هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد(بخش پنجم)
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
گلزار سردار
پیوسته به گذشته :
از کودکی گل را دوست داشتم. چهار، پنج سال بیش نداشتم. با خالقداد پسر خاله ام که چند سالی از من بزرگتر بود، نزد حیدر مرغزی سبق می خواندیم. هنگام رفع حاجت می رفتیم بیرون در باغچه برگد که اینک به مکان رفع حاجت خلق الله تبدیل شده بود. وسط باغچه چند بته گل گلاب قد کشیده بودند. و اکنون پر از گل سپید بودند. فقط به این درخت ها می دیدم و انگار اندرپیرامون من پر از مدفوع آدم های گوناگون نیست. تک درخت اکاسی حیاط کوچک خانه ما در جوار زیارت خواجه عبدل مصری که هر بهار جامه سپید می پوشید و عطری خوش می پراکند، مرا به شور می آورد. اکثرآ با پسر خاله ام می رفتم دولت خانه.
طاوس یگانه خاله من مرا مثل فرزندان خودش و حتا بیشتر ناز می داد. پس از آن که شکمی از غذا در می آوردیم و ساعتی می خوابیدیم با خالقداد می رفتم آن طرف جوی انجیل و به تماشای کشتزار های کوکنار، ذوق می زدیم و پایین و بالا می دویدیم.
دشت دشت گل های رنگارنگ و مقبول کوکنار در زیر آفتاب درخشان و نسیم ملایمی که از کوه تخت صفر می وزید تکان می خوردند گویا با آسمان لاجوردی دهن کجی می کنند. عیش ما وقتی به کمال می رسید که بته های کوکنار خوله می کردند و ما بی پروا آنها را می کندیم و پوست آن را می دریدیم و دانه های خوشمزه خشخاش را در دامن می ریختیم و تا خانه مشت مشت کپه می کردیم.
خلاصه گل برای من دروازه ی به سوی ادراک زیبایی هایی بود که همه جا در آسمان و زمین پراکنده است. گاهی که پدر مرا در بایسکل خود می برد سوی خیمه دوزان در امتداد جاده ولایت رنگ و عطر خوش گل صد برگ، گلاب، نسترن و طاوس مرا ذوق زده می کرد.
در چنین لحظه هایی دلم می خواست باغبان باشم و دایم با گیاه و گل زنده گی کنم.
یکی از کسانی که در کودکی مرا مجذوب می کرد سردار گل فروش بود. می لنگید، با لبخند و دیده گانی روشن و صمیمی. هر روز کراچی پر از گلدان های گل را در بازارهای شهر به گردش می آورد. هر گلدان او گویی باغچه ی پر از گل است. اگر تصادفی پولی داشتم گلدانی پر گل می خریدم. پس از مدتی گل من پژمرده می شد و اندک اندک می خشکید. مرگ گلدان مرا اندوهگین می ساخت. بارها این تجربه تکرار شد. نمی دانستم گل پرورش و نوازش نیاز دارد. سردار ( نام اصلی او را فراموش کرده ام) هر روز از گوالیان تا بازار های شهر کراچی خود را می کشید تا چند گلدانی بفروشد و بتواند هزینه خانواده اش را تامین کند. باری ازو پرسیدم، باغ کلانی داری، خندید و گفت، خیلی کلان. به آسمان اشاره کرد، باغ من آن جاست.
پرسیدم می توانم باغ گل تو را ببینم؟ گفت چرا نه. نشانی خانه اش را گرفتم. خانه ما با گوالیان نزدیک بود. کوچه ی کنار خانه را کوچه گوالیان می گفتند. عصر یک روز رکاب زدم و رفتم خانه سردار. دروازه نیمه باز بود. بوی خوش گل ها دماغ جان را تازه می ساخت، دروازه را کوبیدم. گل احمد بیرون آمد و گفت، بیا داخل. تو هنوز خردی و از تو رو نمی گیرند. خانهء کوچکی بود، در سمت شمال دالانچه ی بود و دو اتاق، در یک گوشه تنور و در کنار آن مطبخ ، چاه آبی در نزدیکی حیاط کوچک خانه پر از انواع گل بود. در دیوار گلدانهای پر گل آویزان بودند. خانم خانه مشغول آشپزی و دختر جوانی آبپاش در دست داشت و گلدان های دیواری را آب می داد. سردار دخترش را گفت، چای تیار کن.
در سمت جنوب باغچه صفه ی و بر آن گلیمی پهن شده بود. چنان می نمود که خانواده در تابستان بیشتر ازین صفه استفاده می کردند. خوب این باغچه سه قسمت است. این جا نگاه کن، در این جا تخم می پاشم و یا قلمه می کارم. این جا تمام قلمه های فیل گل و شمعدانی و انار است. در این حصه بته های پتونی، بنفشه، شب بو و عنتری. در قسمت آخر بته های گل آماده است که باید در گلدان جا بگیرد. در کنار دیوار تعدادی گلدان ها خالی روی هم چیده شده بودند. نزدیک آن کوت خاک که سیاه می زد. سردار توضیح داد. این خاک هم باید تربیت شود. خاک بسیار مهم است. هر گیاهی قوت خود را از ریشه می گیرد. ریشه در خاک مناسب و خوب فعال می شود. اگر خاک درست تهیه نشود هر گیاهی در آن افسرده می گردد و سرانجام نه گل می دهد و نه میوه و می خشکد. ریشه خیلی مهم است و غذای خوب برای ریشه های خوب حتمی است. خاک را غربال می کنم، در آن به اندازه شوره می ریزم ، مخلوط می کنم ومی گذارم که خوب آفتاب بخورد. آفتاب خاک را بارور می سازد. هوا و آفتاب کار خود را می کنند. با چنین خاکی و دست سردار گل بته ها به بار می نشینند و شکوفان می شوند. در آن وقت نه همه سخن او را فهمیدم. به نظرم رسید اگر تعداد گلدان ها زیاد باشند در آن صورت خوب تر است. بیشتر زنده می مانند.
شام آن روز روایت سردار را به پدرم گفتم. کاکا حاضر بود. پدر گفت، خوب ما هم باغچه ی درست می کنیم. حیاط خانه ما بزرگ بود. در وسط حیاط پدر دایره بزرگی خط کشید. کاکا و بچه کاکاهای پدر که در خانه ما زنده می کردند و همه کارگران جراری بودند دست به کار شدند. باغچه را خوب بیل زدند. چند روز همین طور خاک هوا و آفتاب خورد. پدر یک دسته قلمه شمعدانی و چند دسته بته پتونی آورد. غلام که کارگر کارخانه صابون پزی پدر بود ( کارخانه در سمت شرق خانه در عمارتی جداگانه با حیاط جداگانه و ترتیبات ضروری) کلوخ کوب را برداشت. این کلوخ کوب برای میده کردن اِشخار استفاده می شد. خاک باغچه را کوبید و کوبید تا خوب نرم شد. پدر وسط دایره قلمه ها را کاشت و در اطراف آن بته های پتونی را. جوی آبی از باغ خانه می گذشت. چند سطل آب آوردند و باغچه را سیر آب کردند. به قول پدر باید چند روزی این نوباوه گان از تابش سوزان آفتاب در امان نگهداری می شدند. سه تا دستک دراز را درست مثل تیرک خیمه در زمین نصب کردند و آن را با گلیمی کهنه پوشاند و این طور باغچه در سایه پناه برد. پسان هنگامی این پوشش را بر داشتند معلوم شد که قلمه های شمعدانی جان گرفته اند و بته های پتونی تازه تر شده اند. هنوز یک ماه نگذشته بود که باغچه از گل شمعدانی و پتونی پوشیده شد. آخ چه قدر دلم می خواست باغبان پرورش گل باشم. اما به قول حافظ:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
ادامه دارد …

جناب استاد غیرت عزیز ممنونم از شریک ساختن خاطرات زیبای تان با خوانندگان محترم سایت ۲۴ ساعت.
سعادتمند باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی