. آن زمان ضلع جنوبی «بازار خوش » را کلا محله ( خواجه عبدالله مصری) می خواندند که دارای کوچه ها و انشعابات متعدد شهری و رفاهی آن حومه بود.
سمت مقابل محله خواجه عبدل مصر دقیقا مسجد جامع بزرگ هرات و حواشی آن باکوچه ی قدیمی { حمام دلاک ها} موقعیت داشته و بخشی از خاطره‌انگیز ترین میوه فروشی آن بازار ـ بقالی بزرگ سید جلال در ابتدای کوچه ی حمام و در انتهای آن مکتب ابتدایی مولانا جامی قرار داشت که منتهی به ،، جاده لیلامی ها،، در هرات می گشت. در تقسیمات شهری این منطقه را ناحیه دوم و «( گذر عبد المجید)» نام نهاده بودند.
خانه قدیمی پدر بزرگم بعد  از کوچه مشهور  تکیه  خانه ،، میرزا خان،، در جوار تکیه خانه  و منزل مرحوم سید قاسم کابلی قرار داشت  که با یک « هشتی/ مشترک » بهم وصل بود.
.
.
آن زمان مراسم عنعنوی محرم ـ صبح ها در زیر زمین آن تکیه خانه با سخنرانی های پر شور و حضور گسترده مردم همراه بود که مسیر باریک و تنگ و تاریک آن را که سقفی خشتی و سر پوشیده داشت می پیمودند و وارد هشتی و فضای اندرونی خانه مرحوم سید قاسم کابلی می شدند.
به یاد می آورم که اکثر بزرگان و اهالی شهر و دیار در آن زمان در صدر مجلس و منبر می نشستند وبه روضه خوانان و واعظان و سخنوران گوش جان می سپردند.

استاد عطار نیز یکی از دوستان و در عین حال از منتقدان سید قاسم کابلی بود که نسبتی با استاد ( میر آقای حسینی) ازبرجسته ترین نستعلیق نویسان قرن گذشته در هرات داشت و مدتی در خانه او بود وباش و سکنا گزین بود.
خوبست که درین جای اشارت کنم که در دوره حکمرانی عبدالله خان نایب الحکومه حدود سالهای ۱۳۲۰ خورشیدی – طرحی بزرگی برای باز سازی و نو سازی و مرمت مسجد جامع شریف هرات روی دست گرفته شد که در نهایت با احداث و توسعه پارک شرقی مسجد جامع و اعمار،، مناره شهدا،، که وسط آن به حوض های پاک وپر آب می انجامید ، با دستشویی های عصری که این پارک هم اکنون در مرکز شهر و مقابل قومندانی امنیه ولایت هرات، سرسبز و خرم چون نگینی در انگشتر شهر می درخشد.
در حاشیه های دیوار شرقی مسجد جامع هرات که متصل با این پارک زیباست، مرحوم  میر آقای حسینی قبلاً کتیبه ی روشن و رسا بخط نستعلیق نوشته بود که عمرش کفاف ننمود و قسمتی از آن باقی مانده بود.
زنده یاد استاد محمد علی عطار مدتی درایام جوانی شاگرد استاد میر آقای حسینی بود و خطوط نستعلیق و شکسته نستعلیق را به شیوه مرحوم شفیعا و میر عبد الرحمن حسینی به تکرار، تمرین و ممارست گرفته بود.
.

با فوت میر آقا خطاط – بنا بر پیشنهاد استاد فکری سلجوقی ادامه کار بعهده استاد عطار نهاده می شود و در کتیبه ی طولانی قسمتی از مناجات نامه حضرت خواجه عبدالله انصاری،،رح،، با شیوه نستعلیق،، جلی،، بر تارک دیوار نقش می بندد که تاکنون فراز های آن رویش ها ونیایش ها در سپیده دمان و غروب شام هرات، مشام عشاقان و پاکبازان را می نوازد.
به یاد می آورم استاد مرحوم محمد علی عطار را در جاده شمالی مسجد جامع که به،، شهر نو هرات،، منتهی می گشت – روز های جمعه معمولاً در دکان تابلو نویسی آقای ( قانع) حضور می یافت و به حکاکی و نگارش سنگهای قبور سفارشی می پرداخت آن زمان از سنگهای مرمرین و بزرگ که از معادن سنگ در شمال هرات استخراج میشد، آنانکه تمکن مالی داشتند برای مردگان خود در شهر و روستاهای اطراف بالای قبور شأن 
سنگ یادبود با کاسه های تراشیده در چهار گوش سفارش می دادند.
سنگهای قیمتی و شفاف سفید با خطوط ثلث ، نسخ و نستعلیق جناب استاد عطار  جلایی دگر بخود می گرفت و معمولآ با آیاتی از قرآن ، حدیث و فرازی از دعا ها همراه بود و بیوگرافی مختصری از متوفا ….
.

.
داشتم می گفتم که مرحوم حاجی محمد علی یوسفی پدر بزرگم – روزی دستم را گرفت ومرا باخود به،، مدیریت معارف،، هرات برد و درخواست نمود تا ثبت نام رسمی در مکتب ابتدائیه [سیف بن یعقوب]از من بعمل آورند.
آن زمان بعد از ثبت نام و نشان در دفتر معارف – داکتری هم وجود داشت که با گرفتن مقداری خون – گروه خونی تازه واردان را شناسایی و در دفتر ی می نوشت.موقعی که با تیغی کوچک سر انگشت مرا شکافت، تیغ از حد معمول فراتر رفت و مقداری خون روی دست و لباسهایم ریخت….
معلمی که کنار دست میز دکتر قرار داشت فوری دست بکار شد و مقداری ضد عفونی و مرهم آورد.
درین هنگام چند مدیر و معلم بدانجا آمدند که یکی شان با پدر بزرگم آشنایی داشت.
پدر کلانم از آن معلم تقاضا نمود که در آن فرصت اگر ممکنست یک امتحان سطح از الفبایی فارسی – اعداد و حروف نگاری از من صورت بگیرد ودر صورت قبولی مرا شامل صنف دوم ابتدایی بدارند چون قبلاً در مساجد و مکاتب خانگی مقداری فرا گرفته بودم – که این آزمایش خوش بختانه شرایط 
ورود مرا در صنف دوم مکتب ابتدائیه سیفی هروی، در انتهای دروازه قندهار/ هرات رقم زد به یاد می آورم روزی در دکان بزازی پدرم مشق می نمودم و تکالیف مکتب و املا و انشای دروسم را می نوشتم که قلم نایی ام شکست و من عاجز از [ سر کردن] قلمم بودم.
پدر کلانم دست مرا بازهم گرفت واین بار نزد استاد عطار که در پیشخوان دکان عطاری اش مشغول گفتگو با مشتری و داد ستد بود برد…..
استاد عطار در پیاله ی چینی ترکمنی چای تازه دم ریخت و به پدر بزرگم تعارف نمود و قوری (چاینک) را بدستم داد تا برای مشتری از کاروانسرای درخت توت که « خلیفه نبو »در آن سماوری داشت چای سیاه تازه بیاورم. موقعی که بدکان بر گشتم دیدم عطار با چاقوی ظریف و کوچک و با سر انگشتان نحیفش قلم مرا می تراشد و سر می کند!
پدر کلانم با امتنان از زحمت استاد از ایشان خواست که همه روزه برایم سرمشق دهد اما استاد عطار با لبخند ملیحی بر لب و نگاهی با رأفت گفت برو کتابچه مشقت را بیاور ؛ چون دفتر مشق را آوردم – استاد عطار روی به پدر بزرگم نمود و گفت:
هفته ی یکبار به نزد من بیاید و سرمشق بگیرد. هر روز مشق از توان او زیاد است….و سپس استاد عطار با قلم نیین و ارتعاش موسیقی ملایمی که از نوک تیز آن بر می خاست همان شعر معروف کتاب صنف دوم فارسی را با شیوه نستعلیق شرقی چنین نوشت !
هر که مکتب رفت آدم می شود 
نور چشم  خلق  عالم می شود 
همانطور که می بینید برای شاگردی که تازه وارد فراگیری خوشنویسی می شود – کلمات باید ساده تر و آسانتر و سهل الوصول تر نوشتن انتخاب شوند و به اصطلاح ،، دور ،، و دایره ای کمتری داشته باشند.
در بیت بالا بجز واژه،، خلق،، که حرکت دوره ای بیشتری دارد دیگر کلمات با سادگی و روانی بقلم آمده ومبتدی در نوشتن آن راحت تر است.
از آن خاطره انگیز رویداد زندگیم اینک بیش از نیم قرن می گذرد که به یاد ماندنی تر از آن قصه ایست که برای اولین و آخرین بار به خانه استاد در اول بازار مسگرها و آهنگر ها و حلبی سازان ابتدای بازار خشک رفتم. خانه ی قدیمی و صمیمی از توابع محله خواجه عبدل مصر و حواشی شاهزاده 
مظفر از نوادگان حضرت امام موسی کاظم علیه السلام. با سراچه ای در آغاز و حیاط خلوت و گلبنی از درخت گلگونه،، انار،، سرخ و آتشین قندهار.
خانه استاد ساده، خشتی و کاهگلی بود در دو طبقه ساخته با راه پله آجری (زینه خشتی) که به اتاق کار، کتابخانه و کاشانه هنری استاد می انجامید.
.
.
در چهار طرف دیوار آثار برجسته وهنر خوشنویسی و خطاطی استاد که در رقعات، تابلو ها و قطعات مجزا نقش بسته بودند، با زیبایی و ظرافت تذهیب و نگار گری گشته و نگاه تازه واردین را می ربودند….
چه بگویم از میز و دیوان و دفتر و هنر و شوکت استاد که پشت صفحه غیر مسطح میز سنتی ،، میرزایان،، می نشست و با قلمدانی مخصوص و جوهر افشان و نقش و نگار شده بنوشتن می پرداخت و هماره جمعی از هنرمندان، فرهنگیان، نخبگان و فرهیختگان شهر و دیاران دور دست را میز بان بود. آن روز را دوباره بخاطر می آورم که دفتری تازه، با کاغذی ظریف با خود برده بودم و حضرت استاد با کلک خیال انگیزش نوشت ؛
( با ادب باش که سرمشق جوانان ادب است .
درین سالیاد تأسیس کانون هنرهای زیبا، اندیشه ودانش – بار دیگر تقدیر و قدردانی می نمایم از همکاری شما عزیزان، دوستان و آشنایان و بخصوص اساتید عزیزم که حامی، مشوق و منتقدم بوده، دلسوزی، همرهی و حمایت بیکران تان را صمیمانه قدر می نهم و سپاسگزارم از لطف و محبت همیشگی یاران همدل و همراه در سایت بیست و چهار ساعت.
رفیع اصیل یوسفی 
تورنتو، اشاوا.
جمعه پنجم سرطان ۱۴۰۵ ش
۱۱ محرم ۱۴۴۸ ق
24 ژوئن
۱ دیدگاه

و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

 و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،

مسعود صبا « حسن زاده »

بدرختی  که  از باد   نترسید  سلام 

به عقابی که ز صیاد  نترسید سلام 

من با این نظر که تاریخ را همیشه فاتحان  می نویسند موافق نیستم.

ممکنست گاهی تاریخ را شاعران، هنرمندان و نقاشان بزرگ در یک قطعه ی کوتاه بنویسند . دیده شده در تاریخ جهان، گاهی اوقات تاریخ با شمشیر امپراتوری ها ، جنرال ها و پادشاهان تغییر کرده و گاهی به ندرت توسط هنرمندان و روشنگران که سد آهنین امتناع از تغییر را با نوک پیکان قلم و اندیشه شکستند.!

گاهی اظهار نظر در مورد تحولات و تغییرات و رویدادهای مهم تاریخی چنان به طول و تفصیل می انجامد که همه ی کنشگران، سیاسیون و اگاهان امور به پیش پا افتاده ترین مسایل مبتلا به جامعه بها می دهند، الا به هنر و دستاوردها و فرصت‌ها و چالش های عدیده فرا روی هنرمندان و هنر آوران روزگار ما و این رویکرد را بسی  بی روح و بی جان می بینیم در قبال هنر های سنتی تر مانند خوشنویسی، مینیاتور ی  و تذهیب و تجلید را که روزگاری نه‌چندان دور در دیار ما – صدر نشین دیگر هنر ها و ارزش ها و دستاوردهای ملموس اعتقادی و فرهنگی ما بود.

نمیدانم چرا اظهار نظر در مورد تحولات نیم قرن گذشته، تناقضات رفتاری این بخش از خاطرات وخطرات هنر وران مارا به نقد، پژوهش و خوانش و نگارش جدی و همه جانبه نمی گیرد و یا اگر می گیرد به سالیاد درگذشت یک،، صدا،، محدود می گردد؟

این تناقض تاریخی حاکم بر فرهنگ و دنیای  هنری وفکری دیگر اقشار هنرمند ما باید عبرت آموزی های بیشتری بهمراه بیاورد.

من بر این باورم که خط و نقش  صرفاً آرایش کاغذ نیستند بلکه کتیبه های روح یک ملت در تلاطم تاریخ اند. قلم موی یک نقاش متعهد به استخراج 

جوهر خلاقیت از خاکستر رنجها و آرمان  هاست ‌،برای همین هنر تذهیب، مینیاتور، و خوشنویسی نه یادگار موزه ای بلکه زبانی زنده برای گفتگوی ملت ها، ادیان و تمدن های بشری باقی مانده است.

هنر نیز، رنج منجمد شده ما در رخسار  تاریخ ماست.

یادم می‌آید روزی دوست هنر پژوه و همسنگر همدردم محمد رفیع اصیل ـ نخستین نشریه ادبی، هنری و فرهنگی مهاجران افغانستانی را بنام « اشک قلم » بمن تحفه داد و گفت طراحی صفحات داخلی آن یک استثنا و آغاز یک تحول سترگ در صفحه آرایی مطبوعات افغانیست.

آن نشریه ارزشمند،،اشک قلم،، که توسط  انجمن شعرای مهاجر افغانستان در مشهد اقبال چاپ یافته بود بر علاوه از اشعار کلاسیک و مدرن، از خوشنویسی و نگارگری نیز بهره برده بود واین آغاز یک حرکت بود.

برای نخستین بار نیز او یک نقاشی تراژیک از شهیدی که پای پرچم دین و استقلال کشورش جان داده بود روی یک بولتن خبری نقش ماندگاری زد که فریدون وارسته آن را در کانون هنرهای زیبای کهزاد رسامی نموده بود.

کانون فرهنگی هنری و آموزشی [ کهزاد] چهل سال قبل در محیط مهاجرت و آواره گی نسلی شکل گرفت که اصالت هویت خودرا  در هندسه معرفت جستجو و طلب می کرد.

همنشینی هنر و اندیشه ودانش با رنج  خلاقانه، بنیان کانونی گشت که سی سال قبل در جلسه وسیعتری از هنرمندان، نویسندگان و شاعران پیشکسوت در منزل استاد روان شاد – امین الله پیرزاد هروی  شکل گرفت و زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش، حروف الفبای { کهزاد} را بر گرفته 

ونام جدید آن را- کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش انتخاب نمود. نامی که در آن زمان یک نو آوری ویژه بود، زیرا تقریباً تمامی تشکل ها، نهاد ها، احزاب سیاسی و سازمان های فعال اسلامی از نام و عنوان، دینی , مذهبی و اعتقادی  بهره برده و شعارهای یکسان و همگون داشتند.

درسال ۱۳۶۵ کانون [کهزاد] با همکاری با یکی از احزاب نخستین تقویم بزرگ دیواری را در ابعاد ۳۵ در۵۰ و بشکل چهار  رنگ در هشت برگ مجزا منتشر ساخت.

باری رفیع اصیل یوسفی برایم گفت و نوشت  که با معلم حبیب الله حیدری ـ روزی به بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی نزد استاد محمد علی عطار هروی رفته بود و از ایشان درخواست  نموده بود که در نوشتن آیات قرآنی و احادیث و عناوین تقویم کمک و راهنمایی بفرمایند.

استاد عطار به نسبت مشغولیت همزمان در سازمان امور خیریه و اوقاف خراسان،عذر خواستند و واپس جناب معلم حیدری و اصیل یوسفی ـ نزد استاد پیرزاد هروی بخانه شأن رفته و زحمت نگارش و گزینش آیات برگزیده را بر دوش ایشان نهادند.

هرچند که از عمر آن سالنامه بزرگ چهل سال تمام می گذرد اما در برگ نخست آن مرحوم پیرزاد با خط،، ثلث جلی،،کلمه طیبه توحید را چنان قوی به قلم آورده که انگار رنج عشق را برای عاشق،ارزشمند تر از جان خودش خوانده و فریاد زده……گویی در دیگر صفحات و رقعات آن تقویم،پیرزاد نستعلیق را اعلام نمی کند ، آن را نجوا می کند.

باری، روزی در نزد آقای فریدون وارسته که در کابل نزد استاد محمد آصف فکرت هروی

 و سپس در مکتب هنری غلام محمد میمنگی، چندی نزد استاد پیرزاد هروی تلمذ وشاگردی نموده بود این قطعه منتخب از گلستان سعدی را دیدم و پیام آن را در ساغر دل نهادم

 از صحبت  دوستی  برنجم

 کاخلاق بدم ، حسن نماید 

عیبم  هنر  و    کمال   بیند 

خارم، گل و  یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم چالاک 

تا  عیب   مرا  به من نماید

این خاطره زیبا را که از اشک قلم و انجمن شعرای مهاجر افغانستان آغاز گشت 

با ایجاد فصل نامه ادبی هنری ( در-دری) و خط سوم ادامه میدهم که پژوهشگر نستوه و نویسنده وشاعر همشهریم جناب اصیل یوسفی از اعضای فعال هیت تحریر و عضو مسوول صفحه « یاد یار ودیار »بود.

سه گانه ماندگار….

کارنامه فرهنگی، علمی و پژوهشی رفیع اصیل کالبد شکافی دقیقی از مفهوم تعهد هنری وفکری در دوران بحران های شدید است.

زمانی که عملکرد کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان مبدل به مقاومت فرهنگی گشت،او با همکاری صمیمانه استاد محمد کاظم کاظمی، استاد سید ابوطالب مظفری و خوشنویس توانا استاد نجیب الله انوری توانست که با پشتکار صادقانه و خالصانه حدود بیست و پنج سال پیوسته/ تقویم هنری فرهنگی و عرفانی،، مهر آیین،، رانگاشته و آثار خوشنویسی، نگار گری و مینیاتوری و نقاشی هنر جویان و هنرمندان معاصر را با صبوری و متانت جمع آوری نماید.

شعار او خروج هنر از حالت انفعال در دوران غربت و مهاجرت بود، ومعنا بخشی به آن. او نقش یک،، موزه دار،، بسیار ورزیده را در کنار دیگر همگنان بازی کرد.

هنر، آخرین سنگر حفظ هویت و اصالت یک ملت در آوارگی و بیچاره گی است.

کار نامه او با الترناتیو هنر بجای شعار زدگی، جریانی ساخت که منتظر بودجه و دربند کمک مالی دیگران باقی نماند، او پای در کفش های آهنینی نمود و دست در جیب های که قناعت و مناعت اورا با پشتکارش می نواختند و قلبی که این سرود نجوایش بوده:

هر که هر چه کرده با خود می کند 

روزگار  استاد  جبران  کردن  است 

ذات  نیکو حاصلش  پیروزی  است 

ذات بد با جان خود  هم دشمن است 

تاریخ، همتا های شبیه هم دارد و گاهی چهره های شبیه هم و سرنوشتی همسو و همآهنگ با آخرین تغییرات آتی در تناقضات تاریخی و رفتاری ما، من این سطور را در تورنتو کانادا می نویسم زمانی که در گوشه ای دیگر ازین شهر پهن پیکر اصیل یوسفی نیز در مرارت روز مره گی وامید به روز گارانی روشنتر در وطن – زندگی دارد و من با یاد او و روان شاد پیرزاد از یک سرگذشت در دوران تحصیل و هجرت این نوای بی نوایی را به انتها می رسانم که ! در سال های پایانی دهه شصت خورشیدی زمانی که قرار شد با دوستان ،، ماهنامه فتح،، را منتشر کنیم با راهنمایی یکی از دوستان

به سراغ روان شاد پیرزاد هروی – در خیابان طالقانی طلاب رفتم.حوالی غروب بود که به منزل استاد رسیدم.این اولین باری بود (۱۳۶۸) که آن مرحوم را ملاقات می نمودم.

چهره خندان – برخورد گرم و استقبال صمیمانه باعث شد تا از همان ابتدا احساس خوبی پیدا نمایم، با آنکه جوان بودم و نا 
آشنا ! انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم.
این لطافت و احساس باعث شد که درمحضر استاد – راحت و بی تکلف گفت و گو کنم.
طرحی را برای نام و ارگان نشراتی مجله برای استاد ارایه دادم و خواستار همراهی و همکاری ایشان و فرزند هنرمند شان جناب ؛[ محمد شاه پیرزاد] شدم.
طوریکه میدانید یکی از نیازهای ضروری روزنامه نگاری و کار وپیکار مطبوعاتی ـ{ لوگو } و شناسنامه اولیه آن می باشد.
استاد پیرزاد فی البداهه چند طرح را با پنسل رسم نموده و روی یکی از طرح‌ ها مکث نمود و گفت که باید با تأمل بیشتری روی آن کار کند.
بعد از دو سه روز بسراغ ایشان رفتم ـ ما شده بودیم دوستان قدیم ویاران ندیم، تحت تاثیر رفتار هنرمندانه و پدرانه استاد و سلوک مودبانه او قرار گرفتم چون آنچه در ذهن و ضمیر داشتم استاد با کلک خیال انگیزش و با رعنایی روی صفحه کاغذ آورده 
بود،،،،،
استاد پیرزاد سالیانی متوالی مساعدت نمود تا عناوین بعضی مقالات تاریخی و باستانی را با خط زیبای نستعلیق بنگارد.
مدتی برای ادامه تحصیلات قرار شد که من در دانشگاه تهران حضور یابم لذا در مشورت با اعضای هیأت تحریریه مجله ـ سر دبیری آن بعهده جناب آقای شیرزاد هاشمی گذاشته شد که بعداً بصورت فصلنامه منتشر می گردید.
تا اینکه زمانه ی دیگر شد و نسیم جدایی ها وزیدن گرفت و هریک از دوستان و برادران رهسپار غربت این سو و آن سوی جهان شدند.
در کوچ ناگزیر هجرت و حرمان بودم که خبر درگذشت ایشان را هنگام بر گشتن از بیت الله شریف به مشهد رضوی شنیدم – آخرین روز های برج حوت خورشیدی ( ۱۹/ ۱۲/ ۱۳۸۱) بود که استاد پیرزاد/ دو روز بعد از بازگشت سفر حج پر گشود و برایم خبر رسید که اصیل هم در بستر بیماری و فلج اندامی در بستر بیمارستان غنوده است….
با حالتی مغموم و پر تلاطم ودر گوشه ای از کشوری غریب، یاد و خاطره های آن دیدار از خاطرم گذشت و این ابیات از ذهنم :
 بهر بهار بر  آرد  گل  ز  بستان  سر 
گلی برفت که ناید  به صد بهار  دگر 
در خاتمه مراتب امتنان و شکران خود را از یاران و دوستان گرانمایه در سایت ۲۴ ساعت و مدیریت سایت ابراز داشته با آرزوی باران آرامش و آسایش و صلح وباهمی.
مسعود صبا 
تورنتو  – کانادا
۲۳جون ۲۰۲۶

 

 

 

 

 

 

 

22 ژوئن
۵دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش سوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱ سرطان  (تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

———————-

مامور محله و نواسه اش

————————–

پیوسته به گذشته :

چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.

پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.

شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.

میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.

اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.

.

.

عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.

چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.

در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.

امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.

.

.

باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.

.

.

وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.

غلام سخی غیرت 

17 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دوم )

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
.
بخش دوم :
.
هفتاد سال و اندی پیش پدر مرحوم من میرزا غلام محمد عادت داشت که هر روز جمعه پس از ادای نماز صبح بایسکل خود را سوار می شد و می رفت به زیارت های بزرگان هرات.
اندر پیرامون شهر زیارتگاه های مشهوری موقعیت دارند. هر یک ازین بزرگان گویا حافظه تاریخی شهر را که خوابیده است، پاسداری می کنند. مردم انگار برای ادای ارادت به دیدن دوستان و حامیان خود به این زیارتگاه ها می روند. هر یک ازین بزرگان گویا پیام خودش را دارد. نکته جالب این جاست که آنان با همه نزدیکی هایی که باهم دارند متفاوتند. یکی فقیه و عالم دین است. دیگری جامع الاطراف، آن یکی شاعر است و آن دیگری عابد، دیگری طبیب است و دیگری نوازنده و نویسنده و شاعر و دولتمرد، یکی سلطان است و دیگری بانویی فرهیخته و بزرگ. زایران از این بزرگان فضایل خوبی و خدمت را استغاثه می کنند. مجموعه این زیارتگاه ها گویا کتابخانه هایی اند که با سواد و بی سواد می تواند چیزی بخواند و بیاموزد و دل خود را با این بزرگان پیوند و صیقل دهند.
در شرق شهر زیارت خواجه عبدالله انصاری، در غرب شهر زیارت خواجه ابوالولید آزادان، در شمال شهر شمار زیارتگاه ها و آرامگاه ها فراوان است. این منطقه که یکی از نه بلوک هرات است و به نام خیابان یاد می شود شاید از مهمترین و جالب ترین پدیده های تاریخ و فرهنگ شهر هرات باشد. در خیابان زاهد و عابد و عالم و شاعر و بانو و نقاش و خطاط و سلطان و وزیر و واعظ و نویسنده و مورخ و محدث و زاهد و کاشف همه باهم فضایی را ساخته اند که اگر با چشم دل بدان بنگریم هوس می کنیم آن را زنده ببینیم. نکته ظریف اینست که در جوار هر آرامگاه باغی احداث شده است که خود پیوند زنده دیروز و امروز و فردا را می نمایاند و بی گمان در جلب و جذب زایران اثر می گذارد. در خیابان از زیارتگاه های این بزرگان می توان نام برد:
سید عبدالله مختار، شیخ یحیا بن عمار سجستانی از بزرگان قرن چهارم که در بین مردم به خواجه غلتان شهرت دارد، مولانا عبدالرحمان جامی، ملا حسین واعظ کاشفی، امام فخر رازی، شاهزاده عبدالله و شاهزاده قاسم، در جنوب شهر سلطان عبدالواحد شهید، خواجه عبدالله مروارید از بزرگان دوران سلطان حسین بایقرا. ( ۱) سزاوار یادآوری است که در دوران تیموریان، هرات در سرتاسر خراسان بزرگ مرکز علم و فرهنگ و هنرها بوده است. در مورد زیارت های هرات کتاب مشهوری زیر عنوان مزارات هرات موجود است که به اهمتام زنده یاد استاد فکری سلجوقی چاپ شده است.
.
.
پدرم نخست رکاب می زد و به زیارت پیر هرات می رفت. پس ازان بر سر قبرهای پدر و مادر و دیگر نزدیکان که در گورستان دشت گازرگاه، جوار خواجه عبدالله انصاری غنوده بودند دعا می کرد. از آن جا در دامنه کوه گازرگاه به زیارت سید عبدالله مختار که در بلندی کوه موقعیت داشت می شتافت. این روایت را از زبان پدرم تعریف می کنم:
به زیارت سید عبدالله مختار آمدم، اول صبح بود. در کنار مقبره سید عبدالله مختار چشم هایم به دیدار فکری سلجوقی و محمد علی عطار که بر گلیمی نشسته بودند، روشن شد.
.
.
در کنار شان روی اشتوپ کوچکی کتری می جوشید و بالای کتری چاینک کوچک برنجی گذاشته بودند، پیش این دو بزرگوارنشستم. برایم جالب بود بدانم در این اول صبح این جا چه کار می کنند. از چاینک روی کتری بخار مطبوع چای هل دار به مشام می رسید. با محمد علی عطار و فکری سلجوقی آشنا بودم. کیست که در هرات این دو استاد فاضل را نشناسد؟  عطار سوی  من دید  و گفت، معلوم است خسته شده ای. از چاینک چای تیره ی مایه در پیاله انداخت و باز آب  جوش بر آن  افزود.  چه چای  خوشرنگ  داغ  و معطری. چای محمد علی عطار فوق العاده است چون خاصیت و کیفیت چای را از هر کسی دیگر بهتر می فهمد. ظرف نقره ی دشلمه های سپید هیلی را در برابرم نهاد. در هرات ازین دشلمه بهتر پیدا نمی شود. پرسیدم، در این گل صبح این جا چه کار می کنید؟ فکری سوی من دید و خنده کرد و گفت، می بینی سنگ مزار سید عبدالله مختار مخدوش شده است و دیگر خوانده نمی شود. متن اصلی را پیدا کرده ام. آقای عطار به خط زیبای خود آن را می نویسد و من با این قلم و چکش آن را حکاکی می کنم. ساعتی که در محضر آنان بودم مرا در این فکر فروبرد که خداوند ما را از برکت چنین آدم هایی زنده نگه می دارد. کسی آن ها را مجبور نساخته است که سنگ سر قبر سید عبدالله مختار را خطاطی و حکاکی کنند. هیچ کس مزدی به آنها نمی پردازد. به یاد سید آقا بنا افتادم که روزی از وی پرسیدم، آقا میان معماری امروز و دیروز چه تفاوت می بینی؟
سید آقا که معماری سالمند و نامدار در هرات بود، فوری جواب داد:
در گذشته هنگامی که خانه ی می ساختی همه تزیینات در درون بود. تاقبندی ها، گجکاری ها، ارسی ها، شیشه شانی ها و آیینه کاری ها. در یک اتاق دست کم شش ماه کار می کردی تا آماده می شد. همین که به چنین اتاقی گام می گذاشتی دلت نمی خواست بیرون شوی. امروز چی؟ ظاهرش این کوتی گویا مرتب است همین که داخل اتاق بروی هیچ. صاف و ساده مثل کف دست. سید آقا خاموش شد و چند لحظه بعد ادامه داد، آدم های امروزی نیز چنین اند. در ظاهر دریشی و کف و کالر شان مرتب است ولی همین که چند کلمه ی با آنان صحبت کنی می فهمی که در درون خالی است. ریشه های فرهنگ هرات از درون بر می خیزد.
(۱) خواجه عبدالله مروارید در دوران سلطان حسین بایقرا مقام بلند دیوانی داشت. منشی سلطان حسین بایقرا بود. خوشنویس، نویسنده ی توانا، شاعر، در شعر بیانی تخلص می کرد و نوازنده و آهنگسازی برجسته بود. با انواع سازها وارد بود. ولی در قانون نوازنده ی بی بدیل. قانون سازی شبیه سنتور است. او با اشعار جامی و خودش آهنگ های زیبایی می ساخت.
علیشیر نوایی در مجالس النفایس از خواجه مروارید و فضایل او به نیکویی یاد کرده است. موسیقی بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و تاریخ هرات است.
.
.
جامی در موسیقی رساله ی دارد که به دیگر زبان ها ترجمه شده است.

این بحث ادامه دارد . . .

16 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش نخست)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۶ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟

در دوکان عطار !
بخش نخست :
.
بازار همیشه نقش مهمی در همه عرصه های زنده گی هراتیان داشته است و دارد. اگرچه نقش و ابعاد آن نظر به زمان تحول می یابد ولی محتوا همان است که بود.
شش صد سال قبل شاهرخ بازار شاهرخ را ساخت که همین بازار کنونی ملک است. این پادشاه روشنفکر و روشن ضمیر می خواست که هرات مرکز اقتصاد و تجارت منطقه قرار گیرد و مردم در رفاهیت زنده گی کنند و پایتخت امپراتوی به شکوفایی روز افزون دست یابد.
بازار شاهرخ که در دو طبقه و از خشت پخته اعمار شده بود با پوشش گنبدی و تاق ها و رواق ها و به کارگیری تزیینات خشتی شکوه خاص خودش را داشت. بازار از طریق روشنی دانهای سقفی روشن می شد. در امتداد بازار کاروانسراها، مسجد ها، مدرسه ها، حمام ها، انبارها و دیگر ساختمان های مورد نیاز ساخته شده بود. این بازار برای شاه عباس کبیر که زادگاهش هرات بود، الگویی قرار گرفت برای اعمار بازارهای مشهور اصفهان ، چیزی که به تهران و دیگر شهرهای آن کشور  نیز گسترش یافت.
بازار شاهرخ چنین شاهکاری بود، اما با دریغ در سال ۱۹۳۸ هر چهار بازار هرات که بر همین منوال ساخته شده بود، تخریب گردید.
چهار بازار هرات بازار خوش، بازار عراق یا بازار موسوی ها، بازار ملک و بازار قندهار در آن سال ها، هفتاد سال پیش یا بیشتر پر جوش و شلوغ بود. هرچه از دروازه های بازار به سوی چهار سو می رفتی رفت و آمد و خرید و فروش بیشتر می شد. هر بازار گویا تقسیم کار خودش را داشت. بازار ملک بازار زرگری بود. بازار خوش بازار مسگری، بازار قندهار بازار بزازی. فیشنی ترین دوکان های بزازی شهر در بازار قندهار موقعیت داشت. یکی از کاسبی های بازار ،دوکان های عطاری بود. در هر بازار چند دوکان عطاری فعال بود. در این عطاری ها انواع ادویه و گلاب و زعفران، چهارعرق و گلقند و نوشادر، انواع گیاهان طبی گل گاوزبان، خاکشیر، عرق کاسنی، زنجبیل، شیرین بیان، شیرخشت، عناب، زردچوبه، داروگرم، هل، زیره، و دیگر چه چیزهایی که در قطی عطار نمی یافتی.
در بازار قندهار نزدیک تر به چهار سوو دوکان زنده یاد محمد علی عطار در شهر شهره بود. این فقط یک دوکان معمولی نبود. کلوب روشنفکری و همدلی و خانه دوستی بود. در عین حال گویی کارگاه خطاطی استاد محمد علی نیز بود. در فراز بیرونی دیوار پستوی دوکان تابلوی بزرگی که انواع خط در آن کارشده بود و در وسط آن الهم صلی علی محمد و آل محمد به خط درشت و زیبای نستعلیق نقش بسته بود، توجه هر عابر صاحب دلی را به خود جلب می کرد.
.
.
استاد محمد علی عطار به نسبت جثه کوچکی  داشت. ولی از درون گنجی بود که تجلی آن در لبخند پر مهر وی خوانده می شد. من با فرزند ارشد استاد عطار محمود در مسجد سکندر جان همدوره بودم. دوست شدیم. خانه شان در فاصله کوتاهی از مسجد موقعیت داشت. گاهی با محمود پس از درس به دوکان استاد محمد علی عطار می رفتم. ما در عقب بساط استاد آرام می گرفتیم و به تماشای عابرین و مشتری ها خود را مشغول می داشتیم. مشتری خیلی کم بود. استاد اغلب چیزی می نوشت.
.
.
ولی عصرها بزرگان شهر به دیدن استاد می آمدند و نزدیک بساط استاد می نشستند و به آرامی صحبت می کردند. شخصیت هایی مانند استادفکری سلجوقی، شیخ طاهر قندهاری، عطا محمد نقشبندی، عباس اعتدالی و…                                                                 
روزی به محمود گفتم: خوب می شود ما هم از استاد سرمشق بگیریم و خطاطی بیاموزیم.                                                            
محمود خندید و گفت: خطاطی آسان است. عجله نکن هر وقت می توانیم بیاموزیم !
این طور بود که از نعمت مهمی که نصیبم شده بود یعنی شاگردی استاد عطار محروم ماندم. محمود جان عطار کجاستی، هنوز از تو گله مندم.
آن روز شیخ طاهر قندهاری در دوکان استاد محمد علی عطار نشسته بود. کدام موضوع تاریخی را صحبت می کردند. شیخ طاهر قندهاری شاید یکی از برجسته ترین سخنران هایی بود که در عمرم دیده ام. باری از زبان دوست عزیزم زنده یاد واصف باختری شنیدم که گفت، ادیب نیشابوری به پرویز ناتل خانلری و .دیگران.. باری گفته بود، در بین شما این جوان افغانی که نامش محمد طاهر است، استعدادی فوق العاده دارد.
شیخ محمد طاهر که اینک دیگر هراتی شده بود، هر روز جمعه در تکیه خانه مسگرها منبر می رفت. در کودکی از برکت پدر پای منبر واعظان نامدار شهر مانند سید قاسم کابلی در تکیه خانه میرزا خان، شیخ غلام حسین فراهی در تکیه خانه هادی، سید میرآقای سراچه گی در منزل خودش در محله خواجه عبدل مصری، شیخ برات علی قندهاری در تکیه خانه برجندی ها، آقای شریعت در منزل خودش در بازار خوش، نشسته بودم و گوش دادن به صحبت این بزرگان مرا شگفت زده می کرد. اما سخنرانی های شیخ محمد طاهر قندهاری بر من اثرگزار بود. شیخ طاهر ریش جو گندم کوتاهی داشت. دستار کوچکی بر سر می نهاد و با صدای جذاب خود آرام لاکن پر شور سخن می راند. چون منبر می رفت اول حمد خدا را بر زبان می آورد. از پیامبر و آل و اصحابش یاد می کرد. بعد غزلی می خواند از شاعران کلاسیک زبان فارسی. اولین غزلی که از زبان او شنیدم و در ذهن من نشست چند بیت آن را این جا می آورم:
.
تن   آدمی   شریف   است   به   جان   آدمیت
نه    همین    لباس   زیباست  نشان   آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و  بینی
چه    میان    نقش     دیوار    و میان   آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است جهل و  ظلمت
حیوان   خبر    ندارد      ز       جهان    آدمیت
به حقیقت   آدمیت  باش  و گرنه مرغ باشد
که    همین   سخن    بگوید  به زبان آدمیت
.
سپس در مورد مقام انسان چنان زیبا صحبت کرد که گمان می کردی جمعیت هزارنفری نفس در سینه ها قید کرده است و همه گوش شده است.
.
.
آن روز شیخ محمد طاهر در کنار بساط دوکان محمد علی عطار نشسته بود. شخص دیگری هم بود که من او را نمی شناختم. در باره ی موضوعات تاریخی و وقایع گذشته صحبت می کردند. یکی دو ساعت این مجلس شان ادامه یافت. من و محمود آرام در گوشه ی نشسته بودیم و گوش شده بودیم. اکنون می اندیشم ای کاش کاتبی بودی که سخنان این بزرگان را بنوشتی و برای نسل های آینده به یادگار گذاشتی.
شیخ محمد طاهر قندهاری می گفت: 
.
یکی از بیجاره گی های سرزمین ما تعدد زوجات امیران بوده است. گویا این قوم از آیات بینات الهی فقط کلوا فانکحو را قبول داشتند. هر امیری چندین زن می گرفت. این وضعیت نه تنها در تدبیر امور دولت اخلال ایجاد می کرد که شمار زیاد فرزندان داوطلب تاج و تخت فراوان می شد و جنجالی. یکی ازین امیران زنباره امیر حبیب الله خان بود. باری فرمانی می فرستد به حاکم قندهار و از وی می خواهد که برای اشتراک در محفل عروسی شاهزاده چند تا دختران زیبای قندهاری را به کابل بفرستد. حاکم بزرگان محله های شهر را احضار می کند و فرمان امیر را بر ایشان می خواند و حکم می کند از هر ناحیه دو، سه دختر حسینه و با وجاهت را انتخاب و آماده کنند که برای شرکت در عروسی شاهزاده به کابل اعزام گردند. این خبر در شهر می پیچد. در قندهار ملنگی بود که واسکتی پرپینه و سنگینی در بر داشت و سوته چوبی در دست. گدایی نمی کرد ولی از خان ها و ثروتمندان شهر با هیبت می خواست که به او پول بدهند. آن را صرف چرس و محفل دوستانش می کرد. ملنگ که ازین موضوع خبر شد با جمعیت کلانی آمد در باغچه خرقه مبارک. در عقب خرقه خانه قاضی قندهار بود. و در سوی دیگر عمارت اداره های ولایت و قضاوت. قاضی دایم آرام و با تمکین از ساحه خرقه پیاده عبور می کرد و به دفتر خود می رفت. آن روز همین که ملنگ قاضی را دید او را متوقف ساخت و به صدای بلند پرسید، امیر حکم داده است دختران قندهار به کابل فرستاده شوند. حکم شریعت چیست؟

قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:

(أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ ۖ )

فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.

کسی دیگر جرات نکرد از قندهار برای امیر در کابل دختر بفرستد.
شیخ محد طاهر قندهاری در هرات وفات یافت. مزار او در جوار زیارت سلطان عبدالواحد شهید زیارتگاه مردم است.
.
ادامه دارد …

 

 

13 ژوئن
۳دیدگاه

حدیث آرزو گفتن خوش آید…..

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۳ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

حدیث آرزو گفتن خوش آید…..
=================
 محمد مهدی بنایی ؛
سرپرست کانون هنر های زیبا ، اندیشه و دانش در هرات.
گویند هر چهره و هر صدا و هر سبک هنری یک کتاب است ، هر چهره همان اندازه از ماست که از نام و نامه او بهره می بریم ،،،
بهزاد از کسی نیست که تصویر گری های ناب اورا ندیده باشد ، روح الله میرک از کسانی نیست که بر نام او افتخار و دستاوردش را در تزیین مسجد جامع بزرگ شهر نبینند !
=
.
و همین طور مشعل ، عطار ، پیرزاد و صد ها شاگرد و پیرو سلوک و مشرب شان که گرایش به هنر ، عاطفه تاریخی آنانست و هنر ، حافظه تاریخی ما را رهنما گر ما را شوربختانه بی عدالتی و جنگ از ما دزدیده ودنیا نسبت به این حالت بی ثمر ونا امید کننده واز همه مهمتر خود ما نباید بی تفاوت ، تماشا چی و سیل بین باشیم درین میدان خوشبختانه چهره های سرشناسی هم داشتیم که ماندند و ایستادند در زمانه ایکه ،، برگ پی برگی ،، چونان باد پاییزی بهر سو ما را می پراکند !
.
.
به یاد می آورم که دوست دیرین و مهر آفرینم قلم هنر و پژوهش را قدرتمندانه در دست گرفت وبا تلاش شبانه روزی نشان داد که داشته های فرهنگی هنری یک ملت را نمی توان با دگر گونی های سیاسی واجتماعی وفکری از بین برد.
او سی سال پیش در اوج اختناق و سلطه سیاه و قهر آلود حاکمان بی خرد به سراغ مشعل هنر – در هرات شتافت و با آنکه مورد خشونت و بی رحمی و قساوت قرار گرفت اما دل به تاریکی نسپرد ودر آن کور سوی تاریخ شمعی فرا روی آیندگان از آن اخگر رو بفراموشی بر افروخت واینک هزاران شمع از آن شعله ، نور ، رنگ و روشنائی می تابانند…..
.
.
استاد مرحوم محمد سعید مشعل به رفیع اصیل این آخرین بازمانده شاملو زادگان هریوا گفته بود :
( قبل از آنکه بخواهیم مکتب مینیاتور هرات را گسترش و هویت بخشیم ـ باید زمینه های حمایت مردمی و حاکمان سیاسی را نسبت به آن جهت بخشیم و توجه شانرا معطوف به سپهر جغرافیایی آن سازیم.)
.
.
در آخرین مصاحبه استاد مشعل غوری که در کتاب ارزشمند [ رنگ و رنج] آمده ،رفیع اصیل یوسفی اورا { مشعلی در ظلمات}خواند و نوشت :
آثارش در خاطره ها ونامش در گوشها ـ آوای آشناست……او مشعلدار هنر و آینه دار فرهنگ گذشته ماست.
وجودش و هنرش ، تداعی گر بهزاد است. انگار در پایان قرن بیستم/ بهزاد دیگری در کنج عزلت وبی مهری – سر در گریبان غریبی خویشتن فرو برده است ،،،،،
چگونه ممکن است که در هرات باشی و قصه غصه بار اورا نشنوی؟
چگونه می شود یکی از قلل رفیع هنر مینیاتوری را نشناسی و نشناسانی؟ص – ۱۷۳
.
.
همین طور رابطه پژوهشی و عاطفی رفیع اصیل یوسفی با آثار استاد عطار هروی ، نمونه ی بارز از امانت داری مکتوب درتاریخ هنر معاصر افغانستان است.
تلاش های خستگی‌ناپذیر او نشان داد که هنر یک سرزمین ، حتا در تاریک ترین دوران تاریخ و در زمان جنگ و آوارگی نیز می تواند به کمک هنر دوستان و هنر آفرینان  زنده و سر پای بماند وبه نسل ها و اعصار بعدی اخگر آن سپرده شود.
جنگ و جا بجایی جغرافیایی نباید به گسست فرهنگی بینجامد تألیف هنر آوران هری وبه تعقیب آن انتشار مرقع خوشنویسی ،، قرآن اساور،، در سالروز صد سالگی تولد استاد محمد علی عطار هروی که اورا ( امیر کشور خط) و شاعر کتیبه های قدسی لقب بخشیده اند ، در حالی که فقط 
پانزده سال از رحلت حضرت استاد عطار گذشته بود نشانه آن بود که روح هنری وفکری پربار عطار در کالبد رهروانش جاریست.
.
.
همین گونه بر پایی کانون کهزاد در ایجاد نمایشگاههای کتاب ، عکس ، نقاشی ،مینیاتور ، خوشنویسی ، تذهیب ، نگار گری ،سوخته کاری روی چوب و منبت کاری و طراحی با مداد یک حرکت روان شناختی  برای جامعه محروم از رسانه و مطبوعات  بود که حتا کودکان رنج‌دیده مهاجر نیز 
فرصت آن را نمی یافتند که احساسات کودکانه شأن را عیان و تبارز بخشند.
.
.
از دید گاه او – در بستری از جنگ و نومیدی ، بازگشت به نقاشی ، خوشنویسی ، نگارگری و تذهیب‌کاری نوعی درمان فرهنگی و تزریق اشتیاق ، آگاهی و امید به جامعه بود تابتواند پویایی و نشاط خودرا حفظ کند. ذهنیت راهگشای آموزشی و اخلاقی او  پیوند زدن هنر خوشنویسی معاصر افغانستان با موی قلم نگار گری برگهای جامعه بود، تا هنر ، سپر بلای فرهنگ در برابر تند باد های سهمگین روزگار باشد.
.
.
چون دگر گونیهای سیاسی و مهاجرتهای اجباری و خود خواسته نباید به انقطاع فرهنگی ، ادبی و تاریخی ملتی بینجامد…..این پیکار است که نامش را زندگی نهاده اند ،براستی آیا بجز الترناتیو ،، قلم و رنگ ،،و انگیزه و آگاهی بخشی – روزنه دیگری پیرامون خود سراغ داشته ایم که مارا ازین بحران‌های پی درپی /امید خلاصی بخشد ؟
.
.
خلق یک اثر هنری هر چه که باشد ، در عرصه هنر هفتم «سینما» موسیقی ، تیاتر ، نقاشی ،خطاطی ، و مجسمه سازی ـ ابزار مقاومت وباز یابی کرامت ، شرافت وسعادت جمعیست واین رسالت هنرمندان و نخبگان جوامع زنده بیدار و پویاست بقول گران مهر غفور آرزو:
صفیر کلک تو در گلشن بهشت ، گلاب 
و    یاد     سبز      تو    یاد    آور   بهار
رویش ترین سه گانه ماندگار هنر آوران هری با بررسی عمیق فرهنگی سه ،، پیر،، دیر هنر هرات آغاز می‌شود.
.
.
۱ – استاد محمد علی عطار، احیاء کننده سنت خطوط کهن در تاریخ معاصر و حافظ ارزشها و دستاوردهای ملموس آن در باز سازی آثار و آبدات تاریخی و نوسازی ابنیه دینی.
۲ – روانشاد استاد محمد سعید مشعل غوری ،مینیاتوریست ارشد و مروج مکتب هرات.
۳ –زنده یاد استاد امین الله پیرزاد هروی ،خطاط کتیبه های قدسی وحامی واقعی هشت قلم خط دلنشین در تجلیگاه هنر حقیقی و معنوی. پیرزاد هروی بر علاوه بنیاد گزار کانون کهزاد در کنار هنر آورانی چون استاد تابش ، رفیع اصیل ، سید مقصود خوشبخت ،روانشاد فضل الله زاهدی ، رفعت ، محمد ناصر طالب فراهی ، محمد داوود نجفی ،و مرحوم محمود انوش در مشهد بود.
.
.
محمد جواد بنایی
.
یکی دیگر از چهره های حامی ، همراه و سراپا خلوص و عشق به فرهنگ ،هنر و ارزشهای اخلاقی در کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان جناب آقای محمد جواد بنایی است.
ایشان با ارادت و التفاتی که به شادروان استاد براتعلی فدایی شیخ الشعرای هرات داشتند با حمایت مادی و معنوی خود نخستین بار در ایران مجموعه اشعار استاد فدایی را بنام «( حریم راز)» بدست نشر سپردند که مرحوم استاد پیرزاد نیز در آن مجموعه ادبی بعضی  از اشعار گلچین فدایی را خوشنویسی نمود.
همین طور با استقرار دولت موقت حامد کرزی و برگشت مهاجرین به وطن در سال ۱۳۸۰ خورشیدی مدیریت و راه اندازی کارگاه آموزشی در عرصه 
هنر خوشنویسی ، نقاشی ، مینیاتور ، تذهیب‌کاری و هنر های تجسمی سهم گیری همه جانبه در کنار استاد نجیب الله انوری داشتند ودر محل کار وکسب خود اتاقی را برای آموزش و تربیت علاقمندان زیر نظر استاد نجیب الله انوری از سرآمدان هنر خوشنویسی و نقاشی خط معاصر هریوا قرار دادند.
.
.
بر علاوه علاقه مندی و گرایش به هنر عکاسی و رسامی ، تصاویری به یاد ماندنی از زندگی روزمره مردم را ثبت نموده که تعدادی از عکس های ریالیستی ایشان در تقویم ،هنری فرهنگی و عرفانی ،، مهر آیین ،، که بیست وپنج سال پیوسته منتشر می گردید به نشر رسیده است.
بنا به پیشنهاد آقای اصیل یوسفی در سال ۱۳۸۱ و موافقت اعضای کانون هنر های زیبا – اندیشه و دانش جمع آوری اشعار قدیمی روانشاد استاد براتعلی فدایی در هرات روی دست گرفته شد و با تلاش پیگیری های خستگی‌ناپذیر او و با همکاری های پیوسته استاد محمد ظاهر رستمی ، علیشاه حکیمی و مرحوم نظام الدین شکوهی مجموعه ،، چامه ها وچکامه ها،، با مقدمه به یاد ماندنی استاد سعادت ملوک تابش هروی و با ویراستاری استاد محمد کاظم کاظمی در ایران اقبال چاپ یافت که بازتاب بسیار وسیعی در مراکز ادبی وفکری فرهنگی و و انجمن های شعر 
وادبیات داشت.
.
.
لازم میدانم که یاد آور شوم که چامه ها وچکامه ها در دو بخش جداگانه از اشعار قدیم و جدید تنظیم وبا کیفیت عالی بدست نشر سپاریدند.
باری من در هرات بهمراه استاد تابش و آقای اصیل بدیدن نمایشگاهی در تالار لیسه استاد کمال الدین بهزاد دعوت شدیم ،هنگام باز دید ، خانم یلدا رضوانی که روی اثری از خط ،، تبسم ،، از ابداعات استاد انوری کار می کردبه آقای اصیل پیشنهاد نمود که این فرم نو ظهور هنر خوشنویسی معاصر افغانستان باید جدی گرفته شود واگر ممکن باشد به نشر برسد!
.
.
متعاقب آن روزی در کانون و انجمن ادبی { فرخ حسین ناظم هروی} که محل حضور و کلاس درس استاد تابش بود – هنرمند مخلص و خوش سیرت ما تابلوی نقاشی خط زیبای با خود آورد با طلاییه شعری خاطره انگیز از استاد تابش در اقلام شکسته ، غبار و نستعلیق با این ابیات :
 غبار  نیستی  بودم  به  تمنای  تماشایش 
بهشتی  از  تقلای   شکفتن  آفرید  از  من
چه شیرین دستگاهی دارم از تماشای وصالش 
که هرجا لاله ی پژمرد ،خون او چکید از من
این مصرع آخر را استاد انوری چنان ماهرانه در ،، سیاه مشق ،، بقلم آورده بود که حیرت آدمیان را بر می انگیخت و احسنت ، احسنت را زمزمه لبان و کلام شان می ساخت…..
.
.
در آن بزم هنری و ادبی آقای رفیع اصیل یوسفی به علامه استاد تابش هروی گفت :
وقت آنست که مجموعه ای از هشت قلم هنری و نقاشی خط های خوشنویسی استاد نجیب الله انوری را تدارک دیده تا اگر بشود با کیفیت عالی و به همت هنر دوستان و علاقمندان آن را بزیور طبع آراست و شما پیشاپیش نامی برای این مجموعه و قلم ابداعی استاد ( شیوه تبسم)و معرفی آن به مجامع هنری انتخاب کنید.
استاد تابش مکثی نمود و سپس فرمود :
«( هنر انوری ، نور نجابت ماست ومن نام این اثر خوش یمن را تلاوت نی میگذارم
.
.
بدینگونه با همت وتلاش و پیگیری پنج‌ ساله جناب اصیل یوسفی از سال ۱۳۸۴ به بعد این مجموعه ارزشمند با خون دل خوردن و اشکها و لبخند ها به بار نشست اما شوربختانه استاد سعادت ملوک تابش مریض گشت و فرصت نیافت که دیباچه و مقدمه این اثر ماندگار را بنویسد.
.
.
او بطور نا باورانه ی به روز چهارشنبه هفتمین روز از ماه میزان « ۱۳۸۹» در سرزمین افسانوی هندوستان که جهت طبابت و درمان مریضی قلبی اش رفته بود،رخ از ما برای همیشه بربست و به ملکوت اعلی پرواز کرد…..
اما اصیل از پای ننشست ودر پی تقریظ وتمهید مقدمات و انتهای زیبا تر اثر از محقق عبد الغنی نیک سیر ، استاد براتعلی فدایی ،علی عبدالهی ، محمد ظاهر رستمی وسید عبدالقادر رحیمی مدد گرفت و چاپ نخست آن دربهار سال ۱۳۹۳ با ویرایش استاد محمد کاظم کاظمی و طراحی وحید عباسی توسط ،، نشر بدخشان ،، با مشخصات صفحات مصور و حروف نگاری میرویس رضا زاده و با مساعدت مقداری از هزینه چاپ وکاغذ از بخش فرهنگی موسسه خیریه امام جواد ، ع، این مجموعه ماندگار تقدیم نگاه دوستداران هنر خوشنویسی و خطاطی گشت خوبست که یادی بکنم از شاعر معاصر هریوا جناب آقای حنفی دشتی و مرحوم محمد ناصر ناهض تیموری که در اخیر این کتاب ،خاطره و شعر سروده اند با این شاه بیت 
حضرت حافظ :
همچو جم جرعه می کش که ز سر دو جهان 
پرتو  جام   جهان    بین    دهدت   آگاهی…..
ودر انتهای سخن عرض ادب وارادت دارم محضر فرهیخته یاران در سایت ۲۴ ساعت که این فرصت را فراهم ساختند و این دیدار  را خاطره آفرین – همیشه دست حق همراهتان .
حدیث   آرزو    گفتن   ،   خوش  آید 
بدان مشکل توان ،رنگ عمل بست.

 

07 ژوئن
۱ دیدگاه

استاد محمد علی عطار هروی خوشنویس و کتیبه نگار برجسته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

استاد محمد علی عطار هروی

خوشنویس و کتیبه نگار برجسته

استاد محمد علی عطار خوشنویس برجسته ، فرزند محمد اسماعیل فرزند ملاحسن در سال ( ۱۳۲۸ خورشیدی) در شهر هرات و دریک خانوادهء مذهبی دیده بجهان گشود. ٬ پدر و نیاکان او همگی عالمان دین بودند،  اما پدرش ترک منبر گفت و به عطاری روی آورد. زنده یاد محمد علی از خورد سالی شیفتهء خوش نویسی بودو نخست در مکتب خانه ها درس خواند٬ و پس ازآن نزد پدر به فراگیری خوش نویسی پرداخت . کندو کاو در خطوط و قطعه های خوش نویسی به جا مانده از استادان پیشین در هرات ٬ اورا با چشم اندازی های دیگر ازاین هنر آشنا کرد. وزمانی نزد ملا محمد صدیق نیازی به فراگیری خطوط کهن ٬ کوفی و عربی پرداخت.

استاد محمد علی همچنان کار های هنری خودرا با کاوش در آثار باستانی ٬ اسناد تاریخی وگردآوری مسکوکات دوره های بنی عباس٬ بنی امیه٬ غزنویان و دیگران را پی گرفت تا به نمونه های اصیل خط کوفی دست یابد.

ازآثار منتشره ءاو می توان به کتبِ نمونه های خط سنگ نبشته های هرات ،  الهی نامه خواجه عبدالله انصاری و مرقع قرآن اساور ( ۱۳۸۶ خورشیدی ) اشاره کرد . نمونه های از خطوط وی نیز در کتابی به نام گنجینهء خطوط در افغانستان با دیباچه و شرح زندگی وی به خامه زنده یاد محمد رضا مایل هروی در سال ( ۱۳۴۶ خورشیدی) از طریق وزارت اطلاعات و  کلتور وقت به دست نشر سپرده شده و همچنان ازآثار دیگر او می توان از کتاب های قرآن محلی ( تهران ۱۳۶۶ خورشیدی ) و هنرآیه نگاری در قرآن کریم در سال ( ۱۳۷۵ خورشیدی ) در تهران یاد نمود. کتیبه های اورا اندرون مسجد جامع بزرگ هرات ٬ گنبد ملک غیاث الدین ٬ مسجد لشکرگاه و گازرگاه ٬ کتیبه های مزار خواجه مودود چشتی ٬ دارالمعلمین هرات ٬ زیارت مولانا عبدالرحمن جامی ٬ مسجد بکر آباد ٬ مسجد گوهر شاد مشهد ودر دیگر اماکن می توان سراغ نمود. مجموعهء مرقعات و آثاراورا در موزیم هرات و کتیبه برای مسجد مسلمانان هامبورگ به درازای چهل متر می توان مشاهده نمود.

من به یاد دارم که در سال ( ۱۳۴۴ خورشیدی) کورس خطاطی در صالون هرات ننداری از طرف ادارهء اطلاعات و فرهنگ راه اندازی شده بود که بیست نفر شاگرد در آنجا به فراگیری حسن خط نستعلیق می پرداختند که نگارنده هم افتخار شاگردی استاد را با دیگر دوستانم چون مرحوم فضل الله زرکوب ، بهبود عطار ، زنده یاد ناصر ناهض و محمد سعید سلجوقی داشتم. درین کورس تمام کتیبه ها و اثار استاد به عنوان یک نمایشگاه به معرض دید قرار داشت. مدیریت کورس را مولوی نصرالدین عنبری از اطلاعات و فرهنگ به عهده داشت که با تاسف عمر این کورس کم بود و بیش از دوماه بیشتر ادامه نداشت. در حالیکه ما شاگردان به مشق و نوشته مصروف بودیم در یک قسمت دیگر کورس مکروفونی هم موجود بود که لین های این مکروفون به بلند گو های شهر وصل بود ٬ همه روزه برای یک ساعت یا بیشتر ازان استاد محمد صدیق راشد سلجوقی و گاهی هم مولوی عنبری به سخنرانی ها دینی می پرداختند.  استاد با خانوادهء سلجوقیان محشور بود. در مشهد همسایهء ایرانی داشتم که در بخش کفشداری زیارت امام رضا کار می کرد و او با استاد عطار آشنایی داشت٬ آن همسایه درمورد من برایش گفته بود که در مشهد در کنار او زیست می نمایم. استاد از او خواسته بود تا اورا به خانهء من بیاورد آن شحص استاد را بعد از ختم کار به موتور سیکل خود آورده بود که با تاسف من در خانه نبودم. درآن زمان تیلفون همراه هم وجود نداشت تا هماهنگی صورت می گرفت. تا من خواستم به ملاقات آن استاد بروم او از این دنیا رخت بر بست و رخ در نقاب خاک کشید.

آری ! استاد عطار با تسلط رژیم کمونیستی همراه با خانواده ناگزیر به ایران هجرت نمود و در شهرمشهد در ادارهء پژوهش های اسلامی در بخش آستان قدس رضوی ٬ بخش هنر خطاطی ایفای وظیفه می نمود. تااینکه در نیمهء شب پنجشنبه بیست و هفتم حوت سال (۱۳۷۱خورشیدی) داعی اجل را لبیک گفت ودر زیارت امام رضا (ع) به خاک سپرده شد.

قابل تذکر می دانم که به مناسبت بیستمین روز در گذشت آن زنده یاد محفل ترحیمی در حسینیهء نصرت به اشتراک فرهنگیان هرات و جمهوری اسلامی ایران تدویر یافته بود که نگارنده هم در ایام هجرت خود در ایران درین مراسم اشتراک داشت. درین محفل آثار گرانبهای مرحوم استاد عطار هم به نمایش گذاشته شده بود که چشم هر بیننده را خیره می ساخت و پس از ختم محفل همه ازاین نمایشگاه پرارزش بازدید به عمل آوردند. تا جایی که به خاطر دارم یک تعداد مقالات ٬ مرثیه ها و لکچر ها از طرف فرهنگیان فرهیخته چون زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش ٬ استاد فدایی ٬ محمد اکبر عشیق ٬ رستمی هروی و دیگران ایراد می شد. مجری این برنامه مرحوم غلام حیدر اسیر اشعار زیبایی را در لابه لای برنامه به خوبی دکلمه می کرد. مراسم را با دورباعی که به خط خود استاد نگاشته شده بود افتتاح نمود:

یک چند به  کودکی  به استاد شدیم           

                 یک چند زاستادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که برما چه گذشت           

                از خاک تیره آمدیم و برباد شدیم

جای بسی خوشبختی است که مجموعه ی این محفل تحت نام شاعر کتیبه ها به کوشش زنده یاد غلام حیدر اسیر هروی به تیراژسه صد نسخه تکثیر شده بود. جای آن دارد تا مطالبی را به صورت خلاصه در مورد چگونگی دفن آن زنده یاد در مشهد و بعضی مرثیه های سروده شده طور یادگار حسب آتی به نگارش بگیریم:

از مقدمه این اثر بر می آید که استاد نجیب مایل٬ غلام حیدر اسیر هروی ٬ آقای مصباح و جبرییلی اسرار داشتند تا جنازهء استاد فقید به هرات انتقال گردد تا در جوار سایر هنرمندان متاخر هریوای باستان دفن گردد. طوری که اوشان در خانه استاد نشسته بودند ٬ موضوع انتقال جنازه را با هرات با پسر ارشد در هریوای باستان برایش تفهیم نمودند. وی که چشمانش گودی می نمود پکر مانند گفته است که باید با دیگران مشوره نماید. بعد از مشوره زن ها نظر داده بودند که درهمین زیات امام رضا به خاک سپرده شود.

در سال (۲۰۰۰ میلادی) با مساعدت سازمان ملل متحد ، همراه با خانواده از ایران به آیرلند مهاجرت و سکنی پذیر شدم. روزی در سال (۲۰۰۱) در یک کنفرانس بین المللی چندین فرهنگی[۱] که بین آیرلند ٬ امریکا ٬ بریتانیا ٬ تاجیکستان راه اندازی شده بود  دعوت شده بودم که با اشتراک من افغانستان هم شامل این کنفرانس گردید. درین کنفرانس من توانستم نمونهء اثار استاد عطار را از روی کتیبه های گنجینه ء خطوط که به کوشش مرحوم استاد رضا مایل از طرف وزارت اطلات و کلتور وقت به زیور چاپ آراسته شده بود انتخاب و قطعات همه  خطوط را با ترجمهء آن به انگلیسی ، در کنار آثار نقاشی یک خانم آیرلندی در سیویک موزیم دبلین [۲] به معرض نمایش قرار دادم که این نمایشگاه مورد تماشای بازدید کنندگان زیادی قرار گرفته بود.

 چند روز بعد از ختم کنفرانس آقای تام براون[۳] مدیر کتابخانهء گالوی یکی از شهر های آیرلند با من در تماس شد و خواست تا این نمایشگاه درکتابخانهء عامهء گالوی [۴] هم به معرض نمایش قرارداده شود. او برایم یکی دوشب هوتلی را ریزرو کرده بود و آن نمایشگاه هم با نشر یک رساله درآنجا راه اندازی شد.

 یکی از ژورنالیستان روزنامه گالوی بنام گالوی ادورتایزر[۵] با من مصاحبهء داشت که آن مصاحبه هم در همان روز های نمایشگاه نشر شده بود.

 باید علاوه نمود که در نمایشگاه های مذکور رساله های به زبان انگلیسی که در بردارندهء نمونهء آثار و شرح آن می باشد به دست نشر سپردم که به دسترس بازدید کننده ها قرار گرفت.

نمایشگاه دیگری نیز در آیرلند برای تبادلات فرهنگی در سطح بین المللی راه اندازی نمودم که درین نمایشگاه  به نمایش  آثار خطاطی ٬ میناتور ٬ نقاشی و هنر سرامیک پرداختم که نمونهء آثار استاد محمد علی عطار٬ آثار مینیاتوری استاد محمد ارشد بهزاد سلجوقی ٬ استاد دکتر عبدالکریم رحیمی و خلیل ازهر از استرالیا  و معرفی تنی چند از هنروران هرات چون: استاد عبدالجلیل توانا ٬ شهاب الدین مستمند غوری به زبان انگلیسی نشر ودر کنار نمایشگاه به دسترس بازدید کننده ها قرار گرفت.

همچنین در کتابخانه ء[۶] عامهء شهر دبلین،  نمایشگاه خطاطی و میناتوری را که دربردارندهء آثار استاد محمد ارشد بهزاد سلجوقی و استاد محمد علی عطار هروی و تنی چند دیگر از استرالیا را راه اندازی نموده بودم . که ازین نمایشگاه تلویزیون دولتی ایرلند بازدید نمود و گزارشی را در حدود دودقیقه تحت عنوان نماز دیگر ثبت و به نشر رسانید.

از استاد آثار دیگری باقی نمانده بود ،  خوشبختانه استاد برای دوستان بعضی از آثار خودرا تحفه داده بودند که آن آثار از بین مردم به کوشش آقای جاوید ضرغام مدیر عمومی فرهنگ و هنر ریاست اطلاعات و فرهنگ هرات جمع آوری و در یک نمایشگاه در تالار علامه سلجوقی به معرض نمایش قرار داده شد.

در سال (۱۳۹۶خورشیدی) نیز محمد قاضی زاده خبرنگار وقت بی بی سی از راه اندازی نمایشگاه هنری استاد محمد علی عطار هروی به کوشش جاوید ضرغام آمر فرهنگ وهنر اسبق ریاست اطلاعات و فرهنگ خبر داده بود. گرچه بیشترین آثار استاد عطار در جنگ های چهاردهه قبل از بین رفته است خوشبختانه  اکثر آثار هنری مرحوم عطار در استان قدس رضوی مشهد ایران محفوظ می باشد.

نمایشگاه دیگری که شامل دوصد اثر استاد می باشد به کوشش فرهنگیان از خانه ها و از بین مردم و مساجد جمع آوری شده است. جاوید ضرغام که درراه اندازی نمایشگاه چهارده ماه کار کرده است توانسته به جمع آوری آثار او بپردازد . سید عبدالقادر رحیمی یکی از خطاطان خوشنویس هرات گفته است که استاد سخاوتمندانه نمونهء آثار خودرا به دوستان صمیمی خود اهداء می نمودند واین آثار از بین مردم جمع آوری شده است. این آثار همواره به عنوان یک گنجینه ای از خوشنویسی های بی مانند استاد عطار می باشد که همواره در نمایشگاه های مختلف وبه مناسبت های جداگانه در تالار علامه سلجوقی برای چند روزی در معرض نمایش قرار می گیرد.

منابع و ماخذ:

نگارستان هری ٬ زیست نامهء هنروران از عصر تیموری تا سدهء روان٬ نصرالدین سلجوقی.

جلوه های هنر٬ خطاطان و نقاشان از عصر تیموری تا سدهء روان ٬ نصرالدین سلجوقی.

گنچینهء خطوط ٬ مجموعهء آثار استاد محمد علی عطار هروی به کوشش رضا مایل هروی.

هنر سرامیک رسالهء به زبان انگلیسی نصرالدین سلجوقی ٬ چاپ آیرلند.

نمایشگاه خطاطی اسلامی رسالهء به زبان انگلیسی در کتابخانهء گالوی آیرلند ٬ نصرالدین سلجوقی.

06 ژوئن
۳دیدگاه

از مکتب تا محرابِ هنر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۱۶ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۶ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

از مکتب تا محرابِ هنر

یادنامه‌ای در وصف استاد نجیب‌الله انوری
و زنده یاد استاد براتعلی فدایی
============
احمد فواد افتخار :
 

سپاس و امتنان بی‌پایان نثار برادر فرهیخته، اندیشمند و صاحب‌نظرِ ارجمندم، جناب آقای اصیل یوسفی، که با ژرف‌نگری، درایت ستودنی و حسن انتخاب کم‌ نظیر خویش، نکته‌ای نهایت ارجمند، حکیمانه و درخور تعمق را پیرامون اساتید نخبه و نام‌آور عرصه هنر و ادب مطرح فرمودند؛ اقدامی مبارک و فرهنگ‌پرور که از یک‌سو، چراغ یاد و نام هنرمندان بزرگ این سرزمین را فروزان نگاه می‌دارد واز سوی دیگر، تجلی و بازتابی دوباره از عظمت هنر، ذوق، اندیشه و آثار ماندگار این بزرگان را در آیینه زمان متبلور  می‌سازد.

بی‌ گمان، چنین حرکت‌های شریف و فرهنگ‌مدار، خدمتی بزرگ، شایسته و ماندگار در راستای پاسداشت هنر، تکریم هنرمند و صیانت از میراث گران‌ سنگ فرهنگی و هنری این مرز و بوم به‌ شمار می‌رود؛ زیرا ملت‌ هایی که  مفاخر فرهنگی و هنری خویش را بزرگ می‌دارند، در حقیقت ریشه‌های هویت، اصالت و تمدن خویش را استوارتر می‌سازند .

 

 ======================
بنده نیز در همین مسیرِ ارج‌گذاری به صاحبان فضل و هنر، وظیفه وجدانی و اخلاقی خویش دانستم تا سهم ناچیز خود را ادا نموده و از استاد گران‌ مایه  ، هنرمند فرزانه  و خطاط چیره‌دست کشور، جناب استاد نجیب‌الله انوری ، با نهایت حرمت و اخلاص یادآوری نمایم. بدون هیچ‌گونه اغراق، استاد انوری یکی از چهره‌ های درخشان، نخبگان کم‌ نظیر و  هنرمندان برجسته کشور در عرصه هنر خطاطی و خوشنویسی محسوب می‌گردند؛ شخصیتی که سالیان متمادی، عمر گران‌بهای خویش را وقف اعتلای هنر اصیل خط و پرورش نسل‌های تازه این عرصه ساخته‌اند.      
همگان آگاه‌اند که استاد انوری آثار فراوان، نفیس، ماندگار و ستایش‌برانگیزی در عرصه خط و خوشنویسی آفریده‌اند؛ آثاری که هر کدام جلوه‌ای از ذوق، ظرافت، معنویت و شکوه هنر اصیل شرقی را در خود نهفته دارد. افزون بر آن، ایشان شاگردان بسیاری را تربیت نموده‌اند که هر یک امروز به نوبه خویش، استادی توانا، هنرمندی صاحب‌سبک و چهره‌ای اثرگذار در این هنر فاخر گردیده‌اند و این خود بزرگ‌ترین نشانِ عظمت و جاودانگی یک استاد راستین است.
دوستی، آشنایی و رفاقت بنده با جناب استاد انوری، به سال‌های ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ هجری خورشیدی بازمی‌گردد؛ زمانی که هر دو در مکتب ابتدایی خواجه محمد تاکی، در صنوف پنجم و ششم، هم صنفی بودیم. در آن روزگارِ سرشار از صفا و صمیمیت، افزون بر هم صنفی بودن، رشته‌ای از محبت، اخوت و دوستی خالصانه نیز میان ما برقرار بود؛ دوستی‌ای که گذر سالیان نتوانست غبار فراموشی بر آن بنشاند.
در همان ایام، پدر بزرگوار استاد انوری، مرحوم نصرالله خان، از جمله اساتید فاضل، محبوب و خوش‌نام آن مکتب بودند. مرحوم نصرالله خان حقیقتاً شخصیتی استثنایی، فرهیخته و کم‌نظیر به‌شمار می‌رفتند؛ انسانی دانا، مدیر، فهیم و آگاه که در فن آموزش، تربیت و مدیریت، از توانایی، تجربه و مهارتی چشمگیر برخوردار بودند. ایشان نه تنها در تدریس مضامین مختلف تبحر خاص داشتند، بلکه با اخلاق نیکو، منش بزرگوارانه و شیوه انسانی خویش، در قلب شاگردان و همکاران جایگاه ویژه‌ای یافته بودند.
استاد انوری نیز از همان دوران نوجوانی، افزون بر علاقه و استعداد شگرف در هنر خطاطی و خوشنویسی، به ورزش فوتبال نیز عشق و علاقه فراوان داشتند و در میدان ورزش نیز جوانی پرنشاط، ورزیده و توانمند بودند. ما نیز در آن سال‌ها، اوقات بسیاری را با شور و شوق نوجوانی، در کنار هم به ورزش فوتبال سپری می‌کردیم و خاطرات شیرین و فراموش‌ناشدنی فراوانی از آن ایام در ذهن و ضمیرم باقی مانده است.
=================
================
از آنجا که استاد انوری انسانی باوفا، خوش‌اخلاق، نجیب و برخوردار از روحیه‌ای سرشار از محبت و صفا بودند، هیچ‌گاه دوستان، هم صنفی‌ها و آشنایان قدیمی خویش را از یاد نمی‌بردند. سال‌های ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۴ بود که بنده در چارسوق شهر کهنه هرات دواخانه داشتم و استاد انوری نیز در امید مارکت مصروف کار و فعالیت بودند. در آن روزگار، اکثریت روزها هنگامی که برای ادای نماز به مدرسه صادقیه تشریف می‌بردند، لطف نموده و سری نیز به بنده می‌زدند. دقایقی چند، در فضای صمیمانه و آکنده از صفا، از خاطرات دوران مکتب، فوتبال، دوستان قدیمی و روزگار گذشته سخن می‌گفتیم و گاهگاهی نیز با بزرگواری و محبت، سرمشق خط را برایم آموزش می‌دادند.
در یکی از همان روزها که در دواخانه مصروف گفتگو بودیم، ناگهان چشمم به چهره پُرصلابت و سیمای نورانی استاد بزرگوار، مرحوم براتعلی فدایی، آن شاعر توانا و سخن‌سرای بی‌بدیل، افتاد که با گام‌هایی آرام، متین و شمرده‌شمرده از پیاده‌روی مقابل دواخانه عبور نموده و به سوی منزل خویش رهسپار بودند. بنده با شوق و احترام، ایشان را به استاد انوری نشان داده و عرض نمودم که شایسته خواهد بود روزی خدمت آن فرزانه بزرگوار برسیم و از محضر پُربارشان بهره‌مند گردیم. استاد انوری نیز با کمال علاقه و استقبال، این پیشنهاد را پذیرفتند.
==================

==================

چند روز بعد، حوالی ساعت چهار بعد از ظهر بود که استاد انوری نزد بنده آمدند و فرمودند: «برویم به دیدن استاد فدایی.» بنده نیز با نهایت خوشحالی آماده شدم و هر دو با بایسکل، راهی منزل آن شاعر فرهیخته گردیدیم. مرحوم استاد فدایی با نهایت محبت، بزرگواری و صفا از ما استقبال و پذیرایی نمودند. قریب دو ساعت در فضای گرم، صمیمی و سرشار از ادب و فرهنگ، پیرامون موضوعات گوناگون، خاطرات زندگی، مسائل فرهنگی و ادبی به گفتگو نشستیم.
===================
====================
در آن زمان، بنده مدیر مسؤول ماهنامه «خیابان» بودم و افتخار داشتم که برخی از آثار ارزشمند استاد فدایی را در آن ماهنامه به چاپ برسانم. آن دیدار، برای هر سه ما روزی پُرخاطره، دلنشین و فراموش‌ناشدنی بود. در پایان نیز استاد فدایی با بزرگواری خاص خویش، یک جلد از کتاب سروده‌هایشان را به بنده و استاد انوری هدیه فرمودند؛ هدیه‌ای که برایم ارزشی فراتر از یک کتاب داشت و یادگار محفل انس و ارادت بود.
=====================
=======================
هنگامی که از منزل آن استاد فقید بیرون شدیم، استاد انوری با حالتی آمیخته به تأمل و رضایت فرمودند:«بسیار کار نیک و پسندیده‌ای انجام دادیم که لااقل در زمان حیات استاد، از ایشان یاد و قدردانی نمودیم.»
این سخنِ کوتاه، اما ژرف و حکیمانه، سال‌هاست در ذهن و خاطره‌ام طنین‌انداز مانده است؛ زیرا حقیقتاً ارج نهادن به بزرگان فرهنگ، ادب و هنر در زمان حیات‌شان، نشانه معرفت، فرهنگ و قدرشناسی یک جامعه است.
بدین‌گونه، آن روزِ به‌یادماندنی، دو خاطره شیرین و ماندگار را در حافظه‌ام جاودانه ساخت؛ خاطره‌ای از محضر دو فرزانه بزرگ و اهل فضل، جناب استاد نجیب‌الله انوری و جناب استاد مرحوم براتعلی فدایی، که هر دو در عرصه هنر، ادب و فرهنگ، از چهره‌های ارجمند و اثرگذار این سرزمین بوده‌اند.
روح مرحوم استاد براتعلی فدایی شاد، یادشان جاودان و نام هر دو استاد گران‌مایه، همواره بر تارک فرهنگ و هنر این دیار پُرفروغ و ماندگار باد.
۲۴ ساعت :
 با سپاس از محترم احمد فواد افتخارعزیز که خاطرات نیک شانرا با ما شریک ساختند ، اینک سروده ای از زنده یاد استاد براتعلی فدایی هروی شاعر فرهیخته خطه ادب پرور هرات را خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم :

 

رؤیــــــا

شب ســپـر افـــگند  و  من  با غم همآغوشم هنــوز

صبح چتر  افراشت ، من چو  شب سیه پوشم هنوز

آتــــش بــیــــداد شــــب افـــــسرد از طغیان و مــن

در سـحـر مى سوزم و چـون شمع خاموشم هـنـوز

بســـکــه در تـــاریکى شـب  هاى  هجران خفته ام

دهشــــت کـــابـوس مى بینم که مدهوشم هنــوز

هر شــبـم رؤیــــای آن غارست و  آن  خـفاش هـــا

یـــاد آن رؤیـــا نــمــــى گردد فــــرامـــــوشم هنوز

گر بــــه هــجـــــرت آشیان گم کرده بودم سـال ها

باز در کـــاشـــانۀ خـــــــود  خانه  بر دوشم هــنـوز

نـــیــش عقرب خورده ام از بسکه در شب هاى تـار

زهر حسرت مى چکد از ساغر نــوشــــم هــــنـــوز

در نگــــارســــتـان قــــربانگاه جانــبــازان  عشـق

از رگِ دل مى جـــهــــد خــــون سـیاووشم  هنــوز

از  خـــود  و  بــیـــگانه  واماندم   دریــن  آشوبگاه

خـــدشــــۀ نـــیــرنگ ها دیدم که مخدوشم هنوز

خـــنــــدۀ جُغدِ ســیـــــــه منقار شومِ بــدسرشت

آیــد از هـــر بـــام ایـــن ویـــرانه در گوشم  هنوز

تا کـــه رنــج نـــارسائــی هاى دوران بـــــــرده ام

هـــمـــچو صهباى کهن در غصه در جـوشم هنوز

کاروان هر چــنــد بــــار افــــــگـنـــده در میعادگاه

مـــن دریــن ره گــــوش  بر  آواى  چاووشم هنوز

 

02 ژوئن
۱ دیدگاه

عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۲ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————–

 غفار عطار هروی :

در باره انعکاس خاطرات مرحوم پدرم در آستانه سی و پنجمین سال یاد تأسیس کانون هنرهای زیبا – اندیشه و دانش ( کهزاد) درین صفحه ودرین فرصت از همه ی دوستان ، فرهیختگان ، صاحب نظران و فرهنگیان کشورم نهایت قدر دانی وسپاسگزاری رادارم.

رفیق شفیق و دوست دوران همسایگی و راه مکتب ، دکان ومنزل ما جناب رفیع اصیل یوسفی پیشنهادی امسال مطرح نمودند که در گرامیداشت 

سالروز تأسیس کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان من هم سطوری را از دوران زندگی شاعر کتیبه های قدسی و أمیر کشور خط داشته باشم.

پدرم – مرحوم استاد محمد علی عطار ،خاطره ایکه خود شان از زبان خود برایم تعریف نمودند دقیقا این بود که در سال ۱۳۵۶ پنجاه سال قبل ـ سردار محمد داود خان ریس جمهور وقت سفری تاریخی به هرات می نماید. واز طرف ریاست اطلاعات و کلتور هرات و دیگر ارگان های دولتی و شهری تشریفات مفصلی می گیرند تا در حاشیه این دیدار بتوانند با رییس جمهور نیز ملاقاتی ترتیب دهند.

از پدرم نیز خواستند تا یک تابلویی  یادگاری در انواع خطوط مختلف اسلامی تحریر نمایند تا به رییس دولت به نمایندگی از ،، موزیم هرات،،

که پدرم سر پرستی آن را بعهده داشتند اهدا شود.

مرحوم پدرم با کمی وقت قطعه ی بسیار زیبای نوشتند در ۸ قلم خط که به تابلو گرفتند.

روزی که ریس جمهور قرار ملاقات گذاشت  همه ی وزرا ، فرهنگیان ،مسوولین و نمایندگان مردمی درمسجد جامع بزرگ هرات جمع شدند

چون قرار بودسردار محمد داوود خان با دقت ازین بنایی تاریخی و دینی دیدن نماید و روند مرمت و بازسازی و سنگ فرش آن را از نزدیک مشاهده کند! و بعد آز بازدید نوبت ملاقات مردمی و دیدار با متولیان امور باشد.

چون موعد ملاقات فرا رسید پدرم  تابلو را که نگاشته بودند بحضور محمد داوود خان تقدیم داشتند.

رییس جمهور – استاد را در کنار خود نشانید و توضیحاتی پیرامون خطوط بکار رفته درین ،، قطعه ،، را جویا شد.

محمد داوود خان که ازین تحفه هراتی ها بسیار خوشش آمده بود بمدت بیش از یک ساعت با پدرم درمورد خط و خطاطان مکتب هرات وضعیت هنر خوشنویسی آن زمان صحبت و مفاهمه نمود ودر پایان ازپدرم خواست تا مرقعاتی به خطوط مختلف بنویسند و برایش به کابل روان کنند تا آن را در تکریم از هنرمندان پیشکسوت منتشر سازند.

پدرم هم مجموعه ای در بیست نوع خط تهیه و نوشتند و به خدمت داکترعبدالرحیم نوین – وزیر اطلاعات و کلتور تقدیم داشتند.

اسم آن مجموعه { نمونه های خط} بود ودر نوروز سال ۱۳۵۷ش آن کتاب ارزشمند هنری در کابل وهرات رونمایی گردید و به بعضی از مقامات دولتی و شخصیت های فرهنگی چند جلدی را بعنوان تحفه اختصاص دادند.

نکته ی را که از پدرم بخاطر سپرده ام اینست که بعضی از دوستان نزدیک و مسوولین مربوطه بعد از پایان دیدار و ملاقات داوود خان از استاد گله گذاری نموده بودند که تمام وقت رییس جمهور درین گردهمایی درگفت و گو با ایشان گذشته و آنان نتوانسته بودند در آن موقعیت استثنایی هم صحبت با سردار شوند.

در پیامد همین خاطره خواستم اشاره کنم و بنویسم که در سال ۱۳۴۶خورشیدی/ دوره پادشاهی محمد ظاهر شاه نیز اثر گرانسنگ 

«( گنجینه خطوط در افغانستان)» توسط وزارت اطلاعات و کلتور وقت منتشر شد.

این مجموعه کم نظیر هنری به همت زنده یاد استاد میر غلام رضا مایل هروی با مقدمه استاد عبدالرووف بینوا و یادداشت مرحوم محمد ابراهیم خوا خوژی در چهل و چهار قطعه ودر بیش ازسی نوع خط در اقلام جدید و قدیم در قطع وزیری توسط مطبعه بیهقی در کابلستان منتشر وبه یادگار ماند.

در پایان از توجه و دقت و علاقه دست اندرکاران سایت ۲۴ ساعت که زمینه نشر این احساسات ، خاطرات و تجربیات را منتشر و به نسل های بعدی می رسانند کمال تشکر و سپاس را تقدیم و از بارگاه حضرت دوست سلامتی و صلح وباهمی -شادی هموطنان و جهانیان را خواستارم.

غفار عطار 

تورنتو انتاریو – کانادا.

مورخه دوم جوزا ۱۴۰۵/می ۲۰۲۶