۲۴ ساعت

آرشیو آوریل, 2024

23 آوریل
۱ دیدگاه

طفلان غزه

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

طفلان غزه

یـارب به آه نـالـهء   طـفـلان غــزه

بـرخـون فتـادگـان   عـزیـزان غــزه

بـرکـودکـانِ بخـون  غـرقـه بیـگنـاه

ازدســت جـانـیـان به  مـیـدان غــزه

بمـباردمـان بایدنـیـان آنـقـدرفـجـیـع

برخاک وخون کشیـده،جوانان غزه

امسال سال نـووعـیـد فطـرمسلـمیـن

شـد کـربـلای جمـلـه  عـزیـزان غزه

اعراب بی حمـیـّت  اطـراف آن دیـار

نـظـاره گـربه قـتـل عام یتیمـان غزه

آل سـعـود خــادم کعـبــه!!!شـامـلـنــد

درجـمع بیـرحمـان، بـه مـادران غـزه

یا رب به آبروی حبیبت هـرچـه زود

ازبیخ وریشه پاک کن،توعدوان غزه

کن “حیـدری” دعـا به دربـار کردگار

از بـهـــرســرفـرازی  شـیـران غــزه

حمـاسـیان زمعـرکه  پیروز کن برون

حـق عـلی وآل (ع) وشـهـیــدان غــزه

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

۲۳ اپریل ۲۰۲۴

سدنی  – آسترالیا

 

23 آوریل
۱ دیدگاه

بادِ صبا

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

بادِ صبا

نو بهار آمد و قاصد  خبر  از یار نداد

مژدهُ    آمدنِ   آن   گلِ   بیخار  ندارد

چشمِ نرگس به تماشای چمن باز  نشد

غنچه با بادِ  صبا  وعدهُ   دیدار   نداد

روزِ یعقوب چو شبِ تار شد از دردِ  فراق

کس خبر از مهّ کنعان سرِ بازار   نداد

ساقی با عشوه و تمکین دمی رُخ  ننمود

خبر از  رونقِ  آن  خانهُ  خمًار   نداد

عمرِ خود را گذرانید به تزویر  و ریا

هیچکسی طعنه به آن زاهدِ مکار  نداد

غصه ها بر سرِ هم ریخت به غمخانهّ دل

بختِ بد بین که فلک همدم و غمخوار نداد

بار الها  سببی  ساز  که  محتاجِ توام

جزتو کس مرحمی بر این دلُ بیمار نداد.

مریم نوروززاده هروی

دوم حمل ۱۴۰۲ خورشیدی

۲۲ مارچ ۲۰۲۳ میلادی

از مجموعهُ”میهن عشق”

هلند.

 

23 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از بابای موسیقی، سرتاج موسیقی، شیر موسیقی و کوه بلند موسیقی مرحوم استاد محمد حسین سرآهنگ

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

یادی از بابای موسیقی ، سرتاج موسیقی ، شیر موسیقی

و کوه بلند موسیقی مرحوم استاد محمد حسین سرآهنگ            

قیوم بشیر هروی

۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

 

زنده یاد استاد محمد حسین سرآهنگ فرزند مرحوم استاد غلام حسین در سال ۱۳۰۲ خورشیدی در کوچه خوردک یا خرابات شهر کابل چشم به جهان گشود.

مرحوم استاد گامو خان پدر بزرگ مادری ، مرحوم استاد عطا حسین پدر بزرگ پدری و مرحوم استاد کریم حسین ، کاکای استاد سرآهنگ از هنرمندان بزرگ هند بودند که در زمان امیر شیر علی خان از هند به کابل آمدند و از طرف امیر در کوچه خرابات جابجا شدند.

 محمد حسین همزمان با آغاز مکتب به فراگیری علم موسیقی نزد پدر هنرمندش  آغاز کرد.

همین امر باعث شد تا پدر متوجه استعداد هنری فرزندش شود ، لهذا او را به هند برد و نزد استاد عاشق علی خان بنیانگذار مکتب موسیقی پتیاله به شاگردی گذاشت.

محمد حسین بمدت شانزده سال پای درس استاد عاشق علی خان زانو زد و با عالمی اندوخته از علم موسیقی به وطن بازگشت و از نخستین روزهای تأسیس رادیو کابل همکار هنری آن شد و در برنامه های شامگاهی شب ها  از تاریخ ۱۴ قوس  تا اول جدی  ۱۳۲۵ خورشیدی چهار بار  صدایش از رادیو پخش شد و آن زمانی بود که برنامه های رادیو بصورت زنده از ساختمانی در پل باغ عمومی کابل پخش می شد  ،  زیرا رادیو تازه از  « کوتی لندنی » در پل هارتن به این ساختمان نقل مکان کرده بود و هنوز وسایل و امکانات ضبط وجود نداشت.

و نکته جالب توجه این بود که  دوسال قبل از آن در اصولنامه ۲۷ ماده ای رادیو آمده بود که هرگاه کسی دستگاه شخصی رادیو دارد باید با پرداخت یک افغانی مجوز استفاده از آن را بگیرد ، در حالیکه این مجوز برای هتل ها و رستوان ها پنج افغانی تعیین شده بود.

در آن سالها مجله « پشتو ژغ» که در اول هر ماه چاپ میشد برنامه های یک ماهه رادیو را بصورت فهرست وار نشر میکرد که نام آواز خوان و زمان پخش آنرا نیز اعلام میکرد.

اکثر مردم که برای شنیدن نشرات رادیو به گوشه های از شهر که بلند گو هایی نصب شده بود جمع میشدند و بدان گوش میدادند.

مرحوم استاد سرآهنگ با علاقمندی به هنر موسیقی با انرژی وپشت کار زحمت می کشید تا  اینکه در سال ۱۳۲۹ خورشیدی در فستیوال بزرگ موسیقی که با شرکت استادان داخلی و خارجی منجمله مرحوم استاد قاسم افغان و استاد بره غلام علی خان هندوستانی  در سینما پامیر کابل برگزار شده بود او نیز شرکت جست و با هنرنمایی زیبایش از سوی شاروالی کابل به اخذ مدال طلا نایل آمد و درست در همان سال بود که از سوی ریاست مستقل مطبوعات به لقب استادی مفتخر شد. مدتی گذشت ، تا اینکه از سوی دولت لقب سرآهنگ نیز به او اعطاء گردید .

او با درخشش فوق العاده اش در دنیای موسیقی مورد توجه خاص دوایر فرهنگی هنری داخل و خارج از کشور قرار گرفت و همه ساله دو یا سه بار دعوت نامه هایی از سوی  کشور های هند ، پاکستان و اتحاد جماهیر شوروی سابق دریافت میکرد که در اکثر کنسرت ها و کنفرانس ها با گنجینه ای از اندوخته های هنری اش سهم میگرفت.

مرحوم استاد سرآهنگ یکی از آواز خوانان مشهور موسیقی کلاسیک در افغانستان بود که با خوانش اشعار حضرت ابوالمعانی بیدل جایگاهی خاصی را در میان علاقمندان موسیقی کلاسیک بدست آورده بود .

زنده یاد استاد سرآهنگ طی سفر های هنری اش در هندوستان به کسب القاب متعددی نایل آمد که می توان از القاب ذیل نام برد:

کوه بلند موسیقی از دانشگاه چندیگر هند.

 القاب ماستر، داکتر و پروفیسور موسیقی از دانشگاه کلاکندرا در شهر کلکته هند.

 سرتاج موسیقی از دانشگاه مرکزی الله آباد هند .

بابای موسیقی پس از اجرای آخرین کنسرتش در سال ۱۳۵۷ خورشیدی در دهلی نو.

و  شیر موسیقی  که در پایان آخرین کنسرتش در زمستان سال ۱۳۶۰ خورشیدی از دانشگاه الله آباد هند بدست آورد . اما در جریان همین سفرش بود که دچار یک حمله شدید قلبی شد و کنسرتهایش را نیمه تمام گذاشت و در شفاخانه شهر بمبئی بستری شد و در حالیکه داکتران معالح برایش توصیه نموده بودند که نه تنها دیگر آواز نخواند ، بلکه تا صحت یابی کامل حتی لب به سخن نگشاید.

اما استاد سرآهنگ با بهبودی نسبی کنسرت هایش را تمام نمود و با گرفتن دو مدال طلا و نفره  دیگر به وطن بازگشت و بدین ترتیب تعداد مدالهایش از بیست عدد گذشت که در تاریخ موسیقی کلاسیک هیچ استادی در نیم قاره هند مؤفق نشده بود به اندازه اواینهمه جایزه هنری را تصاحب کند.                              

استاد هنرمندی بود که طی نیم قرن فعالیت هنری اش افتخارات زیادی را به جامعه هنری کشور حاصل  نمود .

او آواز خوان پرکاری بود که  آثار  فراوانی از خود بجا گذاشت که بخشی از آنها در استدیوی رادیو افغانستان ثبت و در آرشیو رادیو بایگانی شده است ( البته اگر با روی  آمدن گروه ضد فرهنگِ طالبانی  هنوز هم باقی مانده باشد).

سالها قبل در برنامه های ویژه رادیو که به گردانندگی استاد بزرگوار جناب عبدالوهاب مددی ، هنرمند سرشناس کشور برگزار میشد  قبل از شروع  آهنگ های استاد سرآهنگ گفتگوی کوتاهی نیز توسط استاد مددی با ایشان صورت میگرفت که علاقمندان به آواز استاد با دلچسپی بدان گوش فرا می دادند.

 آثار مرحوم استاد سرآهنگ در سه بخش مختلف غزلخوانی ، محلی خوانی و کلاسیک خوانی ( راگ ، خیال و تهمری) موجود است ، گرچه استاد سرآهنگ به طور مسلکی هنرمند محلی خوان نبوده ، اما نسبت علاقه ایکه به موسیقی محلی کشورش داشت ، بعضی از طرز های محلی را که مربوط مناطق مختلف کشور بود اجرا و آثار ارزنده ای از خود بجای گذاشته است.

و اما پیک اجل بیشتر مهلتش نداد و در سحرگاه یکشنبه ۱۶ جوزای ۱۳۶۱  در شفاخانه ابن سینا داعی اجل را لبیک گفت و بخواب ابدی رفت. و در ساعت ۹ صبح همان روز در حالیکه تعداد زیادی از مسئولان دولتی و منسوبین وزارت اطلاعات و فرهنگ و رادیو تلویزیون حاضر بودند از کلینیک صدری شفاخانه ابن سینا برداشته شد و پس از مراسم غسل و کفن طبق وصیعت خودش به گذر خرابات برده شد تا ساکنان آن گذراز نزدیک با سرحلقه خراباتیان وداع نمایند ،سپس جنازه اش در حالیکه تعدادی زیادی از علاقمندان آوازش حضور داشتند در مسجد پل خشتی نماز جنازه ادا و بعدآ در شهدای صالحین بخاک سپرده شد . روحش شاد و یادش گرامی باد.

و اینهم لیستی از آهنگ های مرحوم استاد سرآهنگ تا جاییکه مقدور بوده.

ای که در دیر وحرم مست کرم میآیی

گر کنم صاحب من با تو نگاهی گاهی

بادا بادا

از من چرا رنجیده ای

جانانه ام وقت خزان گر از گلستان بگذرد

شب که ازنشۀ می بیخودومستش دیدم

معنی بلند اینجا گشته پیر راز من

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم۱

گهی بر سر گهی در دل گهی در دیده جا دارد

میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

ای نسیم صحر آرامگۀ یار کجاست

بجای ساز امشب نالۀ زین بینوا بشنو

مرا آنروز گریان آفریدند        

اگر خورشید گردونم واگر گرد سر راهم 

من سگ درگاه عبدالقادر گیلانی ام

گلدستۀ نزاکت حسنت کی بسته است

پر خودنمای کارگۀ چند و چون مباش 

عنبرین موی مرا دیوانه کرد  ۱

ما را کجاست حوصلۀ روزگار

او خدا جان دلم تنگ است 

دل در خون تپیدۀ دارم    ۱

دل من سخت آرزو دارد   ۱

شماله گیگی گلان پاره دی جبینه   ۱

ساری ساری …اردو   ۱

دوستان از منش دعا مبرید  ۱

بسته ای دل به زلف یار شدی

اگر آن چشم شور افگن شرابیست

کرو منوکی… اردو  ۱

ای طبیب دردمندان چارۀ دردم بکن

ثمرو کو.. اردو

متوجا جوگی…اردو ۱

گرانه محبوبا     پشتو

جوله نا جولا  اردو  تمری

ای کبک دری بیا ببالینم

آتش پروانه را بر سر بلبل بریز

دل در خون تپیدۀ دارم  ۲

چون جان خراباتم     مجلسی ۱

بیا و وصف زلف یار بشنو

پردۀ دیده ودل فرش ادب باید کرد

ز بخت نارسا نگرفت دستم گردن مینا

بی کس شهیدم خون هم ندارم

چون تار ساز هر چند آواز مینماییم

ای نور دیده دیدۀ تو دیده دیده ام

چرا امشب بگوشم شور دل بسیار میآید

خیزید و یک دو ساغر صهبا بیاورید  با مهوش

ای تما شا هیان هرزه نگاه

ای مژدۀ دیدار تو چون عید مبارک

لاگی نا مورادی نا   اردو

جوله نا جولا    اردو ۲

سندی بیروی…اردو

هر ستمو هر جفا گواراهی   اردو

عرش اگر باشم زمین آسمان بیدلم

یار من بیا بیا

طالعم زلف یار را ماند۱

همی صیا  … اردو

جوانی لوتا دی  .. اردو

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم ۲

محبت بسکه پرکرده است وفا جان و تن ما را

دوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت ۱

نجریا ….اردو

مهر تو در ظمیرم و شورتو در سراست

چون جان خراباتم   رادیویی

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

به یک عشوه مرا بر باد کردی

ای سرت گردم چه احسان کرده ای

شبکه طوفان جوشی چشم ترم آمد بیاد

در میکده افتادم بیمار خراباتم

مرا بیمار بیماران آفریده اند

بعد ازین من خدمت آینه سازان میکنم

امشب به لحن تازه چو مطرب صدا کشید

اگر به گلشن زناز گرددقد بلند تو جلوه فرما

جز سوختن بیادت مشق دگر ندارم ۱

نازی جان همدم من دلبر من

در خانۀ که سقف ندارد ستون مباش

وضع من روزگار را ماند

نه من شهرت پرستم نه زگردون کام میخواهم

پوریۀ شب    راگ

ترانۀ امیر خسرو

امروز بعد عمری دلدار یاد ما کرد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

متوجا جوگی  اردو ۲

یادو پیاکی….    اردو

جان هیچ وجسد هیچ نفس هیچ بقا هیچ

بباغی که چون صبح خندیده بودم    بیروی

از جراحت زار دل چیده است دامان ناله ام

چمن امروز فرش منزل کیست

شبکه طوفان جوشی چشم ترم آمد بیاد

دل من سخت آرزو دارد

چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم

نگذشته مه از گوشۀ ابروی او هنوز

به طفلی در دبستان محبت

عالم همه افسانۀ ما دارد و ما هیچ

چون جان خراباتم    مجلسی

از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم

نمیدانم چه منزل بود شب جای که من بودم

در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت

کند یوسف صدا گر بو کنی  پیراهن ما را

در عشق نه تسبیح نه زنار ضرور است

امشب زساز مینا گرم است جای مطرب

نازی جان همدم من دلبر من رادیویی

بیدل خاکسار را ماند

گل جوش باده دارد تا گلستان بیایید

راشه په مهر ومحبت    پشتو

مرا گریه کردن ضرور است واقف

در پرتو چراغی پروانه مینگارم

گر کنم صاحب من با تو نگاهی گاهی  ۲

خرامان از درم باز آ

دیدۀ زنده دلان اشک فشان میباشد

بیا خورشید معنی را ببین از روزن مینا

سوخته  لاله زار من    رادیویی

طالعم زلف یار را ماند    رادیویی

او خدا جان دلم تنگ است    رادیوییی

شاد کن جان من که غمگین است   استدیویی

رفتیم وداغ ما بدل روزگار ماند

زمن عمریست میگردد جدا دل

دلبر هر که بی وفا کردد

متو جا جوگی   اردو

دم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد

بهار آمد زخویش و آشنا بیگانه خواهم شد

در کف مردانگی شمشیر میباید گرفت

طالعم زلف یار را ماند  مجلسی

من آن صیدم که هر جا میروم در دام صیادم

او یار کتت کار دارم   مجلسی

ترا من دوست دارم  مجلسی

شاد کن جان من که غمگین است  مجلسی

او خدا جان دلم تنگ است   مجلسی

دل کاش بدست تو نمیداد سرآهنگ

دلم چو لاله گرفته است رنگ وبوی ترا

تجلی کرد حسنش در خلوتگۀ هوشم

این دل گمگشته را در زلف خوبان یافتم

دلرا به ناز از کفم آن لاله رو گرفت

بهر جا آن سرو بالا برقصد

او خدا جان دلم تنگ است  استدیویی

دل در خون تپیدۀ دارم

دارم گله از تو جانان قربان سرت از ما نرنجی

وضع من روزگار را ماند    استدیویی

دلدار گذشت و نگۀ بازپسین ماند

دنیاست خوب و دنیا لیکن وفا ندارد   محفلی

یک لحظه گفتار دارم       محفلی

نا جوره مشی شاه لیلا  محفلی

چهار بیتی های شمالی   محفلی

شمالگی گی گلان پاره دی جبینه    محفلی

جوله نا جولا   اردو

لاگی نا مورا دینا  اردو

ای شیخ جنان از تو گلزار جهان از من

زبعد ما نه غزل نه قصیده میماند

بیا ای جام و مینای طرب نقش کف پایت

رو کن بهرکه خواهی گل پشت ورو ندارد

جاهو صیا… اردو

قد رسای تو را  با احمد ولی

اگر سبزه بودم بدامان صحرا   با احمد ولی

ساقی بده از لطف خود جامی که مدهوشم کند

آن چشم را ببین به چه ناز آفریده اند

چون شدم بیدار رخت دل بدامان یافتم

بادا بادا الهی مبارک بادا

حنا بیارید بر دستش بمالید

ماه من آهسته برو

سرشکم نسخۀ دیوانۀ کیست

گاهی به شهر گاه به صحرا گریستم

تو میرفتی و من شور قیامت ساز میکردم

یاد آن شب که به زلف سیهش چنگ زدم؟

خاک رۀ تو همره باد صبا رسید

آنقدر مستم که از چشمم شراب آید برون

ستمو گری تیری لیهی   اردو

بهار آندل که خون گردد زسودای گل رویی

جانانه بیا به پلو گرو…پشتو

ترا من دوست دارم

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت

من اگر اینبار رفتم آزارم مکن

صبحدم دیدم نگاری در گل و گلزار مست

اگر اشتیاق زحمت بدری چمیده آید

عنبرین مویی مرا دیوانه کرد   تلویزیونی

عرض مرا به خدمت آن سیم بر کنید

ابر ها در قدمت ریزش گوهر دارد

ستم است اگر هوست کشد که به سیر سرو وسمن درا

ای که در دیر و حرم مست کرم میآیی

چرا کس  منکر بیطاقتی های درا باشد

طفل هندویی مرا دیوانه کرد

جمو ناکسی       اردو

قوالی  ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد

قوالی  از نالۀ دل ما تا کی رمیده رفتن

آندل که به چشم دلبر افتاد

که قیمت گهر از دیدن ار شود پیدا

ای رخت شسته تر از دامن مهتاب بهار

میروم از شهر تان به چشم خونبار

آن فتنه که آفاقش شور من و ما باشد

سوخته لاله زار من رفته گل از کنارمن  استیویی

رخ زیبای ترا یاد کنم یا نکنم

گل بی رخ یار خوش نباشد

ای که در چشمم دوا انداخی؟

زنده ام نامم از حیا مبرید

صیا ظلمو کرو   اردو

ما درین شهر قریبیم ودرین ملک فقیر

که گل بوی تو خواهد داد ومن دیوانه خواهم شد

به تو حسن نیکو نمیماند

دل با تو سفر کرد تهی ماند کنارم

گوش طلب که کار گوش هیچ دهن نمیکند

لاگی له گه نا  اردو

خواجۀ اجمیری

مستم از بادۀ شبانه هنوز

آهنگهای در خانقاه

خیزید و یک دو ساغری صهبا بیآورید

جان به لب رسیدۀ دارم

آجابی چوری را   اردو

ساری ساری راته   اردو

در خانۀ که سقف ندارد ستون مباش

رفته گل از کنار من

مرا آنروز گریان آفریدند

خاموش نفسم شوخی آهنگ من اینست

ازین حسرت قفس روزی دو نپسندید آزادم

نجریا به راگ پیلو

زهی چمن ساز صبح فطرت تبسم لعل مهر جویت

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم  مجلسی

خوبان پارسا را من خوب میشناسم  مجلسی

شکست گلها هرگز صدا ندارد  مجلسی

واره لیلو  مجلسی

نه بر صحرا سری دارم نه در گلزار میگردم

عمر برق وشرار را ماند

راگ مشرمین  کافی تات و ماروه تات

خیال فارسی به راگ مشرمین

به کنج نامرادی خویش را گمنام میخواهم

ساز من ساز مستی آهنگ است

راگ مهتاب

دل یارم  از سنگ است

وحشی صحرای حسن نرگس فتان کیست

آفاق جا ندارد همت کجا نشیند

به  صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم

دوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت

التفاتی بر دل رنجور و بیمارم بکن

دلرا به ناز از کفم آن لاله رو گرفت

دل انجمن محرم بیگانه نباشد

عشق کارم تباه خواهد کرد

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

کست راگ بهار

بیقراران تو کز شوق فنا بیگانه اند

صیا ظلمو کری    اردو

نعت خواجۀ قریب نواز

راگ بیروی

یادو پیاکی  اردو

دیده گریان سینه بریان کرده ای

راگ مهتاب

یادو پیاکی   اردو

نه ما جوگی  اردو

کست مجلسی در هرات

همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت

خلق را نسبت بیگانگی است بهم

بهار فرصت رنگم بگرد یار میگردم

یار من بیا بیا

جز سوختن بیادت مشق دگر ندارم  رادیویی

به تو حسن نکو نمیماند   رادیویی

سوخته لاله زار من  رادیویی

امشب به لحن تازه چو مطرب صدا کشید

امروز نو بهار است ساغر کشان بیایید

پا اگر ماند زرفتار بسر میآیم

میل پیکان تیر او دارد

دوستان از منش دعا مبرید

که من دیروز خسرو بودم و امروز فرهادم

پی اشک من ندانم بکجا رسیده باشد مجلسی

بباغی که چون صبح خندیده بودم  مجلسی

متو جا جوگی  مجلسی

یادو پیاکی   مجلسی

قد خم گشته را تا میتوانی وقف طاعت کن  مجلسی

جز سوختن بیادت مشق دگر ندارم   مجلسی

گدای حضرت شاهم پناه حضرت شاهم

برس بداد من ای خواجۀ قریب نواز

نه من شهرت پرستم نه زگردون کام میخواهم

دور زچشم مخمورت……

زمن برد آن دو چشم سرمه سا دل

دل را به ناز از کفم آن لاله رو گرفت

دو چشم مست وبی باکش مرا دیوانه کرد امشب

دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسوی تو بود

شد اندوه و ماتم زدوران پدید

زگریه مردم چشمم نشسته در خون است

تحییر مطلعی سر زد که من از خویشتن رفتم

تو گر آیی بهشت آید طرب آید بهار آید

من و خجلت سجودی که نکرده ام برایت

این یار بی وفایم آخر بما چها کرد

 ساقی ما نرفته خانه هنوز

یار من بیا بیا

ای کبک دری بیا ببالینم

ساقی گلچهای ره برخیز شراب آور

شبکه طوفان جوشی چشم ترمآمد بیاد

من از تو جدا نمیتوان بود

خرابات در منزل دوستان

ای طبیب مهربان رحمی به آزار دلم

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی

به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم

سیر گلزار کی یارب در کمر دارد بهار

نعت   زبانم لایق حمد خدا شد

آمد و در پیش من از ناز جولان کرد و رفت

از عزّت و خواری نه امید است و نه بیمم

اگر ساقی ز موج باده بندد رشته بر سازم‌

الا ای دلبر برچیده دامان‌! سرو آزادم‌

ای وجود نازکت پرورده دامان من‌!

باز بر خود جلوه از رنگ دگر دارد بهار

به آن سیمین‌بدن گر بگذرانم‌

به جای ساز، امشب ناله این بی‌نوا بشنو

بی‌دست‌وپا به خاک ادب نقش بسته‌ایم‌

چشم وا کن رنگ اسرار دگر دارد بهار

حدیث روی نکویت شنیده‌آمده‌ام‌

حیلت رها کن‌، عاشقا! دیوانه شو، دیوانه شو

دنبال دل خویش دوانم‌، چه توان کرد؟

دوش کاین چرخ زمرّد پر ز اختر ساختند

دیدم چو خرامت به چمن از سر ناز است‌

ذوق حلاوت از دل بی‌کبروکین طلب‌

ز من برد آن دو چشم سرمه‌سا دل‌

گلدسته نزاکت حسنت که بسته است‌؟

می‌سوزم از فراقت‌، روی از جفا بگردان‌

نازم آن مشتی که فرق زورمندان بکشند

نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید؟

همه‌کس کشیده محمل به جناب کبریایت‌

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم (چهره‌)

یاد باد آن کز تبسّم فیض عامی داشتی‌

نه مفصل نه مجملی دارد

بسکه امشب بیتو ام سامان اعضا آتش است

یا بیا مسلمان شو یا مرا نثارا کن

بذوق سجدۀ باز از عدم گلباز میایم

تو کریم مطلق ومن گدا

زسودای چشم تو تا کام گیرم

لاله دیدم روی زیبای تو ام آمد بیاد

دوش وقت صحر از غصه نجاتم دادند

شب شمع یکطرف رخ جانانه یکطرف

روز ها شد نمینمایی تو

کسی معنی بحر فحمیده باشد

لباس عشق را در بر نمیکردم چه میکردم

از جوان حسن سلوک پیر نتوان یافتن

 و تعداد زیادی راگ ها تمری ها خیالها و غیره

 

منابع :

BLOGFA

دانشنامه آزاد

 

 

 

 

 

 

23 آوریل
۱ دیدگاه

سکوتِ آسمان

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

سکوتِ آسمان

بسیار شد کوشش ولى، قـفل درِ شب   وا نشد

آرى!   کلیـــد ِ  گمشده ،  پیدا  نـشد پیـدا  نشد

شاید که پشت کوه ها،  اسپ سحر زخمى شده

کز هیچ سو هنگامه ى ، از هى هى ِ فردا نشد

فرسنگ ها فرسنگها ، پاى خطــر فرسوده ایم

اما  به  قدر یکـ  قدم  از  خـاک  ما  از مـا نـشد

صد آسمان غُرید و هم صد  ابر  بارانى  رسید

بارید و بارید و…ولـى،  برهوت ما  دریا  نشد

سبزه قباها دوختش ، گل  خنده  ها   آموختـش

لاله چراغ   افروختـش ،  اما زمین   زیبا نشد

ازخون چراغ  افروختیم ، بسیار دیده  دوختیم

چشم ِ  تماشا  سوختیم  ، اما  کسى   پیدا  نشد

پیدا  نشد آن  ساربان ،  آن  ساربان ِ   راه دان

یا خود اگر آمد  ولى   جز  در  پى ِ  سودا نشد

این  رازِخون  آلود  را ، از آسمان  پرسیده ایم

اما   سکـوت   آسمان   ،  روشنگر   معنا  نشد

سید ضیأالحق سخا

١٣٧۴/هرات

23 آوریل
۱ دیدگاه

کجایی ؟

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

کجایی ؟

آرام به روی شاخه های

غم در انتظارت نشستم

تمام درد ها را

در آغوش سکوت پیوند

قلبم کردم

در اندوه تو

تنهایی ام می بندد

به زنجیرم

شبیه برگ های

پاییز بعد تو

قسمت بادم

عالیه میوند

۲۸ اکتوبر ۲۰۲۲

فرانکفورت

23 آوریل
۱ دیدگاه

رنگین کمان

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

رنگین کمان

مرا ،

پروانه کن

بالم ببخش

بگذار در ملکوت نگاهت

دیوانه‌ای شوم که فقط

عشق ترا طواف میدارد

و در پرتو لبخند آسمانیت

رنگین کمان بوسه هایم را

روی لبان شرابی ات پهن کنم

و بر تارک قلب مهربانت

پروانه وار تا پای جان

غزلی دوست داشتنت را

جان دهم .

میترا وصال

۲۲ اپریل ۲۰۲۴

لندن

23 آوریل
۱ دیدگاه

عشق و محبت

تاریخ نشر : سه شنبه ۴ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۳ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

عشق و محبت

در دل اگـر عـشق و محبت باشد

نجـوای دل آهـنـگ رفـاقـت باشد

دل را زدل شیفته جدا نتوان کرد

تشدید مرض ز ترک عادت باشد

دیدار اگـر رنـج سـفر می خواهد

الـبـتـه که آســیـا بـه نـوبـت باشد

گر دل بشود بـه راستی مایل دل

بی شبهه که ازروی اجابت باشد

گـر قـصۀ انسـان همه برخوانـید

عـشـق اول و آخـر حکایت باشد

محبوبـه به دل اگر شـرر انـدازد

از سوز نه افغان و شکایت باشد

اعـمال رقیب جملگی بـاشـد درد

ازیار فـقـط لطـف و عنایت باشد

بیگانـه جـدا کند ز هـم دل ها را

در مشـرب آشـنایی وحـدت باشد

صیاد سـیا نهـاده دام هـای شکار

ایـن قـصه ز بندیان روایت باشد

اهداف کلان سلطه جو در خاور

جنگ وجدل وظلم و جنایت باشد

با مکروفریب وزورو زرمی آید

بـرنـامـۀ آن پخـش دنـایـت بـاشد

پیوند دل به دل با عشق ووفاست

بـن مـایـۀ رابطـه صـداقـت باشد

احساس خوش عشق نیابدهرکس

این درک بـزرگ از لیاقت باشد

بی عـشق جهان دل بُـوَد ویـرانه

با عشق گل وباغ وعمارت باشد

زیبایی انسان وجهان ازعشقست

ایـن جـان هـنر پـر مهارت باشد

گــر دل بــه دل واقـعـاً راه دارد

با نیروی عشق این هـدایت باشد

گرشورونشاط زندگی می جویید

عـشقرهـنمای بـا کـفـایت باشد

رسوایی عشق بهتراز زهد وریا

شـیدایی دل ز روی هـمـت باشد

درسینۀ سنگ کس نمیجویدعشق

ایـن تحـفـۀ زیبای لـطـافـت باشد

با آدرس روشـن سـفر بایـد کرد

ورنـه رۀ تاریک و بداهت باشد

رسول پویان

۱۵ فبروری ۲۰۲۳

22 آوریل
۱ دیدگاه

گلشگُفتِ خنده ها

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

گلشگُفتِ خنده ها

زندگى ها  در  گذشته    ساده   بود

مومنان  بَرلُطفِ  حق    دلداده  بود

دَورو بَر همسایه     هاى   مهربان

بى   تکلُف    ساده  و   آزاده   بود

در غم و شادى بهم  دست پیش بر

بهرِ خدمت صبح و شام استاده بود

شربت و شهدِ  سُخن   در  جام  لب

قصه ها از  هر  دهانى   باده   بود

واژه هاى رنگ رنگ با  چاى تلخ

جاى نُقل بر روى خان  افتاده  بود

گلشگُفتِ   خنده  ها   بر لب  مُدام

جانشین   این  همه   غم  باده  بود

بى ریا و بُغض و کین  و بى غرور

رهروانِ  روى  هر یک  جاده  بود

در ( فروغِ )  مهر و الفت  زندگى

دَر  بروى  هر  یکى  بکشاده   بود

نا سپاسى   هاى   ما   باعث  شده

باز   ستاند  خالق  آنچه   داده  بود

حسن شاه فروغ

۲۲ اپریل ۲۰۲۴

 

 

 

 

 

22 آوریل
۱ دیدگاه

غربتِ ممتد

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

غربت ممتد

می ترسم از بهار‌  که  دارد  ز  پَی خزان

از  قله   های    شا مخ  تا   ا وج آسمان 

خوف من از هجوم کلاغان  فتنه جوست

از صوت  دلخراش که  ناخن  زند  بجان

من از نگاه  بوالهوسان   زجر می کشم

از خنده ی که هست از او شهوتی عیان

 بیزارم   از   تلاقی   دیدار    دیده   ها

جز از هوس در آو نبود   مطلبی  نهان

آزرده ام  ز غربت   ممتد   بطول  عمر

 هجران  بجز عذاب   ندارد به  ارمغان

چون باد بی وطن شده‌ام  تا که زاده ام

 عمر عزیز داده ام از کف  به  رایگان

دنیا بمن  چه  داده   که  عقبا  بگیرَدَش

جز درد و داغ نیست به دلخانه ی « لیان »‎

هما احد لیان

۲۲ اپریل ۲۰۲۴

22 آوریل
۵دیدگاه

خاطراتِ تو

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

خاطراتِ تو

هنوز حرفم را نگفتم ! 

کلمات یاری‌ام نکرد

حتی در فکر کردن هایم

کنارم هستی 

 چون خیال نکردن به تو گناه است

در اوج دوری شانه های تو کوه استوار من بوده

کار هر روز مرور

 خاطرات تو بر من است

 غزل غزل نگاهت را می‌خوانم

 شربت نگاه تو اگر بهاری باشد

 دشت سینه ات نشیمنگاه امن است

 بنویس از عشق  

تا به شکیب روزگار برسم

عاقله قریشی

ملبورن – آسترالیا

22 آوریل
۳دیدگاه

سفرنامه ناظر خودرو هروی

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

همچشمی با سفرنامه ناصر خسرو علوی

سفرنامه ناظر خودرو هروی

سفرنامه زنده یاد استاد غلی اصغر بشیر هروی ،  می باشد که

پس از  یک  سفر  کاری  که با تنی چند از  روزنامه  نگاران  دیگر 

بدعوت  مؤسسات  مطبوعاتی ایران  ( اطلاعات و کیهان )

از کابل به تهران رفته بودند نوشته و  از شماره ۴۲ سال

 پنجم  هفته نامه وزین ترجمان  مؤرخ ۲۶ دلو (بهمن) ۱۳۵۱

خورشیدی بصورت هفته وار به نشر می رسید ، اینک پس

سالها  آنرا با خوانندگان عزیز ۲۴ ساعت شریک می سازیم.

قسمت چهارم :

روز سه شنبهء ۳ دلو ۱۳۵۱ « دومین روز ورود ما به تهران برفباری دوشینه هنوز ادامه داشت . مهماندار ما که متأسفانه هر قدر به حافظه فشار می آوردم ضبط صحیح اسمش بیادم نمی آید ( و ازین بابت اخلاقآ شرمنده هستم ) و گمان میکنم به آقای خاوندگاران شهرت داشته باشد ، بما اطلاع داد که قبل از ظهر از مؤسسه رادیو تلویزیون ملی ایران ، دیدن خواهیم کرد و بعد از ظهر به کنگره ملی بزرگداشت انقلاب که ازیک جمعیت تقریبآ پنجهزار نفری متشکل از نمایندگان تمام اصناف مردم شهری و دهاتی سرتاسر کشور تشکیل میشود و قرار است اعلیحضرت پادشان ایران در باره نتایج انقلاب سفید سخنرانی کنند ، میرویم .

طبق این پروگرام ، قبل از ظهر آن روز ، به دیدن شعبات مختلف و دستگاه های متعدد رادیو تلویزیون ملی ایران « که شرح آن را به وقت دیگر میگذارم ) پرداختیم و بعد از ظهر به ساعت دو همراه با گروه روزنامه نگاران خارجی مهمان مؤسسه اطلاعات بسوی مرکز کنگره (استدیوم محمد رضا شاه پهلوی) رهسپارشدیم و برف همچنان می بارید.

قبل از اینکه بشرح دیدگی ها و شنیدگی های خود بپردازم بد نیست که مختصری در باره انقلاب سفید وموضوع و هدف آن جهت اطلاع خوانندگان محترم بنویسم.

منظور از « انقلاب سفید » اجرای دوازده طرح یا بعبارت دیگر دوازده اصل ابتکاری است که در طی ده سال گذشته ، در ایران عملی شد و با عملی شدن اصلو مزبور تحولات بزرگی در زندگی مردم آن کشور پدید آمد و به پیشرفت های قابل ملاحظه منتهی گردید.

اصول دوازده گانه بدینقرار است :

اصلاحات ، ارضی ، ملی کردن جنگل ها و علفچرها ، فروش اسهام کارخانه های دولتی بعنوان پشتوانه اصلاحات ارضی ، سهیم کردن کارگران در منافع کارگاههای تولیدی و صنعتی ، اصلاح قانون انتخابت تشکیل سپاه دانش ، تشکل سپاه بهداشت ، تشکیل سپاه ترویج و آبادانی ، تشکیل خانه های انصاف ، ملی کردن منابع آبهای کشور ، نو سازی و انقلاب ادابی و آموزشی.

قبل از انقلاب سفید ، بیشتر  از نصف زمین های قابل زراعت در ایران متعلف به یک عده معدود مالکان و زمین دراان بزرگ و بقیه متعلق به چند هزار نفر مالک درجه دوم و سوم بود که هرکدام از آنها در چهار چوب اراضی تحت مالکیت خود فرمانروایی کامل داشتند و دهقان یا کشتمند را در برابر بهره ناچیزی از درآمد سرشاری که بر اثر کار و کوشش وی به دست می آوردند ، بکا وامیداشتند و قسمت مهم عایدات زمین را خود شان تصرف میکردند بدون اینکه دهقان حق چون و چرا داشته باشد زیرا بی درنگ به خدمت او خاتمه داده میشد و مجبور بود دست زن و بچه خودرا گرفته به دهی دیگری برود و بردگی یک بادار دیگر را که با مالک قبلی چندان تفاوتی نداشت بپذیرد و این عمل در صورتی امکان پذیر بود که دهقان مدیون و باقیدار نمی بود وگرنه باید تا جان داشت ، چون مالکان بزرگ که قسمت بیشتر زمین های زراعتی را در اختیار داشتند دارای ثروت سرشاربودند و در شهر های داخل یا خارج به تفریح و تفرج روزگار میگذرانیدند و در عین حال رفتار بی انصافانه ایشان باعث دلسردی دهقان میشد ، قسمت زیادی از زمین های آنان یا بر اثر بی توجهی خودشان ویا بعلت نا رضایتی دهفان بایر و راکد میماند و تحت کشاورزی نمی آمد که البته این وضع در اقتصاد زراعتی کشور تآثیر نامطلوبی داشت .

با توجه باین نکته ، ابتدا قانون اصلاحات ارضی و بدنبال آن قانون اصلاحی قانو اصلاحات ارضی به میان آمد و بعد از آنکه مقداری از زمین های مالکان که خودشان قادر به کشت و زرع آن بودند ، بخود شان واگذاشته شد ، قیه به اقساط طولانی خریداری و بین دهقانان به تنسب افرا عایله و قدرت کار آنان تقسیم گردید و در نتیجه عده کثیری از دهقانان که قبلا جز حالت فعلی در دست ارباب نبودند اکنون که خود را صاحب زمین می بینند طبعآ بیشتر زحمت میکشند و بهتر بهره برداری میکنند.

ملی کردن جنگلها و علفچرها :

جنگل ها و علفچرهای طبیعی قبل از انقلاب سفید ، در اختیار یک عده از خانها و متفذین محلی بود که اشجار جنگلها را بدلخواه خود قطعه میکردند وعایدات آن را هم خودشان تصرف می نمودند. علفچرها هم در انحصار مال و مواشی ایشان بود و دیگر مالداران بدون اجازه و پرداخت حق المرتع نمیتوانستند برای چرانیدن مواشی خود از علفچری که در منطقه نفوذ یک خان بود استفاده کنند.

قانون ملی کردن جنگلها و مراتع به این خود سریها خاتمه داد و کلیه جنگلها و علفچر ها و بیشه های طبعی جزء اموال عامه محسوب گردید و نگهداری و توسعه آنها وظیفه دولت شناخته شد و قطع اشجار جنگلها و استفاده از علفچر ها تحت مقررات خاصی قرار گرفت . در عین حال به موجب همان قانون در حدود بیست هزار هکتار زمین برای ساختن جنگل های مصنوعی تحت کشت درآمد و بیش از پنجاه میلیون نهال در زمین های مذکور عرس گردید که قرار معلوم برای تأسیس کار خانه های کاغذ سازی  و صنایع چوبی از جنگلهای مذکور استفاده بعمل خواهد آمد.

ادامه دارد …

 

22 آوریل
۱ دیدگاه

چرا ؟

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

چرا ؟

۲۶ الف  

ای که  خود  گنجی  پی گنجی چرا ؟

سنگ  را  با کاه  می سنجی چرا  ؟

خود  جهانی  و جهان  داری  طلب

زانچه  ناید  زود  می رنجی  چرا ؟

شکیبا شمیم

22 آوریل
۳دیدگاه

بهارِ زیر برف

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

بهار زیر برف

به زمستان  های سرد کابل

به بهاران می‌ اندیشم

و به روییدن  خوشه های امید

در شاخه های خشکیده ی درخت زندگی‌

در دشت های دور دست حسرت ها

که در زیر برف های پیری ،

با قامت خمیده ،

ترا صدا می‌ زنند

و با چشمان خواب آلود

هنوز در بدرقه ی روز های از دست رفته-

نشسته ا‌ند تا شاید ؟

انتظارشان را پایانی باشد …

در انتهای امید های کاشته شده –

در پهنای خیال …

هما طرزی

۷ فبروری ۲۰۱۱

نیویورک

22 آوریل
۱ دیدگاه

صنما !

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

صنما !

بِنَشین ،  راه  مرو ،  بارى  سوالى صنما!

 قصه ى حاویى از عشق و وصالى صنما!

گر خدا  داده  ترا  زیبایى  و  فکر و غرور

 چو  کبوتر سر شانه  پر  و  بالى  صنما!

 شبهه ى  گر تو مرا است   و ندارى باور

 ز روى  اشعارِ حافظ   گهى  فالى  صنما!

 نه  ترا  فرقِ  حجاب  و  بتو آید هر زیب

 بارى گیسو  را رها و  گهى شالى صنما!

ترا    بس    آمدن   عید    مبارک   باشد

 عیدى   را شربت لعل  وگهى حالى صنما!

 بیا   تا   لحنِ   نگاهِ    ترا   ترسیم  بکنم

بنواز طبلى به زانو ، دو سه تالى صنما!

 احمد ضیأ حق شناس

کابل – آفغانستان

22 آوریل
۱ دیدگاه

پرندهِ عشق

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پرندهِ عشق

باده   را   به   ایاغ    می بینم
گرگسان را  به  باغ   می بینم
جایکه پر زند    پرنده   عشق
اجتماعات     زاغ      می بینم
مرتع  سبزی   لاله  و  گل را
پر  ز  گاو   و   الاغ  می بینم
نیست یاری زیار  خاطر خواه
بسکه  بدبختی  داغ   می بینم
کوره راه هست   جاده هموار
تن  درستان  چلاغ   می بینم
خفت  و خواری می کند بیداد
زندگی    بد  دماغ    می بینم
دل به حبس ابد بود  محکوم
دلبران    پر قلاغ    می بینم
به شکست است استخوان هایم
داروی  خود  کراغ  می بینم
رفته خورشید پشت پرده ای وهم
روز و شب بی چراغ می بینم
زین   حیات  جهنمی هر دم
مرگ ر ا برسراغ  می بینم
دیده محمود آنچه  کرده بیان
درد  دل  را فراغ   می بینم

احمد_محمود_امپراطور 
شنبه ۹ جدی ۱۴۰۲ خورشیدی

۳۰ دسامبر ۲۰۲۳

22 آوریل
۱ دیدگاه

انسانم آرزوست

تاریخ نشر : دوشنبه ۳ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۲ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

انسانم آرزوست

یادى   وطن  و  فصل بهارانم  آرزوست

سیرِ گل و  نظاره ی  بوستانم  آرزوست

بارانِ رحمت وهمه  جا بوی عطرداشت

تخت سفر و  دیدنِ   دوستانم  آرزوست

این جا زیاد گل  است ولى  بوى گل کجا

زان بوى  زنبق  و گل  ریحانم  آرزوست

آن دشتها که داشت بدل  لاله  های  سرخ

زان رمه ها و هی هی  چوپانم  آرزوست

از  میوه  های   ناب   و  لذیذِ   دیارِ  ما

انگور لعل و توت  ز خنجانم   آرزوست

زان دوستان صادق و بس  مهربانِ  من

هر یک  بسانِ  نور به چشمانم آرزوست

افسوس که آمدند     شغالانِ    روز گار

آن دوره هاى خوب پدر جانم  آرزوست

هرچند که بوده است ستم در همه زمان

آرامشى   به  کشورِ  افغانم   آرزوست

چهل سال و اندی شد  ز پریشانیِ وطن

یک  رهبر  مدبر و   انسانم   آرزوست

باشم همیشه دست به دعا هرشبانه روز

یارب  زیارتِ  شاهِ  مردانم   آرزوست

بگذشت حنیفه عمرو دگر فرصتی نماند

دیدارِ  میهنی  که  به  ارمانم  آرزوست

حنیفه ترابى بهنام

۶ جون ۲۰۱۶

21 آوریل
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی، استاد دانشگاه، پژوهشگر توانا، نویسنده وارسته و محقق برجسته کشور.

تاریخ نشر : یکشنبه ۲ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی ، استاد دانشگاه

، پژوهشگر توانا ، نویسنده وارسته و محقق برجسته کشور.

قیوم بشیر هروی

۲۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – آسترالیا

به سلسله معرفی فرزانگان سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد محمد مسعود رجایی ، استاد دانشگاه ، پژوهشگر توانا ، نویسندهء وارسته  ، محقق برجسته و یکی از رؤسای انجمن ادبی هرات که بمدت ۱۰ سال درین پست خدمت نمود.

مرحوم استاد مسعود رجایی فرزند زنده یاد محمد ابراهیم رجایی از فرهنگیان با سابقه ،  داستان نویس و از مؤسسان انجمن ادبی هرات بود که در سال ۱۳۳۰ خورشیدی در خطه ادب پرور هرات دیده به جهان گشود.

 او که در یک خانوادهء فرهنگی بدنیا آمد و رشد و نمو کرد ، مکتب را در لیسه سلطان غیاث الدین غوری به پایان برد و در سال ۱۳۵۲ خورشیدی روانه کابل گردید و وارد دانشکده ادبیات دانشگاه کابل شده و در سال ۱۳۵۶ خورشیدی با کسب درجه لیسانس تحصیلاتش را به پایان برد و پس از بازگشت به هرات  مدتی را در روزنامه اتفاق اسلام شامل کار شد.

استاد رجایی در سال ۱۳۶۱ خورشیدی به عضویت اکادمی علوم افغانستان در کابل درآمد و با آغاز  فعالیت هایش در بخش پژوهش ، تحقیقاتش را در مورد تاریخ و ادبیات هرات  آغاز نمود و مقالات زیادی در این مورد نوشت که همه نمایانگر قلم توانای آن بزرگمرد بود.

با دایر شدن دانشگاه هرات در سال ۱۳۶۸ خورشیدی دوباره به هرات بازگشت و در دانشکده ادبیات و علوم انسانی به صفت استاد مشغول تدریس گردید و تعدادی زیادی از محصلین از محضر او مستقید شدند و بهره بردند ، او شاگردانی را تربیه نموده که امروز خود از جمله استادان ادبیات در دانشگاه هرات مشغول خدمت می باشند.

استاد رجایی در ادبیات کلاسیک شامل نظم و نثر توانایی خاصی داشت ، بخصوص در متون مکتب هندی استاد چیره دستی بود و همین توانایی  باعث می شد تا محصلین با اعتماد به نفس در کلاس های او شرکت کنند.

استاد رجایی علاوه بر تدریس در پست های ریاست دانشکده ادبیات و رئیس دیپارتمنت ادبیات فارسی ایفای وظیفه نمود و از سال ۱۳۸۱ همزمان ریاست انجمن ادبی هرات را نیز عهده دار گردید و فعالیت هایش را در دو بخش دانشگاه و انجمن بنحو احسن پیش برد.

استاد رجایی انسانی بود رئوف ، مهربان و نهایت با حوصله.

زمانی که مرحوم استاد رجایی  رئیس انجمن ادبی هرات بود به برگزاری محافل بررسی و تدریس شعر  در کنار شخصیت های مانند استاد ضیأالحق سخا ، محقق استاد عبدالغنی نیکسیر ، زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش ، مرحوم استاد براتعلی فدایی ، محترم محمد ظاهر رستمی و جمع دیگری از فرهنگیان هرات مبادرت ورزید که شاعران جوان فراوانی در آن شرکت می جستند و اشعار شانرا برای بررسی  آورده و می خواندند و استاد نیز با حوصله مندی گوش فرا می داد و نواقص آنرا با کمال آرامش و با نقد و بررسی های ماهرانه بیان می کرد.

چنانچه در میان شاعران جوان و نوپا کسانی هم بودند که با سرقت های ادبی؛ اشعار دیگران  را بنام سروده های خود می آوردند ، اما استاد با تجربه ایکه داشت متوجه این موضوع می شد ، اما هرگز بطور مستقیم به رخ طرف مقابل نمی آورد و تنها با ذکر این کلام که شعرت خیلی شبیه به شعر فلان شاعر است ، پیامش را می رساند.

از زنده یاد استاد رجایی ، آثار و مقالات متعددی  بجا مانده که بخشی از آنها اقبال چاپ یافتند مانند مجموعه مقالات ایشان در باب مکتب بیدل  و سبک هندی تحت نام « طاووس سخن در آیینه خانه » ،  « حوض های مسقف هرات » ، چاپ کتاب «  معماری اسلامی هرات » اثر رفیع سمیع زی ، چاپ بخشی از کتاب « تاریخ هرات باستان » ، چاپ «  مجموعه مقالات سیمینار علمی زنده یاد فکری سلجوقی » و ده ها مقاله دیگر نام برد.

واما با کمال تأسف از نیمه های سال ۱۳۸۸ خورشیدی استاد مرحوم دچار مرض سرطان معده شد و از آن رنج می برد. ولی دردناکتر از آن نادیده گرفتن مشکلات اقتصادی اش از سوی ادارات دولتی و در رأس آن وزارت تحصیلات عالی بود که او را با همه مشکلاتش تنها گذاشتند و متآسفانه از هیچ حق وحقوقی که معمولآ  اساتید دانشگاه در چنین شرایطی برخوردار می باشند بهره مند نشد و برای رفتن به خارج بخاطر تداوی اش نتوانست از امکانات حکومتی استفاده نماید.

وحتی تعدادی از فرهنگیان دست بدامان ریاست جمهوری شدند تا زمینه تداوی استاد را در خارج از کشور فراهم سازند ، اما با پاسخ مناسبی روبرو نگردیدند.

اما جمعی از دوستان همدلش او را تنها نگذاشتند و زمینه سفرش به هند را برای تداوی فراهم ساختند ، او چندین بار به هند رفت ، ولی تداوی اش مثمر ثمر واقع نشد و بالاخره پس از سه  سال به تاریخ ۵ سرطان ۱۳۹۱ خورشیدی به عمر ۶۱ سالگی در زادگاهش جان به جان آفرین تسلیم نمود و پیکر پاکش در جوار مزار خواجه عبدالله انصاری ( رح ) در گازرگاه شریف بخاک سپرده شد.

میگویند هنگام مراسم تدفین بر سر مزار استاد پیام تسلیتی قرائت گردید  که از طرف رئیس جمهور فرستاده شده بود ، بعباره ای کرسی نشینان کابل  میخواستند بدین منوال برای خود بینی خمیری درست کنند که گویا ما در غم شما شریکیم ، باید اذعان نمود که بدا بحال مردم بیچاره ما که سالها مجبور بودند تحت قیادت انسان های خود خواه و بی خاصیتی بنام رئیس جمهور زندگی کنند .

 و این بود گوشه ی از زندگی نامه انسان وارسته  و ادب پروری که تا آخرین روی های حیات پربارش کار کرد ،  زحمت کشید و هرگز به قلم به مدح و ثنا اربابان زر و زور و تزویر بدست نگرفت، روانش  شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

زنده یاد استاد فضل الله زرکوب که از دوستان و یاران دانشگاهی مرحوم استاد رجایی بود با شنیدن خبر دردناک وفات استاد رجایی  چنین سرود :

در سوگ یار دانشگاهیم استاد مسعود رجایی که مظلومانه زیست و محرومانه رفت.

یار دانشگاهیم 

بسیار بی  لحاظی  و  نامرد؛   روزگار!

این درد را کجا  برم  ای  خیل  دردمند!

درد جوانه ای که  نرویید   و  شد سپند

بی درد را چه سود حکایت  ز کوه درد

بر گوشِ کر؛ سرود نکیسا ست چون چرند

بغضی دو دسته می فشرد بر گلوی من

چندان که مثل نی شده باریک و بند بند

بُغضی که گر بترکد و جوشد ز سینه ام

ابری شود سیه   ز  هریرود  تا  خجند

بُغضی  ز بی  وفایی این  کاسه‌ باژگون

این  کژدمی  که  هیچ نداند  بجز  گزند

بر برگ  گل نشانه رود  نیشِ  گُرزه را

گاهی به نوشخند و زمانی  به  نیشخند

با مهر؛ قهر  و با  گل  لبخند  در ستیز

بر   چهرۀ   ملیحِ  تبسم  به   ریشخند

بسیار بی   لحاظی  و نامرد؛  روزگار

تا چند  یاوه؟  این  دهن گند  را  ببند

ای دلقک دو روی سیهکار چند رنگ

زهر نژادگانی و بر  سِفلگان  چو قند

بر من مگوی قصه ز اُسطوره های تلخ

من خوانده ام تمامی پازند  را و زند

غیر از گلوی صید که داند  چیست حال؟ 

بر گردنی که تنگ  شود  حلقۀ کمند

من دانم و دلم که چه بیرحم؛ نشتری

پایِ  اسیرِ آبله  داند   ز کال  و کند

زان دردناکتر که ببینی به چشم خویش

جان تو را گرفته و بر شانه می برند

سه شنبه هفتم تیرماه نود و یک

فضل الله زرکوب

منابع :

۱ –  بی بی سی فارسی.

۲ – تارنمای افغان موج .

 

 

 

 

 

 

21 آوریل
۳دیدگاه

صنع توشیح

تاریخ نشر : یکشنبه ۲ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

اوایل سال ۲۰۲۰ مشاعره ای داشتم با دوست گرامی ام

جناب نعمت الله مختار زاده که اینک دو سروده را از آن

مشاعره انتخاب و تقدیم شما عزیزان می نمایم.

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

 

صنع توشیح

ق –  قاصدی  آورد   پیغامی    که   دل   نارام   شد

ی –  یک دو بیتِ داشت گویا اینکه رزم  اعلام  شد

و –   وعده  های  بزمِ  ما  آخر شدی   پا   در  هوا

م –   مشکلی  پیدا  و  رنگِ   خامه  ها  اتمام    شد

ب –  بسکه عزمِ  بزم کردم  ، لنگ  شد  پای   خرم  

ش –  شکوه های پیهمِ  دل ،  طبعِ  ما   را   دام  شد  

ی –  یکطرف  بزمِ  دل  و  سوی   دگر رزمِ  حریف  

ر –   راهِ   ناهموار و صبحِ    صادقِ  ما  شام  شد 

ه –   های و هوی رزمیان و هوی  و های   بزمیان 

ر –   راست گویم ( صنع توشیح ) خدمتش  انجام شد   

و –   وقتی  پاسخ آمدی  چند بیت  بر ما تند و تیز   

ی –  یادگارِ « نعمت » اما ، این  چنین اعزام  شد    

نعمت الله مختارزاده

صنعِ توشیح
ن –   نعمتا ! از شعر تو  این  قلبِ من  آرام شد
ع –   عالمی پر ازصفا بر روح  و جان الهام شد 
م –    می توانم  گویمت  هستی   شهنشاهِ  غزل
 ت –   کاین سرودِ همدلی هایت  چنین اعلام  شد  
 ا –     ایکه از مهر و محبت  آنچه داری بر دلت
  ل –   لاجواب ماند  سخن چون  دل  اسیرِ دام شد  
ل –   لازمست بی پرده گویم شاعرِخوش مشربی
 ه –    هم دلی هایت همه  بر جان  و دل انعام شد  
م –    میشود گویم به بزم شعرهر آنچه گفته ایی 
خ –   خالی ازمکروریا بود،  کاینچنین  افهام شد  
ت –   تا تو باشی همنوا در بزم دل ای  هم سخن  
ا –   انتظارت می کشم  چون  آتشی در  کام  شد 
ر –  ره دراز و صبر بسیار و  تمنا   بی  حساب 
ز –   زانچه دارد  بزمِ موعود  بهرِ آن   اقدام شد 
ا –  ایکه  از هر قصه ات  صد  آرزو   آید  پدید  
د   دمبدم د یدم  که  آخر وعده ها  فرجام  شد  
ه –   هرچه گفتم  پاسخی بر شعرِ زیبای  تو بود  
         پوزشی خواهد« بشیر» چون حرفها اتمام شد    

قیوم بشیر هروی
۱۸ جنوری ۲۰۲۰ 

21 آوریل
۴دیدگاه

آرزو

تاریخ نشر : یکشنبه ۲ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۱ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 آرزو

 

 کنج قــفس نشسته و  بستـــانم آرزو ســـت

بی بـال  و  پـــر هوا ی  گلستـا نم  آرزوست

 

گر بگــذری به  گلشـــن و بشکفته  بود گـل

یــادم بکــن که   غنچۀ  خنــدانم  آرزوسـت

 

دامن پـر از ستاره  شد  از اشک  چون گهر

رخشنده شب ز گو شــۀ  دامانم  آرزوست

 

گـر خیمه ی جنـون  زدم  در  دیـا ر  عشــق

عیبم مکن کـه سـوی بیــا بــا نم آرو سـت

 

تــا دست و گریبان شده ام با سپـاه عشــق

چون گل بسینه  چاک  گریبــانم  آرزوســت

 

مـن مشــت خـاک و ذرۀ  افتــاده ام ولـــی

دیــدار و همنشینی سـلطانــم آرزو ســت

 

ای غم , برو مزن بـه د ری  نســل آ د مــی

کز جان  و دل  براحـت  انسا نــم  آرزوست

 

گرچــه  ” عزیزه” دور  بـود   منزل   وصـا ل

لیکن  امید و رحمـت یــزد انــم   آرزو سـت

عزیزه عنایت

هالند

                    

         

                                          

                  

 

                

 

                                                 

 

                                               

 

 

                                                                                                                                                                                                                              

 

 

 

 

20 آوریل
۳دیدگاه

اسرار

تاریخ نشر: شنبه ۱ ثور(اردیبهشت) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۰ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

اسرار

۲۵ الف

باز  ده  در  دست   من   افزار   را

باز کن   بهرم    زمان     کار    را

ای  که  از هر سر مرا  کردی  خبر

باز کن  سر پوش  آن  اسرار   را

تا   بخوانم    من    کتاب    زندگی

تا شناسم  هم  خود  و هم   یار  را

ای که  بی  مقدار   بخشیدی    مرا

ضرب   کن  با  دوازده   مقدا ر را

سجده ای  با  شوق  کردم  پارسال

باز   آور   عشرت   آن    پار  را

با در  و  دیوار  کردم    قصه ات

گنج   بخشیدم   در  و   دیوار  را

من ندارم  از  تو   دنیایت    طلب

عشق  خواهم  گل  کنم  تا   خار  را

جامه ام را گیر  و پا پوشم   بکش

بر  زمین  زن  تارک    دستار  را

از تو دل خواهم که خود باشی در آن

از تو  خواهم   بودن    دلدار  را

شکیبا شمیم

۲۴ نوامبر ۲۰۱۸

20 آوریل
۳دیدگاه

چشمهِ نور

تاریخ نشر: شنبه ۱ ثور(اردیبهشت) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۰ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

چشمهِ نور

  به زمستان غربت

تمام شب به سقف تاریک خیره بودم

و دلم گرفته بود

به حجم سنگین یک کوه سرد

سقف بیشتر از من غم داشت

و اندوه تمامی زمین را بر دوش می‌ کشید

ستاره یی نمی دیدم ،

نوری پیدا نبود تا با من حرف بزند

و به درد دلم  گوش دهد

انگار تمام هستی‌ در خواب مرگ فرورفته  بود

خورشید را گلوله باران کرده بودند

و دلم برای یک ستاره می‌ تپید

برای یک دیدار پر نور ،

و یک لحظه امید ،

سرما مرا به آغوشش می‌ فشرد

و تنها نوری که از پشت پنجره اتاق پیدا بود

رنگ برف بود

که خشونت دوری را پیام آور بود

و من هنوز منتظر یک ستاره بودم

و یک چشمه نور که در آسمانم بدرخشد

هما طرزی 

نیویورک

۱ فبروری ۲۰۱۱

20 آوریل
۳دیدگاه

آزاده پرست

تاریخ نشر: شنبه ۱ ثور(اردیبهشت) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۰ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

آزاده پرست

من

‏‎بانوی از شهری خورشید

‏‎ماه ام،

‏‎مهر ام

‏‎پروین ام

‏‎گل میدمد از ابعاد بلوغ پیرهنم

‏‎مرز ندارم

‏‎زن اهورایی نژادم

‏‎ازدوشنبه نبضم

‏‎از کابل قلبم

‏‎از تهران روحم

‏‎که من همزاد « رابعه » ام

‏‎خار چشم دشمنان

‏‎آفتاب نگنجد در حجابم

‏‎که من آزاده پرستم

‏‎آفریدگار انسانیتم

‏‎با عشق هم مذهبم

‏‎چون که

‏‎ دخترم گل باغ تنت

‏‎خواهرم سایه‌ای سرت

‏‎همسرم عطر بدنت

‏‎مادرم گهواره چمنت

‏‎آقا !

‏‎به هوش آی

‏‎بدان که غرور خراسان در ریشه ام

‏‎خون لاله درجگرم

‏‎لبریز از حیاتم

‏‎تنها به چادرم مپیچ

‏‎عقاب اندیشه ام دایم در پرواز است

‏‎ترسی هم از شکار ندارم

که من سخت بلند پروازم .

میترا وصال

۲۰ اپریل ۲۰۲۴

لندن

20 آوریل
۳دیدگاه

غریق معصیت

تاریخ نشر: شنبه ۱ ثور(اردیبهشت) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۰ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

غــریــق مـعـصـیـت

 یا رب مـرا به نفس خودم وا رهـا مکن

این بندهء حقیر خود از خـود جـدا مکن

با آ نکه من ذلـیل وغـریقم به معـصیـت

فردای حشر زلطف و کرم روسیاه مکن

خود واقفی که چشم امیـدم بسوی توست

نـومـیـد من زرحمـتـت ای  کـبـریـا مکن

هـرروزتـوبه کـردم وبـشکسـتـم از جـفـا

یا رب مـرا به جُـرم وجـفـا یم  جزا مکن

هـرچـنـد گـنـاه خـود نـتـوانـم شما ر کرد

محروم من زبخشـش وعـفو،خا لـقا مکن

هستم زدوستا ن محـمّـدواهـل بیت  (ص)

د ل را زمهـرسـا قی کـوثــر جــلا  مـکـن

گـفـتی دعـا کـنـیـد که اجـا بـت کـنـم  دعا

ازمـن دریـغ ِ وعـدهء خـود،خا لـقـا مکن

تـا داده ئی تـوجـا ن درایـن دهـر بی بـقـا

محـتاج ِمـن به غـیـرخودت ای خدا مکن

دروقـت مـردنم، برسان برسـرم علی (ع)

جا ن دادنم تو سخت به شـهء کـربلا مکن

بـرآ بـروی آ ن هـمـه خا صا ن درگه ات

افـغـا نْسِتا ن ِمـا ن بـه پـلـیـدان رهـا مکن

درآ خرت که روزحـساب است  ز حیدری

بـرمـصطفی مـعـاصی  وی  بـرمــلا  مکن

پوهنوال دا کتر اسدالله حیدری

٢٢ جنوری٢٠٠٧ 

سد نی – استرالیا

20 آوریل
۱ دیدگاه

ببینم چه می شود

تاریخ نشر: شنبه ۱ ثور(اردیبهشت) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۰ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

ببینم چه می شود

ایدل   وصال  یار  ببینم چه می شود

 گلگشت  در بهار ببینم چه می شود

گلبانگ.  بلبلان   برخ    با نوان گل

با  مکر نیش خار  ببینم چه می شود

از پار گرچه خاطره  خوش   نداشتم

امسال روز گار    ببینم  چه می شود

در هر نماز دست دعایم براى اوست

با چشم ا شکبار   ببینم چه می شود

امید بر  خداى   توانا    کنم ( ظفر)

هستم أمید وار  ببینم   چه می شود

نذیر احمد ظفر

۲۰ اپریل ۲۰۲۴

20 آوریل
۱ دیدگاه

نظری بر مجموعه ی « کتاب را باز نکن ! دلم را ورق ورق می خوانم »

تاریخ نشر: شنبه ۱ ثور(اردیبهشت) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۰ اپریل ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

نظری بر مجموعه ی

« کتاب را باز نکن ! دلم را ورق ورق می خوانم »

قیوم بشیر هروی

۲۰ اپریل ۲۰۲۴ میلادی

ملبورن – استرالیا

شعرزبان گویش کلام است به شکل زیبا و صیقل یافتهء آن که نمایانگر احساسات پاک و بی آلایشانه ای شاعر است که از اعماق قلب او نشئت گرفته و پس از عبور از آسیاب عقل با  زبان و قلم  به خورد جامعه داده می شود.

ولی آنچه را که می بایست بدان توجه نمود ، داشتن فرهنگ غنامند ماست که سرایشگران ما با استنباط به آن اشعار ناب و پرمحتوایی را قلم می زنند.

با آنکه تعدادی عقیده دارند که شعر گاهی بصورت الهامی به مغز خطور میکند و شاعر آنراانعکاس داده و تقدیم جامعه میکند ، ولی برخی دیگر را باور بر اینست که شعر پدیده ایست که شاعر خواسته اشرا بنحوی ابراز میدارد و این شیوه ایست که اکثرآ با استفاده از این روش آرزو ها و علایق درونی شانرا تبارز داده و بیان می نمایند و گاهی احساسات قلبی شانرا با تفکرات سنجیده خویش مدغم نموده و با زبان شعر بیان میدارند، هرچند در دسته بندی شعری ، این نوع اشعار را سرایش عاشقانه می گویند.

این اشعارمی تواند گاه بصورت کلاسیک و زمانی هم بصورت شعر نو یا سپید باشد که همه بیانگر احساس درونی سراینده ی آن است.

در کتاب « کتاب را باز نکن ! دلم را ورق ورق می خوانم » که مجموعه ی اشعار سپید شاعر مستعد محترمه شگوفه باختری می باشد بخوبی میتوان نقش احساسات سراینده را در لابلای دلنوشته های مندرج در این اثر بخوبی درک کرد.

چنانچه در آغازین ای مجموعه چنین می خوانیم :

 ” در شعر هایم ،

خود را سرودی

ناگهان !

کلمات ، آهنگ دیگر

به خود گرفتند. “

این تبلور احساس اوست که با چنین ظرافت به نمایش گذاشته شده است.

سوژه هاییرا که در خلال این اثر میخوانیم ، نمادی است از طرز تفکر شاعر در بیان ناگتفه های ذهنش که این مجموعه را تشکیل داده است. و بسا حقایق عینی جامعه را بر اساس برداشت خود به بیان گرفته است که چنین می گوید:

 ” آب دریای چشم کابل سر آمده و بیرون می ریخت.

دریا به خون آلوده بود !

وقتی پدران برای در آغوش گرفتن روح فرزندان خود ،

داخل آب می شندند ،

لباس شان

رنگ غروب می گرفت .

برآمدن مهتاب

از لای ابرها

شبیه پاره شدن

دل مادری بود

که از قفس سینه

بیرون زده باشد.

بعد از دیدن

آبله های پای پسرش

که در گوشه ای

دور از تنش

افتاده

و

آفتابی

که دیگر

طلوع نخواهد کرد.

واما درادامه می بینیم که  شاعر این مجموعه نگاه امیدوارانه اش را از دست نداده و چنین می سراید:

من از بسته ترین

پنجره ی امید ،

با خورشید نگاه تو

گل می کنم

و بهار را،

به چشم های زندگی، هدیه می دهم. “

وقتی این مجموعه را با ژرف نگری مرور کنیم  بخوبی حس می کنیم که پهنای احساس شاعر تا چه حد وسیع بوده و این وسعت دید را تواسنته با مهارت در خلال چند جمله بیان نموده و از آرزو و امید چنین سخن گوید:

”  ای کاش !

این موج های سنگینی

که بر هستی من میگذرند

و جهانم را با خود

می برند

به دل تو برسند.

تا بدانی

این لحظات

بی تو چگونه می گذرند. “

آنچه را من با مطالعه این مجموعه دنبال نمودم نه شکل ظاهری و چگونگی شعر بوده ، بلکه معنا و محتوایی است که ذهن شاعر را واداشته است تا آنچه را پس از نگرش بر ماحولش درک نموده با مخلوطی از احساس و تجربه زیر نام شعر روی کاغذ پیاده کند و این کاریست در خور ستایش و تحسین.

قابل یادآوری میدانم که این اثر نفیس را شب گذشته در پایان محفلی که بمناسبت تجلیل از بهار ، عید سعید فطر و یادبود از جاودان یاد مرحوم استاد الفت آهنگ از سوی انجمن فرهنگی شگوفه در ملبورن برگزار شده بود دریافت نمودم. ضمن سپاس و قدردانی برای بانو داکتر شگوفه باختری ، آرزوی مؤفقیت و سرفراز ی نموده و چاپ کتاب حاضر را  تبریک عرض نموده ، یادآور می شوم که احساس زیبایش را می ستایم و تمنا دارم مسیری را که برگزیده با متانت همراه با قدم های استوار دنبال نماید تا در آینده شاهد تراوش های ذهنی او در خلال مجموعه های دیگری باشیم.