۲۴ ساعت

29 مارس
۳دیدگاه

یادی از شخصیت چند بعدی فرهنگ وهنر زنده یاد استاد محمد یوسف کهزاد

تاریخ نشر : جمعه ۱۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از شخصیت چند بعدی فرهنگ وهنر،

زنده یاد استاد محمد یوسف کهزاد

 

قیوم بشیر هروی

جمعه 10 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی

ملبورن – آسترالیا

زنده یاد  استاد یوسف کهزاد فرزند مرحوم میرزا محمد علی به سال 1314 خورشیدی در شهر کابل و در یک خانوادهء فرهنگی  دیده به جهان گشود. پس از تعلیمات ابتدایی از لیسه نجات فارغ التحصیل شد و در 1332 وارد دانشگاه کابل گردید و پس از ختم تحصیل در رشته زبان و ادبیات پارسی دری  سند فراغت بدست آورد.

 مرحوم کهزاد پس از پایان آموزش‌ها در کابل به حیث‌ نویسنده و بازیگر در تیاتر شهر کابل  شامل کار شد و همزمان به همکاری  های  ادبی – هنری با نشریه کابل پرداخت. پس از مدتی  برای آموزش هنر نقاشی مدرن عازم ایتالیا شد و در اکادمی هنرهای زیبای روم شامل گردید.

در سال 1343 خورشیدی و پایان تحصیلات در ایتالیا بکابل برگشت و با تلاش و علاقه وافری که به هنر نقاشی داشت بعنوان یکی از برجسته ترین نقاشان عصر خود عرض اندام نمود.

با رسیدن به کابل در مدیریت هنر ریاست تألیف وترجمه وزارت اطلاعات و فرهنگ شامل کار شدو چند ماه بعد ازآن در سال 1344 مسئوولیت بخش هنر در ریاست ثقافت و هنر وزارات اطلاعات و فرهنگ را بعهده گرفت و بلافاصله نگارستان پروفیسور غلام محمد میمنه گی را در شهر کابل اساس گذاشت که در بخش های مختلف نقاشی ، مجسمه سازی ، خوشنویسی و میناتور فعالیت داشت.

تابلو های نقاشی مرحوم استاد کهزاد در چندین نمایشگاه جهانی در اروپا به نمایش گذاشته شد ، چنانچه آثارش در مسابقات جهانی نقاشی ایتالیا شرکت جست و با کسب مقام نخست ، برندهء دیپلوم افتخار و مدال طلای آن مسابقات نیز گردید.

او علاوه بر نقاشی در سرودن شعر ، داستان نویسی ، نمایشنامه نویسی و پژوهش های هنری  – ادبی ید طولایی داشت.

اشعارش سلیس و روان ، اما پخته بود. هر چند خودش  درین مورد شکسته نفسی نموده و در مقدمه ایکه در کتاب گزیدهء اشعارش که در سال 1377 خورشیدی از سوی سفارت کبرای افغانستان در دهلی جدید بچاپ رسیده چنین می گوید:

 ” این مجموعهء مختصر که امروز به دسترس شما قرار دارد ، تجلی اندیشه ها و احساس کسی است که هرگز شاعر نبوده است ، تنها به خاطر ارضای ذوق خودم ، کلماتی را کنار هم چیده و مدعی هم نیستم که در دنیای بیکران ادبیات ، قدم گذاشته ام. این را نیز باید اعتراف کنم که من ناخود آگاه ، پیرو مکتب متقدمین بوده و این هم به علتی است که از دورهء جوانی خوشه چین سبک هندی بودم و تا حال از فلسفه و نازک خیالی های آن در سروده های خود استفاده کرده ام ، از طرف دیگر هر گوینده ، در هر قطبی که باشد ، منظورش رساندن پیامی است به وسیلهء سخن موزون و یا بی وزن و قافیه به دیگران. “

زنده یاد کهزاد علاقه مفرطی به اشعار بیدل داشت و همین علاقمندی بر اندیشه و ذهنیت او تأثیر خاصی گذاشت.  اما  اشعارش همانند اشعار بیدل پیچیده نبوده ، بلکه از روانی خاصی برخوردار میباشد. اشعارش زیبا و دلنشین بوده و می توان گفت سروده های مرحوم کهزاد تقریبآ همه پسند میباشد.

در خلال سروده هایش حس پاک وطن دوستی ، عشق به مردم ، طبیعت زیبای کشورش و در نهایت بیان دردهای مردمان سرزمینش را میتوان بخوبی احساس کرد.

زنده یاد کهزاد نخستین وظیفه رسمی اش را بعنوان نویسنده و بازیگر در تیاتر شهر کابل آغاز نمود و همزمان با نشریه کابل در بخش های ادبی و هنری همکاری داشت.

از کارهای ارزنده ی او میتوان از تأسیس نگارستان ملی افغانستان  که درآن آثار نقاشان معروف کشور بایگانی میشود و همچنین باز آفرینی  تصویر دختران چنگزن که در رواق مجسمه بودا بود نام برد که بیش از هزار و ششصد سال قدمت دارد.

همزمان او در دانشکدهء هنر های زیبای دانشگاه کابل به تعلیم و تربیت  هنرنقاشی  مشغول شد و در پهلوی آن با رادیو تلویزیون افغانسنتان نیز هکار داشت.

زنده یاد استاد کهزاد قبل از ترک وطن، مسئولیت ریاست فرهنگی وزارت اطلاعات و فرهنگ را نیز  بدوش داشت.

اما پس از درگیری های تنظیمی در 1371 کابل را ترک و همراه باخانواده اش به هندوستان رفت و مدت هشت سال را با تمام سختی ها و مشقت های روزگار سپری کرد تا اینکه به ایالت کالیفورنیای امریکا کوچید و تا پایان عمر در آنجا زندگی کرد.

از زنده یاد استاد کهزاد مقالات فراوانی در نشرات داخلی و برون مرزی کشور به چاپ رسیده  و اثار فراوانی نیز از او بصورت چاپ نشده باقی مانده که امید است روزی خانوادهء محترمش درین قسمت توجه نموده و آنها را به چاپ برسانند.

آثار مرحوم کهزاد که بصورت مستقل چاپ شده اند قرار ذیل می باشند:

1 – جلوه های زیبایی هنر .

2 – و خدا زیبایی را آفرید.

3 – مروارید های سیاه.

4 – گزیدهء اشعار .

 این هنرمند وارسته ،  ادیب توانا  ، شاعر گرانمایه و پژوهشگر برجسته پس از سالها زندگی در امریکا سرانجام در  11 ماه جدی 1397 خورشیدی برابر با اول جنوری 2019 در ایالت کالیفورنیای امریکا جان به جان آفرین سپرد و دار فانی را وداع گفت. روانش شاد ویادش گرامی باد.

اینهم نمونه ای از کلام آن مرحوم که از کتاب گزیدهء اشعارش برای شما انتخاب شده است:

کوچهء خرابات

دگر به جنس هنر در وطن بهایی نیست

دگر به  کوی  خراباتیان  صدایی نیست

بهرطرف که نظر میکنم غم اندود است

مگر به  کشور  افغانیان  خدایی  نیست

اگر مسیح   به   بالینش   آید   و   گوید

دگر به درد دل این وطن  دوایی نیست

به ناجوانی  این  زنده گی  که  می بینم

دگر به آمد و  رفتِ  نفس  بقایی نیست

اگر به قسمت من بخت  واژگون گردد

نشان تیر اجل  را  دگر  خطایی نیست

چنان شکسته  مرا بار زنده گی امروز

که نیمه شب به لبم قوتِ  دعایی نیست

سخن به مرگ خلیلی درید دامن خویش

دگر ببزم ادب  بمسل  و صفایی نیست

زتوپ وراکت دشمن دل وطن خون است

دگر به سینهء این خاک ، جای پایی نیست

به   تیغ  غیر    دریدند    سینهء  خاکم

بهر  طرف  نگرم  چشم آشنایی  نیست

چنان به خون و به آتش کشیده شد امروز

که آن هرات و همان بلخ و پکتیایی نیست

بهر چه می نگری  سر بخاک  می ساید

درین ستمکده  یک قامتِ  رسایی نیست

زبان شیشه  بجز سنگ  کسی  نمی داند

دگر به اشک  تو کهزاد همنوایی نیست

یوسف کهزاد

منابع :

مقاله ای از استاد پرتو نادری

گزیدهء اشعار ( محمد یوسف کهزاد)

 

29 مارس
۱ دیدگاه

نیمه شب ها

تاریخ نشر : جمعه ۱۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

نيمه شب ها

نيمه  شب ها  با  خدا  خلوت  كنم

يار  بى  همتاى  خود  دعوت  كنم

تا  كه  حاضر گشت رو بر او  كنم

راز دل  را  من  به او باز  گو كنم

او كه   مى داند همه  اسرارِ   من

خسته  كي   گردد  از  تكرارِ   من

چونكه فرموده است درقرآن خويش

كى فراموشت كنم اى جان خويش

هر نفس كه  مى كشى مى  دانمت

قصه  و اندويى  تو  مى خوانمت

گر  نباشم    من   با   تو    لحظء

هر چه  دادم  با  تو  با  اندازه ای

چند روزى در جهان  مهمان شوى

بعد  پرواز  كرده  با جانان شوى

هرچه كردى كوله بارى خويش را

گر گرفتى  دستِ  يك درويش را

آن تو  را آيد  در آن دنيا به كار

كوله بارى  از گناه  با خود نيار

گفت  حنيفه  اى خداى مهر بان

دست ما گير تا كه باشيم  در امان

حنیفه ترابی بهنام

5 نوامبر 2018 میلادی

 

29 مارس
۱ دیدگاه

تنورِ عشق

تاریخ نشر : جمعه ۱۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

  تنور عشق

مپرس از من و از درد  و  تلخی کامم

ز اشک وناله وغمهای بی سرانجامم

منم کبوتر  ِ بشکسته  بال  ِ زخمی تو

که  در امیدِ  پیامت نشسته    بر بامم

اگر توان  ِ  ترحم    نداری ای   صیاد

مپرس از قفس و صید و دانه و دامم

کجا توان که شوم پخته در حرارت ِعشق

که در تنور  ِ محبت   نپخته  و  خامم

اگرچه شهرت ِمن پرنموده مدرسه ها

ولی چه سود که در درس عشق ناکامم

  مکن   توقع   نام  ِ  نکو  ز من  زیرا 

ز عشق  ِ چشم تو دیوانه خوی و بدنامم

خدای  را مددی  کن  برای من ساقی

شرابِ   ناب   بده  از  لب    دلآرامم

وگر   شراب   ندارد  شمیمِ   لبهایش

به سنگ ِ کعبه شکن فرق شیشه و جامم

برای آنکه شود شعر ِمن عروس  ِفلک

ز آیه  آیه ی عشقت  بده  تو الهامم

مسعود خلیلی

29 مارس
۳دیدگاه

سفرنامه ناظر خودرو هروی

تاریخ نشر : جمعه 10 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 29 مارس 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

همچشمی با سفرنامه ناصر خسرو علوی

سفرنامه ناظر خودرو هروی

سفرنامه زنده یاد استاد غلی اصغر بشیر هروی ،  می باشد که پس از یک

سفر کاری که با تنی چند از روزنامه نگاران دیگر  بدعوت مؤسسات مطبوعاتی ایران

( اطلاعات و کیهان ) از کابل به تهران رفته بودند نوشته و  از شماره ۴۲ سال

 پنجم  هفته نامه وزین ترجمان  مؤرخ ۲۶ دلو (بهمن) ۱۳۵۱ خورشیدی

بصورت هفته وار به نشر می رسید.

، اینک پس از ۵۱ سال آنرا با خوانندگان عزیز ۲۴ ساعت شریک می سازیم.

 

قسمت سوم:

شبی با اهل مطبوعات

شام دوشنبه 2 دلو ، از طرف سناتو عباس مسعودی صاحب مؤسسهء اطلاعات ، به افتخار روز نامه نگارانی که مهمان مؤسسهء اطلاعات بودند ، در منزل پانزدهم هوتل آریا شرایتون ، دعوتی بسیار مجلل ترتیب یافته بود که البته ما روزنامه نگاران افغانی هم دعوت شده بودیم ودر ساعت شش شام همراه با مهماندار مؤظف خود به آن جا رفتیم.

درین مهمانی علاوه بر تقریبا پنجاه نفر روزنامه نگار خارجی مهندس جعفر شریف امامی رئیس مجلس سنا ، مهندس عبدالله ریاضی رئیس مجلس شورا ، اقای حمید رهنما وزیر اطلاعات ، آقای باقر نیک انجام مدیر رونامهء فردا و عده ای از مطبوعاتیان ایران هم حضور یافته بودند .

محفلی بود ، مملو از صمیمیت و صفا و باید هم چنین می بود ، اگر اهل قلم نسبت به یکدیگر صمیمی نباشند ، از دیگران چه توقع می توان داشت.

آقای فرهات مسعودی پسر و قائم مقام سناتور مسعودی در سرپرستی مؤسسهء اطلاعات ، بگرمی از مهمانان افغانی استقبال کرد و از هر در سخن به میان آمد تا رسید به روابط ادبی افغانستان و ایران.

آقای فرهاد مسعودی گفت :

راستی مدتی است که ورود مجله « جوانان » که یکی از مجلات وابسته با مؤسسه اطلاعات است ، در افغانستان ممنوع شده و ما انتظار داریم که دولت افغانستان مجددآ ورود آنرا به کشور خود اجازه بدهد.

یکی از رفقا ، در پاسخ گفت :

شما بهتر میدانید که از ورود مطبوعات یک کشور به کشور دیگر ، در پهلوی هدفهای فرهنگی استحکام روابط دوستانه مردم هردو کشور نیز انتظاربرده میشود ، اما متأسفانه مجله جوانان ، این هدف عالی را از یاد برده بود و در جهت عکس آن حرکت میکرد و به انتشار مطالبی عاری از حقیقت می پرداخت که مطالعه آن جز اینکه احساسات مردم افغانستان را جریحه داد می ساخت ثمر دیگری نداشت.

یک رفیق دیگر ما گفت :

علت منع ورود مجله جوانان به افغانستان هم جز آنچه برادر ما گفت چیز دیگر نبود ، آیا اگر شما بجای ما می بودید همین کار را نمیکردید؟

آقای مسعودی گفت :

اگر چه تصور نمیکنم که نویسنده مطالبی که شما میگویید از راه سؤ نیت دست بقلم برده باشد ، ممکن است سهو کرده باشد و ممکن هم هست که عمدآ چنان مطالبی را نوشته باشد ولی بهرحال ، چون مجلهء جوانان مربوط به مؤسسه اطلاعات است و اطلاعات هم برای تمایلات برادران افغانی ارزش و احترام  خاصی قابل است . من از اینکه در مجله جوانان چیزی بخلاف انتظار برادران افغانی ما انتشار یافته است خیلی متأسفم و اطمینان می دهم که ازین پس چنین کاری صورت نخواهد گرفت و بخصوص در انتشارات مؤسسه ما مطلبی ازین سنخ بنظر نخواهد رسید و بنا برین بازهم آرزوی خود را در باره اجازه ورود مجله جوانان به افغانستان ، اظهار می کنم.

چطور دری فارسی شد ؟

در آن محفل ، یکی از منسوبان مطبوعات ، از نویسندهء این سطور پرسید : شما چطور به این روانی صحبت می کنید ؟

مخلص شما جواب داد :

مگر توقع داشتید که با لکنت زبان صحبت کنم؟

او گفت : استغفرالله  ، منظور من این بود که شما به زبان فارسی خیلی خوب صحبت می کنید می خواستم بپرسم که این زبان را در مدرسه یاد گرفته اید یا همینطوری در وطن شما رایج است ، چون می بینم که حرفهای ما را خیلی خوب می فهمید و خودتان هم خیلی خوب حرف می زنید.

مخلص شما گفت :

معذرت می خواهم ، مثل اینکه جنابعالی اطلاع ندارید که این زبان اصلا در محیط افغانستان به وجود آمده ، در همانجا پرورش یافته و رشد ونمو کرده و بعدا دامه اش به سرزمین های دیگر واز آن جمله ایران وعراق و تاجکستان و هند وحتی یوگوسلاویا گسترده شده و هنگامی که به ایران آمده زبان پهلوی را که در قسمت های مرکزی و عربی و جنوبی ایران رایج بود از میدان بیرون کرده و خود جانشین آن شده ودر نتیجه شما اسمش را زبان فارسی گذاشته اید در حالی که اسم اصلی آن زبان دری است !

گفت : چرا ، چرا؟ من ازین موضوع اطلاع دارم ولی خیال میکردم که امروز تنها در دبستانها و دبیرستان های افغانستان به صورت یک مضمون ادبی ، تدریس می شود و بین سایر افرا عمومیت ندارد.

گفتم: پس اجازه بدهید به اطلاع شما برسانم که ما در افغانستان دو زبان رسمی داریم که یکی پشتو و دیگری دری است ، این هر دو زبان در مکتب ها و مدرسه های ما یا به اصطلاح شما در دبستانها و دبیرستان های ما دوش به دوش یکدیگر تدریس می شود ، از طرف دیگر ، سایرطبقات مردم چون ناچارند که منظور ومقصود خود شان را به یکدیگر افهام و تفهیم بکنند. اگر زبان مادری شان پشتو است از فرا گرفتن زبان دری ناگزیرند واگر دری زبان هستند ازیاد گرفتن زبان پشتو ناچارند و بهمین سبب من می توانم ادعا کنم که نسبتآ آنقدر گوینده و متکلم به زبان دری که درافغانستان است ، در ایران نیست.

گفت : آقا چه میفرمایید؟ چطور همچو چیزی ممکن است ؟

گفتم : همانطور که دودوتا چهار تا می شود ، آخر مگر نگفتم که هریک از دری زبان ها و پشتو زبان های ما زبان دیگری را یاد دارد ، پس روی این حساب هر فرد افغانی دواللسانین است و به دوزبان پشتو و دری می تواند تکلم کند.

گفت : خیلی جالب است ، ممکن هست که یک جمله یا عبارتی به زبان پشتو برای من بگویید ؟

گفتم : چرا نه ؟

و  در همان وقت این بیت شیوای رحمان بابا بیادم آمد و گفتم :

لکه  ونه  مستقیم  پخپل  مکان  یم

که خزان را باندی راشی  که  بهار

وبعد آنرا به شعر دری چنین ترجمه کردم :

بر جای خود درخت صفت هستم استوار

دیگر چه  باک ازاینکه خزانست یا بهار

گفت : خواهش میکنم : این شعر و اسم گوینده اش را با ترجمه آن به رسم یادگاری در دفترچه من بنویسید ، و من هم نوشتم.

دوست ما گفت : ببخشید : شما از گسترش زبان فارسی …

گفتم : زبان دری .

گفت : خیلی خوب ، زبان دری ، شما از گسترش زبان دری تا حدود یوگوسلاوی یاد کردید ، ممکن است توضیح بدهید؟

گفتم : بلی ، زبان دری از طریق ترکیه ، به یوگوسلاویا رفت و در آنجا بقدری نفوذ کرد که یک عده از شعرای آن کشور به این زبان شعر گفتند که اسمشان در تاریخ ادبیات اروپا درج است و شاید تعداد آنها به انزده شاعر برسد . البته اسم  همه آنها بیاد بنده نیست ، اما از یکی از آنها که هرگس نام داشته و در قرن هفتدهم میلادی زندگی میکرده ، این شعر را برای شما میخوانم:

مکتوب  جانفزای  تو  آمد  به  سوی  من

چون خوانده گشت بر دل سوزان نهادمش

از  ترس  آنکه  آه   دل    من   بسوزدش

فی الحال  بر  دو   دیده  گریان   نهادمش

از خوف  آنکه  آب  دو  چشمم  بشویدش

از  دیده   بر  گرفتم  و  بر جان  نهادمش

گفت: این شعر را هم در دفترچه من بنویسید ونوشتم .

محفل تا ساعت نه شام دوام یافت و بعدا هریک از مدعوین با میزبان خود ودیگر مهمانان وداع کرده براه خود رفت و ما نیز پس از خدا حافظی به اقامتگاه خود در هوتل کینگز بای گشتیم در حالی که برف بشدت می بارید و شیشه های موتر را متأثر می ساخت.

ادامه دارد …

29 مارس
۳دیدگاه

بهار آرا

تاریخ نشر : جمعه ۱۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ مارس ۲۰۲۴ میلادی -۰ ملبورن – آسترالیا

 بهارآرا

به  فصلِ  نوبهار آبستنِ  گل  را  تماشا کن

گل آورده به عقدِ خویش بلبل را، تماشا کن

بنازم عشق بازی را که مشتاقانه  می پیچد

به دورِنسترن، گیسوی سنبل  را تماشا کن

به سازِباد، روی شانه های  بیدِ مجنون هم

غِرِموی درازو رقصِ  کاکُل   را  تماشا کن

زبعدِ فصلِ سردِ سختِ دی، نشوو نماها، از

بهارِخوشگوارِشوخ و شنگُل را تماشا کن

خمارآلوده شد باغِ جهان، چون ساقی هستی

گرفته درکف اش جامِ پُراز مُل را تماشا کن

زمان مطبوع، زمین مینو برآمد، دختِ فروردین

نموده غارتِ دل ها، چپاوُل  را  تماشا کن

بهارآرا شده، گل کاشته، شوق آفرین گشته

میانِ   باغچه ،  کارِ  قرنفُل  را  تماشا کن

سه فصلِ سال را کرده صبوری تا گل افشانده

طلوعِ طالع و طرحِ  تحمُل  را   تماشا کن

دگرگون ساخت اوضاعِ  چمن را سبزجوشی ها

تب و تابِ تمامِ  این  تحول   را  تماشا کن

علی احمد زرگرپور

دوم حمل 1403 خورشیدی

 

29 مارس
۱ دیدگاه

از شنبه تا پنجشنبه

تاریخ نشر : جمعه ۱۰ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۹ مارس ۲۰۲۴ میلادی -۰ ملبورن – آسترالیا

                            از شنبه تا پنجشنبه  

 « طنز »

شنبه : به پوهنتون نرفت و آهسته گفت امروز فقط  یک ساعت درس  داریم  کسی نمی آید من هم به پوهنتون نمی روم.

یک شنبه: صبح  که از خواب  بیدار شد خود را خسته احساس کرد و از رفتن به پوهنتون منصرف  شد با خودش گفت ، غیر حاضر نمی شوم  باز نوت را از کسی خواهم گرفت.

دوشنبه : آهسته آهسته طرف پوهنتون رفت ، نیمی از ساعت درسی گذشته بود که وارد صنف شد. استاد درسش را به  آخر رسانده بود  و دیگر همصنفی  ها خمیازه میکشیدند. پس از چند دقیقه, ساعت ختم درس را نشان میداد و همه صنف را ترک کردند.

سه شنبه : به عجله به صنف رفت ولی قبلا  استاد پیام گذاشته  بود که از جانب محل کار اولی اش  به سفر رفته و به  درس حاضر شده نمی تواند.

چهارشنبه : با انرژی و تازه به صنف رفت وقصد داشت خوب بیاموزد  ولی استاد ازینکه  نصاب صنف تکمیل  نبود از تدریس منصرف شد و درس را به جلسه بعدی موکول کرد.

پنجشنبه : در تقسیم اوقات  جلسه  درسی د رنظر گرفته نشده بود بلکه بحث آزاد پیش بینی شده بود ، چون کسی موضوعی برای بحث نداشت استاد همه را رخصت کرد.

چهار سال اینهمه زحمت کشید و آخر متخصص شد.

29 مارس
۱ دیدگاه

زبان شیرین پارسی

تاریخ نشر : جمعه 10 حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲9 مارس ۲۰۲۴ میلادی -۰ ملبورن – آسترالیا

مخمسی بر یک غزل شاعر زنده یاد مرحوم قهار عاصی

زبان شیرین پارسی

زبان   نیم  قاره ی   آسیاست   پارسی

شرین و دلپذیر و خوشنواست  پارسی

از بهر ما حسین  و دل آراست  پارسی

دریای عشق و موج گهر زاست پارسی

اوج ادب ،  نوازش  دل هاست  پارسی

 

در  بزمِ   عاشقان  صفا   زیورِ   سخن

خوشبوچوعطرعود وکه درمجمر سخن

آراسته  شد به او همه  با ل و پر سخن

در سر  زمین عاطفه  ها  محور  سخن

خورشید  تابناک  چه  زیباست  پارسی

 

در حرف حرفِ صحبتش بینی کمال مهر

از آسمان  سبز   او   ریزد   شمال  مِهر 

در واژه های  نغز او  رنگین  مقال مهر

گسترده  در  مسیر  عبورش  زلال  مهر

آهنگ    دلنشین   غزل هاست   پارسی

 

خواهند اگربه مطلبی روح و روان دهند

یا  زینتی   به  پیکره ی   واژگان  دهند

لابد  مقامِ  عمده ی  با  این   زبان دهند

آنجا که  عشق  را  بنگارند  جان  دهند

قلب سخن  قریحه ی  یکتاست  پارسی

 

ور تو سخن  ز واژه های  ژرف  میزنی

حرف سپید و راست همچو برف  میزنی

با خنجری سخن  ز نحو و صرف میزنی

گر  با  من  از حرارت  دل حرف  میزنی

روح  کلام  وعطر سخن هاست  پارسی

شیخ خنجری

9 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی 

کابل – افغانستان

29 مارس
۳دیدگاه

سلسله

تاریخ نشر : جمعه 10 حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲9 مارس ۲۰۲۴ میلادی -۰ ملبورن – آسترالیا

سلسله

14

دوری بردست دگر از دل  من  حوصله را

در کجا  مانده ام  آیا  طرب   و  هلهله را

دانه در دانه  به  تار  دل  من    مروارید

تا  کنم  جلب  نگاه  تو   مگر  سلسله را

راست کوتاه ترین راه میان من و توست

نقطه بر نقطه گذارم  چه   کنم  فاصله را

هرشب همسایه شکایت کند  از دک دک تو

ای دلم چند کشم  وحشت  این   زلزله را

شکیبا شمیم

28 مارس
۳دیدگاه

صدای گم شده

تاریخ نشر : پنجشنبه ۹ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۸ مارس ۲۰۲۴ میلادی -۰ ملبورن – آسترالیا

صدای گم شده

                                به زن افغان

صدایم را پرندگان ربودند

صدایم همبستر بیگانگان بود –

در سرزمین بی‌ صدا و تو خالی‌ از-

احساس انسان بودن

وجهش …

صدایم را پرندگان به آهوان مضطرب

و سر خوش صحرا ها داده بود ند-

تا به دشت های خشک شده

از زیستن بسپارند

و من در عمق پر خروش  ترین لحظه ها

بی‌ صدا شده بودم

فریادم در گود ترین چاه نفس هایم

آرام به خواب رفته بود

از بی‌ صدایی به خودم می‌ لرزیدم

از بی‌ صدایی به انتهای وجودم می‌ اندیشیدم

از بی‌ صدایی خودم را

با لباس های رنگین

دلخوش می‌ ساختم …

صدایم را از دور می‌ شنیدم

که با من غریبه بود

و از بودن با من منزجر

نفرت را می‌ دیدم

که با صدایم عشق بازی می‌ کرد

و در زیر درختان کاج

عرق های سردش را خشک می‌ کرد

هدیه نفرت

عشقی‌ بود پر از فریب

پر از تقلب

پر از خالی‌ بودن

و پر از واژه های توهم

و دستانی پر شده از نا امیدی ها

و این صدای ساکت

و عقیم شده از هستی‌

در دستانش چیزی نداشت

مگر ستودن گمراه کننده

و بی‌ مفهوم زندگی‌ …

و دشت ها

و صحرا ها

و آهوان

و بره ها

صدایم را دیده بودند

شنیده بودند

و از عشقش سهمی برده بودند

و آن  خوش باوران ساده دل

دمی در کنارصدایم زیسته بودند

و به او عشق ورزیده بودند

در اوج بی‌ صدایی

و قدرت خفقان آور ناتوانی

و در انتهای نفس های خوابیده از احساس

در گودال پر عمق غربت

صدایم را دیدم

صدایم را شنیدم

و صدایم پر امید تر از پیش

به سراغم آمد

مرا چون گمشده یی به آغوش کشید

و بار دیگر با من هم سفر گشت

گرمای وجودش را احساس کردم

که خواب سردی ها را ربود

قصه های کهنه را یک به یک بدور ریخت

و در باغچه دلم

سفره ی سروده هایش را دوباره پهن  کرد

آرام آرام دستم را گرفت

و مرا در نردبان کاغذی زندگی‌

همراه گشت

با خطوط  درشت و پر معنی‌

مشق های تازه تری نوشت

و در اوج بی‌ صدا یی

دوباره با صدا شدم …

هما طرزی

نیویورک

17 نوامبر 2010

28 مارس
۱ دیدگاه

قیدِ جنون

تاریخ نشر : پنجشنبه ۹ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۸ مارس ۲۰۲۴ میلادی -۰ ملبورن – آسترالیا

 قید جنون 

با غیر چو آسوده و بی گانه ی  خویشیم

بی گانه ز همخانه و کاشانه ی  خویشیم

بر حالت   ویرانی  ما   چیست   تعجب ؟

ویرانگر دیوار  و در خانه ی   خویشیم

بر  دیدن  ما   خسته  دلان   سیل  نیامد

تنها تنِ این گوشه ی ویرانه ی خویشیم

اسباب  شکستیم   و  فتادیم   به   گریه

ما خوار ازین خصلت طفلانه ی خویشیم

با شمعِ شبِ  افروز عجب  کینه  گرفتیم

خودشیفته گردیده و پروانه ی خویشیم!

دندان   که  نمودیم  به  هر باغ  چو ارّه

ما رانده ز هر باغ ز دندانه ی‌ خویشیم!

در قید ج نونیم  و  خرَد  نیست  ملامت

دیوانه ز دست  دل  دیوانه ی  خویشیم

ماییم و همین  محبس  اوهام و  تجاهل

گشتیم چو زندانی و زولانه ی خویشیم!

در صیدگهِ   حادثه  درگیرِ  خود  استیم

خود دام ره خویشتن و دانه ی خویشیم!

یک پا ورقی هیچ به صد صفحه ز ما نیست

بیهوده پُر از لاف ز افسانه ی خویشیم

در میکده ی عشق که سرشار بوَد  می

ای داد که محدود به پیمانه ی خویشیم!

(حکمت) به  بر  یار شود  تازه  دل ما

دلباخته ی   الفتِ   جانانه ی  خویشیم!

حکمت هروی

ملبورن – استرالیا

28 مارس
۱ دیدگاه

کهن افسانه ها

تاریخ نشر : پنجشنبه 9 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 28 مارس 2024 میلادی -0 ملبورن – آسترالیا

کهن افسانه ها

برآمد آفـتاب از مشـرق دل در سحـرگاهان

شب یلـدای تار زلف هجـران را دهـد پایان

خروس صبحدم درگوش یلداشب میخواند

که طفل آفتاب آورده با خود برف ویخبندان

کلاغ پیر غرغر می زنـد برشاخۀ خورشید

ولی با چنگ زهره میسراید بلبل خوشخوان

کلاه و نیزه وخورجین و رخش تیزگام آرید

که بهـرام فـلک یاری کـنـد با رسـتم دسـتان

دل ازشیر ورخ ازخورشید عالمتاب میگیرم

قمر افشان کنم تا مشتری را درشب هجران

هـلال مـاه را بـا تـاق ابـرو می کـنمتـشبـیه

که یـزدان سخن تیرادب را می دهد جولان

من و دل تا که بـر عـرابۀ خورشـید بنشینیم

زکیوان بگذرد در لحظه یی گردونۀ گردان

کلاه مهـر بـر سر می نهد پـیـر خـرد آن دم

که در جـام جـم دوران ریـزد بـادۀ رخـشان

فلک از ناوک مژگان عاشق کرد تیرش را

که آب زندگی ازسنگ خارا می زند فوران

نماد شادمانی را صلیب رنج و غم بشکست

قـرون تـیـرگی شـد جانـشـین پـرتـو زروان

نیابی در زمین و در زمان هرگز جانداری

اگر خورشید نورافزا شود از دیده ها پنهان

نـزاده مـادر لای و لـجــن هـرگـز انـسـانی

ز قعـر تیرگی ها کی برآیـد مهر نورافشان

بشررا درتنور نفرت ونفرین وجنگ افکند

بـه نـام دهـشــت یَـهُـوَه و جبّاری و فـرمان

کتاب سوزی تمدن را به قعـر تیرگی افکند

کتابخـوانی کند دنیای انسان را نـور افشان

ندارد حاصلی کشتار و ویرانی بجر نفرت

ولی عشق ومحبت شهردل رامیکند عمران

بـه جای قبله و دیـوار زاری کعبۀ دل سـاز

که حکم مطلق و افراطیت آورده در میدان

طلسم تنگ باورهای مطلق را ز بن بشکن

به زنجیر بسته روح ومغز آدم را درزندان

دل اهـریمنان تا صخرۀ تاریک شب گردید

خـدای مهـربانی هـا کـنـد روشـن دل پاکان

زاشـک دیـدۀ میترا کـشم  تصویر اشـکانی

که حماسـی کنم باعهد وپیمان نقل پارسایان

برآمد ازدل مشرق زمین مهر جهان افروز

نگیرد درغـروبستان طلوع شـرق دل پایان

در آیین خرد قـربانی و کشتار انسان نیست

مدارا و صفا و صلح وشادی میکند درمان

به جای تیغ خونین دانش و ابزار کار آورد

به جای کینه ونفرین، جشن ونیکی وآرمان

شکـوه گـنج تاریـخ و تمدن را کنون دریاب

که دارد ریشه اقلیم خراسـان در دل باستان

زمهر وماه و ناهید و عطارد قصه ها گفتند

بچنگ زهره در بزم فلک  آرم طرب جویان

سـرود ورقص وموسیقی کند شادان دلها را

نیارد جنگ و افـراط و ستم جز دیدۀ گریان

دل افـسـانـه پـرور در خـیــالات کهـن دیـدم

همـیشـه بحـر مـوّاج تخـیّـل در سـر انـسـان

کهن افـسانـه ها را با نگاه بکر و نـو خوانم

که عشق وعقل ودانش را کنم پیغمبردوران

پراز احساس ومهر وعاطفه سازید  دنیا را

جهانی درتکامل را نگردرحرکت و جریان

کتاب باز هستی را اگـر با چشم دل خوانید

هزاران باب بگشاییدوبی حدوحساب عنوان

رسول پویان

24 دسامبر 2023 میلادی

 

 

 

 

 

27 مارس
۲دیدگاه

سنگ سنگِ وطن

تاریخ نشر: چهارشنبه ۸ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۷ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

سنگ سنگِ وطن

در خاک خفته کوچه و پس کوچه های ما 

آتش   گرفته   سینه ای   درد  آشنای  ما 

بر گوش سنگ سنگ وطن ما صدا شدیم 

اما    ز  همراهان   نشتیدن   صدای  ما 

راه است  دور و  منزل  مقصود   ناتمام

دل در هراس  و آبله  گل  کرده  پای ما

خوان کرم کرامت خود  را  گرفته است

رزق حلال  رفته  به  طرف   سمای ما

از دست این عقب نگری های فتنه خیز 

سبقت گرفت  یک  قدم  از  ما عصا ما 

حتا به روز شادی ما اشک و ناله است

از بسکه خو گرفته به  ماتم  هوای ما 

بهر علاج بخت سیه سوزی مان طبیب

بنوشته است زهر  اجل  را   دوای ما

قربان ذوالجلال یت ای  ذات   کردگار 

کی مستجاب می شود آخر   دعای ما

محمود عاشقی چقدرسخت بوده است 

رو بر نه تافت بار دگر مه   لقای ما

احمد محمود امپراطور

دوشنبه ۶ حمل ۱۴۰۳ خورشیدی

25 مارس 2024 ترسایی

 

27 مارس
۳دیدگاه

پنج دهه آشنایی و دوستی صمیمانه با زنده یاد استاد جلال نورانی طنز پرداز ، نویسنده ، ژورنالیست و پژوهشگر ورزیدهء کشور

تاریخ نشر: چهارشنبه 8 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 27 مارس 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

پنج دهه آشنایی و دوستی صمیمانه با زنده یاد استاد جلال نورانی

طنز پرداز ، نویسنده ،ژورنالیست و پژوهشگر ورزیدهء کشور

قیوم بشیر هروی

27 مارس 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

امروز از بزرگ مردی یاد می کنیم که می توان او را از جمله پیشگامان طنز در کشور ما نامید.

زنده یاد جلال نورانی در 31 سرطان 1327 خورشیدی در منطقه شیرپور شهر کابل دیده به جهان گشود ، پس از فراگیری دوره ابتدایی  و ادامه تحصیل در لیسه امانی  در سال 1346 خورشیدی سند فراغت گرفت و  وارد دانشکده حقوق دانشگاه کابل شد و در سال 1351 خورشیدی با اخذ درجه لیسانس فراغت حاصل نمود.

او از زمانی که در صنف چهارم مکتب بود به تقاضای پدرش عصرها پس از آمدن پدر به خانه به خواندن روزنامه های اصلاح و انیس به صدای بلند می پرداخت و همین امر باعث شد تا بیشتر علاقمند به مطالعه گردد. او پس از فرا گیری زبان آلمانی در مکتب کم کم شروع به ترجمه داستان های کوتاه برای مجله اطفال ( دکمکیانو انیس) می نمود.

روی آوردن او به طنزاززمانی آغاز گردید که در دفتر ژوندون با زنده یاد استاد بشیر هروی مقابل گردید، آن زمان استاد بشیرصفحه کچری قروت را در ژوندن سرپرستی می نمودند.

مرحوم نورانی درمقاله ایکه بمناسب بیست و ششمین سال وفات استاد بشیرهروی نگاشته بود چنین گفت:

” آشنایی من با استاد بشیر و خانوادۀ نجیب وی از اواسط دهه چهل آغاز شد. در تمام سالهای چاپ جریده تر جمان در کابل ، من به عنوان شاگرد و دستیار استاد معظم بشیر هروی با ایشان همکاری داشتم و با هفت نام مستعار برای ترجمان مطلب می نوشتم.

اینکه استاد بشیر هروی تا چه حد در تربیه ذوق طنز نویسی من و سایرآغاز گران طنز نویسی نقش اساسی داشته اند درین مختصر نمی گنجد “

  او  با رهنمایی و تشویق شادروان استاد بشیر هروی به طنز روی آورد و همکاری اش را در این راستا با ترجمان آغاز نمود و با نام های مستعار جیمنون ، بچهء جیمنون ، اشتوکا ، چوشکی ، شیر پودری خور ، گل سیب ، گلبدست و نورانی می نوشت. 

آری! مرحوم نورانی از سال 1348 تا 1352 که آخرین شماره ترجمان چاپ می شد همکار دایمی ترجمان بود.

پس از کودتای26 سرطان 1352 و توقف نشرات ترجمان ، مرحوم نورانی در صفحه طنز و فکاهی مجله ژوندون و رونامه انیس وقت طنز گونه های می نوشت و طنز هایی را نیز از زبان های روسی ، بلغاری و ترکی ترجمه میکرد و نخستین مقالهء پژوهشی اش را با رهنمایی زنده یاد استاد بشیر هروی تحت عنوان طنز در اثار حکیم سنایی غزنوی  به رشته تحریر درآورد ودر سیمیناربین المللی حکیم سنایی غزنوی که در سال 1356 خورشیدی در کابل برگزار گردیده بود ارائه نمود. و همزمان همکاری با رادیو افغانستان را با نوشتن درامه ها ، پارچه های تمثیلی و نمایشنامه ها آغاز نمود.       

آری ! او هنوز دانشجو بود که در حلقات مطبوعاتی شهر کابل به حیث یک طنزنویس با استعداد شناخته شده بود.

پخش نمایشنامه‌های طنزی جلال نورانی از رادیوی افغانستان در نخستین سال‌های دهه ۵۰ خورشیدی آغاز شد و سبب شهرت او گردید. او سپس 1358 خورشیدی برای ادامه تحصیلات عالی عازم سن پترزبورگ در اتحاد شوروی سابق شد  ودر کنار یادگیری زبان روسی در رشته خبرنگاری سند فوق لیسانس را بدست آورد و بکابل باز گشت.                                                            

برخی از آثار مرحوم نورانی که اقبال چاپ یافتند قرار ذیل است :

1 – ای همو بیچاره گگ اس

2 – مربای مرچ

3 – وغیره نویسی

4 – طنز هایی از چهار گوشه جهان که شامل 101 طنز از 27 کشور جهان است و از زبان های روسی ، بلغاری و غیره ترجمه شده است.

5 – چه کنم عادتم شده

6 – طنز های منتخب و کارتون ها

7 – مادر کلان ( داستان برای کودکان )

8 – تیاتر کودک

9 – تیاتر و مکتب  ، در مورد ترویج تیاتر در مکاتب به اضافه یازده نمایشنامه کوتاه دیگر.

10 – شیوه های تشویق و تنبیه در مکاتب

11 – قول شرف

12- رنگ و بوی حرفه های ( داستان های منظوم از نویسنده ایتالیایی )

13 – سحرگاهان اینجا آرام است

14 – کاروان دوستی

15 – فیلمنانه جادوگر سبز.

16 – گفتاری در مورد ادبیات دراماتیک

و مهمترین اثری که از ایشان به جا مانده است هنز طنز پردازی میباشد که می توان گفت مفصل ترین اثر پژوهشی در مورد طنز است که نتیجه تقریبآ ده سال تحقیق و کارکرد شبانه روزی مرحوم نورانی بوده که با استفاده از منابع فارسی ، انگلیسی و روسی به رشته تحریر درآمده است  و اثری است منحصر به فرد  میباشد که تا قبل از آمدن طالبان در دانشگاه کابل بصورت اکادمیک تدریس میشد .

  در مورد کارهای مرحوم نورانی در استرالیا باید گفت که  همکاری چندین ساله شان با مجله افغانستان و جهان امروز که اینجانب مدیر مسئول آن بودم و در شهر ادیلاید استرالیا جنوبی منتشر میشد از سال 1999 آغازو تا سال 2003 ادامه یافت و متعاقبآ با همکاری هم مجله هنری گلبرگ را تأسیس نمودیم که تنها 12 شماره از آن اقبال نشر یافت و ابتدا من آنرا در شهر ادیلاد منتشر میکردم و پس از نشر یکی دوشماره و نقل مکان نمودن من به ملبورن با همکاری هم  چاپ آنرا ادامه دادیم. 

آنچه جالب توجه میباشد:      

1- همکاری مرحوم نورانی با پدرم زنده یاد استاد بشیر هروی (1348 – 1352) خورشید در هفته نامه ترجمان .

2 – همکاری چندین ساله  مرحوم نورانی  با برادر گرامی ام محمد مهدی بشیر( در حال حاضر مؤسس و صاحب امتیاز سایت وزین 24 ساعت) از برج حمل 1353 خورشیدی تا ماه جدی 1368 ( بجز سه سال « 1358 – 1361 » که مرحوم نورانی برای تحصیلات عالی به خارج رفته بود) در روزنامه انیس  و مجله دکمکیانو انیس و از اول دلو 1368 تا ثور 1371 خورشیدی که مرحوم نورانی رئیس مؤسسه نشراتی انیس بود و مهدی بشیر مدیر مسئول مجله د کمکیانو انیس. 

3 – همکاری من با مرحوم نورانی از سال 1999 تا 2006 در مجله افغانستان و جهان امروز و مجله هنری گلبرگ.

اما آشنایی فامیلی ما با مرحوم نورانی و فامیل محترم شان از اوایل 1347  آغاز شد که با رفت و آمد های فامیلی  ادامه یافت و در حال حاضر نیز با خواهر بزرگ مرحوم نورانی محترمه استاد زلیخا نورانی که درملبورن اقامت دارند همچنان ادامه دارد.

ناگفته نباید گذاشت که مرحوم نورانی یکی از بنیان گزاران فعال انجمن فرهنگی ایالت  ویکتوریا استرالیا بودند که با همکاری محترم محمد اسلم اکرم ،محترمه زلیخا نورانی ، شاد روان استاد عبدالرؤف راصع ، شادروان آقای مسعود ، محترمه ممتاز مسعود ،  محترم مهدی دعاگوی ، محترم بشیر احمد کشتیار ،محترمه حبیبه عسکر ، محترمه شکیلا نصیر ،  محترم روانی ، محترم علی یار ،زنده یاد  انجنیر یونس عزیز ، محترم صاحب شکیب ، محترم انجنیر فرید رسیف ، اینجانب قیوم بشیر هروی و تعدادی دیگری از فرهنگیان و فرهنگ دوستان مقیم ملبورن پایه گزاری گردید، هرچند تعدادی از این دوستان نظر به دلایلی بعدآ از اشتراک در آن کناره گیری نمودند.           

و اما تصمیم رفتن به افغانستان پس از قریب 16 سال زندگی در آسترالیا :

در آستانهء سال 2009 میلادی بود که جلال نورانی بعد از اقامت شانزده ساله در شهر ملبورن کشور آسترالیا ناگهان بکس سفری اش را بست و گفت : میروم افغانستان.

برای خدا حافظی با خانه اش رفتم ( خانه یی که نداشت یعنی آپارتمان کرایی اش).

پرسیدم : چرا میروی؟

به بکس بسته ایکه فکر می کنم حدود سی کیلو وزن را در خود جا داده بود اشاره کرد و گفت: میخواهم این را به افغانستان انتقال بدهم، حتماآ باید انتقالش بدهم.

لحن جدی این طنز پرداز که القابی چون داستان نویس ، نمایشنامه نویس ، پژوهشگر و مترجم آثار ادبی را هم پیشیروی نامش قطار می کنند ، مرا بهت زده ساخت. به سوی او چرخیدم و به چشمانش نگریستم ، میخواستم ببینم که به کی مانند شده ؟ به جیمز باند ویا کدام قاچاقبر حرفه یی ؟ دیدم به هیچ کسی شباهت ندارد، جزء  خودش، همان جلال نورانی که در چند سال اخیر در مجلهء هنری گلبرگ باهم همکار بودیم ، همان طنز پرداز وطن ما که مورچه زیر پایش آزار نمی بیند ، اما گاهی خرطوم فیل را دندان می گیرد ، از موش می گریزد ، اما سگ دیوانه را به لگد می زند ، از لگذ قاطر مست نمی ترسد ، اما گوسفند مظلوم را به خاطر « گوسفندی بودن» می نکوهد، گدی پران بازی را دوست دارد و از جنگ انداخت گدی پران( کاغذ باد) حتی در همین پس پیری لذت می برد و چون کودکان خیزک می زند که کدام کاغذ پران آن دیگری را به دست باد می سپارد و به قول بچه های کابل « آزاد» می کند، اما سگ جنگی ، مرغ جنگی و قچ جنگی را ابلهانه می داند.

از او پرسیدم:

خوب ،  میخواهی این بکس سی کیلویی را به کابل ببری؟

گفت: بلی ، باید ببرم.

دیدم که بهترین فرصت دست داده که با این طنز پرداز شوخی کنم ، گفتم:

کاکا نورانی ! اگر این بکس را از مواد مخدر پر کرده افغانستان می بری ، زیره به کرمان بردن است ،  اگر پر از دالر است ، محال است که آنرا از همین میدان هوایی ملبورن بگذرانی ، گیرم که همه به خواب خرگوشی رفتنند و بکس دالر را به وطن بردی ، بدان و آگاه باش که هنوز روی اقیانوس هند پرواز می کنی که اختطاف چیان در کابل برایت آهنگ « قدم بنه و فرود آ که خانه خانهء تست » را به افتخارت دسته جمعی می خوانند .    

اگر این بکس پر از قباله های شرعی و اسناد قانوی جایداد های هموطنان ساکن استرالیا است که میخواهی آنرا از غاصبان گرفته وبه صاحبان شان برگدرانی ، بدان و آگاه باش که زمین چوران شخ بروت و گردن کلفت در افغانستان صد ها هزار جریب زمین و ملکیت های دولتی را قورت کرده و آروغی هم نزده اند. این اسناد دست داشتهء ترا « درگیران » بخاری بادی گارد های خود هم نمی کنند.

نورانی برخاست و بکسش را باز کرد و گفت :

ببین در بکس من چیست ؟

به اندرون بکس سفری  او نظر کردم ، در آن جزء چند تکه لباس مستعمل چیزی نبود . بقیه اشیای داخل بکس دوسیه ها و پاکت هایی بودند که همه پر بودند از دست نوشته های نورانی و یاد داشت های شانزده سالهء این پژوهشگر از صد ها مأخد دری ، انگلیسی ، روسی و سایر یادداشتها و نوشته های او . من آگاهی داشتم که نورانی در آسترالیا برای نوشتن کتاب بزرگی در زمینهء طنز مشغول تحقیق است . در رابطه به طرحهای خود برای نوشتن چند کتاب تحقیقی دیگر نیز نورانی با من صحبت کرده بود. او برایم گفته بود که هفت یا هشت کتاب تحقیقی دارد  در زمینهء طنز ، انواع و اشکال طنز ، تیوری های طنز ، تکنیک های هنر طنز پردازی و تاریخچهء آن ،  او همچنان در بارهء ادبیات دراماتیک ، نمایشنامه نویسی و مطبوعات افغانستان هم مواد لازم را برای تدوین آماده نموده بود و در آن زمان میگفت که شاید چند مجموعه از داستانهای طنز و نمایشنامه های خود را هم به چاپ برسانم. اما نمیدانست  که چه زمانی را در کابل باید بگذراند تا با دست پر برگردد و از طرفی علاقمندی وی برای ملاقات نسل نوین کشور نیز مهم به نظر می رسید تا بداند در چه شرایطی زنده گی میکنند و اوضاع کشور از نگاه اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی به چه منوال است.            

خلاصه اینکه جلال نورانی روانهء افغانستان شد . من به هر طریقی با وی تماس می گرفتم . ضمن صحبت های تیلیفونی فهمیدم که نورانی هدف اصلی خود را با جدیت و پشت کار دنبال کرده است و چندین کتاب جدید او به چاپ رسیده اند . در پهلوی آن مشغولیت های دیگری هم داشته ، از جمله تدریس در دانشگاهء کابل و کار در وزارت اطلاعات و فرهنگ به حیث مشاورنشراتی وزیر اطلاعات.

چهار سال گذشت تا اینکه شبی  زنگ تیلفون منزل ما به صدا درآمد ، با برداشتن گوشی تیلفون صدای آشنای جلال نورانی دوست عزیز و گرانقدرم را که پس از یک سفر طولانی از کابل برگشته بود شنیدم ، پس از مصافحه و احوالپرسی فردایش با همراهی دوست فرهیخته زنده یاد استاد عبدالرؤف راصع پژوهشگر توانای کشورم به دیدنش رفتیم .و ساعاتی را به گفت و شنود در بارهء اوضاع کشور و وضعیت نظام فرهنگی در افغانستان پرداختیم.

آری ! جلال نورانی طنزپرداز، درامه نویس و ژورنالیست ورزیدهء کشورما پس از چهار سال  بود وباش در کابل ،در اواخر ماه مارچ سال (۲۰۱۳) عیسوی در ترکیب یک هیئت عالیرتبهء افغانستان برای افتتاح نمایشگاهء آثار تاریخی افغانستان « گنجینهء باختر » به ملبورن آمده بود . به شهری که شانزده سال در آن میزیست.

دیداری تازه شده و من با استفاده از فرصت مصاحبه مفصلی با نورانی عزیز انجام دادم که درهمان سال از طریق سایت 24 ساعت به نشر رسید.

پس از این مصاحبه نورانی به افغانستان رفت و دیگر برنگشت و سرانجام در 27 مارس 2017 میلادی در شهر کابل بر اثر سکته قلبی جان به جان آفرین تسلیم نمود و در کابل بخاک سپرده شد ، اما  آنچه بر درد از دست دادن نورانی افزود بی توجهی حاکمان بی کفایت کابل بود و در رأس آنها وزارت اطلاعات و فرهنگ ، وزارتی که سالها نورانی در آن خدمت کرد و در اواخر عمرش نیز بحیث مشاور وزیر ایفای وظیفه می نمود ، طوریکه پیکر پاک این انسان آزاده و پاک طینت در زادگاهش مانند بیگانه و غریبی که هیچ کسی را نداشته باشد بخاک سپرده شد.  در حالیکه خدمات نورانی را هرگز تاریخ و مردم افغانستان فراموش نخواهند کرد.

روانش شاد ویادش گرامی باد.

اینهم دو مرثیه از من که اولی را پس از شنیدن خبر درگذشت نورانی بزرگ ودومی در نخستین سالروز وفاتش سروده بودم:

داغ فراق

دوباره فصل بهارم  خزان  دیگر شد

هوای مُلک دلم دور  ز نور اختر شد

جلالِ شوکتِ نورانی ام  فسرد  دریغ

روانه سوی  خدا با  ندای  داور شد

قلم گرفت بدستش که خنده ها بکنیم

به طنز های دلش همنوا و یاور شد

تمام عمر به کس الفتش دریغ نکرد

کتاب خاطره اش بردلم چه پر پر شد

« بشیر» دعا نما شادمانه روحش باد

کنون زداغ فراق دیده ام زخون ترشد

28 مارس 2017

 

            ناله ی دلها          

رفتی  و در هوای تو  تنها  نشسته ام

با درد و آه وغصه و غم ها نشسته ام

تو با  کتاب  طنز و صفا  بخش زندگی

من  با  کتاب   ناله ی  دلها  نشسته ام

رفتی جلال و باغ  وطن زرد وزار شد

من  در  فراق  رفتن  گلها   نشسته ام

رفتی  جلال وداغ تو ماند  بر دلِ وطن

من درسکوت وظلمت شبها نشسته ام

رفتی جلال  و طنز  وطن  ناتمام  ماند

من با  هزار  خاطره  یکجا  نشسته ام

بازا« بشیر» که نام جلال  جاودان شد

من با  امید  و روزن  فردا  نشسته ام

 قیوم بشیر «هروی»

ملبورن – استرالیا

سوم اپریل ۲۰۱۸

26 مارس
۱ دیدگاه

بادهای رقصان

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

بادهای رقصان

13

به خشمی موج می آید نه کشتی و نه  نوح  اما

تمام چشم ها کور  و نه  عیسی و نه  روح  اما

تمام  باد  ها  رقصان   سلیمان   نیست  آثارش

تمام مار ها  پیچان  نه  موسی   و  نه  کوه اما

تمام   دست   ها   بسته  تمام   قلب   ها  خسته

شفق هر روز می آید نه صبح و نی صبوح  اما

کتابت هاست بی کاتب صداقت  ها  همه   کاذب

قلم بی رنگ می چرخد نه جاه و نی  شکوه اما 

چنان مور و ملخ با هم ، تمام داغ  و  یخ  با هم

به دور کعبه ی اکبر نه  فرد  و  نی  گروه  اما

 شکیبا شمیم

14 سپتامبر 2018

26 مارس
۳دیدگاه

پیغام هستی

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیغام هستی

        همچـومـوجـی روی دریـا تـا گــذر داریـم ما       

 مــژدۀ پیغـام هستـی چـون سحــر داریـم مـا

چون نسیمی مشک باری میوزیم برباغ وگل

ایـن غنـا ازگـوشــۀ چشــم ونظــرداریــم مـا

آدمی ســرتــا قــدم حکمت بـؤد گـر بنگـری

دستگـاهـی دربــدن تـا پا وســرداریــم مــا

جــای انســان اســت دراوج ومقـام کـایـنات

ای دریــغــا پـــردۀ سمع وبصــرداریم مــا

ورنــه مـا بودیم واثبــات اعمــال نیـک مـا

حیـف کـزحـرص جهان زخم تبــرداریم مـا

سعی کن هـردم”عزیزه”راه نیکی بـرگزی

زانکــه راه پــرخـم وپیچــی سفــرداریم ما

عزیزه عنایت

13 اگست 2015

هالند

26 مارس
۳دیدگاه

عشق بشنو

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

عشق بشنو

گفتم ای عشق

بی تو جهان زار شده

دلگیر و افگار شده

کم نشو

دور نشو

بی تو جهانم خالیست

به سر سودای تو دارم

میمرم از این درد

که جان دگرم نیست

به دادت نرسیدم

که امروز هی ریشه دواندی

و کسی نیست حریفت

کم نشو

دور نشو

بی تو جهان زار شده

دلگیر و افگار شده

آفتاب غرق روشنی تو شده

دل با تو بسته شده

همنفس و همسفرم باش

کم نشو

دور نشو

هرچه در خاطرم آید

تو از آن خوبتری

سیر نمی شوم ز تو

نیست جز این گناه من !

بی تو جهان زار شده

دلگیر و افگار شده

کم نشو

دور نشو …

عالیه میوند

22 فبروری 2021

فرانکفورت

26 مارس
۱ دیدگاه

پناه ام ده

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پناه ام ده

پناهنده ام
پناه ام ده
در حریم تنت
من با پاسپورت عشق آمده ام
عبور کرده ام با پای دل
گرچه راه هموار نبود
و دشت ها پر از خار
اما عشق از آغاز تا امروز
و از امروز تا فردا
سرش به دار است از جنس منصور
به سکه سکه اشکم
خریده ام این گل
که فرش راه کنم
پا گذار بر چشمم
و اما بگو اجازه است
بیایم بر حریم تنت؟
دیگر خسته ام
راه بده به قربانگاه
اسماعیلت را
پناهنده ام ، پناه ام ده
بزن مُهر به این برگه ام بنام خدا
به جغرافیای تنت ، حس دیگری دارم
اگر به مَهر زنی مُهرک عبورم را

صامدی

ملبورن – آسترالیا 

26 مارس
۱ دیدگاه

پرنده ای از آسیا

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پرنده ای از آسیا

سرایشگر « پرنده ای از آسیا » بانو حنیفه ترابی فرزند زنده یاد استاد محمد‌ امین ترابی میباشد که  در ماه عقرب ۱۳۲۵ هجری خورشیدی درشهر کابل بدنیا آمد.

او پس آنکه تحصیلاتش را در لیسه مهری  هرات به اتمام رسانید به مدت پانزده سال به وظیفه مقدس معلمی در مکاتب جبلی، سلطان و تاکی ایفای وظیفه نمود.

پدرش زنده یاد استاد محمد امین ترابی که یکی از شاعران آزادی‌ خواه و مبارز وطن بود که پس از سپری نمودن 12 سال زندان در دهمزنگ کابل  و بازگشت به زادگاهش  در میزان سال ۱۳۴۹ در هرات به شهادت رسید.

 بعد از قیام ۲۴ حوت هرات در سال ۱۳۵۷ برادرش محمد هری ترابی که برای ادامه تحصیل در فاکولتهِ ادبیات به کابل رفته بود  نیز توسط نیروهای حفیظ‌الله امین همراه با چند جوان انقلابی دیگر دستگیر ،  زندانی و پس از مدتی ناپدید و احتمالا زنده ‌به گور شد.

بعد از شهادت برادرش بانو حنیفه نیز همراه با همسر و چهار فرزندش ناگزیر به ترک وطن گردید و  همانند  هزاران تن دیگر از هموطنانش  به  غربت سرای ایران مهاجرت نمود.

مدتی در ایران ماند و سپس به آمریکا رفت و از 1987 بدینسو همراه با خانواده در ویرجینیا زندگی می کند.

بانو حنیفه طبع شعری خویش را از پدر گرامی اش به ارث برده‌ است. 

24 ساعت  ضمن عرض تبریک به خانم ترابی بهنام مؤفقیت های مزید شانرا تمنا داشته  و اینک یکی از سروده های شان را تقدیم شما خوبان می نماید.

 مناجات

بر  درگه   خدای    بود   التجای   من

زین قوم پر مصیبت و غرق بلای من

آن  سرزمین  مثل  بهشت  برین   بود

اکنون خراب وسوخته ویرانسرای من

افغان دلا ز ملت  افغان که  در به  در

گردیده  خاک  کشور تو  توتیای  من

آزاده‌گی  شعار من  آمد  به  زنده گی

تا کی بود به حلقه‌ی  زنجیر پای  من

ای دوست از  فشار فلک عاجز آمدم

جز درگه  تو نیست به جایی پناه من

باشد حنیفه تشنه‌ی دیدارت ای وطن

بایادتو به ملک دگر نیست جای من

حنیفه ترابی بهنام

26 مارس
۱ دیدگاه

خسته دل

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

خسته دل

 ایدل   بیا  به   عهد    گسسته   وفا  کنیم

این عقل ودین همه به ره صواب فنا کنیم

ایدل   هزار غصه   به  دل   ها بود هنوز

این   ماجرا   برای   خدا   ما  رها   کنیم

ایدل ز بس پریش  و ذلیلم   در این  دیار

یکدل  شویم  و کشتی  غم  را  فنا   کنیم

آیدل ز سوز سینه ی خود  سوختم  هنوز

بر خدا   ریا   همه   جا  است  وفا  کنیم

ایدل   اسیر   خنجر   دو نانم  من  هنوز

خنجر ز د ل  کشیده  و جان  را فنا کنیم

ایدل  مشکن   این  دل  دیوانه ام  هنوز

شکیلا شکست دل را دیده چه  ها کنیم

شکیلا  ( نوید )

2008 میلادی

کابل – افغانستان

26 مارس
۱ دیدگاه

نبشناسد

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

نبشناسد

خداوندا! دو چشمی ده  که بد بینی  نبشناسد

خداوندا!  دو گوشی ده سخن چینی نبشناسد

دلم از رنگ بازی ها چنان  بگرفته  در دنیا

چنان یکرنگی آموزان که رنگینی  نبشناسد

فضای شور بختی ها هوایی تند  بیرون زد

چنان تلخی بکامم شد که شیرینی  نبشناسد

به هر مجلس چرا گیرد عنان و رشتۀ  صحبت 

سبک مرد ِ سخن چینی که سنگینی نبشناسد

حیا شد پیش چشم ِ ما که لب  خاموشی بگزیند

طنین ِ این خموشی ها مگر چینی نبشناسد

کشد بوی ِمسائل را چُغُل با لحن ِ لشم ِخود

زبان ِ   اهریمن  هرگز  قرنطینی  نبشناسد

ربان ِ کجزبانان را چو  نیش ِ عقربی یابی

نوای ِ  راستی   ها   را  بد آئینی  نبشناسد

ز قلب ِ راستین  ِخود همایون  شهره میگردد

که صاف و ساده می گوید نمادینی نبشناسد

همایون شاه «عالمی »

25 مارس 2024 میلادی

26 مارس
۳دیدگاه

این زنِ تنها

تاریخ نشر: سه شنبه ۷ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۶ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

 این زن تنها

 به پرواز باد بادک ها بیندیش

و به بالا رفتن دود نگاه ها

که ترا تا جاودانه ها

بدرقه می‌ کنند

 و به اندازه ی عشق

آزارمی‌ دهند

 

هنوز با صداقت ها غریبیم

و هنوز با کنجکاوی های رندانه

در زیر لباس دوستی

به هم خیره شده ایم

 

بگذار این زن تنها

از کوچه چشمان تو عبور کند

و در گوشه های خلوت

لحظه ای در سکوت

زیست کند

این زن تنها که

رها شده از هستی‌ هاست

و گم شده در نیستی هاست

و  ترا چون فریاد گنگی

همیشه دنبال کرده

 

این زن تنها

که تمام هستی‌ اش را

در باورهایش پهن کرده

و در امتداد خطوط مثلثی

زنده بودن نامش  را بار ها بر آب نوشته

و در مهمانی عنکبوت های عاشق

تار تنیده

 

این زن تنها !!!

شاید

شاید

چون ماری می‌ خزد

تا در زیر برف های زمستان زندگی‌

به خواب رود

و زنده بودنش از تلاش وا ایستد

یا قطره های خون  را برزمین  بپاشد

تا خطوط کم رنگ تصویرتازه  یی

را آغاز کنند …

 

این زن تنها

که در دیوار های سیمابی خانه  اش

تابلوی ماهی‌ های رنگی‌ را

وارونه آویخته است

تا شاید ماهیان

در اشگ هایش

شنا کنند

و زنده بودن را تا جاودانه ها

هم آغوش شوند

 

این زن تنها

که در سوگواری دستان بریده اش-

 از ساقه های زندگی‌

گل های معطر را

در طبق های نقره یی

 تزیین کرده است

و به سفره دوستانش 

روح تازه تری  بخشیده

 

این زن تنها

که دوستان گم شده اش را

چون خدایان آرزو ها

در معبد قلبش

جاودان زیسته

و برایشان از بودن ها

قصه گفته

و در خنده ها یشان

اشک شادی  ریخته

و از اشک هایشان

سوگوار شده …

 

این زن تنها

که زمستان ها

بهار را هم بستر شده

و در بهاران

با شکوفه ها هم آغوش بوده

و قاصدک ها را

تا پشت بام خانه های پر نور  

دنبال کرده  است

و  پیام عشق را

تا انتهای اقیانوس فرستاده

 

این زن تنها

که قلبش را

در جعبه یی مخملی

زیر تاقچه خانه اش

پنهان کرده

و خونش را با هیچکس

شریک نشده

و درشکوه  وصلت ها

تنها زیسته

 

این زن تنها

که در زیر درختان

خشکیده پاییزی

چون بهاران

با قدرت ایستاده

وبه غم هایش

با  لبخند

خوش آمد گفته

و در کلماتش همیشه عریان زیسته

و آنچه را در دل داشته 

بر صفحه کاغذ ریخته

 

این زن تنها

که گونه هایش

چون ماهیان قرمز

بارها در گوشه های پریده رنگ زندگی‌

پرنوردرخشیده  

و در حجم بی‌ انتهای شهرت

سکوت را بر گزیده

 

به پرواز باد بادک ها بیندیش

و به وصلت شکوفه های عاشق

ایمان بیاور

و این زن تنها را

در تنهایی اش

همراه شو …

هما طرزی

4 نوامبر 2010

بوستون – امریکا

26 مارس
۳دیدگاه

تعلیق و تحشی بر تکملهء مولانا عبدالغفور لاری

تاریخ نشر: سه شنبه 7 حمل (فروردین) 1403 خورشیدی – 26 مارس 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

الهی  غنچهء   امید  بکشای

گلی از روضهء جاوید بنمای

« جامی »

فصل دوم

تعلیق و تحشی بر تکملهء مولانا عبدالغفور لاری

به تصحیح و مقابله و تحشیهء بشیر هروی

بخش هفتم  :

ص 25 س 22 – جناب مخدومی : مراد از مخدومی درین عبارت : مولانا سعد الدین کاشغری عارف معروف آن عصر و پیر طریقت مولانا است (قدس سره).

ص 27 س 5 – لافاعل فی الوجودالالله : در بارهء مفهوم عرفانی این بعبارت : لائحه بیست ونهم و سی ام از کتاب لوایح مولانا دیده شود.

ص 27 س 30 – حدیث نبوی : شاید مراد این حدیث شریف باشد که در صحیح مسلم روایت شده : « یبعث کل عبدعلی مامات علیه (1) » ویا این حدیث است که در جامعه صفیر آمده : « انمایبعث الناس علی نیاتهم (2) ».

ص 27 س 9 – … لااله الاالله :این حدیث در تفسیر کشف الاسرار میبدی بدین صورت روایت شده است : « و مصطفی صلعم گفت : ان افضل ما اقول انا و ماقال النبیون  من قبلی لااله الالله » (س).

ص 30 س 14 – حضرت مخدوم منظور : مولانا سعدالدین کاشغریست .

ص 30 س 18 – باغ آهو : از جمله باغهای معروف هرات در عصر تیموریان بوده که در کتبی از قبیل خلاصة الاخبار ذکر آن آمده است ولی موضع واقعی آن معلوم نشد که درکدام قسمت خارج یا داخل شهر بوده است.

ص 31 س 20 – عاشق خودند. این بیت از غزلی است بمطلع زیر:

یا آنکه اهل دل  ز علایق مجردند

در دام زل مسلسله مویان مقیدند.

با آنکه اهل  در صفحه (306) دیوان چاپ تهران درج است.

ص 31 س 26 – زیارتگاه : موضعی است بفاصله 5/21 کیلو متر در جنوب شهر هرات که بین (62) درجه 6 دقیقه 33 ثانیه طولاالبلد شرقی و (34) درجه (11) دقیقه و210 » ثانیه عرض البلد شمالی واقع است . (4) زیارتگاه از مزار جاهای بزرگ هرات است، در بلوک گذره واقع شده ومصلی که درمان سلان حسین میرزا حسین ساخته اند با دو منارهء بلند آن تا هنوز باقی است (5)

ص 31 س 27 – شیخ شاه ک هویت این شخص که از جمله مشایخ وزهاد آن عصر بوده ، متأسفانه معلوم نشد ، صاحب رشحات ویرا از مناشیخ متورعین وساکن زیارتگاه نوشته وحکایت متن تکلمه را با تفصیل بیشتر در رشحات آورده (6 – ولی از نام واقعی وی اطلاعی بدست نداده است.

ص 33 س 11 – علاءالدین علی : در هر سه نسخه تکمله که بدسترس من این ضعیف است . اسم این شخص « علی » آمده است ولی از جستجو در احوال بزرگان و مشاهیر آن عصر چنین بر می آید که شخص که متصف بصفات مذکوره در متن باشد علاءالدین محمد بن مؤمن آپیزی از اعیان فقراء نقشنبدیه است که اصلا از قهستان و متوطن هرات بوده ونخست بخدمت مولانا سعد الدین کاشغری رسیده و سپس صحبت مولانا جامی پیوسته و در سال (892) یعنی شش سال پیش از مولانا در گذشته  در تحث مزار مدفون شده است (7).

صفاتی که در متن آمده با چند نفر که موسوم به علی و ملقب بعلاءالدین بوده در آن عصر میزیسته  اند: از قبیل خواجه علاءالدین علی چشتی ، خواجه علاءالدین علی صانعی ، شیخ علاءالدین علی بن عبدالعال ، امیر علاءالدین علی قاینی ، مولانا علاءالدین علی فوشنجی ، خواجه علاءالدین علی میکال ، قابل تطبیق نیست ؛ والله اعلم.

ص 33 س 12 – مخدوم : مراد از مخدوم در اینجا مولانا سعدالدین است.

ص 33 س 18 مولانا جلال الدین : مولانا جلال الدین رومی ، جلال الدین محمد بن بهاءالدین محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی از بزرگترین عرفای اسلام واز معروفترین رهبران بشریت و صاحب اثر جاودانی معروف به مثنوی معنوی و دیوان غزلیات شور انگیز مشهور به دیوان شمسی تبریزی . در سال 604 در شهر بلخ ولادت یافته و در سال 609 پدرش بهاءالدین ولد از افغانستان با خانوادهء خویش بعزم حج حرکت وبعدا بشهر قونیه اقامت اختیار نمودو بر اثر اقامت طولانی در آن شهر، مولانا جلال الدین برومی شهرت یافت. وی مؤسس طریقه ای معروف است که به مولویه شهرت دارد. وفات مولانا جلال الدین در قونیه بسال 672 واقع شد. (8) .

ص 34 س 2 – سلطان وقت : از جمله دعائیه ( خلدالله ملکه) می توان حدس زد که سلطان مذکور: کمال ادین ابوالغازی سلطان حسین بن منصور بن یایقرا ابن عمر شیخ بن تیمور معروف به سلطان حسین میرزا بایقرار پادشاه معروف سلسلهء تیموریان هرات است که در سال 842 ولادت یافته واز سال (863 – 911) در خراسان پادشاهی کرده و گذشته از جهانداری و تدبیر و سیاست در دانشوری و دانش پروری و ادب دوستی نیز یکی از نوادر روزگار بوده و در شعر فارسی وترکی دست داشته و حسنی تخلص میکرده است .

ص 34 س 19 – فقیر را : بطوریکه از فحوای سخنان فخرالدین علی صفی در رشحات (الف) بر می آید : فقیری که در تکمله او وی یاد شده و « دغدغهء شغل بدین طریق » ویرا « دست داده » و بخدمت مولانا جامی رسیده خود نویسندهء تکمله است یعنی مولانا عبدالغفور لاری.

ص 35 س 27 – فخرالدین لورستانی در نفحات چاپ تهران نام ونسب ویرا مولانا فخرالدین نورستانی ضبط کرده ولی در نسخ خطی و معتبر لورستانی است . بطوریکه از نفحات بر می آید در اولایل حال به مصر بوده و تحصیل علوم ظاهری کرده و سپس داغیهء سلوک گریبانگیر وی شده است و بخدمت مشایخ عصر از قبیل شیخ محی الدین طوسی و شسخ حاف ابروهی پیوسته و سپس بولایت جام رفته و باز بهرات آمده است و بعد از سنه (820) از خراسان بقصد زیارت حرمین شریفین حرکت کرده و سپس از انجام دادن اعمال حج به مصر رفته و در آنجا وفات یافته و در قرافه بجوار تربت امام شافعی رضی الله تعالی عنه مدفون شده ومزارش بسید فخرالدین شهرت یافته است. خاطره ای که در متن آمده در نفحات یا تفصیل بیشتری ذکر شده و مولانا یادآوری کرده که از آن شفقت و لف وی در دل من تخم محبت و ارادت این طایفه شده. (ب)

ص 35 س 30 – ابو نصر پارسا ، خواجه حافظ الدین یا برهان الدین ابو نصر ، فرند و خلیفهء خواجه محمد پارسا و از معروفترین مشایخ سلسله نقشبندی است . مولانا در نفحات آورده است : « در سترحال و تلبیس بمثابه ای بودند که هرگز از ایشان ظاهر نشدی که درین راه قدمی نهاده اند واز علوم این طایفه بلکه از سایر علوم چیزی دانسته ». (ج)

ادامه دارد …

 

پاورقی ها :

1 – صحیح مسلم ج 8 ص 203.

2 – جامع صغیر ج 1 ص 102.

3 –  کشف الاسرار ج 1 صح 688.

4 – قاموس جغرافیایی افغانستان ج 2 ص 382 ،

5 – آثار هرات ج 1 ص 91.

6 – رشحات ص 159 – 160 – 170.

7 – ایضاء  ص 176 ، 186 .

8 – برای اطلاع بیشتر بر احوال مولانا جلال الدین بکتابی که شاغلی فروزانفر درین خصوص نوشته اند ، رجوع شود.

الف – رشحات ص 164

ب –  نفحات .ص  53 – 453 .

ج – نفحات ص 396 ، رشحات ص 63.

 

 

 

25 مارس
۱ دیدگاه

قفس داران

تاریخ نشر: دوشنبه  6 حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲5 مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

به استقبال سروده ی استاد عزيزو گرامى ام جبين صاحب

قفس داران

خدا خود سالها هست شاهدِ مك رو فسون بهتر

جهان گر پاك  دارد  زين هم ه افرادِ  دون بهتر

شكستِ ظالم و خونخوار براى هريكى پنديست

 نداريد  طاقت  و  صبرِ  خدا  را ،  آزمون بهتر

ز دست جاهل  و ظالم وطن  تالابِ  خون گرديد

شكست گر دستِ قايق ران در تالابِ  خون بهتر

به  استقبالِ  خصمِ  ميهن  خود هر  كدام  تازيد

وطن  بفروخته ها گرديده اند خار و زبون بهتر

بچاهِ    ذلت  و  خارى   فگندند    ملتِ   ما  را

نبود يك رهبرِ عاقل ، كه گردد   رهنمون  بهتر

پرِ پرواز  نكشوده ،  شكستن  بال و پر هر يك

ز هر صيادِ خون آشام  قفس دارا ن دون  بهتر

نديده روى شادى رهسپار  مرگ خواهيم گشت

اگر بر  روى  قبرِ  ما  ، نوازند   ارغنون  بهتر

به  اميد  كه   جاهل   سر بپاى   عقل   بگذارد

( فروغِ ) عشق  بر دل  با  قباى از جنون بهتر

وفا و مِهر از  شيرين   نديده  پينه   بر  دستيم

بزخمِ  خود  نهادن   پينه ،  كُنجِ  بيستون  بهتر

حسن شاه فروغ

23 مارس 2024 میلادی

24 مارس
۱ دیدگاه

باران و باور

تاریخ نشر: یکشنبه ۵ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲۴ مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

باران و باور از چاپ برآمد

قیوم بشیر هروی

24 مارس 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

باران و باور اسم مجموعه ی زیبایی است از محترم استاد محمد اسحاق ثنا که اخیرآ بدستم رسیده. قبل از هرچیز لازم است از محبت جناب استاد ثنا صمیمانه تشکر و قدردانی  نمایم از اینکه این تحفهِ  گرانسنگ را برایم فرستادند.

سراینده ی این مجموعه وزین ،استاد محمد اسحاق ثنا فرزند حاج محمد نبی در سال 1328 خورشیدی در شهرستان اندخوی ولایت زیبای فاریاب دیده به جهان گشود.

دورهء دانش آموزی را در مکتب ابو مسلم اندخوی و ادامه آنرا در نادریهء کابل به پایان برد.

با فراغت از لیسه نادریه در سال 1347 خورشیدی به صفت آموزگار شروع به کار نمود و همزمان به ادامه تحصیلات عالی در دارالمعلمین  کابل  پرداخت و آنرا بپایان رسانید.

مدتی نیز در ریاست تفتیش و ریاست تألیف و ترجمهء وزارت معارف ایفای وظیفه کر و تا سال 1371 که مجبور به ترک وطن و مهاجرت به پاکستان گردید کماکان به وظیفه معلمی ادامه داد.

استاد ثنا بمدت 13 سال در اسلام آباد ماند و در این ایام نیز به حیث آموزگار در یکی از مکاتب خصوصی تدریس نمود تا اینکه د رماه می سال 2005 میلادی عازم کانادا شد و در شهر ونکوور اقامت گزید که تا امروز در آن جا زندگی میکند.

استاد ثنا از سال 1343 خورشیدی به زبان های فارسی ، ترکی و اوزبیکی شعر می سراید ، اشعارش در روزنامه های مختلف کشور منجمله  اصلاح ، انیس ، جوزجانان ، فاریاب ، بیدار ، هفته نامه معروف ترجمان و مجلات ژوندون و پشتون ژغ به چاپ می رسید.

و اما کتاب حاضر ( باران و باور) مجموعه ای است از اشعار فارسی دری و ترکی اوزبیکی که در سال 1402 خورشیدی به اهتمام محترم صالح محمد خلیق  در شهر مزار شریف توسط چاپخانهء امید  اقبال چاپ یافته است.

در آغازین این مجموعهِ نفیس مقدمه ای به نشر رسیده تحت عنوان ( به جای دیباچه ) که توسط محترم جلال الدین قیامی مرقوم یافته است.

در بخشی از آن به ارتباط معرفی کتاب چنین می خوانیم:

” مجموعهء شعری « باران و باور» در برگیرندهء 45 پارچه شعر (35 غزل ، 4 رباعی و 2 دوبیتی به زبان فارسی دری ، 3 غزل و یک مثنوی به زبان ترکی اوزبیکی) می باشد، اما اگر به این مجموعه از ره گذر درون مایه نگریسته شود، دل بستگی و مهرورزی شاعر نسبت به وطن و مردمش ، خیلی بیشتر از مسایل دیگر متبلور است و برجسته می نماید. چنانکه، اگر دقت شود، محتوای حدود شصت تا هفتاد درصد از سروده های این دفتر را حبِ وطن ، دلبستگی به مردم و زبانِ مادری ، درد غربت ، آرزوی صلح و آرامش در کشور و امید عودت به وطن تشکیل می دهد. “

از آنجاییکه من از سال های دور با نام محترم استاد ثنا آشنایی دارم ، این شخصیت فهیم سالهای زیادی از عمرش را صرف تربیه سالم اولاد وطن نموده.

استاد ثنا را می توان یک شاعر متهد دانست که با بینش و نگرش عمیق با سروده های زیبایش احساس پاکش را به نمایش میگذارد و آرزویش تنویر اذهان عامه بوده و هر سروده اش را می توان رهگشای امید برای همه نسل ها دانست.از استاد ثنا تا حال مجموعه های شعری زیادی بچاپ رسیده که اسامی شان قرار ذیل است:

1 – ناله های شب .

2 – دردها و سوزها .

3 – یادِ وطن .

4 – زیبا وطن .

5 – شگوفه های احساس.

6 – زمزمه های دل.

7 – یاد آشیان .

8 – سخنی با گلِ سوسن.

در اخیر ضمن عرض تبریک مجدد بابت چاپ این مجموعه نفیس ، موفقیت های مزید جناب ایشان را آرزومندم و اینک دو سروده یکی به زبان فارسی و یکی هم به اوزبیکی را تقدیم خوانندگان محترم می نمایم که دراین مجموعه به چاپ رسیده.

جورِ روزگار

صیاد ، تا به  چند  کشی  در قفس مرا 

ذوقی به نغمه نیست ، نمانده نفس مرا

گیرم  بتان  به  جلوه  ز بازار  بگذرند

کو دیدهء  نظاره و  میل  و هوس مرا

ز ابنای   روزگار    ندارم    گلایه یی 

نشناخته ست تا به کنون هیچ کس مرا

از جورِ  روزگار  شدم  خسته و ملول

ای کاش، وارهاند ازاین  دادرس مرا

گربر قرار صلح و صفا در وطن شود

عشق وطن کشد به سویش ، پس مرا

23 می 2023 میلادی

ونکوور – کانادا

اوزبیک تیلی

یشنه سین تا بار جهان  اوزبیک  تیلی 

چا و قازانسین هر زمان اوزبیک تیل !

هر کیشیگه اوز تیلی ببرگه ی قووانچ

اوز تیلیده اوزیگه  تا پگه ی  ایشانچ

اوز تیلین   سیوگن   مرا   دیگه  یبتر

آتینی   تاریخگه   زر    بیرله     بیتر

برچه   گه   آنه   تیلی    زیبنده   دیر

بیلمه  گن   آنه  تیلین    شرمنده  دیر

آنه  تیلیمده   او قیب  تا   پدید  کمال

پارله دی  خورشید محو  اولد  ظلال

دنی   باریچه  بو تیل   تاپسین  دوام

بولسین  هر  آسیبدن   ایمن  مدام !

بیل 17 اکتوبر 2023 میلادی

ونکوور – کانادا

 

 

24 مارس
۳دیدگاه

لرزش دست ها – Hand Tremor

تاریخ نشر: یکشنبه ۵ حمل (فروردین) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۲4 مارس ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

لرزش دست ها و انواع آن

Hand Tremor

لرزش دست ها به انواع مختلف در نزد مریض به وجود می آید و می‌تواند در هر سن و سال باشد در صورتی که در سن جوانی باشد و تدریجا  به شدت خو بیفزاید بهتر است هرچه زود تر معالجه شود

اسباب و علل:

پر کاری غده تیروئید، مسموم شدن به گاز کربن منواکساید ،افزایش سطح آدرنالین خون ، کم بودن قندو شکر و کلسیم خون ،استرس‌ و اضطراب،  عصبانیت ها ، ورزش‌های شاقه و دوام دار قطع الکل و نوشیدن چای و قهوه ، نداشتن خواب و استراحت کافی ، معتاد شدن به ادویه خواب آور ، ادویه هایی که برای باز نگه داشتن برانش ها در مریضان نفس تنگ، ضربات وارده در مغز و سر که این حالت اکثرا در نزد بکسر ها به ملاحظه رسیده چنانچه محمد علی کلی از همین باعث وفات کرد . همه این دلایل در بوجود آوردن لرزش دست رول عمده دارد .

لرزش دست ها فعلا از جمله شایع ترین نوع لرزش در تمام این موارد را تشکیل می‌دهد.

لرزش دست ها ابتدا به صورت آهسته و تدریجی نزد مریض احساس می‌گردد که به نام :

HAND TREMOR

یاد می‌گردد که ابتدا از یک دست شروع و آهسته آهسته به دیگر نواحی مانند سر و گردن و تنه و نادرا صدای مریض را هم تغییر محدود می دهد . این نوع لرزش گاهی در نزد عده ای از جوانان که به مواد مخدر اعتیاد دارند دیده می‌شود.

نوت:

 مریضان این نوع لرزش هر گاه به اجرای کاری اقدام نمایند  لرزش دست های شان چند برابر شدت اختیار می‌کند گاهی  یک اندازه سرو گردن و وجه مریض هم

ضمیمه لرزش می‌گردد اما زمانی که مریض در حال استراحت است هیچ گاه لرزش  دست نزدش به ملاحظه نمی‌رسد.

یک نوع لرزش دیگر که نزد مریضان بالای ۶۰ _۶۵ سال و بالا تر از آن دیده می‌شود که به نام لرزش مرض پارکینسون یاد می‌گردد و به نام :

RESTIG TREMOR هم میگردد, علائم اولیه این مرض اکثرا به قسم مخفی سیر دارد و یک نوع لرزش کلاسیک بوده مریضان مصاب به آن هنگامی که نشسته می‌باشند انگشتان دست طوری حرکت می‌کنند که انسان فکر می‌کند پول میشمارند انگشتان وی به طرف عقب کمی رانده شده میباشد کندی حرکت یکی از ویژگی های این مرض است که حتی ۲ تا ۳ مرتبه اضافه تر می باشد . مریض قدم های کوتاه و آهسته برمی‌دارد قامتش کمی رو به جلو است خیلی آهسته قدم های کوتاه بر می‌دارد و این طور فکر می‌کند که پاهایش به زمین می چسبد .

ضمنا عدم تعادل در راه رفتن دارد .

سر و وجه و گردن مریض لرزش ندارند در باره اسباب و علل آن علاوه از سنین بالای ۶۵ کمبود یک ماده شیمیایی به نام لیفادوپا یا دوپامین را میدانند که از باعث یک اختلال در سیستم عملکرد قسمتی از مخچه مغز میباشد که وظیفه انتقال دهندگی سیستم عصبی را دارد.

در قسمت تداوی این مرض امروز یگانه ادویه ای که در سراسر جهان مورد استفاده قرار دارد ( دوپا ) می باشد که بنام :

LEVODOPA هم یاد می گردد، البته در قسمت جراحی مغزی هم یک سلسله نظریات مورد بحث و گفتگو می باشد .

با احترام :

داکتر علیشاه جوانشیر

19 مارس 2024

سدنی _استرالیا