آرشیو 'دلنوشته ها'
جوانان ما؛ بیایید زندگی را با چشم باز شروع کنیم
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۱۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————
جوانان ما؛ بیایید زندگی را با چشم باز شروع کنیم
مرثیهای برای فرماندهِ عشق؛
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–
مرثیهای برای فرماندهِ عشق
سالها گذشت، اما سنگینی آن روزها هنوز بر دوش من است. ما سالها در میانهی غبارِ جنگ و هیاهوی مبارزات، با هم بودیم؛ در میانه آن روزهای پرخطر که برای دفاع از خاک و شهر خودمان، جان در گرویِ هر قدمی بود. ما نه تنها در میدانِ نبرد، که در میدانِ اندیشهها نیز در کنار هم ایستاده بودیم. او، فرماندهای مقتدر و استادی وارسته، و من، همکار علمی و تبلیغاتیاش. اما فراتر از این کلمات، پیوندی میان ما بود که از جنسِ صداقت و پاکیِ محض بود؛ عشقی که در میانهی آن همه خون و باروت، همچون نوری کوچک اما بیمانند، در دلهایمان میتپید.
سالها بود که این عشق، در سایهی مسئولیتها و سنگینیِ مبارزات، پنهان مانده بود. ما در میانهی آن همه هیاهو، با هم میجنگیدیم، با هم میساختیم و با هم ایستادگی میکردیم. همه از نگاهها و لحنِ خاصِ گفتوگوهایمان، حقیقت را میفهمیدند؛ اما در آن روزهای سخت، کسی جرات نداشت که حقیقت را بر زبان بیاورد. سکوتِ همگان، خود گواهی بر وسعتِ این رازِ پاک بود.
او همیشه نگران بود. میدانست که این پیوند، میانِ دو تیغهی تیز قرار گرفته است. از یک سو، حسودان و دشمنانی که در کمینِ هر ضعفِ انسانی بودند؛ و از سوی دیگر، قدرتِ بیرحمِ خانوادهی خودش. او همسرِ دخترِ رئیس و وکلانِ منطقه بود؛ پیوندی که میانِ عشق و سیاست، دیواری از آتش کشیده بود. او میترسید که اگر این راز فاش شود، من زیرِ آوارِ خشمِ خانوادهی او و کینهی دشمنان دفن شوم. او میخواست مرا در حصارِ امنیتِ نامش حفظ کند، بیآنکه بداند همین حصار، گلوگیرترین بندِ زندگیِ من است.
و آن روزِ سرنوشتساز رسید. چند ساعت پیش از آنکه سفرِ نهاییاش آغاز شود، به بهانهی آماده کردنِ سلاحها و تجهیزات، به خانهی ما آمد. آن ساعتها، سنگینترین ساعتهای عمرم بود. او میانِ آهن و باروت و اسلحه میگشت، اما نگاهش مدام، بیاختیار، به سوی من میلغزید. در چشمانِ مقتدرِ فرمانده، چیزی که من میدیدم، لرزشِ اشکی بود که نمیگذاشت بر زمین بیفتد؛ اشکی که میانِ وظیفهی نظامی و عطشِ انسانی، حلقه زده بود.
لحظهی وداع، زمانی که او آمادهی حرکت بود، همه چیز به اوج رسید. همرزمانش، آن مردانِ جنگآزموده که با چشمانی خسته و سرشار از هیبت، آمادهی حرکت بودند، در اطراف او ایستاده بودند. وقتی زمانِ جدایی فرا رسید، او حتی نگاهش را به سوی من برنگرداند؛ گویی میخواست با بیاعتنایی، آخرین پیوندِ ما را پاره کند. اما من، که دیگر تابِ تحملِ این سکوتِ مرگبار و این جداییِ ناگزیر را نداشتم، با تمامِ توانِ قلبم، فریادی از میانِ سینهام بیرون کشیدم:
«استاد! من هم با شما میآیم! استاد… باید من شما باشم!»
فریادم در سکوتِ آن لحظه طنینانداز شد. نگاههای همرزمانش، ناگهان سنگین شد؛ نگاههایی که میانِ تعجب، حیرت و شاید نوعی درکِ پنهان، در هم آمیخته بود. آنها، که در میدان جنگ با او هممسیر بودند، اکنون در میانهی آن فریاد، با حقیقتِ پنهانِ او روبرو شده بودند. اما او، آن فرماندهی استوار، برای حفظِ آن پردهی پوشش و برای رعایتِ آن مصلحتهای تلخ، دستش را بالا آورد؛ نه برای نوازش، بلکه برای ساختنِ دیواری میانِ خود و من. او نگاه نکرد. او رفت، در حالی که سنگینیِ آن حرکت، تمامِ هستیِ مرا در هم کوبید.
من در تنهاییِ خود، درمانده بودم. درد، مانند خاری در گلویم میپیچید. اما من در دعا، به او پیوستم. هر شب، وقتی تاریکیِ شهر بر دوشم سنگینی میکرد، لبهای لرزانم را به ذکرِ «سوره نصر» میگشودم. میخواندم تا خداوند، او را در میانهی آن همه سختی، نصرت و پیروزی عطا کند. میخواندم تا نامش در میانِ دشمنان، با شکوه و در میانِ دوستان، با عزت بر زبان آورده شود. اما تقدیر، نقش دیگری در سر داشت.
خبر رسید؛ خبرِ برخوردِ سردِ مرگ با پیکرِ او. او در خاکِ غریبی، جایی که نه دستانِ من به او میرسید و نه صدایِ من به گوشش.
قلبم از هم گسیخت. من نمیخواستم او در خاکِ دوردست، بینام و نشان و در غربت بماند. چقدر تلخ بود این حقیقت که من، تنها به دنبالِ وصال بودم؛ حتی اگر آن وصال، تنها ملاقات با سنگِ قبرِ او در خاکِ وطن بود. میخواستم پیکرش را به خانه بیاورم، به جایی که قلبم میتپد. میخواستم کنار او بخوابم، ولو در زیرِ سایهی یک مزارِ ساده.
او رفت تا ما را از رسوایی حفظ کند، اما رفتنِ او، بزرگترین رسواییِ زندگیِ من شد: رسواییِ یک قلبِ تنها که در میانِ هزاران زنِ ساکت، تنها یک بار جرئت کرد فریاد بزند.
امن ترین جای جهان
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۱۷ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۸ مارچ ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————-
امن ترین جای جهان
امنترین جای جهان
نه پشتِ درهای آهنی است
نه زیر سقفهای بلندِ غرور
جاییست در عمقِ سینهات،
آنجا که هیچ طوفانی اجازهی ورود ندارد
تو سالهاست
کلید را در مشت داری
اما یادت رفته
در را به روی خودت باز کنی
درونت
معبدی بینام است؛
نه دیوار دارد
نه نگهبان،
فقط نوری آرام
که منتظرِ نگاهِ توست
هر بار که از جهان خسته میشوی
به بیرون پناه میبری،
در حالی که
خانهات
در قلبت روشن است.
برگرد
کفشهایت را از اضطراب درآور
. کنار خودت بنشین.
امنترین جای دنیا
جاییست که خودت را
بیقضاوت
در آغوش میگیری.
و آنجا
هیچ ترسی
قد نمیکشد
یحیی ماندگار
نامه ای از هرات (۱)
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۱ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————
نامه ای از هرات
به نام خدای زن و زندگی.
امروز کمی فارغ بال تر بودم نسبت به روزهای گذشته،آمدم سراغ کتاب هایم و کمی نگاه شأن کردم ،دلم تنگ شده بود برای این رفیقان بی ریایم… دستمال نرم وتمیزی را برداشتم تا تن رفیقان مهربانم را از گرد وغبار روزگار تمیز کنم و با شرمندگی نوازش شان کرده و کمی آرامش کسب نمایم. ناگهان متوجه شدم که یک کاغذ نوشته از داخل یک کتابی آبی رنگ به زمین افتاد ،وقتی نام کتاب را خواندم ،اشکهایم چون هریرودی روان شد که گونه هایم را سوزاند.
دیوان شمس: و لحظاتی گذرا در ذهنم مرور شد. همان لحظاتی که در انجمن شمع های فروزان کنار هم بودیم .و برای روزهای نیامده برنامه ها میچیدیم.
من با جمعی از دوستان شاعر و نویسنده و دکلماتور و شایقبن شعر دور هم جمع شده و نقد بر اشعار وطریقه صحیح دکلمه را برای دوستان داشته و برای نو آموزان دنیای شعر ،صنف های عروض برگزار میکردیم. با دنیای از حسرت دستم را دراز کرده و کاغذ را برداشتم که نوشته بود :
سلام استاد .! امیدوارم خوب باشید .هرچند میدانم که خوب نیستید… امروز شش ماه پوره شد که شما نیستید . و ما همچنان منتظر آمدن تان میباشیم . استاد . دیروزصنف چهارم را هم به گفته ی خودتان فعال کردم و دراین صنف فقط دختران نو جوان را ثبت نام نمودم .
استاد صنف اول مان خیلی خوب شدند وازصنف ها امتحان گرفتم، شاگرد اول تا سه صنف های پایین تر را هم به این صنف آوردم که حالا چهل و یک نفر شدند. به صنف دو مسابقه ی کتاب خوانی برگذار کردیم و همه مصروف خواندن کتاب هستند و یک شر و شور خاصی بین خانم ها افتاده.
راستی استاد ما چند تا مریض داریم بین شاگردان .من پول جمع کردم از همه برای تداوی شأن اما کم است کاشکی شما میبودین که حالی از ارباب و مرد های قریه هم پول میگرفتین تا اینها را به شهر روان میکردم، آخه من که اجازه ندارم با کسی حرف بزنم ،هرچند میدانم کارم خوب است و وظیفه ام است کمک به مردم ولی پدرم اجازه نمیدهند که بروم بیرون و با کسی حرف بزنم. همین صنف های شما نمیبود ما زنهای این قریه جات اجازه نداشتیم که از خانه بیرون شویم ویا جای برای تدریس داشته باشیم.
استاد جان ! ما زن ها همیشه مظلومیم و همیشه درد ورنج بیشتر سهم ما است من همیشه از خدا گلایه داشتم که چرا ما زنها را چنین بد بخت و بی اختیار آفریده. و میشنیدم که مدام خطیب مسجد سخنرانی میکرد و زنها را مطیع و فرمان بردار و بی اراده میخواند و میگفت صدای زن را نباید کسی بشنود و دختر از نه سالگی حق ندارد از خانه بیرون شود وووووو. هزاران حرف دیگر و مردان که بیشتر شأن بیسواد بودند باور میگردند و مارا هم تحت فشار های زیاد خفه میساختند. همین مردان ما هم همینقدر اراده نداشتند که بروند سوادی بیاموزند و چیزی یاد بگیرند ،تا که این قدر جاهل نمانند. ما زنها که اصلن . حتی حق نداشتیم بیشتر مان تلویزیون هم نگاه کنیم چون آخند صاحب گفته بود زن فاحشه میشود با دیدن تلویزیون. ما دخترها همیشه که یک جا میشدیم با خدا جنگ میکردیم البته نه مثل جنگ مردان بلکه ما مثل خود مان جنگ میکردیم و هی ازش میپرسیدم که چرا مارا زن آفرید و چرا ما نباید مسجد برای نماز برویم و یا چرا ما نباید هیچ پولی داشته باشیم و یا موتور سوار بشویم و یا بشهر برویم و شهر را ببینیم و مردم شهر را بشناسیم وووو و هزاران چرای دیگر… اما حالا با این دوسال که به صنف قرآن شما آمدیم و کنار آموزش قرآن سواد هم یاد گرفتیم و ترجمه ی قرآن را هم کمی خواندیم و دیگر کتاب هارا. فهمیدیم که تقصیر خدا نیست این همه زنجیری که دور ما پیچیدند. واین مخلوق خدا است که مارا مثل برده نگهمیدارند. و من هرچه کتاب بیشتر میخوانم بیشتر با خدایم دوست میشوم و حالا ما دخترها در صنف از گفته های قبلی مان شرمنده ایم که همش با خدا جنگ میکردیم.
راستی استاد: .شکوفه و شبنم هم مسولیت جلسات هفته وار سلامتی را قبول کردند اما این دوتا چقدر جسور بودند ما خبر نداشتیم هر هفته یک موضوع نو را مطرح میکنند و یک بیماری را تشریح و گیاه درمانی اش را هم معرفی میکنند حالا مردم بیشتر به علف های ته باغچه ها ی خود توجه دارند و به داکتر کم تر میروند. راستی استاد یک چیز دیگر هم بگویم. مریم دختر ماما خلیل .قشنگ همراه پدرش حرف زد و پیشکش خود را کم کرد . پدرش پنج لک افغانی گفته بود و هیچ کم نمیکرد مریم با هر سه تا ما استاد های صنف مشوره کرد ما هم گفتیم گپ های که شما همیشه در جلسات خود میگفتین که ادب واحترام شرط اول گفتگو است مریم هم باادب حرف زده و پیشکش را دولک کرده است و سمیه هم جرآت کرده با پدرش حرف زد و گفت که زن حاجی کریم خان نمیشود . خودش با پدرش کار میکند در همان باغ که دارند تا وضع زندگی شأن بهتر شود.
استاد جان من گوشی و انترنت ندارم که به شما زنگ بزنم و یا پیام کنم ، مثل قدیم ها نامه نوشتم و دست مادر رحمت الله دادم که به شما بدهد، خیر ببیند قبول کرد.
راستی استاد جان!
شما کی میاین آخه؟ شما خوبه که به فاطمه جان ارتباط دارین ، باز صدا خور بفرستین در صنف میشنوم و به شما نامه میفرستم.
ها استاد این را هم بگویم که ما فکر میکنیم تازه تولد شدیم با این صنف ها و هر چه بیشتریاد میگیریم دنیایی ما وسیعتر و قلب ما آرام تر شده و زندگی بهتری داریم .
راستی اگر بتوانید کار در خانه را هم به ما جور کنید که خیلی خوب میشود حداقل پول لباس و کتاب خود را خودمان پیدا میکنیم . استاد جان حرف زیاد است باز به نامه بعدی مینویسم فعلن وقت صنف شده باید بروم .حالی ساعت ده دقیقه به یک
است. شمارا به الله منان میسپارم استاد جان دوست تان دارم.
با احترام استاد سلیمه…
این نامه را که برای بار چندم ، خواندم هم پر از شوق شدم و هم پر از درد. اینکه زنها را تا این حد در تاریکی نگهمیدارند من را درد میدهد ولی وقتی دختران ما تا این حد تلاش میکنند در همان فقر و نداری به علم و فهم برسند .من را خورسند کرده و بیشتر اراده ام را قوی میکند . کاش همه بتوانیم در محله های خود یک صنف برای خانم ها ایجاد کرده و تدریس را شروع کنیم. بیایید برای رفع جهل و بیسوادی تمام افغانستان را مدرسه بسازیم….
دریا عزیزی
رفتی
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۱۶ جدی ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ جنوری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————-
رفتی
و با
رفتنت جهانم را سیاه کردی
آیا میدانستی قلبم را تسخیر کردی؟
نه ، هرگز !
چون
زندگی برایت بی ارزش بوده
و زندگی
من را هم بی ارزش کردی
میدانی
هرگزنمی بخشمت !
بهار ساحل
وقتی زندگی دوباره پر میگیرد!
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 6 جوزا ( خرداد ) 1404 خورشیدی – 27 می 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
وقتی زندگی دوباره پر میگیرد!
امروز صبح، با نیتی ساده و دلخوشی کوچک، از خانه بیرون رفتم تا چند قرص نان بخرم.
کوچه های خلوت و خاموش صبحگاهی، مثل همیشه برایم آشنا و آرام بودند. هنوز بوی خواب در هوای خانه ها موج میزد و پرنده ها تازه از لانه های گرم شان بیرون می آمدند.
در مسیر برگشت از نانوایی، ناگهان موتری با شتاب از مقابلم گذشت و تنها صدای عبورش در فضا باقی ماند.
اما در همان لحظه، چیزی روی زمین توجهم را جلب کرد؛ یک چوچهی کوچک گنجشک، افتاده در میان راه.
خدا را شکر، سالم بود؛ فقط ناتوان و ترسان.
بیاختیار این شعر در ذهنم جاری شد:
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
شاید از لبهی تراس یکی از خانه های کوچه پایین افتاده بود.
آرام بلندش کردم و به خانه آوردم.
با سرنگ طبی، برایش غذایی مایع آماده کردم و قطره قطره به منقارش رساندم.
با اشتیاق و میل نوشید، گویا جانی دوباره در وجود کوچکش دمیده شد.
او را کنار کلکین اتاق گذاشتم، تا در هوای تازه و نور ملایم صبحگاهی، آرام بگیرد.
ساعتی نگذشته بود که صدای جیکجیک آشنایش بلند شد.
از پشت شیشه دیدم چند گنجشک نگران اطراف کلکین میچرخند و صدا میزنند.
با دل خوش، او را به تراس بردم و روی شاخهای نشاندم.
چند لحظه بعد، گنجشکی آمد و با منقاری پر از کرمک ها، به آرامی به چوچه غذا داد.
بیتردید مادرش بود که صدای فرزندش را شنیده بود و با دلی شکسته اما امیدوار، راه خانهی ما را یافته بود.
و اینگونه، چوچهی کوچک، دوباره مادرش را دید؛ دوباره، اما زنده، گرم و در آغوش مهر.
نتیجهگیری:
گاهی در دل ساده ترین لحظات، حقیقتی عمیق و عظیم از مهر و زندگی نهفته است.
نجات یک جان کوچک، یعنی احترام گذاشتن به حیات، به احساسات، به زندگی.
مهربانی زبانی است که همه آن را میفهمند؛ حتی گنجشک های کوچک.
شاید همین پرنده های ظریف به ما میآموزند که در هر درد و رنج، در هر لحظهی شکسته، همیشه امیدی نو میتواند جان بگیرد.
زندگی همیشه آنطور که میخواهیم پیش نمیرود.
ممکن است در لحظاتی، احساس کنیم همه چیز از هم پاشیده، اما گاهی یک اتفاق کوچک، یک مهربانی بیمنت، میتواند دنیا را برایمان روشن کند.
و شاید، درست در همان لحظات سخت، زمانی که امید را از دست دادهایم، یک جیک جیک کوچک، یک دل نگرانی خاموش، یادآوری کند که هنوز هم میشود شاد بود، هنوز هم میشود شروع کرد.
زندگی در همین لحظات است؛ در همین مراقبت های بیصدا، همین دل نگرانی ها و همین امید هایی که در دل یک نجوا زنده میمانند.
گاهی بهترین تغییرات، از دل ساده ترین لحظات میگیرند و دنیای ما را به جای بهتری تبدیل میکنند.
با مهر و امید
نويسنده رویداد:
احمد محمود امپراطور
بامداد دوشنبه ۵ جوزای ۱۴۰۴ خورشیدی
سفیران دردو امید؛ ندایی به فرزندان هجرت کردهی وطن
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 5 جوزا ( خرداد ) 1404 خورشیدی – 26 می 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سفیران درد و امید؛ ندایی به
فرزندان هجرتکردهی وطن
بهار ۱۴۰۴ خورشیدی
خیابانِ سکوت
(هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 29 ثور ( اردیبهشت ) 1404 خورشیدی – 19 می 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
خیابانِ سکوت
گاهی آنقدر دل تنگم می کنی
که قلبم می گیرید
چراغ دلم فریاد می کشد
تا در سقف آسمانت پرواز کنم
هنوز هم منتظرم وسط شب
نبودنت کنار من بی گمان
شیرین ترین کابوس بیداریم
است
قفس چشمانت پناه گاهم شده
در خیابان سکوت
انتظار تو را می کشد
عالیه میوند
فرانکفورت – آلمان
13 فبروری 2025
سخن شاعر
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 7 ثور ( اردیبهشت ) 1404 خورشیدی – 27 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سخن شاعر
هیچ زوالی جانفرساتر از سقوط ساحت قدسی
انسانیت نیست؛
آن دم که نور شرافت از مشعل جان رخت بربندد،
جلال هر عظمت، چون وهمی لرزان در افق خیال،
در تاریکی نیستان معنا رنگ میبازد و محو میشود.
نویسنده: احمد محمود امپراطور
شبستان بی پایان
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 6 ثور ( اردیبهشت ) 1404 خورشیدی – 26 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
شبستان بی پایان
آزادی درقفسِ گشوده،
و با پرو بال های بریده و شکسته ؛
اسف بار ترین حالتی است
که کشور من تجربه می کند.
مهم نیست که چه می خوانی اش؛ افغانستان، خراسان و یا هم آریانا.
من این را شبستان تاریک اندیشه ها می دانم.
“شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانۀ خویشم…”
ولی این را میدانم که درینجا؛
درخت بارور اندیشه ها تیرباران و سنگسار می شود.
و راز سرسبزی ما ریشه در خون شستن و باز از خون رستن ماست.
روایت دیگر این شبستان چنین است که
محتسبان؛ درب دانکشده ها و دانشگاه ها را
در قرن بیست و یکم ، می بندند.
ومردم را گله وار
با تازیانه هدایت می کنند؛
صدای دوشیزگان
و زنان را عورت می پندارند.
آهای آفتاب عالمتاب !
دوباره بتاب وبا درخشندگی،
شب های تیره وظلمانی را از کشورم بزدای.
وبگذارپرستوهای مهاجر رانده شده از شرِ
حاکمان این مرزوبوم، دوباره باز گردند وآشیان برپا کنند.
و توای آفتاب روشنایی بخش!
میدانم که باز میتابی و بر می گردی؛
ولی دلهره ی من این است
که آیا این بارهم با اشباح تاریکی می آیی ؟
…..
نعیم سلیمی
نیوجرسی – آمریکا
چهارشنبه، 5 فبروری 2025
سخن شاعر
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 24 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 13 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سخن شاعر :
اگر دعای پدر و مادر بر جانت نشسته باشد،
زمین برایت آرام میشود و آسمان، گشاده دست.
قدمهایت بیآنکه بدانی، در مسیر نور میافتد،
و حوادث، به احترام دعای آن دلهای پاک، نرم میگذرند.
اما اگر آه شان از دل شب برخاسته باشد،
حتی روشن ترین روزها نیز رنگ تیرگی میگیرند،
و خورشید، با چشمی نمناک، طلوع میکند.
در چنین حالی، زمانه آیینهای ست
که اندوه را بیهیچ واژهای در چهرهات میتاباند.
——-
نویسنده: احمد محمود امپراطور
یکشنبه ۱۴۰۴/۱/۲۴ خورشیدی
شب حریم اسرار و آستانهی الهام
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 9 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی -29 مارچ 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
شب حریم اسرار و آستانهی الهام
از غبار خاک تا افلاک عشق:
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 29 حوت ( اسفند ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 19 مارچ 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
نویسنده : احمد محمود امپراطور
در پهنهی بیانتها و سکوت ژرف آفرینش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشی میگشاید و پردههای سنگین غفلت را یکییکی از آیینهی دل میزداید، نسیمی از عالم قدس بر باغ جانش میوزد و افقهای نادیده، پیش چشم دل، گشوده میگردد.
در آن لحظهی ناب، انسان درمییابد که وجودش بازیچهی حادثه و اسیر باد و خاک نیست، بلکه شرارهای از آتش جاودان حقیقت در نهاد او افروخته شده؛ نوری از سرچشمهی ازلیت که از اقیانوس بیکران رحمت الهی در پیالهی وجودش ریختهاند.
این انسانِ به ظاهر خاکنشین، حامل رازی ملکوتی است؛ رازی که فرشتگان از دریافت آن عاجزند و آسمانها در برابر آن سر به تعظیم فرو میآورند.
هرگاه که زنجیر تعلقات دنیایی از پای جان فرو افتد و دلبستگیهای فانی به کناری نهاده شود، در پس این قالب خاکی، جلوهای از حقیقتی بیپایان رخ مینماید.
آدمی درمییابد که خشت و گل وجودش تنها نقابی است بر سیمای نوری که از مشرق ازل بر دلش تابیده.
این سیر، سفری است از ظلمتسرای ناسوت به آستان قدس، از غوغای غفلت به آرامش وصال.
سفرنامهای است از خود تا خدا، از منیّت تا نیستی، تا جایی که سالک، در آغوش بیکرانهی رحمت، قطرهای از اقیانوس وحدت گردد و از مستی ساغر وصل، جرعهای از بقاء بنوشد.
سپاس و ستایش بیپایان شایستهی آن معمار بیهمتایی است که از خزانهی بیپایان قدرت خویش، قطرهای هستی بر کویر عدم چکاند و با دم مسیحایی ارادهاش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد.
همان خالقی که با قلم صنع بینظیرش، نگین آفرینش را بر انگشت هستی نهاد و با نفخهی روحانیاش، جان را در کالبد خاکی دمید تا مشتی غبار، منزلگاه نور گردد و لانهی شعور سرمدی شود.
او که دل انسان را آیینهخانهی تجلیات لایزال ساخت و جان را میدان عنایتهای بیکرانه.
هر ذره از وجود انسان پژواکی از نغمهی ربانی، و هر نفسش دم مسیحایی از عالم قدس است.
آن دانای حکیم که رشتهی هستی را با تارهای مهر و حقیقت در هم تنید، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مایهی مباهات فرشتگان، و نشانهی کمال خویش گردانید.
درود بیپایان بر آن ماهروی هدایت، پیامآور مهر و محبوب جانها، که با جام یقین، دلهای غبارگرفته را صیقل داد و جانهای در بند را به سرچشمهی هدایت فراخواند.
آن جانفروز که با مشعل معرفت، شبهای تیرهی جهل را روشن ساخت و با نسیم عشق، گلزار دلها را شکوفا نمود.
او که با کلام آسمانیاش، پردههای جهل را درید و راه بندگی و دلدادگی را پیش پای بشریت نهاد.
بدان ای سالک طریق حقیقت!
که روح تو شرارهای از مشعل ازلی است؛ شعلهای که از افق بیکران حقیقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأوای نخستین خویش بیقرار است.
این گوهر نایاب که در تار و پود وجودت نهادهاند، ودیعتی است که از ملکوت به امانت گرفتهای؛ تاج کرامتی که از خزانهی قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوی از خورشید بیزوال در ژرفنای جانت تابیده است.
اما این کالبد خاکی، خانهای است ناپایدار و سایهای است گذرا؛ سرایی که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است.
آنکه راز جان را دریابد و غبار وابستگیهای فانی را از آینهی دل بزداید، میداند که این شعلهی سرمدی اگر از بند زنجیرهای دنیا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بیخودی خواهد نوشید؛ و در خلوت دل، خویشتن را فانی خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.
آری، روح آدمی نوری است از آفتاب حقیقت که بیقرار دیدار است.
خوشا آن دل بیدار که آیینهی وجودش را از زنگ هوا و هوس صیقل دهد، و پروانهوار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسیر فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.
رستگار آن است که قدر این ودیعت ربانی را بداند، گوهر جان را به بهای زنجیرهای خاک نفروشد و دست در دامن راهنمایی آگاه سپارد.
قدم در وادی سیر و سلوک نهد، تا پردهها از پیش چشم جان کنار رود، نقابها یکییکی فرو افتد و در میخانهی عشق، ساغر وصال از دست ساقی ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأوای جاودانهی خویش را باز یابد.
ای مسافر این کاروانسرای فانی!
دریاب که آنچه ماندگار و جاویدان است، نه این قالب خاکی، بلکه شرارهی فروزان روح است.
پس بکوش که دل خویش را از زنگار دلبستگیهای فانی بزدایی و در آغوش مهر بیکران الهی، آرام گیری.
سعی کن نقابها را یکیک فروگذاری، از غوغای کثرت برهی و به خلوت وحدت گام نهی. آنگاه، در آستان بینهایت حقیقت، خود را آنگونه خواهی دید که پیش از هبوط به این خاکدان بودی:
نوری بیحجاب، روحی بیمرز، و قطرهای که با اقیانوس یکی شده است.
پروردگار بیهمتا!
آغاز و انجام هستی به اشارت توست و جانها در قبضهی مهر و حکمت تو سیر میکنند.
دلهای ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آیینهی وجودمان را به نور معرفتت صیقل ده.
ما را از وابستگیهای فانی برهان و در سایهسار رحمت بیکرانت پناه ده. بینایی عطا کن تا جمال بیمثالت را در هر ذره ببینیم
و گوشی ده که ندای حق را از پسِ هر حادثه بشنویم.
توفیق ده که ودیعت نورت را پاس داریم و در مسیر عشق و فنا، به لقای تو برسیم.
شعلهی جانمان را خاموش مگردان و در وادی حیرت، دستگیر ما باش.
ما را از خود، از منیّت، از غفلت، از هر آنچه میان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانهای سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذریم و در دریای بیکران وصالت غرق شویم.
آمین رب العالمین
با مهر و فروتنی
طواف عشق در حرم واژگان!
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 28 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 16 فبروری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
طواف عشق در حرم واژگان!
اگر شاعری در زلالِ سحرنوازِ نرگسِ فتنتزایِ تو اسیر گشت
و دل را در محرابِ ملکوتیِ مهرت نهاد،
بدان که نامت را، نه بر صحیفهی نسیان خیز و نه بر رقعهی زوالپذیر، که بر دیبایِ مرصعِ سخن، به لثهی روح و حبرِ فؤادِ مجذوب، مذهب خواهد نگاشت.
او در هر بیت، تنسیجِ شفق گونهی عشقِ تو را، بر نسیمِ السنهی مستوحی خواهد تنید
و در هر مصراع، نغمهی تجلیِ تو را، در صمیمِ هستی متشحر خواهد ساخت،
چندانکه هر آوا، بازتابِ انکسارِ نورِ طلعتِ مستسنرِ تو گردد.
آنجا که لهیبِ دهر، طروسِ خاطرات را در جحیمِ نسیان مندثر میکند و اشعارِ فانیان، در زمهریرِ نیستی مستهلک میشود،
نامِ تو در دوانِ سرمدِ او، همچون دُرّهی تاجِ ادب، بر مسامعِ جاودانگی مشرف خواهد شد.
هیچ یدِ اعتساف بر آن دست نخواهد یافت، هیچ غبارِ فنا به آن راه نخواهد گشود و هیچ صوارفِ زمان، آن را معترض نخواهد شد.
او تو را، در سفینهی تخیلِ خویش، چون منقوشِ ازلیِ تسنیمفشان، در قابِ فصاحت خواهد نشاند،
چنانکه در اغوارِ الفاظِ منتشر حلول کنی و هر واژه، صورتی از انعکاسِ لمحهی بصرِ تو گردد.
در هر صفحهی مشروقه، رایحهی هبوبِ تجلیات خواهد پیچید و در هر سطرِ مشعشع، اریجِ رؤیتت متضوع خواهد شد.
پس، اگر شاعری دل در زلالِ طلعتِ تو باخت، بدان که نه در عالمِ فنا، بلکه در سطورِ متناغمِ ازل مأوا گرفتهای.
قنادیلِ دهور، در تراب خواهند افتاد، اجیال، در بادیهی نسیان مضمحل خواهند شد، اما تو، در توازنِ ابیاتِ او، همچنان متفرد و متعذرِ زوال خواهی ماند،
بیآنکه قوارصِ ازمنه، سنایِ وجودت را مکدر کند یا زمهریرِ نیستی، زهوهی لقایت را پژمرده سازد.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
از سایه های نیستی تا فروغ جاودانگی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 21 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 9 فبروری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
آنگاه که از سرزمینِ بیحدّ و مرزِ اندیشه سخن میگویی،
سخن شاعر
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 18 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 6 فبروری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سخن شاعر
بهخاطر بسپار که اگر طلا هم باشی،
برای بقا و استحکام ناگزیر از آنی که با دیگر فلزات درآمیزی.
در خلوصِ محض، شکنندگی نهفته است،
و استواری در همنشینی و تعامل پدیدار میگردد.
پس نیک بیندیش که چه میگویم،
زیرا حکمتِ این سخن در ژرفای زندگی نهفته است.
احمد محمود امپراطور
6 فبروری 2025
مردانگی فراتر از جنسیت
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 3 دلو ( بهمن ) ۱۴۰۳ خورشیدی 22 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
مردانگی فراتر از جنسیت
ارزش های اصیل انسانی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 24 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی 13 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
ارزش های اصیل انسانی
احمد محمود امپراطور، ستارهای فروزان در افق ادب و انسانیت، شاعری است که واژگانش همچون نسیمی سرشار از عشق و محبت، روحهای تشنه مهر و انساندوستی را نوازش میدهد.
او جوانی است که تواضع، مهربانی و اندیشهای ژرف را در وجود خود پرورانده و عشق به هنر و انسانیت را به عالیترین شکل ممکن به منصه ظهور رسانده است.
زندگی او داستانی شگرف و دل نشین از وفاداری، خدمت و احترام است؛ داستانی که هر صفحهاش با دعای خیر و مهر پدر و مادر آراسته شده و با اخلاق نیکو و منش والا، جلوهای کم نظیر یافته است.
در جهانی که اغلب هیاهو و ظاهربینی، ارزشهای اصیل انسانی را به حاشیه می رانند، امپراطور چون نسیمی آرام اما استوار، پیام مهر، خدمت و اخلاق را به دلها هدیه میدهد.
او نه تنها در اشعار خود، بلکه در رفتار و کردار نیکویش، الگویی برجسته و تابناک برای نسل جوان این عصر است؛
الگویی که نشان میدهد انسانیت و هنر، فراتر از واژگان، در شیوه زیستن و بازتاب احترام و عشق عمیق به والدین معنا پیدا می کند.
امپراطور خدمت به پدر و مادر را نه صرفاً یک وظیفه، بلکه عبادتی مقدس و ارزشمند میداند که برکت و جلال زندگی او را تضمین کرده است.
او دعای خیر والدین را گرانبهاترین سرمایه خود میخواند و موفقیتهایش را وامدار همین دعای الهامبخش میداند.
اشعار او که سرشار از عشق به خانواده و ارزشهای والای انسانی است، بازتابی از اهمیت اخلاق، انسانیت و وفاداری در عمیق ترین لایههای معنایی خود است.
پدر و مادر این شاعر ارجمند، منبع الهام و سرچشمه نورانی هنر و ادب او بودهاند.
دعای خیر آنان، چون تاجی زرین، بر سر امپراطور میدرخشد و مسیر سعادت و جاودانگی را برای او روشن ساخته است.
شنیدن از زندگی و خدمت بیدریغ او به والدینش، مرا بر آن داشت تا با کنجکاوی بیشتری درباره این شخصیت ارزشمند تحقیق کنم.
آنچه یافتم، شگفتی و تحسینم را دوچندان ساخت؛ چگونه این جوان شریف با تمام وجود، خدمت به والدین خویش را عبادتی ناب دانسته و دعای آنان را گوهر بیبدیل زندگی خود شمرده است.
در روزگاری که احترام و خدمت به والدین نزد بسیاری از جوانان کمرنگ شده است،
محمود امپراطور چون چراغی فروزان، راه درست را به دیگران نشان میدهد.
او با زندگی و رفتار خویش ثابت کرده است که خدمت به پدر و مادر نه تنها مایه برکت در زندگی، بلکه رمز جاودانگی در قلبها و تاریخ است.
اگرچه پدر بزرگوارش به سرای ابدیت شتافته است، اما مادر مهربان و فرشته خصال او همچنان در قید حیاتاند
و امپراطور با عشقی خالصانه و صبری وصف ناپذیر، همه لحظات خود را صرف خدمت به ایشان کرده است.
او به زیبایی نشان داده است که این خدمت، مایه شرف، عبادت و رضایت خداوند است؛ خدمتی که برای او، رضایت کامل پروردگار و بهرهمندی از دعای پرخیر و برکت مادر را به ارمغان آورده است.
به مثابه وظیفهای اخلاقی، بر خود لازم دانستم که این نکات ارزشمند را با اجازه ایشان به قلم آورم.
امید است که این نمونهای والا از اخلاق و خدمت، الهامبخش جوانان و همه انسانها گردد و راهنمایی برای زندگی بهتر و پرثمرتر باشد.
با احترام و ارادت
نویسنده: روژان کارینا
میزان ۱۴۰۳ | سپتامبر ۲۰۲۴
فراموش شدن،سهم تلخ و بیرحمانهای است که زندگی به ما هدیه میدهد.
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :چهارشنبه 19 جدی ( دی) ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 جنوری 2025 میلادی – ملبورن – استرالی
فراموش شدن،
سهم تلخ و بیرحمانهای است
که زندگی به ما هدیه میدهد.
چه دردناک است
که در نهایت، تمامی وجودمان،
آنچه در قلبها کاشتیم و در ذهنها جاری ساختیم،
چون نقش گامهای رهگذری
بر سطح برفهای سرد و فراموشی
محو میشود.
گویی تمام لحظات زیسته،
تمام نبضهایی که به عشق و امید تپید،
تنها نقشی موقتی
بودند
بر سپیدی سرد زمان؛
نقشی که با وزش بادی بیرحم
از یاد میرود.
چگونه میتوان پذیرفت
که خاطراتمان،
خندهها و اشکهایمان،
داستانهایی که برای خود و دیگران نوشتیم،
همگی به سرانجامی چنین خاموش
ختم شوند؟
چگونه میتوان باور کرد
که روزی این برفها
رد پایمان را خواهند پوشاند
و هیچکس دیگر
حتی نامی از ما به زبان نمیآورد؟
فراموش شدن،
سهم تلخ و بیرحمانهای است
که زندگی به ما هدیه میدهد.
سهمی که گویی با زخمهایی از جنس بیاعتنایی
عشقها و رویاهایمان را از هم میگسلد.
گویی تمام شور و شوقها،
شکستها و پیروزیها،
تنها زمزمههایی بودند
که در هیاهوی جهان
گم شدند.
و چه دلشکن است این اندیشه
که هیچ
کس به عقب نگاه نمیکند
تا رد پای ما را بیابد،
تا نشانی از بودنی
که در تک تک لحظاتش
تلاش کردیم چیزی بیافرینیم،
چیزی بگذاریم.
گویی هرگز نبودیم،
گویی هرگز نخواستیم و نزیستیم.
ما زندهایم، اما برای چه؟
برای آنکه روزی برفهای سرد و فراموشی
تمام نشانههای بودنمان را بپوشانند؟
برای آنکه قصهمان
بیشنونده بماند؟
یا برای آنکه
در این بیکرانگی بیتفاوتی،
تنها مشتی حسرت
در دل جا بماند؟
حسرتی که
چون چراغی خاموش
در تاریکی زندگی میسوزد
و یادآوری میکند
که چگونه زیستیم،
اما در فراموشی گم شدیم.
و این است حکایت انسان؛
جستجوی جاودانگی
در جهانی
که هیچکس را
جاودان نمیپذیرد.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
Ahmad Mahmood Imperator
زمستان 1403 خورشیدی
منشورِ عشق
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 25 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی – 15 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
منشورِ عشق
آرزومندم روزی
در کوچهای خلوت و آرام
زیر سایه درختان پاییزی
در مسیری که باغچههای پر از عطر خاک نمزدهاش
آرامش دل و روان را به جان میسپارد
قدم بردارم.
باغچههایی که برگهای ملونش
در دل خود داستانهای ناتمام فراق
و دردهای گذشته را به دوش میکشد
و بادهای نرم و وقفهای
نغمههای پنهانی از عشق را
در سکوت آن کوچه میخوانند.
همان کوچهای که انتهایش
به جنگلی از خیال و شیدایی میرسد
جایی که دریاچههایی پر از ماهیان رنگین دارد
و قوهای زیبای عشق
با منظرهای دلنشین
در دل آبها زمردین شناورند.
جایی که نور خورشید
از میان شاخههای درهم تنیده درختان نیمه عریان
گرمایی مهرآمیز و دلپذیر میافشاند.
در چنین لحظهای،
در چنین مکان زیبایی،
آرزو دارم که تو را بیابم.
زمانی که نگاهت در اعماق وجودم
شعلهور میشود و اندام بلورینت
تشنگی روحم را سیراب میکند.
در آن کوچه که هر برگ فرو افتادهاش
ضربانی از قلب بیقرارم است
دستت را بگیرم و در سکوت و آرامش
آن فضا متعالی،
به نوازش نسیمی که حلقههای گیسوانت را
پریشان میکند
و هر رشتهاش را به رشته جانم گره میزند
نزدیکتر شوم.
رایحه وجودت را استشمام کنم،
دستانم را به دور کمرت حلقه زنم
و نفسهایت که شبیه نغمهای در باد میرقصد
را به ذهنم میسپارم.
لالهای گوش و غبغب گلابگونت را
به لبانم آرام لمس میکنم.
به نگاهی رازآلودت خیره میشوم
و منشور عشق را در امواج احساس
قشنگی زنانگیت از بر میکنم.
لحظهای که در میان درختان،
دور از نگاه جهان،
گرمای تنت در آغوشم جاری میشود
و زمان، به احترام این عشق بیهمتا،
از حرکت باز میماند.
در آن لحظات ناب،
تمامی هستی به هم میآید
و هرآنچه که حقیقت عشق است
از دل دریای رغبت به گنجینه صدف آبدار
و زلال مروارید میریزد.
و بقا هستی به بهار دیگر
نجوای عاشقانه سر میدهد.
و من ایمان دارم
هر آرزویی که عشق، طلیعهدار آن باشد،
تحقق مییابد.
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
Ahmad Mahmood Imperator
پاییز ۱۴۰۳خورشیدی
لبخندهای گمشده،
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 19 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی –9 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
لبخندهای گمشده،
یادگارانی از روزگارِ بیغمی اند
که در زلالِ چشمه سارِ جان میدرخشیدند
و چون طراوتِ نسیمِ سحری،
به دلها آرامش میبخشیدند.
آن روزها که چهرهٔ عالم از غبارِ غم پیراسته بود،
لبخندها همچون نغمههای مرغانِ صبحگاه،
دلها را به وجد میآوردند و شوری بیمثال در جانها میافکندند.
لیک افسوس که این لبخندهای بهشتی، در پیچ و خمِ
روزگارِ ناساز و در میانِ طوفانهای غمانگیزِ حیات،
رنگ باختند و در غبارِ فراموشی نهان شدند.
آنان، چون ستارگانِ سپهرِ شب، در لابلای ابرهای تیرهدلِ غصه پنهان گشتند
و دلهای مشتاق را از نورِ خویش محروم ساختند.
ای دریغا بر این لبخندهای گمشده، که چون گلی از بهارِ جوانی چیده شدند و عطرِ دلانگیزِ خویش را به خاطرههای دور سپردند.
کاشکی بارِ دگر، بادی از سرزمینِ طرب و عشق بوزد و این گنجهای پنهان را از دلِ خاکسترِ زمان برآرد،
تا رخسارِ زندگی را با زینتِ خویش بیارایند
و روان خسته را به بارگاهِ شادمانی، شکوهمند فرا خوانند.
——-
نویسنده:
احمد محمود امپراطور
برگریزان ۱۴۰۳خورشیدی
بستن دروازههای مکاتب به روی دختران،
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 18 قوس ( آذر) ۱۴۰۳ خورشیدی –8 د سامبر ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا
بستن دروازههای مکاتب
به روی دختران
===================
بستن دروازههای مکاتب به روی دختران،
ظلم آشکار بر جوهر عدالت و انسانیت است.
گویی دنیا در چشمان پر از اشک و آرزوهای دخترانی که
با عشق ذاتی به دانش و یادگیری زاده شدهاند، فرو میریزد.
این سکوت تحمیلی، شعله امید را در جامعهای که
با آموزش و توانمندسازی زنان خود شکوفا میشود، خاموش میکند.
دختران ستارگان درخشان آسمان بشریتاند
که هر یک میتوانند تاریکترین گوشههای جامعه را
با درخشش خرد و بینش خود روشن کنند.
اما بسته شدن مکاتب، سایهای چنان سنگین میاندازد
که آسمان آینده را از این ستارگان محروم میسازد.
این محرومیت، زخمی عمیق در دل تاریخ حک میکند—
زخمی که درد آن همچنان تازه باقی میماند و اثراتش هرگز محو نمیشود.
چگونه میتوان پذیرفت که در دنیای امروز،
جهل هنوز عقل و آزادی نیمی از بشریت را
با زنجیرهایی نشکستنی در بند نگه داشته است؟
آیا تمدنی میتواند به عظمت برسد،
در حالی که آگاهی و توانمندی زنان خود را نادیده میگیرد؟
دخترانی که حامل عشق و خرد هستند،
نیاز به بالهایی دارند
تا به سوی افقهای دانش و روشنایی پرواز کنند.
انکار آموزش به آنان، بریدن این بالهاست
و خلایی بر جای میگذارد که زمانی رؤیای پرواز در آن بود.
آیندهای که در آن دختران از آموزش محروم میشوند،
مانند زمینی بایر و بیباران است که دانههای امید در آن
نمیتوانند جوانه بزنند.
بسته شدن مکاتب نهتنها بیعدالتی در حق دختران است،
بلکه خیانتی عمیق به سرنوشت یک ملت است.
با هر لحظهای که این دروازهها بسته میمانند،
سایههای جهل عمیقتر میشوند و چشماندازهای
پیشرفت بیش از پیش کمرنگ میگردند.
اما بدون شک، در تاریکترین شبها،
نور راه خود را پیدا میکند.
اراده دختران مانند جویباری خالص است
که سرانجام سختترین سنگها را میتراشد و
راه خود را به اقیانوس بیکران روشنگری باز میکند.
هر قلب بیدار و هر ذهن آگاه، وظیفه دارد این زنجیرهای نامرئی را بشکند
و درهای دانش و فرصت را بگشاید.
تنها زمانی که دختران بتوانند آزادانه
بالهای خود را در آسمان باز آموزش بگسترانند،
جامعه به ظرفیت حقیقی خود خواهد رسید.
این دختران، معماران تمدنها، پرورشدهندگان فرهنگ و
پیامآوران صلح و روشناییاند.
گشودن دروازههای مکاتب نهتنها یک ضرورت فوری،
بلکه یک وظیفه اخلاقی و انسانی است.
این، تنها راهی است برای هموار کردن مسیر سپیدهدم روشنگری
و تضمین آیندهای روشن، سرشار از کمال و پیشرفت.
————
نویسنده: احمد محمود امپراطور
برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی
آیینه ای واژگان
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 7 قوس (آذر) 1403 خورشیدی – 27 نوامبر 2024 میلادی – ملبورن – استرالیا
آیینه ای واژگان
با اندیشه هایی که مرزهای جغرافیا و ذهن را در هم میشکند،
با قلبی که چون خورشید، گرمای عشق و نور انسانیت را بیوقفه میتاباند.
چون بارانی که بر دشتهای تفتیدهٔ روزگار میبارد،
چون شعری که حقیقتِ آینده را پیش از
طلوع آن، در آیینه ای واژگان به تصویر میکشد.
در وجود تو، با احساسی که لطافتش
مرزهای درک را میگستراند،
و با ابیاتی که عطر عشق و شور زندگی را
در جان هر خواننده مینشاند، جاودانه خواهم ماند،
حتی اگر نفسهای انسان را بقایی نباشد
و زمان، زندگی را به اندازهای کوتاهتر از
رؤیا محدودکند.
اما آیا این محدودیتِ عمر،
ما را از جاودانگی در اندیشه بازمیدارد؟
آیا عشق، فراتر از مرزهای فنا، در قالب هر شعر،
هر واژه، و هر نگاه، جاری نمیماند؟
ما، نه به عمرِ کوتاه خویش،
که به وسعت عشقی که میآفرینیم، زندهایم.
نویسنده: احمد محمود امپراطور
پاییزی ۱۴۰۳ خورشیدی
زن تجلیگاه سُهِش
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 4 قوس (آذر) 1403 خورشیدی – 24 نوامبر 2024 میلادی – ملبورن – استرالیا
زن تجلیگاه سُهِش
عشق ناب، آن گوهر آسمانی که از سرچشمههای ازلی الهام میگیرد، در وجود یک زن به اوج زیبایی و تکامل میرسد.
زن، این مظهر ظرافت و عاطفه، همچون باغی از گلهای بیمثال است که عشق را به شکوفایی میرساند و با عطر دلانگیزش، جهان را سرشار از معنا و حیات میکند. وجودش تجلیگاه سُهِش * است که از ژرفنای دل سرچشمه میگیرد و به اوج بیکرانگی میرسد؛
عشقی که در پاکی، جلال و جمال و ازمت * ریشه دارد
و در آغوش گرمایی که زن به هستی میبخشد، به کمال دست مییابد.
در حقیقت، زن، با قلب لطیف و دستان سحِر آفرین خود، عشق را نهتنها آیینه دار است، بلکه آن را به هنری بیانتها بدل میکند که در هر گوشه از زندگی میدرخشد.
نگارنده:
احمد_محمود_امپراطور #
برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی
* ((سُهِش )) احساس
* ((ازمت)) باوقارتر – آهسته تر






























