۲۴ ساعت

08 می
۲دیدگاه

گفتگویی با بیدل شناس نام آشنا ورئیس انجمن کلتوری مولانا و بیدل در کشور شاهی ناروی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۸ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————–

در ادامهِ گفتگو  با همکاران قلمی سایت ۲۴ ساعت

اینک صحبتی داریم با محترم استاد محمد ابراهیم زرغون،

رئیس انجمن کلتوری مولانا و بیدل دز کشور شاهی ناروی

و یکتن از بیدل شناسان نام آشنای کشور  ما که خدمت

خوانندگان گرامی پیشکش میگردد.

 پرسش :

جناب استاد زرغون گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید و بفرمایید دارای چند فرزند می باشید ؟

پاسخ :

با اظهار امتنان از لطف و محبت شما شاعر دلها قیوم جان بشیر  هروی گرامی ،..

اسم من محمد ابراهیم تخلص زرغون ولد مرحوم عبدالفتاح و هفتاد و پنج سال قبل در ولایت باستانی کندز در یک سحرگاه ماه جدی ۱۳۳۰ هجری شمسی برابر با ۱۹۵۰ میلادی چشم به جهان گشودم .

پدر مرحومم  مرزا عبدالفتاح زمیندار و دهقان پیشه ولی  از شایقین و دوستدار همه شاعران و بیشتر علاقمند حضرت ابوالمعانی مرزا عبدالقادر بیدل رح بودند که در کتابچهء رنگ رفتهء خود اکثر تک بیت ها و ابیات ابوالمعانی بیدل را متبرکاً نوشته و در سخن ها و نصایح خود به فرزندان از آن ابیات استفاده می‌نمودند.

در مورد بخش دوم سؤال شما باید بگویم شکر پروردگار عالمیان نهُ فرزند دارم.

 پرسش :

لطف نموده در مورد کار و فعالیت های قبلی تان در افغانستان قدری روشنی انداخته و همچنین بفرمایید در حال حاضر مصروف چه فعالیت ها می باشید؟

پاسخ :

احترامانه عرض میکنم اینکه : قبلاً در افغانستان و حتی بیرون از وطن علی الرغم دیگر شاعران و نویسندگان من شغل آزاد داشتم یعنی تجارت و دکانداری  و مدت ده سال می شود که بازنشسته و متقاعد هستم و فقط می سرایم و می نویسم.

 پرسش :

علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال ناگزیر به ترک وطن شدید و در حال حاضر در کدام کشور زندگی می کنید؟

پاسخ :

.چون ولایت کندز هم مرز با تاجکستان است ، من سالها در جمهوری تاجکستان و آسیای میانه مشغول تجارت و رفت و آمد بودم . با روی کار آمدن دور اول امارت اسلامی همراه خانواده به تاجکستان مهاجر شدیم .

آنها فقط افغانها بودند ، چون من آنجا قبلاً با بزرگان وزارت تجارت و وزارت فرهنگ شناخت و دوستانی داشتم عده ای از هموطنان مهاجر آنجا بدور من جمع و خواستند بشکل رسمی با اجازه نامه وزارت عدلیه تاجکستان اتحادیه مهاجرین را تأسیس و منحیث مسئول خدماتی را انجام دهم .

این خدمات شامل تأسیس لیسه عالی استقلال ، ایجاد کانون فرهنگی احمد ظاهر ، ایجاد شورای زنان مهاجر افغان و ساختن کلینیک در داخل مکتب لیسه و ثبت نام و اعطای کارت رسمی مهاجرت به همه هموطنان بخصوص هنرمندان که قبلاً از طرف پولیس و افراد قلدر اذیت می شدند .

اما پس از  آنکه رئیس جمهوری اسلامی افغانستان با کابینه اش به تاجکستان مهاجر شدند مرا احضار نموده و گفتند که نام مکتب ات را از استقلال به سامانی تبدیل کن ، ما معلمین ات را که ۲۸ نفر بودند ماهانه صد دالر معاش می دهیم در غیر آن مکتب را می بندیم . وقتی من جواب رد دادم از طریق سفارت دولت اسلامی در جمهوری تاجکستان مکتوبی عنوانی وزارت خارجه و کاپی آنرا بوزارت امنیت فرستادند و در آن تذکر داده بودند که:

محمد ابراهیم زرغون از قوم پشتون  و نماینده تحریک طالبان می باشد که در جمهوری تاجکستان فعالیت سیاسی دارد و بدین ترتیب یک مهر تند و بد و سختی را که هیچ بمن نمی چسپید ، بر چسب زدند و باز مرا در سفارت احضار کردند و مکتوب ذیل را باین عنوان بمن سپردند :

محترم محمد ابراهیم زرغون رئیس اتحادیه مهاجرین ! سفارت دولت اسلامی افغانستان در دوشنبه بتاریخ ۱۶ فبروری سال ۲۰۰۱ مکتوبی را از وزارت خارجه جمهوری تاجکستان تحت شماره (۸۷۲) ۱/۱۲دریافت نموده که در آن درخواست خروج شما و فامیل تان را از قلمرو تاجکستان ظرف یک هفته نموده است .

بدینوسیله سفارت دولت اسلامی در دوشنبه مفاد آنرا بشما ابلاغ مینماید .

مکتوب سفارت دولت اسلامی افغانستان در دوشنبه با مهر  و امضای شخص سفیر نه ، بلکه امضای معاون سفارت دکتور غلام محی الدین مهدی و آتشه نظامی افغانستان جنرال صالح ریگستانی بود.

ریگستانی شخصآ بمن زنگ زد و تلفونی چنین گفت:

 تو زرغون هستی و پشتون و همه پشتون ها طالب هستند ، گوشت ترا با انبور می کَنمَ . من برایش احترامانه گفتم که زبان مادری من فارسی است و تمام اشعارم بزبان فارسی دری می باشد.

 یک هفته مهلت دادند و سه روز نگذشته بود که شب پانزده نفر مسلح منزل مرا محاصره و مرا بوزارت امنیت دولتی تاجکستان بردند و شبانه از من تحقیق میکردند و می گفتند چنین بگو اعتراف بکن و چنان بگو.

 بهر صورت روز و شب های بسیار بدی بود تا آنکه خالق بی‌چون و بی نیاز بمن رحم کرد و نمایندگی ملل متحد یعنی اداره دفاع از حقوق مهاجران UNHCR از طریق وزارت خارجه خبر شد که مرا  بقتل می رسانند فوراً مداخله نموده ، مرا از وزارت امنیت به دفتر ملل متحد بسیار احترامانه انتقال دادند و نمایندگی ملل متحد در تاجکستان مکتوب شدید الحن فرستاد و خاطر نشان نمود که منبعد با رئس مهاجرین کار نداشته باشید ما او و فامیلش را بیکی از کشور های مهماندوست خواهیم فرستاد و به لطف پروردگار عالمیان (ج) بعنوان کیس خاص سیاسی و حالت اًضطراری کشور شاهی ناروی بمن و ۱۴ نفرخانواده ام  پاسپورت  و مبلغ ۵۴ هزار دالر هزینه بلیت های طیاره فرستاد که محترمانه به ناروی انتقال یافتیم . چون شما انگیزه سفر و مهاجرت را سوال کردید بیان نمودم وگرنه لزومی نداشت .

 پرسش :

در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن شعر آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟

پاسخ :

در مورد این کمینه به عنوان شاعرباید بگویم هر چند که منِ ناتوان خود را شاعر بتمام معنا نمی دانم و تنها فریاد ها ، زجه ها و ناله های خود را در رابطه به وطن مالوف و عزیز و دردمند خود بعنوان یک آواره و مهاجر اجباری در قالب نظم گونه می سرایم و می نویسم و در قالب های غزل و مثنوی ، مخمس و مستزاد و قصیده های کوچک ، رباعیات و دو بیتی ها ، قطعه و تک بیت ها می باشد.

 پرسش :

طوریکه اطلاع دارم چندین اثر از شما تا بحال به زینت چاپ آراسته شده ، اگر لطف نموده بفرمایید که این آثار در چه موردی بوده و چند مجموعه شعر شامل آن میباشد؟ 

همچنین بفرمایید که چطور خوانندگان محترم میتوانند انها را بدست بیاورند؟

پاسخ :

بلی، شش اثر ناچیزم بنام (وطن نامه) که سه جلد در یک جلد اشعار میهنی ، حماسی ، عاشقانه ها و عارفانه ها را در قالب های غزل و مثنوی ، مخمس و مستزاد و قصیده های کوچک ، رباعیات و دو بیتی ها ، قطعه و تک بیت گونه ها را در هشتصد صفحه قبلاً بچاپ رسانده ام و همچنان دو کتاب در حوزه بیدل شناسی بنام های (بوزینهء که بودینه نیست) و شرح یک بیت ابوالمعانی بیدل رح و یک کتاب دیگر بنام نقد کتاب علامه اقبال لاهوری تحت عنوان (مطالعه‌ بیدل در پرتو اندیشه های برگسون) که در یک بیت حضرت ابوالمعانی بیدل رح قاطع و صریح به کفر گویی و منکر روز معاد و روز رستاخیز متهم ساخت بود ، نقد نمودم و مستند از گنجینه ها و آثار خود ابوالمعانی بیدل رد نموده و اتهامش را باطل ساختم . همچنان کتابی که انشاءالله دو ماه بعد به زیور چاپ مزین خواهد شد کتاب مهم و با ارزشی است بنام (بیدل فنای مطلق) ثمر هء هفت سال تحقیق مؤثق و زحمات شبا روزی ام بوده که به الهام و رهنمایی خود ابوالمعانی مرزا بیدل رح برشته تحریر درآورده شده و درین سه صدو وند سال هیچ شاعر و نویسندهء درین مورد سخن پردازی نکرده اند و جز مرحوم و مغفور قندی آغا که به شکل گذرا ارشادات پسندیده دارند .

چون من خادم خانقاه ابوالمعانی بیدل هستم هیچگاه آثار خود را بفروش نرسانده ام فقط خواستم که همه بخوانند و مستفید شوند و این کتاب‌ها را در کابل در انتشارات و کتابفروش داوود فیضی گذاشته ام که با کمین قلیل بدسترس علاقمندان قرار دهد ولی خداوند این کتابفروش ها را انصاف و هدایت نصیب فرماید حتی دوست نزدیک خود را فرستادم تا یکجلد تحفه بدهد بی انصاف از او پول مطالبه نموده .

حالا سه جلد کتاب زیر چاپ دارم :

۱ – ناله ها و زجه ها مجموعه شعری است.

۲ – سکته خوانی در شعر بیدل ، چهار سال تحقیق.

۳ – عجز در کلام بیدل و نفس در شعر بیدل در یکجلد.

۴ – (نعره های هایو هو) در مثنوی ، تحقیق در زمینه های تولد و زندگی خانوادگی پدر و مادر مولانای بزرگ بلخی از بلخ تا قونیه و تحقیق خاص در مورد مادر قهرمان وگرامی شان که در ولایت قهرمان ترکیه دفن هستند . همچنین تحقیق در مورد شیخ ضیاءالحق حسام الدین چلبی که در تحقیق خود او را ایجادگر و مؤسس و بنیان‌گذار مثنوی معنوی مولوی قلمداد نموده ام البته حضرت مولانا جلال‌الدین محمد بلخی ثم رومی صاحب مثنوی معنوی مولوی می باشد و مجموعه ای این تحقیق در قالب نظم سروده شده و البته با سه صدو پنجاه بیت باستقبال مثنوی،  در همان وزن مثنوی معنوی مولوی سروده ام و همچنان مخمس بر ۳۱ بند اول مثنوی که ۹۸ بیت می‌شود سروده ام که نیز درج این اثر خواهد بود ان شاءالله.

بنا به دعوت محترم عبدالرحمن نادر رئیس مرکز کلتوری فرهنگی حضرت مولانا جلال‌الدین محمد بلخی رومی ، بنمایندگی از مرکز کلتوری فرهنگی مولانا و بیدل در کشور شاهی ناروی اینجانب بعنوان مسئول این نهاد در عرُس هفتصدو پنجاه سالگی مولانای بزرگ بلخی شرکت نمودم که همه ویدیو های آن کنفرانس را از طریق فیسبوک نشر کردم

 پرسش :

تا جاییکه اطلاع دارم در سالهای گذشته شما محفل عرس حضرت ابوالمعانی بیدل را برگزار نمودید ، آیا این محافل همه ساله برگزار میشود یا خیر؟

پاسخ :

به این سوال شما احترامانه چنین جواب ارائه خواهم نمود : 

جناب شما که خود شاعر دلها و یکی از شخصیت های بیدل شناس آگاه و اندیشمند می باشید،  در جریان هستید که درین مدت ده سال این عاجز ناتوان از هزینهء بازنشستگی و تقاعد شخص خود همه ساله کنگره بین المللی محفل عرُس ابوالمعانی بیدل رح را با حمایت معنوی دوستداران ابوالمعانی بیدل و شاعران و نویسندگان ناروی  برگزار نمودم که تعدادی از بیدل دوستان و بیدل پژوهان از سایر کشور های اروپایی نیز  با وجود همه سنگ اندازی ها و مشگل تراشی های عده ای از باصطلاح روشنفکران متعصب ، متحسد ، بخیل و تاریک بین ، اشتراک نمودند. 

باری عده ای از این کور باطنانِ که می‌گویند: 

تو زرغون و پشتون هستی و پشتون ها همه طالب ، و تو را به بیدل چکار و برای مختل ساختن و هرج و مرج و خاموش کردن صدای ما ده نفر از جوانان خونگرم و نادان را با لباس جنگی نه لباس رسمی به محفل می فرستادند تا مجلس و محفل عارفانه را برهم بزنند ، چون ما هم تدابیر خود را از قبل گرفته بودیم و محفل نذرگونه ای عرُس ابوالمعانی بیدل رح را احترامانه برگزار نمودیم و انشاءالله تا وقتیکه حیات دارم از این خدمت افتخارانه دریغ نخواهم کرد :

دامانِ خاک ، خوابگه ای  ناز بیدل است

آغوش چرخ ،  شوخیِ انداز بیدل است 

شورِ جهاتِ گرَدِ  ، تک و  تاز بیدل است 

این هفت پرده ، پردهء از ساز بیدل است 

بر هر چه گوش می نهی، آواز بیدل است 

بیدل (رح)

مخمس بر یک بیت ناب و زیبای بیدل رح:

گر شوم عاشق به عالم، ز عاشقانِ بیدلم 

در  مسیرِ  معرفت ،  از  خادمانِ   بیدلم 

گرَدِ  بر جا مانده ای ،  از  کاروانِ  بیدلم 

“بی یقینی داشت عمری ، در گمانِ بیدلم 

عرش اگر باشم  ، زمین ِ  آسمانِ بیدلم

 پرسش :

شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟

پاسخ :

در مورد تعریف شعر سوال کردید ؟ اگر اجازه بفرمایید این سوال را مشترکاً از دو مَلکُ شعرا مرحوم مَلِکُ شعرا بهار و مرحوم مَلِکُ شعرا استاد خلیل الله خلیلی بزرگ می‌پرسیم که شعر چیست و شاعر خوب کدام است :

 

شعر دانی چیست ؟ مرواریدِ ،  از دریای عقل

شاعر آن افسونگرِ کاین طرفه مروارید سُفت

از  برای   آنکه   این  گوهر  ، فرا  چنگ    آورد

ماه ها  و  سال ها ،  شاعر  نیاسود  و نخفت

صنعت و وزن و قوافی است نظم و نیست شعر

ای بسا ناظم ، که نظمش نیست الی حرف مفت

شعر آن باشد ، که خیزد از دل و جوشد ز لب

باز در دل ها  نشیند ، هر  کجا  گوشِ شنفت

(مرحوم بهار)

شاعر آن  نبوّد که با  نیروی الفاظِ فصیح

ذره  را  خورشید  گوید  قطره  را دریا کند

گه ستاید آنکه را ،  شایستهء  نفرین بوّد

گه  فروتر ، از خودش را  بر  فلک بالا کند

شعر آهنگِ دل است و، نغمهء روحِ بشر

درنوای دل، جهان را عاشق و شیدا کند

این جهان باشد کتاب و عشق سرتاپای آن 

شاعر این الفاظ دلکش را ، بما معنا کند

( مرحوم استاد خلیلی بزرگ )

و من هم یک عرض عاجزانه دارم :

من کیم تا من بگویم شعر چیست ؟

شاعرِ  درد  آشنای ، شعر کیست ؟

قطره ام ، در   بحر  طوفانزای  شعر

ساغری نوشیدم  ، از  صهبای شعر

لیک   گویم   ،  از     زبانِ    بوالبشر

شعر  آهنگِ   دل   و   ،   روحِ   بشر

ساز  را  با  سوز  ،  یکجا   کرده اند

خون  دل   با  اشک  مأوا   کرده اند

این منم  ، من  ذره ای  زین  آفتاب

تا   بیارم  جملگی  ،   بر  تو   کتاب

گویمت از عشق و شعر ، افسانه ها

دلنشین  و   تابناک   ،   ترانه   ها

هر که سوزش بیشتر باشد عیان

ساز و   آهنگش   بوّد  بهتر ز جان

هر که در بندِ محبت عاشق است

پیروِ   اهلِ    وفا   را ، واثق است

واجب  التعظیم.  باشد این چنین

وز  کلامش  می   فشارد  انگبین

عشق اگر باشد حقیقیت محورند

با  کمال  و  با  جمال  ، دانشورند 

بلبلِ  داستان  سرای  شعر  ناب

حضرت مولای بلخ  است آنجناب 

رقص بسمل سازد آهنگش ز دل

در سماع   آرد   جهانِ خاک و گِل

شعر موزون نغمه ای جانپرور است

گوهرِ دریای  عقل و شهپر است

نغمه ی مطرب  بوّد آهنگ شعر

صنعت و وزن و قوافی ننگ شعر

آنچه خیزد از  دل و جوشد ز لب

باز  در  دل  ها  نشیند  بی تعَب

دامنِ   مقصود   اگر  آرد  به کف

زندگی  پرُ  فقر  دارد  با   شرف

شعرِ خوب و شاعرِ خوبان  حق

از  تخیل  گیرد  الهام   و   سبق

گر سراید  حمد  و شعر جانفزا 

می شود   مقبولِ   درگاهِ  خدا

نعت  وافر   ذکر  حق اندر بیان

سرخطِ  دیوان  بوّد بر  شاعران 

شعر خوب دارد پیامِ صلح و جان

در عواطف غطه ور باشد چنان

وزن اگر موزون  بوِد ، زیبا شود

عشق و امید و هوس یکجا شود

گفت پیغمبر ! چه دانی کعب را

از صنایع و  بدیع  ، این شب را

گفت، اگر گویم ز قرن ها این خبر

تا چه باشد لفظ و ، معنی را اثر

گو ! برایم یکدو  مصرع شعر اگر

تا ز ماضی حال  گردد ، با خبر

کعب الاخبار، مصرعهای  چند گفت

در سفر همراه بود و  ، دُرا سُفت

سورهء بودست به قرآنِ مجید

چون شعرا پیروِ، شیطان مزید

لیک غافل گر نشد از ذکر حق

در بهشت آسوده گردد زان ورق

در زبانم  روز  و شب  وِرد و ثنا

اسم رحمان راحتِ  جان است مرا

از رحیمش راحتی جویم به دل

از غفارش ، عفو خواهم رازِ کُل

تا که اعمال نامه ام بر دست راست

گر دهد یزدان به لطفش هم بجاست

تا ابد ( زرغون )، ثنای حق بِگو

شعر خوب گر می سرایی حق بِگو

 پرسش :

اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟

پاسخ :

من اشعار همه شاعران اعم از متقدمین و متاخرین ،خاصتاً مولانای بزرگ بلخی ، لسان الغیب حافظ شیرازی ، رهی معیری ، استاد خلیلی بزرگ و خاص الخاص ابوالمعانی مرزا محمد عبدالقادر بیدل (رح) را بیشتر می پسندم و ناگفته نماند که اشعار  شما شاعر دلها قیوم  جان بشیر هروی را نیز می پسندم و  خود شما می دانید که این سخن از روی ریا نیست  .

 پرسش :

نظر تان در مورد سایت ۲۴ ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید:

پاسخ :

در مورد سایت ۲۴ ساعت باید بگویم  حقا وزین است و متین  که به همت فرهنگی با سابقه مهدی جان بشیر تأسیس گردیده و با همت هردو برادر سالهاست که به دور از هرگونه تبعیض به نشرات می پردازد .ولی آغاز همکاری من بر میگردد به سال ۲۰۱۵ که بدعوت شما قیوم جان بشیر  هروی آغاز یافت که ازین بابت سپاسگزارم از شما.

 پرسش :

برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه های دارید؟

پاسخ :

پیام من بجوانان عزیز وطن آن است که زندگی را به غفلت سپری نکنند بخوانند و بدانند و بستیزند بقول شاعر :

حدیث بی خبران است “با زمانه بساز “

زمانه با  تو  نسازد  ، تو با زمانه ستیز .

نیمی از عمر من ، در کنجِ زندان، کوته قفلی ها، رنج ها و شکنجه ها  گذشت، نیم دیگر در فراق و سوز و هجران وطن ، اما با وجود همه دردها و غم ها،  هیچگاه دلسرد و مایوس و روی افتاده نشدم چونکه همیشه توکُل من برخدای رحمان جل مجدهُ بود و هست .

باعرض حرمت

محمد ابراهیم زرغون

مسئول انجمن کلتوری مولانا و بیدل

در کشور شاهی ناروی

بشیر هروی :

جناب استاد زرغون گرانقدر از اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از لطف  شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم.

 

 

 

 

25 آوریل
۳دیدگاه

برزخ و آتش

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۵ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۵ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————– 

 

برزخ و آتش

زندگی را تو غنیمت بِشمر یک نفس است

نیست  همواره  امیدی ، که نفس بر گردد

آمد و رفت نفس ، جنبشِ  گهوارهء توست

خیز !  بیدار  شو  و  ، گنج  دگر  سر  گردد

به تغافل  کده ای  ناز ،  مبین   عمر  عزیز

در گذر بود ، همان لحظه که زود تر گردد

جز فنا ،   جمله ای   ذیروح   ندارد   جلوه

کُلِ نفس “ذایقه الموت” ، سراسر گردد

فرصتِ عمر،چو اشک از سر مژگان ریزد

با خبر باش ، که روح  شاهدِ گوهر گردد

زندگی بارِ دگر  نیست و ، ندارد  تکراری

جلوهء  باز  ،  در  این  جا  نه  باور   گردد

هر چه اینجاست عدم نیست و فنا گرداند

جز خدا  بر  همه  احوال ،  حُکم ور گردد

خورد سوگند خدایم ، به عصر و به زمان

خِسر و خِسّران و زیان ، بر تو مکرر گردد

در بقا زندگی  را  ، عمر ابد  داد  به  عهد

وعدهء  حق ، بوّد  راست و  فزونتر گردد

جاودان زندگی  را  ، وعده  نمود در جنت

مدتی برزخ  و آتش ، به  تو  همسر گردد

بعدِ حساب و کتاب ، نامه دهد بر دستت

چو به فردوس رسی ، عمر جوانتر گردد

همچو بیدل به فنا ، شوق بسی من دارم

چونکه زرغون به بقا ، یکسره خوشتر گردد

زین سعادت که بدیدار رسم ، نیست بهتر

عمر غفلتکده   زین جا  ، چو  بهتر  گردد

الحاج محمد ابراهیم زرغون

ناروی

۲۰ اپریل ۲۰۲۶

 

18 آوریل
۳دیدگاه

دوستی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۹ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۱۸ اپریل  ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————– 

دوستی 

برای  دوستی ، یک  پُل بِسازیم

نه دیوارِ زخیم ، مشکل بِسازیم

اگر  دیوار  بود  ،  همسانِ  قدت

برای خیر  هم ، از  گلُ ،بِسازیم

معبود

معبود تویی  ، یگانه در  کون  و  مکان

خواهم چو پناه ، ز دست ابلیس زمان

ای  خالقِ   کونین  ،  مکن   محتاج ام

در روز  معاد و  ، روز  حشر در  میدان

همسفر

من رهگذرم ،که زندگی در گذر است

من در سفرم که زندگی همسفر است

در کهنه  رباط ،  غبار   این   قافله ام

آواره ام  و ، چو  بیوطن  در بدر است

یا رب

یارب !  به  نوای  ، درد مندان  یا رب

بر سوز  و  گدازِ ، مستمندان  یا رب

ما را مگذار، به دست شیطان لعین

بر احمد مختار  به  ارجمندان یا رب

الحاج محمد ابراهیم زرغون

۱۸ اپریل ۲۰۲۶ 

 

 

24 مارس
۳دیدگاه

نوروز نا مه

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۴ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی   ۲۴ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

نوروز نا مه

گوئید    به    نوروز  که  امسال نیاید

در کشور  خونین  کفنان  در نگشاید

بلبل  به چمن  نغمۀ  شادی نسراید

ما تم زده گان را لب  پُر خنده نشاید

خون میدمد از خاک شهیدان وطن وای

ای  وای    وطن    وای    وطن  وای

تا اخیر .

{ نوروز نامه } بتأسی از ابیات زیبا و دلنشینِ مرحوم شادروان استاد خلیل الله « خلیلی »، شاهنشاه شعر مقاومت سروده شده که شاعرۀ جسور و سخندان تاجکستان ، خانم گلرخسار نیز استقبالی از آن چنین بعمل آورده :

گوئید به   نوروز  که  نو نیست غم ما

از حسرت خونین  کفنان چشم نم ما

از وحشت  عاق  پدران  پشت خم ما

گوئید  به  نوروز   که  هر  سال  بیاید

گوئید   به     نوروز    که  هر روز باید

تا اخیر .

بسم الله الرحمن الرحیم = هست کلید در گنج حکیم

( نوروز نامه )

گوئید      به      نوروز     که    پُر  بار  بیاید

در کشور    ویران   و    دل     افگار   بیاید

با صلح  و  صفا   خرم   و   سرشار   بیاید

امسال      بیاید    رهی      هموار    بیاید

با  مردم   آزاده     و      غمخوار       بیاید

ای    وای     وطندار   ،     وطندار    بیاید

*******

گلها    به   چمن   نو  گل   آزاد    برآر اند

رنگینه  جبین  گوش  بآن  میر  شکارا ند

صد شوق بدل دسته بگل صید هزار اند

خندان و گل افشان چو مشتاق بهاراند

گوئید     به     نوروز     شب   تار    بیاید

در   جشن  عروسِ   گل   بی  خار  بیاید

*******

از بهر تو دل،  تنگ  شده استاد خلیلی

در زادگه ات، جنگ شده استاد خلیلی

با خون، وطن رنگ شده استاد خلیلی

گویا دل ما، سنگ شده استاد خلیلی

دیگر  مگو   نوروز    که   امسال  نیاید

این  بار    بیاید  ،   بی    انتحار    بیاید

*******

افسوس که برباد برفت خون شهیدان

از یاد   برفت   خاطره   و  یاد    عزیزان

این غم بخدا کهنه ردائیست بصد جان

کس نیست که پاکت سرشک از دیدۀ گریان

گوئید    به    نوروز     وفا    دار    بیاید

بی    دغدغۀ    دشمن    غدار    بیاید

*******

گویند که نوروز  شده  باز  به سامان

در کشور افغان شده این روز  گلستان

در بسترِ  بوستان  جهان  نور  نمایان

رقصان و غزلخوان و دلاراست جوانان

گوئید   به  نوروز ، گل  رخسار بیاید

در    کلبۀ   آواره    به    دیدار   بیاید

*******

بیند که نوروز  چسان جلوه نما شد

در کشور خونین کفنان شور بپا شد

زنجیر شکستند چنان هلهله ها شد

آن دشمن دیرینه بصد روی ریا شد

گوئید   به   نوروز   که   بیدار   بیاید

در کشور   غمدیده   و  غمدار  بیاید

*******

آئین کهن بار تو نوروز  ، بجا هست

صد قرن گذشت شوکت این روز بجا هست

رخسار گل و نسترن افروز بجا هست

شادی بدل و خنده بلب  ، سوز بجا هست

گوئید   به    نوروز   که   ناچار بیاید

تا   باز برین   گلشن  و  گلزار  بیاید

*******

بلبل به چمن ناله کند از غم هر گل

با بال هوس پرزده زین باغ بساحل

صیاد جفا پیشه بخون بسته مرا دل

پژمرد گلِ  ، نسترن و  دامنِ سنبل

گوئید    به  نوروز   فرح   بار   بیاید

پُر سبزه  و   گل ها و چمنزار بیاید

*******

من زنده به هجران وطن سوختنِ من

آواره شده   مردۀ   من از وطن من

آیا که کند قبر و کی دوزد کفن من

بر دوش کشند بی وطنان جسم و تن من

گوئید   به   نوروز   که غمدار بیاید

با    دامن   سبزینه   عزا دار  بیاید

*******

نوروز  بیاید  به  سر قبر  و  مزارم

آرد  ز  شمیمِ   وطنم   بوی  دیارم

دارم بخدا عشق وطن زار و نزارم

زرغون تو مگو زان المِ دوریِ یارم

گوئید به  نوروز  که  صد  بار بیاید

در کلبۀ  این   شاعرِ  ، بیمار بیاید

الحاج محمد ابراهیم زرغون

03 ژانویه
۱ دیدگاه

سرتاج بندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۱۳ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۳  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا

——————————————————————————————————————————–

سرتاج بندگی 

ما از  ازل  نهادیم به سر، تاج بندگی*

تا بر خدای خویش دهیم ، باج بندگی *

ما را نکرده خلق ، که سودی برد ز ما

بل جودی کرده است، به معراج بندگی *

در  ظلمتِ  سیاه ،  چو  پرورد  بنده را

با پرتوی چو نور وهم ، سراج بندگی *

از ذات  صورتش  کشید ، صورتِ  تو را

از سیرت اش نمود به سر، تاج بندگی

از روح خود دمید ، بگفت او خلیفه ام

گفتا ! مبارک است به سر، ساج بندگی *

جز با قرآن غریق نتوان شد به عمق بحر

خواهد رساند ، به ساحل ِ امواج بندگی

تاجی به سر نهاده « کرمنای » آدمی

شکاک بنده را ، چو زنند کاج بندگی *

هر کو تضاد  خلقت  خود  را  بیان کند

شرمنده باد  کرده ، چو  تاراج  بندگی

آنکس ستیزه جوست وسزاوار« داروین »

خود را تباه کرده  ، به  آماج  بندگی *

پنج نسخه ای طبیب که داروی درد ماست

شیطان کشدَ ز مُلک به اخراج بندگی

در فطرتم تواضع و عجز و شکستگی ست

با عشق خود بزن تو چنان ، خاج بندگی *

آن واجب الوجود مرا ، داده این سخن

حمد و ثنا بگویم و ، در واج  بندگی *

دینِ خدا به هردو سراست ، ضامنِ نجات

باید به امر و نهی داد ،  رواج بندگی

آموخته ام ز« بیدلِ » مرشد به عاجزی

با این سلوک و مشربِ ، وهاج بندگی *

«زرغون» به عجزو بندگی و سجده حلقه زن

مارا هدایت است،به منهاج بندگی *

الحاج محمد ابراهیم زرغون

ناروی – اسلو

۱ جنوری ۲۰۱۹

معنی واژه ها درفرهنگ عمید

۱تاج = کلاه جواهرنشان که پادشاهان برسرگذارند

۲ – باج = مالیات و خراج

۳ – معراج = مقام عالی

۴ – سراج = چراغ ، کنایه ازمهتاب

۵ – ساج = چادرسبز

۶ – کاج = سیلیِ پس گردنی

۷ – خاج = نرمۀ گوش که حلقه و یا گوشواره درآن کنند

۸ – منهاج = راه راست و روشن و آشکار

۹ – واج = دعا و سخن و کلام

۱۰ – وهاج = بسیاردرخشنده و فروزان

۱۱ – تاراج = غارت ، چپاول

۱۲ – آماج = نشان تیر، و یا هدف

۱۳ – اخراج = بیرون کردن ، بیرون آوردن

 

22 دسامبر
۱ دیدگاه

 دو بیتی های یلدایی 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ ۱ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۲۲ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

 دو بیتی های یلدایی 

شبِ   یلدا   ندارد     در   شریعت

سیاق و صبغه ای هم در حقیقت

ولیکن رحمت است این شب به مؤمن

چو طولانیست  عبادت راطریقت

+ + +

شبِ  یلدا  شبِ  زیبای  من بود

شبِ عشق و شبِ دنیای من بود

ثنا و حمد  بی  پایان  چو  گفتم

انیس و مونسم  خدای من بود

+ + +

دراین شبها  بگریم  بهر  میهن

بنام صلح نمود محصور دشمن

بلا  و  اژدها   و   مار  و  عقرب

به گِرد کشوری ما  سایه افگن

+++

شبِ یلدا بوّد خوشتر   عزیزان

برای    ملت     آواره ای   مان

دعا کن از دلِ خونین به میهن

شبِ درد و  شبِ سوزاست به افغان

+ + +

دراین شب می توان صد بار درودی

نثار ِاحمد مختار(ص)  سرودی

شفاعت می کند در روز محشر

خدای وحدت و  واجب  وجودی

+++

اگر یلدا شبِ تاریک زمین است

نیایش نیمه شب از بهترین است

شبِ وصل است شبِ عشق است شبِ تار

که بحر ِرحمت اش اندر کمین است

+ + +

ترا عزت     خدای    مهربان   داد

که یادش چون کنی شبهای یلدا

قسم خورد آن خدا بر ذات پاکش

سمیع هستم  اگر  دارید  نوا ها

+ + +

من امشب تا سحر بیدار  بودم

به گِرد    آسمان   تذکار   بودم

بسی شکرانه گویم بر  خدایم

دلی خونین و بس افگار بودم

+ + +

من امشب با خدایم  راز  کردم

دلی بشکسته ام  را  باز کردم

الهی شکر تو گویم ز حد بیش

سری شب تا سحر نماز کردم

+ + +

ببخشاید گناهت  صد  هزاران

و«لا» چون «تقنتو » گوید بانسان 

خدا گوید مرا   تو یاد   می کن

که تا من یاد تو گویم به هر آن

+ + +

من امشب گریۀ هق  هق نمودم

ز درد میهنم  چون   دق نمودم

شبِ یلدا به  پیش   خالق خود

ز خون دل چنان  فندق  نمودم

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                          

+ + +

شبِ یلدا ستایش می کنم من

خدای خود نیایش می کنم من

خوش است یلدا و طولانی عبادت

به اشک و سوز نمایش  می کنم من

+ + +

در این شبها بده فطر و ذکاتت

ز تاریکی و  ظلمت  ده نجاتت

یتیم و بی کسان خفتند گرسنه

چو دستگیرت شود روزِ مماتت

+ + +

شبِ یلدا شبِ شور و جوانی

شبِ وصل و شبِ رازی نهانی

بدرگاه ِ  خدا  عذر   و   ثنا  کن

قبولِ حق شود این کامرانی

+ + +

اگر سوز ِ دلی داری  به  یلدا

شبِ فیض است و شبهای درازا

به ذکر ِحق شوید مشغول امشب

به دردت میخورد این  سوز دلها

+ + +

نوای   سرمدی    آغاز   کردم

ببالِ شوق  چون   پرواز کردم

شنیدم من نوای « بیدل ِ » را

ز مستی  گریۀ  دمساز  کردم

+ + +

مرا شور و نوا هردم کنون است

بدرگاه ِ خدا  یکسر   فزون است

که دارم دوست ، من شبهای یلدا

می وحدت بکف ما را زرغون است

الحاج محمد ابراهیم زرغون

۱۲ دسامبر ۲۰۱۸

اسلو – ناروی

06 دسامبر
۱ دیدگاه

مخمس بر یکی از بهترین  غزل های توحیدی و عرفانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح  .

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۵ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۶  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

مخمس بر یکی از بهترین  غزل های توحیدی و

عرفانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح  .

( همه کس کشیده محمل بجناب کبریایت )

دل من پرُ است ز مهرت، سر خود نهم به پایت

شده ام   مُسَخرِ   تو   ، نفَسَم   شده   هوایت

به زبان  ذکر  گویم   ، شب و  روز  بوّد سنایت

” همه کس کشیده محمل ، به جناب کبریایت

من و  خجلتِ  سجودی  ، که نکرده ام برایت”

چو گدا به درب شاهِ ، سر شب سحر غنودم

که به ناله کرده ام آه ، به جبین عرق فزودم

چو    بِگویم   از   دَرِ عجز   ، بِپذیر  ثنا  درودم

” نه بخاکِ در بسودم ، نه بسنگش  آزمودم

بکجا   برم  سری   را ،  که نکرده ام فدایت”

به هزار جلوه خون است ، دلِ من ازین سوالم

که چه سان جمال بینم ، ذره ام  بی کمالم

خجلم ز معصیت ها ، که  به روزِ  حشر نالم

” نشود   خمار    شبنم ،   مئ  جام انفعالم

چو سحر به مغز چیند، سرخالی از هوایت”

نفسم چو بی اثر ماند ،  سر  فطرتم  بپیچد

به تواضعِ عجز سامان ، که غرور بمن نزیبد

ز خزان عمر خواهم ، دلِ من  ز  غم شکیبد

” طربِ بهارِ   امکان   ، به  چه  حیرتم فریبد

به برِ   خیال   دارم   ، گلِ   رنگی از قبایت “

نه غرور   جای   دارد ،  نه  مثال دارد اینجا

ز کمالِ آن خجالت  ، سرِ   اقبال  دارد اینجا

نه هُما پَرَد به اوجِ ،  نه چو بال   دارد  اینجا

” هوسِ دماغِ شاهی، چه خیال دارد اینجا

به فلک   فرو    نیاید   ، سرِ کاسهء گدایت “

همه عمر دویدم از پی، که به ذکرِ تو نوازم

نرسیده ام به سازی ، که به عشقِ تو بسازم

که به حیرتم فزون شد،به چه تحفهء بنازم

” به بهار نکته سازم ، ز  بهشت بی نیازم

چمن    آفرینِ   نازم  ،   به    تصوِرِ  لقایت”

تو ز رحم و شفقتِ خود، به کنارِ دردمندان

نظری ز لطف داری ، به منِ غریب چندان

ز شکوهِ همتِ تو ، که نشست به تخت شاهان

” نتوان کشید دامن ، ز غبارِ   مستمندان

بِخرام و ناز ها کن ، سرِ ما و نقشِ پایت”

همه جا حضوری با من ، تو قریبِ شاهرگِ من

نه گلی به باغ خندد ، نه طراوتِ به گلشن

دلِ من گهُر   بِبندد ،   که به  نامِ تو تپیدن

“نفس از تو صبحِ خرمن ، نگه از تو گل بدامن

تویی آنکه در بَرِ من ، تهی از من است جایت”

همه جلوه هات نورم ، ز تغافل همچو کورم

ز غبارِ شوکتِ مُلک، به قناعتی چو مورم

به رهِ حلاج اسیرم ، که ز دار او منصورم

“ز وصال بی حضورم ، به پیام  ناصبورم

چقدر ز خویش دورم، که به من رسد صدایت”

قدمی شمرده بِگذار ، نبری گمان که  حرَف است

تو مباش همچو اسراف ، ز تکبرِ   که  سَرف است

بِشنو سخن ز زرغون که بطینتِ تو ظرَف است

“نفسِ هوس خیالان ، به هزار نغمه صرَف است

سرِ درد سر ندارم ، منِ بیدل و دعایت “

الحاج محمد ابراهیم زرغون

اسلو – ناروی

پنج دسامبر ۲۰۲۴ 

سنا = روشنایی ، نور و فروغ و بلندی ذکر شده

ثنا = مدح کردن ، نیایش و ستایش و دعا کردن

20 نوامبر
۱ دیدگاه

پنج رباعی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۲۹ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۰ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

پنج رباعی

نیایش به بارگاهِ احدیت کبریایی جل مجدهُ .

جز ذات  تو ، یار و  یاورم  نیست خدا

جز نور  یقین ، به  باورم  نیست خدا

ترکِ همه کرده ام ، که قرُبِ تو رسد

هیچ چیزِ به  تو ، برابرم  نیست خدا

==========

غمگین ز چه باشم که ، خدایِ دارم

چون مونس و همدم  و ، نوایِ دارم

فضل و کرمش ، ببنده بی حد باشد

از غم نه هراسم  که ، خدایِ  دارم

==========

بر ذات و صفات حق ، یقین میدارم

چون کوه  بوّد  گنه ،  چنین میدارم

بخشنده بوّد ، تجلیِ ذات و صفات

بر حق الیقین حق ، یقین میدارم

==========

دل را بتو داده ام ، که  دلدار شوی

بیدل شده ام ، مرا   خریدار  شوی

سوزنده چو آتش است کنون عشق خدا

در نیم نگاه ، شفای  بیمار  شوی

==========

دردی تو ، به سینه ام چنان غوغا کرد

رنج ام ، به تو گویم که تویی داروی درد

تو شاهِ جهانی و ، منِ  خاک نشین

این سینه ز غم های تو ، در سوز و نبرد

الحاج محمد ابراهیم زرغون

۱۶ نوامبر ۲۰۲۵ 

10 سپتامبر
۳دیدگاه

 مبتلای هجران 

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه ۱۹ سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۰ سپتامبر  ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

مخمس بر غزل زیبای حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی :

 مبتلای هجران 

به   هجران   مبتلا  کردی ،  جفای  خار بالینم

زدی   نقشِ  محبت ، بر  در  و  دیوار  گلچینم

برفت هوش از سرم کز عشق تو برباد مسکینم

“به مژگانِ سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز  چشم  بیمارت  هزاران  درد بر چینم”

مرا اندر سلولِ عشق  ، جانا برده ای از یاد

رها کردی و خوار و  زار  در دامِ چنین صیاد

سیاهی نامه ها کردم رقم ، از مکتبِ انشاد

” اَلا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آندم ، که بی یادِ تو بنشینم”

تمنا های شیرین از  لبانت ، موج زد بیداد

به سینه درد می جوشد دلم ناشاد در ناشاد

به طعنه هر کسی گوید ، ز عشقِ تو مبارکباد

“جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فریاد

که کرد افسونِ نیرنگش، ملول از جان شیرینم”

ز مُشکِ زلف پیچانت بخود پیچیده است کاکل

چو باغِ سرخ و سبزی را نشان دادی بسوز دل

نترسیدی ،  ز آهِ   دردمندانِ  چو  پا در گِل

“ز تابِ آتشِ دوری شدم غرقِ عرق  چون گل

بیار ای بادِ شبگیری نسیمی زان عرق چینم”

ز سوزِ عشق جامی ، در سرم چون شور عراقی

سلیمانِ جهان بودن  نخواهد بود چون باقی

میانِ جمله خوبان ، چون تو در حسُن و جمال تاقی

“جهانِ فانی و باقی ، فدای شاهد و ساقی

که سلطانیِ عالَم را طفیلِ عشق می بینم”

غبارِ من ز جا رقصد اگر آیی به خاکم دوست

شمیمِ گیسوان، عطرِ تنت خوشبوست در خوشبوست

مزارِ من کنی رخشان اگر بیش  و  کمم نیکوست

“اگر به جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم”

جلال و حشمتِ شاهی ببینم روزِ رستاخیز

برم عرض و نیازی، بارگاهش قلبِ ما خونریز

خیالش را به سر دارم، دو چشمم اشک را لبریز

” صباح الخیر زد بلبل ، کجایی ساقیا بر خیز

که غوغا می کند در سر خیالِ خواب دوشینم”

به جنت کی دهم یک ذره نورِ تو نورالعین

زنم طعنه به شیخ و شاب دارم آنکه شورالعین

خدا را می کنم سجده به تو ای کوه ت ورالعین

شبِ رحلت هم از بستر روَم تا قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

بِدان زرغون که گردون را همه نیستی وبی بنیاد

به وقتِ مرُدنم ، این آرزو هرگز نرفت از یاد

آیا حافظ ! شدم از هر کلامِ روح بخشت شاد

” حدیثِ آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد ، که حافظ داد تلقینم”

الحاج محمد ابراهیم زرغون

۷ سپتامبر ۲۰۲۴ 

ناروی شهر لورینسکاگ

06 سپتامبر
۱ دیدگاه

خمستان وجود

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه ۱۵ سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ سپتامبر  ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

خمستان وجود

کمینه  کمترینم ،  در خمستانِ   وجود  خود

ندارم توشهء   بهتر ،  ز بهر  آن سجودِ خود

دلیلِ من دلیل است او، خلیلِ من خلیل است او

جمالش مظهرِ نور و ، جلیل است جلوه بودِ خود

سرودِ من  درودِ  من  ، قیامِ  من  قعودِ من

سرشتِ بندگی برمن، گره زد تاروپودِ خود

همه جن وهمه انسان، ثنا گوخلق شده یکسان

پرستش گرکند یزدان سعادت هست وبودِ خود

بَرَد عجزِخودش زرغون، به نزدِ کبریا مطلق

نویسد وصفِ ذاتِ حق، به ناله در سرودِ خود

الحاج محمد ابراهیم زرغون

ششم سپتمبر ۲۰۲۵

31 آگوست
۳دیدگاه

 با احد در لحدِ تنگ 

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه ۹ سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۳۱ آگست  ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

 

مخمس بر غزل ناب و عرفانی غوثِ ثقلین مرشدنا محبوب

یزدانی حضرت سیدنا محی الدین سید عبدالقادر گیلانی

قدَس اللهُ سرِ العزیز :

سیّد و سلطان فقیر و خواجه  مخدومِ ولی

پادشاه ها  شیخ مولانا ، محی الدین جلی

گرَد ما ،  ننشست  جز در  دامنِ  زلفِ بتان

هر کجا بینی، پریشان باپریشان آشناست

( ابوالمعانی بیدل رح )

 

 با احد در لحدِ تنگ 

نظرِ  لطف   بکن  ،  بر  من  و  غمخانهء  ما

جز  غم   و  درد  ،  نکردند   به    پیمانهء ما

همه  دانند  ،  ازین   قصه   و  افسانهء  ما

“بی  حجابانه    در آ ،  از  درِ  کاشانه ء  ما

که کسی نیست ، بجز دردِ تو درخانهء ما”

جسمِ افسرده بوّد، دوش برین شانهء ما

بلبلِ  زارم  و ،  در  گِرد  درش    دانهء  ما

سوزِ هجران و، غمِ عشق در این لانهء ما

” گر  بیایی   ،  بر سرِ  تربتِ   ویرانهء  ما

بینی  ازخون  جگر ،  آب شده  خانهء ما”

رُخ متاب سوی دگر، بر منِ مسکین بنمای

من  گدایم  به دَرِ خانهء  تو ، گو که  درای

که  دگر چاره   ندارم ،  تو  بجز  رهنمای

“فتنه  انگیز مشو ، کاکلِ مشکین بگشای

تابِ   زنجیر   ندارد  ،  دلِ    دیوانهء  ما”

خاک  ما تربت ما ، منزل  ما است تراب

به قضا و قدر ات ،  هست یقین ای جناب

منشان  بر  دَرِ  دیگر ،  که  ندارم  ثواب

” مرغِ باغِ  ملکوتیم ،  درین  دیر خراب

می شود  نورِ تجلای  خدا ، دانهء  ما”

بنمای رُخ ، که بیتو نبوّد روی نیکوست

مونس و همدم و، همیار همیش چون تُست

به صراحت چو بِگویم ،همه هستییمَ اوست

“با احد در لحدِ تنگ، بِگوییم که دوست

آشنایم تویی ، غیر  تو  بیگانهء  ما”

گربِپرسند مرا، از دَرِ عشق دین تو چیست

گویم آنرا که بجزمن ،دگری مسکین نیست

جان دهم بهر احد ، عشق مرا یکرنگیست

“گرنکیرآید و، پرسد که بِگو رب تو کیست

گویم آن کس، که ربود این دل دیوانهء ما”

مدعی خواست، که هر نالهء ما بیهوده کرد

در پی غفلتِ  ما ، دام  و ددی  قاعده  کرد

جمله را  از  پی تهمت  ، چنان  دبدبه کرد

“منکرِ نعرهء  ما  کو ،  که  بما  عربده کرد

 تا به محشر شنود ،  نعرهء  مستانهء  ما “

هر چه ازدوست رس ، بهردلم آن نیکوست

بوی عطرش بمشامم، برسد آن خوشبوست

هرچه خیری برسد ، بنده بِداند که از اوست

” شکرِ لِله  که نمرُدیم و ، رسیدیم  بدوست

 آفرین باد برین ، همتِ مردانهء ما”

شب و روزسینهء من، بهرخیالش میسوخت

قلبِ خونین  جگرم ، بهر کمالش  میسوخت

سوخت زرغون بخدا درهمه حالش میسوخت

” محی برشمع ، تجلای جمالش میسوخت

دوست می گفت ، زهی همتِ مردانهء ما”

الحاج محمد ابراهیم زرغون

۲۷ جنوری ۲۰۲۵

اسلو – ناروی

15 آگوست
۲دیدگاه

شخصیت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل یا بیدل همه دل

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  جمعه ۲۴ اسد  ( مرداد ) ۱۴۰۴  خورشیدی ۱۵ آگست  ۲۰۲۵   میلادی   ملبورن  استرالیا

شخصیت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل

یا

بیدل همه دل

الحاج محمد ابراهیم زرغون

البته سخن امروزما درمورد آن است تا بدانیم ، اشخاصیکه در رشد و تکامل شخصیت ابوالمعانی بیدل موقف بسزایی داشتند کی ها بودند ؟ کی ها بودند که میرزا عبدالقادر « رمزی » ، بیدلِ همه دل و بیدلِ صاحبدل و ابوالمعانی « بیدل » شد ؟ کی ها مصاحبتش را داشتند و کی ها مقام مرشدی را به ابوالمعانی بیدل داشتند یعنی چگونه رسیدن به آخرین پله ها و نردبانها و مقام شامخ انسان کامل و عاملِ تکامل وادی های راه معرفت سالک ، به اوج عرفان و معرفت وهفت پرده های از ساز بیدلی را طی طریق نموده است که خود میفرماید ؛

این هفت پرده ، پردهء از ساز بیدل است 

بر هرچه گوش  می نهی آواز بیدل است

آیا ابوالمعانی بیدل شاگرد و یا مرید کسی بود یا نه ؟ چنانچه مولانا جلال الدین محمد بلخی رح خود را مرید شمس تبریزی رح میدانست و میگفت :

پیر  من   و   مراد  من   ،  درد   من   و  دوای  من

فاش بگویم این سخن ، شمس من و خدای من

و تأکید مینمایند که بدون پیر و رهنما هیچکس به سرمنزل مقصود رسیده نمی تواند .

هیچکس ازپیش خود چیزی نشد

هیچ  آهن   ، خنجر    تیزی  نشد

هیچ  حلوایی   نشد ،  استاد کار

تا که  شاگردِ ،  شکر ریزی نشد

هیچ  مولانا  نشد  ،  مولای روم

تا مریدِ ،  شمس  تبریزی  نشد

چنانچه درمورد یافتن پیر و مرشد واقعی ، عارف روشن ضمیرمرحوم میرغیاث الدین غیاثی بدخشی ، در لابلای ابیات زیبای عرفانی اش چنین تأکید مینماید :

برگیست  در  این   کتاب   دریاب 

رمزیست   در  این  لُباب   دریاب

این لحظه که باب توبه بازاست 

تائب  شو  و  فتح    باب  دریاب

ایندم که تراست  مهابتِ  مرگ 

رَوُ پیر  بخود      شتاب   دریاب

خوش گفت غیاثی نعمت الله 

در    موج   حباب   آب   دریاب

وهمچنان درزمینه ابوالمعانی بیدل نیز چنین می فرماید که من وقتی به آخرین پله های نردبان آسمان جا یافتم و رازها را فهمیدم که دلم بمانند مرغ بسمل درخون تپید ، و تمام کوشش و ممارست و تلاش عقل و خرد ام بجنون مبدل شد ، تفکرات و همه اندیشه هایم نابود و سرنگون شد تا از فنای مطلق به بقای مطلق واصل گردیدم :

اندیشه سرنگون شد ، سعی  خرد جنون شد 

دل هم  تپید   و   خون   شد ، تا فهم راز کردم

عاشقین و عارفین و وارستگان که مقام ولایت را دارا بودند و ابوالمعانی بیدل آنها را « شاه » لقب داده ، سیّد بودند ؛ چنان که حالا نیز دربعضی از نقاط کشورما و بعضی جاهای دیگرسید و سادات را شاه و پادشاه خطاب میکنند . دو سه تن ازاین اشخاص وارسته مجذوبان درگاه حق بودند که در خرابه ها سر و پا برهنه بسر می بردند و این مشایخ و مرشدین و بزرگانی که خضرراه و رهنمای ابوالمعانی بیدل بوده و بیدل ازمحضرشریف ایشان کسب فیض و فضایل نموده و برخورداری ها دیده و به اوج کمال معرفت حقتعالی جل مجده رسیده اختصارأ قرارذیل است :

شیخ کمال ، شاه قاسم هواللهی ، شاه فاضل ، شاه کابلی ، شاه ملوک ، شاه یکه آزاد ، شاه ابوالفیض معانی ، میرعبدالعزیز، میرکامگار، میرزا سید ابوالقاسم ترمذی ، میرزا قلندرو میرزا ظریف . البته شیخ کمال نخستین کسی است که بیدل در چهارعنصر، وی را ستوده است . وهمچنان اولین کسی است که بیدل رح از وی استفاده اعظمی نموده است .

شیخ کمال ؛ ازعلمای عصر و ازمشایخ طریقۀ قادریه بود و پدر بیدل نیز به وی ارادت و اخلاص داشت . و بیدل دربارۀ استفادۀ خود ازشیخ کمال چنین گفته است :

شبنم از خورشید ،  فیض عالمِ  بالا شود

قطره گردریا شود ، از  صحبتِ  دریا شود

مایۀ    رنگینی    اندوزد   ، ز   ابر   نوبهار

تا کفِ خاکی، چمن پرداز خوبی ها شود

شاه قاسم هواللّهی ؛ بیدل درسال ۱۰۷۱هجری قمری به رهنمایی مامای عارف و عالمش میرزا ظریف به خدمت این سید بزرگواردراوریسه مشرف شد و سه سال ازمحضرآن خضرراهِ تحقیق ، استفاده نمود و به قول خودش درآن محفل ، قدم در عالَم دیگرگذاشت و چمن ها به سرزد .

خاک بودیم از بهارِ  جلوه   ای    ساغر  زدیم

دیگران گلچین شدند و ما  چمن برسر زدیم

غافلان از گفت و  گو رفتند  تا  موج  و حباب

ما چو غواص از  تأمل  بر  سرِ  گوهر  زدیم

همچو شمع آخرغبارِ ما به بی رنگی رسید

در همین محفل ، قدم در عالمَ  دیگر  زدیم

بیدل چنان مفتون جمال معنوی و پایۀ معرفت این سید گردید که حتی دیوانه وار گفت :

قبله خوانم یا  پیمبر ،   یا  خدا   یا کعبه ات

اصطلاح شوق بسیاراست و من دیوانه ام

و می گفت این سید ، ما را از ما ربوده است . آئینۀ معنی ما زنگی چون سایه داشت ، به پرتو خورشیدِ التفات وی از خود زدوده گشتیم . ازگفتار بیدل چنین استنباط میشود که شاه قاسم هواللهی ، همچنان که صوفی و عارف وارسته و ازرسیدگان بارگاه قدس بوده و به علوم رسمی نیزدسترسی تمام داشت و حتی گاهی شعرهم می گفت . و ازعبارات بیدل به تأمل برمی آید که باید دست ارادت بوی داده و تلقین طریقت ازحضرت او گرفته باشد .

شاه نیزبیدل را خیلی دوست میداشت و همواره او را می ستود و به سلوک و عرفان تشویق میکرد و بیدل پیوسته درمحفل شاه میرفت و از انفاس گرم وی برخورداری ها می یافت ، و شاه قاسم هواللهی بیدل را ستایش نموده و آیندۀ فروزان او را ، به مامایش میرزا ظریف گوشزد مینمود و میگفت که بیدل ازکسانی است ک در ازل با فیض حقیقت جوشیده و تا ابد احوالشان در درخشش انوارپوشیده میباشد . و باطن اسرارنبوّت به تربیت وی می پردازد و حقیقت انوار ولایت او را هدایت میکند . ما ازهمدیگراستفاده میکنیم و آنچه را بما به ودیعت سپرده اند به همدیگرمی سپاریم و همدیگر را بسوی کمال رهنمایی می کنیم .

بیدل کمال تربیت خود را ازفیض حضور او میداند و فرموده است که : این ناکس به یُمن نگاهِ گرم او ، رتبۀ کسی یافت و این مشت گیاه ، از رشحۀ سحاب توجه او آبروی قامت طوبی به هم رسانید . و بیدل رح شاعری و شهرت و همه چیز خود را محصول تربیت این سیّد بزرگوارمی داند ، و چنانکه میگوید :

تا   بهارِ    زندگی    دارد    مرا    برگِ     نفس

مو به   مویم  آشیانِ   سجدۀ  تسلیم اوست

رنگ گل تا شوخی سنبل بهار  اندوده  است

آنچه از اندیشه ام گل می کند تعلیم اوست

شاه کابلی ؛

نام و نسب این شخصیت معززو بزرگوار ازهیچ جا معلوم نیست و تنها ازچیزی که میتوان هویت او را معلوم کرد و پی برد ، این است که وی سیّد بوده و منسوب به مردم کابل است . بیدل با این درویش شوریدۀ شیدای وارسته ، داستانها دارد که بسیار مشابِه است بداستان حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی و حضرت شمس تبریزی .

دیدارو ملاقات اول بیدل با سیّد « شاه کابلی » آنقدر تأثیرنمود و او را به وجد و حال و شور درآورد که حتی نزدیک بود بیدل راه جنون سپرَد و ترک تعلقات گوید و دامن صحرا گیرد و سر به شیدایی زند و بقول مولانای بلخ ، قریب بود که عقل دوراندیش را پدرود گوید و در دامان جنون آویزد ، چنانچه هنگامی که شاه کابلی بعد ازملاقات اول از نظر بیدل پنهان گردید و ناپدید شد ، بیدل در فراق او میگوید : « ناچار خیال وحشت مآل طرح بساط جنون انداخت و هوش بیخودی ، آغوش خانۀ از اسباب شعور پرداخت . »

رفتم از خود ، عشق سرکش ماند و بس

سوختم     چندان   که   آتش ماند و بس

از    تماشا     خانۀ     ،     نیرنگ   هوش

طاق ن   سیانی  منقّش  ،  ماند  و  بس

صحبت امروزما مختص و مخصوص و مختصرأ متوجه دررابطه با بیدل و شاه کابلی است ، چونکه بیدل با کابل پیوند نا گسستنی داشت و ناف او با کابل گرهِ مستحکم خورده بود. زیرا کابل وطن اصلی و سرزمین آبایی اش بود ، گاهی که یاد وطن می کرد قفس سینه و دل اش تنگ می شد ناله میکرد و فریاد می کشید و میگفت :

بیدل ازعشقِ وطن خون  گشت ذوقِ غربتم

بسکه یادِ آشیان کردم ، قفس هم تنگ شد

و یا :

به داغِ غربتم واسوخت آخر خود نماییها

برآورد از دلم چون   ناله  اظهار  رساییها

و دربیت ذیل بوضاحت و نا امیدانه ابوالمعانی اظهارمیدارد که ما یکسروطن آوارۀ نا امیدی هستیم و اگرتمام هند و بخصوص دهلی جای ما باشد ، اینجا ما بودن و بارمستحکم و سنگین نداریم و وقتی با وجود بودن کوه و دشت و صحرا مجنون خود را کنارلیلی میبیند ، و ما که عاشق وطن دراین غربت سرا هستیم دورازوطن نخواهیم ماند .

مجنون به هر درو دشت محو کنارلیلیست

عاشق به سعی غربت دور از وطن نماند

و بازهم غریبانه بخود ابراز مینماید که دوری ازوطن و غربت برای تو گوارا نیست ، لهذا تا کی و تا چه وقت این چنین خانه ویران زندگی می کنی .

از وطن دوری  و  ،  غربت هم گوارای تو نیست

چند خواهی این چنین ، ای خانه ویران زیستن

ما  وطن   آوارگان  را ،  غربتِ   در  کار   نیست

موج  ناچار   است  در  بحر، ا ز پریشان زیستن

کابل در محبت دل بیدل جا داشت و با عشق وطن ممزوج بود ، و همان بود که با اشارۀ عارفین و مجذوبان بجا رسیدۀ کابل زمین ، شاهِ کابلی عزم سفر به دهلی نمود و با بیدل ملاقات نموده با اواُنس و اُلفت داشت ، چون ابوالمعانی بیدلِ سوزنده دل ، در مقام سوختن بود و فقط دود داشت و شاه کابلی او را مشتعل ساخت تا سراپا شوریده و در وجد و حال ، بیدل دوران و بلبلِ فریادگر زمانه ها شد .

چنانکه بلخ را با قونیه پیوند های نا گسستنی بود و حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی نعره میزد و ناله میکرد و میگفت :

نعرۀ های و هوی من   از   در   روم تا به بلخ

اصل کجا خطا کند ، شمس من و خدای من

چنانچه شاد روان استاد خلیلی در زمینه خیلی زیبا فرموده است :

تا   دل   مؤمن   حریمِ  کبریاست

بلخ   را   با   قونیه پیوند  هاست

این دو گلشن خورده ازیک چشمه آب

هر دو خرم گشته ، از یک آفتاب

منِ ضعیف و نا توان جهت روشن شدن اذهان جوانان و بیدل پژوهان معزز و اساتید محترمیکه در راستای بیدل شناسی قدم های مؤثر برداشته اند « اجردارین شان خواهد بود » نظم تازۀ در زمینه « بیدل کابلی نه دهلوی » سروده ام که چنین است :

ارتباط   کابل   و   دهلی    چنان

پایه   های   محکم   بیدل  از آن

شاهِ  کابل    دیدۀ     بینای   دل

کرد  تسخیر بیدل  و  مولای دل

هردو  باشد سرزمین  عاشقان

مُلک مهراست و محبت دیده بان

این ملاقات نی تصادف نی قضا

بلکه دیدارش  ، به  دستورِ خدا

بود تدبیرِ  دو  پیوند ،  شیره وار

ساخت بیدل را بسی یک شهسوار

او سخن را شد سپهسالار حق

شاه کابل شاهِ دهلی داد سبق

جلوه ها کرد هم به رؤیا و به حال

تا منور   شد ،   دل  او را کمال

داد دستور حق به شاهِ کابلی

مشتعل سازد دلی  در بیدلی

زان سبب عزمِ سفرکرد او به هند

دود شمعی را کند روشن به سند

مرشدش گردد به سِلک سالکان

دیده اش روشن نماید در جهان

صبر و حیرت را نماید پیشه اش

مست عرفان سازد و اندیشه اش

رهنمون گردد   مقامِ   بیخودی

وصلتِ حق را شود او برجودی

برخودی گردید فنای مطلق او

تا به اشراق و بقای مطلق او

درجوانی طی نمود هفت پرده را

او رساند بر حق دلی افسرده را

عارفِ با  معرفت  در جلوه ها

واصل حق شد به  مثل نمله ها

رهنما بود عشق او را فرخ پی

شاهِ کابل جرعه بخشیدش ز می

سر کشید آن ساغر وحدت از او

مست شد با ناله گفت الله هو

آن می وحدت بقای مطلق است

شاهِ کابل راهِ بیدل گفت حق است

آن حقِ حقدارِ حق روحِ مطلق

دربقا بالله شود   منظور حق

چون نگنجد بیدلِ ما در جهان

بحر نتوانست  بپوشد تن آن

او فنای مطلق از خود گشته بود

در اول از زندگی دست شسته بود

شاه ها ! قاسم هواللهی بگفت

در ازل بیدل سرشتش دُر سفت

شاهِ کابلی در او دید رمز و راز

داد نوازش بیدل و گفت جمله راز

بلبلِ فریادگر باشی همیش

حلقۀ بیرون در باشی  همیش

هرکه در کوبد اول بیند تو را

عرض خود گوید که دربانی ورا

از فنا فی الشیخ گِردِ آن رسول

بعد او باشی فنای آن رسول

طی نمود اومراحل را به راه

فانیِ مطلق بشد او در الله

او رسید براین مقامِ ارزشمند

نزد حق بیدل بسی بود ارجمند

دارد هم زرغون امید واپسین

شافیعِ من رحمت اللعالمین

بلی : شهر دهلی که اولین جلوه گاه دیدار شاه کابلی بود ، بعد از نهان وپنهان شدن شاه در حکم تبریز درآمده بود . بیدل رح گوید که : مدتی سواد دهلی را یعنی سرزمین و پیرامون شهر و حوالی آن را به غربال دیده بیختم از آن گوهرگمُ کرده به گرَد سراغی نیامیختم .

چنانکه مولانای بلخی در فراق مرشد خود حضرت شمس تبریزی با آه و نالۀ جانسوز چنین فریاد زد :

چونکه گل رفت  و  گلستان درگذشت

نشنوی تو ، هیچ  ز  بلبل  سرگذشت

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب

بوی  گل  را  از   کی   جوئیم از گلاب

ساربانا !     بار   بگشا   ز     اشتران

شهر  تبریز   است  و  کوی دلستان

فرّ    فردوس  است   این     پالیز را

شعشعۀ عرش است این  تبریز را

هر   زمانی  فوجِ   روح   انگیزِ  جان

از   فرازِ     عرش   ،    بر    تبریزیان

البته بیدل درسال ۱۰۷۶ هجری قمری نخستین باردردهلی به زیارت و دیداراین سیّد شوریده حال و مجذوب درگاه حق شرفیاب گردید . دراین زمان بیدل رح بیست و دو ساله بود و در طلیعۀ زندگانی و نوبهارجوانی شور و حال و وجدی داشت که ازآن درچهارعنصر چنین تعریف مینماید : « الحاصل به فضل همت یکتایی ، اگرلبی با حرف آشنا داشتم ، مخاطب دیگری نبود و اگر به خامشی التجا می بردم ، غیری درِ تأمل نمی گشود . نشئۀ نرسانیدم تا عشق به دماغم نرسید و دُردی سرنکشیدم تا شوق غمارم نکشید. خوابم آرمیدنی بود در کنار حضورمطلق ، و بیداری بالیدنی بود از آغوش مشاهدۀ حق. »

درآن حالت این بیت بی اختیار به زبان بیدل می گذشت و همیشه آن را تکرارمی نمود :

از هر    چه   سرایمت ،   فزونی

خود گوی، چه گویمت که چونی

تا آنکه در اوریسه شبی که این بیت را مکررمی خواند ، در عالمَ خواب و رؤیا بیت زیر را بگوش دل وی خواندند :

از ما با  ماست  هر چه گوییم

با همچو تویی دگر چه گوییم

چون یکسال از این خواب گذشت ، روزی در دهلی بیدل به منزل آشنایی نشسته و سخن از مجذوبان حق پیوسته بود. یکی ازحضارگفت مجذوبی دراین ایام دریکی از خرابه های دهلی اقامت دارد و شگفتی ها از وی به مشاهده می رسد. گاهی هرقدرآب و نان نزد وی میبرند بیک نفس همه را فرو می برد و اگراو را به طعام و آب تکلف نکنند هفته ها به گرسنگی و تشنگی می سازد. مردم این دیار را عقیده برآن است که وی از کابل است و در آنجا دیده شده است . هنوزگرم این صحبت بودند و سفره گسترده ، که آن کشورپردۀ حقیقت ازعالمَ غیب در رسید و به تبسم صبح ورود ، نمک مائدۀ حضورگردید. بعد ازخوردن چند لقمه برخواست و دست بر دست بیدل نهاده ، او را به اقامتگاه خود برُد. درآن ویرانه مانند گنج با هم نشستن و چون پاسی ازشب گذشت ، احوال عجیبی دست داد ، زیرا شاهِ کابلی به قاه قاه خندید و همان بیت را که بیدل در عالَم رؤیا در اوریسه شنیده بود ، شاه خواند . بیدل را دهشت و هراسی عظیم دست داد و گفت : این بیت ازکیست ؟ شاهِ کابلی خنده کنان گفت ازآن ماست .

آن شب را بیدل با ترس و اضطراب درآن ویرانه به سر برد و چون صبح دمید ، دید اثری از شاه کابلی پدیدارنیست . روز ها در فراق وی زار زار می گریست . چندان که از وی سراغ کرد ، نشانی نیافت. دو سال با گریه و زاری و اضطراب و بی قراری به سر برُد ، تا بار دوم در شهر متهُرا به دیدار وی رسید و این چنان بود که اغلب بیدل به درد چشم مبتلا میشد و از آن سخت رنج می برد ، و این رباعی زیبا را درآن باره گفته :

از بس دیدم   کشیدن   درد  به چشم

خون می کنُدم شنیدن  درد به چسم

دردِ   دگر  از   نظر    نهان   می باشد

دردِ چشم است دیدن  درد  به چشم

دو سال پس از دیدن شاهِ کابلی ، که هنوز اضطراب و بیقراری داشت و شعلۀ شوقش از پا ننشسته بود ، شهر به شهر و روستا به روستا می گشت و بی اختیار گاهی دامن صحرا می گرفت و گاهی سر به پای کوه می نهاد .

در سفری از وادی بندراین عبور می کرد باز گرفتار درد چشم شد و خود را با هزار زحمت به چار سوی شهر متهُرا رسانید و در آن شهر نا آشنا که متاع مروّت از هرجنسی گران تربود ، به دوکان رفو گری پناه برُد ، تا دمی از رنج گرما و درد چشم بیآساید. سرانجام با وصف آنکه دُکان مذکور تنگ و مختصر بود و بیشتراز یک تن درآن نمی گنجید ، آواره گرد صحرای جنون درآن آرام گرفت ، یعنی کسی که خود را حضور وحدت می خواند ودر مُلک دل نیز مانند نَفَس یک دم نمی گنجید ، گاهی در چشم موری به قدر پهنای صد آسمان جولان می کرد و گاهی درصد محیط به قدر آغوش یک شبنم جا نمی یافت و چندان بخود فرو رفته بود که در جهان نمی گنجید ، در آن دُکانچۀ تنگ و مختصرجا گرفت .

حضورِ  وحدتم ،   جز   در    دلِ   محرم   نمی گنجم

میِ مینای  تحقیقم   ، به   ظرفِ   کم   نمی گنجم

چه سامان داشت یارب ، دستگاه بی سر انجامی

که من در مُلک دل ، همچون نفس یک دم نمی گنجم

گهی صد آسمان ، در چشم موری می کنم جولان

گهی در صد محیط ، آغوش یک  شبنم نمی گنجم

گهی زان رنگ می کاهم ، که سر در ذره می دزدم

گهی زان شوق می بالم ، که در خود هم نمی گنجم

چو  گوهر  دقتِ   طبعم   ، برون   افگنده زین دریا

به خود گنجیده ام چندان ، که در عالمَ نمی گنجم

بیدل می ترسید مبادا بر دل رفوگر گِران آید و در آن گوشۀ تنگ ، بار خاطر او گردد . اراده کرد که زودتر برخیزد ناگهان آواز آشنایی بگوشش برخورد و دید که شاهِ کابلی است :

پریرویی که  شب    بر   سنگ   زد پیمانۀ هوشم

کنون باز آمد  و   ازبی  خودی   پرُ   کرد   آغوشم

شرر   خویی    که    می نالیدم   ،  دردِ   تمنایش

نشد تا  پیکر   من سرمه   ،  نپسندید   خاموشم

نمی دانم چه ساغر داشت ، تیغِ بی خودی بیدل

که خورشید خیالش برُد ، همچون سایه بر دوشم

تا بیدل می خواست لب به سلام گشاید ، شاه او را به خفتن مأمورگردانید. بیدل میگوید از هیبت آن خطاب به خواب رفتم ، تا چشم باز کردم ، هم درد رخت بسته بود و هم درمان ؛ یعنی چشمش شفا یافت و شاهِ کابلی از دیده نهان گردید.

محمل لیلی گذشت و می دوّد مجنون هنوز

یاد آن گرَدی که عالمَ  را    بیابان کرد و رفت

دو سال بعد باز به دیدار شاه کابلی شرفیاب شد و این همان وقتی بود که تأهل اختیارکرده و قصیۀ تأهل خود را به شاه عرض نموده بود. این دیدار و ملاقات، صحبت آخرین شاه کابلی بود که با بیدل کرده بود و در اینجا است که آن شوریدۀ اسرارآمیز، فصلی چند در مقام انسان و وحدت الوجود و عرفان به بیدل گفت و برای همیشه بیدل رح را از دیدار خود محروم گردانید.

این قطعه نیز افادات شاه کابلی درآن مجلس می باشد که بیدل خلاصه و منظوم کرده و به حقیقتِ انسان خطاب می نماید :

گهرِ محیط   توهمی   نه سفر گزین   ،  نه اقامتی

قِدم و حدوث تخیلی ، نه شکستی  و نه سلامتی

چمنت حقیقت بی خزان ، وطنت  طربگۀ  جاودان

الِمی به خود نبری گمان ، که تو عشرتی ، نه ندامتی

به فلک فروغ تو در نظر، به زمین بهار تو جلوه گر

به چمن سحاب و به گل سحر، همه جا ظهور کرامتی

به بیان ، کمال شریعتی ، به عمل شکوهِ طریقتی

به خیال ، حشرِ حقیقتی ، تو قیامتی ، تو قیامتی

تا بیست سال دیگر که بیدل به نگارش چهارعنصر مشغول بود ، به دیدار شاه کابلی نایل نگردید و به یاد آن شاه کابلی می تپید و مینالید و چنین فریاد میزد:

غیر   من  زین   قلُزم   حیرت    حبابی گل نکرد

عالمَی صاحب دل است ، اما کسی بیدل نشد

در زمینه سرودۀ ناچیزی دارم که پیشکش حضور  بیدل دوستان و بیدل پژوهان میگردد مرید کابلی » »

هیچکس   ،  بیدل نشد در  بیدلی

تا نشد ،   او    یک     مرید   کابلی

مرشدش بود آن شۀ مستان حق

سیّدیِ !   افغان ،     شاهِ   کابلی

برکمالش تا رساند { شیخِ کمال }

عزتش   داد   ، میر   عزیز   زابلی

والدش   بود   یک  نظامی و فقیر

«عبدِ خالق » تربیت  داد   عادلی

شورِ صهبای « قلندر » بود همیش

با عموی عارف   و   چون همدلی

داعیِ روشن ضمیرش بود « ظریف »

« شاه قاسم » منصبش داد منزلی

محضر ! شاهان اقلیم فقر اوست

« شاه ملوک » و « شاهِ آزاد » مقبلی

منبعِ   اقبال    او     ، شاهِ   زمان

جانشینی   ،   مسندِ   مستقبلی

« شاه ملوک » و « شاهِ آزادِ یکه »

سِلکِ درویشان و عارف سیقلی

کرسیِ اندیشۀ ،  عرفان و دین

زیر بنای  عجز   او   را   سنبلی

خالقِ خلاق   دادش  ، جلوه ها

با تجلی معرفت ،   فیضِ جَلی

سر خوشِ پیمانۀ   تسلیم شد

مست شد از جامِ  وحدت چون مُلی

راز هستی و حقیقت   بر شمرد

« شاه قاسم » ،   هواللهی کاملی

لفظ و معنا شد به   وی آیینه سان

خالقِ مُلکِ سخن    را  شاملی

« شاه ابوالفیضِ معانی  »  محضرش

فیضِ هستی داده چون   دردِ دلی

با هجومِ سجده ،  همآغوش بود

« میرِکامگار» مُرشدش چون حاصلی

چون دماغِ نازاو ، پر  زد به عرش

پشه وار ، عجزش نفیر بلبلی

عظمتِ شعرش ، شکوهِ   معنویست

فیضِ معنی های فکرش  چون گلی

خاک او را بیخت ، در  غربال    عشق

بحر قلُزم ، بی  محیط  ساحلی

شد غریقِ بحر وحدتُ   الوجود

جُست از کثرت به وحدت مجملی

عالَمی را غطه ، در اشک  داده است

در گدازِ شعر بیدل   ، عاقلی

مایه دارد چون سخن از فطرتش

قصر زیبای معانی  ، عاملی

در فنای مطلق اش اندیشه کن

بوریایِ ، خواب او را مخملی

محو بیدل گشته ام حیرت فزا

چارۀ دردِ سر خود ، صندلی

کس نشد  پیدا ،  بسانِ بیدلم

هم به صورت ، هم به   معنی شاملی

هیچکس از خود نشد چیزی بدان !

تا نشد پیرو به سِلکِ بیدلی

مرشدِ ما ، بیدلِ صاحبدل است

او تلامِذ شد   به   رحمان قابلی

دستِ « زرغون » گیر! ای صاحبدلم

تا شود او ، خاک نشینِ فاضلی

ز خونِ بسملم رنگین شده   خاکِ  ره بیدل

جنون درگوش من ، آهسته   میگوید ، مبارکباد

20 جولای
۱ دیدگاه

پیک اجل

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 29 سرطان  ( تیر ) 1404  خورشیدی – 20 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

پیک اجل

 

         مرگ نزدیک است ، گیرد دامنم

پاره خواهد  شد  ، این پیراهنم         

         راهِ ما را کرده اند ، اسپید از آن

تا   بِپوشاند  ،   سپیدی   کفنم         

         گر اجل  آید ، بِمیرد   هر کسی

ور بیاید  ،  مژده    دارد   رفتنم         

        جامهء تقوا ،  اگر  پوشیده شد

در لحد نیز ،خرقه سازند بر تنم         

        لیک غرقِ ،  بحر  عصیانم ببین

گر ز فضلش ، پاک  سازد بدنم         

        توشهء هرگز ندارم ، در حضور

جز ثنا و سجده و ، چند سخنم         

         گر بِپرسند اینهمه غم از چه است

گویم از رنج و ، غمی این میهنم         

         فضل یزدان ،  شاملِ حال گر شود

خاک تیره را ،  کند  یک گلشنم         

         آرزوی ، فضل حق دارم نه عدل *

یا الهی !   رحم  فرما  ، بر منم         

         قتل و خونریزی و ، جنگِ خانگی

بس بوّد ، قطع  شود  از مآمنم        

         هر سحر، دستم بلند است بر دعا

شرمسار گردد ، یارب ! دشمنم         

شکر ایزد داد ، زرغون را شفا

درد و بیماری ، گذشت از بدنم

الجاج محمد ابراهیم زرغون

11 جولای 2025 

ناروی

 

* این بیت الهام از آیهء مبارک قرآن مجید گرفته شد

.( الهی عاملنا بِفضلکَ و لا تعاملنا بِعدلِک )

 

13 مارس
۱ دیدگاه

شمع الفت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  پنجشنبه  22 حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی 13 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

غزلی به استقبال از یک بیت حضرت ابوالمعانی بیدل رح 

شمع الفت
در سر هوای مستی ، در دل  چنان صبوریم
بیهوده گِرد هستی ، با کسر شآن حضوریم
“ما را نمی توان یافت بیرون از این دو عبرت”
“یا   ناقص  الکمالیم  ، یا   کامل  القصوریم”
گویند  که  ناقص  العقل ، باشد  زنانِ  عالَم
یک مرد کامل العقل ، هرگز نداشت ظهوریم
جز    شاهِ  انبیا    را  ،  کردند   شرح  سینه
دادند  به  او  خرد  را ،  از   پرتوش   فتوریم
بی زن   نمی توان   بود  ، ایمان  مرد  کامل
با اوست راز خلقت ، سر چشمه های نوریم
عشق است و شمع اُلفت ، ناز و نیاز مردان
زن   گفت  انیس  و  یاور  ، قرآن   در زبوریم
هرگز   مکن  ستیزه ،  زانرو  که  زادی از زن
باشد   مقامِ    مادر   ،  تآکید    در  شعوریم
عشق است منبع شوق در گردن است او طوق
نتوان رسید به یزدان ، بی عشق حق بگوریم
یک مشت جاهل العقل ، بودند به دوّر کرسی
زرغون خموش چاره ، فرسنگ هاست  دوریم
الحاج محمد ابراهیم زرغون
ناروی
29 آگست 2023 

23 فوریه
۱ دیدگاه

 سرود زبان 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه  5 حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 23 فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

 سرود زبان 

اگر زبان  خوش است ، رسم   دلبری  بهتر

که  با  زبان  خوش ،  آهنگ  سروری  بهتر

چنان فصیح و ملیح ، دُرِ شهسوار  دری ست

چو در زبان دری  ، شعر  و شاعری   بهتر

هزارنکته ی رنگین و دل فریب و صفاست

به سانِ  ابر  گهربار   ،   سخنوری   بهتر

جهان   گشایی و  آیینه ی  جهان   نمای

کزآن به   جلوه خرامید  ،  سکندری بهتر

سرود مطرب و ساقی و شورو شعف و شراب

به بزم عشق ،   سماع  و قلندری   بهتر

هرآنچه عدل و عدالت بوّد به جیب قضا

رهین   منت  یزدان ، چو   داوری   بهتر

رسید پیام سروش ، از  برای قوم جهول

کند هدایت و عدل و پیامبری «ص» بهتر

چو آیه آیه ی قرآن   زبان  بوّد ، عربی

لطیف و دلکش و   آهنگ  بهتری بهتر

نه ظلم و آنچه ستم بر کسی ر وا باشد

سواد و حسنِ خط و روشن و بری بهتر

مرا زمثنویِ  مولوی  به  پهلوی   چون

نوای معنوی و   فیض   عشقری بهتر

سخن زعشق و مقام است ، بنام  ابراهیم

که درشکست بتان   نام   آذری   بهتر

به هرزبان که ثنا خوانی ، برخدای جهان

به اوزبیکی و به پشتو به سومری بهتر

مرا «خوشحال» به پشتو خوش است ، زبان اصیل

نوای مطرب و «رحمان» ، به لوگری بهتر

دری زبان خلایق  ، چو   نغمه ی داؤد

پرندگان به سماع، رقص ساحری بهتر

اگرچه صوت خوش است ، عندلیبِ بلبل باغ

ترنم   و   نفسِ   گرم   ،   کنری  بهتر

به واژه گان زبان ،  فارسی و چو اشکانی

دعا و درس و نیایش به  ارموری بهتر

اگر ز دختر  رز  خون بهایی   دریابیم

مرا بس است ازآن ، آب  کوثری بهتر

قدح و ساغرو صهبا و مستِ باده وجام

شود حرام کزآن باده ،   ساغری بهتر

رسالتِ من و توست هموطن به پا خیزید

مباد که خصم زبان گوید ، کافری بهتر

وگرحریم وطن جای پای دشمن شد

چنان بهِ رزم ، که آن جنگ خیبری بهتر

اگرتو من شوی ، من تو شوم، زوحدت خلق

شود به باغ وطن گل ، صنوبری بهتر

چنان که دَین و وجیبه ست برای پاسداران

حفاظتِ  دُر و گنجینه  ، وافری بهتر

وگربه گنج رسیم ، گنجِ شایگان دری ست

نمونه ایست چنین ، گنجِ بابری بهتر

بدان که حافظ شرین کلام و سعدی عشق

به طبع دلکش خود گفته اند  ، دری بهتر

چنان به شیوه ی نغز و مسجع  بود غزلش

زسبک هند و خراسان ، به کهتری بهتر

به آسمان ادب بیدل است مخزن علم

عروس شعر بیاراست و ،  مشتری بهتر

زبان مُعرفِ   آهنگ و ،  اعتبار ملل

چو در تمدن مشرق زمین، دری بهتر

چو قوم آریایی در زبان، کهُن دژی بود

چنان اصالت و شیوا و محوری بهتر

زمانه ها گذران است و ، صد هزار دگر

بوّد نوای خوش و ، کبک چون دری بهتر

مسامریم چنان سخت، به آزمون فلک

به ارث گنج زبان را ، چو گوهری بهتر

ز نسل  آرین  و  باختر و  تخارستان

یکی بود چو «خلیلی» ، ز باختری بهتر

دراین حدیقه خزان است ، نخل بی ثمرم

شکسته قامت من ، باد  صرصری بهتر

شکسته رنگ صداقت، شکست رنگ زبان

چو سوخت همنفسم ، ناله پروری بهتر

به وقت خسته دلی و هرآنکه پیر شده ست

سر ِ فسرده ، به  بالین  آن  پری بهتر

کمند زلف و خط و خالِ ، مهوشان در سر

هوس به دامن صحرا، سبک سری بهتر

چنان عذوبت و رنگین بود ز هند قدیم

رموز بیخودی ، از  سِر   لاهوری بهتر

اگر به سبک جدید و کهُن سخن گوییم

به اصل و فرع، چنان گویمت دری بهتر

به هفت هزار رسد، جمع صنف وباب زبان

بوّد به بام جهان  ، نام  پامیری بهتر

دگر بلاد خراسان و  هم ، ورا رودش

چو تاجکی و به ترکی و طبری بهتر

اگر یوروپ ز یونان و سنسکرت می بود

زبان   مادر  دنیا ،    سراسری بهتر

چو چپ نویس شدیم ، هم ز راست معتبریم

بوّد ز بابل و کابل ،    فناوری بهتر

رسوم و طرز نیاکان ما  چو ایران بود

چو بلخ و هیروی و سغد  و بشری بهتر

کلام اگرچه اوستایی و ، به یغنابیست

برقص و شور، چو آهنگ زر زری بهتر

اگر که زَند و ، چو پازند بوّد ز آریانا

زبان شعر به  دری  و   تاتاری بهتر

اگر سرود بلوچی ، ز شوق دل شنوی

چنان به وجد و به حال است ، محشری بهتر

سخن زمعنی سریانی و چو خوارزم است

رسد به گوشِ دلم   ، آه و اثری بهتر

چنان زرین و چو سیمین ، به بیستون باشد

کتیبه های قدیم و ، کُهن وری بهتر

اگرچه پیشه مرا ، ناله درسخن باشید

زبهرقوُت حلال ، کسب زرگری بهتر

خوشی و فرحت من ، دوست هرزبان گردم

به هرزبان که ثنا خوانی ، اکبری بهتر

نیاز خسته دلان ، حاجت و دعا « زرغون »

به    بارگاه  خدا  وقتِ   سحری بهتر

الحاج محمد ابراهیم زرغون

گرفته شد از مجموعه اشعار وطن نامه 

21 فوریه
۱ دیدگاه

گلگون کفنان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  جمعه  3 حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 21 فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

گلگون کفنان

زین دیر مغان  ، سرور  و  یاران  همه رفتند

سر مست و غزل خوان و پریشان همه رفتند

ما    نیز   روانیم  ، پی     قافله ای   عشق

در چانتهء ما اشکِ  سحر ، دان همه رفتند

عبرت   نشد  از   بهر  خلایق  ، ز   گذشتن

کردند بهم   کینه   و ،  حرمان   همه رفتند

آنان که خدایی و گدایی نمودند ، در این بزم

کوبنده   و  توفنده   و ،   بیجان همه رفتند

نمرود   چو   فرعونِ   زمان ، ظلم   بکردند

کشتند و بِبستند و ، به زندان  همه رفتند

در میهن ما ، خون  بسی   ریخت شیادان

گلگون کفنان بود   شهیدان ،   همه رفتند

در غزه ، چنان   فِزه   در انداخت   یهودان

شارون چو قارون ، به خاکدان همه رفتند

خونین   نمودند ،  چو آن    قدسِ   خداوند

در   قعر  جهنم ،  ز   دوران    همه   رفتند

در دهر یکی ماندَ و ، آن خالق هستی ست

آن رفت و این رفت   و  ، آیند   همه رفتند

این آمد و رفت ، باز چو   آیند   معاد است

زرغون بِکُش نفس و ، تنِ و جان همه رفتند

الحاج محمد ابراهیم زرغون

20 فبروری 2025

اسلو ناروی

—————————-

فِزه = زشتی و پلیدی

معاد = قیامت و روز رستاخیز

11 فوریه
۳دیدگاه

 امشب تو را مهمان کنم 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه  23 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی –11  فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

 امشب تو را مهمان کنم 

ای آسمان خوارم مبین ،کز سوزِ خود ویران کنم

بر سفرهء تابان عشق ، امشب تو را مهمان کنم

خوانِ کرم دارم چنین  ، رنگین  کمان از خون دل

خورشید و ماه  و اختران  از  شمع  او تابان کنم

اشک است و آه و ماتمِ در خوان هستی سوز ما

رنگین نباشد گر به تو ، از خون خود جولان کنم

در بزمِ امشب ماهتاب ، مستانه آید  پیچ و تاب

آن ماهِ بی همتای خود ، در پرده ای پنهان کنم

سوزم کنون مجنون صفت در عشق روی لیلی یی

آتش زند در جانِ من ،  از نای عشق سوزان کنم

لیلی مرا میهن بوّد ، بر  جانِ من  چون  تن بوّد

رویای عشقِ نازنین ،  در جان خود  تابان کنم

” سوزد مرا سازد  مرا  ، در آتش  اندازد مرا

بنیادِ غم را   بر کَنمَ ، با  درد خود  درمان کنم

ثابت بوّد هفت  پرده ات  ، سیاره ها سجده کنان

قیوم بوّد قایم به ذات رُخ سوی  آن رحمان کنم

سبع المثانی هفت بوّد هم بخت و تاج و تخت بوّد

طوفانِ شمس الرخت بوّد بر عارفان احسان کنم

مشتِ غبارِ پیکرم ، درد است و قوغِ اخگرم

مستانه گیرد در بَرم ، میهن سرم قربان کنم

ای کائنات و کهکشان ، سیاره های آسمان

گیرید خبر از مُلکِ من ، افغان کنم افغان کنم

پیرِ خرد مولای روم ، فاتحِ  بلخ و مرز و بوم

پندی نمود در مثنوی ، تا خویشتن گریان کنم

در ناله های نی یقین جوشد سرودِ شمس الدین

هجر و وصالِ رمز دین بر درگه اش سلطان کنم

در من منی شیطان نواخت سازِ جهالت در تنی

در بیخودی رازِ خودی ، عمران کنم عمران کنم

در مکتبِ وحدت وجود زرغون نما سجده قعود

خاکِ درش میکن سجود ، فرمانبرم فرمان کنم

الحاج محمد ابراهیم زرغون

ناروی

اول فبروری 2025 

30 ژانویه
۱ دیدگاه

با احد در لحدِ تنگ 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 11 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  30  جنوری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

مخمس بر غزل ناب و عرفانی مرشدنا محبوب یزدانی غوثِ ثقلین حضرت سیدنا محی الدین سید عبدالقادر گیلانی قدَس اللهُ سرِ العزیز :

سیّد و سلطان فقیر و  خواجه  مخدومِ ولی

پادشاه ها شیخ  مولانا ، محی  الدین جلی

گرد  ما ، ننشست  جز در  دامنِ  زلفِ  بتان

هر کجا بینی ، پریشان با پریشان آشناست

( بیدل رح )

 با احد در لحدِ تنگ 

نظرِ  لطف  بکن ، بر من و  غمخانهء ما

جز غم و   درد ،  نکردند  به  پیمانهء ما

همه دانند  ، ازین قصه  و  افسانهء ما

“بی حجابانه  در آ ، از  درِ کاشانه ء ما

که کسی نیست ، بجز دردِ تو در خانهء ما”

جسمِ افسرده بوّد ، دوش برین شانهء ما

بلبلِ زارم   و ، در  گِرد  درش  دانهء ما

سوزِ هجران و، غمِ عشق در  این لانهء ما

” گر بیایی  ، بر سرِ  تربتِ   ویرانهء ما

بینی از خون جگر ، آب شده خانهء ما”

رُخ متاب سوی دگر ، بر منِ مسکین بنمای

من گدایم به دَرِ خانهء تو ، گو که درای

که دگر چاره  ندارم  ، تو بجز  رهنمای

“فتنه انگیز مشو ، کاکلِ مشکین بگشای

تابِ   زنجیر   ندارد ،   دلِ   دیوانهء ما”

خاک ما تربت ما ، منزل ما است تراب

   به قضا و قدر ات ، هست یقین ای جناب   

منشان   بر  دَرِ د یگر ، که ندارم ثواب

” مرغِ باغِ  ملکوتیم ،  درین دیر خراب

می شود نورِ تجلای  خدا ، دانهء  ما”

بنمای رُخ ، که بیتو نبوّد روی نیکوست

مونس و همدم و، همیار همیش چون تُست

به صراحت چو بِگویم ، همه هستییمَ اوست

“با احد در لحدِ تنگ ، بِگوییم که دوست

آشنایم    تویی   ، غیر  تو بیگانهء ما”

گر بِپرسند مرا ، از دَرِ عشق دین تو چیست

گویم آنرا که بجز من ، دگری مسکین نیست

جان دهم بهر احد ، عشق مرا یکرنگیست

“گر نکیر آید و ، پرسد که بِگو رب تو کیست

گویم آن کس ، که ربود این دل دیوانهء ما”

مدعی خواست ، که هر نالهء ما بیهوده کرد

در پی غفلتِ ما ، دام و ددی قاعده کرد

جمله را از پی تهمت، چنان دبدبه کرد

“منکرِ نعرهء ما کو ، که بما عربده کرد

تا به محشر شنود، نعرهء مستانهء ما”

هر چه از دوست رسد ، بهر دلم آن نیکوست

بوی عطرش بمشامم ، برسد آن خوشبوست

هر چه خیری برسد ، بنده بِداند که از اوست

” شکرِ لِله که نمرُدیم و ، رسیدیم  بدوست

آفرین باد  برین ،  همتِ  مردانهء ما”

شب و روز سینهء من ، بهر خیالش میسوخت

قلبِ خونین جگرم ، بهر کمالش میسوخت

سوخت زرغون بخدا در همه حالش میسوخت

” محی بر شمع ، تجلای جمالش میسوخت

دوست می گفت ، زهی همتِ مردانهء ما”

الحاج محمد ابراهیم زرغون

27 جنوری 2025 میلادی

اسلو – ناروی

17 ژانویه
۱ دیدگاه

شکرانه و سپاس

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه    28  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  17  جنوری   2025   میلادی – ملبورن – استرالیا

خدای عز و جل را شاکریم که اطلاع یافتیم جناب الحاج استاد محمد ابراهیم زرغون پس از سپری نمودن چند شبی در بیمارستان به نسبت مریضی که عاید حال شان بود به سلامتی مرخص شدند.  باآرزوی صحتمندی و بهبودی کامل ایشان  غزل ذیل را که در شفاخانه سروده بودند  خدمت شما عزیزان پیشکش می نماییم.

شکرانه و سپاس

باز آمدی ، که  مست  شوم  از  کلام تو

گیرم قدح ز ساغر و  صهبای  و  جام تو

ای  یار  دلنواز  و    ، نوازش    بکن  مرا

سرخط هر صحیفهء  هستی به نام تو

مجذوب کرده ای ، همه را از کلام خود

محسور گشت ، عالمی از  آن  پیام تو

اسمِ عظیم و ، اعظم تو رهگشای خلق

هم از صفات و ،  ذاتِ  مبارک مرام تو

یاسین و والضحی بوّد ، مظهرِ شکوه

لولاک   را  ، به  نامِ  احد   پیشگامِ  تو

فرمانروای عالمَِ ،  هستیِ  و نیستی

بعد ازوفات، کُن  فیکن است مرامِ تو

با اشک چشم ، مقدم پیکِ تو شسته ام

دیدم چگونه نور  تو   دارد   ، دوامِ تو

تابیده است ، پرتو  آن  جلوه   بر  ذره

فضل و عنایتی ، منِ  مسکین  خرامِ تو

من خاکِ بی بهایم و ، تو پادشاهِ حسُن

یک جرعه ای بِداد ، از آن   ساقی   جامِ تو

اوجِ عزت ز سجده به گردون  بوّد مدام

من خواجه ام کنون ، که هستم  غلامِ تو

عنقا شوم ، بال و پری نیست  در تنم

فانی شدم ز درد و مرض ،  دادی ام شف

پیغام را ، سروشِ تو آورد    ز نام تو

شکرانه و سپاس تو گویم ، که  زنده ام

از وحشتی که داشته ام ، گشت  رامِ تو

ما را چکار به دوزخ و ، جنت    در آنزمان

وقتی شکار ، صید تو باشیم    و دامِ تو

تو مطلق آن خدای و ، ما هم    مقید ات

فرمان توست ، آنچه  بخواهی   زمام تو

آن عرش کائنات ، زمان  و زمین  توست

محبوب توست ، احمد  مرسل   امام تو

زرغون شاکر است ، که دادی هدایتش

با سجده و قعود شدم ،  در  قیام تو

الحاج محمد ابراهیم زرغون

شفاخانه لورنسکوگ

13 جنوری 2025 میلادی

14 ژانویه
۴دیدگاه

یا علی (ع)

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه   25  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  14  جنوری   2025   میلادی – ملبورن – استرالیا

 

این سروده ی زیبا را از کتاب گرانسنگ وطن نامه

 اثر محترم استاد محمد ابراهیم زرغون

برای شما برگزیدیم.

افتاده ام    به     بسترِ     بیمار   یا  علی

ما را به فضل خود تو مکن خوار  یا علی

اعلی تویی به کون و مکان در  مقام عز

هجران  کشیده ام  به   دل   زار یا علی

نام خدا به اسم تو  ممزوج گشته است

بر   کاینات   و   عرش    پدیدار   یا  علی

عالم  تو  بوده ای  به خدا ز آنچه علم غیب

از   پرده   های    خلوتِ  اسرار  یا  علی

اخ  رسول  و  زوج  بتول  فخر  مصطفی

شب ها به ذکرحق بودثی بیدار یا علی

زرین    به   خط   سرخ   بود   نام   کربلا

خون   حسین   توست  به دیوار یا علی

بر   خان   ناکسان  چو  نیالود   پنجه ات

صبر و   قناعت   شده   اظهار   یا   علی

ای   مظهر  العجایب  و  ای  شاه   اولیا

جن  و  ملک  کنند  همه  اقرار  یا  علی

بر   قله  های  خیبر  و  بر  کوه  آن  اٌحد

بگشوده   راهِ  خیبر  و  سردار  یا  علی

صف  بستگان  کفر  ذلیل  اند  نزدِ  حق

ارباب   رزم  و   الفت  و  پیکار  یا   علی

بلخ و نجف مزیین خورشید  واحدیست

فیضت  بود  به   دیده  نمودار  یا  علی

آواره  و  حقیر  و  فقیرم  در   این   دیار

تبعید  شدم  ز  ملک  و  وطندار یا علی

« زرغون»  که ذاکر است خدارا و احمدش

میکن  نظر   به   دیده ی غمدار یا علی

حوت 1384

الحاج محمد ابراهیم زرغون

11 ژانویه
۱ دیدگاه

پیک اجل

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  22  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  –11  جنوری   2025   میلادی – ملبورن – استرالیا

پیک اجل

در کلبه ای ،  که  بارِ  نَفسَ   می کشیم ما

هر لحظه ،  انتظار  عسس   می کشیم ما

پیکِ اجل  اگر  شکنَد  ، عمر  و   هم  نَفسَ

این طیلسان بدوشِ قفس ، می کشیم ما

محمل کشیم به دوُرِ کمر ، زین جهان خاک

با کاروان   ، صدای   جرس   می کشیم ما

حق گوید و سروش ،  بکن ناله  و  خروش

عمریست، آن که ناله زبس می کشیم ما

خونابه ای دل است ، رقم   می کند غزل

درسِ بوّد ، ز خامه و درس  می کشیم ما

خون می دمد ، به ساغرِ نَفسِ   اماره ام

باری امل ، ز نَفسِ هوس  می کشیم ما

یارب   نجات   می طلبم  ،  از  شرّ   لعین

در واپسین حیات ،  چو خس می کشیم ما

هر کس شکست ، شیشه ء نازک دلِ زرغون

رنج ایست ، ز ناکس و کس  می کشیم ما

الحاج محمد ابراهیم زرغون

هشتم جنوری 2025

لورنسکوگ – ناروی

ساعت سه شب چهارشنبه

07 ژانویه
۱ دیدگاه

عزت و حرمت وفا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :سه شنبه  18  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالی

اولین سروده سال 2025 میلادی از شاعر فرهیخته

جناب الحاج  استاد محمد ابراهیم زرغون

عزت و حرمت وفا

به   دری   سفله  ،  التجا   مبرید

عرض خود را به جز  خدا   مبرید

این گدایانِ سگ صفت  خسیس

بهر نان   ، دست   بر گدا   مبرید

غرقه ای بحرگر شدی خدا گوئید

سجده  بر  پیشِ  ، نا  خدا  مبرید

ناکسانی  ، که  نو به دولت شد

گوهر  اشک  ، به  او  قبا  مبرید

از حیا مگذرید که ناموس ایست

شرف   و   شرم  ، زیر  پا  مبرید

زیورِ مرد و زن ، حیای وی است

احتیاجی   ، به   بی  حیا مبرید

عزت   و   حرمتِ   وفا   ،  دانید

عشق را ، بر صفِ  جفا   مبرید

به   عیادت    روید ،   بیمار   را

خلُقِ نیکو ، به جز  شِفا  مبرید

دست بر سر بِکش ، یتیم  و صغیر

نزد  او ،   بوسه   بر  حنا مبرید

گر چه دردم ، مرض شدت دارد

صبر  را  پیشه ،  بر  غنا   مبرید

همچو زرغون، نهید به تسلیم سر

عجز خود ، جز  به  کبریا  مبرید

الحاج محمد ابراهیم زرغون

شنبه 4 جنوری 2025

اسلو ناروی

30 نوامبر
۱ دیدگاه

 رهبرنمی شود

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه   10 قوس (آذر) 1403 خورشیدی – 30 نوامبر 2024 میلادی – ملبورن – استرالیا

       رهبرنمی شود   

 

آتش نسوخت ، هرکه  چو آذر نمی شود

هربی پدر ،   عیسای  پیامبر  نمی شود

عادل   شوید   براهِ  خدا   ظالمان    دهر

با کُشتنِ ملت ، کسی  باورن می  شود

تا کی فریب آب  حیات   میخوری ، مخور

فانی ست هُمای دهر، چو کوثرنمی شود

رهبرکسی ست ، که حامیِ حفظ و شرف بوّد

هربی شرف ، چو حامی و رهبرنمی شود

نا    اصلیان   بدولت   قارون   رسیده اند

این دزد و  خائینان ، بحق برترنمی شود

غرق اند درفساد و هوسبازی های عشق

زنباره گانِ بالهوّس  ، همسر نمی شود

فسق و فساد و جهل و تعصب زحد گذشت

پوشالی دولتِ ، ازاین خود سرنمی شود

صلح و ثبات   کشور من ،  در  کمند غیر

با پر  زدن ،   فضای    کبوتر   نمی شود

ده ها   ملیون   ملتِ    آواره   در   جهان

زافسردگیِ   هموطن  ، بدتر نمی شود

عشقِ مجازو لافِ هوسمند و ، سالوسی

برجلوۀ حقیقتی ،  خوش  تر نمی شود

هستند مولوی  و،  مولانا  به  صد هزار

هیچکس مقامِ « بلخی » و باخترنمی شود

صد ها هزاربا دل و «بیدل» دراین جهان

یک ذره همچو « بیدلِ»  قادرنمی شود

در حیرتم   که   طورِ  طلسماتِ  معرفت

همچون  محیطِ ا عظمِ  نادر  نمی شود

گرصد هزارسال گذشت ، نو نه کُهنه شد

عرفان بیدلی ،  قصه   دیگر  نمی شود

آن شیشه سنگ رنگ شده را قدربی بهاست

هرسرمه سنگ ، به ارزشِ گوهرنمی شود

دلسوزو مهربان ، بسی   بود  در  جهان

لیکن به لطفِ عاطفه ، مادر  نمی شود

زرغون به عشق و مهروطن، سربداده است

آئینه هم به   صافیِ   من زرنمی شود

شعری سلیس و ناب ، ز خونِ جگرکباب

در  قالب  غزل  ، ازاین  بهتر نمی شود

            الحاج محمد ابراهیم زرغون

                    فوردا – ناروی

                    2 اپریل 2017

 

02 نوامبر
۳دیدگاه

 گدای خودی 

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 12  عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 2 نوامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

نیایش در یک مثنوی کوچک که خواندنش بی اجر نخواهد بود 

     گدای خودی 

 

دیده  فرو بست  ز  خود  بی خبر

آن که  ندارد خبر ،  از خود خبر

خلقت خود را  چو فراموش  کرد

پنبه ی غفلت به سر و گوش کرد

پند  شنو ،  دیده ی  خود  باز کن

نغمه ی عقل ات به سر آغاز کن

نزد خودت  دست   درازی  بکن

در طلب  خویش  ،  نیازی  بکن

غیر خود ، از غیر مخواه مطلبی

تا نشوی پست  و ،  ذلیل  و غبی

هر که  طبیبِ  ، دل   بیمار  خود

غیر خودش  نیست  پرستار خود

سعی طبیبان به تو سودمند نیست

غیر ، دوایی به تو دردمند نیست

هیچ دلی  را به  دلی  راه  نیست

جز تو کسی  از دلت  آگاه نیست

غفلت تو درد سر است چون  گدا

گر تو شناسی خود و آن  گاه خدا

هرکه به صحبت حبیبِ خود است

بر تنِ افسرده ، طبیبِ  خود است

از  ره  غفلت  ،  مجو اندیشه  را

خشک کند ، بیخ و بُن و ریشه را

غیر نداند که چه در  بطن  توست

معنی آن زمزمه  و  ، متنِ  توست

فارغ ازاین خواب وخوروناس باش

سخت تر ازسنگ ، چو الماس باش

غیر ،  طبیبِ   تو   نباشد    بدان

نیست تورا سود مگر هست زیان

سخت  شود  ، حالت  بیماری ات

نیست به غیرازتو،  پرستاری ات

خیر خود و ،  عافیت  خود  طلب

غیر تورا نیست ، بجز خود سبب

چاره و  درمانِ  ،  دلِ خویش کن

دستِ  تمنا ، به  خودت  پیش کن

غیر  ،   چه  داند   ز   پندار   تو

واقفِ   تو  نیست   ز  اسرار  تو

در کف خود باش ، خدا را شناس

بعد خودت زود ، خدا  را  شناس

گر  شوی  آگاه ،  ز اسرارِ  خود

راه  بری  نیک ،  به  پندار  خود

گر تو شناسی ، اول از خود شناس

از ره  توحید  ،  خدا  را   شناس

هست  ،  کلیدِ  همه  گنجِ    درون

موسای خود باش نه همچو قارون

صدق و صفا خاصه ی انسان بوّد

بخل و حسد  پیشه ی  شیطان بوّد

غیر خدا  ،  یار  نگیری   تو کس

زان  که بوّد  ناخلف  و  تیره بس

گر تو نوازی  و تو را هست نیاز

دَم  به  دَم  آید  ،  به سوی  تو باز

غیر خدا  ، ذلت  و عزت  که  داد

گر تو رضایش  ،  طلبی  در مراد

رحمت حق را ،  تو سزاوار باش

در خور  تسلیم ،  نه  انکار  باش

دل  به  سرا  پرده ای  دنیا   مبند

تا  نشوی  بندِ   هوا   خود   پسند

ترک  صلات   ترکِ  عبادت مکن

پیروی  شیطان  ،  رعایت   مکن

گر تو ثنا خوان ، سحرگاه و شب

سود   ببینی    ،  ز   درگاهِ   رب

عشق و محبت به  دلِ خود گزین

نور محمد  ،  شمع  جانت  قرین

شافع  تو هست ،  شه ای دو سرا

دست   تو گیرد  ،  به  روزِ  جزا

بر دلِ   آگاه  ،  ضرورت   تویی

دشمنی   بر کینه  ، کدورت تویی

از  سر  راستی  گذر کن  به حق

تا  نشوی ،  زار و  زبون  و فلق

اشکِ   سحرگاه  تو  را  مایه ات

آتش  دوزخ   نشود   ،   سایه ات

در دل  شب خیز ،  ببین جلوه ها

تا به  تو  بخشند  ،  از  آن قُله ها

صایم  اگر ،  توبه ای  از  دل کند

بر در ِ فردوس  ،  چو  منزل کند

مزرعه ی  توست  ،  به دنیای تو

حاصل  صد رنج  ،  به  عقبای تو

عاطفه  و   ،  رحمآ  یتیمان  پسند

تا  تو   نیابی  ،   ز  بلا ها   گزند

ناله ی   قرآن  شنو و ، فیض گیر

نور چو  موسی ،  ز یدِ بیض گیر

جاه و مقامی ،  چو بلال ات دهند

ذکر حدیث ، مزد  حلال ات  دهند

ارزش  انسان ،  به  دل   پروران

مهر بِورز ،  بهر خود  و دیگران

لعل و گهر ، سینه ی تابان توست

مهر و محبت ، بدل  از آنِ توست

عشق بِورز و ، دلِ  خود  شاد کن

کعبه ی  دل  را  ، ز غم  آزاد  کن

تا که  بیابی  ، ره  مقصودِ خویش

در گذر از باده و ، ازسودِ خویش

از   سر  انصاف   ،  عدالت   نما

تا  که  شوی  ،  راهبر  و  رهنما

نغمه ای سر کن، ز بن وریشه ات

سازِ تو ،  سرمایه ای  اندیشه ات

آنچه که خاک وگِل وچون آب تُست

مآمن   زیبای   تو  و ،  باب تُست

مغزخود ازغیر ، تهی کن به جان

مردمِ    آزاده    ،   نباید    زندان

حُبِ  وطن ،  مرکز  ایمان  توست

نیک  بِدان ، کشورِ  افغانِ  توست

اصل  تو در  خانه   ،  خراسانیان

فرعِ  تو را ، سینه  فراخی  از آن

کاجِ   تمدن   ،   سرِ   برگ  آرین

هست   خراسان  ،  فرازش  کُهن

آنچه غنی هست ، زبانِ  دری ست

ارزش هرکوبه زبان، مادری ست

هر که   گدای ،  خودیِ   خود بوّد

رمز   نوای  ،  خودیِ   خود   بوّد

هرچه تو خواهی، زدلِ خویش خواه

آنچه طلب داری تو، ازخویش خواه

همدم و همرازِ  دلِ  ،  خویش باش

گوش به   آوازِ دلِ  ، خویش باش

دستِ  دعایم  ،  شده  حلقه  از آن

عجزِتو” زرغون ” برسد نی گمان

 

       الحاج محمد ابراهیم زرغون

          21 سپتامبر 2023

             اسلو – ناروی

     از : مجموعه ی وطن نامه

 

 

 

 

23 اکتبر
۱ دیدگاه

 حریم اقدس ناموس

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه 2 عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 23 اکتوبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 حریم اقدس ناموس

 

از آن چو دیدۀ من ، اشک ژاله میبارد

که رهزنان ،  وطن   را   قَباله میدارد

بپا  شوید   دلیران   و  غازیان  وطن

حریم اقدس  ناموس ، حَواله  میدارد

اگر به ژرف حقایق  رسید  گریه کنید

که بخت  مادر  میهن ،  حَلاله میدارد

تنم ز غصه  نیاسود   ایخد ا  رحمی

غمِ وطن به چنین سوز  ناله  میدارد

ز بس بدامنِ دشت و دمن  نشست عزا

چو خونِ سرخِ  شهیدان  لاله  میکارد

فگنده دام و د دِ بر  نوای صلح وطن

نفیر   جنگ  ستیزان   اَطاله   میدارد

شمال شرق و جنوب غرب اهریمن شده است

هجومِ   سیر  جواسیس  زُباله میپالد

کجا روم به کی گویم طیلسان بر دوش

بهای خون  شهیدان  ، اَضاله میدارد

به هرکه تخت دهد وارث اش همی گویند

به سودِ معامله کاران معامله میدارد

نظامِ کشور افغان بدست  اهریمنان

کنون که پرچم خود را  اِشاله میدارد

اگر چو نیست امین و صدیق و پاکنهاد

چرا بگوش من هردم ، مَقاله میخواند

یکی بسوی خودش می کَشد عنانِ وطن

دگر  نوای   ترقی ،   اِداله    میدارد

دلم ز تنگی این قافیه   به تنگ آمد

ز بسکه  خاطر  حُزنم  مَلاله  میدارد

بگوش من چه خوش است ناله های  صلح وطن

اگر به خون تو زرغون ، حَماله میدارد

 

الحاج محمد ابراهیم زرغون

فورده – ناروی

19 اکتوبر 2013

 

معنی واژه ها از لغت نامه دهخدا

قباله : مکتوبی که در فروش ملک و جز آن مینوسند و در آن ذکر میکنند فروشنده و خریدار و آن چیزی را که خرید و فروش بدان تعلق گرفته و مبلغ ادا شده و شرایط بیع و جز آن را .

حواله : تمسک و برات و سفته (ناظم الاطباء). برات که بدائنان دهند

حلاله : نکاح کردن مطلقۀ ثلاثه تا برای زوج اول حلال شود .(آنند راج، از منتخب و عالمگیر و المختار) : هرکه مر او را طلاق داد بجویدش

دوست ندارد مگر ز شوی حلاله .

اِطاله : طول دادن و دراز کردن و زبان درازی کردن .

زُباله : خار و خاشاک و خاکروبه .

اَضاله : بمعنی فراموش شده .

اِشاله : برداشتن و بر افراختن .

مَقاله : سخن ، گفتار و کلام .

اِداله : تغییر دادن ، دولت دادن .