هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش نهم)
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
بازار خوش
————————-
پیوسته به گذشته :
بازار خوش یگانه بازاری است که فلکه ی دارد. در وسط فلکه ساختمانی یک طبقه با دوکان های سراجی و زیارتی به نام بی بی سیتی. در هرات زیارتگاه های بانوان برجسته و نامدار تاریخی چند تا هست. زیارت بی بی معصومه، زیارت گوهرشاد بیگم شهید، زیارت بی بی سیتی، زیارت بی بی نور و بی بی خور ( دو تای آخری یکی است؟) و…این زیارتگاه ها نشان می دهد که هراتیان به زن حرمت داشتند و زن را در همه امور و همطراز می دیدند.
در نبش شمال غربی فلکه دیزی پزی قدیمی فعال است که اکنون نیز از مکان های سنتی و دیدنی هرات است. دیزی و شوربای آن مشهور.
کوچه های بازار هر یک بافت مخصوص خودش را دارد. از سمت دروازه خوش که طرف چهار سو قدم برداری در سمت راست کوچه مسجد جامع است. به نسبت عریض که موتر در آن رفت و آمد کرده می تواند. در سمت چپ کوچه باره است. این کوچه چسبیده به باره بوده است. اما به تدریج خاک برداری شده و از خشت و گل آن از دوسوی باره خانه ساخته اند و دیگر از آن اثری نمانده است. در نیمه کوچه در دامان باره زیارتی موقعیت دارد. کوچه تا زیارت خواجه عبدل مصری امتداد می یابد و بعد به سه کوچه کوچکتر می پیوندد.
کوچه بعدی کوچه چوب فروشی است که به سمت تکیه هادی و حمام جعفرخان کشیده می شد. دو کوچه بن بست دیگر هم بود. کوچه سید قاسم کابلی واعظ معروف هرات و دیگر کوچه آقای شریعت که در منزل خود مجلس عزاداری و وعظ برگزار می کرد و شهرت فراوان داشت. بعد کوچه زال خان می آید.
پدر من کارخانه صابون پزی داشت و دوکانی در بازار خوش نزدیک کوچه زال خان. بازار خوش از صنف چهارم مکتب تا صنف نهم محل رفت و آمد روزمره من بود. بعد از درس باید در دوکان می نشستم و گویا هنر دوکانداری می آموختم. چند بار مرا نزد حلبی ساز، بایسکل ساز و کفاش گذاشتند که هیچ نتیجه نداد و در این کار اشتیاقی از من بروز نکرد. در سمت راست دوکان پدر دوکان امیر محمد قناد بود. این مرد که ته ریشی جوگندمی داشت مدام افسرده و خون جگر می نمود. از صبح وقت که دوکان خود را باز می کرد تا ظهر نزدیک بساط می نشست و کمتر دیده ام که مشتری داشته باشد. نامش قناد بود اما تولیدی نداشت. چای، دشلمه شکر و قند از کارخانه های قنادی می خرید و باز فروش می کرد. باقی کالاهای او خرت و پرت عطاری بود. چاشت دوکان را می بست می رفت منزل غذا می خورد. نماز می خواند و ساعتی می خوابید دوباره به دوکان می آمد. پشت بساط می نشست و به با زار و رفت آمد عابرین با دیده گانی بی فروغ نگاه می کرد. گاهی پای چپ را بر پای راست می خواباند و گاهی پای راست را بر پای چپ. شام زود دوکان خود را تخته می کرد و می رفت خانه. خانه اش در همان کوچه زال خان بود. باری نمی دانم برای چه خانه اش رفتم. خانه خوبی بود. یک خانه قدیمی اما بزرگ و از خشت پخته با حوض آب و حیاط خشت فرش و چندبته گل قهر زهر. همین گل ها نبودند که او را نیز به درخت قهر و زهر تبدیل کرده بودند؟ همیشه افسرده می نمود. گویا اندوهی بزرگ پنهانی او را شکنجه می کرد. این مطلب را پسان فهمیدم. در سمت چپ دوکان پدر دوکان امیر دیگری بود. این دو کان در تابستان فالوده پزی می شد با بستنی و در زمستان ماهی پزی. ما ما امیر که همیشه مشغول کار بود بهترین ماهی پز هرات. با مشتری و همسایه ها و حتا با عابرین با لبانی پر خنده ارتباط برقرار می کرد. عاشق ماهی بودم و اگر چانسی داشتم چاشت نان و ماهی می خوردم. مزه ماهی ماما امیر هنوز دهن مرا آب می اندازد.
پدرم آروز داشت من هم دوکاندار شوم. می گفتند کار دولت برای ما نیست. در جایی که پول دارد هراتی مقرر نمی شود و در جایی که استخدام می گردد پول ندارد. معاش دولت هم شکم زن و فرزند را سیر نمی کند. پس بهتر است که کسبی را یاد بگیری که در آینده بتوانی زنده گی خود را تامین کنی. اما نمی دانم چرا هر وقت پرسش دوکانداری مطرح می شد، چهره غمزده ی امیر قناد در برابر دیده گانم بر جسته ظاهر می گشت. به نظرم می رسید که دوکان تابوتی است که آدم زنده در آن به تدریج می پوسد. از کار آهنگر و مسگر و نجار و بنا خوشم می آمد. اما به کار فزیکی علاقه نداشتم. دوکان همسایه امیر قناد از ناصر قناد و محسن قناد بود. محسن در مکتب سیفی همصنفی من بود. ناصر پیش از آن که به قنادی بیاغازد، بنا بود. دوکان آنان در نبش بازار و کوچه زال خان موقعیت داشت و همیشه شلوغ بود. اگر مشتری هم نبود دوستان و همسایه ها در این دوکان می آمدند و چای نقلی می خوردند. در آخر دوکان کارخانه قنادی بود. دروازه کارخانه در کوچه زال خان باز می شد. هر روز کار تولید دشلمه و نقل جریان داشت. شکر را در دیگ مسی بزرگی می ریختند و با آب مخلوط می کردند تا خوب بجوشد و به قول استاد شیرینی پز به قوام آید. آن گاه شهد غلیظ داغ را بر سنگ قنادی می ریختند تا اندکی حرارت آن کاهش یابد. تکه ی ازین شکر مذاب را بر می داشتند. استاد آن را که هنوز داغ بود ولی دستان گرما دیده این گرمی را تحمل می کرد، آن را کش می داد و بعد دو نفری آن را پیوسته کش می دادند و هم می زدند. این عمل تماشایی در کوچه انجام می شد و صحنه جالبی پدید می آمد. هر تکه این شکر قوام یافته شاید پنج، شش کیلوگرام یا بیشتر وزن داشت. خیلی کار و وقت می خواست تا این توته تفتیده زرد رنگ سپید شود و ازان دشلمه سپید، شیرینی محبوب هراتیان به دست آید. سفره سماوار جوشان، چای سیاه هل دار و دشلمه سفید هر نشست دوستانه را رونق می بخشید.
ادامه دارد . . .

خاطرات زیبای تان همیشه جاودانه باد جناب استاد غیرت عزیز ، سعادتمند باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی