چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
چرا کاری کند عاقل که بار آرد پشیمانی؟
میگویند:
کاری نکند عاقل که بار آرد پشیمانی ،
کاری کند نادان که پیش آرد پشیمانی .و در زبان شیرین مردم ما آمده است: “بعد از عید ، حنا آوردن چه سود؟ ” یعنی هنگامی که فرصت از دست رفت و زمان عمل گذشت ، نمایشهای دیرهنگام ، شعارهای پرزرق وبرق و وعده های رنگین دیگر دردی را درمان نمیکند. همچنین گفتهاند: “در بیرون هرچه کردی ، در درون چه خواهی کرد؟” کسی که در روزگار قدرت ، اختیار و امکانات ، کارنامه ای جز شکست و رسوایی از خود باقی نگذاشته باشد، چگونه میتواند در دوران بیاختیاری ادعا کند که ناجی مردم و سازندهٔ آینده خواهد شد؟
ای جوانان آگاه و آینده ساز!
ای مردم زحمتکش ، صبور و رنج کشیدهٔ سرزمین ما !
تاریخ تنها مجموعه ای از نامها ، تاریخها و روایتهای کهنه نیست ، تاریخ آیینه ای است که سیمای راستین انسانها را در آن میتوان دید. در این آیینه ، نه صدای بلند معیار حقانیت است ، نه لباس فاخر نشانهٔ بزرگی ، نه مقام دولتی دلیل شایستگی و نه انبوه محافظان نشانهٔ محبوبیت. معیار حقیقی ، خدمت به مردم ، صداقت در کردار، پاکی در معامله ، عدالت در قدرت و وفاداری به وطن است.
کشور ما در چند دههٔ گذشته روزهای تلخ و سنگینی را از سر گذرانده است. جنگ ، مهاجرت ، فقر، بیسوادی ، تبعیض ، فساد و اختلافهای قومی ، زخمهای عمیقی بر پیکر جامعه گذاشتهاند. در دورهٔ بیست سالهٔ حضور نیروهای ایالات متحده ، ناتو و دهها کشور دیگر، میلیاردها دالر به نام بازسازی ، دموکراسی ، امنیت ، حکومتداری و تقویت نهادهای ملی وارد افغانستان شد. امکاناتی فراهم گردید که اگر با مدیریت سالم ، وجدان بیدار و ارادهٔ ملی به کار گرفته میشد ، میتوانست کشور را از بسیاری بدبختیها نجات دهد.
اما بخش بزرگی از آن فرصت تاریخی در چاه فساد ، انحصار قدرت ، معاملهگری سیاسی ، خویشخوری ، قومگرایی و رقابتهای ناسالم فرو رفت. بسیاری از کسانی که خود را رهبر، وزیر، وکیل ، فرمانده ، مشاور، روشنفکر و نمایندهٔ مردم میخواندند، به جای ساختن کشور، سرگرم ساختن کاخها ، حسابهای بانکی و شبکههای شخصی شدند. آنان در ظاهر از مردم سخن میگفتند ، اما در عمل ، مردم را نردبان رسیدن به قدرت میساختند.
در سخن ، مدافع عدالت بودند ، در رفتار، عدالت را قربانی منفعت میکردند.
در محافل ، از قانون سخن میگفتند ، اما هنگامی که قانون به زیانشان بود ، آن را زیر پا میکردند.
از حقوق زنان ، جوانان ، اقوام و آزادی بیان دم میزدند ، اما منتقدان خود را تحمل نمیکردند.
فرزندان مردم را به میدانهای خطر میفرستادند ، ولی فرزندان خودشان در کشورهای امن ، در بهترین دانشگاهها و در آسوده ترین خانهها زندگی میکردند.
مردم را به صبر، فداکاری و وطندوستی دعوت میکردند ، اما دارایی های خود را در خارج از کشور ذخیره مینمودند و برای روز فرار، خانه و گذرنامه آماده میساختند.
قدرت به خودیخود نه افتخار است و نه رسوایی ، قدرت وسیله ای است که با آن ماهیت انسان آشکار میشود. اگر در دست انسان خردمند، پاکدل و عادل قرار گیرد ، به خدمت ، آبادانی و آرامش تبدیل میشود ، اما اگر در اختیار انسان حریص ، خودخواه و بیوجدان بیفتد ، به ابزار ستم ، غارت و تباهی مبدل میگردد.
بسیاری از قدرتمندان دیروز هنگامی که بر چوکیهای بلند نشسته بودند، صدای مردم را نمیشنیدند. مادر شهید پشت دروازهٔ دفترشان ساعتها انتظار میکشید، اما برای دیدار با یک دلال سیاسی یا سرمایه دار فاسد ، دروازهها فوراً باز میشد. جوان تحصیلکرده برای یافتن کار سرگردان بود ، ولی فرزند و خویشاوند مقام های بدون تجربه و شایستگی به بلندترین منصب میرسید. سرباز در سنگر گرسنه میماند ، درحالیکه برخی فرماندهان از بودجه ، معاش و حتی غذای او تجارت میکردند.
قدرت در دست آنان امانت نبود ، غنیمت بود. کشور خانهٔ مشترک تلقی نمیشد ، سفره ای بود که هرکس میکوشید سهم بزرگتری از آن بردارد. منصب برای خدمت نبود ، دکانی برای معامله بود. قوم و زبان نیز نه هویت فرهنگی ، بلکه ابزاری برای تحریک احساسات مردم و حفظ جایگاه رهبران شده بود.
وقتی قدرت از دست شان رفت ، بسیاری از همان چهرهها از کشور گریختند. مردمی که سالها به نام آنان قربانی داده بودند ، در میدانها، پشت دروازهها و کنار فرودگاه تنها ماندند. کسانی که همیشه از “مقاومت تا آخرین نفس” سخن میگفتند ، نخستین کسانی بودند که راه فرار را برگزیدند.
آن روز، فاصلهٔ میان شعار و کردار آشکار شد.
شعار در میدان ماند و گوینده اش از میدان گریخت.
مردم ماندند و رهبر رفت.
سرباز ماند و فرمانده ناپدید شد.
کارمند بیمعاش ماند و مقام با دارایی هایش به کشور دیگری پناه برد.
این رویدادها یک حقیقت تلخ را نشان داد: هرکس که در روز سختی مردم را ترک کند ، در روز آسایش نیز نمایندهٔ راستین آنان نبوده است.
کاری نکنیم که فردا جز پشیمانی حاصلی نداشته باشد
پیامی به جوانان آینده ساز و مردم رنج دیدهٔ افغانستان
در فرهنگ پربار مردم ما سخنان کوتاهی وجود دارد که گاهی معنای یک کتاب را در چند واژه خلاصه میکند. گفتهاند:
“کاری مکن که باز آرد پشیمانی.”
و در زبان عامیانه میگویند:
“حنای بعد از عید ، دیگر رنگی ندارد.”
همچنین وقتی کسی پس از نابودی فرصتها ، از دست رفتن امکانات و وقوع فاجعه به فکر تدبیر و چاره میافتد ، مردم با زبان کنایه میگویند که احتیاط و چاره اندیشیِ پس از حادثه ، سودی ندارد. این سخنان ساده ، حاصل تجربهٔ نسلهایی است که بارها فریب خوردهاند ، فرصتها را از دست دادهاند و پس از آن ، با دستی خالی و دلی پر از حسرت ، به گذشته نگریسته اند.
تاریخ معاصر افغانستان نیز سرشار از همین حسرتهای دیرهنگام است ، حسرت هایی که بهای آن را نه رهبران و معامله گران سیاسی ، بلکه مردم فقیر، جوانان بیسرنوشت ، مادران داغ دیده ، کودکان یتیم ، خانواده های آواره و نسل های محروم از دانش و آرامش پرداختهاند.
در فاصلهٔ سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ میلادی ، افغانستان در مرکز توجه جهان قرار گرفت. ایالات متحده ، اعضای ناتو و دهها کشور دیگر، با امکانات نظامی ، سیاسی و اقتصادی گسترده وارد میدان شدند. میلیاردها دالر به نام بازسازی ، امنیت ، آموزش ، توسعه ، دولت سازی و مبارزه با فساد هزینه شد. نهادهای فراوان ساخته شدند ، هزاران عنوان وظیفه و مقام دولتی ایجاد گردید ، کنفرانس ها و نشست های بی شماری برگزار شد و وعده های بزرگی به مردم داده شد.
البته در آن دوره دستاوردهایی نیز پدید آمد: میلیونها کودک و نوجوان به مکتب راه یافتند ، دانشگاهها گسترش پیدا کردند ، رسانهها رشد نمودند ، راهها و ساختمان هایی ساخته شد ، زنان در بخشهایی از اجتماع حضور یافتند و نسلی با دانش و جهان بینی تازه پا به میدان گذاشت. انصاف حکم میکند که این واقعیت ها نادیده گرفته نشوند.
اما پرسش بزرگ و دردناک این است: چرا با وجود آن همه امکانات ، حمایت جهانی و فرصت تاریخی ، دولتی استوار، عادل ، پاسخگو و مورد اعتماد مردم ساخته نشد؟ چرا فساد چنان ریشه دوانید که گویی بخشی از نظام اداری شده بود؟ چرا قانون برای مردم ناتوان سختگیر، اما برای زورمندان نرم و قابل معامله بود؟ چرا شایستگی قربانی رابطه ، قومگرایی ، حزبگرایی ، رشوه و واسطه شد؟ چرا بسیاری از صاحبان قدرت آیندهٔ خود و خانواده هایشان را در خارج ساختند ، اما از مردم خواستند که در داخل کشور قربانی سیاست های ناکام آنان شوند؟
در آن سالها ، عدهای سیاست را نه وسیلهٔ خدمت ، بلکه تجارت شخصی پنداشتند. مقام برایشان مسئولیت نبود ، امتیاز بود. قدرت را امانت مردم ندانستند ، ملکیت خانوادگی تصور کردند. بودجهٔ عمومی را مال یتیم و بیوه نشمردند ، سفرهای دیدند که هرکس دست بلندتری داشت ، سهم بیشتری از آن میگرفت.
شماری به نام قوم ، زبان ، مذهب ، منطقه ، جهاد ، مقاومت ، دموکراسی و حقوق مردم سخن گفتند ، اما در عمل ، پیش از هر چیز به گسترش نفوذ شخصی ، ثروتاندوزی و حفظ مقام خود پرداختند. آنان از درد مردم نردبان ساختند و با هر پلهٔ آن بالاتر رفتند ، ولی وقتی به قله رسیدند ، همان مردمی را که آنان را بالا برده بودند ، فراموش کردند.
رهبری تنها سخنرانی در تالارهای مجلل ، نشستن در چوکیهای بلند ، حرکت با کاروان موترهای زرهی و ظاهر شدن در برابر دوربینها نیست. رهبر واقعی کسی است که در روز خطر کنار مردم بماند ، در روز فقر سهم خود را با مردم تقسیم کند ، در هنگام شکست مسئولیت بپذیرد و در زمان پیروزی امتیاز را به ملت بدهد.
رهبر کسی نیست که هنگام وفور امکانات ، خود و نزدیکانش را بینیاز سازد و هنگام فروریختن نظام ، پیش از همه راه فرار در پیش گیرد. کسی که خانه ، سرمایه ، خانواده و آیندهاش را در بیرون از کشور محفوظ ساخته ، اما فرزندان مردم را به میدان خطر میفرستد ، نمیتواند از مردم انتظار اعتماد بیپایان داشته باشد.
مردم حق دارند از هر مدعی رهبری بپرسند:
در روزهایی که قدرت ، پول ، ارتش ، حمایت جهانی ، رسانه و امکانات در اختیار شما بود، برای ایجاد عدالت چه کردید؟ چرا فساد را مهار نکردید؟ چرا نظام را بر پایهٔ اشخاص ساختید ، نه بر بنیاد قانون و نهاد؟ چرا اقوام را در برابر یکدیگر قرار دادید؟ چرا جوانان تحصیلکرده را کنار زدید و چاپلوسان را بر صدر نشاندید؟ چرا بیتالمال به جیب اشخاص و شبکهها رفت؟ چرا پیش از سقوط، خطر را ندیدید یا نخواستید ببینید؟ و چرا اکنون که از آن امکانات خبری نیست ، دوباره مردم را با شعارهای آزموده شده فرا میخوانید؟
این پرسشها انتقامجویی نیست ، مطالبهٔ پاسخگویی است. ملتی که از صاحبان قدرت پرسش نکند ، ناخواسته راه تکرار استبداد و فساد را باز میگذارد.
در ادبیات سیاسی مردم ، پرسشی روشن و بیدارکننده وجود دارد:
“در بیرون چه کردی که در درون خواهی کرد؟”
یعنی کسی که سالها در مقام و قدرت بوده و در همان زمان نتوانسته یا نخواسته است عدالت برقرار کند ، اکنون با چه سندی مدعی نجات کشور است؟ آنکه هنگام داشتن قدرت ، وجدان خدمت نداشت ، آیا با از دست دادن قدرت ناگهان خدمتگزار شده است؟ آنکه دیروز صدای منتقد را تحمل نمیکرد ، امروز چگونه از آزادی سخن میگوید؟ آنکه دیروز قانون را زیر پای زور و رابطه میگذاشت ، امروز چگونه خود را پاسدار قانون معرفی میکند؟
مردم باید میان “توبهٔ صادقانه” و “بازگشت فرصت طلبانه” فرق بگذارند. هر انسانی ممکن است اشتباه کند و راه خود را اصلاح نماید؛ اما اصلاح واقعی نشانههایی دارد:
اعتراف روشن به خطا، پوزش از مردم ، توضیح دربارهٔ گذشته ، بازگرداندن دارایی های نامشروع ، پذیرش بررسی مستقل و کنار رفتن از ادعای مالکیت بر سرنوشت ملت.
کسی که گذشتهٔ خود را انکار میکند ، پرسشها را توطئه مینامد ، مسئولیت را بر دوش دیگران میاندازد و بازهم با همان زبان تحقیر، تهدید و تفرقه سخن میگوید، اصلاح نشده است؛ فقط موقعیتش تغییر کرده است.
امروز برخی چهرههای وابسته به سیاست گذشته ، از خارج کشور یا در محافل پراکنده ، دوباره به سراغ مردم و به خصوص جوانان آمدهاند. آنان میکوشند با شعارهای پرهیجان ، خاطرات تلخ گذشته را زیر پردهای از سخنان زیبا پنهان کنند. گاهی از قوم سخن میگویند ، گاهی از مذهب ، گاهی از عدالت ، گاهی از آزادی و گاهی از نجات وطن.
اما جوان آگاه باید بداند که زیبایی شعار، دلیل پاکی هدف نیست. بسیاری از فاجعههای تاریخ با شعارهای زیبا آغاز شدهاند. واژههای مقدس هنگامی خطرناک میشوند که در دهان انسانهای منفعت طلب قرار گیرند. “وطن” ، “عدالت” ، “آزادی” ، “قوم” ، ” دین” ، “ناموس” و “حقوق مردم” واژههای گرانبهاییاند ، اما اگر کسی از این واژهها برای رسیدن به قدرت شخصی استفاده کند ، در حقیقت به مقدسات مردم خیانت کرده است.
چهرهٔ تازه ، سخن تازه و نام تازه کافی نیست. مردم باید کارنامه ، منبع ثروت ، شیوهٔ رفتار، حلقهٔ همراهان و میزان پاسخگویی هر مدعی را بررسی کنند. کسی که همهٔ مخالفان خود را دشمن میداند ، از پرسش میگریزد ، نقد را توهین میشمارد و اطراف خود را با مداحان پر میکند، هر نامی که بر خود بگذارد ، راهش به استبداد میانجامد.
جوانان افغانستان بزرگترین سرمایهٔ کشورند. آنان نباید دوباره به هیزم آتش رقابتهای رهبران شکست خورده تبدیل شوند. جوان امروز باید بپرسد:
آیا کسی که مرا به اعتراض ، جنگ، دشمنی و قربانیشدن دعوت میکند، فرزند خودش را نیز در کنار من میفرستد؟ آیا خانوادهاش در همان خطری زندگی میکند که برای من توصیه مینماید؟ آیا آیندهٔ فرزندانش را در داخل کشور ساخته است؟ اگر من کشته ، زخمی، زندانی یا آواره شوم ، او چه مسئولیتی میپذیرد؟
چه بسیار جوانانی که به تحریک خطیبان و رهبران ، سلاح برداشتند ، اما پس از کشته شدن ، تنها مادری پیر، همسری بیوه و کودکانی یتیم از آنان باقی ماند. همان رهبرانی که آنان را “قهرمان” میخواندند ، پس از مدتی نامشان را نیز فراموش کردند.
جوان آگاه ، احساسات قومی و مذهبی خود را به دست تاجران سیاست نمیسپارد. او میداند دوستداشتن قوم با نفرت از اقوام دیگر تفاوت دارد. دفاع از زبان مادری به معنای تحقیر زبان دیگری نیست. عدالت خواهی با انتقامجویی یکی نیست و وطن دوستی به معنای پیروی کورکورانه از یک فرد یا حزب نیست.
قوم ما زمانی عزت مییابد که فرزندانش دانشمند ، صادق ، ماهر، متحد و اخلاق مدار باشند ، نه هنگامی که به فرمان یک رهبر، با همسایه و هم وطن خود دشمن شوند.
یکی از بیماریهای دیرینهٔ جامعهٔ ما شخصیت پرستی است. ما گاهی اشخاص را از جایگاه انسانی بالاتر میبریم ، از آنان بت میسازیم و هر انتقادی را دشمنی با قوم یا وطن میپنداریم. وقتی از یک سیاستمدار بت ساخته شود ، عقل و وجدان هواداران او به تعطیل میرود. در آن صورت، دروغ او حقیقت ، شکستش پیروزی و فسادش خدمت جلوه داده میشود.
هیچ رهبر، فرمانده، وزیر، وکیل، روشنفکر یا روحانی فراتر از نقد نیست. انسان معصوم نیست و قدرتِ بدون نظارت ، حتی انسانهای ظاهراً نیک را نیز به فساد نزدیک میکند. بنابراین جامعه نباید بر اعتماد کور بنا شود ، بلکه باید بر قانون ، شفافیت ، تقسیم قدرت و پاسخگویی استوار گردد.
جوان امروز باید به جای پرسیدن “رهبر من کیست؟” بپرسد:
“اصول من چیست؟”
اصول روشناند: عدالت ، آزادی مسئولانه ، کرامت انسان ، برابری شهروندی ، حکومت قانون ، شایستهسالاری ، آموزش ، مبارزه با فساد ، حفظ تنوع فرهنگی و احترام متقابل میان تمام اقوام و زبانها.
هرکس به این اصول وفادار باشد ، شایستهٔ همکاری است ، و هرکس آنها را قربانی منفعت شخصی سازد ، هر نام و نسبی که داشته باشد ، شایستهٔ پیروی نیست.
فراموشی ، بزرگترین دوست فریبکاران است. آنان امیدوارند که نسل جوان گذشته را نداند ، اسناد را نخواند ، سخنان متناقض آنان را به یاد نداشته باشد و دوباره تحت تأثیر تبلیغات قرار گیرد.
ازاینرو جوانان باید تاریخ چند دههٔ اخیر را از منابع گوناگون مطالعه کنند؛ نه تنها از نوشتههای هواداران یک جناح. سخنرانیهای گذشته ، تصمیمها ، قراردادها ، داراییها ، رفتار با منتقدان و نتایج عملی حکومتداری هر چهره باید بررسی شود.
حافظهٔ تاریخی به معنای زنده نگه داشتن کینه نیست ، وسیلهای برای جلوگیری از تکرار فاجعه است. ملتی که میبخشد ، بزرگوار است ، اما ملتی که بدون شناخت و پاسخخواهی فراموش میکند، بار دیگر قربانی میشود.
باید گذشته را شناخت ، حقیقت را ثبت کرد ، قربانیان را به یاد آورد و سپس برای ساختن آیندهای بهتر گام برداشت. آشتی بدون حقیقت ، سکوت موقت است ، عدالت بدون پاسخگویی ، شعاری توخالی است ، و وحدت بدون احترام به حقوق مردم ، پوششی بر ادامهٔ ستم خواهد بود.
افغانستان بیش از اندازه خون دیده است. هر گروهی که با شعار “این آخرین جنگ است” وارد میدان شد ، جنگ دیگری آفرید. هر سلاحی که به نام دفاع از مردم برداشته شد ، سرانجام بخشی از همان مردم را زخمی کرد. خشونت ، خشونت تازه میزاید و انتقام ، نسلهای بعد را نیز گرفتار میسازد.
راه آینده باید از دانش ، سازماندهی مدنی ، آگاهی عمومی ، گفتوگو، دادخواهی مسالمتآمیز و همبستگی ملی بگذرد. جوانان باید انجمنهای علمی و فرهنگی بسازند ، تاریخ و زبانهای کشور را بیاموزند ، مهارتهای حرفهای کسب کنند ، رسانههای مسئول ایجاد نمایند و در برابر دروغ و نفرت ، حقیقت و خرد را قرار دهند.
کشور با فریادهای بلند ساخته نمیشود ، با کارهای پیگیرانه و مسئولانه آباد میگردد. یک آموزگار صادق ، یک پزشک متعهد ، یک نویسندهٔ آزاده، یک دهقان زحمتکش ، یک خبرنگار حقیقتگو و یک جوان ماهر، برای آیندهٔ وطن ارزشمندتر از صد سیاستمدار شعارفروش است.
در روزگار ما ، میدان فریب تنها تالارهای سیاسی نیست ، صفحات مجازی نیز به میدان تبلیغات تبدیل شدهاند. یک سخنرانی هیجانانگیز، یک تصویر طراحیشده یا یک شعار قومی میتواند هزاران جوان را احساساتی کند. اما حقیقت را نمیتوان با شمار پسندها و بازنشرها سنجید.
پیش از باور کردن هر ادعا باید پرسید: منبع این خبر چیست؟ چه کسی از نشر آن سود میبرد؟ آیا سندی وجود دارد؟ آیا گوینده سابقهٔ دروغ و تناقض دارد؟ آیا این پیام برای آگاهی من ساخته شده یا برای تحریک خشم من؟
فریبکاران معمولاً نمیخواهند جوان بیندیشد ، میخواهند واکنش نشان دهد. خشم ، سرعت دارد ، اما خرد به زمان نیاز دارد. بنابراین هرگاه پیامی شما را فوراً به دشمنی ، دشنام ، خشونت یا نفرت فراخواند ، اندکی توقف کنید. شاید همان توقف کوتاه ، شما را از پشیمانی یک عمر نجات دهد.
افغانستان نه میراث خانوادگی یک رهبر است ، نه ملکیت یک قوم ، نه غنیمت یک حزب و نه میدان رقابت کشورهای بیگانه. این سرزمین خانهٔ مشترک همهٔ مردمان آن است: اوزبیک ، تاجیک ، پشتون ، هزاره ، ترکمن ، ایماق ، بلوچ ، نورستانی ، پشهای ، قزلباش ، عرب ، سادات و دیگر باشندگان آن.
هیچ قومی بهتنهایی نمیتواند افغانستانی امن و آباد بسازد. کشتیای که همه در آن نشستهایم ، اگر سوراخ شود، آب از هیچ کس شناسنامه و زبان نمیپرسد. فقر، جنگ ، مهاجرت و استبداد دشمن مشترک مردماند. بنابراین عقل حکم میکند که به جای جنگ بر سر برتری قومی ، برای برابری شهروندی مبارزه کنیم.
وحدت به معنای یکرنگشدن نیست. وحدت یعنی پذیرفتن رنگهای گوناگون در کنار یکدیگر. هر زبان باید حرمت داشته باشد، هر قوم باید از حقوق برابر برخوردار باشد و هیچ انسانی نباید به سبب تبار، زبان ، مذهب ، جنسیت یا محل تولد خود شهروند درجهٔ دوم شمرده شود.
جوانان برای آنکه بار دیگر قربانی رهبران فریبکار نشوند، باید هر جریان و شخصیت سیاسی را با معیارهای روشن بسنجند:
آیا گذشتهٔ خود را صادقانه توضیح میدهد؟
آیا داراییها و منابع مالیاش شفاف است؟
آیا نقد و پرسش را تحمل میکند؟
آیا افراد شایسته را بر نزدیکان و خویشاوندان ترجیح میدهد؟
آیا حقوق همهٔ اقوام و شهروندان را به رسمیت میشناسد؟
آیا فرزندان خود را نیز در سرنوشت مردم شریک ساخته است؟
آیا به مبارزهٔ مسالمتآمیز باور دارد؟
آیا برای اقتصاد، آموزش، عدالت و حکومتداری برنامهٔ عملی دارد؟
آیا در گفتار و کردار او هماهنگی دیده میشود؟
آیا پیرامون او افراد مستقل حضور دارند یا تنها مداحان و فرمانبرداران؟
رهبر خوب از مردم اطاعت کور نمیخواهد ، آنان را به اندیشیدن تشویق میکند. رهبر خوب از جوانان سپر انسانی نمیسازد ، برای رشد و امنیت آنان فرصت فراهم میکند. رهبر خوب وعدهٔ بهشت نمیدهد ، راه دشوار اصلاحات را صادقانه توضیح میدهد.
به صاحبان قدرت دیروز نیز باید گفت: اگر حقیقتاً به مردم و وطن میاندیشید، پیش از درخواست اعتماد دوباره ، کارنامهٔ خود را توضیح دهید. اعتراف به اشتباه نشانهٔ ضعف نیست ، نشانهٔ شهامت اخلاقی است. از مردم پوزش بخواهید ، دربارهٔ منابع ثروت خود شفاف باشید ، از تحریک قومی دست بردارید و اجازه دهید نسل تازه با اندیشههای تازه به میدان بیاید.
افغانستان به تکرار چهرههای آزموده شده نیاز ندارد ، به تغییر فرهنگ سیاسی نیاز دارد. اگر واقعاً خواهان خیر کشورید ، لازم نیست همیشه در صدر بنشینید. گاهی بزرگترین خدمت یک سیاستمدار شکستخورده این است که کنار برود ، تجربههایش را صادقانه در اختیار نسل تازه بگذارد و از راه دور مانع رشد جوانان نشود.
هیچکس تا ابد مالک نمایندگی یک قوم نیست. قوم ، سند ملکیت ندارد که از پدر به فرزند منتقل شود. مردم حق دارند نمایندگان تازه ، پاکدست ، دانشآموخته و پاسخگو برگزینند.
مسئولیت روشنفکر، شاعر، نویسنده ، استاد، خبرنگار و عالم دینی نیز سنگین است. قلم نباید به خدمت توجیه فساد درآید. شعر نباید پردهای بر جنایت باشد. رسانه نباید بلندگوی نفرت شود و دانش نباید در برابر پول و مقام زانو بزند.
روشنفکری که فساد رهبر مورد علاقهٔ خود را پنهان میکند، اما فساد رقیب را فریاد میزند، روشنفکر نیست ، مداح سیاسی است. خبرنگاری که خبر را مطابق میل قدرتمندان تغییر میدهد، نهتنها به حرفهٔ خود، بلکه به حافظهٔ جامعه خیانت میکند.
جامعه به قلمهایی نیاز دارد که در برابر دوست و دشمن یک معیار داشته باشند. اگر ظلم بد است ، از سوی هرکس که باشد بد است. اگر فساد جرم است، وابستگی قومی و حزبی نباید آن را تطهیر کند. حقیقت زمانی ارزش دارد که گفتن آن هزینه داشته باشد.
جوان عزیز افغانستان!
