و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲۴ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،
مسعود صبا « حسن زاده »
بدرختی که از باد نترسید سلام
به عقابی که ز صیاد نترسید سلام
من با این نظر که تاریخ را همیشه فاتحان می نویسند موافق نیستم.
ممکنست گاهی تاریخ را شاعران، هنرمندان و نقاشان بزرگ در یک قطعه ی کوتاه بنویسند . دیده شده در تاریخ جهان، گاهی اوقات تاریخ با شمشیر امپراتوری ها ، جنرال ها و پادشاهان تغییر کرده و گاهی به ندرت توسط هنرمندان و روشنگران که سد آهنین امتناع از تغییر را با نوک پیکان قلم و اندیشه شکستند.!
گاهی اظهار نظر در مورد تحولات و تغییرات و رویدادهای مهم تاریخی چنان به طول و تفصیل می انجامد که همه ی کنشگران، سیاسیون و اگاهان امور به پیش پا افتاده ترین مسایل مبتلا به جامعه بها می دهند، الا به هنر و دستاوردها و فرصتها و چالش های عدیده فرا روی هنرمندان و هنر آوران روزگار ما و این رویکرد را بسی بی روح و بی جان می بینیم در قبال هنر های سنتی تر مانند خوشنویسی، مینیاتور ی و تذهیب و تجلید را که روزگاری نهچندان دور در دیار ما – صدر نشین دیگر هنر ها و ارزش ها و دستاوردهای ملموس اعتقادی و فرهنگی ما بود.
نمیدانم چرا اظهار نظر در مورد تحولات نیم قرن گذشته، تناقضات رفتاری این بخش از خاطرات وخطرات هنر وران مارا به نقد، پژوهش و خوانش و نگارش جدی و همه جانبه نمی گیرد و یا اگر می گیرد به سالیاد درگذشت یک،، صدا،، محدود می گردد؟
این تناقض تاریخی حاکم بر فرهنگ و دنیای هنری وفکری دیگر اقشار هنرمند ما باید عبرت آموزی های بیشتری بهمراه بیاورد.
من بر این باورم که خط و نقش صرفاً آرایش کاغذ نیستند بلکه کتیبه های روح یک ملت در تلاطم تاریخ اند. قلم موی یک نقاش متعهد به استخراج
جوهر خلاقیت از خاکستر رنجها و آرمان هاست ،برای همین هنر تذهیب، مینیاتور، و خوشنویسی نه یادگار موزه ای بلکه زبانی زنده برای گفتگوی ملت ها، ادیان و تمدن های بشری باقی مانده است.
هنر نیز، رنج منجمد شده ما در رخسار تاریخ ماست.
یادم میآید روزی دوست هنر پژوه و همسنگر همدردم محمد رفیع اصیل ـ نخستین نشریه ادبی، هنری و فرهنگی مهاجران افغانستانی را بنام « اشک قلم » بمن تحفه داد و گفت طراحی صفحات داخلی آن یک استثنا و آغاز یک تحول سترگ در صفحه آرایی مطبوعات افغانیست.
آن نشریه ارزشمند،،اشک قلم،، که توسط انجمن شعرای مهاجر افغانستان در مشهد اقبال چاپ یافته بود بر علاوه از اشعار کلاسیک و مدرن، از خوشنویسی و نگارگری نیز بهره برده بود واین آغاز یک حرکت بود.
برای نخستین بار نیز او یک نقاشی تراژیک از شهیدی که پای پرچم دین و استقلال کشورش جان داده بود روی یک بولتن خبری نقش ماندگاری زد که فریدون وارسته آن را در کانون هنرهای زیبای کهزاد رسامی نموده بود.
کانون فرهنگی هنری و آموزشی [ کهزاد] چهل سال قبل در محیط مهاجرت و آواره گی نسلی شکل گرفت که اصالت هویت خودرا در هندسه معرفت جستجو و طلب می کرد.
همنشینی هنر و اندیشه ودانش با رنج خلاقانه، بنیان کانونی گشت که سی سال قبل در جلسه وسیعتری از هنرمندان، نویسندگان و شاعران پیشکسوت در منزل استاد روان شاد – امین الله پیرزاد هروی شکل گرفت و زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش، حروف الفبای { کهزاد} را بر گرفته
ونام جدید آن را- کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش انتخاب نمود. نامی که در آن زمان یک نو آوری ویژه بود، زیرا تقریباً تمامی تشکل ها، نهاد ها، احزاب سیاسی و سازمان های فعال اسلامی از نام و عنوان، دینی , مذهبی و اعتقادی بهره برده و شعارهای یکسان و همگون داشتند.
درسال ۱۳۶۵ کانون [کهزاد] با همکاری با یکی از احزاب نخستین تقویم بزرگ دیواری را در ابعاد ۳۵ در۵۰ و بشکل چهار رنگ در هشت برگ مجزا منتشر ساخت.
باری رفیع اصیل یوسفی برایم گفت و نوشت که با معلم حبیب الله حیدری ـ روزی به بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی نزد استاد محمد علی عطار هروی رفته بود و از ایشان درخواست نموده بود که در نوشتن آیات قرآنی و احادیث و عناوین تقویم کمک و راهنمایی بفرمایند.
استاد عطار به نسبت مشغولیت همزمان در سازمان امور خیریه و اوقاف خراسان،عذر خواستند و واپس جناب معلم حیدری و اصیل یوسفی ـ نزد استاد پیرزاد هروی بخانه شأن رفته و زحمت نگارش و گزینش آیات برگزیده را بر دوش ایشان نهادند.
هرچند که از عمر آن سالنامه بزرگ چهل سال تمام می گذرد اما در برگ نخست آن مرحوم پیرزاد با خط،، ثلث جلی،،کلمه طیبه توحید را چنان قوی به قلم آورده که انگار رنج عشق را برای عاشق،ارزشمند تر از جان خودش خوانده و فریاد زده……گویی در دیگر صفحات و رقعات آن تقویم،پیرزاد نستعلیق را اعلام نمی کند ، آن را نجوا می کند.
باری، روزی در نزد آقای فریدون وارسته که در کابل نزد استاد محمد آصف فکرت هروی
و سپس در مکتب هنری غلام محمد میمنگی، چندی نزد استاد پیرزاد هروی تلمذ وشاگردی نموده بود این قطعه منتخب از گلستان سعدی را دیدم و پیام آن را در ساغر دل نهادم
از صحبت دوستی برنجم
کاخلاق بدم ، حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند
خارم، گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم چالاک
تا عیب مرا به من نماید
این خاطره زیبا را که از اشک قلم و انجمن شعرای مهاجر افغانستان آغاز گشت
با ایجاد فصل نامه ادبی هنری ( در-دری) و خط سوم ادامه میدهم که پژوهشگر نستوه و نویسنده وشاعر همشهریم جناب اصیل یوسفی از اعضای فعال هیت تحریر و عضو مسوول صفحه « یاد یار ودیار »بود.
سه گانه ماندگار….
کارنامه فرهنگی، علمی و پژوهشی رفیع اصیل کالبد شکافی دقیقی از مفهوم تعهد هنری وفکری در دوران بحران های شدید است.
زمانی که عملکرد کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان مبدل به مقاومت فرهنگی گشت،او با همکاری صمیمانه استاد محمد کاظم کاظمی، استاد سید ابوطالب مظفری و خوشنویس توانا استاد نجیب الله انوری توانست که با پشتکار صادقانه و خالصانه حدود بیست و پنج سال پیوسته/ تقویم هنری فرهنگی و عرفانی،، مهر آیین،، رانگاشته و آثار خوشنویسی، نگار گری و مینیاتوری و نقاشی هنر جویان و هنرمندان معاصر را با صبوری و متانت جمع آوری نماید.
شعار او خروج هنر از حالت انفعال در دوران غربت و مهاجرت بود، ومعنا بخشی به آن. او نقش یک،، موزه دار،، بسیار ورزیده را در کنار دیگر همگنان بازی کرد.
هنر، آخرین سنگر حفظ هویت و اصالت یک ملت در آوارگی و بیچاره گی است.
کار نامه او با الترناتیو هنر بجای شعار زدگی، جریانی ساخت که منتظر بودجه و دربند کمک مالی دیگران باقی نماند، او پای در کفش های آهنینی نمود و دست در جیب های که قناعت و مناعت اورا با پشتکارش می نواختند و قلبی که این سرود نجوایش بوده:
هر که هر چه کرده با خود می کند
روزگار استاد جبران کردن است
ذات نیکو حاصلش پیروزی است
ذات بد با جان خود هم دشمن است
تاریخ، همتا های شبیه هم دارد و گاهی چهره های شبیه هم و سرنوشتی همسو و همآهنگ با آخرین تغییرات آتی در تناقضات تاریخی و رفتاری ما، من این سطور را در تورنتو کانادا می نویسم زمانی که در گوشه ای دیگر ازین شهر پهن پیکر اصیل یوسفی نیز در مرارت روز مره گی وامید به روز گارانی روشنتر در وطن – زندگی دارد و من با یاد او و روان شاد پیرزاد از یک سرگذشت در دوران تحصیل و هجرت این نوای بی نوایی را به انتها می رسانم که ! در سال های پایانی دهه شصت خورشیدی زمانی که قرار شد با دوستان ،، ماهنامه فتح،، را منتشر کنیم با راهنمایی یکی از دوستان
به سراغ روان شاد پیرزاد هروی – در خیابان طالقانی طلاب رفتم.حوالی غروب بود که به منزل استاد رسیدم.این اولین باری بود (۱۳۶۸) که آن مرحوم را ملاقات می نمودم.





