۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

24 سپتامبر
۱ دیدگاه

گم کرده ام

تاریخ نشر :سه شنبه 3 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 24 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

گم کرده ام

دل گرفتار  است و من دلدار را  گم  کرده ام 

در  بیابان   مانده ام   گلزار  را   گم کرده ام 

خانه بر دوش و گریبان پاره ام از دست عشق 

راهی  قشلاق و  رهی  بازار  را  گم‌  کرده ام 

هوش رفت و عقل  شد  درگیری  رنج روزگار

عقل مند و  بخرد و  هوشیار  را گم کرده ام 

در خراب  آباد  این شهر  پر از  بیم  و  امید

کوچه و  دروازه  و  دیوار   ر ا گم  کرده ام 

 چهره ام ژولیده فکرم غرق در   بی بهرگی

از کفم   آیینه ای  اسرار   را  گم  کرده ام 

سیم و زر شد سفله پرور قدر آدم شد به پول

مردمانی   کاکه  و   عیار  را  گم کرده ام

گرچه موجودی دو پا بسیار باشد گرد من 

دیده ای حق بینی دل بیدار را گم کرده ام 

درد ما بسیار و رنج ما نمی گردد حساب 

حسرتا من قوطی  عطار  را  گم‌ کرده ام 

تیر ما را از  کباب  و  منتو  و  لاندی پلو 

نان خشک و کاسه ای آچار را گم کرده ام 

 الحذر از روزگاری سخت  و  بد فرجام ما

میکشم خود را طناب دار را  گم کرده ام 

کابل هستم میروم گاهی به بغلان و مزار 

آمدم کندز رهی  تخار  را   گم‌   کرده ام 

مدت شد میشوم تهدید لیکن چاره چیست 

زین سبب سر رشته ای اشعار را گم کرده ام 

مشکل است محمود تفکيک بد و خوب جهان

فرق بین دوست تا اغیار را گم کرده ام

یکشنبه اول میزان ۱۴۰۳ خورشیدی

22 سپتامبر 2024 میلادی

#احمد_محمود_امپراطور

 

 

 

23 سپتامبر
۱ دیدگاه

لیلای داستان من

تاریخ نشر : دوشنبه 2 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 23 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

لیلای داستان من

 لبریز از   هوای  توام   در  خزان  دل

 با رنگ یاد  های  ت  و  بوستان  دل

از شعر خاطرات تو  در  شهر  عاشقان

دارم صحیفه‌ای که   بخواند  زبان  دل

 تصویر  می‌ کند  خبر   عاشقانه   را

 لیلای  داستان  من   از   بایگان   دل

مجنون که اززمانه‌ی خود شرح می‌دهد

 حالا منم که  می‌ شنوی   داستان دل

 سنگینیِ نبود  تو   را  پرسه  می‌زند

 دیگر تحملی  که   ندارد    توان  دل

 پاییز! فصل ناب و قشنگی؛ ولی چرا

 نقاش دردهای  منی  در  مکان  دل؟

احمد هنایش

روز اول خزان/۲۰۲۴

 

 

22 سپتامبر
۱ دیدگاه

حس بیگانه

تاریخ نشر : یکشنبه 1 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 22 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

حس بیگانه

ترا از دور میدیدم که سویم دیده  می آیی

مرا از من ربوده در دلم بنشسته می پایی

به تمکین  خرامت  میخورم  سوگند دلدارم

که از خود می روم وقتی قدم بر دیده می سایی

به من بیگانه بود این حسِ بار اولت دیدن

نداشتم هیچ گاهی این چنین احساس شیدایی

تو خندیدی، سخن گفتی و جنبیدی و بنشستی

دلم از خانه بیرون کردی با همچون فریبایی

شدم غرق تو و محو تو و  محو  ادا هایت

نمی دانم که آگه بودی یا نه؟ زین دل آرایی

از آن روزی که از چشمم گذشتی بسملم کردی

به روز ها حسرت تو دارم و شب های سودایی

من عاشق گشته ام شاید ولیکن خود نمی دانم

همه گویند عشق پیری دارد  سر  به رسوایی

4 آگست 2021

صالحه واهب واصل

هالند

 

22 سپتامبر
۳دیدگاه

تلخی روزگار

تاریخ نشر : یکشنبه 1 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 22 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

تلخی روزگار

 

لطفا  دگر  برای   دلم   درد  سر  نشو

هردم  کنار  پنجره ی   ما   خطر  نشو

 

صد چاله خورده است، دلم باز گویمت

دگر نمک به زخم منی خون جگر نشو

 

تلخیِ   روزگار    برایم    بسی   گران

شیرین به کام تلخ من ای دادگر نشو

 

بارِ خودم  گرانی  کند  روی  شانه ام

یارا توهم اضافه و  یک درد سر نشو

 

این اشک ها و ماتم من بس بوَد مرا

لطفا! دیگر تو باعث چشمان تر نشو

 

(عادل‌!) بس است قصه نوشتن به یادگار

بر گوشهٔ نشین و دیگر نوحه گر نشو 

سید عنایت الله عادلی

 

 

22 سپتامبر
۳دیدگاه

کلبه ی گِلی

تاریخ نشر : یکشنبه 1 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 22 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

کلبه ی گِلی

به یارم

از سرزمین نور

در قالب گِلی کِدرو ناشفاف

و قلبم هنوز

تورات آیینه هاست

و دستانم در سبد خاطره ها

در گمراهی

و سرگردانی

و آهنگ دوری همان پل رابطه هاست

و ایمان دارم

و ایمان دارم

روزی به خانه ی نور خواهم رفت!

هما طرزی

نیویورک

 17 اگوست 2024

22 سپتامبر
۱ دیدگاه

یار وارسته

تاریخ نشر : یکشنبه 1 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 22 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

یار وارسته

 هوایت  بر  سرِ من  رخنه کرده

 که مهرت را به جانم  پهنه کرده

 از آن روزی که شیدای تو هستم

 نگاهت  جرحه‌ی  دل بخیه کرده

* * *

 دلم  دیوانه  و  بیمار   تو  شد

 تمام شوقِ  من  دیدارِ   تو شد

 نگاهی  کن  سراپا  عاشقت  را

 ملنگ  کوچه  و‌  دیوار  تو شد

* * *

 غمی دارم –  ترا   در   بر  ندارم

که   تنها  استم   و   دلبر  ندارم

 دو چشمانم به راهت خط کشیده

 اگر    آیی    غم    دیگر   ندارم

* * *

 دلم تنگ است برایت کی میایی؟

 به سر دارم  هوایت  کی میایی؟

 در این روز ها که  احوالت ندارم

 دل و جانم  فدایت  کی میایی؟

* * *

 دلم   دنباله ات   پیوسته  باشد

که دستانم به دستت بسته باشد

 خدایا از تو  می خواهم مدد کن

 نصیب من همان  وارسته باشد

17 سپتامبر ۲۰۲۴

فرحت_رحمان

 

 

 

22 سپتامبر
۱ دیدگاه

قصه . . .

تاریخ نشر : یکشنبه 1 میزان  ( مهر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 22 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

قصه . . .

 فردا  درون  قصه ی  ما  جا   نمی شود

 در خواب  می برد  ولی  رویا  نمی شود

 فردا بشارتی است که در هر طلوع صبح

 تکرار  می شود  ولی    فردا  نمی شود

 تا قصه گو ز قصه، جنون را کشیده است

 لیلا   چراغ   ظلمت   صحرا    نمی شود

 ققنوس  خو  نموده  به   خاکستر  دریغ

 سیمرغ خسته مانده ، پرش وا نمی شود

 تا قصه  گو  به  سینه  سحر  را  نگسترد

 در شام قصه ، صبحی  تماشا نمی شود

 آن شور و عشق و نفرت و آن هجر و آن وصال

 در قصه های  غمزده  ،  پیدا  نمی شود

 تا  جوهر  بهار  در  آن   قصه   نفشریم

 نوش  طلوع   ندیده ،  نیوشا نمی شود

 آوای چشمه ی که فقط شکوه کار اوست

 گم می شود به خامشی، دریا نمی شود

 گل ها غنوده اند به گلدان  ، زبان عشق

 جز   در  ستیز   خار  هویدا   نمی شود

فاروق فارانی

 آگست ۲۰۲۴

 

19 سپتامبر
۳دیدگاه

همهمه

تاریخ نشر : پنجشنبه 29 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 19 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

همهمه

در همهمه ی عشقت

علف های سبز را

در لاله تنم

لمس کردم

و در وسوسه ی بودنت

چنان مست شدم

که باران بارید

و سبزه ها خیس شدند

و من هنوز

در صدای دریای تنت

می رقصیدم

و تو را به آغوش می کشیدم

تا آخرین نفس های

پیش از سکوت

هما طرزی

نیویورک

 8 جنوری 2024

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

بپر با بالِ آوازت

تاریخ نشر : چهار شنبه 28 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 18 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

بپر با بالِ آوازت

 سکوتِ سنگ  را در  شیونِ  آیینه  معنا  کن

 تبِ  تسخیر  را در  بالِ  هر  پرواز ، رویا  کن

 اگر چه کاروان‌  ها  را  سرابِ  مرگ  دزدیده

ز نقشِ پای ‌ِشان  فریادِ  رفتن  را  هویدا کن

جهان مرداب‌خو گشته ، زلالِ چشمه کن بیدار

 به روحِ دشت باران زن، عطش را نفسِ دریا کن

گدازی تازه ده خود را، و عشقِ تازه‌یِ سر کن

 درِ گرمابه ‌یِ  اندیشه را بر خویشتن  وا کن

 بپر با  بالِ  آوازت  ز لایِ  میله  هایِ   درد

 افق ها را فلق  بخشیده  و رنگین  ز  آوا کن

 به گنجشکِ  دلت پرواز   را ،  آواز  را  آموز

عقابش نه، فقط بالش، ز رنگِ عشق انشا کن

 ببین خاکسترِ یک  باغ می ‌پیچد به  دستِ باد

 اگر باغی نمی‌ کاری، همین را “باغ بالا” کن

 درِ افسانه ها می‌زن، که بیرون سر زند پریان

 ز عشقِ جاودان‌ِ شان بپرس، آن راز رسوا کن

 برون شو! کاروان آهنگِ رفتن ‌ساز می ‌سازد

 سفر از خود، سفر در خود، سفر تا شهر فردا کن

فاروق فارانی

17 سپتامبر
۳دیدگاه

غزلِ تازه

تاریخ نشر : سه شنبه 27 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 17 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

غزلِ تازه


بیا تو یک غزلِ   تازه از   بهار بخوان

بیا و موجِ شرر   را تو   آبشار بخوان 

بیا به کشورِ دل حکمِ سلطنت میران 

بیا ترانه ای یک چشم  انتظار بخوان 

بیا هوای مرا عاشقانه  تر می ساز

بیا دو دیده ای خونبار من انار بخوان 

بیا   خیالِ  مرا  گلشنِ   تکامل کن 

بیا خبر ز دلِ رفته در حصار بخوان

بیا نوازشِ احساس را تو از سر گیر 

بیا فضای دل انگیز مرغزار بخوان 

بیا رقیبِ مرا با محبتت می سوز 

بیا تو این بغل خالی را دیار بخوان 

بیا گره بگشا گیسوانِ مشکین را 

بیا تو رمزِ معمای بی شمار بخوان 

بیا به حسنِ خودت عالمی منور ساز

بیا به خالق هستی تو کردگار بخوان 

بیا تو محمود از این اختناق بیرون کن

بیا تو سطری ز اندوه و رنج یار بخوان

چهارشنبه ۲۶ سنبله ۱۳۹۹ خورشیدی 

 16سپتمبر 2020 ترسایی 

احمد محمود امپراطور 

16 سپتامبر
۳دیدگاه

پارکِ شهر نو

تاریخ نشر : دوشنبه 26 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 16 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

پارک شهرنو

چون بیگانگان

از کنار هم رد شدن

و (پارک شهرنو)

آشیانه ای عشق های ناتمام

و (سینمای پارک) معیادگاه عاشقان

در شب های جمعه

هردو بیگانه بودیم

و هردو نا آشنا

وقتی عابری از کنار مان میگذشت

آنها را نمی دیدیم

و وقتی مسجد (حاجی یعقوب)

سر به اذان می نهاد

هردو می خندیدیم

چون نماز ما ،فقط نماز عشق بود

و تبنگ های (شورنخود) و (کچالو)

به ما لبخند می زدند

و من با عجله از (کافه تاج) دور میشدم

تا به پیچک تاکم برسم

و ناژو را تنها نگذارم

ناژو پدر باغ بود

و من دختر آرزو هایش

و پیچک همان لباسی بود به دور دخترش….

