زندگینامه زنده یاد الحاج حبیب الله بلبل
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۴ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–
زندگینامه زنده یاد الحاج حبیب الله بلبل
در ۱۷ قوس ۱۳۰۶ خورشیدی آنگاه که سپیده دم بر فرازِ کابل قدیم سایه افکنده بود ، در محله ی تاریخی شوربازار واقع گذرگاه ِ ملا محمود با عنایت و لطف پروردگار ، کودکی چشم به جهان گشود که نامش را حبیب الله نهادند.او در آغوش خانواده ی متدین و ریشه دار تحت تربیت پدر متقی به نام محمد عمر خان قرار گرفت و از همان آغاز روحش با شمیم ایمان و صداقت آمیخته گردید. در اصل این ولادت آغاز گر نغمه سرایی بلبلی بود که بعد ها در گلشن ادبِ افغانستان خوش درخشید و در مدح حق چنین سرود :.
بنده ِ پروردگار و پیروی دینِ نبی
دشمنِ کفر و لحاد و شرک شیطانی ستم
.
ایام خرد سالی حبیب الله با طلاطم تقدیر همراه گشت و او در همان سنین کودکی گوهر گرانبهای وجود پدر را از دست داد و طعم تلخ یتیمی چشید. با این حال دست قدرت الهی او را در آغوش پر مهر مادر فداکار و سرپرستی یگانه مامای صاحب دل به نام سلطان محمد قرار داد که او خود از جمله صوفیانِ وارستهی کابلِ قدیم بود. وی در سایه این تربیت عرفانی راه قناعت و صبر را پیمود و با وجود کمبودی ها در زندگی مادی چنان بلند قد برافراشت که بعدها در وصفِ حال خویشتن و بیزاری از لاف های دنیوی چنین نگاشت
.
من نه آن مردم که لافم از پدر چون دیگران
من نه آن بلبل که هرجا در غزل خوانیستم
.
دوران تحصیلات ابتدایی و متوسط او در لیسه عالی حبیبیه سپری شد، مکانی که در آن روزگار مهدِ پرورش نخبگان و کانونِ پرورش اندیشه
های نو و کهن بود. حبیب اللهِ نوجوان با پشت کار ستودنی دروس مروجه عصر خویش را فرا گرفت، اما روحِ تشنه اش تنها با کتابهای مکتب سیراب نمیگشت. او با درک این واقعیت که دانش بدون آگاهی از دین چراغ بی نور است، در کنار دروس مکتب به تلمیذ در سنگر اخلاق پرداخت
.و در اشعارش همواره بر این نکته تاکید ورزید که علمِ واقعی در بندگی خداوند نهفته است
.
بیسوادِِ مطلقـم در نـزد اربـابِِ سـخن
گر ز عیبِِ خود نگویم عین نادانیستم
.
همزمان با تحصیل در لیسه عالی حبیبیه به مدرسهی مشهورِ ملا محمود، روی آورد تا از چشمه سارِ علوم دینی و معارف اسلامی جرعه ها بنوشد و جانش را به زیور تقوا بیاراید. این مدرسه که گهوارهی علم و کانون تجمع فضلای کابل قدیم بود، شخصیت مذهبی او را قوام بخشید و وی را با قرآن مجید و شعایر اسلامی مانوس ساخت. حبیب الله در این فضا چنان با کلام وحی پیوند خورد که بعدها برای فرزندان و نواسهگانش معلمِ دلسوزی گشت و در مسیر شرح شریف استوار ماند . بلبل در مقام یک مفسر قرآن برای خانواده همواره میکوشید تا مفاهیم بلند وحی را به زبان ساده و در قالب حکمت های علمی به فرزندانش منتقل کند. او معتقد بود که قرآن مجید تنها برای تلاوت نیست بلکه ترازوی عمل در تمام زندگی است. این اهتمام او به تعلیم القرآن در کنار اشعارش باعث شد که فرزندان او نیز با نوری از ایمان و دانش بزرگ شوند و در جامعه به
عنوان افراد متعهد شناخته شوند. اوشکر گذار بود که خداوند به او توفیق داده که از اهل عرفان باشد و میراث معنوی برای آیندگان به جا بگذارد
.
.
شکرلله ام مسلمان هم ز اجدادِِ سلف
تابعِِ شرعِِ شریف و حـکمِ قرآنی ستم
.
.
پس از اتمام دوره تحصیل او ردای خدمت به خلق را بر تن کرد و فعالیت رسمی خود را در وزارت مخابرات آغاز نمود تا با رزقِ حلال زندگی را بنا کند. کار در محیط دولتی برای او نه وسیلهی برای قدرت بلکه فرصتی برای ادای امانت و خدمت به هموطنان اش در آن سالهای حساس بود. او با صداقتی که ریشه در تربیت صوفیانه مامایش داشت چنان در وظیفه خود درخشید که همواره به پاک نفسی شهرت داشت و در اشعارش بر این قناعت و دوری از غضب حقوق دیگران افتخار میکرد. در سال ۱۳۳۷ خورشیدی تقدیر او را به سوی ولایت بغلان و شهر صنعتی پلخمری کشاند تا در ریاست عمومی نساجی آن دیار مشغول به خدمت شود. این سفر فصلِ نو در زندگی او گشود و او را با مردم شریف شمال پیوند داد، جایی که سالیان درازی از عمر خویش را در بخشهای اداری و حسابی سپری و با همان سلامت کامل خدمت کرد و چنان با محیط خویش انس :گرفت که خود را رفیق آن سامان میدانست و در شعرش چنین یاد کرد
.
در پلخمریست کارم نـه بـه شهرِِ کندزم
زان رفیقِِ غوری و دوشی و بغلانیستم
.
وی در تمامی دوران خدمت در نساجی پلخمری با عنوان نهادِ ایمان و صداقت و اخلاق شناخته میشد و در کارهای حسابی ذرهی از اصول اخلاقی خود عدول نکرد. او با وجود دوری از پایتخت هرگز از فضای ادب و معرفت جدا نشد و در دفتر کارش همواره محفلی برای اهل ذوق و مطالعه کتب ادبی بود. این دورانِ بیست و چند ساله در شمال، قریحه او را پختهتر ساخت و او را به شخصیت جامع الاطراف مبدل نمود که هم در فنون اداری استاد بود وهم در سلوک عرفانی و انسانی . با رسیدن به سال ۱۳۶۰ خورشیدی او سپس از عمر خدمتِ صادقانه به تقاعد سوق داده شد، اما روح پر تحرک او اجازه نداد که گوشه نشینی اختیار کند. پس از بازگشت به کابل مدتی را در کارخانه حجاری و بتون در منطقه خواجه ملا به کار ادامه داد تا همچنان در مسیرِ سازندگی میهن سهمی داشته باشد. او کار را عبادت میدانست و در سنین پیری نیز از تلاش دست نکشید، چونکه او آرزوی اعتلای خاک پاک میهن را همیشه در تار و پود وجود و قلب خویش میپرورانید.
.
آرزویـم اعتلایِِ خـاکِ پاکِِ میهن است
گـر سخن از غیر گویم در پشیمانیستم
.
قریحه شعری حبیب الله از همان جوانی زبانه میکشید، اما تشویق های برادر بزرگش الحاج میرزا جمال الدین بود که او را به وادی حرفه ای شعر کشاند. برادرش که خود از جمله صوفیان عصر خویش بود لقب “بلبل افغان” را برای او برگزید تا نغمه های توحیدی اش در فضای ادبی کشور تنین انداز شود. این دو برادر در واقع پیوندی فراتر از نسبت خونی داشتند و در تعلیم و تفسیر قرآن یار و یاور همدیگر بودند و در وصف :این برادر پاک باز خویش چنین سروده است
.
یک برادر دارم امّّا همچو صوفی پاکباز
آن جـمالِِ نـازنین را شـایقِ جانیستم
.
در سن ۲۸ سالگی تشکیل خانواده داد و این پیوند مقدس ثمره نیکو داشت که شامل دو پسر و دو دختر فرهیخته گشت. حبیب الله بلبل با عشق وافر و علم، تمام توان خود را صرف تحصیل فرزندانش کرد تا آنان را به درجات عالی تقدیم جامعه نماید. او در کانون خانواده نه تنها یک پدر بلکه مرشدی بود که هر شب با تلاوت قرآن پاک، تحلیل و تفسیر اشعار و نقل داستانهای اخلاقی بذر معرفت را در دل فرزندانش و سپس نواسه هایش میکاشت. در نگاهِ بلبل، صوفی گری به معنای گوشه نشینی و ترکِ دنیا نبود، بلکه به معنای پاکسازی و یاری رساندن به جانهای خسته بود و این الگو را در وجود برادرش صوفی جمال الدین به عینه میدید. او معتقد بود که هر که یار جانی باشد، جان باید فدایش شود، اما از دل بستن به دلبران نانی و تعلقات با آن ها خود داری مینمود . این نگاه متعالی باعث میشد که روابط اجتماعی او بر پایه صدق و صفا بنا شود و هرگز در بند تزویر و ریا نیفتد چرا که او عاشق جمال نازنینی بود که زوال در آن راه نداشت.
.
هرکی ام شد یار جانی جان من بادا فداش
لیــک ، اکـثـر مبـتـلا بـا دلبـرِِ نـانی ستم
.
روابط ادبی حبیبالله با شاعران و دانشمندان معاصرش فصل زرین در کارنامه زندگی اوست. او با بزرگانی چون صوفی غلام نبی عشقری، میر غلام حضرت شایق جمال و صوفی عبدالحق بیتاب الفتی خاص داشت. این شعرا در محافل ادبی کابل گردهم میآمدند و با تبادل اشعار و مطالب علمی میپرداختند و بلبل با تواضع تمام از محضر آنان کسب فیض میکرد. او در غزلسرایی و سبک قدیم تبحر داشت و ارادتش به صوفی عشقری چنان بود که او را عزیزتر از جان خویش میشمرد.
.
در دلم خیلی عزیز افتاده چون جان عشقری
خصلـتِ مـردانـه دارد ای رفـیقان عشقری
.
صوفی صاحب عشقری نیز در پاسخ به الطافِ بلبل ابیات نغز سرود و مقام او را در صف شاعران عصر با ارزش و ارجمند توصیف کرده است. این مکاتبات منظوم میان این دو ادیب نشان دهنده فضای صمیمی و عاری از حسادت در انجمنهای ادبی آن روزگارِ کابل است که بلبل در آن نقش فعالی داشت. عشقری با ستایش از یاد آوری های بلبل، خود را مدیون محبتهای او میدانست و در پاسخ به غزل او با الطاف شاعرانه چنین نگاشته بود.
.
به صفِ شاعرانِ عصر بیتش با نمک باشد
بـه برگِ گل نویسم دفتر و دیوان بلبل را
.
علاوه بر حضرت عشقری، او به جناب میر جمال الدین شایق نیز اخلاصِ فراوان داشت و دیوان او را به دیده احترام مینگریست و در اشعارش به مدح او میپرداخت. بلبل معتقد بود که هر کس دیوان شایق را بخواند، شکر ریزی و حلاوت کلام او را تصدیق خواهد کرد و همواره برای حفظ ایمان و سلامت او دعا میکرد. این روحیه حقشناسی و ارادت به همصنفان از وی شخصیت محبوب ساخته بود که همه جا با عزت و تکریم از او
.یاد میشد
.
نشاید دیـده بـاشـی همزبانش در شکر ریزی
کند تصدیق هرکی خوانده است دیوان شایق را
.
حبیب الله بلبل با شعرای کلاسیک، همچو حضرت ابو المعانی بیدل، مولانا جلالالدین محمد بلخی و خواجه شمس الدین حافظ شیرازی ارادت خاصی داشت و آثار آنان را با دقت مطالعه و تفسیر میکرد و در محافل علمی و ادبی اشعار این بزرگان را استقبال مینمود و با همفکران خویش و بحث درباره رموز عرفانی کلام حکیم سنایی غزنوی و نورالدین عبدالرحمن جامی میپرداخت. این مطالعات عمیق از آثار گذشتگان به شعر او پختگی و غنای خاص بخشیده بود که در کلیه مراسم های رسمی و کنفرانس های علمی مورد تمجید حاضران قرار میگرفت .
حبیب الله بلبل همواره خود را متعلق به کُل خاک افغانستان میدانست و از تفرقه و مرز بندی های قومی بیزاری میجست و در اشعارش نام شهر های وطن را با عشق میبرد. از هرات و قندهار تا مزار شریف و پنجشیر همه را پاره تن خود میشمرد و کابل را قلبِ تپنده این سرزمین میخواند که خوبان مایل به دیدارش هستند. او نمونهی بارز یک انسانِ وطندوست و مومن بود که تا آخرین نفس برای بهبودی و سربلندی میهنِ عزیز خویش دعا میکرد.
نگاه او به جغرافیای افغانستان نگاهی وحدت بخش و فراتر از مرزهای زبانی و قومی بود. بلبل در اشعارش تصویر جامع از وطن ارائه میداد که در آن هر ولایت پارهای از وجود او محسوب میشد. با اینکه سفر به مزار شریف، هرات و قندهار و غزنی را آرزوی همیشگی خود میدانست، در اشعارش از هر گوشهی وطن به افتخار و احترام یاد میکرد تا ثابت کند، روح یک شاعر ملی نمیتواند در حصارِ یک منطقه بگنجد. او خود را بلبل افغان مینامید که قلبش در کابل میتپید که ریشه هایش در تمام خاک پاک میهن گسترده است.
.
بس به غزنین و هرات و قندهارم آرزوست
شــایـق خــاکِِ مــزارم شـیــر یزدانیستم
.
عشق و الفت او به سلسله های صوفیه به ویژه ارادت به پیر پیران شاه جیلانی، به اشعارش رنگ و بوی خانقاهی و جذبه های عرفانی بخشیده بود که در شهرت نامه او با وضوع تجلی یافته است. او معتقد بود که بدون ولایت اولیا و توسل به ارواح طیبه، غوث و قطب طی کردن مسیر دشوارِ زندگی ممکن نیست و خود را خاکِ پای بزرگان طریقت میدانست. این گرایش معنوی باعث شده بود تا در مواجهه با مشکلات به جای لب به شکایت گشودن به وجدانیات پناه ببرد و صلح درونی را در پیوند با مقدسات جستجو کند.
.
دوستدارِِ چهار یارم از رهِِ صدق و صفا
خـاک پـایِِ پیر پیران شاه جیلانیستم
.
ارادت بلبل به مشایخ هرات نشان دهنده وسعت مشرب عرفانی او بود که مرز های جغرافیایی را در مینوردید و با قطبهای معنوی شرق و غرب کشور متصل میگشت. او خود را نوکرِ جانی آستانه شاه شرفالدین کرخ، خورشید هرات مینامید و این ارادت را مایه برکتِ قلم و قدم خویش میدانست. این پیوند معنوی به او کمک میکرد تا در برابر ناملایمات زندگی صبر جمعی داشته باشد و با روح سرشار از وجد عرفانی و ستایش اولیا و پاکان الهی بپردازد.
.
مرشدِ من شاه شرف الّدین خورشید هرات
حـضـرتِ کرخ لــقــب را نوکرِ جانی ستم
.
در مکتب فکری بلبل قناعت نه تنها یک فضیلت اخلاقی بلکه زرهی در برابر ناملایمات روزگار بود. او که سال ها در بخش های دولتی خدمت کرده بود، هرگز اجازه نداد تا جا و جلال دنیوی بر صفای باطنش چیره شود. او در اشعارش مکرراً بر این نکته پافشاری داشت که شرافت انسان در گرو نان حلال و دوری از غصب حقوق دیگران است و خود را بنده قانع میدانست که به جای منصب به دنبال رضای حق است. این استغنای طبع باعث میشد که حتی در تنگناهای اقتصادی دوران هجرت سربلند نگاه داشته باشد و شکوه بندگی را با هیچ مقام دنیوی معاوضه نکند.
.
بر لب نـانِِ حـلال و شغل دفتر قانعم
نه طلبگارِِ مقام و منصب و خانیستم
.
سفر های او به هندوستان و عربستان سعودی دریچه های جدیدی از شناخت جهان اسلام و تمدن های کهن را به رویش گشود. او در این سفرها با دیدن تنوع فرهنگی ملل بر غنای فکری خود میافزود و در اشعارش به زیبایی های طبیعت و فرهنگ اشاره میکرد. این تجربه های آفاقی به او آموخت که حقیقت در همه جا جاری است و دلبستگی اش به آیین اجدادی و شرع محمدی ص هرگز سُست نشد. او در بازگشت از این سفرها از مشاهدات خود اشعار میسرود که آمیخته از شور و معرفت بود و همواره بر هویت اسلامی خود پای میفشرد.
بلبل در انجمن های ادبی کابل به عنوان شاعر شوریده طبع شناخته میشد که کلامش گاه آرام چون دریای بیکران و گاهی توفانی و پرخروش بود. او در برخورد با مسائل اجتماعی، زبان گزنده و در مواجه با معشوق حقیقی زبان نرم و لطیف داشت. این تضاد هنری نشان دهنده پویایی روح او بود که نمیتوانست در برابر بی عدالتی ها سکوت کند، اما در عین حال صلح طلبی را سر لوحه کارِ خویش قرار میداد و خود را شاعری میدانست که به حکم عشق هر مشکل را آسان میبیند و با همین نگاه سختی های کار و غربت را تاب میآورد.
.
شــاعــرِِ شـوریـده طـبـع و بلبـلِِ داستانسرا
گه چو آبِِ بحر خـاموش و گه طوفانی ستم
.
احترام او به خانواده و اجدادش ریشه در حس قدر شناسی او داشت و در اشعارش با افتخار از جد خویش که به شاکر ملقب بود و از پدرش که شجاعت مثالزدنی داشت یاد میکرد. او خود را ضیا و نوری از آن تبار میدید که وظیفه اش پاسداری از عزت خاندان و انتقال آن به نسل های بعدی از طریق سخنرانی و شعر سرایی است. این پیوند با گذشته به او هویت محکم میبخشید که در توفان های سیاسی زمانه تزلزل ناپذیر باقی ماند و همواره بر اصل و نسب پاک خویش در اشعارش تاکید میورزید.
.
شهرتم قومِِ عباد و جدّّ من شاکر لقب
از پـــدر نــوشــیــروان و عـبدالرحـمانیستم
.
در سال های سخت جنگ در کابل، بلبل با قلب شکسته شاهد ویرانی کوچه های بود که در آنجا بزرگ شده بود. او که همواره طرفدار صلح و صلح انسانی بود، از دیدن خونریزی و جنگ به ستوه آمده بود. اشعار این دوره از زندگی او سرشار از ناله برای میهن و نکوهش جنگ است که آشیانه بلبلان را به آتش کشیدند. او در این مقطع سرودن شعر را تنها پناهگاه خود میدید و با هر بیتی که میسرود، آرزوی بازگشت آرامش و خاک پاک افغانستان را در دل میپروراند و با درد چنین میسرود.
دوست دارم صلح را کز جنگ گردد کشت و خون
زان طََرفدارِِ صلاح و صلح انسانی ستم
او در شهرت نامه اش خود را بندهای معرفی میکند که از اصل عرفانی است و از این که فرزندانش نیز راه سخنوری را در پیش گرفته شکرگزار درگاه الهی بود. بلبل معتقد بود که هنر و ادب باید در خدمت انسان باشد و از این که توانسته بود کانون خانواده اش را به مرکز علم و عرفان مبدل کند احساس رستگاری میکرد و به فرزندانش میآموخت که شهرت واقعی در گرو بندگی خدا و خدمت به خلق است و نام نیک تنها میراثی است که از این جهان فانی برای انسان باقی میماند
با وقوع حوادث ناگوار ناشی از جنگ های تحمیلی در شهر کابل، زندگی آرام این ادیب وارسته دستخوش توفان حوادث گشت و او ناچار به ترکِ دیار محبوب خویش شد. هجرت در کشور پاکستان و سکونت در شهر ایبت آباد، فصلِ غم انگیز از پایان زندگی او بود که با دوری از خاکِ وطن و یاران جانی سپری گشت
او در مهاجرت نیز دست از ذکر و خیرخواهی برنداشت و در میان افغانانِ مهاجر به عنوان وزنه معنوی و تسلای خاطر دیگران شناخته میشد، هرچند دلش در هوای کابل میطپید
عشق خاک و حبّّ میهن در نهادم مخمرا ست
دشـمـنِِ مـیـهن فــروشان تــا که مـیـدانیستم
.
هجرت به ایبت آبادِ پاکستان برای حبیبالله بلبل یک خزان زود هنگام در بهار پیری بود. او که همواره در میان دوستان و فرهنگیان کابل عزیز بود، ناگهان خود را در دریای غربت و دور از مزار و اجدادش یافت. با این حال او در غربت از پا ننشست و با جمعی از مهاجران افغان محافل کوچکی ترتیب میداد تا نگذارد شعله ادب و فرهنگ در دلهای آواره خاموش شود. او در این ایام مزار خود را پیش بینی میکرد و با چشم گریان دوری از وطن را به عنوان مقدور الهی میپذیرفت. اما هرگز قلبش از عشق به کابل، خالی نشد
سر انجام الحاج حبیب الله بلبل در سحرگاه ۱۳ ثور ۱۳۷۴ جان را به جان آفرین تسلیم و چشم از جهان فروبست اما یاد و خاطره اش در قلوب هموطنانش جاودانه گشت. او شاعری بود که با صداقت زیست و با ایمان سرود و با آرزوی آزادی وطن چشم از جهان فروبست. مزار او امروز نماد از غربتِ مهاجران و شکوه ادب است
.
ایـن خـاک سیاه که مرقدِ یارِ من است
مقدور ز خداست آنچه درو کارِ من است
در حـیـن مـهاجرت اجـلو وا ن گذاشت
دوری ز وطـن مـگر سـزاوار مـن است
.
از الحاج حبیبالله بلبل چهار جلد گنجینه گرانبها از اشعارش که شامل غزلیات، رباعیات، مثنویات و مخمسات اند بجا مانده است. این آثار فرهنگی و ادبی هر کدام دریایی از معرفت و داستانهای واقعی است
این آثار امروز میراثی ماندگار برای نسل جوان است تا با اصالت های فرهنگی خویش آشنا شوند و راه این پیر فرزانه را در پاسداری از ادب فارسی، ادامه دهند
.
نظم بلبل را چو خوانی دار از صدقش دعا
زانکه آخر رفتنی زین عالمِِ فانی ستم
: اینهم دو سروده ی انتخابی از دیوان بلبل
.
- حمدِ شریف
سرنامهی کتابم از نام توست زیبا
ای من فدای نامت ای قادرِ توانا
از قدرتِ قدیمت شد لوح کرسی آباد
هفت آسمان به قدرت بنموده ای تو برپا
هم ارض و هم سما را هم آدم و هوا را
از نیستی به هستی خود کرده ای تو پیدا
خورشید ماه انجم در یدّ اختیارت
فرشِ زمین و افلاک پیشِ تو یک پرِ کاه
خود عالمی و عامل خود قادری و کامل
واقف ز حال موری جنبد اگر تهِ چاه
باران فیض بارت کز ابر رحمتِ توست
عالم بَرَت ثنا خوان از فرش تا ثریا
ما بندگان عاصی در پیشگاه ذاتت
جز عجز سر نداریم ای پادشاه شاها
بلبل به بی زبانی وصفت چه میتوان گفت
موصوف شد به قرآن وصفِ تو قل هو الله
.
دیوان بلبل
روحش شاد و راهش پر رهرو باد
نجیب الله هنرور

جناب آقای هنرور عزیز با سپاس از شما ، روان پدر بزرگوارتان را شاد وخشنود طلبیده ، برای شما صبر و شکیبایی تمنا دارم.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی