( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۲۶ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۶ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————-

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟
بخش نخست :
.
بازار همیشه نقش مهمی در همه عرصه های زنده گی هراتیان داشته است و دارد. اگرچه نقش و ابعاد آن نظر به زمان تحول می یابد ولی محتوا همان است که بود.
شش صد سال قبل شاهرخ بازار شاهرخ را ساخت که همین بازار کنونی ملک است. این پادشاه روشنفکر و روشن ضمیر می خواست که هرات مرکز اقتصاد و تجارت منطقه قرار گیرد و مردم در رفاهیت زنده گی کنند و پایتخت امپراتوی به شکوفایی روز افزون دست یابد.
بازار شاهرخ که در دو طبقه و از خشت پخته اعمار شده بود با پوشش گنبدی و تاق ها و رواق ها و به کارگیری تزیینات خشتی شکوه خاص خودش را داشت. بازار از طریق روشنی دانهای سقفی روشن می شد. در امتداد بازار کاروانسراها، مسجد ها، مدرسه ها، حمام ها، انبارها و دیگر ساختمان های مورد نیاز ساخته شده بود. این بازار برای شاه عباس کبیر که زادگاهش هرات بود، الگویی قرار گرفت برای اعمار بازارهای مشهور اصفهان ، چیزی که به تهران و دیگر شهرهای آن کشور نیز گسترش یافت.
بازار شاهرخ چنین شاهکاری بود، اما با دریغ در سال ۱۹۳۸ هر چهار بازار هرات که بر همین منوال ساخته شده بود، تخریب گردید.
چهار بازار هرات بازار خوش، بازار عراق یا بازار موسوی ها، بازار ملک و بازار قندهار در آن سال ها، هفتاد سال پیش یا بیشتر پر جوش و شلوغ بود. هرچه از دروازه های بازار به سوی چهار سو می رفتی رفت و آمد و خرید و فروش بیشتر می شد. هر بازار گویا تقسیم کار خودش را داشت. بازار ملک بازار زرگری بود. بازار خوش بازار مسگری، بازار قندهار بازار بزازی. فیشنی ترین دوکان های بزازی شهر در بازار قندهار موقعیت داشت. یکی از کاسبی های بازار ،دوکان های عطاری بود. در هر بازار چند دوکان عطاری فعال بود. در این عطاری ها انواع ادویه و گلاب و زعفران، چهارعرق و گلقند و نوشادر، انواع گیاهان طبی گل گاوزبان، خاکشیر، عرق کاسنی، زنجبیل، شیرین بیان، شیرخشت، عناب، زردچوبه، داروگرم، هل، زیره، و دیگر چه چیزهایی که در قطی عطار نمی یافتی.
در بازار قندهار نزدیک تر به چهار سوو دوکان زنده یاد محمد علی عطار در شهر شهره بود. این فقط یک دوکان معمولی نبود. کلوب روشنفکری و همدلی و خانه دوستی بود. در عین حال گویی کارگاه خطاطی استاد محمد علی نیز بود. در فراز بیرونی دیوار پستوی دوکان تابلوی بزرگی که انواع خط در آن کارشده بود و در وسط آن الهم صلی علی محمد و آل محمد به خط درشت و زیبای نستعلیق نقش بسته بود، توجه هر عابر صاحب دلی را به خود جلب می کرد.
.
.
استاد محمد علی عطار به نسبت جثه کوچکی داشت. ولی از درون گنجی بود که تجلی آن در لبخند پر مهر وی خوانده می شد. من با فرزند ارشد استاد عطار محمود در مسجد سکندر جان همدوره بودم. دوست شدیم. خانه شان در فاصله کوتاهی از مسجد موقعیت داشت. گاهی با محمود پس از درس به دوکان استاد محمد علی عطار می رفتم. ما در عقب بساط استاد آرام می گرفتیم و به تماشای عابرین و مشتری ها خود را مشغول می داشتیم. مشتری خیلی کم بود. استاد اغلب چیزی می نوشت.
.
.
ولی عصرها بزرگان شهر به دیدن استاد می آمدند و نزدیک بساط استاد می نشستند و به آرامی صحبت می کردند. شخصیت هایی مانند استادفکری سلجوقی، شیخ طاهر قندهاری، عطا محمد نقشبندی، عباس اعتدالی و…
روزی به محمود گفتم: خوب می شود ما هم از استاد سرمشق بگیریم و خطاطی بیاموزیم.
محمود خندید و گفت: خطاطی آسان است. عجله نکن هر وقت می توانیم بیاموزیم !
این طور بود که از نعمت مهمی که نصیبم شده بود یعنی شاگردی استاد عطار محروم ماندم. محمود جان عطار کجاستی، هنوز از تو گله مندم.
آن روز شیخ طاهر قندهاری در دوکان استاد محمد علی عطار نشسته بود. کدام موضوع تاریخی را صحبت می کردند. شیخ طاهر قندهاری شاید یکی از برجسته ترین سخنران هایی بود که در عمرم دیده ام. باری از زبان دوست عزیزم زنده یاد واصف باختری شنیدم که گفت، ادیب نیشابوری به پرویز ناتل خانلری و .دیگران.. باری گفته بود، در بین شما این جوان افغانی که نامش محمد طاهر است، استعدادی فوق العاده دارد.
شیخ محمد طاهر که اینک دیگر هراتی شده بود، هر روز جمعه در تکیه خانه مسگرها منبر می رفت. در کودکی از برکت پدر پای منبر واعظان نامدار شهر مانند سید قاسم کابلی در تکیه خانه میرزا خان، شیخ غلام حسین فراهی در تکیه خانه هادی، سید میرآقای سراچه گی در منزل خودش در محله خواجه عبدل مصری، شیخ برات علی قندهاری در تکیه خانه برجندی ها، آقای شریعت در منزل خودش در بازار خوش، نشسته بودم و گوش دادن به صحبت این بزرگان مرا شگفت زده می کرد. اما سخنرانی های شیخ محمد طاهر قندهاری بر من اثرگزار بود. شیخ طاهر ریش جو گندم کوتاهی داشت. دستار کوچکی بر سر می نهاد و با صدای جذاب خود آرام لاکن پر شور سخن می راند. چون منبر می رفت اول حمد خدا را بر زبان می آورد. از پیامبر و آل و اصحابش یاد می کرد. بعد غزلی می خواند از شاعران کلاسیک زبان فارسی. اولین غزلی که از زبان او شنیدم و در ذهن من نشست چند بیت آن را این جا می آورم:
.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمیت باش و گرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
.
سپس در مورد مقام انسان چنان زیبا صحبت کرد که گمان می کردی جمعیت هزارنفری نفس در سینه ها قید کرده است و همه گوش شده است.
.
.
آن روز شیخ محمد طاهر در کنار بساط دوکان محمد علی عطار نشسته بود. شخص دیگری هم بود که من او را نمی شناختم. در باره ی موضوعات تاریخی و وقایع گذشته صحبت می کردند. یکی دو ساعت این مجلس شان ادامه یافت. من و محمود آرام در گوشه ی نشسته بودیم و گوش شده بودیم. اکنون می اندیشم ای کاش کاتبی بودی که سخنان این بزرگان را بنوشتی و برای نسل های آینده به یادگار گذاشتی.
شیخ محمد طاهر قندهاری می گفت:
.
یکی از بیجاره گی های سرزمین ما تعدد زوجات امیران بوده است. گویا این قوم از آیات بینات الهی فقط کلوا فانکحو را قبول داشتند. هر امیری چندین زن می گرفت. این وضعیت نه تنها در تدبیر امور دولت اخلال ایجاد می کرد که شمار زیاد فرزندان داوطلب تاج و تخت فراوان می شد و جنجالی. یکی ازین امیران زنباره امیر حبیب الله خان بود. باری فرمانی می فرستد به حاکم قندهار و از وی می خواهد که برای اشتراک در محفل عروسی شاهزاده چند تا دختران زیبای قندهاری را به کابل بفرستد. حاکم بزرگان محله های شهر را احضار می کند و فرمان امیر را بر ایشان می خواند و حکم می کند از هر ناحیه دو، سه دختر حسینه و با وجاهت را انتخاب و آماده کنند که برای شرکت در عروسی شاهزاده به کابل اعزام گردند. این خبر در شهر می پیچد. در قندهار ملنگی بود که واسکتی پرپینه و سنگینی در بر داشت و سوته چوبی در دست. گدایی نمی کرد ولی از خان ها و ثروتمندان شهر با هیبت می خواست که به او پول بدهند. آن را صرف چرس و محفل دوستانش می کرد. ملنگ که ازین موضوع خبر شد با جمعیت کلانی آمد در باغچه خرقه مبارک. در عقب خرقه خانه قاضی قندهار بود. و در سوی دیگر عمارت اداره های ولایت و قضاوت. قاضی دایم آرام و با تمکین از ساحه خرقه پیاده عبور می کرد و به دفتر خود می رفت. آن روز همین که ملنگ قاضی را دید او را متوقف ساخت و به صدای بلند پرسید، امیر حکم داده است دختران قندهار به کابل فرستاده شوند. حکم شریعت چیست؟
قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:
(أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ ۖ )
فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.
کسی دیگر جرات نکرد از قندهار برای امیر در کابل دختر بفرستد.
شیخ محد طاهر قندهاری در هرات وفات یافت. مزار او در جوار زیارت سلطان عبدالواحد شهید زیارتگاه مردم است.
.
ادامه دارد …