۲۴ ساعت

24 آگوست
۱ دیدگاه

معرفی یک اثر ماندگار ” دیوان قصاید حامد فاریابی “

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

گنجینه‌ای از شعر، تاریخ و پیوندهای فرهنگی

در روزگاری که غبار فراموشی بر بسیاری از نسخه‌ های خطی و آثار چاپ‌ ناشدۀ شاعران و نویسندگان سرزمین ما نشسته است ، انتشار هر اثر ادبی را باید روشن‌ شدن چراغی در خانۀ فرهنگ و گشوده‌ شدن دریچه‌ ای به سوی تاریخ دانست. چاپ “دیوان قصاید حامد فاریابی” تنها انتشار یک مجموعۀ شعری نیست ، بلکه بازگرداندن بخشی از حافظۀ ادبی فاریاب و افغانستان به حوزۀ فرهنگ مکتوب و معرفی دوبارۀ یکی از چهره‌های برجستۀ شعر معاصر کشور است.

این اثر ارزشمند ، به همت ، کوشش و پژوهش دوکتوراستاد محمد کاظم امینی ، شاعر، نویسنده ، پژوهشگر و مترجم پرتلاش کشور، در سال ۱۴۰۵ خورشیدی ، برابر با ۲۰۲۶ میلادی ، از سوی انتشارات آیدین خزر در زنجان جمهوری اسلامی ایران به چاپ رسیده است.

انتشار این کتاب در خارج از زاد گاه شاعر، آن هم در شرایطی که افغانستان و اهل فرهنگ آن با مهاجرت ، پراکندگی ، دشواری‌های اقتصادی و کمبود امکانات نشر و پژوهش روبه‌ رو هستند ، خود رویدادی شایستۀ توجه و قدردانی است. این کار نشان می‌دهد که فرهنگ ، مرزهای جغرافیایی را درمی‌نوردد و یک اثر اصیل ادبی ، هرجا که امکان نشر و معرفی بیابد ، می‌تواند به زندگی دوبارۀ خود ادامه دهد.

معرفی اثر

  • شاعر: شادروان عبدالمؤمن حامد فاریابی
  • نام اثر: “دیوان قصاید حامد فاریابی”
  • دورۀ سرایش قصاید: از سال ۱۳۲۹ تا ۱۳۶۸ خورشیدی
  • تدوین ، مقدمه و توضیحات: محمد کاظم امینی
  • زبان اثر: فارسی و اوزبیکی
  • شمار صفحات: ۴۴۲ صفحه
  • ناشر: انتشارات آیدین خزر
  • محل چاپ: زنجان ، جمهوری اسلامی ایران
  • تاریخ چاپ: ۱۴۰۵ خورشیدی / ۲۰۲۶ میلادی
  • شابک: ۹۷۸-۶۲۲-۱۳۵۳-۱۷-۰
  • شمارۀ ثبت کتاب‌شناسی ملی: ۱۰۶۰۲۸۵۵

این کتاب به پشتیبانی مالی مستقیم خانوادۀ شادروان استاد حامد فاریابی ، مقیم کشور آسترالیا ، به چاپ رسیده است. این اقدام فرهنگی خانوادۀ شاعر، نمونه‌ ای ارزشمند از احساس مسئولیت در برابر میراث فکری و ادبی یک خانواده ، یک ولایت و یک کشور به شمار می‌رود. پاسداری از آثار بزرگان تنها حفظ نام آنان نیست ، بلکه نگهداری بخشی از هویت تاریخی نسل‌های آینده است.

“دیوان قصاید حامد فاریابی” مانند شماری از آثار چاپ‌ ناشدۀ شاعر، به دست خود او تنظیم و مرتب شده است. این ویژگی بر ارزش نسخه‌ شناختی و اعتبار ادبی کتاب می‌افزاید ، زیرا ترتیب اصلی اشعار، انتخاب قصاید و ثبت تاریخ سرایش آن‌ها بر اساس یادداشت‌ها و ارادۀ خود شاعر صورت گرفته است.

این کتاب ، سومین اثر از آثار شادروان حامد فاریابی است که به اهتمام و کوشش دوکتور استاد محمد کاظم امینی زمینۀ چاپ و انتشار یافته است. دفتر اصلی ، مطابق ترتیب شاعر، شامل ۵۵ قصیدۀ فارسی و یک قصیدۀ تورکی اوزبیکی ، در مجموع ۵۶ قصیده و ۲۲۴۸ بیت بوده است.

بر مبنای یادداشت‌های شاعر، نخستین قصیدۀ این دفتر در سال ۱۳۲۹ و آخرین قصیدۀ آن در سال ۱۳۶۸ سروده شده است. ازاین‌رو، این دیوان نزدیک به چهار دهه از زندگی فکری ، ادبی، اجتماعی و عاطفی شاعر را در خود جای داده است ، چهار دهه‌ ای که افغانستان در آن شاهد دگرگونی‌های فراوان سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی بوده است.

دوکتوراستاد محمد کاظم امینی دو قصیدۀ دیگر با عنوان‌های “انقلاب” ، سروده‌ شده در ۲۷ حوت ۱۳۶۱، و “مدینۀ فاضله” ، سروده‌ شده در ۲۵ جوزای ۱۳۶۳، را نیز بر این مجموعه افزوده است. این دو قصیده پیش‌تر در دفتر “سفینۀ اِدبار، مجموعۀ ادبیات سیاه” آمده بود که در سال ۱۳۹۸، با کوشش ، مقدمه ، شرح لغات و توضیحات استاد امینی در مطبعۀ دوستان بلخ چاپ شده بود.

با افزوده‌ شدن این دو شعر، شمار قصاید چاپ‌شده در این کتاب به ۵۸ قصیده می‌رسد.

این تعداد قصیده ، آن هم از یک شاعر معاصر افغانستان ، رقم چشمگیری است. اهمیت آن هنگامی بیشتر آشکار می‌شود که بدانیم آثار بسیاری از شاعران صاحب‌ دیوان فاریاب هنوز چاپ نشده و نسخه‌های آن‌ها در کتابخانه‌ های شخصی ، صندوق‌های خانوادگی یا در میان اوراق پراکنده باقی مانده است. چه‌ بسا بخشی از این میراث در اثر مهاجرت ، جنگ ، آتش‌سوزی ، رطوبت ، بی‌توجهی یا گذشت زمان برای همیشه از میان رفته باشد.

بنابراین ، چاپ “دیوان قصاید حامد فاریابی” تنها خدمت به یک شاعر نیست ، بلکه اقدامی برای نجات بخشی از تاریخ ادبی فاریاب و افغانستان از خطر نابودی و فراموشی است.

قصیده در ادبیات فارسی یکی از دیرینه‌ ترین و استوارترین قالب‌های شعری است. این قالب در طول تاریخ برای بیان ستایش ، حکمت ، اندرز، عرفان ، شکایت ، نقد اجتماعی ، توصیف طبیعت ، رویدادهای تاریخی و تأملات فلسفی به کار رفته است. سرودن قصیده ، به‌ ویژه قصیده‌های بلند ، نیازمند توانایی زبانی ، احاطه بر وزن و قافیه ، حافظۀ نیرومند ادبی و قدرت ادامۀ مضمون در ساختاری منسجم است.

قصاید حامد فاریابی را می‌توان تنها مجموعه‌ ای از ابیات موزون و مقفا ندانست ، بلکه آن‌ها پنجره‌هایی به سوی روزگار شاعر، اندیشه‌های او، نگرانی‌های اجتماعی‌اش ، آرمان‌های انسانی‌اش و نگاهش به وطن و مردم هستند. بررسی قصاید وی می‌تواند برای پژوهشگران ادبیات ، تاریخ اجتماعی ، زبان‌شناسی ، جامعه‌ شناسی فرهنگی و مطالعات منطقۀ شمال افغانستان سودمند باشد.

فاصلۀ زمانی میان نخستین و آخرین قصیدۀ این دیوان نشان می‌دهد که خواننده با محصول یک دوره کوتاه و زودگذر روبه‌رو نیست ، بلکه با کارنامۀ شعری چندین دهه از زندگی شاعر مواجه است. هر قصیده می‌تواند نشانی از یک مرحله ، یک رویداد ، یک امید ، یک اندوه یا یک دگرگونی فکری باشد.

ارزش این اثر تنها در متن قصاید خلاصه نمی‌شود. تدوین‌کننده کوشیده است کتاب را با مقدمه‌ها ، توضیحات و اسناد تکمیلی همراه سازد تا خواننده پیش از ورود به جهان شعر، با زندگی ، روزگار، شخصیت و مناسبات فرهنگی شاعر آشنا شود.

کتاب دربرگیرندۀ بخش‌های زیر است:

  • زندگانی شادروان عبدالمؤمن حامد فاریابی، صفحات ۹ تا  ۴۹،
  • دربارۀ “دیوان قصاید حامد فاریابی” ، صفحات ۵۰ تا ۶۱ ،
  • جغرافیای قصاید حامد فاریابی ، صفحات ۶۱ تا ۶۴،
  • در جست‌وجوی حقیقت یک رابطۀ ادبی ، صفحات ۶۴ تا ۶۷،
  • مکاتبات فروغ فرخزاد و حامد فاریابی ، صفحات ۶۷ تا ۶۹،
  • یادداشت حامد فاریابی ، صفحات ۷۰ تا ۷۶،
  • مکاتبۀ حامد فاریابی با حلیم حیا فاریابی ، صفحات ۷۶ تا ۸۰،
  • متن ۵۸ قصیده ، از صفحۀ ۸۱ تا صفحۀ ۴۳۲.

همچنین نوشته‌ ای از دکتر اکبر همت فاریابی ، برادر شاعر و مقیم کشور هالند ، در کتاب گنجانیده شده است. حضور چنین نوشته‌ ای می‌تواند تصویر نزدیک‌ تر و خانوادگی‌ تری از زندگی ، منش و سیمای انسانی شاعر به خواننده ارائه کند.

بخش “جغرافیای قصاید حامد فاریابی” نیز عنوانی قابل توجه است ، زیرا شعر هر شاعر در خلأ پدید نمی‌آید. مکان‌ها، شهرها، روستاها، سفرها، رویدادها و محیط اجتماعی در تکوین زبان و تخیل شاعر نقش دارند. شناخت جغرافیای شعر، ما را به شناخت ژرف‌ تر جهان شاعر می‌رساند.

مکاتبات حامد فاریابی و فروغ فرخزاد

یکی از مهم‌ ترین و کنجکاوی‌ برانگیزترین بخش‌های کتاب ، مطالب مربوط به مکاتبات ادبی حامد فاریابی با شادروان فروغ فرخزاد ، شاعر برجستۀ معاصر ایران است.

بر اساس توضیحات ارائه‌ شده در این اثر، میان حامد فاریابی و فروغ فرخزاد مناسبات و مکاتباتی ادبی وجود داشته است. دوکتوراستاد محمد کاظم امینی کوشیده است با گردآوری و معرفی اسناد موجود ، از گوشه‌ ای کمترشناخته‌ شده از روابط فرهنگی و ادبی میان شاعران افغانستان و ایران پرده بردارد.

طرح این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که تاریخ ادبیات فارسی تنها در محدودۀ مرزهای سیاسی امروز قابل بررسی نیست. زبان و ادب فارسی طی قرن‌ها میان بلخ ، هرات ، کابل ، بخارا ، سمرقند ، نیشابور، شیراز، تبریز، تهران و دیگر مراکز فرهنگی در رفت‌وآمد بوده است. شاعران و دانشمندان این حوزۀ تمدنی از آثار یکدیگر تأثیر پذیرفته و با یکدیگر ارتباط داشته‌ اند.

اگر این مکاتبات با نسخه‌ها ، تاریخ‌ها و شواهد قابل بررسی همراه باشد ، می‌تواند دریچه‌ای تازه در پژوهش‌های مربوط به حامد فاریابی ، فروغ فرخزاد و روابط ادبی دو سرزمین هم‌زبان بگشاید. امید است پژوهشگران و مسئولان چاپ آثار فروغ فرخزاد نیز این اسناد را با دقت علمی بررسی کنند تا در صورت تأیید و تکمیل مدارک، جایگاه شایستۀ آن در پژوهش‌ها و چاپ‌های انتقادی آینده در نظر گرفته شود.

مهم‌ترین ارزش چنین پژوهش‌هایی آن است که حلقه‌های گمشده را پیدا می‌کنند ، پرسش‌های تازه‌ای پیش می‌کشند و پژوهشگران بعدی را به جست‌وجوی اسناد بیشتر فرامی‌خوانند.

خاطره‌ ای از نخستین دیدار با حامد فاریابی

من در سال‌های ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ میلادی ، دورۀ مکلفیت عسکری خود را در ولایت فاریاب سپری می‌کردم. از دوران مکتب و لیسه به خواندن کتاب‌های شاعران ، نویسندگان و ادیبان علاقه داشتم. حتی در روزهای دشوار عسکری ، کتاب و شعر برایم پناهگاهی روحی بود. در میان هیاهوی وظیفه ، صدای فرمان‌ها و سنگینی روزهای نظامی، هرگاه فرصتی دست می‌داد ، به سوی کتاب و ادبیات پناه می‌ بردم.

در دل خود آرزو داشتم شاعران و نویسندگانی را که نام و آثارشان را شنیده یا خوانده بودم ، از نزدیک ببینم. برای جوانی که به شعر و ادب دلبستگی داشت ، دیدن یک شاعر بزرگ تنها دیدار با یک انسان نبود ، گویی آدمی با بخشی از جهان آرزوهای خود روبه‌ رو می‌شد.

در آن سال‌ها ، هنگامی که در یک پوستۀ امنیتی وظیفه داشتم ، گاه شادروان حامد فاریابی را می‌دیدم که از جاده عبور کرده ، به سوی کتابخانۀ عامۀ فاریاب در شهر میمنه می‌رفت. از همان لحظه‌ای که در میدان دیدم ظاهر می‌شد تا هنگامی که وارد کتابخانه می‌گردید ، با احترام و اشتیاق نگاهش می‌کردم.

قامت میانه داشت ، کلاه قره‌قولی بر سر می‌گذاشت و چپن وطنی بر تن می‌کرد. گاهی یک آستین چپن را پوشیده و آستین دیگر را آزاد می‌گذاشت. سگرتی نیز بیشتر اوقات در دست داشت. در شیوۀ راه‌رفتن ، پوشش و حضورش صلابتی آرام دیده می‌شد ، صلابتی که نه از تکبر، بلکه از شخصیت، تجربه و وقار فرهنگی او سرچشمه می‌گرفت.

بارها آرزو کردم روزی از وظیفۀ عسکری رخصت بگیرم ، به کتابخانه بروم و او را از نزدیک ببینم. دوست داشتم صدایش را بشنوم ، از سخنانش بهره ببرم و بدانم شاعری که نامش در میان اهل فرهنگ با احترام برده می‌شود، در نشست‌های ادبی چگونه سخن می‌گوید.

سرانجام ، روزی او را دیدم که به سوی کتابخانۀ عامۀ شهر میمنه روان بود. فرصت را از دست ندادم. بی‌ درنگ از پی او به راه افتادم. او با همان کلاه قره‌قولی ، چپن وطنی ، سیمای متین و سگرتی که دود آن در هوا پراکنده می‌شد ، وارد کتابخانه گردید و من نیز مانند یک شاگرد مشتاق ، پژوهشگر جوان یا کتاب‌خوانی خاموش ، داخل کتابخانه شدم.

در آنجا شماری از نویسندگان و ادیبان حضور داشتند. من کمی دورتر نشستم. نه جرئت آن را داشتم که بی‌مقدمه وارد صحبت شوم و نه می‌خواستم آرامش مجلس را برهم بزنم. تنها گوش می‌دادم. برای من همان نشستن در گوشه‌ای از کتابخانه و شنیدن سخنان آنان ، درسی بزرگ و خاطره‌ای فراموش‌نشدنی بود.

از سخنان و رفتار حامد فاریابی دریافتم که با انسانی حلیم ، آگاه ، باوقار، وطن‌دوست و مردم‌ دوست روبه‌ رو هستم. بزرگی او تنها در قصیده‌ها و سروده‌هایش خلاصه نمی‌شد ، در آرامش کلام ، متانت رفتار و نحوۀ حضورش نیز بازتاب داشت.

آن روز شاید برای دیگران یک نشست عادی کتابخانه‌ای بود ، اما برای من روز تحقق یک آرزو به شمار می‌رفت. جوانی علاقه‌مند به شعر، در میان دشواری‌های دورۀ عسکری، توانسته بود شاعر محبوب و نامدار سرزمینش را از نزدیک ببیند و سخنانش را بشنود.

سال‌ها از آن روز گذشته است. بسیاری از چهره‌ها، صداها و رویدادها در غبار زمان دور شده‌اند؛ اما تصویر حامد فاریابی، با کلاه قره‌ قولی، چپن وطنی و گام‌های آرام و باصلابتش در جادۀ منتهی به کتابخانۀ عامۀ فاریاب ، هنوز در ذهنم زنده است.

اکنون که “دیوان قصاید حامد فاریابی” چاپ شده است ، آن تصویر دیرین دوباره در برابر چشمانم جان می‌گیرد. گویی شاعر بار دیگر از همان جاده می‌گذرد، اما این بار نه تنها به سوی کتابخانۀ میمنه ، بلکه به سوی کتابخانه‌های جهان فارسی‌زبان و به سوی حافظۀ نسل‌های آینده روان است.

دوکتور استاد محمد کاظم امینی ، پاسدار خستگی‌ ناپذیر میراث فرهنگی

در کنار معرفی شاعر و اثر، نمی‌توان از کوشش‌های علمی و فرهنگی دوکتوراستاد محمد کاظم امینی به سادگی گذشت. در روزگاری که بسیاری از اهل قلم با دشواری مهاجرت ، بی‌خانمانی ، مشکلات اقتصادی ، پراکندگی منابع و نبود امکانات پژوهشی روبه‌ رو هستند ، گردآوری ، تصحیح ، توضیح و آماده‌ سازی یک اثر ۴۴۲ صفحه‌ای کاری آسان نیست.

برای انتشار چنین کتابی باید نسخه‌ها گردآوری ، مقابله و بازخوانی شوند ، تاریخ‌ها و نام‌ها بررسی گردند؛ مقدمه و شرح‌حال نوشته شود ، ترتیب اشعار مشخص گردد، دشواری‌های زبانی توضیح داده شود و اثر از مراحل تایپ ، ویرایش ، صفحه‌آرایی ، دریافت مجوز و چاپ عبور کند. پشت جلد آرام هر کتاب ، ماه‌ها و گاهی سال‌ها کار پنهان است.

استاد امینی در شرایطی به احیا و نشر آثار شاعران و دانشمندان فاریاب پرداخته است که انجام چنین کارهایی برای بسیاری از نهادهای فرهنگی نیز دشوار است. تلاش او نشان می‌دهد که گاهی ارادۀ یک پژوهشگر مسئول می‌تواند کار یک نهاد را انجام دهد و میراثی را که در آستانۀ فراموشی قرار دارد، دوباره به جامعه بازگرداند.

خدمت فرهنگی را باید با معیار نتیجه سنجید. هنگامی که نسخه‌ ای فراموش‌ شده به کتابی معتبر تبدیل می‌شود ، شرح‌حال شاعری از پراکندگی نجات می‌یابد و اثری در اختیار نسل آینده قرار می‌گیرد ، ارزش آن کوشش آشکار می‌شود.

ممکن است دربارۀ هر پژوهش ، تدوین یا برداشت ادبی دیدگاه‌های متفاوتی وجود داشته باشد. نقد علمی ، حق طبیعی خوانندگان و پژوهشگران است ، اما نقد باید مستند، منصفانه، مسئولانه و به دور از تحقیر و خصومت شخصی باشد. دشنام نه جای سند را می‌گیرد و نه از ارزش یک کار فرهنگی می‌کاهد. اگر کسی برداشت متفاوتی دارد، شایسته است آن را با دلیل ، مدرک و زبان علمی مطرح کند.

اگر خود توان انجام کار فرهنگی را نداریم ، دست‌کم نباید راه کسانی را ببندیم که با عمر، دانش ، توان و امکانات محدود خود برای حفظ فرهنگ تلاش می‌کنند. میدان فرهنگ به همکاری نیاز دارد، نه رقابت ناسالم ، به همدلی نیاز دارد ، نه تخریب ، و به نقد سازنده نیاز دارد ، نه دشمنی شخصی.

دوکتوراستاد محمد کاظم امینی در این مسیر یکه‌ تاز و پرتلاش ظاهر شده است. انتشار آثار حامد فاریابی ، گردآوری سرگذشت شاعران ، معرفی شخصیت‌های معاصر و پژوهش دربارۀ سخنوران فاریاب ، مجموعه‌ای از خدماتی است که ارزش آن‌ها در گذر زمان روشن‌تر خواهد شد.

چاپ این اثر می‌تواند الگویی برای خانواده‌های شاعران ، نویسندگان و پژوهشگران درگذشته باشد. در خانه‌های بسیاری از بزرگان ما هنوز دفترهای خطی ، نامه‌ها ، عکس‌ها، یادداشت‌ها و نسخه‌های چاپ‌نشده وجود دارد. اگر این اسناد به‌ موقع گردآوری، فهرست‌ نویسی و چاپ نشوند ، خطر نابودی آن‌ها جدی است.

فرزندان و بازماندگان اهل قلم مسئولیت بزرگی دارند. میراث پدران و مادران فرهنگی تنها دارایی خصوصی یک خانواده نیست ، بخشی از حافظۀ عمومی جامعه نیز هست. خانوادۀ شادروان حامد فاریابی با حمایت مالی از چاپ این دیوان ، گامی مسئولانه و ماندگار برداشته است. شایسته است از آنان و همچنین از دکتر اکبر همت فاریابی برای همکاری در معرفی زندگی شاعر صمیمانه سپاسگزاری شود.

نهادهای فرهنگی ، انجمن‌های ادبی ، دانشگاه‌ها ، کتابخانه‌ها و فرهنگ‌ دوستان فاریاب نیز باید برای معرفی ، نقد و بررسی این اثر برنامه‌هایی برگزار کنند. چاپ کتاب پایان کار نیست ، آغاز مرحلۀ تازه‌ای از خواندن ، شناختن ، نقدکردن و معرفی آن است.

پیشنهاد می‌شود نشست‌های علمی و ادبی دربارۀ این دیوان برگزار شود و پژوهشگران ، موضوع‌هایی مانند زبان قصاید ، اندیشه‌های اجتماعی شاعر، ویژگی‌های عروضی ، واژگان اوزبیکی و فارسی، جغرافیای شعر، مناسبات ادبی شاعر و تصویر روزگار در آثار وی را بررسی کنند.

“دیوان قصاید حامد فاریابی” پلی میان گذشته و آینده است ، میان شاعری که سال‌ها پیش با وقار و آرامش به سوی کتابخانۀ فاریاب گام برمی‌داشت و نسلی که امروز می‌تواند صدای او را از میان ۲۲۴۸ بیت بشنود.

حامد فاریابی از جهان رفته است ، اما شاعر تا هنگامی که آثارش خوانده می‌شود، در حافظۀ مردم زنده می‌ماند. جسم شاعر خاموش می‌شود، ولی کلمات او سفر خود را ادامه می‌دهند. روزگاری شاعر دفتر قصایدش را با دست خود مرتب کرده بود ، امروز همان دفتر، پس از سال‌ها انتظار، به صورت کتابی آراسته در برابر خوانندگان قرار گرفته است.

به دوکتوراستاد محمد کاظم امینی ، خانوادۀ گرامی شادروان حامد فاریابی ، دکتر اکبر همت فاریابی ، ناشر اثر و همۀ کسانی که در انتشار این گنجینۀ ادبی سهم داشته‌اند ، صمیمانه شادباش و سپاس می‌گویم.

امیدوارم این کتاب در کتابخانه‌های افغانستان ، ایران ، آسیای میانه ، اروپا ، آسترالیا ، کانادا و دیگر نقاط جهان جای گیرد ، پژوهشگران آن را بخوانند، نسل جوان با شخصیت و شعر حامد فاریابی آشنا شود و دیگر آثار چاپ‌ناشدۀ شاعران فاریاب نیز یکی پس از دیگری از پردۀ فراموشی بیرون آیند.

فرهنگ با شعار زنده نمی‌ماند ، با پژوهش ، کتاب ، قلم، حافظه و فداکاری زنده می‌ماند. هر کتابی که از خطر نابودی نجات داده می‌شود، چراغی است که در شبستان تاریخ روشن می‌گردد. “دیوان قصاید حامد فاریابی” یکی از همین چراغ‌هاست ، چراغی برخاسته از فاریاب که اکنون پرتو آن از تهران و زنجان تا هرجایی که دوستدار شعر و فرهنگ حضور دارد ، خواهد رسید.

روان شادروان عبدالمؤمن حامد فاریابی شاد ، یادش گرامی ، نامش ماندگار و راه خدمت‌گزاران صادق فرهنگ همواره روشن و پرفروغ باد.

با عرض ادب وحرمت 

دکتر عزیزالله فاریابی

۲۳ اگست ۲۰۲۶

 

 

 

22 آگوست
۱ دیدگاه

روز شاعر مبارکباد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

به مناسبت ۲۱ اگست 

 روز شاعر

در ستایش خوش‌طبعان ، خوش‌ سخنان

و شیرین‌ کلامان

شاعر، تنها کسی نیست که واژه‌ها را کنار هم می‌چیند و قافیه و وزن می‌آفریند ،  شاعر کسی است که نبض زمانه را با دل خویش می‌شنود ، درد انسان را با جان خویش احساس می‌کند و آنچه دیگران در دل دارند اما زبان گفتنش را نمی‌یابند  به زیباترین سخن بیان می‌کند 

به مناسبت بیست‌ ویکم اگست ، روز شاعر، شایسته است از صاحبان ذوق و اندیشه ، از خوش‌ طبعان و خوش‌سخنان ، از شیرین‌کلامانی یاد کنیم که در فراز و فرود تاریخ ، چراغ واژه را روشن نگه داشته‌ اند و با شعر، به زندگی رنگ ، به اندوه تسلی ، به عشق زبان و به حقیقت صدا بخشیده‌ اند 

شاعر، فرزند احساس و پرورش‌یافتهٔ اندیشه است 
او گاهی از یک قطرهٔ باران ، جهانی از معنا می‌آفریند ، از یک برگ خزان‌زده ، قصهٔ گذر عمر می‌خواند ، از طلوع آفتاب ، امید می‌سازد و از تاریکی شب ، فلسفهٔ انتظار. آنجا که دیگران تنها یک گل می‌بینند، شاعر عطر محبت را می‌بیند ، آنجا که دیگران صدای گریه می‌شنوند، شاعر تاریخ یک رنج را می‌خواند

چه زیباست حضور شاعران خوش‌ طبع و شیرین‌ سخن در جامعه ، آنان که سخن‌ شان نه زخم ، بلکه مرهم است ، نه دیوار، بلکه پل است ، نه بذر دشمنی ، بلکه پیام دوستی و همدلی است. شاعر راستین از زبان ، شمشیر کینه نمی‌سازد ، از واژه ، چراغ معرفت می‌افروزد

شعر، زبان مشترک دل‌های آدمیان است. مرز جغرافیا نمی‌شناسد، به قوم و نژاد محدود نمی‌شود و در حصار زبان و سرزمین نمی‌ماند. ممکن است شاعری صدها سال پیش زیسته باشد ، اما یک بیت او امروز چنان با دل ما سخن بگوید که گویی همین لحظه در کنار ما نشسته و از درد و امید ما آگاه است. این همان معجزهٔ شعر است: انسان می‌رود ، اما صدای دل او در واژه‌ها باقی می‌ماند 

شاعران در طول تاریخ تنها وصف‌ کنندگان گل و بلبل و عشق نبوده‌ اند. بسیاری از آنان وجدان بیدار جامعه ، پاسداران فرهنگ و زبان ، و فریاد رسای عدالت بوده‌اند. هنگامی که زبان‌ها از ترس خاموش شده‌اند، قلم شاعر سخن گفته است ، هنگامی که حقیقت در پس پرده مانده ، شعر پرده را کنار زده است ، و هنگامی که مردمی در غربت و اندوه زیسته‌اند، شعر برای آنان خانه‌ ای از خاطره و امید ساخته است 

شاعر واقعی ، مدیحه‌ گوی قدرت و ثروت نیست ، همراه انسان و حقیقت است. او اگر از عشق می‌گوید، عشق را انسانی می‌خواهد ، اگر از وطن می‌سراید ، آبادانی و آرامش آن را آرزو می‌کند ، اگر از آزادی سخن می‌گوید ، حرمت انسان را پاس می‌دارد ، و اگر از درد می‌نویسد، می‌خواهد آن درد در حافظهٔ تاریخ گم نشود 

شاعر، باغبان زبان مادری نیز هست. هر واژه‌ای که با هنر و اندیشه در شعر جای می‌گیرد، گویی نهالی در باغ فرهنگ کاشته می‌شود. نسل‌ها می‌آیند و می‌روند، اما شعر می‌تواند زبان ، خاطره ، فرهنگ ، رسم ، حکمت و احساس یک ملت را از نسلی به نسل دیگر برساند. چه بسیار واژه‌ها و روایت‌هایی که اگر شاعران نبودند، شاید در گردوغبار زمان فراموش می‌شدند 

اما زیباترین مقام شاعر زمانی است که پیش از شاعر بودن ، انسان باشد ، انسانی با وجدان ، با محبت ، با فروتنی و مسئولیت. بزرگی شاعر تنها به شمار دفترهای شعر و شهرت نام او نیست ، گاه یک بیت صادقانه که دل شکسته‌ ای را امیدوار کند ، ارزشمندتر از صدها صفحه سخن بی‌ روح است 

در این روز زیبا ، به همهٔ شاعران جهان ، به شاعران جوان و پیشکسوت ، زنان و مردان اهل قلم ، شاعران زبان‌های گوناگون ، شاعران وطن و غربت ، و به همهٔ کسانی که هنوز حرمت واژه را نگاه می‌دارند ، درود می‌فرستیم 

درود بر شاعری که از محبت می‌سراید
درود بر شاعری که حقیقت را قربانی منفعت نمی‌کند
درود بر شاعری که زبان مادری خویش را گرامی می‌دارد و به زبان و فرهنگ دیگران نیز احترام می‌گذارد
درود بر شاعری که اشک یتیم ، آه مادر، غربت مهاجر، آرزوی جوان و رنج انسان را می‌فهمد
و درود بر هر قلمی که به جای نفرت ، بذر دانایی ، مهر، آزادی، عدالت و انسانیت می‌کارد 

بیست‌ ویکم اگست ، روز شاعر، بر همهٔ شاعران خوش‌طبع ، خوش‌سخن ، شیرین‌ کلام و صاحبان اندیشه و احساس خجسته و فرخنده باد 

باشد که چشمهٔ ذوق‌ شان همیشه جوشان ، باغ اندیشه‌ شان همیشه سبز، قلم‌شان استوار، زبان‌شان گویا و آسمان 

.زیرا تا انسان عشق می‌ورزد ، شعر زنده است 
.تا دلی از درد می‌تپد ، شاعر سخن خواهد گفت
.و تا حقیقت در جهان نیازمند صداست
.قلم شاعر خاموش نخواهد شد 

،روز شاعر مبارک 
،روز آنان که از واژه ، گل می‌سازند
،از اندوه، ترانه
،از سکوت، فریاد
،و از امید ، فردا

شاعر که زِ نورِ  معرفت  گوهر  ساخت
از واژه  برای  عشق  بال  و  پر ساخت
یک مصرعِ او به قلبِ صد خسته رسید
از دردِ  هزار   مردمان   دفتر    ساخت 

باعرض حرمت وادب 

دکتر عزیزالله فاریابی

  ۲۱/۸/۲۰۲۶ 

14 آگوست
۱ دیدگاه

چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟

می‌گویند:

کاری  نکند  عاقل  که بار آرد پشیمانی ،
کاری کند نادان که پیش  آرد پشیمانی .

و در زبان شیرین مردم ما آمده است: “بعد از عید ، حنا آوردن چه سود؟ ” یعنی هنگامی که فرصت از دست رفت و زمان عمل گذشت ، نمایش‌های دیرهنگام ، شعارهای پرزرق‌ وبرق و وعده‌ های رنگین دیگر دردی را درمان نمی‌کند. همچنین گفته‌اند: “در بیرون هرچه کردی ، در درون چه خواهی کرد؟” کسی که در روزگار قدرت ، اختیار و امکانات ، کارنامه‌ ای جز شکست و رسوایی از خود باقی نگذاشته باشد، چگونه می‌تواند در دوران بی‌اختیاری ادعا کند که ناجی مردم و سازندهٔ آینده خواهد شد؟

ای جوانان آگاه و آینده‌ ساز!

ای مردم زحمتکش ، صبور و رنج‌ کشیدهٔ سرزمین ما ! 

تاریخ تنها مجموعه‌ ای از نام‌ها ، تاریخ‌ها و روایت‌های کهنه نیست ، تاریخ آیینه‌ ای است که سیمای راستین انسان‌ها را در آن می‌توان دید. در این آیینه ، نه صدای بلند معیار حقانیت است ، نه لباس فاخر نشانهٔ بزرگی ، نه مقام دولتی دلیل شایستگی و نه انبوه محافظان نشانهٔ محبوبیت. معیار حقیقی ، خدمت به مردم ، صداقت در کردار، پاکی در معامله ، عدالت در قدرت و وفاداری به وطن است.

کشور ما در چند دههٔ گذشته روزهای تلخ و سنگینی را از سر گذرانده است. جنگ ، مهاجرت ، فقر، بی‌سوادی ، تبعیض ، فساد و اختلاف‌های قومی ، زخم‌های عمیقی بر پیکر جامعه گذاشته‌اند. در دورهٔ بیست‌ سالهٔ حضور نیروهای ایالات متحده ، ناتو و ده‌ها کشور دیگر، میلیاردها دالر به نام بازسازی ، دموکراسی ، امنیت ، حکومت‌داری و تقویت نهادهای ملی وارد افغانستان شد. امکاناتی فراهم گردید که اگر با مدیریت سالم ، وجدان بیدار و ارادهٔ ملی به کار گرفته می‌شد ، می‌توانست کشور را از بسیاری بدبختی‌ها نجات دهد.

اما بخش بزرگی از آن فرصت تاریخی در چاه فساد ، انحصار قدرت ، معامله‌گری سیاسی ، خویش‌خوری ، قوم‌گرایی و رقابت‌های ناسالم فرو رفت. بسیاری از کسانی که خود را رهبر، وزیر، وکیل ، فرمانده ، مشاور، روشنفکر و نمایندهٔ مردم می‌خواندند، به جای ساختن کشور، سرگرم ساختن کاخ‌ها ، حساب‌های بانکی و شبکه‌های شخصی شدند. آنان در ظاهر از مردم سخن می‌گفتند ، اما در عمل ، مردم را نردبان رسیدن به قدرت می‌ساختند.

در سخن ، مدافع عدالت بودند ،  در رفتار، عدالت را قربانی منفعت می‌کردند.

در محافل ، از قانون سخن می‌گفتند ، اما هنگامی که قانون به زیان‌شان بود ، آن را زیر پا می‌کردند.

از حقوق زنان ، جوانان ، اقوام و آزادی بیان دم می‌زدند ، اما منتقدان خود را تحمل نمی‌کردند.

فرزندان مردم را به میدان‌های خطر می‌فرستادند ، ولی فرزندان خودشان در کشورهای امن ، در بهترین دانشگاه‌ها و در آسوده‌ ترین خانه‌ها زندگی می‌کردند.

مردم را به صبر، فداکاری و وطن‌دوستی دعوت می‌کردند ، اما دارایی‌ های خود را در خارج از کشور ذخیره می‌نمودند و برای روز فرار، خانه و گذرنامه آماده می‌ساختند.

قدرت به‌ خودی‌خود نه افتخار است و نه رسوایی ، قدرت وسیله‌ ای است که با آن ماهیت انسان آشکار می‌شود. اگر در دست انسان خردمند، پاک‌دل و عادل قرار گیرد ، به خدمت ، آبادانی و آرامش تبدیل می‌شود ، اما اگر در اختیار انسان حریص ، خودخواه و بی‌وجدان بیفتد ، به ابزار ستم ، غارت و تباهی مبدل می‌گردد.

بسیاری از قدرتمندان دیروز هنگامی که بر چوکی‌های بلند نشسته بودند، صدای مردم را نمی‌شنیدند. مادر شهید پشت دروازهٔ دفترشان ساعت‌ها انتظار می‌کشید، اما برای دیدار با یک دلال سیاسی یا سرمایه‌ دار فاسد ، دروازه‌ها فوراً باز می‌شد. جوان تحصیل‌کرده برای یافتن کار سرگردان بود ، ولی فرزند و خویشاوند مقام های بدون تجربه و شایستگی به بلندترین منصب می‌رسید. سرباز در سنگر گرسنه می‌ماند ، درحالی‌که برخی فرماندهان از بودجه ، معاش و حتی غذای او تجارت می‌کردند.

قدرت در دست آنان امانت نبود ، غنیمت بود. کشور خانهٔ مشترک تلقی نمی‌شد ، سفره‌ ای بود که هرکس می‌کوشید سهم بزرگ‌تری از آن بردارد. منصب برای خدمت نبود ، دکانی برای معامله بود. قوم و زبان نیز نه هویت فرهنگی ، بلکه ابزاری برای تحریک احساسات مردم و حفظ جایگاه رهبران شده بود.

وقتی قدرت از دست‌ شان رفت ، بسیاری از همان چهره‌ها از کشور گریختند. مردمی که سال‌ها به نام آنان قربانی داده بودند ، در میدان‌ها، پشت دروازه‌ها و کنار فرودگاه تنها ماندند. کسانی که همیشه از “مقاومت تا آخرین نفس” سخن می‌گفتند ، نخستین کسانی بودند که راه فرار را برگزیدند.

آن روز، فاصلهٔ میان شعار و کردار آشکار شد.

شعار در میدان ماند و گوینده‌ اش از میدان گریخت.

مردم ماندند و رهبر رفت.

سرباز ماند و فرمانده ناپدید شد.

کارمند بی‌معاش ماند و مقام با دارایی‌ هایش به کشور دیگری پناه برد.

این رویدادها یک حقیقت تلخ را نشان داد: هرکس که در روز سختی مردم را ترک کند ، در روز آسایش نیز نمایندهٔ راستین آنان نبوده است.

کاری نکنیم که فردا جز پشیمانی حاصلی نداشته باشد

پیامی به جوانان آینده‌ ساز و مردم رنج‌ دیدهٔ افغانستان

در فرهنگ پربار مردم ما سخنان کوتاهی وجود دارد که گاهی معنای یک کتاب را در چند واژه خلاصه می‌کند. گفته‌اند:

“کاری مکن که باز آرد پشیمانی.”

و در زبان عامیانه می‌گویند:

“حنای بعد از عید ، دیگر رنگی ندارد.”

همچنین وقتی کسی پس از نابودی فرصت‌ها ، از دست رفتن امکانات و وقوع فاجعه به فکر تدبیر و چاره می‌افتد ، مردم با زبان کنایه می‌گویند که احتیاط و چاره‌ اندیشیِ پس از حادثه ، سودی ندارد. این سخنان ساده ، حاصل تجربهٔ نسل‌هایی است که بارها فریب خورده‌اند ، فرصت‌ها را از دست داده‌اند و پس از آن ، با دستی خالی و دلی پر از حسرت ، به گذشته نگریسته‌ اند.

تاریخ معاصر افغانستان نیز سرشار از همین حسرت‌های دیرهنگام است ، حسرت‌ هایی که بهای آن را نه رهبران و معامله‌ گران سیاسی ، بلکه مردم فقیر، جوانان بی‌سرنوشت ، مادران داغ‌ دیده ، کودکان یتیم ، خانواده‌ های آواره و نسل‌ های محروم از دانش و آرامش پرداخته‌اند.

در فاصلهٔ سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ میلادی ، افغانستان در مرکز توجه جهان قرار گرفت. ایالات متحده ، اعضای ناتو و ده‌ها کشور دیگر، با امکانات نظامی ، سیاسی و اقتصادی گسترده وارد میدان شدند. میلیاردها دالر به نام بازسازی ، امنیت ، آموزش ، توسعه ، دولت‌ سازی و مبارزه با فساد هزینه شد. نهادهای فراوان ساخته شدند ، هزاران عنوان وظیفه و مقام دولتی ایجاد گردید ، کنفرانس‌ ها و نشست‌ های بی‌ شماری برگزار شد و وعده‌ های بزرگی به مردم داده شد.

البته در آن دوره دستاوردهایی نیز پدید آمد: میلیون‌ها کودک و نوجوان به مکتب راه یافتند ، دانشگاه‌ها گسترش پیدا کردند ، رسانه‌ها رشد نمودند ، راه‌ها و ساختمان‌ هایی ساخته شد ، زنان در بخش‌هایی از اجتماع حضور یافتند و نسلی با دانش و جهان‌ بینی تازه پا به میدان گذاشت. انصاف حکم می‌کند که این واقعیت‌ ها نادیده گرفته نشوند.

اما پرسش بزرگ و دردناک این است: چرا با وجود آن همه امکانات ، حمایت جهانی و فرصت تاریخی ، دولتی استوار، عادل ، پاسخ‌گو و مورد اعتماد مردم ساخته نشد؟ چرا فساد چنان ریشه دوانید که گویی بخشی از نظام اداری شده بود؟ چرا قانون برای مردم ناتوان سخت‌گیر، اما برای زورمندان نرم و قابل معامله بود؟ چرا شایستگی قربانی رابطه ، قوم‌گرایی ، حزب‌گرایی ، رشوه و واسطه شد؟ چرا بسیاری از صاحبان قدرت آیندهٔ خود و خانواده‌ هایشان را در خارج ساختند ، اما از مردم خواستند که در داخل کشور قربانی سیاست‌ های ناکام آنان شوند؟

در آن سال‌ها ، عده‌ای سیاست را نه وسیلهٔ خدمت ، بلکه تجارت شخصی پنداشتند. مقام برایشان مسئولیت نبود ، امتیاز بود. قدرت را امانت مردم ندانستند ، ملکیت خانوادگی تصور کردند. بودجهٔ عمومی را مال یتیم و بیوه نشمردند ، سفره‌ای دیدند که هرکس دست بلندتری داشت ، سهم بیشتری از آن می‌گرفت.

شماری به نام قوم ، زبان ، مذهب ، منطقه ، جهاد ، مقاومت ، دموکراسی و حقوق مردم سخن گفتند ، اما در عمل ، پیش از هر چیز به گسترش نفوذ شخصی ، ثروت‌اندوزی و حفظ مقام خود پرداختند. آنان از درد مردم نردبان ساختند و با هر پلهٔ آن بالاتر رفتند ، ولی وقتی به قله رسیدند ، همان مردمی را که آنان را بالا برده بودند ، فراموش کردند.

رهبری تنها سخنرانی در تالارهای مجلل ، نشستن در چوکی‌های بلند ، حرکت با کاروان موترهای زرهی و ظاهر شدن در برابر دوربین‌ها نیست. رهبر واقعی کسی است که در روز خطر کنار مردم بماند ، در روز فقر سهم خود را با مردم تقسیم کند ، در هنگام شکست مسئولیت بپذیرد و در زمان پیروزی امتیاز را به ملت بدهد.

رهبر کسی نیست که هنگام وفور امکانات ، خود و نزدیکانش را بی‌نیاز سازد و هنگام فروریختن نظام ، پیش از همه راه فرار در پیش گیرد. کسی که خانه ، سرمایه ، خانواده و آینده‌اش را در بیرون از کشور محفوظ ساخته ، اما فرزندان مردم را به میدان خطر می‌فرستد ، نمی‌تواند از مردم انتظار اعتماد بی‌پایان داشته باشد.

مردم حق دارند از هر مدعی رهبری بپرسند:

در روزهایی که قدرت ، پول ، ارتش ، حمایت جهانی ، رسانه و امکانات در اختیار شما بود، برای ایجاد عدالت چه کردید؟ چرا فساد را مهار نکردید؟ چرا نظام را بر پایهٔ اشخاص ساختید ، نه بر بنیاد قانون و نهاد؟ چرا اقوام را در برابر یکدیگر قرار دادید؟ چرا جوانان تحصیل‌کرده را کنار زدید و چاپلوسان را بر صدر نشاندید؟ چرا بیت‌المال به جیب اشخاص و شبکه‌ها رفت؟ چرا پیش از سقوط، خطر را ندیدید یا نخواستید ببینید؟ و چرا اکنون که از آن امکانات خبری نیست ، دوباره مردم را با شعارهای آزموده‌ شده فرا می‌خوانید؟

این پرسش‌ها انتقام‌جویی نیست ، مطالبهٔ پاسخ‌گویی است. ملتی که از صاحبان قدرت پرسش نکند ، ناخواسته راه تکرار استبداد و فساد را باز می‌گذارد.

در ادبیات سیاسی مردم ، پرسشی روشن و بیدارکننده وجود دارد:

“در بیرون چه کردی که در درون خواهی کرد؟”

یعنی کسی که سال‌ها در مقام و قدرت بوده و در همان زمان نتوانسته یا نخواسته است عدالت برقرار کند ، اکنون با چه سندی مدعی نجات کشور است؟ آن‌که هنگام داشتن قدرت ، وجدان خدمت نداشت ، آیا با از دست دادن قدرت ناگهان خدمت‌گزار شده است؟ آن‌که دیروز صدای منتقد را تحمل نمی‌کرد ، امروز چگونه از آزادی سخن می‌گوید؟ آن‌که دیروز قانون را زیر پای زور و رابطه می‌گذاشت ، امروز چگونه خود را پاسدار قانون معرفی می‌کند؟

مردم باید میان “توبهٔ صادقانه” و “بازگشت فرصت‌ طلبانه” فرق بگذارند. هر انسانی ممکن است اشتباه کند و راه خود را اصلاح نماید؛ اما اصلاح واقعی نشانه‌هایی دارد:

اعتراف روشن به خطا، پوزش از مردم ، توضیح دربارهٔ گذشته ،  بازگرداندن دارایی‌ های نامشروع ، پذیرش بررسی مستقل و کنار رفتن از ادعای مالکیت بر سرنوشت ملت.

کسی که گذشتهٔ خود را انکار می‌کند ، پرسش‌ها را توطئه می‌نامد ، مسئولیت را بر دوش دیگران می‌اندازد و بازهم با همان زبان تحقیر، تهدید و تفرقه سخن می‌گوید، اصلاح نشده است؛ فقط موقعیتش تغییر کرده است.

امروز برخی چهره‌های وابسته به سیاست گذشته ، از خارج کشور یا در محافل پراکنده ، دوباره به سراغ مردم و به‌ خصوص جوانان آمده‌اند. آنان می‌کوشند با شعارهای پرهیجان ، خاطرات تلخ گذشته را زیر پرده‌ای از سخنان زیبا پنهان کنند. گاهی از قوم سخن می‌گویند ، گاهی از مذهب ، گاهی از عدالت ، گاهی از آزادی و گاهی از نجات وطن.

اما جوان آگاه باید بداند که زیبایی شعار، دلیل پاکی هدف نیست. بسیاری از فاجعه‌های تاریخ با شعارهای زیبا آغاز شده‌اند. واژه‌های مقدس هنگامی خطرناک می‌شوند که در دهان انسان‌های منفعت‌ طلب قرار گیرند. “وطن” ، “عدالت” ، “آزادی” ، “قوم” ، ” دین” ، “ناموس” و “حقوق مردم” واژه‌های گران‌بهایی‌اند ، اما اگر کسی از این واژه‌ها برای رسیدن به قدرت شخصی استفاده کند ، در حقیقت به مقدسات مردم خیانت کرده است.

چهرهٔ تازه ، سخن تازه و نام تازه کافی نیست. مردم باید کارنامه ، منبع ثروت ، شیوهٔ رفتار، حلقهٔ همراهان و میزان پاسخ‌گویی هر مدعی را بررسی کنند. کسی که همهٔ مخالفان خود را دشمن می‌داند ، از پرسش می‌گریزد ، نقد را توهین می‌شمارد و اطراف خود را با مداحان پر می‌کند، هر نامی که بر خود بگذارد ، راهش به استبداد می‌انجامد.

جوانان افغانستان بزرگ‌ترین سرمایهٔ کشورند. آنان نباید دوباره به هیزم آتش رقابت‌های رهبران شکست‌ خورده تبدیل شوند. جوان امروز باید بپرسد:

آیا کسی که مرا به اعتراض ، جنگ، دشمنی و قربانی‌شدن دعوت می‌کند، فرزند خودش را نیز در کنار من می‌فرستد؟ آیا خانواده‌اش در همان خطری زندگی می‌کند که برای من توصیه می‌نماید؟ آیا آیندهٔ فرزندانش را در داخل کشور ساخته است؟ اگر من کشته ، زخمی، زندانی یا آواره شوم ، او چه مسئولیتی می‌پذیرد؟

چه بسیار جوانانی که به تحریک خطیبان و رهبران ، سلاح برداشتند ، اما پس از کشته‌ شدن ، تنها مادری پیر، همسری بیوه و کودکانی یتیم از آنان باقی ماند. همان رهبرانی که آنان را “قهرمان” می‌خواندند ، پس از مدتی نامشان را نیز فراموش کردند.

جوان آگاه ، احساسات قومی و مذهبی خود را به دست تاجران سیاست نمی‌سپارد. او می‌داند دوست‌داشتن قوم با نفرت از اقوام دیگر تفاوت دارد. دفاع از زبان مادری به معنای تحقیر زبان دیگری نیست. عدالت‌ خواهی با انتقام‌جویی یکی نیست و وطن‌ دوستی به معنای پیروی کورکورانه از یک فرد یا حزب نیست.

قوم ما زمانی عزت می‌یابد که فرزندانش دانشمند ، صادق ، ماهر، متحد و اخلاق‌ مدار باشند ، نه هنگامی که به فرمان یک رهبر، با همسایه و هم‌ وطن خود دشمن شوند.

یکی از بیماری‌های دیرینهٔ جامعهٔ ما شخصیت‌ پرستی است. ما گاهی اشخاص را از جایگاه انسانی بالاتر می‌بریم ، از آنان بت می‌سازیم و هر انتقادی را دشمنی با قوم یا وطن می‌پنداریم. وقتی از یک سیاست‌مدار بت ساخته شود ، عقل و وجدان هواداران او به تعطیل می‌رود. در آن صورت، دروغ او حقیقت ، شکستش پیروزی و فسادش خدمت جلوه داده می‌شود.

هیچ رهبر، فرمانده، وزیر، وکیل، روشنفکر یا روحانی فراتر از نقد نیست. انسان معصوم نیست و قدرتِ بدون نظارت ، حتی انسان‌های ظاهراً نیک را نیز به فساد نزدیک می‌کند. بنابراین جامعه نباید بر اعتماد کور بنا شود ، بلکه باید بر قانون ، شفافیت ، تقسیم قدرت و پاسخ‌گویی استوار گردد.

جوان امروز باید به جای پرسیدن “رهبر من کیست؟” بپرسد:

“اصول من چیست؟”

اصول روشن‌اند: عدالت ، آزادی مسئولانه ، کرامت انسان ، برابری شهروندی ، حکومت قانون ، شایسته‌سالاری ، آموزش ، مبارزه با فساد ، حفظ تنوع فرهنگی و احترام متقابل میان تمام اقوام و زبان‌ها.

هرکس به این اصول وفادار باشد ، شایستهٔ همکاری است ، و هرکس آن‌ها را قربانی منفعت شخصی سازد ، هر نام و نسبی که داشته باشد ، شایستهٔ پیروی نیست.

فراموشی ، بزرگ‌ترین دوست فریب‌کاران است. آنان امیدوارند که نسل جوان گذشته را نداند ، اسناد را نخواند ، سخنان متناقض آنان را به یاد نداشته باشد و دوباره تحت تأثیر تبلیغات قرار گیرد.

ازاین‌رو جوانان باید تاریخ چند دههٔ اخیر را از منابع گوناگون مطالعه کنند؛ نه تنها از نوشته‌های هواداران یک جناح. سخنرانی‌های گذشته ، تصمیم‌ها ، قراردادها ، دارایی‌ها ، رفتار با منتقدان و نتایج عملی حکومت‌داری هر چهره باید بررسی شود.

حافظهٔ تاریخی به معنای زنده نگه‌ داشتن کینه نیست ، وسیله‌ای برای جلوگیری از تکرار فاجعه است. ملتی که می‌بخشد ، بزرگوار است ، اما ملتی که بدون شناخت و پاسخ‌خواهی فراموش می‌کند، بار دیگر قربانی می‌شود.

باید گذشته را شناخت ، حقیقت را ثبت کرد ، قربانیان را به یاد آورد و سپس برای ساختن آینده‌ای بهتر گام برداشت. آشتی بدون حقیقت ، سکوت موقت است ، عدالت بدون پاسخ‌گویی ، شعاری توخالی است ، و وحدت بدون احترام به حقوق مردم ، پوششی بر ادامهٔ ستم خواهد بود.

افغانستان بیش از اندازه خون دیده است. هر گروهی که با شعار “این آخرین جنگ است” وارد میدان شد ، جنگ دیگری آفرید. هر سلاحی که به نام دفاع از مردم برداشته شد ، سرانجام بخشی از همان مردم را زخمی کرد. خشونت ، خشونت تازه می‌زاید و انتقام ، نسل‌های بعد را نیز گرفتار می‌سازد.

راه آینده باید از دانش ، سازمان‌دهی مدنی ، آگاهی عمومی ، گفت‌وگو، دادخواهی مسالمت‌آمیز و همبستگی ملی بگذرد. جوانان باید انجمن‌های علمی و فرهنگی بسازند ، تاریخ و زبان‌های کشور را بیاموزند ، مهارت‌های حرفه‌ای کسب کنند ، رسانه‌های مسئول ایجاد نمایند و در برابر دروغ و نفرت ، حقیقت و خرد را قرار دهند.

کشور با فریادهای بلند ساخته نمی‌شود ، با کارهای پیگیرانه و مسئولانه آباد می‌گردد. یک آموزگار صادق ، یک پزشک متعهد ، یک نویسندهٔ آزاده، یک دهقان زحمت‌کش ، یک خبرنگار حقیقت‌گو و یک جوان ماهر، برای آیندهٔ وطن ارزشمندتر از صد سیاست‌مدار شعارفروش است.

در روزگار ما ، میدان فریب تنها تالارهای سیاسی نیست ، صفحات مجازی نیز به میدان تبلیغات تبدیل شده‌اند. یک سخنرانی هیجان‌انگیز، یک تصویر طراحی‌شده یا یک شعار قومی می‌تواند هزاران جوان را احساساتی کند. اما حقیقت را نمی‌توان با شمار پسندها و بازنشرها سنجید.

پیش از باور کردن هر ادعا باید پرسید: منبع این خبر چیست؟ چه کسی از نشر آن سود می‌برد؟ آیا سندی وجود دارد؟ آیا گوینده سابقهٔ دروغ و تناقض دارد؟ آیا این پیام برای آگاهی من ساخته شده یا برای تحریک خشم من؟

فریب‌کاران معمولاً نمی‌خواهند جوان بیندیشد ، می‌خواهند واکنش نشان دهد. خشم ، سرعت دارد ، اما خرد به زمان نیاز دارد. بنابراین هرگاه پیامی شما را فوراً به دشمنی ، دشنام ، خشونت یا نفرت فراخواند ، اندکی توقف کنید. شاید همان توقف کوتاه ، شما را از پشیمانی یک عمر نجات دهد.

افغانستان نه میراث خانوادگی یک رهبر است ، نه ملکیت یک قوم ، نه غنیمت یک حزب و نه میدان رقابت کشورهای بیگانه. این سرزمین خانهٔ مشترک همهٔ مردمان آن است: اوزبیک ، تاجیک ، پشتون ، هزاره ، ترکمن ، ایماق ، بلوچ ، نورستانی ، پشه‌ای ، قزلباش ، عرب ، سادات و دیگر باشندگان آن.

هیچ قومی به‌تنهایی نمی‌تواند افغانستانی امن و آباد بسازد. کشتی‌ای که همه در آن نشسته‌ایم ، اگر سوراخ شود، آب از هیچ‌ کس شناسنامه و زبان نمی‌پرسد. فقر، جنگ ، مهاجرت و استبداد دشمن مشترک مردم‌اند. بنابراین عقل حکم می‌کند که به جای جنگ بر سر برتری قومی ، برای برابری شهروندی مبارزه کنیم.

وحدت به معنای یک‌رنگ‌شدن نیست. وحدت یعنی پذیرفتن رنگ‌های گوناگون در کنار یکدیگر. هر زبان باید حرمت داشته باشد، هر قوم باید از حقوق برابر برخوردار باشد و هیچ انسانی نباید به سبب تبار، زبان ، مذهب ، جنسیت یا محل تولد خود شهروند درجهٔ دوم شمرده شود.

جوانان برای آن‌که بار دیگر قربانی رهبران فریب‌کار نشوند، باید هر جریان و شخصیت سیاسی را با معیارهای روشن بسنجند:

  • آیا گذشتهٔ خود را صادقانه توضیح می‌دهد؟

  • آیا دارایی‌ها و منابع مالی‌اش شفاف است؟

  • آیا نقد و پرسش را تحمل می‌کند؟

  • آیا افراد شایسته را بر نزدیکان و خویشاوندان ترجیح می‌دهد؟

  • آیا حقوق همهٔ اقوام و شهروندان را به رسمیت می‌شناسد؟

  • آیا فرزندان خود را نیز در سرنوشت مردم شریک ساخته است؟

  • آیا به مبارزهٔ مسالمت‌آمیز باور دارد؟

  • آیا برای اقتصاد، آموزش، عدالت و حکومت‌داری برنامهٔ عملی دارد؟

  • آیا در گفتار و کردار او هماهنگی دیده می‌شود؟

  • آیا پیرامون او افراد مستقل حضور دارند یا تنها مداحان و فرمان‌برداران؟

رهبر خوب از مردم اطاعت کور نمی‌خواهد ، آنان را به اندیشیدن تشویق می‌کند. رهبر خوب از جوانان سپر انسانی نمی‌سازد ، برای رشد و امنیت آنان فرصت فراهم می‌کند. رهبر خوب وعدهٔ بهشت نمی‌دهد ، راه دشوار اصلاحات را صادقانه توضیح می‌دهد.

به صاحبان قدرت دیروز نیز باید گفت: اگر حقیقتاً به مردم و وطن می‌اندیشید، پیش از درخواست اعتماد دوباره ، کارنامهٔ خود را توضیح دهید. اعتراف به اشتباه نشانهٔ ضعف نیست ، نشانهٔ شهامت اخلاقی است. از مردم پوزش بخواهید ، دربارهٔ منابع ثروت خود شفاف باشید ، از تحریک قومی دست بردارید و اجازه دهید نسل تازه با اندیشه‌های تازه به میدان بیاید.

افغانستان به تکرار چهره‌های آزموده‌ شده نیاز ندارد ، به تغییر فرهنگ سیاسی نیاز دارد. اگر واقعاً خواهان خیر کشورید ، لازم نیست همیشه در صدر بنشینید. گاهی بزرگ‌ترین خدمت یک سیاست‌مدار شکست‌خورده این است که کنار برود ، تجربه‌هایش را صادقانه در اختیار نسل تازه بگذارد و از راه دور مانع رشد جوانان نشود.

هیچ‌کس تا ابد مالک نمایندگی یک قوم نیست. قوم ، سند ملکیت ندارد که از پدر به فرزند منتقل شود. مردم حق دارند نمایندگان تازه ، پاک‌دست ، دانش‌آموخته و پاسخ‌گو برگزینند.

مسئولیت روشنفکر، شاعر، نویسنده ، استاد، خبرنگار و عالم دینی نیز سنگین است. قلم نباید به خدمت توجیه فساد درآید. شعر نباید پرده‌ای بر جنایت باشد. رسانه نباید بلندگوی نفرت شود و دانش نباید در برابر پول و مقام زانو بزند.

روشنفکری که فساد رهبر مورد علاقهٔ خود را پنهان می‌کند، اما فساد رقیب را فریاد می‌زند، روشنفکر نیست ، مداح سیاسی است. خبرنگاری که خبر را مطابق میل قدرتمندان تغییر می‌دهد، نه‌تنها به حرفهٔ خود، بلکه به حافظهٔ جامعه خیانت می‌کند.

جامعه به قلم‌هایی نیاز دارد که در برابر دوست و دشمن یک معیار داشته باشند. اگر ظلم بد است ، از سوی هرکس که باشد بد است. اگر فساد جرم است، وابستگی قومی و حزبی نباید آن را تطهیر کند. حقیقت زمانی ارزش دارد که گفتن آن هزینه داشته باشد.

جوان عزیز افغانستان!

تو وارث جنگ نیستی ، می‌توانی سازندهٔ صلح باشی. تو مجبور نیستی دشمنی‌های نسل‌های پیشین را ادامه دهی. لازم نیست بت‌های شکستهٔ سیاست را دوباره بر دوش بگیری. تو حق داری پرسش کنی ، مطالعه کنی، انتخاب خود را تغییر دهی و از هیچ رهبر یا جماعتی اطاعت کورکورانه نداشته باشی.

اگر کسی به نام قوم ، تو را به نفرت از هم‌وطنانت فراخواند ، از او فاصله بگیر. اگر کسی به نام وطن ، آزادی اندیشه‌ات را گرفت ، بدان که خود به وطن خیانت می‌کند. اگر کسی از تو قربانی خواست، اما خانوادهٔ خودش را در آسایش نگه داشت ، در صداقت او شک کن. اگر کسی تو را از پرسش منع کرد ، بدان که از آشکار شدن حقیقت می‌ترسد.

آینده با شعار ساخته نمی‌شود ، با آموزش ، تخصص ، اخلاق ، همکاری و پشتکار ساخته می‌شود. کتاب بخوان ، حرفه بیاموز، زبان مادری‌ات را پاس بدار و زبان دیگر هم‌وطنانت را نیز محترم بشمار. از حق خود دفاع کن، اما حق دیگران را نیز به رسمیت بشناس. صدایت را بلند کن ، اما اجازه نده خشم ، عقل تو را خاموش سازد.

قدرت‌مندانی که در هنگام داشتن امکانات ، فرصت خدمت را از دست دادند و اکنون پس از پراکندگی و بی‌اعتباری به یاد مردم افتاده‌اند ، باید بدانند که اعتماد عمومی با چند سخنرانی ، اعلامیه و شعار بازنمی‌گردد. اعتماد ، با حقیقت‌گویی ، پاسخ‌گویی ، جبران گذشته و عمل صادقانه ساخته می‌شود.

مردم نیز باید بدانند که هر بار بخشیدن اختیار خود به افراد بدون نظارت ، می‌تواند پشیمانی تازه‌ای بیافریند. دیگر نباید پس از حادثه به فکر احتیاط افتاد. دیگر نباید پس از ویرانی کشور پرسید که مقصر چه کسی بود. باید پیش از انتخاب ، شناخت ، پیش از پیروی ، پرسید ، پیش از هیجان ، اندیشید و پیش از اقدام ، پیامد آن را سنجید.

جوانان افغانستان باید آخرین نسل فریب‌خورده و نخستین نسل آگاه ، پاسخ‌خواه و آینده‌ ساز باشند. نگذارید کسانی که دیروز فرصت‌های یک ملت را بر باد دادند ، امروز آرزوهای نسل تازه را نیز وسیلهٔ بازگشت خود به قدرت سازند.

وطن را نه چهره‌های شکست‌خورده ، بلکه اندیشه‌های تازه نجات می‌دهد، نه رهبران خودخوانده ، بلکه شهروندان آگاه ، نه تعصب ، بلکه عدالت ، نه انتقام ، بلکه قانون ، نه شعار، بلکه عمل.

بیایید کاری کنیم که فردا، وقتی فرزندانمان از ما می‌پرسند در روزگار دشوار وطن چه کردید ، شرمنده نباشیم. بتوانیم با سربلندی بگوییم:

ما فریب شعارها را نخوردیم ،
بت‌های سیاسی را شکستیم ،
حقیقت را بر مصلحت ترجیح دادیم ،

در برابر فساد خاموش نماندیم ،
میان اقوام دیوار نکشیدیم ،
و راهی را برگزیدیم که به دانش ، عدالت ، آزادی و همبستگی می‌رسید.

آنگاه دیگر حنای ما “بعد از عید” نخواهد بود و تدبیر ما پس از حادثه نخواهد رسید. آن روز عقل پیش از پشیمانی به میدان آمده است و نسل تازه، تاریخ را نه با حسرت ، بلکه با آگاهی و اراده خواهد نوشت.

ای ملت خسته ، خویش را باور کن
با  دانش   و  اتحاد  ،  بال  و  پر کن
بگذر   ز   رهبران  دروغین   گذشته
با   نسل   جوان  ،  وطن  منور  کن

باعرض ادب وحرمت 

داکتر عزیزالله فاریابی 

۸/۱۳/۲۰۲۶

 

07 آگوست
۱ دیدگاه

لوی پشتونستان، خراسان، هزارستان، تورکستان و فدرالیزم !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————-

لوی پشتونستان ، خراسان ، هزارستان ،

تورکستان و فدرالیزم !

در روزگاری که وطن ما افغانستان هنوز از زخم‌های جنگ ، مهاجرت ، فقر، بی‌اعتمادی و ویرانی رنج می‌برد ، دردناک‌ تر از هر مصیبت آن است که شماری از کسانی که سال‌ها بر گرده‌ی مردم سوار بودند ، امروز دوباره با لباس روشنفکری ، قوم‌گرایی ، سیاست‌بازی و شعارهای رنگین به میدان آمده‌اند تا آتش اختلاف را در میان ملت شعله‌ور سازند.
دیروز در چوکی‌های قدرت بودند ، وزیر بودند ، وکیل بودند ، سناتور بودند ، رهبر قومی و سیاسی بودند ، قانون‌دان و حاکم بودند. سال‌ها از بیت‌المال خوردند ، از نام مردم استفاده کردند ، با سرنوشت ملت معامله نمودند ، اما امروز که قدرت از دست شان رفته ، به جای اعتراف به اشتباهات و خدمت صادقانه ، در فضای مجازی دکان تازه‌ای باز کرده‌اند ، یکی شعار”لوی پشتونستان” می‌دهد ، دیگری خواب “خراسان” می‌بیند ، سومی از “هزارستان” سخن می‌گوید ، چهارمی نسخه‌ی “فدرالیزم” و پنجمی”تورکستان “ را بدون درک شرایط واقعی جامعه تبلیغ می‌کند.
اما پرسش اساسی این است:
آیا اینان واقعاً برای مردم می‌سوزند؟
آیا درد گرسنگی کودک افغان را می‌فهمند؟
آیا شب‌های تار مهاجران ، بی‌کاری جوانان ، بی‌سرنوشتی دختران و رنج دهقان و کارگر را لمس کرده‌اند؟
هرگز!
بیشتر این مدعیان امروز در کشورهای امن و آرام جهان ، در خانه‌های مجلل و زندگی‌های آسوده به‌ سر می‌برند. فرزندان شان در بهترین پوهنتون‌ها درس می‌خوانند ، در آرامش و رفاه زندگی می‌کنند ، اما جوان بیچاره‌ی داخل وطن را با شعارهای دروغین ، احساسات قومی ، نفرت زبانی و وعده‌های خیالی به میدان دشمنی می‌کشانند.
آنان خود در خارج شراب قدرت و پول‌های به‌ باد رفته‌ی ملت را نوشیده‌اند ، ولی برای جوان فقیر وطن نسخه‌ی جنگ ، نفرت و قربانی شدن می‌پیچند.
این بزرگ‌ترین خیانت به ملت است.
ملت افغانستان سال‌ها قربانی همین سیاست‌های نفاق‌افگن شده است. هر بار گروهی به نام قوم ، زبان ، مذهب یا منطقه آمدند و مردم ساده‌ دل را فریب دادند. نتیجه چه شد؟ وطن ویران شد ، مردم مهاجر شدند ، جوانان قربانی گردیدند ، دانش نابود شد ، و فرصت‌های ترقی از میان رفت.
اما رهبران معامله‌ گر و شعارفروش ، هر بار با جیب‌های پر و خانه‌های امن ، از میدان گریختند و مردم را تنها گذاشتند.
امروز نسل جوان باید بیدار باشد.
جوان آگاه نباید هر شعار بلند و هر سخن احساسی را حقیقت بداند. هرکس که صدای بلند دارد ، الزاماً وطن‌دوست نیست. هرکس که از قوم سخن می‌گوید ، نماینده‌ی واقعی قوم نیست. هرکس که نام عدالت را می‌برد ، الزاماً عادل نمی‌باشد.
وطن‌دوست واقعی کسی است که: میان اقوام تخم نفرت نپاشد ، مردم را به جنگ داخلی دعوت نکند ، جوانان را ابزار قدرت‌ طلبی نسازد ، درد ملت را از نزدیک لمس کند ، برای وحدت ، علم ، کار، عدالت و انسانیت تلاش نماید.
مردم‌دوست واقعی کسی است که اگر در قدرت بود ، دستش آلوده به فساد نباشد ، اگر در خارج زندگی می‌کند ، برای آرامش ملت سخن بگوید نه برای شعله‌ور ساختن اختلافات.
امروز افغانستان بیش از هر زمان دیگر به خرد ، همدیگرپذیری ، احترام متقابل و اتحاد نیاز دارد ، نه به شعارهای تجزیه‌طلبانه و قوم‌گرایانه.
قوم‌های افغانستان قرن‌ها در کنار هم زیسته‌اند ، تاجیک ، پشتون ، اوزبیک ، هزاره ، ترکمن ، بلوچ ، نورستانی و دیگران ، همه فرزندان یک خاک‌اند. دشمنان واقعی ملت ، فقر، جهل ، فساد ، تعصب ، وابستگی و خیانت‌اند ، نه قوم و زبان یکدیگر.
اگر روشنفکری قلمش را برای نفرت به‌کار ببرد ، او روشنفکر نیست ،
اگر سیاستمداری مردم را قربانی آرزوهای شخصی کند ، او رهبر نیست ،
اگر کسی از دور آتش جنگ را گرم نگه دارد و خود در آسایش زندگی کند ، او خادم ملت نیست ، بلکه تاجر خون مردم است.
ملت باید فرق میان صادق و منافق را بشناسد.
صادق آن است که: در سختی کنار مردم بایستد ، به جای نفرت ، امید بدهد ،
به جای قوم‌پرستی ، انسانیت را تبلیغ کند ، به جای شعار، عمل داشته باشد.
و منافق آن است که: از درد مردم نردبان قدرت بسازد ، امروز یک شعار دهد و فردا خلاف آن عمل کند ، جوانان را قربانی جاه‌ طلبی خود سازد ، از بیرون کشور آتش اختلاف را شعله‌ور نگه دارد.
امروز رسالت نسل نو افغانستان این است که فریب بازیگران کهنه‌ی سیاست را نخورد. باید با عقل ، مطالعه ، آگاهی و تجربه ، چهره‌های واقعی را بشناسد. نباید اجازه دهد وطن دوباره قربانی تعصب ، نفرت و جاه‌ طلبی شود.
افغانستان خانه‌ی مشترک همه‌ی ماست. این خانه با نفرت آباد نمی‌شود ، با اتحاد ، دانش ، عدالت ، کار و احترام متقابل آباد می‌گردد.
بیایید به‌جای دشنام ، گفتگو کنیم ، به‌جای تعصب ، عدالت بخواهیم ،
به‌جای شعارهای خیالی ، برای ساختن آینده‌ی واقعی تلاش نماییم.
و به یاد داشته باشیم:
وطن را نه شعار نجات می‌دهد ، نه قوم‌ پرستی ، نه نفرت ، بلکه صداقت ، آگاهی ، انسانیت و اتحاد ملت .
با عرض حرمت و ادب
داکترعزیزالله فاریابی

 ۲۵/۰۵/۲۰۲۶

31 جولای
۱ دیدگاه

کلاه پیک‌ دار وطنی ، پیوند فرهنگ ، هنر و اقتصاد خانواده‌ های ما

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کلاه پیک‌دار وطنی ، پیوند فرهنگ ،
هنر و اقتصاد خانواده‌های ما
————

وطنداران عزیز و دوست ‌داشتنی !

چندی پیش نمونه‌ای از دوپی یا کلاه سنتی اوزبیکی را با افزودن یک پیک یا سایه‌بان کوچک به نمایش گذاشتم. هدف من از این پیشنهاد نه تغییر هویت فرهنگی ماست، نه بی‌احترامی به سنت‌های ارزشمند نیاکان ، بلکه اندیشه‌ای ساده و عملی در پشت آن قرار دارد: چگونه می‌توان یک هنر سنتی را حفظ کرد، آن را با نیازهای امروز سازگار ساخت و در عین حال برای خانواده‌های هنرمند و زحمتکش خود زمینهٔ کار و درآمد فراهم نمود؟

پس از نشر این طرح ، شماری از دوستان با محبت حمایت کردند ،  اما چند تن نیز نوشتند که “پیک از کلاه خارجی‌ ها یا کافرهاست “. من به باور دینی هیچ‌کس بی‌احترامی ندارم ، ولی در چنین موضوعاتی باید میان دین، فرهنگ، فناوری و منشأ جغرافیایی یک وسیله تفاوت قائل شویم .

یک پرسش ساده: آیا اشیا دین دارند؟

کلاه، پیراهن، کفش، عینک، ساعت، موتر، تلفن، کمپیوتر و میکروفون، انسان نیستند که مؤمن یا کافر باشند. اینها ابزار و محصولات انسانی‌اند. دربارهٔ یک وسیله باید پرسید: چه کاربردی دارد؟ چگونه تولید شده است؟ آیا سودمند است؟ و آیا استفاده از آن با اصول اخلاقی و دینی ما ناسازگاری مشخصی دارد یا نه؟

اگر هر چیزی را صرفاً به دلیل آن‌که نخست در جامعه‌ای غیرمسلمان ساخته یا رایج شده است کنار بگذاریم، باید بخش بزرگی از زندگی معاصر را نیز کنار بگذاریم .

امروز از تلفن همراه برای تماس با خانواده استفاده می‌کنیم ،  از اینترنت برای آموزش و ارتباط بهره می‌بریم ، با میکروفون صدای اذان، سخنرانی و برنامه‌های دینی را به گوش مردم می‌رسانیم ، از موتر و هواپیما سفر می‌کنیم ، در شفاخانه‌ها از دستگاه‌های پیشرفتهٔ پزشکی استفاده می‌شود ، و دانشگاه‌ها از فناوری‌های علمی سراسر جهان بهره می‌برند .

آیا ارزش این وسایل را باید بر اساس دین مخترع یا سازندهٔ آنها سنجید، یا بر اساس کاربرد، فایده و شیوهٔ استفاده از آنها؟

منطق حکم می‌کند که میان این دو تفاوت بگذاریم .

تمدن بشری حاصل داد وستد است ، تاریخ تمدن نشان می‌دهد که هیچ تمدن بزرگی در انزوای مطلق رشد نکرده است. ملت‌ها از یکدیگر آموخته‌اند، اختراع‌ها را گرفته‌اند، تغییر داده‌اند و با فرهنگ و نیازهای خود سازگار ساخته‌اند .

کاغذ از شرق آسیا به سرزمین‌ های اسلامی رسید و مسلمانان در گسترش تولید و کاربرد آن نقش بزرگی ایفا کردند. دانش یونانی به عربی ترجمه شد و دانشمندانی چون ابن‌سینا، فارابی، خوارزمی، بیرونی و ابن‌هیثم میراث پیشینیان را فقط تقلید نکردند ، آن را نقد کردند، توسعه دادند و دانش تازه‌ای به جهان افزودند .

بعدها نیز بسیاری از آثار علمی جهان اسلام به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و در تاریخ علم اروپا اثر گذاشت .

این همان طبیعت تمدن است: گرفتن، آموختن، اصلاح کردن، آفریدن و دوباره بخشیدن .

فرهنگی که زنده باشد از ارتباط با جهان نمی‌ترسد ،  بلکه آنچه سودمند است می‌گیرد و با خلاقیت خود به آن شخصیت تازه می‌بخشد .

پوشاک نیز همیشه در حال تحول بوده است ، پوشاک ملت‌ها چیزی ثابت و تغییرناپذیر نبوده است. تاریخ لباس نشان می‌دهد که شکل کلاه، قبای مردانه، کفش، کمربند، پارچه، دوخت، رنگ و تزئینات در اثر آب‌وهوا، تجارت، مهاجرت، جنگ، شهرنشینی و ارتباط میان تمدن‌ها بارها تغییر کرده است .

حتی آنچه امروز “لباس سنتی” می‌نامیم، معمولاً محصول چندین نسل تحول تاریخی است .

بنابراین اگر دوپی اوزبیکی با حفظ نقش، دوخت، رنگ و روح فرهنگی خود دارای پیکی شود که آن را برای آفتاب و استفادهٔ روزمره مناسب‌تر کند، چرا باید آن را نابودی فرهنگ بدانیم؟

می‌توان برعکس پرسید: چرا آن را نوآوری در دل سنت ندانیم؟

دوپی همچنان دوپی است ، هنر سوزن‌دوزی و نقش‌های فرهنگی آن باقی است ، اما یک ویژگی کاربردی تازه نیز پیدا می‌کند .

فرهنگ موزه نیست ،موجود زنده است ، فرهنگ را نباید تنها در صندوقچه‌ها و موزه‌ها نگه داشت .

فرهنگ هنگامی زنده می‌ماند که مردم آن را بپوشند، استفاده کنند، دوست داشته باشند و به نسل بعد منتقل کنند .

اگر جوان امروز یک لباس سنتی را به دلیل ناسازگاری با زندگی روزمره کنار بگذارد، ممکن است آن هنر به‌تدریج محدود شود. اما اگر همان لباس با حفظ هویت اصلی خود اندکی نوآوری پیدا کند، ممکن است نسل جوان دوباره به آن علاقه‌مند شود.

هدف از کلاه پیک‌دار وطنی نیز همین است : سنت را دور نیندازیم ، سنت را قابل استفاده‌تر کنیم.

اصل مهم‌تر: پول تولید به جیب چه کسی می‌رود؟

مسئلهٔ اصلی من حتی شکل پیک نیست ، مسئله کار و اقتصاد خانواده‌های خود ماست.

فرض کنید جوانی در کانادا، اروپا، امریکا، ترکیه، استرالیا یا هر گوشهٔ دیگر جهان یک کلاه صنعتی خارجی خریداری می‌کند. پول آن وارد چرخهٔ اقتصادی همان شرکت و تولیدکننده می‌شود.

اما اگر همان جوان کلاهی بخرد که یک خانوادهٔ هنرمند در فاریاب، جوزجان، سرپل، بلخ یا هر منطقهٔ دیگر افغانستان آن را دوخته، گلدوزی کرده و آماده ساخته باشد، پول خرید او می‌تواند به درآمد همان خانواده تبدیل شود.

ممکن است یک مادر با آن پول کتاب مکتب فرزندش را بخرد ، یک پدر ابزار کار تهیه کند ، یک دختر هنرمند از هنر سوزن‌دوزی خود درآمد داشته باشد ، و یک جوان به جای بیکاری وارد کار تولیدی شود. پس موضوع تنها کلاه نیست.

موضوع، کار است ، تولید است  ، هنر است ، اقتصاد خانواده است ، عزت کار است و زنده نگه‌داشتن یک میراث فرهنگی است .

به جای تحریم جهان، خودمان تولید کنیم .

اگر از تولید خارجی ناراضی هستیم، بهترین پاسخ این نیست که هر محصول خارجی را “مال دیگران” بنامیم و خودمان چیزی تولید نکنیم .

پاسخ نیرومندتر این است:آنچه نیاز داریم، تا جایی که توان داریم خودمان بسازیم.

اگر کلاه لازم داریم، کلاه باکیفیت تولید کنیم.

اگر لباس لازم داریم، طراحی و دوخت خود را تقویت کنیم .

اگر صنایع دستی داریم، آن را به بازار جهانی ببریم .

اگر نقش‌های زیبای اوزبیکی داریم، آنها را با طراحی معاصر همراه کنیم .

افتخار فرهنگی زمانی پایدار می‌شود که از شعار به مهارت، تولید، کیفیت و بازار برسد.

اقتصاد امروز بر “ارزش افزوده” استوار است.

در اقتصاد، ارزش یک محصول فقط در مواد اولیهٔ آن نیست ، طراحی، مهارت، برند، کیفیت، داستان فرهنگی و شیوهٔ عرضه نیز ارزش ایجاد می‌کنند.

یک قطعه پارچه ممکن است ارزش چندانی نداشته باشد ، اما وقتی هنرمندی ساعت‌ها روی آن نقش می‌دوزد، طراحی ویژه‌ای به آن می‌دهد و محصولی کاربردی می‌سازد، ارزش اقتصادی تازه‌ای ایجاد می‌شود.

اگر روزی “دوپی پیک‌دار اوزبیکی” با طراحی زیبا، کیفیت بالا و هویت مشخص تولید شود، چرا نتواند از افغانستان و آسیای مرکزی فراتر برود و در بازارهای جهانی مشتری پیدا کند؟

فرهنگ وقتی با اقتصاد پیوند بخورد، تنها حفظ نمی‌شود ” قدرت ادامه یافتن پیدا می‌کند.

مسلمانان در تاریخ مصرف‌کنندهٔ صرف نبودند ، تمدن اسلامی در دوره‌های شکوفایی خود به این دلیل پیشرفت نکرد که از دانش دیگران دوری کرد. برعکس، دانشمندان مسلمان آثار تمدن‌های مختلف را ترجمه کردند، آموختند، نقد کردند و از آنها فراتر رفتند .

خوارزمی در ریاضیات، ابن‌هیثم در نورشناسی، بیرونی در نجوم و جغرافیا، ابن‌سینا در طب و فارابی در فلسفه نمونه‌هایی از فرهنگی هستند که دانش را می‌گرفت و دانش تازه تولید می‌کرد.

پس اگر امروز می‌خواهیم به آن روح علمی نزدیک شویم، باید از مرحلهٔ “این از کجا آمده؟” به پرسش مهم‌تری برسیم:

ما با آن چه می‌کنیم و خودمان چه چیزی به جهان اضافه می‌کنیم؟

هویت با یک پیک از بین نمی‌رود ، هویت فرهنگی یک ملت بسیار عمیق‌تر از شکل یک بخش کوچک کلاه است .

هویت در زبان، ادبیات، موسیقی، حافظهٔ تاریخی، اخلاق اجتماعی، هنر، نقش و نگار، شیوهٔ زندگی، داستان‌ها، شعرها، غذاها، صنایع دستی و پیوند نسل‌ها زندگی می‌کند .

اگر دوپی اوزبیکی را با همان هنر، نقش و زیبایی سنتی بسازیم و تنها برای کاربرد بهتر سایه‌بانی به آن بیفزاییم، این لزوماً از هویت آن نمی‌کاهد.

اتفاقاً اگر این نوآوری سبب شود هزاران جوان دوباره دوپی بپوشند، هنرمندان بیشتری کار پیدا کنند و این کلاه در کشورهای مختلف دیده شود، شاید نتیجه دقیقاً برعکس باشد: فرهنگ ما بیشتر دیده و شناخته شود.

هدف من تحمیل نیست ، پیشنهاد و ابتکار است .

من نمی‌گویم همه باید این نوع کلاه را بپوشند. دوپی سنتی ما با شکل تاریخی و اصیل خود ارزشمند است و باید حفظ شود. کسانی که همان شکل سنتی را دوست دارند، باید آن را با افتخار بپوشند.

پیشنهاد من ایجاد یک گونهٔ تازه در کنار شکل سنتی است، نه جایگزین کردن آن یکی دوپی اصیل را می‌پسندد، دیگری دوپی پیک‌دار را ، هر دو می‌توانند محصول هنر دست مردم خود ما باشند.

تنوع، دشمن فرهنگ نیست ، فرهنگ زمانی آسیب می‌بیند که هنر آن فراموش شود، هنرمندش بیکار بماند و نسل تازه دیگر انگیزه‌ای برای ادامهٔ آن نداشته باشد.

بیایید از نقد به تولید برسیم.

سال‌هاست که در جوامع ما دربارهٔ مشکلات سخن می‌گوییم ، اما جامعه زمانی پیشرفت می‌کند که در کنار نقد، راه‌حل نیز بسازد.

اگر طرح این کلاه زیبا نیست، طراحی بهتر پیشنهاد کنیم.

اگر پیک آن مناسب نیست، شکل مناسب‌تری طراحی کنیم.

اگر کیفیت پایین است، کیفیت را بالا ببریم .

اگر قیمت زیاد است، روش تولید را اصلاح کنیم .

اگر بازار ندارد، بازاریابی کنیم .

اما صرف گفتن اینکه “این بخش از کلاه از فرهنگ دیگری آمده” برای حل بیکاری، فقر یا فراموشی صنایع دستی کافی نیست .

بیایید جوانان خود را به این فکر عادت دهیم: چه چیزی می‌توانیم بسازیم؟

نه اینکه: چه چیزی را نباید لمس کنیم؟

وطنداران عزیز!

مقصود من از معرفی کلاه پیک‌دار وطنی بسیار ساده است: حفظ ریشه‌ها همراه با نوآوری، حمایت از هنرمندان، ایجاد کار برای خانواده‌ها و معرفی فرهنگ ما به جهان ، ما مجبور نیستیم میان “سنت” و “مدرنیته” یکی را انتخاب کنیم. می‌توانیم ریشه در گذشته داشته باشیم و رو به آینده حرکت کنیم .

دوپی نیاکان ما می‌تواند نقش و هنر تاریخی خود را حفظ کند و در عین حال برای نسل امروز کاربرد تازه‌ای پیدا کند.

اگر جهان امروز چیزی خوب ساخته است، از آن می‌آموزیم ،اگر خودمان بهتر می‌توانیم بسازیم، تولید می‌کنیم ، و اگر میراث زیبایی از نیاکان داریم، آن را نه در صندوق، بلکه بر سر نسل‌ های آینده نگه می‌داریم.

هدف من این است که اگر کلاهی خریداری می‌شود، تا حد امکان دست هنرمند وطندار ما آن را ساخته باشد ، اگر پولی مصرف می‌شود، خانواده‌ای از مردم ما نیز از آن نفع ببرد ، و اگر دوپی ما بر سری در گوشه‌ای از جهان دیده می‌شود، هنر و فرهنگ مردم ما نیز همراه آن دیده شود.

جهان امروز میدان رقابت در دانش، هنر، تولید، کیفیت و خلاقیت است. با دوری از جهان پیشرفت نمی‌کنیم ، با آموختن از جهان و افزودن ابتکار خود به آن پیشرفت می‌کنیم .

بیایید فرهنگ خود را تنها ستایش نکنیم ، آن را تولید کنیم.

تنها از صنایع دستی سخن نگوییم ، برای هنرمند بازار بسازیم.

تنها از بیکاری شکایت نکنیم ،زمینهٔ کار ایجاد کنیم.

و تنها به گذشته افتخار نکنیم ،چیزی بسازیم که آیندگان نیز به نسل ما افتخار کنند.

دوپی ما می‌تواند هم یادگار نیاکان باشد، هم هنر امروز و هم نان فردای یک خانواده.

از همهٔ وطنداران عزیزی که این اندیشه را با محبت حمایت، معرفی و ترویج کردند، جهان سپاس!

بیایید دست هنرمند خود را بگیریم، تولید وطنی را تقویت کنیم و فرهنگ زیبای خویش را با دانش، خلاقیت و سربلندی به جهان معرفی نماییم.

باعرض ادب وحرمت

داکتر عزیزالله فاریابی

۳۰ جولای ۲۰۲۶  

22 ژانویه
۱ دیدگاه

یادنامهٔ دکتورعبدالسلام آثم:

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۲ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۲  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

یادنامهٔ دکتورعبدالسلام آثم:

——————————————————-

در روزگاری که تاریخ کشورما مشحون از رخ داد های تلخ و شیرین وحوادث ناگواراست ، نام‌هایی چون ستارهٔ تابناک در آسمان فرهنگ می‌درخشند ؛ نام‌هایی که نه‌ تنهانمادی ازانسانیت اند ،بل که خود یک مکتب‌ اند وتندیسی ازدانایی ، صداقت ، فداکاری و عشق به خلق ومیهن که یکی از این چهره‌های درخشان دکتور عبدالسلام آثم است ؛ وی فرزندی برومند از دیار میمنه و ازتبار خدمت گزارانی که فرهنگ وفرهیخته گی درتار  و پود زنده گی اش تنیده است .

او در سال ۱۳۳۱ هجری خورشیدی چشم به جهان گشود ؛ در خانه‌ ای که درآن چراغ دانش روشن بود و درفضای آن عشق به مردم و مهر به وطن موج می‌زد ، از همان کودکی نگاه اش به سوی کتاب افتاد و دلش به خاطرخدمت به مردم مایل بود . قلم را دوست داشت و شیفتهٔ علم بود که همین دو بال نیرومند او را در تمام مراحل زنده گی وسیلهٔ پرواز  شـدبه سوی اوج ها .

جوانیِ پرشور:

————————-

داکترآثم دردوره تعلیمات ابتدایی ، ثانوی ولیسه همیشه شاگردبرتر بود ؛ بعداز فراغت اش ازلیسهٔ ابوعبید جوزجانی ، ازباعث آن که دانشگاه‌ ها بنابر اعتصابات محصلان بسته بود ، موصوف با جلب توجه مدیرمعارف فاریاب به صفت ماموردرچوکات معارف مقرر وایفای وظیفه نمودوبابازگشایی دانشگاه  کابل با سپری نمودن موفقانهٔ امتحان کانکورشامل دانشکدهٔ طب کابل شد وبه سال ۱۳۵۷ هجری خورشیدی از دانشکدهٔ طب کابل فارغ شده و طبیب حاذقی شدکه طبابت را تنها حرفه ندانست ، بل که رسالت انسانی پنداشت ودرعین زمان به سرودن شعر ونوشتن مقالات علمی هم باعلاقه مندی ادامه داد .

تحصیلات وپژوهش ها:

—————————————

دکتورعبدالسلام آثم پس از فراغت ازدانشکدهٔ طب کابل ابتدا به صفت استاد درانستیتوت تعلیمات متوسط طبی مقررگردیده ودرآن انستیتوت تابه مقام معاونیت علمی آن انستیتوت ارتقانمودکه بعدها با سهم گیری فعال ومؤثر در ایجاد خدمات مدرن صحت روان درکشورمصروف خدمت گزاری دراین بخش صحی گردیده موصوف بااستفاده ازبورس های تحصیلی وپژوهشی به همکاری ادارهٔ سازمان صحی جهان در مؤسسات تحصیلی وآموزشی معتبر کشورهای مختلف جهان در بخش تداوی بیماران روانی ومعتادین مواد نیشه آور، شیوه های علمی روان درمانی ، بازتوانی اجتماعی ومنجمنت این خدمات آموزش دیدواندوخته های خودرا درخدمت هم وطنان قراردادونیز چندین باردر کنفرانس های علمی جهانی و در برنامه ریزی خدمات صحت روان در کشورهای شرق مدیترانه از افغانستان نماینده گی کرده است .

وظایف دولتی وکارهای اداری:

—————————————————-

دکتورآثم در پست های مختلف دولتی تابه مقام های بلند کار کرده است که طور فشرده آن را چنین خلاصه کرده می توانیم:

ماموریت درمدیریت معارف فاریاب ، استادانستیتوت

تعلیمات متوسط طبی ، معاون علمی آن انستیتوت ،

معاون ریاست صحت روان افغانستان ، رییس شفاخانهٔ روانی کابل ، رییس عمومی خدمات صحی حوزهٔ شمال کشور، سکرتراول سفارت وبعد سفیردر سفارت کبرای دولت اسلامی افغانستان مقیم انقره .

موصوف در هریکی ازاین پست هـا با استفاده از تجارب واندوخته های خود به صداقت وامانت داری وظیفه اجرانموده وازخود شایسته گی نشان داده ومصـدرخدمات ارزنده وچشم گیرشده است .

وظایف فرهنگی وفعالیت های ادبی:

————————————————————-

آثم تنها یک طبیب حاذق ، اداره چی مدبروسیاست مدارباتجربه نبوده ؛ او شاعری دوزبانه ، نویسنده‌ٔ توانا و ادیبی مردم‌دوست است . او طبع آزمایی را تحت نظر مرحوم سیداحمدبینا از نوجوانی آغاز کرده و نخستین سروده‌ اش تحت عنوان مادربه سال ۱۳۴۶ هجری خورشیدی در روزنامهٔ فاریاب به نشـررسیـده است .

اشعار او در روزنامه‌ هاوجراید پرتیراژ افغانستان و اوزبیکستان اقبال چاپ یافته ، ومجموعهٔ اشعار اوزبیکی او درسال ۱۳۶۲ هجری خورشیدی  به نام «ینگی آچیلگن گللر» ازسوی انجمن شعرا ونویسنده گان افغانستان درمطبعهٔ دولتی به چاپ رسیده است .

بسیاری از آوازخوانان کشور به ویژه اعضای گروه هنری ظفر  بسیاری از تصنیف‌های اورا درقالب موسیقی درآورده اند .

شعر آثم ، شعر زنده گی است ؛ در آن ، هم بوی گل‌های وطن است ، هم نالهٔ دردمندان ، هم شور جوانی و هم حکمت پیری .

وظایف فرهنگی واجتماعی اورا طور فشرده چنین

خلاصه نموده می توانیم:

همکار ومشاور برنامه های صحی رادیو تلویزیون

افغانستان ،

همکار ادبی برنامه های اوزبیکی رادیو وتلویزیون افغانستان ،

همکار گروه هنری ظفر ،

معاون انجمن رضاکاران صحت روان افغانستان ،

اولین رییس شورای مرکزی انجمن فرهنگی امیر علیشیرنوایی ،

و رییس انجمن فرهنگی وهمبستگی افغانستانی های مقیم کشور تورکیه .

انسانی پاکباز:

————————

آنچه بیش از همه نام آثم را درخشان می‌سازد تنها مقام ، مسلک و شعرنیست بل که شخصیت انسانی  صداقت ، شجاعت ، تواضع ، و عشق اوبه انسان است . او هرگز در برابر زر و زور سر فرود نیاورد ، و هیچ‌گاه دست به ریا کاری و تملق نزد .

او نماد انسان پاکباز و وطن‌دوستی است که تمام عمر خویش راوقف خدمت به خلق ، رشدفرهنگ وبیان حقیقت نموده است .

سخن آخر:

——————

امروز، وقتی ازشخصیت دکتور عبدالسلام آثم سخن می‌گوییم ، تنها از یک فرد یاد نمی‌کنیم ؛ بل که از یک نسل ، یک فرهنگ و یک اندیشه یاد می‌کنیم . او آینه‌ ای است که در آن می‌توان صفات یک انسان خوب را دید ؛ دانش ،

صداقت ، مردم‌دوستی ، میهن‌پرستی و ایمان به انسانیت .

نام او ، همچون چراغی درحافظهٔ جمعی از ما می‌درخشد ؛ چراغی که نمودار راه خدمت به مردم ، راه صداقت و راه رشدفرهنگ ووارسته گی

است.

به زنده گی ندهـد کس به اهـل علـم بها

همه ز بعدِ  وفات اش کنند   مـدح  و  ثنـا

چو زنده است ، نبیندزخلق شفقت ولطف 

ولـی چـو  رفـت  نـمـایـنـد داد   و  وا ویـلا 

به وقتِ زندگی‌اش حـال او  نمی پرسنـد 

مگر چو رفت شود هرکسی  قصیده سرا 

کسی به فکرکسی نیست در زمـان حیـات 

عجب زمانه شد ای دوستـان عجـب دنـیا

اگر چه ما شده ایم خارچشم اهل غرض 

ازان خوشیم که   دوریم   ما ز مـکر و  ریا 

شنـوکه در قفس سینه مرغ دل شب وروز

زجـور وظلم خسیسان چـسـان کنـد غوغا 

بگـو عـزیـز دریغـا که  بیـن خـلـق  نمـانـد 

صفای طینـت و وارسته گی و مهر و وفا 

باعرض ادب وحرمت

داکتر عزیزالله فاریابی

۱۴ جنوری ۲۰۲۶ 

—————–

نمونه هایی از اشعار دری واوزبیکی دوکتور در ذیل به خدمت دوستان تقدیم نموده برایشان صحت مندی وعمردراز آرزو می نمایم.

گرچه دوستان عزیزبا نمونهٔ کلام او آشنا اند،بازهم

یک یک نمونه ازاشعاراوزبیکی ودری اورا باشما شریک می سازم.

رسـم وطـن داری:

ای وطـن داران کمـی باهـم  وطن داری  کنـید

جای بی مهری به هم سازیدوغم خواری کنید

مقـصـد دیگر ندارم زین همه گفت  و  شنـود

یک وطن دارم،نمی خواهم ستم گاری کنید

کسب قـدرت ازبرای خدمـت مردم  نکوست

نـی بـرای آن کـه ظلـم و مـردم آزاری کنـید

نعمـت آزاده گی  محـصول  جـان  بازی بـوَد

این متاعی  نیست کز دکان  خریداری کنید

درحصارِ ظالمان بی حمله  نتوان رخنه  کرد

ظلم ظالم می شود افزون، اگـر زاری کنـید

کی کـشد  بارِ امـانـت  رشـتهٔ  خـامِ فـریب 

ای هـوس بازان شـما تاچـند مـکاری کنـید؟

آن همـه نا قـابلی آخر به رسـوایی کـشــید

باچنین وضـعی همین بهترکه خرکاری کنید

داکتر آثـم

—————————————

توغری سوز اچچیغ بولر

قول  بولیب  یاولرگه ، اوزبیکمن  دیگاندن قورقه من

ایـل و تیل نی یاتـگه ساتگن شارلتاندن قـورقه مـن

کیچـه ـ کونـدوز تاریخیم ، آنه   تیلیم دیب  مقته نیب

اصـلیـده الـداوچـی بـولگـن مـهـربـانـدن قـورقـه مـن

بـوریا اوسـتـیـده  طـاعـت ایلـه گان  لـرنـی کـوریـب

بـوریـانـیــنگ آستــیده یاتـگن  چـیانـدن  قـورقـه مـن

باغ وبوستانده  کوکرگن خار  و خس  نینگ عمری آز

باغـیـمـیـزده ، باغـبان  ایکـگن تیـکاندن قـورقـه مـن

ایل ـ اولوس حقی اوچون  چاپگن  ایگیتگه  جان فدا

پول بیلن منصب  اوچون  چاپگن  جواندن  قورقه من

خـان وخاقـان نسلـی نینـگ مـیراثی باتیـرلیک  ایرور

میـن ، قـه ورچاغـدن توزه لگن قهـرماندن قورقه من

اونچـه هم قورقـاق ایمـس من ای وطنداشلر! بیراق

اولکـه ده بی هـوده آقـگـن تیـر و قـانـدن قـورقـه من

داکتر آثـم

 

 

10 آگوست
۲دیدگاه

هودج گل ؛ کاروانی از عطر وطن در ادبیات مهاجرت

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  یکشنبه  19 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 10  آگست  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

هودج گل ؛ کاروانی از عطر وطن

در ادبیات مهاجرت

به مناسبت انتشار تازه ترین دفتر شعری استاد محمد اسحق ثنا

درگسترهء پرشکوه تاریخ و فرهنگ آریانیا بزرگ ، شهر کهن اندخود (انوخویی) چون نگینی درخشان بر سینهء جغرافیای دانش وادب می درخشد.    

 این شهر از دیرباز خاستگاه عالمان ، عارفان و سخنوران بزرگی بوده است ، از ابویعقوب یوسف اندخودی (اندخویی) و امام شمس الدین سیدالافاضل محمود اندخودی ( اندخوبی) در قرون ششم هجری ، تا شاعران و ادیبان نامدار سده های نهم ، دهم و یازدهم ، و نیز اندیشه وران و نویسندگان برجستهء روزگار معاصر . تداوم این سنت دیرین ، امروز نیز در سیمای ادیبان و شاعران نسل مهاجرت جلوه گر است ، نسلی که بار رسالت پاسداری از زبان و فرهنگ را در غربت بر دوش می کشد.                                                                           

در این میان ، استاد محمد اسحق ثنا ، شاعر ئو ادیب شناخته شدهء دو زبان فارسی دری و ترکی ازبیکی ، یکی از چهره های شاخص این کاروان فرهنگی است . تاره ترین اثر او با عنوان « هودج گل » ، در تیر / سرطان 1404 خورشیدی ( جولای 2025 میلادی ) در ولایت بلخ ، با ویراستاری پوهنوال دکتور سید محمد عالم لبیب و دیباچهء پرمایهء استاد دکتور صالح محمد خلیق به زیور چاپ آراسته شده است . این دفتر ، همچون کاروانی آکنده از گل های یاد و اندیشه ، فضای ادبیات مهاجرت افغانستان را بار دیگر با رایحهء وطن معطر ساخته است استاد محمد اسحق ثنا،فرزندحاج محمد نبی،درسال 1328 خورشیدی درشهرستان اندخوی ولایت فاریاب دیده به جهان گشود . آموزش ابتدایی و متوسطه را در دبیرستان ابومسلم اندخوی و دبیرستان نادریهء کابل گذراند و در سال 1347 خورشیدی ، هم زمان با فراغت از دارالمعلمین عالی کابل ، در دبیرستان غازیکابل به آموزگاری پرداخت.                                             

او سال ها در وزرات معارف افغانستان در بخش های تفتیش ، تألیف و ترجمه فعالیت داشت و تا سال 1371 به تدریس ادامه داد. سپس به پاکستان مهاجرت کرد و 13 سال در اسلام آباد به آموزش پرداخت . در سال 1384 خورشیدی رهسپار کانادا شد و از آن زمان تا کنون در شهر ونکوور اقامت دارد.                     

استاد ثنا از سال 1343 خورشیدی تاکنون در دو زبان فارسی دری و ترکی ازبیکی طبع آزمایی کرده و اشعارش اغلب مضامین اجتماعی ، غنایی و میهنی دارند.آثار او بابیانی روان ، زبانی صمیمی و درعین حالل استوار ، پیوندی میان سنت و تجربهء شخصی برقرار می کنند. اشعارش در روزنامه ها و مجلات معتبر کشور به چاپ رسیده و در دل نسل های گوناگون مخاطب یافته است.       از جمله آثار منتشر شدهء او می توان به دفتر های « ناله هاش شب » ، « در انتظار سحر » ، « دردها  سوزها» ، « یادِوطن» ، « زیبا وطن » ، « برگ های سبز » ، « شگوفه های احساس » ، « زمزمه های دل » ، « یاد آشیان » ، « سخنی با گل سوسن » ، « باران و باور » و « کشت زار آرزو » اشاره کرد.

افزون بر این ، گردآوری و نشر آثاری چون « صد پند سودمند خوشحال » و مجموعهء « اندخوی کیمه سی شعر دینگیزیده » نیز بخشی از کارنامهء اوست. 

« هودج گل » را می توان عصاره ای از تجربهء زیستهء شاعر در سه اقلیم معنوی دانست:                                                                           

1 – وطن با همهء رنگ ها ، صدا ها و خاطراتش؛

2 – غربت با اندوهِ فاصله و حسرتِ بازگشت ؛

3 – انسان با آرزو ها ، عشق ها و دغدغه هایش .

این مجموعه با زبانی شفاف و تصاویر زنده ، هم یادنامه ای برای خانه و خاک است و هم آیینه ای از حال و روز مهاجر  افغان در دیاسپورا .                     

عنوان « هودج گل » خود تمثیلی شاعرانه است ؛ هودجی که گل های وطن را در غربت بر دوش می کشد و به نسل های بعد می رساند.                        

ادبیات مهاجرت افغانستان در دو دههء اخیر ، گواه شکل گیری صداهایی تازه است که ریشه در خاک دارند ، اما در اقلیم های دیگر می رویند. استاد ثنا با وفاداری به دو زبان مادری ، هم در پاسداری از زبان فارسی دری و هم در زنده نگه داشتن ادبیات ترکی ازبیکی ، نقشی پر ارزش ایفا کرده است .« هودج گل » نمونه ای روشن از این وفاداری و تداوم است .                                       

انتشار « هودج گل » تنها افزودن یک دفتر شعر به کتابخانهء ادبیات افغانستان نیست؛ بلکه تداوم یک سنت کهن در ستایش وطن ، مردم و ارزش های انسانی است . این اثر ، به نسل امروز و فردا یادآوری می کند که حتی در دورترین کرانه های جهان ، می توان هودجی از گل های وطن بر دوش کشید و راهی کاروان شعر و عشق شد.                                                               

از صمیم قلب این دفتر شعری هودج گل را برای استاد ثنا گرامی و برای همه قلم بدستان و علم و ادب پروران تبریک میگویم و برای ثنا صاحب بزرگوار صحت و سلامتی و عمر طویل از درگاه یکتا تمنامندم.                         

 باعرض ادب و حرمت

دکتر عزیزالله فاریابی

8 آگست 2025 میلادی