۲۴ ساعت

آرشیو 'تحلیل های سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی.'

31 آگوست
۱ دیدگاه

  تحلیلی بر نوشتار رسول پویان «نگاهی به اوضاع اقتصادی افغانستان خاصه هرات در دورۀ دوم طالبان»

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

با گذشت زمان و کسب تجارب انسان به این درک میرسد که

اندیشه، تحلیل، نقد و فرهنگ روشنگرانه در یک سرزمین

میتواند خورشیدی در مقابل تاریکی، تعصب و افراطگرایی

باشد. افغانستان کنونی بیش از هر چیز به این خورشید

جهان افروز ضرورت دارد. امید که تاریکی جهل و تعصب

از سرزمین افغانستان دور شود.

با عرض حرمت 

نواب راصل

*******************

  تحلیلی بر نوشتار رسول پویان

«نگاهی به اوضاع اقتصادی افغانستان خاصه هرات

در دورۀ دوم طالبان»

۱۴۰۵

(تحلیل اقتصاد سیاسی بحران، ظرفیت‌ها و چشم‌انداز توسعه)

 مقدمه:

در این نوشته وضعیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی افغانستان با تمرکز بر محور هرات در دورۀ دوم طالبان، اثر: رسول پویان، به طور فشرده تحلیل و بررسی می‏شود. افغانستان در چهار دهه گذشته همواره با بحران‌های پیوسته سیاسی، امنیتی و اقتصادی مواجه بوده است. تغییر نظام سیاسی در سال ۲۰۲۱ و بازگشت طالبان به قدرت، مرحله جدیدی از تحولات را در ساختار دولت، اقتصاد و جامعه افغانستان رقم زد. ولایت هرات به دلیل موقعیت جغرافیایی، ظرفیت‌های اقتصادی، نقش تاریخی در تجارت منطقه‌ای و جایگاه آن در شبکه‌های ترانزیتی، نمونه مهمی برای بررسی پیامدهای این تحولات محسوب می‌شود.

هرات در طول تاریخ یکی از مراکز مهم اقتصادی خراسان و افغانستان بوده است. موقعیت آن در مسیر ارتباطی میان آسیای مرکزی، ایران و افغانستان، همراه با منابع زراعتی، نیروی انسانی ماهر و سابقه دیرینه تجارت، این ولایت را به یکی از قطب‌های اقتصادی کشور تبدیل کرده است. با این حال، ظرفیت‌های اقتصادی هرات همواره تحت تأثیر بی‌ثباتی سیاسی، ضعف دولت‌سازی، جنگ‌های طولانی، فساد اداری و نبود یک برنامه توسعه پایدار قرار داشته است.

۱. ساختار اقتصادی هرات و چالش‌های تاریخی آن

اقتصاد هرات بر چند پایه اساسی استوار است:

  • زراعت و مالداری؛
  • تجارت داخلی و خارجی؛
  • ترانزیت کالا؛
  • صنایع کوچک و متوسط؛
  • خدمات تجارتی و مالی.

با وجود این ظرفیت‌ها، اقتصاد هرات مانند اقتصاد عمومی افغانستان با مشکلات ساختاری روبه‌رو بوده است. وابستگی شدید به واردات، ضعف تولید داخلی، کمبود زیرساخت‌های صنعتی، محدودیت دسترسی به سرمایه و نبود سیاست صنعتی منسجم، مانع تبدیل شدن این ولایت به یک مرکز بزرگ تولیدی منطقه‌ای شده است.

در دوره‌های مختلف سیاسی، از حکومت‌های پادشاهی تا جمهوری و دوره‌های جنگ، بخش خصوصی افغانستان با ناامنی و عدم ثبات مواجه بوده است. تاجران هرات، باوجود مشکلات سیاسی، نقش مهمی در توسعه تجارت و شکل‌گیری فرهنگ سرمایه‌گذاری در کشور داشته‌اند.

۲. پیامدهای اقتصادی انتقال قدرت در سال ۲۰۲۱

بازگشت طالبان به قدرت باعث شوک بزرگی به اقتصاد افغانستان شد. مهم‌ترین پیامدهای اقتصادی این دیگرگونی عجولانه عبارت‌اند از:

الف) کاهش منابع مالی خارجی

اقتصاد افغانستان در دو دهه پیش از ۲۰۲۱ به میزان زیادی وابسته به کمک‌های خارجی بود. قطع یا کاهش این کمک‌ها باعث:

  • کاهش نقدینگی؛
  • توقف بسیاری از پروژه‌های توسعه‌ای؛
  • افزایش فشار بر بودجه دولت؛
  • کاهش فعالیت اقتصادی.

گردید.

ب) بحران نظام بانکی

نظام بانکی افغانستان پس از ۲۰۲۱ با مشکلات جدی مواجه شد:

  • محدودیت روابط مالی بین‌المللی؛
  • کاهش اعتماد عمومی؛
  • کمبود نقدینگی؛
  • کاهش فعالیت‌های اعتباری.

با این حال، بحران بانکی افغانستان تنها نتیجه تغییر نظام سیاسی نبود؛ بلکه ریشه‌های آن در مشکلات پیشین مانند ضعف نظارت مالی، فساد و توسعه‌نیافتگی نظام مالی نیز وجود داشت. با انتقال قدرت به طالبان تشدید گردید.

ج) خروج سرمایه و نیروی انسانی

یکی از مهم‌ترین پیامدهای بحران سیاسی، مهاجرت گسترده متخصصان، کارآفرینان و نیروهای تحصیل‌کرده بود. این روند سبب کاهش سرمایه انسانی شد که یکی از مهم‌ترین عوامل رشد اقتصادی در هر کشور محسوب می‌شود.

۳. طالبان و مسئله دولت‌سازی اقتصادی

یکی از چالش‌های اصلی حکومت طالبان، نبود یک مدل روشن و جامع برای اداره اقتصاد مدرن است. اقتصاد معاصر نیازمند:

  • سیاست مالی شفاف؛
  • نظام بانکی کارآمد؛
  • حمایت از تولید داخلی؛
  • برنامه توسعه صنعتی؛
  • مشارکت بخش خصوصی؛
  • روابط اقتصادی پایدار با همسایگان، منطقه و جهان.

است.

تمرکز حکومت طالبان بیشتر بر تأمین درآمدهای جاری، جمع‌آوری مالیات و اداره ساختار موجود دولتی بوده است؛ اما هنوز یک برنامه جامع اقتصادی برای تحول ساختاری اقتصاد افغانستان ارائه نشده است. با نگاه تنگ و ایدئولوژیک افراطی به اقتصاد تدوین برنامۀ علمی و جامع بسیار دشوار و دور از ذهن می‏باشد.

۴. نظام مالیاتی و فشار اقتصادی بر جامعه

مالیات یکی از ابزارهای اساسی دولت‌ها برای تأمین خدمات عمومی و توسعه اقتصادی است. اما کارآمدی نظام مالیاتی وابسته به چند اصل است:

  • قانونی بودن؛
  • شفافیت؛
  • عدالت مالیاتی؛
  • بازگشت درآمدها به جامعه از طریق خدمات عمومی.

در افغانستان، مسئله اصلی تنها جمع‌آوری مالیات نیست؛ بلکه رابطه میان مالیات، پاسخگویی دولت و توسعه عمومی است. اگر درآمدهای مالیاتی صرف توسعه زیربناها، آموزش، صحت و حمایت از تولید نشود، فشار مالیاتی می‌تواند به کاهش توان اقتصادی مردم منجر شود.

۵. محدودیت‌های سیاسی و تأثیر آن بر توسعه

ثبات سیاسی یکی از پیش‌شرط‌های توسعه اقتصادی است. نبود مشارکت گسترده سیاسی، محدودیت فعالیت‌های مدنی و کاهش تعامل ممطقوی و بین‌المللی می‌تواند بر:

  • سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی؛
  • اعتماد اقتصادی؛
  • رشد بخش خصوصی؛
  • انتقال دانش و فناوری؛

اثر منفی بگذارد.

همچنین محدودیت‌های اعمال‌شده بر آموزش و اشتغال زنان، علاوه بر پیامدهای اجتماعی، آثار مستقیم اقتصادی دارد؛ زیرا نیمی از ظرفیت انسانی جامعه را از مشارکت کامل در اقتصاد بازمی‌دارد.

۶. ظرفیت‌های توسعه هرات

با وجود بحران‌های موجود، هرات همچنان دارای ظرفیت‌های مهم توسعه است:

زراعت و صنایع تبدیلی

توسعه صنایع غذایی، بسته‌بندی محصولات زراعتی و صادرات محصولات با ارزش افزوده می‌تواند اقتصاد محلی را تقویت کند.

تجارت و ترانزیت

موقعیت هرات میان ایران، آسیای مرکزی و سایر مناطق افغانستان فرصت بزرگی برای تبدیل شدن به مرکز تجارت منطقه‌ای ایجاد می‌کند.

صنایع کوچک و متوسط

حمایت از کارآفرینی، دسترسی به سرمایه و ایجاد محیط امن اقتصادی می‌تواند زمینه رشد بخش خصوصی را فراهم سازد.

معادن و منابع طبیعی

استفاده علمی و شفاف از منابع طبیعی می‌تواند منبع درآمد پایدار باشد، مشروط بر مدیریت قانونی و جلوگیری از بهره‌برداری غیرشفاف و خودسرانه.

۷. راهبرد پیشنهادی برای توسعه پایدار هرات و افغانستان

برای خروج از بحران اقتصادی، نیاز به یک برنامه ملی و علمی می‏باشد که شامل موارد زیر است.

  1. ایجاد ثبات سیاسی و حقوقی؛
  2. تقویت حاکمیت قانون و شفافیت مالی؛
  3. حمایت از تولید داخلی به جای اقتصاد صرفاً وارداتی؛
  4. سرمایه‌گذاری در آموزش و سرمایه انسانی؛
  5. ایجاد نظام بانکی قابل اعتماد؛
  6. توسعه همکاری‌های اقتصادی منطقه‌ای؛
  7. مشارکت دادن تمام اقشار جامعه در روند توسعه؛ شامل همه اقوام و طبقات و زنان که نیمی از جمعیت کشور اند.

نتیجه‌گیری

افغانستان و به‌خصوص هرات با بحران پیچیده‌ای مواجه است که نتیجه ترکیبی از جنگ‌های طولانی، ضعف دولت‌سازی، وابستگی اقتصادی، فساد و تحولات سیاسی اخیر می‌باشد. دوره دوم طالبان این بحران را با تغییر ساختار سیاسی، محدودیت‌های اجتماعی و کاهش ارتباطات بین‌المللی وارد مرحلۀ بحرانی تر و تازه‌ای کرده است.

با وجود این، هرات همچنان دارای ظرفیت‌های بزرگ اقتصادی است. آینده توسعه این ولایت وابسته به ایجاد یک نظام سیاسی باثبات، دارای گنجایش کافی، مدیریت علمی اقتصاد، استفاده از ظرفیت بخش خصوصی، هماهنگی لازم میان بخش خصوصی و دولتی و تدوین یک برنامه جامع توسعه ملی خواهد بود.

 تحلیل جامع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی افغانستان در دورۀ دوم طالبان

و راهبردهای برون‌رفت از بحران

 سخن آغازین

افغانستان در چهار دهۀ گذشته پیوسته در معرض جنگ، مداخله قدرت‌های خارجی، فروپاشی نهادهای حکمرانی، بحران مشروعیت سیاسی و وابستگی اقتصادی قرار داشته است. انتقال قدرت در اوت ۲۰۲۱ فصل تازه‌ای از این بحران را رقم زد؛ فصلی که با دگرگونی کامل ساختار سیاسی، کاهش تعاملات بین‌المللی، رکود اقتصادی، گسترش فقر، مهاجرت گسترده سرمایه انسانی و تضعیف نهادهای اداری همراه شد. در این میان، ولایت هرات به‌عنوان مهم‌ترین قطب تجاری و ترانزیتی افغانستان، نمونه‌ای گویا از وضعیت کلی اقتصاد کشور به شمار می‌رود.

بررسی این تحولات نشان می‌دهد که اقتصاد افغانستان تنها با مشکلات مالی یا تجاری روبه‌رو نیست، بلکه درگیر بحرانی چندلایه است که اقتصاد، سیاست، جامعه و نهادهای حکمرانی را هم‌زمان تحت تأثیر قرار داده است. بنابراین، تحلیل این وضعیت نیز باید ماهیتی میان‌رشته‌ای داشته باشد.

 بحران ساختاری اقتصاد افغانستان

اقتصاد افغانستان در شرایط کنونی بیش از آنکه با کمبود منابع طبیعی مواجه باشد، از ضعف نهادهای اقتصادی و سیاسی رنج می‌برد. این کشور از ذخایر قابل توجه معدنی، زمین‌های حاصلخیز، موقعیت ممتاز ترانزیتی و جمعیت جوان برخوردار است؛ اما نبود حکمرانی کارآمد، نااطمینانی سیاسی، محدودیت‌های نظام بانکی، کاهش سرمایه‌گذاری و ضعف زیرساخت‌ها مانع بهره‌گیری از این ظرفیت‌ها شده است.

از منظر اقتصاد نهادی، توسعه زمانی امکان‌پذیر است که امنیت حقوق مالکیت، ثبات قوانین، استقلال دستگاه قضایی، شفافیت مالی و پاسخگویی دولت برقرار باشد. در غیاب این مؤلفه‌ها، سرمایه‌گذاری کاهش می‌یابد، هزینه مبادله افزایش پیدا می‌کند و اقتصاد وارد چرخه رکود می‌شود.

هرات؛ موتور اقتصادی افغانستان

هرات در طول تاریخ مهم‌ترین دروازه تجاری افغانستان با ایران و آسیای مرکزی بوده است. بندر اسلام‌قلعه، راه‌آهن خواف–هرات، ظرفیت‌های کشاورزی، صنایع کوچک و متوسط، معادن و موقعیت جغرافیایی ممتاز، این ولایت را به یکی از مهم‌ترین مراکز اقتصادی کشور تبدیل کرده است.

با وجود این مزیت‌ها، اقتصاد هرات نیز از پیامدهای نااطمینانی سیاسی، کاهش سرمایه‌گذاری، مهاجرت سرمایه‌داران، خروج نیروی انسانی متخصص و وابستگی شدید به واردات آسیب دیده است. اگرچه تجارت مرزی همچنان ادامه دارد، اما رشد تجارت به‌تنهایی معادل توسعه اقتصادی نیست. توسعه زمانی تحقق می‌یابد که تجارت با تولید داخلی، ارزش افزوده و اشتغال پایدار پیوند بخورد.

بازار کار و سرمایه انسانی

یکی از مهم‌ترین چالش‌های اقتصاد افغانستان، کاهش کیفیت سرمایه انسانی است. مهاجرت متخصصان، محدود شدن فرصت‌های آموزشی و کاهش مشارکت اقتصادی، ظرفیت تولیدی کشور را تضعیف کرده است. سرمایه انسانی در نظریه‌های اقتصاد توسعه مهم‌ترین عامل رشد بلندمدت شناخته می‌شود؛ زیرا بهره‌وری، نوآوری و توان رقابت اقتصادی را افزایش می‌دهد.

محدود شدن مشارکت زنان در آموزش و بازار کار نیز آثار اقتصادی گسترده‌ای دارد. در بسیاری از مطالعات اقتصاد توسعه نشان داده شده است که افزایش مشارکت اقتصادی زنان با رشد تولید، افزایش درآمد خانوار و کاهش فقر ارتباط مستقیم دارد. از این رو، هرگونه محدودیت فراگیر بر دسترسی به آموزش یا اشتغال می‌تواند ظرفیت رشد اقتصادی را کاهش دهد.

نظام مالی، بانکی و بودجه

اقتصاد افغانستان برای بازگشت به مسیر رشد، نیازمند نظام مالی کارآمد، بانک مرکزی مستقل، شبکه بانکی قابل اعتماد و سیاست‌های پولی و مالی باثبات است. محدودیت دسترسی به ذخایر ارزی، کاهش ارتباط با نظام مالی بین‌المللی و ضعف بازارهای مالی، تأمین مالی تولید و سرمایه‌گذاری را دشوار کرده است.

بودجه عمومی نیز هنگامی می‌تواند به توسعه کمک کند که سهم مناسبی از آن به سرمایه‌گذاری در زیرساخت، آموزش، بهداشت، کشاورزی و صنعت اختصاص یابد. اگر بخش عمده بودجه صرف هزینه‌های جاری شود، ظرفیت رشد بلندمدت اقتصاد کاهش خواهد یافت.

تجارت خارجی و وابستگی وارداتی

تجارت خارجی افغانستان طی دهه‌های گذشته با کسری مزمن تراز تجاری همراه بوده است. صادرات کشور عمدتاً متکی بر مواد خام، محصولات کشاورزی و خشکبار است، در حالی که بخش عمده کالاهای صنعتی، انرژی، ماشین‌آلات و کالاهای مصرفی از خارج وارد می‌شود. این ساختار، اقتصاد را در برابر شوک‌های خارجی آسیب‌پذیر می‌کند.

در مقابل، توسعه صادرات با ارزش افزوده بالاتر، گسترش صنایع تبدیلی، حمایت از تولید داخلی و بهره‌گیری از مزیت‌های نسبی هرات و دیگر مناطق می‌تواند به کاهش این وابستگی کمک کند.

سرمایه‌گذاری و امنیت اقتصادی

سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی نیازمند محیطی است که در آن قوانین پایدار، امنیت حقوق مالکیت، شفافیت اداری، نظام قضایی قابل اعتماد، زیرساخت مناسب و ثبات اقتصادی وجود داشته باشد. سرمایه‌گذاران بیش از هر چیز به قابلیت پیش‌بینی آینده توجه می‌کنند. هرچه نااطمینانی سیاسی و اقتصادی بیشتر باشد، هزینه سرمایه‌گذاری نیز افزایش می‌یابد و خروج سرمایه شدت می‌گیرد.

 مهاجرت سرمایه و نیروی انسانی

مهاجرت گسترده تاجران، متخصصان و نیروهای ماهر یکی از مهم‌ترین پیامدهای بحران‌های اخیر است. این روند علاوه بر کاهش سرمایه مالی، موجب کاهش ظرفیت تولید، انتقال دانش و کارآفرینی نیز می‌شود. در عین حال، مهاجران می‌توانند در صورت ایجاد شرایط مناسب، به‌عنوان پلی برای انتقال سرمایه، فناوری و تجربه مدیریتی به کشور نقش‌آفرینی کنند.

پروژه‌های منطقه‌ای

پروژه‌هایی مانند تاپی، کاسا–۱۰۰۰، راه‌آهن‌های منطقه‌ای و توسعه کریدورهای ترانزیتی تنها در صورتی می‌توانند به موتور رشد اقتصادی تبدیل شوند که امنیت، همکاری منطقه‌ای و چارچوب‌های حقوقی لازم برای اجرای پایدار آن‌ها فراهم باشد. درآمد ترانزیتی به‌تنهایی جایگزین توسعه تولید داخلی نخواهد شد، بلکه باید مکمل سیاست صنعتی و توسعه زیرساخت‌ها باشد.

راهبردهای برون‌رفت از بحران

برون‌رفت افغانستان از وضعیت کنونی نیازمند مجموعه‌ای از اصلاحات هماهنگ و تدریجی است:

  1. ایجاد نظام حکمرانی پاسخگو و مبتنی بر قانون که اعتماد عمومی و امنیت حقوقی را تقویت کند.
  2. تدوین برنامه ملی توسعه با مشارکت متخصصان، دانشگاهیان، بخش خصوصی و نمایندگان اقوام و مناطق مختلف.
  3. سرمایه‌گذاری گسترده در آموزش، بهداشت و توسعه سرمایه انسانی، زیرا رشد پایدار بدون نیروی انسانی توانمند امکان‌پذیر نیست.
  4. تقویت کشاورزی، صنایع تبدیلی، دامداری، معادن و صنایع کوچک و متوسط به‌منظور افزایش اشتغال و کاهش وابستگی به واردات.
  5. اصلاح نظام بانکی و مالی، افزایش شفافیت بودجه و بهبود فضای کسب‌وکار.
  6. توسعه زیرساخت‌های حمل‌ونقل، انرژی و ارتباطات برای کاهش هزینه تولید و تجارت.
  7. بهره‌گیری از ظرفیت ترانزیتی افغانستان از طریق همکاری متوازن با همه همسایگان و شرکای منطقه‌ای.
  8. ایجاد بسترهای حقوقی و اقتصادی، امنیت و آزادی‏های لازم برای بازگشت سرمایه و مشارکت سازنده مهاجران و متخصصان افغانستانی در بازسازی کشور.
  9. کاهش فقر از طریق برنامه‌های هدفمند حمایت اجتماعی، اشتغال‌زایی و توسعه روستایی.
  10. تقویت دیپلماسی اقتصادی و گسترش همکاری‌های منطقه‌ای برای افزایش صادرات، جذب سرمایه و انتقال فناوری.

 نتیجه‌گیری

افغانستان امروز در نقطه تلاقی بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نهادی قرار دارد. ادامه این وضعیت می‌تواند چرخه رکود، فقر و مهاجرت را تشدید کند؛ اما در مقابل، ظرفیت‌های فراوان طبیعی، موقعیت ژئو‌اقتصادی ممتاز، جمعیت جوان و نقش ترانزیتی کشور نیز فرصت‌هایی ارزشمند برای بازسازی فراهم می‌آورند.

راه برون‌رفت از این وضعیت نه در اتکای صرف به کمک‌های خارجی و نه در تمرکز صرف بر امنیت نظامی، بلکه در ایجاد نهادهای کارآمد، توسعه سرمایه انسانی، تقویت تولید ملی، اصلاح ساختارهای اقتصادی، تعامل سازنده با منطقه و جهان و شکل‌گیری حکمرانی قانون‌محور نهفته است. تنها از رهگذر چنین رویکردی می‌توان زمینه را برای رشد پایدار، کاهش فقر، افزایش اشتغال و بازسازی اعتماد عمومی فراهم ساخت و افغانستان را از چرخه بحران‌های مزمن به مسیر توسعه و ثبات هدایت کرد.

افغانستان در دورۀ دوم طالبان؛ بحران ساختاری و راهبردهای برون‌رفت

(بر بنیاد اندیشه و تحلیل‌های رسول پویان)

افغانستان در دورۀ دوم حاکمیت طالبان با بحرانی چندبعدی و ساختاری روبه‌رو است که اقتصاد، سیاست، جامعه و فرهنگ را به‌گونۀ هم‌زمان تحت تأثیر قرار داده است. از دیدگاه رسول پویان، این بحران صرفاً پیامد ضعف مدیریتی یا رکود اقتصادی نیست، بلکه حاصل برهم‌کنش عوامل تاریخی، ساختارهای شکنندۀ حکمرانی، استمرار جنگ در اشکال متنوع، مداخلات قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، ضعف نهادهای ملی و سیاست‌هایی است که ظرفیت‌های توسعه کشور را محدود کرده‌اند. در این میان، هرات به‌عنوان مهم‌ترین قطب اقتصادی، تجاری و ترانزیتی افغانستان، نمادی از فرصت‌های از دست‌رفته و در عین حال ظرفیت‌های نهفته برای بازسازی اقتصاد ملی است.

تحلیل اقتصاد سیاسی افغانستان نشان می‌دهد که فروپاشی نهادهای حکمرانی، محدودیت تعاملات بین‌المللی، کاهش اعتماد سرمایه‌گذاران، ضعف نظام بانکی، فرار سرمایه، مهاجرت گستردۀ نیروهای متخصص، کاهش مشارکت اقتصادی و آموزشی بخش بزرگی از جامعه، و وابستگی شدید به واردات، اقتصاد کشور را در چرخه‌ای از رکود، فقر و آسیب‌پذیری قرار داده است. در چنین شرایطی، هرچند تجارت مرزی و درآمدهای گمرکی همچنان بخشی از منابع مالی کشور را تشکیل می‌دهند، اما بدون توسعه تولید داخلی، اصلاح نهادهای اقتصادی و افزایش بهره‌وری، این منابع به تنهایی قادر به ایجاد رشد پایدار نخواهند بود.

در این چارچوب، هرات به دلیل موقعیت ژئو‌اقتصادی ممتاز، مرزهای فعال با ایران و آسیای مرکزی، ظرفیت‌های کشاورزی، معدنی، صنعتی و ترانزیتی، می‌تواند موتور محرک اقتصاد افغانستان باشد. با این حال، تحقق این ظرفیت مستلزم ایجاد امنیت حقوقی، ثبات اقتصادی، سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها، تقویت صنایع تبدیلی، توسعه صادرات با ارزش افزوده، اصلاح نظام مالی و بانکی و بازگرداندن اعتماد بخش خصوصی است.

از منظر اقتصاد توسعه، مهم‌ترین سرمایه افغانستان نه معادن و منابع طبیعی، بلکه سرمایه انسانی آن است. استمرار مهاجرت نخبگان، کاهش کیفیت آموزش، محدود شدن فرصت‌های تحصیل و اشتغال، و خروج سرمایه‌های مالی و فکری، توان رقابت اقتصادی کشور را کاهش می‌دهد و شکاف توسعه را عمیق‌تر می‌سازد. بنابراین، بازسازی نظام آموزشی، تقویت دانشگاه‌ها، سرمایه‌گذاری در مهارت‌های تخصصی و بهره‌گیری از ظرفیت همه شهروندان، از جمله زنان و جوانان، از الزامات بنیادین توسعه پایدار به شمار می‌رود.

بر اساس این تحلیل، برون‌رفت افغانستان از وضعیت کنونی نیازمند اصلاحات بنیادین در عرصه‌های حکمرانی، اقتصاد و جامعه است. این اصلاحات شامل استقرار نظامی مبتنی بر قانون، تقویت نهادهای عمومی، تدوین راهبرد ملی توسعه، اصلاح نظام مالی و بانکی، حمایت از تولید داخلی، توسعه کشاورزی و صنایع، بهره‌برداری علمی و شفاف از معادن، گسترش زیرساخت‌های حمل‌ونقل و انرژی، و تبدیل افغانستان به حلقۀ اتصال اقتصادی آسیای مرکزی، جنوب آسیا و خاورمیانه است. همچنین، استفاده از ظرفیت‌های گستردۀ مهاجران افغانستانی در انتقال سرمایه، دانش و فناوری و گسترش دیپلماسی اقتصادی متوازن با همسایگان، منطقه و جامعه جهانی، می‌تواند روند بازسازی را شتاب بخشد.

جمع‌بندی اندیشه رسول پویان آن است که افغانستان، علی‌رغم برخورداری از منابع طبیعی فراوان، موقعیت ممتاز جغرافیایی و پیشینه تاریخی درخشان، در اثر ضعف نهادهای حکمرانی، استمرار بحران‌های سیاسی، فرسایش سرمایه انسانی و وابستگی اقتصادی، از مسیر توسعه بازمانده است.

عبور از این وضعیت تنها با ایجاد دولتی قانون‌محور و پاسخگو، توسعه سرمایه انسانی، تقویت تولید ملی، عدالت اجتماعی، مشارکت فراگیر همه اقوام و شهروندان، (به ویژه زنان) و تعامل سازنده و متوازن با منطقه و جهان امکان‌پذیر خواهد بود. تنها در چنین چارچوبی است که افغانستان می‌تواند از چرخه بحران‌های مزمن خارج شده و به سوی ثبات، رفاه و توسعه پایدار گام بردارد.

 راهبرد ملی برون‌رفت از بحران افغانستان

اگرچه افغانستان امروز با یکی از پیچیده‌ترین بحران‌های تاریخ معاصر خود روبه‌رو است، اما این بحران بن‌بست تاریخی نیست. تجربه کشورهای پس از جنگ مانند آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، ویتنام، رواندا، بوسنی و هرزگوین و حتی کره جنوبی نشان می‌دهد که جوامع جنگ‌زده نیز می‌توانند با اصلاحات ساختاری، دولت کارآمد، سرمایه‌گذاری در نیروی انسانی و برنامه‌ریزی علمی، مسیر توسعه را در پیش گیرند. افغانستان نیز، با وجود همه دشواری‌ها، از چنین ظرفیتی برخوردار است.

نخستین گام، ایجاد دولت ملی فراگیر، قانون‌مدار و پاسخگو است. هیچ اقتصاد پایداری بدون ثبات سیاسی، مشروعیت ملی، حاکمیت قانون، استقلال دستگاه قضایی و تضمین حقوق شهروندی شکل نمی‌گیرد. تجربه تاریخی افغانستان نیز نشان داده است که تمرکز قدرت، حذف نیروهای اجتماعی و سیاسی و اداره کشور بر پایه انحصار، نه‌تنها به ثبات نینجامیده، بلکه زمینه‌ساز استمرار بحران و مداخله خارجی شده است. از این‌رو، ایجاد ساختار حکمرانی که نماینده همه اقوام، مناطق و اقشار جامعه باشد، پیش‌شرط هرگونه بازسازی اقتصادی است.

دومین گام، تدوین یک راهبرد ملی توسعه اقتصادی است که بر ظرفیت‌های واقعی افغانستان استوار باشد. این راهبرد باید کشاورزی، دامداری، صنایع تبدیلی، معادن، انرژی، تجارت، ترانزیت و گردشگری تاریخی و فرهنگی را در قالب یک برنامه بلندمدت به یکدیگر پیوند دهد. افغانستان نباید صرفاً صادرکننده مواد خام و واردکننده کالاهای مصرفی باقی بماند، بلکه باید با ایجاد صنایع فرآوری، ارزش افزوده محصولات خود را افزایش دهد و از خام‌فروشی فاصله بگیرد.

در این میان، هرات می‌تواند به محور این تحول تبدیل شود. موقعیت جغرافیایی ممتاز، دسترسی به بازارهای ایران و آسیای مرکزی، زیرساخت‌های ترانزیتی، ظرفیت‌های صنعتی، کشاورزی و معدنی، این ولایت را به مناسب‌ترین نقطه برای شکل‌گیری یک قطب اقتصادی منطقه‌ای تبدیل کرده است. ایجاد مناطق آزاد تجاری، شهرک‌های صنعتی، مراکز فرآوری محصولات کشاورزی، توسعه صنایع معدنی و گسترش شبکه حمل‌ونقل می‌تواند هرات را به موتور رشد اقتصاد افغانستان بدل سازد و آثار آن به دیگر ولایات نیز سرایت کند.

سومین رکن توسعه، سرمایه انسانی است. هیچ کشوری بدون آموزش، دانشگاه، پژوهش، فناوری و نیروی کار متخصص به توسعه پایدار دست نیافته است. سرمایه‌گذاری در آموزش ابتدایی، متوسطه، آموزش‌های فنی و حرفه‌ای و آموزش عالی باید در صدر اولویت‌های ملی قرار گیرد. بازگشت متخصصان مهاجر، ایجاد مراکز پژوهشی و حمایت از نوآوری، زمینه را برای افزایش بهره‌وری و رقابت‌پذیری اقتصاد فراهم خواهد ساخت.

چهارمین محور، اصلاح نظام مالی و بانکی است. بانک مرکزی مستقل، شبکه بانکی سالم و فعال، نظام مالیاتی شفاف، بودجه‌ریزی مبتنی بر توسعه و حمایت از بخش خصوصی از ارکان اقتصاد مدرن به شمار می‌روند. نظام مالی باید از ابزار صرف تأمین هزینه‌های جاری دولت فراتر رود و به ابزاری برای تجهیز سرمایه، حمایت از تولید، اعطای اعتبار به صنایع و کشاورزی و تقویت کارآفرینی تبدیل شود.

پنجمین محور، بهره‌برداری علمی و شفاف از منابع طبیعی است. افغانستان از ذخایر بزرگ لیتیوم، مس، آهن، طلا، سنگ‌های قیمتی و عناصر کمیاب برخوردار است، اما این منابع تنها در صورتی به توسعه می‌انجامند که استخراج آن‌ها بر پایه قانون، شفافیت، رقابت سالم، حفاظت از محیط زیست و منافع نسل‌های حال و آینده انجام گیرد. تجربه بسیاری از کشورهای دارای منابع طبیعی نشان داده است که بدون حکمرانی مطلوب، ثروت طبیعی می‌تواند به «نفرین منابع» تبدیل شود، محیط را خراب کند، نه به عامل توسعه.

ششمین محور، دیپلماسی اقتصادی متوازن است. افغانستان باید از موقعیت جغرافیایی خود به‌عنوان پلی میان آسیای مرکزی، جنوب آسیا، خاورمیانه و چین بهره گیرد. پروژه‌هایی چون تاپی، کاسا–۱۰۰۰، راه‌آهن خواف–هرات، کریدور لاجورد و سایر مسیرهای ترانزیتی، زمانی به توسعه ملی کمک خواهند کرد که سیاست خارجی بر اصل توازن، همکاری منطقه‌ای و حفظ منافع ملی استوار باشد، نه وابستگی به یک قدرت بیرونی یا ورود به رقابت‌های ژئوپلیتیکی.

در نهایت، توسعه پایدار تنها با بازسازی اعتماد اجتماعی امکان‌پذیر است. اعتماد میان دولت و مردم، میان اقوام و مناطق، میان نخبگان و جامعه و نیز میان افغانستان و همسایگان، سرمایه‌ای است که بدون آن هیچ برنامه اقتصادی به نتیجه نخواهد رسید. این اعتماد از مسیر عدالت، مشارکت، شفافیت، احترام به کرامت انسانی و رعایت حقوق اساسی شهروندان شکل می‌گیرد.

بر پایه اندیشه رسول پویان، آینده افغانستان نه در تداوم اقتصاد مصرفی، وابستگی خارجی، مهاجرت سرمایه‌ها و فرسایش سرمایه انسانی، بلکه در استقرار حکمرانی ملی، اقتصاد تولیدمحور، توسعه دانش‌بنیان، بهره‌گیری از ظرفیت‌های تاریخی هرات و دیگر ولایات، و تبدیل افغانستان به چهارراه همکاری‌های اقتصادی منطقه نهفته است. اگر این راهبردها با اراده ملی، مدیریت علمی و مشارکت همگانی همراه شوند، افغانستان می‌تواند از کشوری گرفتار بحران‌های مزمن، به کشوری برخوردار از ثبات، امنیت پایدار، رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی و جایگاهی مؤثر در اقتصاد منطقه تبدیل شود.

چشم‌انداز آینده افغانستان؛

از اقتصاد بحران به اقتصاد توسعه

یکی از مهم‌ترین آموزه‌های اقتصاد توسعه آن است که هیچ کشوری محکوم به فقر و عقب‌ماندگی نیست. آنچه سرنوشت ملت‌ها را رقم می‌زند، نه صرفاً میزان منابع طبیعی، بلکه کیفیت نهادهای سیاسی، نظام حکمرانی، سرمایه انسانی، فرهنگ کار، امنیت حقوقی و توانایی دولت در مدیریت منابع ملی است. افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. این کشور با وجود جنگ‌های طولانی، مداخلات خارجی و بحران‌های سیاسی، همچنان از ظرفیت‌های فراوانی برخوردار است که در صورت مدیریت علمی و ملی، می‌تواند بنیان یک اقتصاد پویا و مستقل را فراهم سازد.

از منظر اندیشه رسول پویان، بحران افغانستان تنها بحران اقتصاد نیست؛ بلکه بحران دولت، بحران مدیریت، بحران توسعه، بحران اعتماد و بحران هویت ملی و تاریخی نیز هست. این بحران‌ها به‌صورت زنجیره‌ای یکدیگر را بازتولید کرده‌اند؛ ضعف دولت، اقتصاد را تضعیف کرده، اقتصاد ضعیف موجب گسترش فقر و مهاجرت شده، مهاجرت سرمایه انسانی ظرفیت توسعه را کاهش داده و این چرخه بار دیگر ضعف دولت را تشدید کرده است. بنابراین، برون‌رفت از این وضعیت مستلزم شکستن این چرخه معیوب و جایگزین کردن آن با چرخه‌ای از اعتماد، تولید، سرمایه‌گذاری، آموزش و توسعه است.

افغانستان باید از اقتصاد مبتنی بر مصرف، کمک‌های خارجی و خام‌فروشی فاصله بگیرد و به سوی اقتصاد دانش‌بنیان، تولیدمحور و صادرات‌گرا حرکت کند. این تحول تنها با اصلاحات اداری و اقتصادی تحقق نمی‌یابد، بلکه نیازمند دگرگونی در نگرش توسعه، برنامه‌ریزی ملی و اولویت‌بندی سرمایه‌گذاری‌ها است. دولت آینده افغانستان باید منابع محدود مالی را به جای هزینه‌های غیرمولد، به آموزش، پژوهش، کشاورزی، صنعت، انرژی، فناوری، مدیریت آب و زیرساخت‌های ترانزیتی اختصاص دهد.

در این میان، هرات می‌تواند الگوی توسعه منطقه‌ای افغانستان باشد. این ولایت به سبب پیشینه تاریخی، موقعیت جغرافیایی، همجواری با ایران و آسیای مرکزی، ظرفیت‌های صنعتی، معدنی و کشاورزی، توان آن را دارد که به دروازه اقتصادی افغانستان تبدیل شود. توسعه هرات تنها به سود این ولایت نیست، بلکه می‌تواند محرک رشد اقتصادی سراسر کشور باشد. ایجاد شهرک‌های صنعتی، مناطق آزاد تجاری، مراکز فرآوری محصولات کشاورزی، توسعه صنایع معدنی، گسترش حمل‌ونقل ریلی و جاده‌ای و تقویت دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی، هرات را به محور اقتصاد ملی تبدیل خواهد کرد.

همچنین، افغانستان باید از تجربه کشورهای موفق آسیایی درس بگیرد. ژاپن، کره جنوبی، سنگاپور، مالزی و ویتنام نشان داده‌اند که سرمایه انسانی، نظم اداری، آموزش، فناوری و مدیریت علمی، حتی در غیاب منابع طبیعی گسترده، می‌توانند بنیان توسعه پایدار را شکل دهند. در مقابل، کشورهایی که با وجود منابع فراوان از حکمرانی ضعیف، فساد و بی‌ثباتی رنج برده‌اند، نتوانسته‌اند از ثروت طبیعی خود به سود جامعه بهره بگیرند. افغانستان نیز تنها زمانی خواهد توانست از منابع معدنی، زمین‌های حاصلخیز و موقعیت ژئو‌اقتصادی خود بهره‌برداری کند که نهادهای کارآمد، شفاف و پاسخگو در زیر یک سقف بزرگ و پرگنجایش ایجاد شوند.

از منظر اقتصاد سیاسی، افغانستان باید از میدان رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی به چهارراه همکاری‌های اقتصادی تبدیل شود. سیاست خارجی متوازن، توسعه دیپلماسی اقتصادی، گسترش همکاری با همسایگان و استفاده از ظرفیت سازمان‌های منطقه‌ای، می‌تواند جایگاه افغانستان را از یک بازیگر منفعل به یک شریک فعال در اقتصاد منطقه ارتقا دهد. پروژه‌هایی چون تاپی، کاسا–۱۰۰۰، راه‌آهن خواف–هرات، کریدور لاجورد و سایر مسیرهای ترانزیتی تنها زمانی ثمربخش خواهند بود که در چارچوب یک راهبرد ملی توسعه و منافع بلندمدت کشور مدیریت شوند.

در نهایت، توسعه اقتصادی بدون عدالت اجتماعی پایدار نخواهد بود. کاهش فقر، ایجاد فرصت‌های برابر، دسترسی همگانی به آموزش و خدمات درمانی، حمایت از اقشار آسیب‌پذیر، گسترش اشتغال مولد و مشارکت همه شهروندان در فرآیند توسعه، پایه‌های ثبات سیاسی و اجتماعی را استحکام می‌بخشد. جامعه‌ای که بخش بزرگی از سرمایه انسانی آن از چرخه آموزش، کار و مشارکت اقتصادی کنار گذاشته شود، و زنان حق تحصیل و کار نداشته باشند، نمی‌تواند به رشد پایدار دست یابد.

بر پایه این تحلیل، آینده افغانستان نه در تکرار چرخه‌های گذشته، بلکه در شکل‌گیری یک قرارداد اجتماعی نوین میان دولت و ملت، بازسازی نهادهای ملی، تقویت سرمایه انسانی، توسعه اقتصاد تولیدمحور و تعامل سازنده با منطقه و جهان نهفته است. اندیشه رسول پویان بر این اصل استوار است که تاریخ افغانستان، علی‌رغم همه تلخی‌ها، پایان نیافته است و این سرزمین با تکیه بر ظرفیت‌های انسانی، اقتصادی، فرهنگی و تمدنی خود می‌تواند از مرحله بحران عبور کرده و وارد عصر جدیدی از ثبات، توسعه و شکوفایی شود؛ مشروط بر آنکه منافع ملی، عقلانیت علمی، عدالت اجتماعی و برنامه‌ریزی راهبردی بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اقتصادی حاکم گردد.

مانیفست توسعه افغانستان در قرن بیست‌ویکم

اصول بنیادین برای خروج از بحران و ساختن دولت توسعه‌گرا

تجربۀ تاریخی افغانستان نشان می‌دهد که بحران این کشور تنها با تغییر حکومت‌ها، جابه‌جایی قدرت یا پایان جنگ نظامی حل نمی‌شود؛ زیرا ریشه‌های بحران در ضعف نهادهای سیاسی، اقتصاد غیرتولیدی، فقدان برنامه‌ریزی ملی، شکاف‌های اجتماعی، فرسایش سرمایه انسانی و وابستگی‌های بیرونی نهفته است. بنابراین، خروج افغانستان از وضعیت کنونی نیازمند یک دیدگاه جامع و درازمدت است که سیاست، اقتصاد، جامعه، فرهنگ و ارزش‏های تمدنی را در یک چارچوب واحد توسعه‌ای مورد توجه قرار دهد.

۱. ایجاد دولت توسعه‌گرا و نهادهای ملی

نخستین شرط توسعه، وجود دولتی است که فراتر از منافع گروهی، قومی یا جناحی، خود را مسئول منافع عمومی بداند. دولت توسعه‌گرا دولتی است که دارای برنامه، تخصص، شفافیت، پاسخگویی و توانایی مدیریت منابع ملی باشد. تجربه کشورهای موفق نشان داده است که بدون نهادهای بنیادین، قوی و همه شمول، حتی ثروت‌های طبیعی فراوان نیز نمی‌توانند رفاه عمومی ایجاد کنند.

افغانستان نیازمند عبور از دولت شخص‌محور، قوم‏محور و بحران‌محور به سوی دولت نهاد‌محور است؛ دولتی که قانون بر افراد مقدم باشد، اداره بر اساس شایستگی شکل گیرد و شهروندان بدون تبعیض قومی، زبانی، مذهبی، جنسیتی یا منطقه‌ای در ساختار ملی مشارکت داشته باشند.

۲. بازسازی اقتصاد تولیدمحور

اقتصاد افغانستان در دهه‌های گذشته بیشتر بر واردات، کمک‌های خارجی، اقتصاد غیررسمی و مصرف استوار بوده است. چنین اقتصادی نمی‌تواند استقلال و ثبات ایجاد کند. راه آینده، حرکت به سوی اقتصاد تولیدمحور است.

این تحول باید بر چند پایه استوار باشد:

  • توسعه کشاورزی مدرن و مدیریت منابع آب؛
  • ایجاد صنایع تبدیلی برای محصولات زراعتی؛
  • حمایت از صنایع کوچک و متوسط؛
  • توسعه صادرات؛
  • ایجاد زنجیره ارزش داخلی؛
  • کاهش وابستگی به واردات کالاهای اساسی.

افغانستان باید از کشوری که مواد خام صادر می‌کند و کالاهای ساخته‌شده وارد می‌نماید، به کشوری تولیدکننده و صادرکننده تبدیل شود.

۳. انقلاب در آموزش و سرمایه انسانی

بزرگ‌ترین سرمایۀ افغانستان نیروی انسانی آن است. ده‌ها سال جنگ، تعصبات قومی، مهاجرت و ضعف نظام آموزشی، این سرمایه را آسیب‌پذیر ساخته است. بازسازی افغانستان بدون بازسازی نظام آموزشی امکان‌پذیر نیست.

اولویت‌های ملی در این عرصه باید شامل موارد زیر باشد:

  • آموزش همگانی و باکیفیت؛
  • توسعه دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی؛
  • گسترش آموزش‌های فنی و حرفه‌ای؛
  • حمایت از پژوهش و فناوری؛
  • بازگشت متخصصان مهاجر؛
  • ایجاد فرصت برابر برای آموزش و کار همه شهروندان.

هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند با حذف بخش بزرگی از نیروی انسانی خود به توسعه پایدار دست یابد.

۴. مشارکت اقتصادی و اجتماعی زنان

توسعه اقتصادی بدون مشارکت زنان امکان‌پذیر نیست. زنان نیمی از جمعیت افغانستان را تشکیل می‌دهند و بخش بزرگی از ظرفیت علمی، مدیریتی و اقتصادی جامعه هستند.

تجربه کشورهای توسعه‌یافته نشان می‌دهد که افزایش مشارکت زنان در آموزش، بازار کار و فعالیت‌های اقتصادی، مستقیماً با رشد اقتصادی، کاهش فقر و افزایش رفاه اجتماعی ارتباط دارد.

افغانستان برای رسیدن به توسعه پایدار نیازمند سیاستی است که زنان را نه به‌عنوان نیروی حذف‌شده، بلکه به‌عنوان شریک اساسی در فرآیند توسعه ملی ببیند.

۵. بازسازی نظام مالی و اقتصادی

اقتصاد مدرن بدون نظام مالی سالم شکل نمی‌گیرد. افغانستان نیازمند:

  • بانک مرکزی مستقل و حرفه‌ای؛
  • نظام بانکی شفاف؛
  • قوانین روشن برای سرمایه‌گذاری؛
  • نظام مالیاتی عادلانه؛
  • بودجه‌ریزی مبتنی بر توسعه؛
  • حمایت از کارآفرینی و سرمایه‌گذاری داخلی.

مالیات باید ابزار توسعه باشد، نه وسیله فشار اقتصادی بر مردم. درآمدهای دولتی زمانی مشروعیت پیدا می‌کند که در خدمت زیرساخت، آموزش، صحت، اشتغال و رفاه عمومی مصرف شود.

۶. تبدیل هرات به محور توسعه منطقه‌ای

هرات در طول تاریخ یکی از مراکز مهم تمدنی، اقتصادی و تجاری خراسان بوده است. موقعیت جغرافیایی، نیروی انسانی، ظرفیت‌های کشاورزی، صنایع دستی، تجارت مرزی و نزدیکی به بازارهای منطقه‌ای، این ولایت را به یکی از مهم‌ترین نقاط توسعه افغانستان تبدیل کرده است.

راهبرد توسعه هرات می‌تواند شامل موارد زیر باشد:

  • ایجاد مرکز بزرگ تجارت منطقه‌ای؛
  • توسعه بندر اسلام‌قلعه به کریدور اقتصادی و بندر قره تپه (تورغنیدی) با آسیای میانه.
  • تقویت صنایع تولیدی؛
  • ایجاد شهرک‌های صنعتی پیشرفته؛
  • توسعه صادرات محصولات کشاورزی؛
  • گسترش راه‌آهن و شبکه ترانزیتی؛
  • پیوند دانشگاه، صنعت و بازار.

رشد هرات می‌تواند به الگویی برای توسعه متوازن سایر ولایات افغانستان تبدیل شود.

۷. مدیریت منابع طبیعی و معادن

معادن افغانستان فرصت بزرگی برای توسعه هستند، اما بدون مدیریت علمی و شفاف می‌توانند به عامل فساد و بحران تبدیل شوند. بهره‌برداری از منابع طبیعی باید بر اساس اصول زیر انجام گیرد:

  • شفافیت قراردادها؛
  • حفظ منافع ملی؛
  • جلوگیری از تاراج منابع؛
  • رعایت معیارهای محیط زیستی؛
  • سرمایه‌گذاری درآمدهای معدنی در توسعه نسل‌های آینده.

منابع طبیعی زمانی ثروت ملی حسوب می‌شوند که به آموزش، اشتغال، صنعت و رفاه اجتماعی تبدیل گردند.

۸. دیپلماسی اقتصادی و جایگاه منطقه‌ای افغانستان

افغانستان نباید تنها میدان رقابت قدرت‌های بزرگ باشد؛ بلکه باید به پل ارتباطی میان مناطق اقتصادی تبدیل شود.

سیاست خارجی اقتصادی افغانستان باید بر پایه:

  • همکاری با کشورهای همسایه؛
  • توسعه تجارت منطقه‌ای؛
  • جذب سرمایه‌گذاری؛
  • مشارکت در پروژه‌های انرژی و ترانزیت؛
  • حفظ استقلال تصمیم‌گیری ملی

استوار باشد.

موقعیت جغرافیایی، استراتژیک و ژئوپلیتیک افغانستان، اگر با مدیریت درست همراه شود، می‌تواند از یک عامل آسیب‌پذیری به یک فرصت بزرگ اقتصادی تبدیل گردد.

جمع‌بندی

افغانستان برای خروج از بحران تاریخی خود نیازمند یک تحول عمیق فکری و ساختاری است. مسئله اصلی تنها فقر اقتصادی نیست؛ بلکه ضعف نهادها، فقدان برنامه توسعه، کاهش سرمایه انسانی و نبود اعتماد عمومی است.

راه نجات افغانستان در جنگ دائمی، وابستگی خارجی یا اقتصاد مصرفی نیست؛ بلکه در ساختن یک دولت ملی فراگیر مردمی بر بنیاد انتخابات، اقتصاد تولیدمحور، جامعه دانش‌بنیان و نظامی مبتنی بر عدالت و مشارکت عمومی قرار دارد.

بر بنیاد تحلیل رسول پویان، افغانستان دارای ظرفیت‌های بزرگ تاریخی و انسانی است؛ اما این ظرفیت‌ها تنها زمانی شکوفا می‌شوند که سیاست در خدمت توسعه قرار گیرد، اقتصاد از وابستگی رهایی یابد، علم و تخصص جایگزین تعصب و انحصار گردد و همه شهروندان در ساختن آینده کشور سهم داشته باشند.

برنامۀ عملیاتی پنج‌ساله برای نجات اقتصاد افغانستان و بازسازی هرات

از اقتصاد بحران‌زده به اقتصاد تولیدی، منطقه‌ای و پایدار

تحلیل وضعیت افغانستان نشان می‌دهد که مشکل اصلی کشور تنها کمبود منابع نیست، بلکه فقدان یک نظام هماهنگ برای تبدیل منابع به توسعه است. افغانستان دارای زمین‌های زراعتی، معادن، موقعیت ترانزیتی، نیروی انسانی جوان و ظرفیت‌های تاریخی فراوان است؛ اما نبود مدیریت علمی، ضعف نهادها، بی‌ثباتی سیاسی و فقدان برنامه‌های درازمدت، این ظرفیت‌ها را به فرصت‌های از دست‌رفته تبدیل کرده است.

بنابراین، راهبرد بازسازی باید از پروژه‌های پراکنده و کوتاه‌مدت عبور کرده و به سوی یک برنامۀ ملی پنج‌ساله حرکت کند که اهداف مشخص، منابع مالی روشن، شاخص‌های سنجش و نهادهای مسئول داشته باشد.

محور نخست: تثبیت بنیان‌های حکمرانی اقتصادی

۱. ایجاد نظام برنامه‌ریزی ملی توسعه

افغانستان نیازمند یک نهاد مستقل برنامه‌ریزی اقتصادی است که وظیفۀ آن تدوین چشم‌اندازهای کوتاه‌مدت، میان‌مدت و درازمدت باشد. این نهاد باید بر اساس داده‌های علمی، ظرفیت‌های منطقه‌ای و نیازهای واقعی جامعه برنامه‌ریزی کند.

وظایف اساسی آن:

  • تدوین استراتژی توسعه ملی؛
  • تعیین اولویت‌های سرمایه‌گذاری؛
  • هماهنگی میان وزارت‌ها و ولایات؛
  • ارزیابی پروژه‌های اقتصادی؛
  • جلوگیری از مصرف منابع در پروژه‌های غیرضروری.

بدون برنامه‌ریزی علمی، حتی کمک‌های خارجی و درآمدهای داخلی نیز نمی‌توانند به توسعه پایدار منجر شوند.

محور دوم: احیای تولید داخلی

۲. انقلاب کشاورزی و امنیت غذایی

کشاورزی باید از یک فعالیت سنتی معیشتی به یک بخش اقتصادی مدرن تبدیل شود.

برنامه‌های ضروری:

  • مدیریت علمی آب؛
  • بازسازی شبکه‌های آبیاری؛
  • توسعه باغداری مدرن؛
  • حمایت از محصولات صادراتی؛
  • ایجاد سردخانه‌ها و مراکز بسته‌بندی؛
  • توسعه صنایع تبدیلی کشاورزی.

هرات در این زمینه ظرفیت ویژه دارد. محصولات باغی، خشکبار، زعفران، گیاهان دارویی و محصولات زراعتی این ولایت می‌توانند به بازارهای منطقه صادر شوند.

 محور سوم: توسعه صنعت و اشتغال

۳. ایجاد اقتصاد کارآفرین

یکی از مشکلات اساسی افغانستان، نبود فرصت‌های شغلی پایدار است. مبارزه با بیکاری تنها با استخدام دولتی ممکن نیست؛ بلکه باید بخش خصوصی مولد توسعه یابد.

راهکارها:

  • ایجاد صندوق حمایت از کارآفرینی؛
  • اعطای وام‌های کوچک و متوسط؛
  • حمایت از صنایع خانگی؛
  • توسعه شهرک‌های صنعتی؛
  • آموزش مهارت‌های فنی؛
  • پیوند میان دانشگاه و بازار کار.

هرات می‌تواند به مرکز صنایع متوسط افغانستان تبدیل شود؛ به‌ویژه در بخش‌های:

  • مواد غذایی؛
  • نساجی؛
  • مصالح ساختمانی؛
  • ماشین‌آلات سبک؛
  • بسته‌بندی محصولات صادراتی.

محور چهارم: اصلاح تجارت و ترانزیت

۴. تبدیل افغانستان از مسیر عبوری به مرکز اقتصادی منطقه

افغانستان نباید تنها مصرف‌کنندۀ کالاهای خارجی باشد. موقعیت جغرافیایی کشور باید به سرمایه اقتصادی تبدیل شود.

سیاست‌های ضروری:

  • کاهش وابستگی به واردات؛
  • حمایت از صادرات؛
  • ایجاد مراکز تجاری منطقه‌ای؛
  • دیجیتالی کردن گمرکات؛
  • مبارزه با فساد گمرکی؛
  • توسعه راه‌های ترانزیتی.

هرات با داشتن مرز اسلام‌قلعه می‌تواند دروازۀ اصلی تجارت افغانستان با ایران و مسیر ارتباط با خلیج فارس باشد. بندر تورغندی (قره تپه) جنوب، مناطق مرکزی و غرب افغانستان را از طریق ترکمنستان به آسیای میانه پیوند می‏دهد.

محور پنجم: بازسازی نظام بانکی و سرمایه‌گذاری

۵. ایجاد اعتماد اقتصادی

سرمایه بدون اعتماد وارد کشور نمی‌شود. سرمایه‌گذار نیازمند امنیت حقوقی، ثبات اقتصادی و پیش‌بینی‌پذیری قوانین است.

اصلاحات ضروری:

  • استقلال بانک مرکزی؛
  • تقویت بانک‌های تجارتی؛
  • حمایت از سرمایه‌گذاران داخلی؛
  • تضمین حقوق مالکیت؛
  • ایجاد بازارهای مالی سالم؛
  • مبارزه با پول‌شویی و فساد.

همچنین باید برای بازگشت سرمایه‌های مهاجران افغانستانی برنامه ویژه تدوین شود. میلیون‌ها افغان در خارج دارای تجربه، سرمایه و دانش اقتصادی هستند که می‌توانند در بازسازی کشور نقش اساسی ایفا کنند.

محور ششم: بازگرداندن سرمایه انسانی

۶. برنامۀ ملی بازگشت متخصصان

فرار مغزها یکی از بزرگ‌ترین خسارت‌های افغانستان است. مهندسان، پزشکان، استادان دانشگاه، متخصصان اقتصادی و کارآفرینان، سرمایه‌های حیاتی کشور هستند.

راهکارها:

  • ایجاد مشوق‌های بازگشت؛
  • تأمین امنیت شغلی متخصصان؛
  • ایجاد مراکز تحقیقاتی؛
  • مشارکت مهاجران در پروژه‌های ملی؛
  • استفاده از فناوری ارتباطی برای همکاری متخصصان خارج از کشور.

بازسازی افغانستان بدون بازگشت دانش و تخصص امکان‌پذیر نیست.

محور هفتم: توسعۀ اجتماعی و کاهش فقر

۷. ساخت جامعۀ توانمند

اقتصاد تنها ارقام تولید و درآمد نیست؛ هدف نهایی آن بهبود زندگی انسان‌ها است.

اولویت‌ها:

  • مبارزه با فقر شدید؛
  • توسعه خدمات صحی؛
  • گسترش آموزش عمومی؛
  • حمایت از خانواده‌های آسیب‌پذیر؛
  • ایجاد فرصت‌های برابر اقتصادی.

جامعه‌ای که اکثریت آن گرفتار فقر باشد، نمی‌تواند ثبات سیاسی و اقتصادی پایدار داشته باشد.

محور هشتم: برنامۀ ویژه توسعۀ هرات

۸. هرات؛ آزمایشگاه توسعه افغانستان

برای استفاده از ظرفیت‌های هرات، یک برنامۀ ویژه توسعه منطقه‌ای پیشنهاد می‌شود:

بخش صنعت:

  • ایجاد پارک‌های صنعتی؛
  • حمایت از تولیدکنندگان داخلی؛
  • جذب سرمایه‌های مهاجران هراتی.

بخش تجارت:

  • تبدیل اسلام‌قلعه به مرکز بزرگ تجاری؛
  • توسعه خدمات گمرکی مدرن؛
  • ایجاد بازارهای صادراتی.

بخش زراعت:

  • صنایع بسته‌بندی؛
  • صادرات خشکبار؛
  • توسعه زنجیرۀ ارزش محصولات کشاورزی.

بخش دانش:

  • تقویت دانشگاه‌ها؛
  • ایجاد مراکز تحقیقاتی؛
  • پیوند علم و صنعت.

نتیجه نهایی برنامۀ پنج‌ساله

افغانستان برای خروج از بحران به یک تغییر بنیادی در فلسفۀ اداره کشور نیاز دارد: گذار از اقتصاد بقا به اقتصاد توسعه، از مصرف به تولید، از وابستگی به خوداتکایی، از مدیریت شخصی به مدیریت نهادی و از بحران دائمی به برنامه‌ریزی ملی.

بر اساس این دیدگاه، نجات افغانستان نه در انتظار کمک‌های بیرونی، بلکه در ساختن ظرفیت‌های داخلی، استفاده از سرمایه انسانی، ایجاد نهادهای سالم و تبدیل موقعیت جغرافیایی کشور به فرصت اقتصادی نهفته است.

هرات در این میان می‌تواند نقطۀ آغاز این تحول باشد؛ زیرا تاریخ این شهر نشان داده است که هرگاه امنیت، مدیریت و فرصت فراهم شود، توانایی تبدیل شدن به یکی از مراکز بزرگ اقتصادی منطقه را دارد.

بنابراین، مسئلۀ اصلی افغانستان کمبود امکانات نیست؛ بلکه مسئلۀ اصلی چگونگی سازمان‌دهی، مدیریت و به‌کارگیری امکانات موجود در مسیر توسعه ملی است.

درس‌های جهانی برای بازسازی افغانستان

چرا برخی کشورهای جنگ‌زده موفق شدند و افغانستان در بحران باقی ماند؟

تجربۀ تاریخی قرن بیستم و بیست ‌ویکم نشان می‌دهد که جنگ و ویرانی الزاماً سرنوشت دائمی یک ملت نیست. کشورهای زیادی پس از تجربه جنگ‌های ویرانگر، اشغال، فروپاشی اقتصادی و بحران‌های اجتماعی توانستند با اصلاحات بنیادی، برنامه‌ریزی علمی و بسیج منابع داخلی، مسیر توسعه را طی کنند. تفاوت اصلی میان کشورهای موفق و ناکام، نه در میزان خسارت‌های اولیه، بلکه در کیفیت نهادهایی بود که پس از بحران ایجاد کردند.

افغانستان نیز پس از دهه‌ها جنگ، در نقطۀ انتخاب تاریخی قرار دارد: یا همچنان در چرخه بحران‌های سیاسی، فقر، مهاجرت و وابستگی اقتصادی باقی می‌ماند، یا با یک رویکرد جدید ملی وارد مسیر بازسازی و توسعه می‌شود.

۱. تجربۀ آلمان؛ بازسازی بر بنیاد نهادهای سالم

آلمان پس از جنگ جهانی دوم با ویرانی گستردۀ اقتصادی و اجتماعی روبه‌رو بود. شهرهای بزرگ تخریب شده، زیرساخت‌ها نابود و میلیون‌ها انسان قربانی جنگ شده بودند. اما عامل اصلی موفقیت آلمان تنها کمک خارجی نبود؛ بلکه وجود نیروی انسانی متخصص، نظام اداری کارآمد، قانون‌گرایی، برنامه‌ریزی اقتصادی و اعتماد اجتماعی بود.

درس مهم آلمان برای افغانستان این است که بازسازی واقعی زمانی آغاز می‌شود که:

  • نهادهای ملی بر اساس تخصص شکل گیرند؛
  • قانون بر روابط شخصی و گروهی حاکم باشد؛
  • آموزش و فناوری در اولویت قرار گیرد؛
  • بخش خصوصی در هم‏آهنگی با بخش دولتی در اقتصاد نقش فعال داشته باشد.

کمک خارجی می‌تواند آغازگر بازسازی باشد، اما بدون نهادهای سالم نمی‌تواند توسعه پایدار ایجاد کند.

۲. تجربۀ ژاپن؛ سرمایه انسانی به‌عنوان موتور توسعه

ژاپن پس از جنگ جهانی دوم با نابودی گسترده روبه‌رو شد، اما توانست در چند دهه به یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان تبدیل شود. راز موفقیت ژاپن در منابع طبیعی نبود؛ بلکه در فرهنگ آموزش، نظم سازمانی، فناوری و سرمایه انسانی قرار داشت.

درس ژاپن برای افغانستان:

افغانستان باید به جای تمرکز صرف بر منابع طبیعی، بر انسان سرمایه‌گذاری کند. یک مهندس، پزشک، استاد دانشگاه، کارآفرین و متخصص فنی، در درازمدت ارزشمندتر از یک منبع خام استخراج‌نشده است.

بازسازی افغانستان باید از مکتب، دانشگاه، مرکز تحقیقاتی و آموزش فنی آغاز شود.

۳. تجربۀ کره جنوبی؛ از فقر به اقتصاد صنعتی

کره جنوبی در دهه‌های پس از جنگ کره یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود. اما با یک برنامۀ روشن توسعه، حمایت از صنایع داخلی، سرمایه‌گذاری در آموزش و تمرکز بر صادرات، به یکی از اقتصادهای پیشرفته جهان تبدیل شد.

عوامل موفقیت کره جنوبی:

  • دولت دارای برنامه توسعه بود؛
  • صنایع داخلی حمایت شدند؛
  • آموزش عمومی گسترش یافت؛
  • فناوری وارد و بومی‌سازی شد؛
  • صادرات به هدف ملی تبدیل گردید.

افغانستان نیز می‌تواند از این تجربه بیاموزد. اقتصاد کشور نباید تنها بر واردات کالاهای مصرفی و درآمدهای گمرکی استوار باشد؛ بلکه باید تولید، صادرات و نوآوری به محور سیاست اقتصادی تبدیل شود.

۴. تجربۀ ویتنام؛ تبدیل جنگ به فرصت اقتصادی

ویتنام یکی از نمونه‌های مهم کشوری است که پس از جنگ طولانی توانست اقتصاد خود را بازسازی کند. این کشور با اصلاحات اقتصادی، جذب سرمایه‌گذاری خارجی، توسعه صنایع صادراتی و تعامل فعال با اقتصاد جهانی، توانست میلیون‌ها نفر را از فقر خارج کند.

درس ویتنام برای افغانستان:

  • دشمنی‌های تاریخی نباید مانع همکاری اقتصادی شوند؛
  • ثبات قوانین برای سرمایه‌گذاری ضروری است؛
  • نیروی کار جوان می‌تواند مزیت اقتصادی باشد؛
  • صادرات باید جایگزین اقتصاد مصرفی شود.

افغانستان نیز با نیروی جوان، موقعیت جغرافیایی مناسب و منابع طبیعی خود می‌تواند در صورت اصلاح مدیریت اقتصادی، مسیر مشابهی را دنبال کند.

۵. تجربۀ رواندا؛ اهمیت اصلاح نهادها پس از بحران

رواندا پس از نسل‌کشی سال ۱۹۹۴ یکی از عمیق‌ترین بحران‌های انسانی جهان را تجربه کرد. اما این کشور با تمرکز بر بازسازی نهادها، مبارزه با فساد، توسعه خدمات عمومی و سرمایه‌گذاری در فناوری توانست تغییرات بزرگی ایجاد کند.

درس رواندا:

  • صلح بدون اصلاح نهادها دوام نمی‌آورد؛
  • مبارزه با فساد شرط توسعه است؛
  • دولت باید توانایی ارائه خدمات عمومی داشته باشد؛
  • اعتماد اجتماعی باید دوباره ساخته شود.

افغانستان نیز بدون بازسازی اعتماد میان اقوام، مردم و دولت، حتی با منابع مالی فراوان، نمی‌تواند به ثبات پایدار برسد.

 چرا افغانستان تاکنون نتوانسته مسیر توسعه را طی کند؟

بررسی تاریخی نشان می‌دهد که مشکل اصلی افغانستان کمبود منابع نبوده است. عوامل اساسی عقب‌ماندگی عبارت‌اند از:

نخست: ضعف نهادهای ملی

در بسیاری از دوره‌ها، دولت افغانستان نتوانسته است یک نظام اداری پایدار، حرفه‌ای و مستقل ایجاد کند. تغییرات سیاسی اغلب با فروپاشی ساختارهای اداری و نهادهای کشوری همراه بوده و تجربه و تخصص قربانی رقابت‌های سیاسی شده است.

دوم: اقتصاد وابسته و غیرمولد

اقتصادی که بیشتر بر واردات، کمک‌های خارجی و مصرف استوار باشد، نمی‌تواند استقلال اقتصادی ایجاد کند. افغانستان نیازمند گذار از اقتصاد مصرفی به اقتصاد تولیدی است.

سوم: فرسایش سرمایه انسانی

جنگ‌های طولانی سبب مهاجرت گسترده متخصصان و کاهش کیفیت آموزش شده است. بدون بازسازی نیروی انسانی، هیچ برنامه اقتصادی موفق نخواهد شد.

چهارم: نبود توازن میان مرکز و مناطق

یکی از مشکلات تاریخی افغانستان، تمرکز شدید امکانات اقتصادی و سیاسی در مرکز و بی‌توجهی به ظرفیت‌های ولایات بوده است. توسعه پایدار نیازمند توجه به ظرفیت‌های منطقه‌ای مانند هرات، بلخ، ننگرهار، قندهار، بدخشان و سایر مناطق است. بر مبنای قانون اساسی، میبایست تا برای این حوزه‏ها نوعی اختیار و صلاحیت در ابعاد لازم داده شود.

 نتیجه‌گیری فصل

تجربۀ کشورهای موفق نشان می‌دهد که بازسازی افغانستان یک رؤیای غیرواقعی نیست؛ اما نیازمند تغییر بنیادین در نگرش توسعه است. هیچ کشور جنگ‌زده‌ای با تکیه بر گذشته، حذف نیروهای اجتماعی، ضعف نهادها و اقتصاد وابسته به توسعه نرسیده است.

افغانستان زمانی می‌تواند از بحران عبور کند که:

  • دولت به جای ابزار قدرت، به نهاد خدمت تبدیل شود؛
  • تخصص جایگزین وابستگی و شایسته‌سالاری جایگزین روابط شخصی و قومی گردد؛
  • اقتصاد از مصرف به تولید حرکت کند؛
  • سرمایه انسانی به اولویت نخست ملی تبدیل شود؛
  • همه شهروندان در فرآیند توسعه مشارکت داشته باشند.

درس بزرگ تاریخ این است که ملت‌ها با منابع خود توسعه نمی‌یابند؛ بلکه با نهادهای درست، دانش، مدیریت و ارادۀ جمعی و خرد همگانی توسعه پیدا می‌کنند.

چکیده

افغانستان از نظر منابع طبیعی، موقعیت جغرافیایی، نیروی انسانی و ظرفیت‌های تاریخی، فرهنگی و تمدنی کشوری فقیر نیست؛ بلکه با بحران نهادها، حکمرانی قوم‏گرا و انحصاری، سرمایه انسانی و توسعه مواجه است. برون‌رفت از این وضعیت نه از مسیر خشونت، زورگویی و حذف، بلکه از راه دولت قانون‌محور، انتخابات آزاد و مردمی، حقوق شهروندی، توسعه سرمایه انسانی، اقتصاد تولیدمحور، عدالت اجتماعی، تعامل متوازن با همسایگان، منطقه و جهان و مشارکت همه شهروندان در بازسازی ملی امکان‌پذیر است.

 

 

 

31 آگوست
۱ دیدگاه

من با پاسخ‌گویی نخبگان مخالف نیستم؛ با قومی‌کردن پاسخ‌گویی مخالفم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

من با پاسخ‌گویی نخبگان مخالف نیستم؛

با قومی‌کردن پاسخ‌گویی مخالفم

*******************************

نور محمد غفوری

در جوامعی که سیاست هنوز تا حد زیادی تحت تأثیر هویت‌های قومی، زبانی و گروهی قرار دارد، یکی از دشوارترین کارها این است که میان مسئولیت فردی و هویت جمعی مرز روشنی کشیده شود.

هیچ جامعه‌ای بدون پاسخ‌گویی سیاسی نمی‌تواند از تجربه‌های تلخ گذشته عبور کند. کسانی که در جایگاه قدرت قرار داشته‌اند، تصمیم گرفته‌اند، از صلاحیت و امکانات دولتی برخوردار بوده‌اند و در سیاست‌گذاری و ادارهٔ کشور نقش داشته‌اند، باید در برابر عملکرد خود پاسخ‌گو باشند.

اما پاسخ‌گویی زمانی عادلانه و سازنده است که متوجه شخص، مقام، اختیار و عملکرد او باشد؛ نه متوجه قومی که او از آن برخاسته است.

از همین‌جا یک پرسش اساسی شکل می‌گیرد:

آیا می‌توان مسئولیت سیاسی افراد را صرفاً به دلیل هم‌تباری آنان، به یک گروه قومی تعمیم داد؟

پاسخ روشن است: نه.

مسئولیت سیاسی از مقام، اختیار و عملکرد انسان ناشی می‌شود، نه از قومیت او.

اگر شخصی در رده‌های بالای قدرت قرار داشته، تصمیم گرفته، اختیار داشته، از امکانات حکومت برخوردار بوده و در سیاست‌های آن نظام نقش داشته است، بدون تردید باید در برابر عملکرد خود پاسخ‌گو باشد. این اصل دربارهٔ هر فرد و هر مقامی صدق می‌کند؛ پشتون باشد، تاجک باشد، هزاره باشد، ازبک باشد یا متعلق به هر قوم و گروه دیگری.

اما از همین‌جا باید یک مرز روشن ترسیم شود:

مسئولیت سیاسی از مقام و عملکرد انسان ناشی می‌شود؛ نه از تبار او.

اشتباه اساسی زمانی آغاز می‌شود که برای توضیح شکست‌ها و ناکامی‌های یک نظام سیاسی، به‌جای شناسایی افراد، نهادها، تصمیم‌ها، سیاست‌ها و مناسبات قدرت، سراغ «قوم» برویم و بگوییم فلان قوم یا فلان الیت قومی چرا چنین کرد یا چنان نکرد.

قوم، یک نهاد سیاسیِ واحد و یکدست نیست. هیچ قومی یک فرد، یک حزب، یک حکومت، یک تصمیم یا یک ارادهٔ سیاسی مشترک ندارد. در درون هر قوم، موافق و مخالف، حاکم و محکوم، برخوردار و محروم، فاسد و سالم، قربانی و منتقد وجود داشته و دارد.

بنابراین، تعمیم عملکرد چند سیاست‌مدار یا چند صاحب‌قدرت به «نخبگان یک قوم»، از نظر منطقی یک جهش نادرست از فرد به گروه است و از نظر سیاسی نیز می‌تواند پیامدهای خطرناکی داشته باشد.

ممکن است ده‌ها یا صدها فرد از یک قوم در ساختار قدرت حضور داشته باشند؛ اما آیا همهٔ آنان در تصمیم‌گیری نقش یکسان داشته‌اند؟ آیا همه از قدرت و امکانات آن نظام بهره برده‌اند؟ آیا همه در سیاست‌های آن حکومت سهم داشته‌اند؟ آیا همه از تصمیم‌های آن دفاع کرده‌اند؟ و مهم‌تر از همه، آیا میلیون‌ها شهروندی که تنها وجه مشترک‌شان هم‌تباری با آن مسئولان بوده است، باید شریک مسئولیت آنان شناخته شوند؟

پاسخ روشن است: خیر.

در تحلیل سیاسی، پرسش‌های درست باید مشخص و قابل سنجش باشند:

چه کسی؟ در چه مقامی؟ با چه میزان اختیار؟ در چه زمانی؟ چه تصمیمی گرفت؟ چه مسئولیتی داشت؟ از چه امکاناتی برخوردار بود؟ چه پیامدی به بار آورد؟ و در برابر آن چه پاسخی دارد؟

این پرسش‌ها ما را به مسئولیت واقعی می‌رسانند.

اما وقتی می‌پرسیم «نخبگان فلان قوم چرا چنین کردند؟» یا «نخبگان فلان قوم چرا چنان نکردند؟»، پیش از آن‌که تحلیل را آغاز کنیم، یک فرض قومی را وارد معادله کرده‌ایم؛ گویی افراد پیش از آن‌که شهروند، سیاست‌مدار، مقام دولتی یا صاحب قدرت باشند، نمایندهٔ قوم خود هستند.

این نگاه هم از نظر تحلیلی نادرست است و هم از نظر سیاسی خطرناک.

زیرا در قدم بعدی، مسئولیت فردی به مسئولیت جمعی تبدیل می‌شود؛ و درست در همین نقطه است که قوم‌گرایی می‌تواند لباس تحلیل سیاسی بپوشد.

ممکن است گوینده هیچ نیت قومی‌گرایانه‌ای نداشته باشد؛ اما هنگامی که مسئولیت یک نظام سیاسی با دسته‌بندی قومی توضیح داده می‌شود، عملاً قومیت به واحد اصلی تحلیل تبدیل می‌گردد. نتیجه آن است که به‌جای آن‌که سازوکار قدرت را بشناسیم، مرزهای هویتی را برجسته‌تر می‌کنیم؛ به‌جای آن‌که افراد و تصمیم‌ها را بررسی کنیم، به هویت جمعی می‌پردازیم؛ و به‌جای پاسخ‌گویی مشخص، زمینهٔ سرزنش عمومی را فراهم می‌سازیم.

این نه عدالت است و نه تحلیل.

 مسئولیت باید به صاحبِ مسئولیت برگردد

من با پاسخ‌گویی نخبگان هیچ مخالفتی ندارم؛ برعکس، معتقدم کسانی که در جایگاه‌های بلند قدرت قرار داشته‌اند، باید بیش از دیگران پاسخ‌گو باشند؛ نه‌تنها در برابر جامعه و تاریخ، بلکه در برابر همان مردمی که به نام آنان سخن گفته‌اند، از آنان نمایندگی کرده‌اند و در بسیاری موارد، از نام و هویت آنان برای کسب مشروعیت و حفظ قدرت استفاده کرده‌اند.

اگر کسی سال‌ها در ساختار قدرت حضور داشته، از امکانات و امتیازات آن بهره برده، در تصمیم‌گیری‌ها نقش داشته و در سیاست‌هایی دخیل بوده است که بر سرنوشت میلیون‌ها انسان اثر گذاشته؛ نمی‌تواند هنگامی که نتیجهٔ آن سیاست‌ها آشکار می‌شود، خود را از مسئولیت کنار بکشد.

به‌ویژه آنانی که به نام قوم خود وارد قدرت شده‌اند، اما در عمل همان مردم را در معرض محرومیت، سرکوب، جنگ، تبعیض یا سوءاستفادهٔ سیاسی قرار داده و گاه از آنان به‌عنوان سپر در برابر دیگران استفاده کرده‌اند؛ باید بیش از همه پاسخ‌گو باشند. اما این پاسخ‌گویی باید متوجه همان افراد و تصمیم‌های آنان باشد، نه متوجه تمام قومی که نام آن را بر دوش کشیده‌اند.

هرچه اختیار بیشتر باشد، مسئولیت نیز بیشتر است؛ و هرچه قدرت گسترده‌تر باشد، پاسخ‌گویی باید جدی‌تر و بی‌امان‌تر باشد.

 اما پاسخ‌گویی باید فردی، مشخص، مستند و مبتنی بر مسئولیت واقعی باشد؛ نه قومی، کلی و مبهم.

اگر یک سیاست‌مدار خطا کرده است، باید نام خودش مطرح شود و دربارهٔ عملکرد خودش توضیح بخواهیم. اگر یک مقام دولتی از صلاحیت خود سوءاستفاده کرده است، باید دربارهٔ همان سوءاستفاده پاسخ‌گو باشد. اگر کسی تصمیمی گرفته که پیامد زیان‌بار داشته است، باید همان تصمیم و همان مسئولیت بررسی شود.

اما نمی‌توان فقط به دلیل هم‌تباری او، میلیون‌ها انسان دیگر را نیز در همان جایگاه نشاند.

این کار نه‌تنها ناعادلانه است، بلکه از نظر سیاسی نیز نوعی فرار از مسئولیت واقعی به شمار می‌رود؛ زیرا به‌جای تمرکز بر صاحبان قدرت و سازوکارهای تصمیم‌گیری، یک گروه بزرگ و نامتجانس را به یک کلیت واحد تبدیل می‌کنیم.

قوم، جایگزین نهاد و فرد نشود

افغانستان برای فهمیدن شکست‌های سیاسی خود، نیازمند تحلیل دقیق‌تر و شجاعانه‌تری است.

مسئله فقط این نیست که چه کسی از چه قومی بود؛ مسئله این است که چه ساختاری وجود داشت، قدرت چگونه توزیع شده بود، چه کسانی اختیار داشتند، نهادها چگونه عمل می‌کردند، چه تصمیم‌هایی گرفته شد و چرا پاسخ‌گویی واقعی وجود نداشت.

مشکلات افغانستان را نمی‌توان به یک فرمول سادهٔ قومی تقلیل داد.

در این میان، عواملی چون تمرکز و انحصار قدرت، ضعف نهادهای قانونی، فساد، بی‌پاسخ‌گویی، شبکه‌های غیرشفاف قدرت، رقابت‌های ناسالم سیاسی، مداخلات خارجی و فقدان یک نظام عادلانه و پاسخ‌گو نقش داشته‌اند.

اگر همهٔ این پیچیدگی را به این پرسش تقلیل دهیم که «کدام قوم چه کرد؟»، در واقع صورت مسئله را ساده نکرده‌ایم؛ تحریف کرده‌ایم.

تحلیل سیاسی زمانی ارزش دارد که مسئله را پیچیده‌تر از آن‌چه واقعاً هست نشان ندهد، اما ساده‌تر از واقعیت نیز نکند.

نقد قومی، حتی اگر ناخواسته باشد، پیامد قومی دارد

ممکن است فردی هنگام سخن گفتن از یک گروه قومی، قصد نفرت‌پراکنی یا تبعیض نداشته باشد. اما در عرصهٔ عمومی، فقط نیت مهم نیست؛ ساختار سخن و پیامد آن نیز اهمیت دارد.

وقتی مسئولیت را با قومیت تعریف می‌کنیم، به‌صورت ناخواسته این تصور را تقویت می‌کنیم که افراد نمایندهٔ قوم خود هستند و اعمال سیاسی آنان نیز باید به حساب همان قوم گذاشته شود.

این تصور بسیار خطرناک است.

زیرا اگر امروز عملکرد چند فرد به یک قوم نسبت داده شود، فردا همین منطق می‌تواند علیه قوم دیگری به کار رود. آن‌گاه یک چرخهٔ بی‌پایان شکل می‌گیرد که در آن، هر گروه خطاهای افراد وابسته به گروه مقابل را برجسته می‌کند و مسئولیت را جمعی می‌سازد.

نتیجه چیست؟

جامعه از مسئولیت فردی دور می‌شود و به سمت دشمن‌سازی جمعی حرکت می‌کند.

این همان نقطه‌ای است که سیاست از نقد قدرت فاصله می‌گیرد و به بازتولید شکاف‌های هویتی تبدیل می‌شود.

ما به سیاست‌ورزی دقیق‌تر نیاز داریم

یکی از مشکلات جدی در فضای سیاسی ما این است که گاهی سرعت واکنش، جای عمق تحلیل را گرفته است.

یک سخن گفته می‌شود؛ پیش از آن‌که زمینه‌اش فهمیده شود، واکنش آغاز می‌شود. یک موضع مطرح می‌گردد؛ پیش از آن‌که پیامدهای آن بررسی شود، صف‌بندی شکل می‌گیرد.

اما سیاست، مسابقهٔ سرعت در پاسخ‌گویی نیست.

سیاست، هنر تشخیص، تفکیک، تحلیل و محاسبهٔ پیامدهاست.

کسی که با یک جمله خشمگین می‌شود و بلافاصله پاسخی می‌نویسد، الزاماً شجاع یا سیاسی نیست. گاهی فقط اجازه داده است که دیگری احساسات او را مدیریت کند.

اهل سیاست و اهل قلم باید بتوانند میان «آنچه احساس می‌کنم» و «آنچه باید بگویم» فاصله ایجاد کنند.

گاهی یک پاسخ کوتاه و مستدل از ده صفحه حملهٔ احساسی اثرگذارتر است. گاهی یک پرسش دقیق از صدها شعار سیاسی کوبنده‌تر است. و گاهی سکوت سنجیده، از یک واکنش فوری خردمندانه‌تر است.

پرسش درست، نیمی از راه حل است

اگر می‌خواهیم از گذشته درس بگیریم، باید نوع پرسش‌های خود را تغییر دهیم.

به‌جای این‌که بپرسیم:

«کدام قوم مقصر بود؟»

بپرسیم:

«چه کسی مسئول بود؟»

به‌جای این‌که بپرسیم:

«چرا فلان قوم چنین کرد؟»

بپرسیم:

«چه کسانی تصمیم گرفتند، چه اختیاری داشتند و چه کردند؟»

به‌جای این‌که میلیون‌ها انسان را در یک عنوان قومی جمع کنیم، باید مسئولیت را به همان فرد یا نهادی برگردانیم که اختیار و قدرت تصمیم‌گیری داشته است.

این تغییرِ پرسش، یک تغییر سادهٔ لفظی نیست؛ تغییر در شیوهٔ فهم سیاست است.

عدالت از تفکیک آغاز می‌شود

عدالت زمانی ممکن می‌شود که میان مجرم و بی‌گناه، مسئول و غیرمسئول، تصمیم‌گیرنده و تابع، صاحب‌اختیار و بی‌اختیار تفاوت قایل شویم.

نمی‌توان به نام عدالت، بی‌عدالتی تازه‌ای ایجاد کرد.

نمی‌توان برای محکوم کردن چند صاحب‌قدرت، میلیون‌ها انسان را در جایگاه پاسخ‌گویی قرار داد.

نمی‌توان به‌خاطر عملکرد چند سیاست‌مدار، هم‌تباری آنان را به یک پروندهٔ سیاسی تبدیل کرد.

و نمی‌توان از جامعه انتظار داشت که با چنین منطقی به آشتی سیاسی و عدالت برسد.

مسئولیت، منصب دارد؛ قوم ندارد.

خطا، فاعل دارد؛ تبار ندارد.

قدرت، تصمیم‌گیرنده دارد؛ قوم نمایندهٔ آن نیست.

اگر واقعاً می‌خواهیم از گذشته عبور کنیم، باید از منطقِ «چه قومی چه کرد؟» فاصله بگیریم و به منطقِ «چه کسی چه کرد؟» برسیم.

زیرا تا زمانی که قوم را به جای فرد، تبار را به جای عملکرد و هویت جمعی را به جای مسئولیت مشخص بنشانیم، نه به عدالت می‌رسیم و نه به تحلیل درست سیاسی.

افغانستان بیش از همیشه به مسئولیت فردی، پاسخ‌گویی نهادی و تحلیل غیرقومی نیاز دارد.

و شاید مهم‌ترین اصل همین باشد:

من مسئول اعمال خودم هستم، نه مسئول اشتباه هم‌تبارانم؛ همان‌گونه که دیگران نیز مسئول اعمال خودشان‌اند، نه اعمال من.

 

۲۹/۰۸/۲۰۲۶

 

 

 

  

 

29 آگوست
۱ دیدگاه

من مسئول اعمال خودم هستم، نه مسئول اشتباه هم‌تبارانم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

من مسئول اعمال خودم هستم، نه

مسئول اشتباه هم‌ تبارانم

 

اگر سخنانی که از نام رحمت‌الله نبیل در صفحهٔ فیسبوک باتور دوستم نشر شده، واقعاً متعلق به ایشان باشد، باید گفت که این سخنان، با تأسف، نه‌تنها با جایگاه و سابقهٔ سیاسی ایشان همخوانی ندارد، بلکه از منظر تحلیل سیاسی نیز بسیار سطحی و نگران‌کننده است.

رحمت‌الله نبیل در میان برخی از چهره‌های حکومت پیشین، دست‌کم به‌عنوان فردی نسبتاً آگاه، هوشیار و صاحب تحلیل شناخته می‌شد. از همین رو، این پرسش به‌طور جدی مطرح می‌شود که چه چیزی باعث شده است ایشان به چنین تحلیلی بر پایهٔ قومی روی بیاورد؟ آیا ایشان نیز، مانند شماری از سیاست‌مداران گذشته، در همان باتلاق خطرناک قوم‌گرایی و قوم فروشی گرفتار شده‌است؛ باتلاقی که سال‌هاست افغانستان را از مسیر همزیستی، اعتماد و دولت‌سازی دور کرده و به سوی تفرقه و فروپاشی اجتماعی سوق داده است؟

قوم‌گرایی زمانی خطرناک‌تر می‌شود که از سطح احساس و هویت فراتر رفته و به معیار قضاوت سیاسی تبدیل شود؛ یعنی خطای یک فرد به حساب یک قوم نوشته شود، و یا برعکس، عملکرد یک فرد صرفاً به دلیل تعلق قومی‌اش توجیه گردد. هر دو رویکرد، یک خطای اساسی‌اند.

امروز بیش از هر زمان دیگر نیاز داریم که میان قوم، فرد، مسئولیت سیاسی و عملکرد حکومت تفکیک قائل شویم. افغانستان زمانی از چرخهٔ تلخ گذشته رهایی خواهد یافت که شهروندانش را نه بر اساس تبار، بلکه بر اساس کردار و مسئولیت‌شان قضاوت کنیم.

آنان که در دورهٔ جمهوریت در جایگاه قدرت و حاکمیت قرار داشتند، اگر در عملکردشان فساد، سوءاستفاده از قدرت، خیانت به اعتماد عمومی، تقلب، تبعیض، تصمیم‌های نادرست یا هرگونه تخلف و کوتاهی وجود داشته است، باید مسئولیت آن را بپذیرند و در برابر مردم پاسخ‌گو باشند. قدرت و اختیار، بدون مسئولیت و پاسخ‌گویی معنا ندارد.

اما من و امثال من که در همان سال‌ها، مانند میلیون‌ها شهروند دیگر از اقوام و مناطق مختلف، زیر فشار، بی‌عدالتی، ناامنی، تصمیم‌های نادرست و پیامدهای منفی همان نظام قرار داشتیم، چرا باید تنها به دلیل هم‌تباری با برخی از صاحبان قدرت، مسئولیت اعمال آنان را نیز بر عهده بگیریم؟

آیا صرف هم‌تباری، انسان را شریک قدرت می‌سازد؟

آیا قوم مشترک، امضای مشترک پای تصمیم‌های سیاسی است؟

آیا کسی که خود قربانی یک سیاست نادرست بوده، باید فقط به دلیل تعلق قومی، پاسخ‌گوی آن سیاست باشد؟

بدیهی است که پاسخ منفی است.

هم‌تباری نه جرم است، نه سند شراکت در قدرت و نه دلیل مسئولیت سیاسی. مسئولیت باید متوجه کسی باشد که تصمیم گرفته، قدرت داشته، دستور داده، اجرا کرده یا از یک عمل نادرست آگاهانه بهره برده است.

نمی‌توان در زمان قدرت، مسئولیت و اختیار را شخصی دانست، اما هنگام پاسخ‌گویی، مسئولیت را قومی و جمعی ساخت. نمی‌توان از یک سو گفت «این تصمیم، تصمیم من بود»، اما از سوی دیگر گفت «چون فلان فرد با من هم‌تبار است، او نیز مسئول تصمیم من است.»

این منطق، نه عدالت است و نه سیاست؛ بلکه بازتولید همان تفکری است که افغانستان را سال‌ها اسیر چرخهٔ انتقام، بدبینی و دشمنی‌های قومی کرده است.

از سوی دیگر، اگر قرار باشد هر فردی به دلیل تعلق قومی با یک حاکم فاسد یا یک سیاست‌مدار ناکام، شریک جرم تلقی شود، همین منطق را می‌توان علیه همهٔ اقوام و همهٔ گروه‌ها به کار برد. در آن صورت، هیچ قومی از اتهام جمعی مصئون نمی‌ماند و جامعه به جای دادخواهی و عدالت، وارد چرخه‌ای بی‌پایان از سرزنش جمعی خواهد شد.

ما باید از مسئولیت جمعیِ قومی عبور کنیم و به مسئولیت فردی و پاسخ‌گویی سیاسی برسیم.

اگر کسی در قدرت بوده، باید دربارهٔ عملکرد خودش پاسخ بدهد؛ نه اینکه برای گریز از پاسخ‌گویی، قومش را سپر قرار دهد. و اگر کسی در قدرت نبوده و از تصمیم‌های آن حکومت نیز بهره‌ای نبرده، نباید صرفاً به دلیل هم‌تباری، در جایگاه متهم قرار گیرد.

گذشته را باید نقد کرد؛ اما با انصاف.

فساد را باید افشا کرد؛ اما با سند.

مسئولان را باید پاسخ‌گو کرد؛ اما بر اساس عملکردشان.

و قوم‌گرایی را باید از سیاست دور کرد؛ زیرا اگر عدالت را قومی کنیم، بی‌عدالتی نیز قومی خواهد شد.

من نه از خطای هیچ حاکم فاسدی دفاع می‌کنم و نه حاضر هستم مسئولیت خطای کسی را تنها به دلیل هم‌تباری بپذیرم.

من مسئول اعمال خودم هستم، نه مسئول اشتباه هم‌تبارانم.

اگر کسی مرتکب خطا شده است، نام و جایگاهش را بررسی کنید؛ اگر مسئول بوده، مسئولیتش را بخواهید؛ اگر فاسد بوده، پاسخ‌گو کنید؛ و اگر مجرم بوده، در برابر قانون قرار دهید. اما قوم و تبار او را به جای خودش محاکمه نکنید.

افغانستان بیش از هر چیز به همین تفکیک نیاز دارد:

تفکیک میان فرد و قوم، میان قدرت و تبار، میان مسئولیت و هم‌تباری، و میان نقد سیاسی و نفرت قومی.

تا زمانی که این مرزها را رعایت نکنیم، از گذشته چیزی نیاموخته‌ایم و تنها شکلِ دشمنی‌ها را عوض کرده‌ایم.

من مسئول اعمال خودم هستم؛ نه مسئول اعمال کسی که تنها با من هم‌تبار است.

نور محمد غفوری

۲۸/۰۸/۲۰۲۶

26 آگوست
۱ دیدگاه

 سیاسی ګوند، سازمانی جوړښت او د دموکراتیکې رهبرۍ بنسټونه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

 سیاسی ګوند، سازمانی جوړښت او

د دموکراتیکې رهبرۍ بنسټونه

لنډیز

سیاسی ګوندونه د معاصرو سیاسی نظامونو له مهمو سازمانی بنسټونو څخه ګڼل کېږی. دوی د ټولنې د بېلابېلو طبقو او ټولنیزو قشرونو د سیاسی غوښتنو د تنظیم، استازیتوب او انتقال په برخه کې مهم رول لری. په دموکراتیکو نظامونو کې سیاسی ګوندونه د دولت او ټولنې ترمنځ د ارتباطی پله په توګه عمل کوی او د سیاسی مشارکت، سیاسی شعور، مدنی ټولنې او د دموکراتیک فرهنګ په پیاوړتیا کې رول لوبوی. د ورکړل شوې سرچینې پر بنسټ، د یوه منظم او اغېزمن سیاسی ګوند اساسی جوړښتی عناصر مرامنامه، اساسنامه او د رهبرۍ مرکزی ارګان دی. دغه مقاله د همدې عناصرو د سیاسی او سازمانی اهمیت تحلیل وړاندې کوی او په ځانګړی ډول د ډله‌ییزې رهبرۍ، فردی مسئولیت، انتخاباتی مشروعیت، رهبرۍ د تناوب او د نړیوالو اړیکو اهمیت ته کتنه کوی.

کلیدی کلمې: سیاسی ګوند، دموکراسی، پلورالیزم، مرامنامه، اساسنامه، سیاسی رهبری، ډله‌ییزه رهبری، فردی مسئولیت، سیاسی مشارکت.

۱سریزه

سیاسی ګوند د هغو افرادو یوه  سازمانی شوې (سازمان‌یافته) ټولګه (مجموعه) ده چې د ګډو سیاسی موخو د تحقق لپاره په منظم ډول سره یوځای کېږی. د سیاسی ګوند اساسی موخه یوازې د سیاسی قدرت ترلاسه کول نه دی، بلکې د ټولنیزو غوښتنو تنظیم، د سیاسی ارادې جوړول او د خپلو پلویانو د سیاسی فعالیتونو رهبری هم د هغه له مهمو دندو څخه ګڼل کېږی. په همدې معنا، ګوندونه د ټولنې د سیاسی جوړښت یوه مهمه برخه جوړوی.

په دموکراتیکو او څوګوندی نظامونو کې سیاسی ګوندونه د سیاسی سیالۍ له لارې هڅه کوی چې په سیاسی پرېکړو کې اغېزمن حضور ولری. دوی له یوې خوا د دولت او ملت ترمنځ د اړیکو وسیله ده او له بلې خوا د خلکو د سیاسی شعور په لوړولو، د مدنی ټولنې په وده او د دموکراتیک زغم په رامنځته کولو کې ونډه اخلی.

له همدې امله، د یوه سیاسی ګوند اغېزمنتیا یوازې د هغه په شعارونو او سیاسی حضور پورې نه محدودېږی؛ بلکې د هغه په سازمانی جوړښت، داخلی دموکراسۍ، رهبرۍ، برنامې او د غړو د مشارکت په څرنګوالی پورې هم تړاو لری.

۲د سیاسی ګوند مفهومی او ټولنیز بنسټ

سیاسی ګوند د ګډو سیاسی موخو لرونکو افرادو سازمان‌یافته تجمع ده. د ګوند غړی معمولاً د ګډو ګټو، سیاسی لیدلوری یا ټولنیزو موخو پر بنسټ سره راټولېږی او د همدې ګډو موخو د تحقق لپاره منظم سیاسی فعالیت ترسره کوی. په دې بهیر کې ګوند د خپلو پلویانو د سیاسی غوښتنو د استازیتوب او تنظیم دنده پر غاړه اخلی.

د سرچینې په تحلیل کې سیاسی ګوندونه د ټولنیزو طبقو او قشرونو له ګټو سره تړاو لری. د ټولنیز او اقتصادی جوړښت بدلونونه د سیاسی سازمانونو پر جوړښت او فعالیت اغېز کوی. په همدې چوکاټ کې د سیاسی سیالۍ پراختیا د بېلابېلو سیاسی سازمانونو او ګوندونو د رامنځته کېدو زمینه برابروی.

دا لیدلوری ښیی چې سیاسی ګوند باید له ټولنې څخه جلا او خپلواک موجود ونه ګڼل شی؛ بلکې د هغه سازمانی جوړښت او سیاسی فعالیت د ټولنیز جوړښت، سیاسی شرایطو او د خلکو د غوښتنو له وضعیت سره مستقیمه اړیکه لری.

۳سیاسی ګوند او دموکراتیک پلورالیزم

په دموکراتیکو نظامونو کې د سیاسی ګوندونو ترمنځ سیالی د سیاسی نظام عادی برخه ګڼل کېږی. ګوندونه د خپلو برنامو او سیاسی تګلارو له لارې هڅه کوی چې د خلکو ملاتړ ترلاسه کړی او په سیاسی پرېکړو کې ونډه واخلی. دا سیالی د دې لامل کېږی چې بېلابېل سیاسی لیدلوری د ټولنې په سیاسی ډګر کې څرګند شی.

د ګوندونو یو مهم رول د خلکو د سیاسی شعور لوړول دی. سیاسی مشارکت هغه مهال پراخېږی چې وګړی د خپلو سیاسی حقونو، مسئولیتونو او د ټولنې د سیاسی بهیرونو په اړه پوهه ولری. له همدې امله، د ګوندونو فعالیت د مدنی ټولنې له پراختیا او د دموکراتیک فرهنګ له پیاوړتیا سره تړاو مومی.

۴د سیاسی ګوند بنسټیز سازمانی عناصر

د سرچینې له مخې، یو سیاسی ګوند د خپل فعالیت د تنظیم لپاره درې اساسی عناصرو ته اړتیا لری:

  1. مرامنامه؛
  2. اساسنامه؛
  3. مرکزی رهبرۍ یا لارښود ارګان.

دغه درې عناصر د ګوند د سیاسی هویت، سازمانی نظم او رهبرۍ اساسی چوکاټ جوړوی.

۴.۱مرامنامه

مرامنامه د ګوند بنسټیز سیاسی سند دی چې په هغه کې د ګوند اساسی اهداف، دندې او اوږدمهاله سیاسی لیدلوری مشخص کېږی. د سرچینې له مخې، د ګوند برنامه باید د ټولنې د تاریخی او سیاسی شرایطو او د موجودو ستونزو د تحلیل پر بنسټ جوړه شی.

د ګوند مرامنامه له انتخاباتی یا لنډمهالو ائتلافی برنامو سره توپیر لری. د ګوند مرامنامه عموماً اوږدمهاله او بنسټیز اهداف بیانوی، په داسې حال کې چې ائتلافونه او انتخاباتی جبهې کولای شی د محدودې مودې لپاره مشخصې موخې ولری.

له همدې امله، مرامنامه باید یوازې د شعارونو مجموعه نه وی؛ بلکې د ټولنې د وضعیت، ستونزو، راتلونکی پرمختګ او د ګوند د سیاسی موخو یو منظم تصور وړاندې کړی.

۴.۲اساسنامه

اساسنامه د ګوند داخلی سازمانی او اداری قواعد مشخصوی. په دې سند کې د غړیتوب شرایط، د غړو حقوق او مسئولیتونه، د پرېکړو د نیولو میکانیزم، د رهبرۍ د ارګانونو جوړښت، د کانګرسونو او کنفرانسونو څرنګوالی او نور سازمانی اصول تنظیمېږی.

د اساسنامې اهمیت په دې کې دی چې د ګوند داخلی اړیکې له شخصی اړیکو او فردی ارادو څخه تر ډېره د ټاکلو اصولو او مقرراتو تابع کوی. که سازمانی قواعد روښانه نه وی، د فردی واک، شخصیت‌پالنې او غیر دموکراتیکو رهبری میتودونو د رامنځته کېدو زمینه برابرېدای شی.

له همدې امله، اساسنامه باید د غړو مشارکت، د رهبرۍ حساب‌ورکونه، د واکونو محدودیت، داخلی دموکراسی او د رهبرۍ د ارزونې میکانیزمونه په پام کې ونیسی.

۵. د سیاسی ګوند رهبری

د ګوند رهبرۍ ارګان هغه سازمانی جوړښت دی چې د اساسنامې له اصولو سره سم د ګوند د عمومی غونډو یا کنګرو ترمنځ د ګوند د چارو رهبری کوی.

د دموکراتیکې رهبرۍ مهم اصل دا دی چې رهبری باید د یوه فرد په شخصی اراده متکی نه وی، بلکې د سازمانی اصولو، انتخاباتو او ډله‌ییزو پرېکړو پر بنسټ ترسره شی. په دې ډول، د رهبرۍ مشروعیت د غړو له ارادې سره تړاو پیدا کوی.

۵.۱. ډله‌ییزه رهبری او فردی مسئولیت

ډله‌ییزه رهبری د دموکراتیک سازمان یو مهم اصل ګڼل کېږی. د دې اصل له مخې، د ګوند مهمې پرېکړې باید د یوه فرد د شخصی ارادې پر ځای د جمعی بحث او پرېکړې له لارې رامنځته شی. په عین حال کې، د رهبرۍ د پرېکړو د پلی کولو په برخه کې هر غړی فردی مسئولیت لری.

دغه ترکیب ــ یعنې ډله‌ییزه رهبری او فردی مسئولیت ــ کولای شی له یوې خوا د شخصیت‌پالنې او فردی سلطې مخه ونیسی او له بلې خوا د سازمان د غړو مسئولیت‌پذیری پیاوړې کړی.

۶. د رهبرۍ انتخاب، تناوب او حساب‌ورکونه

د دموکراتیکې رهبرۍ یوه مهمه ځانګړنه د رهبرۍ بدلون او تناوب دی. د رهبرۍ منظم بدلون د دې امکان رامنځته کوی چې نوی کادرونه د سازمان په رهبرۍ کې ونډه واخلی، نوې تجربې او نظریات وړاندې کړی او له بدلېدونکو شرایطو سره د سازمان د تطابق زمینه برابره شی.

د رهبرۍ د انتخاب لپاره باید د کاندیدانو وړتیا، پوهه، صداقت، ټولنیز اعتبار، د دندو د ترسره کولو مهارت، د سازمان پر اهدافو باور او د مسئولیت‌پذیرۍ کچه په پام کې ونیول شی. سرچینه ټینګار کوی چې شخصی ملګرتیا، خپلوی او ورته شخصی اړیکې باید د رهبرۍ د ټاکلو اساسی معیار ونه ګرځی.

۷. د رهبرۍ وړتیا او د ګوند د فعالیت اغېزمنتیا

د ګوند د رهبرۍ کیفیت د سازمان پر عمومی فعالیت مستقیم اغېز لری. فعاله، مسلکی او ابتکاری رهبری کولای شی د ګوند لپاره لنډمهاله او اوږدمهاله پلانونه جوړ کړی، د هغو د پلی کولو مناسبې لارې ومومی او د سیاسی تحولاتو پر وړاندې اغېزمن غبرګون وښیی.

برعکس، کمزورې او غیر فعاله رهبری کولای شی د سازمانی اړیکو د کمزورتیا، د غړو د مشارکت د کمېدو او د تشکیلاتی فعالیتونو د ټکنی کېدو سبب شی. له همدې امله، د رهبرۍ انتخاب باید د ګوند د راتلونکی سیاسی ظرفیت له پلوه یوه مهمه سازمانی پرېکړه وبلل شی.

۸د نړیوالو اړیکو اهمیت

د افغانستان د سیاسی وضعیت له امله، د سیاسی ګوندونو لپاره نړیوال چاپېریال هم ځانګړی اهمیت لری. د سرچینې له مخې، ګوندونه باید له نړیوالو سیاسی تحولاتو خبر وی او د خپلو مشترکو اهدافو لرونکو سیاسی ځواکونو سره د اړیکو د رامنځته کولو وړتیا ولری.

په دې برخه کې د رهبرۍ دیپلوماتیک مهارت، د نړیوالو تحولاتو درک او د دوه‌اړخیزو او څو اړخیزو اړیکو د مدیریت وړتیا د ګوند د بهرنی فعالیت مهم عناصر ګڼل کېږی.

۹پایله

سیاسی ګوند د دموکراتیک او سازمان‌یافته سیاسی فعالیت له مهمو بنسټونو څخه دی. د یوه اغېزمن ګوند جوړښت یوازې د سیاسی شعارونو او انتخاباتی فعالیتونو له لارې نه بشپړېږی؛ بلکې روښانه مرامنامه، منظمه اساسنامه، دموکراتیکه رهبری، د غړو مشارکت او مسئولیت‌پذیری ورته ضروری دی.

د ورکړل شوې سرچینې عمومی استدلال دا دی چې د ګوند د مرامنامې، اساسنامې او رهبرۍ د جوړولو او ټاکلو په برخه کې بې‌پروایی د ګوند پر سیاسی ژوند او راتلونکی منفی اغېز لرلای شی.

په ځانګړی ډول، د رهبرۍ د انتخاب لپاره د وړتیا، صداقت، سیاسی پوهې، مسئولیت‌پذیرۍ او ټولنیز اعتبار په څېر معیارونو ته پاملرنه، د فردی سلطې پر ځای د ډله‌ییزې رهبرۍ پیاوړتیا، د رهبرۍ تناوب او د غړو د مشارکت تضمین هغه اصول دی چې د یوه منظم او دموکراتیک سیاسی سازمان د جوړېدو لپاره مهم بلل شوی دی.

په پای کې، د سرچینې له لیدلوری، د ګوند د اساسی موخو، سازمانی اصولو او رهبرۍ په اړه ژور فکر او منظم تصمیم‌نیونه یوازې یوه تشکیلاتی اړتیا نه ده، بلکې د ګوند د سیاسی ثبات، فعالیت او راتلونکی له برخلیک سره مستقیمه اړیکه لری.

د سرچینې یادونه

ددې لیکنې سرچینه د (ګوند، جبهه او جنبش) په نامه لیکنه ده چې د ۲۰۱۲م کال د سپتمبر د میاشتې په ۲۷مه نېټه لیکل شوې او د هېواد په مطبوعاتو او ویبسایټونو کې نشر شوې ده. د همغې مقالې د لومړۍ برخې (سیاسی ګوند) د محتویاتو پر بنیاد مې دا لیکنه په اوسنۍ علمی او تحلیلی بڼه تنظیم کړه چې اصلی متن یې د «سیاسی ګوند» مفهوم، د ګوند او ټولنیزو قشرونو اړیکه، مرامنامه، اساسنامه، رهبری، ډله‌ییزه رهبری، د رهبرۍ تناوب او د نړیوالو اړیکو اهمیت څېړی.

نور محمد غفوری

۲۵/۰۸/۲۰۲۶

20 آگوست
۱ دیدگاه

وحدت؛ از یک شعار سیاسی تا یک قرارداد اجتماعی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

وحدت؛ از یک شعار سیاسی تا

یک قرارداد اجتماعی

نور محمد غفوری

به تاریخ ۱۷ اگست سال جاری میلادی، مقالهٔ مختصری را تحت عنوان «وحدت مردم برای عدالت، آزادی، کرامت و آینده‌ای مشترک» به نشر رساندم. این نوشته با واکنش‌ها، تبصره‌ها و دیدگاه‌های گوناگون دوستان در ویبسایت‌ها و صفحهٔ فیسبوکم همراه شد که شماری از دوستان نیز از طریق تلفون تماس گرفتند. از همهٔ دوستان گرامی که با لطف، توجه، نقد و اظهار نظر خویش به غنای این بحث کمک کردند، از صمیم قلب سپاسگزارم.

در میان تبصره‌ها، نوشتهٔ کوتاه اما عمیق رفیق گرامی، محترم فاروق فردا، نکات دقیق و قابل تأملی را مطرح کرده بود. به همین دلیل نخواستم صرفاً با یک پاسخ کوتاه در بخش تبصرهٔ فیسبوک بر آن بسنده کنم. اهمیت پرسش‌های ایشان دربارهٔ مشکل بنیادی نظام پاسخگو، فرهنگ سیاسی مبتنی بر حق و مسئولیت و پیش‌شرط‌های همبستگی اجتماعی و سیاسی ایجاب می‌کند که دیدگاه خود را اندکی گسترده‌تر بیان کنم.

در آغاز، لازم می‌دانم تأکید کنم که با بخش مهمی از آنچه ایشان نوشته‌اند، به‌ویژه در مورد دشواری شکل‌گیری فرهنگ سیاسی مبتنی بر حق، مسئولیت و مشارکت شهروندی، هم‌نظر هستم.

نظام پاسخگو؛ محصول جامعهٔ آگاه و مشارکت‌جو:

یکی از مشکلات بنیادی افغانستان این است که ما هنوز نتوانسته‌ایم رابطه‌ای پایدار و نهادینه‌شده میان شهروند، جامعه و دولت ایجاد کنیم؛ رابطه‌ای که در آن مردم نه صرفاً تابع قدرت، بلکه صاحب حق و شریک در تعیین سرنوشت سیاسی خویش باشند.

نظام پاسخگو صرفاً با تغییر نام حکومت، ساختار اداری یا حتی تدوین یک قانون به وجود نمی‌آید. نظام پاسخگو زمانی شکل می‌گیرد که قدرت سیاسی خود را امانت عمومی بداند، در برابر قانون و شهروندان پاسخگو باشد و شهروند نیز خود را صاحب حق، دارای مسئولیت و شریک در ساختن نهادهای عمومی بداند.

به بیان دیگر، دموکراسی فقط مجموعه‌ای از نهادها و قوانین نیست؛ فرهنگ دموکراتیک نیز می‌خواهد. اگر شهروند حق خود را نشناسد، اگر حاکمیت پاسخگویی را نپذیرد، اگر مخالف سیاسی دشمن تلقی شود و اگر تفاوت دیدگاه به تهدید تعبیر گردد، حتی بهترین قوانین نیز به‌تنهایی نمی‌توانند یک نظام پاسخگو و پایدار بسازند.

بنابراین، ساختن نظام پاسخگو یک پروژهٔ صرفاً حکومتی نیست؛ بلکه یک فرایند اجتماعی و تاریخی است که در آن آگاهی سیاسی، مشارکت مدنی، نهادسازی، قانون‌مداری و مسئولیت‌پذیری شهروندان و زمامداران به یکدیگر پیوند می‌خورند.

حق؛ چیزی که باید متقابل شناخته شود:

به نکتهٔ دیگری که در نوشتهٔ آقای فردا مطرح شده است، باید جدی‌تر توجه کرد:  مسئلهٔ حق دادن و حق گرفتن.

جامعه‌ای که در آن هر گروه فقط از حق خود سخن بگوید، اما حاضر نباشد حق دیگری را به رسمیت بشناسد، نمی‌تواند به صلح پایدار و عدالت اجتماعی دست یابد.

یکی از تغییرات مهم در فرهنگ سیاسی ما باید این باشد که «حق من» را در برابر «حق تو» قرار ندهیم. حق یک شهروند، قوم، زبان، مذهب یا جریان سیاسی، ذاتاً تهدیدی علیه حق دیگری نیست. برعکس، به‌رسمیت‌شناختن حق دیگران، یکی از مطمئن‌ترین راه‌های تضمین حقوق خود ماست.

از همین‌جا مفهوم دولت پاسخگو نیز با مفهوم شهروندی پیوند می‌خورد. شهروند فقط کسی نیست که از دولت مطالبه دارد؛ شهروند در برابر جامعه نیز مسئولیت دارد. همان‌گونه که قدرت باید پاسخگو باشد، شهروندان و نیروهای سیاسی نیز باید در برابر رفتار، تصمیم‌ها و مواضع خود مسئول باشند.

همبستگی؛ نه حذف تفاوت‌ها، بلکه مدیریت سازندهٔ تفاوت‌ها:

اما دربارهٔ همبستگی، نکتهٔ مطرح‌شده از سوی آقای فردا بسیار مهم است:  همبستگی امری خودکار و شعاری نیست.

افغانستان جامعه‌ای متکثر است؛ جامعه‌ای با تنوع قومی، زبانی، مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی. این تنوع را نه می‌توان انکار کرد و نه با فرمان سیاسی از میان برد. تلاش برای تحمیل یکسان‌سازی و حذف تفاوت‌ها، به‌جای ایجاد همبستگی، می‌تواند بی‌اعتمادی و مقاومت ایجاد کند.

پس مسئله این نیست که چگونه همه را یک‌شکل و یکسان کنیم؛ مسئله این است که چگونه می‌توانیم با وجود تفاوت‌ها، بر سر اصول و منافع مشترک با هم زندگی و همکاری کنیم.

همبستگی واقعی زمانی شکل می‌گیرد که شهروندان احساس کنند در این همبستگی، کرامت، هویت، حقوق و منافع مشروع آنان محترم شمرده می‌شود.

از این منظر، وحدت به معنای انکار هویت‌های موجود نیست؛ بلکه به معنای ایجاد چارچوبی سیاسی و اجتماعی است که همهٔ شهروندان، با حفظ هویت‌ها و تفاوت‌های خود، در آن از حقوق برابر، فرصت‌های برابر و مسئولیت مشترک برخوردار باشند.

وحدت سازمانی با وحدت اجتماعی یکی نیست:

در فضای سیاسی افغانستان، واژهٔ «وحدت» گاهی به معنای ادغام سازمان‌ها، احزاب و جریان‌های سیاسی در یک تشکل واحد تعبیر می‌شود. چنین وحدتی ممکن است در شرایطی مفید باشد، اما وحدت مورد نظر من لزوماً به معنای یکی‌شدن سازمان‌ها و حذف تفاوت‌های سیاسی نیست.

می‌توان چند حزب، چند جریان و چند دیدگاه متفاوت داشت، اما بر سر اصول اساسی و منافع مشترک با یکدیگر همکاری کرد.

ائتلاف، همکاری، همبستگی و وحدت مفاهیمی نزدیک، اما یکسان نیستند. آنچه برای افغانستان ضروری است، پیش از هر چیز ایجاد ظرفیت همکاری میان نیروهای متنوع جامعه بر مبنای اصول و اهداف مشترک است.

به عبارت دیگر، ما بیشتر از آن‌که به «یکی‌شدن اجباری» نیاز داشته باشیم، به توانایی باهم‌بودن در عین تفاوت نیازمندیم.

چرا بعضی‌ها از همبستگی احساس زیان می‌کنند؟

اینجا پرسش مهم دیگری مطرح می‌شود: اگر برخی گروه‌ها به دلایل تاریخی، سیاسی، حیثیتی یا ناشی از تجربه‌های گذشته، پذیرش یک پروژهٔ مشترک را برای خود زیان‌بار تصور کنند، چه باید کرد؟

به باور من، پاسخ این مسئله تحمیل وحدت نیست؛ بلکه ساختن اعتماد است.

اعتماد سیاسی زمانی ساخته می‌شود که افراد و گروه‌ها در عمل ببینند همکاری مشترک به معنای حذف آنان نیست؛ بلکه به معنای احترام به حقوق آنان است.

باید از فرهنگ «یا من یا تو» عبور کنیم و به فرهنگ «هم من و هم تو، در چارچوب حقوق برابر»  برسیم.

این کار البته یک‌شبه انجام نمی‌شود. اعتماد اجتماعی و سیاسی سرمایه‌ای است که در طول زمان و از طریق رفتار صادقانه، شفافیت، گفت‌وگو، احترام به تعهدات و پذیرش مسئولیت ساخته می‌شود.

وحدت بر چه پایه‌ای؟

به باور من، وحدت پایدار زمانی امکان‌پذیر است که بر اصول روشن و قابل قبول برای همه استوار باشد؛ از جمله:

حفظ یکپارچگی و تمامیت ارضی افغانستان؛ تأمین عدالت و برابری شهروندی؛ آزادی‌های اساسی؛ حاکمیت قانون؛ مشارکت سیاسی؛ کرامت انسانی؛ توسعهٔ متوازن؛ توزیع عادلانهٔ فرصت‌ها و منابع؛ و پذیرش حق همهٔ شهروندان برای حضور و اظهار نظر در زندگی سیاسی و اجتماعی کشور.

در کنار این‌ها، باید منافع مشترک اقتصادی و اجتماعی مردم نیز مورد توجه قرار گیرد. فقر، بیکاری، مهاجرت، عقب‌ماندگی، ناامنی و محرومیت، دردهایی نیستند که به یک قوم، زبان یا منطقه تعلق داشته باشند. این‌ها مسائل مشترک مردم افغانستان اند و حل آن‌ها نیز نیازمند همکاری مشترک است.

از همین‌رو، وحدت نباید صرفاً یک مفهوم عاطفی یا تاریخی باشد؛ بلکه باید به یک قرارداد اجتماعی و سیاسی میان شهروندان تبدیل شود؛ قراردادی که در آن همه می‌پذیرند افغانستان خانهٔ مشترک آنان است و هیچ فرد، قوم، گروه یا جریان سیاسی مالک انحصاری آن نیست.

وحدت بر مبنای ارزش‌ها، نه اشخاص:

یک نکتهٔ دیگر نیز به باور من اهمیت اساسی دارد:  وحدت پایدار باید بر ارزش‌ها و اصول استوار باشد، نه بر اشخاص.

اگر یک جریان سیاسی تنها به دلیل شخصیت یک رهبر یا چهرهٔ سیاسی گرد هم بیاید، چنین وحدتی با تغییر شرایط و یا کنار رفتن آن فرد ممکن است از هم بپاشد.

اما اگر همکاری بر مبنای اصول روشن، اهداف مشترک، نهادهای دموکراتیک و قواعد پذیرفته‌شده شکل بگیرد، دوام و استحکام آن بیشتر خواهد بود.

جامعهٔ سیاسی سالم، جامعه‌ای نیست که در آن همه یک رهبر، یک نظر و یک روش داشته باشند؛ بلکه جامعه‌ای است که در آن افراد و جریان‌های مختلف بتوانند در چارچوب قواعد مشترک، اختلاف نظر داشته باشند و در عین اختلاف، همکاری کنند.

از «گرفتن حق» تا «تضمین حق»:

به نظر من، تحول اساسی در فرهنگ سیاسی افغانستان زمانی آغاز خواهد شد که «گرفتن حق» و «دادن حق» را دو مفهوم متضاد ندانیم.

حق من زمانی امن‌تر است که حق تو نیز به رسمیت شناخته شود. آزادی من زمانی معنا و دوام پیدا می‌کند که آزادی دیگران نیز محترم باشد. کرامت من زمانی پایدار است که کرامت دیگری را انکار نکنم.

بنابراین، عدالت به معنای تقسیم امتیازات میان گروه‌ها نیست؛ عدالت یعنی ایجاد قواعدی که حقوق و فرصت‌های اساسی را برای همه تضمین کند.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم دولت پاسخگو با مفهوم همبستگی اجتماعی و سیاسی پیوند می‌خورد. دولت پاسخگو باید حقوق شهروندان را تضمین کند و شهروندان نیز باید از طریق مشارکت سیاسی و مدنی، بر عملکرد قدرت نظارت داشته باشند.

وحدت؛ هدف یا وسیله؟

از این منظر، وحدت برای من یک هدف انتزاعی و مقدس نیست که از مردم بخواهیم به هر قیمتی آن را بپذیرند. وحدت وسیله‌ای برای رسیدن به جامعه‌ای عادلانه، آزاد، امن و انسانی است.

ما به وحدتی نیاز داریم که در آن هیچ‌کس مجبور نباشد برای «باهم بودن»، هویت خود را انکار کند؛ هیچ گروهی خود را مالک انحصاری افغانستان نداند و هیچ شهروندی نیز احساس نکند که به دلیل هویت، زبان، مذهب، جنسیت، منطقه یا گرایش سیاسی خود از حقوق اساسی محروم است.

تفاوت‌ها می‌توانند باقی بمانند؛ اختلاف دیدگاه‌ها نیز طبیعی و حتی برای پویایی جامعه ضروری‌اند. آنچه مهم است، پذیرش قواعد مشترک برای مدیریت مسالمت‌آمیز این تفاوت‌ها و اختلافات است.

در چنین جامعه‌ای، مخالف سیاسی دشمن نیست؛ منتقد، تهدید نیست؛ تفاوت، تجزیه نیست و مطالبهٔ حق، دشمنی با کشور تلقی نمی‌شود.

سخن پایانی:

افغانستان بیش از هر چیز به یک فرهنگ سیاسی جدید نیاز دارد؛ فرهنگی که در آن قدرت پاسخگو، شهروند آگاه، حق متقابل، قانون عادلانه و مشارکت سیاسی ستون‌های اصلی جامعه باشند.

رسیدن به چنین جامعه‌ای آسان نیست و نمی‌توان انتظار داشت که میراث چندین دهه جنگ، بی‌اعتمادی، استبداد، رقابت‌های هویتی و محرومیت اجتماعی در یک روز از میان برود. اما هیچ تحول تاریخی نیز بدون آغاز فکری و گفت‌وگوی صادقانه آغاز نشده است.

از این رو، بحث دربارهٔ وحدت، عدالت، آزادی و نظام پاسخگو را نه یک بحث تشریفاتی، بلکه بخشی از ضرورت بازاندیشی در فرهنگ سیاسی افغانستان می‌دانم.

از جناب فاروق فردا و همهٔ دوستانی که با نوشته‌ها، نقدها و دیدگاه‌های خویش این بحث را غنی می‌سازند، صمیمانه سپاسگزارم. شاید ما در بسیاری از مسائل با هم اختلاف نظر داشته باشیم؛ اما اگر بتوانیم بر سر حق گفت‌وگو، حق اختلاف و حق زیستن با کرامت در یک سرزمین مشترک توافق کنیم، خود یک گام مهم به سوی آینده‌ای بهتر برداشته‌ایم.

گفت‌وگوی صادقانه، پذیرش تفاوت‌ها و جست‌وجوی اصول مشترک، خود بخشی از ساختن همان افغانستانی است که همه آرزویش را داریم.

آیندهٔ افغانستان را نه با حذف تفاوت‌ها، بلکه با مدیریت مدبرانه و عادلانهٔ تفاوت‌ها و یافتن زمینه‌های مشترک خواهیم ساخت!

۱۹/۰۸/۲۰۲۶

 

14 آگوست
۱ دیدگاه

چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟

می‌گویند:

کاری  نکند  عاقل  که بار آرد پشیمانی ،
کاری کند نادان که پیش  آرد پشیمانی .

و در زبان شیرین مردم ما آمده است: “بعد از عید ، حنا آوردن چه سود؟ ” یعنی هنگامی که فرصت از دست رفت و زمان عمل گذشت ، نمایش‌های دیرهنگام ، شعارهای پرزرق‌ وبرق و وعده‌ های رنگین دیگر دردی را درمان نمی‌کند. همچنین گفته‌اند: “در بیرون هرچه کردی ، در درون چه خواهی کرد؟” کسی که در روزگار قدرت ، اختیار و امکانات ، کارنامه‌ ای جز شکست و رسوایی از خود باقی نگذاشته باشد، چگونه می‌تواند در دوران بی‌اختیاری ادعا کند که ناجی مردم و سازندهٔ آینده خواهد شد؟

ای جوانان آگاه و آینده‌ ساز!

ای مردم زحمتکش ، صبور و رنج‌ کشیدهٔ سرزمین ما ! 

تاریخ تنها مجموعه‌ ای از نام‌ها ، تاریخ‌ها و روایت‌های کهنه نیست ، تاریخ آیینه‌ ای است که سیمای راستین انسان‌ها را در آن می‌توان دید. در این آیینه ، نه صدای بلند معیار حقانیت است ، نه لباس فاخر نشانهٔ بزرگی ، نه مقام دولتی دلیل شایستگی و نه انبوه محافظان نشانهٔ محبوبیت. معیار حقیقی ، خدمت به مردم ، صداقت در کردار، پاکی در معامله ، عدالت در قدرت و وفاداری به وطن است.

کشور ما در چند دههٔ گذشته روزهای تلخ و سنگینی را از سر گذرانده است. جنگ ، مهاجرت ، فقر، بی‌سوادی ، تبعیض ، فساد و اختلاف‌های قومی ، زخم‌های عمیقی بر پیکر جامعه گذاشته‌اند. در دورهٔ بیست‌ سالهٔ حضور نیروهای ایالات متحده ، ناتو و ده‌ها کشور دیگر، میلیاردها دالر به نام بازسازی ، دموکراسی ، امنیت ، حکومت‌داری و تقویت نهادهای ملی وارد افغانستان شد. امکاناتی فراهم گردید که اگر با مدیریت سالم ، وجدان بیدار و ارادهٔ ملی به کار گرفته می‌شد ، می‌توانست کشور را از بسیاری بدبختی‌ها نجات دهد.

اما بخش بزرگی از آن فرصت تاریخی در چاه فساد ، انحصار قدرت ، معامله‌گری سیاسی ، خویش‌خوری ، قوم‌گرایی و رقابت‌های ناسالم فرو رفت. بسیاری از کسانی که خود را رهبر، وزیر، وکیل ، فرمانده ، مشاور، روشنفکر و نمایندهٔ مردم می‌خواندند، به جای ساختن کشور، سرگرم ساختن کاخ‌ها ، حساب‌های بانکی و شبکه‌های شخصی شدند. آنان در ظاهر از مردم سخن می‌گفتند ، اما در عمل ، مردم را نردبان رسیدن به قدرت می‌ساختند.

در سخن ، مدافع عدالت بودند ،  در رفتار، عدالت را قربانی منفعت می‌کردند.

در محافل ، از قانون سخن می‌گفتند ، اما هنگامی که قانون به زیان‌شان بود ، آن را زیر پا می‌کردند.

از حقوق زنان ، جوانان ، اقوام و آزادی بیان دم می‌زدند ، اما منتقدان خود را تحمل نمی‌کردند.

فرزندان مردم را به میدان‌های خطر می‌فرستادند ، ولی فرزندان خودشان در کشورهای امن ، در بهترین دانشگاه‌ها و در آسوده‌ ترین خانه‌ها زندگی می‌کردند.

مردم را به صبر، فداکاری و وطن‌دوستی دعوت می‌کردند ، اما دارایی‌ های خود را در خارج از کشور ذخیره می‌نمودند و برای روز فرار، خانه و گذرنامه آماده می‌ساختند.

قدرت به‌ خودی‌خود نه افتخار است و نه رسوایی ، قدرت وسیله‌ ای است که با آن ماهیت انسان آشکار می‌شود. اگر در دست انسان خردمند، پاک‌دل و عادل قرار گیرد ، به خدمت ، آبادانی و آرامش تبدیل می‌شود ، اما اگر در اختیار انسان حریص ، خودخواه و بی‌وجدان بیفتد ، به ابزار ستم ، غارت و تباهی مبدل می‌گردد.

بسیاری از قدرتمندان دیروز هنگامی که بر چوکی‌های بلند نشسته بودند، صدای مردم را نمی‌شنیدند. مادر شهید پشت دروازهٔ دفترشان ساعت‌ها انتظار می‌کشید، اما برای دیدار با یک دلال سیاسی یا سرمایه‌ دار فاسد ، دروازه‌ها فوراً باز می‌شد. جوان تحصیل‌کرده برای یافتن کار سرگردان بود ، ولی فرزند و خویشاوند مقام های بدون تجربه و شایستگی به بلندترین منصب می‌رسید. سرباز در سنگر گرسنه می‌ماند ، درحالی‌که برخی فرماندهان از بودجه ، معاش و حتی غذای او تجارت می‌کردند.

قدرت در دست آنان امانت نبود ، غنیمت بود. کشور خانهٔ مشترک تلقی نمی‌شد ، سفره‌ ای بود که هرکس می‌کوشید سهم بزرگ‌تری از آن بردارد. منصب برای خدمت نبود ، دکانی برای معامله بود. قوم و زبان نیز نه هویت فرهنگی ، بلکه ابزاری برای تحریک احساسات مردم و حفظ جایگاه رهبران شده بود.

وقتی قدرت از دست‌ شان رفت ، بسیاری از همان چهره‌ها از کشور گریختند. مردمی که سال‌ها به نام آنان قربانی داده بودند ، در میدان‌ها، پشت دروازه‌ها و کنار فرودگاه تنها ماندند. کسانی که همیشه از “مقاومت تا آخرین نفس” سخن می‌گفتند ، نخستین کسانی بودند که راه فرار را برگزیدند.

آن روز، فاصلهٔ میان شعار و کردار آشکار شد.

شعار در میدان ماند و گوینده‌ اش از میدان گریخت.

مردم ماندند و رهبر رفت.

سرباز ماند و فرمانده ناپدید شد.

کارمند بی‌معاش ماند و مقام با دارایی‌ هایش به کشور دیگری پناه برد.

این رویدادها یک حقیقت تلخ را نشان داد: هرکس که در روز سختی مردم را ترک کند ، در روز آسایش نیز نمایندهٔ راستین آنان نبوده است.

کاری نکنیم که فردا جز پشیمانی حاصلی نداشته باشد

پیامی به جوانان آینده‌ ساز و مردم رنج‌ دیدهٔ افغانستان

در فرهنگ پربار مردم ما سخنان کوتاهی وجود دارد که گاهی معنای یک کتاب را در چند واژه خلاصه می‌کند. گفته‌اند:

“کاری مکن که باز آرد پشیمانی.”

و در زبان عامیانه می‌گویند:

“حنای بعد از عید ، دیگر رنگی ندارد.”

همچنین وقتی کسی پس از نابودی فرصت‌ها ، از دست رفتن امکانات و وقوع فاجعه به فکر تدبیر و چاره می‌افتد ، مردم با زبان کنایه می‌گویند که احتیاط و چاره‌ اندیشیِ پس از حادثه ، سودی ندارد. این سخنان ساده ، حاصل تجربهٔ نسل‌هایی است که بارها فریب خورده‌اند ، فرصت‌ها را از دست داده‌اند و پس از آن ، با دستی خالی و دلی پر از حسرت ، به گذشته نگریسته‌ اند.

تاریخ معاصر افغانستان نیز سرشار از همین حسرت‌های دیرهنگام است ، حسرت‌ هایی که بهای آن را نه رهبران و معامله‌ گران سیاسی ، بلکه مردم فقیر، جوانان بی‌سرنوشت ، مادران داغ‌ دیده ، کودکان یتیم ، خانواده‌ های آواره و نسل‌ های محروم از دانش و آرامش پرداخته‌اند.

در فاصلهٔ سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ میلادی ، افغانستان در مرکز توجه جهان قرار گرفت. ایالات متحده ، اعضای ناتو و ده‌ها کشور دیگر، با امکانات نظامی ، سیاسی و اقتصادی گسترده وارد میدان شدند. میلیاردها دالر به نام بازسازی ، امنیت ، آموزش ، توسعه ، دولت‌ سازی و مبارزه با فساد هزینه شد. نهادهای فراوان ساخته شدند ، هزاران عنوان وظیفه و مقام دولتی ایجاد گردید ، کنفرانس‌ ها و نشست‌ های بی‌ شماری برگزار شد و وعده‌ های بزرگی به مردم داده شد.

البته در آن دوره دستاوردهایی نیز پدید آمد: میلیون‌ها کودک و نوجوان به مکتب راه یافتند ، دانشگاه‌ها گسترش پیدا کردند ، رسانه‌ها رشد نمودند ، راه‌ها و ساختمان‌ هایی ساخته شد ، زنان در بخش‌هایی از اجتماع حضور یافتند و نسلی با دانش و جهان‌ بینی تازه پا به میدان گذاشت. انصاف حکم می‌کند که این واقعیت‌ ها نادیده گرفته نشوند.

اما پرسش بزرگ و دردناک این است: چرا با وجود آن همه امکانات ، حمایت جهانی و فرصت تاریخی ، دولتی استوار، عادل ، پاسخ‌گو و مورد اعتماد مردم ساخته نشد؟ چرا فساد چنان ریشه دوانید که گویی بخشی از نظام اداری شده بود؟ چرا قانون برای مردم ناتوان سخت‌گیر، اما برای زورمندان نرم و قابل معامله بود؟ چرا شایستگی قربانی رابطه ، قوم‌گرایی ، حزب‌گرایی ، رشوه و واسطه شد؟ چرا بسیاری از صاحبان قدرت آیندهٔ خود و خانواده‌ هایشان را در خارج ساختند ، اما از مردم خواستند که در داخل کشور قربانی سیاست‌ های ناکام آنان شوند؟

در آن سال‌ها ، عده‌ای سیاست را نه وسیلهٔ خدمت ، بلکه تجارت شخصی پنداشتند. مقام برایشان مسئولیت نبود ، امتیاز بود. قدرت را امانت مردم ندانستند ، ملکیت خانوادگی تصور کردند. بودجهٔ عمومی را مال یتیم و بیوه نشمردند ، سفره‌ای دیدند که هرکس دست بلندتری داشت ، سهم بیشتری از آن می‌گرفت.

شماری به نام قوم ، زبان ، مذهب ، منطقه ، جهاد ، مقاومت ، دموکراسی و حقوق مردم سخن گفتند ، اما در عمل ، پیش از هر چیز به گسترش نفوذ شخصی ، ثروت‌اندوزی و حفظ مقام خود پرداختند. آنان از درد مردم نردبان ساختند و با هر پلهٔ آن بالاتر رفتند ، ولی وقتی به قله رسیدند ، همان مردمی را که آنان را بالا برده بودند ، فراموش کردند.

رهبری تنها سخنرانی در تالارهای مجلل ، نشستن در چوکی‌های بلند ، حرکت با کاروان موترهای زرهی و ظاهر شدن در برابر دوربین‌ها نیست. رهبر واقعی کسی است که در روز خطر کنار مردم بماند ، در روز فقر سهم خود را با مردم تقسیم کند ، در هنگام شکست مسئولیت بپذیرد و در زمان پیروزی امتیاز را به ملت بدهد.

رهبر کسی نیست که هنگام وفور امکانات ، خود و نزدیکانش را بی‌نیاز سازد و هنگام فروریختن نظام ، پیش از همه راه فرار در پیش گیرد. کسی که خانه ، سرمایه ، خانواده و آینده‌اش را در بیرون از کشور محفوظ ساخته ، اما فرزندان مردم را به میدان خطر می‌فرستد ، نمی‌تواند از مردم انتظار اعتماد بی‌پایان داشته باشد.

مردم حق دارند از هر مدعی رهبری بپرسند:

در روزهایی که قدرت ، پول ، ارتش ، حمایت جهانی ، رسانه و امکانات در اختیار شما بود، برای ایجاد عدالت چه کردید؟ چرا فساد را مهار نکردید؟ چرا نظام را بر پایهٔ اشخاص ساختید ، نه بر بنیاد قانون و نهاد؟ چرا اقوام را در برابر یکدیگر قرار دادید؟ چرا جوانان تحصیل‌کرده را کنار زدید و چاپلوسان را بر صدر نشاندید؟ چرا بیت‌المال به جیب اشخاص و شبکه‌ها رفت؟ چرا پیش از سقوط، خطر را ندیدید یا نخواستید ببینید؟ و چرا اکنون که از آن امکانات خبری نیست ، دوباره مردم را با شعارهای آزموده‌ شده فرا می‌خوانید؟

این پرسش‌ها انتقام‌جویی نیست ، مطالبهٔ پاسخ‌گویی است. ملتی که از صاحبان قدرت پرسش نکند ، ناخواسته راه تکرار استبداد و فساد را باز می‌گذارد.

در ادبیات سیاسی مردم ، پرسشی روشن و بیدارکننده وجود دارد:

“در بیرون چه کردی که در درون خواهی کرد؟”

یعنی کسی که سال‌ها در مقام و قدرت بوده و در همان زمان نتوانسته یا نخواسته است عدالت برقرار کند ، اکنون با چه سندی مدعی نجات کشور است؟ آن‌که هنگام داشتن قدرت ، وجدان خدمت نداشت ، آیا با از دست دادن قدرت ناگهان خدمت‌گزار شده است؟ آن‌که دیروز صدای منتقد را تحمل نمی‌کرد ، امروز چگونه از آزادی سخن می‌گوید؟ آن‌که دیروز قانون را زیر پای زور و رابطه می‌گذاشت ، امروز چگونه خود را پاسدار قانون معرفی می‌کند؟

مردم باید میان “توبهٔ صادقانه” و “بازگشت فرصت‌ طلبانه” فرق بگذارند. هر انسانی ممکن است اشتباه کند و راه خود را اصلاح نماید؛ اما اصلاح واقعی نشانه‌هایی دارد:

اعتراف روشن به خطا، پوزش از مردم ، توضیح دربارهٔ گذشته ،  بازگرداندن دارایی‌ های نامشروع ، پذیرش بررسی مستقل و کنار رفتن از ادعای مالکیت بر سرنوشت ملت.

کسی که گذشتهٔ خود را انکار می‌کند ، پرسش‌ها را توطئه می‌نامد ، مسئولیت را بر دوش دیگران می‌اندازد و بازهم با همان زبان تحقیر، تهدید و تفرقه سخن می‌گوید، اصلاح نشده است؛ فقط موقعیتش تغییر کرده است.

امروز برخی چهره‌های وابسته به سیاست گذشته ، از خارج کشور یا در محافل پراکنده ، دوباره به سراغ مردم و به‌ خصوص جوانان آمده‌اند. آنان می‌کوشند با شعارهای پرهیجان ، خاطرات تلخ گذشته را زیر پرده‌ای از سخنان زیبا پنهان کنند. گاهی از قوم سخن می‌گویند ، گاهی از مذهب ، گاهی از عدالت ، گاهی از آزادی و گاهی از نجات وطن.

اما جوان آگاه باید بداند که زیبایی شعار، دلیل پاکی هدف نیست. بسیاری از فاجعه‌های تاریخ با شعارهای زیبا آغاز شده‌اند. واژه‌های مقدس هنگامی خطرناک می‌شوند که در دهان انسان‌های منفعت‌ طلب قرار گیرند. “وطن” ، “عدالت” ، “آزادی” ، “قوم” ، ” دین” ، “ناموس” و “حقوق مردم” واژه‌های گران‌بهایی‌اند ، اما اگر کسی از این واژه‌ها برای رسیدن به قدرت شخصی استفاده کند ، در حقیقت به مقدسات مردم خیانت کرده است.

چهرهٔ تازه ، سخن تازه و نام تازه کافی نیست. مردم باید کارنامه ، منبع ثروت ، شیوهٔ رفتار، حلقهٔ همراهان و میزان پاسخ‌گویی هر مدعی را بررسی کنند. کسی که همهٔ مخالفان خود را دشمن می‌داند ، از پرسش می‌گریزد ، نقد را توهین می‌شمارد و اطراف خود را با مداحان پر می‌کند، هر نامی که بر خود بگذارد ، راهش به استبداد می‌انجامد.

جوانان افغانستان بزرگ‌ترین سرمایهٔ کشورند. آنان نباید دوباره به هیزم آتش رقابت‌های رهبران شکست‌ خورده تبدیل شوند. جوان امروز باید بپرسد:

آیا کسی که مرا به اعتراض ، جنگ، دشمنی و قربانی‌شدن دعوت می‌کند، فرزند خودش را نیز در کنار من می‌فرستد؟ آیا خانواده‌اش در همان خطری زندگی می‌کند که برای من توصیه می‌نماید؟ آیا آیندهٔ فرزندانش را در داخل کشور ساخته است؟ اگر من کشته ، زخمی، زندانی یا آواره شوم ، او چه مسئولیتی می‌پذیرد؟

چه بسیار جوانانی که به تحریک خطیبان و رهبران ، سلاح برداشتند ، اما پس از کشته‌ شدن ، تنها مادری پیر، همسری بیوه و کودکانی یتیم از آنان باقی ماند. همان رهبرانی که آنان را “قهرمان” می‌خواندند ، پس از مدتی نامشان را نیز فراموش کردند.

جوان آگاه ، احساسات قومی و مذهبی خود را به دست تاجران سیاست نمی‌سپارد. او می‌داند دوست‌داشتن قوم با نفرت از اقوام دیگر تفاوت دارد. دفاع از زبان مادری به معنای تحقیر زبان دیگری نیست. عدالت‌ خواهی با انتقام‌جویی یکی نیست و وطن‌ دوستی به معنای پیروی کورکورانه از یک فرد یا حزب نیست.

قوم ما زمانی عزت می‌یابد که فرزندانش دانشمند ، صادق ، ماهر، متحد و اخلاق‌ مدار باشند ، نه هنگامی که به فرمان یک رهبر، با همسایه و هم‌ وطن خود دشمن شوند.

یکی از بیماری‌های دیرینهٔ جامعهٔ ما شخصیت‌ پرستی است. ما گاهی اشخاص را از جایگاه انسانی بالاتر می‌بریم ، از آنان بت می‌سازیم و هر انتقادی را دشمنی با قوم یا وطن می‌پنداریم. وقتی از یک سیاست‌مدار بت ساخته شود ، عقل و وجدان هواداران او به تعطیل می‌رود. در آن صورت، دروغ او حقیقت ، شکستش پیروزی و فسادش خدمت جلوه داده می‌شود.

هیچ رهبر، فرمانده، وزیر، وکیل، روشنفکر یا روحانی فراتر از نقد نیست. انسان معصوم نیست و قدرتِ بدون نظارت ، حتی انسان‌های ظاهراً نیک را نیز به فساد نزدیک می‌کند. بنابراین جامعه نباید بر اعتماد کور بنا شود ، بلکه باید بر قانون ، شفافیت ، تقسیم قدرت و پاسخ‌گویی استوار گردد.

جوان امروز باید به جای پرسیدن “رهبر من کیست؟” بپرسد:

“اصول من چیست؟”

اصول روشن‌اند: عدالت ، آزادی مسئولانه ، کرامت انسان ، برابری شهروندی ، حکومت قانون ، شایسته‌سالاری ، آموزش ، مبارزه با فساد ، حفظ تنوع فرهنگی و احترام متقابل میان تمام اقوام و زبان‌ها.

هرکس به این اصول وفادار باشد ، شایستهٔ همکاری است ، و هرکس آن‌ها را قربانی منفعت شخصی سازد ، هر نام و نسبی که داشته باشد ، شایستهٔ پیروی نیست.

فراموشی ، بزرگ‌ترین دوست فریب‌کاران است. آنان امیدوارند که نسل جوان گذشته را نداند ، اسناد را نخواند ، سخنان متناقض آنان را به یاد نداشته باشد و دوباره تحت تأثیر تبلیغات قرار گیرد.

ازاین‌رو جوانان باید تاریخ چند دههٔ اخیر را از منابع گوناگون مطالعه کنند؛ نه تنها از نوشته‌های هواداران یک جناح. سخنرانی‌های گذشته ، تصمیم‌ها ، قراردادها ، دارایی‌ها ، رفتار با منتقدان و نتایج عملی حکومت‌داری هر چهره باید بررسی شود.

حافظهٔ تاریخی به معنای زنده نگه‌ داشتن کینه نیست ، وسیله‌ای برای جلوگیری از تکرار فاجعه است. ملتی که می‌بخشد ، بزرگوار است ، اما ملتی که بدون شناخت و پاسخ‌خواهی فراموش می‌کند، بار دیگر قربانی می‌شود.

باید گذشته را شناخت ، حقیقت را ثبت کرد ، قربانیان را به یاد آورد و سپس برای ساختن آینده‌ای بهتر گام برداشت. آشتی بدون حقیقت ، سکوت موقت است ، عدالت بدون پاسخ‌گویی ، شعاری توخالی است ، و وحدت بدون احترام به حقوق مردم ، پوششی بر ادامهٔ ستم خواهد بود.

افغانستان بیش از اندازه خون دیده است. هر گروهی که با شعار “این آخرین جنگ است” وارد میدان شد ، جنگ دیگری آفرید. هر سلاحی که به نام دفاع از مردم برداشته شد ، سرانجام بخشی از همان مردم را زخمی کرد. خشونت ، خشونت تازه می‌زاید و انتقام ، نسل‌های بعد را نیز گرفتار می‌سازد.

راه آینده باید از دانش ، سازمان‌دهی مدنی ، آگاهی عمومی ، گفت‌وگو، دادخواهی مسالمت‌آمیز و همبستگی ملی بگذرد. جوانان باید انجمن‌های علمی و فرهنگی بسازند ، تاریخ و زبان‌های کشور را بیاموزند ، مهارت‌های حرفه‌ای کسب کنند ، رسانه‌های مسئول ایجاد نمایند و در برابر دروغ و نفرت ، حقیقت و خرد را قرار دهند.

کشور با فریادهای بلند ساخته نمی‌شود ، با کارهای پیگیرانه و مسئولانه آباد می‌گردد. یک آموزگار صادق ، یک پزشک متعهد ، یک نویسندهٔ آزاده، یک دهقان زحمت‌کش ، یک خبرنگار حقیقت‌گو و یک جوان ماهر، برای آیندهٔ وطن ارزشمندتر از صد سیاست‌مدار شعارفروش است.

در روزگار ما ، میدان فریب تنها تالارهای سیاسی نیست ، صفحات مجازی نیز به میدان تبلیغات تبدیل شده‌اند. یک سخنرانی هیجان‌انگیز، یک تصویر طراحی‌شده یا یک شعار قومی می‌تواند هزاران جوان را احساساتی کند. اما حقیقت را نمی‌توان با شمار پسندها و بازنشرها سنجید.

پیش از باور کردن هر ادعا باید پرسید: منبع این خبر چیست؟ چه کسی از نشر آن سود می‌برد؟ آیا سندی وجود دارد؟ آیا گوینده سابقهٔ دروغ و تناقض دارد؟ آیا این پیام برای آگاهی من ساخته شده یا برای تحریک خشم من؟

فریب‌کاران معمولاً نمی‌خواهند جوان بیندیشد ، می‌خواهند واکنش نشان دهد. خشم ، سرعت دارد ، اما خرد به زمان نیاز دارد. بنابراین هرگاه پیامی شما را فوراً به دشمنی ، دشنام ، خشونت یا نفرت فراخواند ، اندکی توقف کنید. شاید همان توقف کوتاه ، شما را از پشیمانی یک عمر نجات دهد.

افغانستان نه میراث خانوادگی یک رهبر است ، نه ملکیت یک قوم ، نه غنیمت یک حزب و نه میدان رقابت کشورهای بیگانه. این سرزمین خانهٔ مشترک همهٔ مردمان آن است: اوزبیک ، تاجیک ، پشتون ، هزاره ، ترکمن ، ایماق ، بلوچ ، نورستانی ، پشه‌ای ، قزلباش ، عرب ، سادات و دیگر باشندگان آن.

هیچ قومی به‌تنهایی نمی‌تواند افغانستانی امن و آباد بسازد. کشتی‌ای که همه در آن نشسته‌ایم ، اگر سوراخ شود، آب از هیچ‌ کس شناسنامه و زبان نمی‌پرسد. فقر، جنگ ، مهاجرت و استبداد دشمن مشترک مردم‌اند. بنابراین عقل حکم می‌کند که به جای جنگ بر سر برتری قومی ، برای برابری شهروندی مبارزه کنیم.

وحدت به معنای یک‌رنگ‌شدن نیست. وحدت یعنی پذیرفتن رنگ‌های گوناگون در کنار یکدیگر. هر زبان باید حرمت داشته باشد، هر قوم باید از حقوق برابر برخوردار باشد و هیچ انسانی نباید به سبب تبار، زبان ، مذهب ، جنسیت یا محل تولد خود شهروند درجهٔ دوم شمرده شود.

جوانان برای آن‌که بار دیگر قربانی رهبران فریب‌کار نشوند، باید هر جریان و شخصیت سیاسی را با معیارهای روشن بسنجند:

  • آیا گذشتهٔ خود را صادقانه توضیح می‌دهد؟

  • آیا دارایی‌ها و منابع مالی‌اش شفاف است؟

  • آیا نقد و پرسش را تحمل می‌کند؟

  • آیا افراد شایسته را بر نزدیکان و خویشاوندان ترجیح می‌دهد؟

  • آیا حقوق همهٔ اقوام و شهروندان را به رسمیت می‌شناسد؟

  • آیا فرزندان خود را نیز در سرنوشت مردم شریک ساخته است؟

  • آیا به مبارزهٔ مسالمت‌آمیز باور دارد؟

  • آیا برای اقتصاد، آموزش، عدالت و حکومت‌داری برنامهٔ عملی دارد؟

  • آیا در گفتار و کردار او هماهنگی دیده می‌شود؟

  • آیا پیرامون او افراد مستقل حضور دارند یا تنها مداحان و فرمان‌برداران؟

رهبر خوب از مردم اطاعت کور نمی‌خواهد ، آنان را به اندیشیدن تشویق می‌کند. رهبر خوب از جوانان سپر انسانی نمی‌سازد ، برای رشد و امنیت آنان فرصت فراهم می‌کند. رهبر خوب وعدهٔ بهشت نمی‌دهد ، راه دشوار اصلاحات را صادقانه توضیح می‌دهد.

به صاحبان قدرت دیروز نیز باید گفت: اگر حقیقتاً به مردم و وطن می‌اندیشید، پیش از درخواست اعتماد دوباره ، کارنامهٔ خود را توضیح دهید. اعتراف به اشتباه نشانهٔ ضعف نیست ، نشانهٔ شهامت اخلاقی است. از مردم پوزش بخواهید ، دربارهٔ منابع ثروت خود شفاف باشید ، از تحریک قومی دست بردارید و اجازه دهید نسل تازه با اندیشه‌های تازه به میدان بیاید.

افغانستان به تکرار چهره‌های آزموده‌ شده نیاز ندارد ، به تغییر فرهنگ سیاسی نیاز دارد. اگر واقعاً خواهان خیر کشورید ، لازم نیست همیشه در صدر بنشینید. گاهی بزرگ‌ترین خدمت یک سیاست‌مدار شکست‌خورده این است که کنار برود ، تجربه‌هایش را صادقانه در اختیار نسل تازه بگذارد و از راه دور مانع رشد جوانان نشود.

هیچ‌کس تا ابد مالک نمایندگی یک قوم نیست. قوم ، سند ملکیت ندارد که از پدر به فرزند منتقل شود. مردم حق دارند نمایندگان تازه ، پاک‌دست ، دانش‌آموخته و پاسخ‌گو برگزینند.

مسئولیت روشنفکر، شاعر، نویسنده ، استاد، خبرنگار و عالم دینی نیز سنگین است. قلم نباید به خدمت توجیه فساد درآید. شعر نباید پرده‌ای بر جنایت باشد. رسانه نباید بلندگوی نفرت شود و دانش نباید در برابر پول و مقام زانو بزند.

روشنفکری که فساد رهبر مورد علاقهٔ خود را پنهان می‌کند، اما فساد رقیب را فریاد می‌زند، روشنفکر نیست ، مداح سیاسی است. خبرنگاری که خبر را مطابق میل قدرتمندان تغییر می‌دهد، نه‌تنها به حرفهٔ خود، بلکه به حافظهٔ جامعه خیانت می‌کند.

جامعه به قلم‌هایی نیاز دارد که در برابر دوست و دشمن یک معیار داشته باشند. اگر ظلم بد است ، از سوی هرکس که باشد بد است. اگر فساد جرم است، وابستگی قومی و حزبی نباید آن را تطهیر کند. حقیقت زمانی ارزش دارد که گفتن آن هزینه داشته باشد.

جوان عزیز افغانستان!

تو وارث جنگ نیستی ، می‌توانی سازندهٔ صلح باشی. تو مجبور نیستی دشمنی‌های نسل‌های پیشین را ادامه دهی. لازم نیست بت‌های شکستهٔ سیاست را دوباره بر دوش بگیری. تو حق داری پرسش کنی ، مطالعه کنی، انتخاب خود را تغییر دهی و از هیچ رهبر یا جماعتی اطاعت کورکورانه نداشته باشی.

اگر کسی به نام قوم ، تو را به نفرت از هم‌وطنانت فراخواند ، از او فاصله بگیر. اگر کسی به نام وطن ، آزادی اندیشه‌ات را گرفت ، بدان که خود به وطن خیانت می‌کند. اگر کسی از تو قربانی خواست، اما خانوادهٔ خودش را در آسایش نگه داشت ، در صداقت او شک کن. اگر کسی تو را از پرسش منع کرد ، بدان که از آشکار شدن حقیقت می‌ترسد.

آینده با شعار ساخته نمی‌شود ، با آموزش ، تخصص ، اخلاق ، همکاری و پشتکار ساخته می‌شود. کتاب بخوان ، حرفه بیاموز، زبان مادری‌ات را پاس بدار و زبان دیگر هم‌وطنانت را نیز محترم بشمار. از حق خود دفاع کن، اما حق دیگران را نیز به رسمیت بشناس. صدایت را بلند کن ، اما اجازه نده خشم ، عقل تو را خاموش سازد.

قدرت‌مندانی که در هنگام داشتن امکانات ، فرصت خدمت را از دست دادند و اکنون پس از پراکندگی و بی‌اعتباری به یاد مردم افتاده‌اند ، باید بدانند که اعتماد عمومی با چند سخنرانی ، اعلامیه و شعار بازنمی‌گردد. اعتماد ، با حقیقت‌گویی ، پاسخ‌گویی ، جبران گذشته و عمل صادقانه ساخته می‌شود.

مردم نیز باید بدانند که هر بار بخشیدن اختیار خود به افراد بدون نظارت ، می‌تواند پشیمانی تازه‌ای بیافریند. دیگر نباید پس از حادثه به فکر احتیاط افتاد. دیگر نباید پس از ویرانی کشور پرسید که مقصر چه کسی بود. باید پیش از انتخاب ، شناخت ، پیش از پیروی ، پرسید ، پیش از هیجان ، اندیشید و پیش از اقدام ، پیامد آن را سنجید.

جوانان افغانستان باید آخرین نسل فریب‌خورده و نخستین نسل آگاه ، پاسخ‌خواه و آینده‌ ساز باشند. نگذارید کسانی که دیروز فرصت‌های یک ملت را بر باد دادند ، امروز آرزوهای نسل تازه را نیز وسیلهٔ بازگشت خود به قدرت سازند.

وطن را نه چهره‌های شکست‌خورده ، بلکه اندیشه‌های تازه نجات می‌دهد، نه رهبران خودخوانده ، بلکه شهروندان آگاه ، نه تعصب ، بلکه عدالت ، نه انتقام ، بلکه قانون ، نه شعار، بلکه عمل.

بیایید کاری کنیم که فردا، وقتی فرزندانمان از ما می‌پرسند در روزگار دشوار وطن چه کردید ، شرمنده نباشیم. بتوانیم با سربلندی بگوییم:

ما فریب شعارها را نخوردیم ،
بت‌های سیاسی را شکستیم ،
حقیقت را بر مصلحت ترجیح دادیم ،

در برابر فساد خاموش نماندیم ،
میان اقوام دیوار نکشیدیم ،
و راهی را برگزیدیم که به دانش ، عدالت ، آزادی و همبستگی می‌رسید.

آنگاه دیگر حنای ما “بعد از عید” نخواهد بود و تدبیر ما پس از حادثه نخواهد رسید. آن روز عقل پیش از پشیمانی به میدان آمده است و نسل تازه، تاریخ را نه با حسرت ، بلکه با آگاهی و اراده خواهد نوشت.

ای ملت خسته ، خویش را باور کن
با  دانش   و  اتحاد  ،  بال  و  پر کن
بگذر   ز   رهبران  دروغین   گذشته
با   نسل   جوان  ،  وطن  منور  کن

باعرض ادب وحرمت 

داکتر عزیزالله فاریابی 

۸/۱۳/۲۰۲۶

 

07 آگوست
۱ دیدگاه

لوی پشتونستان، خراسان، هزارستان، تورکستان و فدرالیزم !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————-

لوی پشتونستان ، خراسان ، هزارستان ،

تورکستان و فدرالیزم !

در روزگاری که وطن ما افغانستان هنوز از زخم‌های جنگ ، مهاجرت ، فقر، بی‌اعتمادی و ویرانی رنج می‌برد ، دردناک‌ تر از هر مصیبت آن است که شماری از کسانی که سال‌ها بر گرده‌ی مردم سوار بودند ، امروز دوباره با لباس روشنفکری ، قوم‌گرایی ، سیاست‌بازی و شعارهای رنگین به میدان آمده‌اند تا آتش اختلاف را در میان ملت شعله‌ور سازند.
دیروز در چوکی‌های قدرت بودند ، وزیر بودند ، وکیل بودند ، سناتور بودند ، رهبر قومی و سیاسی بودند ، قانون‌دان و حاکم بودند. سال‌ها از بیت‌المال خوردند ، از نام مردم استفاده کردند ، با سرنوشت ملت معامله نمودند ، اما امروز که قدرت از دست شان رفته ، به جای اعتراف به اشتباهات و خدمت صادقانه ، در فضای مجازی دکان تازه‌ای باز کرده‌اند ، یکی شعار”لوی پشتونستان” می‌دهد ، دیگری خواب “خراسان” می‌بیند ، سومی از “هزارستان” سخن می‌گوید ، چهارمی نسخه‌ی “فدرالیزم” و پنجمی”تورکستان “ را بدون درک شرایط واقعی جامعه تبلیغ می‌کند.
اما پرسش اساسی این است:
آیا اینان واقعاً برای مردم می‌سوزند؟
آیا درد گرسنگی کودک افغان را می‌فهمند؟
آیا شب‌های تار مهاجران ، بی‌کاری جوانان ، بی‌سرنوشتی دختران و رنج دهقان و کارگر را لمس کرده‌اند؟
هرگز!
بیشتر این مدعیان امروز در کشورهای امن و آرام جهان ، در خانه‌های مجلل و زندگی‌های آسوده به‌ سر می‌برند. فرزندان شان در بهترین پوهنتون‌ها درس می‌خوانند ، در آرامش و رفاه زندگی می‌کنند ، اما جوان بیچاره‌ی داخل وطن را با شعارهای دروغین ، احساسات قومی ، نفرت زبانی و وعده‌های خیالی به میدان دشمنی می‌کشانند.
آنان خود در خارج شراب قدرت و پول‌های به‌ باد رفته‌ی ملت را نوشیده‌اند ، ولی برای جوان فقیر وطن نسخه‌ی جنگ ، نفرت و قربانی شدن می‌پیچند.
این بزرگ‌ترین خیانت به ملت است.
ملت افغانستان سال‌ها قربانی همین سیاست‌های نفاق‌افگن شده است. هر بار گروهی به نام قوم ، زبان ، مذهب یا منطقه آمدند و مردم ساده‌ دل را فریب دادند. نتیجه چه شد؟ وطن ویران شد ، مردم مهاجر شدند ، جوانان قربانی گردیدند ، دانش نابود شد ، و فرصت‌های ترقی از میان رفت.
اما رهبران معامله‌ گر و شعارفروش ، هر بار با جیب‌های پر و خانه‌های امن ، از میدان گریختند و مردم را تنها گذاشتند.
امروز نسل جوان باید بیدار باشد.
جوان آگاه نباید هر شعار بلند و هر سخن احساسی را حقیقت بداند. هرکس که صدای بلند دارد ، الزاماً وطن‌دوست نیست. هرکس که از قوم سخن می‌گوید ، نماینده‌ی واقعی قوم نیست. هرکس که نام عدالت را می‌برد ، الزاماً عادل نمی‌باشد.
وطن‌دوست واقعی کسی است که: میان اقوام تخم نفرت نپاشد ، مردم را به جنگ داخلی دعوت نکند ، جوانان را ابزار قدرت‌ طلبی نسازد ، درد ملت را از نزدیک لمس کند ، برای وحدت ، علم ، کار، عدالت و انسانیت تلاش نماید.
مردم‌دوست واقعی کسی است که اگر در قدرت بود ، دستش آلوده به فساد نباشد ، اگر در خارج زندگی می‌کند ، برای آرامش ملت سخن بگوید نه برای شعله‌ور ساختن اختلافات.
امروز افغانستان بیش از هر زمان دیگر به خرد ، همدیگرپذیری ، احترام متقابل و اتحاد نیاز دارد ، نه به شعارهای تجزیه‌طلبانه و قوم‌گرایانه.
قوم‌های افغانستان قرن‌ها در کنار هم زیسته‌اند ، تاجیک ، پشتون ، اوزبیک ، هزاره ، ترکمن ، بلوچ ، نورستانی و دیگران ، همه فرزندان یک خاک‌اند. دشمنان واقعی ملت ، فقر، جهل ، فساد ، تعصب ، وابستگی و خیانت‌اند ، نه قوم و زبان یکدیگر.
اگر روشنفکری قلمش را برای نفرت به‌کار ببرد ، او روشنفکر نیست ،
اگر سیاستمداری مردم را قربانی آرزوهای شخصی کند ، او رهبر نیست ،
اگر کسی از دور آتش جنگ را گرم نگه دارد و خود در آسایش زندگی کند ، او خادم ملت نیست ، بلکه تاجر خون مردم است.
ملت باید فرق میان صادق و منافق را بشناسد.
صادق آن است که: در سختی کنار مردم بایستد ، به جای نفرت ، امید بدهد ،
به جای قوم‌پرستی ، انسانیت را تبلیغ کند ، به جای شعار، عمل داشته باشد.
و منافق آن است که: از درد مردم نردبان قدرت بسازد ، امروز یک شعار دهد و فردا خلاف آن عمل کند ، جوانان را قربانی جاه‌ طلبی خود سازد ، از بیرون کشور آتش اختلاف را شعله‌ور نگه دارد.
امروز رسالت نسل نو افغانستان این است که فریب بازیگران کهنه‌ی سیاست را نخورد. باید با عقل ، مطالعه ، آگاهی و تجربه ، چهره‌های واقعی را بشناسد. نباید اجازه دهد وطن دوباره قربانی تعصب ، نفرت و جاه‌ طلبی شود.
افغانستان خانه‌ی مشترک همه‌ی ماست. این خانه با نفرت آباد نمی‌شود ، با اتحاد ، دانش ، عدالت ، کار و احترام متقابل آباد می‌گردد.
بیایید به‌جای دشنام ، گفتگو کنیم ، به‌جای تعصب ، عدالت بخواهیم ،
به‌جای شعارهای خیالی ، برای ساختن آینده‌ی واقعی تلاش نماییم.
و به یاد داشته باشیم:
وطن را نه شعار نجات می‌دهد ، نه قوم‌ پرستی ، نه نفرت ، بلکه صداقت ، آگاهی ، انسانیت و اتحاد ملت .
با عرض حرمت و ادب
داکترعزیزالله فاریابی

 ۲۵/۰۵/۲۰۲۶

06 آگوست
۱ دیدگاه

جامعه هنری افغانستان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جامعه هنری افغانستان؛

وقتی هنر از اندیشیدن باز می‌ماند
——————————-
بحران اصلی هنر افغانستان کمبود هنرمند نیست بلکه کمبود اندیشه انتقادی است.
جامعه‌ای که نتواند هنر خود را نقد کند دیر یا زود توان آفرینش هنر بزرگ را نیز از دست خواهد داد. هیچ تمدنی با تشویق‌های بی‌وقفه و ستایش‌های متقابل و تعارف‌های فرهنگی به قله نرسیده است. تمدن‌ها زمانی شکوفا شده‌اند که اندیشه انتقادی و معیارهای زیبایی‌شناختی و گفت‌وگوی آزاد را به رسمیت شناخته‌اند.
سال‌هاست که فضای هنری افغانستان در چرخه‌ای بسته گرفتار شده است. چرخه‌ای که در آن تولید اثر از ارزیابی اثر پیشی گرفته است. شهرت جای کیفیت را گرفته است. تبلیغ جای نقد را اشغال کرده است و احساسات جانشین استدلال شده‌اند. ما بیش از آنکه هنر تولید کنیم گاه تصویر موفقیت تولید می‌کنیم. همچنین بیش از آنکه درباره کیفیت آثار گفت‌وگو کنیم درباره تعداد بازدیدها دنبال‌کنندگان و تشویق‌ها سخن می‌گوییم.
در چنین وضعیتی هنر به‌تدریج از یک کنش فرهنگی و آگاهی‌بخش به کالایی برای مصرف لحظه‌ای تبدیل می‌شود. ارزش اثر نه با عمق اندیشه و نوآوری یا قدرت زیبایی‌شناختی بلکه با میزان دیده شدن و شهرت سازنده یا توان تبلیغاتی آن سنجیده می‌شود. این همان نقطه‌ای است که هنر رسالت فرهنگی خود را از دست می‌دهد و در منطق بازار حل می‌شود.
جامعه هنری افغانستان هنوز فاقد یک سنت نیرومند نقد است. جشنواره داریم. مراسم تجلیل برگزار می‌کنیم. کنسرت داریم. کتاب چاپ می‌کنیم. فیلم می‌سازیم و نمایشگاه برگزار می‌کنیم. اما چند مجله تخصصی نقد هنر داریم؟ چند برنامه منظم برای نقد موسیقی سینما ادبیات تئاتر یا هنرهای تجسمی وجود دارد؟ چند منتقد مستقل می‌توان نام برد که آثار را بدون وابستگی‌های قومی سیاسی رسانه‌ای یا شخصی بررسی کنند؟
نبود نقد صرفاً یک کمبود فرهنگی نیست بلکه یک بحران معرفتی است. هنگامی که هیچ معیار روشنی برای ارزیابی وجود نداشته باشد اثر متوسط در کنار اثر برجسته قرار می‌گیرد و هر دو به یک اندازه تحسین می‌شوند. در نتیجه معیارهای کیفیت فرو می‌ریزند و جامعه به‌تدریج توان تشخیص میان هنر اصیل و تولیدات سطحی را از دست می‌دهد از سوی دیگر بخشی از رسانه‌های فرهنگی نیز به جای آنکه نقش وجدان انتقادی جامعه را ایفا کنند به ماشین بازتولید شهرت تبدیل شده‌اند. گفت‌وگوها اغلب پیرامون حاشیه‌ها و روابط و زندگی شخصی یا تبلیغ آثار می‌چرخند نه پیرامون ساختار و زبان و فرم و زیبایی‌شناسی و نوآوری و پیام فرهنگی آن‌ها. رسانه‌ای که نقد نکند به روابط عمومی صنعت فرهنگ تبدیل می‌شود.
یکی از آسیب‌های ریشه‌ای جامعه هنری افغانستان شخصی‌سازی نقد است. هنوز بسیاری از ما میان نقد اثر و تخریب صاحب اثر تفاوت قائل نیستیم. به همین دلیل هر نقدی به سوءنیت و حسادت یا دشمنی تعبیر می‌شود. این واکنش نشانه ضعف فرهنگ گفت‌وگو است نه قدرت هنرمند. هنرمندی که نقد را برنمی‌تابد در حقیقت ظرفیت رشد خود را محدود می‌کند.
هنر بزرگ در خلأ به وجود نمی‌آید. شاهکارهای ادبی و موسیقایی و سینمایی جهان محصول رقابت آزاد اندیشه‌ها و نقدهای سخت‌گیرانه و گفت‌وگوهای بی‌امان بوده‌اند. هیچ اثر ماندگاری صرفاً با تشویق و ستایش به جایگاه تاریخی نرسیده است.
اگر جامعه هنری افغانستان می‌خواهد از مرز تولید انبوه به مرحله آفرینش ماندگار برسد باید چند اصل را بپذیرد.
نخست اینکه هیچ هنرمندی فراتر از نقد نیست.
دوم اینکه محبوبیت معیار کیفیت نیست.
سوم اینکه رسانه وظیفه تبلیغ هنرمند را ندارد بلکه وظیفه آن ارتقای فهم عمومی از هنر است.
چهارم اینکه منتقد باید مستقل باشد. نه وابسته به قدرت باشد و نه اسیر بازار و نه گرفتار روابط شخصی.
پنجم اینکه آموزش نقد هنری باید از مدرسه و دانشگاه و رسانه آغاز شود تا مخاطب نیز به اندازه هنرمند رشد کند.
جامعه‌ای که تنها هنرمند تربیت کند اما منتقد تربیت نکند در حقیقت نیمی از نظام فرهنگی خود را نادیده گرفته است. منتقد دشمن هنر نیست بلکه حافظ استانداردهای هنر است. همان‌گونه که علم بدون داوری علمی پیشرفت نمی‌کند هنر نیز بدون نقد علمی به بلوغ نمی‌رسد.
افغانستان بیش از هر زمان دیگری به یک رنسانس فرهنگی نیاز دارد. رنسانسی که نه با افزایش تعداد برنامه‌های هنری بلکه با افزایش کیفیت اندیشه و استقلال نقد و آزادی بیان و مسئولیت فرهنگی آغاز می‌شود. آینده هنر این سرزمین را نه کف زدن‌های بیشتر بلکه پرسش‌های عمیق‌تر خواهد ساخت.
روزی که هنرمند از نقد نترسد و منتقد از قدرت نهراسد و رسانه از تعارف عبور کند و مخاطب میان شهرت و کیفیت تمایز بگذارد آن روز می‌توان گفت جامعه هنری افغانستان از مرحله مصرف فرهنگ عبور کرده و وارد مرحله تولید فرهنگ شده است.
هنر زمانی زنده است که بتواند درباره خود نیز بیندیشد. جامعه‌ای که هنرش قدرت خودانتقادی نداشته باشد دیر یا زود حافظه فرهنگی خویش را از دست خواهد داد.
31 جولای
۱ دیدگاه

طالبان و خاستگاه تاریخی و اجتماعی آنان در افغانستان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

طالبان و خاستگاه تاریخی و اجتماعی

آنان در افغانستان

————————-

نور محمد غفوری

یکی از پرسش‌های اساسی در تحلیل تحولات معاصر افغانستان این است که چرا طالبان، از زمان ظهور خود در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی، عمدتاً از میان یک حوزه قومی و جغرافیایی سربرآورده‌اند. پاسخ به این پرسش، نه در قضاوت‌های احساسی و نه در تعمیم‌های قومی، بلکه در مطالعه ساختارهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی افغانستان نهفته است.

نخست باید تأکید کرد که طالبان یک جریان سیاسی-ایدئولوژیک هستند، نه نماینده یک قوم.  همان‌گونه که هیچ قومی را نمی‌توان با عملکرد یک حزب، دولت یا جنبش سیاسی تعریف کرد، نسبت دادن مسئولیت عملکرد طالبان به یک قوم نیز از منظر علمی و اخلاقی نادرست است. اقوام، واحدهای اجتماعی و فرهنگی هستند، در حالی که طالبان یک سازمان سیاسی و نظامی با ایدئولوژی، ساختار و اهداف مشخص‌اند.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، هر جنبش اجتماعی یا نظامی، در مرحله شکل‌گیری، معمولاً از همان محیط جغرافیایی و اجتماعی که در آن متولد شده است نیرو جذب می‌کند. پیدایش طالبان نیز در سال ۱۹۹۴ در جنوب افغانستان، به‌ویژه در قندهار بر بستری شکل گرفت که طی دو دهه جنگ، مهاجرت و مداخلات منطقه‌ای، به‌ویژه سیاست‌های پاکستان، فراهم شده بود؛  منطقه‌ای که اکثریت ساکنان آن را پشتون‌ها تشکیل می‌دادند. بنابراین، طبیعی بود که نخستین رهبران، فرماندهان و نیروهای این جنبش از همان محیط اجتماعی برخیزند. این پدیده، نه یک استثنا، بلکه الگویی شناخته‌شده در مطالعات جنبش‌های سیاسی و منازعات داخلی است.

عامل دوم، شرایط ویژه‌ای بود که در نتیجه چهار دهه جنگ بر افغانستان تحمیل شد. مهاجرت گسترده میلیون‌ها شهروند به پاکستان، شکل‌گیری مدارس دینی در اردوگاه‌های مهاجران، فروپاشی نهادهای آموزشی و اداری، و تداوم جنگ، محیطی را ایجاد کرد که در آن، بسیج نیروهای مذهبی و نظامی آسان‌تر از شکل‌گیری نهادهای مدنی و سیاسی بود. در نتیجهٔ شدت جنگ‌ها بخش بزرگی از این مهاجران از مناطق جنوبی و شرقی افغانستان بودند و به همین دلیل، پایگاه اولیه طالبان نیز در همان مناطق شکل گرفت.

عامل سوم، خلأ قدرت و بحران مشروعیت دولت بود. پس از سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، جنگ‌های داخلی، فروپاشی نظم عمومی، گسترش فساد، ناامنی و رقابت گروه‌های مسلح، بخش‌هایی از جامعه را به سوی نیرویی سوق داد که وعده برقراری امنیت و پایان دادن به هرج‌ومرج را می‌داد. در چنین شرایطی، بسیاری از حمایت‌ها از طالبان، بیش از آنکه بر مبنای هویت قومی باشد، ناشی از نیاز به امنیت و ثبات بود.

از منظر نظریه‌های «بسیج منابع» و «هویت اجتماعی» نیز، جنبش‌های سیاسی معمولاً برای جذب نیرو از شبکه‌های موجود خویشاوندی، مذهبی، محلی و قومی استفاده می‌کنند. این امر، یک ویژگی عمومی جنبش‌های سیاسی و نظامی است و منحصر به طالبان نیست. هنگامی که یک سازمان در محیطی خاص متولد می‌شود، نخستین حلقه‌های اعتماد و جذب نیرو را نیز از همان محیط به دست می‌آورد.

با گذشت زمان، ادامه جنگ موجب شد که صف‌بندی‌های نظامی تا حدودی با مرزهای قومی و جغرافیایی همپوشانی پیدا کند. این وضعیت، بیش از آنکه محصول ذات اقوام باشد، نتیجه منطق جنگ‌های داخلی است؛ جنگ‌هایی که در آنها جغرافیا، امنیت و شبکه‌های محلی، نقش تعیین‌کننده‌ای در بسیج نیرو ایفا می‌کنند. در بسیاری از کشورهای درگیر جنگ داخلی نیز چنین الگوهایی مشاهده شده است.

با این همه، هرگونه تحلیل علمی باید میان خاستگاه اجتماعی یک جنبش و هویت یک قوم تمایز قائل شود. طالبان، هرچند عمدتاً از یک بستر اجتماعی و قومی سربرآورده‌اند، اما هرگز نماینده همه افراد آن قوم نبوده و نیستند. در مقابل، در میان همان قوم نیز هزاران شخصیت سیاسی، دانشگاهی، روشنفکر، فعال مدنی، نظامی و شهروند عادی وجود داشته‌اند که با اندیشه، عملکرد یا سیاست‌های طالبان مخالفت کرده و حتی قربانی این گروه شده‌اند.

از سوی دیگر، طالبان نیز در دوره‌های مختلف کوشیده‌اند دامنه جذب نیرو را فراتر از پایگاه اولیه خود گسترش دهند و افرادی از اقوام دیگر را نیز در ساختار نظامی و اداری خود جذب کنند؛ هرچند بدنه اصلی این گروه همچنان از همان خاستگاه اولیه باقی مانده است.

بنابراین، تبیین علمی پدیده طالبان، مستلزم فاصله گرفتن از نگاه‌های قوم‌گرایانه و پذیرش این واقعیت است که ظهور و تداوم این گروه، حاصل تأثیر متقابل عوامل متعدد تاریخی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی، امنیتی، جغرافیایی و منطقه‌ای بوده است. فروکاستن این پدیده به یک قوم، نه تنها با روش علمی سازگار نیست، بلکه مانع فهم دقیق ریشه‌های بحران افغانستان نیز می‌شود.

آینده افغانستان نیز زمانی می‌تواند از چرخه خشونت و بی‌ثباتی عبور کند که تحلیل‌های سیاسی، به جای مقصر دانستن اقوام، بر اصلاح نهادهای دولت، تقویت حاکمیت قانون، گسترش عدالت اجتماعی، توسعه اقتصادی و ایجاد فرصت‌های برابر برای همه شهروندان تمرکز کنند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که صلح پایدار، نه از مسیر سرزنش هویت‌های قومی، بلکه از راه استقرار دولت ملی، فراگیر و شایسته‌سالار به دست می‌آید.

 نور محمد غفوری

۲۸ جولای ۲۰۲۶ 

 

 

 

31 جولای
۱ دیدگاه

کلاه پیک‌ دار وطنی ، پیوند فرهنگ ، هنر و اقتصاد خانواده‌ های ما

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کلاه پیک‌دار وطنی ، پیوند فرهنگ ،
هنر و اقتصاد خانواده‌های ما
————

وطنداران عزیز و دوست ‌داشتنی !

چندی پیش نمونه‌ای از دوپی یا کلاه سنتی اوزبیکی را با افزودن یک پیک یا سایه‌بان کوچک به نمایش گذاشتم. هدف من از این پیشنهاد نه تغییر هویت فرهنگی ماست، نه بی‌احترامی به سنت‌های ارزشمند نیاکان ، بلکه اندیشه‌ای ساده و عملی در پشت آن قرار دارد: چگونه می‌توان یک هنر سنتی را حفظ کرد، آن را با نیازهای امروز سازگار ساخت و در عین حال برای خانواده‌های هنرمند و زحمتکش خود زمینهٔ کار و درآمد فراهم نمود؟

پس از نشر این طرح ، شماری از دوستان با محبت حمایت کردند ،  اما چند تن نیز نوشتند که “پیک از کلاه خارجی‌ ها یا کافرهاست “. من به باور دینی هیچ‌کس بی‌احترامی ندارم ، ولی در چنین موضوعاتی باید میان دین، فرهنگ، فناوری و منشأ جغرافیایی یک وسیله تفاوت قائل شویم .

یک پرسش ساده: آیا اشیا دین دارند؟

کلاه، پیراهن، کفش، عینک، ساعت، موتر، تلفن، کمپیوتر و میکروفون، انسان نیستند که مؤمن یا کافر باشند. اینها ابزار و محصولات انسانی‌اند. دربارهٔ یک وسیله باید پرسید: چه کاربردی دارد؟ چگونه تولید شده است؟ آیا سودمند است؟ و آیا استفاده از آن با اصول اخلاقی و دینی ما ناسازگاری مشخصی دارد یا نه؟

اگر هر چیزی را صرفاً به دلیل آن‌که نخست در جامعه‌ای غیرمسلمان ساخته یا رایج شده است کنار بگذاریم، باید بخش بزرگی از زندگی معاصر را نیز کنار بگذاریم .

امروز از تلفن همراه برای تماس با خانواده استفاده می‌کنیم ،  از اینترنت برای آموزش و ارتباط بهره می‌بریم ، با میکروفون صدای اذان، سخنرانی و برنامه‌های دینی را به گوش مردم می‌رسانیم ، از موتر و هواپیما سفر می‌کنیم ، در شفاخانه‌ها از دستگاه‌های پیشرفتهٔ پزشکی استفاده می‌شود ، و دانشگاه‌ها از فناوری‌های علمی سراسر جهان بهره می‌برند .

آیا ارزش این وسایل را باید بر اساس دین مخترع یا سازندهٔ آنها سنجید، یا بر اساس کاربرد، فایده و شیوهٔ استفاده از آنها؟

منطق حکم می‌کند که میان این دو تفاوت بگذاریم .

تمدن بشری حاصل داد وستد است ، تاریخ تمدن نشان می‌دهد که هیچ تمدن بزرگی در انزوای مطلق رشد نکرده است. ملت‌ها از یکدیگر آموخته‌اند، اختراع‌ها را گرفته‌اند، تغییر داده‌اند و با فرهنگ و نیازهای خود سازگار ساخته‌اند .

کاغذ از شرق آسیا به سرزمین‌ های اسلامی رسید و مسلمانان در گسترش تولید و کاربرد آن نقش بزرگی ایفا کردند. دانش یونانی به عربی ترجمه شد و دانشمندانی چون ابن‌سینا، فارابی، خوارزمی، بیرونی و ابن‌هیثم میراث پیشینیان را فقط تقلید نکردند ، آن را نقد کردند، توسعه دادند و دانش تازه‌ای به جهان افزودند .

بعدها نیز بسیاری از آثار علمی جهان اسلام به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و در تاریخ علم اروپا اثر گذاشت .

این همان طبیعت تمدن است: گرفتن، آموختن، اصلاح کردن، آفریدن و دوباره بخشیدن .

فرهنگی که زنده باشد از ارتباط با جهان نمی‌ترسد ،  بلکه آنچه سودمند است می‌گیرد و با خلاقیت خود به آن شخصیت تازه می‌بخشد .

پوشاک نیز همیشه در حال تحول بوده است ، پوشاک ملت‌ها چیزی ثابت و تغییرناپذیر نبوده است. تاریخ لباس نشان می‌دهد که شکل کلاه، قبای مردانه، کفش، کمربند، پارچه، دوخت، رنگ و تزئینات در اثر آب‌وهوا، تجارت، مهاجرت، جنگ، شهرنشینی و ارتباط میان تمدن‌ها بارها تغییر کرده است .

حتی آنچه امروز “لباس سنتی” می‌نامیم، معمولاً محصول چندین نسل تحول تاریخی است .

بنابراین اگر دوپی اوزبیکی با حفظ نقش، دوخت، رنگ و روح فرهنگی خود دارای پیکی شود که آن را برای آفتاب و استفادهٔ روزمره مناسب‌تر کند، چرا باید آن را نابودی فرهنگ بدانیم؟

می‌توان برعکس پرسید: چرا آن را نوآوری در دل سنت ندانیم؟

دوپی همچنان دوپی است ، هنر سوزن‌دوزی و نقش‌های فرهنگی آن باقی است ، اما یک ویژگی کاربردی تازه نیز پیدا می‌کند .

فرهنگ موزه نیست ،موجود زنده است ، فرهنگ را نباید تنها در صندوقچه‌ها و موزه‌ها نگه داشت .

فرهنگ هنگامی زنده می‌ماند که مردم آن را بپوشند، استفاده کنند، دوست داشته باشند و به نسل بعد منتقل کنند .

اگر جوان امروز یک لباس سنتی را به دلیل ناسازگاری با زندگی روزمره کنار بگذارد، ممکن است آن هنر به‌تدریج محدود شود. اما اگر همان لباس با حفظ هویت اصلی خود اندکی نوآوری پیدا کند، ممکن است نسل جوان دوباره به آن علاقه‌مند شود.

هدف از کلاه پیک‌دار وطنی نیز همین است : سنت را دور نیندازیم ، سنت را قابل استفاده‌تر کنیم.

اصل مهم‌تر: پول تولید به جیب چه کسی می‌رود؟

مسئلهٔ اصلی من حتی شکل پیک نیست ، مسئله کار و اقتصاد خانواده‌های خود ماست.

فرض کنید جوانی در کانادا، اروپا، امریکا، ترکیه، استرالیا یا هر گوشهٔ دیگر جهان یک کلاه صنعتی خارجی خریداری می‌کند. پول آن وارد چرخهٔ اقتصادی همان شرکت و تولیدکننده می‌شود.

اما اگر همان جوان کلاهی بخرد که یک خانوادهٔ هنرمند در فاریاب، جوزجان، سرپل، بلخ یا هر منطقهٔ دیگر افغانستان آن را دوخته، گلدوزی کرده و آماده ساخته باشد، پول خرید او می‌تواند به درآمد همان خانواده تبدیل شود.

ممکن است یک مادر با آن پول کتاب مکتب فرزندش را بخرد ، یک پدر ابزار کار تهیه کند ، یک دختر هنرمند از هنر سوزن‌دوزی خود درآمد داشته باشد ، و یک جوان به جای بیکاری وارد کار تولیدی شود. پس موضوع تنها کلاه نیست.

موضوع، کار است ، تولید است  ، هنر است ، اقتصاد خانواده است ، عزت کار است و زنده نگه‌داشتن یک میراث فرهنگی است .

به جای تحریم جهان، خودمان تولید کنیم .

اگر از تولید خارجی ناراضی هستیم، بهترین پاسخ این نیست که هر محصول خارجی را “مال دیگران” بنامیم و خودمان چیزی تولید نکنیم .

پاسخ نیرومندتر این است:آنچه نیاز داریم، تا جایی که توان داریم خودمان بسازیم.

اگر کلاه لازم داریم، کلاه باکیفیت تولید کنیم.

اگر لباس لازم داریم، طراحی و دوخت خود را تقویت کنیم .

اگر صنایع دستی داریم، آن را به بازار جهانی ببریم .

اگر نقش‌های زیبای اوزبیکی داریم، آنها را با طراحی معاصر همراه کنیم .

افتخار فرهنگی زمانی پایدار می‌شود که از شعار به مهارت، تولید، کیفیت و بازار برسد.

اقتصاد امروز بر “ارزش افزوده” استوار است.

در اقتصاد، ارزش یک محصول فقط در مواد اولیهٔ آن نیست ، طراحی، مهارت، برند، کیفیت، داستان فرهنگی و شیوهٔ عرضه نیز ارزش ایجاد می‌کنند.

یک قطعه پارچه ممکن است ارزش چندانی نداشته باشد ، اما وقتی هنرمندی ساعت‌ها روی آن نقش می‌دوزد، طراحی ویژه‌ای به آن می‌دهد و محصولی کاربردی می‌سازد، ارزش اقتصادی تازه‌ای ایجاد می‌شود.

اگر روزی “دوپی پیک‌دار اوزبیکی” با طراحی زیبا، کیفیت بالا و هویت مشخص تولید شود، چرا نتواند از افغانستان و آسیای مرکزی فراتر برود و در بازارهای جهانی مشتری پیدا کند؟

فرهنگ وقتی با اقتصاد پیوند بخورد، تنها حفظ نمی‌شود ” قدرت ادامه یافتن پیدا می‌کند.

مسلمانان در تاریخ مصرف‌کنندهٔ صرف نبودند ، تمدن اسلامی در دوره‌های شکوفایی خود به این دلیل پیشرفت نکرد که از دانش دیگران دوری کرد. برعکس، دانشمندان مسلمان آثار تمدن‌های مختلف را ترجمه کردند، آموختند، نقد کردند و از آنها فراتر رفتند .

خوارزمی در ریاضیات، ابن‌هیثم در نورشناسی، بیرونی در نجوم و جغرافیا، ابن‌سینا در طب و فارابی در فلسفه نمونه‌هایی از فرهنگی هستند که دانش را می‌گرفت و دانش تازه تولید می‌کرد.

پس اگر امروز می‌خواهیم به آن روح علمی نزدیک شویم، باید از مرحلهٔ “این از کجا آمده؟” به پرسش مهم‌تری برسیم:

ما با آن چه می‌کنیم و خودمان چه چیزی به جهان اضافه می‌کنیم؟

هویت با یک پیک از بین نمی‌رود ، هویت فرهنگی یک ملت بسیار عمیق‌تر از شکل یک بخش کوچک کلاه است .

هویت در زبان، ادبیات، موسیقی، حافظهٔ تاریخی، اخلاق اجتماعی، هنر، نقش و نگار، شیوهٔ زندگی، داستان‌ها، شعرها، غذاها، صنایع دستی و پیوند نسل‌ها زندگی می‌کند .

اگر دوپی اوزبیکی را با همان هنر، نقش و زیبایی سنتی بسازیم و تنها برای کاربرد بهتر سایه‌بانی به آن بیفزاییم، این لزوماً از هویت آن نمی‌کاهد.

اتفاقاً اگر این نوآوری سبب شود هزاران جوان دوباره دوپی بپوشند، هنرمندان بیشتری کار پیدا کنند و این کلاه در کشورهای مختلف دیده شود، شاید نتیجه دقیقاً برعکس باشد: فرهنگ ما بیشتر دیده و شناخته شود.

هدف من تحمیل نیست ، پیشنهاد و ابتکار است .

من نمی‌گویم همه باید این نوع کلاه را بپوشند. دوپی سنتی ما با شکل تاریخی و اصیل خود ارزشمند است و باید حفظ شود. کسانی که همان شکل سنتی را دوست دارند، باید آن را با افتخار بپوشند.

پیشنهاد من ایجاد یک گونهٔ تازه در کنار شکل سنتی است، نه جایگزین کردن آن یکی دوپی اصیل را می‌پسندد، دیگری دوپی پیک‌دار را ، هر دو می‌توانند محصول هنر دست مردم خود ما باشند.

تنوع، دشمن فرهنگ نیست ، فرهنگ زمانی آسیب می‌بیند که هنر آن فراموش شود، هنرمندش بیکار بماند و نسل تازه دیگر انگیزه‌ای برای ادامهٔ آن نداشته باشد.

بیایید از نقد به تولید برسیم.

سال‌هاست که در جوامع ما دربارهٔ مشکلات سخن می‌گوییم ، اما جامعه زمانی پیشرفت می‌کند که در کنار نقد، راه‌حل نیز بسازد.

اگر طرح این کلاه زیبا نیست، طراحی بهتر پیشنهاد کنیم.

اگر پیک آن مناسب نیست، شکل مناسب‌تری طراحی کنیم.

اگر کیفیت پایین است، کیفیت را بالا ببریم .

اگر قیمت زیاد است، روش تولید را اصلاح کنیم .

اگر بازار ندارد، بازاریابی کنیم .

اما صرف گفتن اینکه “این بخش از کلاه از فرهنگ دیگری آمده” برای حل بیکاری، فقر یا فراموشی صنایع دستی کافی نیست .

بیایید جوانان خود را به این فکر عادت دهیم: چه چیزی می‌توانیم بسازیم؟

نه اینکه: چه چیزی را نباید لمس کنیم؟

وطنداران عزیز!

مقصود من از معرفی کلاه پیک‌دار وطنی بسیار ساده است: حفظ ریشه‌ها همراه با نوآوری، حمایت از هنرمندان، ایجاد کار برای خانواده‌ها و معرفی فرهنگ ما به جهان ، ما مجبور نیستیم میان “سنت” و “مدرنیته” یکی را انتخاب کنیم. می‌توانیم ریشه در گذشته داشته باشیم و رو به آینده حرکت کنیم .

دوپی نیاکان ما می‌تواند نقش و هنر تاریخی خود را حفظ کند و در عین حال برای نسل امروز کاربرد تازه‌ای پیدا کند.

اگر جهان امروز چیزی خوب ساخته است، از آن می‌آموزیم ،اگر خودمان بهتر می‌توانیم بسازیم، تولید می‌کنیم ، و اگر میراث زیبایی از نیاکان داریم، آن را نه در صندوق، بلکه بر سر نسل‌ های آینده نگه می‌داریم.

هدف من این است که اگر کلاهی خریداری می‌شود، تا حد امکان دست هنرمند وطندار ما آن را ساخته باشد ، اگر پولی مصرف می‌شود، خانواده‌ای از مردم ما نیز از آن نفع ببرد ، و اگر دوپی ما بر سری در گوشه‌ای از جهان دیده می‌شود، هنر و فرهنگ مردم ما نیز همراه آن دیده شود.

جهان امروز میدان رقابت در دانش، هنر، تولید، کیفیت و خلاقیت است. با دوری از جهان پیشرفت نمی‌کنیم ، با آموختن از جهان و افزودن ابتکار خود به آن پیشرفت می‌کنیم .

بیایید فرهنگ خود را تنها ستایش نکنیم ، آن را تولید کنیم.

تنها از صنایع دستی سخن نگوییم ، برای هنرمند بازار بسازیم.

تنها از بیکاری شکایت نکنیم ،زمینهٔ کار ایجاد کنیم.

و تنها به گذشته افتخار نکنیم ،چیزی بسازیم که آیندگان نیز به نسل ما افتخار کنند.

دوپی ما می‌تواند هم یادگار نیاکان باشد، هم هنر امروز و هم نان فردای یک خانواده.

از همهٔ وطنداران عزیزی که این اندیشه را با محبت حمایت، معرفی و ترویج کردند، جهان سپاس!

بیایید دست هنرمند خود را بگیریم، تولید وطنی را تقویت کنیم و فرهنگ زیبای خویش را با دانش، خلاقیت و سربلندی به جهان معرفی نماییم.

باعرض ادب وحرمت

داکتر عزیزالله فاریابی

۳۰ جولای ۲۰۲۶  

28 جولای
۱ دیدگاه

آیا هر نیرویی که علیه طالبان می‌جنگد، شایسته حمایت است؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آیا هر نیرویی که علیه طالبان می‌جنگد،

شایسته حمایت است؟

 

نور محمد غفوری

آیا صرفِ مخالفت با طالبان، هر جریان سیاسی یا نظامی را به نیرویی مشروع و قابل حمایت تبدیل می‌کند؟ آیا هر جبهه‌ای که در هر نقطه‌ای علیه طالبان سلاح بردارد، سزاوار تحسین و پشتیبانی است؟

پاسخ روشن است: نه خیر.

مخالفت با طالبان، به‌تنهایی، نه مشروعیت می‌آفریند و نه شایستگی. در اندیشه سیاسی و فلسفه حکمرانی، مشروعیت یک جریان تنها از دشمن مشترکش با ما ناشی نمی‌شود، بلکه از اهداف، ارزش‌ها، شیوه عمل، پیشینه و برنامه‌ای که برای آینده کشور ارائه می‌کند، سرچشمه می‌گیرد.

اگر تنها به این دلیل از گروهی حمایت کنیم که با طالبان می‌جنگد، همان اشتباهی را تکرار کرده‌ایم که افغانستان بارها بهای سنگین آن را پرداخته است؛ یعنی جایگزین کردن یک بحران با بحرانی دیگر. تاریخ معاصر افغانستان گواه آن است که برخی نیروها، هرچند در برابر طالبان ایستاده‌اند، خود به فساد، قانون‌گریزی، نقض حقوق شهروندان، انحصارطلبی، وابستگی به قدرت‌های خارجی و غارت دارایی‌های عمومی آلوده بوده‌اند. چنین نیروهایی، صرفاً به دلیل مخالفت با طالبان، نمی‌توانند نویدبخش آینده‌ای بهتر برای افغانستان باشند.

همچنین تجربه نشان داده است که هیچ جنگی که بر پایه حمایت و مداخله قدرت‌های خارجی شکل بگیرد، استقلال، آزادی و ثبات پایدار را به ارمغان نمی‌آورد. ملتی که سرنوشت خود را به اراده دیگران گره بزند، هرگز صاحب حاکمیتی مستقل و مردمی نخواهد شد.

حمایت از هر جریان سیاسی باید بر پایه معیارهای روشن و اصولی باشد؛ از جمله: پایبندی به منافع ملی، حاکمیت قانون، عدالت، حفظ کرامت و حقوق انسان، شایسته‌سالاری، پاسخگویی، مبارزه با فساد، پذیرش تکثر قومی و سیاسی، استقلال از قدرت‌های خارجی و داشتن برنامه‌ای عملی برای ساختن یک دولت ملی، کارآمد و پاسخگو.

در سیاست، نباید انتخاب میان «بد» و «بدتر» جایگزین انتخاب میان «درست» و «نادرست» شود. جامعه‌ای که تنها بر محور دشمن مشترک متحد شود، شاید در کوتاه‌مدت به یک پیروزی نظامی دست یابد، اما در بلندمدت بار دیگر در چرخه خشونت، استبداد، فساد و بی‌ثباتی گرفتار خواهد شد.

بنابراین، مخالفت با طالبان شرط لازم برای حمایت از یک جریان سیاسی است، اما هرگز شرط کافی نیست. شرط کافی آن است که آن جریان، افزون بر مبارزه با طالبان، به اصول حکمرانی خوب، عدالت، آزادی، قانون‌مداری، شایسته‌سالاری، منافع ملی و حقوق شهروندان پایبند باشد؛ دستش به خون مردم آلوده نباشد، در غارت بیت‌المال و فساد ساختاری سهمی نداشته باشد و گذشته‌اش مملو از جنایت و خیانت نباشد.

آینده افغانستان با تعویض چهره‌های قدرت ساخته نخواهد شد؛ بلکه با دگرگونی فرهنگ سیاسی، استقرار حاکمیت قانون، پاسخگویی، عدالت و شکل‌گیری یک دولت ملی که منافع مردم را بر منافع اشخاص، گروه‌ها و قدرت‌های خارجی ترجیح دهد، رقم خواهد خورد. تنها چنین مسیری می‌تواند افغانستان را از چرخه تکراری جنگ، استبداد و فروپاشی نجات دهد.

۲۷/۰۷/۲۰۲۶

 

 

27 جولای
۱ دیدگاه

شایسته‌سالاری؛ بنیان عدالت اجتماعی و پیش‌شرط حکمرانی کارآمد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شایسته‌سالاری؛ بنیان عدالت اجتماعی و

پیش‌شرط حکمرانی کارآمد

———————

 نور محمد غفوری

عدالت اجتماعی، به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین ارزش‌های دولت مدرن، زمانی معنا و تحقق عینی می‌یابد که فرصت‌های خدمت عمومی بر مبنای اصل برابری و شایستگی در اختیار شهروندان قرار گیرد. فلسفه سیاسی معاصر و نظریه‌های حکمرانی خوب بر این اصل اتفاق نظر دارند که مشروعیت، کارآمدی و پایداری نظام سیاسی، در گرو استقرار یک نظام اداری مبتنی بر شایسته‌سالاری، حاکمیت قانون و برابری فرصت‌ها است. از همین رو، انتصاب و استخدام در نهادهای دولتی باید بر پایه تخصص، تجربه، شایستگی حرفه‌ای، تعهد اخلاقی و کارنامه عملی افراد صورت گیرد، نه بر اساس وابستگی‌های قومی، زبانی، جنسیتی، سیاسی یا تنظیمی.

اصل مشارکت عادلانه همه شهروندان در اداره امور کشور، از الزامات یک حکومت ملی و فراگیر است؛ اما این اصل نباید با سهمیه‌بندی سیاسی یا توزیع مناصب بر مبنای هویت‌های اجتماعی و تعلقات گروهی خلط شود. حکومت همه‌شمول، در معنای علمی و حقوقی آن، به معنای تضمین فرصت برابر برای رقابت سالم و دسترسی عادلانه به مناصب عمومی است، نه تقسیم قدرت میان گروه‌های ذی‌نفوذ یا انتصاب افراد فاقد صلاحیت تحت عناوینی چون مشارکت اقوام، حضور جوانان یا دفاع از حقوق زنان.

بدون تردید، حضور زنان، جوانان و تمامی اقوام در ساختار دولت، نه یک امتیاز سیاسی، بلکه حقی شهروندی و ضرورتی برای توسعه پایدار است. با این حال، تحقق این حق زمانی با عدالت سازگار خواهد بود که معیار انتخاب، شایستگی و صلاحیت حرفه‌ای باشد. هرگونه بهره‌برداری سیاسی از این مفاهیم، که به انتصاب افراد فاقد تخصص یا تجربه صرفاً بر اساس تعلقات هویتی یا روابط شخصی بینجامد، در عمل به تضعیف همان ارزش‌هایی منجر می‌شود که ادعای حمایت از آنها را دارد.

چنین رویکردی افزون بر آن‌که حقوق شهروندان متخصص، باتجربه و شایسته را نقض می‌کند، اعتماد عمومی به نظام اداری را نیز فرسایش می‌دهد. هنگامی که نخبگان و نیروهای متخصص احساس کنند معیار پیشرفت، توانایی و شایستگی نیست، بلکه وابستگی‌های غیرحرفه‌ای است، انگیزه مشارکت در خدمت عمومی کاهش یافته و سرمایه انسانی کشور به تدریج از ساختار دولت فاصله می‌گیرد. این وضعیت، علاوه بر ایجاد احساس بی‌عدالتی، زمینه مهاجرت نخبگان، گسترش سرخوردگی اجتماعی و کاهش سرمایه اجتماعی دولت را فراهم می‌سازد.

از منظر علم مدیریت عمومی و اقتصاد نهادی نیز، کیفیت حکمرانی رابطه‌ای مستقیم با کیفیت سرمایه انسانی مدیران و کارگزاران دولت دارد. تجربه کشورهای موفق نشان می‌دهد که توسعه اقتصادی، ثبات سیاسی، مبارزه مؤثر با فساد و ارتقای کیفیت خدمات عمومی، همگی بر استقرار نظام شایسته‌سالار استوار هستند. در مقابل، انتصاب افراد فاقد دانش تخصصی، تجربه مدیریتی، مهارت حرفه‌ای یا سلامت اخلاقی، موجب ضعف تصمیم‌گیری، اتلاف منابع، کاهش بهره‌وری، گسترش فساد اداری و فرسایش ظرفیت نهادی دولت می‌شود.

بر این اساس، سپردن مسئولیت‌های کلیدی به افراد غیرمتخصص، کم‌تجربه، فاقد صلاحیت حرفه‌ای یا آلوده به فساد، صرفاً یک خطای اداری نیست؛ بلکه تصمیمی است که پیامدهای آن مستقیماً امنیت ملی، انسجام اجتماعی، توسعه اقتصادی و اعتماد عمومی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تضعیف نهادهای دولتی از درون، زمینه را برای بی‌ثباتی، ناکارآمدی و سوءاستفاده مخالفان منافع ملی فراهم می‌کند و هزینه‌های سنگینی را بر جامعه تحمیل می‌سازد.

از این‌رو، هرگونه اصلاح واقعی در ساختار دولت باید از استقرار یک نظام استخدام و انتصاب مبتنی بر شایسته‌سالاری، رقابت آزاد، شفافیت، پاسخگویی و حاکمیت قانون آغاز شود. تنها در چنین چارچوبی است که مشارکت همه اقشار جامعه، اعم از زنان، جوانان و همه اقوام، معنای واقعی خود را می‌یابد و عدالت اجتماعی از یک شعار سیاسی به یک واقعیت نهادی تبدیل می‌شود.

ما بر این باوریم که آینده باثبات و توسعه‌یافته افغانستان، نه در گرو توزیع سیاسی مناصب، بلکه در گرو استقرار دولتی است که معیار اصلی آن شایستگی، تخصص، تجربه، پاک‌دستی و تعهد به منافع ملی باشد. حکومتی که شهروندان را نه بر اساس هویت‌های انتسابی، بلکه بر پایه توانایی‌ها و صلاحیت‌های آنان ارزیابی کند، از مشروعیت بیشتر، کارآمدی پایدارتر و اعتماد عمومی عمیق‌تری برخوردار خواهد بود. چنین دولتی، بنیان‌گذار عدالت اجتماعی، حافظ منافع ملی و زمینه‌ساز توسعه همه‌جانبه کشور خواهد بود.

 ۲۶/۰۷/۲۰۲۶

24 جولای
۱ دیدگاه

تکتیک باید د ستراتیژۍ مرستندوی وی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

تکتیک باید د ستراتیژۍ مرستندوی وی

نور محمد غفوری

(د افغانستان د اوسنیو شرایطو په رڼا کې  د ۲۰۲۱م کال د یوې لیکنې اصلاح شوې او بشپړه شوې نسخه)

د لیکوال یادونه

دا لیکنه په لومړی ځل د ۲۰۲۱م کال د جولای په میاشت کې خپره شوې وه. اوس د افغانستان د بدلو شویو سیاسی، اقتصادی او ټولنیزو شرایطو په پام کې نیولو سره، د هغې اصلی ستراتیژیکه مفکوره («تکتیک باید د ستراتیژۍ مرستندوی وی») ساتل شوې، خو متن د ۲۰۲۶م کال له واقعیتونو سره سم اصلاح، تکمیل او غنی شوی دی. په دې نوې نسخه کې د جګړې د مهال ارزونې تر ډېره د اوسنی وضعیت له تحلیلی لیدلوری سره بدلې شوې او هڅه شوې چې د قضاوت پر ځای د بېلابېلو سیاسی دریځونو منطقی او متوازن انځور وړاندې شی.

پیلامه

د افغانستان د اوسنیو سیاسی، اقتصادی او ټولنیزو شرایطو په رڼا کې، د هېواد د راتلونکی په اړه د ملی، دموکراتو، سولې غوښتونکو او عدالت پالو ځواکونو ترمنځ د سیاسی دریځ او تکتیک په هکله بېلابېل نظرونه موجود دی. دا اختلافونه طبیعی دی، ځکه هر څوک د خپلو معلوماتو، تجربو او سیاسی تحلیلونو له مخې د هېواد وضعیت ارزوی. مهمه دا ده چې دا اختلافونه د ملی ګټو د دفاع، متقابل درناوی او علمی بحث په چوکاټ کې مطرح شی، نه د تورونو، سپکاوی او د یو بل د تخریب په بڼه.

د وړاندې تګ په اړه مهم تحلیلی لیدلوری

په عمومی ډول، د هېواد د اوسنی وضعیت او راتلونکی په اړه درې مهم تحلیلی لیدلوری موجود دی. لاندې د دغو لیدلوریو مهم استدلالونه په لنډ ډول وړاندې کېږی.

لومړی تحلیلی لیدلوری

د دې لیدلوری پلویان په دې باور دی چې د طالبانو حکومت د مشروعیت، بشری حقونو، د ښځو د زده کړو او کار، د سیاسی ګډون، د بیان د آزادۍ او د اساسی قانون د نشتوالی له جدی ننګونو سره مخ دی. د دوی په اند، نړیواله انزوا، اقتصادی رکود او د متخصصو او مسلکی کادرونو پراخه کډوالی تر ډېره د همدې سیاسی جوړښت پایله ده.

دوی استدلال کوی چې د افغانستان راتلونکی د یوه ټولشموله، قانونمند او د خلکو پر اراده ولاړ نظام په رامنځته کېدو پورې تړلی دی او د همدې هدف لپاره باید مدنی، سیاسی او فکری مبارزه دوام ومومی.

د دې لیدلوری پلویان باور لری چې د سیاسی اصلاحاتو او پراخ ملی مشارکت له لارې د هېواد ثبات او نړیوال تعامل پیاوړی کېدای شی.

 دویم تحلیلی لیدلوری

د دې لیدلوری پلویان استدلال کوی چې د ۲۰۲۱م کال له تحول وروسته د افغانستان اوږده جګړه پای ته ورسېده، بهرنی پوځی حضور ختم شو، د دوی په اند، د افغانستان د ویش او تجزیې خطر هم تر ډېره له منځه ولاړ او هېواد له یوې نوې مرحلې سره مخ شو. د دوی په اند، د امنیت نسبی ټینګښت، د اداری فساد د ځینو بڼو کمښت، د یو شمېر زیربنایی او اقتصادی پروژو د عملی کېدو هڅې او د ملی حاکمیت ادعا هغه موارد دی چې باید له پامه ونه غورځول شی.

خو د همدې لیدلوری ډېری پلویان هم دا منی چې د اوږدمهاله ثبات لپاره یوازې اوسنی امنیت بسنه نه کوی، بلکې د اقتصادی ودې، د خلکو د سیاسی ګډون، د ښځو او نجونو د حقونو، د ملی اجماع او نړیوال تعامل په برخو کې بنسټیزو اصلاحاتو ته اړتیا شته.

د دې لیدلوری پلویان باور لری چې د موجود نظام تدریجی اصلاح او له نړۍ سره متوازن تعامل د هېواد د ثبات لپاره مهم دی.

درېیم تحلیلی لیدلوری

د دې لیدلوری پلویان باور لری چې نه یوازې د تېرو دوو لسیزو جګړه، بلکې د افغانستان د تېرو څو لسیزو ډېری سیاسی بحرانونه د داخلی کمزوریو او بهرنیو سیالیو ګډ محصول وو.

د دوی په اند، اوس د افغانستان اساسی اړتیا دا نه ده چې افغانان د ماضی په شخړو کې بند پاتې شی او د تېرو شخړو ګټونکی او بایلونکی وټاکل شی؛ بلکې مهمه دا ده چې هېواد د تلپاتې سولې، ملی روغې جوړې، سیاسی مشارکت، اقتصادی ودې او د قانون د حاکمیت پر لور رهبری شی.

دوی استدلال کوی چې هېڅ نظام یوازې د زور، انحصار او یا بهرنی ملاتړ پر بنسټ دوامداره مشروعیت نه شی ترلاسه کولای. د افغانستان ثبات هغه وخت تضمینېږی چې سیاسی مشروعیت، اقتصادی پرمختګ او د خلکو رضایت یو له بل سره یوځای شی.

همدا راز، د دې لیدلوری پلویان د افغانانو ترمنځ د ملی تفاهم، د ټولو قومونو، سیاسی جریانونو، ښځو، ځوانانو او مدنی ټولنې د ګډون او د یوه ټولشموله ملی تفاهم د رامنځته کولو غوښتنه کوی، څو هېواد له انزوا، فقر او دوامداره بحران څخه ووځی.

د دې لیدلوری پلویان باور لری چې د افغانستان د دوامدار ثبات یوازینۍ لار د ملی اجماع، سیاسی مشارکت او قانونمند دولت جوړونې له لارې تېرېږی.

 له دې درېیو تحلیلی لیدلوریو څخه هر یو د افغانستان د واقعیتونو یوه برخه روښانوی، خو هېڅ یو یې په یوازې ځان د هېواد د ټولو ستونزو بشپړ تفسیر نه وړاندې کوی. د همدې لپاره د ملی روښانفکرانو او سیاستوالو مسؤلیت دا دی چې له احساساتی او قطبی چلند څخه ډډه وکړی او د بېلابېلو تحلیلونو د ګډو ټکو پر بنسټ د ملی تفاهم، سولې او پرمختګ لارې ولټوی.

ستراتیژی او تکتیک

د خلکو د ژوند د ښه والی او زموږ د هېواد د چټک او دوامداره پرمختګ لپاره زموږ د اوږدمهاله ستراتیژیکو موخو بنسټ باید د لاندې ارزښتونو پر محور ولاړ وی:

  • د افغانستان خپلواکی او ملی حاکمیت؛
  • تلپاتې سوله او امنیت؛
  • ملی یووالی او ټولنیز عدالت؛
  • د قانون حاکمیت او حساب ورکوونکې اداره؛
  • د سالمو ملی بنسټونو او حساب ورکوونکو ادارو پیاوړتیا؛
  • د ټولو اتباعو اساسی بشری حقونه او مدنی آزادۍ؛
  • د ښځو او نارینه وو مساوی فرصتونه؛
  • د علم، معارف، څېړنې او نوښت وده؛
  • اقتصادی ځانبسیا، تولید او متوازن پرمختګ؛
  • د هېواد د طبیعی شتمنیو عادلانه او شفاف مدیریت.

کله چې ستراتیژیک اهداف روښانه وی، تکتیکونه باید د همدغو موخو د تحقق لپاره وټاکل شی. تکتیکونه موقتی او د حالاتو تابع وی، خو ستراتیژی اوږدمهاله ده. هر هغه تکتیک چې زموږ ستراتیژیک اهداف کمزوری کړی، که څه هم لنډمهاله بریا ولری، په حقیقت کې ناسم او ناکام تکتیک دی.

همدارنګه، د تکتیکی اختلافاتو له امله باید ستراتیژیکه ملګرتیا له منځه ولاړه نه شی. هغه کسان او جریانونه چې د سولې، عدالت، ملی خپلواکۍ او د خلکو د هوساینې ګډې موخې لری، باید د اختلافاتو د مدیریت هنر هم زده کړی.

پایله

افغانستان نن تر ډېره د جګړې له مرحلې څخه د دولت جوړونې، اقتصادی احیا، ملی پخلاینې او نړیوال تعامل د یوې نوې مرحلې پر لور روان دی. د دې مرحلې بریا په احساساتی شعارونو نه، بلکې په عقلانی سیاست، علمی تحلیل، ملی اجماع او عملی برنامو پورې تړلې ده.

سیاست د احساساتو ډګر نه، بلکې د واقعیتونو، عقلانیت، تدبیر او مسؤلیت هنر دی. هره تکتیکی پرېکړه باید د هېواد د اوږدمهالو ملی ګټو او ستراتیژیکو موخو په رڼا کې وارزول شی.

هغه تکتیک بریالی دی چې د سولې، عدالت، پرمختګ، ملی یووالی او د خلکو د هوساینې لپاره ستراتیژۍ ته لار هواره کړی، نه دا چې له هغې څخه یې منحرف کړی.

۲۳/۰۷/۲۰۲۶

23 جولای
۱ دیدگاه

ایران در دو جنگ با امریکا و اسرائیل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۳ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 ایران در دو جنگ با امریکا و اسرائیل

در بارۀ جنگ دوازه روزه که با حملۀ امریکا و اسرائیل به خاک کشور ایران به تاریخ ۲۳ خرداد یا جوزای ۱۴۰۴ خورشیدی مطابق به ۱۳ جون ۲۰۲۵ میلادی و جنگ چهل روزه ۹ اسفند یا حوت ۱۴۰۴ خورشیدی مطابق به ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ میلادی به راه افتاد، زیاد مطالعه، تحلیل و بررسی شده است. در این جا نمی‏خواهم بحث را به درازا بکشانم و به تکرار مطالب نوشته شده بپردازم.

هدفم بیشتر اشاره به علل استراتیژیک و ژئوپلیتیک حملات نظامی امریکا و اسرائیل به ایران می‏باشد. در زیر به علل و دلایلی به طور فشرده اشاره کرده ام. برای روشن شدن اهداف استراتژیک و تاکتیکی امریکا و اسرائیل در حمله به ایران هریک را به طور بسیار مختصر شرح می‏دهم.

دلایل استراتژیک، ژئوپلیتیک و تاکتیکی حملۀ امریکا و اسرائیل به کشور ایران

  • دفاع از نظام تک قطبی به رهبری امریکا در جهان و ایجاد موانع در برابر نظام چند قطبی که مرکز قدرت آن بیشتر در آسیا می‏باشد.
  • دفاع از پترودلار با زیر کنترول داشتن انرژی در شرق میانه و دیگر مناطق ممکن در جهان.
  • دفاع از اسرائیل به عنوان پشتگاه اصلی نفوذ امریکا در شرق میانه.
  • رقابت همه جانبه با چین و روسیه.
  • محاصرۀ چین از طریق افغانستان، تسلط بر موقعیت ژئوپلیتیکی ایران، استحکام روابط با کشور هند و خرید دولت و ارتش پاکستان با دالر امریکایی مانند گذشته.
  • ایجاد موانع در برابر راه ابریشم طرح بزرگ استراتژیک و تاریخی چین با کنترول راه‏های بحری و زمینی.
  • تلاش برای کنترول تنگه های اسرتاتیژیک و راه های دریایی .
  • کریدور هند، امارات، کشورهای عربی و اسرائیل با حمایت همه جانبه امریکا.
  • جلوگیری از تشکیل کشور مستقل فلسطین.
  • زمینه سازی برای تخریب زیر ساخت های کشورهای حوزۀ خلیج فارس و ایران و تضعیف بازدارنگی استراتژیک ایران.
  • ایجاد بی ثباتی، ناامنی، هرج و مرج، آشوب و جنگ در آسیا، خاصه شرق میانه.
  • تخریب زمینه های سیستم امنیت جمعی و مشترک در بین کشورهای شرق میانه و آسیای مرکزی. ایجاد اختلاف و خصومت در بین کشورهای خلیج فارس و خاورمیانه و ایران هراسی برای فروش سلاح و مهمات.

شرح مختصر دلایل حملۀ امریکا و اسرائیل به کشور ایران

  • دفاع از نظام تک قطبی: پس از فروپاشی نظام دو قطبی در جهان، دول غرب به سرکردگی امریکا تلاش کرد تا خلای قدرت را با عجله و عدم آمادگی لازم پر کنند. به این حساب یک سلسله مداخلات را در کشورهای شرقی طرح و به اجرا درآمد. در افغانستان نیروهای نظامی امریکا و کشورهای غربی مستقر شدند. به عراق حمله گردید و رژیم عراق متلاشی شد. دولت معمر قذافی را سرنگون کردند. دولت بشار اسد در زیر فشار امریکا، اسرائیل و غرب سقوط کرد. روسیه را در جنگ اوکراین درگیر کردند. پس از تحریم‏های طولانی به کشور ایران حملۀ مستقیم نظامی صورت گرفت.

با ایجاد بی ثباتی، ناامنی و هرج و مرج در آسیا به ویژه شرق میانه تلاش کردند تا در جلو رشد و انکشاف جهان چند قطبی سنگ اندازی کنند،  تا امریکا در راس  غرب بتواند از نظام تک قطبی حراست و سلطۀ اقتصادی، سیاسی و نظامی خود را در جهان حفظ کند.

 دفاع از پترودلار با زیر کنترول داشتن انرژی در شرق میانه: بعد از جنگ دوم جهانی قدرت مالی جهان به دست امریکا افتاد. با طرح پلان مارشال سلطۀ اقتصادی و مالی آن بر کشورهای اروپایی که در جریان جنگ ویران شده بودند دامن گسترانید. دالر با پشتبانی منابع طلای این کشور به اسعار قوی و یکه تاز در جهان تبدیل شد. کنترول مراکز مالی جهان از جمله بانک جهانی و سازمان تجارت بین المللی به دست امریکا افتاد.

پس از شکست پشتبانۀ طلایی دالر سیستم مالی امریکا به بحران رو به رو شد؛ اما پترودلار با همکاری مستقیم عربستان سعودی و کشورهای نفت خیز خاورمیانه به یاری آن آمد. انرژی پشتبانۀ دالر گردید. تمام فروش نفت به دالر صورت می‏گرفت؛ یعنی امریکا آزاد بود که دالر چاپ کند و قدرت مالی خود را به آسانی در جهان گسترده سازد.

از عراق و لیبی زمزه هایی به گوش امریکا رسیده بود که سران آن کشورها قصد بیرون شدن از سلطۀ پترودلار را دارند؛ امریکا خیلی زود آن دولت‏ها را به بهانه‏های دروغین سقوط داد. بعد این صدا در جریان جنگ اوکراین خیلی قوی تر از روسیه بلند شد و چین هم از آن حمایت کرد. ایران به سبب موقعیت استراتژیک و ژئوپلیتیک به عنوان کشور بزرگ نفت خیز و دارای ذخایز عظیم گاز در بازار انرژی جهانی و  سیطرۀ طبیعی بر خلیج فارس و تنگۀ هرمز برای امریکا بسیار مهم است.

یکی از دلایل عمدۀ حملۀ نظامی کنترول بر نفت و موقعیت استراتیژیک و ژئوپلیتیک ایران بود و هست؛ زیرا ایران سپری قوی در برابر نفوذ امریکا به روسیه و چین می‏باشد و نظام مالی و داد و ستد غیر دلاری را در منطقه و جهان تقویت کرده می‏تواند. حمله به کشور ونزوئلا برای کنترول ذخایر بزرگ نفت آن سرزمین صورت گرفت. این هیولای متجاوز امریکایی نفت دم می‏کشد و به بوی نفت زنده است.

  • دفاع از اسرائیل به عنوان پشتگاه اصلی نفوذ امریکا در شرق میانه: کشور اسرائیل در جهان دو قطبی و جنگ سرد در حال آمادگی به آینده و دفاع از خود بود؛ هرچند در جنگ با اعراب موفق برآمد و به وسعت ارضی خود افزود. کشورهای نفتی عرب به سبب وابستگی به امریکا همواره با اسرائیل همکاری کرده اند.

ایران در دورۀ شاه با اسرائیل کنار آمده بود. تجاوز نظامی شوروی سابق به افغانستان معادلات منطقوی را تغییر داد و در مجموع به سود اسرائیل تمام شد؛ زیرا نیروهای افراطی زیر نام جهاد با کمونیسم در منطقه گسترش یافتند. افغانستان به کمک مستقیم غرب در راس امریکا به میدان مبارزه و «جهاد» علیه نیروهای شوروی تبدیل گردید.

در ایران انقلاب شد و روحانیون شیعه قدرت را در دست گرفتند. در پاکستان تندروان روی کار آمدند. ایران و پاکستان در راستای منافع استراتژیک و ژئوپلیتیک امریکا و غرب دو پشتگاه جنگ و «جهاد» علیه اتحادجماهیر شوروی را تشکیل دادند. در جریان آن کشاکش آتشین بین دو قطب مسلط جهانی بر محور افغانستان، اسرائیل آرام به ساخت و ساز و رشد و انکشاف خود مشغول شده بود.

جنگ ایران و عراق برای تضعیف رژِیم عراق و ایران به راه افتاد که بعد به سرنگونی حزب بعث عراق و صدام منجر شد. قذافی بلند پروازی داشت و خاندان اسد پیشینۀ بعثی در همسویی با شوروی سابق داشتند. امریکا و اسرائیل در واقع سران قدرتمند، ملی گرا و سرکش کشورهای عربی را از میان برداشتند.

در نخست محور مقاومت یا هلال شیعه را از نگاه استراتژیک به ضرر خود نمی‏دانستند؛ زیرا در مخالفت با جریانات چپ و ایدئولوژی شوروی سابق تعریف شده بود و این به معنی همسویی با استراتژی کلی امریکا و غرب بررسی می‏شد. همچنان ایران نقش مهمی در جنگ طولانی افغانستان علیه شوروی داشت. افغانستان و پاکستان به مراکز مهم پرورش ایدئولوژی افراطی در جهان تبدیل شدند.

اگر در هند بریتانیایی دارا علوم دیوبند به ابتکار انگلیس تشکیل شد و از دل آن کشوری به نام پاکستان از بتن استعمار انگلیس به دنیا آمد، در پاکستان هزاران مدرسۀ دینی در جریان جنگ افغانستان به زور دالر نفتی تاسیس گردید. در این بستر طالب، داعش و دیگر گروه های افراطی تربیه شدند.

پس از قدرتمندی روسیه به رهبری پوتین و ظهور مقتدرانۀ چین در عرصۀ اقتصادی، تکنولوژی و تجارتی در منطقه و جهان. جنگ اوکراین و جنگ‏های خاورمیانه، موضوع دفاع از اسرائیل و طرح اسرائیل بزرگ روی دست گرفته شد. در راستای آن، حمله به محور مقاومت که مورد پشتبانی ایران بود، شدت یافت و به دنبال آن حملۀ نظامی به ایران صورت گرفت تا ایران را به سرنوشت عراق، لیبی و سوریه گرفتار سازند. به این حساب یکی از علل این دو جنگ امریکا و اسرائیل با ایران دفاع از موقعیت استراتژیک و ژئوپلیتیک اسرائیل در خاور میانه ارزیابی شده می‏تواند.

  • رقابت همه جانبه با چین و روسیه: پس از فروپاشی شوروی میدان برای امریکا و غرب خالی شده به نظر می‏رسید. از چین هنوز ترسی در دل امریکا و غرب نبود. بر اساس افکار دورۀ استعماری غرب، کشور وسیع و پر نفوس چین را به سبب نیروی کار ارزان محل مناسبی برای سرمایه گذاری و بازار فروش می‏دانستند؛ اما در دهۀ اخیر رقا‏بت‏ها داغ شد؛ زیرا چین را رقیب قدرتمند و رو به رشد پترودلار در خاورمیانه تشخیص دادند. به این حساب از روابط کشورهای نفت خیز خاور میانه خاصه ایران با چین به هراس افتادند؛ خاستند با فشار و جنگ ایران را از سر راه خود بردارند تا از قدرت رقابتی چین و روسیه بکاهند.

 محاصرۀ چین: برای مهار چین نیاز به تسلط بر کشورهای دارای موقعیت استراتژیک و ژئوپلیتیک پیرامون این سرزمین پهناور است. افغانستان، ایران و تاجیکستان در شرق میانه، جنوب آسیا و آسیای مرکزی مهم تشخیص داده می‏شوند. در افغانستان پس از مذاکرات طولانی و عقد پیمان قطر، طالبان را بر سر قدرت آوردند تا ثبات استراتژیک این کشور تاریخی را سست و سلاح ژئوپلیتیکی آن را تا حد ممکن کند سازند.

بعد از تحریم‏های درازدامن و فشارهای متنوع، به ایران دو حملۀ بزرگ نظامی کردند تا این سد مستحکم را در جنوب آسیا و خاور میانه بشکنند. همزمان با این عملیات، نفوذ در کشورهای اقیانوسیه و شرق دور را ادامه می‏دهند. روسیه را همچنان در جنگ اوکراین مصروف نگهداشته اند.

 ایجاد موانع در برابر راه ابریشم با کنترول راه‏های بحری: برای کاهش توان رقابتی چین و تنگ کردن دایرۀ محاصره، سنگ اندازی به منظور کند کردن جریان ساخت و ساز جادۀ تاریخی و بزرگ ابریشم را شدت بخشیدند. هدف حملۀ به ایران در اصل متلاشی کردن این سرزمین بود. طرح تجزیۀ ایران را در سر داشتند.

افغانستان را از خود می‏دانند. بعد از تجزیۀ ایران به جان آسیای میانه می‏رفتند. به این ترتیب جلو گسترش راه ابریشم را می‏گرفتند و زمینۀ محاصرۀ چین را در حوزۀ وسیع خاورمیانه، جنوب آسیا و آسیای مرکزی  سر و صورت می‏دادند. سپس  حوزۀ خفتۀ اقیانوسیه و شرق دور را فعال می‏کردند. حمله به ایران عمق، پهنا و پی آمدهای زیادی دارد.

 تلاش برای کنترول تنگه های اسرتاتیژیک و راه های دریایی: اگر به تاریخ نگاه کنیم، قدرت استعماری کشورهای غربی با کنترول راه های دریایی، تنگه ها و بنادر استراتیژیک همراه بوده است. در جهان کانال سوئز، کانال مانش، تنگۀ پاناما، تنگۀ کره و تایوان، باب‏المندب و تنگۀ هرمز بسیار مهم می‏باشند. امریکا بر بیشتر تنگه‏های استراتیژیک قارۀ امریکا و اروپا مسلط است؛ اما در تنگۀ هرمز و باب المندب در خلیج فارس و خاورمیانه مشکل دارد.

یکی از اهداف عمدۀ امریکا در جنگ با ایران کنترول بر تنگۀ استراتژیک هرمزاست. تنگۀ هرمز بزرگ ترین برگ برنده در دست ایران است؛ زیرا از نگاه طبیعی، جغرافیایی و شناخت اراضی بر آن چیرگی دارد و می‏تواند بر ترانزیت انرژِی و کالاهای ضروری بخش عمدۀ از جهان نظارت و کنترول داشته باشد.

در دریای چین جنوبی در اقیانوس آرام و تنگۀ تایوان که دریای چین شرقی و دریای چین جنوبی را به هم وصل می‏سازد نیز دسترسی مؤثر ندارد؛ هرچند با حمایت از تایوان در تلاش است تا نفوذ خود را بر آن حوزه توسعه دهد. حمله به ایران نمی‏تواند از این حرص درونی قدرت در سران امریکا جدا باشد.

  • کریدور هندی، عربی و اسرائیلی با حمایت همه جانبۀ امریکا: این طرح در سال ۲۰۲۱ میلادی در جلسه ای با اشتراک آمریکا، اسرائیل، امارات و هند از جانب اسرائیل مطرح شد. در این کریدور راه آبی و ریلی در نظر گرفته شده است که شرق را به غرب وصل می‏سازد. کشورهای عربی نفت خیز در این طرح در کنار اسرائیل، امریکا و هند ایستاده اند. این کریدور در حقیقت در مقابل راه ابریشم چین طراحی گردیده است.

اسرائیل، امریکا و کشورهای عربی خلیج فارس به ایران اعتماد ندارند و این کشور را رقیب سرسخت و قدرتمند خود می‏دانند. اسرائیل این ذهنیت را در طول تاریخ در ذهنیت اعراب خلیج تقویت کرده است. هند با چین اختلاف تاریخی دارد.

اسرائیل و امریکا با جنگ می‏خواستند ایران را از جلو راه خود بر دارند؛ اما مردم ایران به یاری نظامیان دلاور از خانۀ اجدادی خود با قربانی کردن جان حراست کردند. چین و روسیه باید این واقعیت عینی را درک کنند که اگر سد ایران شکست امریکا به طور مستقیم به مرزهای شان می‏رسد.

  • جلوگیری از تشکیل کشور مستقل فلسطین: با حمایت کامل از طرح اسرائیل بزرگ برای کنترول خاورمیانه و منابع انرژی تشکیل کشور فلسطین با اهداف استراتیژیک و ژئوپلیتیک اسرائیل و امریکا در خاور میانه همگون نمی‏باشد. حمله به عراق، لیبی، غزه، سوریه، لیبنان و به ویژه ایران را می‏بایست از این اصل استراتژیک و تشکیل اسرائیل بزرگ جدا ندانست. صلح کشورهای عربی با اسرائیل و عقد پیمان ابراهیم با پشت بانی امریکا مانع بزرگی در پیش روی طرح تشکیل کشور مستقل فلسطین ایجاد کرده است.

پس از انقلاب اسلامی ایران موضوع قدس و فلسطین توسط جمهوری اسلامی ایران به صورت جدی مطرح گردید و محور مقاومت در این راستا شکل گرفت. جهان غرب به سرکردگی امریکا اگرچه از تشکیل جمهوری اسلامی در مقطعی از زمان به سبب موضع ایدئولوژیک آن در برابر اتحاد جماهیر شوروی (در جنگ افغانستان به عنوان یکی از پشت گاه های مهم جنگ علیه تهاجم شوروی) راضی بودند؛ اما با موضع دولت، آیت الله خمینی و بعد آیت الله خامنه ای در قسمت تشکیل دولت مستقل فلسطین، قدس و اسرائیل مخالف بودند.

  • زمینه سازی برای تخریب زیر ساخت های کشورهای حوزۀ خلیج فارس و ایران: در نظر ساده و سطحی طرح این مسئله برای اذهان عمومی مشکل است؛ اما در واقعیت این مسایل پیشینۀ تاریخی دارند. به طور مثال، بعد از جنگ دوم جهانی سرمایه گذاری امریکا در کشورهای اروپایی اوج گرفت؛ زیرا آن کشورها در اثر جنگ ویران شده بودند و نیاز به بازسازی و سرمایه گذاری خارجی داشتند.

در برّش‏هایی از تاریخ سران برخی کشورهای قدرتمند جهان جنگ به راه می‏اندازند تا در اثر تخریبات زمینه برای سرمایه گذاری های جدید فراهم گردد. از جانب دیگر آن کشور یا کشورهای جنگ زده تمام خواسته های استعماری و ظالمانۀ شان را از مجبوری قبول کنند. مانند: جرمنی، ژاپن و کشورهای اروپایی بعد از جنگ دوم جهانی.

اوکراین، سوریه، لیبی، افغانستان، ونزوئلا و غیره در حال حاضر. امریکا منابع نایاب اوکراین را مفت و مجانی غصب می‏کند و آن کشور را بازار فروش سلاح های امریکایی ساخته است. زلنسکی بهترین نقش را در تداوم جنگ، ویرانی فراز مغزها در اوکراین به سود امریکا، غرب و اسرائیل بازی کرده است. برای افغانستان طرح طولانی مدت تری در نظر گرفته اند.

امریکا و اسرائیل از همین حالا دندان ‏های خود را به جان کشورهای عربی خلیج فارس که از جنگ خسارت دیدند، تیز کرده اند. اگر امریکا و اسرائیل به آنان دلسوز می‏بودند و به امنیت خاور میانه و خلیج فارس اهمیت می‏دادند، چرا جنگ علیه را تشدید کرده و ادامه می‏دهند؟ چرا زیرساختهای ایران را خراب می‏کنند؟ معلوم است که کاسه زیر نیم کاسه دارند.          
تخریب این کشورها جزئی از پلان استراتژیک امریکا و سرمایه داران بزرگ امریکایی و اسرائیلی  می‏باشد؛ لیکن کشورهای عربی غافل اند و به عاقبت این جنگ نمی‏اندیشند. تضعیف کشورهای عربی نفت خیز، زمینه را برای طرح اسرائیل بزرگ آماده می‏سازد.

امریکا و اسرائیل به طور استراتژیک در پی تضعیف توان بازدارندگی ایران می‏باشند. به این سبب خیال خلع سلاح ایران در سر می‏پرورانند؛ زیر ساخت های آن را تخریب می‏کنند؛ خیلی بی رحمانه کودکان و مردم را به آتش می‏کشند. در مقابل این دشمنی غیرانسانی چه راهی وجود دارد، جز دفاع دلاورانه با تمام وجود.

آیا ماشین ظالم، بی رحم و عاطفۀ جنگی امریکای ناله و فریاد کودکان معصوم و مادران و پدران داغ دیده را می‏شنود، هرگز! امریکا و اسرائیل از جنایات جنگی و ضد بشری هیچ شرم و حیایی ندارند. تنها یک راه در پیش روی مردم ایران، منطقه و جهان باقی می‏ماند و آن پرورش بازدارندگی استراتژیک در برابر تجاوز، اشغال، جنگ و ویرانگری است و بس.

 ایجاد بی ثباتی، ناامنی، هرج و مرج، آشوب و جنگ در آسیا و شرق میانه: پس از فروپاشی جهان دو قطبی، در قلمرو گستردۀ اتحاد جماهیر شوروی هرج مرج و گسستگی به وجود آمد. کشورهای زیادی مستقل شدند. جهان غرب به سرکردگی امریکا بر آتش این آشوب ها، ناامنی ها، بی ثباتی ها و بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در خاور میانه، اروپای شرقی، افغانستان، اوکراین و غیره افزودند.

پس از ایجاد طرح انتقال قدرت به طالبان بر مبنای پیمان قطر تمام ساختارهای سیاسی، حقوقی، نطامی، امنیتی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و غیره که در این افغانستان ساخته شده بود به طور پلان شده تخریب گردید و افغانستان در سیاه چال قرون وسطی ای انداخته شد.

هدف استراتژیک امریکا و غرب این بود تا در قلمرو وسیع اتحاد جماهیر شوروی و در کل آسیا و شرق آتش افروزند. از احیای مجدد روسیه جلوگیری کنند. چین را زیر کنترول داشته باشند و در برابررشد،  توسعه و گسترش منطقه ای و جهانی  آن مانع ایجاد کنند.

با این همه آتش افروزی روسیه از دل فروپاشی ها سربلند کرد. چین به قدرت اقتصادی دوم جهان ارتقا یافت. مردم ایران در دو جنگ دلیرانه مقاومت کردند و روند عملی جهان چند قطبی در ذهن و عمل شتاب گرفت. جنگ های اخیر با ایران را باید در راستای این استراتژی امریکا، اسرائیل و غرب ارزیابی کرد. 

بازدارندگی استراتژیک در مقابل تجاوز و حملات امریکا

در موقعیت، اوضاع و شرایط کنونی جهانی اصل استراتژیک بازدارندگی اهمیت زیادی پیدا کرده است؛ زیرا سران و نخبگان سیستم امریکا در اتحاد با کشورهای غربی برای حفظ سیطرۀ سیاسی، اقتصادی (مالی، تجارتی، کنترول بازارهای بین المللی و انرژی) و دفاع استراتژیک از جهان تک قطبی از هیچ گونه تجاوز، حمله، تیوری توطئه و آتش افروزی ویرانگرانه پرهیز نمی‏کند.

کشورهای جهان که در قطب های مقابل این جهان تک قطبی و انحصارگر قرار گرفته اند، مجبور به دفاع از خود می‏باشند. برای دفاع موثر، درازمدت و پایدار به بازدارنگی استراتژیک و ژئوپلیتیک ضرورت دارند. بازدارندگی استراتژِیک می‏تواند در سطوح متنوع مورد مطالعه، تحلیل و ارزیابی علمی و عملی مطابق به اوضاع و شرایط داخلی و بین المللی هر کشور قرار گیرد. برای ایران بازدارندگی استراتژیک بسیار حیاتی می‏باشد. در زیر به ستونهای اساسی آن توجه کنید.

بازدارندگی طبیعی و جغرافیایی

بازدارندگی با افزایش قدرت دفاعی و تهاجمی

بازدارندگی هسته ای

بازدارندگی با گسترش حلقۀ دفاعی در پیرامون سرزمین مادر

بازدارندگی در اتحاد و همکاری فعال با رقبای استراتژیک و توانمند متجاوز و یورشگر

بازدارندگی بر محور تاریخ و تمدن

بازدارندگی متکی بر اقتصاد مستقل و تاب آور

بازدارندگی تکنولوژیکی و دانش محور

در موقعیت، شرایط و اوضاع داخلی، منطقه ای و بین المللی ایران در حال حاضر، لازم است تا محورهای عمدۀ بازدارنگی استراتژیک تحلیل و بررسی شود. در ایران می‏توان از بازدارندگی طبیعی و جغرافیایی استفاده های عملی در دفاع و حمله انجام داد. بخش مهمی از خاک ایران در ساحل خلیج فارس دامن گسترانیده است. ایران کوه های بلند و استوار دارد. در اطراف تنگۀ هرمز سپرهای دفاعی طبیعی و اراضی مناسب افتاده است. در گرداگرد ایران بنادر تجارتی آبی و خاکی وجود دارد.

یکی از مهم ترین ارکان بازدارندگی در حال حاضر افزایش توان نظامی در سطح دفاعی و تهاجمی می‏باشد. توان موشکی و پهپادی ایران این اصل را در دو جنگ نابرابر در مقابل امریکا و اسرائیل ثابت کرد. مردم ایران تحت هیچ شرایطی نباید این توان را معامله کنند؛ بلکه باید آن را به مثابۀ بازدارندگی استراتژیک به طور همه جانبه رشد، انکشاف و گسترش دهند.

در جهان آشفته، پرآشوب و بی قانون کنونی که تجاوزات و حملات امریکا با پشتبانی دول غربی آن را به اوج بحران، ناامنی، جنگ و کشاکش رسانیده است، بازدارندگی هسته ای جایگاه ویژه ای پیدا کرده است. خیلی ساده می‏توان به پاکستان در مقابل هند، کرۀ شمالی در برابر کرۀ جنوبی و امریکا، اسرائیل در مقابل کل کشورهای عربی و جهان اسلام نگاه کرد.

ایران نمی‏تواند از دانش و تکنولوژی هسته ای تحت هیچ شرایطی بگذرد. اگر ایران طی دهه های اخیر به بهانه های مختلف غفلت نمی‏کرد، امروز در زیر بمب ها و موشک های امریکا و اسرائیل تخریب نمی‏گردید و مردم به خاک و خون کشیده نمی‏شدند. بازدارندگی هسته ای اهمیت مرگ و زندگی برای نسل امروز و فردای ایران دارد.

بازدارندگی در اثر گسترش حلقۀ دفاعی در پیرامون سرزمین مادر. این نوع بازدارندگی در تاریخ چند هزار سالۀ ایران و خراسان بزرگ تجربه شده است. امپراتوری‏های هخامنشی در ایران غربی و شرقی، امپراتوری اشکانیان که از شرق خراسان بزرگ برخاست و تا میان رودان و بالاتر گسترش یافت و امپراتوری ساسانی در مقابله با امپراتوری روم از این اصل خوب استفاده کردند. در دورۀ اخیر می‏توان به محور مقاومت اشاره کرد.

برای ایران عراق، افغانستان، پاکستان، آسیای مرکزی، شرق میانه، قفقاز و محور مقاومت در اطراف اسرائیل بسیار مهم است. در این بخش موضوع تشکیل دولت مستقل فلسطین و بیداری اعراب جهت بیرون شدن از زیر یوغ استعماری و استثماری امریکا مهم می‏باشد. تعادل امنیتی و برگشت آرامش پایدار در خاورمیانه زیر سقف بزرگ امنیت دار، آرامش دهنده و ثبات بخش جهان چند قطبی اهمیت حیاتی دارد.

بازدارندگی بر محور تاریخ و تمدن در کشورهای دارای تاریخ و تمدن کهن موثر است؛ زیرا مردم بر محور درک جامع از تاریخ و تمدن گذشته سرافرازی، آزادی، دلبستگی به استقلال و تسلیم ناپذیری را یاد می‏گیرند و در خود می‏پرورانند. در این نگاه ژرف و گسترده سقفی شکل می‏گیرد که تمام اقشار، گروه‏ها، اجتماعات، فرهنگهای محلی، باورها و داشته های یک سرزمین تاریخی و تمدن دار در آن جا می‏گیرد و توان عمومی منسجم، شعور جمعی و عقل و خرد همگانی بازدارندگی و حراست از سرزمین مادری را رشد و تکامل همه جانبه می‏دهد. ما این نوع توان جمعی را در چین، هند، ایران کهن و خراسان بزرگ دیده می‏توانیم. هم چنان نشانه هایی از آن در جریان دو جنگ ایران با امریکا و اسرائیل نیز نماد یافت.

بازدارندگی بر اساس اتکا بر اقتصاد مستقل و دارای تاب آوری قوی در موقعیت و شرایط جنگ، تحریم، محاصره و فشارهای چند جانبه و جند لایۀ امریکا و غرب. اگر به تاریخ بنگرید امریکا بعد از جنگ جهانی دوم از ضعف کشورهای اروپایی که ناشی از جنگ و ویرانی‏های گسترده بود استفاده کرد و سلطۀ سیاسی، اقتصادی، مالی و نظامی خود را گسترش داد. تا امروز کشورهای اروپایی نتوانستند از زیر سلطۀ امریکا بیرون آیند.

ایران نمی تواند روی روابط اقتصادی سالم با امریکا حساب باز کند. این به معنی از دست دادن زمان و فرصت‏های واقعی دیگر است؛ زیرا از نگاه استراتژِک امریکا و اسرائیل در گام نخست توان بازدارندگی استراتژیک ایران را نابود می‏کنند، بعد اقتصاد آن را به زنجیر می‏کشند. دل بستن به کمک امریکا، رفع تحریم‏ها و آزادی منابع مالی ایران در صورتی امکان پذیر است که ایران بازدارندگی استراتژیک خود را به اوج اقتدار برساند.

برای رسیدن به آن ایران نیاز به اقتصاد مستقل و دارای تاب آوری قوی دارد. برای تحقق این مهم روابط اقتصادی، تجارتی و مالی با کشورهای دوست و غیرمتخاصم حامی جهان چند قطبی و رهایی از سلطۀ مالی و پترودلار امریکایی اهمیت کلیدی پیدا می‏کند. سران و نخبگان ایران باید در این مقطع تاریخی تصامیم خردمندانه با استفاده از تجارب تاریخی، تجربه های دو جنگ اخیر و اوضاع داخلی، منطقه ای و جهانی بر مبنای بازدارنگی استراتژیک اتخاذ کنند. آزموده را آزمودن خطاست و وقت طلا است.

بازدارندگی دانش محور در جهان مدرن که تکنولوژی چهار نعل می‏تازد، اهمیت زیادی پیدا کرده است. ما این نوع بازدارندگی را به طور مثال، در اسرائیل کوچک و چین بزرگ مشاهده کرده می‏توانیم. در این عرصه استفاده از پیشرفته ترین دانش، اختراعات و انکشافات عصر حاضر مطرح می‏گردد که در محور آن هوش مصنوعی قرار دارد. با استفاده از تکنولوژی بهتر میتوان از امکانات و داشته های داخلی در راه دفاع و حراست از سرزمین مادری بهره برداری کرد و نقاط قوت و ضعف دشمن را شناخت. افزون بر آن توان نظامی، دفاعی و تهاجمی خود را ارتقا بخشید.

بازدارندگی اطلاعاتی و استخباراتی نیز در گذشته و حال دارای اهمیت  بوده است. به وسیلۀ دستگاه های اطلاعاتی، تکنولوژی پیشرفته، امکانات موجود و نیروهای آموزش دیده می‏توان به عمق حریم ممنوعۀ دشمنان نفوذ کرد و آگاهی لازم را برای ساخت تاکتیک‏ها و عملیات متنوع به دست آورد. اسرائیل روی این بخش سرمایه گذاری زیادی کرده و تمرکز جدی مبذول داشته است. در جنگ با اعراب و در جنگ های اخیر با ایران از آن استفادۀ حد اکثر کرده است. ایران باید در این عرصه خود را آماده و مجهز کند.

معماری سیستم امنیتی جمعی و منطقوی در خاورمیانه و خلیج فارس (به صورت واقعی) برای بازدارندگی استراتژیک ایران مهم می‏باشد و از فشارهای ناامن سازی امریکا، به منظور دامن زدن به تشنج، آشوب، ترس و دلهره می‏کاهد. جهت عملی کردن آن لازم است تا خاورمیانه خالی از تسلیحات کشتار جمعی شود؛ زیرا فروش تسلیحات کشتار جمعی به بهانه های واهی و خطر ناک نشان دادن ایران برای شرکت‏های سلاح سازی امریکا و غرب درآمد وافری به وجود می‏آورد.

در راستای امنیت جمعی و استقرار آرامش و ثبات پایدار در منطقه باید پایگاه‏ های نظامی فرا منطقه ای برچیده گردد. در این صورت است که امنیت، ثبات و آرامش به شرق میانه و حوزۀ خلیج فارس دوباره دامن می‏گستراند. زمینۀ عملی این طرح مهم و استراتژیک در زیر چتر کلان نظام چند قطبی در آیندۀ نه چندان دور مساعد خواهد شد. به امید آن روز.

 نگاهی به ماهیت مذاکرات ایران و امریکا

‏سیاست در زمان و مکان، در شرایط و اوضاع معینه شکل و شیرازه گرفته و در عمل تطبیق شده می‏تواند. سران نظام سیاسی در یک کشور باید شرایط  داخلی و خارجی و چند و چون اوضاع منطقه‏ای و بین المللی را درک کنند. گفتگو و مذاکره برای حل مسائل پیچیدۀ مورد اختلاف با طرف مقابل انجام می‏شود. هر نوع مذاکره و گفتگو باید در راستای اهداف استراتژیک و ژئوپلیتیک مدون پیش برده شود. مذاکره در واقع زمینه ساز تحقق استراتژی در بستر عملی با تاکتیک های کارآمد است. طرف مقابل را به طور منطقی و با مهارت سیاسی به سوی قبول استراتژی می‏کشاند.

 اگر هدف هردو طرف باز نمودن گره های کور باشد، به نتیجه می‏رسد. در غیر آن صورت بر پیچیدگی مسائل افزوده شده و زمان از دست می‏رود. در این جا برای روشن شدن موضوع به دو نمونۀ تاریخی اشاره می‏کنم: مذاکرات ویتنام و افغانستان با امریکا در راس جهان غرب.

جنگ درازدامن ویتنام در زمان جهان دو قطبی به وقوع پیوست و درست میدان کشاکش بین قطب غرب به سرکردگی امریکا و قطب شرق به سرکردگی اتحاد جماهیر شوروی در همراهی با چین انقلابی بود. در ویتنام دو نیروی داخلی حضور داشتند. نیروهای چپ و انقلابی و نیروهای راست و حامی امریکا و جهان غرب.

در آن موقعیت و شرایط داخلی و بین المللی مذاکرۀ نیروهای انقلابی و ملی با امریکا برای آزادی، استقلال و خروج قوای اشغالگر امریکایی از خاک ویتنام بود؛ اما امریکا از چیرگی و تسلط نیروهای وابسته بر نیروهای ملی و انقلابی و قبول سلطۀ استعماری خود بر ویتنام دفاع می‏کرد. از اول معلوم بود که مذاکره به نتیجه نمی‏رسد؛ زیرا نگاه استراتژیک دو طرف از ریشه باهم در تضاد بود. سرانجام امریکا مجبور شد که قوای نظامی خود را از ویتنام خارج کند.

در ویتنام سیاست و جنگ هم‏آهنگ بود و نیروهای انقلابی موضع استراژیک مشخص و معین داشتند: جنگ و مبارزه با اشغال امریکا تا کسب استقلال و آزادی. در آن شرایط زمانی و مکانی سران انقلابی ویتنام به طور آشکار و آگاهانه از پشتبانی شوروی و چین استفادۀ معقول می‏کردند؛ یعنی در بین دو قطب حاکم جهانی از نگاه استراتژیک و ژئوپلتیک سرگردان و حیران نبودند. این استراتژی روشن و قاطع، ویتنام را از زیر یوغ  استعماری امریکا به طور همه جانبه تا به امروز بیرون کرد.

نمونۀ دیگر افغانستان است. جنگ افغانستان پس از کودتای هفت ثور و تجاوز نظامی شوروی به این کشور آغاز شد و با حمایت سیاسی، مالی و نظامی و تسلیحاتی غرب به سرکردگی امریکا تداوم پیدا کرد. این جنگ در دنیای دو قطبی جریان یافت؛ در واقع جنگ و تقابل پیمان ناتو و پیمان ورشو در خاک افغانستان بود. دیدیم که پس از فروپاشی قطب شوروی وارد مراحل دیگری شد.

مذاکرات ژینو بر سر جنگ و صلح در زمان ببرک کارمل زیر نظر سازمان ملل آغاز گردید و در آستانۀ فروپاشی اتحاد جماهیر شووری نیروهای نظامی شوروی از افغانستان خارج شدند؛ اما جنگ داخلی بین دولت جمهوری دیموکراتیک افغانستان به ریاست داکترنجیب الله و مجاهدین(اتحاد هفت گانه در پاکستان و اتحاد هشتگانه در ایران) در سالیان ۱۹۸۹ و ۱۹۹۲ میلادی در این سرزمین در آتش جنگ سوخته، شدت گرفت.

ادامۀ مذاکرات به اصطلاح صلح باز روی دست گرفته شد. دولت نجیب الله آشتی ملی اعلان کرد؛ اما مجاهدین نپذیرفتند. اگر دقیق تر بگوییم. ریشۀ مذاکرات در واقع  از دو قطب، یکی جهان غرب به سرکردگی امریکا و دیگری شوروی در حال فروپاشی آب می‏خورد. امریکا و متحدان آن که در ظاهر حامی مجاهدین بودند اهداف استراتژیک و ژئوپلیتیکی خود را پیش می‏بردند. پاکستان کاملاً در خدمت امریکا و غرب بود.

بر اساس دیدگاه استراتژیک و ژئوپلیتیک غرب به سرکردگی امریکا تمرکز روی سرعت دادن به فروپاشی شوروی، دولت داکتر نجیب با تمام دست آوردها، امکانات و ساختارهای سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و غیره قرار داشت. مجاهدین بی خبر و ساده دل در این بستر چوب سوخت و بنزین این کورۀ آتشین رقابت‏های غرب و شرق بودند. پی آمد مذاکرات در حقیقت جنگ داخلی ویرانگر، بعد از سقوط دولت نجیب الله بود که ادامۀ آن به دورۀ اول طالبان و دورۀ جمهوری کشانیده شد.

در مذاکرات قطر(دوهه) سریال گذشته در شکل و شمایل دیگری ظاهر گردید؛ این بار اهداف استراتژیک و ژئوپلیتیک امریکا و متحدین غربی آن از مذاکرات دفن تمام دار وندارچند دهۀ اخیر از زمان سقوط ظاهر شاه و داوود خان تا فرار اشرف غنی بود. آنان به کمک پاکستان و کشورهای عربی خاصه قطر افغانستان را به طالبان سپردند. به این حساب تمام ساختارهای سیاسی، حقوقی، قضایی، اقتصادی، فرهنگی، کانون‏های دفاع از حقوق زنان و «دموکراسی که غربی ها با لاف پف از آن یاد می‏کردند» را ویران و نابود کردند. اکثریت تحصیلکردگان، کارشناسان و نخبگان افغانستان مجبور به ترک وطن شدند.

یعنی افغانستان را در چاه تاریک قرون وسطی ای انداختند. این بود نتایج مذاکرات. یعنی گفتگوها و مذاکراتی که بر مبنای اهداف استراتژیک و ژئوپلیتیک مردم این سرزمین نبود؛ بلکه منافع طرف و جوانب مقابل (امریکا و متحدین آن، پاکستان و افراطیون دست پروردۀ آن) را در عمل به شکل بسیار تأسف باری تأمین کرد.

مذاکرات ایران با امریکا: در این بخش لازم است تمرکز روی برجام و مذاکرات پیش از دو جنگ و در جریان دو جنگ و در حال حاضر معطوف گردد. چونان که پیش تر گفته شد، مذاکرات می‏بایست در راستای دکتورین استراتژیک و ژئوپلیتیکی یک کشور پیش برده شود تا زمینه ساز تحقق آن اهداف ریشه ای و درازمدت گردد و بازدارندگی را در عمل و در بستر زمان تحقق بخشد.

برجام به عنوان یک حرکت و طرح سیاسی-مذاکراتی با عمق استراتژیک و ژئوپلیتیک سرمزمین مادر که بازدارندگی را می‏بایست تأمین می‏کرد، همآهنگ نبود. به این سبب در ۱۳۹۴ خورشیدی به صورت خام زاده شد و در ۱۴۰۴ خورشیدی ارمان به دل دارفانی را وداع گفت.

سران سیستم امریکا که برجام را تأیید کرده بودند باز آن را به آسانی باطل کردند. چون بازدارندگی ضعیف و کم رمق استراتژیک ایران شکل عملی به خود نگرفته بود تا پشتگاه ستبر آن توافق گردد. با این نگاه برجام در حقیقت به نحوی از انحا بیش از یک دهه بازدارندگی اصلی و بنیادی ایران را عقب انداخت.

به عبارت دیگر همان سیستمی که برجام را در ظاهر امضا کرده بود، دو جنگ ویرانگر را بر ایران تحمیل کرد. تحریم‏ها دامنه دار تر شد و دارایی های توقیف شده آزاد نگردید؛ بلکه جنگ، ویرانگری، کشتار، محاصرۀ دریایی، ترور شخصیت های نظامی، سیاسی، علمی، فرهنگی و نخبگان شدت گرفت و گسترش یافت.

مذاکرات پیش از جنگ دوازده روزه و در آستان تجاوز و حملۀ، مذاکرات قبل و بعد از جنگ چهل روزه چه نتیجه ای داده است. میانجی گران در پی منافع سیاسی و اقتصادی خود اند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. سران پاکستان طی چند دهه با خون مردم افغانستان تجارت کرده اند و در آخر این است سرنوشت آن مردم مظلوم افغانستان که مشاهده می‏کنید. امریکا منافع استراتژیک و ژئوپلیتیک خود را در خاورمیانه، چنوب آسیا و آسیای مرکزی دنبال می‏کند. در این نبشته به دیدگاه استراتژیک امریکا در رقابت با چین و روسیه، حراست از جهان تک قطبی، پترودلار و غیره پرداخته شد.

امریکا و اسرائیل در پی تضعیف و متلاشی کردن توان بازدارندگی ایران می‏باشند؛ چه در جنگ و چه در مذاکره. طرح مهار توان موشکی و هسته ای ایران به چه معناست. چرا زیر ساخت های ایران را تخریب می‏کنند. اگر همین توان موشکی و پهپادی نبود، امروز ایرا ن در زیر چکمه های سربازان  اشغالگر خرد و خمیر می‏شد و سرنوشت آن خیلی بد تر از لیبی، سوریه و عراق بود.

پس اصل اساسی بقاء برای ایران اتکا بر بازدارندگی استراتژیک است نه سستی و تسلیم در مذاکره؛ باید این راه نجات که با قیمت خون مردم و نخبگان این سرزمین به دست آمده، در جریان جنگ و مذاکره تعقیب شود و از آن حتی یک لحظه جدایی و یک ملی متر عقب نشینی جبران ناپذیر خواهد بود. باید بازدارنگی استوار و فعال پشتبان واقعی هر نوع مذاکره و هرنوع توافق باشد.

رسول پویان

۲۲/۷/۲۰۲۶

 

 

 

22 جولای
۱ دیدگاه

سیاست ماجراجویانه و هزینه‌ای که ملت‌ها می‌پردازند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۳۱ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

سیاست ماجراجویانه و هزینه‌ای

که ملت‌ها می‌پردازند

نور محمد غفوری

تاریخ بشر بارها ثابت کرده است که ملت‌ها بیش از آنکه قربانی دشمنان خارجی باشند، قربانی تصمیم‌های نادرست، سیاست‌های شتاب‌زده و ماجراجویی‌های رهبران و جریان‌های سیاسی خود شده‌اند. بسیاری از جنگ‌ها، بحران‌ها و ویرانی‌ها، نه از روی ضرورت، بلکه در نتیجه محاسبات غلط، احساسات زودگذر و نادیده گرفتن واقعیت‌های جامعه به وجود آمده‌اند.

سیاست ماجراجویانه به سیاستی گفته می‌شود که به جای تکیه بر عقلانیت، برنامه‌ریزی ستراتیژیک و تحلیل علمی، از حادثه‌ای به حادثه‌ای دیگر حرکت می‌کند. این نوع سیاست، بیشتر بر احساسات، هیجان، واکنش‌های مقطعی و محاسبات نادرست استوار است و بدون توجه به توازن نیروها، شرایط عینی و ذهنی جامعه، امکانات موجود و پیامدهای کوتاه‌مدت و درازمدت، دست به اقداماتی می‌زند که نتیجه آن معمولاً بیش از آنکه سودمند باشد، زیان‌بار است.

افغانستان نیز در بیش از چهار دهه گذشته، بارها قربانی چنین سیاست‌هایی شده است. سیاست‌های ماجراجویانه، چه از سوی حکومت‌ها و چه از سوی مخالفان، نه تنها مشکلات کشور را حل نکرده، بلکه در بسیاری موارد بر دامنه بحران‌ها افزوده است. قربانی اصلی این سیاست‌ها همواره مردم بوده‌اند؛ مردمی که امنیت، آرامش، فرصت‌های اقتصادی و آینده فرزندان خود را از دست داده‌اند.

در سال‌های اخیر نیز نمونه‌هایی از این رویکرد را می‌توان مشاهده کرد؛ از جمله اقدام‌های مسلحانه گروه‌های کوچک برای وارد کردن ضربه به نظام حاکم، تلاش برای تصرف کوتاه‌مدت برخی واحدهای اداری، اقدامات افراطی بعضی جریان‌های قومی، یا اعتراض‌هایی که در مواردی با رفتارهای نمادین تند، مانند آتش زدن حجاب، همراه بوده است. این اقدامات هرچند ممکن است با انگیزه‌های متفاوت سیاسی، اجتماعی یا اعتراضی انجام شده باشند، اما پرسش اساسی این است که آیا طراحان آنها ظرفیت‌های واقعی جامعه، شرایط سیاسی کشور، توازن نیروها و پیامدهای احتمالی چنین اقداماتی را به‌درستی ارزیابی کرده بودند؟

تجربه نشان می‌دهد که هر حرکت سیاسی، اگر میان هدف، امکانات، شرایط و پیامدها تناسب برقرار نکند، نه تنها به نتیجه مطلوب نمی‌رسد، بلکه ممکن است نتیجه‌ای کاملاً معکوس به بار آورد. چه بسا اقدامی که با هدف تضعیف یک حکومت آغاز می‌شود، در عمل زمینه انسجام و تداوم بیشتر آن را فراهم سازد و محدودیت‌های تازه‌ای را بر جامعه تحمیل کند. تاریخ سیاست سرشار از چنین نمونه‌هایی است.

از سوی دیگر، افغانستان جامعه‌ای با ویژگی‌های خاص تاریخی، فرهنگی، مذهبی، قومی و اقتصادی است. هیچ جریان سیاسی، خواه در قدرت باشد و خواه در صف مخالفان، نمی‌تواند بدون شناخت این واقعیت‌ها به موفقیت دست یابد. سیاستی که ساختار اقتصادی کشور، باورهای دینی مردم، عنعنات پسندیده اجتماعی و ظرفیت‌های واقعی جامعه را نادیده بگیرد، دیر یا زود با بن‌بست روبه‌رو خواهد شد.

البته این سخن هرگز به معنای نفی حق اعتراض، نقد و مطالبه اصلاحات نیست. اعتراض مسالمت‌آمیز، آزادی بیان و تلاش برای اصلاح امور، از حقوق طبیعی شهروندان و از عوامل پیشرفت هر جامعه به شمار می‌روند. اما تجربه کشورهای مختلف نشان داده است که شیوه اصلاحات به اندازه اصل اصلاحات اهمیت دارد. اصلاحات پایدار زمانی به نتیجه می‌رسد که بر شناخت دقیق جامعه، گفت‌وگو، سازماندهی، اقناع افکار عمومی، برنامه‌ریزی مرحله‌ای و واقع‌بینی سیاسی استوار باشد، نه بر هیجان، واکنش‌های آنی و اقدامات نمایشی.

در برابر سیاست ماجراجویانه، سیاست خردمندانه قرار دارد. سیاست خردمندانه پیش از هر اقدام، از خود می‌پرسد: آیا این اقدام با واقعیت‌های جامعه سازگار است؟ آیا امکانات لازم برای موفقیت آن وجود دارد؟ مردم چه هزینه‌ای خواهند پرداخت؟ و آیا نتیجه نهایی در خدمت منافع ملی خواهد بود؟

چنین سیاستی به جای حرکت از بحرانی به بحران دیگر، دارای هدف روشن، برنامه مشخص و راهبرد سنجیده است. به جای تشدید اختلاف‌ها، در پی مدیریت آنهاست؛ به جای دامن زدن به نفرت، برای ایجاد اعتماد تلاش می‌کند؛ و به جای شعارهای احساسی، بر تحلیل، گفت‌وگو، مشارکت ملی و اصلاحات تدریجی تکیه دارد. قدرت واقعی یک سیاست، در توانایی آن برای حل مشکلات مردم است، نه در ایجاد هیجان و بحران.

امروز افغانستان بیش از هر زمان دیگری به خرد سیاسی نیاز دارد. کشوری که دهه‌ها جنگ، مداخله خارجی، افراط‌گرایی و رقابت‌های ویرانگر را تجربه کرده است، دیگر توان پرداخت هزینه‌های ماجراجویی‌های تازه را ندارد. نسل امروز و فردای افغانستان بیش از هر چیز به امنیت، آموزش، اشتغال، عدالت، قانون‌مندی و وحدت ملی نیاز دارد.

بنابراین، مسئولیت همه نیروهای سیاسی، نخبگان، روشنفکران و فعالان اجتماعی آن است که به جای رقابت در شعارهای تند و اقدامات احساساتی، در رقابت برای ارائه برنامه، تقویت عقلانیت، گسترش فرهنگ گفت‌وگو و تأمین منافع ملی پیشگام شوند. هیچ کشوری با شعار و احساسات ساخته نشده است؛ ملت‌ها زمانی به پیشرفت دست یافته‌اند که تصمیم‌های بزرگ خود را بر پایه دانش، تجربه، واقع‌بینی و خرد جمعی استوار کرده‌اند.

تاریخ گواهی می‌دهد که هزینه سیاست‌های ماجراجویانه را هرگز سیاستمداران به تنهایی نمی‌پردازند؛ این ملت‌ها هستند که با جان، مال، امنیت، رفاه و آینده فرزندان خود، بهای آن را پرداخت می‌کنند. از همین رو، بزرگ‌ترین مسئولیت سیاستمداران و فعالان سیاسی آن است که پیش از هر اقدام، نه تنها به آرزوهای خود، بلکه به سرنوشت ملت نیز بیندیشند.

ملت‌ها با ماجراجویی به پیروزی نمی‌رسند؛ با خرد، تفاهم و شناخت واقعیت‌ها آینده خود را می‌سازند.

۱۸ جولای ۲۰۲۶ 

 

 

06 جولای
۱ دیدگاه

په دې تاریخی پړاو کې د ملی یووالی د پیاوړتیا لپاره باید پر مشترکاتو تمرکز وشی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۵ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

په دې تاریخی پړاو کې د ملی یووالی د پیاوړتیا

لپاره باید پر مشترکاتو تمرکز وشی

نور محمد غفوری

افغانستان د خپل معاصر تاریخ له هغو حساسو پړاوونو څخه تېرېږی چې د هر وخت په پرتله ملی همغږی، سیاسی تدبیر او ټولنیز تفاهم ته ډېره اړتیا لری. په داسې شرایطو کې چې هېواد له بېلابېلو سیاسی، اقتصادی او ټولنیزو ننګونو سره مخ دی، هره هغه موضوع چې د خلکو ترمنځ د بېلتون او تقابل فضا رامنځته کوی، باید په ډېر دقت، مسؤلیت او ملی لیدلوری وڅېړل شی.

په وروستیو کې د ټولنیزو رسنیو له لارې د ژبې اړوند بحثونه، په ځانګړې توګه د «دری» او «فارسی» د نومونو، تاریخی مخینې او اړیکو په اړه، پراخ شوی دی. بې‌شکه دا موضوع د ژبپوهنې، تاریخ او ادبیاتو له مهمو علمی بحثونو څخه ده، خو د هغې څېړنه او ارزونه باید د علمی میتودونو، مستندو تاریخی سرچینو او مسلکی څېړنو پر بنسټ ترسره شی، نه د ټولنیزو رسنیو په احساساتی او قطبی فضا کې.

په نړۍ کې ګڼې تجربې ښیی چې د ژبې، قوم، مذهب او هویت په څېر حساس موضوعات کله ناکله د سیاسی رقابتونو، تبلیغاتی جګړو او حتی د بهرنیو لاسوهنو لپاره د اغېزمنو وسیلو په توګه کارول شوی دی. له همدې امله، سیاسی هوښیارتیا دا ایجابوی چې د هرې داسې موضوع د مطرح کېدو وخت، انګېزه او احتمالی پایلې په دقت وارزول شی، څو د ملی یووالی او ټولنیز ثبات پر وړاندې د ناخواسته زیان مخه ونیول شی.

دا په هېڅ صورت د دې معنا نه لری چې علمی بحثونه باید محدود شی. برعکس، د علم ازادی او علمی مناظره د هرې پرمختللې ټولنې اړتیا ده. خو د علمی بحث او سیاسی قطبی کېدو ترمنځ باید روښانه کرښه موجوده وی. د «دری» او «فارسی» د اړیکو، ورته‌والی او توپیرونو په اړه جدی علمی څېړنې باید په پوهنتونونو، علمی کنفرانسونو، څېړنیزو مرکزونو او تخصصی مجلو کې ترسره شی؛ هلته چې استدلال، سند او علمی نقد د بحث معیار وی، نه احساسات، شعارونه او متقابل تورونه.

ټولنیزې رسنۍ، که څه هم د نظر د تبادلې مهمه وسیله ده، خو د خپل جوړښت له مخې د پېچلو علمی موضوعاتو د ژورې ارزونې مناسب چاپېریال نه ګڼل کېږی. په دغو فضاوو کې ډېر وخت علمی استدلال د احساساتو، تعصب او سیاسی قطبی کېدو تر سیوری لاندې پاتې کېږی، چې پایله یې د تفاهم پر ځای د بې‌باورۍ او ټولنیز واټن زیاتېدل وی.

نن د افغانستان اساسی اړتیا دا ده چې پر هغو ارزښتونو تمرکز وشی چې د هېواد د ټولو اتباعو ترمنځ د ګډ ژوند، متقابل درناوی او ملی یووالی بنسټ جوړوی. د ګډو ګټو پیاوړتیا د اختلافاتو له ژورولو څخه ډېر ارزښت لری. فکری بلوغ دا ایجابوی چې د هرې حساسې موضوع په اړه، تر هر څه وړاندې، دا وپوښتل شی چې د هغې د مطرح کېدو وخت، موخه او اغېزې د هېواد له ملی ګټو سره څومره همغږی لری.

علمی حقیقت د څېړنې، استدلال او ازاد علمی بحث له لارې موندل کېږی، خو ملی یووالی د زغم، متقابل احترام او ګډ مسؤلیت محصول دی. بریالۍ ټولنې هغه دی چې هم د علمی اختلاف درناوی کوی او هم اجازه نه ورکوی چې علمی موضوعات د ټولنیزې تفرقې او سیاسی تقابل په وسیله بدل شی. افغانستان هم همداسې متوازن او مسؤلانه چلند ته اړتیا لری؛ داسې چلند چې د علم ازادی خوندی کړی او په عین حال کې د ملی یووالی او ګډو ملی ګټو ساتنه هم تضمین کړی.

نور محمد غفوری

۴ جولای ۲۰۲۶

20 ژوئن
۱ دیدگاه

د هېواد په راتلونکې کې د سیاسی ګوندونو د رول او نوښت په اړه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۰ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————

د هېواد په راتلونکې کې د سیاسی

ګوندونو د رول او نوښت په اړه

نور محمد غفوری

د دې مقالې اساسی محتوا له هغې لیکنې څخه سرچینه اخلی چې ما لس کاله مخکې، د ۲۰۱۶ کال د جون په ۱۸مه نېټه، په ټولنیزو رسنیو او یو شمېر چاپی او برېښنایی خپرونو کې خپره کړې وه. اوس چې وخت یو ځل بیا هغه لیکنه زما مخې ته راوسته، ما مناسبه وګڼله چې د افغانستان او نړۍ د وروستیو تحولاتو په رڼا کې پرې بیا کتنه وکړم او ځینې نوی لیدلوری او تعدیلات پکې ورزیات کړم.

د دې مقالې د لوستلو پر مهال باید یوه مهمه خبره په پام کې ونیول شی: ټولنې، سیاسی جریانونه او تاریخی بهیرونه په ثابت او جامد حالت کې نه وی. بدلون د ټولنیز ژوند یوه نه جلا کېدونکې ځانګړنه ده. له همدې امله، سیاسی نظریات او سازمانی جوړښتونه هم باید د راتلونکې زمانې د نویو غوښتنو، د ټولنې د اړتیاوو او د خلکو د هیلو له بدلون سره ځان عیار کړی.

نن افغانستان له داسې پړاو څخه تېرېږی چې سیاسی ځواکونه، په ځانګړې توګه دموکراتیک ګوندونه، سیاسی سازمانونه او د هغوی مشران، له یوې مهمې تاریخی ازموینې سره مخامخ دی. د دوی د بریا او اغېزمنتیا یو مهم شرط دا دی چې له خپلو محدودو او تړلو کړیو څخه ووځی، د انحصار، ځان‌محورۍ او سیاسی حصارونو دیوالونه ونړوی او د ټولنې له پراخو قشرونو، په ځانګړی ډول له ځوان نسل سره، ژوندۍ او متقابلې اړیکې ټینګې کړی.

حقیقت دا دی چې د هر سیاسی حرکت ځواک د خلکو له باور او ملاتړ څخه سرچینه اخلی. هغه ګوندونه چې لا هم د تېرې پېړۍ په ذهنیتونو، زړو تشکیلاتی قالبونو او تاریخی نوستالژیو کې بند پاتې وی، نه شی کولای د نن ورځې د ټولنې له اړتیاوو سره ځان برابر کړی. د معلوماتی انقلاب، نړیوالو اړیکو، نوو فکری جریانونو او د ځوان نسل د سیاسی شعور وده د دې غوښتنه کوی چې سیاسی فعالان او سازمانونه هم خپل فکر، ژبه او د عمل میتودونه نوی کړی.

خو د ستونزې ریښه (ولیې) یوازې په تشکیلاتی جوړښتونو کې نه ده. د افغانستان د ډېرو سیاسی جریانونو اساسی ستونزه فکری او فرهنګی بڼه هم لری. لا هم په ډېرو مواردو کې د آزاد بحث، سالم انتقاد، د نظر د اختلاف زغم او د ګډ کار فرهنګ کمزوری دی. حال دا چې دموکراسی تر هر څه وړاندې یو فرهنګ دی؛ هغه فرهنګ چې د مختلفو نظرونو د همزیستۍ (یوځای ژوند کولو)، د قانون د حاکمیت او د سیاسی سیالانو د مشروعیت د منلو پر بنسټ ولاړ وی.

په همدې دلیل د ګوندونو او سیاسی سازمانونو داخلی جوړښتونه هم جدی اصلاحاتو ته اړتیا لری. د رهبرانو د امرونو، فرمانونو او یوطرفه تصمیم نیونې پر ځای باید د آزاد بحث، ګډو پرېکړو او داوطلبانه مشارکت فرهنګ پیاوړی شی. د شلمې پېړۍ د سخت او متمرکز «دموکراتیک مرکزیت» پر ځای باید «داوطلبانه دموکراتیک مرکزیت» د سازمانی ژوند بنسټ وګرځی؛ داسې اصل چې هم د سازمان یووالی وساتی او هم د غړو آزاده اراده، فکری تنوع او د نظر څرګندولو حق خوندی کړی.

همدارنګه د نړۍ د معاصرو دموکراتیکو تجربو مطالعه او درک د هر دموکراتیک جریان لپاره حیاتی ارزښت لری. دموکراسی یوازې یو سیاسی شعار نه دی؛ بلکې د سیاسی فعالیت، سیالۍ، حساب ورکونې، شفافیت او د خلکو د باور د ترلاسه کولو یوه عملی طریقه ده. هغه ګوندونه چې غواړی په معاصر سیاسی ډګر کې بریالی واوسی، باید دا اصول د خپلو ټولنیزو واقعیتونو او ملی اړتیاوو په رڼا کې په عملی بڼه پلی کړی.

یو بل مهم حقیقت دا دی چې په دموکراتیکو نظامونو کې د سیاسی بهیرونو برخلیک تر ډېره د آزادې سیالۍ له لارې ټاکل کېږی. د خلکو باور د پټو معاملو له لارې نه ترلاسه کېږی او نه هم د استخباراتی لوبو، د پردې شاته جوړجاړیو او غیرشفافو پرېکړو په مټ ساتل کېدای شی. سیاسی مشروعیت هغه مهال دوام مومی چې د خلکو د ارادې، مشارکت او باور پر بنسټ ولاړ وی.

په یوه رښتینی دموکراتیک ګوند کې غړی د رهبر تابع او فرمانبردار نه وی، بلکې د ګډو موخو د تحقق شریکان او همکاران وی. همدارنګه رهبر هم یو فوق‌العاده، نه بدلېدونکی او له نقد څخه پورته شخصیت نه ګڼل کېږی. هغه د یوې ټاکلې مودې لپاره د ګوند د غړو له خوا د مسئولیت د ترسره کولو له پاره غوره او ټولنې ته وړاندې کېږی. تر هغه چې د ګوند د اهدافو د تحقق او د خلکو د باور د ساتلو توان ولری، ملاتړ ترې کېږی؛ خو کله چې نور د پرمختګ او بریا مؤثره وسیله نه وی، د دموکراتیکو اصولو له مخې یې ځای بل وړ شخص نیولی شی.

له همدې امله په دموکراتیکو تشکیلاتو کې د شخصیت‌پرستۍ، رهبرمحورۍ او سیاسی بت‌سازۍ لپاره ځای نشته. د رهبرۍ مشروعیت د افرادو له تقدس څخه نه، بلکې د هغوی له کار، برنامې او لاسته راوړنو څخه سرچینه اخلی. د دموکراسۍ روحیه د آزاد فکر، انتقاد، حساب ورکونې، مشارکت او ګډ مسئولیت په اصولو ولاړه ده.

نن د افغانستان د دموکراتیکو ځواکونو پر وړاندې تر ټولو ستره اړتیا د باور بیا رغونه ده؛ باور د خلکو او سیاست ترمنځ، باور د نسلونو ترمنځ او باور د مختلفو سیاسی جریانونو ترمنځ. دا هدف یوازې هغه وخت ترلاسه کېدای شی چې سیاسی ځواکونه له انحصاری تفکر، تاریخی تعصبونو او شخصی سیالیو څخه تېر شی او د ملی ګټو، مدنی ارزښتونو او ګډو اهدافو پر محور راټول شی.

په پایله کې ویلای شو چې د افغانستان د دموکراتیکو ځواکونو د بیا راژوندی کېدو او اغېزمن حضور لار د خلکو پر لور د ستنېدو، د ځوان نسل د اعتماد د ترلاسه کولو، د تشکیلاتی او فکری دموکراسۍ د پیاوړتیا او د معاصرو سیاسی ارزښتونو د منلو له منځه تېرېږی. هر هغه سیاسی جریان چې له خپل تېر څخه د زده کړې جرئت ولری، د زمانې غوښتنې درک کړی او د ټولنې له ژوندیو واقعیتونو سره ځان عیار کړی، کولای شی د راتلونکی افغانستان په سیاسی او ټولنیز ژوند کې رغنده، مؤثر او دوامدار رول ولوبوی.

۱۸ / ۰۶ / ۲۰۲۶

17 ژوئن
۱ دیدگاه

نگاهی شتابنده بر ماجرای زنان جبرئیل هرات؛

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

.

نگاهی شتابنده

بر ماجرای زنان جبرئیل هرات؛

میان احساسات، واقعیت‌ها و ضرورت یک بدیل ملی

نور محمد غفوری

رویداد زنان جبرئیل هرات در روزهای اخیر واکنش‌های گسترده‌ای را در میان افکار عمومی افغانستان برانگیخت. برخی این حرکت را نشانه‌ای از مقاومت مدنی و اعتراض مشروع دانستند و برخی دیگر آن را اقدامی شتاب‌زده و فاقد زمینه‌های لازم برای ایجاد تغییرات بنیادی در کشور ارزیابی کردند. آنچه مسلم است، این‌گونه تحرکات در فضای پیچیدهٔ سیاسی افغانستان نمی‌تواند جدا از رقابت‌های سیاسی، منافع گروهی و تلاش بازیگران مختلف داخلی و خارجی مورد بررسی قرار گیرد.

از دید بسیاری از ناظران، ماجرای جبرئیل هرات بیش از آن‌که یک حرکت سازمان‌یافته، سراسری و مبتنی بر یک برنامه روشن سیاسی باشد، به رویدادی مقطعی شباهت داشت که زمینه بهره‌برداری سیاسی و تبلیغاتی از آن را برای حلقات مختلف مخالف حاکمیت کنونی فراهم ساخت. در چنین شرایطی معمولاً گروه‌هایی که خود در میدان حضور ندارند و هزینه‌ای نمی‌پردازند، می‌کوشند از احساسات و نارضایتی‌های مردم برای پیشبرد اهداف سیاسی خویش بهره‌برداری کنند.

در این میان، شماری از چهره‌های وابسته به نظام جمهوری بیست‌ساله که امروز در بیرون از کشور زندگی می‌کنند، تلاش دارند هر حرکت اعتراضی را نشانه‌ای از نزدیک بودن تحول سیاسی در افغانستان جلوه دهند. این در حالی است که بخش بزرگی از این افراد همراه با خانواده‌های خود در کشورهای امن و مرفه زندگی می‌کنند و هزینهٔ اصلی هرگونه بی‌ثباتی، تنش و رویارویی احتمالی را مردم داخل افغانستان می‌پردازند. از همین رو، هرگونه تشویق مردم به اقدامات پرخطر و غیرمحاسبه‌شده باید با احساس مسئولیت اخلاقی و سیاسی همراه باشد.

واقعیت این است که تغییرات بزرگ سیاسی در هیچ جامعه‌ای صرفاً از طریق حرکت‌های پراکنده، محدود و فاقد پشتوانه سازمانی به نتیجه نمی‌رسد. افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. تا زمانی که یک بدیل سیاسی منسجم، دارای برنامه روشن، ساختار تشکیلاتی مشخص و پایگاه اجتماعی گسترده ملی شکل نگیرد، انتظار تحول اساسی از حرکت‌های موردی و نقطه‌ای چندان واقع‌بینانه نخواهد بود.

همچنین باید پذیرفت که شرایط کنونی افغانستان هنوز بستر لازم را برای یک خیزش فراگیر مردمی فراهم نکرده است. تحولات سیاسی زمانی به نتیجه می‌رسند که اکثریت جامعه ضرورت تغییر را احساس کند، افکار عمومی در جهت یک هدف روشن بسیج شود و نیروهای سیاسی، اجتماعی و مدنی بتوانند در قالب یک اجماع ملی و سازمان‌یافته عمل نمایند. بدون فراهم شدن این مقدمات، اقدامات پراکنده هرچند ممکن است بازتاب رسانه‌ای گسترده پیدا کند، اما الزاماً به نتایج سیاسی مورد انتظار منجر نخواهد شد.

تجربه‌های تاریخی افغانستان نیز نشان داده است که هیچ تحول پایدار و فراگیری بدون حضور و مشارکت همزمان زنان و مردان، نخبگان سیاسی، نیروهای اجتماعی و اقشار مختلف جامعه شکل نمی‌گیرد. از همین رو، هر بدیل سیاسی مؤثر باید فراگیر، فراقومی، ملی و متکی بر ظرفیت‌های درونی جامعهٔ افغانستان باشد؛ نه محصول هیجانات زودگذر، شعارهای احساسی و یا امید بستن به تحرکات مقطعی.

بنابراین، ماجرای زنان جبرئیل هرات را می‌توان فرصتی برای تأمل بیشتر در مورد واقعیت‌های سیاسی افغانستان دانست. تفاوت میان آرزو و واقعیت، میان خواست تغییر و امکان تحقق آن، موضوعی است که نباید از نظر دور بماند. مردم افغانستان بیش از هر زمان دیگر به ثبات، امنیت و یک چشم‌انداز روشن برای آینده نیاز دارند. هر اقدامی که بدون سنجش دقیق شرایط عینی جامعه و توازن نیروهای موجود صورت گیرد، ممکن است به جای تأمین منافع مردم، هزینه‌ها و دشواری‌های بیشتری را بر آنان تحمیل کند.

امروز نیاز اساسی افغانستان نه ماجراجویی‌های مقطعی و حرکت‌های پراکندهٔ قومگرایانه، بلکه شکل‌گیری یک بدیل ملی، مسئولانه و سازمان‌یافته است؛ بدیلی که بتواند با مشارکت زنان و مردان، خواست‌های واقعی مردم را نمایندگی کند، اعتماد عمومی را به دست آورد و مسیر تغییرات پایدار و مسئولانه را برای آینده کشور هموار سازد.

۱۵ جون ۲۰۲۶

 

19 می
۱ دیدگاه

د دموکراسۍ د ناکامو تجربو انتقادی ارزونه

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۹ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————–

نور محمد غفوری

د دموکراسۍ د ناکامو تجربو انتقادی ارزونه

سریزه

 د تحمیلی جمهوریت او تقلبی دموکراسۍ تجربې موږ ته دا وښوده چې یوازې د دموکراسۍ شعارونه، تش په نامه انتخابات، پارلمان او ظاهری سیاسی جوړښتونه نه‌شی کولای یو ملت د ثبات، عدالت او پرمختګ پر لور رهبری کړی. هغه نظامونه چې د ولس له ارادې، سیاسی شعور او ملی واقعیتونو څخه جلا وی، که هر څومره د ولسواکۍ ادعا وکړی، بیا هم د خلکو باور نه شی ترلاسه کولای.

په تیرو دوو لسیزو کې د دموکراسۍ د ناکامۍ مسئولیت یوازې د استبدادی، مافیایی او بهرنیو لاسوهنو پر غاړه نه دی؛ بلکې د هغو سیاسی او فکری جریانونو نیمګړتیاوې هم رول لری چې ځانونه یې د دموکراسۍ او پرمختګ مدعیان او استازی بلل.

په دې لیکنه کې هڅه شوې چې په لنډه توګه د دموکراسۍ د تېرو تجربو مهم درسونه وڅېړل شی او دا روښانه شی چې دموکرات ځواکونه باید په راتلونکې کې کومو اصولو او واقعیتونو ته جدی پاملرنه وکړی.

د دموکراتو ځواکونو نیمګړتیاوې

۱-  له ولس څخه واټن

په تېر تحمیلی اسلامی جمهوریت کې د دموکراتو او مترقی جریانونو یوه مهمه کمزوری دا وه چې د خلکو له واقعی ژوند او ورځنیو ستونزو څخه لیرې پاتې شول. د دوی ډېر سیاسی فعالیتونه تر ډېره په لویو ښارونو، محدودو سیاسی مجلسونو، رسنیزو بحثونو او د خپلو تنظیمی او فکری حلقو ترمنځ راڅرخېدل، خو له کلیو، عادی خلکو، بزګرانو، کارګرانو، بې‌وزلو قشرونو او حتی ډېرو ځوانانو سره یې ژور او دوامدار تماس کم و.

په داسې حالت کې ډېر وخت سیاست یوازې د نخبه‌ګانو او محدودو سیاسی څېرو ترمنځ بحث پاتې شو، نه د عام ولس د عملی ژوند برخه. د خلکو اصلی ستونزې لکه بې‌کاری، فقر، ناامنی، تعلیم، روغتیا او ټولنیزې اړتیاوې یا کافی نه اورېدل کېدې او یا هم په عملی او دوامدار ډول ورباندې کار نه کېده. په دې خاطر ډېرو خلکو دا جریانونه خپل استازی او د خپلو دردونو غږ نه باله.

۲-  د دموکراسۍ د اصولو نه عملی کول

ډېرو هغو سازمانونو او اشخاصو چې د دموکراسۍ شعارونه ورکول، د دموکراسۍ له عملی تجربو بې برخې او یا خپلو نظریاتو ته وفادار نه وو. په خپل داخلی جوړښت کې یې د نظر ازادی، حساب‌ورکونه، شفافیت او سالم انتقاد نه زغمه. په ډېرو مواردو کې فردی تصمیمونه، پر ټول ګوند باندې د خپل فریکشن د پریکړو تحمیل، شخصی سلیقې او تنظیمی انحصار د دموکراتیکو اصولو ځای نیولی و.

د دموکراسۍ په اړه یوازې شعار ورکول بسنه نه کوی؛ اصلی خبره دا ده چې د دموکراسۍ اصول په عمل کې هم مراعات شی. په تېر وخت کې د دموکراتو او مترقی جریانونو یوه مهمه ستونزه دا وه چې که څه هم دوی د آزادۍ، عدالت او دموکراسۍ خبرې کولې، خو په خپلو داخلی جوړښتونو او سیاسی چلند کې یې هماغه اصول نه عملی کول.

 ډیر ځله به مهمې پرېکړې د ګډو مشورو او دموکراتیکو پروسو پر ځای د څو محدودو اشخاصو له خوا نیول کېدې. یعنې د سازمانونو دننه فردی تصمیمونه، شخصی سلیقې او د قدرت انحصار غالب و. د رهبرۍ د بدلون او تناوب په وړاندې حساسیتونه ډیر و. په عموم کې د حساب‌ورکونې کمزورتیا (په تیره بیا د مالی چارو روښانتیا) هم یوه بله ستونزه وه. داسې ګوندونه او سازمانونه به ډیر کم وی چې مشرانو یې خپلو صفوفو ته د ګوند د مالی چارو روښانه حساب ورکړی وی. په رښتینې دموکراسۍ کې مشران او مسئولین باید د خپلو کړنو، پرېکړو او ناکامیو وضاحت ورکړی او که نه، نو د اصلاح او پرمختګ لاره محدودېږی.

دموکراسی یوازې سیاسی نظام نه دی، بلکې یو فرهنګ او طرز فکر هم دی. که یو سازمان په خپل داخل کې شفافیت، مشوره، د نظر احترام او حساب‌ورکونه ونه لری، نو په عملی ډول د دموکراتیکې ټولنې د جوړولو ادعا هم کمزورې کېږی.

۳-  شخصی او تنظیمی رقابتونه

د ملی اجماع او ګډې مبارزې پر ځای، شخصی اختلافونو، فرکسیونی میلانونو، تنظیمی رقابتونو او کوچنیو ګټو د دموکراتو ځواکونو ترمنځ بې‌باوری زیاته کړه. هرې ډلې ځان محور ګاڼه او د ګډ ملی هدف پر ځای یې خپل محدود سیاسی موجودیت ته لومړیتوب ورکاوه. د ګوندونو او سازمانونو په سر کې اکثراً داسې کسانو ځای نیولی و چې شخصی ګټې یې له عامو ټولنیزو هغو څخه لوړې ګڼلې. د دې پر ځای چې مختلف سیاسی او فکری جریانونه د هېواد د لویو ستونزو د حل لپاره ګډ کار وکړی، هره ډله تر ډېره د خپل نفوذ، نوم، تشکیلاتو او محدودو ګټو په ساتلو بوخته وه. کله چې سیاسی مشرتابه شخصی حسابونه او محدودې ګټې تر ملی او ټولنیزو اهدافو لوړې وبولی، نو سیاسی مبارزه خپله اصلی معنا له لاسه ورکوی.

په ډېرو مواردو کې کوچنی اختلافونه دومره لوی کېدل چې د ګډ کار او اعتماد فضا یې له منځه وړله. کله ناکله شخصی رقابتونه او د رهبرۍ پر سر شخړې  تر اصولی او ملی مسایلو مهمې بلل کېدې. هرې ډلې هڅه کوله چې ځان اصلی او برحقه وښیی او نور کمزوری یا بې‌اهمیته ثابت کړی. دا حالت د دې سبب شو چې د دموکراتو او مترقی ځواکونو ترمنځ یووالی او ګډ دریځ رامنځته نه شی.

فرکسیونی او تنظیمی ذهنیت ستونزه لا نوره ژوره کړې وه. د دې پر ځای چې اختلافات د سالم بحث او دموکراتیک تعامل له لارې حل شی، ډېر وخت سیاسی ډلې په کوچنیو حلقو ووېشل شوې او هرې حلقې یوازې د خپلو کسانو، خپلو اړیکو او خپل نفوذ د پراخېدو هڅه کوله. همدا بېلتونونه د خلکو په منځ کې هم د بې‌باورۍ سبب ګرځېدل.

په اصل کې، هر سیاسی حرکت هغه وخت اغېزمن کېدای شی چې ګډ هدف، متقابل اعتماد او د همکارۍ فرهنګ پکې موجود وی. که شخصی او تنظیمی رقابتونه تر ملی ګټو مهم شی، نو سیاسی ځواکونه ټوټې کېږی او نه شی کولای د ټولنې په کچه اغېزمن بدلون رامنځته کړی.

۴-  د نوی نسل کمزورې روزنه

په تېرو کلونو کې د ځوان نسل سیاسی او فکری روزنې ته هومره پاملرنه ونه شوه لکه څنګه چې د یوې سالمې او پرمختللې ټولنې لپاره اړینه وه. ډېری ځوانان یا له منظمې فکری روزنې بې‌برخې پاتې شول او یا هم داسې چاپېریال ته ور ولوېدل چې پکې احساساتی، تقلیدی او تعصبی فکر تر آزاد او انتقادی فکر پیاوړی و.

په شل کلن اسلامی جمهوریت کې د ځوانانو یوه برخه د داسې مادی او مصرفی ذهنیتونو تر اغېز لاندې راغله چې پکې شتمنی، شخصی ګټې او اقتصادی امتیازات تر فکری او ټولنیزو ارزښتونو مهم بلل کېدل. یوې برخې نورو بیا د سیاسی او مدنی فعالیتونو خواته میلان وموند. سالمه سیاسی روزنه یوازې دا نه ده چې یو ځوان سیاست ته داخل شی؛ بلکې دا هم اړینه ده چې هغه د تحلیل، پوښتنې، انتقاد، زغم، ملی فکر او ټولنیز مسئولیت په داسې روحیه وروزل شی چې هره موضوع په دلیل او فکر وارزوی، نه دا چې یوازې د اشخاصو، شعارونو یا احساساتو تر اغېزې لاندې پرېکړې وکړی. په عملی ډګر کې ډېری سیاسی او فکری جریانونه ونه توانېدل چې داسې بافکره، مستقل او مسئول ځوانان وروزی چې د راتلونکی سالم مشرتابه بنسټ جوړ کړای شی. په دې خاطر سیاسی ډګر تر ډېره د تیرو سیالیو، زړو څېرو او پخوانیو فکرونو تر اغېز لاندې پاتې شو. نوې نظریې، نوې انرژی او عصری سیاسی لیدلوری کمزوری وو او ځوان نسل ته د رهبرۍ او عملی تجربې زمینه کمه برابره شوه.

یوه بله مهمه نیمګړتیا دا وه چې ځوانانو ته د سازمانی او عملی تجربو د زده کړې لپاره لازم فرصتونه کم وو. په ډېرو سیاسی او مدنی جریانونو کې ځوانان یوازې د ملاتړ کوونکو او عملی اجراکوونکو په توګه کارول کېدل، خو د تصمیم نیولو، مدیریت، بحث، مذاکراتو، د اختلاف د حل، عامه اړیکو او سازمان جوړونې په برخو کې ورته د پخو روزونکو له لوری د منظم کوچینګ او روزنې شرایط برابر نه و.

رهبرۍ یوازې د شعارونو او احساساتو له لارې په ناڅاپی ډول نه رامنځته کېږی؛ بلکې سالم مشران تدریجی روزنې، دوامدارې تجربې او عملی کار ته اړتیا لری. ځوانان باید د فکری زده کړو تر څنګ په عملی سیاسی، مدنی او سازمانی فعالیتونو کې هم وروزل شی، څو وکولای شی چې د ټیم او سازمان د مدیریت وړتیا پیدا کړی؛ د ستونزو د حل او تصمیم نیولو تجربه ترلاسه کړی؛ د خلکو سره د ارتباط او اعتماد جوړولو مهارتونه زده کړی او د سالمې رهبرۍ مسئولیت په تدریجی ډول پر غاړه واخلی.

کله چې یوه ټولنه یا سیاسی جریان د ځوانانو د روزنې، کوچینګ (Coaching ) او عملی تجربو لپاره دوامدار پروګرام ونه لری، نو د رهبرۍ تشه رامنځته کېږی. په داسې حالت کې یا هماغه زاړه اشخاص د زړو فکرونو سره تل په صحنه پاتې کېږی، او یا هم بې تجربه او احساساتی کسان ناڅاپه د رهبرۍ مقام ته رسېږی چې د لویو مسئولیتونو د سم مدیریت لازم ظرفیت نه لری.

کله چې یو نسل سالم فکری بنسټ او تدریجی عملی تجربې ونه لری، نو معمولاً دوه حالتونه رامنځته کېږی، یا په تقلیدی ډول د زړو او ناکامو سیاسی دودونو پیروی کوی او یا هم ژر د افراطی، احساساتی او تندلارو شعارونو تر اغېز لاندې راځی. بې‌روزنې او بې‌سیاسی شعوره ځوانان ډېر وخت د ژورو تحلیلونو پر ځای د احساساتو، تبلیغاتو او جذابو شعارونو له مخې متأثر کېږی. همدا تشه افراطی ډلو او عوامفریبو جریانونو ته زمینه برابروی چې د ځوانانو احساسات د خپلو موخو لپاره وکاروی.

د دې کمزورې روزنې بله پایله دا وه چې سیاست له فکری او عملی پرمختګ څخه وروسته پاتې شو. نه د نوې رهبرۍ قوی نسل رامنځته شو، نه سالم سیاسی بدیلونه جوړ شول، او نه هم داسې مشران وروزل شول چې هم پوهه، هم ملی احساس او هم د مسئولیت ظرفیت ولری.

په اصل کې، هره ټولنه چې د خپل ځوان نسل پر فکری، تعلیمی، سازمانی او سیاسی روزنه پانګونه ونه کړی، د راتلونکی له بحران سره مخ کېږی. ځکه د ټولنې دوام، بدلون او سالم مشرتابه د همدغو ځوانانو له فکر، تجربې او ظرفیت سره تړلی وی.

پایله:

په ټوله کې دا لیکنه موږ ته دا مهم درس راکوی چې د دموکراسۍ ناکامی یوازې د بهرنیو لاسوهنو یا استبدادی جوړښتونو نتیجه نه وه، بلکې د دموکراتو او مترقی جریانونو داخلی کمزورتیاوې هم پکې اساسی رول درلود.

له ولس څخه واټن، د دموکراتیکو اصولو نه عملی کول، د شخصی او تنظیمی رقابتونو پراخېدل، او د نوی نسل کمزورې فکری او سازمانی روزنه هغه بنسټیز عوامل وو چې د دې جریانونو اغېزمنتیا یې محدوده کړه. په ځانګړی ډول د ځوان نسل د سالمې روزنې او عملی تجربې نشتوالی د دې سبب شو چې نه قوی بدیل رهبری رامنځته شی او نه هم د دموکراسۍ فرهنګ په ټولنه کې ژور شی.

دا تجربه ښیی چې رښتینې دموکراسی یوازې په شعارونو، جوړښتونو او انتخاباتو ولاړه نه وی، بلکې د ولسی اړیکو، داخلی دموکراسۍ، ملی یووالی او د نسلونو د منظمې روزنې پر بنسټ جوړېږی. که دا عناصر موجود نه وی، نو د دموکراسۍ ظاهری چوکاټ هم دوامداره ثبات او مشروعیت نه شی رامنځته کولای.

په لنډ ډول، د راتلونکی لپاره اساسی اړتیا دا ده چې سیاسی جریانونه له ولس سره ژور ارتباط، د داخلی دموکراسۍ عملی کول، د شخصی رقابتونو کمول، او د ځوان نسل منظمه فکری او عملی روزنه خپل لومړیتوب وګرځوی؛ ځکه همدا عناصر کولای شی د یوې سالمې، ملی او پایدارې دموکراسۍ ریښتینی بنسټ رامنځته کړی.

نور محمد غفوری

۱۸/ می/۲۰۲۶م

 

16 می
۱ دیدگاه

د تحمیلی جمهوریت تقلبی دموکراسی . . .

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۶ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————–

د تحمیلی جمهوریت تقلبی دموکراسی

د شعارونو تر سیوری لاندې د ولسواکۍ ناکامه تجربه

نور محمد غفوری

سریزه

دموکراسی د معاصرې نړۍ له مهمو سیاسی ارزښتونو څخه ګڼل کېږی؛ هغه نظام چې بنسټ یې د خلکو پر ارادې، سیاسی مشارکت، عدالت، قانون‌واکۍ او د بیان پر آزادۍ ولاړ وی. خو په ډېرو وروسته پاتې او بحران‌ځپلو هېوادونو کې د دموکراسۍ نوم تر ډېره د یوې سیاسی وسیلې په توګه کارول شوی، نه د ولسواکۍ د رښتینی ارزښت په توګه.

زموږ هېواد هم د همدې ترخو تجربو شاهد پاتې شوی دی؛ داسې چې په دولت او سیاسی ـ ټولنیزو سازمانونو کې د دموکراسۍ تر نامه لاندې د غیر دموکراتو اشخاصو او ډلو له خوا د هغې ناسم، تحریف شوی او نمایشی انځور واکمن شوی و.

په تېرو لسیزو کې هغه جمهوریت چې د دموکراسۍ، آزادۍ او بشری حقونو تر شعارونو لاندې پر خلکو تحمیل شوی و، په عمل کې یې د رښتینې ولسواکۍ پر ځای د فساد، سیاسی انحصار، پردی‌پالنې او نمایشی سیاست بنسټونه پیاوړی کړل. د نظام ظاهری بڼه جمهوریت وه، خو روح او ماهیت یې له دموکراتیکو اصولو څخه تش و. له همدې امله ډېرو خلکو هغه «تحمیلی جمهوریت» او «تقلبی دموکراسی» بلله.

د تحمیلی جمهوریت ماهیت

تحمیلی جمهوریت هغه نظام ته ویل کېږی چې د ولس له طبیعی سیاسی ودې، ملی ارادې او داخلی ټولنیزو اړتیاوو څخه نه، بلکې د بهرنیو قدرتونو، استخباراتی شبکو او نړیوالو سیاسی معاملو له لارې رامنځته شوی وی. په داسې نظام کې د خلکو اراده تر ډېره سمبولیکه او محدوده وی، خو اصلی تصمیمونه د قدرت د حلقو، سفارتونو او بهرنیو حامیانو له خوا نیول کېږی.

په داسې جمهوریت کې ټاکنې ترسره کېږی، اساسی قانون موجود وی، پارلمان او سیاسی ګوندونه هم فعال ښکاری؛ خو دا ټول ډېر ځله یوازې د دموکراسۍ ظاهری سینګار وی، نه د ولسواکۍ حقیقی مظاهر. ځکه د نظام اساسی جهت، سیاسی تګلارې او ستراتیژیک تصمیمونه د ولس له غوښتنو نه، بلکې د بهرنیو فشارونو او داخلی مافیایی کړیو له ګټو سره سم تنظیمېږی.

د تقلبی دموکراسۍ ځانګړنې

۱–  د ولس پر ځای د قدرت حاکمیت

په رښتینې دموکراسۍ کې ولس د قدرت اصلی سرچینه وی، خو په تقلبی دموکراسۍ کې قدرت د محدودو اشخاصو، تنظیمونو او مصلحتی کړیو ترمنځ وېشل کېږی. خلک یوازې د رایې ورکولو تر ورځې یو نسبی ارزښت لری، خو وروسته بیا د تصمیم نیونې له بهیر څخه عملی حذف کېږی.

۲–  فساد او سیاسی سوداګری

کله چې دموکراسی یوازې ظاهری بڼه ولری، سیاست په سوداګرۍ بدلېږی. څوکۍ، قراردادونه، وزارتونه او حتی ملی ارزښتونه د شخصی او تنظیمی ګټو قربانی کېږی. اداری فساد پراخېږی او قانون یوازې پر کمزورو او بې‌وسه خلکو تطبیقېږی.

۳–  د شخصیت‌پرستۍ وده

په تقلبی دموکراسۍ کې سیاسی بنسټونه نه، بلکې افراد محور ګرځی. ګوندونه د ملی برنامو پر ځای د اشخاصو شخصی شبکو ته ورته کېږی او سیاسی وفاداری د فکر، برنامې او اصولو پر ځای د شخص، قوم او ګټې تابع وی.

۴–  له ولس څخه فاصله

هغه نظام چې د ولس له متن او ارادې څخه نه وی راټوکېدلی، طبیعی ده چې له خلکو سره به ژور فکری او عاطفی تړاو ونه لری. له همدې امله ولس پر نظام باور له لاسه ورکوی او د دولت او خلکو ترمنځ فاصله ورځ تر بلې پراخېږی.

۵–  د بهرنیو نفوذ

کله چې سیاسی مشروعیت داخلی ریښه ونه لری، نظام د بقا لپاره پر بهرنیو ملاتړو تکیه کوی. په داسې حالت کې ملی استقلال کمزوری کېږی او سیاسی تصمیمونه د ملی ګټو پر ځای د بهرنیو قدرتونو تر اغېز لاندې راځی.

پایله

د تحمیلی جمهوریت تر نامه لاندې هغه تقلبی دموکراسی چې زموږ پر ټولنه وتپل شوه، ونه توانېده چې د ولسواکۍ، عدالت او ملی حاکمیت رښتینی ارزښتونه عملی کړی. د دموکراسۍ له مقدسو شعارونو څخه د سیاسی وسیلې په توګه استفاده وشوه، خو په عمل کې واک د محدودو کړیو، مافیایی شبکو او بهرنیو نفوذ لرونکو ځواکونو په لاس کې پاتې شو. همدا لامل و چې ولس د دولت او سیاسی بهیرونو پر وړاندې بې‌باوره شو او د نظام مشروعیت ورځ تر بلې کمزوری شو.

تجربې وښوده چې بې‌ریښې، نمایشی او له ولس څخه جلا دموکراسی نه شی کولای چې یو ملت د ثبات، عدالت او پرمختګ پر لور رهبری کړی. رښتینې ولسواکی یوازې هغه وخت معنا پیدا کوی چې د خلکو اراده، ملی استقلال، قانون‌واکی او سیاسی مشارکت په عمل کې تضمین شی، نه یوازې په شعارونو کې.

له همدې امله، زموږ د راتلونکې اساسی اړتیا دا ده چې د تقلبی او تحمیلی سیاسی جوړښتونو پر ځای داسې ملی او ولسی سیاسی فرهنګ ته وده ورکړل شی چې بنسټ یې پر آزاد فکر، حساب‌ورکونه، ټولنیز عدالت، ملی ګټو او د ولس پر واقعی مشارکت ولاړ وی. ځکه ملتونه یوازې هغه وخت خپل برخلیک په عزت او خپلواکۍ ټاکلای شی چې د قدرت اصلی سرچینه په رښتینې معنا خپله ولسی اراده وی.

نور محمد غفوری

۱۴ می ۲۰۲۶

13 می
۱ دیدگاه

نورم‌ها و ارزش‌های اجتماعی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————–

نورم‌ها و ارزش‌های اجتماعی

 این مقاله نخستین‌بار در اوایل ماه می سال ۲۰۱۷ میلادی، در رسانه‌های اجتماعی و شماری از مطبوعات چاپی داخل کشور منتشر گردیده بود. اکنون، با گذشت چندین سال و با توجه به تداوم بحران‌های سیاسی، اجتماعی و ارزشی در جامعۀ ما، نگارنده لازم دانست تا متن آن را با اندکی تصحیح، ویرایش و تکمیل، بار دیگر در اختیار خوانندگان قرار دهد. باور بر این است که مباحث مطرح‌شده در این نوشته، نه‌تنها اهمیت و تازگی خویش را از دست نداده، بلکه در شرایط کنونی کشور، بیش از گذشته قابل تأمل و بحث می‌باشد.

جامعۀ انسانی در هر مرحلۀ رشد تاریخی و تکامل خویش، دارای مجموعه‌ای از ارزش‌ها، نورم‌ها و قواعدی است که حیات اجتماعی را تنظیم و استمرار آن را تضمین می‌کند. بدون موجودیت و رعایت چنین اصولی، نظم رفتارهای روزمره، مناسبات اجتماعی و روابط میان افراد دچار آشفتگی می‌شود و جامعه به سوی بی‌ثباتی و هرج‌ومرج سوق می‌یابد.

هرگاه جامعۀ معینی مورد مطالعه قرار گیرد، مشاهده می‌شود که افراد آن، با وجود تفاوت در شیوه‌های زندگی، سلیقه‌ها و رفتارهای فردی، در بسیاری از نگرش‌ها، ارزش‌های بنیادی و طرز برخوردهای اساسی با یکدیگر مشابهت‌های گسترده دارند. همین اشتراکات، شالودۀ همزیستی اجتماعی و نظم جمعی را شکل می‌دهد.

بخش بزرگی از این ارزش‌ها و نورم‌ها از وجدان اخلاقی، سنت‌های تاریخی، عادات اجتماعی و تجربۀ زندگی مردم سرچشمه می‌گیرد. این اصول الزاماً در قوانین رسمی یا کتاب‌های مدون درج نشده‌اند و ضمانت اجرایی دولتی نیز ندارند، اما افراد جامعه خود را در برابر رعایت آن‌ها مسئول و متعهد احساس می‌کنند. هر جامعه، متناسب با شرایط تاریخی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی خویش، نظام ارزشی ویژه‌ای می‌آفریند که می‌تواند با ارزش‌های جوامع دیگر تفاوت داشته باشد.

ارزش‌ها و نورم‌های اجتماعی، همچون دیگر پدیده‌های جامعۀ انسانی، ثابت و تغییرناپذیر نیستند؛ بلکه پیوسته در معرض تحول و تکامل قرار دارند. تغییرات اقتصادی، دگرگونی در مناسبات تولیدی، رشد دانش و تحول نیازهای اجتماعی می‌تواند ساختار اخلاقی و ارزشی جامعه را نیز دگرگون سازد. از همین‌رو، اگر به یک ارزش اجتماعی حیثیت حقیقتی مطلق، جاودانه و غیرقابل تغییر داده شود، آن ارزش رنگ جزم‌اندیشی و ایدیولوژیک به خود می‌گیرد و ممکن است به مانعی در برابر تحول و پیشرفت جامعه بدل گردد.

ارزش‌ها را می‌توان به‌گونه‌ای کلی به ارزش‌های مادی و معنوی تقسیم کرد. هر یک از این دو حوزه دارای شاخه‌ها و زیرمجموعه‌های گوناگون است. در زندگی فردی و جمعی انسان‌ها، همۀ ارزش‌ها از اهمیت یکسان برخوردار نیستند؛ برخی در ذهن و وجدان جامعه جایگاه برجسته‌تر و اثرگذاری عمیق‌تری دارند. تنظیم و اولویت‌بندی این ارزش‌ها، آن چیزی را شکل می‌دهد که از آن به‌عنوان «هیرارشی ارزش‌ها» یاد می‌شود.

شناخت هیرارشی ارزش‌ها برای نیروهای ترقی‌خواه، عدالت‌طلب و تحول‌گرا اهمیت حیاتی دارد؛ زیرا موفقیت هر برنامۀ سیاسی و اجتماعی وابسته به میزان هماهنگی آن با ارزش‌های ریشه‌دار و مؤثر در ذهن جامعه است. بدون درک درست از ساختار ارزشی جامعه، فعالیت‌های سیاسی ممکن است پراکنده، ناسنجیده و حتی دارای نتایج معکوس باشد.

مفهوم «ارزش» در فلسفه، جامعه‌شناسی، اقتصاد، روان‌شناسی، دین و اخلاق، معانی و برداشت‌های متفاوتی دارد؛ اما در تمامی این حوزه‌ها، ارزش به آنچه مطلوب، شایسته، پرارج و برازنده برای انسان تلقی می‌شود اشاره دارد. انسان‌ها برای دستیابی به چنین ارزش‌هایی تلاش می‌کنند تا کیفیت زندگی مادی و معنوی خویش را ارتقا دهند، رضایت درونی و کرامت انسانی خود را حفظ کنند و به احساس معنا و آرامش دست یابند.

ارزش‌های اجتماعی، نحوۀ حضور انسان در جامعه، طرز برخورد او با دیگران، نوع روابط اجتماعی، شیوه‌های رفتاری و حتی کیفیت زندگی روحی و روانی افراد را شکل می‌دهد. از همین‌رو، سلامت و پویایی هر جامعه تا حد زیادی وابسته به استحکام نظام ارزشی آن است.

در میان ارزش‌های اجتماعی، بخشی از آن‌ها دارای ماهیت عام و فراگیر بشری‌اند و مورد پذیرش اکثریت ملت‌ها و فرهنگ‌های جهان قرار گرفته‌اند. این ارزش‌ها که از آن‌ها به‌عنوان «ارزش‌های عمومی بشری» یاد می‌شود، حاصل تجربۀ مشترک تاریخی انسان‌ها در مبارزه برای کرامت، آزادی، عدالت و صلح است. بسیاری از این اصول در اعلامیۀ جهانی حقوق بشر و سایر اسناد معتبر بین‌المللی انعکاس یافته و به معیارهای پذیرفته‌شدۀ جهانی بدل شده‌اند.

از جملۀ مهم‌ترین ارزش‌های عمومی بشری می‌توان به صلح، آزادی، عدالت اجتماعی، حقوق بشر، دموکراسی، برابری، دولت قانون‌مدار، احترام به کرامت انسان، تحمل‌پذیری در برابر تفاوت‌های فکری و عقیدتی، همبستگی اجتماعی، احترام به باورهای دینی دیگران و پذیرش تنوع فرهنگی اشاره کرد. رعایت و گسترش این ارزش‌ها، زمینۀ تأمین نظم اجتماعی، ثبات سیاسی، همزیستی مسالمت‌آمیز و پیشرفت انسانی را فراهم می‌سازد.

جامعه‌ای که بر بنیاد چنین ارزش‌هایی استوار گردد، می‌تواند به سوی صلح پایدار، عدالت اجتماعی و توسعۀ متوازن حرکت کند. از همین‌رو، مبارزه برای تحقق و نهادینه‌سازی این ارزش‌ها، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه ضرورتی تاریخی و انسانی است.

متأسفانه در شرایط کنونی کشور ما، در نتیجۀ حاکمیت جنگ، فساد، انحصارطلبی و مداخلات بیرونی، بذر نفاق قومی، زبانی، مذهبی، سمتی و جنسیتی بیش از هر زمان دیگر در جامعۀ ما پراکنده شده است. این وضعیت، کشور را به سوی تفرقه، عقب‌ماندگی و بحران‌های پیهم سوق داده و فرصت‌های رشد و ثبات را از مردم ما گرفته است.

در چنین شرایطی، تحقق ارزش‌های انسانی و عدالت‌محور به سود آن گروه‌هایی نیست که در سایۀ جنگ، فساد، غصب دارایی‌های عامه، سوءاستفاده از قدرت و وابستگی به منابع خارجی به ثروت و نفوذ دست یافته‌اند. این حلقات، منافع خویش را در ادامۀ بی‌ثباتی، ضعف دولت، تداوم بحران و محرومیت مردم جست‌وجو می‌کنند.

بسیاری از کسانی که در طول دهه‌های گذشته از جنگ و ویرانی سود برده‌اند، با سوءاستفاده از احساسات قومی، مذهبی و زبانی مردم، ثروت‌های هنگفت اندوخته و ساختارهای اقتصادی و سیاسی کشور را در جهت منافع شخصی و گروهی خویش به کار گرفته‌اند. آنان از صلح واقعی، عدالت اجتماعی و حاکمیت قانون هراس دارند؛ زیرا تأمین ثبات و شفافیت، زمینۀ تداوم امتیازات نامشروع‌شان را از میان می‌برد.

از همین‌رو، نیروهای وابسته به فساد، مافیا، جنگ‌سالاری و افراط‌گرایی همواره می‌کوشند ذهن مردم را از مطالبات اصلی چون عدالت اجتماعی، توسعۀ ملی، رفاه عمومی و حقوق شهروندی منحرف ساخته و آن را به سوی اختلافات قومی، مذهبی، زبانی و جنسیتی سوق دهند. آنان برای حفظ قدرت و منافع خویش، از تعصب، ترس، خشونت، تبلیغات گمراه‌کننده و سوءاستفاده از باورهای مردم بهره می‌گیرند.

در این میان، برخی افراد و گروه‌ها بدون آنکه نمایندگی واقعی مردم را داشته باشند، خود را به‌عنوان رهبران قومی، مذهبی یا منطقه‌ای بر جامعه تحمیل کرده‌اند و از درد و رنج مردم به‌عنوان ابزار معامله و تجارت سیاسی استفاده می‌کنند. این‌گونه جریان‌ها نه‌تنها در پی حل مشکلات کشور نیستند، بلکه ادامۀ بحران و تفرقه را وسیله‌ای برای بقای سیاسی و اقتصادی خویش می‌دانند.

جامعۀ ما بیش از هر زمان دیگر نیازمند ظهور و تقویت نیروهای آگاه، مترقی، عدالت‌خواه و ملی است؛ نیروهایی که بتوانند فراتر از تعصبات قومی و مذهبی، برای ایجاد یک جامعۀ دموکراتیک، قانون‌مدار، عادلانه و متکی بر ارادۀ مردم مبارزه کنند.

ایجاد یک جنبش گستردۀ مردمی و عدالت‌محور، ضرورتی عاجل و تاریخی برای افغانستان امروز است؛ جنبشی که بتواند نیروهای زحمتکش، جوانان، زنان، روشنفکران و همۀ اقشار محروم جامعه را حول ارزش‌های مشترک انسانی و ملی بسیج کند و راه را برای صلح پایدار، عدالت اجتماعی و بازسازی کشور هموار سازد.

نیروهای ترقی‌خواه و تحول‌طلب نباید در دام مصلحت‌گرایی‌های زیان‌بار، سازش‌های بی‌اصول و تسلیم در برابر ساختارهای فاسد گرفتار شوند. تجربۀ تاریخ نشان داده است که هیچ جامعۀ عقب‌مانده‌ای بدون مبارزۀ آگاهانه، سازمان‌یافته و مبتنی بر آرمان‌های انسانی به آزادی، عدالت و پیشرفت دست نیافته است.

افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر به یک فرهنگ سیاسی نوین، دموکراتیک و مدنی نیاز دارد؛ فرهنگی که در آن انسان، آزادی، عدالت، قانون و کرامت بشری در محور سیاست قرار گیرد، نه قوم، تعصب، خشونت و منفعت‌طلبی.

زمان در انتظار هیچ ملت و جامعه‌ای متوقف نمی‌ماند. تحولات سیاسی و اجتماعی با سرعتی شتابان در حال وقوع است و فرصت‌های تاریخی یکی پس از دیگری از دست می‌رود. مردم افغانستان، به‌ویژه زحمتکشان و نسل جوان، نباید چشم‌انتظار نیرویی معجزه‌آسا از بیرون باشند و یا امید خویش را به قدرت‌هایی ببندند که خود بخشی از بحران‌اند.

ما نباید از نیروهای ظلم، فساد و جنگ انتظار شفقت و اصلاح داشته باشیم؛ همان‌گونه که نمی‌توان آینده‌ای روشن را بر بنیاد ساختارهای پوسیده و ناکارآمد گذشته بنا کرد. ضرورت آن احساس می‌شود که با اتکا به آگاهی، ارادۀ جمعی، دانش، تعهد و نیروی نسل جوان، بنیادهای یک جامعۀ مدرن، عادلانه و مردم‌سالار را پی‌ریزی کنیم.

امروز زمان آن فرارسیده است که نیروهای متعهد به عدالت، ترقی و آزادی، با شهامت و مسئولیت تاریخی وارد میدان عمل شوند، برای دفاع از منافع مردم سازمان یابند و برای ساختن افغانستانی آزاد، آباد، صلح‌آمیز و متکی بر ارزش‌های انسانی مبارزۀ آگاهانه و پایدار را پیش ببرند.

نورمحمد غفوری

۵ می ۲۰۱۷

 

14 آوریل
۱ دیدگاه

افغانستان به یک حزب جدید نیاز دارد؟

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۵ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۱۴ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

افغانستان به یک حزب جدید نیاز دارد؟

نور محمد غفوری

افغانستان در طول تاریخ سیاسی خود، به‌ویژه پس از نیمهٔ دوم قرن بیستم میلادی، شاهد شکل‌گیری جنبش‌ها، سازمان‌ها و احزاب گوناگونی بوده است. برخی از این جریان‌ها در نتیجهٔ تحولات مشخص اقتصادی و اجتماعی و با توجه به سطحی از رشد و پختگی جامعهٔ افغانی، به‌عنوان پدیده‌های روبنایی و در پیروی از جریان‌ها و ایدئولوژی‌های رایج جهانیِ راست، میانه و چپ، عرض اندام کردند. با این حال، بسیاری از این احزاب در برابر حوادث ناگوار تاریخی و مداخلات گستردهٔ خارجی تاب مقاومت نیاورده و به‌تدریج به گروه‌های کوچک، پراکنده و کم‌تأثیر تجزیه شدند.

در بیست سال دورهٔ جمهوریت اسلامی افغانستان که تا حد زیادی متأثر از حمایت‌های بیرونی بود، شمار زیادی از احزاب فرمایشی و موسوم به «انجویی» شکل گرفتند که نتوانستند جایگاه واقعی در بطن جامعهٔ افغانی پیدا کنند. با سقوط جمهوریت اسلامی افغانستان، این احزاب نیز به‌سرعت فروپاشیدند، به‌گونه‌ای که گویی هرگز وجود نداشته‌اند.

بخش قابل توجهی از این احزاب یا بر مبنای تعلقات قومی شکل گرفته بودند که به‌جای تقویت وحدت ملی، موجب تشدید شکاف‌ها و اختلافات اتنیکی شدند؛ یا متشکل از گروه‌های نظامی وابسته به تنظیم‌های جهادی بودند که در تأمین امنیت نقش منفی ایفا کردند؛ یا دارای ماهیت ایدئولوژیک و مذهبی بودند که منافع ملی را در حاشیه قرار داده و ترویج عقاید خاص خود را در اولویت قرار می‌دادند. افزون بر این، ضعف ساختاری، مدیریت ناکارآمد و نبود برنامهٔ روشن نیز از دیگر عواملی بود که مانع دوام و تأثیرگذاری این احزاب شد. در نتیجهٔ این عوامل و سایر فکتورهای کمتر گفته‌شده، همبستگی ملی تضعیف گردیده و نیروهای ارتجاعی و ایدئولوژیک- گاه با حمایت‌های خارجی- نیرومندتر شدند.

با توجه به وضعیت کنونی در سطح ملی، منطقه‌ای و جهانی، ضرورت ایجاد یک حزب جدید، مدنی و فراگیر بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود. حزبی که بر منافع عمومی و وحدت ملی تمامی اقوام و اقشار جامعهٔ افغانستان تأکید داشته باشد؛ فرهنگ زندگی صلح‌آمیز، همزیستی مسالمت‌آمیز، پلورالیسم فرهنگی و تحمل دیدگاه‌های متفاوت را ترویج نماید؛ و در راستای تأمین نیازهای اساسی شهروندان، کاهش فقر، حمایت از اقشار آسیب‌پذیر و تحقق عدالت اجتماعی به‌صورت عملی تلاش کند.

چنین حزب مدرن و آینده‌نگر می‌تواند در شکل‌دهی ائتلاف‌های سیاسی، ایجاد اجماع ملی میان نیروهای مترقی و وطن‌دوست، و همچنین در مدیریت بحران‌های موجود و ترسیم مسیر آیندهٔ افغانستان، نقش کلیدی و تعیین‌کننده‌ای ایفا کند. یک حزب معاصر با جهان‌بینی واقع‌گرایانه و نظام فکری نوین، قادر خواهد بود زمینه‌های لازم برای وحدت فکری و انسجام عملی را فراهم ساخته و بدبینی‌ها و کینه‌توزی‌هایی را که بر اثر تقسیم‌بندی‌های گذشته شکل گرفته‌اند، کاهش دهد. این حزب باید وابستگی‌های افراطی به ایدئولوژی‌های ناکارآمد و فرسوده را کنار گذاشته و روحیهٔ پیروی کورکورانه از رهبران سنتی و ناکام را تضعیف نماید.

تجربه نشان داده است که بسیاری از احزاب و گروه‌های سیاسی در افغانستان بر پایهٔ ایدئولوژی‌های احساسی، جزمی و تعصب‌آلود بنا شده بودند که توانایی تعامل با دیدگاه‌های متفاوت را نداشتند. این رویکردها نه‌تنها به حل مسائل کمک نکرد، بلکه موجب انقطاب جامعه و ایجاد خصومت میان نیروهایی شد که زمانی هم‌پیمان بودند.

از این‌رو، حزب جدید باید به‌جای تکیه بر ایدئولوژی‌های تکراری و ناکام، بر عمل‌گرایی و حل مسائل واقعی تمرکز کند. این حزب باید عقلانیت سیاسی، انعطاف‌پذیری فکری و رویکرد مبتنی بر منافع عمومی را جایگزین تعصب و جزم‌اندیشی سازد. تمرکز بر توسعهٔ اقتصادی، مبارزهٔ مؤثر با فساد، اصلاح نظام آموزشی، و تضمین حقوق و آزادی‌های شهروندی باید در اولویت برنامه‌های آن قرار گیرد.

یکی از مشکلات اساسی احزاب سنتی، فردمحوری و تمرکز قدرت در دست رهبران بود؛ رهبرانی که گاه خود را فراتر از نقد می‌پنداشتند و حزب را ملک شخصی خود تلقی می‌کردند. در مقابل، حزب جدید باید مبتنی بر رهبری جمعی، نظام مشورتی و ساختارهای دموکراتیک باشد. تشکیل تیمی از افراد شایسته، متخصص، متعهد و پاسخ‌گو که بر اساس اصول شفاف و قابل نظارت عمل کنند، از ضرورت‌های اساسی چنین حزبی است. همچنین، گردش قدرت و تناوب رهبری در درون حزب باید تضمین گردد تا از انحصار جلوگیری شود.

در عصر کنونی که با گسترش فناوری اطلاعات، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های آزاد همراه است، دیگر امکان انحصار آگاهی و قدرت به‌سادگی گذشته وجود ندارد. حزب جدید باید از این ابزارها برای ارتقای آگاهی عمومی، بسیج افکار عمومی و جذب نسل جوان بهره گیرد. جوانان- اعم از زنان و مردان- باید نقش محوری در فعالیت‌ها، مدیریت و تصمیم‌گیری‌های این حزب داشته باشند.

راه‌اندازی برنامه‌های آگاهی‌دهی در فضای مجازی، ایجاد شبکه‌های جوانان تحصیل‌کرده و آگاه، و استفاده از زبان منطقی و استدلالی به‌جای ادبیات احساسی و تحریک‌آمیز، از جمله اقداماتی است که می‌تواند به تغییر مثبت افکار عمومی، دیدگاه‌های سوسیال دموکراسی و تقویت وحدت ملی و توسعهٔ کشور کمک کند.

در نهایت، ایجاد یک حزب جدید مترقی و عدالتخواه نه‌تنها یک انتخاب، بلکه یک ضرورت تاریخی برای عبور از بحران‌های کنونی و حرکت به‌سوی آینده‌ای باثبات، عادلانه و مترقی برای افغانستان است.

۸ اپریل ۲۰۲۶

 

27 مارس
۱ دیدگاه

د تلویزیونی سیاسی بحثونو اخلاقی معیارونه

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۷ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۷ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

د تلویزیونی سیاسی بحثونو اخلاقی معیارونه

نور محمد غفوری

پیلامه

د تلویزیونی سیاسی بحثونو په اړه مې مخکې دوې لیکنې د هغو د ماهیت او اهمیت په تړاو د درنو لوستونکو خدمت ته وړاندې کړې وې. په دې لیکنه کې هڅه کېږی چې د دغو بحثونو د اغېزمنتیا او مسلکیتوب یو بل مهم اړخ، یعنې اخلاقی معیارونه، وڅېړل شی. ځکه چې هر څومره بحث مهم او حساس وی، هماغومره د هغه د ترسره کولو طریقه او اصول هم ارزښت پیدا کوی.

تلویزیونی سیاسی بحثونه یوازې د نظرونو تبادله نه ده، بلکې د عامه افکارو د جوړولو، د سیاسی پوهاوی د لوړولو او د ټولنې د فکری جهت ټاکلو یوه مهمه وسیله ده. له همدې امله، که دا بحثونه له اخلاقی چوکاټ څخه بهر ترسره شی، نو کولای شی د پوهاوی پر ځای ګډوډی، تعصب او بې‌باوری رامنځته کړی.

 د تلویزیونی سیاسی بحثونو اخلاقی معیارونه څه دی؟

د تلویزیونی سیاسی بحثونو اخلاقی معیارونه هغه اصول، قواعد او چلندونه دی چې د بحث ګډونوال (میلمانه)، کوربه (میزبان) او رسنۍ یې باید مراعات کړی، څو بحث سالم، عادلانه، مسلکی او د حقیقت موندنې پر بنسټ ترسره شی. دا معیارونه د دې لپاره رامنځته شوی چې بحث له شخصی شخړو، سپکاوی او احساساتی توندۍ څخه وژغورل شی او پر ځای یې د منطق، استدلال او مستندو معلوماتو فضا حاکمه شی.

په بل عبارت، اخلاقی معیارونه هغه چوکاټ جوړوی چې پکې ګډونوال کولای شی خپلې نظریې په ازاده توګه بیان کړی، خو د مقابل لوری حقونه، د لیدونکو باور او د رسنیو مسلکی مسئولیتونه هم په پام کې ونیسی. کله چې دا چوکاټ موجود وی، بحث له تقابل څخه تعامل ته او له شخړې څخه استدلال ته بدلېږی.

په عملی توګه، دغه معیارونه د درناوی، رښتینولۍ، شفافیت، موضوع ته د وفادارۍ، د وخت د سم مدیریت او د لیدونکو پر وړاندې د مسئولیت له اصولو څخه جوړ شوی دی. د دې اصولو مراعات د دې سبب ګرځی چې بحثونه په معیاری ژبه بیان شی او د سالمې سیالۍ، علمی تحلیل او ګټورو پایلو لامل شی.

 الف) درناوی او  کرامت ساتنه

درناوی او د انسان کرامت ساتل د هر سالم او مسلکی بحث بنسټیز اصل دی. په تلویزیونی سیاسی بحثونو کې ګډونوال باید یو بل ته د انسان په توګه ارزښت ورکړی او د شخصیت، قوم، مذهب، ژبې او جنسیت له مخې یې درناوی وکړی. دا کار د دې لامل کېږی چې بحث له تعصب او شخصی دښمنیو څخه لیرې پاتې شی او پر اصلی موضوع تمرکز وساتل شی.

سربېره پر دې، د توهین، سپکاوی او شخصی حملو مخنیوی ډېر مهم دی. هغه بحث چې پر شخصی بریدونو ولاړ وی، نه یوازې خپل علمی ارزښت له لاسه ورکوی، بلکې د لیدونکو باور هم زیانمنوی. برعکس، کله چې ګډونوال د دلیل، منطق او شواهدو پر بنسټ خبرې کوی، د متقابل باور فضا رامنځته کېږی او لیدونکی هم له بحث څخه مثبت درس اخلی.

 ب) رښتینولی او شفافیت

رښتینولی د هر رسنیز او علمی بحث اساسی روح ګڼل کېږی. ګډونوال باید یوازې هغه معلومات وړاندې کړی چې دقیق، تایید شوی او د باور وړ سرچینو پر بنسټ ولاړ وی. د ناسم، مبالغه شوی یا بې‌اساسه معلوماتو خپرول د بحث اعتبار زیانمنوی او د عامه باور د کمزورتیا لامل کېږی.

شفافیت بیا دا ایجابوی چې که کوم معلومات نیمګړی وی یا لا تر اوسه کره نه وی، باید په څرګند ډول یې یادونه وشی. همدارنګه، ګډونوال باید خپل سیاسی، اقتصادی او فکری تړاوونه پټ نه کړی، څو لیدونکی وکولای شی د هغوی دریځونه په سمه توګه وارزوی. دا روڼتیا د صداقت فضا پیاوړې کوی او د تعصب احتمال کموی.

 ج) موضوع ته وفاداری

د بحث پر اصلی موضوع تمرکز د هغې د اغېزمنتیا لپاره حیاتی ارزښت لری. کله چې ګډونوال له موضوع څخه واوړی او فرعی یا نا‌اړوندو مسایلو ته مخه کړی، بحث خپل تسلسل او ارزښت له لاسه ورکوی. له همدې امله، اړینه ده چې ټول ګډونوال خپلې خبرې د بحث له اصلی محور سره تړلې وساتی.

له بلې خوا، منطقی استدلال او مستند شواهد باید د احساساتی او شعاری خبرو پر ځای لومړیتوب ولری. احساساتی خبرې کېدای شی لنډمهاله اغېز ولری، خو تلپاتې او دوامدار قناعت نه شی رامنځته کولای. برعکس، هغه استدلال چې پر منطق او شواهدو ولاړ وی، هم د منلو وړ وی او هم د پایلو له پلوه ګټور تمامېږی.

د) وخت او فرصت مدیریت

د وخت عادلانه او منظم مدیریت د بحث د توازن او نظم لپاره ضروری دی. په تلویزیونی بحثونو کې باید ټولو ګډونوالو ته مساوی فرصت ورکړل شی تر څو خپل نظرونه په بشپړ ډول بیان کړی. که یو لوری پر بحث برلاسی شی او زیات وخت ونیسی، نو د عدالت اصل تر پښو لاندې کېږی.

همدارنګه، د مقابل لوری خبرو ته غوږ نیول او د ګډوډۍ مخنیوی د بحث د کیفیت لپاره مهم دی. د یو بل د خبرو پرېکول، په لوړ غږ خبرې کول او بې‌نظمی نه یوازې بحث ګډوډوی، بلکې لیدونکی هم ستړی او مغشوش کوی. منظم، ارام او له درناوی ډک بحث د اغېزمنتیا کچه لوړه وی.

 ه) د لیدونکو په وړاندې مسئولیت

تلویزیونی سیاسی بحثونه په اصل کې د لیدونکو لپاره وړاندې کېږی، نو له همدې امله د هغوی پر وړاندې مسؤلیت ډېر مهم دی. ګډونوال او کوربه باید هڅه وکړی چې معلومات په واضح، ساده او د پوهېدو وړ ژبه وړاندې کړی، څو د ټولنې بېلابېل قشرونه ترې ګټه واخلی.

سربېره پر دې، که په بحث کې کومه تېروتنه یا ناسم معلومات وړاندې شی، باید په وخت سره اصلاح او وضاحت ورکړل شی. دا کار د رسنیو اعتبار ساتی او د لیدونکو باور پیاوړی کوی. په پایله کې، د لیدونکو د پوهاوی لوړول او هغوی ته دقیق او متوازن معلومات وړاندې کول د هر سیاسی بحث اساسی هدف بلل کېږی.

و) مسلکی او اعتدالی ژبه

په تلویزیونی سیاسی بحثونو کې د مسلکی او اعتدالی ژبې کارول د باور، درناوی او اغېزمنتیا بنسټ جوړوی. ګډونوال باید داسې الفاظ وکاروی چې له احساساتی توندۍ، شخصی بریدونو او تحقیر څخه پاک وی، ځکه دا ډول ژبه نه یوازې د بحث فضا ګډوډوی، بلکې د لیدونکو پر ذهن هم منفی اغېز کوی. مسلکی ژبه د دلیل، منطق او شواهدو پر بنسټ ولاړه وی او هڅه کوی چې موضوع ته روښانتیا ورکړی، نه دا چې اختلافات ژور کړی.

همدارنګه، اعتدالی ژبه د دې لامل کېږی چې بېلابېل نظرونه په ارام او متوازن ډول وړاندې شی. که څه هم طنز او کنایه کله ناکله د خبرو د نرمولو یا جذاب کولو لپاره کارېدلی شی، خو باید په ډېر احتیاط وکارول شی څو د مقابل لوری د سپکاوی یا د بحث د منحرف کېدو سبب ونه ګرځی. په ټوله کې، د ژبې اعتدال د سالمو سیاسی مناظرو لپاره یو مهم اصل دی چې د تفاهم او متقابل درناوی فضا پیاوړې کوی.

پایله

په ټوله کې، د تلویزیونی سیاسی بحثونو اخلاقی معیارونه د دې بحثونو د کیفیت، باورمندتیا او اغېزمنتیا بنسټ جوړوی. که دا اصول په سمه توګه مراعات شی، نو بحثونه د شخړې او احساساتی تقابل پر ځای د سالمو، علمی او ګټورو پایلو لامل ګرځی. له همدې امله، د دغو معیارونو رعایت نه یوازې د رسنیو مسلکی مسئولیت دی، بلکې د یوې باخبره او روښانه ټولنې د جوړولو لپاره هم حیاتی ارزښت لری.

نور محمد غفوری

۲۳ مارچ ۲۰۲۶

 

24 مارس
۱ دیدگاه

د تلویزیونی سیاسی بحثونو اهمیت

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۴ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۴ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

د تلویزیونی سیاسی بحثونو اهمیت

نور محمد غفوری

مقدمه:
د تلویزیونی سیاسی بحثونو په ماهیت مو په بله (پرونۍ ۱۵.۰۳.۲۰۲۶ ) لیکنه کې خبرې وکړې. په دې لیکنه کې په نظر کې دی چې د تلویزیونی سیاسی بحثونو د اهمیت په اړه په لنډه توګه رڼا واچوم.

د تلویزیون سیاسی بحثونه د معاصرو رسنیو یوه مهمه بڼه ده چې د سیاسی شخړو، نظریاتی اختلافونو، د عامه پوهاوی د لوړولو او په ټولنه کې د سیاسی ارادې د جوړولو لپاره کارول کیږی. لکه چې په تیره لیکنه کې یادون وشو، د دې ډول بحثونو موخه یوازې د سیاسی تبلیغ یا د شهرت زیاتول نه، بلکې د لیدونکو لپاره د معلوماتو وړاندې کول، د شواهدو تحلیل او د سیاسی موضوعاتو روښانه کول دی.

د دې بحثونو اهمیت څو اړخونه لری:

۱.  معلوماتی ارزښت

تلویزیونی سیاسی بحثونه د معلوماتو د ترلاسه کولو یوه مهمه سرچینه بلل کېږی. په دې ډول بحثونو کې ګډونوال، چې معمولاً سیاستوال، تحلیلګران او کارپوهان وی، د یوې موضوع په اړه خپل نظرونه، استدلالونه او شواهد وړاندې کوی. کله چې لیدونکی د بېلابېلو لورو نظرونه واوری، نو هغوی ته دا فرصت برابریږی چې موضوع یوازې له یوې زاویې څخه نه، بلکې له څو اړخونو وڅېړی. دا کار د معلوماتو د پراخوالی سبب ګرځی او له لیدونکو سره مرسته کوی چې د موضوع په اړه ژوره او متوازنه پوهه ترلاسه کړی.

له بلې خوا، دا بحثونه د معلوماتو د ارزونې فرهنګ هم پیاوړی کوی. کله چې یو ګډونوال د یوې ادعا ملاتړ د شواهدو، احصایې یا تاریخی مثالونو په وسیله کوی او بل ګډونوال یې نقد کوی، نو لیدونکی د استدلال د قوت او ضعف د پرتله کولو فرصت مومی. په دې توګه تلویزیونی بحثونه نه یوازې معلومات وړاندې کوی، بلکې خلکو ته دا مهارت هم ور زده کوی چې معلومات په انتقادی ډول وارزوی.

۲ عامه پوهاوی او مشارکت

سیاسی بحثونه د عامه پوهاوی په لوړولو کې مهم رول لری. کله چې د ټولنې مهمې سیاسی، اقتصادی یا ټولنیزې مسئلې د رسنیو له لارې مطرح شی، نو خلک د هغو موضوعاتو په اړه خبرتیا ترلاسه کوی چې ښایی د دوی د ورځنی ژوند سره مستقیم تړاو ولری. دا ډول پوهاوی د دې سبب ګرځی چې خلک د خپل هېواد د سیاسی او ټولنیزو بهیرونو په اړه لا زیات فکر وکړی او د هغو د پایلو په اړه پوښتنې راپورته کړی.

همدارنګه، دا بحثونه د مدنی مشارکت لپاره هم موقع برابروی. هغه وګړی چې د رسنیو له لارې له سیاسی موضوعاتو سره بلد شی، ډېری وخت د ټولنیزو بحثونو برخه ګرځی، خپل نظرونه څرګندوی، لیکنې او تبصرې کوی او د عامه نظر په جوړولو کې رول لوبوی. په دې توګه سیاسی بحثونه یوازې د معلوماتو د لېږد وسیله نه وی، بلکې د یوې فعالې مدنی ټولنې د رامنځته کېدو لپاره هم مهمه وسیله ګرځی.

۳ شفافیت او حساب ورکونه

تلویزیونی سیاسی بحثونه د سیاسی شفافیت او حساب ورکونې لپاره هم ډیر ارزښت لری. کله چې سیاسی شخصیتونه یا چارواکی په رسنیو کې ګډون کوی، هغوی اړ کېږی چې خپل دریځونه، پالیسی او کړنې د خلکو پر وړاندې روښانه کړی. دا ډول عامه حضور د دې سبب کېږی چې سیاستوال د خپلو خبرو او کړنو مسؤلیت احساس کړی، ځکه د دوی څرګندونې د زرګونو یا میلیونونو لیدونکو له خوا اورېدل کېږی.

له بلې خوا، دا بحثونه د سیاسی ادعاوو د ارزونې فرصت هم برابروی. که یو سیاستوال کومه ادعا وکړی، نور ګډونوال یا تحلیلګران کولای شی هغه وڅېړی او نقد یې کړی. په دې توګه د حقیقت او پروپاګنډ (تبلیغ) ترمنځ توپیر روښانه کېږی. دا بهیر د دې لامل ګرځی چې سیاسی فضا تر یوه بریده شفافه شی او سیاستوال د خلکو پر وړاندې د خپلو کړنو په اړه ځواب ویلو ته چمتو شی.

پایله او ارزونه

په ټوله کې، تلویزیونی سیاسی بحثونه د رسنیو هغه مهمه وسیله ده چې د معلوماتو د خپرولو، د عامه پوهاوی د لوړولو او د سیاسی شفافیت د پیاوړتیا لپاره کار کوی. کله چې دا بحثونه په مسلکی او اخلاقی چوکاټ کې ترسره شی، لیدونکو ته فرصت ورکوی چې د یوې موضوع په اړه د بېلابېلو لورو نظرونه واوری، شواهد پرتله کړی او د خپل عقل او تحلیل پر بنسټ قضاوت وکړی. په همدې توګه، دا بحثونه د خلکو د مدنی مشارکت د زیاتوالی او د عامه نظر د جوړولو په بهیر کې هم مهم رول لوبوی.

خو که دا بحثونه له اخلاقی معیارونو او مسلکی اصولو پرته ترسره شی، نو ښایی د معلوماتو پر ځای ګډوډی، د استدلال پر ځای احساساتی شخړې او د پوهاوی پر ځای د ټولنې د وېش سبب شی. له همدې امله، د رسنیو مسئولیت دا دی چې تلویزیونی سیاسی بحثونه په داسې ډول تنظیم کړی چې د حقیقت موندنې، سالم استدلال او د عامه باور د پیاوړتیا سبب وګرځی.

نور محمد غفوری

۱۶.۰۳.۲۰۲۶م

22 مارس
۲دیدگاه

روایت غم و امید

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۲ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

فرستنده: محترم خواجه محمد نعیم قادری .

روایت غم و امید

 در آستانه نوروز روان شاد استاد خلیلی، ملک الشعرای دوران مبارزات ازادی خواهی مردم افغانستان، در اوان اشغال کشور ما توسط ارتش خون اشام سرخ روسی و سیطره حکومت مزدور کمونستی، با دلی آکنده از اندوه، نوروز را از آمدن بازمی‌دارد؛ چرا که سرزمینش اشغال و غرق خون و ماتم است، او با لحن غم انگیز فریاد می زند :

گویید  به  نوروز  که   امسال   نیاید

 در کشور خونین‌ کفنان  ره نگشاید

 بلبل به چمن نغمهٔ شادی نسراید

 ماتم‌ زدگان  را  لب  پرخنده نشاید

 اما در برابر این « نه گفتن » سنگین خلیلی ، بانو گل‌ رخسار، از دل همان رنج‌ها، امید را فریاد می‌زند و نوروز را فرامی‌خواند:

گویید به   نوروز   که  هر  سال   بیاید

 گویید به نوروز  که نو نیست  غم ما

از حسرت خونین‌کفنان، چشم نم ما

 از وحشت عاق پدران، پشت خم ما

گویید   به  نوروز  که  هر سال  بیاید

یکی روایت رنج سرزمین ماتم زده افغانستان و دیگری پیام ایستادگی و اصرار بر شور و شوق و امید است.

یکی از عمق اندوه می‌گوید  و  دیگری از تداوم امید و حقیقت ، در پیوند همین دو صدای متفاوت است، بعنی نه انکار درد، و نه فراموشی امید.

اینجاست که ادبیات، نه فقط آیینه درد، بلکه چراغ راه نیز می‌شود؛ خلیلی، زبان کشور زخم خورده اش است و گل ‌رخسار، صدای دوام و ایستادگی در برابر کهنگی و کهنه اندیشی.

 یکی از عمق فاجعه می‌گوید و دیگری، از ضرورتِ تداومِ امید در دل همان فاجعه.

این دو شعر یا دو صدا، در ظاهر متقابل، در حقیقت مکمل یکدیگرند. یکی هشدار می‌دهد که رنج را نباید نادیده گرفت، و دیگری یادآوری می‌کند که امید را نباید از دست داد.

از نگاه این قلم هر دو حق به جانب اند، زیرا نه دغدغه خلیلی بی جا بود و نه امیدواری گل رخسار هم چنان.

اری، اگر خلیلی از خوش آمد گویی به نوروز امتناع می ورود، دلیلش تداوم درد و رنج مردم کشورش است که ۳۸ سال پس از مرگ غریبانه او هم چنان ادامه دارد و پایانی برایش متصور نیست.

سرزمین مادری او اسیر فتنه انگیزی های یک مشت به اصطلاح بانو گل رخسار آدم «عاق پدر و مادر» است. و مردم علی رغم تداوم رنج هم چنان امیدوار به آینده اند.

امید این امیدواری به واقعیت بپیوندند و بساط درد و رنج از سرزمین ما برچیده شود؟ .

 جمعه ۲۹ ماه حوت ۱۴۰۴