۲۴ ساعت

آرشیو 'معرفی شاعران ، نویسنده گان ، داکتران ، روشنفگران و هنرمندان.'

12 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش (بخش سوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

برویم سراغ شعر ، شاعری و سرودنش.

علاقه هما به ادبیات فارسی در مدرسه بقیه مضامین را گاهگاهی تحت شعاع قرار میداد. چنانچه معلم ادبیاتش در لیسه ذرغونه که برای مدت شش سال معلمش بود بانوی نازنین (حضرت جان مستمندی) بود که هما همیشه بالاترین نمره کلاس را می آورد. و همیشه مورد علاقه و تشویق معلمش قرار می گرفت. هما به این معلمش علاقمندی خاصی داشت که این رابطه تا آخرین سال های اخیر زندگی بانو حضرت مستمندی در امریکا ادامه داشت.

هما نخستین شعرش را در یازده سالگی برای خواهر زاده اش سرود و سخت مورد تشویق والدین قرار گرفت. ولی خودش هنوز سرودن شعر را جدی نمی گرفت.ولی همیشه با شعر سرو کار داشت و به غزلیات حافظ خیلی علاقمند بود. در این مورد خودش چنین گوید:

از کودکی دوست داشتم غزلیات حافظ را به خوانش بگیرم . ونخندید که اگر بگویم که همیشه فکر می کردم که حافظ یکی از غزلیاتش را برای من سروده:

زلف آشفته و خوی کرده وخندان لب ومست

پیرهن چاک و  غزل  خوان صراحی در دست

هر بار که این غزل را می خواندم سعی می کردم موهایم را آشفته سازم و یخن پیرهنم را باز کنم…. 

دوره مکتب به پایان رسید و در بهار۱۹۶۹ هما وارد دانشگاه کابل گردید و دنیای جدیدش آغاز گردید.

همان ماه (حمل) فروردین بود که هما تازه وارد دانشگاه شده بود و آغاز ۱۸ سالگی اش بود حادثه بزرگی در زندگی اش رخ داد که تمام سرنوشتش را زیر و رو کرد و آن مرگ ناگهانی مادر جوانش بود که هنگام مرگ فقط ۵۷ سال داشت. آنجا بود که پناهگاه هما شعر بود و سرودن . شب و روز اشک می ریخت و می سرود.

پدر که متوجه این تغیر ناگهانی در او شده بود در این راستا تشویقش میکرد و وادارش می نمود که اشعارش را بدست چاپ سپارد.

نخستین چاپ سروده هایش با مجله( پشتون ژغ) که مربوط ریاست رادیو کابل و با سرپرستی آقای ناصر طهوری بود آغاز گردید که تا زمانی که هما در کابل بود در هر شماره این مجله یکی از سروده هایش به چاپ می رسید.

سروده هایش پر از نو آوری بود که احساس زن بودن  را آزاد و بی پرده بیان میکرد. که با شور بختی و به دلیل مهاجرت های پی هم از آن سروده ها تعداد کمی در دست است که در کتاب (شکوه برف ها) به چاپ رسیده.

در اینجا چند نمونه از آن سروده های قدیمی اش را که در کتاب (شکوه برفها) آمده باهم مرور می کنیم:

درقسمتی از نخستین سروده به چاپ رسیده اش زیر نام ( پیچک) چنین می گوید:

پیچک 

…آرزو دارم که پیچک شوم

تاچون  پیچک

بر پیکرت بپیچم

ترا در آغوش گرمم جا دهم ،

 ببوسم

ونغمه ی عشق را

برایت زمزمه کنم

۲۹ سرطان ۱۳۴۸ کابل

چاپ اول اسد ۱۳۴۹

پشتون ژغ

 

و در سروده دیگری چنین گوید:

 

سایه ی خنده 

سایه خنده ات بردشت شقایق ها افتاده

و نفس های گرمت نسیم عشق را

نوازش میدهد –

                    پاک و گوارا

و بوی تنت مرا همبستر است

در شب های تنهایی 

بیا و روزم باش

در تاریکی و سیاهی

در زمستان دوری

بوی تنت بهار منست

ای پاکتر از پیام خدایی …

۲ ثور ۱۳۵۰ کابل

چاپ اول سرطان ۱۳۵۰

پشتون ژغ

و در این سروده از پیوندش با طبیعت چنین گوید:

مهمان چر چرک ها

و من امشب مهمانم.

مهمان باغ

و مهمان چر چرک‌های درختان گیلاس.

و مهمان هوای خنک و صاف پغمان*!

چر چرک‌ها مرا به عشق بازی دعوت کرده اند

چر چرک‌ها زبان مرا می‌‌فهمند!!!

و من از خوشه‌های گیلاس‌های خوش مزه

گوشواره ساخته ام،

 تا خود را برای مهمانی چر چرک‌ها آما ده سازم.

و از پوست خشکیده چر چرک‌ها –

                    برایم گل سینه ساخته ام.

باغبان بخواب رفته،

پدر سخت مشغول مطالعه است،

شاید کتاب تازه‌ای می‌‌نویسد؟

انگار همه شهر در خواب اند…

و من دستان گرمم را –

         در آب “چشمه دلاکان”* فرو می‌‌برم.

از سردی آب

سرا پام می‌‌لرزد،

و از سرما بخود می‌‌پیچم.

عابری مست از کوچه می‌ گذرد و زمزمه می‌‌کند:

چون جان خراباتم

جانان خراباتم… 

و چر چرک‌ها با او هم آواز اند.

و من امشب مهمانم،

و تو مهمان منی !

وه که چه مهمانی …؟

من وتو و چر چرک ها،

 و گیلاس ها،

و آب چشمه دلاکان،

و مستی در کوچه،

بله !همه مهمان خرابات چر چرک‌ها شده ایم.

 

۲۸ جوزا ۱۳۵۰ پغمان

چاپ ۱۶ اسد ۱۳۵۰

پشتون ژغ

  او از واژه های جدیدی چون انفجار و سگرت می گفت که کاملا جدید بود:

انفجار

من دیگر میترکم …

روح من آماس کرده

قلب من آماس کرده

و زندگی‌ …

دیگر از تفت و بوی گندیده یک عشق ،

از گاز های متعفن لجنزار یک یاد ،

یک زمان

،یک شور و یک مستی ،

از عطر های کهنه وجود ،

و گل های فرسوده یک مرد ،

دو مرد ،

سه مرد ،

و باز هم مرد .

و پریشانی من …

و من آماس کرده ام

 

به بزرگی یک عشق …

و میترکم ،

و منفجر می‌ شوم

به سادگی یک احساس

و دیگر از تفت ها و گاز های مسموم

و عطر های بد بو

و گل های بیجان

و یاد ها بیزارم …

همه دارند میترکند

و من انفجار زندگی‌ را

با چشم های سیاه خودم می‌بینم

و انفجار تو را

و انفجار خودم را

و همه مردمان شهر را

و از انفجارم چه لذتی میبرم …

با شکوه و جاودان …

۶ ثور ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۱۶ قوس ۱۳۵۱

پشتون ژغ

سگرت

زندگی‌ من سگرتی را ماند

که هر لحظه ،

کسی‌ به آن پکی میزند

و می‌گذرد

 

یکی دوده ام را

آهسته آهسته فرو می‌ برد

و دوباره به هوا پراگنده میکند

آن دیگری لحظه ی پکی میزند

و رو بر میگرداند

آن یکی چنان در دل فرو می برد

که یاری بر آمدنش نیست

 

و دیگری چنان عمیق فرو میدهد

که تمامی وجودش را

دوده عشق می‌ پوشاند 

و درتمام هستی اش

مرا مرور میکند

و  من این سگرت خوش آب و رنگ

هر لحظه

بیچاره ی دیگری  را

به خودم معتاد می‌سازم

 

۲۴ ثور۱۳۵۲ کابل

 

از اجتماع گله مند بود واز بد نامی عشق چنین میگفت:

 

 نخستین گل عشق

وقتی عاشق بودنم را

محکوم می‌ کنند

و عشقم را به تازیانه میکشند

وقتی با طعنه و تهمت

مرا در بازار به نمایش می‌ گذارند

با صدای بلند

نخستین گلهای عشقم  را دسته می‌کنم

و در سبد شعر

به بازار عاشقان

هدیه  می‌ کنم

تا روزگار ما را از یادش نبرد …

۳۱ اسد ۱۳۴۸کابل  

چاپ ۱ سنبله ۱۳۴۹

پشتون ژغ

هنوز

من عشق را برای تو تکرار کرده ام

من خویش را برای تو بد نام کرده ام

من هستی‌ وجود خودم را به پاس تو

با آن همه گناه

با آن همه صفا

با موج‌های گندیده اذهان اجتماع-

                                بر با د داده ام.

حالا بیا ببین:

من شعر را برای تو تکرار می‌‌کنم.

من شعر را برای تو‌ای جلوه‌ ی محال

ای مظهر صفا

وی مظهر سرور

با این همه خیال

با این همه جلال

در لای دوده‌های سیاه نگاه خلق-

                             تکرار می‌‌کنم.

۱۹ قوس ۱۳۵۱ کابل

چاپ :کتاب شاعران در کابل توسط آقای نعمت حسینی

مجله بررسی کتاب درآمریکا  ۲۰۰۷

در فرانسه نخست در کتاب(شعر زنان افغانستان) توسط مسعود میر شاهی در سال ۱۳۷۹ با ترجمه به زبان های انگلیسی و فرانسوی.  باردوم  هم در فرانسه در کتاب ( اشعار زنان افغانستانی) توسط لیلی انور در سال ۲۰۲۱ به زبان فارسی و فرانسوی

 گاهی از معشوقش چنان گله مند بود که چنین میگفت:

تهی

 از شکوه عشق،

و ز شراب شعر،

خانه‌ام تهیست.

شهر من تهیست.

وه که این دلم:

از (تو) هم تهیست!

عشق تو کنون-

                   مرده در دلم

یادگار تو:

آن شکوفه‌های سیب سرخ،

عطر دلنشین میخک سفید،

و آن کتاب سبز رنگ،

و آن شقایق قشنگ،

پیش من، دگر :

نیست با شکوه

نیست جاودان …

وای من ، که مرد در دلم امید زندگی‌.

دیگر آن نگاه مست تو :

رخنه‌ها به روح سرکشم نمی کند.

و آن دو چشم تو

که گه به رنگ آسمان پر ستاره بود ،

 گاه هم به رنگ دشت‌های سبز، 

در سرود‌ه های من:

رنگ جاودانگی ندارد این زمان…

چون بگویمت…؟

این دل تهی…

جای خویش را به دیگری سپرده است !

تا که پر شود:

از شراب عشق دیگری-

                 از تو شد تهی

                 از تو شد تهی

۲۳ حمل ۱۳۵۰ کابل

چاپ ۱۶ جوزا ۱۳۵۰

پشتون ژغ

 

نفرت

 برو ای مرد! برو یکه و تنها بگذار

باز در کلبه ی من کعبه ی من پا مگذار.

تو دگر نیستی‌ آن مظهر هستی‌ و امید

 تو دگر نیستی‌ آن معنی‌ عشق

 تو دگر نیستی‌ آن جلوه ی یاد

تو دگر نیستی‌ افرشته ی من

تو…دگر شیطانی!

 

تو نکو یان جهان را همه والا بودی

و تو خوبان جهان را همه مظهر بودی

تو، ز هر خوب که در عالم بود:

در نگاه دل من، از همه برتر بودی

 

برو‌ای مرد! برو، دور برو

دگر اندیشه مکن:

به من و شور من و شادی من

من دگر نیستم آن دختر خاموش که در بند تو بود.

 

برو ای مرد! برو باز چرا آمده یی ؟

باز امید چه داری ؟ به کجا آمده یی ؟

باز امید همان دخترک مستت هست ؟

یا که با یاد دگر، خانه ی ما آمده ای  ؟

باز گویم به تو صد حیف ، خطا آمده ای  ؟

 

من دگر نیستم آنی که تو می جو یی باز

تو برو، دور برو، جای دگر خانه بکن

 در دل دختر خوش باور دیگر حالا:

با دو صد مکر و فسون ، لانه بکن !

 

۲۵ جدی ۱۳۵۱ جلال آباد

چاپ ۱۶ حوت ۱۳۵۱

پشتون ژغ

 

همزمان در ژوندن و مجله اردو مجله میرمن و روزنامه کاروان اشعارش به چاپ می رسید:

تکرار می ‌‌کنم

ای مرد!

در سیاهی چشمان مست تو،

صد‌ها هزار شام بهاری نهان شده

وآن  پاکی‌ و غرورکه با دانه‌های اشک

در زیر مژه ها

چون شبنم سپید،

یا گوهری اصیل

در گوشه ی صدف،

از کنج جام‌های دو چشم سیاه تو

با غم عیان شده،

من عشق را برای تو تکرار می‌‌کنم.

من عشق را برای تو‌ای روح پر غرور

ای چشمه ‌ی صفا !

وای مظهر سرور!

همچون زمانه‌های گریزنده در سکوت

زان شام‌های خوب 

وان روز‌های دور،

                     تکرار میکنم.

تکرار یک حیا،

تکرار یک صفا،

و……تکرار لحظه ها

آن لحظه ای که جان من و جان تو ز شوق

در هم نهان شوند.

وین جسم‌های غمکش و افسرده و کهن

با آن همه هوس،

با آن همه نیاز

محو زمان شوند،

من عشق را برای تو تکرار می‌‌کنم.

تکرار می‌ کنم .

۱۵ حمل ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۲ ثور ۱۳۵۱

ژوندون

 

تو در منی

من رویدنت را در خود

احساس می‌کنم

و می‌ بینم که آهسته آهسته

سربلند میکنی

و تمامی هستی مرا فرا گرفته یی

با دستانم میرقصی

با پاهایم میدوی

و با فکرم بازی میکنی

با قلبم هم صدا شدی

و با شعرم هم نوا

تو در منی و من در تو …

 

۲۷ حوت ۱۳۵۰ کابل

چاپ حمل ۱۳۵۱

مجله اردو

 

دیوار ها

 دیوار ها نفس میکشند

تیک تاک قلب شانرا می‌ شنوم

همه پریشان ا‌ند

گلوی شانرا بغض می‌ فشارد

همه ترا فریاد میدارند ، مادر!   

دیوار ها باور ندارند که بی‌ مادرند

دیوار ها نمی دانند

که مادر ها شان

بر نمی گردند

چون من بی‌ مادرند …

۱۹ جوزا ۱۳۵۱ کابل

چاپ ۴ سرطان ۱۳۵۱

کاروان

 

این یکی از جنجالی ترین سروده هایش بود:

 

شراب آغوش

 شراب مست آغوشت

شراب گرم و مطبوع نفس‌ها یت

شراب داغ دستانت

مرا با خود

به اوج جان فزای عشق خواهد برد

و من این ساغر خالی‌

 در آغوشت

میان پنجه‌های داغ دستانت

در انبو ه صدا‌ها و نفس‌ها یت

 چو مومی آب خواهم شد‌

 و تو ای‌ مظهر هستی‌!

که اندر رگ ،رگ  تو می‌‌به جای خون بود جاری

مرا در خود-

      در آن آغوش پر مهرت

از این دنیا به آن دنیای مست و خوب خواهی‌ برد

در آن لحظه:

تو از این عشق و از پاکی‌-

                     و از خوبی‌

برایم قصه خواهی‌گفت

و من چو کودک خاموش

در آغوش زیبایت

به گرمی‌ نفس هایت

نوازش‌های دستانت

به خواب شرم خواهم رفت…

به خواب ناز خواهم رفت…

و تو با من-

                     یعنی‌ (ما)…

چه نیکو بستن یک نطفه را آغاز خواهیم کرد

بلی یک نطفه ی‌ پاک و مقدس را …

یک نطفه ی‌ معصوم و خامش را …

و یا…

یک نطفه ی‌ ناپاک و ننگین را –

              که در رگ‌های نرمش –

                       خون ناپاک تو جا دارد…

 

۲۲ ثور ۱۳۵۱  کابل

چاپ ۵ سنبله ۱۳۵۱

کاروان

یکی از آخرین مصاحبه هایش در مجله پشتون ژغ

عکسش میان شاعران افغان در نمایشگاه کتابخانه استاد خلیلی در تاجکستان نفر سوم از چپ در ردیف اول:

وقتی که در سال ۱۹۷۰جایزه بهترین شعر را برای روز مادر در دانشگاه کابل بدست آورد ، در مجله میرمن بانو (نفیسه عباسی) که سردبیر مجله بود با او مصاحبه مفصلی انجام داده و عکسش در روی جلد مجله به چاپ رساند.

مرگ مادر

 فغان که مرگ تو روز خوشم سیه کرده ست

گل جوانی من پر پر و تبه کرده ست

خراب گشت و بهم ریخت کاخ امیّدم

که غم به کلبه ی دل همچو سیل ره کرده ست

چه گویمت که ز مرگ تو بر سرم چه گذشت؟

ببین، که دخترت اکنون اسیر ماتم شد

ز آه سینه ی پرسوز، شام شد سحرم

که درد و زخم دلم بی‌ دوا ،  مرهم شد

چه بود مادر من ؟ رونق جوانی من

نوازش و سخنش، عشق و کامرانی من

عتاب او شرر خارهای  بلهوسی

نگاه او گل باغ غم نهانی من

ولی‌ گذشت دریغا،  و پر ز اشک گذشت

براه تیره ی  غم چشم انتظار مرا

ز مرگ خویش شکست او پر “هما”یش را

به باد  حادثه  بسپرد اختیار مرا

 

۲۰ ثور ۱۳۴۸ کابل

چاپ ۱۶ سنبله ۱۳۴۹

پشتون ژغ

چاپ های بعدی :

ننشریه دانشگاه کابل ۱۳۵۰

مجله یغما ایران ۱۳۵۱

مجله اثر امریکا  ۲۰۰۶

برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل

نخستین مصاحبه اش با ماری خلیلی در روزنامه کابل تایمز۱۹۷۱ 

البته آوازه سروده هایش از مرز افغانستان گذشته و به ایران رسیده بود که در مجله (اطلاعات هفتگی) مجله معتبر (سخن) و (یغما) هم نشر می شد.

 

حسرت

دلم می‌‌خواست من آن دیگری بودم

که آنوقتی که می‌‌گفتی‌ : خدا حافظ

از این یخ بسته لب هایم

 همای بوسه‌ام میکرد تا روی لبت پرواز

و بر لب‌های داغ تو

 که تابان تر ز خورشید است

همه یخ‌های دیرین آب میشد ‌‌.

و بازاین رازمی شد فاش …

و در آنگه  که طوفانی ست

یا جانبخش و آرام است

ز لب‌ها مان خدای بوسه ها

با خواهشی پویا

سرود عشق بی‌ پایان ما می‌‌کرد باز آغاز.

دلم می‌‌خواست من چون دیگری بودم

که دستت بود در دستم

 و شور عشق با ما بود.

دلم می‌‌خواست شعرت بیش از “سی‌ روز”

 از من بود.

 و آن عشقی‌ که بر ما پرتو شادی همی‌ پاشید

بر جا بود.

و آن دختر

 که روزی : بود نو روزت،

نگاری و بهاری از برایت بود،

همه چیز و خدایت  بود،

به  شهر آسمان خاطرت زیبا همایت بود:

همان می‌‌بودت و تو خود همان بودی

جهان عشق ما را آسمان بودی.

دلم می‌‌خواست من آن دیگری بودم

 و می‌‌دانم که این حسرت

چنانت در نظر آید

که دیگر هیچ نپسندی

و شاید، وای من

 زین عشق یا امید می‌‌خندی ؟

 

۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل

چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲

اطلاعات هفتگی تهران

 

به من بمان دردت

کنون ، بی‌ من چرا بیمار باشی‌

که دور از من تو بی‌ تیمار باشی‌

پرستارت هزاران گر بود بیش

توبی‌ من یکه و بی‌ یار باشی‌

مگر با رسم من بر روی دیوار

ز بستر ، باز در گفتار باشی‌

شوم همبستر درد تو امروز

مباد ، از درد ، شب بیدار باشی‌

بمن  مان دردت ، ای دردت بجانم

گر از دردی دمی بیمار باشی‌

اگر بیمار من باشم غمی نیست

امیدا ؛ تا تو ام غمخوار باشی‌

به رشک آیم چو دستت را بگیرد

پزشک آندم که تو تبدار باشی‌

به تب هم رشکم آید بر تن تو

نگر زنهار!تا هشیار باشی‌

که گر بی‌ من خدا هم با تو باشد

چنان دانم که با اغیار باشی‌

تو تب کردی و من مردم برایت

فدایت ، آسمان من !همایت

۱۵ جوزا ۱۳۵۲ کابل

چاپ ۱۸ اسد ۱۳۵۲

اطلاعات هفتگی تهران

 

مجله اطلاعات هفتگی:

 

مجله یغما:

 از ما مشو تو دور

      تقدیم  به استاد خلیل االله خلیلی

 

شد سالها که داشتم این آرزو بجان،

با شوق بیکران:

تا بینمت به چشم سر‌ای سرور مها ن.

دیدم ترا و بود خود این افتخار من

ای شاعر بزرگ و خداوندگار من،

ای فخر ملت و وطنم،‌ای بزرگ مرد،

ای غمگسار مردم هم روزگار من

ای مهر و گرمی‌ سخن تو دوای درد

در این دیار سرد.

در آستان شعر تو من مانده‌ام خموش،

اشکم دود ز چشم،

 قلبم تپد ز شوق،

گویی به پیشگاه تو من رفته‌ام ز هوش

ای شعر را سروش،

ای فخر این دیار،

فرزند کوهسا ر

تنها تویی ز غزنه ی محمود یادگار،

زان بلخ پر شکوه

زان بامیان و آنهمه حرمت بدشت و کوه

از آن هرات پر هنر و عزّت و وقا ر

از افتخار مردم پیشین قندهار.

از ما مشو تو دور

زیرا که جان مردم بی‌ جان ما تویی

جانان ما تویی .

زان افتخار ها،

زان شاهکار ها

دیگر برای ما

تنها بجای مانده شبح‌های  آدمی‌:

بی‌ عشق و خرمی،

بی‌ بانگ و بی‌ نوا،

بی‌ شوق و بی‌ صدا،

چون مردگا ن خموش،

 بی‌ جوش و بی‌ خروش،

آخر کجا شد آنهمه نام و نشان و شور؟

بی‌ جان و زنده ایم

یا زندگان بگور؟

از ما مشو تو دور

زیرا که جان مردم بی‌ جان ما تویی

جانان ما تویی

ای یادگار عهد قدیم و جلیل ما

نامی‌ خلیل ما

 در خاک پای شعر تو‌ای خالق سخن،

امید مردمان و خداوند گار من

این بنده‌ی ضعیف

در بارگاه مردمی و فضل تو خفیف

با دست نا‌ توان

تقدیم حضرت تو کند شعر آنچنان

پرداخته به‌ اشک

کش بافته به‌ جان

 

۲۰ سرطان ۱۳۵۲ کابل

چاپ میزان ۱۳۵۲

مجله سخن تهران

 

در این شکی نیست که هما نخستین بانوی نیمایی سرا و سپید سرا در افغانستان است وتاریخ چاپ سروده ها خود گواه بر این مدعا دارد. سروده های عریانش همیشه سبب حیرانی خوانندگانش بوده و همین اکنون هنوز عاشقانه می سراید.

در مورد انگیزه سروده های عاشقانه اش با مصاحبه ی که پسرش (صدیق) با او نموده و در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (گفتگو های خودمانی) جا داده شده، بی باکانه در این مورد صحبت نموده.

 

گفتگوی خودمانی

 پسرم صدیق دیشب به دیدنم آمد و بعد از گفتگو های روزمره و همیشگی و احوالپرسی و محبت در کنارم نشست و گفت:

مادر جان دوست دارم مثل  همیشه به سوالاتم صمیمانه جواب دهی.

تعجب کردم که مگر چه اتفاقی افتاده که چنین حرفی را پیش کشیده و با قیافه جدی ولی سرشار از محبت چنین حرفی را می زند. گفتم باشه تو بپرس تا جواب دهم. از جایش بلند شد و رفت تا برای خودش آب بیاورد و گفت:

مادر جان برای شما هم آب بیاورم؟

گفتم بله. ممنون. برگشت سر جایش در کنارم نشست ویک لیوان آب را هم روبروی من سر میز گذاشت و ادامه داد :

می خواهم با شما یک مصاحبه کنم چون سوالاتی دارم که هنوز جوابش را ندارم.

به خنده افتادم گفتم مصاحبه؟ با من؟ و ادامه دادم

عزیزم چرا که نه. شما بپرس و من تا آنجا که می تونم جوابت را می دهم.

از جایش بلند شد و مرا به آغوشش گرفت و گفت :

خیلی دوستت دارم.

گفتم : من هم تو را خیلی دوست دارم.

با لبخند همیشگی اش گفت:

  شما که این همه شعر عاشقانه می گویید نخست تعریف عشق را برایم بگو. تعجب کردم . دوباره گفت منظورم تعریف خودت را از نگاه یک دختری که ۲۳ سال عمرش را در کابل گذراند و عاشقانه و بی باکانه سرود. و بعد از ۷۲ سال هم هنوز عاشقانه می سراید.

متوجه شدم می خواهد فرق عشق های ما کابلیان قدیم و امروزی را مقایسه کند. گفتنم عزیزم عشق های ما بسیار رمانتیک بود.درست مثل فیلم های هندی قدیم ( البته در مورد فیلم های قدیم هندی همیشه بامن شوخی می کندو میداند که آن فلم ها را خیلی دوست دارم چونکه با آن فلم ها بزرگ شده ام ) و ادامه دادم که ما وقتی عاشق می شدیم … با کمال احترام حرفم را قطع کرد و گفت خواهش می کنم در مورد خودتان بگو نه حرف های کلی.

 در دلم گفتم عجب گرفتار شدم . خدا یا امان از نسل امروز. گفتم آهان منظورت عشق… فهمیدم .

گفتم از دیدگاه من عشق یک نیرو یا انرژی کشش دار بسوی یک شی  یا انسان یا … باز دوباره گفت خواهش می کنم بگویید که وقتی نخستین بار عاشق شدی چه چیزو یا چه حالت غیر منتظره و یا شگفتی را تجربه کردید؟

 دیدم چاره ای ندارم جز اینکه برگردم به سال ۱۹۶۹.او مرا خلع صلاح کرده بود و جز حقیقت گویی چاره ای نبود و طفره رفتن کاری را از پیش نمی برد. و من که همیشه جواب هایش را صادقانه داده ام حلا چرا طفره روم. گفتم خوب گوش بده این قصه ها راز های منست که کسی تا به حال از آن خبری نداردو حالا برای نخستین بار برایت می گویم.

تازه ۱۸ ساله شده بودم که مرگ ناگهانی مادرم در بغداد زندگی ام را کاملا عوض کرد . از یکسو وارد دانشگاه شدم و در ماه بعد مادرم را از دست دادم…

احساس تنهایی عجیبی می کردم شب و روز می سرودم واشک می ریختم واگر حقیقت را بگویم در آشفته حالی و بیقراری خاصی بودم که نمی توان با کلمات بیان کرد. دختری بودم ناز نازی و بی تجربه که به غیر از درس به چیز دیگری توجه نداشتم. تا اینکه یکروز با شخصی که از آشنایان ما بود و شاعر هم بود روبرو شدم  او گاهگاهی شعر هایم را نظر به پیشنهاد پدرم می خواند . برایم شخص جالبی بود بسیار متین و تحصیل کرده وشیک وخوش صدا وجالب البته از من چندین سال بزرگتر بود و چشمانش هم آبی بود . پسرم گفت خوب چشمانش آبی بود که مهم نبود در موردش بیشتر بگو . گفتم اتفاقا من عاشق چشمانش شدم که آبی بود. یعنی هر جا می رفتم او جلوی چشمم بود و وقتی به آسمان نگاه می کردم بیاد چشمان او می افتادم  اشکم سرازیر می شد .هر وقت به بند قرغه برای چای دیگر می رفتیم باز هم همین بساط بود. کابل هم که همیشه آسمانش آبی و بدون ابر بود.

 تعجب کرد و گفت چرا؟

گفتم چون آسمان آبی مرا بیاد چشمان او می انداخت. هردو خندیدیم گفتم وقتی می گویم فیلم هندی منظورم همین است . حالا فهمیدی؟ گفت خوب برایش گفتی که دوستش داری؟ گفتم نه. پرسید چرا؟

ادامه دادم… در آن زمان ما به مردی نمی گفتیم که دوستش داریم . باز تعجب کنان گفت : هیچ وقت ابراز نکردی گفتم باور کن نه. او انگیزه بزرگی برای شعر هایم شد. و اشعار زیادی را برایش سرودم . ای که چقدر عشق های ما معصومانه و کودکانه بود ولی خیلی زیبا و افسانوی… آن احساس که مرا وادار به سرودن میکرد همان عشق بود.

گفت پس اون شعر های اولیه ات که از آسمان آبی و چشم آبی گفتید برای او بود. گفتم بله عزیزم.

هردو آب مان را نوشیدیم . مدتی سکوت کرد ومن هم بفکر دانشگاه و چای سبز خوردن در کافه زیر درخت ها  و شاخه های بید مجنون و عطر میخک سپید وکتابخانه و دوستانم ناجیه و نعیمه افتادم وکتابچه های شعرم  و چشمان آبی ووووو پروازی به آن دیار کردم. 

دوباره به سوالاتش ادامه داد و مرا دوباره به نیویورک آورد…

مادر جان بعد چه شد؟  گفتم او به امریکا رفت و من به درسم ادامه دادم . دوباره پرسید نمی فهمم که چرا برایش نگفتی… خوب بعد چه شد؟ کمی فکر کرد و گفت شعر پیچک را هم برای او گفتی ؟ گفته بله . گفت در مورد این شعر برایم پیشتر بگو( پسرم شعر پیچک را به انگلیسی ترجمه کرده). گفتم در حویلی ما سه درخت ناژوی بزرگ بود.  در کنار یکی از این درخت ها تاک انگور بود انگور (غوله دان) و این انگور عاشق ناژو شده بود و با پیچک هایش خودش را به او رسانده و تمام قامت ناژرا در بغلش می فشرد و با او عشقبازی می کرد. از عشق چنان مست بود که انگور هایش را حاضر بود زنبوران بخورند وفرزندانش قربانی عشقش شوند ولی دست ازعشق ناژو بر نمی داشت. ما هم کاری به او نداشتیم. آنگاه بود که دیدم که پیچک تاک از من خوشبخت تر بود که می توانست عشقش را در آغوش گیرد و با او عشق بازی کند.

پسرم صورتش را به من نزدیکتر نمود و پیشانی ام را بوسید و گفت واقعا که رمانتیک بودی و هستی … خوب بعد چه شد؟ گفتم:

سال بعد دوباره عاشق شدم . اینبار یکی از استادانم بود. حرفم را برید و گفت حتما به او هم نگفتی ؟

گفتم معلوم است که نگفتم . او هم به امریکا رفت . خندید و گفت همه راهی امریکا بودند….

بعد چه شد؟ او را هم خیلی دوست داشتی گفتم بله ولی شاید احترام بیشتر می چربید تا عشق. شعر هایم هم زیاد انقلابی نبود…

این هم گذشت تا سال بعد… باز هردو خندیدیم . گفت هان حالا فیلم هندی تبدیل به سریال شد.

آنقدر خندیدم که گفتم وای از دست تو پسر…با شوخی پرسید خوب سال بعد چه شد گفتم باز عاشق شدم و اینبار یک هنرمند بود. در میان حرفم دوید و گفت به او هم نگفتی . خندیدم و گفتم بله به او هم نگفتم .

مشتاقانه پرسید او هم به امریکا رفت؟ گفتم نه اینبار من به ایران رفتم .

بفکر فرو رفتم و انگار از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی ام مثل پرده سینما در جلوی چشمانم به رقص آمد. کم کم احساس کردم بغضم در گلویم گیر کرده و می خواهم گریه کنم. اینبار من بلند شدم و او را بغل کردم و گفتم صدیق جان خیلی دوستت دارم و او هم تکرار می کرد که من هم دوستت دارم. ناگهان بغضم ترکید و او را محکمتر به آغوشم فشردم . احساس عجیبی بود انگار عشق هایم را باهم به آغوش می کشیدم . و همه را در پسرم می دیدم . و به خود می گفتم آنها مال من نبودند ولی پسرم از وجود خودم بدنیا آمده ووووو

از شانه هام گرفت ودستانم را بوسید و من سر جایم نشستم. لحظه ای نگاهم کرد و گفت می بخشید که ناراحت تان کردم . خندیدم و گفتم باور کن که تراژیدی های من هم خنده دار است. گفت یعنی چه؟

گفتم هر سه این سه نفر را بلاخره بعد از سالها در امریکا دیدم.

دیدم پسرم بیشتر مشتاق شده و بی صبرانه منتظر ادامه داستان است. گفت خوب برایم بگو لطفا چه شد؟

 گفتم از چشمان آبی بگویم … اتفاق جالبی در یکی از سفر هایم به کالفرنیا افتاد . یکی از دوستانش که  با یکی از دوستان من ازدواج کرده و نمی دانست که من هم عاشق چشم آبی بوده ام گفت راستی هما میدانی که فلان شخص چقدر دلباخته و عاشقت بود ولی شجاعت ابراز را نداشت و حتی شب ها بیاد تو در میان ما دوستان اشک می ریخت و برایت شعر می سرود وووو.

به پسرم  گفتم حالا میدانی فلم هندی کم کم کلاسیک تر می شود. یکباره گفت وای چه حیف هردو همدیگر را دوست داشتید ولی پنهان می کردید. گفتم این هم هنرمندی می خواهد. و هردو خندیدیم . گفت حالا کجاست گفتم در امریکا زندگی می کند. و حرمت و احترام همیشگی برقرار است.من در شرق امریکا و او در غرب امریکا. ولی هیچ وقت به روی هم نیاوردیم.

گفتم حالا برویم سر دومی. او را هم در نیویورک دیدم بسیار پیر شده بود و اکنون نمی دانم که زنده است یانه؟ و فهمیدم که او هم عاشق من بوده.

ولی سومی که در نیویورک زندگی می کرد از طریق رسانه ها فهمیدم که فوت شده. روحش شاد! او تنها کسی بود که وقتی که به ایران می رفتم برای خدا حافظی آمد و گفت که دوستم دارد.

گفت پس بهش گفتی که تو هم دوستش داری . گفتم نه. هردو در سکوت فرو رفتیم. بعد از چند لحظه سکوت ازش پرسیدم :

تو خسته نشدی پسر جان؟ من خسته شدم بیا کمی میوه بخوریم و بعد با انرژی بیشتر ادامه بدهیم . قبول کرد. وقتی میوه می خوردم به یاد میوه های پغمان و جلال آباد و کابل ووو افتادم وبه یاد درخت سیبی که کنار پنجره اطاق خوابم بود و هر روز صبح یکی از سیب ها را می چیدم و چک زنان بطرف سرویس دانشگاه می رفتم …

صدایم زد گفت مادر جان قصه ات که تمام نشده گفتم نه باشه ادامه میدیم.

پرسید در ایران چه؟

گفتم وقتی در کابل بودم یکی از شاعران بسیار معروف ایران که از من شاید۳۰ سال بزرگتر بود سخت عاشقم شد و اشعار زیادی برایم سرود و همیشه می گفت خانم طرزی ای کاش من اینقدر زود بدنیا نیامده بودم . ولی من عاشقش نبودم . ولی علاقه ی مخلوط با احترام خاصی برایش داشتم او از من بسیار بزرگتر و دنیا دیده تر بود و از دید سیاسی هم مقام بالایی داشت… او مرا در سروده هایش( لاله سیاه) خطاب می کرد که من هم در جواب چند تا از سروده هایش اشعاری گفتم . بسیار دانا و فاضل و بزرگوار بود. خدا رحمتش کند.ولی تا امروزاسمش را در جایی نبردم و نخواهم برد. پرسید آیا شعر های راکه برایت سروده بود بیاد داری؟ گفتم فقط شروع یکی از شعر هایش  را بیاد دارم:

پنجره بگشود چون صبح امید

بر اطاق انتظار مرده شمع

من هم در جوابش این را سرودم:

من بهارم

که با زمزمه ی تازه ی

 بر پشت پنجره ی رویا‌هایت ایستاده ام

پنجره را باز کن و به آغوشم بگیر

 میخواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه سال را

به تو هدیه کنم.

 

گفت چقدر زیبا و رمانتیک مادرم. پس هیچکس نمی داند او که بود. گفتم بله.پرسید پس شعر هایش چه؟ گفتم من وقتی ازدواج کردم تمامی سروده هایش را برایش پس دادم و ازش خواستم که در هیچ جا چاپ نکند و او هم قبول نمود.

گفت چرا؟ گفتم عزیزم من یک پرنسیپ خاصی در زندگی دارم و آن اینست که اسم آنهایی را که به من احساس یا علاقه و یا عشقی داشتند با کسی در میان نگذاشتم چون به پاس احساس شان باید احترام محبت شانرا حفظ کنم نه اینکه از آنها داستان برای شهرت خودم درست کنم. این به دید من یک کار غیر انسانی و زشت است.

با تعجب به فکر فرو رفت و گفت واقعا خوبی …

گفت حالا بگو کدام را بیشتر دوست داشتی ؟ گفتم اگر حقیقت را بپرسی نمی دانم چونکه همه انگیزه بودند برای سروده هایم. شاید همه در زمان خودشان برایم جالب بودند ولی بعدا تمام شد و مثل افسانه شدند. گفت چطور؟

گفتم من که خلق و خو و رفتار شان را نمی دانستم و حالا هم نمی دانم به همین دلیل بیشتر شبیه افسانه هاست. کمی فکر کرد و گفت راست می گویی. باز پرسید پس کی را واقعا دوست داشتی؟

گفتم دوستداشتن واقعی بعد از مدتی زندگی کردن بوجود میاد. وقتی دگر خواسته های بیولوژیکی خوابیده کم کم انس خاصی که مملو از یک عشق ملکوتی است در میان میاد. به بویش عادت می کنی. به خویش انس می گیری . چند ساعتی اگر در کنارت نباشد کمبودش را احساس می کنی. حرف ها و صحبت های تان یکی می شود. اگر شعری را آغاز کنی او ادامه میدهد. خودت را برایش زیبا می سازی. غذایی را که دوست دارد روی میز می گذاری. وقتی او را می بوسی خستگی ات را از یاد می بری. وقتی می گوید دوستت دارد. خود را خوشبخت ترین زن دنیا می پنداری. او هم عشقش را بتو ابراز میکند. از عشق بازی با او چنان لذت می بری که انگار چیزی به عمرت افزوده می شود. از تو می پرسد چه را دوست داری؟ در صبح تولدت غافلانه ترا با بوسه های داغ از خواب بیدار می کند و تولدت را تبریک می گوید. و وقتی از تخت خواب بر می خیزی گل و کارت و تحفه مورد علاقه ات را روی میز می بینی . و شب ترا در رستورانی که دوست داری سورپرایز می کند وووو گفت :منظورت پدر است . گفتم بله.

یکباره چشمانش برق افتاد و گفت خوب مادر عاشقم پس راز گفتن عاشقانه های کنونی ات چیست؟

گفتم همه را گفتم حالا بگذار این یکی راز باشد. گفت نه خواهش می کنم بگو.

گفتم عزیزم همانطور که گیاه به آب و نور خورشید نیازمند است شاعر  هم به عشق نیاز دارد.

گفت باز کلی گویی می کنید . بگو حالا هم عاشقی گفتم البته. من همیشه عاشقم و اگر روزی عاشق نباشم میمیرم…

گفت او کیست؟ گفتم باز در خواب و خیال خودم عاشق کسی هستم که خودش نمی داند. او را هرگز ندیده ام و نخواهم دید . او در دیار خودش و من در دیار خودم .نمیدانم عطر و بویش چیست ؟ چه را دوست دارد و چه را دوست ندارد. خلق و خویش چیست؟ شاید اگر او را ببینم فرار کنم . ولی امروز انگیزه شده برای عاشقانه هایم و برایم خیلی عزیز است .شاید عزیزترین باشد ولی نمیدانم؟ گفت چکاره است؟ گفتم صدیق جان داری زرنگ بازی میکنی تا او را بشناسی. خندید و گفت خوب من کنجکاوم … گفتم شاعر و نویسنده ی خوب است شاید این پلی است که ما را بهم وصل می کند. ولی در درونم انگار سالهاست که او را می شناسم. ولی شناختی از او ندارم که با اطمینان بگویم که دوستش دارم. تنها انگیزه شدنش برایم کافیست. شاید این یک تصور باشد ویا یک رویا؟ ولی او را هم با خودم خواهم برد…میدانی چه را بیادم آوردی (با تو بودن نتوان بی تو بودن نتوان ) بله این عشق چنین است و ما شاعران از خیال پردازی زیادی برخورداریم و این قدرت را داریم که از هیچ ،خدایی خلق کنیم و اگر نخواستیم دریک لحظه او را بر زمین زنیم و هیچش پنداریم و از صحنه هستی مان برای همیشه دورش سازیم. پسرم در فکر فرو رفت و بعداز سکوت کوتاه گفت:

مادر جان شما خدارا هم خیلی دوست داری . گفتم بله آن تنها عشقی است که پنهان نمی کنم و همیشه آشکارا می سرایم . عشق به خدا شاید تنها عشق واقعی باشد چون همیشگی است. او ترا دوست دارد و تو او را . از تو هیچی نمی خواهد و همه خوبی ها را برایت می خواهد.

گفت یک سوال دیگر می توانم بپرسم؟

گفتم تا حال که هر چه دلت خواسته پرسیدی ، این یکی را هم بپرس.

و هردو خندیدیم.

گفت دلیل اینکه از شعر کلاسیک به شعر نیمایی و بعد به شعر سپید رو آوردی چه بود؟ و تا آنجا که میدانم تو نخستین زن نیمایی سرا و سپید سرا ی افغانستانی !

گفتم آری عزیزم این من بودم که خودم را از بند وزن و قافیه که مثل زنجیر بر دست و پای سروده هایم فشار میاورد و فریاد راستینم را در گلو خفه میکرد، رها سازم و بر خلاف جهت آب ،حرکتم را آغاز کنم.

گفت همچنان میدانم که تو از نخستین زنانی استی که احساس زنانگی و بیان عاشقانه هایت در آن محیط مرد سالار که زن ها مانند مرد ها می سرودند، را سرودی و این کارت که تابو شکنی محض بود هراسی برایت ایجاد نکرد، سرودی و چاپ کردی.

گفتم بله من در حقیقت فریاد زنی بودم که صدایش سالها بیصدا بود و نمی توانست زن بودنش را بیان کند. از دل می سرودم و فریادم صدای درونی خودم بود. در حقیقت هر سروده ام چنین میگفت: این منم و من یک زنم!

شب به پایان آمد و این داستان باقیست هنوز…..

هما طرزی

نیویورک ۵ جون ۲۰۲۳

پسرش صدیق که خود هنرمند ماهریست در یکی از نمایشگاه هایش در سال ۲۰۲۳ بزرگترین مجسمه اش را که مجسمه (ققنوس) افسانوی است (هما) نام گذاری کرده و به مادرش تقدیم میدارد:

دلیل اصلی عاشقانه سرودنش را عشق و علاقه زیبای پدر و مادرش میداند. و می گوید:

آری آن پدر و مادر بودند که مرا به معنی عشق آشنا کردند.

دو عکس یادگاری از پدر و مادرش در پغمان.

هما رابطه بسیار صمیمی و عاشقانه با همسرش داشت که در کتاب (رقص شکوفه ها ) چنین گوید:

 عاشقانه های من و همسرم

 یک

 به خودم عطر پاشیدم

گفت: وای که دوباره دیوانه ام می کنی

گفتم: پس چه کار کنم عزیز!

خندید و گفت: آخر من که دیوانه تو ام

دلم برای بیچارگان دیگر می سوزد

دیگرانی که مثل من –

دیوانه عطرت خواهند شد

گفتم: ولی تو تمامی شیشه عطر را مالکی

و در خانه ات با او همزیست شده ای، نه دیگران!

گفت: این سعادتیست که خدا فقط به من داده و بس!

 دو

 در روز عشق،

دسته گلی سرخی را روی میزم گذاشت

یک شاخه را برداشتم و بر موهایم زدم

برگشت و با نگاه عاشقانه اش ،

گفت: آه که این گل چه خوشبخت است

که بر موهای تو لمیده و با تو عشق بازی می کند

گفتم: تو که از او خوشبخت تری

خندید و گفت: چطور؟

گفتم: من که با تمام وجود در آغوش تو جا دارم

و سراپایم مال تست

و تمام عشق و هستی ام از آن تست

و تمام نفس هایم ،

و خنده هایم،

و زنانگی ام،

و دلبری هایم،

و عشوه گری هایم،

فقط و فقط برای تست

خندید و گفت: آری من که میدانم،

فقط می خواستم از زبان خودت بشنوم

هرکس که مثل من خوشبخت نیست…

 سه

 بامدادان که قهوه ی گرم می نوشید،

روزی گفت: آه که شیر نه خریدم عزیزم!

گفتم: عزیز دلم نگران نباش!

از سینه هایم شیره عشق را در قهوه ات می ریزم

خندید و گفت: عجب بلایی!

گفتم : آخر در بامدادان شیر قهوه تو بودن…

همان طلوع خورشید است

در سرزمین عشق

گفت: اگر خدا این زبان را بتو نداده بود چکار میکردی؟

گفتم: با زبان عشق، عشقم را به تو می گفتم

مرا بوسید و گفت: همین بوسه ات شیر قهوه ام شد

به آغوشش کشیدم و گفتم: عشق تو عمریست قهوه ی بامدادی منست!!!!!!!!!!!!

 چهار

 در کنار برکه سینترال پارک، معیادگاه مان

دو مرغابی عاشق رادیدیم

گفت:این من و آن تو…

همین لحظه دو ماهی بزرگ طلایی قرمز

در حال چرخش و عشقبازی باهم، بما نزدیک شدند

گفت: نه شاید این دو ماهی باشیم

گفتم: نه عزیزم!

من و تو آن هوای پاک،

و آن تابش پر نور خورشید،

و آن باران ملایم،

و آن نسیم آرامش بخش،

و آن عطر گلها استیم

که در تمامی حافظه پارک می رقصیم

و پارک با نفس های من و توزنده است

بگذار مرغابیان شنا کنند،

و ماهیان عشقبازی

ولی من و تو تا جاودانه ها عشق بورزیم

و فضای پارک را با صمیمیت

زنده و پاک نگهداریم…

 پنج

 به موسیقی گوش میدادم ،

گفت: هما توخود شعری ،

تو خود موسیقی استی

خندیدم و گفتم:

آری من ویولن تو ام،

که دوست دارم که با پنجه هایت مرا بنوازی

من سیتارتوام،

که دوست دارم تار های وجودم را به بازی گیری

و من فلوت تو ام ،

که دوست دارم هر لحظه نفس هایت را در من بدمی

آری من عشقم ،

که تو در تمامی سلول هایم نفس میکشی

و زنده بودنم را به صدا درمی آوری….

 شش

 گفت: میدانی حسرت چه را می خورم؟

گفتم: نه

گفت:که چرا ترا در نو جوانی هایت ندیدم و از من دور بودی

و در کنار دیگران بودی

چرا در آن روز هایی که تو ، با گیلاس های پغمان،

و با نرگس های جلال آباد،

و ارغوان های خواجه سیاران، می رقصیدی

من نبودم

و دیگران تماشایت می کردند

 ولذت می بردند

گفتم: خوب، اگر آنجا بودی چکار میکردی؟

گفت: چشمان همه را کور کی کردم

و فقط خودم تماشایت میکردم….

 هفت

 لباس قرمزی پوشیده بودم

گفت: تو که سراپا عشقی

و با لباس قرمز که دل را می بری

گفتم:خدا مرا آفریده که تو دیوانه عشقم باشی

و مرا آفریده که تنها عاشق تو باشم

خنید و گفت: بلای خوش زبانم

تو گل عشق سرزمین خدایانی!!!!!!!!!!

 هشت

 می رقصیدم، چشمانش برقی زد

و گفت: نازنینم مثل پروانه ها در حال پروازی

گفتم: تا تو شمع منی ،

پرواز من ، پرواز پروانه هاست

اگر شمعی نباشد ،

پروانه مرده است!!!!!!!!!!

نه

 آخرین تولدش بود

نفس هایش کم کم ناتوانترشده بود

دستم را گرفت و گفت: بیا عزیزم

توان من باش

این آخرین شمع ها را باهم خاموش کنیم

نگاهی به هم کردیم و اشک در چشمان مان حلقه زد

گفت : این شمع ها تویی

تو نمی خواهی که من ترکت کنم

می خواهی این عشق

همیشه شعله ور باشد

و دوست داری همیشه در کنارت باشم

ولی جسم دگر ناتوان شده و می خواهد تو عزیز را ترک گوید

ولی تو تنها نخواهی بود

چون همیشه با تو خواهم بود

بعد خندید و گفت: آخر مگر میشود چنین زنی را تنها گذاشت؟

همدیگر را بوسیدیم و خندیدیم

و اخرین شمع ها را باهم خاموش کردیم

گفت:

من همیشه عاشق خنده های توام!!!!!!!!!!!

 ده

 در بیمارستان بود

آخرین روز هایش بود

تکرارمیکرد: فرصتم کافی نبود!

فرصتم کافی نبود!

گفتم:

فرصتت برای چه کافی نبود؟

گفت: فرصت بیشتربرای ستایش کردنت،

بیشتر دوست داشتنت،

و بیشتر عاشق بتو بودن…

خنده هایت را بیشتر دیدن ،

و دلبری هات را تماشاکردن…

ادامه داد و گفت: به من قول بده

که بعد از من زندگی کنی،

خودت را از یاد نبری،

تو همای آسمان هایی

و پروازت همیشه در کهکشان ها باشد

و درخشیدنت در سرزمین خورشید ها!

بوسیدمش و گفتم: عزیزم!

عشقم!

بتو قول میدهم و میدانم که تو همیشه در کنارمی

و من بتو عشق می ورزم

 وپروازم همیشه با یاد تو خواهد بود!!!!!!!!!!!

 یازده

 در مراسم خاکسپاری اش،

لباس شیکی پوشیده بودم

ودر کنار جسد بی جانش با تبسم

نگاه اش میکردم

دوستان نگاهی کردند

گفتم: دوستان عزیزم !

اسکندر نمرده است

و همیشه بامنست

این خواست او بود که من بهترین لباسم را در این روز بپوشم

و با لبخند به خاکش بسپارم

در آخرین روز هایش گفت:

برایم گریه نکن چون توان دیدن گریه هایت را ندارم

من عاشق خنده های تو ام!!!!!!!!!

 

هما طرزی

۲۰۲۳

 

 

 

ازآخرین عکس های شان:

ادامه دارد . . . 

 

06 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش (بخش دوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش

 

پیوسته به گذشته :

در باره نقاشی هایش خودش چنین گوید:

نقاشی هایم در قدیم ها (افغانستان و ایران) با رنگ آب و یا روغنی بود. در سایز های بزرگ که اکثرا دوستان و فامیل ها در صالون هایشان می آویختند.اما امروز با کمال تاسف هیچکدام را در دست ندارم. ولی در امریکا و زندگی در آپارتمان وادارم نمود که بیشتر از ماژیک های هنری استفاده کنم. و بعد از مدتی برای سروده هایم نقاشی را شروع کردم که با سبک ویژه خودم تا امروز ادامه دارد.و بیشتر یک نوع جدید مینیاتوری است.

 

هما در نقاشی هایش بیشتر از چهره های زن استفاده میکند. او در این مورد چنین میگوید:

در دید من زن موجود ظریف و زیبایی است در خلقت خدایی و حالات گونه گون این موجود برایم از دیدگاه هنری بسیار جالب است.

ادامه دارد . . .

03 آگوست
۳دیدگاه

شاعربانوی هنرمند،هما طرزی اززبان خودش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۱۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

اخیرآ شماره بیست و یکم فصلنامه وزین ادبی – هنری شمیره

بدستم رسید که بیشتر صفحات آن به همکار قلمی ما، شاعر

بانوی هنرمندخانم هما طرزی اختصاص یافته است .

تصویر پشتی مجله نیز از نقاشی های بانو طرزی میباشد

که بر آن نقش بسته است.  با مرور بر صفحات این فصلنامه

تصمیم گرفته شد تا  زندگینامه این بانوی  هنرمند را

که بقلم خود شان تحریر یافته همراه با نظرات تعدادی

از ادیبان و فرهنگیان  درمورد بانو طرزی و آثار شان ،

با حفظ امانت داری خدمت خوانندگان محترم

سایت ۲۴ ساعت پیشکش نماییم. 

باعرض حرمت

قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت ۲۴ ساعت

ملبورن – آسترالیا

 

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش

بخش نخست :

زمستان سرد دی ماه (جدی) داشت غوغا میکرد. زوزه باد در کوچه های کابل پر صدا بود. برف همه جا را پوشانده بود و زیبایی خاصی که پر از برکت و پاکیزه گی بود در شهر به چشم می خورد.

در آن شب دوشنبه ۱۷ دی ماه ۱۳۲۹ که مطابق به ۷ جنوری ۱۹۵۱ بود، در ناحیه ۲ (شهرنو) کابل در کوچه ی  که (جامی) نام داشت و نخستین کوچه بعد ازمسجد (حاجی یعقوب) و در مقابل (پارک شهرنو) قرار گرفته بود، در منزل شماره ۷۰۷ زنی بنام (مهرنگار طرزی) در حال تحمل درد های زایمان بود. و همسرش ( صدیق طرزی) در راهرو منزل قدم میزد و منتظر بدنیا آمدن کودکش بود.

ساعت ۹:۲۰ شب یکباره صدای کودک بگوش همگان رسید و قابله (حنیفه جان ) در را باز کرد و به همسرش خبر بدنیا آمدن دخترش را پیام آور شد.

پدر از خوشی در لباس نمی گنجید و شکر خدا را میکرد که باز به او دختری را هدیه نموده. بر بستر( مهر نگار) رفت و رویش را بوسید و گفت قرار وعده قبلی مان اسم این دخترم را (هما) میگذارم آیا تو هم موافقی؟

(مهرنگار) هم با این نام موافقت دوباره اش را ابراز نمود. پدر اضافه نمود : بله آرزو دارم که این دخترم چون همای بلند پرواز همیشه در پرواز باشد و پروازش بر آسمان های بلند و آزاد باشد.

آری (هما) نخستین ذرات اکسیژن را در آن شب سرد در آغوش گرم مادر و پدر و محیط محبت خانواده در شش هایش فرو برد و زنده بودنش را در این دنیای خاکی آغاز نمود.

پدر و مادرش:

 

هما در رابطه خود و پدرش در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (من و عشق چشم کهربایی ام ) این رابطه دلچسپ را بیشتر بیان نموده است.

 

من وعشق چشم کهربایی ام

 کودک بودم کودکانه دوستش داشتم. هر چه بزرگتر می شدم عشق من به او بیشتر می شد. وقتی سه یا چهار سال داشتم عاشقانه دوستش داشتم . آخر او برایم بزرگترین بود. یک خدای افسانوی زیبا که خیلی به من علاقه داشت وبا مهر خاصی  به من نگاه می کرد و من هم برایش دلبری می کردم. با هر بهانه ی که گیر می آوردم برایش ناز می کردم و جالب این بود که او هم نازم را می کشید و با عشق خاصی به من جواب میداد. در حقیقت نازم خریدار داشت و نازکشم بود.(او زؤس من بود و من افرودایته او.)

بزرگتر شده بودم و در خانه ی زندگی میکردم که پدر و مادرم هردو عاشق گل بودند و در حقیقت گل باز بودند و باگل هایشان زندگی می کردند. یک ظهرجمعه آفتابی که در کنار باغچه مشغول نگاه کردن به گل هایش بود و دانه دانه برگ های خشکیده را از شاخه ها جدا میکرد و گیا هان هرزه را از خاک گلدان بر می چید،  توجهی به من نداشت و با گل هایش مشغول بود. به من برخورد و خواستم توجه اش را به خودم جلب کنم. بهش بیشتر نزدیک شدم. خندید و گفت هماگک مرغ آسمانهایم ، دخترک شوخ و شیطانم. باز چه می خواهی؟

گفتم هیچی. گفت مگر میشه بدون منظور کاری را بکنی. خندیدم و چرخ زنان دورش چرخیدم و چرخیدم . گفتم من زیباترم یا گل هایتان؟ گفت که معلوم است که تو زیبا تری. گفتم پس چرا با گل هایتان بازی می کنید پس من با کی بازی کنم؟ گفت مگر از صبح تا حال بازی نکردی . گفتم چقدررسم بکشم، چقدرگدی بازی کنم؟ گدی که  با من گپ نمی زند. لحظه ی بمن خیره شد . من هم رفتم نزدیکتر و به چشمانش خیره شدم.

چنان در چشمانش نگاه می کردم که صدایم در گلویم خفته شده بود و در آن لحظه صدا از سنگ بر می خواست ولی از من نه!

بعد از لحظه های پر از سکوت دوباره به جست و خیز شدم و گفتم : وای وای په مقبول، چه مقبول!

بله در نور خورشید رنگ اصلی چشمانش را دیدم. گفت چه شده چه  مقبول است؟ گفتم وای چشمان شما. آری رنگ چشمان پدرم روشنتر از دیگر اعضای فامیل بود. بله دو جام بلورین بود که انگار عسل نابی درش ریخته باشی. در آن لحظه بود که در بلوغ یک عشق کودکانه با تمام وجود عاشق چشمانش شدم.

هنوز رنگ واقعی چشمانش برایم معمایی بود . با کنجکاوی کودکانه بدنبال چیزی بودم که به رنگ چشمان پدرم باشد. گاهگاهی به رنگ های نقاشی روغنی یا آبی برادر هایم سر می زدم اما رنگها مرده بودند و شفافیت چشمان او را نداشتند. پاستیل های رنگی خودم همچنان مرده بودند و مرا جلب نمی کردند. گاهگاهی مجلات را ورق می زدم ولی عکس ها مرده بودند و جان نداشتند. تا روزی که در اطاق خواب شان با مادرم بودم و ایشان درجعبه جواهرات و آلات زینتی اش به دنبال چیزی میگشت و من که عاشق چنین اشیای بودم ، با کنجکاوی خاصی هر چه را دستمالی می کردم یا به خودم می آویختم یا بر سرم می زدم و به اصطلاح ژستی می گرفتم و خودم در آیینه نگاه می کردم. ناگهان چشمم به یک تسبیح کهرباافتاد. البته من اسم کهربا را نمی دانستم . دست بردم و این تسبیح را برداشتم. اینبر و آنبر در اطاق می رفتم  تا رسیدم کنار پنجره که خورشید بدرون اطاق می تابید و نورش از دانه های تسبیح عبور می کرد، دیدم که تسبیح زنده است، شفاف و زیباست، درست به رنگ چشمان پدرم.

وای چه حالی داشتم . انگار عالم تازه ی را کشف کرده بودم . و خیزک زنان گفتم پیدایش کردم ، پیدایش کردم. مادرم خندید و گفت چه را پیدا کردی؟ گفتم رنگ چشم های بابه جانم را.

آری رنگ چشمان این بزرگ مرد کهربایی بود. در شب ها تیره رنگتر  اما در نور خورشید کهربایی روشن.و چه چشمان گیرایی!!!!!

بله من از آن دوران عاشق این مرد بودم وتا امروز هستم. هرچه بزرگتر می شدم وجودش برایم گواراتر و عزیز تر می شد.

او بزرگ مردی بود که ۱۰۰ سال زودتر از دورانش بدنیا آمده بود و اندیشه اش با دورانش هم سان نبود. او درکشوری زندگی میکرد که اکثریت مردمش از تکنولوژی و اندیشه آزاد در هراس بودند و این سبب رنجشش بود……

او تنها پدرم نبود بلکه یک دوست و رفیق بی نظیر و بی مانند بود. در ارتباط با من ، صبر و حوصله زیادی به خرچ میداد. یادم میاد که حدودچهاریا پنج سالی بیشتر نداشتم .دوست داشتم موهایش را شانه کنم. باید اضافه کنم که پدرم تا آخر عمرشان موهای زیبا و پرپشتی داشتند که به رسم جنتلمن های روزگار موهای شان در جلو پیشانی بلند تر بود و آنرا به سوی عقب شانه می زدند وهمیشه یک شانه کوچولو در جیب داشتند که در صورت لزوم از آن استفاده می کردند. من اکثرا می رفتم و در پشت سر شان در چوکی می ایستادم وآهسته دست می بردم به جیب شان وشانه کذایی را در می آوردم و شروع می کردم به آرایش موهایش. گاهی از وسط فرق باز می کردم و گاهی شانه را می کشیدم طرف راست و گاهی طرف چپ . ایشان حتی خم بر ابرو نمی آورد و به کارش ادامه میداد. وقتی کارم تمام میشد میگفت : کارت تمام شد پس برو بخیر.

یادم میاد که دخترک چهار یا پنج ساله بودم و در آن زمان لباس های شیک پر از چین وپرک و تزهینات جالبی برای من می دوختند و چونکه دامن ها کوتاه و پرچین بود، تنبانک های کوتاه از همان نوع پارچه هم برایم می دوختند. یکروز که مشغول پریدن و جست و خیز های همیشگی ام بودم ، متوجه شدم که پدرم در روی زمین به کاری مشغول است . رفتم روبرویش در روی زمین نشستم . نگاهی کرد و گفت: دختر جان درست بنشین، تنبانت پیداست. گفتم: شما چرا نگاه می کنید؟ مرا در بغلش گرفت و بوسید و گفت آفرین چه جواب خوبی دادی. بعد ها که بزرگتر شده بودم ، به من می گفت که از این جواب دندان شکنت خیلی خوشم آمد. ای کاش همه زنان مثل تو می توانستند از خودشان دفاع کنند. آن وقت این جامعه مردسالار جایش را به یک سرزمین پر از تساوی مرد و زن میداد. و بفکر فرو می رفت و افسوس می خورد و از نارسایی جامعه ابراز ناراحتی میکرد…

در آن دوران کودکی هم از حرف مفت و دستور های بی دلیل خوشم نمی آمد.

یکروز به من گفت : هما گک برو قلمم را از جیب کرتی ام بیار.

گفتم از جیب کدام کرتی؟

گفت: کرتی راه راه سیاه.

گفتم :کدام راه راه سیاه؟ ( ایشان دریشی راه راه نازک و همچنان راهراه کلفت سیاه داشتند)

گفت: راه راه کلفت.

گفتم :کدام جیب؟

گفت:جیب بالا

گفتم جیب درون یا جیب بیرون؟

گفت: چقدر می پرسی؟

گفتم: پرسان می کنم تا وقتم تلف نشود. من وقت اضافی که ندارم که بروم در اطاق تان و تمام دریشی ها را بگردم و پیدا نکنم.

از این طرز فکرم بی نهایت خوشحال شد و گفت : آفرین به تو. وقت طلاست و باید قدرش را دانست.

تا مدت ها فکر میکردم که وقت واقعا طلای فلزی است.

از صبر و حوصله ی خاصی که در برابر کار های عجیب و غریبم داشت روزی برایم گفت:

بزرگتر شده بودم و به مکتب می رفتم . یکروز مادرم ازش پرسید که چرا دررابطه با هما این همه صبر و شکیبایی به خرچ میدهی؟

گفته بود که این دختر بیش از حد باهوش و کنجکاو است و من در چشمانش دنیای دوری را می بینم و میدانم او به کجا ها میرود و به چه چیز هایی دست می یابد. این هما چیز دیگریست. شاداب و سرزنده است می خواهد همه کار را یاد بگیرد و از همه چیز سر دربیاورد. حرف مفت را از کسی قبول نمی کند و می خواهد خودش تصمیم بگیرد. به همین دلیل علاقه خاصی به او دارم. این دختر رویا هایم است.

هردو نترس و و دلیر بودیم . دیدمان خیلی باهم شباهت داشت. هردو به فکر نو آوری بودیم وووو

در صنف اول مکتب بودم که خواهر بزرگترم حفیظه جان با دکتریحیی ابوی ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت. خواهرم معلم مکتب ما بود و بعد از ازدواجش متوجه شدم که به او دگر حفیظه طرزی نمی گویند و اسمش را حفیظه ابوی خطاب می کنند. بسیار به من برخورد و به محض رسیدن به خانه تمام وقت منتظر ماندم تا پدرم از کار برگردد . وقتی صدای موتر را شنیدم ، خودم را نزدیک موتر رساندم .و بعد از سلام و کمی شوخی و ناز و ادا گفتم راستی بابه جان چرا گلجانم (به رسم احترام به خواهر بزرگم ما کوچکتر ها گلجان می گفتیم) را فروختید؟ با تعجب پرسید مگر چه شده؟ جریان را برایش گفتم و اضافه کردم که خواهرم خانه یا موتر که نیست وووو

نگاهی کرد و به فکر فرو رفت و بعد گفت نه عزیزم رسم این کشور و اکثر جوامع چنین است که وقتی که دختر شوهر می کند ، اسم همسرش را قبول می کند. از این حرف خیلی ناراحت شدم و خیلی به من برخورد. وقتی روی چوکی نشست پریدم در بغلش و گفتم من به شما قول میدهم که هرگز نام فامیلم را عوض نخواهم کرد. من دختر شما هستم و شوهر که پدرم نیست. صورتم را بوسید و گفت ای کاش تمام زنهاد مانند تو از حقوق شان دفاع کنند و بدون دلیل و منطق به هر رسم اجتماع سر سازگاری نشان ندهند.

بزرگتر شده بودم و آغاز نوجوانی ام بود که کم کم با ایشان وارد بحث و گفتگو های اجتماعی و سیاسی می شدم و سر رای خودم می ایستادم گاهی باهم موافق بودیم و گاهی هم مخالفت می کردم . ولی پدرم با صبر و شکیبایی خاص و احترام به نظریات من گوش میداد. گاهی هم از کله شقی هایم به ستوه می آمد ولی بروی خودش نمی آورد.

چونکه درس خواندن و یادگیری در خانواده ما بالاترین اهمیت را داشت، و بیشتر تربیت و یادگیری ما را مادرم بر عهده داشت و سرپرستی می کرد، من قصه وکلان کاری هایم را برای پدرم هم می گفتم تا بیشتر توجه شان را جلب کنم.

چونکه کم کم شعر می گفتم و نقاشی می کردم و مقالات خوب می نوشتم و به علاوه که همیشه از شاگردان ممتاز بودم رابطه من با تمام فامیل طور خاصی بود.

بزرگتر شدم و رفاقتم با پدرم بیشتر و بیشتر می شد گاهی از دین و زمانی از دنیا صحبت می کردیم.

