نغمهای در خزان، به شوق وصال
( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر: چهارشنبه مؤرخ ۱۵ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۷ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-
نغمهای در خزان، به شوق وصال
صبحِ پاییزی، دلم شد غرقِ شوقِ یک بهار
باغِ خاموشِ دلم شد منتظرِ یک بهار
برگِ زردِ باغ میرقصید در آغوشِ باد
هر درختی میسرود از عشق و شورِ یک بهار
کودکان با خندههای خویش میکردند بازی
خانه میشد غرقِ شادی، در حضورِ یک بهار
مادر از لبخندِ طفلان ، شادمان و دلنواز
پدرش لبریزِ مهر و چشمِ او سویِ بهار
در نگاهِ کودکانه ، شورِ فردا موج داشت
زندگی میکرد در دل ، آرزویِ یک بهار
لیک ناگه یادِ آن فرزندِ دور از خانه شد
دیدهها را برد سویِ کویِ دورِ یک بهار
او ز یار و خانه و از سرزمینِ خویش دور
لیک دل با ماست، در اندیشهٔ نورِ یک بهار
گرچه جسمش دور مانده از دیارِ مادری
نام او باشد همیشه در دلِ ما یادگار
دوریِ او گرچه بر دل سایهای از غم فکند
در دلِ ما زنده مانده شعلهٔ امیدِ یار
هر نسیمی کز میانِ برگها آهسته رفت
میبرد پیغامِ ما را سویِ آن فرزندِ دور
ای مسافر ، ای عزیزِ خانه و آرامِ جان
خانه چشمانتظار توست، بیا ای شهریار
بازگرد و خانه را از نورِ دیدارت پر کن
تا شکوفا گردد این ویرانه همچون نوبهار
خزان گر برگها را بر زمین افکنده است
در دلِ ما سبز مانده آرزویِ روزگار
ما به فردای وصالت دل نهاده، منتظریم
تا رسد از راه، آن صبحِ پُر از نور و بهار
ای خدای مهربان، بر حالِ ما رحمی نما
راهِ او را بازگردان سویِ آغوشِ دیار
تا دوباره گردِ هم آییم در یک خانه شاد
تا شود خاموش، این اندوهِ دوری و انتظار
قصهٔ ما قصهٔ عشق است و صبر و دلسپاری
قصهٔ یک خانواده ، در غمِ هجرانِ یار
گر خزان آید، به دل امیدِ فردا زنده است
بعد هر شامِ سیاهی میرسد صبحِ بهار
تا بماند یادگاری از محبت ، از وفا
نغمهای در فصلِ خزان، در آرزویِ یک بهار
هرچه باشد فاصله، آخر رسد روزِ وصال
ختم گردد قصهٔ هجران، به لطفِ کردگار
از دلِ «فائز» برآمد این سرودِ عاشقانه
با تمنای وصال و با امیدِ کردگار
خلیل الله فائز تیموری.
خزان ۱۴۰۴ هجری شمسی
تهران –ایران.
نوزده سال پیوند دلها با واژه ها
( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۴ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۶ میلادی – سیدنی – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
نوزده سال پیوند دلها با واژه ها
غزل خزان
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۳ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – شهر ایدین – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

غزل طبیعت
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–
غزل طبیعت
کوی دوست
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–
پایانِ هر شبِ سیاه، روزی سپید است
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————
قصیدهٔ «ندای جاودان عدالت»
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————
چراغِ عشق و معرفت
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
چراغِ عشق و معرفت
به استقبال از قصیده مولانا
دلا با اهلِ دل بنشین ، که او اسرارِ دل دارد
به باغِ معرفت رو کن، که هر گل رنگ و بو دارد
مرو در کویِ بیمعنا ، که آنجا هر فریب آوا
ز نام و ننگِ این دنیا ، غبارِ گفتگو دارد
اگر آیینهٔ جانت ز زنگارِ هوس پاک است
ببین کاین چهرهٔ آدم چه نقشِ نیکخو دارد
به هر دستی مده دل را، که هر دستِ پر از ظاهر
نمیدانی درونِ آن چه نیرنگی به رو دارد
ز هر دریایِ پرآشوب مشنو نغمهٔ طوفان
که آن کشتی که جان دارد، امیدِ جستجو دارد
نه هر لبخندِ شیرینی نشانِ مهر و یاری شد
نه هر دستی که زر دارد، دلِ اهلِ وفا دارد
چراغِ عشق روشن کن میانِ تیرگیهایِ شب
که آن دل کز خدا باشد همیشه آبرو دارد
به راهِ حق قدم بگذار و از تردید دوری کن
که هر کس راهِ روشن رفت، پایانِ نکو دارد
اگر دل را به نورِ عشق بسپاری، جهان زیباست
که هر ویرانهای روزی بهارِ پرصفا دارد
ز کینه دست بشوی و مهر را در سینه جا کن
که قلبِ پاک و روشن از محبت کیمیا دارد
به اشکِ دیدهٔ بیدار بشوی گردِ غفلت را
که آن چشمی که حق بیند، صفایِ آبرو دارد
دلِ آشفته را آرام کن با ذکرِ نامِ دوست
که این آرامشِ جانها، هزاران رنگ و بو دارد
به فائز گفت دل: در راهِ حق ثابت قدم میباش
که هر کس عشق در دل داشت، در دنیا بقا دارد
خلیل الله فائز تیموری
بهار ۱۴۰۵ – خورشیدی
تهران – ایران
قصیدهٔ :« هرات، نگینِ عشق و خرد»
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
قصیدهٔ :« هرات، نگینِ عشق و خرد»
به نامِ آن که ز نورِ خویش دل ها را توان بخشید
به خاکِ تیرهٔ عالم فروغِ جاودان بخشید
ز مهرِ اوست که در سینه ها چراغِ وفاست
به هر دلِ خسته ز لطفِ خود امان بخشید
سلام با د به هرات ، ای دیارِ اهلِ صفا
که حق به خاکِ تو عطرِ گلِ جنان بخشید
تو شهرِ معرفتی ، شهرِعشق و شور و شعور
که نامِ پاکِ تو را دفترِ زمان بخشید
ز هر کوچهٔ تو نغمهٔ خرد بر خاست
که رودِ شعرِ تو آوازِ بی کران بخشید
ز هری رودِ تو آموخت دل طریقِ روان
که موجِ خویش به دریایِ بیکران بخشید
ز خاکِ توست که برخاست عارفانِ بزرگ
خدا به جانِ آنان نورِ آسمان بخشید
ز پیرِ هرات ، آن رهروِ طریقِ یقین
خرد به اهلِ محبت درسِ جاودان بخشید
ز جامی و ز بهزاد و اهلِ فضل و هنر
جهان ز نامِ تو رنگِ گلستان بخشید
هرات ، ای نگینِ تابانِ خراسانِ کهن
خدا به نامِ تو عزت ، شکوه و شان بخشید
امامِ فخرِ رازی ، آن حکیمِ بحرِ علوم
به اهلِ معرفت اندیشهٔ جهان بخشید
امیرِ نثر و سخن ، علیشیرِ نَوایی
به شعرِ تُرکِ خراسان شکوهِ جان بخشید
ز واعظِ کاشفی آمد نسیمِ حکمتِ ناب
که بر دلِ اهلِ معنا صفایِ بیان بخشید
استادِ مشعلِ اندیشه ، آن چراغِ هنر
به نسلِ نو نفسی گرم و بی کران بخشید
ندایِ نادیا انجمن ، چو صبحِ روشنِ عشق
به دخترانِ وطن شورِ بی امان بخشید
سخا ، ضیاءِ حقیقت ، آن استادِ سخنور
به شعرِ پاکِ هرات آفتابِ جان بخشید
فدای نغمه پرداز ، آن بلند آوازهٔ شعر
به دفترِ عشق ، صد ها گلِ نهان بخشید
بهره ، استادِ فرزانه ، آن نگارندهٔ نور
به اهلِ دانشِ ما درسِ جاودان بخشید
بشرِ هروی ، آن گوهرِ سخن پردازِ پاک
به شعرِ نابِ هرات رنگِ ارغوان بخشید
تمنا ، آن دلِ آتش زبانِ اهلِ هنر
به سینهٔ خسته امیدِ بی کران بخشید
کاظمی ، آن شاعرِ اندیشه و لطافتِ ناب
به شعرِ امروزِ ما لطفِ نو جوان بخشید
و ده ها شاعرِ دیگر ، چو اخترانِ سخن
که هر یکی به هر اتش هزار شان بخشید
قلم ز خاکِ تو برخاست چون پرندهٔ عشق
و بالِ خویش به افلاکِ داستان بخشید
نه خشتِ توست فقط خشت ، بلکه گنجِ هنر
که هر وجب ز زمینت هزار نشان بخشید
مناره های تو گویند با زبانِ سکوت
که عشق راهِ بشر سویِ بی نشان بخشید
اگر چه بادِ حوادث وزید بر پیکرت
خدا به صبرِ تو نیرویِ جاودان بخشید
شکستی و دوباره چو سرو قامت کردی
که حق به ریشهٔ تو قدرتِ استواران بخشید
هنوز در دلِ تو مشعلِ امید فروزان است
که پروردگار به شب ها چراغِ جان بخشید
ز خانه های تو آید صدایِ مهر و ادب
که علم بر دلِ فرزندانِ تو جهان بخشید
ز مادرانِ تو آموخت نسلِ نو این راز
که دانش است همان گوهرِ گران بها بخشید
ز دخترانِ تو برخاست شورِ دانایی
که فکر را به بلندایِ آسمان بخشید
نه جنگ و کینه بماند ، نه رنج و تیرگی ها
که عشق راهِ رهایی به مردمان بخشید
وطن ز همدلی آباد و روشن خواهد شد
که اتحاد به دل ها توانِ توان بخشید
بمان همیشه درخشان میانِ دفترِ عشق
که حق تو را شرفِ روزگار و جهان بخشید
فائز از مهرِ تو این قصه را به پایان برد
که هر اتش به دل ، عشقِ جاودان بخشید
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۴/۲۵ خورشیدی
تهران — ایران
قصیدهٔ «فریاد مهاجر»
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-
قصیدهٔ «فریاد مهاجر»
ای آسمان! بگو که رهِ عدل و داد کجاست؟
فریادِ این شکسته دلان را مراد کجاست؟
از خاکِ خویش رانده شدیم و غریبِ راه،
در این دیار ، منزلِ امن و نهاد کجاست؟
دیروز در وطن همه از بیمِ تیغ و بند،
امروز در دیارِ دگر اعتماد کجاست؟
آن کس که از ستم به امیدِ پناه رفت،
جز زخمِ تازه، حاصلِ این اعتماد کجاست؟
از مرز ها گذشت هزاران دلِ شکسته،
در کوه و دشت، حرمتِ جانِ نژاد کجاست؟
بسیار مادران به غمِ طفلِ خویش سوختند،
آن دستِ گرمِ مهر و رهِ امداد کجاست؟
کودک به شانهٔ پدر از خستگی فتاد،
در چشمِ او فروغِ سحر، شادباد کجاست؟
پیرِ نحیف مانده میانِ غبارِ راه،
آن سایهٔ کرامت و برگِ مراد کجاست؟
با چشمِ خشم، بر رخِ ما مینگرند خلق،
آیینِ مهربانیِ فرزند زاد کجاست؟
لبخند ، زیرِ بارِ نگاهی شکسته شد،
آن حرمتِ برادری و اتحاد کجاست؟
ما نیز آدمیم و ز یک گوهر آفریده،
این مرزهای کینه و این انقیاد کجاست؟
فعالِ حق ، خبرنگارِ آزادهٔ وطن،
امروز بی پناه ، رهِ اجتهاد کجاست؟
با تهدیدِ مرگ و شکنجه گریخت از وطن،
امروز در جهان، نفسِ بیفساد کجاست؟
هر برگِ پرونده، هزاران دلیل داشت،
در دفترِ زمانه ، راهِ استناد کجاست؟
بر درگهِ امید ، بسی سال ایستادهایم،
پاسخ به این همه غمِ بیداد کجاست؟
گفتند: «صبور باش، که فردا رسد فرج»،
آن صبحِ وعده دادهٔ بی انجماد کجاست؟
هر روز وعدهای و هزاران امیدِ تلخ،
پایانِ این فریب و رهِ اعتقاد کجاست؟
دل، خسته از سکوتِ جهان گشته سالها،
فریادِ پاسدارِ حقوقِ عباد کجاست؟
ای مدعیِ عدالت و وجدانِ روزگار،
آیینِ پاسداریِ عهد و نهاد کجاست؟
گرچه ز ظلم، سینهٔ ما غرقِ آتش است،
پایانِ این شبِ ستم و انجماد کجاست؟
گفتند: « عدلِ حق برسد دیر یا زود»،
آن روزِ روشنِ ظفر و اتحاد کجاست؟
هر قطره اشکِ کودکِ آواره میپرسد:
آغوشِ گرمِ مادرِ آزاد زاد کجاست؟
هر مادرِ شکسته به هر شام میسراید:
آن خانهٔ قدیم و گلستانِ شاد کجاست؟
آن رزمجوی دیروز که پاسِ وطن نمود،
امروز سهمِ او ز جهان اعتماد کجاست؟
آن روزنامه نگار که از حق قلم زد،
در دفترِ زمانه نشانِ مراد کجاست؟
آن بانگِ داد خواهِ حقوقِ بشر چه شد؟
در گوشِ مدعی، اثرِ این نهاد کجاست؟
گر مدعی ز عدل و ز انسانیت دم زند،
در محکِ عمل ، اثرِ این جهاد کجاست؟
ما دل به عدلِ حضرتِ دادار بستهایم،
بیداد اگر فزون شود، امتداد کجاست؟
روزی رسد که ظلم فرو ریزد از جهان،
آن صبحِ بیغبار و پر از اعتقاد کجاست؟
ای مهاجرِ غریب، دل از صبر خالی مکن،
در هر نفس، نویدِ وصال و گشاد کجاست؟
فائز به اشکِ دیده نوشت این قصیده را،
ای داورِ ازل! خبر از روزِ داد کجاست؟
خلیل الله فائز تیموری
۲۰/۳/۱۴۰۵–خورشیدی
تهران — ایران
—
قصیدهٔ گرمای جان سوز و فریاد مردم افغانستان
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
قصیدهٔ گرمای جان سوز و
فریاد مردم افغانستان
به سوزِ آفتابِ داغ ، جان آید به لب امروز
ز رنجِ بیکسی، افغان بگرید شبوروز امروز
زمین چون کورهٔ آتش ، فلک چون شعلهٔ سوزان
نمانده سایهای بر حالِ این قومِ تعب امروز
نه برق و نه نسیمی ، نه آبی سوی لب ها
همه در بندِ تقدیرِ جفا پیشه ، به تب امروز
کودک با دیدهٔ پر اشک ، از گرمی فتاده
مادر ماند ه با آهِ جگرسوز و طلب امروز
پدر با دستِ خالی ، شرمسارِ دیدهٔ فرزند
ندارد جز نفسهای شکسته، هیچکسب امروز
بیمار از عطش افتاده بر بستر، دل آزرده
طبیب از ناتوانی مانده حیران و عجب امروز
نه کولر، نه چراغی، نه امیدی در شبستان
دلِ مردم اسیرِ غم و اندوه و کرب امروز
توانگر در خُنک خانه به آسایش نشسته
فقیر اما گرفتارِ شرر ، بی نسب امروز
چه شد گنجِ فراوانِ دیارِ پرگهر ، ای وای؟
کجا شد آن همه سرمایه و سیم و ذهب امروز؟
خزاین را ربودند و تهی ماندند دستِ خلق
نمانده غیر آهِ سینه و اشکِ سَکَب امروز
کسی پاسخ نمیگوید فغانِ کودکان را
همه سرگرمِ قدرت، غافل از رنجِ عرب امروز
اگر میزانِ عدل آید ، حقیقت آشکار گردد
که ظلم آرد به بارِ خویش صدها درد و تب امروز
نپاید ظلمِ بیداد و نماند تختِ ظالم
به پایان می رسد شامِ سیه ، آید طرب امروز
خداوندا ، بباران ابرِ رحمت بر دلِ مردم
که خشکیده ست باغِ آرزو بی سبب امروز
بگردان حالِ این ویرانه ر ا سوی بهارِ عدل
که خندان گردد آن کودکِ بینان و لب امروز
ز تاریخِ ستم ، عالم بسی آگاه و داناست
نمانده نامِ نیکی بر ستمکارِ غضب امروز
چراغِ علم و آزادی فروزان باد در میهن
که جهل آرد فقط ویرانی و رنج و تعب امروز
فائز با سوزِ دل این قصه را در شعر بنگارد
که باشد شعر آیینهٔ دردِ مردما ن امروز
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۴/۱۳– خورشیدی
تهران –ایران
سرای عشق و دوستی
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۱ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————
قصیدهٔ « آفتابِ صلح »
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۲۸ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۸ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————-
قصیدهٔ « آفتابِ صلح »
به هر دیار بتابد چو آفتابِ صلح
گشاید از کرم خویش، فتحِ بابِ صلح
جهان ز رنجِ ستیز و غبارِ کینه رهد
اگر پناه برد انسان به سایهتابِ صلح
به هر کرانه شکوفد امیدِ فردایی
چو در میانِ بشر شد پیام و نابِ صلح
برای منطقه آرد ثبات و رونقِ نو
که ریشهدار بود در دلِ شتابِ صلح
به مردمان دهد آسایش و رفاهِ تمام
چو میرسد به دلِ خلق، لطفِ نابِ صلح
کودک دوباره شود غنچهوارِ روشن و شاد
چو دور گردد ز جانش غبارِ اضطرابِ صلح
در اقتصاد دهد رونق و شکوفایی
که میگشاید رهِ کسب از انتخابِ صلح
در اجتماع شود رشتهٔ مهر استوار
چو میزند به دلِ مردم طنابِ صلح
فرهنگِ پاک شکوفد به نورِ یاریِ هم
چو بر جهان بزند پرتوِ خوشابِ صلح
سیاست از ستم و کینه دور گردد باز
چو بر سریرِ خرد شد نقابِ صلح
جهان ز جنگ تهی گردد و ز ویرانی
اگر شود همه جا برگزیده ، بابِ صلح
به جانِ خسته دهد مرهمی ز آرامش
چو بر دلِ بشر آید آواز صلح
به روحِ آدمیان نورِ تازه بخشد باز
چو در فضای جهان شد حجابِ صلح
زمین ز فتنه رهد ، آسمان شود روشن
چو بر فراز بشر شد رکابِ صلح
دلِ شکسته شود چون بهارِ نو خندان
چو بشنود از لبانِ شما خطابِ صلح
در این سرود ندا دادم از دلِ روشن
که فائز است سرایندهٔ قصیدهٔ ناب صلح
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۳/۲۵-خورشیدی
تهران – ایران
در نکوهش جنگ و رنج ملتها
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۳ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۳ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————-
قصیدهٔ :
در نکوهش جنگ و رنج ملتها
جهان از شرارِ فتنهٔ دوران میسوزد
دلِ انسان ز داغِ ظلمِ انسان میسوزد
به هر سو آتشی از جنگِ بیپایان فروزان
چراغِ خانه ها در بادِ طوفان میسوزد
به دشتِ اوکراین آتشِ خون ریزِ قدرت
به جانِ کودک و پیرانِ نالان میسوزد
به شام و قدس و لبنان شعلهٔ اندوه برپاست
دلِ مادر به یادِ طفلِ گریان میسوزد
به یمن، نانِ مردم در حصارِ مرگ و قحطی
به کامِ خاک میافتد ، به زندان میسوزد
به سودان آتشِ بیدادِ قومی شعلهور شد
وطن در شعلههای فتنهٔ پنهان میسوزد
به لیبیا ز بعدِ سال ها آشوب و ویران
چراغِ صلح در گردابِ طغیان میسوزد
به افغانستان ز بیدادِ زمانه نسل ها
میانِ آتش و باروتِ ویران میسوزد
میانِ خصمجوییهای دو قدرت وایران
دلِ مردم به بیمِ حادثه هر آن میسوزد
به هر سو لشکرِ سوداگری بر جانِ ملت
به نامِ صلح اما در هوسران میسوزد
زمین از خونِ بیگناها ن شده رنگین
ولی سوداگرِ جنگ از دلِ آنان میسوزد
جهان در چنگِ زر و نفت و سوداهای پنهان
به دستِ قدرت و سرمایهداران میسوزد
سیاستپیشهگان در بزمِ نیرنگ و فریبش
ولی وجدانِ بیدارِ ستمدان میسوزد
سازمانِ ملل خاموش و درمانده ز تقصیر
که در بندِ وتو و قیدِ فرمان میسوزد
نه فریادِ یتیمان را شنیدن میتواند
نه از اشکِ اسیرانِ پریشان میسوزد
اگر عدل و خرد روزی به دنیا بازگردد
چراغِ صلح در هر کوی و میدان میسوزد
ولی تا ظلم و حرص و جنگافروزی بماند
دلِ آزادهٔ انسانِ هشیار میسوزد
در آخر شاعر این نالهٔ جانسوز را گوید
که فائز از غمِ این حالِ ویران میسوزد
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۳/۱۹ -هه،ش
تهران ، ایران
فریادِ خاموشِ زنانِ افغانستان
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۲۰ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۰ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————-
فریادِ خاموشِ زنانِ
افغانستان
به زیرِ سایهٔ بیداد ، دختران میگریند
ز داغِ حبسِ ستم ، بیامان میگریند
به کوچههایِ غمآلودِ شهرِ خاموشان
کبوترانِ پَرِ خون نشان می گریند
نه حقِّ درس ، نه امیدِ کار و آزادی
ز تیرگیِ شبِ این زمان می گریند
زنانِ خستهٔ هرات و بلخ و قندهار
چو شمعِ سوخته در هر مکان میگریند
گناه چیست؟ جز آرزوی رهاییِ خویش
که در کمینِ دلِ ناتوان میگریند
به جرمِ آنکه نسیم از رخشان پرده گشود
درونِ دخمه و زندانِ جان میگریند
جهان اگرچه شنیدهست قصهٔ اندوه
هنوز بر غمِ این داستان میگریند
کجاست عدل؟ که بیند هزار فریادی
که از دلِ زن و طفلِ نوان میگریند
کجاست وجدانِ بیدارِ اهلِ عالم تا
بداند از چه چنین بیامان میگریند
ستمگران به چه نام از خدا سخن گفتند
که از جفایشان اهلِ ایمان میگریند
بُرید بالِ امید از هزار دخترِ پاک
که اختران به شبِ بیکران میگریند
کتاب مانده به کنجی ، قلم شکسته ز درد
به حالِ مدرسه هایِ خزان میگریند
هزار چشمهٔ دانش به خاک خشکیدهست
از این مصیبتِ تلخِ زمان میگریند
مگر نه مادرِ فرداست هر زنِ آزاده؟
چرا ز جورِ ستمکارگان میگریند
صدای گریهٔ آنان گذشته از دیوار
که کوهها ز غمِ بیکران میگریند
اگرچه پنجرهها را به قفل بسته ستم
هزار روزنِ نور از نهان میگریند
به یادِ دخترکی کز هراسِ تازیانه
شبانه در دلِ خود بیامان میگریند
خدا کند که رسد روزِ فتح و آزادی
که دشمنان ز شکستِ گران میگریند
«فائز» ز داغِ دلِ مادرانِ داغدیده
به پایِ مرثیه هایِ جهان میگریند
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۳/۱۸- هجری شمسی
تهران – ایران
مهر و همدلیِ دوستان
هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۱۹ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۹ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
مهر و همدلیِ دوستان
به باغِ جان شکوفه میدمد نسیمی دوستان
که میوزد ز مهر و لطفِ بیتکلّفی دوستان
چراغِ راهِ ما شدند در شبِ بی پناه
ستارگانِ آسمانِ دل ، شفیقی دوستان
ز همدلی اگر نبود جهان چه سرد بود
که گرم میشود دلِ خزان زده به فیضی دوستان
به وقتِ رنج اگر رسد غمی به سینهای
گشوده میشود درِ کرم به دستی دوستان
صفایِ صحبتِ یار ، شِهابِ صبحِ ابد
که میچکد ز جامِ عشقِ بیریایی دوستان
دلم به هر کجا رود ، به یادِ یار هاست
که میتپد به شوقِ وصلِ مهربانی دوستان
اگرچه میرود عُمُر ، یاد شان نرود
نوایِ خنده هایِ پاکِ آسمانی دوستان
به یک نگاهِ گرم ، جهان دگر شود
که میرسد چو صبحِ نور ز آسمانی دوستان
دل ا ز نسیمِ مهر شان همیشه تازه باد
چو باغِ سبزِ بیخزان به سایبانی دوستان
در این غزل هر آنچه گفتم از صفایِ یار
که «فائز» است بندهٔ ز همدلی، نهانی دوستان
خلیل الله فائز تیموری.
۱۴۰۵/۳/۱۵ هجری شمسی
تهران ، ایران
فریاد دختران خاموش
هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۱۳ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۳ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
فریاد دختران خاموش
ز چشمِ مادرِ افغان، شبی سیه گون است
که در دلش بهجز آتشِ غمِ سوزان نمانده است
پدر به داغِ جگر ، سر نهاده بر زانو
که راهِ روشنِ فردایِ دختران نمانده است
گناهِ دخترِ معصوم چیست جز این که
به حقِّ سادهٔ تعلیم، هیچ امکان نمانده است
ز پشتِ پنجره هر صبح مینگرد با آه
به مدرسه، که در آن شورِ درسخوان نمانده است
قلم فتاده به خاک و دفترِ او خاموش
که شوقِ کودکانه در دلِ آنان نمانده است
جهان نشسته تماشا ، به سردیِ سنگی
ز وعدههای تهی جز سخنفرا نمانده است
هنوز شعلهٔ امیدی به سینهها باقیست
اگرچه از مددِ اهلِ مدّعا نمانده است
خدا گواهِ دلِ داغدارِ این نسل است
که از حقوقِ طبیعیشان خطا نمانده است
ز علم، عزّتِ انسان و اعتبارِ وطن خیزد
و بیتعلیم، رهی سویِ جاودان نمانده است
دعا کنیم که فردای روشن آید روزی
که از شبِ ظلم و بیداد، هیچکس را نمانده است
نسیمِ عدل بیاید ز هر کران ، خروشان
که در بساطِ ستمگر دگر بقا نمانده است
به بانگِ دختر افغان جهان به خود لرزد
که بی تفاوتیِ اهلِ ادّعا نمانده است
و «فائز» از دلِ اندوه این نوا را سر داد
که در سکوتِ جهان تابِ ما نمانده است
خلیل الله فائز تیموری
تهران — ایران
۱۴۰۵/۳/۱۰
بهارِ اُلفتِ خاندان
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۸ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۷ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————
بهارِ اُلفتِ خاندان
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
قافیه: «…ا»
ردیف: «گردد»
به مهرِ یار، دل از کینهها رها گردد
صفای خانه از آن لحظه آشنا گردد
میانِ خویش اگر عهدِ دوستی بندیم
بهارِ اُلفتِ ما تا ابد به پا گردد
چراغِ خانه به نورِ محبّت است که باز
ز ظلمتِ شبِ تفرقه بیصدا گردد
هر آنکه حرمتِ اهلِ خویش را نگه دارد
دلش به وسعتِ یک آسمان، صفا گردد
برادر آنکه به سختی کنارِ تو باشد
نه آنکه در غمِ تو لحظهای جدا گردد
به یک نگاهِ محبّت، هزار دل نرم است
که سنگ نیز به چنین لطف، آشنا گردد
میانِ خویش اگر دستِ هم بگیریم از دل
جهان به چشمِ همه باغِ پرصفا گردد
کسی که مهرِ برادر به جان پذیرد زود
به چشمِ خلق، چو خورشیدِ پُر ضیا گردد
خانوادهست که در طوفانِ روزگارِ دراز
پناهِ جان شود و مایهٔ بقا گردد
به احترامِ عزیزان اگر قدم نهیم
هزار دُرّ به کف آید، هزار جا گردد
به همّتِ دلِ نزدیک و جانِ همسویم
هر آنچه دور بود از ما، به ما دنا گردد
در این میانه اگر شعرِ من پذیرا شد
بدان که یادِ تو در سینهٔ فائز جا گردد
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۲/شمسی
تهران ــ ایران
چراغی در دلِ طوفان
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۴ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۳ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————
چراغی در دلِ طوفان
«پدر بودن یعنی ایستادن در میانهی طوفان، با دلی که هزار بار میشکند و باز از نو قد میکشد. یعنی شبهایی که ماهی در آسمان نیست، اما چراغی در دل روشن میماند تا راه فردا را پیدا کند. یعنی لبخندی که از میان خستگیها عبور میکند تا جانِ فرزند را گرم نگه دارد؛ لبخندی که شاید کسی نداند پشتش چه کوهی از غم پنهان است.
پدر یعنی مردی که اشکهایش را در تاریکی میریزد، اما امیدش را در روشنایی روز میکارد. کسی که اگرچه دستش گاهی از توانایی خالی میماند، اما دلش هرگز از ایمان خالی نمیشود. او با هر سجده، با هر دعا، با هر آهِ فروخورده، فردایی بهتر را برای فرزندانش میسازد؛ حتی اگر دنیا سرد باشد و بیمِهر.
پدر یعنی تکیهگاهی که نمیگذارد اندوه او را از پا بیندازد، چون عشقِ فرزندانش بزرگتر از هر غمیست. او میداند که مرد بودن فقط به قدرت بازو نیست؛ به استقامت قلبیست که در سکوت میتپد و در پنهان میجنگد. و چه زیباست این جنگ خاموش، این ایمان آرام، این امیدی که از دلِ غمِ پنهان جوانه میزند.
گاهی دنیا نمیبیند، اما دلِ پدر چراغیست که حتی در تاریکترین لحظهها خاموش نمیشود؛ چراغی که با عشق روشن مانده، عشقی که هیچ اندوهی توان خاموش کردنش را ندارد.»
—
رنج پدر در غربت
به هر سو میروم، اشکم گواهِ دلِ پنهان
دلم لرزان ولی سر میکنم با غمِ پنهان
شبم بیماه اگرچه میگذرد با آهِ سنگین
سحر در راه میآید پس از هر شامِ غمِ پنهان
لبم خندان نگه دارم برای خاطرِ فرزند
که او جان میگیرد از لبخندم، نه از غمِ پنهان
پدر بودن اگر سخت است و راهش پر زِ طوفان
دلم محکمتر از کوه است در عزمِ غمِ پنهان
در این غربت اگر دستم تهی ماند از توانایی
امیدم میکشد فردا مرا از دامِ غمِ پنهان
به هر سجده ز حق خواهم نگاهی از سرِ رحمت
که می رویَد گلِ ایمان ز خاکِ غمِ پنهان
قسم بر عشقِ فرزندم، نمیشکنم زِ این اندوه
که مرد از پا نمیافتد به تکرارِ غمِ پنهان
بگو «فائز» اگر دنیا سراسر سرد و بیمِهر است
چراغی روشن است این دل ، درونِ غمِ پنهان
خلیل الله فائز تیموری
غزل رمضان
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۳۰ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۹ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————
آغازِ ضیافتِ نور
در آستانهی ماهی که درهای آسمان گشوده میشود،
دل را به نسیم سحر میسپاریم و جان را در باران رحمت میشوییم.
رمضان، ماه بیداری دلهاست؛ ماهی که هر آهِ شبانه
راهی به سوی نور میگشاید و هر قطرهی اشک،
جرعهای از کوثر مهربانی خدا میشود.
در این ضیافت الهی،
دل را سبک میکنیم، جان را صیقل میدهیم
و به امید شبِ قدری که سرنوشت را به روشنایی مینویسد،
قدم در مسیر نور میگذاریم.
رمضان، ماهِ بازگشت است… ماهِ رسیدن.
——–
غزل رمضان
(وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن )
(ردیف: رمضان )
(قافیه: ـان )
ای نسیمِ سحر از کوی صفا آیتِ جان،
مژدهی رحمتِ حق آوردهای در رمضان
ماهِ مهمانیِ حق ، ماهِ مناجاتِ شبان،
ماهِ آمرزش و نور است فروزان رمضان
دل اگر تیره شود از غمِ عصیان ، ای دلِ من،
چارهاش توبه و اشکِ سحر است اندر رمضان
چون شبِ قدر رسد، پردهی اسرار گشای،
که بود لحظهی دیدارِ خداوندِ جهان، رمضان
سفرهی لطفِ خدا گسترده بر خلقِ جهان،
هر که مهمان شودش، یابد از او فیضِ نهان، رمضان
چشم بگشا که ز هر سو برسد نورِ امید،
میدمد صبحِ کرامت ز دلِ شامِ گران، رمضان
جانِ مشتاق در این ماه شود غرقِ صفا،
میرسد نغمهی «ارجعی» ز لبِ روحفشان، رمضان
هر که یک لحظه در این ماه کند یادِ خدا،
میشود پاکتر از قطرهی بارانِ روان، رمضان
دل اگر تشنهی یک جرعه ز کوثر باشد،
میچکد رحمتِ حق از افقِ عرشِ عیان، رمضان
سجدهی نیمهشب و نالهی دلهای شکسته،
میبرد بندهی غمدیده به اوجِ آسمان، رمضان
ای که دوری ز خدا کردهات افسرده و خسته،
ماهِ عشق است و صفا، ماهِ دعا، ماهِ ندا،
ماهِ بیداریِ دل، ماهِ شکفتن به بیان، رمضان
در دلِ شب بنشین، گوش به آیات بسپار،
که رسد زمزمهی قدسیِ قرآن به زبان، رمضان
هر که در سینه شراری ز محبت دارد،
میشود شعلهور از نورِ خدا بینقصان، رمضان
عاشقان را چه خوش است این شبِ پرنورِ دعا،
که بود لحظهی وصل است به یارِ مهربان، رمضان
در شبِ قدر ملائک همه در سیر و سفر،
میرسند از رهِ عرش، به دلِ اهلِ ایمان، رمضان
گرچه فائز ز بیانِ سخنِ ماه قاصر باشد،
به دعا میطلبد رحمتِ یزدانِ جهان، رمضان
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۲/شمسی
تهران ــ ایران
شعلههای هجران
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۶ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۵ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————-
روشن در آتش هجران
«در آتش هجرانش میسوزم و هر بار از یاد نگاهش دوباره جان میگیرم؛
عشقی که هم ویرانم میکند و هم روشنم،
هم اشکم را جاری میسازد و هم دلم را به شوق مینشاند.
میان پریشانیِ دوری و شیرینیِ یادش،
چون شمعی در باد میلرزم و باز عاشقتر میشوم…»
شعلههای هجران
هر نفس از یاد تو مست و خرابم میشوم
در خیالت بیخود از جان و شرابم میشوم
چون نسیم سحری از رهت آیم به چمن
عطر گیسوی تو را من به شتابم میشوم
در خم زلف تو ای ماه، به غرقابم میشوم
وز غمت در طلبت، غرق عذابم میشوم
آتشم در دل از آن شعله هجران تو بس
من که با یاد رخت هرشب، کبابم میشوم
در بیابان فراقت بینشان از خود روم
غرق در موج پریشانی، بیحسابم میشوم
گاه چون ابر بهاران اشک بارم به خیال
گاه با یاد لبت، مست و پرآبم میشوم
ای که گفتی عاشقی را شرط صبر است و ادب
من به عشق تو بیصبر و در عذابم میشوم
فائز از هجر تو دارد دل پر غصه ولی
چون کند یاد لب لعل تو ، در آبم میشوم
خلیل الله فائز تیموری.
۱۴۰۳/۷/۱۱ ــ شمسی
تهران ــ ایران
قصیدهء مهر پدر و مادر
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۲۲ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۱ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————-
قصیدهء مهر پدر و مادر
به لطفِ حق، شبِ تیره به نورِعشق یارمیگذرد
دلِ پدر، دلِ مادر زِ مهرِ بیشمار میگذرد
زِ روزِ نخستِ آمدنِ طفلِ ناتوان
دمادم از نفسِ شوقِ آن دو غمگسار میگذرد
چو نوزاد ، خفته در بغلِ مادرِ وفادار
جهان به عطرِ لبخندِ آن رخِ نگار میگذرد
هنوز آن نالههای نرم و آن زبانِ کودکانه
به شوقِ جانِ پدر، چون نسیمِ بهار میگذرد
قدمقدم به لرزشِ پایِ نخستِ خویش
به دستِ مهرِ پدر، از خطر و از غبار میگذرد
به هر سقوطِ کوچکِ او، دل شکستهشان
ولی به شکرِ برخاستنش استوار میگذرد
چو وقتِ مکتب و دفتر و بویِ کاغذ آید
دلِ پدر و مادر از آن انتظار میگذرد
به اشکِ شوق، رها میکنند دستِ کودکَک
که سویِ علم رود، تا زِ جهل و شرّ میگذرد
جوان شود پسر و دختر از شکوفهٔ عمر
ولی زِ عمرِ والدین، چه زود و بیقرار میگذرد
یکی جوان تر و تازه تر از بهارِ نو
یکی دگر خمیده و رنجور و نزار میگذرد
شبِ درازِ پر تب و تابِ کودکی
به پاسداریِ آن دو دلِ غمگسار میگذرد
به هر نفس که طفل، جوانتر شود، ببین
که عمرِ مادر و پدر از شمار میگذرد
به سفرهای که با عرقِ جبین نهادهاند
هزار قصهٔ رنج و هزار یادگار میگذرد
به روزگارِ سخت، به شبهای بیامان
دلِ پدر و مادر از عشقِ بیشمار میگذرد
چو فرزندان به خانهٔ خویش آشیان کنند
دلِ والدین زِ شوقِ همان روزگار میگذرد
ولی چه سود که قامتشان خمیده شد
که عمرشان به پایِ محبت، نثار میگذرد
در آخرین نفس، به دعای خیرِ فرزندان
دلِ پدر و مادر از این رهگذار میگذرد
و این حکایتِ مهرِ دو یارِ بی بدیل
به نامِ عشق، زِ دفترِ روزگار میگذرد
به ختمِ قصه، گوید دلِ شاعرِ شما
که نامِ او «فائز» است و از افتخار میگذرد
—
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۳/۴/۱۸.شمسی
تهران ، ایران
«قصیده درد هجرت »
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۰ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۹ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————-
قصیده درد هجرت
دلم از داغِ سفر سوخت، زِ پا تا به سر سوخت
شبِ تاریکِ وطن در دلِ خاکستر سوخت
نه به میل آمدم از خانه، نه با شوقِ وداع
خانه در آتشِ بیدادِ ستمگر سوخت
بادِ وحشیست زمانه، همه را میروبد و رفت
گلِ امیدِ من از تازیِ این تند باد سوخت
نان اگر بود، به تحقیر به کامم کردند
حرمتِ جانِ بشر بر لبِ هر سنگر سوخت
نامِ من «مهاجر» و این خود گناهی شدِ بزرگ
که به هر مرز رسیدم، دلم از خنجر سوخت
سنگ بارانِ نگاهِ همه جا همراهم بود
آه، از این بارِ نگاه که تنم یکسر سوخت
گفتند: « حقِّ بشر! » لیک ندانم به کجا
حق اگر زنده بُدی، از چه چنین بیپر سوخت؟
سازمانها همه خاموش، جهان در تماشا
کودکی نالهزنان در دلِ این معبر سوخت
کشورِ همسایه دیوار، جهان پنجره بست
مردِ آواره میانِ در و دیوار سوخت
نه پناهی، نه صدایی، نه سری گرمِ سؤال
روحِ انسان به صفِ سردِ صفآرایی سوخت
وطنم پشتِ سرم ماند و به زنجیر افتاد
پیشِ چشمم وطن از جهلِ ستمگر سوخت
حاکمانی که ندانستند الفبایِ خرد
تختشان سبز، ولی مزرعِ هر کشور سوخت
علم را خوار شمردند و قلم را شکستند
خانهی روشنِ تاریخ از این دفتر سوخت
من گریختم نه زِ خاک، از شبِ بیقانونی
کز نفسهای خفقانآورش این پیکر سوخت
بیوطنی چه کشد آنکه نه دیروز از اوست
نه فردا؛ همهی هستیاش اینجا سر سوخت
گاه تحقیرِ زبان ، گاه لگدهای نگاه
گاه نامم به دهانها چو شرر، اخگر سوخت
ای جهان! مدّعیِ صلح و شعارِ انسان!
تا کجا گوشِ تو از نالهی ما کر سوخت؟
ما نه عدد، نه گزارش، نه سطرِ پرونده
ما دلِ زندهایم، ای کاش بدانی چهقدر سوخت
این قصیده نه زِ جوهر، نه زِ لفظ و قافیه است
از دلِ سوختهای کاین همه سال، اخگر سوخت
به امیدی که جهان روزی از این خواب دَرَد
و بداند که چه بسیار دلِ بییاور سوخت
کاش فردا برسد، کاش بیاید سحری
که در آن، ریشهی ظلم از دلِ هر کشور سوخت
بشنو ای روز، اگر شب همه خاموشی کرد
قصهی ماست که با نامِ فائز آخر سوخت
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۴/۳/۲۵ خورشیدی
تهران ــ ایران
تسخیر نور
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۶ دلو ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————-
تسخیر نور
به چشمت آفتاب افتاد و من گشتم اسیرِ نورِ تو
جهان در موجِ رؤیا غرق شد در روشنیِ نورِ تو
دل از کوه و دشت بردی ، شد افق لبریزِ شوق
که می رقصد نسیمِ صبح در تعبیرِ نورِ تو
نسیم از زلفِ ماه رویانِ این سرایِ بی قرار
به آبشاران میرسد، میریزد از تقصیرِ نورِ تو
به دامنِ کوه ، آسمان آغوشِ آبی میگشاید
که میتابد بر شقایق ها به هر تفسیرِ نورِ تو
طبیعت مستِ نامت شد، به رقص آمد دلِ صحرا
که میچرخد در دلِ گلها به شور و شیرِ نورِ تو
به دشتِ سبز، آهویی زِ شوقِ دیدنت لرزید
که میگیرد ردّ پایش را مسیرِ نورِ تو
درختان دست بالا بردهاند از شوقِ دیدارت
که میبارد بر سرِ برگ شان زِ تقدیرِ نورِ تو
به رود افتاده تصویرت ، روان و صاف و آرام
که میخواند قصه ها از عمقِ تأثیرِ نورِ تو
شبِ مهتاب هم بیتاب شد، از خویش بیرون زد
که میخواهد پر کند عالم به تعبیرِ نورِ تو
دلِ من نیز هر لحظه به سویت میکشد آرام
که میجوید در تمامِ عمر ، تسخیرِ نورِ تو
منم «فائز» که مینویسم این غزل را با دلِ شاد
که جانم میشود هر لحظه گرم و گیرِ نورِ تو
خلیل الله فائز تیموری






















