۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

02 آگوست
۳دیدگاه

آفتابِ امید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آفتابِ امید

 بتاب  ای  آفتابِ  صبحِ رُخشان

 بتاب ای  گوهر  و الماسِ تابان

 بتاب  تا  از  حضورت  نور  گیرد

زمینِ   خسته  و  باغ  و   بیابان

 بگستر مهرِ خود بر دشت و صحرا

 فروزان کن دلِ هر باغ و بوستان

 بتاب   تا   نورِ   دانش برفروزد

منوّر ساز  سراسر  راهِ انسان

 زِ علم   و  معرفت   آباد  گردد

 بتاب ای آفتاب بر هر دبستان

 بیاموزان  طریقِ  مهر و نیکی

 رسان بر اوجِ دانش، نورِ ایمان

عملِ   صالح   و   کردارِ   نیکو

 برای   ما   چراغِ   راه  گردان

 زِ جهل و تیرگی‌ها دور نگه دار

 به نورِ علم روشن کن دل و جان

 زِ ظلمت‌ها رهایی بخش ما را

 بتاب ای آفتابِ صبحِ رخشان

 بشر!   نورِ  خرد   باید   بتابد

خرد آباد  سازد  خاکِ  افغان

بشیر شیرین‌ سخن

02 آگوست
۳دیدگاه

آسمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 

آسمان

        به پغمان

آسمان مرا صدا میزد

درختان گیلاس

و چشمه ای آب …

هوا حرف میزد ،

و برگ ها” مثنوی” میخواندند ،

سبزه ها فال “حافظ” می‌ گرفتند ،

ودرختان توت “بوستان سعدی” را ،

و درختان زرد آلو “شاهنامه فردوسی” را ،

و درختان شفتالو به دیوان “جامی” دلبسته بودند …

هوا صاف بود

و گلها “گلستان سعدی” را ورق میزدند

و غنچه ها با “خمسه نظامی” لب گشوده بودند

جوب ها شر شر کنان دیوان” رودکی “را میخواندند

درختان گیلاس با دیوان “غلام محمد طرزی” مشأعره میکردند

کبوتران “منطق الطیر” را زمزمه میکردند

و بلبلان به “غزلیات شمس” پناه برده بودند

درختان آلبالو سرگرم دیوان “استاد بیتاب” بودند

قمری با شعر های “شیخ بهایی” پر گشوده بود

و بره ها به مدرسه ای “قاری ملک الشعرا” می‌ رفتند

و درختان چهار مغز در فریادمناجات “خواجه عبدالله انصاری”

و باغ “کلیله و دمنه” را تکرار میکرد

و دیوار ها با زبان” استاد خلیلی” آشنا بودند

و من ترا می‌ ستودم عاشقانه …

هما طرزی

نیویورک 

 

 

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

آغوش خیال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آغوش خیال

 به  چشمم  جز خیالِ  تو  دگر  منظر  نمی‌آید

 شبی بی‌  عطرِ آغوشت  شمیمِ  تر  نمی‌آید

 به یادت می‌وزد هر شب نسیمی از نفس‌هایم

 ولی   عطرِ   تو ای   جانم  دگر  از در نمی‌آید

در آغوشِ خیالت شب تنم چون غنچه می‌لرزد

 گلی  جز  یادِ  تو   هرگز  به دل  بهتر نمی‌آید

 درونِ  سینه‌ام  آتش  فتاده   از   غمِ  هجرت

به جز   نامِ  تو  آوایی  چنین  محشر  نمی‌آید

 صدایت نغمه‌ی این دل ولی  شب غرق خاموشی‌ست

ز تو جز خواب و رویاها به این  بستر نمی‌آید

 تو‌یی خورشید شب‌هایم منم ماهِ نگاهیِ تو

 کسی جز من برایت این‌چنین گوهر نمی‌آید

 جهان بی‌عشقِ تو تار است شبم  بی‌صبح،  بی‌لبخند

 چراغی غیر چشمِ تو به این محضر نمی‌آید

 دلم را  هر  شبی  با  شوقِ  رویای تو آرا‌یم

ولی جز گنجِ آن چشمت به دل زیور نمی‌آید

 شدی مهتابِ شب‌هایم دلم در  نورِ تو حیران

 کسی جز من به یادِت این  چنین مضطر نمی‌آید

 مرا با عشقِ خود تا آسمان بردی به دلبندی

 که بی‌  مهرِ  تو   پروازی  به بالم بر نمی‌آید

 تو آن شمعی که در شوقِ تو هر شب بی‌صدا سوزم

 که بی نور حضورت دل به بال و پر نمی‌آید

 دلم جز در خیالِ چشمِ تو شاعر نمی‌گردد

 که بی شوقِ تو حتی بیت هم پر زر نمی‌آید

دلِ دیوانه‌ام تا هست  در  یاد تو باد ای یار

که بی یادِت دگر شعری در این دفتر نمی‌آید

هما باوری جرمنی

 ۰۵/۰۹/۲۰۲۵

01 آگوست
۱ دیدگاه

وطن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۱۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

وطن

 می شود  تا  که  به خاکم ب رسد این خبرم

 که  چه   ها  بگذرد  از جور   فراقش   بسرم

 تا   شدم   دور  ز   خاک   وطنم   یک   لحظه

 هیچ نیامد بخوشی خواب به این چشم ترم

 هر که  دارد  وطنی صاحب عز است و  وقار

بی وطن چون شده ام من که چنین در بدرم

 گفته   بودم  که   ز  خاکم    بنمایم   گلشن

 نشود  گرد  و   غباری  همه ی  دور  و  برم

اگر    آزار      کند     غیر      جوابش     گویم

چون ز افغان به فغانم که از آن  خون جگرم

 به دل آن بود که  آسان گذرد  نیمه ی عمر

آنقدر  دیر  هنوز  است  که  من   در  سفرم

چون گذشت عمر به بی حاصلگی در غربت

 همچو   بید  سایه  گذارم  که  اگر بی ثمرم

 این”امان“تا که به سوی تو  به  پرواز شود

 چون کبوتر شده بشکسته همه  بال و پرم

 امان قناویزی

 

 

01 آگوست
۳دیدگاه

حسنِ فریبا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۱۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

حسنِ فریبا

ایکه چشمی دل کش و حسنِ فریبا داشتی

 از   قدیما  در  دلی    دیوانه ام   جا  داشتی

 خال  در  کنجِ  لبت  گمراهِ  عالم   کرده   بود

 شاعرِ  فرزانه  ، امّا  خویش   تقوا   داشتی

 شاعران  بخشیده بودند  نصف عالم را تورا

 حال  می دانم چرا بیش  تر  تقاضا  داشتی

 چشم زیبا ،حسن رعنا ،خال لب ، ابرو کمان

 خوب  رویان یک  به  یک اما  تو تنها داشتی

 مرحبا با  آن که عمرم  خاک درگاهی تو شد

 گاه   با   لبخند   خود   ما  را  تسّلا   داشتی

گفته  بودم   دفترم  را  وقف  چشمانت  کنم

 شرمم آمد بس که  چشمانِ  فریبا  داشتی

 در دلم   گفتم   خدا خواهد  بغل  گیرم تو را

کاش   در   سر  نازنینا   فکر ما   را   داشتی

 صد غزل  گفتم  فرستادم تو را ای مه جبین

 پائین اش   امضا نما  گر میل  شیدا داشتی

 سرو طاهر در قدم  های  تو  خم شد دلبرم

 بس که  ابروی  کمان  و  قد و  بالا  دانشی

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان

 ۳۱/۰۷/۲۰۲۶

31 جولای
۱ دیدگاه

راز ارقام در هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

راز ارقام در هستی

—————————

جهان با رمز و  رازش در  دل ارقام پنهان است

از آن رو  کودک اندیشه در فریاد و افغان است

اگرچـه  آسـمان  بیکران  در چـنگ تاریک است

عـدد در چـشـم بینا در ریـاضی ماه تابان است

عـروس جبر خوارزمی ، پنهان  از  تعصب  شـد

ولی در حجلۀ آزاد دانش مسـت و عریان است

فشار درد هجـران  جـذر  دل را خـوب می گیرد

که ضرب آن نشان بیقراری  های حرمان است

چـه آرد مـشـتـق رویای انـسـان در دل هـستی

اگـر اَنـتـِگـرال زنــدگی درس  دبـســتـان است

زبـان روشـن قـانـون هـستـی کـن  ریاضـی را

که در آیـیـنـۀ دل، چهــرۀ  عـالـم نمـایـان است

در  اضلاع  مثلث  سینوس  و تانزانت   می‏رقصد

چرا در پیچـش اشکال مغلق دل پریشـان است

ز تـرکیب  شـمارش  بـرگـزیـنـیـد  چیـدمـانی را

نموداری که در چـشـم حقیقت بین خندان است

بنازم الگوریتم چشم و گوش و هوش انسان را

که در بی انتهای همنوایی نظم و سـامان است

کی یارب در حـسابـان  هـمدلی را می کند پیدا

که جمع قطرگان دل پریشان بحرِجوشان است

رمـوز احتمال  خوب  و  بـد از چشـم  ارقـام بین

زمانی فرق بین واقعی و  فـرض و ارمان است

در آشوب ریاضی  رقص و  بازی  را  تماشا کن

که با یک  ریگ  تنها  لرزه  در امواج توفان است

ز راز جـذبـۀ  عـشـق و  محبت  گـر شــوی آگاه

چو وحـدت  در دل  هر ذرّۀ  کیهان، غلیان است

ز چـشـم کهکـشـان دل اگـر سـوی فـلـک بینید

فضا همچـون کمـانی  در نگاه  تیر مژگان است

به روی تور  هستی ثابت  و  سیّار در رقص اند

که در چنگ فضا  تار زمان  از رشتۀ  جان است

هـوای عشـق دل در دایـرۀ سنجـش نمی گنجـد

مگراندازه گیری همنوای عشق و  عرفان است

به پای ســرشـماری رشـتۀ  آمار خواهند بسـت

چو ققنوسی شمارش درهمه هستی پرّان است

کی یارب صفر دسـت  چپ  را  معنا  کند امروز

اگـر در پیش روی  یک باشـ د، ده   عنوان است

تـوگـویـی اول  و  آخـر  نــدارد  خـطّ بی پـایــان

که چشم دانش وگوش خردبرنکته حیران است

زمـان رایـانـه  را  گـنجینۀ  اعـداد  خـواهـد کـرد

در این ماشین آیا عالمی در دست  انسان است

بـه   مـیـدان  ریـاضی  بـازیِ  افـکار  را  بــنــگـر

دل منطـق گـویـی همنـوای قـفـل زنـدان است

اگـر  در  آســمان  روشـن دل هـفــت را بـیـنـید

در اعماق تمدن نظـم  هستی ضد ویران است

به سوی کهکشان ها مرغ دانش می کند پرواز

به سان ذرّگان  در بیکران  دنیا  پرافشان است

مـرا در بیکـران شـوق  هـسـتی پاش  گـردانید

در آن جاییکه نورِ جاودان عشق سلطان است

رسول پویان

۲۳/۷/۲۰۲۶

 

 

28 جولای
۱ دیدگاه

در قلمرو عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

در قلمرو عشق

سال‌هاست

به یگانه حقیقتی ایمان آورده‌ام ،

به گم شدن

در هندسه‌ی لبخند تو،

آنجا که آزادی

از نخستین سپیده‌ی نگاهت

طلوع می‌کند ،

می‌خواهم

نامم

و تمامی نشانی‌هایم

در آستانه‌ی چشمان تو

به نوری بدل شوند،

تا بار دیگر

در روشنای مردمک‌هایت

چون خورشیدی نو

زاده شوم‌،

من دیوانه‌ام ،

دیوانه‌ی تو،

و این جنون،

آخرین آیین انسان بودن من است

زیرا در این روزگار،

هیچ خردی

رستگارتر از جنون دوست داشتن تو نیست

تو را دوست داشتن،

پیمانی است

برای نجات جهان

برای آنکه عشق،

آخرین نام آزادی است،

و آزادی،

آخرین صورت انسان ،

چه اندوه باشکوهی‌ست

وقتی انسان،

جهان را می‌بازد،

اما هنوز

گرمای دست‌های تو را

در آن‌سوی دریاها

چون آتشی مقدس

در میان دو دست خویش

حفظ کرده است ،

بگذار جهان

هر روز

مرا از خود تبعید کند

من

تا وقتی در قلمرو عشق تو

نفسی باقی‌ست،

شکست‌خورده نیستم ،

زیرا آنان که عشق را زیسته‌اند،

هرگز نمی‌میرند ،

تنها

از کرانه‌ای از نور

به کرانه‌ای دیگر

هجرت می‌کنند.

میترا وصال

لندن – انگلستان

۲۴ جولای ۲۰۲۶

28 جولای
۳دیدگاه

ای کاش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

ای کاش

دردمند  ترین   مردمِ   محرومِ  جهانیم،

 چون در پیِ  یک لقمهٔ  ناچیز، نگرانیم

 در سفرهٔ  ما  نیست دگر  نانِ  شبانه،

 با دردِ گران، همدمِ شب‌های خزانیم

نه فرصتِ کار است، نه اندیشه و تدبیر،

 سرگرمِ   غمِ   فقر  و  گرفتارِ  زمانیم

از بس که ز بیدادِ زمان خم شده‌ایم ما،

خاموش چو آوار ، به  هر کنجِ  نهانیم

 دیروز اگر تاخت به میهن، جمعِ ناکس،

 امروز زِ بیکاری  و  هجرت  به فغانیم

 دستی ز کرم گر نرسد سوی فقیران،

 چون برگِ خزان، در کفِ طوفانِ زمانیم

 ای کاش رسد فرصتِ آرامش و دانش،

 بی‌دغدغهٔ نان، همه بی‌ درد  بمانیم

 دشمن به کمینِ غم و آشوب دگر باد،

ما در طلبِ  صلح  و  اصلاح  و  امانیم

بشیر احمد شیرین سخن

 

25 جولای
۳دیدگاه

جنت و دوزخ 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

جنت و دوزخ 

من    پیرو   توحیدم    دوزخ    نبود   جایم 

دارم  سند    حجت    از    حضرت   بابایم 

از روز نخستین بود فردوس برین جایش 

هرگز ندهم با کس آن مسکن و ماوایش 

جبرئیل  خبر  دارد  ، کارم  بهمان  جا بود 

با مادر  ما  عمری ، در  سایه   طوبا  بود 

ریزرف نمود آدم ،  ایوان  و  شبستان  را 

بهر خود و اولادش ، او روضهٔ رضوان  را 

حوران همه میدانند که بود بهشت از ما 

دیدند   زیاد   آنجا  هم    آدم   و  حوا  را 

از قصه گندم هم ، غلمان همه میدانند 

زآغواگری و کید ، شیطان همه میدانند 

چندی ز بهشت آمد ، تا شاه جهان باشد 

چون نوبت او سر شد ، واپس به جنان باشد 

ما را ز بهشت هرگز ، بیرون نتواند کس 

بی امر خدای  ما  ، از ما  نستاند کس 

دوزخ ز شما باشد ، تا نفخهٔ اسرافیل 

از رحمت حق منکر ، ای مردم قال و قیل . 

 شادروان استاد صابر هروی

 

 

25 جولای
۳دیدگاه

دوبیتی ها

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دوبیتی ها

همان دلبر که دل  از  من گرفته

غم   عشقش  مرا   دامن گرفته

هوس کردم شبی  باشم  کنارش

که عشقش در دلم خرمن گرفته
—————-

طوافِ  کعبهُ  عشقت   نیاز است

به یادت سینه د سوز وگدازاست

کنم   سجده  به   طاقِ  ابروانت

گناه من به دستِ  بی  نیاز است
——————-

تزلزل را ز دل   بیرون  بدر کن

بیا  در شهر دل  عزم  سفر کن

نهفته  عشق  تو  در  سینهً  من
بیا جانم ، شبی  با من سحر کن

——————-

کنون در بحر این دل جا گرفتی

به  قلبم  سوژه  و  معنا  گرفتی

ز سرو سبزو شمشاد و صنوبر

عجب ،یک قامت رعنا  گرفتی

——————-

بدل   دارم   تمنایی   به   سویت

ببینم   روی     زیبای   نیکویت

میانِ سینه‌  ام رازی  نهفته ست

که می سوزد  دلم   در آرزویت

✍ عالیه میوند 

  ۲۰۲۶ / ۳ / ۲۴

25 جولای
۳دیدگاه

لافِ سلیمانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

لافِ سلیمانی

تو لافِ بی ‌جا می‌ زنی ، خود را تو بالا می‌ زنی

 از قهرِ طوفان  بی‌ خبر، در عمقِ دریا  می‌ زنی

 با موج اگر بازی کنی ، ساحل زِ دستت می‌ رود

 بی‌کشتیِ عقل و خرد ، دل را به صحرا می‌ زنی

 هر کس نداند قدرِ خویش، افتد به  دامِ خویشتن

 آیینه را  بشکسته‌ای ، بر چهره سیما  می‌ زنی

 آرام باش و راهِ حق ، با صبر و  دانایی  گزین

 چون  تند بادی ناگهان ، آتش به  دنیا می‌ زنی

 لافِ  سلیمانی  مزن  ،  دنیا  به کامِ  کس  نشد

 با این همه کبر وغرور، سر بر  ثریّا  می‌ زنی

 نیستی  تو  دانایِ  جهان ، تمثیلِ بوعلی مکن

 قارون نگردیدی  هنوز،  قصرِ کسرا می‌ زنی

دونالد ترامپِ  بی‌ حیا، آخر شوی  پرت  و فنا

 دعویِ  فرعونی مکن ، در نیل  شنا  می‌ زنی

با شعرِ تر گویم به تو گاه مختصر گویم به تو

 ازجنگ و فتنه دست بدار گه زورِ بی‌جا می‌ زنی

 بشیر شیرین سخن

25 جولای
۳دیدگاه

قصیدهٔ :« هرات، نگینِ عشق و خرد»

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

قصیدهٔ :« هرات، نگینِ عشق و خرد»

به نامِ آن‌ که  ز نورِ  خویش دل‌ ها  را  توان بخشید

به  خاکِ  تیرهٔ  عالم   فروغِ    جاودان  بخشید  

ز مهرِ  اوست  که  در سینه‌ ها  چراغِ  وفاست

به هر دلِ خسته  ز  لطفِ   خود  امان  بخشید  

سلام   با د  به  هرات  ، ای  دیارِ  اهلِ   صفا

که  حق  به  خاکِ  تو عطرِ گلِ  جنان  بخشید  

تو شهرِ معرفتی ، شهرِعشق و شور و شعور

که   نامِ   پاکِ   تو  را    دفترِ  زمان  بخشید  

ز هر  کوچهٔ   تو   نغمهٔ    خرد     بر خاست

که  رودِ   شعرِ  تو   آوازِ   بی ‌کران   بخشید  

ز هری‌  رودِ  تو  آموخت   دل   طریقِ روان

که موجِ خویش  به  دریایِ   بی‌کران  بخشید  

ز خاکِ توست  که  برخاست  عارفانِ  بزرگ

خدا   به   جانِ   آنان    نورِ  آسمان   بخشید  

ز  پیرِ  هرات  ،  آن   رهروِ   طریقِ    یقین

خرد  به  اهلِ  محبت  درسِ  جاودان بخشید  

ز جامی   و ز   بهزاد  و اهلِ   فضل  و هنر

جهان   ز  نامِ    تو  رنگِ   گلستان  بخشید  

هرات  ، ای   نگینِ   تابانِ   خراسانِ   کهن

خدا به نامِ  تو عزت ،  شکوه و شان بخشید  

امامِ   فخرِ  رازی  ،  آن  حکیمِ  بحرِ  علوم

به   اهلِ   معرفت   اندیشهٔ   جهان   بخشید  

امیرِ   نثر   و   سخن  ،   علیشیرِ    نَوایی

به شعرِ تُرکِ  خراسان شکوهِ جان  بخشید  

ز  واعظِ  کاشفی  آمد  نسیمِ   حکمتِ  ناب

که بر دلِ اهلِ  معنا  صفایِ   بیان   بخشید  

استادِ  مشعلِ   اندیشه  ،  آن   چراغِ   هنر

به نسلِ  نو نفسی گرم و بی‌  کران  بخشید  

ندایِ  نادیا انجمن ، چو صبحِ  روشنِ عشق

به   دخترانِ  وطن  شورِ بی‌  امان  بخشید  

سخا ،  ضیاءِ  حقیقت ، آن  استادِ   سخنور

به   شعرِ پاکِ  هرات  آفتابِ   جان  بخشید  

فدای  نغمه ‌پرداز ،  آن  بلند   آوازهٔ   شعر

به  دفترِ عشق ،  صد ها  گلِ  نهان  بخشید  

بهره ،  استادِ  فرزانه  ، آن   نگارندهٔ  نور

به   اهلِ   دانشِ  ما درسِ  جاودان  بخشید  

بشرِ هروی  ،  آن  گوهرِ سخن‌  پردازِ پاک

به شعرِ نابِ  هرات  رنگِ  ارغوان  بخشید  

تمنا  ،   آن  دلِ    آتش‌   زبانِ    اهلِ   هنر 

به  سینهٔ   خسته   امیدِ   بی‌ کران   بخشید  

کاظمی ،  آن  شاعرِ اندیشه  و لطافتِ  ناب

به  شعرِ امروزِ ما  لطفِ   نو جوان  بخشید  

و ده‌ ها  شاعرِ  دیگر ،  چو اخترانِ   سخن

که هر یکی  به هر اتش  هزار شان  بخشید  

قلم ز خاکِ  تو برخاست  چون  پرندهٔ عشق

و بالِ  خویش  به  افلاکِ    داستان   بخشید  

نه خشتِ  توست فقط خشت ، بلکه  گنجِ هنر

که هر وجب ز زمینت   هزار  نشان  بخشید  

مناره ‌ های  تو  گویند    با   زبانِ   سکوت  

که  عشق   راهِ  بشر سویِ بی‌ نشان بخشید  

اگر چه   بادِ   حوادث    وزید    بر   پیکرت

خدا   به   صبرِ  تو  نیرویِ  جاودان  بخشید  

شکستی  و  دوباره  چو سرو  قامت  کردی

که حق به ریشهٔ تو قدرتِ استواران بخشید  

هنوز  در دلِ  تو  مشعلِ  امید فروزان است

که پروردگار به شب‌ ها  چراغِ  جان بخشید  

ز  خانه  ‌های   تو آید   صدایِ  مهر و ادب

که  علم  بر دلِ  فرزندانِ  تو  جهان  بخشید  

ز  مادرانِ   تو آموخت   نسلِ   نو این  راز      

که دانش است همان گوهرِ گران‌ بها بخشید  

ز  دخترانِ   تو   برخاست     شورِ   دانایی

که  فکر  را   به   بلندایِ   آسمان   بخشید  

نه جنگ و  کینه بماند ، نه رنج و تیرگی‌ ها

که عشق  راهِ   رهایی  به  مردمان  بخشید  

وطن  ز همدلی  آباد  و روشن  خواهد  شد

که   اتحاد  به  دل‌  ها   توانِ  توان  بخشید  

بمان   همیشه   درخشان   میانِ  دفترِ عشق

که حق تو را شرفِ روزگار و جهان بخشید  

فائز  از مهرِ تو این  قصه  را به  پایان برد

که هر اتش  به دل ، عشقِ  جاودان بخشید  

خلیل الله فائز تیموری 

۱۴۰۵/۴/۲۵ خورشیدی 

تهران — ایران

 

 

24 جولای
۱ دیدگاه

خانه‌ گک غریب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

خانه‌ گک غریب

گویند   که   زندگی    حرام   است

فکری من و تو همیشه خام است

هرکس   که  به راه  راست  باشد

تا    آخر   عمر  خود   غلام   است

میخانه   پر   از   تلاوت    است  و

در  مسجد  ما  نوای   جام  است

در  خانه‌ی  پول  دار  صبح   است

در خانه‌  گک   غریب  شام  است

یارب    چه  طریق  زندگانی‌ ست

لطفت شده خاص و قهر عام است

هر  کس   ز   کتاب     تو     بگوید

مجرم شده   کار   او   تمام است

قرآن شده چون وسیله در دست

تفسیر    درست    انهدام   است

در  جهل   خودش   چنان   فتاده

هرکس  که به  فکر انتقام است

ای دشمن درس  و  فکر  روشن

از ما به شما  فقط   سلام است

محرابی  صافی
21 جولای
۳دیدگاه

« ندای صلح »

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳۰ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

       « ندای صلح »

 چرا  معرکه  و  جنگ   برگُزیدن

چرا ویرانگری ، از  هم دریدن ؟

 چرا آتش  به  جانِ  پاکِ  انسان

 چرا پامال گردد مهر و احسان ؟

 بیایید  صلح  را   آیین  بسازیم

 وطن  را خانهٔ  رنگین  بسازیم

 به جای کینه، بذرِ مهر بکاریم

به باغِ  مهر، گلِ  نادر  بکاریم

 نه ظلمت ماند ونه بانگِ دعوا

 نه حسرت ماند ونه رنگِ بلوا

 چراغِ  معرفت روشن  گذاریم

 نهالِ مهربه هر گلشن بکاریم

 خِرَد را رهبرِهر پیشه سازیم

 قلم  را  همدمِ  اندیشه سازیم

هنر  آیینهٔ  جان  و دلِ ماست

 چراغِ روشنِ هرمنزلِ ماست

 باتعلیم، با هنر،علم وفراست

 کنیم ازخاک و خانه خوب حراست

 نه خشم و قهر و کینه افتخار است

 نه با شمشیر، عزّت پایدار است

 بسازیم مکتب ودانش‌ سراها

 فروزان چون ستاره در فضاها

 جوانان را به دانش رهنمون شو

 چراغِ علم را هر دم فزون شو

 اگر علم و هنر یارِ وطن شد

 دلِ هر مرد و  زن باغِ خُتن شد

 به وحدت،همدلی و همزبانی

 نزاع ازبین رود با مهربانی

خداوندا، وطن را نور بخشا

به دستِ مردمِ معمور ببخشا

 بشیر، این آرزوی خاص و عام است

هزاراندوه کاین ره ناتمام است

         بشیر شیرین سخن

20 جولای
۱ دیدگاه

باران اشک

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

باران اشک

در پیش یار  سنگدل  فریاد  بی   حاصل  خطاست

 بر دور کوی آن پری ای دل!  دگر  منزل  خطاست

 باران  اشکم  شد  روان،  گردیده    گردم  پر ز آب

 در پیش سیل اشک من بندی  اگر محمل خطاست

درد فراوان دیده ای بس  رنج و   جورش  برده ای

 ورد زبانت وصف او باشد به هر  محفل  خطاست

 بنگر که حیران گشت دل، زار و پریشان گشت دل

 واقف نهیی از حال من غافل ز حال دل خطاست

 کاری   نما  تو   بر  رضا،  بگذر   ز  عصیان  و خطا

بارت اگر سنگین  شود  تهداب آب و گل خطاست

 پندی شنو از من ” امان “مشنو ز  حرف این و آن

 ورنه ز مرداب جهان یک لحظه هم غافل خطاست

 امان قناویزی

 

 

 

20 جولای
۱ دیدگاه

ماهیانِ خسته 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

ماهیانِ خسته 

ز روح و جسم و فکر من عبور  می‌کند  غزل

کتاب   کهنه‌ای   مرا   مرور    می‌کند     غزل

گهی به روز روشن و گهی به نیمه‌های  شب

مرا شبیه   کودکی   به گور   می‌کند   غزل

فقط که سنگ کوه نور دست من فتاده است

که چشم را به دست خویش کور می‌کند غزل

به آب طعنه می‌دهد فریب و  حیله بافته_

و ماهیانِ   خسته   را به تور  می‌کند غزل

برای شستشوی داغ‌های  مانده در خیال

شراب ناب   و باده  را ضرور  می‌کند غزل

به باغ قریه می‌برد،  میانِ  لاله‌  های ناب

مرا همیشه از خودم که دور می‌کند غزل

اگرچه چون خرابه‌ام، دلم شکسته، خسته‌ام! 

از این خرابه دم به دم ظهور می‌کند غزل….

۱۴۰۵/۰۴/۲۸

#محرابی_صافی

20 جولای
۳دیدگاه

قصیدهٔ «فریاد مهاجر» 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

قصیدهٔ «فریاد مهاجر» 

ای آسمان! بگو که رهِ عدل و داد کجاست؟

فریادِ این شکسته‌ دلان را  مراد  کجاست؟

از خاکِ خویش  رانده شدیم  و  غریبِ  راه،

در این دیار ، منزلِ  امن  و  نهاد  کجاست؟

دیروز در   وطن   همه  از  بیمِ  تیغ  و   بند،

امروز   در   دیارِ   دگر   اعتماد    کجاست؟

آن  کس  که  از ستم  به  امیدِ  پناه  رفت،

جز زخمِ تازه، حاصلِ این اعتماد کجاست؟

از مرز ها گذشت   هزاران   دلِ  شکسته،

در کوه و دشت، حرمتِ جانِ نژاد کجاست؟

بسیار مادران به غمِ طفلِ خویش سوختند،

آن دستِ گرمِ  مهر و  رهِ امداد  کجاست؟

کودک  به  شانهٔ  پدر  از   خستگی  فتاد،

در چشمِ او فروغِ سحر، شادباد  کجاست؟

پیرِ   نحیف    مانده    میانِ       غبارِ    راه، 

آن سایهٔ کرامت و  برگِ  مراد   کجاست؟

با چشمِ خشم، بر رخِ   ما  می‌نگرند  خلق، 

آیینِ     مهربانیِ    فرزند   زاد   کجاست؟

لبخند ، زیرِ   بارِ  نگاهی    شکسته  شد،  

آن   حرمتِ    برادری   و اتحاد کجاست؟

ما نیز   آدمیم   و   ز یک   گوهر    آفریده،

این مرزهای کینه و این انقیاد  کجاست؟

فعالِ     حق   ،  خبرنگارِ     آزادهٔ    وطن،

امروز   بی‌  پناه  ، رهِ   اجتهاد  کجاست؟

با تهدیدِ مرگ و شکنجه گریخت  از  وطن،

امروز در جهان، نفسِ بی‌فساد کجاست؟

هر برگِ   پرونده،   هزاران   دلیل  داشت،  

در  دفترِ   زمانه  ، راهِ  استناد   کجاست؟

بر درگهِ   امید  ، بسی   سال ایستاده‌ایم،

پاسخ  به  این همه غمِ  بی‌داد کجاست؟

گفتند: «صبور باش، که فردا  رسد فرج»،  

آن صبحِ وعده‌ دادهٔ بی‌  انجماد کجاست؟

هر روز   وعده‌ای   و هزاران    امیدِ   تلخ،

پایانِ این  فریب  و رهِ   اعتقاد  کجاست؟

دل، خسته از سکوتِ جهان گشته سال‌ها،

فریادِ   پاسدارِ   حقوقِ   عباد   کجاست؟

ای   مدعیِ   عدالت  و   وجدانِ    روزگار، 

آیینِ   پاسداریِ   عهد   و نهاد  کجاست؟

گرچه ز ظلم، سینهٔ ما غرقِ  آتش است،  

پایانِ این شبِ ستم و انجماد  کجاست؟

گفتند:   «  عدلِ حق برسد   دیر یا زود»،  

آن روزِ   روشنِ ظفر  و اتحاد   کجاست؟

هر قطره   اشکِ کودکِ  آواره می‌پرسد:  

آغوشِ    گرمِ    مادرِ  آزاد  زاد  کجاست؟

هر مادرِ شکسته به هر شام می‌سراید:  

آن خانهٔ قدیم و گلستانِ شاد کجاست؟

آن رزمجوی  دیروز که  پاسِ وطن نمود،

امروز سهمِ او ز جهان اعتماد کجاست؟

آن  روزنامه‌  نگار   که   از   حق  قلم زد،

در دفترِ    زمانه    نشانِ  مراد کجاست؟

آن بانگِ داد خواهِ حقوقِ  بشر چه شد؟

در گوشِ مدعی، اثرِ این نهاد  کجاست؟

گر مدعی ز  عدل  و  ز انسانیت دم زند،

در محکِ عمل ، اثرِ  این  جهاد کجاست؟

ما دل به عدلِ  حضرتِ   دادار   بسته‌ایم،

بی‌داد اگر فزون شود، امتداد  کجاست؟

روزی رسد که   ظلم  فرو ریزد  از جهان،

آن صبحِ بی‌غبار و پر از اعتقاد کجاست؟

ای مهاجرِ غریب، دل از صبر خالی  مکن،

در هر نفس، نویدِ وصال و گشاد کجاست؟

فائز به اشکِ دیده نوشت این قصیده را،

ای داورِ ازل!  خبر از  روزِ  داد  کجاست؟

خلیل الله فائز تیموری 

۲۰/۳/۱۴۰۵–خورشیدی

تهران — ایران 

19 جولای
۱ دیدگاه

زادهءافغانستانم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

زادهء افغانستانم

زادهء     افغانستانم   ،  اصل     افغانیستم

اصل   افغانی   منم  سچه   بدخشانیستم

دوست دارم  مردم   آزادهء   این  سرزمین

شکر حق من زادهء  افغان   خراسانیستم

چه بگویم من ز نمیروز ،بلخ  باستان یا کنر

زادهء   شهر ِ هرات ِ  از خطه ی جامیستم

افتخار  پکتیا ، پنجشیر  ، لوگر   هم  تگاب

من ز شهر بلبل خوش خوان ، لغمانیستم

است خروشان دره های سر کش این بوم و بر

من ز پغمان، غوربند،پنجشیر، بامیانیستم

افتخارم هر وجب از کوچه و هرشهر و ده

با غرورم ، سر بلند ، آزاد ، نورستانیستم

رنگ و  بو  دارد  انار  و  ارغوان ، نارنج ما

من ز  دندِ  سبز  کوهدامن  ،  پروانیستم

دوست دارم لهجهء شیرین هر قوم و تبار

خوش کلام یم، ښه ځوان، کندهاریستم

شهر کابل مهد علم است و فرهنگ بر همه

با غرور من زادهء این ملک ِ باستانیستم

جان به قربان وطندار میکنم (داؤد) همیش

من به فکر میهن و انسان و  انسانیستم

———————

داؤد عاشوری

هفدهم جولای ۲۰۲۶

ملبورن – آسترالیا

 

 

19 جولای
۱ دیدگاه

درس رندی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————

——————————–

درس رندی 

حالِ من نمی پرسد ، می میرم  ز هجرانش
خاکِ پای او بوسم   ، گر رسم  به  آستانش
راه عشق پیمایم، گرچه  صعب و پرخارست
تا  گلی  بدست آرم   ،  از  حریمِ  بوستانش
تا که جان به تن دارم ، بهر وصلتش کوشم
می رسم  به  کام  دل  ،  زیر  چترِ  زلفانش
درس  رندی   آموختم   ،  از   ملنگ  میخانه
در نظر صواب اُفتید ، هر  دلیل  و  برهانش
عشق  کرده   بربادم  ، هم    تبارِ   فرهادم
تیشه زد به فرق خویش، پوره کرد پیمانش
خنجری چو  شیدا شد ،  ره نَوَردِ صحرا شد
همطراز مجنون  شد  ، پاره  بین   گریبانش
پیروز باشید دوستان عزیز ، دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل چهار دهی .

 

17 جولای
۱ دیدگاه

خاطرات یک تبعیدی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خاطرات یک تبعیدی

من، همان تبعیدی سابقم،
اما نه آن تبعیدی که مرزبانان، مهر اخراج بر گذرنامه‌اش زدند، نه آن آواره‌ای که جغرافیا از او انتقام گرفت. من سال‌هاست که از خویشتن خویش تبعید شده‌ام، از سرزمین امن اندیشه، از وطن آرام یقین، از خانه‌ای که روزگاری روح در آن مأوا داشت.
سال‌هاست در هزارتوی ذهنی سرگردان زندگی می‌کنم که دیوارهایش از تردید ساخته شده و سقفش بر ستون‌های خاطره‌های شکسته استوار است. درونم شهری است که سال‌ها پیش سقوط کرده، اما هنوز صدای انفجارهایش در کوچه‌های حافظه می‌پیچد.
نگاهم دیگر شفاف نیست؛
تصویرها در مه گم شده‌اند.
افق‌ها را غبار تاریخ بلعیده است و پنجره‌های ذهنم را دودی سیاه پوشانده که نه خورشید حقیقت از آن عبور می‌کند و نه نسیم امید.
تاریخ، آن پیر هزارچهره، قبای کهنه و خرقه‌ی ژولیده‌ی خود را بر شانه‌های نحیف من انداخته است؛ قبایی که تار و پودش از خون، خیانت، تعصب، شکست و حسرت بافته شده است. هر چین آن، قصه‌ی نسلی است که فرصت زیستن را باخت و هر وصله‌ی آن، نشانی از زخمی است که هنوز خون می‌چکد.
گاه بوی تعفن سنت‌های پوسیده چنان جانم را می‌آزارد که گویی قرن‌هاست در گورستان اندیشه نفس می‌کشم؛ سنت‌هایی که نه حافظ کرامت انسان بودند و نه پاسدار ایمان، بلکه زنجیرهایی شدند بر دست و پای عقل، تا هر پرواز را پیش از تولد، خفه کنند و گاه، پارگی‌های همان قبای تاریخ چنان وسیع می‌شود که از شکاف‌هایش چهره‌ی برهنه‌ی سیاست را می‌بینم، سیاستی که نه هنر تدبیر، که صنعت فریب بوده است. سیاست‌مدارانی که وطن را نه خانه‌ی مردم، بلکه مزرعه‌ی قدرت خود دیدند؛ محصولش را برداشتند و خاکسترش را برای نسل‌های بعد به میراث گذاشتند.
کشورم…
سرزمینی که مردانش هنوز عظمت پنج‌هزارساله‌ی تمدن را بر شمله‌ی لنگی خویش حمل می‌کنند، اما از ساختن فردای فرزندانشان عاجزند. در هر سخن، از شکوه تاریخ می‌گوییم، اما در هر عمل، آینده را قربانی گذشته می‌کنیم. ما وارث تمدن شده‌ایم، بی‌آنکه تمدن را زندگی کنیم. از تاریخ، تنها تاریخ‌گویی را آموخته‌ایم؛ نه تاریخ‌سازی را.
سال‌هاست که خرد، قربانی هیاهوی شعار شده است.
دانایی، اسیر بازار شهرت و حقیقت، میان هیاهوی تعصب و منفعت، بی‌صدا جان داده است.
فرزندان این خاک، هر کدام به سویی رانده شدند؛
یکی در کمپ‌های یونان، دیگری در مرزهای ترکیه، آن یکی در خیابان‌های اروپا، و هزاران نفر دیگر در بیابان‌های امیدهای دفن‌شده.
پاسپورتمان، بیشتر از آنکه سند هویت باشد، گواهی سرگردانی است.
نام وطن را گاه با افتخار بر زبان می‌آوریم و گاه، از ترس قضاوت دیگران، آن را در سکوت پنهان می‌کنیم؛ گویی انسان می‌تواند از زادگاهش فرار کند، اما از خاطره‌ی آن هرگز.
گاه چوب (افغانی پدرسوخته) بودن را می‌خوریم و گاه در صف‌های طولانی اردوگاه‌های پناهندگی، ساعت‌ها و سال‌ها منتظر می‌مانیم تا شاید کشوری دیگر، اجازه‌ی نفس کشیدن به ما بدهد.
ما نه کاملاً این‌جاییم و نه آن‌جا.
نه رومی روم مانده‌ایم و نه زنگی زنگ.
در برزخی بی‌انتها ایستاده‌ایم، بی‌آنکه بدانیم مقصد کجاست و بازگشت به کدام خانه ممکن است.
سال‌هاست در فیل‌خانه‌ی مولانا زندگی می‌کنیم؛
هر کس دستی بر بخشی از حقیقت کشیده و همان را تمام حقیقت پنداشته است.
یکی خرطوم را دین نامیده،
دیگری گوش را سیاست،
آن یکی پا را قوم،
و دیگری دم را ایدئولوژی.
اما هیچ‌ کس چراغی نیاورده است.
تاریکی، بزرگ‌ترین فرمانروای ما بوده است؛
تاریکی نادانی، تاریکی تعصب، تاریکی خودشیفتگی و تاریکی فراموشی. هر خطایی که مرتکب می‌شویم، به حساب تقدیر می‌نویسیم.
هر شکست را مشیت الهی می‌خوانیم.
چنان با خدا سخن می‌گوییم که گویی او مسئول تمام انتخاب‌های نادرست ماست و ما تنها تماشاگر نمایش زندگی بوده‌ایم.
دو کتاب می‌خوانیم و گمان می‌کنیم حقیقت را به انحصار خود درآورده‌ایم. چند واژه می‌نویسیم و خود را پیام‌آور عصری تازه می‌پنداریم. نام روشنفکر بر خویش می‌نهیم، بی‌آنکه تاریکی‌های درونمان را بشناسیم. از آزادی سخن می‌گوییم، اما اسیر بت‌های ذهن خویشیم. از عدالت می‌نویسیم، اما در نخستین فرصت، عدالت را قربانی منفعت خود می‌کنیم.
کتاب می‌نویسیم و خیال می‌کنیم همان یونسیم که از شکم نهنگ، رسالت تازه‌ای یافته است؛ حال آنکه هنوز جرئت نکرده‌ایم از شکم خویشتن بیرون بیاییم.
ما هنوز نتوانسته‌ایم دو جوی آب را از هم جدا کنیم، اما برای نجات جهان نسخه می‌پیچیم.
بزرگ‌ترین تبعید، تبعید از وطن نیست؛
تبعید از خرد است.
تبعید از وجدان است.
تبعید از حقیقت است.
و ملتی که از اندیشیدن تبعید شود، هر کجا که زندگی کند، همچنان آواره خواهد بود.
شاید روزی بازگردیم؛
نه فقط به جغرافیای وطن، بلکه به انسان بودن.
به روزی که تاریخ، بار سنگین خود را از دوش ما بردارد و ما نیز دست از پرستش گذشته برداریم.
روزی که به جای افتخار کردن به استخوان‌های نیاکان، برای فرزندانمان آینده‌ای بسازیم.
آن روز، تبعید پایان خواهد یافت؛
نه با عبور از مرزها،
که با عبور از تاریکی‌های درون.
و شاید آن‌گاه، برای نخستین بار، وطن را نه بر نقشه، بلکه در آیینه‌ی وجدان خویش پیدا کنیم.
17 جولای
۳دیدگاه

مشاعرهٔ شاعران گرانمایه، ادیبان و عندلیبانِ رحلت‌ کردهٔ هرات قدیم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

16 جولای
۳دیدگاه

پاییز زمانه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۵ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

پاییز زمانه

گاهى که دلت به درد شد سخت مگیر

با   عالمى   در  نبرد  شد  سخت  مگیر

گاهى  که  سرت  هواى  بى تابى کرد

گرماى دلت چو  سرد شد سخت مگیر

تنها   تنها    رها   شدى    گر    در   باد

گر جمع  تو فردِ  فرد  شد سخت مگیر

پاییز    زمانه   رخنه   بر   عمرت    کرد 

گلگونه رخت چو زرد شد سخت مگیر

بر خیز   و   تقلّا   بنما  بیش   از  پیش

بر صبر خود  اقتدا  نما  بیش  از پیش

هان از  غم این  زمانه   بى تاب مشو

هان تکیه به  ایزد   بنما  خواب  مشو

از خواب گران  نه  هیچ  حاصل  گردد

نومیدىِ   تو  نه  رفع   مشکل   گردد

امید   به   ذات   حق   نما   پا    بگذار

در عرصه ى جد و  جهد  هر  جا بگذار

تو رحمت حق  بر سر ره خواهى دید

مشکل آسان و  غم  تبه خواهى دید

در هاى  جهان  گرت  ببندند  به  روى

حق باز کند تو گویى نه؟ خواهى دید

شیبا رحیمی

15 جولای
۱ دیدگاه

خطّاط بی‌خط

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خطّاط بی‌خط

باور   بارانی ام  را    آفتابی   کرد   و  رفت

سیل خشماگین او آخر خرابی کرد و رفت

با خمارِ مستی  چشمش  به هنگامِ وداع

در خراباتِ خدا  ما را  شرابی  کرد و رفت

صوفی دل هو زد و سوزِ جگر شد شعله‌ور

آتش‌ افروزِ  صفا  ما را کبابی  کرد و رفت

می‌ نوازد  بر سَرِ  منبر سرودِ  بی‌ خودی

خرقه‌پوش بی‌تحمل را ربابی کرد و رفت

با نگاهش شهر ما را شور مستی داد او

در  مدارِ  نیستی  آهنگ  هستی   داد او

بی‌خودی‌پرور شد و ننگ خودی را دود کرد

خود حجابِ  خویشتن  بودیم او نابود کرد

هر کجا دل می‌تپد موجِ فراسو جاری است

خواب ما آشفته‌گان آیینه‌ی بیداری است

ما خموشیم و انالحق  دار مستی پرورد

مرگ  مستی‌ پرورِ منصور  هستی پرورد

با شهیدِ عشق و مستی شمع‌آجین می‌شویم

بر مقام  جاودانی  جرأت‌ آیین می‌شویم

در نی‌ستانِ محبت بشنو از نی   گل کند

در زلالِ ناله ام صد چشمه از  می گل کند

در جهان بی‌خو دی خطّاط  بی‌ خطّیم ما

در شکوهِ آشنایی شطحی از شطّیم ما

شمس ما را آشنا با خطّ سوّم کرده  است

خوشهٔ شعر مرا مستانه در خُم کرده  است

جلوه‌نوشی حضرت عشقیم و سرشار  از شکوه

در خراباتِ خدا ما را شرابی  کرد و رفت

می‌چکد از چامه‌ام  اشکِ  تلاطم‌ پروری

باور بارانی  ام  را   آفتابی  کرد  و  رفت

دکتور عبدالغفور آرزو

هانوفر

۲۳/ ۴/ ۱۴۰۵خورشیدی

۱۴ جولای ۲۰۲۶م

 

 

15 جولای
۱ دیدگاه

انتقاد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

انتقاد

از بس  فریب  و  حیله‌ گری‌  ها زیاد  شد

هرکس که کج نشست همان زنده باد شد

گرگی که در لباس  سگش میش را درید

در حیرتم  که صاحب او  از چه  شاد  شد

بیچاره  و   فقیر  فراموش  گشتن   و 

دارندگان   پول  به   هر  گوشه   یاد  شد

از راز  ما  به  لحظه  جهان  را  خبر  نمود

تا   اختیار  نامه    به    دستان   باد   شد

بر کار شر  همیشه صمیمانه  کف  زدند!

از  کار  خیر  در  همه  جا  انتقاد  شد ….

محرابی صافی

 

 

14 جولای
۱ دیدگاه

جنونِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

…………………………………….

جنونِ عشق  

دل آرامی که نبود بی  وجودش  صبر و آرامم 

به پاس الفتش  جان دادم  و هرگز   نشد رامم 

به مرغ  دل   نباشد  قوت   پرواز   از  کویش 

که باشد خال و خط مشک سایش دانه و دامم 

میان او  و  من  یارب  حریفی   حائل   افتاده 

بزودی می‌کند این پرده داری زار و سرسامم

شتاب  آرزو   رسوای    افاقم    نمود    آخر 

جنون  عشق  او در بیکسی  ها  کرد  بدنامم 

فراموشی مرا از  پا فگند ای  تازه  مشتاقان 

نی پیغامی فرستد ، نی دهد پاسخ به پیغامم 

 نمی گنجد به اوراق دو عالم قصهٔ ( صابر

کجا تخمین توان کردن غم  آغاز  و انجامم . 

صابر هروی