مرثیهای برای فرماندهِ عشق؛
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
مرثیهای برای فرماندهِ عشق
سالها گذشت، اما سنگینی آن روزها هنوز بر دوش من است. ما سالها در میانهی غبارِ جنگ و هیاهوی مبارزات، با هم بودیم؛ در میانه آن روزهای پرخطر که برای دفاع از خاک و شهر خودمان، جان در گرویِ هر قدمی بود. ما نه تنها در میدانِ نبرد، که در میدانِ اندیشهها نیز در کنار هم ایستاده بودیم. او، فرماندهای مقتدر و استادی وارسته، و من، همکار علمی و تبلیغاتیاش. اما فراتر از این کلمات، پیوندی میان ما بود که از جنسِ صداقت و پاکیِ محض بود؛ عشقی که در میانهی آن همه خون و باروت، همچون نوری کوچک اما بیمانند، در دلهایمان میتپید.
سالها بود که این عشق، در سایهی مسئولیتها و سنگینیِ مبارزات، پنهان مانده بود. ما در میانهی آن همه هیاهو، با هم میجنگیدیم، با هم میساختیم و با هم ایستادگی میکردیم. همه از نگاهها و لحنِ خاصِ گفتوگوهایمان، حقیقت را میفهمیدند؛ اما در آن روزهای سخت، کسی جرات نداشت که حقیقت را بر زبان بیاورد. سکوتِ همگان، خود گواهی بر وسعتِ این رازِ پاک بود.
او همیشه نگران بود. میدانست که این پیوند، میانِ دو تیغهی تیز قرار گرفته است. از یک سو، حسودان و دشمنانی که در کمینِ هر ضعفِ انسانی بودند؛ و از سوی دیگر، قدرتِ بیرحمِ خانوادهی خودش. او همسرِ دخترِ رئیس و وکلانِ منطقه بود؛ پیوندی که میانِ عشق و سیاست، دیواری از آتش کشیده بود. او میترسید که اگر این راز فاش شود، من زیرِ آوارِ خشمِ خانوادهی او و کینهی دشمنان دفن شوم. او میخواست مرا در حصارِ امنیتِ نامش حفظ کند، بیآنکه بداند همین حصار، گلوگیرترین بندِ زندگیِ من است.
و آن روزِ سرنوشتساز رسید. چند ساعت پیش از آنکه سفرِ نهاییاش آغاز شود، به بهانهی آماده کردنِ سلاحها و تجهیزات، به خانهی ما آمد. آن ساعتها، سنگینترین ساعتهای عمرم بود. او میانِ آهن و باروت و اسلحه میگشت، اما نگاهش مدام، بیاختیار، به سوی من میلغزید. در چشمانِ مقتدرِ فرمانده، چیزی که من میدیدم، لرزشِ اشکی بود که نمیگذاشت بر زمین بیفتد؛ اشکی که میانِ وظیفهی نظامی و عطشِ انسانی، حلقه زده بود.
لحظهی وداع، زمانی که او آمادهی حرکت بود، همه چیز به اوج رسید. همرزمانش، آن مردانِ جنگآزموده که با چشمانی خسته و سرشار از هیبت، آمادهی حرکت بودند، در اطراف او ایستاده بودند. وقتی زمانِ جدایی فرا رسید، او حتی نگاهش را به سوی من برنگرداند؛ گویی میخواست با بیاعتنایی، آخرین پیوندِ ما را پاره کند. اما من، که دیگر تابِ تحملِ این سکوتِ مرگبار و این جداییِ ناگزیر را نداشتم، با تمامِ توانِ قلبم، فریادی از میانِ سینهام بیرون کشیدم:
«استاد! من هم با شما میآیم! استاد… باید من شما باشم!»
فریادم در سکوتِ آن لحظه طنینانداز شد. نگاههای همرزمانش، ناگهان سنگین شد؛ نگاههایی که میانِ تعجب، حیرت و شاید نوعی درکِ پنهان، در هم آمیخته بود. آنها، که در میدان جنگ با او هممسیر بودند، اکنون در میانهی آن فریاد، با حقیقتِ پنهانِ او روبرو شده بودند. اما او، آن فرماندهی استوار، برای حفظِ آن پردهی پوشش و برای رعایتِ آن مصلحتهای تلخ، دستش را بالا آورد؛ نه برای نوازش، بلکه برای ساختنِ دیواری میانِ خود و من. او نگاه نکرد. او رفت، در حالی که سنگینیِ آن حرکت، تمامِ هستیِ مرا در هم کوبید.
من در تنهاییِ خود، درمانده بودم. درد، مانند خاری در گلویم میپیچید. اما من در دعا، به او پیوستم. هر شب، وقتی تاریکیِ شهر بر دوشم سنگینی میکرد، لبهای لرزانم را به ذکرِ «سوره نصر» میگشودم. میخواندم تا خداوند، او را در میانهی آن همه سختی، نصرت و پیروزی عطا کند. میخواندم تا نامش در میانِ دشمنان، با شکوه و در میانِ دوستان، با عزت بر زبان آورده شود. اما تقدیر، نقش دیگری در سر داشت.
خبر رسید؛ خبرِ برخوردِ سردِ مرگ با پیکرِ او. او در خاکِ غریبی، جایی که نه دستانِ من به او میرسید و نه صدایِ من به گوشش.
قلبم از هم گسیخت. من نمیخواستم او در خاکِ دوردست، بینام و نشان و در غربت بماند. چقدر تلخ بود این حقیقت که من، تنها به دنبالِ وصال بودم؛ حتی اگر آن وصال، تنها ملاقات با سنگِ قبرِ او در خاکِ وطن بود. میخواستم پیکرش را به خانه بیاورم، به جایی که قلبم میتپد. میخواستم کنار او بخوابم، ولو در زیرِ سایهی یک مزارِ ساده.
او رفت تا ما را از رسوایی حفظ کند، اما رفتنِ او، بزرگترین رسواییِ زندگیِ من شد: رسواییِ یک قلبِ تنها که در میانِ هزاران زنِ ساکت، تنها یک بار جرئت کرد فریاد بزند.

بانو دریا عزیزی گرامی قلم زیبای تان را می ستایم ، مؤفق و مؤید باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی