۲۴ ساعت

30 جولای
۱ دیدگاه

تاریخِ من، خون و خاکستر  روایتِ افغانستان

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه  8 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی -30 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

تاریخِ من، خون و خاکستر 

روایتِ افغانستان

ای خاکِ من، ای نامِ زخمی از هزاران سالِ درد،

بر سرت تاجِ   طلا   بود    ، زیر   پایت    لاله‌

 تویی تاریخ  زنده ،  با  نفس‌  های   بریده،

در دلت شمشیر و شعر است، در نگاهت خوابِ دیده.

 

از سُلاله‌های آریا، تا به کوه‌های بلند،

از بابل تا بلخ و بلندان، از سغد تا خطِ قند.

زبان‌هایت چون رود جاری، دین‌هایت از نور پر،

تو جهانی در دلِ یک خاک، پُر زِ اندیشه و شرر.

 

اما ای خاکِ پر افسانه، ای داغ‌دارِ بی‌لباس،

چه شد آن تاجِ تمدن؟ چه شد آن شیرِ حق‌شناس؟

باد آمد، طوفان گذشت، شمشیر شد قانونِ شهر،

دشمن آمد با دعا، با قران در دستِ زهر.

 

ای وطن، آغازِ جنگت از کجا شد؟ کی رسید؟

وقتی که شرق و غربِ دنیا، تو را دیدند چون پلید.

یک پل از هند تا آسیایِ میانه‌ی خفته،

تو شدی میدانِ بازی، خاک شد جانِ شکفته.

 

روس آمد با تانک و مرمی، گفت آزادی می‌دهم،

خون گرفت هر کوچه را، باز هم وعده می‌دهم!

آمریکا پس از دهه‌ها، گفت: نجاتت می‌دهم،

با هزار چکمه آمد، باز هم خنجر زدم.

 

طالب آمد با شریعت، پشتش باز هم وطن نیست،

نام دین بر لب ولی، کارش جز شمشیر و فن نیست.

رهبرانی پُر زِ کیسه، دست در دستِ غریبه،

فروختند جانِ ملت را، به لبخندِ فریب‌ده.

 

ملا، کمونست، دمکرات، پادشاه و جنرال،

همه نام‌اند، اگرچه هیچ‌کدامش نیست حال.

هر که آمد، گفت: “نجاتم از خودِ تو بهتر است!”

لیک در پایان، خودش هم قاتلِ یک پیکر است.

 

مکتب ویران شد، قلم افتاد، مادران گم کرده‌اند،

کودکان با بغچه‌ی خون، خنده را کم کرده‌اند.

ما صلح را نشناختیم، چون هماره وعده بود،

دروغ در جامی زرین، از زبانِ ساده بود.

 

ولی در این تلاطم، بود چیزی جاودان،

چیزکی از جنس غیرت، از غرورِ بی‌امان.

در دلِ مردم، هنوزم آتشی روشن بود،

گرچه سقف خانه سوخت، شعله در جان ماند زود.

 

هاکان‌ها برخاستند، از میانِ خاک و دود،

نسلی از درد آبدیده، نسلِ آگاه و سرود.

نه به مرمی تکیه دارند، نه به وعده‌ی وزیر،

با قلم می‌سازند امروز را، با نگاهی دستگیر.

 

ای وطن، با چشمِ خسته، رو به فردا می‌روی،

در دلِ هر ویرانه‌ات، باز هم معنا می‌روی.

تا زمانی‌که یکی هست، با دلی از عشقِ تو،

تویی زنده، با هزاران زخم، با امیدِ تازه‌جو.

هاکان نوابی

۵ می ۲۰۲۵ میلادی

ادمنتن – آلبرتا، کانادا

28 جولای
۱ دیدگاه

گل های حسرت

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 6 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 28 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

گل های حسرت

تا کی مرا  ز  غصه   فراموش می‌کنی؟

 حرف رقیب  را تو  مگر گوش می‌کنی؟

 من از فراق، تا به سحر خورده‌ خون دل

 با غیر، جامِ می تو چرا نوش می‌کنی؟

زین داغ‌ها که بر دل و بر سینه می‌نهی

گل‌های  حسرتم  زده  گلپوش  می‌کنی

 تا دیده‌ای ز گوشهٔ چشمت به سوی من

 تاراج  اختیارِ دل   و   هوش   می‌کنی

 من بی‌خیالِ روی تو یک شب نخفته‌ام

ای شوخ! از چه‌ام تو فراموش می‌کنی؟

ساقی! ز کیفیت که به چشم خمار تست

 رندان باده‌کش همه مدهوش می‌کنی

 گفتی: به عید آیم و عیدی  دهم تو را

 آن وعده را چو زلف، پسِ گوش می‌کنی

 در بین عاشقان  هدفِ  غمزه‌ات شدم

من را به یک نگاه ستم‌ کوش  می‌کنی

 قربان انتخاب   دو   چشمان   آبی‌ات

 کز جمله عاشقان، تو مرا خوش می‌کنی

 آیی اگر به بستر  این  «انوری» شبی

خود را ز بار ننگ سبک ‌دوش می‌کنی

 انوری فکری

28 جولای
۱ دیدگاه

جنجالِ سیاست

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 6 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 28 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

جنجالِ سیاست

همه عشقم، همه  جانم  وطن باد

وطن گلزار  و   بُستان   و چمن باد

 بهارانِ وطن، خوشرنگ و خوشبو

 پُر از عِطر و عَبیر، مُشکِ خُتن باد

 سراپایش گل‌  آذین  و  پُر  از نور

 کَفَن‌پوش از درختِ   نسترن باد

 سراسر، چشمه‌ سارانِ شفابخش

 ز آمُو تا به هِیرمند، جان و تن باد

معادن در دلِ هر سنگ و صخره

به دنیا شهره و رِکورد شکن باد

 به هر سو باغ و گلشن‌ها مجلل

 ز هِرات، تا  بَدَخشانِ   کهن باد

 به عشق و عاشقی، فرهادِ ثانی

 بدون شک، بشیرِ شیرین ‌سخن باد

 ولی افسوس! به کسبِ فَیضِ تعلیم

 تفاوت‌  ها   میانِ   مرد و زن باد

 به جنجالِ سیاست، حکمِ قدرت

 هزار اندوه، که بحثِ ما و من باد

 بشیر احمد بشیر شیرین سخن

28 جولای
۳دیدگاه

رشکِ آسیا

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 6 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 28 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی .  فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

 

رشکِ آسیا

نیایید    دیگر    نیست      هرگز 

شما را جای   امن  و   زندگانی 

درین کشور که رشک آسیا بود 

شده   نازل     بلای    آسمانی 

زبس بردند و ویران کرده کشتند 

نمانده   هیچ  از بودن نشانی 

همه جا گشته قبرستان و مشهد 

کند از   حال   ملت   ترجمانی 

مسلمان با مسلمان بس در افتاد 

نصارا خواند بر  ما ( لنترانی ) 

شرافت زیر پا شد ،مُرد وجدان 

برای یک   دو  روزه   کامرانی 

جهاد    ما     ندارد    ارمغانی 

بغیر از غارت و موشک پرانی . 

 صابر هروی

28 جولای
۳دیدگاه

گفتگویی با محترمه بانو هما طرزی شاعر، نقاش و دیزاینر لباس و جواهرات

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 6 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 28 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

در ادامهِ گفتگو ها با همکاران قلمی سایت 24 ساعت

اینک صحبتی داریم  با شاعر  ، نقاش و دیزاینر ورزیده 

کشور محترمه بانو  هما طرزی که حضور

خواننده گان محترم پیشکش میگردد.

 سؤال :

بانو طرزی گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت 24 ساعت معرفی کنید و همچنین بفرمایید صاحب چند فرزند میباشید ؟

 

 جواب :

در هفتم جنوری ۱۹۵۱ در شهر کابل چشم به جهان گشودم و بعد از پایان دوره دانشگاهی در دانشگاه کابل و اخذ لیسانس در رشته علوم تربیتی و زبان انگلیسی، جهت ادامه تحصیلات و اخذ دکترای ادبیات فارسی‌ در دانشگاه تهران به تحصیل پرداختم ، ولی به علت وقوع انقلاب اسلامی در ایران تحصیلاتم نا تمام مانده و با ورود آقای خمینی به ایران در فبروری 1979 مجبور به ترک آن کشور گردیده و به کشور آمریکا کوچ نمودم ، زیرا به وجود آمدن رژیم  کمونیستی در کشورم مانع رفتنم به زادگاه ام افغانستان گردید.

من فقط یک پسر دارم .

 

 سؤال :

لطف بفرمایید در مورد کار و فعالیت های قبلی تان در افغانستان قدری روشنی بیاندازید و همچنین بفرمایید در حال حاضر مصروف چه فعالیت ها می باشید؟

 

 جواب :

از آوان جوانی شعر می‌ سرودم که اشعارم  بین سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۵ به طور مرتب در نشریات معتبر افغانستان چون :

مجله پشتون ژغ )صدای افغان ، ( مجله میرمن )بانو ، ( مجله ژوندن )زندگی‌‌ ، ( مجله اردو )ارتش  و ( روزنامه پر تیراژ کاروان ) بطور مرتب به چاپ رسیده است .

همچنان همزمان آثارم در مجلات معتبر ایران ، سخن ، یغما و اطلاعات  هفتگی به چاپ میرسید .

شعر مرگ مادر در سال ۱۹۷۰ برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل گردید که تا کنون بار ها به چاپ رسیده است .

همچنان بعنوان نخستین کاندید دختر شایسته در افغانستان برگزیده شده بودم و نخستین مدل تبلیغاتی در کشورم نیز بودم.

بعد از آمدن به امریکا:

مدت 13 سال طراحی لباس و خیاطی نمودم.

ازسال ۱۹۹۲ تا سال ۱۹۹۹ درشرکت Bergdorf Goodman  به عنوان مدیرتغییر  و دگرش  لباس و طراحی جواهرات عروس ایفای وظیفه نمودم. ازسال ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۸ در شرکت طراح  معروف ایتالیایی  Giorgio Armani به عنوان رئیس تغییر  و دگرش  لباس  در سرتاسر امریکا  مشغول کار بودم . از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ درشرکت Lord & Taylor   به عنوان رئیس  تغییر و  دگرش لباس سرتاسر امریکا  به وظیفه ام ادامه دادم . از سال ۲۰۱۵ تا  ۲۰۱۸ در کمپانی Bloomingdales به  عنوان رئیس خدمات مشتریان ایفای وظیفه نمودم. از سال ۲۰۱۸ تا  ۲۰۲۰ در کمپانی Brooks Brothers  به عنوان رئیس تغییر و دگرش لباس در سراسر آمریکا ایفای وظیفه نمودم.

اکنون در کمپنی ALT به حیث ریس انکشاف و توسعه استعداد ها و مشاور مدیر کل  کمپنی مشغول کار استم.

 

 سؤال :

علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال ناگزیر به ترک وطن شدید و در حال حاضر در کدام کشور زندگی می کنید؟

 

 جواب :

من جهت ادامه تحصیل در سال 1974 ترک وطن نمودم و به ایران رفتم که با کمال تاسف نتوانستم دوباره برگردم. و در سال 1979 با انقلاب اسلامی ایران به امریکا در شهر نیویورک آمدم و تا حال زندگی میکنم.

 

 سؤال :

در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟

 

 جواب :

 از سنین 10 و یا 11 سالگی شعر می سرودم ولی جدی نمی گرفتم  ،تا اینکه در 18 سالگی بعد از مرگ ناگهانی مادرم اشعارم بچاپ رسید و شکل جدی گرفت. بیشتر در قالب شعر سپید و گاهگاهی نیمایی می سرایم .و باور برین است که نخستین بانوی سپید سرا و نیمایی سرا در افغانستانم.

البته دو کتاب هم در غزل دارم.

 

 سؤال :

اطلاع یافتم که تاحال بیشتر از ده اثر از شما به زینت چاپ آراسته شده ، اگر لطف نموده نام بگیرید و بفرمایید اگر خوانندگان عزیز ما از چه طریقی میتوانند آنها را بدست بیاورند؟

 

 جواب :

– میلاد نسترن‌ها

ـ زمزمه‌های نیایش

ـ کوچ پرنده‌گان

ـ نوید سحری

ـ شکوه برف‌ها

ـ بهار در پاییز

افزون بر این گزینه‌هایی:

ـ واژه‌های آبی

ـ برگ‌های خشکیده

ـ عشق های ماندنی

– رقص شگوفه ها

– سه پنجره

-و من عشق را زیستم

به‌گونه دیجیتالی نشر شده‌اند.

 

همچنان 4 آلبوم نقاشی و 4 آلبوم دیزاین لباس و یک آلبوم دیزاین جواهرات  درسال 2024 به چاپ رسیده.

 

 سؤال :

آیا به جز از سرودن شعر درکار های فرهنگی و اجتماعی دیگر در شهر محل سکونت تان فعالیت دارید یا خیر؟

 

 جواب :

خیر ، چون کارم تمام وقتم را در بر می گیرد.

 

 سؤال :

شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟

 

 جواب :

شعر از دید من بیان احساس به شیوه هنری و ویژه که زیبایی کلام را همراه بوده و بیان احساس یا فریاد دل را گوارا تر و دلپذیر تر می کند. البته در قدیم فقط به کلام موزون شعر گفته می شد که من به آن معتقد نیستم. برای من پیامی که شعر با خود همراه دارد از اهمیت بیشتری برخوردار است تا فورم و شکل آن.

 

 سؤال :

اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟

 

 جواب :

از شاعران کلاسیک مولانا،  حافظ،  طاهره قدرت العین، مهستی گنجوی،  خواجه عبد الله انصاری، و شیخ بهایی را دوست دارم و از شاعران معاصر فروغ فرخزاد، سهراب سپهری،  لطیف ناظمی، حمیرا نگهت دستگیر زاده، یوسف کهزاد، و بعضی از سروده های پرتو نادری.

 سؤال :

نظر تان در مورد سایت 24 ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید:

 

 جواب :

سایت 24 ساعت به دلیل نداشتن تعصب و بیطرفانه بودنش،  بدون در نظر داشت قوم و زبان و نسل و نژاد و همچنان زنده نگهداشتن میراث فرهنگی واقعی کشور غم دیده ونگون بخت ما برایم بسیار با ارزش است. این تنها سایتی است که فریاد  حقیقی ما را با چشم ها آشنا می سازد. بیشتر از دوسال می شود که با این سایت پر محتوا همکاری دارم.

 

 سؤال :

برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه ها ی دارید؟

 

 جواب :

امیدوارم جوانان ما میراث دار واقعی ما باشند و نگذارند تا  بدی های کنونی محیط جدید  در آنها تاثیر گذار شود. باید بکوشند و با زحمات خلل ناپذیر به دنیا ثابت سازند که ما مردمان با فرهنگ و میراث دار انسانیت هستیم نه زاده  سرزمین وحشت و دروغ و ریا و ظلمت!

 

 سؤال :

در پایان اگر پیام و یا مطلبی است که نپرسیده باشم لطف نموده بیان کنید.

 

 جواب :

تنها پیام من به شما و دست اندر کاران سایت پر محتوا و مثبت 24 ساعت ، ادامه این راه پر محتوا و مفیدیست که آغاز نموده اید واز بارگاه ایزدی ، موفقیت های بی پا یان را برایتان آرزو مندم. همیشه شاد و سلامت و موفق باشید!

 

بشیر هروی :

خانم طرزی گرانقدر از اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از لطف  شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم.

 

 

 

 

 

27 جولای
۱ دیدگاه

ندای صلح

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 5 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 27 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

ندای صلح  

ندای صلح صدای خاص   و  عام است  

زمین را زندگی  با  صلح  ، دوام است  

 چو آب و نان ،  نیاز است   و   حیاتی 

به صلح زیستن طریق شادکام است  

 بدور   بودن  ز فتنه  راهی  نیکوست  

بسی آدم ‌کُشی   فعل ِ حرام  است  

 ز   نیرنگ    و    عداوت     دور    باید 

که تخم    فتنه ، آغاز  خصام   است  

درخت  دوستی  خوش   بارور   باد

  که غیر  صلح ، میوه  ناتمام   است

  اگر  در  خانه     آید   مهر  و   الفت 

 چه عزت‌ ها و لذت ‌ها   بکام  است  

 دل آرام است و چشم از اشک بی‌غم 

اگر در کشوری صلح  در  قوام است  

 میان خلق  اگر صلح گشت  محقق 

 چراغ  مهربانی  خوش خرام است  

 قلم  برتر  ز شمشیر  است ،  زیرا 

 که صلح  والاتر از تیغ  حسام  است

   جوان و کودک و پیران  به  رنج است 

 اگر مُلکی به کامِ جنگ مٌدام  است  

 اگر جنگ  است ، عقل  از کار مانده

  وگر صلح است، عقل والامقام است  

 بشر با صلح نیازمند است نه با جنگ 

 بشیر، صلح آرزوی خاص وعام است  

 بشیر احمد بشیر شیرین ‌سخن

27 جولای
۱ دیدگاه

چه فایده؟

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 5 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 27 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

چه فایده؟

آهو! پلنگ  نیست   جهیدن   چه فایده؟

 با پای خسته، خسته  دویدن چه فایده؟

آهای… ای پرنده!  کسی  نیست انتظار

 از شاخه‌ای به شاخه پریدن چه فایده؟

یوسف که نیست رد بشود، دختری غزل!

حالا ترنج  و دست   بُریدن  چه فایده؟

 فرصت  برای  زندگیِ  عاشقانه نیست

 دیگر به جام و باده رسیدن چه فایده؟

 احساس تیر خورده و پژمرده گشته است

 ماهی شدن به   آب تپیدن چه فایده؟

فرصت برای بوسه به لب‌ها نمانده است

 لب را به شوق بوسه، مکیدن چه فایده؟

 وقتی که تخته نیست برابر به تخته‌ات!

بر چشم یار زُل  زده،  دیدن چه فایده؟

محرابی صافی

4 اسد 1404 خورشیدی

27 جولای
۱ دیدگاه

ظلم همسایه !

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 5 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 27 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

ظلم همسایه !

مردمِ   آواره ایم   از  ملک   دور    افتاده ایم

از    جفای  جور   یاران    ناصبور     افتادایم

هر نفس اخوان بر ما می کنند ظلم و ستم

زان سبب آواره   از  دستِ  قَتور  افتاده ایم

 سخت رویی بس که دیدیم تا ز ابنای زمان

تا درین وحشت سرایِ پُر ز شور افتاده ایم

در نهادِ  ما نباشد  عیشِ  و   نشاطُ   راحتی

 مضطرب و در به در از    ظهور   افتاده ایم

 رغبتِ راحت نباشد اندر   این   محنت سرا

 گلبنِ دردیم کِه از شوق و سرور افتاده ایم

 سالها خون خورده ایم از موجهٔ طوفان غم

 کشتی بی طاقتیم و   از  عبور   افتاده ایم

 سرخوش از صهبای دین و همزبان و مذهبیم

 با وجود می پرستی از حضور   افتاده ایم

ما همه واماندگانِ ملک یأس و  بی کسی

 چون گدای بی تنعم بی وفور  افتاده ایم

درجهانِ خویش چون موج گهر پیچیده ایم

گوهر رخشنده ایم اکنون ز نور افتاده ایم

آه گردون تاز ما ای «انوری»آزادگی ست

 ازنگون بختی ولیکن همچو مور افتاده ایم

 انوری فکری

2 اسد 1404 خورشیدی

 

27 جولای
۳دیدگاه

جوانی

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 5 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 27 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

جوانی

 

 یادی  ایام  که  ما  شهر  و دیاری داشتیم

پیش  چشم خلق  عالم  اقتداری  داشتیم

 فارغ از   رنج  زمان  و  مشکلات  زنده گی

 محفل  عیش ونشاط  و نو بهاری داشتیم

 با رفیقان شاد و  خندان  در گلستان وطن

 نغمه ی سازوسرودوچنگ وتاری داشتیم

 عشرتٍ   دنیا  میسر بود  و  یاران  مهربان

 راحتی  درسایه ی بید و  چناری  داشتیم

 کوکب  اقبال  ما در چرخ  گردون جلوه گر

 در زمانه شوکت و شان و وقاری داشتیم

 رونقٍ     بزمٍ   محبت    بود     لبخند   بتان

 درتبسم گاهٍ عشرت  لا له زاری  داشتیم

 سفره ی گسترده ی دل توشه ی امیدداشت

کوچه   باغٍ  آرزوها  را    گذاری   داشتیم

 درنشاط وعیش و  مستی  در بهار  آرزو

یک جهان لطف وصفادرهرکناری داشتیم

 سینه ی بی کینه ی ما  بود  کانونٍ صفا

 از  محبت    خاطرٍ    امیدواری     داشتیم

 در امید و آرزو  بودیم  سرشار   از  طرب

غم اگر میگشت  پیدا غمگساری داشتیم

 ای جوانی  عشرتٍ ما هم بدامانٍ  توبود

 از طفیلت   روزگاری   اعتباری   داشتیم

 ای فلک  ما را  اسیرٍ رنج  پیری  ساختی

 ناجوان ! کی ازتو زینسان انتظاری داشتیم

 عاقبت بامم سفیدازبرف پیری شد  لبیب

رعشه ی دست وکجاچشمانٍ تاری داشتیم

  عبدالقیوم لبیب

8 دلو 1382 خورشیدی

از : مجموعه ی غوغای دل

 

26 جولای
۲دیدگاه

که من اتباع افغانم

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 4 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 26 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

که من اتباع افغانم

 کنون آسودگان ‌  دهر غبارم   را  نمی بینند

 چنین ظلم وحقارت در کنارم  را  نمی بینند

 ز جور این فلک آوارگی  از  دست مجبوری

همین حال خراب و  روزگارم  را  نمی بینند

 تحمل کرده ام زخم  زبان   و طعن  ایرانی

 که  من  اتباع  افغانم  وقارم  را  نمی بینند

 ربودند عزت و حسن سلوک همجواری را

سر و پایم  برهنه کوله  بارم  را  نمی بینند

 ندیدم حسن خوبی سیرت نیکودرین وادی

 چو‌ در موج  غبارم  افتخارم  را   نمی بینند

 شکوه و کبرو آز چور پول  و خانه  و اموال

 ملنگ خانه بردوش حال زارم را نمی بینند

 برای هریکی گویندوطن گم کرده بیرون شو

 به این هی هی گرفتن اعتبارم را نمی بینند

 به هرتوهین وتحقیر زورظلم ومردم آزاری

 همیشه اینچنین صید شکارم را نمی بینند

 دریغا یک کف نانی فقط  بود و  نصیبم شد

 لب داغ بسته این دار و ندارم را نمی بینند

 شرار این قیامت از دلم کی میشود بیرون

 به هرفیصل چنین صبر وقرارم را نمی بینند

 شود روزی رسد این نوبت  بیداد  بر ایران

 دیگر واعظ به این سرحد نگارم را نمی بینند

ملاعبدالواحد واعظی

 

 

26 جولای
۱ دیدگاه

در ستایش ادیبان و عندلیبان عصر ظاهرشاه – از مرحوم طالع تا محجوبه هروی

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 4 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 26 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شاعر: زنده یاد استاد محمد حسن شیرین سخن. فرستنده: محترم بشیر احمد شیرین سخن

 

در ستایش ادیبان و عندلیبان عصر ظاهرشاه 

(از مرحوم طالع تا محجوبه هروی)

 

هراتی بحرِ  طبعت    می‌زند موج

 دمادم  ، رفته‌   رفته  می‌کند اوج

گهی حمد و، گهی نعت و مناجات

 گهی داری به لب شیرین حرکات

 گهی گریه، گهی خنده، گهی غم

گهی از عشقِ جانان می‌زنی دم

 گهی  از  طالع  خود  گشته نالان

 گهی  طالب  به  دیدارِ  دُرخشان

  گهی شایق  به  گفتارِ  همایون

 گهی خسته، گهی اسبابِ محزون

 انیس و  همدم  و همرازِ  نیک‌زاد

 شفیقِ مجنون و همدرسِ  کهزاد

 نه فیضی می‌رسد از توبهٔ مسکین

 نه از خود شاد کردی روحِ غمگین

 نه خیری  داری  اندر  قومِ  نادار

 فقیر   و    ناتوان   از    تو    بیزار

 چرا یارب، حراسان گشته روشان؟

 درین عالم، به حیرت رفته حیران

 رمق نبود، مزن  دم   از رشیدی

 بود    امید    ها     در    ناامیدی

غُبارِ   مقدمِ   اهلِ     نظر    شو

 هراتی   نقشِ  پایِ رهگذر شو

 شنو تائب، که دنیا چون حُباب است

حیات این‌جا، خطی بر رویِ آب است

 فریدِ   عصرِ   جاوید باش در کار

 وفا    لازم   بود   بر   قومِ  بیدار

 نویدم  داد  ناصح،  پیک   جانان

 شدم عاجز، وصالش  نیست آسان

 چو فکری، فکرِ مُروارید و زَر کن

 به غواصِ واژگانت  مختصر کن

 ز بهره  بهره‌ور  باشی  ز ریشه

 که طبعِ   پرتوان  دارد همیشه

خلیلی، هر طرف   جویا  و گویا

 هراتی   را    نباشد   ذره‌ ،پروا

به توفیقِ  خدا،   مخلوق   مایل

 خلیل‌ آسا، عاشق نیم‌ بسمل

صفای دیدِ امنی   گشت شیدا

 لطیفی، خوش‌مشام  از بویِ لیلا

 رجائی، با هوای عشقِ  خادم

به قانونِ محبت نیست   مجرم

 اسیرِ حاذقه   گشته     منیری

کند مخفی برایش  دست‌گیری

 اگر سالم  کفِ  دهقان   نباشد

 غنی را همت و احسان نباشد

 بخیز از جای، زلمی باش عسکر

 سپاهی   را   بود  دشنهٔ مظفر

 طبیبِ   حاذقِ  کو ، درد  مندم؟

 ضعیف و زار گشتم، مستمندم

 شرارِ شعلهٔ دل، پیکرم سوخت

 شفق دامن‌کشان شد، اخترم سوخت

 پَرِ   پروانهٔ      شمعِ     جمالش

 بسوزد    بر امیدی   و  وصالش

 نه واعظ، نه مؤذن، نه خطیب است

نه حافظ، ناله‌های عندلیب است

 بیا فیروز،   چون مشعل برافروز

 بشو صابر، به غم‌های وطن‌سوز

 ادیبِ سرخوشِ از قومِ     احرار

 فروغِ   انجمن ، شمعِ  شبِ تار

 نسیمی کو، که گویم شرحِ حالش؟

 به سلجوقی، و یا میوند و والش

 امیدی،  فضلِ حق  یارِ تو باشد

 تو، طفلی، حق نگهدارِ تو باشد

هراتی   یاد    کردی    از  ادیبان

چرا محجوبه اندر طاقِ  نسیان؟

 بیادت هست، آن  محجوبهٔ گل

 به هنگامِ وداع، بر سویِ  کابل

 وصیت‌ها به تو، آن میرمن داشت

 سفارش بهرِ زن‌های وطن داشت

 سفارش کرد: که هربانوی افغان

 روان گردند به پشتِ علم و عرفان

سفارش کرد  تا  مکتب بخوانند

 که فکر و  ذکرِ  انسانی  بدانند

 اگر دوشیزه  در مکتب  نخواند

 اصولِ     زندگانی      را    نداد

 وصیتش به سلطانِ وطن بود

 بسی ایجادِ کارگاه و انجمن بود

 اگر سازد   مکتب   شاهِ  عادل

 به مشکل، مُلک نمی‌گردد مقابل

 ادیبان  ، شاعران  و عندلیبان

 همه درعهدِ ظاهرشاهِ افغان

 محمد حسن هراتی شیرین سخن

۱۳۲۶ هجری شمسی

26 جولای
۱ دیدگاه

شوقِ پرواز

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 4 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 26 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شوقِ پرواز

 

 نوگلِ    رویایی    فصلِ     بهارانم   تویی

 غنچهُ خوشرنگ و زیبای  گلستانم تویی

 از    فراسوی    اُفق  های    بلندِ    آرزو

جلوه یی از نورِ خورشیدِ  پگاهانم  تویی

 اختری تابنده ای   در  کهکشان  خاطرم

 در دلِ شبهای هجران ، ماهُ تابانم تویی

 مرغکی پر بسته ام در گوشهُ این آشیان

 شوقِ پروازم بسر،پیوسته الحانم تویی

گاه پیدایی ،گهی چون آرزو  دور و محال

در طنین هر نفس،  پیدا  و  پنهانم تویی

 بگذرد هر لحظه از عمرم به امیدِ وصال

 عشق را سرمنزل و هم عهد و پیمانم توی.

 

مریم نوروززاده هروی

 هجدهم جولای ۲۰۲۵ میلادی

 از مجموعهُ”پاییز”.

هلند

25 جولای
۳دیدگاه

بیگانه پرستان 

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 3 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 25 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی

 

بیگانه پرستان 

پیشبین نبدیم ما به چنین روز   سیاهی 

یعنی   بشود  کشور  ما   ملک   تباهی 

نه خانه بما ماند  ، نه  باغی  و  درختی 

نه مارکیت و بازار و نه تعمیر و نه راهی 

شد کشور ما فاقد هر خوبی که داشت 

نی سرحد و ژاندارم و نی اردو و سپاهی 

از بس که شده غارت  و  تاراج ، نمانده 

بر فرق زنان  چادر  و  بر   مرد   کلاهی 

شد عاطفه   و   رحم  و  مروت ز میانه 

تأثیر   ندارد   به  کسی     ناله و  آهی 

از   طینت    بیگانه    پرستان    دغلباز

کی روید ازین مزرعه جز خار و گیاهی 

ای دشمن غدار که  داری  سر کشتار 

ما را چه بود  غیر  مسلمانی   گناهی 

از ظلم شما   خوار و  حقیریم   به دنیا 

ما را  نخرد  هیچ   کسی  با  پر کاهی 

از بسکه سراسیمه شده مردم کشور 

دیوانه براهی رود  ، هشیار  به راهی 

نی حامی و نی رهبر و نی صاحب دردی 

ما را نبود جز  در   حق   ، هیچ پناهی 

در روز قیامت   ز   وطنخواهی نداریم 

جز خون شهیدان بخون خفته گواهی !!!!

صابر هروی

25 جولای
۳دیدگاه

یوسف گم گشته

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 3 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 25 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مخمس برشعرحضرت حافظ

یوسف گم گشته

 با زملـک ما شـود آ زا د و شا دا ن ،  غـم مخــور

خا نهء تا ریک   ما   گردد   چرا غـا ن، غـم مخــور

چشـم ما دا ئـم بود بـرلطـف یزدا ن، غـم مخــور

 یوسف گـم گـشته بازآ ید به کنعـا ن، غـم مخــور

کلـبهء احـزان  شـود روزی گـلستا ن،غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

گـل برویدهـرطـرف دردشـت  و در کـوه و د مــن

لا لـه ها پـوشــند صحــرا را، بـه مثـل  پـِـیـرهـن

بلبـلا ن شـا دی کـنـا ن، رقصنـد به دورنستــرن

گــربهــا رعـمـــربـا شـد، بـا  زبــر تـخـت چـمــن

چترگل برسرکشی،ای مرغ شبخوان! غـم مخور

ـ ـ ـ ـ ـ

رونـق بـا زا رظـا لــم درکـجـا ،  پا ینـده گـشـت

ا جنـبی با قـدرتـش درملک ما، شـرمنـده گـشـت

صد هـزا را ن مـردم معصـوم ما، آ واره گـشـت

دورگـردون گـرد و روزی  بر مــرا د  مـا نگـشـت

دا ئما یکسـا ن نبـا شد حـا ل دوران، غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

گردد این گردون بحکم خا لق، بی نقص وعـیـب

حکـمـت، الله نـدا نستـی کـسـی بـی شـک وریـب

ازکـجـا آمد، کجا رفت حضرت نـوح و شـعـیـب؟

ها ن مشو نومید چون وا قف نه ای، ازسرّ ِغیب

با شد اندر پرده با زی ها ی پنها ن، غـم مخــور

—–

گـرتوخـواهـی اسـتجـابت، پس دعــای بد مکــن

راه قـربـت با خــدا را، خــود  برایـت سـد مکــن

بـا ش بـا مــردم نکــووحا جـت کـس، رد مکــن

ای دل غـمـدیـده! حا لـت بـِهْ شود، دل بـد مکــن

وا ین سرشوریده با زآ ید به سامان،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

روزگـا را ن گـربـسـا ط   زنـد گـی ، بـرهـم زنـد

تـارو پـود غـم زهــرسـو، سـر بـسـربــا هـم تـنـد

رنـج دورا ن هـمچـو حَجّـا م، نِـیشتـربـرتـن زنـد

ا ی دل! ار ســیـل فـنــا بـنـیـا دهـسـتـی بـرکـَـنـد

چون ترا نوح است کشتیبان،زتوفا ن غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

رنج ما ازهـجـرت ود یـدار یـارا ن ، بـی نـصیـب

درد مـا درمـا ن کـنـد گــرا یزد، حـا ذق طـبـیـب

خط غُـفرا ن بر کشد،عـصیـا ن مان ربّ ِحسیـب

حـا ل مـا در فـُرقـتِ جـا نــا ن واِ بـْـرا م ِرقـیـب

جمله میـدا نـد خـدا ی حـا ل گـردا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

آ نکـه هـسـتـت کـرده است ازنیـسـتـی و وزعـدم

گـربگـیری د سـت مخـلـوقـش،زاحسـا ن وکــرم

ا َجـراحسـا نـت د هـد رحـمـا ن مَـنـّا ن لا جــرم

در بیـا بـا ن گـرزشوق کـعـبـه،خواهـی زد قـد م

سرزنش هـا گـرکـنـد خـا رمُغـِیلا ن،غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

آرزودا ری اگـرجـنــت، بــکــن سـعـی مـــزیــد

کن جها د نفس ودشمن با ش، با شیطـا ن مَـریــد

بـا وجـود طـا عـت حــق، زی  درخـوف وامیـــد

گرچه منزل بس خطرنا ک است و مقصدنا پَدید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پا یا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

زرق وبـرق چار روز ا ین  جهـا ن،  نا یـد بکـا ر

حیدری در ملکِ کـُفـر،هـم درخَـفـاء وآ شـکــا ر

خـد مت د یـن نبی کـن،گـرتـوهـستی هـوشـیــا ر

حا فـظـا! درکـنـج فـَقـروخَـلـوت شـبـهـا ی تــا ر

تـا بُـوَد ورد ت دعــا ودرس قــرآ ن،غـم مخـور

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۵ اپـریل ۲۰۰۵

سیدنی – استرالیا

25 جولای
۳دیدگاه

دهمین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر و سیاستمدار با اقتدار و وطن دوست استاد شیر احمد یاور کنگورچی

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 3 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 25 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دهمین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر و سیاستمدار

با اقتدار و وطن دوست شیر احمد یاور کنگورچی

————————————————-

مسئولین سایت 24 ساعت فرا رسیدن دهمین سال درگذشت

شاعر گرامی و همکار  سابق ما  زنده یاد

استاد شیر احمد یاور کنگورچی

را به دوست وهمکار گرامی ما محترم احمد محمود امپراطور

، باقی فامیل معزز شان و سایر فرهنگیان عزیز تسلیت

عرض نموده ، روان آن عزیز را شاد  و خشنود طلبیده

  و  اینک  مطلبی ر ا  که  فرزند  گرامی  آنمرحوم 

محترم محمود امپراطور عزیز فرستادند خدمت

شما خوانندگان گرانقدر پیشکش می نماییم. 

 

روح شان شاد ویادشان گرامی باد

 

سوگ‌نامه‌ی خورشید معرفت؛ در رثای

پیرِ روشن‌ ضمیر

《استاد شیر احمد یاور کنگورچی 》

 

چگونه می‌توان فریاد دل را از ورای این غبار اندوه به گوش آسمان رساند، آنگاه که اخترِ دانایی و آگاهی از افق خاک غروب می‌کند؟

دهمین سالیاد کوچ خاموشانه‌ مردی فرا رسیده است که جانش با آمیغ مهر، صداقت، دانایی، و رنج مردم آشنا بود.

 انسانی که در هیأت خویش، سادگی، فرزانگی، فروتنی و عشق به انسان را یک‌جا داشت.

استاد شیر احمد یاور کنگورچی، منشأ الهام و آگاهی برای نسل‌ها بود. 

نگاهش بیدارکننده، سخنش آرام‌بخش، و حضورش امیدبخش دل‌های خسته.

 نه در سودای جا و مقام، بلکه در جست‌وجوی حقیقت، عدالت، و کرامت انسانی می‌زیست.

خامه‌اش زلالِ اندیشه و دغدغه بود. سکوتش صدای وجدان، و کلامش آیینه‌ی حقیقت. 

او در کوره‌راه‌های سخت تاریخ، فانوس بیداری به دست گرفت و دل‌ها را با روشنی افکار خود روشن ساخت.

نه تنها اهل قلم، که انسان‌دوستان، بیداردلان و مشتاقان راه حقیقت، همه از سرچشمه‌ی اندیشه‌اش سیراب شدند. 

او آموزگار آزادگی بود، زنده‌نگر در جهان مرده‌انگاری‌ها.

در فضای مسموم جهل و خودکامگی، نسیم دانایی و دوستی بود.

 در زمانه‌ی بی‌مهری و فراموشی، مرهم جان‌ها و بیدارباش دل‌ها بود.

اکنون، جسم پاکش در آرامگاه خاک می‌آساید، اما جان سخنش در برگ برگ تاریخ جاری‌ست. صدای قدم‌هایش هنوز در راهروهای اندیشه شنیده می‌شود، و نام بلندش در آسمان انسانیت همچنان می‌درخشد.

ای آفریدگار جان و معنا، روان بلند این مرد آگاه را در بارگاه مهربانی‌ات بپذیر، و چراغ فکرش را تا همیشه فروزان نگاه دار.

 

اینهم نمونهِ کلام شان

—————————————–

هستی همه آئینـــــــــهء  ذات توست

زمــــــــــــزمهء  ما  همه   آیات توست

عهــــــد  و  وفـــــــای  تو  بـــود لایزال

مهـــــــر و صفــــــای تو بود  بی زوال

خیــــــــر  و  سخای  تو  بود  جاویدان

از کـــــــرمت  زندگی   انـــــــدر  امان

رحــــم  تو  باشد   به  همه  بی دریغ

بر سر مظلــــوم  نه  کشیدی  تو تیغ

داد تو باشد به  همـــــه  بی  حساب

مانده  بشــــــــــر از  کرمت  لا جواب

هست نمودی تو خلائـــــــــق  بسی

نیست گه پیـــوند تو  را  بــــا  کسی

جایــــــــگه  ای  تو  بُوَد  عرش  برین

 بر فلک و بـــــــر  مَلک  ات  آفــــرین

 منبــــــع  اســـــرار  همه  زی حیات

مرجـــــــــــع امیال و  ثبات  و  ممات

در  زبر  عـــــــرش  تــــــو  را جایگاه

بر  همــــــه  مخلوق  تو  دادی  پناه

میــــــدهی تو از بـــــــــر ما   زندگی

نیست  شــــــــرافت  نکنیم   بندگی

ستــــــــر کنی  عیب و  خدای جلیل

خلق کنــــی خلق و رب بــــی بدیل  

منبع انــــــــــوار ثبــــــــــات و حیات

مرجـــــــــــع اســرار حیات  و ممات

سازی اتــــوم  ذرهء  ناچیــــــــــز را

دادی به ما خواستیــــــم هر چیز را

بودی او  هستـــــی   تو ذات قدیم

غیر تو  باشد  همــــــه  عالم عدیم

ذره به پیشت نبَُوَد کهکشــــــــــان

چــــــرخ بــــرین و فلک از تو نشان

روشنی عالـــــــــم و  هستی توئی

در حقیــقت هرچه که هستی توئی

دست تو باشــــد ز بــــر دست ها

خواهی کنی نیست همه هست ها

قطـــــــــره ای باران ز سما ریختی

بحــــر کـــــــران را  تو  بر انگیختی

لعل و گهـــــر کردی سیاه سنگ را

دادی به گیتـــــــی همه جا رنگ را

چشـــــــم خـــرد را بنمودی  تو باز

خــــالق کونیـــــــن و  رب  بی نیاز

جبهـــــه بسائیم به خاکت رواست

کس به تو سجــــده نکند نارواست

کون و مکــــان را تو به کنُ ساختی

بر ســـــر موجود  عالــــم افراختی

کن فیـــکونش بکنــی  مال توست

 هستی همـــه منتظر قال توست

ثابت و سیـــــــاره به فــــــرمان تو

شمس و  قمـــــــــر  ذرهء  از آن تو

رزق رســـــان همـــــه موجـود یان

با خبــــــــر از جمله  عیان  و  نهان  

عهـــــــــد نمائی  و  به  آن ایستی

بی خبـــــــر از حال  دلـــم نیستی

از همـــه احساس  توئی  بی نیاز

ســــــوز نباشد  و  نداری  گـــــداز

دیده بینـاست تو را  چشم  نیست

داری غضب عاملهء  خشم نیست

می شنوی لیـــــک تو را گوش نه

خور نـــــداری و تـــــو را نوش ,نه

داری مکـــــان و تو مکین نیستی

خود تو بدانی که چسان  زیستی

دادی به ما آنچه که خود  داشتی

می درویم  آنچه   که  تو  کاشتی 

پــــروری یکسان بچه دررحم مام

خالق کُل بـــــــا هُنــــــر  نیک نام

نطفــهء شاه و گـــدا  یکسان بُوَد

فــــرق درآن نه تن و نه  جان بُوَد

فــــرق ندارد زن شــــــاه و  گــدا

نیست در آن هیچ  گه  ما  و شما

زادن طفل گاه پس و پیش نیست

درهمه اعضاش کم و بیش نیست

نیست به یک نوع اگــــر نان شان

شیـــر به یک رنگ به پستان شان

شادی رسانی به همه قوم وخیش

رنجــــه نه سازی گهی قلب پُریش

فــرق نکردی  گهی شـــاه و  گدا

عــدل خـــــــــدائیت نمودی به ادا

چشـــــم امید همـــــــه بر تو بُوَد

 شادی و عید همــــــه از  تو بُوَد

قهر تو باشــد بر  ما  غـــــــم فزا

لطف عمیمت همــــه وقت بهر ما

هستی تو کس برهمگی بی کسان

باشی بر غمــــزده شادی رسان

زهــــــر تو خواهی  بکنی انگبین

ای صمــــــــــد با   خرد  نیک بین 

پاک خود آئی  و  خــــدائی  همه

ذات  قدیــــر  هستی  برای همه 

کردی کرم  هیچ  نه  اندوختیـــم

آدمییت مــــــــــا که کم آموختیم

خلق نمودی بشـــــــــر با شرف

شکـــــــــر نکرده برویم هر طرف

فاعیل مختـــــاریم و  پُــر ما جرا

می کنیم هـــــــر دَم  عمل ناروا

گوش نکردیـــــــــــــم به پیغام تو

خوار نمودیـــم همه  وقت نام تو

هستی قــــریب از نــگه دیده ام

غیــــــر تو من از  همه  ببریده ام

خواستـــــــه بودم و خواهم تو را

چون پــــــــــــر کاه در بغل کهربا

هستیم همه بی خرد و ناسپاس

گنگ و کر و، آدم حق نا شنــاس

تو احــــــــــدی ثانی نباشد تو را

کنگورچی راخود تو بشو رهنــــما

————————————

02/میزان/ 1376 هجری خورشیدی

سروده شده است

شیر احمد یاور کنگورچی

25 جولای
۳دیدگاه

زیبای ناز

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 3 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 25 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

زیبای ناز

 

مال   مردم    نيستى   جانا     كمال   مردمى

خوب يا بد هر چه مى باشى تو  حال مردمى

نسلى   وابسته به  تو و نسلى  از تو پند گير

خوب اگر باشى   وقا ر ،  ار بد   زوال مردمى

دست خود گهوار  چرخانى و با دستى جهان

با  همين  دستان   كوچك  بين مثال  مردمى

دخترى  تاج  سرى  جانا  بدانى  قدر  خويش

اى كه  باغستان   عالم    را    نهال   مردمى

كرده  يى دنيا   اسير خويش   اى  زيباى  ناز

صورت  زيباى   خالق  را   تو   خال   مردمى

فكر خود  ميدار  شامخ   جان من  آرى  بدان

هم جواب استى تو جانا هم  سوال مردمى

بال هر پروازى و  پرواز بى  تو ناقص  است

عرصه ى پرواز هستى  را   تو  بال  مردمى

دختر  امروزى  و   مادر   به   فرداى    جهان

منبع  بركت  به روز و  ماه  و  سال   مردمى

دخترم خوش مشرب و خوشحال باش ، آزاده بزى

جاده ى    آزادگى    ها   را    روال  مردمى

دخترى تاج سرى  جانا  بدانى  قدر  خويش

مال   مردم   نيستى   جانا   كمال   مردمى

شیبا رحیمی

24 جولای
۱ دیدگاه

ساقى كوثر

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 2 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 24 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا   

 

ساقى كوثر

 

 خدايا   لايقم   گردان  كه  تا  گردم غلام او

 كنم خدمت به درگاهش  به لب هر لحظه نام او

 بخواهم تا بگردم  من به دور ساقى كوثر

 كه باشد اين هوس تا جرعه ها نوشم ز جام او

 گريزانم  ز اهريمن  به سوى   او  پناه آرم

 گذارم سر به دامانش شوم آهوى رام او

 شوم رهرو به رفتارش سپارم دل به گفتارش

 بجويم فيض و بركت را ز حسن هر كلام او

بده توفيق هر خدمت به كويش روز و شامم را

 بگویم نعره ى تكبير  هر دم  من ز بام او

ز هوش و فهم او نتوان كنى توصيفاماناينجا

كه باشد اندر اين عالم هزاران پخته خام او ! 

 امان قناويزى

فرانکفورت – آلمان

 

 

24 جولای
۱ دیدگاه

آفتابِ روزگار 

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 2 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 24 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

آفتابِ روزگار

هَریوا   ،  سرزمینِ    نامدار  است

 مکانِ   مهر و عزّت ، اقتدار  است

 چنان پرورده  صد ها  نیک‌ اخلاق

دلیر و    با  وقار   و   بردبار  است

 هَریوا   ، معدنِ   علم  و  فضیلت

 به فرهنگ و هنر آیینه‌ دار است

 حریمِ  حوزهٔ     علم     و   ثقافت

 به تاریخ  و  تمدّن   افتخار است

 به هر دیوار و دَر ، نقشِ حقیقت

 به هر کوچه، نوای  ذوالفقار است

 ز سنگش نبضِ تاریخ  می‌زند موج

 ز بادش بوی مشکِ  لاله‌ زار است

 دلِ  مردم   پُر از   شورِ   نجابت

 به لهجه، بس‌ شیرین  و استوار است

 ز هر گامش  فروغ  و نور خیزد

زمینش   آفتابِ  روزگا ر   است

به علم و دانش و صبر و مدارا

هَریوا  چلچراغ    روزگار  است

 بشیر، زادگاهِ    او   بادا هَریوا

 هرات اندر دلِ  میهن، نگار است

 بشیر احمد بشیر شیرین سخن

24 جولای
۱ دیدگاه

  لبخند

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 2 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 24 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

لبخند

 

لبخن د بلب  ديدى  نه پِندار كه  مَستم

لبخند به گلى رُو كه شبنم زده هستم

آرى بخودم   ديده  و  لبخند  زده  گفتم

تا چند ز اشك ديده ترو نَم زده  هستم

آن سَروِ سَر افرازِ تبر خورده ى باغى

لبخند برين   حالت   بَرهم زده هستم

بر غربت  و  بيچارگى  خويش  بخندم

با اين همه لبخند همان غمزده هستم

بسيار بوَد سخت بَدور از وطنِ خويش

آواره درين گوشه اى ماتم زده هستم

از حالِ  دل  بى  وطن  آواره اى داند

دور از وطنِ جنگ زده ى رَم زده هستم

تركِ همه بنموده( فروغ )با غم و دردى

از باده اى   هجران دمادم زده هستم

حسن شاه فروغ

19 جولای 2025

 

 

 

24 جولای
۱ دیدگاه

خروشِ آتشین

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه 2 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی – 24 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

خروشِ آتشین

 

نگاهِ آتشينش  ، بر  دلم   يك   باره    غوغا  كرد

 قيامِ چون قيامت كرد، هزاران شعله بر پا كرد

 خروشِ آتشيني استخوان و تار  پودم سوخت

 دو باره عشق پنهانم، برايي  خلق رسوا كرد

 اگر باري، سزاواري ، ميسر شد به  ديداري؟

 پري رویي، سياه مويي به شهرِ شور بر پاكرد

 دو چشمش شعر نيمايي، نگاه هاي غزل ريزان

 دو بيتي هاي گيسويش عروجي شوق يلدا كرد

 يقين دارم  خداوند   وقت   رسم چهرهِ نازش

 فرازِ قدرتي خود را ، تماشا كرد، تماشا كرد

 مرا باتو؛ تو را بامن، دو جسم و جان باهم داد

 براي تكيه   گاهم ، شانه  هايت را مهيا كرد

 كابل – افغانستان

 حمل ١٣٩٨ خورشیدی

 ظاهر عظيمي

 

23 جولای
۳دیدگاه

دعای توفیق

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 1 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی -23 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دعای توفیق

(منظوم)

خـداونــدا مـرا  تـوفـیـق  طـاعـت

بده دوری گناه،  ازلطف  ورحمت

نـمـا درصـدق،قـصـد و  نـیـّتـم را

شـناسـم آنچـه لازم، حُـرمـتـم را

گـرامـی دارمــان،دراسـتـقـامـت

هدایت دارمـان، درعلم و حکمت

نـمـا دل هایـمان لـبریـز عـرفــان

زلـطـفـت یـاالـهـی،حـی رحمـان

……

زبان های  مان بدار  بر راستگوئی

عـزیـزِمـان  بـدار  در خـیــر جـوئـی

غـذای مـان  نمـا آنچه حلال است

 بگیری دست مان،حد کمال است

 نگـاه  داردیـدگـان، ازهـرزه دیـدن

 ببنـدی گوش مان،غـیبت شــیـدن

 تـفـضّـل  بر عـزیـزان، پـارســائـی

 مـداوم دارشــان،درخیـرخـواهـی

……

بـده بـردانـش آمــوز،سعـی لازم

بـرای ســامـعـیـــن، پَـنـد مــداوم

بکن مرضای اسلام   را شِفـا یاب

به امـوات مسلمـان،رحمتـت تاب

بـه پیــران ده وقـار و عـزت نـفس

جـوانـان را به توبه ، ازگـنــاه بس

……

زلطـفـت  ده زنان را،عفت وشرم

تـوانگـررا بده  از لـطف ، دل نـرم

که دارد بـذل خـود بـرمـستمنـدان

قـنـاعـت لـطف نـمـا بـربینـوایـان

نمـا پیـکارجـویـان را  ،سـرافــراز

اسیـران را رهـا،ازقیـد  وبند ساز

……

زمـامــداران بدار،عــادل وَدلسوز

کـه دارنـد بهــرملت،رحـم هرروز

الــهــی حــاجـیـــان وزائـــران را

 بـرکـت ده خــدایــا!جـمـلـگــان را

مـوفـق کـن هـمـه راآنچـه واجـب

زاعـمـال حــج و عـمــره مـراتـب

زلـطـف ورحمت خود پادشـاه هـا

که هستـی بهـتـریـن،مهـربـان هـا

نمـائی”حیدری”راغــرق رحـمـت

نجــاتـش ده کـریـمـا،ازعـقــوبــت

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

13 می 2029 

سیدنی – آسترالیا

(هفتم ماه مبارک رمضان)

23 جولای
۳دیدگاه

دوست دارم

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 1 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی -23 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دوست دارم

دوست دارم

هر روز با تو خدا حافظی کنم

چون بهانه ای است برای بوسیدنت

 

و دوست دارم

هر روز با تو قهر کنم

چون بهانه ای است برای آشتی کردنت

 

و دوست دارم

هر روز از هوش روم

چون بهانه ای است برای به آغوش کشیدنت

 

و دوست دارم

هر روز از نو عاشقت گردم

چون بهانه ای است برای سرودنت

 

و دوست دارم

هر روز تکرارت کنم

چون بهانه ای است برای به حافظه سپردنت

هما طرزی

نیویورک 11 جنوری 2024

هر روز با تو خدا حافظی کنم

چون بهانه ای است برای بوسیدنت

 

و دوست دارم

هر روز با تو قهر کنم

چون بهانه ای است برای آشتی کردنت

 

و دوست دارم

هر روز از هوش روم

چون بهانه ای است برای به آغوش کشیدنت

 

و دوست دارم

هر روز از نو عاشقت گردم

چون بهانه ای است برای سرودنت

 

و دوست دارم

هر روز تکرارت کنم

چون بهانه ای است برای به حافظه سپردنت

هما طرزی

نیویورک

11 جنوری 2024

 

23 جولای
۱ دیدگاه

 قلب دریده

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 1 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی -23 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 قلب دریده

۱۰۷ الف

کسی   با   تا گیتارش   برآیم    دل   کشید  اما

کسی از دور های دور  سوی    من   رسید اما

و من چون در  دلم  شعر نوی   آغاز می کردم

 کسی با گوش جان خود تمامش را شنید اما

 و من بار پریشانی به دوش خویش چون بردم

 کسی چون ماهی کز دریا برون باشد تپید اما

 و من تنها چو بودم  آرزو  کردم  کسی باشد

 کسی با سر به سوی شهر تنهایم  دوید اما

و من دل را به سودایی چو  در بازا ر میبردم

 کسی در نیمه ره با نقد جان خود  خرید اما

و من چون شمع از سوز درونم آب می گشتم

 کسی تا آخرین قطره   به دور من پرید اما

نمی دانم چه (اما )  بین ما آورد دیواری …

 فقط دانم کسی با  خنجری قلبم درید اما

شکیبا شمیم رستمی

5 اپریل 2019

23 جولای
۳دیدگاه

منتظرم!

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه 1 اسد  ( مرداد ) 1404  خورشیدی -23 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

منتظرم!
یاد تو
شمعی‌ست در دلم؛
همیشه روشن، همیشه گرم.

در هر چمن سر می‌زنم،
از تو نشانی نیست؛
کجا شکفته‌ای،
ای گل بی‌نظیرم؟

قطار عمرم غرقه‌ی
موج شوق دیدار توست
در بحر بیکران فراق.

منتظرم!
کشتی عشق‌ام
در گرداب محبتت
جا مانده است.

در انتظار،
با چشمان باز خواب می‌بینم؛
عبوری از سرزمین عشق
و سفری به سیاره‌ی غم‌ها.

در دام غربت دل،
بی‌نفس‌ام،
و با قطره‌قطره‌ی اشک،
آسمان
هوای گریه دارد
با من.

منتظرم!
کجا روم؟
که راهی به گلشن ندارم.

رهایم مکن؛
او نیم من شد
و من مرده‌ای سیّار.

آخ، چه زیباست
که احساس را
باد می‌وزد
و آفتاب، غرق روشنی،
تو را می‌چیند.

بکار
گلاب عشقت را
به در و دیوار دلم؛
و بنویس
با قلم انگشتان پنسلی‌ات،
که تنها تو بدانی…
بس.

 عالیه میوند
15 جولای 2025

فرانکفورت – جرمنی

22 جولای
۱ دیدگاه

زن، خورشید هستی

( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 31 سرطان  ( تیر ) 1404  خورشیدی -22 جولای  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

(زن، خورشید هستی)

اگر خورشید نامش  “زن” نمی‌بود

 جهان پر نور  ازین   روزن نمی‌بود

 زُحل و    زَهره،    ناهید   و    ثُریّا

 به شب‌ها زیبِ هر مسکن نمی‌بود

 نه عشقی مانده بود از مهرِ مادر

 اگر گل  ،  لاله  و  لادن   نمی‌بود

 کنار   بسترِ   مادر   به    صد   ناز

 قیامت  بود  اگر  خُفتن  نمی‌بود

 نه رنگی در چمن پیدا،  نه بویی

 اگر نرگس، اگر سوسن نمی‌بود

 نمی‌شد کشوری هرگز شکوفا

 اگر زن، شمعِ در گُلشن نمی‌بود

 مهتاب در آسمان‌ها بی‌ تشعشع

 اگر نامش  به اسم زن نمی‌بود

 ملکه گر نبود،  عسل کجا بود؟

 زنبور، مشتاقِ نسترن نمی‌بود

 اگر  نبود   ملالی‌  های    میوند

 به گیتی نامی از «میهن» نمی‌بود

 گوهر شاد بیگم و رابعه در بلخ

به عالم نام شان روشن نمی بود

 اگر نبود زنِ  دانا   چو   هاجر *

 بشیر شاعر شیرین سخن نمی بود

 بشیر شیرین ‌سخن

* بی بی هاجر نام مادر من هست