تو وارث جنگ نیستی ، میتوانی سازندهٔ صلح باشی. تو مجبور نیستی دشمنیهای نسلهای پیشین را ادامه دهی. لازم نیست بتهای شکستهٔ سیاست را دوباره بر دوش بگیری. تو حق داری پرسش کنی ، مطالعه کنی، انتخاب خود را تغییر دهی و از هیچ رهبر یا جماعتی اطاعت کورکورانه نداشته باشی.
اگر کسی به نام قوم ، تو را به نفرت از هموطنانت فراخواند ، از او فاصله بگیر. اگر کسی به نام وطن ، آزادی اندیشهات را گرفت ، بدان که خود به وطن خیانت میکند. اگر کسی از تو قربانی خواست، اما خانوادهٔ خودش را در آسایش نگه داشت ، در صداقت او شک کن. اگر کسی تو را از پرسش منع کرد ، بدان که از آشکار شدن حقیقت میترسد.
آینده با شعار ساخته نمیشود ، با آموزش ، تخصص ، اخلاق ، همکاری و پشتکار ساخته میشود. کتاب بخوان ، حرفه بیاموز، زبان مادریات را پاس بدار و زبان دیگر هموطنانت را نیز محترم بشمار. از حق خود دفاع کن، اما حق دیگران را نیز به رسمیت بشناس. صدایت را بلند کن ، اما اجازه نده خشم ، عقل تو را خاموش سازد.
قدرتمندانی که در هنگام داشتن امکانات ، فرصت خدمت را از دست دادند و اکنون پس از پراکندگی و بیاعتباری به یاد مردم افتادهاند ، باید بدانند که اعتماد عمومی با چند سخنرانی ، اعلامیه و شعار بازنمیگردد. اعتماد ، با حقیقتگویی ، پاسخگویی ، جبران گذشته و عمل صادقانه ساخته میشود.
مردم نیز باید بدانند که هر بار بخشیدن اختیار خود به افراد بدون نظارت ، میتواند پشیمانی تازهای بیافریند. دیگر نباید پس از حادثه به فکر احتیاط افتاد. دیگر نباید پس از ویرانی کشور پرسید که مقصر چه کسی بود. باید پیش از انتخاب ، شناخت ، پیش از پیروی ، پرسید ، پیش از هیجان ، اندیشید و پیش از اقدام ، پیامد آن را سنجید.
جوانان افغانستان باید آخرین نسل فریبخورده و نخستین نسل آگاه ، پاسخخواه و آینده ساز باشند. نگذارید کسانی که دیروز فرصتهای یک ملت را بر باد دادند ، امروز آرزوهای نسل تازه را نیز وسیلهٔ بازگشت خود به قدرت سازند.
وطن را نه چهرههای شکستخورده ، بلکه اندیشههای تازه نجات میدهد، نه رهبران خودخوانده ، بلکه شهروندان آگاه ، نه تعصب ، بلکه عدالت ، نه انتقام ، بلکه قانون ، نه شعار، بلکه عمل.
بیایید کاری کنیم که فردا، وقتی فرزندانمان از ما میپرسند در روزگار دشوار وطن چه کردید ، شرمنده نباشیم. بتوانیم با سربلندی بگوییم:
ما فریب شعارها را نخوردیم ،
بتهای سیاسی را شکستیم ،
حقیقت را بر مصلحت ترجیح دادیم ،در برابر فساد خاموش نماندیم ،
میان اقوام دیوار نکشیدیم ،
و راهی را برگزیدیم که به دانش ، عدالت ، آزادی و همبستگی میرسید.آنگاه دیگر حنای ما “بعد از عید” نخواهد بود و تدبیر ما پس از حادثه نخواهد رسید. آن روز عقل پیش از پشیمانی به میدان آمده است و نسل تازه، تاریخ را نه با حسرت ، بلکه با آگاهی و اراده خواهد نوشت.
ای ملت خسته ، خویش را باور کن
با دانش و اتحاد ، بال و پر کن
بگذر ز رهبران دروغین گذشته
با نسل جوان ، وطن منور کنباعرض ادب وحرمت
داکتر عزیزالله فاریابی
۸/۱۳/۲۰۲۶

جناب داکتر صاحب ، حقایق عینی جامعه را به زیبایی به تصویر کشیدید ، درود بر شما.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی