۲۴ ساعت

06 آگوست
۱ دیدگاه

جامعه هنری افغانستان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جامعه هنری افغانستان؛

وقتی هنر از اندیشیدن باز می‌ماند
——————————-
بحران اصلی هنر افغانستان کمبود هنرمند نیست بلکه کمبود اندیشه انتقادی است.
جامعه‌ای که نتواند هنر خود را نقد کند دیر یا زود توان آفرینش هنر بزرگ را نیز از دست خواهد داد. هیچ تمدنی با تشویق‌های بی‌وقفه و ستایش‌های متقابل و تعارف‌های فرهنگی به قله نرسیده است. تمدن‌ها زمانی شکوفا شده‌اند که اندیشه انتقادی و معیارهای زیبایی‌شناختی و گفت‌وگوی آزاد را به رسمیت شناخته‌اند.
سال‌هاست که فضای هنری افغانستان در چرخه‌ای بسته گرفتار شده است. چرخه‌ای که در آن تولید اثر از ارزیابی اثر پیشی گرفته است. شهرت جای کیفیت را گرفته است. تبلیغ جای نقد را اشغال کرده است و احساسات جانشین استدلال شده‌اند. ما بیش از آنکه هنر تولید کنیم گاه تصویر موفقیت تولید می‌کنیم. همچنین بیش از آنکه درباره کیفیت آثار گفت‌وگو کنیم درباره تعداد بازدیدها دنبال‌کنندگان و تشویق‌ها سخن می‌گوییم.
در چنین وضعیتی هنر به‌تدریج از یک کنش فرهنگی و آگاهی‌بخش به کالایی برای مصرف لحظه‌ای تبدیل می‌شود. ارزش اثر نه با عمق اندیشه و نوآوری یا قدرت زیبایی‌شناختی بلکه با میزان دیده شدن و شهرت سازنده یا توان تبلیغاتی آن سنجیده می‌شود. این همان نقطه‌ای است که هنر رسالت فرهنگی خود را از دست می‌دهد و در منطق بازار حل می‌شود.
جامعه هنری افغانستان هنوز فاقد یک سنت نیرومند نقد است. جشنواره داریم. مراسم تجلیل برگزار می‌کنیم. کنسرت داریم. کتاب چاپ می‌کنیم. فیلم می‌سازیم و نمایشگاه برگزار می‌کنیم. اما چند مجله تخصصی نقد هنر داریم؟ چند برنامه منظم برای نقد موسیقی سینما ادبیات تئاتر یا هنرهای تجسمی وجود دارد؟ چند منتقد مستقل می‌توان نام برد که آثار را بدون وابستگی‌های قومی سیاسی رسانه‌ای یا شخصی بررسی کنند؟
نبود نقد صرفاً یک کمبود فرهنگی نیست بلکه یک بحران معرفتی است. هنگامی که هیچ معیار روشنی برای ارزیابی وجود نداشته باشد اثر متوسط در کنار اثر برجسته قرار می‌گیرد و هر دو به یک اندازه تحسین می‌شوند. در نتیجه معیارهای کیفیت فرو می‌ریزند و جامعه به‌تدریج توان تشخیص میان هنر اصیل و تولیدات سطحی را از دست می‌دهد از سوی دیگر بخشی از رسانه‌های فرهنگی نیز به جای آنکه نقش وجدان انتقادی جامعه را ایفا کنند به ماشین بازتولید شهرت تبدیل شده‌اند. گفت‌وگوها اغلب پیرامون حاشیه‌ها و روابط و زندگی شخصی یا تبلیغ آثار می‌چرخند نه پیرامون ساختار و زبان و فرم و زیبایی‌شناسی و نوآوری و پیام فرهنگی آن‌ها. رسانه‌ای که نقد نکند به روابط عمومی صنعت فرهنگ تبدیل می‌شود.
یکی از آسیب‌های ریشه‌ای جامعه هنری افغانستان شخصی‌سازی نقد است. هنوز بسیاری از ما میان نقد اثر و تخریب صاحب اثر تفاوت قائل نیستیم. به همین دلیل هر نقدی به سوءنیت و حسادت یا دشمنی تعبیر می‌شود. این واکنش نشانه ضعف فرهنگ گفت‌وگو است نه قدرت هنرمند. هنرمندی که نقد را برنمی‌تابد در حقیقت ظرفیت رشد خود را محدود می‌کند.
هنر بزرگ در خلأ به وجود نمی‌آید. شاهکارهای ادبی و موسیقایی و سینمایی جهان محصول رقابت آزاد اندیشه‌ها و نقدهای سخت‌گیرانه و گفت‌وگوهای بی‌امان بوده‌اند. هیچ اثر ماندگاری صرفاً با تشویق و ستایش به جایگاه تاریخی نرسیده است.
اگر جامعه هنری افغانستان می‌خواهد از مرز تولید انبوه به مرحله آفرینش ماندگار برسد باید چند اصل را بپذیرد.
نخست اینکه هیچ هنرمندی فراتر از نقد نیست.
دوم اینکه محبوبیت معیار کیفیت نیست.
سوم اینکه رسانه وظیفه تبلیغ هنرمند را ندارد بلکه وظیفه آن ارتقای فهم عمومی از هنر است.
چهارم اینکه منتقد باید مستقل باشد. نه وابسته به قدرت باشد و نه اسیر بازار و نه گرفتار روابط شخصی.
پنجم اینکه آموزش نقد هنری باید از مدرسه و دانشگاه و رسانه آغاز شود تا مخاطب نیز به اندازه هنرمند رشد کند.
جامعه‌ای که تنها هنرمند تربیت کند اما منتقد تربیت نکند در حقیقت نیمی از نظام فرهنگی خود را نادیده گرفته است. منتقد دشمن هنر نیست بلکه حافظ استانداردهای هنر است. همان‌گونه که علم بدون داوری علمی پیشرفت نمی‌کند هنر نیز بدون نقد علمی به بلوغ نمی‌رسد.
افغانستان بیش از هر زمان دیگری به یک رنسانس فرهنگی نیاز دارد. رنسانسی که نه با افزایش تعداد برنامه‌های هنری بلکه با افزایش کیفیت اندیشه و استقلال نقد و آزادی بیان و مسئولیت فرهنگی آغاز می‌شود. آینده هنر این سرزمین را نه کف زدن‌های بیشتر بلکه پرسش‌های عمیق‌تر خواهد ساخت.
روزی که هنرمند از نقد نترسد و منتقد از قدرت نهراسد و رسانه از تعارف عبور کند و مخاطب میان شهرت و کیفیت تمایز بگذارد آن روز می‌توان گفت جامعه هنری افغانستان از مرحله مصرف فرهنگ عبور کرده و وارد مرحله تولید فرهنگ شده است.
هنر زمانی زنده است که بتواند درباره خود نیز بیندیشد. جامعه‌ای که هنرش قدرت خودانتقادی نداشته باشد دیر یا زود حافظه فرهنگی خویش را از دست خواهد داد.
20 جولای
۱ دیدگاه

زنگ اول

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

آبرو داری   ما    آخر   شما   را    شیر  کرد!                      

                       تکه  نعلی از  الاغی را  چنان  شمشیر کرد
.
حرمت نان و  نمک  بوده  دلیل  این  سکوت 
.
                   این سکوت ما شما را یاغی و تسخیر کرد …
.
واکنش انتقادی به اظهارات عباس جمشیدی‌فر، بیش از آنکه مستلزم برانگیختگی عاطفی باشد، نیازمند مواجهه‌ای عقلانی و مبتنی بر خودبازاندیشی اجتماعی است. پرسش بنیادین این نیست که آیا این سخنان موجب رنجش احساسات ملی شده‌اند یا خیر؛ بلکه این است که چه نسبتی میان این اظهارات و واقعیت‌های عینی جامعه افغانستان وجود دارد.
هویت و منزلت یک جامعه نه با احساسات جمعی، بلکه با کیفیت نهادهای اجتماعی، کارآمدی ساختارهای سیاسی، وضعیت سرمایه انسانی، سطح توسعه اقتصادی، میزان رعایت حقوق شهروندی و ظرفیت تولید دانش سنجیده می‌شود. بر همین اساس، نقد یک جامعه زمانی فاقد اعتبار است که بر پیش‌داوری‌های فرهنگی یا کلیشه‌های قومی استوار باشد؛ اما هنگامی که بر شواهد تجربی و واقعیت‌های ساختاری تکیه دارد، بخشی از فرآیند آسیب‌شناسی اجتماعی محسوب می‌شود. افغانستان طی بیش از چهار دهه گذشته، در معرض جنگ‌های فرسایشی، فروپاشی نهادهای مدنی، مداخلات قدرت‌های خارجی، رشد بنیادگرایی، گسترش اقتصاد غیررسمی و تضعیف سرمایه اجتماعی قرار داشته است. پیامد این وضعیت، شکل‌گیری چرخه‌ای از فقر ساختاری، مهاجرت گسترده نخبگان، ضعف نظام آموزشی، محدودیت‌های فزاینده بر آموزش زنان، نقض مستمر حقوق بنیادین شهروندان، گسترش خشونت و وابستگی بخشی از اقتصاد به تولید و قاچاق مواد مخدر بوده است. این مسائل، نه ادعاهای احساسی، بلکه موضوع پژوهش‌های دانشگاهی و گزارش‌های نهادهای معتبر بین‌المللی هستند. هنگامی که ارزش‌های مبتنی بر خردورزی، آموزش، قانون‌گرایی و مشارکت مدنی جای خود را به اقتدارگرایی ایدئولوژیک، حذف اجتماعی و بازتولید خشونت می‌دهند، جامعه به تدریج وارد چرخه (عقب‌ماندگی نهادی) می‌شود؛ چرخه‌ای که در آن فقر، بی‌سوادی، افراط‌گرایی و خشونت، یکدیگر را بازتولید کرده و مانع شکل‌گیری توسعه پایدار می‌شوند.

استمرار الگوهای سنتی در ذات خود مسئله نیست؛ بلکه مسئله آنجاست که سنت، در غیاب عقلانیت انتقادی، به مانعی در برابر تحول نهادی، آزادی‌های مدنی، نوآوری علمی و پذیرش دستاوردهای جهان معاصر تبدیل شود. هرگاه ساختارهای قدرت، دین یا سنت را به ابزاری برای محدودسازی آموزش، آزادی اندیشه و مشارکت اجتماعی بدل کنند، پیامد آن کاهش سرمایه انسانی و بازتولید توسعه‌نیافتگی خواهد بود. تحلیل علمی ایجاب می‌کند که میان فرهنگ تاریخی مردم افغانستان و ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک حاکم تمایز قائل شویم. افغانستان، هم‌زمان که با بحران‌های عمیق نهادی مواجه است، صاحب میراثی ارزشمند در حوزه ادب، عرفان، هنر، همزیستی فرهنگی و مقاومت تاریخی نیز هست. از این رو، نقد وضعیت موجود نباید به نفی هویت تاریخی یک ملت بینجامد، بلکه باید متوجه ساختارها، سیاست‌ها و سازوکارهایی باشد که این بحران‌ها را بازتولید کرده‌اند.اگر سخنی درباره افغانستان احساسات عمومی را جریحه‌دار می‌کند، پرسش علمی آن نیست که (چرا توهین شدیم؟) بلکه این است که (چه میزان از این نقد با واقعیت‌های اجتماعی انطباق دارد و چه سازوکارهایی این واقعیت‌ها را پدید آورده‌اند؟) جوامع زمانی به سوی توسعه حرکت می‌کنند که به جای پناه بردن به غرور نمادین، ظرفیت نقد، خوداصلاحی و بازسازی نهادی را در خود تقویت کنند. در ادبیات توسعه، پذیرش واقعیت‌های تلخ، نه نشانه ضعف یک ملت، بلکه نخستین گام در مسیر اصلاح، نوسازی و بازآفرینی سرمایه اجتماعی آن جامعه است.

 

17 جولای
۱ دیدگاه

خاطرات یک تبعیدی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خاطرات یک تبعیدی

من، همان تبعیدی سابقم،
اما نه آن تبعیدی که مرزبانان، مهر اخراج بر گذرنامه‌اش زدند، نه آن آواره‌ای که جغرافیا از او انتقام گرفت. من سال‌هاست که از خویشتن خویش تبعید شده‌ام، از سرزمین امن اندیشه، از وطن آرام یقین، از خانه‌ای که روزگاری روح در آن مأوا داشت.
سال‌هاست در هزارتوی ذهنی سرگردان زندگی می‌کنم که دیوارهایش از تردید ساخته شده و سقفش بر ستون‌های خاطره‌های شکسته استوار است. درونم شهری است که سال‌ها پیش سقوط کرده، اما هنوز صدای انفجارهایش در کوچه‌های حافظه می‌پیچد.
نگاهم دیگر شفاف نیست؛
تصویرها در مه گم شده‌اند.
افق‌ها را غبار تاریخ بلعیده است و پنجره‌های ذهنم را دودی سیاه پوشانده که نه خورشید حقیقت از آن عبور می‌کند و نه نسیم امید.
تاریخ، آن پیر هزارچهره، قبای کهنه و خرقه‌ی ژولیده‌ی خود را بر شانه‌های نحیف من انداخته است؛ قبایی که تار و پودش از خون، خیانت، تعصب، شکست و حسرت بافته شده است. هر چین آن، قصه‌ی نسلی است که فرصت زیستن را باخت و هر وصله‌ی آن، نشانی از زخمی است که هنوز خون می‌چکد.
گاه بوی تعفن سنت‌های پوسیده چنان جانم را می‌آزارد که گویی قرن‌هاست در گورستان اندیشه نفس می‌کشم؛ سنت‌هایی که نه حافظ کرامت انسان بودند و نه پاسدار ایمان، بلکه زنجیرهایی شدند بر دست و پای عقل، تا هر پرواز را پیش از تولد، خفه کنند و گاه، پارگی‌های همان قبای تاریخ چنان وسیع می‌شود که از شکاف‌هایش چهره‌ی برهنه‌ی سیاست را می‌بینم، سیاستی که نه هنر تدبیر، که صنعت فریب بوده است. سیاست‌مدارانی که وطن را نه خانه‌ی مردم، بلکه مزرعه‌ی قدرت خود دیدند؛ محصولش را برداشتند و خاکسترش را برای نسل‌های بعد به میراث گذاشتند.
کشورم…
سرزمینی که مردانش هنوز عظمت پنج‌هزارساله‌ی تمدن را بر شمله‌ی لنگی خویش حمل می‌کنند، اما از ساختن فردای فرزندانشان عاجزند. در هر سخن، از شکوه تاریخ می‌گوییم، اما در هر عمل، آینده را قربانی گذشته می‌کنیم. ما وارث تمدن شده‌ایم، بی‌آنکه تمدن را زندگی کنیم. از تاریخ، تنها تاریخ‌گویی را آموخته‌ایم؛ نه تاریخ‌سازی را.
سال‌هاست که خرد، قربانی هیاهوی شعار شده است.
دانایی، اسیر بازار شهرت و حقیقت، میان هیاهوی تعصب و منفعت، بی‌صدا جان داده است.
فرزندان این خاک، هر کدام به سویی رانده شدند؛
یکی در کمپ‌های یونان، دیگری در مرزهای ترکیه، آن یکی در خیابان‌های اروپا، و هزاران نفر دیگر در بیابان‌های امیدهای دفن‌شده.
پاسپورتمان، بیشتر از آنکه سند هویت باشد، گواهی سرگردانی است.
نام وطن را گاه با افتخار بر زبان می‌آوریم و گاه، از ترس قضاوت دیگران، آن را در سکوت پنهان می‌کنیم؛ گویی انسان می‌تواند از زادگاهش فرار کند، اما از خاطره‌ی آن هرگز.
گاه چوب (افغانی پدرسوخته) بودن را می‌خوریم و گاه در صف‌های طولانی اردوگاه‌های پناهندگی، ساعت‌ها و سال‌ها منتظر می‌مانیم تا شاید کشوری دیگر، اجازه‌ی نفس کشیدن به ما بدهد.
ما نه کاملاً این‌جاییم و نه آن‌جا.
نه رومی روم مانده‌ایم و نه زنگی زنگ.
در برزخی بی‌انتها ایستاده‌ایم، بی‌آنکه بدانیم مقصد کجاست و بازگشت به کدام خانه ممکن است.
سال‌هاست در فیل‌خانه‌ی مولانا زندگی می‌کنیم؛
هر کس دستی بر بخشی از حقیقت کشیده و همان را تمام حقیقت پنداشته است.
یکی خرطوم را دین نامیده،
دیگری گوش را سیاست،
آن یکی پا را قوم،
و دیگری دم را ایدئولوژی.
اما هیچ‌ کس چراغی نیاورده است.
تاریکی، بزرگ‌ترین فرمانروای ما بوده است؛
تاریکی نادانی، تاریکی تعصب، تاریکی خودشیفتگی و تاریکی فراموشی. هر خطایی که مرتکب می‌شویم، به حساب تقدیر می‌نویسیم.
هر شکست را مشیت الهی می‌خوانیم.
چنان با خدا سخن می‌گوییم که گویی او مسئول تمام انتخاب‌های نادرست ماست و ما تنها تماشاگر نمایش زندگی بوده‌ایم.
دو کتاب می‌خوانیم و گمان می‌کنیم حقیقت را به انحصار خود درآورده‌ایم. چند واژه می‌نویسیم و خود را پیام‌آور عصری تازه می‌پنداریم. نام روشنفکر بر خویش می‌نهیم، بی‌آنکه تاریکی‌های درونمان را بشناسیم. از آزادی سخن می‌گوییم، اما اسیر بت‌های ذهن خویشیم. از عدالت می‌نویسیم، اما در نخستین فرصت، عدالت را قربانی منفعت خود می‌کنیم.
کتاب می‌نویسیم و خیال می‌کنیم همان یونسیم که از شکم نهنگ، رسالت تازه‌ای یافته است؛ حال آنکه هنوز جرئت نکرده‌ایم از شکم خویشتن بیرون بیاییم.
ما هنوز نتوانسته‌ایم دو جوی آب را از هم جدا کنیم، اما برای نجات جهان نسخه می‌پیچیم.
بزرگ‌ترین تبعید، تبعید از وطن نیست؛
تبعید از خرد است.
تبعید از وجدان است.
تبعید از حقیقت است.
و ملتی که از اندیشیدن تبعید شود، هر کجا که زندگی کند، همچنان آواره خواهد بود.
شاید روزی بازگردیم؛
نه فقط به جغرافیای وطن، بلکه به انسان بودن.
به روزی که تاریخ، بار سنگین خود را از دوش ما بردارد و ما نیز دست از پرستش گذشته برداریم.
روزی که به جای افتخار کردن به استخوان‌های نیاکان، برای فرزندانمان آینده‌ای بسازیم.
آن روز، تبعید پایان خواهد یافت؛
نه با عبور از مرزها،
که با عبور از تاریکی‌های درون.
و شاید آن‌گاه، برای نخستین بار، وطن را نه بر نقشه، بلکه در آیینه‌ی وجدان خویش پیدا کنیم.
17 فوریه
۱ دیدگاه

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش (قسمت سوم)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۷  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————- 

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش

داکتر احمد رشاد بینش

 قسمت سوم

در قسمت پایانی (چهارم) که به نحوه‌ی دستگیری و شهادت استاد شهید و فرزندان ایشان و همچنان شهید استاد فضیلت خواهیم پرداخت، از الطاف دوست گرانقدرم جناب ((مهرین)) در جمع‌آوری مطالب و دست‌نوشته‌ها صمیمانه قدردانی می‌نمایم.

استاد شهید محمد یوسف (بینش) پس از رهایی از زندان، با آن‌که از نظر جسمی فرسوده و تحت نظارت شدید امنیتی بود، از نظر فکری وارد مرحله‌ای عمیق‌تر، درون‌گراتر و در عین حا bل شفاف‌تر شد. زندان برای او صرفاً تجربه‌ی سرکوب نبود؛ بلکه مرحله‌ای از پالایش فکری و بازاندیشی در مفهوم تنهایی، مسئولیت و آزادی به‌شمار می‌رفت. اگر پیش از زندان زبان او پرشور، بسیج‌گر و ایدئولوژیک‌تر بود، پس از زندان لحنش تأملی‌تر، تلخ‌تر و وجودی‌تر گردید.

اندیشه‌ی متأخر بینش بیش از پیش بر مفهوم انسان تنها اما مسئول تمرکز یافت. او دریافت که روشنفکری دینی نه‌تنها با قدرت سیاسی، بلکه گاه با سنت‌های منجمد و حتی با بخشی از جامعه‌ی خویش نیز در تعارض قرار می‌گیرد. از این‌رو، در سخنرانی‌های پس از زندان مانند (حسین (ع) ثار جاوید تاریخ)در تکیه فقیر حسین آقا، (حسین(ع)فریادی از کربلای آزادی) در تکیه میر اکبر آقا، و نیز در نامه‌های شخصی‌اش نوعی بازگشت به ساحت درونی ایمان و تجربه‌ی فردی مشاهده می‌شود. این تحول به معنای عدول از دغدغه‌های اجتماعی نبود، بلکه نشان‌دهنده‌ی عمیق‌تر شدن فهم او از نسبت میان آزادی بیرونی و آزادی درونی بود.

در مورد تکایا (میر اکبر آقا، میرزا فقیر حسین آقا، فاطمیه قلعه فتح‌الله، حاج فضل احمد خان)، باید توجه داشت که اوج خطابه‌های بینش مربوط به سال‌های پیش از بازداشت اوست. تکایا برای بینش صرفاً منبر مذهبی نبود، بلکه آزمایشگاهی فکری برای بازسازی زبان دین در عصر مدرن محسوب می‌شد. او می‌کوشید دین را از قالب سنتی خطابه‌ی موعظه‌گرانه خارج کرده و آن را به‌صورت گفتمانی زنده، تاریخی و اجتماعی عرضه کند.

شیوه‌ی خطابه‌های او چند ویژگی اساسی داشت:

نخست، پیوند میان تاریخ و اکنون او رویدادهای صدر اسلام، کربلا، هجرت، امامت و توحید را صرفاً وقایع گذشته نمی‌دانست، بلکه آن‌ها را الگوهایی زنده برای تحلیل وضعیت معاصر می‌دید.

دوم، زبان ادبی و استعاری بینش از شعر و اسطوره بهره می‌برد تا مفاهیم عمیق فلسفی و اجتماعی را برای نسل جوان ملموس سازد.

سوم، مخاطب‌شناسی دقیق؛ او به‌ویژه با دانشجویان و نسل تحصیل‌کرده سخن می‌گفت و دغدغه‌های هویت، عدالت، آزادی و استعمار را در چارچوبی دینی بازتعریف می‌کرد.

پس از زندان، لحن او از بسیج‌گری جمعی به تأمل در غربت روشنفکر تغییر یافت. اگر پیش‌تر بیشتر از جامعه سخن می‌گفت، اکنون از انسان آغاز می‌کرد؛ اما مقصد همچنان رهایی اجتماعی بود.

در مجموع، بینش پس از زندان به نوعی پختگی تراژیک رسید. اندیشه‌اش از شور انقلابی صرف عبور کرد و به پرسش‌هایی عمیق‌تر درباره‌ی معنای ایمان، تنهایی، شکست، امید و مسئولیت پرداخت. خطابه‌های او در تکایا تلاشی بود برای پیوند زدن ایمان با آگاهی، و آگاهی با انتخاب. او نه واعظی سنتی بود و نه سیاستمداری حرفه‌ای بلکه خطیبی بود که می‌کوشید با زبان دین و عقلانیت، انسان معاصر را به خودآگاهی تاریخی و اخلاقی فراخواند.

شهید بینش شکل‌دهی افکار اجتماع، به‌ویژه نسل جوان و روشنفکر، را نه در تبلیغ صرف، نه در تحمیل ایدئولوژی، و نه در تربیت مطیعانه می‌دید؛ بلکه آن را در بیدارسازی آگاهی تاریخی و خودآگاهی فرهنگی جست‌وجو می‌کرد. او معتقد بود جامعه زمانی دگرگون می‌شود که انسان‌ها، پیش از تغییر ساختارها، معنای خود، گذشته و مسئولیت‌شان را بازخوانی کنند.

در نگاه او، مهم‌ترین ابزار شکل‌دهی اندیشه‌ی اجتماعی، بازتعریف هویت بود. بینش باور داشت که جامعه‌ی افغان دچار نوعی ازخودبیگانگی دوگانه است: از یک‌سو در برابر سنت منجمد، و از سوی دیگر در برابر مدرنیته‌ی تقلیدی. از این‌رو، روشنفکری را نه در نفی کامل گذشته می‌دید و نه در تقلید بی‌چون‌وچرا از غرب، بلکه در بازسازی آگاهانه‌ی سنت برای پاسخ‌گویی به مسائل معاصر می‌دانست. او می‌خواست نسل جوان بداند که می‌تواند هم مدرن باشد و هم ریشه‌دار؛ هم منتقد باشد و هم مؤمن.

بینش در شکل‌دهی افکار نسل جوان بر سه محور تأکید داشت: آگاهی، انتخاب و مسئولیت. از نظر او، آگاهی بدون انتخاب به روشنفکری بی‌تعهد می‌انجامد و انتخاب بدون مسئولیت به هیجان زودگذر. او می‌خواست جوان نه صرفاً معترض، بلکه آگاهِ انتخاب‌گر باشد؛ کسی که بداند چرا می‌اندیشد، چرا می‌ایستد و چرا هزینه می‌دهد.

نگرش او به نسل جوان آمیخته‌ای از امید، اعتماد و مطالبه‌گری بود. شهید بینش جوانان را نیروی بالقوه‌ی تحول تاریخی می‌دانست، زیرا هنوز به‌طور کامل در ساختارهای محافظه‌کارانه‌ی قدرت و عادت حل نشده‌اند. او بر این باور بود که جوان، به دلیل روح پرسش‌گر و حساسیت اخلاقی‌اش، آمادگی بیشتری برای پذیرش حقیقت هرچند تلخ دارد. از همین رو، بخش عمده‌ی سخنرانی‌هایش خطاب به دانشجویان و نسل تحصیل‌کرده بود.

در عین حال، او جوانان را صرفاً ستایش نمی‌کرد، بلکه از آنان انتظار داشت. بینش نسبت به روشنفکری مصرفی و شور بی‌عمق هشدار می‌داد. او نمی‌خواست نسل جوان در هیجان‌های زودگذر سیاسی یا ژست‌های روشنفکرانه‌ی بی‌ریشه متوقف شود. از نظر او، روشنفکر واقعی باید رنج مردم را بشناسد، تاریخ را بخواند و مسئولیت اجتماعی را بپذیرد. بنابراین، اعتماد او به نسل جوان، همراه با دعوت به انضباط فکری و اخلاقی بود.

او همچنین بر نقش زبان و روایت در شکل‌دهی افکار تأکید داشت. بینش با بهره‌گیری از تاریخ، اسطوره، ادبیات و مفاهیم دینی، تلاش می‌کرد برای نسل جوان معنای زیستن بسازد. او می‌دانست که جوان تنها با استدلال منطقی جذب نمی‌شود؛ بلکه نیازمند افق معنایی، آرمان و تصویر آینده است. از این‌رو، خطابه‌هایش هم عقل را مخاطب قرار می‌داد و هم احساس را اما همواره در خدمت آگاهی.

در نهایت، بینش شکل‌دهی افکار اجتماع را در تربیت انسان مسئول می‌دید؛ انسانی که نه برده‌ی سنت است و نه مقلدِ کور مدرنیته، نه اسیر قدرت است و نه گرفتار پوچی. نگرش او به نسل جوان، نگرش به نیرویی بود که می‌تواند تاریخ را از نو بنویسد، اگر جرأت اندیشیدن، انتخاب کردن و پرداختن هزینه‌ی آزادی را داشته باشد.

پس از آزادی از زندان نخست، بینش وارد مرحله‌ای متفاوت از حیات فکری خود شد؛ مرحله‌ای که می‌توان آن را دوران پختگی تلخ و تأمل عمیق نامید. فضای سیاسی بسته، ممنوعیت سخنرانی عمومی و نظارت دائمی دولت وقت، امکان کنش علنی را از او گرفت، اما مسیر اندیشه‌اش را متوقف نکرد. بیان او از شور بسیج‌گر پیشین فاصله گرفت و به سوی تأملات درونی، فلسفی و اخلاقی حرکت کرد.

نخستین ویژگی این دوره، تمرکز بر مفهوم تنهایی روشنفکر بود. شهید بینش دریافت که روشنفکری دینی نه تنها با قدرت سیاسی در تعارض است، بلکه گاه با سنت‌های رایج و حتی با بخشی از مخاطبان خود نیز دچار سوء‌تفاهم می‌شود. از این‌رو، به بررسی نسبت انسان با خدا، آزادی، رنج، غربت و مسئولیت پرداخت و ایمان را تجربه‌ای شخصی و آگاهانه دانست، نه صرفاً ایدئولوژی‌ای اجتماعی.

دومین محور اندیشه‌ی او، بازاندیشی در مفهوم آزادی بود. او آزادی را نه تنها در سطح سیاسی، بلکه پیش از هر چیز رهایی از درون می‌دانست: رهایی از ترس، تقلید، وابستگی فکری و خودفریبی. به باور او، جامعه‌ای که از درون آزاد نشده باشد، حتی با تغییر ساختار سیاسی نیز ممکن است بازتولیدکننده‌ی استبداد باشد.

سوم، هشدار نسبت به شعارزدگی و سطحی‌شدن انقلاب فکری بود. تجربه‌ی زندان به او آموخته بود که حرکت‌های اجتماعی فاقد بنیان فکری عمیق، به‌سرعت فرسوده می‌شوند. از این‌رو، بیش از بسیج مستقیم، بر تعمیق اندیشه، تربیت فکری و خودسازی روشنفکر تأکید کرد.

چهارم، پافشاری بر عدالت اجتماعی، مبارزه با استبداد و نقد روحانیت وابسته به قدرت بود؛ اما با زبانی پیچیده‌تر و درون‌گراتر. در این دوره، نوعی پیش‌آگاهی از بحران‌های آینده در سخنانش دیده می‌شودگویی می‌دانست جامعه‌ی انقلابی نوپا، بدون نهادسازی اخلاقی و عقلانی، ممکن است به بازتولید سلطه بینجامد.

در مجموع، شهید بینش پس از زندان از خطیب پرشور به متفکری تأمل ‌گر و تا حدی تراژیک بدل شد؛ اما رسالت اصلی‌اش پیوند ایمان با آگاهی و آگاهی با مسئولیت هرگز تغییر نکرد. اگر پیش از زندان بیشتر از جامعه‌ی بیدار سخن می‌گفت، پس از زندان از انسان بیدار آغاز می‌کرد؛ با این باور که تحول اجتماعی، بدون دگرگونی درونی انسان، پایدار نخواهد بود.

ادامه دارد…

 

14 فوریه
۱ دیدگاه

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش ( قسمت اول )

(هجدهمین سال نشر ۲۵  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۴ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش

داکتر احمد رشاد بینش 
قسمت اول:
نگرش استاد محمد یوسف (بینش) به دین، ایمان، مذهب، مردم و اجتماعِ زمان خویش، نگرشی انتقادی، تاریخی، مسئولانه و در عین حال عمیقاً متعهدانه بود؛ نگرشی که نه از بیرون دین، بلکه از درون ایمان و با دردِ زیسته‌ی یک روشنفکرِ مؤمن شکل گرفت. بینش دین را نه صرفاً مجموعه‌ای از باورهای فردی، آیین‌های عبادی یا مناسک سنتی، بلکه جهان‌بینیِ جهت‌دهنده به زندگی اجتماعی و تاریخی انسان می‌دانست. از نگاه او، دین اصیل نیرویی رهایی‌بخش است که انسان را از جبرهای طبیعی، اجتماعی، طبقاتی و تاریخی آزاد می‌سازد و او را به آگاهی، انتخاب و مسئولیت فرا می‌خواند.
در تلقی بینش، ایمان امری ایستا، موروثی و تقلیدی نبود، بلکه تجربه‌ای آگاهانه، انتخابی و پویا به‌شمار می‌رفت. او میان ایمانِ آگاه و ایمانِ موروثی تمایز قائل می‌شد و ایمانِ بدون آگاهی را زمینه‌سازِ انفعال، خرافه‌گرایی و تسلیم در برابر سلطه می‌دانست. ایمان، در اندیشه‌ی او، نه پناهگاهی برای فرار از واقعیت‌های اجتماعی، بلکه نیرویی برای مواجهه‌ی شجاعانه با آن‌هاست. از همین رو، بینش ایمان را همواره با تعهد اجتماعی، درد مردم و مسئولیت تاریخی پیوند می‌زد.
بینش در تحلیل مذهب، تمایز معروف خود میان دینِ توحیدی و دینِ شرک‌آلود یا میان را مطرح کرد. مقصود او از این تمایز، نفی مذهب نبود، بلکه نقدِ تاریخیِ دگردیسیِ دین در بستر قدرت و سیاست بود. او معتقد بود که مذهب، در طول تاریخ، گاه از حقیقتِ رهایی‌بخش خود تهی شده و به ابزاری برای توجیه سلطه، حفظ وضع موجود و مشروعیت‌بخشی به نابرابری‌ها بدل گشته است. در چنین وضعی، مذهب به‌جای آن‌که آگاهی‌بخش باشد، تخدیرکننده می‌شود و به‌جای برانگیختنِ اعتراض، مردم را به صبرِ بی‌هدف و تسلیم دعوت می‌کند.
نگرش بینش به مردم، نگاهی دوگانه اما صادقانه بود. از یک‌سو، او مردم را قربانیان ساختارهای استبدادی، استعمار، فقر فرهنگی و تحریف دینی می‌دانست و از سوی دیگر، آنان را مسئول سرنوشت تاریخی خویش تلقی می‌کرد. بینش هرگز به تحقیر مردم تن نداد، اما از تقدیس ناآگاهانه‌ی آنان نیز پرهیز داشت. او توده‌ی بی‌خود را محصول نظام‌های سلطه می‌دانست، نه ذات مردم، و باور داشت که با آگاهی‌بخشی، بازگشت به خودِ تاریخی و احیای ایمانِ مسئولانه، می‌توان مردم را از حالت انفعال به کنشگری اجتماعی رساند.
در تحلیل اجتماعِ زمان خود، بینش جامعه‌ را جامعه‌ای ازخودبیگانه می‌دید؛ ازخودبیگانگی‌ای که هم ریشه در سنت‌های منجمد و تحریف‌شده داشت و هم در مدرنیته‌ی تقلیدی و وابسته. او نه بازگشتِ کورکورانه به گذشته را راه‌حل می‌دانست و نه تسلیمِ بی‌چون‌وچرا به الگوهای شرقی و غربی را. پروژه‌ی فکری بینش، بازخوانی انتقادیِ میراث دینی و تاریخی برای ساختن انسانی خودآگاه، آزاد و مسئول در جهان معاصر بود.
در مجموع، نگرش شهید بینش را می‌توان تلاشی دانست برای پیوند میان ایمان و آگاهی، دین و آزادی، مذهب و عدالت، و فرد و جامعه. او دین را نه در تقابل با عقل و علم، بلکه در خدمت بیداری انسان و تحول اجتماعی می‌خواست. از این منظر، استاد شهید بیش از آن‌که یک متفکر صرفاً نظری باشد، روشنفکری متعهد بود که اندیشه‌اش از متن دردهای اجتماعی زمانه برمی‌خاست و همواره به سوی تغییر، مسئولیت و رهایی جهت‌گیری داشت.
شهید محمد یوسف بینش به‌دلیل مجموعه‌ای از عوامل فکری، سیاسی و اجتماعی به مدت هشت سال زندان رفت، نه به‌سبب فعالیت حزبی کلاسیک یا اقدام مسلحانه، بلکه به خاطر تأثیرگذاری فکری گسترده و خطرناک تلقی‌شده برای نظم سیاسیِ وقت. زندانی‌شدن او محصول تقاطع اندیشه، قدرت و ترس حکومت از بیداری اجتماعی بود.
استاد شهید در دهه‌ی ۱۳۴۰ و اوایل ۱۳۵۰ با سخنرانی‌ها به‌ویژه در تکایای چون (میر محمد اکبر آقا ومیرزا فقیر محمد حسین آقا) و مجلس و پارلمان آن دوره نسلی از جوانان، دانشجویان و روشنفکران مذهبی را تحت تأثیر قرار داد. او قرائتی از اسلام ارائه می‌کرد که دین را از حوزه‌ی فردی و آیینیِ صرف بیرون می‌آورد و آن را به نیرویی آگاهی‌بخش، عدالت‌خواه و ضدِ استبداد و استعمار تبدیل می‌کرد. این نوع قرائت، هرچند به‌صورت مستقیم فراخوان به شورش مسلحانه نبود، اما بنیان‌های مشروعیت فکریِ نظام سیاسی وقت را به چالش می‌کشید.
نخستین عامل اصلی زندانی‌شدن استاد شهید، زبان انتقادی و ساختارشکن او بود. او مفاهیمی چون استبداد، تزویر،عوام فریبی، استثمار گری دینِ رسمی، روحانیتِ وابسته به قدرت، و روشنفکریِ بی‌تعهد را به‌طور صریح نقد می‌کرد. این نقدها اگرچه اغلب در قالب تحلیل تاریخی و دینی بیان می‌شد، اما برای دستگاه امنیتی معنایی سیاسی داشت، زیرا مخاطب آن وجدان اجتماعیِ جوانان بود.
به طور نمونه؛ به چالش کشیدن افکار ملا رشاد در زمان خودش…
دومین عامل، نفوذ اجتماعی گسترده‌ی بینش بود. رژیم شاهی بیش از آن‌که از مخالفان محدود و سازمان‌یافته بترسد، از روشنفکری می‌ترسید که می‌توانست بدون تشکیلات حزبی، گفتمان بسازد و ذهن‌ها را تغییر دهد. شهید بینش نه رهبر حزب بود و نه عضو سازمان سیاسی، اما سخنانش تولید معنا می‌کرد و این معنا، به‌ویژه در فضای اختناق سیاسی، بسیار خطرناک تلقی می‌شد.
سوم، شهید بینش در سخنرانی‌هایش نوعی اسلام اعتراضی و تاریخِ انتقادیِ تشیع را مطرح می‌کرد که هم‌زمان دو جبهه را ناراضی می‌ساخت: از یک‌سو حکومت را، که دینِ غیرسیاسی و کنترل‌شده می‌خواست؛ و از سوی دیگر برخی جریان‌های سنتی و محافظه‌کار مذهبی را، که قرائت انتقادی او از تاریخ و نهاد دین را برنمی‌تافتند. این هم‌زمانیِ فشارها، زمینه‌ی برخورد امنیتی با او را فراهم کرد.
در همان سال ها بازداشت و به زندان انفرادی منتقل شد. او حدود هشت سال را در شرایط سخت زندان و بازجویی گذراند. هدف اصلی از این زندان، نه محاکمه‌ی قضایی، بلکه شکستن روحیه، قطع ارتباط او با جامعه و خاموش‌کردن صدای اثرگذار او بود.
در نهایت، زندان رفتن شهید بینش را باید نتیجه‌ی این واقعیت دانست که او دین را به آگاهی، و آگاهی را به مسئولیت اجتماعی پیوند زد؛ پیوندی که در فضای استبدادیِ زمانه، تهدیدی جدی برای نظم موجود محسوب می‌شد. استاد بینش نه با اسلحه، بلکه با اندیشه به میدان آمده بود، و همین امر او را به زندان کشاند.
مبارزه‌ی استاد شهید محمد یوسف بینش با عوام‌فریبی و دسیسه‌سازی مذهبی، پیش از آن‌که شکل کنش سیاسی مستقیم یا مقابله‌ی سازمانی به خود بگیرد، مبارزه‌ای معرفتی، تاریخی و روشنگرانه بود. او باور داشت که خطرناک‌ترین نوع سلطه، سلطه‌ای است که در لباس دین ظاهر می‌شود و با تقدس‌بخشیِ دروغین، عقل و اراده‌ی انسان را از کار می‌اندازد. از این‌رو، میدان اصلی نبرد بینش، ذهن و وجدان دینیِ جامعه بود.
بینش عوام‌فریبی مذهبی را در پیوند تنگاتنگ با جهل مقدس تحلیل می‌کرد؛ جهلی که نه از نبود اطلاعات، بلکه از تعطیل‌کردن اندیشه و پرسش‌گری سرچشمه می‌گیرد. او نشان می‌داد که چگونه برخی روایت‌های دینیِ تحریف‌شده، به‌جای آن‌که انسان را به مسئولیت، عدالت و آزادی فراخوانند، او را به انفعال، تقدیرگرایی و تسلیم در برابر ظلم سوق می‌دهند. به نظر استاد شهید، وقتی دین به مجموعه‌ای از شعارهای احساسی، مناسکِ بی‌محتوا و اسطوره‌سازی‌های اغراق‌آمیز فروکاسته می‌شود، بهترین ابزار برای فریب توده‌ها و تثبیت قدرت‌های سیاسی و طبقاتی خواهد بود.
یکی از مهم‌ترین شیوه‌های مبارزه‌ی وی، بازخوانی انتقادی تاریخ اسلام و تشیع بود. او با تفکیک میان اسلامِ پیامبر و اسلامِ درباری تلاش کرد سازوکارهای تاریخیِ دسیسه‌سازی مذهبی را افشا کند. در این تحلیل، استاد نشان می‌داد که چگونه قدرت‌های سیاسی، با حمایت بخشی از نهاد دینی، مفاهیمی چون صبر، قضا و قدر، شفاعت و انتظار را از محتوای اعتراضی و اخلاقی تهی کرده و به ابزار توجیه وضع موجود تبدیل کرده‌اند. این افشاگری، مستقیماً عوام‌فریبی دینی را هدف می‌گرفت، زیرا پرده از پیوند قدرت و تقدس برمی‌داشت.
استاد شهید در سطح گفتمانی، زبان و ادبیات خاصی برای مقابله با فریب مذهبی برگزید. او به‌جای زبان فقهیِ خشک یا فلسفیِ انتزاعی، از زبانی ادبی، استعاری و عاطفی بهره می‌گرفت تا هم مخاطب عام را جذب کند و هم او را به اندیشیدن وادارد. این انتخاب آگاهانه، خود بخشی از مبارزه با عوام‌فریبی بود؛ زیرا بینش می‌خواست احساس را از انحصار خطابه‌های فریبکارانه بیرون آورد و آن را در خدمت آگاهی قرار دهد.
در نقد دسیسه‌سازی مذهبی، بینش به‌شدت با روحانیتِ وابسته به قدرت و دینداریِ شغلی مرزبندی می‌کرد، بی‌آن‌که اصل نهاد دین یا نقش تاریخی روحانیت را نفی کند. او معتقد بود که وقتی دین به حرفه و منبع ارتزاق یا ابزار نفوذ سیاسی بدل می‌شود، ناگزیر به تولید ترس، وعده‌های موهوم و دشمن‌سازی‌های ساختگی روی می‌آورد تا موقعیت خود را حفظ کند. از این منظر، عوام‌فریبی نه یک خطای فردی، بلکه یک سازوکار نهادی و ساختاری است.
در نهایت، مبارزه‌ی استاد شهید علیه عوام‌فریبی مذهبی را می‌توان تلاشی دانست برای بازگرداندن حق اندیشیدن به مؤمنان. او ایمان را بدون آگاهی، نوعی اسارت می‌دانست و باور داشت که رسالت روشنفکر دینی، نه آرام‌کردن وجدان‌ها، بلکه بیدارکردن آن‌هاست؛ حتی اگر این بیداری، هزینه‌ی طرد، تخریب و زندان را در پی داشته باشد. وی با این رویکرد، دسیسه‌سازی مذهبی را نه با تکفیر و حذف، بلکه با روشنگری، تاریخ‌خوانی انتقادی و بازسازی معنای ایمان به چالش کشید.
تضاد ایدئولوژی شهید بینش با آنچه خود او از آن با عنوان روحانیتِ درباری یاد می‌کرد، تضادی سطحی یا شخصی نبود، بلکه تعارضی عمیق، ساختاری و معرفتی میان دو قرائت کاملاً متفاوت از دین، قدرت و نقش انسان در تاریخ بود. این تضاد از تفاوت در تعریف دین، کارکرد مذهب و نسبت ایمان با قدرت سیاسی سرچشمه می‌گرفت.
در اندیشه‌ی استاد شهید، دین پدیده‌ای تاریخی، اجتماعی و رهایی‌بخش بود؛ نیرویی که باید در برابر ظلم، تبعیض و استبداد بایستد و انسان را به آگاهی و مسئولیت برساند. در مقابل، روحانیتِ درباری دینی را نمایندگی می‌کرد که کارکرد اصلی‌اش توجیه وضع موجود و تقدیس قدرت بود. این نوع روحانیت، به‌جای آن‌که در کنار مردم و در برابر سلطه بایستد، با ساختار قدرت سیاسی و طبقاتی پیوند برقرار می‌کرد و از دین به‌عنوان ابزاری برای تثبیت نظم حاکم بهره می‌گرفت.
استاد شهید روحانیت درباری را نه صرفاً وابسته به یک حکومت خاص، بلکه یک تیپ تاریخی می‌دانست؛ تیپی که از دوره‌ی خلافت‌های اموی و عباسی تا سلطنت‌های بعدی و حتی دوران معاصر تداوم یافته است. از نظر او، این روحانیت با تکیه بر ظواهر شرعی، مناسک پررنگ و خطابه‌های احساس‌برانگیز، نوعی دینداریِ بی‌خطر برای قدرت تولید می‌کند؛ دینداری‌ای که مردم را به صبر، قضا و قدر، اطاعت و پرهیز از اعتراض فرا می‌خواند.
تضاد اصلی شهید بینش با این روحانیت، در سیاسی‌زدایی از دین بود. روحانیت درباری می‌کوشید دین را از عرصه‌ی عدالت، قدرت و تاریخ بیرون براند و آن را به امر خصوصی، فردی یا صرفاً آیینی تقلیل دهد، در حالی که بینش دین را ذاتاً اجتماعی و سیاسی می‌دانست؛ نه به معنای حزبی، بلکه به این معنا که دین نسبت به سرنوشت جامعه و مناسبات قدرت بی‌طرف نیست. از نگاه او، دینی که در برابر ظلم سکوت می‌کند، عملاً در کنار ظلم قرار گرفته است.
از منظر روش‌شناختی نیز میان این دو رویکرد تعارض وجود داشت. روحانیت درباری بر تقلید، تسلیم و مرجعیتِ غیرپرسش‌پذیر تأکید می‌کرد، در حالی که بینش بر آگاهی، انتخاب و مسئولیت فردی پای می‌فشرد. او ایمانِ تقلیدی را خطرناک می‌دانست، زیرا چنین ایمانی به‌راحتی در خدمت قدرت قرار می‌گیرد و به ابزار عوام‌فریبی بدل می‌شود. به همین دلیل، بینش حق پرسش‌گری را جزء لاینفک ایمان می‌دانست؛ حقی که روحانیت درباری اغلب آن را تهدیدی برای اقتدار خود تلقی می‌کرد.
در سطح اجتماعی، تضاد استاد شهید با روحانیت درباری به مسئله‌ی مردم بازمی‌گشت. بینش مردم را سوژه‌های تاریخ می‌دانست، نه توده‌ای نیازمند هدایت دائمی و بی‌چون‌وچرا. در مقابل، روحانیت درباری با حفظ فاصله‌ی تقدس‌آمیز میان خود و مردم، نوعی رابطه‌ی عمودی و سلطه‌محور برقرار می‌کرد که در آن، توده‌ها بیشتر مصرف‌کننده‌ی معنا بودند تا تولیدکننده‌ی آگاهی.
در نهایت، تضاد ایدئولوژی بینش با روحانیت درباری را می‌توان تضاد میان دینِ اعتراض و دینِ توجیه، میان ایمانِ آگاهانه و دینداریِ ابزاری دانست. بینش این تعارض را آگاهانه و با هزینه‌های سنگین از طرد و تخریب تا زندان پذیرفت، زیرا باور داشت که بقای دین، در گرو رهایی آن از پیوندهای فاسد با قدرت و بازگرداندن آن به متن زندگی، رنج و مسئولیت انسان است.
ادامه دارد…