یادم میاد که برادرم دکتر زمریالی طرزی برای جمع آوری مدارک لازم برای تیز دکترایش از فرانسه به کابل آمده بود. وقتی به بحث های سیاسی و اجتماعی من و پدرم گوش داد ، بعد از مدتی مرا به اطاق دگر صدازد و گفت : او بلا تو با بابه جانم بحث می کنی و میگویی که این حرف را قبول دارم و آنرا نه. ما این اجازه را بخود نمی دادیم. خندیدم و گفتم که ایشان دوست و رفیقم است. برایش تعجب آور بود.

وقتی ۱۸ سالم شد مادرم را از دست دادم و دنیایم عوض شد. من ماندم و آن رفیق چشم کهربایی ام. او بهترین دوست و مشوقم درزندگی و به ویژه  شعر و هنرم بود. برادر ها همه در خارج بودند برادر بزرگ دیپلومات بود و ماموریت خارج را عهده دار بود و دو برادر دیگر برای گرفتن دکترای شان به فرانسه بودند. به هر حال شب و روز شعر می گفتم و اشک می ریختم و از مرگ مادر رنج می بردم .

بله من بودم و آن مرد کهربایی چشم. پدرم مرا به چاپ سروده ها تشویق میکرد و در گوشم همیشه زمزمه تابو شکنی را می سرود. وقتی عکسم روی جلد مجله یا در روزنامه ی چاپ میشد به من تبریک میگفت ومرا تشویق میکرد. وقتی که از من خواستند خود را برای دختر شایسته کاندید کنم او مشوقم بود و وقتی که از من خواستند مدل تبلیغاتی شوم بازهم ایشان مرا تشویق نمود. به نقاشی هایم همچنان علاقه نشان میداد وهر کدام را می ستود . البته در خانه ما همه نقاشی می کردند ونقاشی کار جدیدی نبود.

 عاشقانه هایم را خیلی دوست داشت و با علاقه عجیبی دنبال میکرد. هر بار که شعرم به چاپ می رسید با عشق عجیبی مجله و یا روزنامه را می خرید و برایم میداد ودر مورد احساسم باهم صحبت می کردیم. به همین دلیل بود که نخستین دختری بودم که شعر سپید را سرودم و در آزادی احساس زنانگی ام دیواری نبود وبی قید و بند می سرودم و به دید اجتماع و مردم کاری نداشتم چون میدانستم پدر چون دیوار پولادین در پشتم ایستاده است. می گفت زنان باید آزادانه احساس شانرا بیان کنند تا این جامعه فرسوده و مرد سالار کمی رنگ تازه بخودش بگیرد.

او دیدم را روز بروز باز تر می کرد و همیشه در گوشم زمزمه میکرد:

هیچگاه از یاد مبر که تو با برادرانت هم سانی با یک امتیاز بیشتر و آن اینکه تواز احساس لطیف و ظریف زنانه بر خورداری که برادرانت آنرا ندارند. همیشه به خودت یاد آوری کن که تو همایی!

هر روز کتاب تازه تری را مورد بحث و گفتگو قرار میدادیم. در کنار این ماجرا ها از اندیشه آزاد محمود طرزی و خاطرات افتخار آمیز دوره امانیه برایم صحبت می کرد واز شجاعت مادرم و فعالیت های زندگی اجتماعی اش یاد آوری میکرد و تابو شکنی هایم را خیلی طبیعی جلوه میداد، انگار که در مسیر طبیعی زندگی باید این کار ها را انجام داد. او همیشه میگفت: حقوق زنان در این مملکت همیشه ندیده گرفته شده و صدایشان همیشه در گلو خفه شده .تو باید کاری کنی که راه را برای نسل های بعدی بازسازی.

یکروز دیدم که کتاب تازه ی برایم خریده اسم کتاب بود (آیین شوهر داری) خندیدم گفتم با این کتاب چکار کنم؟ گفت : ببین دختر جان تو یکروزی باید شوهر کنی و چون مادرت اینجا نیست که بعضی از حرف ها را برایت بگوید فکر کردم که این کتاب کمکی در این راستا باشد. نگاه کردم و گفتم : کتاب (آیین زن داری) هم در کتاب فروشی بود؟ پرسید چرا؟ گفتم اگر من شوهر کنم آن کتاب را برایش هدیه می دهم ورنه فقط من روش شوهر داری را بلد باشم و او روش زن داری را بلد نباشد که زندگی امکان پذیر نخواهد بود. خندید ودر فکر فرورفت و گفت: چقدر حرف معقول و بجا گفتی.

وقیکه در ایران ازدواج کردم ته دلش ناراحت بود ولی حرفی نمی زد تا اینکه یک روزی که باهم تنها بودیم ایشان خیلی با احترام از من پرسید چرا در افغانستان ازدواج نکردی ؟ تو که اینهمه خواستگار و عاشقان و هواخواهان زیادی داشتی؟ گفتم بابه جان عزیزم: صمیمانه می گویم که کابل برایم کوچک بود . پرسید یعنی چه؟ گفتم قربان سر تان در افغانستان کدام مرد بغیر از شما حاضر می شود که همسرش عاشقانه  بسراید و از عشقبازی و ران و پستان و لب هایش سخن زند و او این زندگی را تحمل کند. نخست مردم به او بی غیرت خواهند گفت و دو اینکه ولو خودش تحمل کند ، مادر و پدر و بقیه فامیلش او را طعنه خواهند زد وووو سر ی تکان داد و با افسوس نگاهی به من انداخت و بعد همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم . گفت درست می گویی. شوربختانه اجتماع ما چنین است. دوست دارم همیشه بسرایی و خوشبخت باشی.

با تمام دوستانم چه دختر و چه پسر آشنا و حتی دوست بود. موضوع پنهانی از ایشان نداشتم ولی آنقدر به من احترام میگذاشت که اگر پوستچی نامه ای برایم می آورد باز نکرده بمن میداد و نمی پرسید از کیست. و این اعتماد و اطمینانی که به من داشت به میلیون ها می ارزید. و این سبب شده بود که همیشه به این فکر باشم تا کاری کنم که ایشان به من افتخار کند. در گفتو شنود های مان همیشه میگفت : اگر ترا وسط گله گرگ هم رها کنم بازهم سالم بر میگردی چون خوب بلدی از خودت دفاع کنی. وای که چقدر از این حرفش لذت می بردم.

زندگی من آمیخته از دو دنیای متغییر بود . از جانبی نماز می خواندم وهمچنان مینی ژوپ می پوشیدم و با خواهر و برادر به دیسکو می رفتم وتا صبح می رقصیدم. واما این دو را در یک مسیر طبیعی زندگی می دیدم که مانع هم نبودند. یکروز که نماز می خواندم و چادر در سرم نبود ، پدرم از کنار پنجره اطاقم رد میشوند و مرا دیده بود و دلیل چادر نپوشیدنم را پرسید. گفتم مگر خدا مرا موقع حمام کردن لخت و عریان نمی بیند؟ برای اوهمای لخت و چادر دار هردو یکیست. آخ چقدر از این جوابم کیف کرد و گفت قربان چشمانت و قربان این اندیشه والایت. تو واقعا همایی. هرگز این را از یاد مبر تو همایی!

روزی ازش پرسیدم که چرا اسم هما را برایم انتخاب کردید؟ فرمود وقتی در رحم مادرت بودی یک خیر و برکت عجیبی در زندگی ام پدید آمد و احساس غریبی بود که به مادرت گفتم میدانم این فرزند ما دختر است و اسمش هما خواهد بود. آری تو همای بخت و برکتی جایت در آسمان هاست و پروازت باید همیشه در آسمان های بلند باشد نه در زمین پست و لجنزار! و هرگز از یاد مبر که تو همایی!

آری او دگر با جسمش در کنارم نیست اما هر لحظه در زندگی ام زنده است و شفافیت رنگ چشمانش شفافیت زندگی منست. وقتی نخستین کتابم میلاد نسترن ها چاپ شد، آقای اقبال توخی به من زنگ زد که تبریک بگوید، و نخستین حرفش این بود: اگر آقای طرزی زنده بود چقدر خوشحال می شد و به تو افتخار میکرد!

هما طرزی

۲۰۲۳

 هما کوچکترین فرزند خانواده بود که دو خواهر و سه برادربزرگتر همیشه متوجه رفتارش بودند و هرکدام دوست داشتند چیزی به او یاد دهند.

هما با خواهرانش مرحومه حفیظه ابوی و لیلا ملک اصغردر کابل ۱۹۷۵.

سه برادر دکتر ننگیالی طرزی ، مرحوم روح الله طرزی ومرحوم دکتر زمریالی طرزی در نیویورک ۱۹۸۰ :

 

دوران کودکی با خواهر و پدر:

جو خانوادگی پر از علم و معرفت و فرهنگ بود. هر جا کتاب بود و قلم و صحبت از یادگیری و دانش . هر گوشه آگاهی بود از جهان غرب و شرق وخود سازی و اتکا به خود . بله در چنین جو بود که (هما) داشت رشد میکرد و پرورش می دید. تربیت و تعلیم (آموزش و پرورش) فرزندان برای پدر و مادر که خود از تعلیم دیده های دوره روشن (امانی) بودند حکم عبادت را داشت. نمرات امتحانات باید عالی می بود. مادر که خودش در شورش معروف(ملای لنگ) به نمایندگی دختران مکتب در رکاب شاه (امان الله خان) شرکت نموده بود، ذهن (هما) را در راستای آزاده اندیشیدن و آزاده زیستن زنان سوق میداد. و پدر که تعلیم دیده عموی بزرگوارش (محمود طرزی) بود تحصیلاتش را در رشته تخنیک هوا پیما و رادیو در روسیه به پایان رسانیده بود، او را به سوی جهان بینی و ارزش های والاتر می برد.

ارزش های اخلاقی برای خانواده بسیار با اهمیت بود. احترام به بزرگان، به مربیان، به همسایگان ، به افراد صاحب کسب و پیشه، به هنرمندان و بخصوص به خدمتکاران از کودکی جزارکان  تعلیمی شان بود. بطور مثال به یکی از آشپز هایشان (آغا صاحب) می گفتند و دستان مومه ( زنی که آنها را بزرگ نموده بود) را به عنوان احترام می بوسیدند و یا به خدمت کار دیگر که (گل محمد) نام داشت همه برادر می گفتند و سعی می کردند که آنها بغیر از خدمت یک حرفه و کسبی را یاد بگیرند و روی پای خودشان بیایستند. چنانچه پسر مومه (محمد علم ) موتروان(راننده) لاری شد. (صدری) عروس مومه لحاف دوزی را یاد گرفت و گل محمد گلکار(بنا) شد و در ساختمان پولیتکنیک استخدام شد.وووو اما این خدمتکاران همیشه به خانواده وفادار ماندند و آنها را تا آخرین لحظه ها ترک نگفتند. 

در کتاب کوچ پرندگان هما سروده های زیادی را به این عزیزان اهدا نموده و آنها را دوستانش خطاب میکند.

زنجیر محبت

        به دوستان وفادار:  

     مومه ، صدری ، تایرو ، محمد علم        

 خلیفه زمان ، لاله عبدالرحیم،  خلیفه محراب

خلیفه ابراهیم، فقیر شاه ، مادر صدیقه ، آقا صاحب

 صوفی  ،عبدا لرزاق ، خان شیرین ، میرا جان   

دیروز خانه لبریز از ما بود

و خوشی های زندگی‌

و نیایش های ابدی را

در آیینه ی روشنی ها و نور ها دیدیم

پر  شکوه و بزرگ …

وامروز که در وهم باغچه های غم قدم بر می‌ دارم

هنوز زنجیر محبت در پا هایم بسته است ،

اما بی‌ صدا ولی وفادار به باور های دیرین  و راستین

و  عشق به شما ها چون پوست تنم به من چسپیده

و در راهرو های فکرم هنوز

مسافران ابدی کوچه های پر شیب و فراز آن دیارید

نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

==============

طراوت بهار

         به دوست وفادار گل محمد جان

گل های یخ را

در شیشه ی پنجره ها

 کاشته بودیم بی‌ رنگ …

جای پایمان روی برف های سفید پیدا

و چلچله های زمستان ما را به نام صدا می‌ زدند

و روییدن مان در باغچه امید ها

در بهاری بود که زمستانی در پی‌ نداشت

و برف هایش پر از گرمای عشق ها

و زمین هایش لاله های قرمز را-

در زیرلحاف برف پنهان کرده بود

و طراوت بهار را دزدیده بود پنهانی …

و ایمان مان درین فصل ،

به خوب بودن بود

و انسان زیستن و وفاداری

 نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

 

هما از آوان کودکی به هنر که جزو سرگرمی های خانواده گی اش بودعلاقمند بود. برادرانش که همه نقاشان و مجسمه سازان ماهری بودند و جوایز زیادی را در کشور و خارج از کشور دریافت نموده بودند تاثیر گذاری خاصی بر دید هنری هما داشتند. هما بسیار علاقمند بود تا نقاشی ها و کاردستی ها و سوزن دوزی هایش که اکثرا در نمایش های جشن استقلال در نمایشگاه وزارت معارف   (  زیر نام مکتب ذرغونه) به نمایش گذاشته می شد به دید پدر و مادرش برساند که این امرخود  سبب افتخارش بوده و اتکا به نفس خاصی را در او پرورش میداد. خودش در این مورد چنین گوید:

دوستداشتم جایگاه هنرم را در خارج از منزل هم ،  پدر و مادرم ببینند ومرا مورد تحسین قرار دهند و  رضایت شانرا دریافت کنم. آری یک لحظه توجه آن دو نازنین پدر و مادربه کارکرد هایم،  ارزش یک جهان پاداش را برایم داشت.

همچنان مادر به او یادگیری هنر خیاطی را پیشنهاد می کرد . دراین باره خودش چنین گوید:

از روزگارانی که بیاد دارم همیشه لباس های قشنگ و گونه گونه بر تنم بود و تمامی اعضای خانواده شیک پوش و خوش لباس بودیم. آنچه در پاریس و روم اتفاق می افتاد، مادرم برای مان تهیه می دید. حدود ۱۰ سالم بود که مادرم در ضمن گفتگو های همیشگی اش چنین گفت:

هماگک عزیزم. قبول داری که همیشه شیک پوش بودی و هستی، اما دنیا فراز و نشیب های زیادی دارد. من که همیشه در کنارت نیستم. دوست ندارم روزی برسد که به دلیل کمبود مالی نتوانی لباسی را که دوست داری بر تن کنی و با حسرت به پنجره های مغازه ها نگاه کنی. اگر این هنر را یاد بگیری در کنار درس یک رشته اضافی هنری هم یاد گرفته و شاید روزگاری به دردت بخورد…

فردایش چند متر تکه (پارچه) از نساجی افغان به رنگ سفید که خال های بیضی شکل آبی داشت، خریده و برایم با یک قیچی داد و گفت آن هم ماشین خیاطی، حالا برای خودت یک لباس بدوز. من هم که ترس و باکی نداشتم قیچی را گرفتم وتکه را بریدم و تا شب پیراهنم را دوختم. حالا خدا میداند که چقدر بد قواره بود، اما چنان تشویق شدم که مرتب تکه می بریدم و می دوختم و یادم است زمانی که در دانشگاه بودم برای دوستانم از سرای امریکایی تکه می خریدیم و من کرتی و پطلون های خیلی زیبا برایشان می دوختم.

 

ادامه دارد . . .

22 ژانویه
۱ دیدگاه

یادنامهٔ دکتورعبدالسلام آثم:

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۲ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۲  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

یادنامهٔ دکتورعبدالسلام آثم:

——————————————————-

در روزگاری که تاریخ کشورما مشحون از رخ داد های تلخ و شیرین وحوادث ناگواراست ، نام‌هایی چون ستارهٔ تابناک در آسمان فرهنگ می‌درخشند ؛ نام‌هایی که نه‌ تنهانمادی ازانسانیت اند ،بل که خود یک مکتب‌ اند وتندیسی ازدانایی ، صداقت ، فداکاری و عشق به خلق ومیهن که یکی از این چهره‌های درخشان دکتور عبدالسلام آثم است ؛ وی فرزندی برومند از دیار میمنه و ازتبار خدمت گزارانی که فرهنگ وفرهیخته گی درتار  و پود زنده گی اش تنیده است .

او در سال ۱۳۳۱ هجری خورشیدی چشم به جهان گشود ؛ در خانه‌ ای که درآن چراغ دانش روشن بود و درفضای آن عشق به مردم و مهر به وطن موج می‌زد ، از همان کودکی نگاه اش به سوی کتاب افتاد و دلش به خاطرخدمت به مردم مایل بود . قلم را دوست داشت و شیفتهٔ علم بود که همین دو بال نیرومند او را در تمام مراحل زنده گی وسیلهٔ پرواز  شـدبه سوی اوج ها .

جوانیِ پرشور:

————————-

داکترآثم دردوره تعلیمات ابتدایی ، ثانوی ولیسه همیشه شاگردبرتر بود ؛ بعداز فراغت اش ازلیسهٔ ابوعبید جوزجانی ، ازباعث آن که دانشگاه‌ ها بنابر اعتصابات محصلان بسته بود ، موصوف با جلب توجه مدیرمعارف فاریاب به صفت ماموردرچوکات معارف مقرر وایفای وظیفه نمودوبابازگشایی دانشگاه  کابل با سپری نمودن موفقانهٔ امتحان کانکورشامل دانشکدهٔ طب کابل شد وبه سال ۱۳۵۷ هجری خورشیدی از دانشکدهٔ طب کابل فارغ شده و طبیب حاذقی شدکه طبابت را تنها حرفه ندانست ، بل که رسالت انسانی پنداشت ودرعین زمان به سرودن شعر ونوشتن مقالات علمی هم باعلاقه مندی ادامه داد .

تحصیلات وپژوهش ها:

—————————————

دکتورعبدالسلام آثم پس از فراغت ازدانشکدهٔ طب کابل ابتدا به صفت استاد درانستیتوت تعلیمات متوسط طبی مقررگردیده ودرآن انستیتوت تابه مقام معاونیت علمی آن انستیتوت ارتقانمودکه بعدها با سهم گیری فعال ومؤثر در ایجاد خدمات مدرن صحت روان درکشورمصروف خدمت گزاری دراین بخش صحی گردیده موصوف بااستفاده ازبورس های تحصیلی وپژوهشی به همکاری ادارهٔ سازمان صحی جهان در مؤسسات تحصیلی وآموزشی معتبر کشورهای مختلف جهان در بخش تداوی بیماران روانی ومعتادین مواد نیشه آور، شیوه های علمی روان درمانی ، بازتوانی اجتماعی ومنجمنت این خدمات آموزش دیدواندوخته های خودرا درخدمت هم وطنان قراردادونیز چندین باردر کنفرانس های علمی جهانی و در برنامه ریزی خدمات صحت روان در کشورهای شرق مدیترانه از افغانستان نماینده گی کرده است .

وظایف دولتی وکارهای اداری:

—————————————————-

دکتورآثم در پست های مختلف دولتی تابه مقام های بلند کار کرده است که طور فشرده آن را چنین خلاصه کرده می توانیم:

ماموریت درمدیریت معارف فاریاب ، استادانستیتوت

تعلیمات متوسط طبی ، معاون علمی آن انستیتوت ،

معاون ریاست صحت روان افغانستان ، رییس شفاخانهٔ روانی کابل ، رییس عمومی خدمات صحی حوزهٔ شمال کشور، سکرتراول سفارت وبعد سفیردر سفارت کبرای دولت اسلامی افغانستان مقیم انقره .

موصوف در هریکی ازاین پست هـا با استفاده از تجارب واندوخته های خود به صداقت وامانت داری وظیفه اجرانموده وازخود شایسته گی نشان داده ومصـدرخدمات ارزنده وچشم گیرشده است .

وظایف فرهنگی وفعالیت های ادبی:

————————————————————-

آثم تنها یک طبیب حاذق ، اداره چی مدبروسیاست مدارباتجربه نبوده ؛ او شاعری دوزبانه ، نویسنده‌ٔ توانا و ادیبی مردم‌دوست است . او طبع آزمایی را تحت نظر مرحوم سیداحمدبینا از نوجوانی آغاز کرده و نخستین سروده‌ اش تحت عنوان مادربه سال ۱۳۴۶ هجری خورشیدی در روزنامهٔ فاریاب به نشـررسیـده است .

اشعار او در روزنامه‌ هاوجراید پرتیراژ افغانستان و اوزبیکستان اقبال چاپ یافته ، ومجموعهٔ اشعار اوزبیکی او درسال ۱۳۶۲ هجری خورشیدی  به نام «ینگی آچیلگن گللر» ازسوی انجمن شعرا ونویسنده گان افغانستان درمطبعهٔ دولتی به چاپ رسیده است .

بسیاری از آوازخوانان کشور به ویژه اعضای گروه هنری ظفر  بسیاری از تصنیف‌های اورا درقالب موسیقی درآورده اند .

شعر آثم ، شعر زنده گی است ؛ در آن ، هم بوی گل‌های وطن است ، هم نالهٔ دردمندان ، هم شور جوانی و هم حکمت پیری .

وظایف فرهنگی واجتماعی اورا طور فشرده چنین

خلاصه نموده می توانیم:

همکار ومشاور برنامه های صحی رادیو تلویزیون

افغانستان ،

همکار ادبی برنامه های اوزبیکی رادیو وتلویزیون افغانستان ،

همکار گروه هنری ظفر ،

معاون انجمن رضاکاران صحت روان افغانستان ،

اولین رییس شورای مرکزی انجمن فرهنگی امیر علیشیرنوایی ،

و رییس انجمن فرهنگی وهمبستگی افغانستانی های مقیم کشور تورکیه .

انسانی پاکباز:

————————

آنچه بیش از همه نام آثم را درخشان می‌سازد تنها مقام ، مسلک و شعرنیست بل که شخصیت انسانی  صداقت ، شجاعت ، تواضع ، و عشق اوبه انسان است . او هرگز در برابر زر و زور سر فرود نیاورد ، و هیچ‌گاه دست به ریا کاری و تملق نزد .

او نماد انسان پاکباز و وطن‌دوستی است که تمام عمر خویش راوقف خدمت به خلق ، رشدفرهنگ وبیان حقیقت نموده است .

سخن آخر:

——————

امروز، وقتی ازشخصیت دکتور عبدالسلام آثم سخن می‌گوییم ، تنها از یک فرد یاد نمی‌کنیم ؛ بل که از یک نسل ، یک فرهنگ و یک اندیشه یاد می‌کنیم . او آینه‌ ای است که در آن می‌توان صفات یک انسان خوب را دید ؛ دانش ،

صداقت ، مردم‌دوستی ، میهن‌پرستی و ایمان به انسانیت .

نام او ، همچون چراغی درحافظهٔ جمعی از ما می‌درخشد ؛ چراغی که نمودار راه خدمت به مردم ، راه صداقت و راه رشدفرهنگ ووارسته گی

است.

به زنده گی ندهـد کس به اهـل علـم بها

همه ز بعدِ  وفات اش کنند   مـدح  و  ثنـا

چو زنده است ، نبیندزخلق شفقت ولطف 

ولـی چـو  رفـت  نـمـایـنـد داد   و  وا ویـلا 

به وقتِ زندگی‌اش حـال او  نمی پرسنـد 

مگر چو رفت شود هرکسی  قصیده سرا 

کسی به فکرکسی نیست در زمـان حیـات 

عجب زمانه شد ای دوستـان عجـب دنـیا

اگر چه ما شده ایم خارچشم اهل غرض 

ازان خوشیم که   دوریم   ما ز مـکر و  ریا 

شنـوکه در قفس سینه مرغ دل شب وروز

زجـور وظلم خسیسان چـسـان کنـد غوغا 

بگـو عـزیـز دریغـا که  بیـن خـلـق  نمـانـد 

صفای طینـت و وارسته گی و مهر و وفا 

باعرض ادب وحرمت

داکتر عزیزالله فاریابی

۱۴ جنوری ۲۰۲۶ 

—————–

نمونه هایی از اشعار دری واوزبیکی دوکتور در ذیل به خدمت دوستان تقدیم نموده برایشان صحت مندی وعمردراز آرزو می نمایم.

گرچه دوستان عزیزبا نمونهٔ کلام او آشنا اند،بازهم

یک یک نمونه ازاشعاراوزبیکی ودری اورا باشما شریک می سازم.

رسـم وطـن داری:

ای وطـن داران کمـی باهـم  وطن داری  کنـید

جای بی مهری به هم سازیدوغم خواری کنید

مقـصـد دیگر ندارم زین همه گفت  و  شنـود

یک وطن دارم،نمی خواهم ستم گاری کنید

کسب قـدرت ازبرای خدمـت مردم  نکوست

نـی بـرای آن کـه ظلـم و مـردم آزاری کنـید

نعمـت آزاده گی  محـصول  جـان  بازی بـوَد

این متاعی  نیست کز دکان  خریداری کنید

درحصارِ ظالمان بی حمله  نتوان رخنه  کرد

ظلم ظالم می شود افزون، اگـر زاری کنـید

کی کـشد  بارِ امـانـت  رشـتهٔ  خـامِ فـریب 

ای هـوس بازان شـما تاچـند مـکاری کنـید؟

آن همـه نا قـابلی آخر به رسـوایی کـشــید

باچنین وضـعی همین بهترکه خرکاری کنید

داکتر آثـم

—————————————

توغری سوز اچچیغ بولر

قول  بولیب  یاولرگه ، اوزبیکمن  دیگاندن قورقه من

ایـل و تیل نی یاتـگه ساتگن شارلتاندن قـورقه مـن

کیچـه ـ کونـدوز تاریخیم ، آنه   تیلیم دیب  مقته نیب

اصـلیـده الـداوچـی بـولگـن مـهـربـانـدن قـورقـه مـن

بـوریا اوسـتـیـده  طـاعـت ایلـه گان  لـرنـی کـوریـب

بـوریـانـیــنگ آستــیده یاتـگن  چـیانـدن  قـورقـه مـن

باغ وبوستانده  کوکرگن خار  و خس  نینگ عمری آز

باغـیـمـیـزده ، باغـبان  ایکـگن تیـکاندن قـورقـه مـن

ایل ـ اولوس حقی اوچون  چاپگن  ایگیتگه  جان فدا

پول بیلن منصب  اوچون  چاپگن  جواندن  قورقه من

خـان وخاقـان نسلـی نینـگ مـیراثی باتیـرلیک  ایرور

میـن ، قـه ورچاغـدن توزه لگن قهـرماندن قورقه من

اونچـه هم قورقـاق ایمـس من ای وطنداشلر! بیراق

اولکـه ده بی هـوده آقـگـن تیـر و قـانـدن قـورقـه من

داکتر آثـم

 

 

14 دسامبر
۳دیدگاه

شمه ای از زندگی نامه زنده یاد استاد یوسف کهزاد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۳ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۱۴  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

زنده یاد محمد یوسف کهزاد پسر مرحوم میرزا محمد علی خان بروز پنجشنبه یازدهم دلو ۱۳۱۰هجری شمسی درشهرزیبای کابل دیده بجهان گشودند و در۳۱ جنوری سال ۲۰۱۹ میلادی درایالات متحده امریکا  جهان فانی را  در  حال غربت و  دوری از زادگاهش

به عمرهشتادو سه سالگی وداع گفتند.خداوند ایشانرا غریق دریای رحمت بی منتهای خویش گردانیده وجنات النعیم را منزل ومأوای شان بگرداند.  

زنده یادکهزاد دردوران تحصیلاتش درلیسۀعالی امانی (لیسۀعالی نجات) از اثر تشویق نجف علی خان استاد زبان وادبیات پارسی دری به شعر سرایی آغازکردند.ازاستعداد سرشار شان سروده های زیاد شان درمجلۀ ماهوار”پشتون ژغ ” بنشر میرسید.

استاد کهزاد بعد ازتکمیل لیسۀ نجات درسال ۱۳۳۳شمسی مطابق ۱۹۵۴ میلادی به دانشگاه کابل ودر دانشکدۀ ادبیات به تحصیلات عالی پرداخت. زنده یاد کهزاد درهمین سالها بود که جایزۀ نخست ادبی شعررا ازریاست مستقل مطبوعات به دست آورد. مدت هشت سال با تیاتر” شاری ننداری”بصفت نمایشنامه نویس واکتورهمکاری کردند.در سال ۱۳۳۸ خورشیدی از طرف وزارت معارف وقت برای تحصیلات عالی دررشتۀ نقاشی عازم ایتالیا شده وبعد ازختم تحصیل ازاکادمی هنر های زیبای شهر روم، درسال ۱۳۴۴شمسی بوطن عودت نمودند.

 بعداً برای مدتی در ریاست تألیف وترجمۀ وزارت معارف و وزارت اطلاعات و کلتورخدمت نمودند.بالاخره بحیث رییس کلتور وهنرمقرر

 گردیدند که آرشیف ملی،کتابخانه عامه،سازمان پروفیسورغلام محمد میمنگی،گالری ملی،جوایزادبی وهنری ومجله فرهنگ عوام،تحت پوشش همین ریاست بود. بعد ازمدت ده سال خدمت درهمین وظایف واوضاع  نا به هنجارکشور، در سال ۱۳۷۱شمسی ترک وطن محبوب خود نموده ودر هند پناهنده شدند. استاد کهزاد درزمان تحصیلات خود درایتالیا ، رشته نمایشگاهای نقاشی خودرا در ایتالیا،آلمان، دنمارک و سویدن راه اندازی کرد. در نمایشگاه ایتالیا جایزۀ نخست هنری را دریافت کرد.

استاد کهزا د با اعضای فامیلش بعد ازهشت سال اقامت درهند، راهی ایالات متحدۀ امریکا گردیده وتا آخر عمردرآنجا زیست.استاد کهزاد در امریکا وهند نقاشی های خودرا برای معرفی وطن عزیزش براه انداخت.این نمایشگاه ها هربار پیروزی های برای هنر وطنش  درپی داشت.

از استا د کهزاد آثار ذیل به نشر رسیده است:

جلوه های زیبایی درهنر

و خدا زیبایی را آفرید

مروارید های سیاه

مجموعۀ مقالات (نامه های پدر ی برای فرزندش)

مجموعۀ مقالات (نامه های سنگپشت به انسان)

مجموعۀ اشعار قطره

گزینۀ اشعار کهزاد

من وسروده هایم.

کهزاد هنرمند دانا وانسان چند بعدی فرهنگی بود که متأسفانه ازفیض وجود شان بی بهره گشته ایم. وی درساحه های مختلف هنری کارکرده، درس خوانده وهم تدریس نموده بودند. استاد کهزاد در طول عمر پر ثمر شان درراه تدرس وترویج هنرهای مختلف زحمات زیادی را متقبل گردیده بودند.

درآخرایماناً ووجداناً خود رامسؤل ومقصرمیدانم اگرازتشویقات وراهنمایی هایکه بنده را درراه سرودن اشعا رم  نموده اند تذکری ندهم.

بنده تاصنف نهم درلیسۀ عالی نجات تحصیل نموده  وبعداً سه سال مکتب تخنیک ثانوی،چهارسال فاکولتۀ انجنیری پوهنتون کابل، دوسال تدریس درهمانجا وبلاخره شش سال تحصیل دراتحاد جماهیر شوروی سابقه و گرفتن درجۀ دکتورا در رشتۀ انجنیری ساختمانی وسپس برای پانزده     سال  تدریس درانستیتوت پولی تخنیک کابل وفاکولتۀ انجنیری دانشگاه ننگرهارتا ترک اجباری از وطن عزیزم، حتی برای یک ساعت هم در رشته ادبیات شعر وشاعری درسی نخوانده بودم وازجهان ادبیات و شعر وشاعری کاملاً به دور بودم.

وقتا که درسن شست ودو سالگی ودرک هجران وطن بصورت الها می به سرودن اشعارمیهنی آغاز نموده واولین مجموعۀ شعری خود راتحت عنوا ن “برگ سبز” خدمت استاد کهزاد بامریکا ارسال نمودم تا از نظر جناب شان مستفید گردم. کاملاً دور از توقع ام، از تواضع،حلم ومناعت طبع که دا شتند آنچنان تقریظی برایم نوشتند که بی نظیر بود.

در جائی از نوشته های خود میفرمایند: “دراین اواخریک نسخه از چکیده های ادبی دوست دانشمند داکتر اسد الله حیدری به نام “برگ سبز” از آن طرف اقیانوس ها به دستم رسید و ازمن تقاضا شده بود تا یک مقدمه کوتاه بآن بنویسم. باور کنید از یک هنر مند سالخورده ای مثل من، که هیچگاه ادعای شاعر بودن را نداشته ام،چگونه میتوانم چند سطری بنویسم تا سروده های ناب آن شاعردرد رسیده را صد مه نزند.”

استاد کهزاد یک نقاش بی بدیل، نویسندهۀ بسیار توانا ، شاعرممتاز   و…..نهایت وطن پرست بودند که اشعارایشان مصدق گفتار من میباشد.

درآخر میخواهم یک  سرودۀ ناب آستا د کهزاد را ازمجموعۀ “من و سروده هایم ” خدمت علاقمندان تقدیم دارم.

 

به یاد یار ودیار

کی فراموش شـود ، کابل  ویـرانک ما

جـاده وشهـر نو   و آن  پـل  لرزانـک ما

با رفیـقـان شب  مـهـتـاب زیـادم نـرود

تــا وبــا لاا شـدن  تـپــۀ پغـمــانــک ما

دلم ازبی وطنی، پشت خودم می سوزد

که چه بازیچه شده، خاک غریبانک ما

حرص دنیا، چقدر خاطره ها   داد بباد

جشن آزادی وشب های چراغانک ما

خوش هوا بود، به آن شاعر حماسه سرا

دخت رستم، به سر کوه سمنگانک ما

ما به این مردم دنیای گرسنه چه کنیم

دست هر دزد فتاده، به  گریبانک ما

با یکی کاسۀ شوربا و دو سه نان فطیر

هرچه میشد بخدا، عزت مهمانک ما

یـادلانـدی پلو وقـصه وافـسانه بـخیـر

پـتـۀ صنـدلی و کـیـف زمستـانـک ما

نمک خوان وطن،دیدۀ شان کورکند

چه بگویم که شکستند، نمکدانک ما

فارغ از کینه و از عقده واز درد و الم

چقدر لطف وصفا بود، به دورانک ما

هر دم از کوی خـرابات، صدا بود بلند

از همه نغـمـه سـرایان غـزلخـوانک ما

دشمنان خاک مـرا زیـرو زبـرکرد،ولی

یک دل دوسـت نیـامــد، به پرسانک ما

میـلـه هـای گل نــارنـج، زیــادم نــرود

سـاز وآواز، بـه هـرگوشۀ لغـمـانک ما

موترو بایسکل واسپ وکراچی همه سو

 چه جمع وجوش، به بازار خـیـابانک م

فـرش ازلاله و گل بـود، زخیـرات بهـار

کوه گگ ودره گگ و،دشت وبیابانک ما

میله ها بود، بهرباغ و به هرعید و برات

قـرغـه و بابــرو اسـتالـف و پـروانک ما

من ندانم، که درآن آتش بیداد چه سوخت

خـانـه و کـوچه وپسکـوچـه و دالانک ما

سخـن از خامـۀ کهـزاد، به افـسانه کشـید

غـزلـش غـوره بدل مانـد،بـه دیـوانک ما

انتخاب از :

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۱۴ دسامبر ۲۰۲۵ 

سیدنی – آسترالیا

 

مآ خذ:

من وسروده هایم ،ازمرحوم استاد یوسف کهزاد، و

 Google

15 نوامبر
۳دیدگاه

مرحوم غلام سرور دهقان کابلی ، پیرِ عارف و شاعرِ وارسته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۲۴ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۵ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

مرحوم غلام‌ سرور دهقان کابلی،

پیر عارف و شاعر وارسته

دامنم پُر گشـت از اشـک و دلم خالی نشـد

گرچه دهقانم، غنی میسـازد این گوهر مرا

غلام‌ سرور دهقان کابلی آن پیر عارف و شاعر وارسته که سال ۱۲۸۲ خورشیدی از افق نور سر برآورد و در دوشنبه روز ۱۱ حوت ۱۳۵۴ خورشیدی غروب کرد.

اما نه در خاموشی که در روشنی فنا. او رخت از عالم صورت بربست تا در اقلیم معنی مأوا گیرد. 

خاک چهاردهی کابل پیکر مطهر او را در آغوش دارد ، اما روحش در ملکوتِ اعلی عشق سیر می‌کند و بر لوح جان عارفان نامش چون ذکر حق حک شده است.

او سالک راه حق بود، پوینده‌ی طریق صفا، که هر بیتش نه از جوهر کاغذ، بل از خون دل نقش بسته بود. 

در نگاه او هستی جز جلوه‌ ای از «هو» نبود، و هر نفَسش ترجمانِ بیخودی و فنا بود.

جمعه‌ گذشته که بر مزارش رسیدم هوا آکنده از بوی حضور بود. 

سکوت قبرستان چون ذکر پنهانی درویشی در نیمه‌ شب، طنین داشت.

 خاک مزارش گویی با من سخن می‌گفت:

«ای رهرو در طلبِ حق اگر میروی از خویش بگذر؛ که دهقان در گذشتن از خود به جاودانگی رسید.»

او دهقانِ دلها بود بذر معرفت را در خاک جان کاشت و با اشک و عشق آبیاری کرد تا بوستانِ وصال بروید. 

چنین است که نامش در گذر زمان، چون اذان عشق، جاودانه بر گوش جان می‌پیچد.

ذات لاشریک مغفرتش کند.

با مهر و ارادت 

احمد محمود امپراطور

جمعه ۱۶ عقرب ۱۴۰۴ خورشیدی 

کابل/افغانستان

03 آگوست
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد فتح محمد دقیق ، شاعر ، خطاط و رسام سرزمین ما.

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  12 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 3  آگست  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

به ادامه معرفی شاعران ، نویسندگان  و هنرمندان گرامی ،

اینک یادی می کنیم از زنده یاد الحاج  استاد فتح محمد دقیق

شاعر ، خطاط و رسام ورزیده ِ سرزمین ما.

قیوم بشیر هروی

سوم آگست 2025 میلادی

ملبورن – استرالیا

 

الحاج فتح محمد دقیق فرزند زنده یاد حاجی فقیر احمد در 12 عقرب  سال  1303 خورشیدی در گذر بارانهء شهر قدیم کابل دیده به جهان گشود.

تحصیلات ابتدایی را در مکاتب خانگی آغاز و بعدآ شامل مکاتب رسمی گردید. 

پس از ختم مکتب شامل دانشکدهء ادبیات کابل شد و با ختم مؤفقانه تحصیل در رشتهء ادبیات دری بحیث استاد در لیسه عالی حبیبیه شهر کابل مشغول تدریس شد و شاگردان زیادی را تربیه نمود.

او آموزگاری  بود وارسته ، انسانی بود متواضع و آرام که سیمای نورانی اش همه اطرافیانش را گرویده اش نموده بود و از رهنمایی هایش مستفید میشدند.

زنده یاد فتح محمد دقیق در علوم دینی ، فلسفه ، حکمت ، عرفان اسلامی و ادبیات دری یدِ طولایی داشت.

در خطاطی و رسامی مهارت خاصی بدست آورد و آثار زیادی از خود به یادگار گذاشت.

از آوان جوانی به خواندن دیوان  شعرای بزرگ علاقه خاص داشت . همین امر باعث شد تا خودش نیز به سرودن شعر بپردازد.

او باری چنین گفته بود:

مفلسی نگذاشت تا دانا شوم ورنه « دقیق »

در خور هر گونه تحصیل است استعداد من

گفته شده که در کلاس های تدریس نیز هرگاه راجع به هر مطلبی سخن میگفت ، شعری را نیز در آن باره پیشکش می نمود.

استاد دقیق قرآن کریم و بخش عظیمی از احادیث نبوی را نیز در حافظه اش داشت و بدون شک از دانش و آگاهی والایی برخوردار بود.

او بیدل شناسی بود توانا که اشعار زیادی از دیوان حضرت ابوالمعانی  بیدل را از حفظ داشت و علاوه بر آن  نسبت استعداد فراوان و علاقه خاص از مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی ، صائب تبریزی ، سعدی شیرازی ، طالب آملی ، خواجه حافظ شیرازی و کلیم کاشانی نیز اشعار و ابیات بیشماری را در حافظه سپرده بود.

قابل ذکر است که علاوه بر زبان مادری اش به زبان های پشتو و انگلیسی نیز تسلط کامل داشت و عربی نیز میدانست.

استاد دقیق درهیچ نهاد  سیاسی و حزبی و نظامی عضویت نداشت و از ناملایمات و اوضاع نابسامان وطنش رنج میبرد. از تجاوز قوای سرخ اتحاد شوروی به سرزمینش سخت  اندوهگین  و متأثر بود و همواره آنرا بشدت محکوم میکرد.

چنانچه درسال 1358 خورشیدی درشهر پلخمری ولایت بغلان زمانیکه در یکیاز نمایشگاه های هنری از او دعوت شده بود تا یک اثر هنری خود را به نمایش بگذارد ، موصوف تصویر ارزنده اییرا که قبلن روی آن کار نموده بود در آن حضور روسها را در افغانستان همچون زنجیر اسارت بر گردن افغانستان بتصویر کشیده شده بود ودر پس منظرش شعله های از آتش ترسیم شده بود باعث شد بدستور عبدالله امین برادر حفیظ الله امین نایب الحکمه قطغن دستگیر و در محبس ریاست (کام) ولایت بغلان زندانی شود.

اما به لطف پروردگار بصورت معجزه آسا پس تحمل شکنجه رهایی جست و آزاد گردید.

او در پست های مختلف اداری صادقانه خدمت کرد که میتوان به برخی از آنها چنین اشاره نمود:

استاد ادبیات دری در لیسه عالی حبیبیه

مدیر عمومی تفتیش نساخی افغان گلبهار و بعدا نساجی  افغان پلخمری .

مدیر عمومی تحریرات و سرپرست معاونیت اداری  ریاست نساجی  افغان پلخمری.

معاون اداری ریاست نساجی افغان گلبهار.

رئیس نساجی افغان گلبهار.

 استاد دقیق همچنین  به سال (1365) خورشیدی به عضویت انجمن قلم افغانستان  و انجمن شعرا و نویسندگان افغانستان در آمد.

و پس از عمری خدمت در سال 1369 به بازنشستگی سوق داده شد و تقاعد نمود.

استاد دقیق دوبار ازدواج نموده که ثمرهء  هردو پانزده فرزند میباشد.

اما سال های آخر عمر با برکت اش را با فرزند ارشد از خانم دوم خود ( الحاج احمد احسان دقیق) سپری نمود که علاوه بر پیوند پدری پسری مانند دو دوست شفیق  باهم انس داشتند و زندگی نمودند و پسرش  با محبت در خدمت پدر قرار داشت . 

امیدوارم فرزندان گرامی شان بخصوص جناب حاجی احسان دقیق در قسمت جمع آوری آثار استاد تلاش ورزیده و در قسمت چاپ آنها اقدام کنند.

سرانجام این شخصیت بی بدیل و انسان آگاه و روشن ضمیر کشور  در سحرگاه روز یکشنبه اول جون 2025 میلادی مصادف با 11 جوزای 1404 خورشیدی به سن ( صد سال و هفت ماه) چشم از جهان پوشید و به دیدارِمعبود شتافت.

روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد

 اینهم نمونه های از کلام زنده یاد استاد دقیق.

  

تیغ جفا

شوم فدای  تو  ساقی  بده  شراب   مرا

که  کرد  گرمی  عشق  بتی  کباب   مرا

چه خوش بود شب مهتاب شاهد  گلرو

شود   میسر   اگر   اندرین   شباب  مرا

چه خوش  بود که بران آب رحمتی بزند

کنون  که  سوخته  در  آتش  عتاب مرا

چنان دو نرگس مایل به خواب  را دیدم

پریده است به شبها ز دیده خواب مرا

خوشم که گشت به تیغ جفا « دقیق » مرا

بروز  حشر  نباشد   یقین  حساب مرا

 

 و اینهم یکی از کارهای پنسلی مرحوم دقیق که به یکی از دوستانشان داده بودند. 

یادآوری : با سپاس ویژه از محترم الحاج احمد احسان دقیق که بخش عمدهء معلومات فوق را در اختیارم گذاشتند ،

19 می
۳دیدگاه

سفرنامۀ سلوک و سُرور

(هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  29 ثور  ( اردیبهشت ) 1404  خورشیدی – 19 می  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

سفرنامۀ سلوک و سُرور

به یاد حضرت استاد عبادالله نقشبندی

 (قدّس‌اللّٰهُ سرَّه)

 

حضرت عارفِ واصل، استاد عبادالله نقشبندی، فرزند وارستۀ غلام نقشبند، در سال ۱۳۲۹ خورشیدی، از مشرق انوار ازلی بر ساحتِ خاکی دمید و در گذر داملالشکری شهرستان خُلم ( تاشقرغان)، چون قبس نوری از عالم لاهوت، در عالم ناسوت تجلّی یافت. 

در همان طفولیت، نسیم طلب در جانش وزیدن گرفت و گام در جادۀ علم و عرفان نهاد. 

پس از طی مدارج مکتب و مدرسه، در سال ۱۳۵۰ خورشیدی از دارالمعلمین اساسی ولایت بلخ – که خود محراب معرفت و صحن حکمت بود – فارغ‌التحصیل گردید و در سلک طالبان حقیقت، خادمان تعلیم، و سالکان سلوک در آمد.

چهل سال تمام، چون شمعی سوزان، در مکاتب بلخ و سمنگان، به هدایت نسل‌ های تشنه‌ کام معرفت پرداخت. 

گفتار او نسیم سحر بود و نگاهش خورشید مهر. 

هر واژه‌ اش بیدارگر دلهای غافل و نوشداروی جان‌ های خسته بود. 

هیچ لحظه‌ای از عمر شریفش از ذکر، فکر، خدمت و سلوک تهی نماند.

در سال ۱۳۸۴ خورشیدی، به مشیّت الهی و ارادۀ مردم، به مجلس بزرگان راه یافت. 

مجلسی که او آن را نه میدان جا، که محراب تکلیف می‌دانست. 

در همان سال، این فقیرِ سرسپرده را نیز روزگار با وی آشنا کرد؛

 آشنایی‌ که ریشه در ازل داشت.

 در ایام وفات عمّه‌ام، استاد نقشبندی که در مسیر خانۀ ما خانه‌ای به کرایه گرفته بود، برای فاتحه آمد. 

پس از مراسم، لحظاتی چند نشست و هنگام وداع، مرا «دوست» خطاب کرد، 

هر چند از نظر سنی من همسن فرزندش بودم.

گفت: «من هم کم‌کم شعر می‌سرایم»؛ جمله‌ای که دلم را ربود و آغازی شد برای دوستی‌ای که فراتر از نسب و حسب، بر پایه محبتِ معنوی و سلوک درونی بنا شد.

از آن پس، هر روز دیدار ما برقرار بود؛ گاهی یک بار، گاهی دو بار؛ صبح و شام. این دیدارها، مجالس کوچک عاشقانه‌ و عارفانه ای بود با خوانش یکی‌دو غزل، با رایحه‌ عرفان و طعمِ سلوک. 

دوستی‌مان ساده و فقیرانه آغاز شد، اما فخر عارفانه داشت.

 ما را پیوندی خونی نبود، اما خلوص‌مان ریشه‌دارتر از بسیاری پیوندهای خونی بود.

استاد نقشبندی، افزون بر آن‌که معلمی مخلص و سناتوری وارسته بود، عارفی کامل و صوفی فانی‌ در حق نیز به شمار می‌رفت. 

شعرهایش به سبک بیدل رح، صوفی عشقری و دیگر بزرگان طریقت، از نورِ شهود و سوزِ وصال لبریز بود. 

کلماتش نه از زبان، که از عمقِ سرّ جاری می‌شد؛ نه برای خواندن، که برای سلوک شنیدن.

پس از چهار سال خدمت در مجلس، بار دیگر به مأوای نخستین بازگشت و به عنوان عضو علمی تفتیش و بازرسی معارف بلخ، همت بر اصلاح ساختار تعلیم نهاد. 

در سال ۱۳۹۰ خورشیدی، از کار رسمی بازنشسته شد، اما همچنان در خلوتِ دل، در خدمتِ حقیقت باقی ماند.

در سال ۱۳۹۸، در شهر مولاعلی با او دیدار دوباره داشتم. 

چون گذشته، ابیاتی برایم خواند، اما از دنیای آلوده و احوالِ خلق، رنجیده بود. 

با اشاره به فرزند نازنینش، نقیب‌الله نقشبندی، گفت: «محمود جان، این جوان را همیشه عزیز بدار، خواه باشم، خواه نباشم… این آخرین دیدار ماست». گفتم: «کاکای من، چنین مگویید». لبخند تلخی زد و گفت: «حقیقت همین است».

و حقیقت، همانی شد که آن مردِ روشن‌ضمیر پیش‌بینی کرده بود.

 آن دیدار، واپسین دیدار شد. 

آخرین لحظات بود که سایه‌اش بر زمین بود. 

پس از آن، تنها ذکرش در دل‌ها ماند و نامش در زبان‌ها.

و سرانجام، در همان سال، در اثر بیماری‌ های مزمن قلب و دیابت، استاد نقشبندی لباس خاکی را وانهاد و به خلعتِ نورانی پیوست؛ 

رفت، آنچنان‌ که عارفان می‌روند؛ بی‌صدا، سبک‌بال، با جامی از فقر و فخر، و شوق وصال.

روح شریفش در بارگاه رب‌العالمین، در تجلّیات انوار الهی غرق باد و یاد نازنینش در محراب دل‌ها، چون ذکر اسماء حسنی، جاودانه و مقدّس.

نمونه کلام؛

                                                                                                                                                                                                                                              بهار  امسال  اگر  چون  پار  ميآيد  نيايد بهِ              

اگر  با  تيغ   و   با   تلوار    ميآيد   نيايد  بهِ

و  يا  با دشنه ي  خونبار   ميآيد   نيايد  بهِ

و  يا  با  جنگ  و  با  پيكار   ميآيد   نيايد  بهِ

بهاري  كز  وجودش  عار   ميآيد  نيايد  بهِ

*****

نه سروي سر زند حالا  ز باغ  وبوستان ما

نه گل بشگفته تا ايندم ز طرفِ گلستان ما

ندارد  فرق تا  اكنون  بهار  و   يا  خزانِ  ما

ندانم  از  چهِ  در غفلت   فتاده  باغبانِ  ما

كه  اين  حالت  اگر   تكرار  ميآيد  نيايد  بهِ

*****

بهاراني كز و  شادي  و خرسندي نيفزايد

بزيرِ سايه ي بيد و چنارش  كس  نيآسايد

لبِ هر جويباري  را  گل و  نسرين  نيآرايد

غٌباري  كينه  را  از  صفحه  دل ها نبزدايد

به  هر  اندازه   و   مقدار  ميآيد  نيايد  بهِ

*****

نه  شور  و  شيوني  از  جانب  گلزار ميخيزد

نه هٰاي وهوي چوپان ازدل كوهسار ميخيزد

نه آهنگيِ  دل  انگيزي  ز سازي  تار ميخيزد

نه فرياد  و  فغانيِ   از   دلِ    بيدار   ميخيزد

اگر    با     اينچنين  . ادبار   ميآيد   نيايد   بهِ

{عبادالله نقشبندي}

۱۳۹۴/۱۲/۲۹ خورشیدی 

با اندوه بسیار و دل پر درد

نویسنده: احمد محمود امپراطور

چهارشنبه، ۱۲ جوزای ۱۴۰۰ خورشیدی

 

11 آوریل
۴دیدگاه

احمدمحمود امپراطورشاعرونویسندهء وارسته

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

احمد محمود امپراطور شاعر و نویسندهء وارسته

 

محترم احمد محمود امپراطور ، شاعر و نویسندهء جوان و یکی از همکاران با سابقه سایت 24 ساعت میباشد که اینک نظر خوانندگان گرامی را به زندگینامه ایشان جلب می کنیم:
محترم امپراطور متولد 13 حوت 1363 خورشیدی میباشد که در شهر زیبای بدخشان افغانستان دیده به جهان گشود.
او به خاطر اشعار زیبا و عمیق خود در ادبیات افغانستان شناخته شده است.
 او معمولاً به مسائل اجتماعی؛ فرهنگی، طبیعت و عشق می‌پردازد. 
امپراطور یکی از شاعران تاثیرگذار و محبوب در میان مردم افغانستان است و توانسته با استفاده از زبان ساده و موثر، احساسات و تجربیات زندگی را به زیبایی بیان کند.
امپراطور در سال ۱۳۶۳ هجری شمسی متولد شده است.
اگر سال ۱۴۰۳ هجری شمسی را در نظر بگیریم، او در حال حاضر حدودا ۴۰ سال سن دارد. 
شخصیت احمد محمود امپراطور: 
احمد محمود امپراطور شخصیت چند‌ بعدی و ارزشمند است که ابعاد مختلفی از زندگی‌اش او را برجسته کرده‌.
 او شاعری عمیق و اندیشمند با تخصص در موضوعات عشق، عرفان و زیبایی‌های معنوی است و اشعارش بر دل‌ها تأثیر می‌گذارد، تا جایی که او را «شاعر دل‌ها» می‌نامند.
وی به دلیل چهره زیبا و جذاب، با موهای بلند و ابروهای مشکی، به “یوسف ثانی” نیز مشهور شده است. 
او علاوه بر چهره دل‌نشین، رفتاری مهربان، متواضع، و شوخ‌ طبع دارد. با وجود طنز و لطافت، او در کارهای خود بسیار جدی و متعهد است.
احمد محمود امپراطور هنرمندی خلاق است که علاوه بر سرودن شعر، به طراحی گرافیکی نیز می‌پردازد و آثار هنری زیادی خلق کرده است. او در کنار فعالیت‌های ادبی و هنری، به مردم‌دوستی نیز شهرت دارد و در خدمت به دیگران، به‌ویژه از طریق دانشش در زمینه طب گیاهی، تلاش می‌کند.
او فردی است که در هر کاری که انجام می‌دهد، نیکی و خیر را به دیگران هدیه می‌کند. این ترکیب از عشق، هنر، دانش، و خیرخواهی، شخصیت او را به نمادی از محبت و خرد در جامعه تبدیل کرده است.
اشعار و دکلمه‌های احمد محمود امپراطور با موضوعات متنوعی مانند عشق، طبیعت، هویت فرهنگی و مسائل اجتماعی سروده شده‌اند. 
او در اشعار خود به زیبایی از زبان و واژگان ساده اما عمیق استفاده می‌کند
تا احساسات و تجربیات زندگی را بیان کند. 
دکلمه‌های او نیز با صدای آرام و دلنشین، مخاطبان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. 
اشعار او به صورت غزل؛ مثنوی؛ قصیده؛ مخمس؛ مثلث، مستزاد، رباعی و چهارپاره هستند و هر کدام از این قالب‌ها را برای بیان بهتر موضوعات انتخاب می‌کند.
دکلمه‌های او نیز از طریق رسانه‌های مختلف منتشر شده و طرفداران زیادی دارد، 
زیرا او با قدرت بیان بالا و صدای جذاب خود توانسته است ارتباط قوی‌ با مخاطبان برقرار کند. 
برخی از موضوعات مورد علاقه او در اشعار عبارتند از: 
– عشق و دلبستگی‌های عاطفی
– فرهنگ و هویت افغانستان 
– دردها و مشکلات اجتماعی
– صلح و آرامش 
– طبیعت و زیبایی‌های آن 
امپراطور با این اشعار و دکلمه‌ها، به یکی از چهره‌های برجسته در ادبیات معاصر افغانستان تبدیل شده است.
دوران جوانی امپراطور دوره‌ای از رشد فکری و هنری او بوده است.
در این دوران، او با علاقه و شور و شوق به مطالعه و نگارش شعر پرداخت و توانست به تدریج سبک خاص خود را در شعر ایجاد کند. اشعار او از همان آوان جوانی نشان از ذهنی جستجوگر و روحی حساس داشت که به مسائل اجتماعی؛ فرهنگی، عارفانی و عاشقانه با دیدی عمیق نگاه نموده.
امپراطور در دوران جوانی تحت تاثیر تحولات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی افغانستان قرار گرفته و این تجربیات در اشعار او منعکس شده است. 
او از همان زمان شروع به خلق اشعاری کرد که به موضوعات مهم و پیچیده می‌پردازند
و با استفاده از زبانی ساده و قابل فهم، این مسائل را به خوانندگان منتقل نموده است. 
دوران نو جوانی او پر از تلاش برای بهبود هنر شعری‌اش بوده، و در این راه، او از منابع مختلفی الهام گرفته است، از جمله ادبیات کلاسیک فارسی دری و آثار شاعران برجسته افغانستان. این تلاش‌ها، تمرینات و نبوغ او، زمینه‌ ساز شد تا به یکی از شاعران برجسته و محبوب در ادبیات افغانستان گردد. 
شخصیت فردی:
احمد محمود امپراطور، شاعر و ادیب اهل بدخشان افغانستان، به عنوان فردی با شخصیت پیچیده و عمیق شناخته می‌شود. در طول زندگی خود تأثیر زیادی بر ادبیات افغانستان گذاشته است. 
شخصیت او معمولاً به عنوان فردی متفکر، با بینشی فلسفی و نگاه عمیق به زندگی توصیف می‌شود. 
ویژگی‌های شخصیتی او شامل مهربانی، انسان‌دوستی، و تعهد به ارزش‌های فرهنگی و ادبی بوده است.
اشعار او اغلب بازتاب‌دهنده افکار و احساسات عمیق انسانی، درد و رنج مردم، و آرمان‌های والای انسانی است.
این نشان از ذهنی پرشور و قلبی حساس دارد که همواره در جستجوی معنای زندگی و حقیقت بوده است. 
او همچنین فردی پایبند به اصول اخلاقی و انسانی در جامعه شناخته میشود
و همین ویژگی‌ها موجب محبوبیت و احترام زیادی در میان مردم و همکاران ادبی‌اش شده است. 
پدر و مادر:
امپراطور به پدر و مادر به عنوان بزرگترین نعمات الهی و زندگی انسان نگاه می‌کند.
او آنها را منبع اصلی عشق، فداکاری و الهام می‌داند.
در دیدگاه او، پدر و مادر نه تنها مسئولیت بزرگ تربیت فرزندان را بر عهده دارند، بلکه از طریق رفتار و ارزش‌های خود، الگوهایی برای زندگی معنوی و اخلاقی فرزندانشان هستند. 
امپراطور به اهمیت احترام به پدر و مادر تأکید دارد و آن‌ها را شایسته بالاترین درجه محبت و قدردانی می‌داند.
او باور دارد که خدمت به والدین و مراقبت از آنها، وظیفه‌ای انسانی و اخلاقی است که هر فرد بی قید و شرط باید به آن پایبند باشد. 
از نظر او، پدر و مادر با از خود گذشتگی و عشق بی‌پایان خود، پایه‌های اصلی هر خانواده و جامعه‌ای را می‌سازند و نقش آنها در شکل‌دهی به شخصیت و آینده فرزندان غیرقابل جایگزینی است. 
دیدگاه مذهبی: 
امپراطور دیدگاه‌ دینی و مذهبی خاصی دارد که در آثار او نیز بازتاب یافته است.
اگرچه او بیشتر به عنوان یک شاعر شناخته می‌شود، اما درک او از مسائل مذهبی و دینی نیز بخشی از شخصیت و آثارش را تشکیل می‌دهد. 
دیدگاه مذهبی او به نظر می‌رسد با نوعی نگاه باز و انسانی به دین همراه بوده است. 
او یک مسلمان با دیانت و به مسائل اخلاقی، معنویت، و انسانیت توجه خاصی داشته و در آثارش به ارزش‌های اخلاقی و اصول انسانی و اسلامی اشاره کرده است. 
هرچند که او به دین و مسائل مذهبی پایبند بوده، اما رویکردش به دین و مذهب بیشتر از زاویه‌ای انسانی و اخلاقی بوده و کمتر به تعصبات و قالب‌های سنتی محدود میگردد. 
در اشعار و نوشته‌هایش، نوعی جستجو برای حقیقت و معنا دیده می‌شود، 
که می‌تواند نشان‌دهنده علاقه‌اش به بعُد معنوی زندگی باشد. 
این نگاه معنوی و فلسفی او را از بسیاری شاعران و ادیبان متمایز کرده است. 
احمد محمود امپراطور به شعر: 
به عنوان یک وسیله‌ی قوی برای بیان احساسات، افکار، و تجربیات انسانی نگاه می‌کند. 
او شعر را نه تنها یک هنر، بلکه یک ابزار ارتباطی می‌بیند که می‌تواند به عمق قلب و روح انسان‌ها نفوذ کند. امپراطور باور دارد که شعر می‌تواند تأثیرات عمیقی بر مخاطبان داشته باشد و آنها را به تفکر، احساس، و عمل وادارد. 
از دیدگاه امپراطور، شعر نه تنها وسیله‌ای برای ابراز احساسات و عواطف شخصی است، بلکه همانند ابزار فرهنگی و اجتماعی نیز نقش مهمی ایفا می‌کند. او معتقد است که شعر می‌تواند بازتاب دهنده‌ی وضعیت اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی یک جامعه باشد و از این رو، مسئولیت‌های بزرگی را بر دوش شاعران می‌گذارد. 
همچنین، امپراطور به زیبایی و ظرافت زبان در شعر توجه ویژه‌ای دارد. او شعر را هنری می‌داند که با استفاده از زبان، می‌تواند تصاویر زیبا و معانی عمیق را در ذهن مخاطب ایجاد کند. 
به همین دلیل، در اشعار خود از زبان فاخر و تصویری استفاده می‌کند تا پیام‌های خود را با نهایت تأثیرگذاری به مخاطب برساند. 
از دیدگاه امپراطور، شعر نه تنها یک هنر است، بلکه یک رسالت انسانی برای بیداری و آگاهی دادن به مردم نیز محسوب می‌شود.
در مجموع، برای امپراطور، شعر یک سفر معنوی و هنری است که هم شاعر و هم مخاطب را به دنیایی پر از معنا، احساس و تفکر می‌برد. 
زن: 
امپراطور به نقش و جایگاه زنان در جامعه نگاه ویژه‌ای دارد و همواره از برابری و حقوق زنان دفاع کرده است.
و معتقد بر این است که زنان نه تنها ستون خانواده بلکه پایه‌های اصلی پیشرفت و توسعه‌ی یک جامعه هستند.
امپراطور زنان را قشری دارای ظرفیت‌های بالای فکری، هنری و اجتماعی می‌بیند و بر این باور است که توانایی‌های آنان نباید نادیده گرفته شود. 
در اشعار و نوشته‌هایش، بر اهمیت آموزش و توانمندسازی زنان تأکید می‌کند و معتقد است که جامعه‌ای که زنان در آن از حقوق برابر برخوردار نباشند، هرگز به رشد و توسعه‌ی واقعی دست نخواهد یافت. او همچنین به نقد تبعیض‌ها و نابرابری‌های جنسیتی می‌پردازد و از لزوم ایجاد فضایی که در آن زنان بتوانند به تمامی پتانسیل‌های خود دست یابند، سخن می‌گوید. 
از دیدگاه امپراطور، زنان باید از فرصت‌های برابر با مردان در تمامی عرصه‌های زندگی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برخوردار باشند. او همچنین به نقش مهم زنان در تربیت نسل‌های آینده اشاره می‌کند و بر این باور است که زنان آگاه و تحصیل‌کرده می‌توانند تأثیرات عمیقی بر شکل‌گیری آینده‌ی جامعه داشته باشند. 
مطالعه: 
امپراطور به اهمیت مطالعه به یکی از عوامل کلیدی برای رشد فردی و اجتماعی تأکید زیادی دارد. او مطالعه را راهی برای گسترش دانش، پرورش فکر، و تقویت اندیشه می‌داند. از نظر او، مطالعه دریچه‌ای است که انسان را به افکار جوامع مختلف آشنا می‌کند و به او کمک می‌کند تا به فهم عمیق‌تری از زندگی، جامعه، و خود دست یابد. 
امپراطور معتقد است که مطالعه نه تنها به فرد امکان می‌دهد تا آگاهی و اطلاعات خود را افزایش دهد، بلکه باعث می‌شود تا فرد بتواند با دیدگاه‌های مختلف آشنا شود و به تفکر انتقادی بپردازد. او مطالعه را یک نیاز ضروری برای هر انسانی می‌بیند که به دنبال رشد و پیشرفت در زندگی خود است. 
همچنین، امپراطور باور دارد که مطالعه می‌تواند باعث تغییرات مثبت در جامعه شود. او از مردم می‌خواهد که با مطالعه و آگاهی، نقش فعال‌تری در جامعه ایفا کنند و به شکلی آگاهانه در تصمیم‌گیری‌ها و اقدامات اجتماعی شرکت کنند.  
موسیقی:
امپراطور موسیقی را یکی از زیباترین و مؤثرترین هنرها می‌ داند. 
او معتقد است که موسیقی توانایی ایجاد ارتباط عمیق با احساسات و عواطف انسانی را دارد و می‌تواند پل ارتباطی میان فرهنگ‌ها و مردم باشد.
از دیدگاه او، موسیقی یک زبان جهانی است که می‌تواند انسان‌ها را فراتر از مرزها، زبان‌ها و تفاوت‌های فرهنگی به هم نزدیک کند. 
او همچنین به نقش درمانی موسیقی اشاره دارد و بر این باور است که موسیقی می‌تواند تأثیر مثبتی بر روح و روان انسان داشته باشد. موسیقی برای امپراطور ابزاری است که می‌تواند به تسکین دردها، تقویت امید، و بیان احساساتی که شاید با کلمات قابل بیان نباشند، کمک کند. 
در اشعار و نوشته‌هایش، به زیبایی‌های موسیقی اشاره می‌کند و گاهی موسیقی را با احساسات ناب انسانی همچون عشق، اندوه، و شادی مقایسه می‌کند. او موسیقی را یکی از منابع الهام برای شاعران و هنرمندان می‌داند و تأکید دارد که موسیقی می‌تواند روح خلاقیت را در انسان بیدار کند.
وطن: 
امپراطور در آثار و اشعار خود به موضوع وطن به شکل بسیار عمیق و احساسی پرداخته است. 
او وطن را نه فقط یک مکان جغرافیایی، بلکه نماد هویت، تاریخ و فرهنگ ملت خود می‌بیند. و در اشعارش از وطن به مکانی که انسان را با ریشه‌هایش پیوند می‌دهد یاد می‌کند و به تأکید بر عشق به وطن و مسئولیت‌هایی که هر فرد نسبت به آن دارد، می‌پردازد. 
برای او، وطن یعنی جایی که در آن ارزش‌ها، فرهنگ، نژاد و زبان مردم حفظ می‌شود و از این جهت، وطن برای او مقدس و باارزش است.
در اشعارش وطن را مادری مهربان و گاهی به سرزمینی زخم‌خورده یاد می‌کند
که نیاز به حمایت و حفاظت دارد. 
همدیگر پذیری: 
امپراطور همدیگرپذیری را یک اصل اساسی در جامعه انسانی می‌داند. 
معتقد است که برای رسیدن به یک جامعه‌ی مترقی و صلح‌آمیز، افراد باید توانایی پذیرش و احترام به تفاوت‌های یکدیگر را داشته باشند. 
باور دارد که تنوع فرهنگی؛ زبانی؛ نژادی، مذهبی و فکری نباید منجر به جدایی و دشمنی شود، 
بلکه این تفاوت‌ها می‌توانند منابع متعین برای یادگیری و تقویت همبستگی اجتماعی استفاده شوند.
او همدیگرپذیری را شرط لازم برای ایجاد همزیستی مسالمت‌آمیز و کاهش تنش‌ها و اختلافات در جامعه می‌داند. 
در اشعار و نوشته‌هایش، امپراطور به ضرورت درک و پذیرش دیدگاه‌ها و عقاید مختلف تأکید می‌کند و همواره به انسان‌ها توصیه می‌کند که با قلبی باز و ذهنی پذیرنده و روشن به دیگران نزدیک شوند.
این نوع نگرش از دیدگاه او می‌تواند به ایجاد یک جامعه‌ی که در آن عدالت اجتماعی، صلح، و همبستگی حاکم است، کمک کند. 
احمد محمود امپراطور و سیاست:
از دیدگاهی انتقادی و همزمان ایده‌آلیستی نگاه می‌کند. 
او معتقد است که سیاست باید در خدمت مردم باشد و منافع عمومی را تأمین کند، 
نه اینکه به وسیله‌ای برای قدرت‌طلبی و سوءاستفاده از منابع تبدیل شود. 
امپراطور سیاست را یک ابزار مهم برای پیشرفت و توسعه جوامع می‌بیند، اما هشدار می‌دهد که اگر سیاستمداران از اصول اخلاقی و انسانی دور شوند، سیاست می‌تواند به فساد، تباهی و به فروپاشی جامعه منجر شود. 
در اشعار و نوشته‌های خود، امپراطور گاهی به نقد سیاست‌های ناعادلانه و فساد در حکومت‌ها می‌پردازد.
او از سیاستمدارانی که وعده‌های بی‌پایه می‌دهند و به جای خدمت به مردم به منافع شخصی خود می‌اندیشند، انتقاد می‌کند. 
امپراطور در عین حال باور دارد که سیاست می‌تواند نیرویی مثبت باشد، اگر با صداقت، شفافیت و احترام به حقوق انسان‌ها همراه باشد.
از دیدگاه او، سیاست باید بر پایه عدالت، همدیگرپذیری، و رعایت حقوق بشر بنا شود تا بتواند جامعه‌ای عادلانه و پر از آرامش را به ارمغان آورد. 
گل و گیاه: 
امپراطور در اشعارش از گل‌ها و گیاهان به‌عنوان نمادهای طبیعت، زیبایی، و زندگی استفاده کرده است. 
گل‌ها و گیاهان در ادبیات و شعر فارسی همیشه نمادهای خاصی داشته‌اند،
و امپراطور نیز از این نمادها برای بیان احساسات و مفاهیم عمیق انسانی استفاده کرده است. 
از گل‌ها نمادی از زیبایی زودگذر و طبیعت ناپایدار زندگی انسانی در اشعار او ظاهر می‌شوند.
این تصاویر همچنین می‌توانند نمادی از عشق، عشق‌ورزی، و لطافت روح انسانی باشند.
مثلا، گل می‌تواند نمادی از محبوب یا معشوق، و باغ می‌تواند نمایانگر دنیای ایده‌آل و پر از آرزوها و رویاها باشد. 
گیاهان و گل‌ها در اشعار او ممکن است نشانگر از رشد، تحول، و تغییرات زندگی به‌کار رفته باشند. 
این نمادها به او این امکان را داده‌اند که زیبایی و پیچیدگی زندگی را به تصویر بکشد و احساسات انسانی را به شکلی ملموس‌تر بیان کند.
لازم بذکر است که امپراطور در پرورش گل و گیاه مهارت خاص دارد. 
طبیعت: 
محمود امپراطور در اشعار خود به طبیعت منبعی از الهام و زیبایی نگریسته است. 
طبیعت در آثار او نه تنها جلوه‌ای از زیبایی‌های جهان مادی، بلکه نمادی از نظم، هارمونی، و معنای عمیق‌تر زندگی مطرح می‌شود. 
او با توصیف عناصر طبیعی مانند کوه‌ها، رودها، درختان، آسمان و دشت و دامنه توانسته است احساسات و افکار خود را به‌طور موثر بیان کند.
این عناصر طبیعی در اشعار او نمادهایی از عظمت و بی‌کرانگی جهان خلقت به‌ صورت تجلیات قدرت و حکمت الهی ظاهر می‌شوند. 
طبیعت برای او منبعی از آرامش و تفکر بوده است؛ 
جایی که انسان می‌تواند به دور از هیاهوی زندگی شهری و دغدغه‌های روزمره، به تفکر در مورد معانی زندگی، مرگ، و ارتباط خود با جهان بپردازد. این ارتباط عمیق با طبیعت همچنین در برخی از اشعار او به شکل توصیفات زیبا و هنرمندانه از مناظر طبیعی، تغییرات فصول، و دیگر پدیده‌های طبیعی بیان شده است. 
به طور کلی، طبیعت در آثار امپراطور به‌ مثابه عنصری پویا و زنده حضور دارد که در خدمت بیان تفکرات فلسفی و احساسی او قرار می‌گیرد. 
حیوانات:
امپراطور به حیوانات با ترحم و محبت نگاه می‌کند و آنها را بخشی از جهان طبیعی و آفریده‌ های خداوند می‌داند.
او باور دارد که حیوانات نیز همانند انسان‌ها حق زندگی دارند و باید با آنها به مهربانی و انسانیت رفتار شود. 
در دیدگاه امپراطور، حیوانات نه تنها موجوداتی بی‌زبان و نیازمند محافظت‌اند، بلکه می‌توانند نمادهایی از معصومیت، وفاداری و طبیعت خالص به انسان‌ها درس‌های ارزشمندی بیاموزند. او به اهمیت حفظ حقوق حیوانات و برخورد انسانی با آن‌ها تأکید دارد و معتقد است که رفتار صحیح با حیوانات نشانگر میزان تکامل اخلاقی و معنوی یک جامعه است. 
امپراطور همچنین به ارتباط عمیق بین انسان و حیوان اشاره می‌کند و بر این باور است که مراقبت از حیوانات و محیط زیست، بخشی از مسئولیت‌های اخلاقی انسان است. او معتقد است که مهربانی به حیوانات، بازتابی از محبت به تمامی موجودات جهان است و به نوعی احترام به خالق آن‌ها نیز محسوب می‌شود. 
عشق: 
در اشعار امپراطور یکی از مضامین محوری و اساسی است.
او به عشق نه تنها به‌عنوان یک احساس انسانی، بلکه به‌ منزلت یک نیروی معنوی و الهی نگاه می‌کند. 
عشق در آثار او می‌تواند نمادی از تجربیات عمیق و همه‌ جانبه باشد که فراتر از عشق زمینی و جسمانی است
و به‌سوی عشق به خدا، حقیقت، یا معانی عمیق‌تری از زندگی سوق پیدا می‌کند. 
در اشعار امپراطور، عشق منزلت نیرویی توصیف می‌شود که انسان را به تعالی و رشد روحی و معنوی هدایت می‌کند.
این نوع عشق بیشتر جنبه‌های عرفانی و فلسفی دارد و راهی برای دستیابی به شناخت و اتصال به خدا و حقیقت مطلق در نظر گرفته شده است. 
از سوی دیگر، عشق در اشعار امپراطور می‌تواند به شکل عشق مجازی و رمانتیک نیز ظاهر شود. 
در این حالت، او احساسات عمیق و پرشوری را که انسان در عشق به معشوق تجربه می‌کند، با زبانی زیبا و ظریف شاعرانه توصیف نموده است. 
این عشق زمینی در اشعار او ممکن است با نوعی از درد و رنج همراه باشد که از ناپایداری و گذری بودن زندگی و عشق ناشی می‌شود. اما در این حالت نیز، عشق نیرویی مثبت و سازنده که انسان را به سمت درک بهتر از خود و جهان هستی هدایت می‌کند، دیده می‌شود. 
به طور کلی، عشق در اشعار امپراطور نه تنها یک تجربه شخصی بلکه یک مسیر برای درک و تجربیات معنوی و انسانی است. 
هنر: 
امپراطور؛ جایگاه ویژه‌ای برای هنر در زندگی و آثار خود قائل بوده است. 
او هنر را نه تنها وسیله‌ای برای بیان احساسات و افکار، بلکه ابزاری برای جستجوی حقیقت و زیبایی در زندگی می‌داند. 
**هنر در اشعار و آثار امپراطور** 
به مثابه ای یک نیروی خلاقانه و الهام‌بخش ظاهر می‌شود که می‌تواند جهان را به شکلی جدید و عمیق‌تر به تصویر بکشد. 
او هنر را یک زبان جهانی می‌داند 
که فراتر از مرزها و تفاوت‌های فرهنگی می‌تواند انسان‌ها را به یکدیگر نزدیک کند. 
**دیدگاهش نسبت به هنر** 
شامل احترام به ارزش‌های هنری و فرهنگی بوده؛ و هنر را بخشی از هویت فردی و جمعی می‌داند 
که می‌تواند به حفظ و انتقال فرهنگ و ارزش‌های انسانی کمک کند.
در همین راستا، او معتقد است که هنر باید همواره در خدمت انسانیت و اخلاق باشد و بتواند پیام‌های عمیق و معنادار به جامعه منتقل کند. 
**هنر وسیله‌ی تربیتی و روحانی** 
امپراطور؛ هنر را راهی برای رسیدن به تعالی روحی و معنوی می‌داند.
در آثارش، هنر نه تنها برای لذت‌ بردن و تفریح، بلکه برای رشد و توسعه‌ی فردی و جمعی به کار رفته است. 
در نهایت، هنر در زندگی امپراطور بازتاب‌دهنده‌ی نگاه عمیق او بجهان و تلاش برای کشف زیبای ها و حقایق زندگی بوده است.
هنر برایش پلی است که انسان را بسوی درک بهتر از خود و جهان اطرافش هدایت می‌کند. 
فناوری روز:
امپراطور به فناوری روز به عنوان یکی از عوامل مهم در تحول و پیشرفت جوامع نگاهی مثبت دارد. 
او فناوری را ابزاری می‌داند که اگر به درستی استفاده شود، می‌تواند زندگی انسان‌ها را بهبود بخشد و ارتباطات، آموزش، بهداشت، و بسیاری از جنبه‌های دیگر زندگی را ارتقا دهد. 
از دیدگاه امپراطور، فناوری روز می‌تواند به حل بسیاری از مشکلات جهانی مانند فقر، بیماری‌ها، و تغییرات اقلیمی کمک کند. او معتقد است که دسترسی به اطلاعات و دانش از طریق فناوری، امکان پیشرفت‌های علمی و اجتماعی را برای همه افراد فراهم می‌کند و می‌تواند به ایجاد یک جامعه عادلانه‌تر و آگاه‌تر کمک کند. 
با این حال، امپراطور هشدار می‌دهد که استفاده نادرست یا بی‌رویه از فناوری می‌تواند به چالش‌های جدیدی مانند کاهش ارتباطات انسانی، افزایش نابرابری‌ها، و تهدیدهای امنیتی منجر شود.
  تأکید بر آن که فناوری باید با مسئولیت و با توجه به ارزش‌های انسانی مورد استفاده قرار گیرد تا بتواند به بهبود واقعی زندگی بشر منجر شود. 
در مجموع، امپراطور به فناوری روز با دیدی متعادل و انتقادی نگاه می‌کند و بر اهمیت استفاده هوشمندانه از آن برای بهبود فردی و اجتماعی تأکید دارد. 
سخن آخر: 
امپراطور در سخن آخر خود به اهمیت عشق، عدالت، و انسانیت تأکید دارد. 
او باور دارد که زندگی انسان باید در خدمت به دیگران و تلاش برای ایجاد جهانی بهتر سپری شود.
از دیدگاه او، تنها از طریق پیروی از اصول اخلاقی و گسترش عشق و همدلی می‌توان به یک جامعه عادلانه و انسانی دست یافت. 
او انسان‌ها را به تفکر و تدبر عمیق‌تر دربارهٔ معنای زندگی و مسئولیت‌های فردی دعوت می‌کند. پیام امپراطور به خوانندگان این است که هر فرد باید با استفاده از قدرت درونی خود، نقشی مثبت در جهان ایفا کند و به دنبال خلق زیبایی، معنا، و عدالت در زندگی باشند.
30 مارس
۱ دیدگاه

رابعه بلخی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 10 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -30 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

======

 

رابعه بلخی

 

 

رابعه بنت کعب قزداری بلخی یکی از نخستین شاعران زبان فارسی-دری میباشد، که در سده چهارم قمری از سال 914 تا 942 در دوره سامانیان در بلخ میزیست. او از یک خانواده اشرافی بود، در بلخ تولد و در همان شهر وفات نمود. پدرش کعب قزداری از عرب های کوچیده شده خراسان بود که فرمانروائی شهر های بلخ،قندهار،سیستان و بُست را به عده داشت و یک علاقه خاص به رابعه داشت و در قسمت تعلیم و تربیه او توجه خاص مینمود. رابعه توانسته بود که زبان دری را نیز به وجه احسن بیاموزد زیرا او را مادر شعر فارسی نام می نهادند. رابعه دختر نهایت زیبا بود، قامت بلند داشت و علاوه از فن شاعری به هنر نقاشی،تیراندازی و سوارکاری مهارت خوبی داشت.نسبت زیبائی که داشت خواستگارهای زیادی داشت ولی پدرش به وصلت او خوش نبوده همه را جواب رد میداد. رابعه در جهان امروزی از شهرت خاص بخاطر داستان تراژیدی و مرگش برخوردار میباشد.زیرا او عاشق بکتاش غلام پدرش شده بود، رابعه اولین زن است که باوجود محدودیت های زنانه آنهم بخاطرکه دختر یک فرمانوای بزرگ بود، صدای عشق واقعی خود را به گوش تمامی مردمان جهان رسانیده بود.حارث برادرش بعد از مرگ پدر زمام امور مملکت را بدست گرفت و یک مهمانی بزرگی را راه اندازی کرد که عدۀ از علما،روشنفکران،شاهان و شاعران دربار را دعوت کرده بود و وظیفه پذیرایی از مهمانان را به عهدهبکتاش غلام که کلیددارخزانه او بود ، سپرده بود تمام زنان و دخترانیکه در دعوت اشتراک کرده بودند با دیدن بکتاش که جوان نهایت زیبا و دلفریب بود عاشق او میشدند.رابعه بلخی نیز برای اولین بار بکتاش را در همان مهمانی دید و یکدل به صد دل عاشق و شیدای آن شد. مدت ها با این عشق جانسوز می ساخت و می سوخت، خواب و راحت از او رفته بود ولی از ترس زمانه به کسی گفته نمی توانست و مریضی اش دوام دار شد حتی داکتران از تداوی آن عاجز شده بودند. رابعه یک ندیمه داشت که او بعدها از راز رابعه بلخی و بکتاش خبر دار شده بود. روزی برای رابعه گفت یک نامه برای بکتاش بنویس و تصویر خود را در عقب نامه مزین ساز من نامه راخیلی مخفیانه برای بکتاش می رسانم. خلاصه زمانیکه بکتاش نامه را خواند و تصویرش را دید، یک دل به صد دل عاشق رابعه شد و از آن به بعد میان این دو نامه های عاشقانه رد و بدل میگردید. گویند روزی رابعه در دهلیز قصر با بکتاش روبرو شد اما رابعه با او رفتار خشن و نامناسب نمود، بکتاش برایش گفت رابعه تو مرا اول عاشق و شیدای خود ساختی حالا چرا چنین بیگانگی مینمایی، گناه من چیست؟. رابعه مأیوسانه با بیان ملایم و کاملاً پرمعنی برایش گفت: که از رابطه عشق من با تو خداوند یکتا میداند، صد افسوس که شرایط خیلی نامساعد است و افشای آن باعث مرگ من و تو خواهد شد،مراقب خود باش!

نوت: گویند روزی بکتاش دریک جنگ محلی اشتراک نموده بود که شدیداً زخمی شده بود و زمانیکه رابعه خبر شد فوراً لباس حرب به طن نموده و صورت خود را توسط ماسک پنهان ساخته و با مهارت خاص حربی و سوارکاری که داشت خود را به بکتاش رسانید و او را از میدان جنگ بیرون آورده به تداوی آن پرداخت و از مرگ حتمی نجاتش داد. طبق گفتار شیخ عطار نیشابوری که شاعر دربار سامانی مانند رودکی، بود گفته که  رابعه با رودکی دیدارهای پی در پی داشت و تبادله اشعار مینمودند. عطار نیشابوری در حکایت 21 کتاب الهی نامه خود هم درباره رابعه بلخی بیشتر از 400 بیت سروده است.

نوت: پادشاه سامانی روزی یک مجلس بزرگ شعری را در کشور خود راه اندازی کرد و عدۀ زیادی از شعرا ، روشنفکران و شاهان را دعوت کرد که حارث برادر رابعه بلخی هم در آن مجلس اشتراک کرده بود.چون نوبت به شعر خوانی رودکی شاعر دربار رسید یک تعداد از اشعار عاشقانه رابعه بلخی را به خوانش گرفت، غافل از آنکه حارث برادرش هم در آن مجلس بود. اشعار مورد پسند همه علاقه مندان خصوصاً شاه سامانی قرار گرفت. شاه از رودکی سوال کرد که این اشعار از کی میباشد، رودکی در جواب گفت که از رابعه بلخی دختر کعب قزداری فرمانروای سابق بلخ که عاشق غلام پدرش بنام بکتاش شده بود. حارث از شنیدن این موضوع به غضب شد و فوراً بعد از ختم مجلس به بلخ آمده در صدد انتقام خونین شد. بعد از جستجو از اتاق رابعه یک صندوقچه را پیدا کرد که تمام نامه های رابعه و بکتاش در آن قرار داشت فوراً امر کرد که صندوقچه را با تمام اشعاریکه در آن قرار دارد بسوزانند و خود رابعه را در گرمابه برده و رَگ های دستش را ببرند و دروازه گرمابه  با چند قفل محکم ببندند. فردای آن روز که دروازه گرمابه را باز کردند جسد مظلوم رابعه را که  نسبت خونریزی زیادی که کرده بود از آنجا خارج و در قبرستانی به خاک سپردند. رابعه در گرمابه با خون خود توسط انگشتانش یک تعداد اشعار زیاد تراژیدی به دیوارهای گرمابه نوشته بود. حارث، بکتاش را در یک سیاه چاه تاریک و نمناک زندانی کرده بود. چو بکتاش از واقعه مرگ رابعه با خبر شد به مهارت خاص از زندان فرار کرده و خود را به قصر حارث رسانید و سر حارث را باخنجر از تن جدا نموده و خود را بالای قبر رابعه رسانیده با همان خنجر به قلب خود فرو برد و جان به حق تسلیم کرد.

نوت: متأسفانه از رابعه بلخی اشعار زیاد باقی نمانده فقط هفت غزل،چهار دوبیتی و دو بیت مفرد که مجموعاً 55 بیت می گردد، فعلاً از رابعه بلخی باقی مانده.

 

آرامگاه رابعه بلخی

آرامگاه رابعه بلخی در شهر باستانی بلخ کشور عزیزما افغانستان میباشد که به نزدیک جنوب شرق مسجد جامع تاریخی خواجه ابونصرپارسا، قرار دارد. این آرامگاه که در سال 1316 ازطرف وزارت فرهنگ ساخته شده بود، بعداً در سال 1392 با یک علاقه خاص به شکل یک ساختمان مدرن و زیبا دوباره رونمایی شد. فعلاً محل زیارت گاه عدۀ ای زیادی از علاقمندانش میباشد. در سال 1974 یک فیلم سینمایی خاص افغانی به کیفیت بسیار عالی از رابعه ساخته شد که مدت ها مورد بازدید علاقه مندانش قرار گرفته بود. فعلاً در منطقه کارته 4 یک مکتب عالی بنام رابعه بلخی وجود دارد و سرک مشهور همان منطقه بنام رابعه بلخی نام گذاری شده است.

نوت: قطعه شعری که رابعه بلخی درباره عشق گفته و ضمناً چنین یاد آور شده بود، هرچه تلاش کردم که از این عشق رهایی یابم بدتر گرفتار شدم.

 

عشق او باز اندر  آوردم به بند

کوشش بسیار  نامد سودمند

عشق   دریایی   کرانه  ناپدید

کی توان کردن شنا ای هوشمند

توسنی کردم نداستم  همی

کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

 

 

با احترام:

داکتر علیشاه جوانشیر

 سیدنی آسترالیا

 

26 فوریه
۲دیدگاه

خوشه های آبی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه   8 حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 26 فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

 

بانو طیبه احسان حیدری

 

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

26 فبروری 2025 

خوشه های آبی

 

اخیرآ شاعر بانوی فرهیخته ای به جمع همکاران قلمی 24 ساعت پیوست که در اینجا خلاصه ی از زندگینامه شان را خدمت خواننده گان محترم سایت 24 ساعت پیشکش می نمایم.

بانو طیبه احسان حیدری ، شاعر خوش قریحه ، نویسنده ی توانا و معلم ورزیده ای میباشد که در شهرهرات باستان و در یک خانواده ای متدین و فرهنگی دیده به جهان گشود و تحت تربیه پدر بزرگوارش حاجی عبدالشکور احسان  پرورش یافته و با ذکاوت و علاقه مندی که داشت از همان آوان کودکی به فراگیری علم و ادب روی آورد و از حضور پدر شاعرش آموخت که می بایست برای خدمت به اینده سازان سرزمینش تا میتواند بیاموزد.

آری ! باوجود همه دگرگونی های اجتماعی و اوضاع نابسان در وطن او همواره تلاش کرد و به تحصیل پرداخت تا اینکه مؤفق شد تحصیلاتش را به اتمام برساند و بعنوان معلم در جامعه جهت تربیت اولاد وطن گام بردارد ، چنانچه در مکتب صلاح الدین سلجوقی هرات شامل وظیفه مقدس معلمی گردید وبرای تربیه فرزندان سرزمینش مشتاقانه خدمت نمود.

با تغییرات سیاسی در کشور او نیز همانند هزاران هموطنش مجبور به ترک وطن گردید و در سال 2007 به کشور آسترالیا هجرت نمود و در حال حاضر همراه با خانواده در شهر سیدنی اقامت دارد.اما مشکلات غربت نتوانست مانع از ادامه تحصیل این بانوی گرامی شود ، چنانچه با علاقه وافر به فراگیری علم و دانش در رشته روان شناسی و مثبت اندیشی به تحصیلات خود ادامه داد.

او شاعری است توانا و نویسنده ای است پرکار و وارسته که هیچگاه از تلاش جهت فراگیری دست نکشیده .

بانو حیدری نخستین اثرش را بنام « خوشه های آبی » تحریر و بدست نشر سپرد که حاصل تجربیات و اندوخته های او در زمینه های مختلف زندگی میباشد که برای راهنمایی  نسل نوین جامعه بدون شک مثمر ثمر خواهد بود.

 

قابل یادآوری میباشد که این بانوی گرامی در جهت خدمت به هموطنانش بخصوص بانوان سرزمینش همیشه تلاش نموده و از هیچ نوع کمک و مساعدتی دریغ نورزیده .  او درجهت احقاق حقوق حقه بانوان کشورش با صدای رسا و با متانت قدم میگذارد و آرزوش صلح و آرامش در تمام جهان و بخصوص سرزمینش میباشد. ضمن آرزوی مؤفقیت روزافزون به بانو احسان حیدری گرامی اینک نمونه ای از کلام ایشان را تقدیم شما خوانندگان محترم  می نماییم.

 

کتاب خوشه های آبی

کتابی  که  ز   عشقت   پر   شرر بود

به  هر صفحه   پر از   پند و   هنر بود

صفا  و   مهر   و      هر    ناز   محبت

به هر  واژه   که    میدیدم    گهر بود

به صفحه  صفحه اش  رازی  نهفته

که گویا  عشق را یک   بال و پر بود

قلم  هر  صفحه  را   با  ناز  می دید

به  هر سطری  جهانی  مستتر بود

به رقص بزم  و در امواج  احساس

قلم  همچون  نسیمی  در گذر بود 

کتاب  خوشه  های  آبی  چون  نور

به   باغ    دل    درخت     بارور بود

چنان تابیده هر  شعری به احساس

که  هر واژه  چو‌ نوری جلوه گر بود 

فصاحت  در   کنار   خط  خطی ها

که همچون قند مصری پر شکر بود

بلاغت همچو  غنچه   در   گلستان

درخت    هر   ترانه    پر   ثمر بود

در  آن   انگیزه  و   احساس  پیوند

کتاب       زادهٔ     نسل   بشر  بود

نگارستان    این   دیوان   و   دفتر

ز  کلک  طیبه   این  یک   هنر بود

13 ژانویه
۱ دیدگاه

یادی از تاریخ نگار برجسته ، زنده یاد استاد احمد علی محبی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   24  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  13  جنوری   2025   میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از تاریخ نگار برجسته ، زنده یاد

 استاد احمد علی محبی

 قیوم بشیر هروی

13 جنوری 2025 میلادی

ملبورن – آسترالیا

 

به سلسله ی معرفی فرزانگان سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد احمد علی محبی ، تاریخ نگار برجستهء کشور ما.

استاد احمد علی محبی در سال 1309 خورشیدی در محلهء چنداول کابل دیده به جهان گشود و در دامان پرمهر خانواده نشو و نمو کرد  و پس از ختم تحصیل در زادگاهش بعنوان خدمتگذار جامعه ، مآموریتش را از ادارهء نشریات دارالمعلمین با نشر جریدهء هفته وار آنجا آغاز نمود که در واقع میتوان گفت الفبای نویسنده گی را از همانجا فرا گرفت .

 پس از چندی در ریاست دارالتألیف وزارت معارف تحت نظر داکتر نجم الدین انصاری به تصحیح کتب درسی پرداخت . زمانی در انجمن تاریخ افغانستان بحیث نویسنده خدمت کرد و با استفاده از راهنمایی های استاد احمد علی کهزاد در نشر مجلهء آریانا و مراقبت از چاپ کتب انجمن تاریخ مبادرت ورزید . ادامه این کار باعث شد تا با تاریخ کشور و نوشتن فصل سامانیان در تاریخ خراسان به کسب جایزهء ابن سینا نایل اید و همزمان با فراگیری زبان انگلیسی ، به کار ترجمانی نیز آغاز نمود.

 

در دوران جوانی به منظور کمک به شاگردان مکاتب ، با جمعی از همفکرانش به راه اندازی کورسهای تقویهء مضامین درسی مبادرت ورزید ودرین راه با دعوت از استادان مجرب چون علی اصغر شعاع ، محمد یوسف بینش ، محمد حسین نهضت ، محمد سرور خان ، عزیز معلم ، سید نبی مظفری و تعدادی دیگر کمر همت بست . و همزمان به تأسیس کتابخانهء عمومی و کلپ ورزشی پهلوانی و وزنه برداری قدم برداشت که بعد ها بنام کلپ میوند مسمی گردید.               

  مرحوم محبی مدتی را در فابریکهء جنگلک بحیث مدیر پلان فابریکه ایفای وظیفه نمود و بکار های تجارتی و صنعتی پرداخت و در مرکز مشورتی سرمایه گذاری های خصوصی داخلی و خارجی با یک تیم بین المللی جهت ایجاد مؤسسات صنعتی خصوصی همکاری کرد.                

وی با ذهنیت اینکه اقتصاد مملکت وقتی متعادل و مترقی میباشد که صادرات آن بیشتر از واردات آن باشد ، مرکز نگهداری و خشک سازی میوهء زردآلو به سطح استندارد های بین المللی را به راه انداخت که در ممالک اروپایی چون آلمان و سویدن صادر می شد.

زنده یاد محبی با  با تجربه ایکه داشت بحیث منشی و مشاور در انجمن صنایع خصوصی افغانستان کار میکرد که حتی پس از کودتای سال 1357 خورشیدی نیز در آن پست باقی ماند. تا اینکه نسبت بروز مشکلات روزمره در کشور او نیز همانند سایر هموطنانش به خیل مهاجران پیوست و در سال 1990 همراه با خانواده اش به کشور آلمان پناهنده شد و طی دو دههء اخیر  عمرش به گسترش فرهنگ و عنعنات کشورش جهت جلوگیری از فراموشی ارزش های ملی و اسلامی پرداخت و  جهت  زنده نگهداشتن این ارزشها  از یکطرف و آگاه سازی مردم از جریانات سیاسی کشور از سوی دیگر لحظه ای نیاسود. چنانچه در شهر فرانکفورت کشور آلمان به تدویر کورسهای آموزش زبان فارسی و تشکیل سیمینار ها درین مورد پرداخت. و برای کمک رسانی به هموطنان بی بضاعت و محتاج در کشور ، با جمع آوری کمک های مادی در آلمان اقدام و جهت اطمینان از رسیدن این کمک ها به مستحقین ، خودش به سفر های متعددی دراین زمینه به داخل افغانستان مبادرت ورزید.                                                                                          

مقالات زیادی از وی در جراید  کشور و بخصوص  در مجلهء آریانا  به چاپ رسیده  و کتاب ( قزلباش و هزاره در لابلای تاریخ افغانستان ) از کار های مهمی است که از مرحوم محبی باقی مانده است که بدون شک مأخذ خوبی است برای محققین و پژوهشگران کشور در زمینهء تاریخ.  این اثر با ارزش در 560 صفحه نگارش یافته و شامل بیست و یک فصل مختلف می باشد که از زمان فوشنجی های هرات آغاز و زندگی قزلباشان و هزاره ها را در طی سده های مختلف به بحث و بررسی گرفته است که با استفاده از 116 مآخذ مختلف به رشتهء تحریر درآمده که در نوع خود نادر و منحصر به فرد می باشد.

 زنده یاد محبی شخصیتی بود به تمام معنا وارسته ، فرهیخته و دانشمندی بود بی بدیل که آرزویش علاوه بر آزادی وطن و زادگاهش استقرار صلح و همزیستی با همی با تمامی اقشارمردم درکشوربود، اوافغانستان راخانهءمشترک تمام ساکنین  آن سرزمین می دانست . 

سرانجام این مرد بزرگوار  پس از دو دهه دوری از میهن در سحرگاه جمعه هشتم میزان 1390 خورشیدی برابر با  سی ام سپتامبر 2011 میلادی در شهر فرانکفورت کشور آلمان جهان فانی را وداع و به دیدار معبود شتافت . بدون شک مرگ وی ضایعه ایست جبران ناپذیر که با افول این  ستارهء تابناک از آسمان فرهنگ و ادب کشور ما،  جامعهء فرهنگی افغانستان سوگوار گردید . 

 روانش شاد و یاد و خاطره اش گرامی  باد.      

26 دسامبر
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد اسحاق نگارگر یا مضطرب باختری درسومین سالروز درگذشت آن مرحوم

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه  6 جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 26 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد استاد محمد اسحاق نگارگر

یا مضطرب باختری

در سومین سالروز درگذشت آن مرحوم

 

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

26 دسامبر 2024 میلادی

 

به سلسله ی معرفی فرزانگان و قلم بدستان سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد محمد اسحاق نگارگر ، نویسنده ، پژوهشگر ، شاعر چیره دست و آزاد منش ، ادیب گرانمایه ،   بیدل شناس وارسته و مولانا شناس فرزانه که در سال 1318 خورشیدی در شهر میمنه ولایت فاریاب ( 1) دیده به جهان گشود و پس از سپری نمودن دوران ابتدایی و لیسه در آن شهر روانه کابل شده و  شامل دانشکدهء ادبیات دانشگاه کابل گردید و در رشته زبان و ادبیات دانشگاه  کابل لیسانس فراغت بدست آورد .                                                                                       

مرحوم نگارگر پس از فراغت از دانشگاه نخست به حیث استاد یار (معاون استاد) و سپس به صفت استاد در دانشکدهء ادبیات و علوم بشری کابل شامل وظیفه گردید و به تدریس پرداخت و چندین سال در جهت تربیه فرزندان این مرز  و بوم خدمت نمود.      

زنده یاد نگارگر که روزگاری بنام مضطرب باختری تخلص میکرد و سالها شعار ضد استعماری سر میداد از نام آوران مطرح شعر دری در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی و یا بعباره ای دهه شصت و هفتاد میلادی بود که با اشعار تند و تیزش محبوبیت خاصی را در میان آزادیخواهان سرزمینش  بدست آورده بود.

سروده های نگارگر  را میتوان بعنوان سرود های روشنگرانه در مقابله با استبداد حاکم از دهه چهل بدینسو نامید که در هر برهه از زمان جایگاهی خاصی در میان مبارزین میهن ما داشته و کماکان هنوز هم دارد.

از معروف ترین سروده هایش میتوان از ( پرواز شاهین) نام برد که در آن زمان غوغا بر پا نموده بود و در قسمتی از آن  چنین می خوانیم:

تو شاهینی  قفس  بشکن  بپروازا و مستی  کن

که بر آزاده گان داغ  اسارت   سخت ننگین است

آری ! استاد نگارگر هرگز سخن به مدح و ثنای اربابان زر و زور و تزویر نگشود و قلمش را همواره بر ضد مستبدین دوران در جولان نگهداشت.

مرحوم استاد نگارگر در سال 1984 میلادی کشورش را ترک ومانند هزاران هموطنش  روانه غربت سرای پاکستان گردید و در آندیار نیز با انجمن ها و مؤسسات مختلف همکاری داشت.

او مدتی هم به تدریس زبان های دری ، پشتو و انگلیسی در پاکستان پرداخت و در زمینهء تدریس دستور زبان دری برای معلمان و طرح سواد آموزی صوتی برای شاگردان نیز خدمات برجسته ای را انجام داد .

او پس از دوسه سال  زندگی در پاکستان همراه با خانواده به کشور انگلستان مهاجرت نمود و در شهر برمنگهم اقامت گزیده و پس از مدتی مؤفق به کسب درجه ماستری در رشته تدریس زبان انگلیسی از دانشگاه همان شهر گردید. و از آن پس علاوه بر همکاری با بخش های دری و پشتوی رادیو بی بی سی به تدریس زبان انگلیسی نیز در آن شهر همت گماردو تا آخرین لحظات حیات در آن همانجا بودوباش داشت.

زنده یاد  استاد نگارگر را از سالیان دور می شناختم ، اما این شناخت بصورت یکطرفه بود تا اینکه با گشوده شده فیسبوک ارتباطات  بیشتر برقرار شد و زمانیکه استاد اطلاع یافتند که من فرزند مرحوم استاد علی اصغر بشیر هروی میباشم  ،  پیامی درمسنجر برایم فرستادند و خواهان مجموعه پی دی اف کتاب (هزار و یک حکایت ادبی و تاریخی ) از آثار مرحوم پدرم شدند که در آن روزگار از طریق سایت 24 ساعت بصورت مسلسل به نشر می رسید.

چنانچه در اولین ایمیل به تعداد (90) حکایت را بتاریخ 24 دسامبر2013 میلادی خدمت ایشان فرستادم   و فردای آن بتاریخ 25 دسامبر 2013 نخست ایمیلی از جانب استاد دریافت نمودم که اطمینان از دریافت حکایات دادند و متعاقبآ برایم زنگ زدند و این نخستین باری بود که با ایشان از طریق تیلفون هم صحبت می شدم . انسانی بسیار حلیم ، مهربان ونهایت قدردان و از آن پس این ارتباطات همچنان ادامه یافت و پیوسته ادامه حکایات را نیز مرتبآ برای شان میفرستادم.

بتاریخ دوم جنوری سال 2014 میلادی اینجانب  مقاله ای نوشتم تحت عنوان نظری کوتاه بر کتاب ( بوزینه ی که بودینه نیست ) و نگرشی بر بیت منسوب به ابوالمعانی بیدل اثر استاد گرانقدر جناب الحاج محمد ابراهیم زرغون که در همان سال بدست نشر سپرده شد و یک روز پس از نشر آن مرحوم استاد نگارگر برایم زنگ زدند و ضمن قدردانی اینجانب را مورد شفقت ، مهربانی و تشویق قرار داده و خواهان مؤفقیتم دراین راه شدند.

مرحوم استاد نگارگر از جمله ء صاحب نظران در رشته های بیدل شناسی و مولانا شناسی محسوب میشد و جایگاهی خاصی در میان بیدل شناسان و مولانا شناسان داشت و همواره از سوی کانون های ادبی و فرهنگی در سراسر جهان بخصوص اروپا از ایشان دعوت بعمل می آمد تا بعنوان یکی از سخنرانان در آن شرکت نمایند. چنانچه آخرین بار از سوی محترم الحاج محمد ابراهیم زرغون بیدل شناس گرامی در کشور شاهی ناروی از ایشان دعوت بعمل آمد تا در عرس حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل شرکت جویند.

مقالات  ، اشعار ونوشته های سیاسی و اجتماعی زیادی از ایشان در مطبوعات برون مرزی و درون مرزی اقبال چاپ یافتند.  اما مجموعه ای از اشعارشان بصورت مستقل هیچگاهی تنظیم و چاپ نشد. آرزومندم فرزند ارجمند شان جناب داکتر صاحب آرین نگارگر و سایر آعضای خانوادهء آن مرحوم برای جمع آوری و نشر آثار شان کمر همت بسته و درین راستا صمیانه قدم بردارند تا آثار گرانبهای شان هرچه زودتر به دسترس همگان قرار گیرد.

از مرحوم استاد نگارگر چندین اثر مختلف بچاپ رسیده که از آنجمله میتوان از « تحلیلی از اژدهای خودی» ، « نقد و تبصره بر جلد دوم تاریخ غبار» و همچنین آخرین اثری که درین اواخر توسط فرزند گرامی شان جناب داکتر صاحب آرین از سوی انتشارات جوان بدست نشر سپرده شده تحت عنوان « مروارید هایی از ادبیات جهان » نام برد.

مروارید هایی از ادبیات جهان که مجموعه ی شعری از چهار گوشه جهان می باشد از شاعران انگلیسی زبان و سایر کشور ها چون یونان ، آلمان ، سویدن ، فنلاند ، اسپانیا ، گانا ، اندونیزیا ، چین و غیره  به زبان فارسی ترجمه و یا برگردان شده است.

این مجموعه که به همت و تلاش استاد نگارگر از 1994 میلادی آغاز و در  2002 میلادی به اتمام رسید پس از درگذشت استاد توسط فرزند ایشان جمع آوری و از سوی انتشارات جوان در سال 1402 خورشیدی اقبال چاپ یافت که اخیرا در محفل بزرگداشت از استاد مرحوم که بتاریخ 15 دسامبر سال جاری از سوی انجمن فرهنگی شگوفه برگزار شده بود رونمایی و نسخه ای از آن نیز از سوی محترم داکتر صاحب آرین نگارگر که در آن محفل حضور داشتند بدست اینجانب رسید که قابل قدردانی  میباشد. با مروری که اینجانب نمودم، سبک ترجمه ی آنرا درخور توجه و تحسین یافتم و از اینکه مرحوم استاد نگارگر با بینش دقیق و امانتداری کامل بدان اقدام نمودند قابل قدر است.

لازم به تذکر میدانم که در محفلی فوق الذکر که جهت رونمایی از این اثر مرحوم استاد نگارگر از سوی انجمن فرهنگی شگوفه برگزار شده بود از اینجانب نیز دعوت بعمل آمده بود تا در آن شرکت جویم ،

از آنجاییکه طبق روال گذشته در ملبورن هرگاه از شاعر و یا نویسنده ای درچنین محفلی دعوت بعمل می امد ، بدان معنا بود که وقتی برای او نیز در نظر گرفته میشود تا اگر سروده یا مطلبی دارد بخواند.

 روی این ملحوظ با شناختی که من از استاد مرحوم نگار گر داشتم تصمیم گرفته بودم تا چند دقیقه ای از وقت برنامه را بگیرم  اما فرصتی دست نیافت .

سخن در مورد استاد نگارگر بسیار اما فرصت اندک است و از طرفی هم حکیم را نتواند مگر حکیم ستود. اینک بپاس همه مهربانی های آن ازاده مرد سرزمینم ابیاتی را درین قسمت خدمت خوانندگان محترم پیشکش می نمایم:

 

مردِ با فضیلت

محفل به یاد فاضل و مرد  سخنور  است

اینجا فضای کلبه ی  ما زان  منور  است

مردی  با  فضیلت  و  ایمان   و   همدلی

آزاده ای ز وادی  احساس و باور  است

هرگزمرام ومدح ستمگر به سر نداشت

بر ضد هر  ستمگری   مردِ  دلاور  است

از شهرِ  بیکرانه ی   بیدل   چه  گویمت

تا  بحر مولوی  ز  محبت  شناور  است

نثرش  بیان عدل و  کلامش  پر  از  صفا

روشن ضمیرِ شهرِ ادب یار و یاور  است

شادم که یادگار  عزیزاش (*) درین میان

با یاد و خاطرات   خوش  او  مصور است

با صد  دریغ  و درد  چو رفت  از میان ما

رنجِ  فراق   او به   همه درد  آور  است

بنما  « بشیر»  دست  دعا   سوی   کردگار

شاد باد روح پاک  نگارگر چو  سروراست

* محترم داکتر صاحب آرین نگارگر ، فرزند ارشد مرحوم استاد نگارگر که در آن محفل حضور داشتند.

ولی آنچه را در ادامه لازم به تذکر میدانم مطلبی بود که دوست گرامی ام جناب سید نادر احمدی در ارتباط به  آخرین اثر استاد مرحوم نوشته و پیشکش نمودند.  در رابطه با صحبت ایشان من نیز نکاتی را یادداشت  نموده بودم و تصمیم داشتم که در نوبت خودم بدان  اشاره و پاسخ دهم.

 متآسفانه چنین فرصتی میسر نشد و دوست عزیز ما جناب آقای احمدی که احترام خاصی به ایشان دارم و جناب شان را از سال  های 2002 و 2003 که در ادیلاید بودند و من آن وقت رئیس انجمن افغانهای آسترالیای جنوبی بودم می شناختم و قبل  از آن نیز از فعالیت های فرهنگی شان در مشهد مطلع بودم .

اما مطلبی را که ایشان در باره کتاب مرحوم استاد نوشته بودند متأسفانه چیزی روشنی نبود که بتوان ازآن استفاده برد ، ایشان قلم نقادانه بدست گرفته بودند و چندین بار یادآوری نمودند که استاد مرحوم شاعر نبودند وبلکه ادیب بودند و ترجمه شان بعنوان یک ادیب صورت گرفته است ، نه شاعر.

با شناختی که من از جناب احمدی دارم ، مطلب تحریری شان را متأسفانه  بسیار ضعیف یافتم ، در حالیکه توقع بیشتری از ایشان می رفت ، بخصوص اینکه قریب 45 دقیقه ایشان صحبت نمودند.

چند نکته مهم که از خلال صحبت های جناب احمدی یافتم قابل تآمل است و آن اینکه :

1 – ایشان فرمودند که در حدود تنها 45 دقیقه من مروری بر این اثر داشتم ، پس نقدی که پس ازتنها 45 دقیقه مطالعه یک اثر 220 صفحه یی نگاشته شود ، شباهتی نمیتواند به یک نقد ادبی داشته باشد.

2 – ایشان چند بار یادآوری نمودند که مرحوم استاد شاعر نبودند ، بلکه ترجمه شان بعنوان یک ادیب صورت گرفته است.

در پاسخ به جناب ایشان لازم می دانم که یادآوری نمایم که با شناختی که من از استاد مرحوم نگار گر داشتم ، زمانی که ایشان شعر می سرودند نه من و نه جناب احمدی و شاید هم خیلی از هم سن و سالهای ما هیچکدام چیزی در مورد شعر نمی دانستیم ، زیرا استاد از شاعران مطرح دهه چهل و پنجاه خورشیدی بودند.

3 – از صحبت های جناب احمدی چنین برداشت میشد که گویا ترجمه های استاد چندان مسلکی نبوده و اگر ایشان شاعر می بودند ( بقول آقای احمدی) حتمآ ترجمه های شان بیشتر سبک یک شعر را بخود میگرفت.

در ارتباط به این بخش سخنان شان دوتن از مدعوین در این محفل یکی فرزند گرامی مرحوم استاد نگارگر ، جناب داکتر صاحب آرین نگار گر و دوم اقای دانشمند از دوستان ایرانی ما که تدریس از دبیرستان تا دانشگاه را در کارنامه ی شان داشتند، انتقاد جناب احمدی را وارد ندانستند و در مورد روشنی انداختند.

بهرصورت با احترامی که به جناب احمدی دوست گرامی ام دارم امیدوارم که ذکر این نکات موجب دلخوری ایشان نگردیده باشد.مؤفقیت آن دوست عزیز  را در زمینه نقد و پژوهش و سایر فعالیت های فرهنگی تمنا دارم.

و اما استاد گرانقدر ما جناب محمد اسحاق نگارگر و یا بعباره ای مرحوم مضطرب باختری متآسفانه بتاریخ 30 نوامبر 2021 میلادی در شهر برمنگهم انگلستان پس از ابتلا به بیماری کوید 19 (کرونا) جان به جان آفرین تسلیم و در همان شهر به خاک سپرده شد. روح شان شاد ، یاد شان گرامی و خاطرات شان جاودانه باد.

اینهم شعر معروف پرواز شاهین که از شصت سال بدینسو مورد استقبال آزادیخواهان قرار گرفته  است.

پروازِ شاهین

 

تو ای فرزند رنج ، ای کارگر ، ای  اخترِ روشن

گناهت چیست در پهنای این وادی  درد انگیز

مگر  موجِ   وجودت  را  نباشد  قدرتِ توفان ؟

به پا خیز و و با اهریمن  افسرده گی  بسیتز

تلاش  گوهر  هستی  مکن   در  ساحل  آرام

که این ننگ است ننگ پنجه  ی زور ازمای تو

تو موجی ، موج را بیمی نباشد از دل ِگرداب

چه سان در بند افسوس کهن بستند پای تو ؟

چرا در کورهء  بی داد این مشتی ستم گستر

روان  خویشتن  سوزی  و شمع غیر افروزی

طلسم شوم این دون  همتان ددمنش بشکن

که این بدگوهران را نیست سیری از زراندوزی

خروشان موج زرم انگیزشو بر خصم ، آتش زن

به صد رزمنده گی پیکار خونین را مهیا شو

مباد افسرده گی روح  ترا   از  خنجرِ بی داد

طلوع مهر  عالم تاب  (زحمت )  را پذیرا شو

تو شاهینی قفس بشکن بپروازا و مستی کن

که بر آزاده گان داغ اسارت سخت ننگین است

مگر ای کارگر ای   پور زرم  آخر نمی دانی

تلاش زنده گی در کارزارِ مرگ  شیرین است

 

1 – در مورد محل تولد استاد تعدادی محل تولد شانرا ولایت بلخ خواندند ، اما با تآیید فرزند گرامی شان جناب داکتر صاحب آرین نگارگر شهر میمنه ولایت فاریاب درست است .

10 نوامبر
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد شهید غلام شاه سرشار شمالی (روشنی) – قسمت سوم

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 20 عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 10 نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد شهید غلام شاه

سرشار شمالی (روشنی)

قیوم بشیر هروی

دهم نوامبر ۲۰۲۴

ملبورن – استرالیا

قسمت سوم :

همچنین از زنده یاد سرشار شمالی مقالات اجتماعی تحت عنوان ( عینک سیاه ) که درحدود 150 مقاله میباشد بصورت سلسله وار در روزنامه اصلاح چاپ شده است.

از سرشار روشنی داستان های كوتاه بنام های منحرف ، ماجرای يك هوس ، وظیفه ؟ عشق خانمانسوز ، ايثار و خيانت  نیز در روزنامه های كشوراقبال چاپ یافته است. .

سرشارروشنی به زبان های پشتو ، ‌اردو،عربی ، انگليسی تسلط كامل داشت و آثاری ازين زبانها به دری و پشتو ترجمه كرده است که به برخی از آنها اشاره میگردد:

1 – مردگان از جیمز جوایس – ترجمه به دری که در پاورقی روزنامه اصلاح بچاپ رسیده.

2 – سرودِچاشت – از کاترین ترجمه به دری که در پاورقی روزنامه اصلاح وقت بچاپ رسیده.

3 – مونت کریسو – از مایک ویست – ترجمه به پشتو ، در پاورقی اصلاح نشر گردیده.

4 – الماس سیزده قیراد – از منابع انگلیسی به دری.

زنده یاد سرشار( شمالی ) به كشور های انگلستان ، عراق ، ايران ، هند ، جمهوريت های آسيای ميانه و جاپان سفر كرده بود .

از وی مقالاتی بنام های مستعار جهانگير، خپك و ‌كمپلس در روزنامه ها و مجلات كشور چاپ شده است.

قابل ذکر است که زنده یاد سرشار شمالی (روشنی) از دوستان بسیار نزدیک پدرم مرحوم استاد علی اصغر بشیر هروی بودند که علاوه بر همکاری در مطبوعات کشور رفت و آمد فامیلی نیز جریان داشت ، بار ها ایشان را از نزدیک دیده بودم ، شخص بسیار حلیم ، مهربان، خوش رو و خوش صحبتی بودند.

این انسان مهربان و صریح اللهجه در شرایطی که جو نابسامان سیاسی در کشور حاکم بود و ایادی رژیم کمونیستی که با اشعار تیز وتندش اشنایی داشتند و هر واژه کلامش را همچون پتکی بر فرق کمونیزم و آنرا نشانه نفرت و انزجار وی از سردمداران رژیم می پنداشتند، چنانچه باری سروده بود:

يارب تو سر نگون کنی از قهر بی امان

هر جا كه گشته پرچم  غدر و جفا بلند

يارب روامدار   که    الحاد    و   دهريت

گردد به جای مذهب صدق و صفا بلند

لهدا در صدد دستگیری ایشان برآمدند تا اینکه  بتاریخ 2 جدی 1360 خورشیدی این مرد فهیم را دستگیر و روانه زندان نمودند. و از هیچ ظلمی بر وی دریغ نکردند تا سرانجام  بتاریخ 29 جدی 1360 خورشیدی یعنی کمتر از چهار هفته پس از دستگیری در زندان صدارت به مقام رفیع شهادت نایل آمد و با مرگ این شخصیت آگاه و گرانمایه ستاره ای دیگری از اسمان فرهنگی کشور ما افول نمود ، روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینهم یکی دیگر از سروده های این شاعر گرانمایه که نمایانگر آرزو های بی سرانجام وی بخاطر ترقی و اعتلای وطنش بود که اینک بر سنگ مزارش حک شده است:

آرزوی بی سرانجام

 

زنده گانی آرزوی  بی سرانجام است وبس

آنچه مارامیرسد اززنده گی نام است وبس

 آنچه  می بینید  یاران   اندرین   دور   حیات

صرف بیداد  و  مظالم جور ایام است و بس

 کامیابی  در  جهان   آرزو   نا ممکن   است

 کام در دنیای  ما جزوی اوهام  است وبس

عشق و  آئین  محبت  جز تپش  نبود  ، بلی

 می تواند زنده بودن  هر که نا آرام است وبس

ما   نیاسودیم   هر گز  در  جهان   زنده گی

از همه آسوده گی (سرشار) ناکام است و بس .

 

منابع :

1 – بخشی از معلومات فوق را دوست گرامی ام محترم الحاج غلام صادق حیدری ( برادر زاده شهید سرشار شمالی ) ارسال نمودند و نوشتند که توسط مرحومه بانو لیلا صراحت روشنی دختر شاعر زنده یاد سرشار روشنی تحریر ودر شماره 47 سال 1372 خورشیدی نشریه قلم ارگان انجمن اسلامی نویسنده گان افغانستان به نشر رسیده بود.

2 –  سیما ها و آوا ها ( محترم نعمت حسینی).

3 – یادداشت های نویسنده.

10 نوامبر
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد شهید غلام شاه سرشار شمالی (روشنی) – قسمت دوم

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه   20 عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 10  نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد شهید غلام شاه

سرشار شمالی (روشنی)

 

قیوم بشیر هروی

دهم نوامبر 2024

ملبورن – استرالیا

قسمت دوم :

اما صراحت گفتار و قلم تیز و تندش باعث شد تا با مشکلاتی با حاکم پروان بوجود باید و سبب تبدیلی وی از روزنامه پروان شده و نخست بحیث مدیر مآمورین وزرات مطبوعات وقت مقرر گردد و متعاقبآ به وظایف گوناگون مقرر و ایفای وظیفه نماید که میتوان به  بخشی از آنها ذیلآ اشاره نمود:

1 – معاون اداره شئون اجتماعی.

2 – عضو بورد تبلیغات .

3 –  معاون روزنامه اصلاح .

4 – معاون طبع کتب .

5 – مدیر عمومی اطلاعات رادیو.

6 – برای بار دوم معاون روزنامه اصلاح .

7 – مدیر مسئول روزنامه بیدار مزار شریف .

8 – مدیر عمومی هنر و ادبیات رادیو.

9 – مدیر ارتباط خارجی رادیو .

10 – مدیر عمومی پروگرامهای رادیو.

11 – معاون روزنامه انیس .

12 – نگارنده و مسئول روزنامه جمهوریت .

13 – معاون و نگارنده مسئول روزنامه انیس.

شهید غلام شاه سرشار شمالی در هر وظیفه ایکه بدوش میگرفت با صداقت ، پشت کار مداوم جهت بلند بردن کیفیت کاری از هیچ تلاشی رویگردان نبود.

او از محضر استادان بزرگواری چون مرحوم غلام جیلانی جلالی ، مرحوم استاد ملک اشعراء بیتاب ، مرحوم استاد شایق جمال و مرحوم مولانا قربت فیض بسزایی برد .

در سال 1342 خورشیدی بخاطر تحصیلات مسلکی در رشته خبرنگاری عازم کشور انگلستان شد و کورس عملی ژورنالیزم را در رادیو بی بی سی لندن با موفقیت به اتمام رسانید.

گفته شده که شهید سرشار شمالی باری با سپری نمودن امتحان سویه شامل صنف سوم دانشکدهء حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل شد ، اما از آنجاییکه مقامات وقت موافق تحصیلات عالی تر وی نبودند ، این بار نیز نتوانست تحصیلاتش را ادامه دهد.

پس از کودتای 7 ثور 1357 خورشیدی او را جبرأ به تقاعد سوق دادند ، اما در سال 1358 با رفع تقاعد به حیث عضو بورد مفسرین اخبار بین المللی آژانس باختر مقرر گردید.

از شهید سرشار شمالی چندین اثر منثور و منظوم به یادگار مانده است که  قرار ذیل میباشد:

 1 – نخستین اثر بنام (کاروان) در سال 1338 خورشیدی در مطبعه قطغن به زینت چاپ آراسته شد که مجموعه ی از دوبیتی های ایشان میباشد.

2 – ( ناله) دومین دفتر شعری است که در سال 1334 خورشیدی بچاپ رسید.

مجموعه یی از پارچه های ادبی به زبان پشتو است  ( دزړه خبري ) 3 –

که از چاپ آن اطلاعی در دست نیست.

4 – (غریو نیلاب ) مجموعه ای دیگریست از دوبیتی های شاعر که احتمالا هنوز چاپ نشده .

5 ( د زړه خواله) مقاله پشتو میباشد که در روزنامه اصلاح وقت منتشر شده است .

قابل تذکر است که علاوه بر اینها تعداد  زیادی از اشعار پراگنده ایشان به زبان های دری ، پشتو و اردو جمع آوری شده و امیدواریم به چاپ رسیده باشد.

اینهم یکی دیگر از سروده های زنده یاد سرشار شمالی که درین قسمت پیشکش میگردد.

 

          راه دشوار        

عمر ها در طلب  می در  میخانه زدیم
حاصل هستی اندیشه به پیمانه زدیم
جانب عقل نرفتیم که پر از وسواس است
راه دشوار  گرفتیم و به  افسانه زدیم
به شناسایی خود ره  نگشودیم گهی
همه جا سرزده رفتیم و به بیگانه زدیم
غافل از دانش و فرهنگ هوس پیمودیم
پای در حلقه ی صد دام پی دانه زدیم
دل ز  بازیچه  نکندیم  به   پیرانه سری
منزل کودکی  خویش  به  پیرانه زدیم
خود فریبی است متاعی که خریدیم مدام
واندرین دادو ستدها چقدر  چانه زدیم
عمر فرسود و دل آزرد دگر نوبت تست
ای جگر ،ما همه رفتیم و به ویرانه زدیم
رهزنی شد همه این ره سپری در طلبش
لاف بود این که جهان در ره جانانه زدیم
به جز از درهم ودینار نبود آن همه نام
که به راه طلبش کعبه  و  بتخانه زدیم
تن نیاسود وروان نیز نشد از دست افسوس
بر سر  هیچ  متاعی   دل  دیوانه زدیم
گرچه سرشار جنونیم  به بیراهه روی
ننشستیم  ز پا باده ی   مستانه  زدیم

ادامه دارد …

09 نوامبر
۳دیدگاه

یادی از زنده یاد شهید غلام شاه سرشار شمالی (روشنی) – قسمت اول

 

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  19 عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 9  نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

به سلسله معرفی فرهیختگان و قلم بدستان سرزمین ما

اینک یادی میکنیم از زنده یاد شهید غلام شاه سرشار شمالی ،

شاعر ، نویسنده ، روزنامه نگار و مترجم برجسته کشور .

قابل ذکر است که این یادنامه چون در فیسبوک نیز  همزمان به نشر میرسد در سه بخش جداگانه پیشکش میگردد:

یادی از زنده یاد شهید غلام شاه

سرشار شمالی (روشنی)

 

قیوم بشیر هروی

نهم نوامبر 2024

ملبورن – استرالیا

قسمت اول :

 شهيد غلام شاه سرشار روشنی  ( شمالی) فرزند مرحوم ملا بابه صاحب  درسال ۱۳۰۹ خورشیدی در شهر كهنه چاريكار مركز ولايت پروان پا بعرصهء وجود نهاد٬ پدرش نظر به ارادت عميقی كه به شاه ولايت مآب ( حضرت علی مرتضی (ع) ) داشت ٬نام غلام شاه را برایش برگزید. در آوان کودکی نسبت هوش و ذکاوتی که داشت تحت تربیت پدر قرار گرفت و به فرا گیری قرآن ، ترجمه و تفسیر آن پرداخت.

و ره یابی به دنیای شعر را مرهون توجه و رهنمایی های مادرش می دانست که او را به خواندن اشعار حافظ و گلستان سعدی تشویق می نمود.

تعلیمات ابتدایی و متوسطه را در لیسه نعمان شهر چاریکار به اتمام رسانید و سپس شامل دارالمعلیمن عالی کابل گردید.

زنده یاد غلام شاه سرشار شمالی پس از پایان دارالمعلمین جهت ادامه تحصیل شامل دانشکده ادبیات دانشگاه کابل گردید و باوجود همه استعداد و علاقه مندی که داشت نظر به مشکلات اقتصادی و شخصی نتوانست تحصیلاتش را ادامه دهد و ناگزیر به عنوان معلم ریاضی شامل کار شده و مدت نه سال را به شغل مقدس معلمی در مکاتب مختلف پروان ، قطغن و کابل پرداخت و همزمان به سرودن شعر آغاز نمود  و دیری نپایید که بعنوان یکی از شاعران بنام در جامعه شناخته شد.

اشعارش از پختگی خاصی برخوردار بود که از لابلای آن حس وطن پرستی و مردم دوستی نمایان بود و کلامش زبان گویای دردها و آلام هموطنانش گردید.

شهید غلام شاه سرشار شمالی در دوران حاکمیت  سردار داود تخلص (روشنی) را برای خود برگزید.

او شاعری بود آزاده ، نویسنده یی بود وارسته ، روزنامه نگاری بود صادق و آموزگاری بود دلسوز که در جهت تربیه اولاد وطن صادقانه تلاش می نمود.

قلم شیوا و زبان تند و تیزش همواره برایش مشکل ساز بود ، چنانچه در بسا موارد با برخورد نا پسند مقامات روبرو میشد ، اما هراسی نداشت.

اکثر اشعار و مقالاتش در روزنامه ها، مجلات و جراید مختلفه مرکز و ولایات کشور به نشر می رسید.

شهید سرشار روشنی از سال ۱۳۳۸ خورشیدی  شامل  کار در وزارت اطلاعات و فرهنگ وقت گردید و به حيث عضو تبليغات گرزندوی  و بعداء عضو اداره جوايز و نشرات ایفای وظیفه نمود ، اما با گذشت مدت کوتاهی بعنوان  مدير مسئول روزنامه پروان  مقرر گردید.

 ودر جهت بهبود کیفیت این روزنامه تلاش بسزایی نمود و موفق شد در اسرع وقت آنرا با کیفیت بهتر بدسترس خوانندگان  قرار داده و علاوتآ نویسندگان ورزیده و خوبی را توانست در این روزنامه بدور هم جمع نماید.

همین امر باعث شد تا زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی شاعر نامور کشور ذریعهء نامه ای عنوانی مدیر مسئول روزنامه پروان که متن آن بتاریخ 6 حمل سال 1339 خورشیدی در یکی از شماره های پروان منتشر شد

سرشار را شاعر شيوا بيان خوانده از كار نشريه تمجيد نموده و وعده همكاری های مداوم را به مدير روزنامه بدهد..

كه اين خود گواه بر این مدعاست که  در آن زمان روزنامه پروان توانسته بود توجه شاعر و نويسنده يی چون استاد خليلی را بخود جلب نمايد.

 

در این قسمت شعر آزادی را برای شما برگزیدیم 

آزادی

 زندگی در بندگی مرگيست مرگ

 كاروان  بندگی  بی  ساز  و برگ

 بندگان را  بنده  بودن  كافريست

 با اسارت ساختن بی داوريست

 ای بسا  آزاد  تن  محبوس  جان

 وی بسی تن زنده اما  بی روان

از  شكم  پروردگی   در   بند تن

 گردنش در قيد صد تار و  رسن

آه از تن پرور بی عقل و  هوش

 زندگانی نزد او شد خورد و نوش

آه    از   بيچاره ای    دل   باخته

 از  دیانت  با  اسارت     ساخته

 آنكه از  دل  فارغ افتد   يك قلم

 زندگی باشد به نزدش    بيش و كم

 صرف خورد و خواب دست و پاست او

 بر خمار چرس خود شيداست او

 وای آن قوميكه باشد اين چنين

 زندگانی   را   نداند   جز همين

 زندگی    نبود     بجز    آزادگی

 مرگ بهتر كز  خودی   افتادگی

 باخود آنكس كه او آزاد زيست

 نيكنام و عاقل و دلشاد زيست

 صد   هزاران   آفرين   آزاده را

 حيف و حسرت زندۀ افتاده را

 نزدمن هركس كه آزاد است او

مالك  ملك   خداداد   است او

 ميتواند  مر  خدا    را   بندگی

 با شرافت  می نمايد  زندگی

ميشود(سرشار) صبهای حيات

 تا ابد  نبود   باو   راه   مما ت

 چاريكار –۱۳۳۴

منابع دربخش آخر ذکر میگردد.

ادامه دارد ….

14 اکتبر
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد باقی قایل زاده شاعر آزاده اییکه ده سال آخر عمرش را از نعمت بینایی محروم بود

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 23 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 14 اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد باقی قایل زاده شاعر آزاده اییکه

ده سال آخر عمرش را از نعمت بینایی محروم بود

 

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

14 اکتوبر 2024 میلادی

 

زنده یاد باقی قایل زاده فرزند مرحوم ملا عبدالله خان در سال 1294 خورشیدی در محلهِ چنداول کابل دیده به جهان گشود. در کودکی پدرش را از دست داد.

قبل ازاینکه شامل مکتب رسمی شود نزد مامایش میرزا سلطان محمد خان به فراگیری آموزشهای اولیه پرداخت و سپس شامل مکتب صنایع گردید و در سال 1314 خورشیدی از  رشته قالین باقی ، رنگ آمیزی و ادبیات فارسی فراغت حاصل نمود.

و بلافاصله در همانجا بحیث استاد رنگ آمیزی قالین و زبان و ادبیات شامل کار گردید.

از آوان جوانی نزد مامایش که یکی از شعرای ورزیده آنزمان بود زانو زد و اساسات عروض و اوزان شعری را فرا گرفت . علاقه مندی ، ذوق و استعداد سرشارش در شعر و ادبیات پایش را بدنیای شاعری باز کرد و با احساس پاکی که نسبت به وطن و طندارانش داشت ، به سرودن شعر آغاز نمود و دردها ، آلام و ناهنجاری های عینی جامعه را بی پرده و بدون واهمه از اربابان زر و زود و تزویر  در قالب شعر بیان می نمود.

او شاعری بودی آزاده با روحیه انقلابی که همین امر باعث شد تا تعدادی زیای از جوانان  بدور او جمع شوند و به سخنان و رهنمود های او گوش فرا دهند.

او علاوه بر آن نشست ها و ارتباطاتی  با دوستان شاعر و هنرمند هم عصرش داشت که میتوان از : مرحوم سرور جویا ، مرحوم سید اسمعیل بلخی ، مرحوم غلام سرور دهقان ، ، مرحوم استاد نوید ، مرحوم میر غلام حضرت شایق جمال ، مرحوم محمد امین ترابی ، مرحوم یوسف آیئنه ، مرحوم مسرور نجیمی ، مرحوم آصف آهنگ  ، مرحوم اکرم عثمان ، مرحوم استاد محمد حسین سرآهنگ ، مرحوم استاد غلام دستگیر شیدا ، مرحوم استاد نتو ، مرحوم استاد رحیم بخش و مرحوم خالوی شوقی  نام برد.

میگویند لقب سرآهنگ را باقی جان قایل زاده برای سرتاج موسیقی کشور برگزیده.

او انسانی بود وارسته ، شاعری بود انقلابی ، نویسنده ای بود توانا ، سخنوری بود نترس و دوستی بود جوانمرد و مهربان که تا پای جان در کنار دوستانش می ایستاد.

 زنده یاد باقی قایل زاده در قالب های مختلف شعری سروده هایی دارد که گزیده یی از اشعارش در سال 1362 خورشیدی تحت عنوان ( آشیان عقاب ) در مطبعه دولتی کابل بچاپ رسید و بعدها در سال  1380 خورشیدی نیز دومین مجموعه از سروده هایش توسط انتشارات کاوه در شهر کلن کشور آلمان به زینت چاپ آراسته شد .

یر اساس مقاله ایکه  محترم استاد پرتو نادری به استناد از نوشتهِ محترم عبدالحق واله بیان نمودند ،  سال نابینایی مرحوم قایل زاده را 1330 خورشیدی و سال وفاتش را 1340 خورشیدی درج نموده اند.

قابل تذکر است که مرحوم باقی قایل زاده درحالیکه از مریضی فشار داخلی چشم رنج میبرد متأسفانه بینایی اش را از دست داد و ده سال آخر عمرش را در نابینایی بسر برد.

روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد

اینهم نمونه ای از کلام آن شاعر آزاد منش و انقلابی که تقدیم شما عزیزان می گردد:                                  

 

شیپور یگانگی

هم  میهنان   صدای    مــؤدت    عیان    کشید

چون   مرغ   حق  ز  شاخ  محبت  فغان  کشید

این  پنـبـه  ها که  شب    بنمایـد   ستاده   نام

روزی   تکان   ،  ز    گـوشِ   کرِ  آسمان  کشید

پیران    مرز   و   بوم   و  جوانان  شهر  و  ده

ضد نفاق  و تـفـرقه   ،  تیر  و    کمان    کشید

در   منزل   شرافت   ِ   وحـدت   شوید   جمع

بـا دستِ   با   هـمـی  هـمـه  ،  دشمنان کشید

گر   اختلاف   مذهب   و  قومی   و  مسلکی

داریـد  ،  بهـر  حفظ   دیانت  ز    جـان  کشید

خواهید    اگر    سعادت    دایــم   ،  عرایضی

دارم  ، به   شرط   آنکه  بــه  طبع روان کشید

بوبکر  و  عمرست ،  هم عثمان  و  هم  علی

سر  مشق   زندگی  ،  روش  آن  کسان کشید

وقتِ    خلافتِ   آن   سرورِ    سردارِ  مردمان

گفتند   امتیاز    نژاد    ،   از   میان    کشید

پشتون  و  تاجیک  و  قزل  و ازبیک  و  ُمغل

این  اسم  هـا  ز دفـتر  ملـی  ،   روان  کشید

فقط  به  نام  ملت  ”  افغان ِستان ”   همه 

آئید   جمع  و  مطلب  خـود  شادمـان  کشید  

تا  در   زمینِ   سینه    نکارید  ،  تخم   مهر

ناممکن  است  ،   خوشـۀ   آمال  تـان کشید

گر  معدن   طلا  و  مس  و  نقره   وا  نشد

سنگِ    ذغـال    بیشتر  از  لای  کـان  کشید

بر ِ  کشتِ   کوکنار   و  حشیش   آتش   افگنید

همت   کنید   و     مـزرعۀ   زعـفـران  کشید

دریای    ” گلبهار ”   کف   آلود   می  رود

بندی زنید و  جانبِ  دشت  و  دمـان   کشید

گر چشمه  سار   نفت  عبث مانده در زمین

از ُکنجد  و  زغـر  ،  به   تلافی    آن   کشید

آخر زمین که  بس  زیاد   است   در   وطن

ماشین چو نیست، بیل و کلنگ و ودان کشید

از    انقلاب    خون    بگریزید   ،   دوستان

بر  انقلاب  فکــر  ، همه  تیغ   زبان   کشید

گوئید   نقص   هــای    حقیقی     مملکت

مـردانه  وار ،  معنی  لفظ  از   بیان  کشید

آنانکه   دل  به   دولت    بیگانه   بسته اند

غـیرت کنید و  هستی شـان  از جهان کشید

هرکشوری که چشم طمع دوخته است به ما

خیزید!  چشم شان  ز  قفا  با  سنان کشید

تاکی چون  خون  مرده  نشینید  ، بین رگ

پایی  زنید  و  سر  ز   عروق ِ  نهان  کشید

ای اغنیا شما گر از  این  خاک و  ملت اید

دستی به جیب برده و مشتی  قران کشید

ای عالمان  ز  بابِ  سیاست   روید  بدور

این غسل حیض نیست که فصل و  گمان کشید

ای حاکمان کمی به  وظائف   شوید گرم

دل سر گشته خلق   ،  مبادا   زیان کشید

مجنون  عشق   لیلی    کهسار   کشورم

یاران  مرا  به   جلگهء   دیوانگان   کشید

باقی ”  بدن  زیب  وفادار میهن است

او  را  برای   تجربه   و   امتحان  کشید.

منابع:

1 – تارنمای خراسان زمین ( محترم استاد پرتو نادری ).

2 – آریانا افغانستان انلاین ( محترم  ولی احمد نوری ).

3 – ماریا دارو ( محترم امان کبیری ).

05 اکتبر
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد پوهاند دکتور جلال الدین صدیقی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 14 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 5 اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد پوهاند دکتور جلال الدین صدیقی

قیوم بشیر هروی

پنجم اکتوبر 2024 میلادی

ملبورن – آسترالیا

در ادامه معرفی فرهنگیان سرزمین ما امروز یادی میکنیم از زنده یاد پوهاند دکتور جلال الدین صدیقی ، مؤرخ آگاه ، پژوهشگر وارسته ، روزنامه نگار توانا و  مترجم نام آشنای سرزمین ما بخصوص خطهء ادب پرور هرات.

آری ! زنده یاد دکتر جلال الدین صدیقی فرزند محمد کریم خان صدیقی در سال 1319 خورشیدی در شهر زیبای هرات دیده بجهان گشود.

تحصیلات ابتدایی را در مکتب سلطان غیاث الدین غوری آغاز و تحصیلات ثانوی را نیز در همانجا بپایان برد و در سال 1341 خورشیدی بکابل رفت و شامل  دانشکدهء ادبیات دانشگاه کابل شد و در سال 1345 سند فراغت در رشتهء خبرنگاری بدست آورد و بلافاصله بعنوان استاد در دانشکدهء علوم اجتماعی آغاز بکار نمود.

پس از سه سال تدریس برای ادامه تحصیل روانه ایران شد و در سال 1350 خورشیدی با کسب سند کارشناسی ارشد دوباره بوطن بازگشت ، اما شوق ادامه تحصیل یکسال بعد دوباره او را روانه تهران نمود و در سال 1357 مؤفق گردید تا پایان نامهء دکتورای خودرا بدست آورد و با بازگشت به کشور تا سال 1362 خورشیدی  به تدریس ادامه داد.

البته در دانشنامه آریانا نیز در مورد تحصیلات ایشان چنین آمده :

  ” در ۱٩۶۶ میلادی، رشته‌ی ادبیات پارسی دانشگاه کابل، در ۱٩۶٩ میلادی رشته‌ی علوم انسانی دانشگاه عثمانی هندوستان و در ۱٩٧۵ رشته‌ی ادبیات فارسی دانشگاه تهران را به پایان رساند. در ۱٩٨۱ م در دانشگاه کابل به درجه‌ی پروفیسوری رسید“.

 زنده یاد صدیقی بعد ها در پست های آمر کتابخانهء مرکزی دانشگاه کابل طی سالهای 1362 – 1364 و آمر شعبهء تاریخ معاصر افغانستان در دانشکدهء علوم اجتماعی بین سالهای 1365 تا 1368 خورشیدی ایفای وظیفه نمود.

 زنده یاد دکتور صدیقی انسانی بود آرام و خوش برخورد که با فروتنی و تواضع در دل همه دوستانش جا گرفته بود. او سالها برای پرورش فرزندان وطنش تحقیق کرد ، پژوهش نمود و نوشت و در بخش های مختلف فرهنگی ، تاریخی و علمی پرداخت و اندوخته هایش را در خلال کتب و مقالات فراوانی بدست نشر سپرد که ذیلآ به بخشی از آنها اشاره می کنیم:

1 –  تاریخ تمدن اسلام.

2 – افغانستان دردایرة المعارف تاجیک (باهمکاری دکتور قربان بابایف) .

3 – با سرزمین نورستان آشنا شوید.

4 – چگونگی استیلای نظام قبیله سالاری در افغانستان.

همچنین کتب زیر مؤفق شده تا ترجمه و بدست نشر بسپارد:

1 – تاجیکان اثر بابه جان غفوراٌف .

2 – افغانستان در سال های بیست و سی قرن بیستم.

3 – تذکرة التواریخ عبدالله کابلی اثر دکتر شمس الدین نورالدینوف.

علاوه بر کتب متذکره در حدود 300 مقاله پژوهشی و علمی نیز از ایشان بجا مانده که بخشی از آنها در مجلات وحید ، سخن ، آینده ، یغما وسایر نشرات در ایران به نشر رسید.

طوری که در مقاله ای از محترم حمیدالله کامگار منتشره در تارنمای مؤسسه پژوهشی بایسنغر آمده جناب خلیل الله افضلی مدیر آن مؤسسه و بانو رابعه غواص صدیقی همسر مرحوم دکتور صدیقی در حال گردآوری و آماده سازی مجموعهِ مقالات ایشان می باشند که بخشی از آنها قرار ذیل می باشد:

۱ – اصل و نسب و وجه تسمیة ال کرت هرات؛

۲ – دو سند مهم (در بارۀ روابط هند انگلیسی با سپاه امیر افغانستان)؛

۳ – درگذشت و سرگذشت غبار؛

۴ – پیدایش انگور در هرات باستان؛

۵ – انتقام بگیران زبان پارسی؛

۶ – اشاره‌هایی به نگرش تاریخی استاد خلیلی؛

۷ – بازتاب تاریخ­‌نگاری تحلیلی در کتاب «فیضی از فیوضات» کاتب؛

۸ – ارزش اسناد آرشیفی فیض محمد کاتب، در تدوین تاریخ نوین افغانستان؛

۹ – خلج؛

۱۰ – جنبش­‌های مردم خراسان در عهد عباسیان؛

۱۱ – سیماهای نخستین آدمیان در شاه‌نامه؛

۱۲ – شرح حال، وظایف، افکار و آثار علامه استاد صلاح‌­الدین سلجوقی؛

۱۳ – بازتاب اندیشه­‌های غیرقبیلوی در شاهنامۀ فردوسی و مقایسۀ آن با اندیشه‌های نظام قبیلوی؛

۱۴ – تحلیل و بررسی اهداف والای آفرینشی شاهنامه به استناد مقدمه منصور ابومنصوری؛

۱۵ – بررسی نحوه­ی بازتاب تضادهای طبقاتی در آثار ناصر خسرو؛

۱۶ – تاجیکان؛

۱۷ – روش تاریخ‌نگاری استاد فکری سلجوقی؛

۱۸ – باغ عدنانی؛

۱۹ – نگاهی به سیر فرهنگ هرات؛

۲۰ – نقش هرات و هراتیان در تدوین، تزیئن و نگهداری شاه‌نامۀ فردوسی؛

۲۱ – جغرافیای تاریخی خطة باستانی هرات؛

۲۲ – سندی از تلاش­‌های هنری یکی از بزرگ­‌ترین کتاب­خانه‌ه­ای قرن نهم هجری در هرات؛

۲۳ – افغانستان در قرون جدیده؛

۲۴ – جواهر لعل نهرو، مؤرخ و نویسندۀ مبارز؛

۲۵ – هرات از نظر جهان‌گردان (۱)؛

۲۶ – هرات از نظر جهان‌گردان (۲)؛

۲۷ – هرات از نظر جهان‌گردان (۳)؛

۲۸ – هرات از نظر جهان­گردان (۴)؛

۲۹ – هرات از نظر جهان­‌گردان (۵)؛

۳۰ – هرات از نظر جهان­‌گردان (۶)؛

۳۱ – هرات از نظر جهان­‌گردان (۷)؛

۳۲ – هرات از نظر جهان­‌گردان (۸)؛

۳۳ – آبادانی­‌ها و بقایای آثار عمرانی از زمان آل کرت هرات؛

۳۴ – ادبیات درباری؛

۳۵ – بازتاب احوال زحمت­‌کشان به ویژه زحمت­‌کشان هزاره در آثار منظوم و منثور مرحوم استاد خلیل­‌الله خلیلی؛

۳۶ – بازتاب وقایع تاریخی در آثار بیدل؛

۳۷ – بررسی نحوۀ تاریخ‌­نگاری پس از انقلاب ثور؛

۳۸ – تجلی شاه‌نامۀ فردوسی در آثار پژوهشگران شوروی؛

۳۹ – پرابلم­‌های تاریخ‌­نویسی در افغانستان؛

۴۰ – پیشینۀ تأسیس احزاب سیاسی؛

۴۱ – تجلی فرهنگ کهن در حدودالعالم؛

۴۲ – حصول استقلال سیاسی؛

۴۳ – سرشت و سرنوشت ثروت برمکیان؛

۴۴ – سیر تحول فرمان­‌های صلح؛

۴۵ – شگردهای آموزش و پرورش در عصر تیموریان هرات؛

۴۶ – ضرورت بررسی اسناد آرشیفی (۱)؛

۴۷ – ضرورت بررسی اسناد آرشیفی (۲)؛

۴۸ – ضرورت بررسی اسناد آرشیفی (۳)؛

۴۹ – لغو نظام بردگی؛

۵۰ – معرفی حدودالعالم؛

۵۱ – نسخۀ خطی نادر از منتخبات ا. ا. سمیانوف؛

۵۲ – نظری بر مدارس آموزش و پرورش در هرات معاصر؛

۵۳ – نظری به تاریخ و فرهنگ هزاره­‌های افغانستان (۱)؛

۵۴ – نظری به تاریخ و فرهنگ هزاره­‌های افغانستان (۲)؛

۵۵ – نقش افغانستان در تاریخ تمدن اسلام (بخش دوم)؛

۵۶ – نقش سید جمال‌­الدین افغان در تحریک جنبش­‌های آزادی­‌خواهی نیم قارۀ هند؛

۵۷ – نگرشی به دستاوردهای هنری برادران ملیت هزاره؛

۵۸ – نهضت مشروطه‌خواهی؛

۵۹ – آزادی بیان و مطبوعات؛

۶۰ –  جهاد ملی باید از طریق تأمین اطلاعات و اخبار برای طبقۀ بی‌سواد در قراء کشور تعمیم شود؛

۶۱ – حقوق و وجایب مطبوعات آزاد؛

۶۲ – پیرامون آزادی مطبوعات؛

۶۳ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۱)؛

۶۴ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۲)؛

۶۵ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۳)؛

۶۶ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۴)؛

۶۷ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۵)؛

۶۸ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۶)؛

۶۹ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۷)؛

۷۰ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۸)؛

۷۱ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۹)؛

۷۲ – رجال تاریخی و سیاسی افغانستان در دو قرن اخیر (۱۰)؛

 امیدواریم بقیه مقالاتی که از لیست باز مانده اند نیز جمع آوری ، تنظیم  و بچاپ رسیده باشد.

 قابل تذکراست که زنده یاد پوهاند دکتور صدیقی  اواخر سال 1371 خورشیدی در حالیکه از بیماری شکر رنج می برد برای مداوا عازم کشور آلمان گردید .

گفته شده که بر اثر جنگ های خانمانسوز داخلی در شهر کابل کتابخانه شخصی ایشان مورد غارت قرار گرفت و همین امر باعث شد تا اثرات ناخوشایندی بر روح و روان ایشان وارد شود که با تأسف در سحرگاه روز شنبه  30 سرطان 1375 خورشیدی  دار فانی را وداع ، خانواده و جامعه فرهنگی را به سوگ نشاند و طبق وصیت آنمرحوم ، پیکر پاکش را به شهر هرات انتقال  و در جوار مزار مولانا عبدالرحمن جامی بخاک سپردند.

 روح شان شاد ، یادشان گرامی و خاطرات شان جاودانه باد.

 

منابع : 

.030

1 – دانشنامه آریانا .

2 – مؤسسه پژوهشی بایسنغر ( مقاله محترم حمیدالله کامگار).

 

28 سپتامبر
۳دیدگاه

یادی از زنده یاد نصیر احمد نشاط پنجشیری ، شاعر و طنز پرداز بنام کشور

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  7 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 28 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

یادی از زنده یاد نصیر احمد نشاط پنجشیری

، شاعر و طنز پرداز بنام کشور

 

قیوم بشیر هروی

 بیست وهشتم سپتامبر  2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

امروز به سلسله معرفی فرهنگیان عزیز وطن ما یادی می کنیم از زنده یاد نصیر احمد نشاط پنجشیری ، شاعر طنز پرداز کشور .

نصیر احمد نشاط پنجشیری در اواسط سال 1339 خورشیدی در قریه علی بابای ولسوالی آبشار ولایت پنجشیر دیده به جهان گشود . پدرش مرحوم استاد عزیز احمد مرد متقی ، دانشمند و سخت کوشی بود .

نصیر احمد دورهء ابتدائی را  در تنها مکتب قریه که فقط سه کلاس داشت در شاگردی پدر سپری نمود ، اما نسبت تنگدستی از ادامه تحصیل در مکاتب دور تر چون کابل باز ماند ، اما تا سن 17 سالگی علوم دینی متداول زمانش را در زیر سایه پدر نزد علمای جیدِ آندیار در حصه دوم پنجشیر معروف به  (دره) فرا گرفت و بعد روانه کابل شد.

مدتی را در کابل سرگردان بود ، اما بخت یاری نکرد تا بتواند به تحصیلاتش در آنجا ادامه دهد. ناگزیر در جستجوی یافتن کار برآمد وتصادفا با زنده یاد استاد علی اصغر بشیر هروی ، شاعر ، نویسنده ، مؤرخ ، منجم ، محقق ، ادیب و طنز نویس توانای کشور آشنا شد و استاد که از علاقه مندی او به ادبیات و شعر آگاهی یافت، دستش را گرفت و دردفتر ترجمان او را شامل کار ساخت.

نصیر احمد جوان با استعداد و زیرکی بود و تنها 18 سال داشت که به ترجمان پیوست.  همین امر باعث شد تا طی پنج سال و اندی نه تنها در دفتر ترجمان کار کند ، بلکه نزد مرحوم استاد بشیرهروی زانوی شاگردی زد و قلم بدست گرفت و از محضر آنمرحوم استفاده ی شایان نمود.

او انسانی بود مهربان ، روشن ضمیر، صادق و پرکار که از هرلحظه کارش در ترجمان بنحو احسن استفاده مینمود . او علاوه بر آن آشپز ماهری نیز بود تا جاییکه اکثر ظهر ها تعدادی موقع صرف غذا خود را به دفتر ترجمان میرساندند تا از دست پخت نصیر احمد تناول کنند.

  ترجمان جریده ای بود که زنده یاد پروفیسور دکتور عبدالرحیم نوین کارتونیست ورزیده کشور صاحب امتیاز آن و زنده یاد استاد علی اصغر بشیر هروی  مدیر مسوول آن بودند. علاوه بر آنها برادرم محمد مهدی بشیر مؤسس سایت وزین فرهنگی 24 ساعت ، نیز در دفتر ترجمان مشغول کار بود.

صنف دوم مکتب بودم که روزانه بعد از رخصتی به دفتر ترجمان میرفتم و نصیر احمد هر باری که مرا می دید با خوشرویی و مهربانی میگفت :

میرزا قیوم باز آمدی؟   

میرزا قیوم یکی از نام های مستعاری بود که پدر مرحومم  بخشی از طنز ها و دلنوشته های شانرا بدان اسم منتشر میکردند. دفتر ترجمان محلی بود که نویسنده گان وشاعران طنزپرداز وطنز نویس ما آنجا می آمدند تا نوشته های شانرا برای نشر بسپارند. این نصیر احمد جان که بعد ها بنام نصیر احمد نشاط پنجشیری شهرت یافت با گشاده رویی از آنها استقبال می کرد و مطالب شانرا تسلیم می شد تا به پدرم تحویل دهد. بعضی روز ها در میان کسانی که آنجا می آمدند یکی هم زنده یاد جلال نورانی بود. هرچند من آنزمان چیزی از طنز نمی دانستم ، اما متوجه می شدم که هر کدام آنها مطالبی می خواندند و گاهی در موردش حرف می زدند. گاهگاهی هم میدیدم مرحوم پوهاند نوین که در پهلوی دفتر ترجمان معاینه خانه ایشان بود نیز به جمع آنها پیوسته، میگفتند ، می خواندند ، می نوشتند و گاهی هم می خندیدند. در واقعیت امر دفتر جریده ترجمان یک کانون فرهنگی طنز نگاری و طنز پردازی بود که رهبری آنرا مرحوم استاد بشیر هروی بعهده داشت. 

جریده ترجمان بازگو کننده دردهای میلیون ها هموطن ما در آن ایام بود ، از مأمور شهرداری گرفته تا صدراعظم کشور از زبان طنز و کنایه هایش در امان نبودند ، نواقص اداری ، کارشکنی ها ، کمبود مواد ارتزاقی ، مواد سوخت ، مکتب ، دانشگاه ، قیمت های مواد خوراکی و همه و همه از زیر ذره بین ترجمان می گذشتند و مسوولین امور با زبان طنز و فکاهی منتقدانه متوجه آن خلا ها میشدند. ترجمان نه تنها بازگو کننده درد دلهای هموطنان ما بود، بلکه مدرسه ی بود که با زبان طنز و فکاهی جایگاهی خاصی را در میان خواننده گانش کسب نموده بود. زنده یاد جلال نورانی طنز پرداز چیره دست بارها گفته بود که جلال با ترجمان نورانی شد و همینطور نصیر احمد ، نشاط گردید. و بسا کسان دیگری که شاید روزی خود شان بیان کنند.

آری ! میگویند خواستن توانستن است ، و زنده یاد نصیر احمد نشاط اینرا ثابت نمود ، چنانچه در پهلوی کار در دفتر ترجمان تا توانست زحمت کشید و فیض برد ، تا جاییکه سالها بعد خودش نیز یکی از طنز نویسان معروف و بنام کشور شد.

او زمانی که کابل توسط نیروی های حکمتیار راکت باران شد چنین سرود:

ای هموطـــن موشک مـــزن، ما را  زمستان میکُشد

آزار بی موجب مــــده، سرمـــــا  که  آســــان میکُشد

این مــــردمِ مظلـــــوم را ، در فصلِ سـرما عنقریب

یا قحطی یا قیمتـــی ،یا بـــــرف و  بــــــاران میکُشد

همدین مظلـــومِ  تـــــرا ،چون اژدهــــا فقر و مرض

در زیر پا می افگــــند،با چنـــــگ  و دنــدان میکُشد

جز شعلهء توپ و سکر،کو برق و تیل و چوبِ ما؟

افــــلاس ماننــــد خودت، ناکــــــرده  پرسان میکُشد

زحمت نکش مرمی مـــزن،بر سینـــهء همدین خود

بر حالِ ما رحمی بکُــــن،مــــــا را  غمِ  نان میکُشد

راهء تجارت بسته شــــد،اهلِ تجـارت خسته شـــــد

گر جزیه را کمتر دهــــــد ، رهگیـــرِ  نادان میکُشد

مرحوم نشاط چند سال قبل از طریق مرحوم نورانی پیامی فرستاده بود که اگر امکان داشته باشد جریده ترجمان را دوباره راه اندازی نماییم ، ولی با تأسف که نسبت معاذیری مؤفق به این کار نشدیم.

 در سال 1379 خورشیدی یک مجموعه ی از اشعارش را که اکثرآ طنز های منظوم بود بنام (نزع کابل) در شهر پشاور به چاپ رساند و همچنین گزیده های طنز هایش بنام ( گلِ زقوم) که مورد استقبال زیاد قرار گرفت و گفته شده که چند مجموعه ی دیگر را آماده چاپ نموده بود که از چگونگی چاپ آن اطلاعی در دست نیست.

واما با دریغ و درد در شامگاه 27 آگست سال 2019 میلادی این شاعر عزیز وطنز نویس بنام کشور نسبت مریضی که داشت دار فانی را وداع و به ابدیت پیوست.

روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد

و اینهم نمونه ای از کلام این شاعر طنز پرداز و گرامی:

حسن غمکش

از پی اهـــلِ دل  روانـه شدم

ماهی بحــــر  بیکـــرانه  شدم

تا که باشم ذبیح قبــل الموت

تیر نمـــرود را نشانـــه   شدم

در زبانِ سخنـــورانِ   علیــــم

استعــــاراتِ عارفانـــــه  شدم

هرکه در بند رفت، بر لب او

آه جانکاه و عاجــــزانه  شدم

بر لب هرکه شد ز بــــند آزاد

نغمـــه و خنـــده و ترانه شدم

بر لبِ هرکه شب نخفته زغم

ناله و ضجه ی شبانـــه شدم

بر  تنِ  همدیـــــار  مجروحـــم

مرهــــمِ زخمِ  تازیانــــه شدم

در دلِ هر پرنـــــده ی قفسی

غم و انــــدوه ی آشیانه شدم

زیر سنگِ جفـــای طفلِ فلک

شیشه بودم که دانه دانـه شدم

سوختم در کنارِ سوختـه گان

حسنِ غمکشِ زمانـــــه شدم

نصیر احمد نشاط پنجشیری

 

منابع :

1 – یادداشت های نگارنده.

2 – تارنمای سپیده دم ( نوشته محترم نور محمد سنگر )

20 آگوست
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد ذبیح الله رضایی بسمل هروی

تاریخ نشر : سه شنبه 30 اسد ( مرداد ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 20 اگست  ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا 

 

یادی از زنده یاد استاد ذبیح الله رضایی بسمل هروی

 

قیوم بشیر هروی

20 آگست 2024 میلادی

ملبورن – آسترالیا

 

به سلسله معرفی فرهنگیان عزیز وطن ما اینک یادی میکنیم از زنده یاد  استاد ذبیح الله رضایی بسمل هروی  فرزند مرحوم حاجی محمد حسین رضایی از بازرگانان معروف هرات که  در سال 1286 خورشیدی در آن خطه ادب پرور دیده به جهان گشود.

تحصیلات خود را درشهر هرات آغاز و در کابل ادامه داده و به اتمام رسانید. و با بازگشت به زادگاهش  به تجارت که شغل پدری اش بود روی آورد و سالهای زیادی در شعب مختلف تجاری و اقتصادی در داخل وخارج کشور ایفای وظیفه نمود.

گفته شده که مرحوم بسمل هروی از آوان نوجوانی به مطالعه دیوان اشعار  و کتب ادبی علاقه داشت و شیفته اشعار قاآنی بود ، چنانچه علاقمندی وافر او به شعر و ادبیات  باعث شد تا در کنار کارهای روزمره به سرودن شعر نیز مبادرت ورزد . او در شعر خود را پیرو قاآنی میدانست و در سرودن غزل  و نظم و قصیده سرایی چنان مهارت بدست آورد که او را از اساتید دورانش می شمردند.

دیوان اشعارش را با بیش از  2000 بیت ذکر نمودند اند که بیشتر آن قصیده  میباشد .

زنده یاد بسمل هروی انسانی بود خوش برخورد ، مهربان و در حین حال شوخ طبع .

در سال 1334 خورشیدی بعنوان مسئول اطاق تجارت در هرات انتخاب و ایفای وظیفه نمود. از مرحوم بسمل هروی هفت فرزند به یادگار مانده که دو تن از آنها به کار های فرهنگی و ادبی بیشتر توجه داشتند ، یکی مرحومه امجد رضایی شاعره ای بود که سالها بعنوان استاد در دارالمعلمین کابل کا ر کرد و فرزند دیگر شان محترم فضل الله رضایی بسمل نویسنده و یکی از مؤسسان کانون فرهنگی افغانستان و آلمان میباشد که سالهاست مسئولیت فرهنگی این نهاد را عهده دار بوده و در خدمت هموطنان مهاجرش در کشور المان می باشد.

 زنده یاد بسمل هروی  علاوه بر زبان مادری اش به زبان های روسی ، فرانسوی ، انگلیسی و اردو نیز تسلط داشت و کتاب ( خدا در طبیعت ) نوشته ی  « شاتو بریان »  را از فرانسوی به فارسی ترجمه نمود که متأسفانه به اثر مهاجرت های ناخواسته و ناآرامی های وطنش نتوانست به انجام برساند و مانند میلیون ها هموطنش راهی غربت سرای ایران شد و در شهر مشهد سکونت گزید ، اما درد غربت و دوری از مادر وطن برایش درد جانکاهی بود که  تاب و توانش را گرفته بود وسرانجام در سال 1365 خورشیدی در شهر مشهد دیده از جهان فرو بست و رخ در نقاب خاک کشید. روحش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

اینهم نمونه ای از کلام آن شاعر گرانمایه که برای شما برگزیدیم.

 

سنگدلِ عشوه گر

دوش چو  زنگی شبی  ،  کرد  ز عالم  فرار

شام  پر اندوه  رفت  ،  گشت  سحر آشکار

ظلمت شب دور شد ، درد و غمم رفت نیز

دلبر من  در  رسید  ،  با  رخ  خورشید وار

زلف کجش  را   ببین ،  کرده  به گلزار  جا

خال لبش  را نگر ، گشته   به    کوثر  قرار

فتنه به چشمش نهان ، شعله ز چشمش عیان

زان شده آتش به جان ، زین  شده دلها فگار

زود بجستم   ز جا ، گفتمش :   ای مه لقا !

کرد برایم   نصیب ،  وصل   تو  را   کردگار

زین سخن آمد به خشم ، گفت: که ای خیره چشم

بیهوده  گویی  بهل  ، حرف مزن ، شرم دار

عجب  و تکبر  بنه ، زانکه  چنین گفته اند :

پیشهء   عاشق   بود   ،  عاجزی   و انکسار

از  سر  خود  دور کن  ،   فکر   تمنای  خام

من چو  همایم ، تورا، نیست به سویم گذار

چون که  شنیدم  از او ، این  سخنان درشت

از رهِ  فکرت  زدم  ،  حیلهء   دیگر  به   کار

شعر و  غزل خواندمش ، تاکه شود رامِ من

زان  که شود  رام شعر ، دلبر  عرفان شعار

رام نمودش به من ،  خواندن  شعر و  غزل

دلبر   مغرورِ   من  ،  گشت   بسی   بردبار

بوسه بسی  بر  زدم  ، از  لبِ  جان  پرورش

گشت  از آن  شعرِ من  ، هم چو لبش آبدار

تنگ فشردم   به بر  ، گفتمش ای   سیم بر

سنگدلِ   عشوه گر   ،   سرو   قدِ   گلعذار

چهره  پر از چین  مکن ، زهر زچشمت مریز

از  سر مژگان  بزن  ،   بخیه  به  قلبِ فگار

ننگ  اگر  می کنی  ، این که نشینی به من

سوی گلستان ببین ، گشته قرین گل به خار

خنده  کنان  زیر لب  ، گفت  به وضعِ ادب

شعر  چو  افسونِ  تو  ،  برد  ز  من  اختیار

شعر  ندیدم  چنین  ،  روح  فزا   ( بسملا )

می  سزددت  گر  کنی ،  بر   شعرا  افتخار

 

 

منابع :

 – آثار هرات – استاد خلیل الله خلیلی – چاپ نخست 1308

 – شعرای معاصر هرات – محمد علم غواص – چاپ 1330 .

 – هرات در عهد ملکیار – محمد وزیر اخی کرخی توخی هروی – چاپ 1380 .

 – از محترم فضل الله بسمل ، فرزند مرحوم بسمل هروی نیز ممنونم که در تهیه این مطلب همکاری نمودند.

 

 

 

 

06 جولای
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد عبدالغفور برشنا ،شاعر،ترانه سرا، نویسنده، نقاش، طراح، کارتونیست، نمایشنامه نویس،داستان نویس، مترجم و آموزگار شهیر کشور.

تاریخ نشر : شنبه 16  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 6 جولای ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از زنده یاد استاد عبدالغفور برشنا ،شاعر، ترانه سرا ، نویسنده ، نقاش ، طراح،

کارتونیست ، نمایشنامه نویس ،داستان نویس، مترجم و آموزگار شهیرِ کشور.

قیوم بشیر هروی

6 جولای 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

 

به سلسله معرفی فرزانگان سرزمین ما اینک یادی می کنیم از شخصیت چند بعدی هنری ، فرهنگی و ادبی کشور زنده یاد استاد عبدالغفور برشنا.

عبدالغفور برشنا فرزند سردار امیر محمد خان در سال 1285 خورشیدی در شهر کهنهء کابل دیده به جهان گشود. دوران ابتدایی را درمکتب  ” ترقی ” آغاز و در ادامه شامل لیسهء حبیبیه شد و بعدآ در زمان شاه امان الله خان با جمعی دیگر از محصلین به کشور آلمان فرستاده شد تا تحصیلات عالی اش را در در رشته طب در آنجا ادامه دهد. اما فطرتآ او علاقه فراوانی به هنر های زیبا داشت و همین امر باعث تا در آلمان شاگرد ” مکس لیبرمن ” شده و همچنین در بخش آموزش رسامی ، حکاکی روی سنگ و فن جدید چاپ و طباعت در اکادمی های هنر واقع در شهرهای مختلف آلمان چون برلین ، لیپزیک ، موشن و بریمن تحصیل کرد.

او این استعداد هنری را از مادرکلان بی بی فاطمه معروف به ” بی بی فاطو جان ” خواهر وزیر محمد اکبر خان و دختر امیر دوست محمد خان که با پدرکلانش محمد علی خان ازدواج نموده بود به ارث برده بود.

” بی بی فاطو جان ” که در خوش نویسی بخصوص خط نستعلیق و شکست مهارت قابل وصفی داشت تأثیر زیادی روی نواسه اش داشت.

او پس از اتمام تحصیلات به کشور بازگشت و بعنوان معلم در مکتب صنایع ، مدیر در همان مکتب و مدیر در مکتب نجات کارکردو همچنان در تقویت هنرنقاشی از نزد نقاش شهیر کشور مرحوم پروفیسر غلام محمد میمنه گی که همسایهء دوران کودکی او بود بهره جست.

 همزمان  نسبت استعداد عالی اش در رشته موسیقی و آواز خوانی جهت فرا گیری اساسات موسیقی نزد استاد نوروز ، استاد غلام حسین و استاد قاسم افغان زانو زد و دیری نپایید که با نام مستعار « رنگریز » آهنگ های زیبایی ساخت که برخی از آنها قرار ذیل می باشد:

 – او خانم کجا میری ، چقدر به ناز میری .

– من لالهء آزادم ، خودرویم و خود بویم .

– نه من وصل ونه هجران می پرستم.

– در این حدیقه من آن نخل خشک ِ بی ثمرم.

– به نازی که لیلا به محمل نشیند.

– شوخِ طناز بیا.

– باغوانه ورو ورو ټولوه د باغ گلونه.

او علاوه بر سرودن شعر به ساختن کمپوز ها و تصانیف فراوانی برای هنرمندان بنام کشور آماده نموده که میتوان به برخی از آنها چنین اشاره نمود:

ای نگار من ، گل عذار من  برای ( استاد جلیل زلاند ) ، پورته که چشمان برای ( میرمن آزاده) ، من لالهء آزادم برای ( استاد عبدلوهاب مددی) ، دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما برای ( احمد ولی) ، گر رفتی مزار باغبان باشی برای ( ذبیح الله روح انگیز)  وهمچین ( استاد حفیظ الله خیال) که همه با زیبایی خاصی آنها را اجراء نمودند.

همچنین کمپوز های از مرحوم استاد برشنا توسط ، محمد رفیع و منادی از هنرمندان شهیر هندوستان اجراء شد که درفلم های « دزدِ شهر » و « وقت » روی پرده سینما رفت.

از نوشته های چاپی استاد برشنا میتوان از:

کاکه اورنگ و کاکه بدرو ، باد آورده را باد میبرد ، نیکی وبدی ، قفلِ دل ، لیان دختر پادشاهِ باختر و یک فامیل کوچی  نام برد وهمچنین مقالات علمی وادبی زیادی را توانست از زبان های آلمان و انگلیسی به دری ترجمه نماید که ترجمه زندگی امیر شیر علی خان از زبان آلمانی به دری یکی ازآنهاست.

 نمایشنامه های مشهور مرحوم استاد برشنا عبارتند از:

لالا ملنگ ، تونل و مریض عشق  که آنزمان مورد توجه و استقبال فراوان مردم قرار گرفت.

این هنرمند چند بعدی در بخش های مختلف دولتی ایفای وظیفه نمود که از آنجمله میتوان از:

آمر نشرات رادیو افغانستان و سپس رئیس رادیو کابل که توانست در آن زمان پای تعداد زیادی از  هنرمندان را به رادیو باز کند که از آنجمله میتوان از:

استاد دٌری لوگری ، بی بی خدیجه ضیایی با نام هنری میرمن پروین و نطاقان زن چون میرمن لطیفه کبیر سراج و برخی دیگرنام برد.

اتشهء کلتوری افغانستان در تهران ، مشاور وزارت معارف و مدیر مطبعه دولتی نام برد که توانست زمینه چاپ رنگه با قطع و صحافت زیباتر را نیز فراهم سازد.

از کار های هنری استاد برشنا میتوان از تابلوی  از تابلوی مراسم تاج گذاری احمدشاه درانی، سلطان محمود غزنوی، شیرشاه سوری، چارچتهٔ کابل و مناظر بالاحصار کابل نام برد .

او علاوه بر کار های رسمی با مطبوعات کشور نیز همکاری داشت و در نشرات مختلف چون :

ژوندون ، آریانا ، اصلاح ، انیس و برخی دیگر داستانها ، مقالات علمی و آموزنده ودر قالب طنز مطالب انتقادی اش را همراه  کارتون هایش بچاپ میرساند.

از مرحوم استاد برشنا آثار زیاد هنری در شهر های نیویورک ، مسکو ، پیکنگ ، قاهره ، دهلی ، تهران ، سوفیا ، دوشنبه و کنیس فرانسه به نمایش گذاشته شده است همچنین بیشتر از 200 اثر نقاشی رنگ آبی ، نوک آهنی و سوخته کار وی در شهر های مختلف آلمان به نمایش گذشته شده است که مورد استقبال گرم هنردوستان وهنرشناسان قرار گرفته است.

قابل یادآوریست که در سال 1968 میلادی به پاس خدمات فرهنگی و تلاش های استاد برشنا در راه رشد و توسعه روابط کلتوری بین کشور آلمان و افغانستان ، مدال عالی دولتی آلمان توسط رئیس جمهور آن کشور به وی اهدأ شد.

در ضمن  سرود ملی اولین جمهوری افغانستان که شعرش از استاد عبدالرؤوف بینوا بود از کمپوز های مرحوم استاد برشنا بود.

مرحوم برشنا سالها بعد درمورد اینکه چگونه بجای داکتر شدن هنرمند شد در یک مصاحبه چنین گفته بود:

  ” من قبل از سفر به آلمان به سرمفتش صدراعظم هاشم خان گفتم: ممکن است یک داکتر شوم اما یک داکتر بد، اما ممکن است که یک نقاش شوم اما یک   نقاش خوب. او در جوابم   گفت که امروز در افغانستان ما به داکتر ضرورت داریم، فعلاً نقاشی به کدام درد ما میخورد؟ ”                         

 و اما اتفاق نادری که در زمان حیاتش رخ داد ،  تدویر محفلی بود که بخاطر  تقدیر از کارکرد ها و شخصیت علمی آنمرحوم  درست یک هفته قبل از وفاتش توسط وزارت اطلاعات وکلتور وقت دایر شده بود که وزیر اطلاعات وکلتور پوهاند دکتور عبدالرحیم نوین شخصآ از خدمات بزرگ او تقدیر بعمل آمد.

زنده یاد استاد عبدالغفور برشنا ، شخص متواضع ، حلیم ، خوش برخورد ، مهربان ، پرکار و درحین حال بذله گو بود که سرانجام بتاریخ 25 جدی 1352 خورشیدی در کابل جان به جان آفرین سپرد و در حالیکه تعدادی کثیری از دوستان ، آشنایان ، مأموران دولتی ، وزیر داخله و وزیر اطلاعات و فرهنگ پوهاند دکتور عبدالرحیم نوین حضور داشتند ، در شهدای صالحین بخاک سپرده شد . روحش شاد ویادش گرامی باد.

منابع :

تارنمای لمر.

دانشمنامه آزاد.

قاموس کبیر افغانستان.

30 ژوئن
۱ دیدگاه

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری شاعر شیوا بیان ، محبوب وپر آوازهء وطنِ ما (قسمت دوم)

تاریخ نشر : یکشنبه 10  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 30 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی

عشقری شاعر شیوا بیان ، محبوب وپر آوازهء وطنِ ما 

قیوم بشیر هروی

30 جون 2024 میلادی

ملبورن – آسترالیا

 

قسمت دوم

اشعار عشقری بدون شک حاوی مطالب ناب بوده و توجه  خواننده را بخود معطوف و جذب می کند که برایش لذت بخش می باشد.

طوری که قبلآ تذکر یافت دکان صوفی عشقری به کانون فرهنگی غزل سرایان و عارفان صوفی مشرب مبدل شده بود .

یکی از فرزانگانی که علاقه و ارادت خاص به مرحوم صوفی عشقری داشت ، شادروان استاد محمد حسین سرآهنگ بود که روزها به دیدار صوفی میرفت و از همصحبتی با وی فیض میبرد.

از زنده یاد استاد حیدری وجودی نقل شده که دو هفته قبل از وفات صوفی عشقری، استاد سرآهنگ از وی در مورد معنای بیتی از حضرت ابوالمعانی می پرسد:

صوفی که دل از زندگی کنده بود به سرآهنگ گفت :

مرا از حرف خودم خوشم نمی آید ، شرح بیدل را چه می پرسی؟

درین لحظه سرآهنگ به وجد می آید و فریاد می زند و صوفی را در آغوش می گرفته و میگوید:

عشقری آن شور بازارت  چه  شد ؟

غرفهِ  خالیِ  ز  نصوارت   چه  شد

نی   جمالی  ماند  و نه  شایق  ترا

هم نشینِ  نغز  گفتارت   چه  شد؟

قاسم   استادِ    خراباتت    خموش

چنگ و شهنایی و  سه تارت چه شد؟

کاکه های چوک و  شور بازار کو؟

بالکه های رند و  چوتارت چه شد

 

آنچه توانسته بیش از هرچیز دیگری صوفی عشقری را شاعر محبوبی بسازد استفاده از ترکیبات عامیانه مردم است که در سروده های او به وضاحت دیده میشود . او شاعر زبان عوام بود که با بهره گیری از فرهنگ عامیانه در دل همگان راه یافته بود.

 

 ” به رسیدن وصالت به خدا تلاش دارم

تو بیا به کلبه ی من چلوی رواش دارم

ز فراق  تو  مریضم ،  بنما  عیادتم  را

جگرهزار پاره، دل  قاش  قاش دارم “

 

این شاعر وارسته سرانجام پس از 87 سال فراز و نشیب زندگی بتاریخ نهم سرطان 1358 خورشیدی جان به جان آفرین سپرد و در شهدای صالحین کابل بخاک سپرده شد. روانش شاد و یادش گرامی باد.

او قبل از مرگش چنین سروده بود:

روزی بیا  به  فاتحه  سوی  مزار من

تا  دور  قامت  تو  بگردد   غبار  من

در زیر خاک گرچه تنم شد سوا سوا

در فکر و ذکر تو ست دل بیقرار من

شاید دعا  کنند  عزیزانم    ای  صبا

پیغام مرگ  من  ببرید  در  دیار من

ای عشقری بجوش جوانی شدم اسیر

بر خاک ریخت میوه باغ و بهار من

پس از درگذشت آنمرحوم مجموعه ی غزل هایش توسط زنده یاد استاد حیدری وجودی جمع آوری و تحت عنوان کلیات اشعار عشقری به زینت چاپ آراسته شد. روح هردو شاعر گرامی شاد وخشنود باد.

و اینهم نمونه ی از کلام مرحوم صوفی عشقری:

شکستِ دلها

دنياست خوب  و دنيا ليكن  بقا  ندارد

دارد   چو   بيوفايی  يك   آشنا  ندارد

هرچيز  در شكستن   فرياد می برآرد

اما  شكست  دلها  هرگز  صدا  ندارد

دانی چنار باخود آتش  زند چه باعث

سرتابپای دست است, دست دعا ندارد

شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد

در هر کجا که باشد  بيچاره  جا ندارد

هرچند دختر رز در ميکده عروس است

افسوس دستُ پايش رنگ  حنا ندارد

دلدارِ پرغرورم بسيار مستِ ناز است

چون سايه در پيش من, رو بر قفا ندارد

اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم

ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد

با رهروئ بگفتم اينراه  کدام راه است

گفتا که راه عشقست هيچ انتها ندارد

کرد هرکه را نشانه يکذره بج نگردد

دست  قضا   بعالم  تير   خطا   ندارد

فرزند  ارجمندم  گرچه قمار باز است

ليکن نماز خود  را هرگز  قضا ندارد

نزد طبيب  رفتم  خنديده  اينچنين گفت

درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد

در صفحهء کتابی ديدم  نوشته اين بود

صد  بار  اگر بميرد  عاشق فنا ندارد

يارب تو کن حفاظت  پامانده عشقری را

بر دشت حيرت آباد  پشتُ پناه ندارد

افتاده‌ عشقری  را  بالای  خاك ديدم

گفتم به اين  اديبی   يك  بوريا  ندارد

صوفی عشقری

 

 

منابع :

1 – بی بی سی فارسی .

2 – تارنمای بیتوته.

 

29 ژوئن
۱ دیدگاه

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری شاعر شیوا بیان ، محبوب وپر آوازهء وطنِ ما (قسمت اول)

تاریخ نشر : شنبه 9  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 29 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی

عشقری ، شاعر شیوا بیان ، محبوب و پر آوازهء وطن ما.

قیوم بشیر هروی

29 جون 2024 میلادی

ملبورن – آسترالیا

 

قسمت اول –

به ادامه معرفی فرزانگان  سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری شاعر شیوا بیان و پر آوازهِ سرزمین ما که چهل و پنج سال قبل در نهم سرطان 1358 خورشیدی جان به جان آفرین سپرد و جهان فانی را وداع گفت.

غلام نبی عشقری فرزند مرحوم عبدالرحیم خان و نواسهِ شیر محمد خان معروف به داده شیر  در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در قریه چهلتن پغمان ولایت کابل چشم به جهان گشود و سپس کوچه بارانه کابل اقامت گزید.

در آوان کودکی در مسجد محل به خواندن قرآن کریم ، پنج کتاب ، دیوان خواجه حافظ شیرازی ، بوستان وگلستان سعدی ،پرداخت و  انوار سهیلی و بعضی کتب دیگر فارسی را از محضر آموزگاران آن ایام  فرا گرفت.

اجدادش از ده بید سمرقند بودند که در زمان سلطنت امیر شیر علی خان به کابل مهاجرت کرده و از تجاران بزرگ آن زمان بشمار میرفتند.

 در کودکی پدرش وفات نمود و در سن هشت سالگی برادر بزرگش را از دست داد و یک سال بعد از آن  در نه سالگی نیز سایه پرمهر مادر از سرش رخت بر بست و او به تنهایی به زندگی اش ادامه داد.

پس از مرگ خانواده اش مدتی به پیشه اجدادی اش ( تجارت ) ادامه داد ، چنانچه خودش در این مورد گفته بود:

تجارت  پیشه  ما بود  چندی

به هرجا بود از ما بار بندی

مرحوم صوفی عشقری با استعداد سرشاری که داشت از 18  سالگی به سرودن شعر رو آورد و تخلص عشقری را برای خود بر گزید و توانست جایگاه اش را در میان شاعران عصر پیدا کند.

او در یکی از مصاحبه های رادیویی اش گفته بود:

من با ملک الشعرا استاد قاری عبدالله خان ، استاد عبدالحق بیتاب صاحب واستاد شایق جمال و دیگر استادان و بزرگان ، همیشه ارتباط ، صحبت و مجلس داشتم.  آنها عالمان و بزرگان بودند و من را در شعر و شاعری تشویق و رهنمایی میکردند.

او در ادامه می افزاید:

زمانیکه در مجلس میبودیم ؛ استاد قاری صاحب میگفت :

صوفی جان در این شب و روز  کدام غزلی و یا شعری نو داری،  به ما بخوان ؟

من شعر  خود را میخواندم  و یا آ ن را به حضور  بیتاب صاحب میدادم که اصلاح کند.

ولی ؛ قاری صاحب برای بیتاب صاحب میگفت :

شعر صوفی  را غرض نگیر که خراب میشه ، بگذار به ذوق و طبع خودش ؛ بسیار خوبش است.

او درمورد شاعران عصرش چنین سروده:

شایق جمال وبسمل وبیتاب و حیدری

  بودند یار ویاور وغمخوارِ عشقری

کهزاد واعتمادی و قُربت درآن زمان  

 گفتند   آفرین   به   گفتارِ   عشقری

او در یک گفتگوی دیگر با رادیو افغانستان در باره عشق و محبت چنین می گوید:

منشاء اصلی « شعر و شاعری » از محبت است و زمانیکه محبت از اندازه بلند رفت ، آن را عشق میگویند !

در بخش دیگری از مصاحبه اش ادامه می دهد:

بناآ تا زمانیکه یک شاعر  عشق و محبتی نداشته باشد و از آن رهگذر به او سوزی ، دردی یا کیفی پیش نشود ، هیچوقت به شعر و شاعری نمی رسد.

با توجه با این نکات در می یابیم که او نیز از عشق و محبت مستثنی نبوده ، اما با وجود آن گفته شده که صوفی عشقری تا پایان عمر ازدواج نکرد .

خودش درین مورد میگوید:

 به عمر خود نکردم  ازدواجی

مپرس از سرمه و رنگ حنایم

منم مستغنی از سامان  هستی

به چشم اهل دنیا، چون گدایم !

ولی سالها در آرزوی داشتن یک همسر ماه جبین بوده ، چنانچه میگوید:

سالها   شد  عشقری  این  آرزو  دارد   دلم

در سفر یا در وطن، یک مه جبین باشد مرا

ویا :

عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود

جان دادنم به خاک درت رایگانه بود

یکدم وصال یار ندیدم به عمر خویش

با آ نکه  آرزوی  دلم  جاودانه  بود.

     گفته شده که او برای امرار معاش ابتدا دکان خوراکه فروشی ، سپس نصوار فروشی و بعدها در سال 1335 خورشیدی دوکان صحافی کتاب باز نموده است. دکانی که در کوتاه ترین زمان ممکن محلی برای بزم های شاعرانه تصوفی و عرفانی بخصوص بیدل شناسی مبدل گشت و رفت و آمد مشایخ ، استادان اهل علم و ادب و موسیقی تأثیر بسزایی را بر حال و احوال او گذاشت و این دلالت به علاقمندی او به تصوف و عرفان داشت.

میگویند او در بخارا از حلقه های مثنوی خوانی ، بیدل خوانی و زیارت حضرت شاه نقشبندی «رح» مستفید شده و به سیر و سلوک صوفیانه پرداخته است و از او یک انسان متقی ، عابد و پرهیزگار ساخت که در سروده ی زیر بدان اشاره شده است.

 

کمالِ حٌسن

زنده باشی  یار من  آیینه   وارم  ساختی

پارسا و صوفی و شب زنده دارم ساختی

در جهان گمنام بودم  قیمت و  قدرم نبود

صاحب نام و نشان  و  با  وقارم ساختی

ازسراخلاص هرکس دست می بوسد مرا

متقی   و عابد    و  پرهیزگارم   ساختی

گرچه پیرم در برمن دل  جوانی می کند

در خزان برگ ریزان نو  بهارم  ساختی

پیر و برنا این زمان آید دعا خواهد زمن

از کمال حسن خود حاجت برآرم ساختی

تا نبودم آشنایت ذرّه از من عار داشت

قطره یی بودم و  بحر  بیکرانم  ساختی

خام کار افتاده بودم  سال  ها  از  تنبلی

چست و چالاکم نمودی پخته کارم ساختی

صدقة این دستگیری ها ویاری ات شوم

باغی   بودم   بندة  پروردگارم  ساختی

عشقری گفتارشیرینت سراپا حکمت است

در دو عالم شاد باشی هوشیارم ساختی

 

ادامه دارد …

25 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد میر اسمعیل مسرور نجیمی، شاعر آزادمنش و فرزانه سرزمین ما

تاریخ نشر:  سه شنبه 5 سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 25 جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد میر اسمعیل مسرور نجیمی ،

شاعر  آزادمنش و فرزانه سرزمین ما

قیوم بشیر هروی

25 جون 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

میر اسمعیل نجیمی  در سال 1303 خورشیدی  در گذر چنداول شهر کابل دیده به جهان گشود ، آوان کودکی را در همانجا گذراند پس از دوران ابتدائی شامل لیسه استقلال شده و در سال 1321 تحصیلاتش را به اتمام رسانید.

پس از ختم تحصیل در پست های  دولتی شامل کار شد و در ادارات مختلف چون ریاست مستقل مطبوعات ، آمریت عمومی محاسبه انجمن حقوقدانان افغانستان ، بانک ملی افغان و شعب افغان نشنل بانک در شهر های پشاور و کراچی پاکستان ایفای وظیفه نمود.

با مرحوم مسرور نجیمی از سال 2000 میلادی ، زمانیکه مدیر مسئول نشریه افغانستان و جهان امروز  و رئیس انجمن افغانهای آسترالیای جنوبی بودم آشنایی حاصل نمودم ، ایشان همکاری شانرا با نشریه افغانستان و جهان امروز آغاز و بعدها  در مجله گلبرگ ادامه دادند.

در برج مارچ سال 2003 میلادی نخستین مجموعه اشعار خود را تحت عنوان ( اندیشه های شهر شعر ) که به همت دو تن از فرزندان ایشان هریک (میر محمد شاه نجیمی و فیاض شاه نجیمی) به زیور چاپ آراسته شده بود از شهر گوتینگن آلمان  برایم فرستادند که این تحفهِ گرانبها زینب بخش کتابخانه ی شخصی ام میباشد.

 

در آغازین این کتاب مختصری از زندگینامه شاعر توجه خواننده را بخود جلب می کند که بقلم خود شاعر تحریر یافته است.

در بخشی از آن چنین  میخوانیم:

 ” از کودکی به شعر و ادبیات علاقه پیدا کردم. دیوان حافظ شیرازی ، بوستان و گلستان سعدی ، یوسف و زلیخای جامی  و نصاب سبیان را نزد استاد خانگی ام خواندم. او مرا با بحر های شعر ، اوزان عروضی ، وزن و ردیف و قافیه آشنا ساخت . سپس از استادانم در مکتب – استاد مرحوم قاری عبدالله ملک الشعراء و استاد مرحوم سرور گویا (اعتمادی) ، عمیقتر آموختم. از عنفوان جوانی  به شعر سرایی شروع کردم. رهنمایم اندرین راه، استاد بزرگوارم ملک الشعراء شدند. شعرم را با توجه می خواندند و اصلاح می نمودند و مشوره های لازم برایم میدادند. با سبک های شعری در زبان دری آشنایم ساختند و از سبک لسان الغیب خواجهء شیراز ، تحلیل ها و یادآوری ها می نمودند. همان تحلیل ها مرا گرویدهء مکتب حافظ شیرازی ساخت که تا اکنون در آن سبک طبع آزمایی میکنم.”

مرحوم مسرور نجیمی علاوه بر سرایش شعر ، نوشتن پارچه های ادبی ، داستانهای کوتاه بنام های ” یتیم هوشمند و گدایان شهر و نمایشنامه های بنام های « ثریا ، سروش زندگی و بی خبری»  را نیز در کارنامه اش دارد که  طبق گفته خودش ، داستانها از طریق نشرات وقت به نشر رسیده و دو نمایشنامه اش نیز در پوهنی ننداری روی صحنه رفته است.

این شاعر درد آشنا و آزاد منش مانند هزاران هموطنش طعم تلخ غربت و خانه بدوشی را چشیده و در حالیکه وطن وزادگاهش را ترک میکند پریشانِ از بین رفتن زحمات چندین ساله اش میباشد ، چنانچه در  بخش دیگری  از زندگینامه اش د رخصوص آثارش چنین میگوید:

” سرنوشت آثار من نیز ، جزء تراژیدی عمومی جامعهء ما و به خصوص جامعهء فرهنگی ما می باشد. جنگ ، مهاجرت و دربدری پدیده های تحمیلی بودند که بالای هر هموطن ما نازل شدند. من نیز راه دیار غریب را در پیش گرفتم ، اما کهولت سن ناتوانم ساخت تا کوله بار مجموعهء آثارم را با خود بردارم و به خارج انتقال دهم. میترسم که آتش جنگ های خانمانسوز در کابل ، آثار مرا نیز در کام خود بلعیده باشد واز آنها جزء خاک و خاکستر چیزی باقی نمانده باشد وحاصل کار بیش از نیم قرنم را به باد فنا داده باشد.”

زنده یاد مسرور نجیمی علاوه بر غزل در قالب های دوبیتی ، رباعی ، مخمس و قصیده نیز می سرود.

آثاری زیادی ازین شاعر گرانمایه به یادگار مانده که بخشی از آنها اقبال چاپ یافتند و برخی بصورت قلمی میباشد که امیدوارم فرزندان گرامی آنمرحوم در قسمت چاپ  آثار قلمی ایشان همت بگمارند تا خدای ناکرده به فراموشی سپرده نشوند.

مجموعه آثار مرحوم مسرور نجیمی عبارتند از:

اندیشه های شهر شعر ، سرود های پرنیانی ، سر گردون ، نوروز باستان ، گذشت عمر ، رئوس اندیشه ، روشن نگاه ، چکیده و همچنین  بیوگرافی شعرا ، نویسندگان ، علما و دانشمندان نیز نام برد.

زنده یاد مسرور نجیمی اشعار میهنی و حماسی فراوانی دارد که بیشتر در دیار غربت سروده شده و دردهای جامعه و هموطنانش را بیان نموده است.

این شاعر فرهیخته سرانجام بر اثر بیماری که عاید حالش شده بود بتاریخ 29 جنوری 2015 میلادی در شهر گوتینگن آلمان جان به جان آفرین سپرد و متأسفانه دست اجل ساعاتی پس از وفاتش دوست دیرینه زندگی اش یعنی همسر مهربان و وفادارش را نیز گرفت و این زوج مهربان همزمان بخانه ابدی شتافتند. روح شان شاد و خلد برین جای شان باد.

اینهم نمونه ای از کلام این شاعر گرامی  که تقدیم شما عزیزان خواننده می گردد:

مهدِ ویران

درآن مهدی که ویران گشته یی، آمال رنگ رنگ است

کشاکش های بی بنیاد وفکر جهل ،درجنگ است

به  نادانی  همی  تازند  و  می  نازند   در  فرجام

سرِ هریک ( به دار) الا ، به زیر آسیا سنگ است

ندارد   سود  میراثِ   نگون    پاشیِ تاج  و تخت

برون از مغزها گردد که ارث و آز   ر ا ننگ است

سخن  از هستی  و  نابودی  این   خیل   دژخیمان

دمادم گفت ( بی پرده) که  دامانِ  نگه  تنگ است

کهن   عمرِ   کهن   سالان ِ   بی    مغزِ   فرومایه

که گردیده ، کجا دانسته ، آن نظمی که در چنگ است؟

همه خواب وخیال است و جنون تا کی در آن مهدی ؟

که در کف داشتن ( گنج گران لعلی) که در چنگ است

نفس تا میکشد ، بیمارِ غم ، ( افسرده و حیران )؛

علاجی نیست ، ( سرتاسر) فریب و کذب ونیزنگ است؛

زمام   مهدِ  ویران   را  گرفته   ( بی مروت ها  )

چه کرده؟ جز تبهکاری ، به این مقصد، هم آهنگ است

دلِ  آگنده   در  خون  داشته (  مسرور ) میگوید:

بس است آخر قسی قلبا ! که گویای دلِ تنگ است

کوتینگِن – آلمان

30 اسد 1374 برابر با 21 آگست 1995

23 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد بانو امجد رضائی شاعر با احساس و آزاده ی سرزمین ما

تاریخ نشر:  یکشبه 3 سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 23 جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد بانو امجد رضائی شاعر

با احساس و آزاده ی سرزمین ما

قیوم بشیر هروی

23 جون 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

هرگاه با ژرف نگری تاریخ زرین سرزمین ما بخصوص خطهء ادب پرور هرات باستان را ورق بزنیم ، نه تنها در هر صفحه اش ، بلکه در هر سطر آن به عزیزی بر میخوریم که در راه تعالی فرهنگ و ادب غنامند وطن ما  قدم گذاشته ، مشتاقانه به پیش رفته و افتخارانه نام نیکی از خود بجا گذاشته است.

آری ! یکی از این عزیزان زنده یاد مرحومه بانو امجد رضایی هروی میباشد.

محترمه بانو امجد رضایی هروی فرزند زنده یاد استاد ذبیح الله رضایی هروی متخلص به بسمل در سال 1323 خورشیدی در شهر زیبای هرات در یک خانواده فرهنگی دیده بجهان گشود. از کودکی تحت تربیه پدر بزرگوارش که خود از شاعران بنام آن روزگار بشمار میرفت قرار گرفت و آرام آرام در حالیکه زمزمه های اشعار پدر گوشش را نوازش میداد به شعر روی آورد و از صنف ششم ابتدایی به سرودن شعر آغاز نمود و مورد تشویق معلم و مدیر معارف قرار گرفت. همچنین در بازدیدی که در آن ایام توسط مرحوم استاد خلیل الله خلیلی از لیسه مهری بعمل آمد ، پس از آنکه او شعری را در حضور مهمانان قرائت نمود مورد تشویق استاد خلیلی قرار گرفت.

این تشویق ها باعث شد تا با  ذوق فراوان  به شعر و شاعری علاقه بگیرد ، چنانچه سروده هایش را برای اصلاح و بررسی نزد مرحوم استاد فکری سلجوقی میفرستاد  ، تا اینکه روزی استاد از تصحیح سروده هایش امتناع ورزید و طی یادداشتی برایش چنین نوشت: ”  دخترم ، اشعار تو بعد از این ضرورت به اصلاح ندارد”.  خواندن این یادداشت بزرگترین مؤفقیت برای بانو رضایی هروی بشمار میرفت چون نتیجه تلاشش را با دل و جان حس میکرد.

او تحصیلاتش را در لیسه مهری هرات ، به اتمام رساند و سپس بکابل رفت و در دانشکده ادبیات و علوم بشری دانشگاه کابل به تحصیلات عالی اش ادامه داد.  پس از پایان تحصیل و فراغت به زادگاهش برگشت و در لیسه مهری بعنوان استاد ادبیات شامل کار شد و در تربیه فرزندان وطنش  همت گمارد.

اما پس از مدتی دوباره بکابل رفت و شامل دارالمعلمین کابل شد و به حیث استاد درآن مؤسسه مشغول کار گردید.

اما پس از نابسامانی های سیاسی و اجتماعی در کشور  او نیز همانند هزاران هموطنش  ناگزیر به ترک خانه و کاشانه اش گردید و همراه با خانواده رهسپار دیار غربت شد تا اینکه پس از نقل مکان های متعدد سرانجام در شهر اوتاوا-  کانادا اقامت گزید.

اما احساس او نسبت به وطن و هموطنانش بخصوص بانوان سرزمینش او را آرام نگذاشت و بدین تریب در اکثر برنامه های فرهنگی آن شهر و همچنین تلویزیون های فارسی زبان سهم بارزی میگرفت و ندای آزادی خواهی هموطنان دربندش را با سرودن اشعار زیبا فریاد میزد و در حالیکه از

 نارسایی های عینی جامعه مرد سالار افغانستان بخوبی آگاهی داشت ، جهت پشتیبانی از بانوان  درد دیده و رنج کشیده ی سرزمینش همواره تلاش میکرد تا صدای شانرا بگوش جهانیان برساند.                                               

از مرحومه بانو امجد رضایی هروی اشعار فراوانی در نشرات داخل وخارج از کشور به چاپ رسیده است.

ولی با دریغ ودرد این شاعر شیوا بیان و با احساس سرانجام در سال 2008 میلادی در شهر اوتاوا چشم از جهان فرو بست و رخ در نقاب خاک کشید ، روانش شاد و یادش گرامی باد

قابل ذکر است که نخستین مجموعه اشعار مرحومه بانو رضایی هروی چندی  پس از وفاتش در سال 2010 میلادی به همتِ همسر گرامی شان جناب دکتور حبیب طبیبی در 391 صفحه و مشتمل  بر 130 سروده به زینت چاپ آراسته شد که  در آغازین آن چنین می خوانیم:

” این یادگارِ ارزندهء همسرم را به فرزندان مان : طوفان ، وژمه و عبدالله طبیبی اهداء می کنم. “

قابل ذکر است که پس از پیشگفتاری که بوسیله همسر شاعر تحریر یافته ، تقریظی نیز توسط ادیب فرهیخته و توانا جناب استاد لطیف ناظمی زیر عنوان ( امجد رضائی شعله اییکه ناگهان خاموش شد ) توجه خواننده را بخود جلب میکند که استاد با ژرف نگری به زوایای مختلف شعر او پرداخته و در بخشی ازآن چنین می خوانیم:

” … شماری از شاعر زنان ما ، در پی آن می افتند که با خود و پیرامون خود آشنا شوند و پنهان کاری را در سخن خویش یکسو گذارند ، که یکی از آنان امجد رضائی است که با دریغ ، سال پار به گونهء ناگهانی از میان ما رفت . “

اینهم نمونه ای از کلام شاعر که خطاب به بانوان سرزمینش سروده است:

تنگنای ستم

زنم که ناله من خفته در گلوی  من است  

زنم که شام سیه  صبح  آرزوی  من است  

زنم که نعره من در سکوت  حسرت  مُرد  

مزارسینه جلودارِ های و  هوی  من است 

عقیق  جام  دلم  رنگ   خوشدلی  نگرفت     

زبسکه زهر ستم در رگ سبوی من است   

چو گل، ز شاخه  جدا  سازدم   به بوئیدن  

به بوستان جهان، تا که رنگ و بوی من است

برید   تیغ   ستم   رشته ی  تنم ، چو زنم  

بخون سرخ دلم، سجده و وضوی من است

برای   لذت    خود  کامگان   خون   آشام   

هرآنچه  هیچ  نیرزیده  آبروی  من   است  

       زنم   که   زندگیم    را   رقم    زند   دگری         

حقوق حقه من ، در  کف عموی من است  

به تنگنای  ستم  ،   با  شکنجه    دمسازم    

زنم که  کنج قفس ، گور آرزوی  من است 

به اوج   فاجعه  ،  شعله  پوش  گشته تنم   

زنم که طعمه ی آتش،رخ  نکوی  من است 

     اگر   زبان   بگشایم ، بداد   خواهی و عدل       

هزار تیر ملامت، رها به   سوی   من است  

   رهم   ز    دام   بلا  ،  تا   به   اوج   آزادی       

اگرچه روزمن‌اکنون سیه چو موی من است 

   بخاک و خون   بکشم  رسم   بردگی   ها را     

زنم   که  خصلت  آزاد گی، بخوی من است   

       بیاد قلب    بخون   خفته ی   زنان  ( امجد )          

     زدیده  گوهر اشکم،  روان  بروی من است          

امجد رضایی هروی

اتاوا – کانادا

۲۰۰۱

منابع:

1 – با سپاس از دوست فرهیخته جناب آقای فضل الله رضائی بسمل که خلاصه ای

از زندگینامه این شاعر گرامی را در اختیارم گذاشتند.

2 – تارنمای کابل نات