غزل خزان
خزان آمد و گل شد از باغ طاق
نهان گشت رنگش به دستانِ داق
نسیمش چو آهِ دلِ عاشقان
گذشت از کنارِ چمن بینفاق
ز برگِ درختان فتاد آن صفا
که گویی ز جان میرود اشتیاق
ز رنگِ طلاییِ برگِ خزان
دل افتد به یادِ شراب و عراق
صدای خشخش در این کوچهها
نوای غم است و نوای طراق
درختان خمیده به مهرِ زمین
چو پیرانِ عاشق به وقتِ وفاق
خزان نیست مرگِ بهاران ، عزیز
که آغازِ شعر است و فصلِ عراق
به پایان رسد این ترانهی دل
به نامِ فائز ، به اوجِ اشتیاق
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۷/۱ شمسی
تهران –ایران
قلم تان پررنگ و طبع تان رسا باد جناب فائز تیموری عزیز.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی