۲۴ ساعت

آرشیو 'دلنوشته ها'

09 سپتامبر
۳دیدگاه

پایانِ هر شبِ سیاه، روزی سپید است

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

پایانِ هر شبِ سیاه، روزی سپید است
————————————-
 داستان مستند گونه ای از یک خانواده مهاجر 
******************************
مهاجرت، واژه‌ای نیست که به‌سادگی از زبان بگذرد. مهاجرت، سوختن در آتش‌های ناپیداست؛ دل‌کندن از خاکی که ریشه‌ات در آن تنیده، و پا نهادن به سرزمینی که بوی آشنای باران را ندارد. این داستان، روایت یکی از همان هزاران سوختن‌هاست؛ روایت مردی که قلمش سلاح بود و وطنش، پشتِ سر جا ماند. در این روایت، نه تنها غمِ ترک وطن موج می‌زند، که امیدِ کوچکی نیز در دلِ شب‌های بی‌ستاره‌اش می‌درخشد.
حمید از همان سال‌های نخستین کودکی، با صدای رادیو و بوی کهنه‌ی کتاب‌ها بزرگ شد. پدرش معلمی دلسوز و همیشه در فکر بود و مادرش، زنی خانه‌دار با ذهنی پرسشگر و آگاهی‌ای فراتر از روزگار خویش. خانه‌ی آن‌ها، پناهگاهی امن بود برای انبوهی از کتاب‌های فلسفه، ادبیات و تاریخ؛ کتاب‌هایی که دیوارهای خانه را نه با گچ و آجر، که با اندیشه و پرسش می‌آراستند. حمید در میان این انبوه کلمات، به‌خوبی آموخت که «آزادی» واژه‌ای نیست که در کوچه‌پس‌کوچه‌های وطنش به‌راحتی جاری شود.
روزی، در مکتب ابتدایی، چشمان کنجکاوش شاهد بازداشت معلمی بود که جز اعتراض به نبود کتاب درسی گناهی نداشت. آن روز، در دلِ کودکانه‌اش بذر پرسشی بزرگ کاشته شد: «آیا نمی‌توان صدای کسانی بود که صدایی ندارند؟» این پرسش، تا جوانی همراه او ماند و او را به دانشکده‌ی حقوق کشاند. در آنجا، دو ترم درس روزنامه‌نگاری، دیدگاه تازه‌ای به او بخشید؛ روزنامه‌نگاری نه فقط یک حرفه، که فریادی بود از ته چاه.
حمید تصمیم گرفت خبرنگار شود. نه برای شهرت، که برای آنکه میان شعله‌های جنگ و گرداب بی‌ثباتی، روشنی را با قلمش از دلِ تاریکی بیرون بکشد. گزارش‌هایش هرگز صرفاً روایت خبر نبود؛ او درد را می‌نوشت، ناله‌های ناشنیده را به کلمات بدل می‌کرد و نامش به‌تدریج در محافل رسانه‌ای طنین‌انداز شد. اما شهرت و پول و قدرت، هرگز نتوانستند ذهنِ پرسشگرش را اغوا کنند.
در کنار او، صنم ایستاده بود؛ همسری که معلمی بود در لیسه‌ای دخترانه و همراهی خستگی‌ناپذیر در مسیر دشوار آرمان‌هایش. فرزندانشان نیز در همین فضای آکنده از اندیشه و تعهد رشد یافتند. زهرا، دختر بزرگ، عاشق دوربین و ثبتِ صدای مردم بود و راه پدر را در روزنامه‌نگاری ادامه داد. امیرحسین، با نبوغی درخشان، رشته‌ی علوم کامپیوتر را در دانشگاهی آزاد به پایان رساند و با درجه‌ای عالی فارغ‌التحصیل شد. محمد، کوچک‌ترین، همواره کتابی از حقوق بشر را زیر بغل داشت و رویای وکالت و عدالت را چون پدر در سر می‌پروراند.
اما آسمانِ این خانه، یکباره فرو ریخت. با سقوط حکومت جمهوری، جهان‌شان در یک شب، وارونه شد. شبی که طالبان وارد هرات شدند، حمید با نگاه‌هایی پر از اندوه به صنم گفت: «فردا، دیگر با صدای خودما زنده نیستیم.» گوشی‌های همراه خاموش شدند، تلویزیون قطع گردید و کتاب‌های عزیز، پشت پرده‌هایی از بیم و هراس پنهان گشتند. آن همه سال تحصیل و مجاهدت، در عرض چند روز، به وحشتی بی‌پایان بدل شد.
طالبان اعلام کردند که زنان حق کار ندارند و دختران باید در خانه‌ها محبوس شوند. مکتب‌ها دانشگاه‌ها و کار در ادارات دولتی به‌روی دختران و زنان بسته شد. زهرا، که تا چندی پیش با شجاعتی وصف‌ناشدنی در تلویزیون از حقوق زنان دفاع می‌کرد و حقایق را در قالب خبر بیان می‌کرد، اکنون پشت کلکین اتاقش می‌نشست و به صفحه‌ی خاموش تلویزیون خیره می‌شد، گویی تصویرِ سکوت، فریادِ درونش بود. صنم با بغضی که هرگز فرو نمی‌نشست، زمزمه می‌کرد: «درس‌هایی که به دختران دادم، حالا همچون خنجری در قلبم برگشته است.»
امیرحسین، اگرچه همچنان ناچار به رفتن به سر کار بود، اما هر شب با چشمانی هراسان به خانه بازمی‌گشت. مأموران طالبان به بهانه‌های واهی موترش را بازرسی می‌کردند، کارت شناسایی‌اش را بارها می‌خواستند و او را با لقب «پسرِ روزنامه‌نگار» می‌خواندند. محمد نیز دیگر جرأت خروج از خانه را نداشت؛ دوستانش یکی‌یکی ناپدید می‌شدند و سرکها به خاطره‌ای تاریک بدل گشته بودند.
حمید شب‌های بسیاری را بر پشت‌بام خانه می‌گذراند و به آسمانِ پرستاره اما سرد خیره می‌شد. با خود می‌اندیشید: «آیا ترک وطن، خیانت است؟ یا ماندن در برابر این همه خفقان، خود بزرگ‌ترین خیانت به آینده‌ی فرزندان من است؟» آن‌گاه که خطر جان خانواده‌اش را آشکارا حس کرد، تصمیم سرنوشت‌سازش را گرفت؛ باید می‌رفتند.
هیچ‌یک از اعضای خانواده پاسپورت یا مدرک خروج نداشتند. حمید با دل‌شکستگی تمام، به دوست قدیمی‌اش عبدالمالک رو آورد؛ مردی که روزگاری در دولت خدمت می‌کرد و اکنون با طالبان همکاری داشت. غرورِ یک عمر را کنار نهاد و کمک خواست. با پرداختنِ مبلغی گزاف، پاسپورت‌ها و ویزاهایی که بیشتر شبیه برگِ عبور از جهنم بودند، تهیه شد.
روز بعد ، بی‌خداحافظی، بی‌نگاه به پشت‌سر، از مرزِ زمینی خارج شدند. زهرا، در آن دمِ وداع، خاکِ کفش‌هایش را بوسید، گویی می‌خواست بوی وطن را برای همیشه در جان نگه دارد. صنم، سرش را پایین افکند تا اشک‌هایش را نبینند؛ در آن روز دلگیر، تنها هوای سرد زمستان و ابری شاهد این دل‌کَنی بود.
اما کشور همسایه، بهشت موعود نبود. تحقیر مأموران مرزی، نگاه‌های یخ‌ زده‌ی مردم، و غربتی که هر لحظه بر جان‌شان چنگ می‌زد، چون تیغی تیز، قلب حمید را می‌خلید. امیرحسین، با هزار زحمت، کاری در یک شرکت یافت و روزها با علاقه کار می‌کرد، اما شب‌ها با چشمانی خسته و مغزی آکنده از نگرانی به خانه برمی‌گشت. زهرا نیز در یک رسانه‌ی آنلاین، داوطلبانه به فعالیت پرداخت تا شاید قلمش هنوز فریادگر باشد، و محمد به کورس آموزش کامپیوتر رفت؛ اما پس از سه ماه تلاش، هیچ مدرکی به او ندادند؛ گفتند تو از فلان …. نیستی به امثال تو مدرکی داده نمی شود.
و امیدِ یادگیری نیز در او رنگ باخت.
حمید، که روزگاری قهرمانِ وطن بود، اکنون مردی شکسته در تبعید بود. شب‌ها در سکوت اتاق، به خاطرات پناه می‌برد و با غمِ گذشته، دل را تسکین می‌داد؛ اما روزها، با سماجتی عجیب، در گروه‌های اینترنتی، متن‌های طنز، داستان‌ها و شعرهایی می‌نوشت. نه برای خنداندن، که برای التیامِ زخم‌های همنوعان مهاجر؛ می‌دانست که خنده، در میان این همه درد، خود نوعی مقاومت است.
تا اینکه روزی، پیامِ ناشناخته‌ای در فیسبوک، آرامشِ ساختگی‌شان را بر هم زد: «تو کافری؛ کلیپ‌هایت توهین به اسلام و خلاف طالبان است. جنازه‌ات را مثل آن دو نفر در هرات، جلوِ موتر خواهیم بست.» نام فرستنده، «الکوزی» بود؛ یکی از طالبان سایبری که در فضای مجازی نفوذی شوم داشت. این تهدید، شوخی نبود؛ همان هفته‌ی پیش، دو تن از فعالان تبعیدی در هرات به قتل رسیده و ویدئوی مرگشان در شبکه‌های طالبان پخش شده بود. حمید، برای آنکه خانواده‌اش مضطرب نشوند، این تهدید را با خود نگه داشت. اما ذهنش هر لحظه متلاطم‌تر می‌شد و در موقع خوردن چای صبحانه، در چشم‌های همه، سایه‌ی ترس نمایان بود.
در این گیرودار، روزی یکی از همکارانِ پیشینش در نهادهای مدنی و حقوق بشری، که به یکی از کشورهای اروپایی مهاجرت کرده بود، از طریق مسنجر با او تماس گرفت و جویای احوالش شد. حمید که از فشارِ تهدیدها به ستوه آمده بود، سرگذشتِ خود و تهدیداتِ الکوزی را برای دوستش بازگفت. دوستش قول داد که موضوع را با نهادهای حقوق بشری افغانستان در اروپا در میان بگذارد.
چند روز بعد، دوستش باز تماس گرفت و گفت که با مسئولان کمیته‌ی حقوق بشر افغانستان در یک کشور اروپایی صحبت کرده است و خوشبختانه، رئیس این کمیته، حمید و فعالیت‌هایش در نهادهای مدنی نهاد های حقوق بشری و روزنامه نگاری در افغانستان اطلاع داشت .
و فعالیت فعلی حمید را  در فضای مجازی‌ به‌خوبی می‌شناخت. 
فرمی برای او ارسال شد تا تکمیل کند و بازپس فرستد. حمید، با مشورت و توافق خانواده، فرم را پر کرد و به ایمیلِ تعیین‌شده ارسال نمود.
در همین زمان، شرکتی که امیرحسین در آن کار می‌کرد، با کلاهبرداری متداول در کشور همسایه، ناگهان تعطیل شد و مدیرش به کشور دیگری گریخت. حقوقِ سه‌ماهه‌ی امیرحسین، که دو ماهِ آن ضمانت کاری و یک ماهِ اخیر بود، هیچ‌گاه پرداخت نشد و این ناکامی، بر اندوهِ خانواده افزود.
اما در میانِ این تاریکی‌ها، جرقه‌هایی از امید ظاهر شد. زهرا، با تلاش و پشتکارِ مثال‌زدنی‌اش در رسانه‌ی آنلاین، توانست برای خود و پدر و مادرش ویزای اقامت یک‌ساله بگیرد؛ ویزایی که اندکی از رنجِ غیرقانونی بودن را کاست و به آن‌ها نفسی از آرامش بخشید. محمد اما به دلیل نداشتن ویزا، از کار در مغازه‌ی خواربارفروشی اخراج شد و فشارِ حکومت، دوباره بر شانه‌های کوچکش سنگینی کرد. امیرحسین که از بیکاری به شدت آزرده بود، و روحیه خود را ازدست داده بود .
سرانجام از سوی یکی از دوستان قدیمی‌اش که در چین شرکت تولیدی داشت، دعوت به همکاری در زمینه‌ی گرافیک شد و این خبر، لبخندی ناچیز بر لبان خانواده نشاند.
روزها سپری شد و پاسخی از کمیته‌ی حقوق بشر افغانستان از اروپا رسید؛ ایمیلی همراه با تأییدیه‌ای از خودِ کمیته و چند نهاد اروپایی دیگر در داخل آن تائیدیه درج شده بود. 
در نامه دیگری نیزاز همکاری پیشین حمید با نهادهای مدنی و حقوق بشری در افغانستان از اوتشکر کرده و به او توصیه کرده بود که با مدارک معتبر به کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در کشور میزبان مراجعه و درخواست اسکان مجدد در کشورِ ثالث نماید؛ چراکه جانش در کشور کنونی نیز در خطر بوده است.
حمید، بارها به کمیساریا رفت و با تماس‌های تلفنیِ پیگیر، سرانجام موفق شد اسنادِ معتبر و عکس‌هایی از خود و خانواده‌اش را تحویل دهد. پس از چندی، با او تماس گرفتند و مصاحبه‌ای تلفنی با اعضای خانواده انجام دادند. سپس، همگی به کمیساریا احضار شدند و اثر انگشت‌شان ثبت گردید. در این میان، امیرحسین به چین سفر کرد تا کارِ گرافیکی شرکتِ دوستش را آغاز کند؛ خانواده هم از این فرصتِ تازه خشنود، و هم از دوری‌اش غمگین بودند.
اما تهدیدها، دست از سر حمید برنمی‌داشتند. بار دوم، نفوذی‌های طالبان در کشور همسایه، با چاقو به او حمله کردند که حضورِ به‌موقع پلیس، نقشه‌ی آن‌ها را ناکام گذاشت. خانواده دوباره به ظاهر آسوده شدند، اما زخمِ ترس، همچنان بر دل‌هایشان ماندگار بود.
تا اینکه کمیساریا بار دیگر فراخوان داد و مصاحبه‌ی اصلی آغاز شد. در جلسه‌ای که نزدیک به یک ساعت به طول انجامید، اطلاعات کامل درباره‌ی کشور پذیرنده، فنلاند، به آن‌ها داده شد و تعهدنامه‌ای توسط همه انگشت زده شد. مصاحبه با حمید، به‌عنوان مسئول پرونده، دو روز و به مدت دوازده ساعت به طول انجامید و مصاحبه‌ی دیگر اعضای خانواده به هفته‌ی بعد موکول گردید. پس از پایانِ همه‌ی مصاحبه‌ها، افسر پرونده با لبخندی نویدبخش گفت: «ان‌شاءالله شما و خانواده‌تان در شش ماهِ اول سال ۲۰۲۶، به فنلاند منتقل خواهید شد.»
اما اکنون، ماهِ نهمِ سال ۲۰۲۶ فرا رسیده، و سرنوشت‌شان چون ابری بر فرازِ دوردست‌ها همچنان مبهم است. تهدیدهای الکوزی همچنان ادامه دارد، اما حمید دیگر تنها نیست. هزاران نفر در فضای مجازی، داستان‌ها و اشعار حماسی او را می‌خوانند و از آن‌ها نیرو می‌گیرند. کمیساریای سازمان ملل نیز در جریان مشکلات اوست، و از همه مهم‌تر، خانواده‌اش، پس از این همه طوفان، دوباره حسِ زندگی را در خود یافته‌اند.
حمید، در یکی از پست‌های فیسبوکش چنین نوشته است: «گاهی باید رنج‌ها و دردهای مهاجرت را تعمّل کرد؛ چراکه از قدیم گفته‌اند:
 که پایان هر شبِ سیاه، روزی سپید است.»
هر چند داستانِ حمید، پایانِ روشنی ندارد، اما پایان‌بندی‌اش در دلِ امید رقم می‌خورد. مهاجرت، شاید دردناک‌ترین انتخابِ ممکن باشد، اما گاهی تنها انتخابِ ممکن است. این روایت، نه فقط روایتِ یک خانواده، که روایتِ نسلی است که میانِ دیوارهای تبعید و پنجره‌هایِ امید، نفس می‌کشند. باشد که روزی، همه‌ی این شب‌های بی‌پایان، به فجرِ بازگشت یا آرامشی پایدار بدل گردند….           .   پایان 
خلیل الله فائز تیموری روزنامه نگار، فعال مدنی و پژوهشگر حقوق بشر
—–
ترجمه انگلیسی 
«The End of Every Dark Night Is a BrightDawn»
A documentary‑style story of a migrant family
Migration is not a word that slips easily off the tongue. Migration is burning in invisible flames; it is tearing yourself away from the soil where your roots have grown, and stepping into a land that carries none of the familiar scent of rain. This story is the tale of one among thousands of such burnings — the story of a man whose pen was his weapon, and whose homeland remained behind him. In this narrative, not only does the sorrow of leaving one’s country echo deeply, but a small spark of hope also glimmers within the starless nights.
Hamid grew up from early childhood with the sound of the radio and the smell of old books. His father was a thoughtful, devoted teacher, and his mother a housewife with a questioning mind and an awareness far beyond her time. Their home was a safe haven for countless books of philosophy, literature, and history — books that decorated the walls not with plaster and brick, but with thought and inquiry. Among this ocean of words, Hamid learned well that “freedom” was not a word easily spoken in the alleyways of his homeland.
One day in primary school, his curious eyes witnessed the arrest of a teacher whose only “crime” was protesting the lack of textbooks. That day, a seed of a great question was planted in his young heart: “Can one not become the voice of those who have no voice?” This question stayed with him into youth and led him to study law. Two semesters of journalism opened a new perspective for him; journalism was not merely a profession — it was a cry rising from the depths of a well.
Hamid decided to become a journalist. Not for fame, but to pull light out of darkness with his pen amid the flames of war and the whirlpool of instability. His reports were never just news; he wrote pain, turned unheard cries into words, and his name gradually echoed in media circles. Yet fame, money, and power never seduced his questioning mind.
Beside him stood Sanam — his wife, a teacher at a girls’ high school and an unwavering companion in the difficult path of his ideals. Their children grew up in the same atmosphere of thought and commitment. Zahra, the eldest daughter, loved the camera and capturing people’s voices, continuing her father’s path in journalism. Amirhossein, with brilliant talent, completed a degree in computer science at a private university and graduated with high distinction. Mohammad, the youngest, always carried a book on human rights under his arm and dreamed of becoming a lawyer, just like his father.
But the sky above this home suddenly collapsed. With the fall of the republic, their world turned upside down overnight. The night the Taliban entered Herat, Hamid looked at Sanam with eyes full of sorrow and said: “Tomorrow, we will no longer live with our own voices.” Phones were switched off, the television went dark, and beloved books were hidden behind curtains of fear. Years of study and struggle turned into endless terror within days.
The Taliban declared that women had no right to work and girls must remain imprisoned inside their homes. Schools, universities, and government offices were closed to women and girls. Zahra, who had recently defended women’s rights on television with unmatched courage, now sat behind her window staring at the blank screen, as if the image of silence was the scream within her. Sanam whispered with a trembling voice: “The lessons I taught my girls have now returned like a dagger to my heart.”
Although Amirhossein still had to go to work, he returned home each night with frightened eyes. Taliban officers repeatedly searched his car, demanded his ID, and called him “the journalist’s son.” Mohammad no longer dared to leave the house; his friends disappeared one by one, and the streets became dark memories.
Hamid spent many nights on the rooftop, staring at the cold, starry sky. He wondered: “Is leaving my homeland a betrayal? Or is staying silent in the face of this suffocation the greatest betrayal to my children’s future?” When he felt the danger to his family’s lives, he made his fateful decision — they had to leave.
None of them had passports or exit documents. With a broken heart, Hamid turned to his old friend Abdulmalek — a man who once served in the government and now collaborated with the Taliban. Setting aside a lifetime of pride, he asked for help. With a large payment, passports and visas — more like passes through hell — were obtained.
The next day, without farewells and without looking back, they crossed the land border. Zahra kissed the dust on her shoes, as if she wanted to carry the scent of her homeland forever. Sanam lowered her head so no one would see her tears; only the cold winter air witnessed their heartbreak.
But the neighboring country was no promised paradise. The humiliation of border officers, the icy stares of strangers, and the constant sting of exile pierced Hamid’s heart like a sharp blade. Amirhossein found a job at a company after great effort and worked diligently, but returned home each night exhausted and worried. Zahra volunteered at an online media outlet, hoping her pen could still be a voice. Mohammad attended a computer course, but after three months they refused to give him a certificate: “You are not from such‑and‑such place; people like you don’t get certificates.” His hope for learning faded.
Hamid, once a hero of his homeland, was now a broken man in exile. At night he sought refuge in memories, soothing his heart with the sorrow of the past. But during the day, with stubborn determination, he wrote humorous texts, stories, and poems in online groups — not to make people laugh, but to heal the wounds of fellow migrants. He knew that laughter, amid all this pain, was a form of resistance.
Until one day, an unknown message on Facebook shattered their fragile peace:  
“You are an infidel. Your clips insult Islam and oppose the Taliban. We will tie your corpse to a car, just like those two men in Herat.”  
The sender’s name was “Alkozi,” one of the Taliban’s cyber operatives. The threat was no joke; just a week earlier, two exiled activists in Herat had been murdered, and videos of their deaths circulated on Taliban networks. Hamid kept the threat to himself so his family wouldn’t panic, but his mind grew more turbulent. Even during breakfast, fear shadowed everyone’s eyes.
In this turmoil, one of his former colleagues in civil and human rights organizations — now living in Europe — contacted him through Messenger. Hamid, overwhelmed by threats, shared his story and Alkozi’s messages. His friend promised to inform Afghan human rights institutions in Europe.
A few days later, he called again: he had spoken with officials at the Afghan Human Rights Committee in a European country. Fortunately, the committee’s director already knew Hamid and his work in civil society and journalism. He also followed Hamid’s current online activities.
A form was sent for Hamid to complete and return. With family consultation, he filled it out and emailed it back.
Around the same time, the company where Amirhossein worked suddenly shut down due to a common scam in the neighboring country; the manager fled abroad. His three months of unpaid salary — two months of work guarantee and one month of labor — were never paid. This failure deepened the family’s sorrow.
Yet amid the darkness, sparks of hope appeared. Zahra, through her dedication at the online media outlet, managed to obtain a one‑year residence visa for herself and her parents — a relief from the burden of illegality. Mohammad, however, was fired from a grocery store for lacking a visa, and government pressure weighed heavily on him again. Amirhossein, distressed by unemployment, lost his spirit — until an old friend with a production company in China invited him to work in graphic design.
This news brought a faint smile to the family.
Days passed, and a response arrived from the Afghan Human Rights Committee in Europe — an email with confirmation letters from the committee and several European institutions.
Another letter thanked Hamid for his past civil and human rights work in Afghanistan and advised him to apply for resettlement through UNHCR in the host country, as his life was also in danger there.
Hamid visited UNHCR repeatedly and made persistent phone calls until he finally submitted valid documents and photos of himself and his family. After some time, they called for a phone interview with the family. Then they were summoned to UNHCR, and their fingerprints were registered. Meanwhile, Amirhossein traveled to China to begin his graphic design job; the family was both happy for his opportunity and saddened by his absence.
But the threats did not stop. A second time, Taliban operatives in the neighboring country attacked Hamid with a knife, but police intervention foiled their plan. The family seemed safe again, yet the wound of fear remained.
Then UNHCR called once more, and the main interview began. In a session lasting nearly an hour, they received full information about the receiving country — Finland — and signed a commitment with fingerprints. Hamid’s interview, as the case lead, lasted two days and twelve hours. The rest of the family’s interviews were scheduled for the following week. After all interviews were completed, the officer smiled and said:  
“God willing, you and your family will be transferred to Finland in the first six months of 2026.”
But now, the ninth month of 2026 has arrived, and their fate still hangs like a distant cloud. Alkozi’s threats continue, but Hamid is no longer alone. Thousands read his stories and epic poems online and draw strength from them. UNHCR is aware of his situation, and most importantly, his family — after all these storms — has rediscovered the feeling of life.
In one of his Facebook posts, Hamid wrote:  
“Sometimes one must endure the pains of migration; for it has long been said that the end of every dark night is a bright dawn.”
Though Hamid’s story has no clear ending, its conclusion is written in hope. Migration may be the most painful choice, but sometimes it is the only choice. This narrative is not merely the story of one family — it is the story of a generation breathing between the walls of exile and the windows of hope. May all these endless nights someday turn into the dawn of return or lasting peace.
The End  
Khalilullah Faiz Taimuri — Journalist,
Civil Activist, and Human Rights Researcher
01 سپتامبر
۱ دیدگاه

جوانان ما؛ بیایید زندگی را با چشم باز شروع کنیم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

جوانان ما؛ بیایید زندگی را با چشم باز شروع کنیم

15 آگوست
۱ دیدگاه

مرثیه‌ای برای فرماندهِ عشق؛

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

مرثیه‌ای برای فرماندهِ عشق

سال‌ها گذشت، اما سنگینی آن روزها هنوز بر دوش من است. ما سال‌ها در میانه‌ی غبارِ جنگ و هیاهوی مبارزات، با هم بودیم؛ در میانه آن روزهای پرخطر که برای دفاع از خاک و شهر خودمان، جان در گرویِ هر قدمی بود. ما نه تنها در میدانِ نبرد، که در میدانِ اندیشه‌ها نیز در کنار هم ایستاده بودیم. او، فرمانده‌ای مقتدر و استادی وارسته، و من، همکار علمی و تبلیغاتی‌اش. اما فراتر از این کلمات، پیوندی میان ما بود که از جنسِ صداقت و پاکیِ محض بود؛ عشقی که در میانه‌ی آن همه خون و باروت، همچون نوری کوچک اما بی‌مانند، در دل‌هایمان می‌تپید.

سال‌ها بود که این عشق، در سایه‌ی مسئولیت‌ها و سنگینیِ مبارزات، پنهان مانده بود. ما در میانه‌ی آن همه هیاهو، با هم می‌جنگیدیم، با هم می‌ساختیم و با هم ایستادگی می‌کردیم. همه از نگاه‌ها و لحنِ خاصِ گفت‌وگوهایمان، حقیقت را می‌فهمیدند؛ اما در آن روزهای سخت، کسی جرات نداشت که حقیقت را بر زبان بیاورد. سکوتِ همگان، خود گواهی بر وسعتِ این رازِ پاک بود.

او همیشه نگران بود. می‌دانست که این پیوند، میانِ دو تیغه‌ی تیز قرار گرفته است. از یک سو، حسودان و دشمنانی که در کمینِ هر ضعفِ انسانی بودند؛ و از سوی دیگر، قدرتِ بی‌رحمِ خانواده‌ی خودش. او همسرِ دخترِ رئیس و وکلانِ منطقه بود؛ پیوندی که میانِ عشق و سیاست، دیواری از آتش کشیده بود. او می‌ترسید که اگر این راز فاش شود، من زیرِ آوارِ خشمِ خانواده‌ی او و کینه‌ی دشمنان دفن شوم. او می‌خواست مرا در حصارِ امنیتِ نامش حفظ کند، بی‌آنکه بداند همین حصار، گلوگیرترین بندِ زندگیِ من است.

و آن روزِ سرنوشت‌ساز رسید. چند ساعت پیش از آنکه سفرِ نهایی‌اش آغاز شود، به بهانه‌ی آماده کردنِ سلاح‌ها و تجهیزات، به خانه‌ی ما آمد. آن ساعت‌ها، سنگین‌ترین ساعت‌های عمرم بود. او میانِ آهن و باروت و اسلحه می‌گشت، اما نگاهش مدام، بی‌اختیار، به سوی من می‌لغزید. در چشمانِ مقتدرِ فرمانده، چیزی که من می‌دیدم، لرزشِ اشکی بود که نمی‌گذاشت بر زمین بیفتد؛ اشکی که میانِ وظیفه‌ی نظامی و عطشِ انسانی، حلقه زده بود.

لحظه‌ی وداع، زمانی که او آماده‌ی حرکت بود، همه چیز به اوج رسید. همرزمانش، آن مردانِ جنگ‌آزموده که با چشمانی خسته و سرشار از هیبت، آماده‌ی حرکت بودند، در اطراف او ایستاده بودند. وقتی زمانِ جدایی فرا رسید، او حتی نگاهش را به سوی من برنگرداند؛ گویی می‌خواست با بی‌اعتنایی، آخرین پیوندِ ما را پاره کند. اما من، که دیگر تابِ تحملِ این سکوتِ مرگبار و این جداییِ ناگزیر را نداشتم، با تمامِ توانِ قلبم، فریادی از میانِ سینه‌ام بیرون کشیدم:

«استاد! من هم با شما می‌آیم! استاد… باید من شما باشم!»

فریادم در سکوتِ آن لحظه طنین‌انداز شد. نگاه‌های همرزمانش، ناگهان سنگین شد؛ نگاه‌هایی که میانِ تعجب، حیرت و شاید نوعی درکِ پنهان، در هم آمیخته بود. آن‌ها، که در میدان جنگ با او هم‌مسیر بودند، اکنون در میانه‌ی آن فریاد، با حقیقتِ پنهانِ او روبرو شده بودند. اما او، آن فرمانده‌ی استوار، برای حفظِ آن پرده‌ی پوشش و برای رعایتِ آن مصلحت‌های تلخ، دستش را بالا آورد؛ نه برای نوازش، بلکه برای ساختنِ دیواری میانِ خود و من. او نگاه نکرد. او رفت، در حالی که سنگینیِ آن حرکت، تمامِ هستیِ مرا در هم کوبید.

من در تنهاییِ خود، درمانده بودم. درد، مانند خاری در گلویم می‌پیچید. اما من در دعا، به او پیوستم. هر شب، وقتی تاریکیِ شهر بر دوشم سنگینی می‌کرد، لب‌های لرزانم را به ذکرِ «سوره نصر» می‌گشودم. می‌خواندم تا خداوند، او را در میانه‌ی آن همه سختی، نصرت و پیروزی عطا کند. می‌خواندم تا نامش در میانِ دشمنان، با شکوه و در میانِ دوستان، با عزت بر زبان آورده شود. اما تقدیر، نقش دیگری در سر داشت.

خبر رسید؛ خبرِ برخوردِ سردِ مرگ با پیکرِ او. او در خاکِ غریبی، جایی که نه دستانِ من به او می‌رسید و نه صدایِ من به گوشش.
قلبم از هم گسیخت. من نمی‌خواستم او در خاکِ دوردست، بی‌نام و نشان و در غربت بماند. چقدر تلخ بود این حقیقت که من، تنها به دنبالِ وصال بودم؛ حتی اگر آن وصال، تنها ملاقات با سنگِ قبرِ او در خاکِ وطن بود. می‌خواستم پیکرش را به خانه بیاورم، به جایی که قلبم می‌تپد. می‌خواستم کنار او بخوابم، ولو در زیرِ سایه‌ی یک مزارِ ساده.

او رفت تا ما را از رسوایی حفظ کند، اما رفتنِ او، بزرگترین رسواییِ زندگیِ من شد: رسواییِ یک قلبِ تنها که در میانِ هزاران زنِ ساکت، تنها یک بار جرئت کرد فریاد بزند.

 

08 مارس
۱ دیدگاه

امن ترین جای جهان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  یکشنبه مؤرخ  ۱۷ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۸  مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————-

امن ترین جای جهان

امن‌ترین جای جهان

 نه پشتِ درهای آهنی است

 نه زیر سقف‌های بلندِ غرور

 جایی‌ست در عمقِ سینه‌ات،

 آنجا که هیچ طوفانی اجازه‌ی ورود ندارد

تو سال‌هاست

 کلید را در مشت داری

 اما یادت رفته

 در را به روی خودت باز کنی

 درونت

 معبدی بی‌نام است؛

 نه دیوار دارد

 نه نگهبان،

فقط نوری آرام

 که منتظرِ نگاهِ توست

 هر بار که از جهان خسته می‌شوی

 به بیرون پناه می‌بری،

 در حالی که

خانه‌ات

 در قلبت روشن است.

 برگرد

 کفش‌هایت را از اضطراب درآور

. کنار خودت بنشین.

امن‌ترین جای دنیا

جایی‌ست که خودت را

بی‌قضاوت

در آغوش می‌گیری.

 و آنجا

 هیچ ترسی

 قد نمی‌کشد

یحیی ماندگار

 

22 فوریه
۲دیدگاه

نامه ای از هرات (۱)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

نامه ای از هرات

به نام خدای زن و زندگی.

 امروز کمی فارغ بال تر بودم نسبت به روزهای گذشته،آمدم سراغ کتاب هایم و کمی نگاه شأن کردم ،دلم تنگ شده بود برای این رفیقان بی ریایم… دستمال نرم وتمیزی را برداشتم تا تن رفیقان مهربانم را از گرد وغبار روزگار تمیز کنم و با شرمندگی نوازش شان کرده و کمی آرامش کسب نمایم. ناگهان متوجه شدم که یک کاغذ نوشته از داخل یک کتابی آبی رنگ  به زمین افتاد ،وقتی نام کتاب را خواندم ،اشکهایم چون هریرودی روان شد که گونه هایم را سوزاند.

دیوان شمس: و لحظاتی گذرا در ذهنم مرور شد. همان لحظاتی که در انجمن شمع های فروزان کنار هم بودیم .و برای روزهای نیامده برنامه ها میچیدیم.

من با جمعی از دوستان شاعر و نویسنده و دکلماتور و شایقبن شعر دور هم جمع شده و نقد بر اشعار وطریقه صحیح دکلمه را برای دوستان داشته و برای نو آموزان دنیای شعر ،صنف های عروض برگزار می‌کردیم. با دنیای از حسرت دستم را دراز کرده و کاغذ را برداشتم که نوشته بود :

سلام استاد  .! امیدوارم خوب باشید .هرچند میدانم که خوب نیستید… امروز شش ماه پوره شد که شما نیستید . و ما همچنان منتظر آمدن تان میباشیم . استاد . دیروزصنف چهارم را هم به گفته ی خودتان فعال کردم و دراین صنف فقط دختران نو جوان را ثبت نام نمودم .

استاد صنف اول مان خیلی خوب شدند وازصنف ها امتحان گرفتم، شاگرد اول تا سه صنف های پایین تر را هم به این صنف آوردم که حالا چهل و یک نفر شدند. به صنف دو مسابقه ی کتاب خوانی برگذار کردیم و همه مصروف خواندن کتاب هستند و یک شر و شور خاصی بین خانم ها افتاده.

راستی استاد ما چند تا مریض داریم بین شاگردان .من پول جمع کردم از همه برای تداوی شأن اما کم است کاشکی شما میبودین که حالی از ارباب و مرد های قریه هم پول می‌گرفتین تا اینها را به شهر روان میکردم، آخه من که اجازه ندارم با کسی حرف بزنم ،هرچند میدانم کارم خوب است و وظیفه ام است کمک به مردم ولی پدرم اجازه نمیدهند که بروم بیرون و با کسی حرف بزنم. همین صنف های شما نمی‌بود ما زنهای این قریه جات اجازه نداشتیم که از خانه بیرون شویم ویا جای برای تدریس داشته باشیم.

استاد جان ! ما زن ها همیشه مظلومیم و همیشه درد ورنج بیشتر سهم ما است من همیشه از خدا گلایه داشتم که چرا ما زنها را چنین بد بخت و بی اختیار آفریده. و می‌شنیدم که مدام خطیب مسجد سخنرانی میکرد و زنها را مطیع و فرمان بردار و بی اراده میخواند و می‌گفت صدای زن را نباید کسی بشنود و دختر از نه سالگی حق ندارد از خانه بیرون شود وووووو. هزاران حرف دیگر و مردان که بیشتر شأن بیسواد بودند باور میگردند و مارا هم تحت فشار های زیاد خفه می‌ساختند. همین مردان ما هم همینقدر اراده نداشتند که بروند سوادی بیاموزند و چیزی یاد بگیرند ،تا که این قدر جاهل نمانند. ما زنها که اصلن . حتی حق نداشتیم بیشتر مان تلویزیون هم نگاه کنیم چون آخند صاحب گفته بود زن فاحشه میشود با دیدن تلویزیون. ما دخترها همیشه که یک جا می‌شدیم با خدا جنگ میکردیم البته نه مثل جنگ مردان بلکه ما مثل خود مان جنگ میکردیم و هی ازش می‌پرسیدم که چرا مارا زن آفرید و چرا ما نباید مسجد برای نماز برویم و یا چرا ما نباید هیچ پولی داشته باشیم و یا موتور سوار بشویم و یا بشهر برویم و شهر را ببینیم و مردم شهر را بشناسیم وووو و هزاران چرای دیگر… اما حالا با این دوسال که به صنف قرآن شما آمدیم و کنار آموزش قرآن سواد هم یاد گرفتیم و ترجمه ی قرآن را هم کمی خواندیم و دیگر کتاب هارا. فهمیدیم که تقصیر خدا نیست این همه زنجیری که دور ما پیچیدند. واین مخلوق خدا است که مارا مثل برده نگه‌می‌دارند. و من هرچه کتاب بیشتر میخوانم بیشتر با خدایم دوست میشوم و حالا ما دخترها در صنف از گفته های قبلی مان شرمنده ایم که همش با خدا جنگ میکردیم.

راستی استاد: .شکوفه و شبنم هم مسولیت جلسات هفته وار سلامتی را قبول کردند اما این دوتا چقدر جسور بودند ما خبر نداشتیم هر هفته یک موضوع نو را مطرح می‌کنند و یک بیماری را تشریح و گیاه درمانی اش را هم معرفی میکنند حالا مردم بیشتر به علف های ته باغچه ها ی خود توجه دارند و به داکتر کم تر میروند. راستی استاد یک چیز دیگر هم بگویم. مریم دختر ماما خلیل .قشنگ همراه پدرش حرف زد و پیشکش خود را کم کرد . پدرش پنج لک افغانی گفته بود و هیچ کم نمیکرد مریم با هر سه تا ما استاد های صنف مشوره کرد ما هم گفتیم گپ های که شما همیشه در جلسات خود میگفتین که ادب واحترام شرط اول گفتگو است مریم هم باادب حرف زده و پیشکش را دولک کرده است و سمیه هم جرآت کرده با پدرش حرف زد و گفت که زن حاجی کریم خان نمیشود . خودش با پدرش کار میکند در همان باغ که دارند تا وضع زندگی شأن بهتر شود.

استاد جان من گوشی و انترنت ندارم که به شما زنگ بزنم و یا پیام کنم ، مثل قدیم ها نامه نوشتم و دست مادر رحمت الله دادم که به شما بدهد، خیر ببیند قبول کرد.

راستی استاد جان!

شما کی میاین آخه؟ شما خوبه که به فاطمه جان ارتباط دارین ، باز صدا خور بفرستین در صنف می‌شنوم و به شما نامه میفرستم.

ها استاد این را هم بگویم که ما فکر میکنیم تازه تولد شدیم با این صنف ها و هر چه بیشتریاد میگیریم دنیایی ما وسیعتر و قلب ما آرام تر شده و زندگی بهتری داریم .

راستی اگر بتوانید کار در خانه را هم به ما جور کنید که خیلی خوب میشود حداقل پول لباس و کتاب خود را خودمان پیدا میکنیم . استاد جان حرف زیاد است باز به نامه بعدی می‌نویسم فعلن وقت صنف شده باید بروم .حالی ساعت ده دقیقه به یک

 است. شمارا به الله منان میسپارم استاد جان دوست تان دارم.

با احترام استاد سلیمه…

این نامه را که برای بار چندم ، خواندم هم پر از شوق شدم و هم پر از درد. اینکه زنها را تا این حد در تاریکی نگه‌می‌دارند من را درد میدهد ولی وقتی دختران ما تا این حد تلاش میکنند در همان فقر و نداری به علم و فهم برسند .من را خورسند کرده و بیشتر اراده ام را قوی میکند . کاش همه بتوانیم در محله های خود یک صنف برای خانم ها ایجاد کرده و تدریس را شروع کنیم. بیایید برای رفع جهل و بیسوادی تمام افغانستان را مدرسه بسازیم…. 

دریا عزیزی

06 ژانویه
۱ دیدگاه

رفتی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۶ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

رفتی

و با

رفتنت جهانم را سیاه کردی

 آیا میدانستی قلبم را تسخیر کردی؟

 نه ،  هرگز !

 چون

 زندگی برایت بی ارزش بوده

 و زندگی

من را هم بی ارزش کردی

 میدانی

 هرگزنمی بخشمت !

بهار ساحل 

27 می
۵دیدگاه

وقتی زندگی دوباره پر می‌گیرد!

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  6  جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 27 می  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

وقتی زندگی دوباره پر می‌گیرد!

 

امروز صبح، با نیتی ساده و دلخوشی کوچک، از خانه بیرون رفتم تا چند قرص نان بخرم. 

کوچه‌ های خلوت و خاموش صبحگاهی، مثل همیشه برایم آشنا و آرام بودند. هنوز بوی خواب در هوای خانه‌ ها موج میزد و پرنده‌ ها تازه از لانه‌ های گرم‌ شان بیرون می‌ آمدند.

 

در مسیر برگشت از نانوایی، ناگهان موتری با شتاب از مقابلم گذشت و تنها صدای عبورش در فضا باقی ماند.

 اما در همان لحظه، چیزی روی زمین توجهم را جلب کرد؛ یک چوچه‌ی کوچک گنجشک، افتاده در میان راه. 

خدا را شکر، سالم بود؛ فقط ناتوان و ترسان. 

بی‌اختیار این شعر در ذهنم جاری شد:

 

گر نگهدار من آن است که من می‌دانم

شیشه را در بغل  سنگ  نگه  می‌دارد

 

شاید از لبه‌ی تراس یکی از خانه‌ های کوچه پایین افتاده بود.

 آرام بلندش کردم و به خانه آوردم. 

با سرنگ طبی، برایش غذایی مایع آماده کردم و قطره‌ قطره به منقارش رساندم. 

با اشتیاق و میل نوشید، گویا جانی دوباره در وجود کوچکش دمیده شد.

 

او را کنار کلکین اتاق گذاشتم، تا در هوای تازه و نور ملایم صبحگاهی، آرام بگیرد. 

ساعتی نگذشته بود که صدای جیک‌جیک آشنایش بلند شد. 

از پشت شیشه دیدم چند گنجشک نگران اطراف کلکین می‌چرخند و صدا می‌زنند.

 

با دل خوش، او را به تراس بردم و روی شاخه‌ای نشاند‌م. 

چند لحظه بعد، گنجشکی آمد و با منقاری پر از کرمک ها، به آرامی به چوچه غذا داد. 

بی‌تردید مادرش بود که صدای فرزندش را شنیده بود و با دلی شکسته اما امیدوار، راه خانه‌ی ما را یافته بود.

 

و اینگونه، چوچه‌ی کوچک، دوباره مادرش را دید؛ دوباره، اما زنده، گرم و در آغوش مهر.

 

نتیجه‌گیری:

 

گاهی در دل ساده‌ ترین لحظات، حقیقتی عمیق و عظیم از مهر و زندگی نهفته است.

 نجات یک جان کوچک، یعنی احترام گذاشتن به حیات، به احساسات، به زندگی.

 مهربانی زبانی است که همه آن را می‌فهمند؛ حتی گنجشک‌ های کوچک. 

شاید همین پرنده‌ های ظریف به ما می‌آموزند که در هر درد و رنج، در هر لحظه‌ی شکسته، همیشه امیدی نو می‌تواند جان بگیرد.

 

زندگی همیشه آنطور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود.

 ممکن است در لحظاتی، احساس کنیم همه‌ چیز از هم پاشیده، اما گاهی یک اتفاق کوچک، یک مهربانی بی‌منت، می‌تواند دنیا را برایمان روشن کند. 

و شاید، درست در همان لحظات سخت، زمانی که امید را از دست داده‌ایم، یک جیک‌ جیک کوچک، یک دل‌ نگرانی خاموش، یادآوری کند که هنوز هم می‌شود شاد بود، هنوز هم می‌شود شروع کرد.

 

زندگی در همین لحظات است؛ در همین مراقبت‌ های بی‌صدا، همین دل‌ نگرانی‌ ها و همین امید هایی که در دل یک نجوا زنده می‌مانند. 

گاهی بهترین تغییرات، از دل ساده‌ ترین لحظات می‌گیرند و دنیای ما را به جای بهتری تبدیل می‌کنند.

 

با مهر و امید 

نويسنده رویداد: 

احمد محمود امپراطور

بامداد دوشنبه ۵ جوزای ۱۴۰۴ خورشیدی

26 می
۳دیدگاه

سفیران دردو امید؛ ندایی به فرزندان هجرت‌ کرده‌ی وطن

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه   جوزا  ( خرداد ) 1404  خورشیدی – 26 می  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

سفیران درد و امید؛ ندایی به

فرزندان هجرت‌کرده‌ی وطن

هم‌میهنان گرامی، اندیشمندان بزرگوار و دوستداران وفادار این سرزمین کهن!
با درودی از ژرفای تاریخ‌مان و عشقی به بلندای آسمان، سخنی از دل برمی‌آورم به امید آن‌که بر دل بنشیند.
بی‌تردید همگی ما از فراز و نشیب‌ های تلخ و رنج‌ آلودی که بر میهن‌ مان گذشته و همچنان می‌گذرد، آگاهیم؛ فراز هایی اندک و گذرا، و فرودهایی بس عمیق و فرساینده که نه‌فقط کالبد جامعه، بلکه روح و روان مردم ما را نیز آزرده‌اند.
 در دل این دوران دشوار، بسیاری از ما ـ خواه ناگزیر از شرایط و خواه با تصمیمی دردناک و سنجیده ـ مجبور به ترک خانه، خاک و خاطره شدیم؛ دل از دیار کندیم و روانه سرزمین‌هایی شدیم که در ذهن‌مان نوید آرامش، امنیت و افقی روشن‌تر را داشتند.
اما دریغا که واقعیت، چهره‌ای دیگر داشت؛ این مسیر، مملو از گردنه‌ های طاقت‌فرسا و سنگلاخ‌هایی جان‌سوز بود.
 شمار زیادی از هم‌میهنان مظلوم و دردکشیده‌ی ما هیچگاه به مقصد نهایی نرسیدند. 
برخی در مرزها ماندگار شدند؛ میان ماندن و رفتن، میان امید و یأس، و در دل بیابان‌ها و اردوگاه‌ها، با نگاهی چشم‌انتظار و دستانی خالی. 
گروهی دیگر، پس از گذر از وادی‌ های دشوار غربت، به آغوش وطن بازگشتند؛ خسته، آسیب‌دیده، مأیوس و گاه فراموش‌شده. 
این داستان غم‌انگیز، دریغا که همچنان ادامه دارد؛ گاه با شدتی افزون‌تر از گذشته، و قربانیانش تنها مردان و زنان نیستند، بلکه کودکان و جوانانی‌اند که آرزوی فردایی روشن را در دل می پرورانند.
امروز، مخاطب سخن من، آنانی‌اند که بر این موج خروشان سوار شدند و اکنون در سرزمین‌ هایی امن‌تر، در اروپا، آمریکا، کانادا، استرالیا و دیگر کشورهای توسعه‌ یافته، به ثبات نسبی رسیده‌اند. 
آنانکه با رنج، بردباری، تلاش و فداکاری، خود را از طوفان به ساحلی امن رسانده‌اند.
 سخنم با شماست، ای فرستادگان ناخواسته‌ی درد و آرزو، که اکنون میراث‌ دار فرصت‌ هایی هستید که هزاران نفر از آن محروم‌ اند.
امید دارم آنچه بر شما گذشته ـ درد فراق، زخم دوری، رنج مهاجرت و تلخی تبعیض ـ تنها زخمی بر جانتان نبوده باشد، بلکه مشعلی افروخته باشد در درونتان؛ چراغی برای ژرف‌نگری، برای آگاهی بیشتر، برای پالودن جان از کینه، تعصب و گذشته‌گرایی. 
بگذارید این تجربه، نه فراموشی میهن، بلکه باز تعریفی نوین از پیوند تان با آن باشد.
هم‌میهنان عزیز 
تاریخ پرآشوب ما، سرشار از روایت‌ های هجرت و اندوه، تبعید و ستم، جنگ و بی‌عدالتی‌ست.
 اما اگر با نگاهی دقیق‌ تر بنگریم، درمی‌یابیم که بخش بزرگی از این درد ها، زاییده‌ی ناآگاهی، تعصب، نبود گفتگو و روا داری، خود محوری و انکار انسانیت در دیگری بوده است. 
دنیای پیشرفته‌ای که امروز در آن زندگی می‌کنید، بر پایه‌ی تفاهم، عدالت، قانون‌ مداری و احترام به انسان شکل گرفته است. 
شما نه‌فقط ناظر این ساختار هستید، بلکه بخشی از آن شده‌ اید.
اکنون وظیفه‌ای سترگ بر دوش شماست؛ وظیفه‌ی انسان‌ بودن، آگاهی، و نمایندگی نسلی که هنوز در راه است.
 نخست، بیایید با خودمان آشتی کنیم. 
خود را بپذیریم، دوست بداریم و به ارزش وجودمان ایمان بیاوریم.
 این نخستین گام در گسستن زنجیر های تعصب و درد است.
 تا صلحی درون نگیرد، صلحی بیرونی نیز پا نخواهد گرفت.
و سپس، از موقعیت‌ هایی که اکنون در اختیار تان قرار دارد، به بهترین شکل بهره گیرید. 
در هر زمینه‌ای که توان و علاقه دارید، بیاموزید؛ بیفزایید؛ بیندیشید و در جامعه‌ای که شما را پذیرفته، نقش‌آفرین، مفید و خلاق باشید. 
زیرا در آینده‌ای نه‌چندان دور، شما می‌توانید به نیرویی مؤثر برای رشد و شکوفایی سرزمین مادری بدل گردید. 
بازگشت، صرفاً به معنای حضور فیزیکی نیست؛ هر اندیشه، هر نوآوری، هر تلاش مؤثر برای آگاهی و پیشرفت، بازگشتی ارزشمند و شریف است.
ولی اگر همچنان در افکار پوسیده، در باور های محدود و روایت‌ های کهنه و کدورت باقی بمانید، نه‌ تنها از مسیر پیشرفت بازمی‌مانید، بلکه در دل جوامع میزبان نیز به حاشیه رانده خواهید شد.
 مهاجرت، تنها عبور از مرزها نیست؛ دگرگونی‌ست در اندیشه، در فرهنگ، در شیوه‌ی زیستن و نگرش به جهان.
هم میهنان خردورز،
بدانید که ترک دیار، صرفاً گریز از خطر نبود، بلکه مسئولیتی مضاعف بر دوشتان نهاده است؛ مسئولیتی انسانی، اخلاقی و فرهنگی. 
نگاه ملت رنجدیده‌ی ما امروز به سوی شماست؛ به شما که از دل دشواریها برخاسته‌اید، به شما که می‌توانید پیام‌آور صلح، مهر، آگاهی و انسانیت باشید.
 شاید روزی، با افکار روشن و پُر از دانش و تجربه و دلی سرشار از عشق، به میهن بازگردید و سهمی در آبادانی آن ادا نمایید.
با خالصانه‌ ترین احترام، مهر و فروتنی
نویسنده:
احمد محمود امپراطور

بهار ۱۴۰۴ خورشیدی

19 می
۱ دیدگاه

خیابانِ سکوت

(هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  29 ثور  ( اردیبهشت ) 1404  خورشیدی – 19 می  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

خیابانِ سکوت

گاهی آنقدر دل تنگم می کنی
که قلبم می گیرید
چراغ دلم فریاد می کشد
تا در سقف آسمانت پرواز کنم
هنوز هم منتظرم وسط شب
نبودنت کنار من بی گمان
شیرین ترین کابوس بیداریم
است
قفس چشمانت پناه گاهم شده
در خیابان سکوت
انتظار تو را می کشد

عالیه میوند

فرانکفورت – آلمان

13 فبروری 2025

27 آوریل
۴دیدگاه

سخن شاعر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 7 ثور  ( اردیبهشت ) 1404  خورشیدی – 27 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

سخن شاعر

هیچ زوالی جان‌فرساتر از سقوط ساحت قدسی

انسانیت نیست؛ 

آن دم که نور شرافت از مشعل جان رخت بربندد، 

جلال هر عظمت، چون وهمی لرزان در افق خیال، 

در تاریکی نیستان معنا رنگ می‌بازد و محو می‌شود.

نویسنده: احمد محمود امپراطور

 

 

 

26 آوریل
۱ دیدگاه

شبستان بی پایان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 6 ثور  ( اردیبهشت ) 1404  خورشیدی – 26 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شبستان بی پایان

آزادی درقفسِ گشوده،

و با پرو بال های بریده و شکسته ؛

اسف بار ترین حالتی است

که کشور من تجربه می کند.

مهم نیست که چه می خوانی اش؛ افغانستان، خراسان و یا هم آریانا.

من این را شبستان تاریک اندیشه ها می دانم.

“شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه خوان دل دیوانۀ خویشم…”

ولی این را میدانم که درینجا؛

درخت بارور اندیشه ها تیرباران و سنگسار می شود.

و راز سرسبزی ما ریشه در خون شستن و باز از خون رستن ماست.

روایت دیگر این شبستان چنین است که

محتسبان؛ درب دانکشده ها و دانشگاه ها را

در قرن بیست و یکم ، می بندند.

ومردم را گله وار

با تازیانه هدایت می کنند؛

صدای دوشیزگان

و زنان را عورت می پندارند.

آهای آفتاب عالمتاب !

دوباره بتاب وبا درخشندگی،

شب های تیره وظلمانی را از کشورم بزدای.

وبگذارپرستوهای مهاجر رانده شده از شرِ

حاکمان این مرزوبوم، دوباره باز گردند وآشیان برپا کنند.

و توای آفتاب روشنایی بخش!

میدانم که باز میتابی و بر می گردی؛

ولی دلهره ی من این است

که آیا این بارهم با اشباح تاریکی می آیی ؟

…..

نعیم سلیمی

 نیوجرسی – آمریکا

چهارشنبه، 5 فبروری 2025

13 آوریل
۵دیدگاه

سخن شاعر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 24 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 13 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

سخن شاعر : 

اگر دعای پدر و مادر بر جانت نشسته باشد،

زمین برایت آرام می‌شود و آسمان، گشاده ‌دست.

قدم‌هایت بی‌آنکه بدانی، در مسیر نور می‌افتد،

و حوادث، به احترام دعای آن دلهای پاک، نرم می‌گذرند.

اما اگر آه‌ شان از دل شب برخاسته باشد،

حتی روشن‌ ترین روزها نیز رنگ تیرگی می‌گیرند،

و خورشید، با چشمی نمناک، طلوع می‌کند.

در چنین حالی، زمانه آیینه‌ای ست

که اندوه را بی‌هیچ واژه‌ای در چهره‌ات می‌تاباند.

——-

نویسنده: احمد محمود امپراطور 

یکشنبه ۱۴۰۴/۱/۲۴ خورشیدی 

 

29 مارس
۱ دیدگاه

شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  9 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -29 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

شب، حریم اسرار و آستان قدس الهام است، 
قلمرویی که در سکوتش، روح به بلندای افلاک عروج می‌کند 
و در ظلمتش، شعله‌های اشتیاق، فروزان‌تر از اختران می‌درخشند.
 هنگامی که جهان در ژرفای آرامش فرو می‌رود 
و زمان در ساحت سکوت متوقف می‌گردد، 
جان‌ های بصیر از حجاب‌ های روزمرگی عبور کرده
 و در اقیانوس بی‌کران معنا، غوطه‌ور می‌شوند. 
در این خلوتگاه قدسی، حقیقت با لطافت واژه‌ها تجلی می‌یابد 
و ادراک در بارگاه شب به کمال می‌رسد.
من نیز در سایه‌سار شب‌های جاودانه، از قید و بند عالم خاکی 
رهایی یافته و به آستانه‌ی معرفت پای نهاده‌ام.
 در خلوتی که آسمان، سرود حضور می‌خواند 
و ستارگان، رازهای ازلی را زمزمه می‌کنند،
 با قلمی برخاسته از جوهر عشق، سرنوشت محبت را بر الواح زمان حک کرده‌ام. 
در هر شب، نوری از سرچشمه‌ی ادراک در جانم طلوع می‌کند 
و در شعاع آن، جهان را از پنجره‌ای دیگر به نظاره می‌نشینم. 
در همین سکوت متبرک و آگاهی بی‌کران، 
ناله‌ی دلدادگان را به زبان حقیقت سروده‌ام و فریاد مظلومان را شجاعانه در هیئت نثر و نظم، به گستره‌ی هستی سپرده‌ام.
سپاس بی‌حد معبود را که در این تیرگی‌های شبانه، قلب و ذهنم
 را از خورشید مهر و معرفت منور ساخته است. 
آن‌گاه که اختران در طاق کبود آسمان می‌درخشند، دل من در ژرفای تفکر بیدار است. 
آنچه در تابش روز پنهان می‌ماند، در حریم شب بر من مکشوف می‌گردد. هر خاموشی، آوایی از حقیقت را در وجودم بیدار می‌کند
 و هر تیرگی، نوری را در ژرفای جانم می‌افروزد.
بی‌شک، شب برای من حریم قدسی و فرصتی بی‌بدیل بوده است؛
 تا اندیشه‌هایم را در آسمان خیال پرواز دهم، 
عواطفم را در ساحت کلمات ابدی سازم و در فراسوی مرزهای 
عالم خاکی، حقیقت را جست‌وجو کنم. 
در این خلوتگاه آسمانی، با دلی آکنده از محبت و چشمی بینا 
به افق‌های معنا، اسرار هستی را در آیینه‌ی سخن منعکس ساخته‌ام. 
حقیقت را در آغوش واژه‌ها زنده کرده‌ام و نغمه‌ی خاموش دل‌های شکسته را با طنین عشق در گستره‌ی شب طنین‌انداز نموده‌ام.
با مهر و عشق
احمد محمود امپراطور
سه شنبه 05 حمل 1404 خورشیدی

 

19 مارس
۳دیدگاه

از غبار خاک تا افلاک عشق:

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه  29 حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۳  خورشیدی 19 مارچ  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

نویسنده : احمد محمود امپراطور

در پهنه‌ی بی‌انتها و سکوت ژرف آفرینش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشی می‌گشاید و پرده‌های سنگین غفلت را یکی‌یکی از آیینه‌ی دل می‌زداید، نسیمی از عالم قدس بر باغ جانش می‌وزد و افق‌های نادیده، پیش چشم دل، گشوده می‌گردد. 

در آن لحظه‌ی ناب، انسان درمی‌یابد که وجودش بازیچه‌ی حادثه و اسیر باد و خاک نیست، بلکه شراره‌ای از آتش جاودان حقیقت در نهاد او افروخته شده؛ نوری از سرچشمه‌ی ازلیت که از اقیانوس بی‌کران رحمت الهی در پیاله‌ی وجودش ریخته‌اند.

 

این انسانِ به ظاهر خاک‌نشین، حامل رازی ملکوتی است؛ رازی که فرشتگان از دریافت آن عاجزند و آسمان‌ها در برابر آن سر به تعظیم فرو می‌آورند. 

هرگاه که زنجیر تعلقات دنیایی از پای جان فرو افتد و دلبستگی‌های فانی به کناری نهاده شود، در پس این قالب خاکی، جلوه‌ای از حقیقتی بی‌پایان رخ می‌نماید. 

آدمی درمی‌یابد که خشت و گل وجودش تنها نقابی است بر سیمای نوری که از مشرق ازل بر دلش تابیده.

 

این سیر، سفری است از ظلمت‌سرای ناسوت به آستان قدس، از غوغای غفلت به آرامش وصال. 

سفرنامه‌ای است از خود تا خدا، از منیّت تا نیستی، تا جایی که سالک، در آغوش بی‌کرانه‌ی رحمت، قطره‌ای از اقیانوس وحدت گردد و از مستی ساغر وصل، جرعه‌ای از بقاء بنوشد.

 

سپاس و ستایش بی‌پایان شایسته‌ی آن معمار بی‌همتایی است که از خزانه‌ی بی‌پایان قدرت خویش، قطره‌ای هستی بر کویر عدم چکاند و با دم مسیحایی اراده‌اش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد. 

همان خالقی که با قلم صنع بی‌نظیرش، نگین آفرینش را بر انگشت هستی نهاد و با نفخه‌ی روحانی‌اش، جان را در کالبد خاکی دمید تا مشتی غبار، منزلگاه نور گردد و لانه‌ی شعور سرمدی شود.

 

او که دل انسان را آیینه‌خانه‌ی تجلیات لایزال ساخت و جان را میدان عنایت‌های بی‌کرانه.

 هر ذره از وجود انسان پژواکی از نغمه‌ی ربانی، و هر نفسش دم مسیحایی از عالم قدس است.

 آن دانای حکیم که رشته‌ی هستی را با تارهای مهر و حقیقت در هم تنید، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مایه‌ی مباهات فرشتگان، و نشانه‌ی کمال خویش گردانید.

 

درود بی‌پایان بر آن ماه‌روی هدایت، پیام‌آور مهر و محبوب جان‌ها، که با جام یقین، دل‌های غبارگرفته را صیقل داد و جان‌های در بند را به سرچشمه‌ی هدایت فراخواند. 

آن جان‌فروز که با مشعل معرفت، شب‌های تیره‌ی جهل را روشن ساخت و با نسیم عشق، گلزار دل‌ها را شکوفا نمود. 

او که با کلام آسمانی‌اش، پرده‌های جهل را درید و راه بندگی و دلدادگی را پیش پای بشریت نهاد.

 

بدان ای سالک طریق حقیقت! 

که روح تو شراره‌ای از مشعل ازلی است؛ شعله‌ای که از افق بی‌کران حقیقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأوای نخستین خویش بی‌قرار است. 

این گوهر نایاب که در تار و پود وجودت نهاده‌اند، ودیعتی است که از ملکوت به امانت گرفته‌ای؛ تاج کرامتی که از خزانه‌ی قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوی از خورشید بی‌زوال در ژرفنای جانت تابیده است.

 

اما این کالبد خاکی، خانه‌ای است ناپایدار و سایه‌ای است گذرا؛ سرایی که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است. 

آن‌که راز جان را دریابد و غبار وابستگی‌های فانی را از آینه‌ی دل بزداید، می‌داند که این شعله‌ی سرمدی اگر از بند زنجیرهای دنیا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بی‌خودی خواهد نوشید؛ و در خلوت دل، خویشتن را فانی خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.

 

آری، روح آدمی نوری است از آفتاب حقیقت که بی‌قرار دیدار است. 

خوشا آن دل بیدار که آیینه‌ی وجودش را از زنگ هوا و هوس صیقل دهد، و پروانه‌وار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسیر فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.

 

رستگار آن است که قدر این ودیعت ربانی را بداند، گوهر جان را به بهای زنجیرهای خاک نفروشد و دست در دامن راهنمایی آگاه سپارد. 

قدم در وادی سیر و سلوک نهد، تا پرده‌ها از پیش چشم جان کنار رود، نقاب‌ها یکی‌یکی فرو افتد و در میخانه‌ی عشق، ساغر وصال از دست ساقی ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأوای جاودانه‌ی خویش را باز یابد.

 

ای مسافر این کاروانسرای فانی! 

دریاب که آنچه ماندگار و جاویدان است، نه این قالب خاکی، بلکه شراره‌ی فروزان روح است.

 پس بکوش که دل خویش را از زنگار دلبستگی‌های فانی بزدایی و در آغوش مهر بی‌کران الهی، آرام گیری.

 

سعی کن نقاب‌ها را یک‌یک فروگذاری، از غوغای کثرت برهی و به خلوت وحدت گام نهی. آنگاه، در آستان بی‌نهایت حقیقت، خود را آن‌گونه خواهی دید که پیش از هبوط به این خاکدان بودی:

 نوری بی‌حجاب، روحی بی‌مرز، و قطره‌ای که با اقیانوس یکی شده است.

 

پروردگار بی‌همتا!

آغاز و انجام هستی به اشارت توست و جان‌ها در قبضه‌ی مهر و حکمت تو سیر می‌کنند. 

دل‌های ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آیینه‌ی وجودمان را به نور معرفتت صیقل ده. 

ما را از وابستگی‌های فانی برهان و در سایه‌سار رحمت بی‌کرانت پناه ده. بینایی عطا کن تا جمال بی‌مثالت را در هر ذره ببینیم 

و گوشی ده که ندای حق را از پسِ هر حادثه بشنویم. 

توفیق ده که ودیعت نورت را پاس داریم و در مسیر عشق و فنا، به لقای تو برسیم. 

شعله‌ی جانمان را خاموش مگردان و در وادی حیرت، دست‌گیر ما باش. 

ما را از خود، از منیّت، از غفلت، از هر آنچه میان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانه‌ای سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذریم و در دریای بیکران وصالت غرق شویم.

آمین رب العالمین

با مهر و فروتنی

 

16 فوریه
۵دیدگاه

طواف عشق در حرم واژگان!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  28 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 16 فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

طواف عشق در حرم واژگان!

 

اگر شاعری در زلالِ سحرنوازِ نرگسِ فتنت‌زایِ تو اسیر گشت

 و دل را در محرابِ ملکوتیِ مهرت نهاد، 

بدان که نامت را، نه بر صحیفه‌ی نسیان‌ خیز و نه بر رقعه‌ی زوال‌پذیر، که بر دیبایِ مرصعِ سخن، به لثه‌ی روح و حبرِ فؤادِ مجذوب، مذهب خواهد نگاشت.

 

او در هر بیت، تنسیجِ شفق‌ گونه‌ی عشقِ تو را، بر نسیمِ السنه‌ی مستوحی خواهد تنید 

و در هر مصراع، نغمه‌ی تجلیِ تو را، در صمیمِ هستی متشحر خواهد ساخت، 

چندان‌که هر آوا، بازتابِ انکسارِ نورِ طلعتِ مستسنرِ تو گردد.

 

آنجا که لهیبِ دهر، طروسِ خاطرات را در جحیمِ نسیان مندثر می‌کند و اشعارِ فانیان، در زمهریرِ نیستی مستهلک می‌شود، 

نامِ تو در دوانِ سرمدِ او، همچون دُرّه‌ی تاجِ ادب، بر مسامعِ جاودانگی مشرف خواهد شد. 

هیچ یدِ اعتساف بر آن دست نخواهد یافت، هیچ غبارِ فنا به آن راه نخواهد گشود و هیچ صوارفِ زمان، آن را معترض نخواهد شد.

 

او تو را، در سفینه‌ی تخیلِ خویش، چون منقوشِ ازلیِ تسنیم‌فشان، در قابِ فصاحت خواهد نشاند، 

چنانکه در اغوارِ الفاظِ منتشر حلول کنی و هر واژه، صورتی از انعکاسِ لمحه‌ی بصرِ تو گردد. 

در هر صفحه‌ی مشروقه، رایحه‌ی هبوبِ تجلی‌ات خواهد پیچید و در هر سطرِ مشعشع، اریجِ رؤیتت متضوع خواهد شد.

 

پس، اگر شاعری دل در زلالِ طلعتِ تو باخت، بدان که نه در عالمِ فنا، بلکه در سطورِ متناغمِ ازل مأوا گرفته‌ای. 

قنادیلِ دهور، در تراب خواهند افتاد، اجیال، در بادیه‌ی نسیان مضمحل خواهند شد، اما تو، در توازنِ ابیاتِ او، همچنان متفرد و متعذرِ زوال خواهی ماند، 

بی‌آنکه قوارصِ ازمنه، سنایِ وجودت را مکدر کند یا زمهریرِ نیستی، زهوه‌ی لقایت را پژمرده سازد.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 

09 فوریه
۴دیدگاه

از سایه های نیستی تا فروغ جاودانگی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 21 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

آنگاه که از سرزمینِ بی‌حدّ و مرزِ اندیشه سخن می‌گویی،

از اندیشه‌ای که در ژرفای لاهوت، در انعکاسِ نورِ بی‌آغاز مشتعل گشته، در تلاطمِ اشراقِ سرمدی صیقل یافته و در زهدانِ معنا، در تلاقیِ راز و حکمت، زاده شده است…
آه، چه اندک‌اند آنان که زمزمه‌ های نامکشوفِ واژگانت را در حصارِ ناسوت به بند نکشند!
چه قلیل‌اند آنان که ارتعاشِ پنهانِ کلماتت را در محاقِ ادراکِ سایه‌ نشینان، به پژواکی گمشده بدل نسازند!
ای رهگذرِ آستانه‌های ناپیدا!
ای آواره‌ی افق‌های دور دستِ راز!
ای بیننده‌ی انعکاسِ ازلی بر صفحاتِ ناپدیدِ سرنوشت!
بدان که حقیقت، در آیینه‌ی چشم‌ های فروبسته، جز سرابی نیست.
نغمه‌ی معنا، در ازدحامِ صدا های تهی، به محاقِ خاموشی می‌لغزد.
چگونه آنان که در پیچا پیچِ تاریکی، در تکرارِ خواب های بی‌سرانجام، در زنجیرِ جزم‌ های متروک، فراموش گشته‌اند، خواهند توانست لرزشِ نادیدنی‌ ترین حقیقت را دریابند؟
آن هم در تار و پودِ ناپیدای واژگانی که از ورای طورِ ادراک، 
از ژرفای صُقعِ قُدس، برخاسته‌اند؟
و این است رمزِ هستی!
هرچه ژرف‌ تر در مُغاکِ معرفت فرو روی، حلقه‌ های محوِ انزوا تو را تنگ‌ تر در بر خواهند گرفت!
هرچه گستره‌ی شهودت بسط یابد، سایه‌ی سکوت، حضورت را ناشناخته‌ تر خواهد کرد!
آه، دانایی!
آن شعله‌ی سر به مُهر در ظلمتِ کثرت!
آن تیغِ دو دمی که حاملش را نه‌ تنها به زخمِ جاودان محکوم می‌سازد، بلکه در درز های گسسته‌ی میانِ هستی و نیستی، در برزخِ تردید، سرگردان می‌گذارد!
حقیقت، نه در نگاهِ بینایان است، نه در خاموشیِ نابینایان؛
نه در پرتگاهِ ظاهر، نه در ژرفنای باطن!
و تو…
که در شکاف‌ های ناپیدای زمان، در کوچه‌ پس کوچه های بی‌نامِ هستی، در لحظاتِ تعلیقِ محض، میانِ بودن و نبودن، معلقی!
تو که در میانِ خیلِ بی‌شمار ایستاده‌ای که صدای تو را می‌شنوند اما سخنت را نمی‌فهمند!
حضورت را لمس می‌کنند اما حقیقتت را درنمی‌یابند!
در کنارتند، اما از تو دور تر از غبارِ نیستی!
تو که سایه‌ات را در هزار تویِ آیینه‌ های سراب گم کرده‌ای،  
در گردابِ صیرورت، در مدارِ ناپایداریِ معنا، بی‌پایان می‌چرخی!
و اینک…
در ارتفاعِ بیداری!
در شکوهِ تجلی!
در صعودِ بی‌ وقفه‌ی معنا!
نه در وادیِ حیرت، که در طوافِ شهود!
نه در ورطه‌ی تعلیق، که در پیوستگیِ نابِ یقین!
دیگر نه در سرگردانیِ بی‌نشان، بلکه در گستره‌ی نور ایستاده‌ام!
من، نه پژواکی محو در چاهِ خاموشی، که انعکاسی از حقیقتِ بی‌زوال!
نه نغمه‌ای مدفون در صمت، که طنینِ ازلی‌ای در ابعادِ ناپیدای کائنات!
و این روز… آه، این روز!
دیگر نه در تکرارِ وهم، بلکه در مسیرِ وضوح و آرامش گام برمی‌دارم!
دیگر نه در چرخه‌ی بی‌آغاز و بی‌انجام، بلکه در امتدادِ صعودِ ادراک!
و مگر نه این است که هر پایان، خود آغازِ ناپیدای دیگری‌ست؟
مگر نه این است که هر زایش، تجلیِ حقیقتی نو در باغِ ازلیت است؟
آری!
من در انحلالِ مطلق، نه به نیستی، که به بی‌کرانگیِ وصال بدل شده‌ام!
نه در زوال، که در شکوهِ حضور مأوا گرفته‌ام!
من دیگر نه آواره‌ی تردید، که همسفرِ یقینم!
و در این مسیر، هر گام، نقشی از حقیقت را در سینه‌ام حک می‌کند!
و من، در آغوشِ نور، در طوافِ سرمدی، در مدارِ حقیقتِ مطلق،
در آن “او”ی بی‌آغاز، بی‌پایان، به خود بازمی‌گردم!
إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ…
نه در فقدان، که در حضور!
نه در زوال، که در شکوهِ بی‌کران!
نه در سایه، که در عینِ نور!
نه در بی‌نشانی، که در ساحتِ مطلق!
نه در سرگردانی، که در منزلِ وصالِ ازلی!
و اینک…
در حضوری که زمان را در می‌نوردد،
در نوری که خاموشی را به تسخیر درمی‌آورد،
در حقیقتی که ازلی‌ست و به ابدیت می‌پیوندد،
در آن هستی که نه ابتدا دارد و نه نهایت، آرام گرفته‌ام…
نویسنده: 
احمد محمود امپراطور
شهر بیم و امید 
زمستان ۱۴۰۳خورشیدی

 

06 فوریه
۳دیدگاه

سخن شاعر 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 18 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی – فبروری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

سخن شاعر 

به‌خاطر بسپار که اگر طلا هم باشی، 

برای بقا و استحکام ناگزیر از آنی که با دیگر فلزات درآمیزی. 

در خلوصِ محض، شکنندگی نهفته است،

 و استواری در هم‌نشینی و تعامل پدیدار می‌گردد.

 پس نیک بیندیش که چه می‌گویم، 

زیرا حکمتِ این سخن در ژرفای زندگی نهفته است.

احمد محمود امپراطور

6 فبروری 2025

 

22 ژانویه
۵دیدگاه

مردانگی فراتر از جنسیت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه 3 دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۳  خورشیدی  22  جنوری   2025   میلادی – ملبورن استرالیا

مردانگی فراتر از جنسیت

مردانگی از نظر من فراتر از جنسیت است؛ 
کیفیتی است که در قلب و روح انسان‌ها می‌درخشد. 
مردانگی شجا عت در برابر سختی‌ها، وفاداری به اصول، 
صداقت در گفتار و کردار، و حمایت از حق و عدالت است.
این واژه، متعلق به همه انسان‌هایی است
که با عزت نفس و بزرگی روح، در مسیر راستی
و نیکویی گام برمی‌دارند،               
بی‌آنکه مرزهای جنسیت این ارزش والا را محدود کند.
نويسنده: 
احمد محمود امپراطور
13 ژانویه
۵دیدگاه

ارزش‌ های اصیل انسانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   24  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  13  جنوری   2025   میلادی – ملبورن – استرالیا

ارزش‌ های اصیل انسانی

 

احمد محمود امپراطور، ستاره‌ای فروزان در افق ادب و انسانیت، شاعری است که واژگانش همچون نسیمی سرشار از عشق و محبت، روح‌های تشنه مهر و انسان‌دوستی را نوازش می‌دهد. 

او جوانی است که تواضع، مهربانی و اندیشه‌ای ژرف را در وجود خود پرورانده و عشق به هنر و انسانیت را به عالی‌ترین شکل ممکن به منصه ظهور رسانده است. 

زندگی او داستانی شگرف و دل ‌نشین از وفاداری، خدمت و احترام است؛ داستانی که هر صفحه‌اش با دعای خیر و مهر پدر و مادر آراسته شده و با اخلاق نیکو و منش والا، جلوه‌ای کم‌ نظیر یافته است.

 

در جهانی که اغلب هیاهو و ظاهربینی، ارزش‌های اصیل انسانی را به حاشیه می ‌رانند، امپراطور چون نسیمی آرام اما استوار، پیام مهر، خدمت و اخلاق را به دل‌ها هدیه می‌دهد.

 او نه تنها در اشعار خود، بلکه در رفتار و کردار نیکویش، الگویی برجسته و تابناک برای نسل جوان این عصر است؛

 الگویی که نشان می‌دهد انسانیت و هنر، فراتر از واژگان، در شیوه زیستن و بازتاب احترام و عشق عمیق به والدین معنا پیدا می ‌کند.

 

 امپراطور خدمت به پدر و مادر را نه صرفاً یک وظیفه، بلکه عبادتی مقدس و ارزشمند می‌داند که برکت و جلال زندگی او را تضمین کرده است. 

او دعای خیر والدین را گرانبهاترین سرمایه خود می‌خواند و موفقیت‌هایش را وام‌دار همین دعای الهام‌بخش می‌داند. 

اشعار او که سرشار از عشق به خانواده و ارزش‌های والای انسانی است، بازتابی از اهمیت اخلاق، انسانیت و وفاداری در عمیق ‌ترین لایه‌های معنایی خود است.

 

پدر و مادر این شاعر ارجمند، منبع الهام و سرچشمه نورانی هنر و ادب او بوده‌اند. 

دعای خیر آنان، چون تاجی زرین، بر سر امپراطور می‌درخشد و مسیر سعادت و جاودانگی را برای او روشن ساخته است. 

شنیدن از زندگی و خدمت بی‌دریغ او به والدینش، مرا بر آن داشت تا با کنجکاوی بیشتری درباره این شخصیت ارزشمند تحقیق کنم. 

آنچه یافتم، شگفتی و تحسینم را دوچندان ساخت؛ چگونه این جوان شریف با تمام وجود، خدمت به والدین خویش را عبادتی ناب دانسته و دعای آنان را گوهر بی‌بدیل زندگی خود شمرده است.

 

در روزگاری که احترام و خدمت به والدین نزد بسیاری از جوانان کم‌رنگ شده است، 

 محمود امپراطور چون چراغی فروزان، راه درست را به دیگران نشان می‌دهد.

 او با زندگی و رفتار خویش ثابت کرده است که خدمت به پدر و مادر نه تنها مایه برکت در زندگی، بلکه رمز جاودانگی در قلب‌ها و تاریخ است.

 

اگرچه پدر بزرگوارش به سرای ابدیت شتافته است، اما مادر مهربان و فرشته ‌خصال او همچنان در قید حیات‌اند 

و امپراطور با عشقی خالصانه و صبری وصف ‌ناپذیر، همه لحظات خود را صرف خدمت به ایشان کرده است. 

او به زیبایی نشان داده است که این خدمت، مایه شرف، عبادت و رضایت خداوند است؛ خدمتی که برای او، رضایت کامل پروردگار و بهره‌مندی از دعای پرخیر و برکت مادر را به ارمغان آورده است.

 

به مثابه وظیفه‌ای اخلاقی، بر خود لازم دانستم که این نکات ارزشمند را با اجازه ایشان به قلم آورم. 

امید است که این نمونه‌ای والا از اخلاق و خدمت، الهام‌بخش جوانان و همه انسان‌ها گردد و راهنمایی برای زندگی بهتر و پرثمرتر باشد.

 

با احترام و ارادت

نویسنده: روژان کارینا

میزان ۱۴۰۳ | سپتامبر ۲۰۲۴

 

08 ژانویه
۴دیدگاه

فراموش شدن،سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :چهارشنبه  19  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025   میلادی – ملبورن – استرالی

فراموش شدن،

سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است

که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

چه دردناک است

که در نهایت، تمامی وجودمان،

آنچه در قلب‌ها کاشتیم و در ذهن‌ها جاری ساختیم،

چون نقش گام‌های رهگذری

بر سطح برف‌های سرد و فراموشی

محو می‌شود.

گویی تمام لحظات زیسته،

تمام نبض‌هایی که به عشق و امید تپید،

             تنها نقشی موقتی             

    بودند     

بر سپیدی سرد زمان؛

نقشی که با وزش بادی بی‌رحم

از یاد می‌رود.

چگونه می‌توان پذیرفت

که خاطراتمان،

خنده‌ها و اشک‌هایمان،

داستان‌هایی که برای خود و دیگران نوشتیم،

همگی به سرانجامی چنین خاموش

ختم شوند؟

چگونه می‌توان باور کرد

که روزی این برف‌ها

رد پایمان را خواهند پوشاند

و هیچ‌کس دیگر

حتی نامی از ما به زبان نمی‌آورد؟

فراموش شدن،

سهم تلخ و بی‌رحمانه‌ای است

که زندگی به ما هدیه می‌دهد.

سهمی که گویی با زخم‌هایی از جنس بی‌اعتنایی

عشق‌ها و رویاهایمان را از هم می‌گسلد.

گویی تمام شور و شوق‌ها،

شکست‌ها و پیروزی‌ها،

تنها زمزمه‌هایی بودند

که در هیاهوی جهان

گم شدند.

و چه دلشکن است این اندیشه

که هیچ

‌کس به عقب نگاه نمی‌کند

تا رد پای ما را بیابد،

تا نشانی از بودنی

که در تک‌ تک لحظاتش

تلاش کردیم چیزی بیافرینیم،

چیزی بگذاریم.

گویی هرگز نبودیم،

گویی هرگز نخواستیم و نزیستیم.

ما زنده‌ایم، اما برای چه؟

برای آنکه روزی برف‌های سرد و فراموشی

تمام نشانه‌های بودنمان را بپوشانند؟

برای آنکه قصه‌مان

بی‌شنونده بماند؟

یا برای آنکه

در این بی‌کرانگی بی‌تفاوتی،

تنها مشتی حسرت

در دل جا بماند؟

حسرتی که

چون چراغی خاموش

در تاریکی زندگی می‌سوزد

و یادآوری می‌کند

که چگونه زیستیم،

اما در فراموشی گم شدیم.

و این است حکایت انسان؛

جستجوی جاودانگی

در جهانی

که هیچ‌کس را

جاودان نمی‌پذیرد.

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

زمستان 1403 خورشیدی 

15 دسامبر
۳دیدگاه

منشورِ عشق

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  25 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 15 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

منشورِ عشق

آرزومندم روزی

در کوچه‌ای خلوت و آرام

زیر سایه‌ درختان پاییزی

در مسیری که باغچه‌های پر از عطر خاک نم‌زده‌اش

آرامش دل و روان را به جان می‌سپارد

قدم بردارم.

 

باغچه‌هایی که برگ‌های ملونش

در دل خود داستان‌های ناتمام فراق

و دردهای گذشته را به دوش می‌کشد

و بادهای نرم و وقفه‌ای

نغمه‌های پنهانی از عشق را

در سکوت آن کوچه می‌خوانند.

 

همان کوچه‌ای که انتهایش

به جنگلی از خیال و شیدایی می‌رسد

جایی که دریاچه‌هایی پر از ماهیان رنگین دارد

و قوهای زیبای عشق

با منظره‌ای دل‌نشین

در دل آب‌ها زمردین شناورند.

 

جایی که نور خورشید

از میان شاخه‌های درهم تنیده درختان نیمه‌ عریان

گرمایی مهرآمیز و دلپذیر می‌افشاند.

 

در چنین لحظه‌ای،

در چنین مکان زیبایی،

آرزو دارم که تو را بیابم.

زمانی که نگاهت در اعماق وجودم

شعله‌ور می‌شود و اندام بلورینت

تشنگی روحم را سیراب می‌کند.

 

در آن کوچه که هر برگ فرو افتاده‌اش

ضربانی از قلب بی‌قرارم است

دستت را بگیرم و در سکوت و آرامش

آن فضا متعالی،

به نوازش نسیمی که حلقه‌های گیسوانت را

پریشان می‌کند

و هر رشته‌اش را به رشته‌ جانم گره می‌زند

نزدیک‌تر شوم.

 

رایحه وجودت را استشمام کنم،

دستانم را به دور کمرت حلقه زنم

و نفس‌هایت که شبیه نغمه‌ای در باد می‌رقصد

را به ذهنم می‌سپارم.

 

لاله‌ای گوش و غبغب گلابگونت را

به لبانم آرام لمس می‌کنم.

 

به نگاهی رازآلودت خیره می‌شوم

و منشور عشق را در امواج احساس

قشنگی زنانگیت از بر می‌کنم.

 

لحظه‌ای که در میان درختان،

دور از نگاه جهان،

گرمای تنت در آغوشم جاری می‌شود

و زمان، به احترام این عشق بی‌همتا،

از حرکت باز می‌ماند.

 

در آن لحظات ناب،

تمامی هستی به هم می‌آید

و هرآنچه که حقیقت عشق است

از دل دریای رغبت به گنجینه صدف آب‌دار

و زلال مروارید می‌ریزد.

 

و بقا هستی به بهار دیگر

نجوای عاشقانه سر می‌دهد.

 

و من ایمان دارم

هر آرزویی که عشق، طلیعه‌دار آن باشد،

تحقق می‌یابد.

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

 Ahmad Mahmood Imperator 

پاییز ۱۴۰۳خورشیدی 

09 دسامبر
۴دیدگاه

لبخندهای گم‌شده،

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه    19 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی –9 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

لبخندهای گم‌شده،

 یادگارانی از روزگارِ بی‌غمی اند

 که در زلالِ چشمه ‌سارِ جان می‌درخشیدند

 و چون طراوتِ نسیمِ سحری، 

به دل‌ها آرامش می‌بخشیدند.

 آن روزها که چهرهٔ عالم از غبارِ غم پیراسته بود، 

لبخندها همچون نغمه‌های مرغانِ صبحگاه،

 دل‌ها را به وجد می‌آوردند و شوری بی‌مثال در جان‌ها می‌افکندند.

لیک افسوس که این لبخندهای بهشتی، در پیچ‌ و خمِ 

روزگارِ ناساز و در میانِ طوفان‌های غم‌انگیزِ حیات،

 رنگ باختند و در غبارِ فراموشی نهان شدند.

 آنان، چون ستارگانِ سپهرِ شب، در لابلای ابرهای تیره‌دلِ غصه پنهان گشتند

 و دل‌های مشتاق را از نورِ خویش محروم ساختند.

ای دریغا بر این لبخندهای گم‌شده، که چون گلی از بهارِ جوانی چیده شدند و عطرِ دل‌انگیزِ خویش را به خاطره‌های دور سپردند. 

کاشکی بارِ دگر، بادی از سرزمینِ طرب و عشق بوزد و این گنج‌های پنهان را از دلِ خاکسترِ زمان برآرد،

 تا رخسارِ زندگی را با زینتِ خویش بیارایند 

و روان خسته را به بارگاهِ شادمانی، شکوهمند فرا خوانند.

——- 

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

برگریزان ۱۴۰۳خورشیدی

08 دسامبر
۳دیدگاه

بستن دروازه‌های مکاتب به روی دختران،

هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :  یکشنبه   18 قوس  ( آذر) ۱۴۰۳  خورشیدی –8 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بستن دروازه‌های مکاتب

به روی دختران

===================

بستن دروازه‌های مکاتب به روی دختران،

ظلم آشکار بر جوهر عدالت و انسانیت است.

گویی دنیا در چشمان پر از اشک و آرزوهای دخترانی که

با عشق ذاتی به دانش و یادگیری زاده شده‌اند، فرو می‌ریزد.

این سکوت تحمیلی، شعله امید را در جامعه‌ای که

با آموزش و توانمندسازی زنان خود شکوفا می‌شود، خاموش می‌کند.

دختران ستارگان درخشان آسمان بشریت‌اند

که هر یک می‌توانند تاریک‌ترین گوشه‌های جامعه را

با درخشش خرد و بینش خود روشن کنند.

اما بسته شدن مکاتب، سایه‌ای چنان سنگین می‌اندازد

که آسمان آینده را از این ستارگان محروم می‌سازد.

این محرومیت، زخمی عمیق در دل تاریخ حک می‌کند—

زخمی که درد آن همچنان تازه باقی می‌ماند و اثراتش هرگز محو نمی‌شود.

چگونه می‌توان پذیرفت که در دنیای امروز،

جهل هنوز عقل و آزادی نیمی از بشریت را

با زنجیرهایی نشکستنی در بند نگه داشته است؟

آیا تمدنی می‌تواند به عظمت برسد،

در حالی که آگاهی و توانمندی زنان خود را نادیده می‌گیرد؟

دخترانی که حامل عشق و خرد هستند،

نیاز به بال‌هایی دارند

تا به سوی افق‌های دانش و روشنایی پرواز کنند.

انکار آموزش به آنان، بریدن این بال‌هاست

و خلایی بر جای می‌گذارد که زمانی رؤیای پرواز در آن بود.

آینده‌ای که در آن دختران از آموزش محروم می‌شوند،

مانند زمینی بایر و بی‌باران است که دانه‌های امید در آن

نمی‌توانند جوانه بزنند.

بسته شدن مکاتب نه‌تنها بی‌عدالتی در حق دختران است،

بلکه خیانتی عمیق به سرنوشت یک ملت است.

با هر لحظه‌ای که این دروازه‌ها بسته می‌مانند،

سایه‌های جهل عمیق‌تر می‌شوند و چشم‌اندازهای

پیشرفت بیش از پیش کم‌رنگ می‌گردند.

اما بدون شک، در تاریک‌ترین شب‌ها،

نور راه خود را پیدا می‌کند.

اراده دختران مانند جویباری خالص است

که سرانجام سخت‌ترین سنگ‌ها را می‌تراشد و

راه خود را به اقیانوس بی‌کران روشنگری باز می‌کند.

هر قلب بیدار و هر ذهن آگاه، وظیفه دارد این زنجیرهای نامرئی را بشکند

و درهای دانش و فرصت را بگشاید.

تنها زمانی که دختران بتوانند آزادانه

بال‌های خود را در آسمان باز آموزش بگسترانند،

جامعه به ظرفیت حقیقی خود خواهد رسید.

این دختران، معماران تمدن‌ها، پرورش‌دهندگان فرهنگ و

پیام‌آوران صلح و روشنایی‌اند.

گشودن دروازه‌های مکاتب نه‌تنها یک ضرورت فوری،

بلکه یک وظیفه اخلاقی و انسانی است.

این، تنها راهی است برای هموار کردن مسیر سپیده‌دم روشنگری

و تضمین آینده‌ای روشن، سرشار از کمال و پیشرفت.

————

نویسنده: احمد محمود امپراطور

برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

 

 

27 نوامبر
۴دیدگاه

آیینه ای واژگان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه 7 قوس (آذر) 1403 خورشیدی – 27 نوامبر 2024 میلادی – ملبورن – استرالیا

آیینه ای واژگان

 

با اندیشه‌ هایی که مرزهای جغرافیا و ذهن را در هم می‌شکند،

 

با قلبی که چون خورشید، گرمای عشق و نور انسانیت را بی‌وقفه می‌تاباند.

 

چون بارانی که بر دشت‌های تفتیدهٔ روزگار می‌بارد،

 

چون شعری که حقیقتِ آینده را پیش از 

طلوع آن، در آیینه ای واژگان به تصویر می‌کشد.

 

در وجود تو، با احساسی که لطافتش 

مرزهای درک را می‌گستراند،

 

و با ابیاتی که عطر عشق و شور زندگی را 

در جان هر خواننده می‌نشاند، جاودانه خواهم ماند،

 

حتی اگر نفس‌های انسان را بقایی نباشد

و زمان، زندگی را به اندازه‌ای کوتاه‌تر از 

رؤیا محدودکند.

 

اما آیا این محدودیتِ عمر، 

ما را از جاودانگی در اندیشه بازمی‌دارد؟

 

آیا عشق، فراتر از مرزهای فنا، در قالب هر شعر،

 هر واژه، و هر نگاه، جاری نمی‌ماند؟

 

ما، نه به عمرِ کوتاه خویش،

که به وسعت عشقی که می‌آفرینیم، زنده‌ایم.

 

نویسنده: احمد محمود امپراطور 

پاییزی ۱۴۰۳ خورشیدی

 

24 نوامبر
۲دیدگاه

زن تجلیگاه سُهِش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 4 قوس (آذر) 1403 خورشیدی – 24 نوامبر 2024 میلادی – ملبورن – استرالیا

 

زن تجلیگاه سُهِش

عشق ناب، آن گوهر آسمانی که از سرچشمه‌های ازلی الهام می‌گیرد، در وجود یک زن به اوج زیبایی و تکامل می‌رسد. 

زن، این مظهر ظرافت و عاطفه، همچون باغی از گل‌های بی‌مثال است که عشق را به شکوفایی می‌رساند و با عطر دل‌انگیزش، جهان را سرشار از معنا و حیات می‌کند. وجودش تجلیگاه سُهِش * است که از ژرفنای دل سرچشمه می‌گیرد و به اوج بی‌کرانگی می‌رسد؛ 

عشقی که در پاکی، جلال و جمال و ازمت * ریشه دارد

و در آغوش گرمایی که زن به هستی می‌بخشد، به کمال دست می‌یابد. 

در حقیقت، زن، با قلب لطیف و دستان سحِر آفرین خود، عشق را نه‌تنها آیینه‌ دار است، بلکه آن را به هنری بی‌انتها بدل می‌کند که در هر گوشه از زندگی می‌درخشد.

نگارنده: 

احمد_محمود_امپراطور #

برگریزان ۱۴۰۳ خورشیدی

 

* ((سُهِش )) احساس

* ((ازمت))  باوقارتر – آهسته تر