۲۴ ساعت

17 جولای
۱ دیدگاه

خاطرات یک تبعیدی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خاطرات یک تبعیدی

من، همان تبعیدی سابقم،
اما نه آن تبعیدی که مرزبانان، مهر اخراج بر گذرنامه‌اش زدند، نه آن آواره‌ای که جغرافیا از او انتقام گرفت. من سال‌هاست که از خویشتن خویش تبعید شده‌ام، از سرزمین امن اندیشه، از وطن آرام یقین، از خانه‌ای که روزگاری روح در آن مأوا داشت.
سال‌هاست در هزارتوی ذهنی سرگردان زندگی می‌کنم که دیوارهایش از تردید ساخته شده و سقفش بر ستون‌های خاطره‌های شکسته استوار است. درونم شهری است که سال‌ها پیش سقوط کرده، اما هنوز صدای انفجارهایش در کوچه‌های حافظه می‌پیچد.
نگاهم دیگر شفاف نیست؛
تصویرها در مه گم شده‌اند.
افق‌ها را غبار تاریخ بلعیده است و پنجره‌های ذهنم را دودی سیاه پوشانده که نه خورشید حقیقت از آن عبور می‌کند و نه نسیم امید.
تاریخ، آن پیر هزارچهره، قبای کهنه و خرقه‌ی ژولیده‌ی خود را بر شانه‌های نحیف من انداخته است؛ قبایی که تار و پودش از خون، خیانت، تعصب، شکست و حسرت بافته شده است. هر چین آن، قصه‌ی نسلی است که فرصت زیستن را باخت و هر وصله‌ی آن، نشانی از زخمی است که هنوز خون می‌چکد.
گاه بوی تعفن سنت‌های پوسیده چنان جانم را می‌آزارد که گویی قرن‌هاست در گورستان اندیشه نفس می‌کشم؛ سنت‌هایی که نه حافظ کرامت انسان بودند و نه پاسدار ایمان، بلکه زنجیرهایی شدند بر دست و پای عقل، تا هر پرواز را پیش از تولد، خفه کنند و گاه، پارگی‌های همان قبای تاریخ چنان وسیع می‌شود که از شکاف‌هایش چهره‌ی برهنه‌ی سیاست را می‌بینم، سیاستی که نه هنر تدبیر، که صنعت فریب بوده است. سیاست‌مدارانی که وطن را نه خانه‌ی مردم، بلکه مزرعه‌ی قدرت خود دیدند؛ محصولش را برداشتند و خاکسترش را برای نسل‌های بعد به میراث گذاشتند.
کشورم…
سرزمینی که مردانش هنوز عظمت پنج‌هزارساله‌ی تمدن را بر شمله‌ی لنگی خویش حمل می‌کنند، اما از ساختن فردای فرزندانشان عاجزند. در هر سخن، از شکوه تاریخ می‌گوییم، اما در هر عمل، آینده را قربانی گذشته می‌کنیم. ما وارث تمدن شده‌ایم، بی‌آنکه تمدن را زندگی کنیم. از تاریخ، تنها تاریخ‌گویی را آموخته‌ایم؛ نه تاریخ‌سازی را.
سال‌هاست که خرد، قربانی هیاهوی شعار شده است.
دانایی، اسیر بازار شهرت و حقیقت، میان هیاهوی تعصب و منفعت، بی‌صدا جان داده است.
فرزندان این خاک، هر کدام به سویی رانده شدند؛
یکی در کمپ‌های یونان، دیگری در مرزهای ترکیه، آن یکی در خیابان‌های اروپا، و هزاران نفر دیگر در بیابان‌های امیدهای دفن‌شده.
پاسپورتمان، بیشتر از آنکه سند هویت باشد، گواهی سرگردانی است.
نام وطن را گاه با افتخار بر زبان می‌آوریم و گاه، از ترس قضاوت دیگران، آن را در سکوت پنهان می‌کنیم؛ گویی انسان می‌تواند از زادگاهش فرار کند، اما از خاطره‌ی آن هرگز.
گاه چوب (افغانی پدرسوخته) بودن را می‌خوریم و گاه در صف‌های طولانی اردوگاه‌های پناهندگی، ساعت‌ها و سال‌ها منتظر می‌مانیم تا شاید کشوری دیگر، اجازه‌ی نفس کشیدن به ما بدهد.
ما نه کاملاً این‌جاییم و نه آن‌جا.
نه رومی روم مانده‌ایم و نه زنگی زنگ.
در برزخی بی‌انتها ایستاده‌ایم، بی‌آنکه بدانیم مقصد کجاست و بازگشت به کدام خانه ممکن است.
سال‌هاست در فیل‌خانه‌ی مولانا زندگی می‌کنیم؛
هر کس دستی بر بخشی از حقیقت کشیده و همان را تمام حقیقت پنداشته است.
یکی خرطوم را دین نامیده،
دیگری گوش را سیاست،
آن یکی پا را قوم،
و دیگری دم را ایدئولوژی.
اما هیچ‌ کس چراغی نیاورده است.
تاریکی، بزرگ‌ترین فرمانروای ما بوده است؛
تاریکی نادانی، تاریکی تعصب، تاریکی خودشیفتگی و تاریکی فراموشی. هر خطایی که مرتکب می‌شویم، به حساب تقدیر می‌نویسیم.
هر شکست را مشیت الهی می‌خوانیم.
چنان با خدا سخن می‌گوییم که گویی او مسئول تمام انتخاب‌های نادرست ماست و ما تنها تماشاگر نمایش زندگی بوده‌ایم.
دو کتاب می‌خوانیم و گمان می‌کنیم حقیقت را به انحصار خود درآورده‌ایم. چند واژه می‌نویسیم و خود را پیام‌آور عصری تازه می‌پنداریم. نام روشنفکر بر خویش می‌نهیم، بی‌آنکه تاریکی‌های درونمان را بشناسیم. از آزادی سخن می‌گوییم، اما اسیر بت‌های ذهن خویشیم. از عدالت می‌نویسیم، اما در نخستین فرصت، عدالت را قربانی منفعت خود می‌کنیم.
کتاب می‌نویسیم و خیال می‌کنیم همان یونسیم که از شکم نهنگ، رسالت تازه‌ای یافته است؛ حال آنکه هنوز جرئت نکرده‌ایم از شکم خویشتن بیرون بیاییم.
ما هنوز نتوانسته‌ایم دو جوی آب را از هم جدا کنیم، اما برای نجات جهان نسخه می‌پیچیم.
بزرگ‌ترین تبعید، تبعید از وطن نیست؛
تبعید از خرد است.
تبعید از وجدان است.
تبعید از حقیقت است.
و ملتی که از اندیشیدن تبعید شود، هر کجا که زندگی کند، همچنان آواره خواهد بود.
شاید روزی بازگردیم؛
نه فقط به جغرافیای وطن، بلکه به انسان بودن.
به روزی که تاریخ، بار سنگین خود را از دوش ما بردارد و ما نیز دست از پرستش گذشته برداریم.
روزی که به جای افتخار کردن به استخوان‌های نیاکان، برای فرزندانمان آینده‌ای بسازیم.
آن روز، تبعید پایان خواهد یافت؛
نه با عبور از مرزها،
که با عبور از تاریکی‌های درون.
و شاید آن‌گاه، برای نخستین بار، وطن را نه بر نقشه، بلکه در آیینه‌ی وجدان خویش پیدا کنیم.
 

یک پاسخ به “خاطرات یک تبعیدی”

  1. admin گفت:

    فرهیختهء گرامی جناب داکتر بینش عزیز قلم زیبای شما را می ستایم ، درودومهر نثارتان باد.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما