که تا گم کرده ِخود را بیابد عقل انسانی 

***********************************************
خاطره ای از خاطرات رفیع اصیل یوسفی.
.
در جایی از قول،، ابن خلدون،، خوانده بودم  و بخاطر سپرده بودم که نوشته بود ؛ «( مشکل تاریخی بشر، مشکل دورانی میان شهر، قریه و روستاست.)»
اما وقتی که خودم را در چنبره مهاجرت  یافتم آنهم بوسعت بزرگ شهری چون،تهران، دریافتم که مهاجران افغانستانی ساکن ایران از هر شهر، دهات، و روستای دورافتاده افغانستان چه با یک حس غرور مشترک  وغم وغصه غریبی و غربت – با هم انس می گیرند، آشنا می شوند و رفاقت ها و صمیمیت ها شکل می‌گیرد.
در قلب تهران تیاترشهر ـ پارک دانشجو حوالی چهارراه  ولیعصر دوستی داشتم که از بلخ بامی بود و دکه کوچکی داشت که کتاب می فروخت.
او خودرا از اعضای کانون مهاجر معرفی و دستی توانمند در انتشار کتاب ارزشمند ،، افغانستان در مسیر تاریخ،، اثر مرحوم  میر غلام محمد غبار در ایران داشت.
او توانسته بود یک نسخه کتاب غبار را  که چپی های حزب دموکرات خلق در کابل برای نخستین بار منتشر نموده بودندبا خود بطور غیر رسمی وارد ایران نماید و با یک چاپخانه قرارداد ببندد و آنرا به شکل افست بدست نشر بسپارد.
یادم هست که بعضی روز ها بساط کوچکم را کنار دکه او می گذاشتم وبا همدیگر به بحث، گفتگو و مفاهمه ویا مجادله سیاسی، مهاجرتی و میهنی می پرداختیم.
آن دوستم ذهن نقادی به تاریخ و خواندن  تاریخ داشت واز جمله معتقد بود که مرحوم غبار [تاریخ را در مسیرافغانستان]نوشته است واین رویکرد او برایم عجیب  می نمود و عجیب‌تر آنکه معضل افغانستان را نظامی وسیاسی نمی دانست بلکه آن را نتیجه مشکلات ونگرانی ها ی،، فرهنگی،، و فکری فرزندان این سرزمین می دانست.
با او باری تا شهر،، قم،، بعد از زیارت بدفتر  و دیدار دوستانش در ( کانون مهاجر) رفتم، و ساعتی بیش با آنان نبودم ـ اما گویی که  ناگهان سقف قبیله میان فرد و تاریخ گسسته و فرو  ریزد ، آنچه در ذهنم آباد ماند آشنایی ومعرفت با کسانی بود که نخبگان و شاعران و پژوهشگرانی پر  تلاش بودند  وطی تقریباً دو سال از گذشت کودتای جنبش گونه ثور ۱۳۵۷ بیشترین آثار، مقالات، کتاب ها و دستاوردهای فرهنگی خودرا همنوا با انقلاب اسلامی ملت ایران  بطور گسترده ای منتشر بدارند . کانون  مهاجر چون  خاطره ایست که دیگر محل تحقق ندارد.
بدینگونه بعد چند سال اقامت و کار در تهران  زمانی که خانواده ما نیز مهاجرت اختیار نمودند بناچار ساکن مشهد و مجاور امام غریبان وضامن آهو  شدم و بخشی از عمر عزیز در آن دیار شریف  سپری گشت وقسمتی در کتابخانه های پر رفت و آمد حرم رضوی.
در اوایل دهه هفتاد خورشیدی در خراسان  ایران بعد از انشعاب درونی انجمن شعرای مهاجر افغانستان – چند تن از فرهنگیان نویسندگان و شاعران پیشکسوت { انجمن شعرای انقلاب اسلامی افغانستان} را بنیاد گذاشتند و متعاقب آن از دامن همین انجمن (درـ دری) و انتشار فصلنامه ی به همین نام شکل گرفت  که یکی از بهترین و پربار ترین نشریات وطنی افغانستانی های مهاجر در تمام دوران ها شناخته شده ونسلی جدید، پر تلاش وبا استعداد در آن مجموعه بالیدند – بعد ها نام فصلنامه را «خط سوم » گذاشتند ونام تشکل آنرا ـ موسسه فرهنگی هنری در دری.
در، دری نیز کانونی شد برای من عظیم تر از کانون مهاجر ـ با دوستانی که اغلب شان داستان نویس، شاعر، متفکر و فیلسوف ، پژوهش مشرب و یا صوفی  عارف مسلک بودند.
روزی استاد رهنورد زریاب در گردهمایی که به افتخار ورود ایشان در جمع خبرنگاران، نویسندگان و جامعه فرهنگی افغانستان برپا شده بود نکته جالبی را باز گو نمود و  آن اینکه مردمان شهر ی روستایی در محیط و فضای یک کشور دیگر بیشتر خودرا می شناسند تا درون کشور خود و بیشتر می آموزند وفق،مدارا، رواداری وبردباری را تا حضور در وطن زاد گاه خود » نخستین نشانه های مهر و دوستی و پایداری ؛
باری داستان زیبایی خواندم از استاد سید اسحاق شجاعی در مجله درـ دری با عنوان؛ ،،،،سالهای برزخ وباد،،،، و علاقه پیدا نمودم که نویسنده آن را بیشتر  بشناسم، برای همین به استاد سید ابوطالب مظفری که سرپرستی هیت تحریر در ـ دری را بعهده داشت گفتم که  قرار گذاشت روزی با هم بدفتر هنر و ادبیات افغانستان در « حوزه هنری » مشهد برویم واستاد سید اسحاق شجاعی را که مسوولیت پیشبرد اهداف آن مرکز رابدوش داشت از نزدیک مشاهده و ملاقات نماییم. ابتدا بساکن شجاعی را فردی خوش برخورد، خونگرم و خوش قلب با چشمانی نافذ یافتم که کمی فشرده و کوتاه و مفید پیرامون نوشتن ادبیات داستانی و قصه های واقعی جامعه مهاجر و روایت جامعه میزبان و ضرورت نوشتن و منتشر کردن آن صحبت نمود تا این فراز تاریخی پر رنج مهاجرت ما به حافظه و عاطفه تاریخ وفرهنگ ما سپرده شود .در آن دگر دیسی ها و دلوا پسی های دوران، من .
در بخش/یاد یار ودیار/ که صفحات آغازین مجله با آن تورق میشد، قلم می زدم.
استاد محمد جواد خاوری و استاد سید اسحاق شجاعی بخش نقد ادبیات داستانی  را مدیریت می نمودند و نقد شعر ،شعرا را استاد محمد کاظم کاظمی و استاد مظفری.
یک ویژگی بسیار آموزنده و بارز را من  درین مجموعه ادبی، در دری، تجربه نمودم و آن اینکه بسان(انجمن نویسندگان افغانستان)که در پای تخت کابل شکل گرفته بود،چهره های سرشناسی ازتمام ولایات افغانستان در محیط مهاجرت و دوری و غربت از میهن  گرد هم آمده بودند بی هیچ ادعایی از نوع ذخاروف دنیوی و مادی – اما آماده رزم و بزم و پیکار ادبی، داستانی و آفرینش هنری!
استاد سید اسحاق شجاعی سالهای نیز سردبیری مجله ( راه امین) را بعهده گرفت و حدود، دوازده شماره آن نشریه وزین را در مشهد رضوی منتشر ساخت که آنهم فصلنامه ی بود در قد و قامت در، دری.
با گرامی مهر شجاعی صاحب نیز درین فصلنامه در بخش نگارش مقالات هنری و تاریخی فرهنگی آن همکار بودم و در دفتر آن در خیابان،، دریا دل،، که نزدیک خانه ما در منطقه راه آهن مشهد بود روزی ایشان را دیدم که پیاده قدم می زنند و ضمن گفتگو این بحث را مطرح نمودم ملتی که حافظه نداشته باشد، اسطوره نمی سازد، توهم از تاریخ می سازد.
ما حافظه تاریخی ضعیفی داریم، هرچند وقت یکبار یک چهره را سفید و یا سیاه می سازیم !
نی درست تاریخ را می خوانیم و نه کارنامه هارا می سنجیم، فقط آماده  می شویم با موج احساسات حرکت کنیم!
درین سفید ساختن ـ سیاه رویان تاریخ ما مردم افغانستان درجه اول هستیم، تاریخ با شعار و تعصبات ساخته نمی شود، ویران می شود. چشم بستن بر زخمهای بیشمار آن،نگاه خنده آمیز به حیوانی را ماند که شب و روز برایش یکسان است؟
در آن دیدار دریافتم که استاد شجاعی در اندوهی ژرف و ناکرانه در حالیکه عینک خودرا از چشمان خسته اش برگرفته بود بمن یاد آور شد که در فکر اجرای طرحی است که انگیزه دوستداران راه امین » را برای راهیافت بیرون شدن از بحران بداند و تو می توانی دیدگاه های فرهنگی خودت را بنویسی و بمن بسپاری تا در کنار سایر همفکران و هنرمندان و آگاهان آنرا دریک مجموعه گرد آوری نموده  ومنتشر بسازم.
من بخانه خود در انتهای فضای سبز و توقفگاه راه آهن برگشتم ودر خلوت آن شب سطوری را روی دفتر آوردم.
حافظا سر ز کله گوشه خورشید بر آر
بختت  ار  قرعه  بدان ماه  تمام اندازد 
چند سالی از نگارش آن نامه تاریخی ۲۸ثور ۱۳۷۸ نگذشته بود که اوضاع روزگار متحول و به اصطلاح ورق برگشت!
بعد حکومت موقت آقای حامد کرزی ـ جناب استاد سید اسحاق شجاعی را – باری در شهر هرات دیدم که آمده بود به کابلستان و سپس رهسپار بلخ باستان شود برای خدمت گزاری در محیط سیاست زده ای که با فرهنگ، هنر و قلم بیگانه نبود.
با او در حواشی مسجد جامع شریف و پارک شرقی آن که مقابل قوماندانی امنیه  موقعیت دارد مدتی گفت و شنید نمودیم در فضای پر گرد و غبار باد های ۱۲۰ روزه هرات، انگار که امید، عطش و خیزش را در هم آمیخته باشند؛ باد ها زوزه می کشیدند  و درد دل ما را تا فراخنای دشت بگواه و  دلارام و زرنج در نجوای آهنگینی به گوش  منهاج سراج الدین جوزجانی می رساندند و آن نامه تاریخی اش به مردمان روستاهای،،تیوره و نیلی،، در غور!
آن زمان از نگارش نامه جوزجانی ۸۲۰ سال می گذشت که از محیط  دهلی  برای خانواده و دوستان نزدیکش  شرح  غربت، اسارت  و  ولایت می  کرده  اما مفاد و محتوای  سوگنامه  مهر گون  و لبریز  از   عسلش برای آن روز ما و امروز ما هم پیام داشت و حلاوت  و تازگی از نوعی حیرت ؟ اما شجاعی آمده  بود که بوطن و وطنداران خدمت کند و معتقد بود:
آینده نه از لوله تفنگ که از ذهن های بیدار می گذرد و از نوک قلم و داستان های که ناگفته ونا شنیده مانده در دلهای یکا یک ما !
اکنون که به آن روزگاران و آدمیان و گرد وخاک های قهر آمیز و بی پایان این سرزمین رویاها و آغشته  با تضاد ها می نگرم می بینم در افغانستان هرچند وقت یکبار ،، فرهنگ،، و رسومات و خلق وخوی شهر نشینان به دهات رفته و بعد از چند سالی ورق برگشته وسنت وعنعنات قبیله نشینان به شهر ها ی بزرگ بر گشته و مجدداً حاکم بر مقدرات ما شده است.
بگفته استاد براتعلی فدایی که با طنازی و طنزی تلخ از نحوه شستن شلوار های گشاد  باصطلاح،، تنبان،، و پیراهن های بلند مردان و زحمت و مرارت مادران شان انتقاد و شکوه و گلایه داشت  آن روز ها هم شیخ الشعرای هریوا استاد فدایی از ایران به زاد گاه خود آمده بود می گفت:
وقتی رژیم عوض می شود مردم هم متحیر  می شوند، خلایق نمی دانند چه بپوشند ویا نپوشند؟ چه خوب است و چه بد ؟و از همه مهمتر چی را ببینند و چه را تماشا نکنند؟
یک روز ریش دراز می شود و لباس ها گشاد! با دامن های فراز و زمانی دیگر در سلمانی  ها و آرایشگاه ها نوبت نمی رسد برای کم کردن ریش و موی بی حساب! و باز دوباره دورانی می رسد با لنگی، تسبیح  و دستار و پتو با کلاه و چشمانی سرمه سار بقول سعدی شیرین گفتار؛سخن ها دارم از دست تو در دل و لیکن در حضورت ،  بی  زبانم استاد شجاعی در هرات می خواست که سری هم به انجمن ادبی این شهر تاریخی بزند که من باید هماهنگ می نمودم اما مهلت تکت پروازش کوتاه بود و خرما بر نخیل ؟ آن زمان عصر های چهارشنبه این نشست ادبی کهن بوم هری که نود و پنج سال ازتاسیس آن گذشته نشست های رسمی با حضور گسترده شاعران پیشکسوت و جوان و نو جوان داشت اعم از دختر وپسر – زن و مرد، که از گوشه و کنار شهر و حتا روستا ها می آمدند.
باری دختری را دیدم که با پدرش از روستای،، مرغز،، یا همان واژه سوچه پارسی دری { مرغزار} به انجمن ادبی هرات آمده بود تا استاد فدایی را ببیند و نظر بخواهد.
غروب خاکستری و در خون غنوده هرات با چشمان نمناک  پشت عینک گرد وغبار گرفته اسحاق شجاعی را بخاطر سپرده ام با روحیه مدارا گر و بردبار و صلح جویش…. شجاعی را بخاطر دارم با لباس وطنی، پتوی نازک چهار  خانه و کفش های سبک کتانی! اما بیشتر از آن با کتابهای که تالیف نموده، با داستان های  که نوشته و  نامه های که نواخته ـ بخصوص شهرزاد قصه گو، مولانا جلال الدین بلخی رومی و سید اسماعیل بلخی.
عمر این سید پاک طینت دراز باد که قدم و قلمش بسان منشیان با شرف رهنورد وادی نور،خرد و خود باوری  بوده است و منادی آگاهی و دانایی،شناخت و دگر پذیری.
سر چشمه این خاطره :
۱ داستان سال های برزخ و باد.
۲ – تعداد ۱۲ شماره ماهنامه و فصلنامه،، راه امین،،
.
.
۳- مهر نامه : مجموعه نامه های نویسندگان، فرهنگیان و پژوهشگران به سید اسحاق شجاعی، انتشارات بدخشان چاپ نخست ۱۴۰۳ با ویرایش و صفحه آرایی استاد محمد کاظم کاظمی با همکاری سی تن از مهر آفرینان هموطن صفحه ۲۳۳
۴ – پیام ریشه دار اصیل به شجاعی ۲۸ثور ۱۳۷۸ خورشیدی.
 ۵ ـ تولدی دیگر ـ شعر آیه های زمینی فروغ .
تشکر می نمایم قیوم جان بشیر از شما و مهدی جان بشیر در سایت بیست و چهار ساعت و پیشاپیش نزدهمین سال روز تاسیس این کانون ادبی،هنری ، فکری  و فرهنگی را که در آستانه ِ تجلیل آن قرار داریم تبریک میگویم.
تحریر مورخه ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶ 
۲۵ سنبله ۱۴۰۵
محمد رفیع اصیل یوسفی
تورنتو، اشاوا