بیداد روزگار
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ ۱۲ قوس (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۳ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
بیداد روزگار
یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۲۵
بیداد روزگار
یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۲۵
کعبه ی جان
تو آن عشق عمیقی که نمیگُنجی به آسانی
به غیر از وصل تو دیگر نجویم هیچ درمانی
ندیدم جز رُخ ماهت گواهی بر وجود دل
تو را با چشم دل دیدم ، نه با این دیدهی فانی
تمام هستیام شعر است جوابش در نگاه توست
تو از جنس خدایی و ورای وصف انسانی
یکیکعبه ز سنگ است و یکیاین کعبهی جاناست
من حیرانم کدامش را بخوانم قبلهی ثانی
سوال از عشق میپرسی؟ نمیدانم جوابش را
تو آن نور درخشانی ، منِ پروانه قربانی
پروانه شیرین سخن
قصیدهی «خانهی ما»
بههوای صلح و مهر و عشق، جانم میتپد
در دل افغان ، امیدی جاودانم میتپد
خسته از فریاد تفرقه ، ز داغ و دود و خون
در دل ویران ، چراغی از جهانم میتپد
کاش میدیدی که در هر کوچهی این خاک پیر
نغمهی صلحی نهفته در زبانم میتپد
از غم مادر، ز اشک دختران ، از آه شب
شعلهای از در د، در سینه نهانم میتپد
بس کن ای طوفان تفرقه، که این خانه شکست
در دل هر سنگ، حسرتی نهانم میتپد
ما همه یک ریشهایم ،از یک وطن، یک آسمان
در دل هر قوم، عشقی بیکرانم میتپد
نه به قوم و نه به مذهب، نه به رنگ و نه زبان
در دل انسان، فقط مهر جهانم میتپد
دخترانم را به مکتب باز گردان ای نسیم
تا صدای علم ، در هر بوستانم میتپد
مرد و زن، همدوش و همدل، ساز آینده شوند
تا امیدی تاز در این کاروانم میتپد
طالبان، گر عشق داری بر وطن، برخیز و بین
در دل هر کودک افغان، اذانم میتپد
بر مدار عدل و انصاف و خرد باید نشست
تا که در آیینه، نور آسمانم میتپد
خانهی ما را به دستان خود آباد کن
کز دل ویرانه ، باغی جاودانم میتپد
مکتب و مسجد، شود مأوای مهر و آشتی
تا که در هر کوچه، نغمهی اذانم میتپد
ما همه یک ملتیم، از هر زبان و هر نژاد
در دل هر واژه ، وحدت بیامانم میتپد
بر لب هر کود ک افغان ، بهجای انفجار
شعر و بازی، خندهای از آسمانم میتپد
بازگرد ای مهاجر ، با غرور و ا امید
در دل هر خاک ، بوسهی جوانم میتپد
رسانه ، آینهدار صلح و همزیستی ست
تا که در هر موج ، پیغام امانم میتپد
خانهی ما، خانهی مهر است، نه کین و ستیز
در دل هر آجرش ، نقش جهانم میتپد
گر به جای نفرت، آغوشی گشایی با وفا
در دل دشمن، نسیمی مهربانم میتپد
ما گذشته ای پراز زخمیم ، اما ا ی رفیق
در دل آینده، نوری جاودانم میتپد
با هم و همدل، بسازیم این وطن را از نو
کز دل ویران، امیدی بیکرانم میتپد
تا که روزی کودکانم در بهار آشتی
در کنار هم بخوانند ، داستانم میتپد
این سرود صلح را فائز سرود از جان پاک
کز دلش بر عشق این خاک، فغانم میتپد
خلیل الله فائز تیموری
قلب ِ وجدان ِ عدالت
گویمت نکته ی از راز، فراموش مکن
پاسخ ِ ابله بجز با لب ِ خاموش مکن
زنده بودن به خرد باشد و افکار ِ عمیق
عقل در بیخردی برده کفن پوش مکن
هرکجا میکده را ساقی ِ پرمطلبی است
هرکه جامی بدهد زود ازآن نوش مکن
عقل را قید ِ خرافات مکن چشم گشا
حرف ِ آن زاهد ِ بی عرضه گهی گوش مکن
هر کجا قضیه و فرضیه یی با عقل شمار
تفت ناکرده پریشان شده و جوش مکن
بحث با مردم نادان منما حیف بوَد
پاسخ ابله بجز با لب ِ خاموش مکن
پهره داری بنما از صدف ِ عقل و زبان
عسکر ِ جنگ ِ زبان هیچ به قاغوش مکن
چشم ِ دل باز بکن خیره به هر شی بنگر
خواب ِ غفلت به طرفداری ِ خرگوش مکن
همچو برقی گذرد عمر ، از آن سود ببر
غم ِ بیهوده ی دنیا تو به آغوش مکن
زانکه بگذشته گذشتست فراموش بکن
خط گم گشته ی هر کینه ی را روش مکن
روز روشن برسد باز ز خورشید ِ جهان
زندگی بر گذر ِ خواب ِ شب ِ دوش مکن
همره ِ کجروشان هیچ به راهی نروی
گنهی بی خردان را گهی بر دوش مکن
به طرفداری ِ حق راست بکن قامت ِ خود
قلب ِ وجدان ِ عدالت گهی بی هوش مکن
عجز را پیشه بکن نیک همایون زخرد
پند ِ پیران ِ کهن کار پس ِ گوش مکن
همایون شاه «عالمی»
اول دسامبر ۲۰۲۵ م
دوبیتی های نو
به دنیـا گـشـتم وهیـچگاه ندیدم
به ماننـد ترامپ،هـاری نـدیـدم
شب وروزش بفکرقتل وکشتار
دلـی رحمـی ازاوهــرگزندیدم
……..
ترامپ لعنتی شاگرد شیطا ن
نباشی ای پلید از نسل انسان
شود روزی که یک فرددلاور
روانه داردت در قهـر نیــران
……..
سگی دیوانه ی درعَـف زدن هرسو
بـود نـامـش ترامپ مغـرور وبد خو
الـهــی کـن بـقـهــر خــود گـرفــتـار
تو ایـن بی عقـل و مغـرورِ تبـاه جـو
……..
ترامپ ای دشمن انسان وانسانیت
توهستی گرگ خونخواری طبیعت
شب وروزت بفکـر کشت وکشتـار
نـداری یک صفــت ،جزبـربـریـت
……..
تـرامپ لعنـتـی ای نسـل حیـوان
دوبار قـبضه کردی قصرشیطان
بفکرت جـز تـبـهـکاری نـبـاشد
شـوی آخـر روانـه قـهـرنـیـران
پوهنوال داکتراسدالله حیدری
۲۸ اکتوبر ۲۰۲۵
سیدنی – آسترالیا
شعری از زنده یاد استاد علی اصغر بشیرهروی
که ۷۶ سال قبل از امروز سروده شده است.
ای عشق
چه چیزی وز کدامین جایی ای عشق
که هر جا مایه ی غوغایی ای عشق
کتابِ افتخاراتِ بشر را
بهین سر لوحهِ زیبایی ای عشق
اگر جان فیالمثل گلخانه باشد
تو از خوشبو ترین گلهایی ای عشق
وگر دل ساغری باشد پر از می
تو در آن نشاءِ صهبایی ای عشق
گهی در کسوتِ زیبای مهتاب
زمین را روشنی افزایی ای عشق
گهی چشمک زنان در شکل اختر
دل پیر و جوان برپایی ای عشق
گهی اندر لباس سبزه و گل
طراز دامنِ صحرایی ای عشق
گهی در جلوه گاهِ سرو قدان
خرامِ قامتِ رعنایی ای عشق
گهی در گوش اهل ذوق و مستی
نوای بلبلِ شیدایی ای عشق
گهی در دیدهِ آتش نگاهان
نگاهِ دلکش و گیرایی ای عشق
یکی دریاست روحِ آدمیزاد
تو چون گوهردرآن دریایی ای عشق
ره آوردِ نفیسِ اهل بینش
ز سیر عالمِ بالایی ای عشق
جهان بی تست وحشتزای و تاریک
مگر مهرِ جهان آرایی ای عشق
بشیرت را به سوزی آشنا ساز
ولیکن سوزِ پر معنایی ای عشق
بسوزان مرغِ جانش را پر و بال
که تابِ شعلهِ سینایی ای عشق
علی اصغر بشیر هروی
هرات – ۱۳۲۸ خورشیدی
مَشْربِ عشق
جهدِ بی حاصل و کُوشِش چه معنا دارد
عالَمِی بَر سَرِ این دیده، چه دَعوا دارد
همچو ریگیست که چشمان مرا کرده علیل
چه کنم چون دلم از دیده تمنا دارد
بخت بد بُرد مرا سوی بیابان آخر
خاک بر سر شدم و یار تماشا دارد
من چنان دور شدم با دل سنگین بارم
که از آن حوصله ام آبله بر پا دارد
من ندارم گله از غصه و تنها شدنم
نا توانی به برم دغدغه ای «ما» دارد
چشم من کور شد از نور حقیقت گویا
که دهم دل به کسی کو رخ زیبا دارد
هر چه مه رو به جهان دیده ام او سنگدل هست
در دو بطن دل خود سنگ ز خارا دارد
آن چنان کرده جگرخون مرا بخت بدم
که دلم خونی به هر شیشه و مینا دارد
ندهم دست به دست خرد و هوش خودم
که خرد دست به هنگامه ای فردا دارد
مغلطه غَلْت زند در ورق منطق من
اگر این خامه بسی قصه ای رسوا دارد
آب رو را نبود جان خریدن نه فروش
مَشْرب عشق چه انگیزه ای سودا دارد
ز سر«غایب» ما رفت همه شرم و حیا
او ز بد نامی و رسوایی چه پروا دارد
داکتر سلیمان غایب
فرانسه
قصیدهای در ستایش روز جهانی
محو خشونت علیه زنان
به جهان گر مهر و لطفی هست، از زن ریشه دارد
هر کجا نیکیست، آن از دامن اندیشه دارد
ظلم بر زن، ظلم بر آیینهی پاکیست ، ای دل
کز صفای او جهان ، آیینهی اندیشه دارد
در دل شبهای تار ظلم ، زن فریاد میزد
تا سحرگاهان عدالت ، نور د ر پیشه دارد
سازمان ملل به نام مهر ، این روزی نهاده
تا جهان داند که زن، شأنی ز خورشیده دارد
دست بیداد از سر زن ، باید از دنیا بشوید
زان که این آیینه، آیینی ز جان بیشه دارد
هر کجا زن را شکستند، آسمان خون گریه کرده
این گوهر، صفایی چون گل اندیشه دارد
باید از مهر و عدالت ، ساز کرد آیین تازه
زانکه زن در سینه، عشقی بیکران، بیشه دارد
ای بشر، بیدار شو، بشنو صدای نالهی زن
کز دل پر خون خود ، فریاد بیپیشه دارد
تا جهان گردد پر از آرامش و مهر و محبت
باید این ظلم از جهان، پایان و اندیشه دارد
گرچه فائز نیست حافظ، لیک در این راه روشن
شعر او هم شور و شوقی چون دل رندانه دارد
خلیل الله فائز تیموری
۵/قوس۱۴۰۴
تهران -ایران
فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار – شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی
چه به کار ؟
ادب اگر نبود هستی جهان چه به کار ؟
حیا اگر نبود عمر جاودان چه به کار
خدا کند که نیفتد کسی به دام هوس
اسیر وحشت و هم صحبت ددان چه به کار
جهان ما به همه خوبی و دل آرایی
بدون لطف و محبت به همگان چه به کار
گره گشائی اگر نیست خصلت انسان
وجود او به جهان و جهانیان چه به کار
جوان اگر نبود پر تلاش و با دانش
خموش و بی هدف و سست و نا توان چه به کار
نبارد ار به زمین قطره های پر فیضی
غریو رعد و فرا ابر آسمان چه به کار
به آن کسی که بود کور و فلج مادر زاد
وجود صیفیه و باغ و بوستان چه به کار
به مردمی که ندارند فکر آسایش
تلاش و کوشش و فهم مفکران چه به کار ؟
کتاب و مدرسه و کوشش معلم و درس
اثر اگر نگذارد به کودکان جه به کار ؟
اتم اگر نتواند مُمد صلح شود
برای نسل بشر این بلای جان چه به کار ؟
صابر هروی
کابل – افغانستان
حمل ۱۳۶۳ خورشیدی
نوت : این شعر در محفل «شب شعر » در باغ بابر که از طرف ادارهٔ هنر و ادبیات رادیو تلویزیون دائر گردیده بود خوانده شد .
آفتابِ حٌسن
ای نرگست به شوخی صد بار کشته ما را
رحمی به حال ما کن کم کن کمی جفا را
از چشم شوخت ای جان صد فتنه شد هویدا
رخ را ز من مگردان تا بینم آن بلا را
هرکس لبِ تو را دید خود را فدای آن کرد
یک بوسه از زکاتش مسکین بی نوا را
در دیده شعله داری در سینه مهر هرگز
یا آتشم فروزان یا بین زخم ما را
گفتم به دل که بر گرد آن بی وفا رها کن
گفتا کجا توانم با آن که کشته ما را
شب تا سحر ز چشمم خون میچکد بدامن
تا دیده را نه بستم دریاب مبتلا را
زلفِ تو دام و چشمت صد تیر را رها کرد
از دام گر گُریزم چشمت کشد گدا را
چون آفتاب حسنت جان و دلم بسوزد
افسوس ابر مویت پوشیده دلربا را
دلداده ای نگاهت بی هوش و بی تکلّف
دستی بکش به روی مجنون آشنا را
چون نی نوا سرایم در کوی بیوفایی
گر میرسد به گوشت بنگر روی خدا را
هر ذره ای وجودم چون شمع میگذارد
هرچند می شناسی این درد آشنا را
از شوق وصل رویت تا صبحدم نخوابم
دیگر مران ز کویت این طاهرِ گدا را
سیدآصف طاهری
نیدرزاکسن-آلمان
۱۳ نوامبر ۲۰۲۵
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
بحر: مضارع مثمن اخرب
خراباتِ مغان
الهی خاک این کشور سراسر بوستان گردد
بساطِ با همی دایم ، چراغِ این مکان گردد
همین موطنِ ، همین ویران سرایم
زِ رفعت، خاکیانش ، همدمِ کرّ و بیان گردد
ازین سرچشمهٔ جاری و آبهای خروشانی
زلالِ بادهٔ عشرت ، به کامِ دوستان گردد
به یُمنِ دانش و بینش فراهم گردد آسایش
وطن با رونق کاری بهشتِ جاویدان گردد
ز فرهنگ و خِرَد خیزد صدای نای خاموشان
خراباتِ مغانش ، مملو از خوانندگان گردد
شود تعلیمسرا آباد که تا میهن شود دلشاد
سراسر اهل تعلیمات، جوان و نوجوان گردد
کریما لطف و احسان که ققنوسِ جوان خیزد
بشیر با آرزوهایش، به مقصد رهروان گردد
بشیر احمد شیرین سخن
یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۲۵
شاهد ماجرا
بهار و سبزه زاران دل ربا بود
هوا پاڪ و طبیعت با صفا بود
فضا دلڪش زمان وقت تماشا
دوچشمم شاهد یک ماجرا بود
به نرمی غنچه با باد سحرگفت
به باغ ما شڪفتن نا روا بود
لبانم وا نڪردم زانڪه این جا
سخن ازعشق گفتن جرم ما بود
سکوت بلبل خوش لحن و آهنگ
حدیث تلخ و رنج غم فزا بود
ڪشیدن در قفس آزاده گان را
زهرڪه پرسیدم گفتند جفا بود
به فتوای صریح شیخ اعظم
هرآنچه کردهی من بود خطا بود
بشد چندی سخن دزدیده گفتم
به زعمم کار بی چون و چرا بود
قضاوت ڪن شما ای ن کته دانان
بگویید آن چه عاری از ریا بود
پس از مرگم کسی شاید بگوید
ڪه این بیچاره با من آشنا بود
چمن علی رشیدی
شور و حال عشق
عشق دردام سیاست مرغ بسمل می شود
پـرپـر احسـاس دل بندِ سـلاسـل می شود
تا ز چنگِ بازی ی صیاد مـرغ دل پـرید
عشوه از بهر فریب دل، مشکل می شود
داغ آتـشـناک دل پاکـیـزه گـردانــد درون
خـدعۀ جادوگـران هـربار باطل می شود
غـمزه و ناز و ادا با سـیرتِ مهـر و وفـا
زینت چشم خماروروی خوشکل می شود
درجنون عشق ومستی میشود دل شادمان
چون دغا بیند ز بدمستان، عاقـل می شود
دل همان رند نظربازاست کزروزنخست
دم بـه دم با ناوک مـژگان مقابل می شود
یکنفس بی شوروحال عشق هرگزدل مباد
آنکه با دل های پاک وساده مایل می شود
غنچه های باغ دل صدبار گر پرپر شوند
عـاقـبـت اصل مـراد دل حـاصل می شود
غوطه دراعماق از گرداب می آرد برون
از دل تـوفـان پیدا طرف سـاحل می شود
عقده و خشم وحسد دل را به آتش میکشد
عشق واخلاص ومحبت بازحائل می شود
بی می عشق و محبت دل نگردد مست دل
الفت وحلم وصداقت تاکه واصل می شود
با دل پاکیزه خلوت می گزینم بعـد از این
زنـدگی با هـمــدم هـمــدل کامـل می شود
رسول پویان
۲۵ نوامبر ۲۰۲۵
گل های باد برده
گل های باد برده
در باغ وجودم تا بی انتهاست
سبزه ها
در گوارش روزمره گی
و خاک آغوش نرم و بی هدف
آماسیدگی اش را تکرار میکند
هنوز در انتظارم
و هنوز نفس می کشم
تا بادی از مشرق بوزد
و صدای ترا در گلویش
یواش یواش
زمزمه کند
و من در ضیافت عشق
ترا دوباره پیدا کنم…
هما طرزی
نیویورک
۲۳ اگست ۲۰۲۵
Wind-blown flowers
Wind-blown flowers
In the garden of my being, endless
The greens
In the digestion of everyday life
And the soft, aimless embrace of the soil
Repeats its readiness
Still waiting for me
And still breathing
For a wind to blow from the east
And whisper your voice in its throat
Slowly
And I find you again in the feast of love…
Homa Tarzi
New York,
August 23, 2025
ماهرویان وطن
ماهرویان وطـن از ظلـم طالـب در فـرار
من بیاد نرگس چشم، غـزالان بی قـرار
منع تحصیل شد نیمی، از وطنـداران ما
ما بسوی قهقرا دررفتـنیـم، با یـاران ما
لعنت حـق برخـصم وطـن تا روز حشر
نوکران اجنبی اندر عذاب، تا روز نشر*
طـالـبـان بیـخــدا بـرگــردۀ مـلـت ســوار
قـاتـل صدهـا هزارند ،پـای لجـان نا بکار
یـا الـهی میهـنـم تـا کـی بـود زیــر ســتـم
کن زلطفت حیدری،راهی کابل طورحتم
پوهنوال داکتراسدالله حیدری
۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
سیدنی – آسترالیا
* نشر _ زنده کردن،زنده کردن مردگان در روز قیامت
فرهنگ فارسی عمید
غزل
ندیدهای به غم و درد و های های غزل
به فرو بستن لب های با صفای غزل
ندیدهای که چسان خواب کرده قمری ها
نیامدی که ببینی در ابتدای غزل
نفهته است کبوتر به قلب هر مصراع
از ابتدای غزل تا به انتهای غزل
نیامدی که ببینی چقدر می بارد
بدون وقفه در این شهر چشم های غزل
مرا به ساحل متروکهای فغان آلود
گرفته، برده، رها کرده ناخدای غزل
نیامدی که ببینی به استخوان خورده
عبور کرده تنِ چاقو از حنای غزل
پناه برده به سیگار لعنتی حتی
نمانده است دگر شوق و اشتهای غزل
به شام های سیاه و گرفته می ماند
همیشه تیره و تار است ماجرای غزل
کجای قریه بگردیم، قریه کوچک نیست
کجای قریه بگردیم پا به پای غزل
به نعش خسته ی بی روح ختم می گردد!
هزار بار بگیرید ردّ پای غزل ….
محرابی_صافی
غزل خزان
ز برگ زرد پاییزم ، دلم شد غرقه در ماتم
نسیم سرد میپیچد، به جانم شعلهای مبهم
درختان جامهی زرین، به تن کردند از حسرت
که تا پنهان کنند از ما ، غم ایّامِ بیمرهم
به هر سو برگ میرقصد، چو مجنون در هوای یار
زمین را فرش میسازد، ز رنگ و بوی این عالم
دل من نیز چون برگی ، رها در باد پاییزی
نهان در خویش میسوزد، به آهی سرد و بینظمم
غروب آفتاب امروز، چه دلگیر است و خاموشی
به یاد آن نگاهت شد، دلم چون شمعی از شب کم
در این فصلِ پر از حسرت، دلم را رنگ دیگر داد
که هر برگش حدیثی شد، ز عشقی پاک و بیتُهم
خزان آموخت بر دلها، که زیباییست در رفتن
که گاهی مرگ هم زیباست، چو باشد با دلِ محکم
به هر سو رنگها رقصان، به هر برگش هزاران راز
جهان چون دفتر عشقیست، پر از اشعارِ بیخاتم
و من در گوش این پاییز، سرودم نغمهی دل را
که باشد نام من در دل، به یادِ شاعرِ فائز هم
خلیل الله فائز تیموری
۵ قوس / آذر ۱۴۰۴ خورشیدی
تهران
اشکِ غمگساران
” جهان را انتظار آمد به پایان “
همه شعر و شعار آمد به پایان
چرا خفته همه در بستر غم
ز جان و دل قرار آمد به پایان
چه نالم من از آن خاکِ شهیدان
که شادی دیار آمد به پایان
ندیدن آهی پر سوز دلی را
همه صید و حصار آمد به پایان
زند تیری ز اشک غمگساران
فضای غم غبار آمد به پایان
نماند قدرتِ جبر زمانه
شرار و اقتدار آمد به پایان
.✍ عالیه میوند
۲۹ سپتامبر ۲۰۲۵
فرانکفورت – آلمان
خواه عفو و خواه دار
من همان اینم که هستم خواه عفو و خواه دار
یار دیرینم که هستم خواه عفو و خواه دار
بار دوشت این منم هر آنچه میباشم همین
یا که زاهد یا که مستم خواه عفو و خواه دار
صد بت ار دارم به زیر آستین اما و لیک
عاشق یکتا پرستم خواه عفو و خواه دار
زندگى بى عزت و آزادگى بر من حرام
من که زین فانى برستم خواه عفو و خواه دار
از سر صبح جوانى تا به شام تار مرگ
در تمناى تو هستم خواه عفو و خواه دار
مست پیمان تو ام الحق که اى دیرینه یار
تا ابد مستِ الستم خواه عفو و خواه دار
روز محشر دم به دم ذکر تو مى گویم به لب
نامه ى کرادر دستم خواه عفو و خواه دار
ساقى رضوان به سویى جام عشق تو به سوى
در میان من مى پرستم خواه عفو و خواه دار
بعد عمرى ناز ها دارم برایت اى نگار
ناز دارم ناز شستم خواه عفو و خواه دار
شیبا رحیمی
ریشه ام در کوه است
آبم نم باران، ریشه ام در کوه است
آغوش دلم گرم، صفا در کوه است
از سیل نترسیده ام، از باد نه هم
چون غیرت مردان خدا در کوه است
هر قطرهٔ اشکم، به زمین جان دهد
چون ریشهٔ من هست بقا در کوه است
با نغمهٔ شبگیر، پُر از شور و یقین
یاران و رفیقان، آشنا در کوه است
گر دشمن من خنده زند از سر کین
خندم که هنوزم مأوا در کوه است
زین ریشه که در خاک وفا روییدم
هر برگِ دلم سبز و دعا در کوه است
بر بام زمان، با نفسِ صبح امید
آواز بلورین و صدا در کوه است
نه بیم شکست است مرا، نه غم فتح
که کوه اگر افتد، عزا در کوه است
به خاک وطن بوسه زنم هر سحری
عشق من و آن، ماجرا در کوه است
در سینه ای من آتش ایمان تپد
کز نور حقیقت، روشنا در کوه است
روشنا، که از خون شهید پروردم
قسم به همان خاک، وفا در کوه است
داود کبیر روشنا
رسم روزگار
باشد که پا گذارم در جاى پاى یاران
تا جان و تا جهان باد این رسم روزگاران
مجنون که داشت در دل امید وصل لیلى
باکى نداشت هرگز از ابر و سیل و باران
دل مى تپد به کویت چشمم در آرزویت
باز آ دمى و بنگر ما را به چشم گریان
اى گل بدن میازار ما را تو از فراقت
هر نو گلى در این باغ باشد کنار خاران
بى صبر و بى تحمل در بوستان پر گل
باشد به جستجویت”امان“به چشم حیران
امان قناویزى
پیکِ امید
از کدام گوشه آفتاب دمید
که تو امروز یادِ ما کردی
غنچه یی در کدام بهار شگفت
که تبسم به روی ما کردی
برفِ پیری ببین نشسته کنون
روی تارِ سیاهِ گیسویم
بیتو من عمرِ کوتهی دارم
رهُ نیستی دوباره می پویم
در کنارات جوانه خواهد زد
گُلبُنِ عشق و آرزوهایم
رنگِ شادِ بنفشه ها گیرد
با تو هرلحظه خواب و رویایم
با تو سرسبز و جاودانه شود
ساقه های شکسته در پاییز
کلبه ام میشود بهشتِ خدا
همه از شورِ زندگی لبریز
من بهاری دِگر نمی خواهم
پیکِ امید و نو بهارِ منی
شاد و از غصه ها گریزانم
که تو پیوسته در کنارِ منی
مریم نوروززاده هروی
بیست و سوم نوامبر ۲۰۲۵
از مجموعهُ”پاییز “
هلند
آهوی ختن
چون شده یک عمر چمن می کشم
لاله و نارنج و سمن می کشم
می دهدم نی که رسامی کنم
ناقه ی آهوی ختن می کشم
چونکه مسافر شده رویای من
پاره ی جنت به وطن می کشم
تا شده گیتار به دستم قلم
ساز بلندی “قطغن” می کشم
نقش لبِ خون شده را بار بار
با شرری بوسه به تن می کشم
دل شده مایل به رفیقی و من
پشت دو پروانه زغن می کشم
تا به جهان رقص سمایی شود
روح عجیبی به بدن می کشم
در غزلی بی سر و بی پای خویش
دبدبه و این همه فن می کشم
شعر من از پیر و جوان دل ربود!
این همه غوغاست که من می کشم.
محرابی – صافی
شوخِ فتنه انگیز
زلفِ تو دام و چشمت صد تیر را رها کرد
تا سر زدم به دامت دل از تنم جدا کرد
ای شوخ فتنه انگیز بر حال ما نظر کن
لعل لبت به شوخی ما را غم آشنا کرد
یا دل بر از بری ما یا دلبری به ما کن
تا خویشتن نصیحت ما را چرا گدا کرد
صد بیت را سرودم بر زلف پیچ پیچت
آخر به دلربایی دیوانه ام صدا کرد
در خواب ناز دیدم دستش به گردنم بود
به به چه کار خوبی در خواب من وفا کرد
سوگند خورده بودم تا از لبش بگیرم
میخواست تا بگیرم لیکن کمی حیا کرد
از داغ دل چه گویم از درد دل چه گویم
آن فتنه جو برایم صد درد بی دوا کرد
در کوچه دیدمش دوش چشمش بچشمم افتاد
یا چشم او بلا کرد یا چشم من خطا کرد
در کوی بی نوایی افتاده ام به زاری
از بس که آن جفا گر بی حد بمن جفا کرد
طاهر به چشم مستش شعرو غزل سراید
لیکن به هر نگاهش صد تیر را رها کرد
سیدآصف طاهری
نیدرزاکسن-آلمان
۱۵.۱۱.۲۰۲۵
بحر : مضارع مثمن اخرب
وزن : مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
به چشمم اشک و در دل آتشی پنهان ز افغان است
که هر کودک به خاک افتادهاش فریاد جانان است
نه نان دارد ، نه دامان مهر مادر در شب تارش
تنش لرزان ز سرمایی که از بیداد انسان است
به جای بازی و لبخند ، خون بر خاک می رقصد
دلش پر درد و دستانش تهی از مهر و امکان است
صدای گریهاش پیچیده در کوه و بیابان ها
که این پژواک مظلومان ، صدای حق طلبان است
به جای دفتر و تعلیم، تفنگی سرد در آغوشش
چه ظلمی بر دل کودک، چه شبهایی که زندان است
به هر کوچه، به هر خانه، به هر دیوار ویران شان
نشان از اشک و اندوهی که از تاریخ پنهان است
کجاست آن مهر انسانی؟ کجاست آن دل بیدار؟
که این کودک، پ یامآور ز دنیایی پریشان است
اگر روزی نسیم صلح بر این خاک بوزد از
گل امید در دل هایشان چون باغ رضوان است
به نام عشق، به نام نور ، به نام مهر بیپایان
دعا کن تا جهان شان پر از آرامش جان است
و این آخر سخن باشد ، ز دل فائزِ شاعر
که شعرش مرهمی بر زخمهای بیدرمان افغان است
خلیل الله فائز تیموری