کوی دوست 
دل به جانان دادم و جان  را فدای عشق او 
می‌تپد در سینه‌ام هر دم  صدای عشق او
 چون نسیم صبحگاهی  می‌وزد از کوی دوست 

می‌برد از دیده‌ام  خواب و صفای عشق او 

در  دل  شب  با  خیال   او  نشینم  بی‌قرار 

می‌کشم از دیده اشک از ابتدای عشق او 

هر که از مهرش گریزد ، بی‌ خبر از  راز دل 

من  شدم   دیوانه‌ وار  آشنای  عشق   او 

چشم مستش می‌برد هوش از سر عاقل‌دلان 

می‌نشیند  در  دل  من  ردّ پای  عشق او 

با نگاهش عالمی را می‌کند بی‌تاب و مست 

می‌چکد از هر نگاهش خون‌بهای عشق او 

گرچه جانم سوخت از هجران و درد بی‌کسی 

باز هم  دل می‌ تپد  در ماجرای عشق او 

هر شب از شوق وصالش می‌نویسم شعر نو 

می‌زنم  بر تار دل  نغمه‌ سرای عشق او 

در  گلستان  جمالش بلبلان  خاموش‌ اند 

من شدم  تنها صدا در آشنای  عشق او 

با دعای عاشقان شاید که روزی بشنود 

ناله‌ی دل‌خسته‌ام را از دعای عشق او 

در دل این غزل آخر نامی از دلدار هست 

می‌نویسم با دلم: فائز، فدای عشق او 

خلیل الله فائز تیموری
۲۹/۵/۱۴۰۴- خورشیدی
تهران –ایران