چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!
————————–
خاطراتی از استاد علی احمد محمدی
============
گرچه خود را هنرمند نمیدانم و در وادی آفرینش هنری دستی ندارم، اما همواره ارادتی عمیق و علاقهای صادقانه به هنر و هنرمندان این سرزمین داشتهام. از خوشنویسی و زیبانویسی گرفته تا نگارگری، تذهیب، شعر، منقبتخوانی و مداحی، همگی برای من جلوههایی از زیبایی، ایمان و فرهنگ این مرز و بوم بودهاند.
در محیطی علمی پرورش یافتم، اما توفیق آن را داشتم که سالها در کنار بزرگانی از عرصه هنر، چون استاد فدایی در وادی شعر، استاد نجیبالله انوری در هنر خوشنویسی و زیبانویسی، و استاد مهدی بنایی، تذهیبکار چیرهدست، محشور باشم. همچنین در برگزاری چندین نمایشگاه هنری سهمی هرچند اندک داشتم و این افتخار، مهر هنر را بیش از پیش در دلم استوار ساخت. از همین رو، همواره خود را دوستدار هنر و حامی هنرمندان اصیل این سرزمین دانستهام.
هرگاه به کتابخانهها، بناهای تاریخی یا آثار کهن قدم میگذاشتم، پیش از هر چیز، چشمم مجذوب جلوههای هنری آنها میشد. ساعتها به ظرافت نقشها، خطوط و تزئینات خیره میماندم و دستکم با ثبت تصویری، گوشهای از آن زیبایی را برای خود به یادگار حفظ میکردم.
برای کسانی چون من، «کانون هنرهای زیبا» تجلیگاه ارزش، اصالت و قداست هنر در جغرافیای فرهنگی کشورمان است؛ نهادی که مصداق زیبای فرمایش الهی «وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» بوده و شایستگیها، استعدادها و قدرت خلاقیت هنرمندان آن دیار را به بهترین وجه معرفی و نمایان ساخته است.
سرزمین هریوا که از روزگار تیموریان به عنوان خاستگاه هنر و فرهنگ آوازهای بلند داشت، در سده اخیر بر اثر نابسامانیها و غارت میراثهای هنری، بخشی از درخشش خود را از دست داده بود. در چنین شرایطی، تأسیس کانون هنرهای زیبا و دیگر نهادهای فرهنگی و حمایتی، بارقهای از امید برای احیای آن شکوه دیرین شد.
بی تردید، شخصیتهای دلسوز و فرهنگ دوستی چون دوست ارجمندم، رفیع اصیل هروی، با همت، اخلاص و عشق به فرهنگ، در زنده نگه داشتن این میراث گران بها، فراهم ساختن بستر رشد نسل تازه هنرمندان و پاسداری از هویت هنری این سرزمین، نقشی ماندگار و ستودنی ایفا کردهاند.
از صمیم قلب، دوام عزت، سلامتی، موفقیت و توفیقات روزافزون ایشان و همه خادمان راستین فرهنگ و هنر را از درگاه خداوند متعال مسئلت دارم و امیدوارم چراغ هنرهای اصیل این سرزمین، همواره فروزان و الهام بخش نسل های آینده باقی بماند.
و اما جا دارد تا در این بخش خاطراتی را از مرحوم استاد براتعلی فدایی خدمت شما بیان کنم .
خاطره نخست :
در سال ۱۳۸۲، به لطف و عنایت خداوند متعال، صاحب نخستین فرزندم شدم. طبق رسم رایج خانوادهها، درباره نامگذاری نوزاد با بزرگان خانواده به مشورت نشستیم. آنان چند نام پیشنهاد کردند و سپس گفتند: «تو اهل قرآن هستی، شایسته است نامی قرآنی برای فرزندت انتخاب کنی.»
آن روز هنگام خروج از خانه برای رفتن به محل کار، گفتم: «ان شاءالله نامی از قرآن انتخاب خواهم کرد.»
طبق معمول، پیش از آغاز کار اداری، یک ساعت کلاس آموزش قرآن داشتم. پس از پایان تلاوت شاگردان، با خود اندیشیدم قرآن را بگشایم و ببینم چه نامی برای فرزندم الهام میشود.
قرآن را گشودم؛ صفحهای از پایان سوره کهف آمد و نگاهم بر آیه ۱۰۷ افتاد:
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا»
واژه «فردوس» چنان در دلم نشست که احساس کردم همان نامی است که در جستجویش بودم.
پس از آن به دفتر کارم رفتم. دیدم استاد فدایی، برخلاف معمول، زودتر از همیشه تشریف آوردهاند. ماجرای تولد فرزند و انتخاب نام را برای ایشان بازگو کردم و آیه قرآن را نیز خواندم.
استاد بی درنگ و فیالبداهه این دو مصرع را سرودند:
به قرآن جنتالفردوس دیدم
نهادم طفل خود را نام فردوس
سپس با لبخند فرمودند: «همین شعر را روی کارت تبریک نوزاد و پاکتهای شیرینی چاپ کن.»
همان روز نیز همین کار را انجام دادم. هنگامی که با شیرینی و کارت تبریک مزین به آن شعر به خانه رفتم، همه اعضای خانواده بسیار خوشحال شدند، تبریک گفتند و برای استاد فدایی نیز از صمیم دل دعا کردند.
و اینهم یک خاطره ای دیگری از استاد فدایی مرحوم که بر میگردد به اتفاقاتی که در آخر دوره نخست حکومت طالبان در هرات رخ داده بود.
آری ! در اواخر دوره نخست حکومت طالبان تبعیضات نژادی ، زبانی و بخصوص مذهبی به اوج خود رسیده بود .
این امر باعث نگرانی همه ما هراتیان گردید و اینجا بود که سخنوران ، شعرا و نویسندگان هرات دست به کارشدند و این سیاهی را درج تاریخ هرات نمودند ، تا اینکه حکومت طالبان برچیده شد وفضا عوض گردید ولی بازهم علما براساس مصالح ان زمان که وحدت مردم خدشه دار نشود رغبتی نداشتند این اتفاق را علم کنند . از اینرو این قضیه در صفحات آن مقطع از تاریخ مکتوم ماند…
پس از مدتی درسال ۱۳۸۲ زمانی که استاد فدایی از مشهد به هرات آمده بودند ، روزها به مدرسه میآمدند و یک یا دوساعت حضورداشتند، بنده نیز روزانه ۲ساعت درکتابخانه ایفای وظیفه می کردم …دریکی ازآن روزها که استاد تشریف آوردند صحبت از همان آتش زدن قرآنها ، مساجد و تبعیضات مذهبی به میان آمد و شعری دراین باره از مرحوم محمد ناصر کفاش را که به من داده بود و دم دستم بود خواندم اولش این بود:
کوفیان گر خیمه ها افروختند
در هری قرآن و مسجد سوختند
…
بعداز استاد خواستم شماهم چندبیتی در این رابطه بنویسید هماندم تا بلند شدم و کتاب یکی از مشترکین را در قفسه گذاشتم و کتاب دیگری به او دادم و نزد استاد آمدم دیدم نوشته است:
آنانکه لاف حرمت دین خدا زدند
بنگر چسان به حرمت دین پشت پا زدند
افروختند آتش بغض و نفاق را
وانگه به مسجد و حرم کبریا زدند
تنها نه فرش مسجد ومحراب سوختند
کاتش به تار و پود کلام خدا زدند
برخانه حسین علی حمله ور شدند
کز ان شرر به قلب شه انبیا زدند
زان شعله های آتش بیداد کوفیان
امروز هم به خرمن هستی ما زدند
…
این نوشته را بردم بالا طبقه دوم بعدازظهر ها استاد نجیب الله انوری خوشنویس مشهور هرات آن زمان همکار ما بودند در بنیاد فرهنگی صادقیه واین ابیات را گفتم با خط زیبای نستعلیق بنویسند وزحمت کشیدند و این یادگاری از دو فرهیخته و هنرمند را در دیوار کتابخانه نصب نمودم و دقیقا در این عکسی که بنده درکنار استاد ایستاده ام همان تابلو در پشت سردیده میشود. بعدا استاد این قطعه را در ترجیع بندی که سالها قبل سروده بودند علاوه کردند.
( عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
مارا ز جور و فتنه دجال وارهان ).
خاطرهای دیگر از استاد فدایی:
در یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۸۸، استاد فدایی در کنار بخاری نفتی دفتر کارم نشسته بودند. تقریباً هر روز از محضرشان بهرهمند میشدم و درباره ادبیات، شعر، تاریخ، فرهنگ و شخصیتهای علمی و ادبی پرسشهای فراوانی مطرح میکردم. استاد نیز با روی گشاده و اشتیاق فراوان پاسخ میدادند.
روزی از ایشان خواستم برای خود تخلّصی انتخاب کنم تا اگر شعری سرودم، در پایان آن بیاورم.
استاد فرمودند:
«به دنبال نام و لقب نباش؛ تلاش کن شعر خوب و ماندگار بگویی.»
عرض کردم:
«پس خود شما چگونه تخلّص “فدایی” را برگزیدید؟»
لبخندی زدند و فرمودند:
«من نیز در آغاز شاعری هیچ تخلّصی نداشتم و اشعارم را بدون لقب امضا میکردم. تا اینکه حدود سال ۱۳۳۵ خورشیدی، زمانی که علامه سید اسماعیل بلخی مدتی در هرات اقامت داشتند و به دعوت بزرگان در تکیه میرزاخان منبر میرفتند، عصرها مردم برای شنیدن سخنان ایشان به خانهای که در کوچه متصل به جاده لیلامی برایشان آماده شده بود، گرد هم میآمدند.
روزی من نیز در آن محفل حاضر شدم و این توفیق را یافتم که شعری تازهسروده را در حضور علامه بلخی بخوانم. پس از پایان شعر، مرحوم بلخی مرا بسیار تشویق کردند و فرمودند: “از امروز تخلّص «فدایی» را در پایان اشعارت به کار ببر.”
از همان روز این لقب همراه من ماند و مردم مرا با نام “فدایی” شناختند.»
آن خاطره برای من درس بزرگی بود؛ اینکه تخلّص و شهرت، زمانی ارزش مییابد که از زبان بزرگان و بر پایه شایستگی و اخلاص به انسان عطا شود، نه آنکه انسان خود در پی نام و عنوان باشد.
لقب فدایی
به من میگفت استادم فدایی
که تو یک آدم بی ادعایی
چه میگردی به دنبال لقب ها
به خاکی بودنت مانند مایی
بگفتم حضرت استاد ! اما
شما هستید ملقب به فدایی
بگفت ازخاطرات خود ،استاد:
که می گفتم شعر ابتدائی
برفتم محفلی نزد بزرگان
که بودند جمله جمع با صفائی
به صدر آقای بلخی تکیه کرده
میان جمعیت نیست جای پائی
مرا در جایگاه ، دعوت نمودند
بخواندم قطعه ای شعر ولائی
پس از تحسین ،در ختم مراسم
مرا بلخی ، لقب داده فدائی
——————



