۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

آیینه ی دل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

آیینه ی دل

تو را گُم کرده بودم ، خویش را پیدا نمی کردم

 تو آن  مهتابِ  من  بودی ، که پیدا کرد جانم را

همین یک رَدِ پا از تو ، مرا تا صبح می بُردست

که هر شب  نور  می پوشد ، غبارِ  آستانم  را

 دلم   را  تا  تهِ  ویرانی  دنیا  کشاند  این شب

 ولی   یک   خنده ات   آورد  فصلِ  اَرغوانم  را

 اگر  آیینه ی   دل   را   غبارِ  خستگی پوشاند

 نگاهت   باز  می سازد   ،  تمامِ   آسمانم   را

 به دریا  دل  سپردم  ، تا مگر خود  را ببینم باز

 ولی  در  موج   گُم   کردم  تمامِ  بی  کرانم را

خدا از  زخم  هم  گاهی  دری  بر نور  بگشاید

 از آن  در می کشم   هر بار ،   بارِ   ناتوانم را

 فنا  را   آخرِ  راهِ   محبت    گفته   اند   ،    اما

 تو معنا  کرده ای  در من شکوه  در جهانم را

 سالار البرز

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

موج نابسامانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

موج نابسامانی

الا نفرین به ذات هرچه جنگ و هرچه ویرانی

الا نفرین  به تخم  هرچه  درد  و  نا بسامانی

 صدای  طفلک خاک  فلسطینی که  می‌لرزد

 غریو    و  شیون   و    آوارگی   طفل  ایرانی

غروب    بسته‌ی  دروازه   های   مکتب  کابل

 سرود شرقی‌ی  غمگین و  موج نابسامانی

 چه سر ها خم شود دگر چه دل ها خون شود آخر

 چه ملت  ها  بپاشند  تا  بیابند لقمه‌ی نانی

 چه شب‌های جدایی را سحر کردند آدم ها

الا نفرین به ذات هرچه جهل و هر چه نادانی

 خدایا   آدمیت   را   کجا   گم   کرده  آدم ها

 کجا  پیدا  کنم   آدم  نباشد   دشمن  جانی

 چنان سردم که یخ بسته سخن در آرزو هایم

 فقط نفرین به ذات هرچه جنگ و هرچه ویرانی

 ملالی امین

 

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

 قسم به عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 قسم به عشق

غزل غزل پی  یک شعر عاشقانه شویم

 بغل  بغل    بگشایم   و  دلبرانه   شویم‌

کلامِ  عشق   بگویم  و   سر  فراز  رویم

 مگر به شانه‌ی خورشید سر به  شانه شویم

دگر به  جای تفنگ و  نفاق   گل  بدهیم

 خدا کند که همه  صاحبانِ خانه شویم

 نهال پر  ثمرِ باغ  و  شاخ  کوچه‌ی  دل

 دوباره قد بکشیم و پر ازجوانه  شویم

 بیا که دَر بزنیم  و  سلام  عشق گویم‌

مگر پیام محبت  به   این  بهانه شویم

 به آستان فلک خوشه‌ خوشه پروین را

 بدست رقص گذاریم و خوش ترانه شویم‌

 بیا که دست به دستان اعتماد دهیم

 از این کرانه رویم و به آن کرانه شویم

 قسم به عشق که سر در هوای  احسانم

 چه انتظار خوشِ گر در این  زمانه شویم‌

 شاذیه عشرتی

 ۱۰/۶/۲۰۲۶

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

ساحلِ تنها

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

ساحلِ تنها

آیینه    را    مقابل   دریا      گذاشتم

وقتی قدم به ساحل  تنها   گذاشتم

داغ     هزار   نیش    زبانِ   سیاه را

بر دوش لحظه هاى مدارا  گذاشتم

هر تار موى من به گلى بوسه می زند

از بس به دست باد رها جا گذاشتم

خسته میان کوچه ى بن بست انتظار

آهسته سر به سنگ تسلّا گذاشتم

گفتم بدون عشق نمانم ولى بببین

خود را أسیر وعده ى فردا گذاشتم

از بس به خواب خاطره ها شعله مى زنم

خاکسترى به دامن شب ها گذاشتم

دنیای سرد و بی رمق خاطرات را

آخر به  زیر  برقع  رسوا   گذاشتم

#شگوفه_باخترى

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

تلخی تلخ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

تلخی تلخ

قهوه‌ی تلخ یا شیرین؟ پرسشش تلخ بود و  شیرین بود

در نگاه  گرفته  اش  دیدم،  ناله‌ی  ناچکیده   خونین بود

گفتمش تلخ ، تلخ و  زهرآگین! تلخی تلخ  را  تعارف کرد

جرعه‌ی سرکشید و کرد نگاه، در سکوتش نهفته  نفرین بود

دود را حلقه حلقه داد برون، چپق اش را به روی میز نهاد

با گره کردن دو دست ظریف، واژگانش ولی بلورین بود

شکنِ گیسوان انبوهش، ذهن من را به سمت کوه کشاند

چکمه‌های پلنگی اش زد داد، خنجرش خنده‌ی تبرزین بود

یورغه می‌تاخت اسپ گلگونش، شیهه‌ی رخش می‌رسید به گوش

نیزه اش از تبار نی‌لبک است، در کمانش هزار زوبین بود

گفتمش بی‌ستون ستون نداشت، بر سراپای او شرر زد عشق

نگه اش تیشه‌گون شکافت دلم، زخم او زخمه‌ی نگارین بود

قهوه اش را چشید و‌ گفت بنوش، روزگار است بدکنش‌قحبه

لحن آهسته اش مرا ترساند، واکنش نیش بود و نوشین بود

باد سردی وزید و شیشه کفید، و کلاغی نشست روی درخت

کوژپشتی گزید کلکش را، قهوه‌چی قحبه‌ی خبرچین بود

میز بی‌قهوه، خسته و تنها، خاطراتم خطوط خشماگین

با مدادِ سیه کشیدم آه،   بوم اشکم   چکید رنگین بود

دکتورعبدالغفور آرزو

اوتاوا

۲ سپتامبر ۲۰۲۶ م

۱۱/ ۶/ ۱۴۰۵خورشیدی

 

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

کوهِ  ایمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کوهِ  ایمان

بهشت افتاده  در پایت ، شکوهِ بیکران، مادر

 فدایِ حرمتِ نامت، تمامِ جسم و جان، مادر

تو را با جوهرِ نورت، خدا بر خاکِ  ما بخشید

 دلیلِ خلقتِ عشقی، شکوهِ  جاودان، مادر 

اگر غم پنجه اندازد به جانم در شبِ غربت

 پناهی جز دعای تو، ندارم در جهان، مادر 

شکفتن در وجودم را، تو معنا کرده ای هر دم

 گلستان میشود عالم، به لبخندت عیان، مادر 

تویی آرامشِ  قلبم ، تو  محبوبِ  دلِ زارم

 انیسِ لحظه های من، رفیقِ مهربان ، مادر 

نگاهِ پر زِ مِهرِ تو،  برایم کوهِ  ایمان است

 تویی زیباترین آیه، به ذکرم هر زمان، مادر 

ببوسم دستِ لرزانت، ببوسم خاکِ پایت را

 که از عمق وجودم دوستت دارم، بدان مادر 

قلم لرزید و واژه گم، نشد حقّت ادا هرگز

 زِ تو گفتن کجا گنجد، به لب یا بر زبان، مادر

عزیزه محمدی

17 سپتامبر
۳دیدگاه

غزل طبیعت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

غزل طبیعت

زِ دل کوه ، خروش  آبشار  است
.
سرودی نرم، در دامانِ یار است
.

شبنمی بر برگ گل افتاده  آرام

گواهِ عشقِ  سبزِ  روزگار است

به دامن‌های بلاقی، سبزه خندان

نسیمش مست و دل‌ها بی‌قرار است

طوافِ   آهو   و   آلاله  هر سو

بهشتی بی‌مثال،بی‌غبار است

درختان ، سایه‌بانِ  راز  پنهان

پر از آواز، هر شاخ و چنار است

خروش چشمه با شور پرستو

نوای جان و خوابِ هر مزار است

در آن‌جا هر نگاه آینه‌گون است

که از نور خدا، لبریزکار است

سفر کردم به دل‌های طبیعت

قلم گم شد، که آنجا اعتبار است

نوشتم این غزل با جان و وجدان

غزل‌سرای آن، فائز، نگار است
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۶/۲۵ خورشیدی 
تهران –ایران 
16 سپتامبر
۳دیدگاه

بزمِ غزل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۲۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

بزمِ غزل

 

 اگر  بزمِ   شما   دوستان ، گهی  بزمِ   غزل باشد

 دلم خواهد که هر مصرع، پُر از شور و عمل باشد

گهی یک قصهٔ  شیرین،  دمی  یک  نطقِ  عرفانی

 گهی   اقوالِ   انسانی ، شیرین‌تر از عسل باشد

 اگر  جامِ   غزل  نوشیم،  زِ مهر  و  صلح  یاد آریم

 که  هر   بیتِ  محبت‌ زا ، مثالِ   یک   متل   باشد

 نه از کینه سخن گوییم ، نه از جنگ  و پریشانی

 کلامِ   ما  پُر  از  مهر  و ، دلِ  ما  بی‌ جدل  باشد

 بشیر، از شعر و شیرینی، دلِ افسرده را شاد کن

 که بزمِ اهلِ دل باید،  پُر  از  بیت  و  غزل  باشد

 بشیر شیرین سخن

 

 

16 سپتامبر
۱ دیدگاه

دیوانگان نفت و ثروت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جهارشنبه مؤرخ ۲۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

دیوانگان نفت و ثروت

از خواب بخیز که دشمنان بیدار اند

غافل منشین که نقشه ها در کار اند

از خوردن خـون  کودکان سرمستند

از غـارت مال دیگران   سـرشار اند

در مـزرع شـاد دل عـزا   می کارنـد

آفت بـه رۀ عـشـق و وصال  یار اند

شمشیر برهـنه خون دل نـوش کـنـد

دل‏هـا بـه سـراسـر جهـان  افگار اند

از طـیـنـت  گـرگ  مهـربـانی  مطلب

در خیـل درنـده یک  گله  کـفـتـار اند

در قـانـون جنگل  نـبود  جـز کـشـتار

زیرا که دران رهزن و آدم  خـواراند

گژدم که نهادش همه نیشست وگزند

ایـن مدعـیـان نیز در آستین مار اند

فـردوسـی اگـر گفت: میازار موری

ایـن ســنگـدلان شـرارت و آزار اند

صد بار اگر وعده دهند، می شکنند

هشدار که ایـن فتنه گـران غـدار اند

هـر دم که بـه پـای دشـمنان افـتـادید

مغـرور تـر از همیشه در پیکار اند

یک بار نـه، صد بار تجـاوز کردند

قـدرت بـنـمـا که در  پـی تکـرار اند

از صوت هزارو بوی  گل می‏ترسند

بر چشم دل مرز کهن چون خار اند

با تاریخ و فرهنگ وادب در جنگند

غـارتـگـر بـاغ و دشـمـن گلـزار اند

از دموکراسـی غل و زندان ساختند

در مـسـلـخ آن رئیـس دام و دار اند

افـغـان سـتان را  که زنـدان کـردند

بر پیروجوان مرد و زن اشرار اند

دیـوانۀ نفـت و پـول و ثروت باشند

از مهـر و محبت هـمـگی بیزار اند

تا عشـق نکـند جهـان دل را روشـن

اذهان در این عصر نـوین بیمار اند

در آینۀ جان و دل سحرخواهد تافت

دلتنگ مـشـو که شـبپرسـتان تار اند

رسول پویان

۱۴/۹/۲۰۲۶

14 سپتامبر
۳دیدگاه

حسرتِ جهان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

حسرتِ جهان

 زِ پیشرفتِ جهان   انگشت گَزیدم

 ولی   من  رنگِ    آسایش  ندیدم

با شصت‌سال عُمرِ پُررنج  و تکلّف

 فقط جنگ دیدم و از جنگ شنیدم

مرا از درس به سویِ  جنگ بردند

 ده‌ها بار دل از  این  عالم  بریدم

 جوانانِ    زیادی    سر   سپردند

 به چشمِ خویش، خود در صحنه دیدم

 هزاران   زیر‌  بِنا   ویرانه   گردید

 من از  ویرانه‌  ها ظلمت خریدم

جهان بر سویِ کشفِ کهکشان رفت

ولی من  حسرتِ   دنیا چشیدم

 جهان آباد  و  در  امواجِ شادی

 من از لبخند  و  شادی ناامیدم

 بشیر، در حسرتِ فردای روشن

 همه عمرم به  تاریکی خزیدم

بشیر احمد شیرین سخن

13 سپتامبر
۳دیدگاه

داغِ پامیر و هندوکش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

تو با این سیاستِ ناساز کشور  را چتل کردی

تو اقشارِ وطن را دست بستی و کسل کردی 

تو  در  اوجِ   غرورِ  نا بسامانت  سوار   استی

تو با  صد  عقده  مردم  را  گرفتارِ  اجل  کردی

تو پیر و کودک و نسلِ جوان در خاک  افکندی

تو  نام  بانوان  را  هر  کجا  برده  دغل  کردی

تو  نفرت  کردی  از یار و  رفیقِ نیک اندیشت 

تو هرجا فتنه پروردی و دشمن را بغل کردی

تو اسم  خائینِ  یک  قرن  را از یادمان  بردی

تو از بس در خطوطِ دشمنِ ملت عمل کردی 

تو تاریخ و  نشان  سر بلندی  را  کجا بردی؟

تو پامیر و تو هندوکش به خاکستر دبل کردی  

تو خود  را  باختی  در بازی  از قبل سنجیده 

تو خود حیران شدی و حس ما را در خلل کردی 

تو از من بردی آن ابیات سبز عشق و عرفان را 

تو با اعمال زشتت جاری بر من این غزل کردی 

تو بردی  آبروی  احمد و محمود  و  یک ملت

تو با این خود سری ها شهرت ما را مثل کردی

———-

بامداد یکشنبه ۲۳ سنبله ۱۳۹۹ خورشیدی 

 برابر با ۱۳ سپتمبر ۲۰۲۰ ترسایی 

احمد محمود امپراطور

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

چمنزار ِخیال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

چمنزارِ خیال

 لحظه یی   در    گذرِ   خاطره  ها

 دلُ شوریدهُ من باز تمنای تو کرد

 غصه  ها  رختِ  سفر  بر  بستند

 و  چمنزارِ خیالم  همهُ   گلهایش

 هوسِ بوی خوش و عطرِ سمن سای تو کرد

 بودنت فصلِ بهارانِ مرا تا به همیش

 سبز    و     شاداب    نگهمیدارد

 و   نگاهت    به    سراپای   دلم

بذر   پاکی    و   وفا     می کارد

 دلِ  من  خسته و  پاییزی  نیست

 رنگِ     آلالهُ    دشستان   است

 همچو گل های شقایق به چمن

 رنگِ  باغ  و  سمن و  بوستان است

 فصلِ     پاییز    ندارد    دلِ    من

 با تو هر  غصه  مرا  پایان  است

 مریم نوروززاده هروی

 یازدهم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 هلند

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

شرح شعر سفرنامۀ زندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

شرح شعر سفرنامۀ زندگی

شاعر: رسول پویان

*********************

این شعر را می‌توان یک «کیهان‌نامه ـ انسان‌نامه» دانست؛ یعنی روایت از طبیعت و پیدایش جهان آغاز می‌شود، از زمین و تکامل حیات عبور می‌کند، به پیدایش انسان و تمدن می‌رسد، سپس وارد قلمرو ذهن، ناخودآگاه، عشق، اخلاق، جنگ و معنای زندگی می‌شود و سرانجام دوباره به جهانی فراتر از زمان و مکان ختم می‌گردد.

نکتهٔ مهم این است که شعر در بسیاری از جاها زبان علمی را با زبان نمادین و عرفانی درهم می‌آمیزد. بنابراین بعضی گزاره‌های آن را نباید به‌عنوان ادعاهای دقیق علمی خواند؛ بلکه باید دید شاعر چگونه از مفاهیم علمی برای بیان یک جهان‌بینی فلسفی استفاده کرده است.

۱. نگاه کلی: «سفرنامهٔ زندگی» چیست؟

عنوان شعر بسیار معنادار است:

«سفرنامۀ زندگی در گذر
کتابِ پرنقش و رنگ و نگار»

زندگی در اینجا یک سفر است، نه یک وضعیت ثابت. این سفر از:

طبیعت → کیهان → زمین → حیات → انسان → تمدن → ذهن → ناخودآگاه → عشق → خرد → حقیقت

حرکت می‌کند.

در واقع، ساختار شعر شبیه یک حرکت مارپیچی است: از جهان بیرونی شروع می‌شود، به درون انسان می‌رود و در پایان دوباره به عالمی ناشناخته و فراتر بازمی‌گردد.

۲. شرح علمی

الف) آغاز شعر: طبیعت به‌عنوان نخستین مدرسهٔ هستی

شعر با نی، آبشار، کوه، قناری، کبک، گلستان، ماهتاب، جویبار، غروب و طلوع آغاز می‌شود:

نوای   نی  و    نغمۀ   آبشار
هوای خوش دامن کوهسار

از دید علمی، این بخش تصویری از تنوع و پیچیدگی سامانه‌های طبیعی است.

کوه، آب، گیاه، پرنده، نور خورشید و چرخهٔ شب و روز، اجزای یک شبکهٔ به‌هم‌پیوسته‌اند. زندگی انسان نیز خارج از این شبکه نیست.

حتی از منظر بوم‌شناسی، انسان را نمی‌توان موجودی مستقل از محیط دانست؛ اکسیژن، آب، غذا، دما، خاک، میکروارگانیسم‌ها و زیست‌بوم‌ها همگی در امکان ادامهٔ حیات انسان نقش دارند.

پس شعر پیش از آنکه انسان را «شهریار» بداند، او را در دل طبیعت قرار می‌دهد.

ب) سیاه‌چاله‌ها و جهان ناشناخته

یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های شعر:

بسی  عالم  اندر  سیه‌ چاله‌  ها
گهی غیب و گاهی شود آشکار

اینجا شاعر از سیاه‌چاله به‌عنوان نماد ناشناختگی کیهان استفاده می‌کند. از نظر فیزیک، سیاه‌چاله ناحیه‌ای از فضا-زمان است که میدان گرانشی آن به اندازه‌ای شدید است که پس از افق رویداد، حتی نور نیز نمی‌تواند به بیرون بازگردد.

اما عبارت «عالم اندر سیاه‌چاله‌ها» از نظر علمی یک گزارهٔ اثبات‌شده نیست. این ایده در حوزهٔ برخی فرضیه‌ها و مدل‌های نظری کیهان‌شناختی مطرح شده، اما نباید آن را واقعیت قطعی علمی تلقی کرد.

از نظر فلسفی، اما بسیار قدرتمند است:

هرچه علم بیشتر پیش می‌رود، مرزهای ناشناخته نیز آشکارتر می‌شوند.

یعنی «دانستن» پایان مجهولات نیست؛ گاهی خودِ دانش، دروازهٔ مجهولات تازه است.

ج) نور و تاریکی

اگر   بر  رخ  هستی  بنگرید
تجلی نور است در چنگ تار

و:

سیاه و سپید است در کائنات
دو نیرو بر کل  هستی  سوار

در اینجا «نور» و «تاریکی» هم معنای فیزیکی دارند و هم نمادین. از نظر فیزیکی، جهان واقعاً مجموعه‌ای از دو نیروی سادهٔ «نور و تاریکی» نیست. این تعبیر اگر تحت‌اللفظی خوانده شود، علمی نیست.

اما اگر «نور» را نماد انرژی، آشکارگی، نظم، شناخت و وجود و «تاریکی» را نماد ناشناختگی، فقدان اطلاعات، آشوب یا بخش‌های پنهان واقعیت بدانیم، معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

همچنین:

نهان است نیروی تاریک نیز
به  مقدار  افزون  در بیروبار

احتمالاً اشاره‌ای شاعرانه به مادهٔ تاریک و انرژی تاریک دارد. ولی این دو را نباید یکی دانست. در کیهان‌شناسی معاصر، مادهٔ تاریک و انرژی تاریک دو مفهوم متفاوت‌اند و ماهیت دقیق هر دو هنوز موضوع پژوهش است. بنابراین شعر در اینجا بیشتر از علم الهام گرفته تا اینکه یک بیان دقیق فیزیکی ارائه کند. درک این واژگان در فیزیک کلاسیک دشوار است.

۳. زمین و تکامل

یکی از علمی‌ترین بخش‌های شعر:

زمانی   زمین   بود   آتشفشان
ولی  چیره  شد   بارش  تندبار

زمستان یخ هم به  پایان رسید
زمین زنده  شد  تا که  آمد بهار

بدُشوار بگذشت  پنج  انقراض
دل خسته را زنده کرد  روزگار

اینجا شاعر به تاریخ پرفرازونشیب زمین اشاره می‌کند.

زمین اولیه بسیار متفاوت از زمین امروزی بوده است. آتشفشان‌ها، برخورد اجرام آسمانی، تغییرات شدید اقلیمی، تشکیل اقیانوس‌ها و دگرگونی ترکیب جو، بخشی از تاریخ سیارهٔ ما هستند.

اشاره به پنج انقراض بزرگ نیز با مفهوم علمی «پنج انقراض جمعی بزرگ» سازگار است؛ یعنی دوره‌هایی که بخش بسیار بزرگی از گونه‌های زیستی در بازه‌ای نسبتاً کوتاه از مقیاس زمین‌شناختی از بین رفته‌اند.

اما نکتهٔ مهم‌تر شعر این است:

انقراض پایان مطلق نیست؛ گاهی زمینهٔ ظهور شکل‌های تازهٔ حیات را فراهم می‌کند.

این همان جایی است که علم به فلسفه نزدیک می‌شود.

۴. زمین کوچک و انسان بزرگ‌پندار

این بیت از زیباترین اندیشه‌های شعر است:

زمین  ذرۀ  کوچکی  در فضا
که دارد ز هستیِ کل یادگار

و سپس:

بمیزان عمر جهان هیچ نیست
دوروزی که  آدم  بُوَد  شهریار

اینجا شاعر با مقیاس کیهانی، غرور انسان را به چالش می‌کشد. عمر کیهان در مقایسه با عمر تمدن انسانی بسیار عظیم است. انسان در مقیاس کیهانی موجودی بسیار جوان است. از این منظر، عبارت «آدم بود شهریار» طعنه‌آمیز است:

موجودی که تنها برای مدتی بسیار کوتاه بر سیاره‌ای کوچک زندگی می‌کند، چگونه می‌تواند خود را مالک مطلق هستی بداند؟

این ایده به چیزی نزدیک می‌شود که در فلسفهٔ معاصر می‌توان آن را نوعی فروکاستن خودبزرگ‌بینی انسان در برابر مقیاس کیهانی دانست.

۵. علم و مفهوم تکامل

جهان در تغییر و  تکامل بود
نماند کسی در جهان پایدار

این بیت یکی از محورهای اصلی شعر است.

«تغییر» ویژگی بنیادین طبیعت است. ستارگان متولد می‌شوند و می‌میرند، گونه‌ها پدید می‌آیند و منقرض می‌شوند، زمین دگرگون می‌شود و جوامع انسانی نیز تغییر می‌کنند؛ اما باید میان دو مفهوم فرق گذاشت:

تغییر کیهانی با تکامل زیستی یکی نیست.

در زیست‌شناسی، تکامل به تغییر ویژگی‌های وراثتی جمعیت‌ها در نسل‌های پی‌درپی گفته می‌شود؛ نه اینکه هر تغییر طبیعی الزاماً «تکامل» باشد. شعر اما از «تکامل» معنایی بسیار وسیع‌تر و فلسفی گرفته است:
هستی در حرکت است و هیچ صورت ثابتی ابدی نیست.

۶. از طبیعت به انسان و تمدن

نقطهٔ عطف شعر اینجاست:

حیات از نخستین نفس در طبیعت
به  قانون  هستی   بود    سازگار

و سپس:

جدا شد زمام طبیعت چو دل
نهاد سر به  زانوی  پروردگار

شاعر از «طبیعت» به «فرهنگ» عبور می‌کند. انسان تنها با غرایز طبیعی زندگی نمی‌کند؛ زبان، اخلاق، قانون، دین، اقتصاد، سیاست، هنر و تمدن را ایجاد کرده است؛ اما شعر بلافاصله روی دیگر تمدن را نشان می‌دهد:

بنای تمدن اگرچه خوش است
ولی   قدرت  افتاد  در  انحصار

یعنی تمدن دو چهره دارد:

آفرینش و ویرانگری.

انسان همان موجودی است که هم شعر می‌سراید و هم جنگ به راه می‌اندازد؛ هم قانون می‌سازد و هم می‌تواند قانون را برای سلطه به کار گیرد.

۷. نقد تاریخی قدرت، دین و برده‌داری

بخش:

درِ دوزخِ برده‌داری  گشود
در آن برده گردید ابزار کار

و:

ربود حق  ذاتی  انسان، داد
به شاهان و بازیگران اختیار

یک نقد روشن سیاسی ـ اخلاقی است.

شاعر معتقد است انسان در فرآیند تمدن، گاهی حق طبیعی و ذاتی انسان‌ها را از آنان گرفته و به ساختارهای قدرت سپرده است.

سپس:

به   نام  خدا ، تیغِ  دودم  بزد
بکشت آدمی و نمودش غبار

این بیت را می‌توان نقد سوءاستفاده از امر مقدس برای خشونت دانست. البته اینجا شاعر میان «خدا» و «استفادهٔ انسانی از نام خدا» تمایز نمی‌گذارد و همین موضوع از منظر فلسفی جای بحث دارد.

خوانش دقیق‌تر می‌تواند این باشد:

مسئلهٔ شعر خدا نیست؛ مسئله تبدیل باور مقدس به ابزار قدرت است.

۸. فلسفهٔ ذهن: زندان اصلی کجاست؟

از اینجا شعر بسیار جالب می‌شود:

به  زنجیر  اوهام  بستند ذهن
دو پای عمل را به هم استوار

و:

دهد عقل دانا به مفهوم ذهن
به هنگام  کار  و  عمل اعتبار

اینجا شاعر وارد فلسفهٔ ذهن و روان‌شناسی می‌شود. انسان فقط توسط شرایط بیرونی محدود نمی‌شود؛ گاهی باورهای خودش زندان او هستند.

تعصب، ترس، پیش‌داوری، خاطرات، تصور از خود، نیاز به تأیید دیگران و داستان‌هایی که دربارهٔ جهان برای خود می‌سازیم، می‌توانند رفتار انسان را تعیین کنند.

به تعبیر شعر:

زنجیر بیرونی ممکن است برداشته شود، اما اگر زنجیر در ذهن باقی بماند، انسان هنوز آزاد نیست.

۹. ناخودآگاه و میراث ژنتیکی

این بخش بسیار قابل توجه است:

به غار درون اژدها  خفته است
به دانش شود رام و گردد مهار

و: ز ژرفای اندیشه

از رنج کهن‌ترس مانده هنوز
ز  عهد  سرما، ز دور  شکار

و:

ز ژرفای اندیشه و قلب ژن
برون کن ارثِ  علیل و نزار

شاعر در اینجا میان روان‌شناسی، تکامل و ژنتیک پلی می‌زند. ایدهٔ کلی این است که برخی ترس‌ها و واکنش‌های انسانی ریشه‌های بسیار قدیمی دارند؛ مثلاً مغز انسان امروز محصول تاریخ بسیار طولانی تکامل است.

اما «قلب ژن» و «ارث ترس» را نباید دقیقاً به این معنا گرفت که هر تجربهٔ روانی مستقیماً در DNA ذخیره می‌شود. این موضوع از نظر علمی بسیار پیچیده‌تر است.

با این حال، ایدهٔ شعر از نظر روان‌شناختی مهم است:

انسان امروزی گاهی با مغزی تکامل‌یافته برای شرایط گذشته، در جهانی کاملاً جدید زندگی می‌کند.

۱۰. فلسفهٔ شعر: انسان آزاد است یا گرفتار؟

یکی از پرسش‌های مرکزی شعر این است:

آیا انسان سرنوشت خود را می‌سازد یا اسیر نیروهایی است که از گذشته به او رسیده‌اند؟

از یک سو می‌گوید:

زنجیر     و        قانون     گشت
دلی در کمند و سری در فسار

از سوی دیگر:

کلید در خانه در دست ماست
چه اندوه آید چه  یار  غمخوار

اینجا شعر به موضعی نزدیک به آزادی مسئولانه می‌رسد. یعنی انسان همه‌چیز را کنترل نمی‌کند، اما نسبت به واکنش و انتخاب خودش مسئول است. این دیدگاه نه جبر مطلق است و نه اختیار مطلق.

به بیان ساده:

این بیت از نظر فلسفی ستون مرکزی شعر است:

کلید در خانه در دست ماست
چه اندوه آید چه یار  غمخوار

در اینجا «خانه» می‌تواند نماد ذهن و روان باشد و «کلید» نماد آگاهی و انتخاب.

شاعر نمی‌گوید رنج وجود ندارد؛ بلکه می‌گوید رابطهٔ ما با رنج تا حدی قابل تغییر است. این ایده به فلسفه‌های مختلف نزدیک می‌شود: از رواقی‌گری گرفته تا برخی مکاتب روان‌شناختی و عرفانی.

۱۲. عشق در برابر تعصب

یکی از تقابل‌های اصلی شعر:

چرا مرده‌دلان عاشق‌کش‌اند
تعصب کند عشق را سربدار

در اینجا شاعر میان دو نیروی انسانی تضاد برقرار می‌کند:

تعصب ↔ عشق

تعصب جهان را قطعی و بسته می‌کند؛ عشق جهان را باز می‌کند.

تعصب می‌گوید:

«حقیقت نزد من است.»

عشق می‌گوید:

«حقیقت بزرگ‌تر از من است.»

از این جهت، عشق در شعر فقط رابطهٔ عاطفی میان دو انسان نیست؛ بلکه نوعی گشودگی وجودی است.

۱۳. عرفان: نور، عشق و بقا

در خوانش عرفانی، مهم‌ترین واژه‌های شعر عبارت‌اند از:

نور، هستی، عشق، دل، خدا، بقا، فنا، تاریکی، تجلی.

مثلاً:

دل از نور هستی منور شده است
سیاه   و    سپیدند   از    یک   تبار

این بیت را می‌توان با مفهوم عرفانی تجلی مرتبط دانست.

در عرفان، عالم می‌تواند به‌مثابه عرصهٔ ظهور حقیقت دیده شود. نور و ظلمت نیز الزاماً دو اصل مستقل و هم‌رتبه نیستند؛ ممکن است دو نحوهٔ ادراک یا دو سطح از ظهور و عدم ظهور حقیقت باشند.

اما باید احتیاط کرد: این شعر دقیقاً بیانگر یک مکتب عرفانی مشخص نیست. بیشتر یک عرفان شخصی و تلفیقی دارد که عناصر عرفان ایرانی ـ اسلامی، طبیعت‌گرایی و اندیشهٔ مدرن را کنار هم قرار می‌دهد.

۱۴. «بقا در تمنای عشق دل است»

بقا در تمنای عشق دل است
که سوز خزان را  کند  نوبهار

این بیت یک مفهوم عمیق عرفانی دارد.

در عرفان، «بقا» معمولاً در برابر «فنا» قرار می‌گیرد. انسانِ محدود و خودمحور باید از «منِ کوچک» عبور کند تا به حقیقتی وسیع‌تر برسد. در این شعر، عشق وسیله‌ای برای غلبه بر «خزان» است.

خزان = فرسودگی، مرگ، افسردگی، زوال
بهار = تجدید، زایش، امید، معنا

بنابراین عشق در شعر نوعی نیروی تجدیدکنندهٔ وجود است.

۱۵. «چشم یار» و باده

درِ عیش و مستی اگر بسته‌اند
خم باده  نوشید   از   چشم یار

این تصویر کاملاً با سنت ادبی ـ عرفانی فارسی آشناست. «باده» در شعر عرفانی الزاماً شراب واقعی نیست؛ می‌تواند نماد شور عشق، معرفت، بی‌خودی و رهایی از خود باشد. «چشم یار» نیز می‌تواند سرچشمهٔ معرفت و عشق باشد.

پس:

مستی = خروج موقت از خودِ محدود

و

چشم یار = مواجهه با حقیقت از طریق عشق.

۱۶. اما خدا در این شعر چگونه است؟

در پایان می‌خوانیم:

خداوند مهر و خرد عادل است
به  انسان   دانا   دهد   اقتدار

این خدا، خدای مهر + خرد + عدالت است.

این ترکیب مهم است. شاعر خدایی را نمی‌خواهد که صرفاً موضوع ترس و اطاعت باشد؛ بلکه خدایی را ترسیم می‌کند که انسان را به دانایی و توانایی دعوت می‌کند. در این نگاه، انسانِ دانا باید توانمند باشد، اما قدرت او باید در خدمت عدالت و مهر قرار گیرد.

بنابراین سه‌گانهٔ مهم شعر چنین است:

خرد → قدرت → مسئولیت

اگر قدرت بدون خرد باشد، به استبداد می‌رسد؛ اگر خرد بدون قدرت باشد، ممکن است بی‌اثر بماند؛ و هر دو بدون مهر و اخلاق می‌توانند خطرناک شوند.

۱۷. معنای «نور خرد»

به نور خرد آدم انسان شود
وگرنه دد و دیو گردد شمار

این شاید صریح‌ترین تعریف انسان در شعر باشد. از دید شاعر، انسان بودن صرفاً یک ویژگی زیستی نیست؛ یک دستاورد اخلاقی و عقلانی است.

ممکن است موجودی از نظر زیست‌شناختی «انسان» باشد، اما اگر خرد، وجدان و اخلاق را تعطیل کند، در رفتار به «دد و دیو» نزدیک شود. این اندیشه سابقهٔ بسیار طولانی در فلسفه و ادبیات دارد.

در نتیجه:

انسان زاده می‌شود؛ اما انسانیت را باید ساخت.

۱۸. زمین در برابر طلا

اگر مال و زر مایۀ رنج شد
زمین  بهتر  از  کاخ  زرنگار

اینجا شعر به یک فلسفهٔ سادگی و زمین‌گرایی می‌رسد.

ثروت وقتی وسیله است، می‌تواند مفید باشد؛ اما وقتی به هدف نهایی تبدیل شود، انسان را از زندگی جدا می‌کند. «زمین» در برابر «کاخ زرنگار» نماد بازگشت به امر بنیادی است:

خاک، طبیعت، زندگی واقعی، نیازهای اساسی.

۱۹. جنگ اتمی: علم بدون اخلاق

حذر کن ز جنگ اتم، ای بشر
که هرگز  نماند  جهان برقرار

اینجا یکی از مهم‌ترین پیام‌های مدرن شعر ظاهر می‌شود. انسان توان علمی خود را بسیار سریع افزایش داده، اما پرسش این است:

آیا اخلاق او نیز به همان اندازه رشد کرده است؟

این همان پارادوکس تمدن مدرن است: انسان می‌تواند انرژی هسته‌ای را مهار کند، اما آیا می‌تواند خشم، طمع، تعصب و میل به سلطه را مهار کند؟

اگر پاسخ منفی باشد، دانش می‌تواند به جای نجات، وسیلهٔ نابودی شود.

۲۰. تحلیل ادبی

از نظر ادبی، شعر دارای چند ویژگی برجسته است.

الف) قالب

شعر به غزل یا قصیدهٔ کلاسیک متعارف شباهت ظاهری دارد، اما از نظر وزن عروضی و ساختار قافیه، کاملاً در چارچوب یک قالب کلاسیک منضبط قرار نمی‌گیرد.

در عوض، از موسیقی شعر سنتی استفاده می‌کند:

  • قافیه‌های فراوان
  • پایان‌بندی‌های هم‌آوا
  • واژگان فارسی و عربی کلاسیک
  • ترکیبات ادبی
  • تصویرسازی طبیعت
  • تشبیه و استعاره

بنابراین می‌توان آن را نوعی شعر اندیشه‌محور با زبان کلاسیک‌گرا دانست.

۲۱. قافیه و موسیقی

تکرار پایان‌هایی مانند:

آبشار، کوهسار، هزار، جویبار، آشکار، بحار، سیار، بهار، پایدار، داغدار، شهریار، نگار، شمار…

یک موسیقی پیوسته ایجاد می‌کند.

واژهٔ «ار» تقریباً مثل نخ موسیقایی، ابیات مختلف را به یکدیگر متصل می‌کند. این انتخاب با مضمون «سفر» هم هماهنگ است؛ چون شعر با وجود تغییر موضوع، از نظر آوایی پیوستگی خود را حفظ می‌کند.

۲۲. طبیعت در شعر فقط طبیعت نیست

آبشار، کوه، قناری، کبک، گلستان، ماهتاب، صحرا، توفان، دریا، شب، طلوع و بهار، فقط عناصر تزئینی نیستند.

آن‌ها هرکدام یک مفهوم انسانی نیز پیدا می‌کنند.

مثلاً:

بهار = تولد دوباره
خزان = فرسودگی
شب = ناشناختگی
نور = آگاهی
تاریکی = جهل/مجهول
توفان = بحران
صحرا = خشکی و محرومیت
جویبار = جریان زندگی
گلستان = شکوفایی

بنابراین طبیعت در شعر تبدیل به یک زبان دوم برای بیان روان انسان می‌شود.

۲۳. تضاد، موتور اصلی شعر

شعر بر مجموعه‌ای از تضادها بنا شده است:

قطب اول قطب دوم
نور تاریکی
سیاه سپید
زندگی مرگ
طبیعت تمدن
آزادی زنجیر
خرد وهم
عشق تعصب
مهر خشونت
دانش جهل
زمین کاخ
بهار خزان
آرامش اضطراب
انسان دد و دیو
زمان بی‌زمانی

این تضادها اتفاقی نیستند. شاعر می‌خواهد نشان دهد هستی و زندگی انسان در یک وضعیت کاملاً یک‌دست قرار ندارند؛ بلکه از کشمکش نیروهای متضاد ساخته شده‌اند.

۲۴. زیباترین استعارهٔ شعر: مغز به‌عنوان دکان

به دکان تاریک ذهن بشر
هزاران متاع در یمین و یسار

این تصویر بسیار خلاقانه است.

ذهن به «دکان» تشبیه شده و افکار به «کالا»

و بعد:

فروشنده  و  مشتری  رو   به  رو
سخن چون سلاحیست در کارزار

در اینجا زبان، فکر و ذهن تبدیل به بازار و میدان جنگ می‌شوند.

یعنی انسان همزمان:

فروشندهٔ باورهای خود
و
مشتری باورهای دیگران

است.

این استعاره را می‌توان حتی به عصر رسانه‌ها تعمیم داد: انسان هم محتوا تولید می‌کند و هم دائماً محتوای دیگران را خریداری و مصرف می‌کند.

۲۵. «دهقان پیر خرد»؛ استعاره‌ای بسیار مهم

ز   دهقان   پیر  خرد  یاد  گیر
نگهداری از بهرۀ کشت و کار

و:

به صحرای مغز و گلستان دل
نهال   خردمند   و   نیکو   بکار

اینجا یکی از زیباترین شبکه‌های استعاری شعر ساخته شده است:

مغز = زمین
دل = گلستان
فکر = بذر
خرد = کشاورز
دانش = آب
رفتار = محصول

در نتیجه، انسان باید ذهن خود را مانند زمین کشاورزی پرورش دهد. اگر بذر جهل و تعصب کاشته شود، محصول آن نیز همان خواهد بود. این مضمون را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد:

«کیفیت زندگی انسان تا حد زیادی تابع کیفیت بذرهایی است که در ذهن خود می‌کارد.»

۲۶. مهم‌ترین لایهٔ فلسفی شعر: از کیهان تا «من»

اگر شعر را به چند مرحله تقسیم کنیم، ساختار آن چنین می‌شود:

مرحلهٔ اول: جهان زیباست

آبشار، کوه، پرندگان، ماهتاب و طلوع.

مرحلهٔ دوم: جهان ناشناخته است

سیاه‌چاله، تاریکی، نور، کائنات.

مرحلهٔ سوم: زمین شکننده است

آتشفشان، عصر یخبندان، انقراض، زلزله.

مرحلهٔ چهارم: انسان موقت است

عمر انسان در برابر عمر کیهان بسیار کوتاه است: این همه سخن گفتن دربارهٔ علم، طبیعت، تکامل، ذهن و غیره.

مرحلهٔ پنجم: تمدن دوگانه است

هم سازنده است و هم سلطه‌گر.

مرحلهٔ ششم: ذهن می‌تواند زندان شود

اوهام، ترس، ناخودآگاه و تعصب.

مرحلهٔ هفتم: خرد راه رهایی است

دانش، آگاهی و اندیشه.

مرحلهٔ هشتم: عشق زندگی را احیا می‌کند

عشق در برابر خزان.

مرحلهٔ نهم: حقیقت فراتر از دانسته‌های ماست

و شعر با این بیت پایان می‌یابد:

برون از مکان وزمان عالمی
که آدم نداند یکی از هزار

این پایان بسیار مهم است.

شعر پس از این همه سخن گفتن دربارهٔ علم، طبیعت، تکامل، ذهن، خدا و عشق، سرانجام اعتراف می‌کند:

دانسته‌های انسان بسیار اندک است.

این اعتراف، شعر را از یک بیانیهٔ قطعی به یک اثر پرسشگر تبدیل می‌کند.

۲۷. رابطهٔ علم و عرفان در شعر

شاید جالب‌ترین ویژگی این اثر همین باشد.

شاعر در یک طرف دارد:

سیاه‌چاله، تکامل، انقراض، ژن، کیهان، اتم

و در طرف دیگر:

خدا، نور، عشق، دل، بقا، تجلی

قرار می‌دهد.

در نگاه نخست ممکن است این دو جهان ناسازگار به نظر برسند؛ اما شعر می‌خواهد بگوید:

علم دربارهٔ سازوکار جهان می‌پرسد؛ عرفان دربارهٔ معنای آن.

علم می‌پرسد:

«جهان چگونه کار می‌کند؟»

عرفان می‌پرسد:

«این بودن برای من چه معنایی دارد؟»

فلسفه می‌پرسد:

«از کجا می‌دانیم آنچه می‌دانیم درست است و بودن چه معنایی دارد؟»

و ادبیات کاری می‌کند که این پرسش‌ها به تجربهٔ انسانی و عاطفی تبدیل شوند.

۲۸. یک نکتهٔ قابل توضیح علمی

اگر بخواهیم شعر را کاملاً علمی ارزیابی کنیم، چند تعبیر نیازمند اصلاح یا تفسیر استعاری‌اند:

  • «دو نیرو بر کل هستی سوار» به معنای نیروی سیاه و سفید، بیان دقیق فیزیکی نیست. هرچند چیزهایی اند که انسان به یاری نور آن ها را دیده می‏تواند و در شعر سفید گفته شده اند و متباقی سیاه اند و قابل دید نیستند. یا همان ماده یا انرژی سیاه.
  • «نیروی تاریک» احتمالاً به ماده/انرژی تاریک اشاره دارد، اما این دو مفهوم علمی با «تاریکی» به معنای عرفانی یکی نیستند.
  • «عالم اندر سیاه‌چاله‌ها» فرضیه‌ای قطعی در علم امروز نیست؛ اما به عنوان یک نظریه در بین دانشمندان مطرح است.
  • «ارث ترس در قلب ژن» را‌ می‏تواند توضیح داد که انسان چگونه پدید آمده یا مغز چگونه کار می‌کند؛ اما به‌تنهایی آیا می‌تواند؛ عشق بدون خرد نیز می‌تواند کور شود. شعر آرمان خود را از ادعای «من حقیقت را می‌دانم» به فروتنی معرفتی می‌رساند؛ و این را، از نظر فلسفی نباید به معنای انتقال مستقیم خاطرات و ترس‌های اکتسابی از طریق DNA گرفت.
  • «تکامل» در شعر معنایی بسیار گسترده‌تر از اصطلاح تخصصی تکامل زیستی دارد.
  • «دو نیرو» دربارهٔ ساختار جهان ساده‌سازی شده است. هرچند در مجموع چیزهایی اند که دیده می‏شوند و اکثریت چیزهایی اند که تاریک اند و دیده نمی‏شوند. پس این سیاه و سفید مفاهیم کلی شده اند.

اما این موارد الزاماً ضعف شعری نیستند. شعر کتاب فیزیک نیست. مسئله زمانی ایجاد می‌شود که استعارهٔ علمی را به‌عنوان گزارهٔ دقیق علمی معرفی کنیم.

۲۹. یک نکتهٔ فلسفی قابل بیان

شعر گاهی میان سه مفهوم:

طبیعت، علم و اخلاق

پل مستقیم می‌زند؛ ولی این پل همیشه از نظر فلسفی معتبر نیست. مثلاً اینکه جهان «تکامل» یافته، به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که انسان باید اخلاقی یا خردمند باشد.

این همان فاصلهٔ معروف میان:

«آنچه هست»

و

«آنچه باید باشد»

است.

علم می‌تواند توضیح دهد که انسان چگونه پدید آمده یا مغز چگونه کار می‌کند؛ اما به‌تنهایی نمی‌تواند تعیین کند که انسان چگونه باید زندگی کند.

اینجاست که فلسفه و اخلاق وارد می‌شوند.

۳۰. جمع‌بندی نهایی

در عمیق‌ترین خوانش، این شعر را می‌توان داستان «تبدیل ماده به معنا» دانست.

سفر از آبشار و کوه آغاز می‌شود؛
به سیاه‌چاله و کیهان می‌رود؛
به زمین و تکامل می‌رسد؛
از زمین به حیات؛
از حیات به انسان؛
از انسان به تمدن؛
از تمدن به قدرت و جنگ؛
از قدرت به ذهن؛
از ذهن به ناخودآگاه؛
از ناخودآگاه به خرد؛
از خرد به عشق؛
و از عشق به ناشناختگی مطلق.

بنابراین قوس اصلی شعر چنین است:

طبیعت → حیات → انسان → تمدن → بحران → آگاهی → عشق → حقیقت

و پیام مرکزی آن را شاید بتوان در چهار گزاره خلاصه کرد:

۱. هستی در تغییر است.
هیچ صورت زمینی پایدار نیست.

۲. انسان کوچک است، اما آگاهی او بزرگ است.
در برابر کیهان ناچیز است، ولی می‌تواند دربارهٔ کیهان بیندیشد.

۳. بزرگ‌ترین زندان انسان ممکن است ذهن خودش باشد.
تعصب، ترس، وهم و قدرت‌پرستی می‌توانند از زنجیرهای آهنین خطرناک‌تر باشند.

۴. راه رهایی از ترکیب خرد و عشق می‌گذرد.
خرد بدون عشق ممکن است به قدرت سرد تبدیل شود؛ عشق بدون خرد نیز می‌تواند کور شود. شعر آرمان خود را در پیوند خرد، مهر، آزادی و آگاهی می‌بیند.

و شاید آخرین بیت، کل شعر را در یک جمله جمع می‌کند:

«برون از مکان وزمان عالمی
که آدم نداند یکی از هزار»

یعنی پس از تمام این سفر، حقیقت نهایی هنوز ناشناخته است. اینجا شعر از ادعای «من حقیقت را می‌دانم» به فروتنی معرفتی می‌رسد؛ و این، از نظر فلسفی، یکی از پخته‌ترین وجوه اثر است.

اگر بخواهم یک عنوان فلسفی برای جهان‌بینی این شعر انتخاب کنم، می‌گویم:

«کیهان‌شناسیِ عاشقانهٔ انسانِ خردجو»

چون شعر از علم برای شناخت جهان، از فلسفه برای پرسش از معنای آن، از عرفان برای جست‌وجوی حقیقت و از ادبیات برای زیستنِ عاطفی این پرسش‌ها استفاده می‌کند.

*********

از کیهان و تکامل تا خرد، آزادی و عشق

شرح مختصری بر دیدگا ه رسول پویان

درآمد

در شعر معاصر فارسی، ورود مفاهیم علمی به شعر سابقه‌ای طولانی ندارد و غالباً نیز به استفاده‌ای استعاری از چند واژهٔ علمی محدود می‌شود. در شعرهای رسول پویان، اما با پدیده‌ای گسترده‌تر مواجهیم: کیهان، تکامل، علم، فلسفه، انسان، تاریخ، جامعه، دین، آزادی، عشق و عرفان در یک شبکهٔ مفهومی منسجم قرار گرفته‌اند.

آثاری مانند «سفرنامهٔ زندگی»، «هستی، انسان و عدم»، «گوهر انسان»، «چشم تکامل»، «عشق تکامل»، «نوای تاریخ» و دیگر اشعار او که در سایت‏های انترنیتی انتشار یافته است، نشان می‌دهند که شاعر در پی پاسخ به مجموعه‌ای از پرسش‌های بنیادین است: هستی چیست؟ انسان از کجا آمده است؟ جایگاه انسان در کیهان کجاست؟ آیا تاریخ به سوی پیشرفت می‌رود؟ علم چه نقشی در رهایی انسان دارد؟ رابطهٔ عقل و ایمان چیست؟ عشق چه نسبتی با تکامل و معنای زندگی دارد؟ و سرانجام، آیا ورای جهان محسوس حقیقتی ناشناخته وجود دارد؟ 

از این منظر، جهان‌بینی پویان را می‌توان نوعی جهان‌بینی علمی ـ فلسفی ـ انسان‌گرایانه با گرایش عرفانی دانست؛ جهان‌بینی‌ای که در آن علم دشمن معنویت نیست، بلکه می‌تواند زمینهٔ پالایش معنویت از خرافه باشد.

۱. هستی در اندیشهٔ پویان: جهانی پویا و در حال شدن

نخستین اصل جهان‌بینی پویان، پویایی هستی است.

در شعر «هستی، انسان و عدم»، مفاهیم «بودن»، «شدن»، «تکامل» و «عدم» در یک شبکهٔ فلسفی قرار گرفته‌اند. او جهان را واقعیتی ایستا نمی‌بیند، بلکه آن را فرایندی مداوم از دگرگونی می‌داند. حتی انسان نیز مرحله‌ای ثابت و نهایی نیست؛ محصول یک تاریخ طولانی کیهانی و زیستی است. ۲۲۴Sahat

این نگاه با تصویر علمی امروز از جهان تا حد زیادی همخوان است: جهان، زمین، حیات و جوامع انسانی همگی تاریخ دارند و در طول زمان دگرگون شده‌اند. بنابراین «هستی» در شعر پویان بیشتر یک فرایند است تا یک «شیء.»

می‌توان این اصل را چنین صورت‌بندی کرد:

هستی، بودنِ محض نیست؛ هستی، شدن است.

این تلقی، شعر او را از یک جهان‌بینی کاملاً ایستا و سنتی دور می‌کند.

۲. کیهان‌شناسی شاعرانه

در آثار پویان، انسان در مرکز هندسی عالم قرار ندارد.

سیاه‌چاله، کهکشان، اتم، نیروهای طبیعت، نور، فضا، زمان و بی‌کرانگی مرتباً وارد شعر می‌شوند. در «سفرنامهٔ زندگی» نیز زمین در مقیاس کیهانی «ذره‌ای کوچک» معرفی می‌شود و عمر انسان در برابر عمر جهان ناچیز تلقی می‌گردد. در شعر «گوهر هستی و انسان» نیز شاعر مستقیماً به نیروهای بنیادی طبیعت و ساختار ماده توجه نشان می‌دهد .سایت Jame Ghor  و  ۲۲۴Sahat+1

این نگاه یک پیام فلسفی مهم دارد:

انسان باید عظمت خود را بدون فراموش کردن کوچکی کیهانی‌اش بشناسد.

این موضوع به یک مسئلهٔ مهم فلسفهٔ معاصر نیز نزدیک است: انسان از یک سو موجودی بسیار کوچک در کیهان است و از سوی دیگر موجودی است که می‌تواند خود کیهان را موضوع شناخت قرار دهد.

پارادوکس شگفت‌انگیز این است:

کیهان از طریق موجودی کوچک به خودآگاهی نسبی می‌رسد.

البته این جمله را باید به‌عنوان تفسیر فلسفی خواند، نه گزاره‌ای اثبات‌شده در علم.

۳. تکامل؛ ستون مرکزی جهان‌بینی

اگر بخواهیم یک مفهوم را به‌عنوان یکی از محورهای اصلی اندیشهٔ پویان انتخاب کنیم، احتمالاً تکامل مهم‌ترین گزینه است. در آثار او، تکامل فقط نظریه‌ای زیست‌شناختی دربارهٔ پیدایش گونه‌ها نیست؛ بلکه گاهی به معنای گسترده‌تری از شدن، پیچیده‌تر شدن، آگاهی یافتن و حرکت انسان به سوی وضعیت بهتر استفاده می‌شود.

در «چشم تکامل» می‌خوانیم که خرد با دانش، عشق و محبت کامل می‌شود و انسان از طریق چنین ترکیبی مسیر پویایی خود را پیدا می‌کند. MMashal در «هستی، انسان و عدم» نیز «راز بقا» با اصل تکامل پیوند می‌خورد. ۲۲۴Sahat

بنابراین می‌توان گفت:

تکامل برای پویان هم یک مفهوم علمی است و هم یک استعارهٔ فلسفی برای رشد انسان.

اما از دید دانشگاهی باید میان این دو سطح تمایز گذاشت. تکامل زیستی الزاماً به معنای پیشرفت اخلاقی نیست. انتخاب طبیعی به خودی خود نمی‌گوید انسان باید عادل، آزاد یا عاشق باشد.

پویان در واقع یک گام فلسفی فراتر می‌رود و مفهوم علمی تکامل را به یک پروژهٔ اخلاقی تبدیل می‌کند:

اگر انسان محصول تکامل است، اکنون باید آگاهانه تکامل فرهنگی و اخلاقی خود را ادامه دهد.

این یکی از جذاب‌ترین ایده‌های جهان‌بینی اوست.

۴. انسان؛ موجودی میان طبیعت و خودآگاهی

در جهان‌بینی پویان، انسان نه موجودی کاملاً جدا از طبیعت است و نه صرفاً حیوانی مانند دیگر حیوانات .او محصول طبیعت است، اما به مرحله‌ای رسیده که می‌تواند دربارهٔ طبیعت و حتی دربارهٔ خودش بیندیشد.

در «سفرنامهٔ زندگی»، مسیر از زمین و حیات به انسان می‌رسد؛ سپس انسان وارد مرحلهٔ تمدن، قانون، قدرت، دین، جنگ، علم و خودآگاهی می‌شود. ۲۲۴Sahat بنابراین انسان در شعر او یک موجود خودآفرین است.

این معنا در «گوهر انسان» بسیار آشکار است؛ آنجا آزادی، اختیار، عقل، دانش و رهایی از جبر ذهنی در کنار هم قرار می‌گیرند. MMashal در نتیجه، «انسان بودن» صرفاً یک وضعیت زیستی نیست.

می‌توان دیدگاه او را چنین خلاصه کرد:

انسان بالقوه انسان است؛ اما انسانیت باید با خرد، آزادی، اخلاق و عشق تحقق پیدا کند.

۵. خرد و دانش؛ مهم‌ترین ابزار رهایی

یکی از روشن‌ترین خطوط فکری پویان، تقابل دانش با جهل و خرافه است . در «گوهر انسان»، او از رهایی ذهن از «افکار عقب‌افتاده» و «توهم» سخن می‌گوید و دانش را در برابر جهل قرار می‌دهد. MMashal در شعر دیگری نیز تصریح می‌کند که وهم و خرافه دشمن عقل و خردند و علم و فلسفه در ذهن انسان جریان می‌یابند. AAriaye بنابراین علم برای او فقط ابزاری برای شناخت طبیعت نیست؛ یک نیروی اخلاقی و تمدنی نیز هست.

این نکته اهمیت زیادی دارد .در بسیاری از سنت‌های فکری، علم صرفاً «دانستن» است؛ اما در جهان‌بینی پویان:

دانستن → رهایی از وهم → آزادی ذهن → رشد انسان

را به دنبال دارد. از این جهت، می‌توان اندیشهٔ او را دارای گرایش به عقل‌گرایی انتقادی دانست.

۶. نقد خرافه، اما نه نفی معنویت

اینجا به یکی از ظریف‌ترین ویژگی‌های جهان‌بینی او می‌رسیم .پویان از یک سو با خرافه، جهل و تعصب مقابله می‌کند؛ از سوی دیگر خدا، عشق، معنا و امر فراتر از جهان محسوس را حذف نمی‌کند.

این نکته در شعرهایش کاملاً قابل مشاهده است. در «سفرنامهٔ زندگی»، شعر هم‌زمان دربارهٔ ژن، تکامل، سیاه‌چاله و جنگ اتمی سخن می‌گوید و در پایان به «خداوند مهر و خرد» و عالمی فراتر از مکان و زمان می‌رسد. ۲۲۴Sahat بنابراین پروژهٔ فکری او را نمی‌توان صرفاً «مادی‌گرایانه» دانست. او ظاهراً در جست‌وجوی نوعی معنویت سازگار با خرد و علم است.

این همان جایی است که می‌توان از اصطلاحی مانند:

«معنویت عقلانی» استفاده کرد.

۷. خدا در جهان‌بینی پویان

خدای شعر پویان، دست‌کم در بسیاری از اشعار، خدایی است که با مهر، خرد، هستی و انسان ارتباط دارد. در «عشق تکامل»، خدا، هستی و انسان در یک میدان معنایی مشترک قرار می‌گیرند و آزادی و عشق در برابر تعصب و افراط قرار داده می‌شوند. MMashal Jame Ghor این تصویر با یک خداشناسی صرفاً ترس‌محور متفاوت است. خدا در این جهان‌بینی بیشتر سرچشمهٔ:

مهر + خرد + معنا + هستی است.

در نتیجه، دین مطلوب شاعر دینی است که به آزادی و محبت انسانی کمک کند، نه دینی که ابزار سرکوب و تعصب شود.

۸. عشق؛ حلقهٔ اتصال علم و عرفان

اگر «تکامل» مفهوم علمی ـ فلسفی محوری شعرهای پویان باشد، عشق احتمالاً مفهوم عاطفی ـ عرفانی محوری اوست.

در مجموعهٔ «دوبیتی‌های پرسوز»، عشق با تکامل انسان پیوند خورده و به‌عنوان نیرویی معرفی می‌شود که از آغاز تا پایان مسیر انسان همراه اوست. G Goftaman این نگاه در «عشق تکامل» نیز آشکار است. MMashal بنابراین عشق برای پویان صرفاً احساس شخصی میان دو فرد نیست.

عشق می‌تواند:

  • نیروی پیونددهندهٔ انسان‌ها باشد؛
  • در برابر تعصب قرار گیرد؛
  • به زندگی معنا دهد؛
  • خشونت را کاهش دهد؛
  • انسان را از خودمحوری بیرون آورد؛
  • و در نهایت بخشی از معنای تکامل انسانی باشد.

از این نظر، عشق در آثار او یک مفهوم اخلاقی، اجتماعی و عرفانی است.

۹. آزادی؛ گوهر انسان

یکی دیگر از محورهای بسیار پررنگ، آزادی است. در «گوهر انسان»، شاعر صریحاً از «گوهر آزاد انسان» و اختیار سخن می‌گوید و «جبر ذهنی» را یکی از موانع عقل معرفی می‌کند. MMashal این دیدگاه را می‌توان با مسئلهٔ کلاسیک فلسفهٔ اختیار مرتبط دانست.

انسان از یک طرف تحت تأثیر:

  • ژنتیک،
  • محیط،
  • تاریخ،
  • فرهنگ،
  • خانواده،
  • اقتصاد،
  • ناخودآگاه

قرار دارد.

اما پویان بر امکان خودآفرینی تأکید می‌کند.

یعنی حتی اگر انسان کاملاً آزاد نباشد، باید برای افزایش آزادی خود تلاش کند.

۱۰. نقد قدرت و تمدن

جهان‌بینی پویان فقط بر خلاف استفاده ابزاری از دین نمی‏باشد. همچنان در شعر «هستی، انسان و عدم» قدرت، زر، تمدن و جنگ در برابر ناپایداری هستی قرار می‌گیرند.  و این تنها کیهانی و عرفانی نیست؛ یک وجه پررنگ اجتماعی ـ سیاسی نیز دارد.

در «سفرنامهٔ زندگی»، تمدن در کنار برده‌داری، انحصار قدرت، جنگ و سوءاستفاده از دین قرار می‌گیرد. در «هستی، انسان و عدم» نیز قدرت، زر، تمدن و جنگ در برابر ناپایداری هستی قرار می‌گیرند. ۲۲۴Sahat+1

اینجا شاعر یک سؤال بنیادی مطرح می‌کند:

اگر تمدن باعث افزایش قدرت انسان شده است، چرا همین قدرت می‌تواند وسیلهٔ نابودی انسان شود؟

این مسئله در عصر فناوری اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

دانش علمی می‌تواند انرژی هسته‌ای، هوش مصنوعی و فناوری‌های بسیار قدرتمند تولید کند؛ اما قدرت تکنیکی بدون بلوغ اخلاقی ممکن است خطرناک شود.

۱۱. تاریخ به‌عنوان آزمایشگاه انسان

در «نوای تاریخ»، تاریخ تمدن و فرهنگ، عشق، زرتشت، یونان، شرق و میراث فرهنگی در کنار مفهوم تکامل قرار می‌گیرند. MMashal برای پویان، تاریخ صرفاً فهرستی از پادشاهان و جنگ‌ها نیست.

تاریخ آزمایشگاه تکامل انسان است.

انسان در تاریخ می‌آموزد:

چه چیزی او را آزاد می‌کند؟
چه چیزی او را برده می‌سازد؟
چگونه جهل به خشونت تبدیل می‌شود؟
چگونه علم می‌تواند تمدن بسازد؟
و چگونه قدرت می‌تواند همان تمدن را تهدید کند؟

بنابراین تاریخ برای او نوعی دانش اخلاقی و آموزشگاه انسان نیز هست.

۱۲. نسبت علم و عرفان

این شاید مهم‌ترین ویژگی فکری پویان باشد. در نگاه او، علم و عرفان الزاماً دشمن یکدیگر نیستند.

علم به دنبال توضیح سازوکار هستی است؛ عرفان در پی کشف معنای هستی.

از این منظر:

فیزیک می‌پرسد جهان چگونه کار می‌کند؟
زیست‌شناسی می‌پرسد حیات چگونه شکل گرفته و تغییر کرده است؟
فلسفه می‌پرسد این واقعیت چه معنایی دارد و حدود شناخت ما چیست؟
عرفان می‌پرسد انسان چگونه می‌تواند نسبت وجودی خود را با حقیقت تجربه کند؟
شعر این پرسش‌ها را به زبان عاطفه و تخیل تبدیل می‌کند.

پویان تلاش می‌کند این قلمروها را در یک افق مشترک جمع کند.

البته از نظر دانشگاهی باید توجه داشت که علم و عرفان روش‌شناسی یکسانی ندارند. نمی‌توان تجربهٔ عرفانی را با همان معیار آزمایش تجربی سنجید که یک فرضیهٔ فیزیکی را می‌سنجیم.

اما می‌توان این دو را در سطح معنای انسانی و فلسفهٔ زندگی وارد گفت‌وگو کرد.

۱۳. «هیچ» و مسئلهٔ عدم

منظومه «هستی، انسان و عدم» نشان می‌دهد که پویان فقط به زندگی و تکامل نمی‌اندیشد؛ مسئلهٔ عدم و نیستی نیز برای او مهم است. در این شعر، «هیچ» تقریباً به یک شخصیت فلسفی تبدیل می‌شود. بودن و نبودن، شدن و عدم، در یک کشمکش دائمی قرار دارند  Jame Ghor.

این موضوع شعر را به حوزهٔ هستی‌شناسی وارد می‌کند. اما نکتهٔ جالب این است که شاعر در برابر نیستی به پوچی تسلیم نمی‌شود.

راه‌حل او:

معنا ساختن.

یعنی حتی اگر جهان پاسخ نهایی خود را به انسان ندهد، انسان می‌تواند در زندگی خود معنا بیافریند.

این قسمت به برخی خوانش‌های اگزیستانسیالیستی نزدیک می‌شود، هرچند پویان را نمی‌توان صرفاً اگزیستانسیالیست دانست. او دیدگاه مستقل فلسفی و فکری خود را دارد.

۱۴. انسان باید «خود را بیافریند»

در «هستی، انسان و عدم»، شاعر از انسان می‌خواهد از وهم و پوچی عبور کند و معنا بسازد. ۲۲۴Sahat این ایده بسیار مهم است:

انسان فقط کشف‌کنندهٔ معنا نیست؛ تا حدی آفرینندهٔ معنا نیز هست.

علم به ما واقعیت‌های جهان را نشان می‌دهد، اما اینکه با این واقعیت‌ها چگونه زندگی کنیم، مسئله‌ای انسانی است. بنابراین پویان از «دانش» به «خودآفرینی» می‌رسد.

۱۵. یک مدل فشرده از جهان‌بینی پویان

اگر بخواهیم کل اندیشهٔ او را در برخی اشعار اش به شکل یک مدل مفهومی ترسیم کنیم:

کیهان

↓

ماده و انرژی

↓

حیات

↓

تکامل

↓

انسان

↓

خودآگاهی

↓

علم و خرد

↓

آزادی

↓

اخلاق و مهر

↓

عشق

↓

معنای زندگی

↓

حقیقت ناشناخته

این مسیر در آثار مختلف او با صورت‌های متفاوت تکرار می‌شود.سایت‏های اینترنتی.

۱۶. ویژگی متمایزکنندهٔ پویان

به نظرم مهم‌ترین ویژگی جهان‌بینی پویان ترکیب چند سنت فکری است.

او از یک طرف میراث ادبی و عرفانی فارسی را دارد:

حافظ، مولانا، خیام، فردوسی، زرتشت و سنت حکمت ایرانی و خراسانی

و از طرف دیگر با مفاهیم جهان مدرن سروکار دارد:

تکامل، ژنتیک، سیاه‌چاله، اتم، کیهان، فناوری و هوش مصنوعی.

این ترکیب باعث می‌شود زبان شعر او گاهی کاملاً کلاسیک باشد، اما مسئله‌ای که مطرح می‌کند متعلق به جهان مدرن باشد.

به همین دلیل شاید بتوان سبک فکری او را چنین توصیف کرد:

«مدرنیتهٔ علمی با حافظهٔ عرفانی ـ ادبی ایرانی-خراسانی»

این تعبیر البته یک صورت‌بندی تحلیلی است، نه اصطلاحی که خود شاعر الزاماً برای مکتب فکری و فلسفی خویش به کار برده باشد.

۱۷. نقد دانشگاهی جهان‌بینی پویان

برای اینکه این بررسی صرفاً ستایشگرانه نباشد، باید محدودیت‌های این جهان‌بینی را نیز دید. نخست اینکه پویان گاهی مفاهیم علمی را به صورت استعاری و آزاد به کار می‌گیرد. مثلاً «نیرو»، «تاریکی»، «تکامل»، «ژن» و «سیاه‌چاله» در برخی موارد معنایی فراتر از تعریف تخصصی خود پیدا می‌کنند. این امر برای شعر طبیعی است، اما نباید آن را با نظریهٔ علمی یکی گرفت.

دوم اینکه از نظر فلسفی، گاهی فاصلهٔ میان «هست» و «باید» کوتاه می‌شود؛ یعنی از تکامل طبیعی مستقیماً به تکامل اخلاقی می‌رسد. این گذار نیازمند استدلال فلسفی بیشتری است.

سوم اینکه مفهوم «عشق» در آثار او بسیار گسترده است و گاهی هم‌زمان نقش نیروی کیهانی، اخلاق اجتماعی، تجربهٔ عرفانی و احساس انسانی را پیدا می‌کند. این چندمعنایی از نظر شعری غنی است، ولی از منظر فلسفی نیازمند تفکیک مفهومی است.

با این حال، همین تلفیق است که به سبک شعری او هویت خاص و مستقل می‌دهد.

۱۸. نتیجه‌گیری

جهان‌بینی رسول پویان را نمی‌توان در یک برچسب ساده مانند «عرفانی»، «علمی»، «فلسفی» یا «اجتماعی» خلاصه کرد.

در آثار او، کیهان نقطهٔ آغاز است، تکامل مسیر است، انسان مسئله است، خرد ابزار است، آزادی هدف اجتماعی است، عشق نیروی پیونددهنده است و حقیقت نهایی همچنان ناشناخته باقی می‌ماند.

از این منظر، «سفرنامهٔ زندگی» فقط یک شعر دربارهٔ زندگی نیست؛ بلکه خلاصه‌ای از یک نگاه گسترده به جهان است: از آتشفشان و انقراض گونه‌ها تا تمدن و برده‌داری، از ژن و ناخودآگاه تا عشق و خدا، و از سیاه‌چاله و کیهان تا پرسش نهایی دربارهٔ عالمی بیرون از مکان و زمان.

و شاید بتوان جوهر این جهان‌بینی را در این فرمول خلاصه کرد:

طبیعت، انسان را پدید آورد؛
تکامل، او را پیچیده کرد؛
علم، چشم او را گشود؛
خرد، راه آزادی را نشان داد؛
عشق، به آزادی معنا بخشید؛
و حقیقت، همچنان فراتر از دانسته‌های او باقی ماند.

از نظر من، اگر بخواهیم برای اندیشهٔ پویان یک عنوان دانشگاهی انتخاب کنیم، مناسب‌ترین تعبیر می‌تواند این باشد:

«انسان‌گرایی تکاملی با گرایش علمی ـ عرفانی»

این تعبیر هم وجه علمی و تکاملی آثارش را دربر می‌گیرد، هم تأکید او بر خرد و آزادی را، و هم جایگاه عشق، خدا و معنا را در منظومهٔ فکری و جهان نظری ‌اش.

نواب راصل

 

 

 

12 سپتامبر
۱ دیدگاه

هجران یار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

شاعر: بانو آرامش فرهنگ – فرستنده : محترم احمد محمود امپراطور
.
هجران یار
.
عشق تو در دلم نهان،زرد شدم چو زعفران،
باغِ امید  من  تویی  ، پا  نکشم  ازین  جهان
پر بزنم به  سوی  تو ، تا برسم  به  کوی تو
غیر تو نیست مونسی، دلبر خوب و مهربان
سوخته ام همنفسم، داد زدم که بی‌کسم
جان و دلم فدای  تو،  آتشی  بود  مرا نهان
آتشی عشق تو به جان، فارغم من ازین و آن
پنهان نمی‌شود دگر داغ که است مرا عیان
دانی که دلدارت منم، مونس و غمخوارت منم
نالم   زدم  زدوری ات  لحظهٔ  در برم بمان
نیست مرا به غیر تو، عشقی و امیدو آرزو
سوخته‌ام به نیمشب بی‌تو چو شمعِ نیمه‌جان
هر سحر از فراق تو، عقده فشانم از گلو
با دلِ پُر ز ناله‌ام، می‌گذرد شب   و زمان
دوری اگر نصیبِ ماست، وصل تو وعدهٔ  خداست
می‌رسد آن سحر دگر، می‌شکند شبم چنان
آرامشم فدای تو، دیده بود به راه برای تو
داغ تو دارداین دلم،  فریاد من به آسمان
آرامش فرهنگ 
12 سپتامبر
۳دیدگاه

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

به نام خداوندی که زیباست و زیبایی را دوست دارد.

به مناسبت سی‌وسومین سالروز رحلت استاد بزرگوار،

مرحوم محمدعلی عطار هروی، شاعر کتیبه‌ها و از چهره‌های درخشان هنر خطاطی افغانستان، و سالگرد تأسیس کانون هنر های زیبا، اندیشه و دانش چند قطعه از آثار ماندگار آن استاد فرهیخته را به نیت شادی روح بلندش به پیشگاه هنردوستان تقدیم می‌دارم. باشد که این سطرها، یاد و نام او را در دل‌ها زنده‌تر سازد و روشنی قلمش، همچنان در جان هنر این سرزمین جاری بماند.

.

زندگی نامه استاد :

استاد محمد علی عطار هروی فرزند حاجی محمد اسماعیل در سال ۱۳۲۸ قمری مطابق ۱۲۸۸ شمسی در محله خواجه عبدالله مصری ولایت هرات باستان چشم به‌جهان گشود. عطارهروی آموزش‌های ابتدایی را در مکتب‌های سنتی هرات فرا گرفت و سپس نزد پدرش در عطاری به آموزش خوشنویسی پرداخت.

از کیفیت و هنرمندی «کم‌نظیر» عطار که بگذریم، آنچه که در زندگی او بسیار برجسته بود «تنوع» هنری بود. او هر یک از انواع خطوط فارسی و عربی مثل نسخ، ثلت، نستعلیق، تعلیق و کوفی را به شیوه‌های متعدد می‌نوشت. محمدعلی عطار با کاوش در آثار باستانی، اسناد تاریخی، و گردآوری مسکوکات دوره‌های قرن اول و دوم اسلام، بخصوص رسم‌الخط دوره خلفای راشدین، به نمونه اصلی خط کوفی دست پیدا کرد. او سپس با تحقیق در دوره‌های بنی عباس، بنی امیه، غزنویان و دوره تیموری، به انواع و اقسام تفاوت‌هایی که در خط کوفی وجود داشت، آشنا شد. عطار هروی، توانایی کتابت بیش از چهل نوع خط را داشت. بعد پژوهشی کارهای عطار هروی به اندازه کیفیت هنری آثار او برجسته است.

با ورود نیروهای شوروی به افغانستان و آغاز جنگ در این کشور، عطار هروی راهی ایران شد و تمام کتیبه‌هایی که او سال‌ها در بدست آوردن آن زحمت کشیده بود، همه از بین رفت. محمدعلی عطار سخاوتمندانه کارهای ارزشمندش را اهدا می‌کرد. بسیای از آثارش در جنگ از بین رفت و هدایایی که به دیگران داد، گاهی از کاغذپاره‌ها و انباری‌های نمدار سر درآورد.

عطار هروی در طول عمر هنری خود، شاگردان زیادی پرورش داد و سر انجام در تاریخ ۲۷ حوت سال ۱۳۷۱ خورشیدی، استاد محمدعلی عطار هروی، در سن ۸۲ سالگی در شهر مشهد در گذشت.

پیکر استاد را در داخل حرم امام رضا، جایی که سال‌ها در آن به کار خوشنویسی و کتیبه‌نگاری مشغول بود، به خاک سپردند.

آثار چاپ شده‌‌ :

۱ – گنجینه خطوط در افغانستان.

این اثر ارزشمند تاریخی و هنری به‌همت استاد مرحوم میر غلام رضا مایل هروی در سال ۱۳۴۶ خورشیدی و در مطبعه دولتی کابل انتشار یافت.

دیباچه این قطعات خوشنویسی به‌قلم ابراهیم خوا خوژی ویادداشتی بخامه وزیر اطلاعات و کلتور وقت می‌باشد.

۲- قرآن محلٰی:

این اثر زیبا که شامل سوره‌های کوتاه قرآنی یا سی‌پاره، است که در سال ۱۳۶۶ خورشیدی توسط انتشارات سروش و شامل بیست نوع خط با چاپ نفیس و لاجوردین منتشر شد.

۳- هنر آیه‌نگاری قرآن کریم – به کوشش محمد مهدی هراتی.

این اثر گرانبها با تصاویر و خطوط از ابنیه تاریخی کشور همراه بوده و ناشر آن موسسه مطالعات فرهنگی و گردشگری است.

۴ – مرقع خطوط قرآنی { اساور}

درین مجموعه مرقع خطوط اسلامی شامل ثلث، محقق، ریحان، دیوانی،مستدیر، معقلی، نسخ، رقاع، تعلیق، مسلسل، شکسته نستعلیق،

ثلث کتیبه‌ای و نستعلیق شرقی در کنار بیش از ده نوع خط کوفی از قرن دوم هجری تا عصر حاضر و در بیست و چهار صفحه رنگی در صدمین سالروز تولد استاد عطار هروی – تابستان ۱۴۲۸ قمری ۱۳۸۶ش به اهتمام رفیع اصیل یوسفی و با مقدمه استاد سعادت ملوک تابش توسط انتشارات ملک اعظم در حال که ۱۵ سال از وفات استاد گذشته بود توسط استاد محمد علی کشاورز نگارگری وبا مساعدت کانون هنرهای زیبا – اندیشه و دانش به بازار کتاب عرضه گشت.

این اثر ارزشمند و گرانبها که در سال ۱۳۵۹ در هرات نگاشته شده بود، در سال ۱۳۸۸ توسط ریاست اطلاعات و کلتور بعنوان کتاب سال برگزیده شد.

و انجمن خوشنویسان هرات در رونمایی از کتاب و ایجاد یک نمایشگاه بزرگ خطی در قلعه ارگ تاریخی بانو شمیره از آن تجلیل نمود.

۵- نمونه های خطوط به مناسبت اولین سالگرد نظام جمهوریت داود خان تحریر شده بود.

با مهر

کریم زاده

چهار شنبه، ۵ حمل ۱۴۰۵ خورشیدی

۲۵ مارچ ۲۰۲۶ ترسایی

زندگی نامه‌ی استاد عطار بر گرفته از صفحه‌ی انجمن ادبی و فرهنگی نامور.

اینهم چند نمونه از کار های استاد عبدالحکیم کریم زاده

.

12 سپتامبر
۳دیدگاه

کوی دوست

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کوی دوست 
دل به جانان دادم و جان  را فدای عشق او 
می‌تپد در سینه‌ام هر دم  صدای عشق او
 چون نسیم صبحگاهی  می‌وزد از کوی دوست 

می‌برد از دیده‌ام  خواب و صفای عشق او 

در  دل  شب  با  خیال   او  نشینم  بی‌قرار 

می‌کشم از دیده اشک از ابتدای عشق او 

هر که از مهرش گریزد ، بی‌ خبر از  راز دل 

من  شدم   دیوانه‌ وار  آشنای  عشق   او 

چشم مستش می‌برد هوش از سر عاقل‌دلان 

می‌نشیند  در  دل  من  ردّ پای  عشق او 

با نگاهش عالمی را می‌کند بی‌تاب و مست 

می‌چکد از هر نگاهش خون‌بهای عشق او 

گرچه جانم سوخت از هجران و درد بی‌کسی 

باز هم  دل می‌ تپد  در ماجرای عشق او 

هر شب از شوق وصالش می‌نویسم شعر نو 

می‌زنم  بر تار دل  نغمه‌ سرای عشق او 

در  گلستان  جمالش بلبلان  خاموش‌ اند 

من شدم  تنها صدا در آشنای  عشق او 

با دعای عاشقان شاید که روزی بشنود 

ناله‌ی دل‌خسته‌ام را از دعای عشق او 

در دل این غزل آخر نامی از دلدار هست 

می‌نویسم با دلم: فائز، فدای عشق او 
—
خلیل الله فائز تیموری
۲۹/۵/۱۴۰۴- خورشیدی
تهران –ایران

12 سپتامبر
۱ دیدگاه

لالهُ افسرده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

لالهُ افسرده

 بی تو در باغ و چمن فرحت و زیبایی نیست

 لاله    افسرده   و   یارای  دل  آرایی نیست

 غنچه    پژمرده    شود     زار     بنالد    بلبل

 در دلش عشقِ گل و فرصتِ شیدایی نیست

 باغبان   زمزمه    می کرد  سحر   زیرِ لبش

 فصلِ پاییز به چمن وقتِ  گل آرایی نیست

 چو   بدیدم   قدِ   موزونِ   تو ، با خود گفتم

سروِ   آزاده   بدین خوبی  و رعنایی نیست

 همه  شب تا به سحر  چهرهّ  تو  در نظرم

 ماه و پروین و گل زهره  تماشایی  نیست

 نسپارد  دلِ  من  گوش  به  اندرزِ   کسی

 طفلِ  گریانِ  مرا  میلی  به لالایی نیست

 تو  بمان  تا  که  خزان  رنگِ  بهاران  گیرد

 دلِ   بیتابِ   مرا   طاقتِ   تنهایی  نیست.

 مریم نوروززاده هروی

 دوم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ “پاییز”

 هلند

11 سپتامبر
۳دیدگاه

زن، خورشیدِ هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

زن، خورشیدِ هستی

 اگر خورشید، نامش «زن» نمی‌بود

 جهان پُر نور  از  این  روزن  نمی‌بود

 زُحل   و     زُهره  ،  ناهید     و   ثُریّا

 به شب‌ها زیبِ هر مسکن نمی‌بود

 نه عشقی  مانده  بود  از مهرِ مادر

 اگر گل ، لاله    و    لادن    نمی‌بود

 کنارِ    بسترِ    مادر  ،   به   صد ناز

 قیامت  بود   اگر   خفتن   نمی‌بود

 نه   رنگی در   چمن پیدا، نه بویی

 اگر نرگس، اگر  سوسن  نمی‌بود

 نمی‌شد کشوری   هرگز  شکوفا

 اگر زن، شمعِ هر گلشن نمی‌بود

 مهتاب در آسمان بی‌رنگ و نور بود

 اگر نامش به اسمِ «زن» نمی‌بود

 ملکه گر  نبود ، عسل  کجا بود؟

 زنبور، مشتاقِ نسترن   نمی‌بود

 اگر   نبود   ملالی‌  های    میوند

 به گیتی نامی از «میهن»  نمی‌بود

 گوهرشادِ بیگم و  رابعه در بلخ

به عالم نام‌شان روشن نمی‌بود

 نمی‌ بود  گر زنِ  دانا  چو هاجر

 بشیرِ شاعر، شیرین‌سخن نمی‌بود

 بشیر شیرین‌سخن

 بی بی هاجر نام مادر من است

 ارواح مطهرش شاد باد

11 سپتامبر
۱ دیدگاه

کاروان اشک!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کاروان اشک!

 تـا جـدا گشتم زکـویـت نیست  آرامم  هنوز

سرزند خورشید عشقت گاه دربــامم  هنوز

ظلمت شبهای تارم  روشن  از یاد  تـواست

چون ستاره مـیـرسی درپهنۀ شـامم  هـنوز

دل تســلی میکــنــم بـا دوریـت  امـا  دریغ

همچــوآهــوی فــتـاده صیـد دردامم هـنوز

میکشانـد دل مرا دربــزم شمع و سوختـن

شمع میگرید که من درعاشقی خامم هنوز

میبرد با خویش هرشب کاروان  اشک من

آه پــرســوز وگــدازو درد  و آلامـم هــنـوز

تا (عزیزه) بزم شعرم روشن ازیـادش بؤد

مـیـدرخشـد ازفـروغـش اختـر نـامم هـنـوز

عزیزه عنایت 

۱۵/۶/۲۰۲۶

هالند

11 سپتامبر
۳دیدگاه

در آخرین  نفس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

در آخرین نفس

ایکاش   وفا    داشت    مرا    وا   نمی گذاشت

بر   روی   زخم   های   دلم   پا    نمی گذاشت

مهرش   بدل   بماند   و   دلم     داغدار  گشت

ایکاش مهر خود،  به   دلم   جا   نمی گذاشت

زلفش    بدست   باد   به   هنگام   رفتن  اش

حتّی   مرا     برای       تماشا     نمی گذاشت

ایکاش   تا   زمان    برود   در    عقب    که   تا

در آن زمان که  لحظه ای  تنها  نمی گذاشت

هر دم   شراب   ناب   طلب    کرده ام   از  او

بر لب شراب  داشت   ز  تقوا   نمی گذاشت

ایکاش    قبل    دیدنِ   او   مرگ     می‌رسید

تا حسرتش به سینه ای  شیدا نمی‌گذاشت 

در آخرین  نفس  که  نفس  می کشم  هنوز

ایکاش در دلم  نقش  کفِ  پا  نمی  گذاشت

شاید  که  بخت  بد به  سیاهی  کنون  نبود

گر داغ  حسرتش  به  دلِ  ما  نمی گذاشت

سی ساله طاهری به وفایش نفس کشید

در حسرتم که وعده ای فردا نمی گذاشت

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان 

11 سپتامبر
۱ دیدگاه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

گزارشی از محفل بزرگداشت و رونمایی دیوان

اشعار حبیب‌ الله بلبل در خانه مولانا 

برنامه‌ی بزرگداشت و رونمای دیوان اشعار حبیب‌الله بلبل، از چهره‌های برجسته و شاعران نام‌آشنای عرصه ادبیات، به همت خانه مولانا و با حضور جمعی از فرهیختگان، پژوهشگران، استادان و علاقه‌مندان به شعر و ادب پارسی برگزار گردید. در این محفل باشکوه و ارزشمند فرهنگی، ضمن قدردانی از اهتمام خستگی ‌ناپذیر خانه مولانا در پاسداری از
.میراث غنی ادبی، دیوان جامع اشعار این شاعر گران‌قدر رونمایی شد
.
.
در نخست بانو یسنا سیدی گرداننده این برنامه، برگزاری چنین همایش‌هایی را گامی اثرگذار و بنیادین در جهت پیوند دادن
نسل امروز با ریشه‌های فرهنگی و هویت تاریخی گذشته دانست و تأکید کرد که برافروخته نگاه‌ داشتن چراغ این محافل ادبی، نقش بسزایی در تسکین و کاهش بار رنج ‌های ناشی از غربت، مهاجرت و دوری از وطن برای جامعه اهل فرهنگ ایفا می‌کند.
حبیب‌الله بلبل در سال ۱۳۰۶ خورشیدی در محله تاریخی شور بازار کابل دیده به جهان گشود و پس از گذراندن دوران تحصیل و فراغت از لیسه حبیبیه، از همان ایام جوانی گام در مسیر شعر و معرفت نهاد. او با حضور مستمر در کانون‌های ادبی و هم ‌نشینی با بزرگان شعر آن زمان، از جمله صوفی غلام‌ نبی عشقری و شایق جمال، توانست قریحه شعری خود را صیقل دهد. بلبل با تأثیر پذیری عمیق و اندیشمندانه از آموزه ‌های عرفانی و شاهکار های ادبی بزرگانی چون حکیم سنایی، حضرت مولانا، حافظ شیرازی، عبدالرحمان جامی و به ‌ویژه ابوالمعانی بیدل، حضوری پر رنگ در محافل ادبی، نشست‌ های شعر و خانقاه‌ های کابل داشت؛ به ‌گونه‌ای که آثار و کلام او به آیینه تمام ‌نمای فرهنگ، صفا و مکتب اصیل
.ادبی و عرفانی کابل قدیم تبدیل گردید
.
.
در بخش دیگری از این همایش، دکتور سید مخدوم رهین نویسنده و پژوهشگر نامور کشور به‌ عنوان سخنران ویژه برنامه به ایراد سخن پرداخت و با خوانش نمونه ‌هایی نغز و برجسته از اشعار عاشقانه و عارفانه‌ی بلبل، ابعاد فنی و زیبایی‌ شناختی کلام او را تمجید کرد. وی همچنین از تلاش‌های ماندگار فرزندان و بازماندگان بلبل در راستای گردآوری، ویرایش و چاپ دیوان شادروان بلبل قدردانی نمود.
دکتور رهین در ادامه سخنان خود به بررسی بافت اجتماعی و ویژگی‌های منحصر ‌به ‌فرد کابل قدیم پرداخت و صمیمیت، جوانمردی، همبستگی و عواطف پاک انسانی مردم آن عصر را تشریح کرد. او همچنین پیوند تاریخی اهل ادب و هنر را با طریقت ‌های بزرگ عرفانی به ‌ویژه طریقت‌ های چشتیه، قادریه و نقشبندیه مورد تحلیل قرار داد و سیر تاریخی و جایگاه معنوی طریقت چشتیه را از کابل تا شبه ‌قاره هند روشن ساخت.
بررسی ویژگی‌های شناختی، محتوایی و ساختاری آثار بلبل نشان می‌دهد که اشعار او در قالب‌های گوناگون ادبی نظیر غزل، مثنوی، رباعی و دوبیتی، سرشار از روحیه عشق، صفا، مردم ‌داری، ایثار و همدردی عمیق با طبقات کم‌ درآمد و مستمند جامعه است. علاوه بر لایه‌ های غنی عارفانه و اخلاقی، کلام بلبل دارای جنبه‌ های پر رنگ و متعهدانه نقد اجتماعی است. او با شجاعت به افشاگری علیه استبداد سیاسی، ثروت ‌اندوزی ‌های نامشروع، رشوه، فساد اداری و ناعدالتی‌ های زمانه خویش پرداخت. از آنجا که دوران جوانی و شکل‌ گیری شخصیت ادبی او با یکی از سخت‌ ترین و تاریک ‌ترین ادوار استبداد سیاسی در تاریخ معاصر همزمان بود، بلبل متعهدانه و دلسوزانه رنج ‌ها، درد های واقع ‌گرایانه و دغدغه‌ های مردم جامعه‌اش را در قالب ابیات نغز و ماندگار خویش انعکاس داد
.
.
آقای نوید حامد شاعر و پژوهشگر در ادامه سخنرانی نموده، کابل را به‌عنوان یکی از دیرینه‌ترین گهواره ‌های تمدنی، همواره بستر پیوند فرهنگ ‌ها، اندیشه ‌ها و سبک ‌های گوناگون ادبی دانست. این شهر با سابقه تاریخیِ پیش و پس از اسلام و عبور از دوران ‌های برجسته‌ای همچون یونان ‌باختری و بودیسم، همواره بستر و خاستگاه شاعران، عارفان و ادیبان بزرگی بوده است. هویت فرهنگی کابل بر پایه جوانمردی، صمیمیت، عیاری و صلح ‌دوستی شکل گرفته؛ شیوه‌ای از زندگی و نگاه به جهان که در تمام دوره ‌ها از عصر تیموریان تا روزگار معاصر در اثر و منش اهالی قلم و هنر این دیار جریانی پررنگ داشته است.
یکی از درخشان‌ترین جلوه ‌های این پیوند فرهنگی را می‌توان در مکتب ادبی کابل و چهره‌ های برجسته آن، از جمله حبیب ‌الله بلبل مشاهده کرد.
در کنار شعر و ادبیات، انجمن ‌ها و محافل ادبی کابل همواره نقطه‌ عطف پروراندن استعداد هایی بوده‌ اند که زبان فارسی و فرهنگ این سامان را نمایندگی کرده ‌اند. کوچه و بازارهای تاریخی این شهر، همچون کاه فروشی و مراد ‌خانی، نه تنها فضایی برای زندگی روزمره، بلکه محلی برای برپایی زمزمه ‌های صوفیانه و شعر خوانی ‌ها بوده‌اند. یادآوری داستان‌ها، مفاخر و سروده ‌های یادگار مانده از این سرزمین، نشان ‌دهنده اصالت پایداری است که ادبیات کابل را تا به امروز زنده و اثرگذار نگه داشته است. این میراث گران ‌بها، با وجود تمامی فراز و نشیب‌ های تاریخی و سیاسی، همچون امانتی ارزشمند سینه به سینه منتقل شده تا هویت، غرور و همبستگی فرهنگی مردم این دیار را برای نسل‌های آینده جاویدان
سازد
.
.
در ادامه آقای احمد فهیم هنرور، ناشر و تدوین کننده این اثر به بررسی ابعاد گوناگون زندگی، منش اخلاقی و سیر پژوهشی و ادبی این شاعر فقید پرداخت. حبیب ‌الله بلبل که سال‌ها در بخش ‌های اداری و مالی تلاش کرده بود، علاوه بر فعالیت ‌های اجتماعی، با بهره ‌گیری از آموزه ‌های قرآنی و علایق عرفانی، آثار ارزنده‌ای در قالب ‌های مختلف شعری به یادگار گذاشت که بخش مهمی از شناسنامه فرهنگی به شمار می‌رود. ابعاد اخلاقی و ارتباطات ادبی وی، به ‌ویژه بهره ‌مندی از محضر بزرگانی چون صوفی غلام نبی عشقری، میر شایق جمال، ملک الشعرا استاد بیتاب مورد بحث قرار داد. همچنین اخلاص و ارادتمندان وی با اشاره به وصایت معنوی و امانت ‌داری نوشته‌ های وی در دوران هجرت، انتشار این دیوان را گامی ارزشمند در راستای پیوند نسل گذشته و امروز و زنده نگه‌داشتن میراث ادبی کشور دانست. در ادامه موصوف دو پارچه شعری را که میان بلبل و صوفی عشقری تبادله شده بود به قرائت گرفت.
.
.
در پایان این محفل محترم سید همایون شاه عالمی شاعر و نویسنده مطرح و محترم زبیر هجران شاعر جوان و خوش قریحه نیز اشعاری را از دیوان بلبل به دکلمه گرفتند
این محفل با دعای به روح رفتگان به کار خود پایان داد
11 سپتامبر
۱ دیدگاه

تا تو باشی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

تا تو باشی

می‌زنم  دل را به  دریا غرقِ  رویا  می‌شوم

 عاقبت در آتشِ   عشقت   معمّا  می‌شوم

 می‌کشم دست از دو عالم تا تو باشی مقصدم

 می‌گذرم از هرچه دارم غرقِ معنا می‌شوم

 تا تو باشی شمعِ روشن در شب تاریکِ من

 همچو پروانه میانِ شعله شیدا می‌شوم

 راهِ عشقت گرچه لبریز است از بیم و خطر

 می نهم پا بر سرِ آتش  شکیبا می‌شوم

 یا نهم سر بر  سرِ  پیمانه  در  راهِ  وصال

 یا در این راهِ تمنا محو  و رسوا می‌شوم

پروانه شیرین سخن

10 سپتامبر
۱ دیدگاه

آتش دل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

آتش دل

می زند با تیغ ابرو آن جفاجو  خنجرم

میچکدخون جگراز گوشهٔ چشم ترم

آرزو  دارم بمیرم  از  برای   مقدمش

یک قدم  سویم نیاید از  تکبر  دلبرم

ناگهم ازخواب شیرین بخت بدبیدارکرد

گرشبی درخواب آمدآن پریوش دربرم

پیر  گردیدم  دریغا  ذرهٔ  بیرون نشد

عاشقی هاازدلم دیوانه گی هاازسرم

من خراب یک نگاهش بوده ام ازکودکی

هست دایم لذتِ این کودکی هادرسرم

روزوشب باداغ هجران ساختم تاسوختم

یک نظرکن ای پری برحالِ زارمضطرم

دین ودنیابرسرِعشق و وفا بگذاشتم

تاچه حاصل آیدم  زین کار روزمحشرم

نقدایام جوانی رایگان  دادم زکف

جز ندامت حالیا دیگر نباشد در برم

آتشِ دل کی شودخاموش ازغوغای عشق

هرگوید غیر این هرگز نگردد باورم

داستان غصه هاپایان ندارد ای « لبیب » 

تا بکی آتش زنی دربرگ برگ دفترم  

عقرب ۱۳۹۱ هه ش

ازمجموعه غوغای دل

عبدالقیوم « لبیب »

 

 

10 سپتامبر
۳دیدگاه

معمای لب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

معمای لب

باز چون گل  تو  به دیدار چمن  می آیی؟

یا چو آهـوی  رمیـده  به  دَمن  می آیی؟

هر قدر  دیـر  کنی  در  رهی تو  منتظرم 

صبر  ایوب  کنم   دیدن    من   می آیی؟

بسملم خون  دگر نیست رود از چشمم

چون نفس در تن و چون روح به بدن می آیی؟

ز معمــای لبت از چه سبب نیست پیام

در ادبـگاه  معانی بـه سخن  می آیی؟

لعل داغ و نمکین ات به من آتش افروخت

شعله در بستر این سوخته تن می آیی؟

آسمان دور و زمین سخت و غم از حد بیرون

ای همه داروی این درد و محن می آیی؟

در ی این دل به رخُت تــا به ابد بـــاز بُوَد 

سوی منزلگه ات ای عهد شکن می آیی؟

جلوه ی نه فلک است در قدمت پای انداز

سیر این گلشن ِ زیبای  وطن  می آیی؟

زنده گی هر نفس اش دعوی غـربت دارد

کــاروان میـرود ای سـرو سمن می آیی؟

کاش آشفته شوی یادی ز محمـود کنی 

راه گـم کرده تو ای  یار  کهـن می آیی؟

———————–

دوشنبه ۱۸ سنبله ۱۳۹۲ هجری خورشیدی

 برابر با ۰۹ سپتامبر ۲۰۱۳ میلادی

احمد محمود امپراطور 

 

09 سپتامبر
۱ دیدگاه

طلعت جانان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

طلعت جانان

 باغ و گلاب و سنبل  و  ریحانم  آرزوست

 یک شب کنار  طلعت   جانانم   آرزوست

 عمرم گذشت و جان ز  تن من همی رود

 شب  نور  ماه  آن   مه  تابانم  آرزوست

 مجنون صفت به فصل بهار و خزان عمر

 سر در هوای دشت و بیابانم  آرزوست

 هر صبحدم از آن که بیایم به  وعده گاه

 دیدارت ای صنم به دل و جانم آرزوست

 بشکست برگ و بار و به خشکید آشیان

 چون فصل نو  بهار که  بارانم آرزوست

 شادی برفت و میکده ها بسته در شدند

 جامی ز دست ساقی رضوانم آرزوست

 من یاد سرو  ناز  و گل و باغ  کر ده ام

 همت”امان“به سوی گلستانم آرزوست

 امان قناویزی

۷/۹/۲۰۲۶

ترکیه “قونیه”