که دلیرانه در سرزمین عشق زیستیم

و آگاهانه ترکش نمودیم

هما طرزی

نیویورک

 28 فبروری 2024

16 سپتامبر
۱ دیدگاه

صید گرفتار 

تاریخ نشر : دوشنبه 26 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 16 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

صیدِ گرفتار 

چو  برگی در  شکنج  پنجه  های  باد پاییزم 

به خواری و  پریشانی و درد  خود  گلاویزم 

من آن صید گرفتارم  به چنگ فتنه ء صیاد 

ترحم کی  بود او را به این  حال غم انگیزم 

زبس از آدمان دیدم بسی ظاهر فریبی ها

سزد یک عمر اگر با شیوهء نستوده بسیتزم 

مرا حب الوطن بر ذره ذره خاک میهن هست 

اگر باشد هرات و  کابل و یا بلخ و گردیزم 

اگر خصم‌وطن در دستم افتد کی رها گردد 

که بر کین خواهی قربانیان تا خون او ریزم 

ثنا را نیست، زاهد میل حرف تو نیوشیدن 

که شد دیری من از بشنیدن افسانه پرهیزم 

محمد اسحاق ثنا 

ونکوور –  کانادا

16 سپتامبر 2024  

15 سپتامبر
۱ دیدگاه

فرهنگ فریاد . . .

تاریخ نشر : یکشنبه 25 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 15 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

فرهنگ فریاد . . .

 از خونِ سرگردانِ خود ، فریادِ  خود را رنگ کن

اندیشه‌ ی خوابیده را ،  بیدار  کن  در جنگ کن

 آن مشت‌های واشده، دستِ تمنا  گشته است

 ای خشم و کینِ گمشده، انگشت‌ها را چنگ کن

 صبحِ خروس آهنگ را بیدار کن، در عمقِ شب

 صبرِ روان‌  فرسا  بمان ، فریاد را  فرهنگ کن

چون عشق‌ها بی‌رنگ شد، آیینه‌ها بد‌رنگ شد

 جان‌ واژه‌ها را آب ده، بهرِ شکستن سنگ کن

 رنگین  کمانِ  زندگی ، تسخیرِ  خاکستر شده

 از عشق و پرواز و طلوع، دنیای نو ارژنگ کن

 از چرخه‌ی  واماندگی دنیای خود  را وارهان

 آهنگِ فردا را بخوان ، سوی سحر آهنگ کن

مقصودِ پنهان را  بکش  ، از لای دندانِ افق

چون لوحِ خورشیدش نما ، آویزِ هر فرسنگ کن

فاروق فارانی

15 سپتامبر
۱ دیدگاه

آه گرم غریبان

تاریخ نشر : یکشنبه 25 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 15 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

آه گرم غریبان

 

ایدل تو کشتی دیده و طوفان ندیده ای

نوحِ  نبی  و  همَّت   مردان   ندیده ای

چون عشق پرده پوش تن ابن آذر است

لب خنده اش در آتش سوزان ندیده ای

هر عاشقی  ز هجر کسی گریه می کند

تو اشک خون ریخته به دامان ندیده ای

هرگز   مباش   در   پیِ   آزردنِ   دلی

چون  سوز و  آهِ گرم غریبان ندیده ای

از پند  محتسب  بگذر  راه   عشق گیر

این راه وصل را مگر  آسان  ندیده ای

داغیست بر دلم ز غم و  درد روز گار

بنگر تو داغ سینه ی بریان  ندیده ای

طعنه مزن  به حُسنِ دل  آرایِ دلبرم

چون تو صفای لعل بدخشان  ندیده ای

نشنیده ای تو گریه ی پنهان  خنجری

در رعد و برق تندیِ  باران  ندیده ای

پیروز باشید دوستان عزیز و نازنینم

 شیخ مولوی خنجری 

15 سپتامبر 2024 میلادی

25 سنبله (شهریور) 1403 خورشیدی                                

 

 

 

 

15 سپتامبر
۱ دیدگاه

سروِ ادب‌ بر دوش

تاریخ نشر : یکشنبه 25 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 15 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

دوستان صاحبدل

چند ماه پیش دوست فرهیخته‌ای با مهرورزی از من خواست به آهنگ یکی از غزل‌های شادروان مولانا محمد سلیم طغرا غزلی بسرایم. به پاسخ آن دوست گفتم: نمی‌توانم آگاهانه شعر بسرایم. البته اگر روزگاری ناخواسته شرار طبع من در آن حال و هوا زبانه کشید، بازتاب می‌دهم.

اینک حس می‌کنم «سروِ ادب ‌بردوش» در آن حال و هواست. اگر چنین باشد زهی خوشی! خواست آن دوست فرهیخته بی‌ پاسخ نمانده است :

سروِ ادب‌ بر دوش

 

به سقف خانه‌ی شیرین اگر باشی ستون بهتر

شکوه  کو‌ه‌ کن پیچیده‌ تر  در بیستون  بهتر

در آن  بزمی که آهنگِ  محبت لاف می‌بافد

عبور  از آتشِ  اسطوره‌  سازِ   آزمون  بهتر

تحجّر  جرئت‌ افزای   جنایت  گشت  بی‌ پروا

سرودِ  آفرینش تازه  سازد کاف  و نون بهتر

چنان  عقلِ سیاسی خیره‌ خو گردید در عالم،

به بوم  زندگانی  جاودان  رنگِ جنون  بهتر

مدارا  در مدارِ  بی‌  مروّت   دار   می‌گردد

درین دوّار چرخِ نامرادی خشم  و خون بهتر

اگر  آزاده  الکن  گردد   و  آزادگی  خاموش

زبانِ  شاعرِ   تندر  نوا   گردد  زبون   بهتر

بیاور  نی‌لبک را دیده و  دل گشت توفانی

سرودِ  ساحلِ   دلتنگیِ  فانوس‌ گون  بهتر

خروش  روشنی‌ بخشِ تو ای سروِ ادب‌بردوش

درین کولاک‌ فصلِ تیره گردد رهنمون بهتر

کشد خمیازه‌ی  آشفتگی امشب خرد ای دوست

کشم از ‌پرده‌ی  عشّاق آهنگی  برون بهتر:

به تلخی می‌نوازم  نغمه‌ی شیرین‌ تر از شیرین

شکوه کو‌ه‌کن  پیچیده‌ تر در  بیستون بهتر

هانوور

بامداد

15 سپتامبر 2024 میلادی

25 سنبله (شهریور) 1403 خورشیدی 

                                                      

 

15 سپتامبر
۱ دیدگاه

چشمِ پر نم

تاریخ نشر : یکشنبه 25 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 15 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

چشمِ پر نم

وطن صبری بکن جان تو زخمیست

سراسر دشت و دامان تو زخمیست

همی  سوزی  به  آتش  سالها  تو

دل پر خون و سوزان تو  زخمیست

به آتش  سوخته ای  و  در گرفتی

که شهر و ده ، بیابان تو زخمیست

نکرد رحمی سرت هیچ دشمن دون

سراپا  ملک  ویران  تو   زخمیست

وطن سوختی  سراسر تو  به آتش

دل سوخته و بریان  تو زخمیست

نبینی   تو   دیگر  قامت  رسایی

که این نسل جوانان تو  زخمیست

نگردد سبز و خرم  باغ و  بوستان

که خشکیده گلستان تو زخمیست

نروید گل دیگر  هیچ  در گلستان

که چار فصلو بهاران تو زخمیست

نباشد رنگ و بو  دیگر  به گلشن

که سوخته باغ و بوستان تو زخمیست

دو  باره  تازه   گردید  زخمهایت

ز تورخم تا بدخشان تو زخمیست

الهی   دشمنانت     در   بگیرند

ز دست شان عزیزان تو زخمیست

به حالت (عاشوری) است چشم پر نم

چو من دل خون هر افغان تو زخمیست

داؤد عاشوری

پانزدهم سپتامبر 2024

ملبورن – استرالیا

15 سپتامبر
۳دیدگاه

بوی علف

تاریخ نشر : یکشنبه 25 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 15 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بوی علف

قدم زدن در سبزی چشمانت

وه که چه زیباست!

عشق بوی علف می دهد

بسان علف تازه

که گل های رشقه در آن روییده

و در کناره هاش

گندم های طلایی

جلوه ای بودن را زمزمه میکنند

و من با نگاه هام

باغچه چشمانت را آبیاری می کنم

با آب عشق

تا در حافظه ام

سبز بمانی و جاودان . . .

هما طرزی

نیویورک

 2 جون 2024

14 سپتامبر
۱ دیدگاه

مجذوب یار

تاریخ نشر : شنبه 24  سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 14 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

مجذوب یار

۶۴ الف

می شود  محبوب  خود سازی  مرا ؟   

 بنده ء بس  خوب  خود  سازی مرا

 می شود لشکر کشی ، فتحم کنی ؟  

غالبم : ، مغلوب  خود   سازی  مرا

می شود نصبم کنی بر لوح عشق ؟  

می شود منصوب خود سازی مرا ؟

می شود یک دم  طلبگارم  شوی ؟

دلبر  مطلوب   خود   سازی  مرا ؟

می شود جزبم  کنی سر تا  به پا ؟

یک سره مجذوب  خود سازی مرا ؟

شادم   از   این  با   حیا   لرزیدنم

در عرق مرطوب  خود سازی مرا ؟

می شود کتبم  کنی در  دفترت ؟  

کاتبم : ، مکتوب  خو د  سازی مرا

     درد عشقت جا دهی   در  قلب من ؟     

عاشق محجوب  خود   سازی  مرا

من  چه  آبادم   خرابت   گر شوم

هم زنی مخروب  خود  سازی مرا ؟

می شود در خویش  تقسیمم  کنی ؟

این چنین مضروب  خود  سازی مرا ؟

  دل ز من گیری و بی دل  سازی ام ؟    

تا فقط  معیوب  خود سازی مرا

 شکیبا شمیم

14 سپتامبر
۳دیدگاه

نیاز ِ درد

تاریخ نشر : شنبه 24  سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 14 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

نیاز ِ درد

 عاشق بجان ِ خویش کشد  امتیاز ِ درد

 آهی  ز سینه  باز  برد  در  گدازِ  درد

 اوج مشقتست ز موج انتظار  و صبر

بر مژه های  تر  بزنم  لطف ِ  ناز ِ درد

 راز ِ حقیقتست  نهان در  حریم  عشق

هر نغمه خوان بجا نرسد در مجاز ِ درد

از پا فتی به سر بخوری دست بشکنی

 یک چاشنی اگر بچشی رمز و  راز درد

 در یافتی چو عشق ازین  درد نگذری

 آرامش ِ  عجیب  رسد  بر  فراز ِ  درد

 سرخیل ِ قصه های جهان عشق و عاشقیست

 سرتاج ِ عارفان همه شد برگ و ساز ِ درد

 بیدردی را عبادت زاهد  نمایش است

 آتش به سجده گاه رسد  از نماز درد

 کوه ِ تحمل ات ، همایون بیان نگشت

 دریای ِ اشک ِ خویش بکش در نیاز ِ درد

همایون شاه «عالمی»

۱۳ سپتامبر ۲۰۲۴ م

14 سپتامبر
۵دیدگاه

زلفِ پاشان

تاریخ نشر : شنبه 24  سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 14 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

زلفِ پاشان

روی  زیبایت   ببینم   بوسه  بارانت کنم
با نگاهِ دل فریب ات دل به فرمانت کنم

گه کنارو گه خیالت هر دمی همرای من
گرمی باغ  دلم  را غرق  بوستانت  کنم

زلف پیچانت مرا  پیچیده  زنجیرم  به پا
جان ودل رامن فدای زلف پاشانت کنم

خود نمی دانی چسان درعشق توآغشته ام
لب فرو بستم که تا باعشق درمانت کنم

با من ای آرام  جان کمتر  نما  ناز و ادا
” عالیه ” نازت کشد تا دل به قربانت کنم

 عالیه میوند

29 جولای 2024

فرانکفورت

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

چراغ جان . . .

تاریخ نشر : جمعه 23  سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 13 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا 

 

چراغ جان . . .

ای افق‌های دهان‌ بگشوده، آن غوغا چه  شد؟

 آن غرورِ کوه  و آن  سرشاریِ   دریا چه  شد؟

بر صفای  آسمان  گسترده   ذهنِ  شومِ شب

 آن صلای نور بر لب‌ های  پُر  فردا  چه شد؟

 قتلِ عامِ عشق جاری گشت، بیداری به خواب

 بهر  بیداریِ   بیداری ، صدای   ما  چه  شد؟

 تا به‌ کام‌ِ  دیوِ  بازار  است   آزادی  و  عشق

 خنجرِ   اندیشه‌یِ   تابانِ   بی‌ پروا  چه  شد؟

سنگ سنگ  افسانه‌ خوانِ  کاروانِ رفتن است

 نعره هایِ بی‌ صدایِ نقش‌ هایِ پا، چه شد؟

قصه گو، در قصه ات، گمگشته‌ی ما جا نداشت

 آن چراغ‌  آیینِ شب  ‌پیمای  تن  تنها چه شد ؟

 راه‌ها سر مانده در راهند و رهرو مانده است

 باد می‌موید که آن طوفان ‌روانی‌ها چه شد ؟

 باز این منظومه، مهر و  ماهِ  دیگر  می‌دهد؟

 پاسخِ آن در کتابِ  قلبِ عشق ‌ انشا چه شد؟

روغنِ   صافِ  طلوعی  در   چراغِ   جان  بریز

 جستجو کن!  آفتابِ  سرکش  رویا  چه  شد؟

فاروق فارانی

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

دلِ معلق

تاریخ نشر : جمعه 23  سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 13 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا 

دل معلق

 تو می‌ روی و دلم روی دست ،  می‌ماند

 و موج اشک، که بر دیده است، می‌ماند

 لبم   به   جام   شرابت   نمی‌برم  هرگز

میان نشئه‌ی عشق ِ تو  مست،  می‌ماند

تو می‌روی و به خود می‌بری  سرودم را

طنین یاد تو  در این گسست ، می‌ماند

 ز نکهت ِ  بدنت  عزل کن  نصیب  مرا

 که خال‌کوبیِ نامت به دست، می‌ماند

 تو   مثل آ ینه  پیوند  ر ا  گره  زده‌ای

و شاعری که در این پای‌بست‌، می‌ماند

اگر  شراب  ترا   دید ه   دیده   پرهیزم

خمار نشئه‌ی عشق تو هست، می‌ماند

 احمد هنایش

 ۸ جون۲۰۲۴

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

دل صد پاره

تاریخ نشر : جمعه 23  سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 13 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا 

دل صد پاره

اگر یک لحظه گـردد در تمام عمر همدردم

ز ژرفای دل صـد پاره شـاید بر کشد دردم

ز دامـان تـمــوز داغ بـرگـشـتـم؛ ولی دیـدم

که سـرمای زمستانی کـنـد آواره دل سـردم

چه یابیم ازگذشت عمر تکـراری درین دنیا

کند پـرواز گرچه شـوق رویـای جهانگـردم

زمیراث کهن برکف چه دارد نسل امروزی

بـرای کی دهـم بعـد از ســفـر یاد رهـاوردم

بـه تـاریــخ تکامـل تـا شــــدم آگاه دانـســتـم

که تا لایـتـنــاهی بـا امــور نـــو هـمــاوردم

سرود و قصه و حماسۀ دور کهن خوش باد

که نجـوا می کند اوصـاف اجـداد جوانمردم

مده عشق ومحبت را زکف درزندگی هرگز

کتاب عـشق انـسان را کند رنگین شاه فردم

ز چشم مولوی و حافظ و جامی و فردوسی

تمـاشا کن که خـون پالا دل صـدپاره آوردم

چه پرسـی از جفا و جور مزدوران امریکا

به ارزانی فروختند خاک رابا آنچه پروردم

به روی گنج میهن فقر و فاقه می کند بیداد

به یغما میبرند دزدان جاهل کان ولاجوردم

وطن بازیچه یی در دست امریکا وپاکستان

نگاه غـرب و سودخواران امریکا کند نردم

به طرح و نقشه و پیمان امریکا مکـن باور

جدا از مـام میهـن وز جـفای غـول نامـردم

فلسطین مسلخ و افغانستان زنـدان مظلومان

به پیش چشم عالم زنده درگورست فردفردم

بدست محتسب شلاق ودرجیب دالر و دینار

مقـابـل با سـلاح شــوم اسـتـعـمارشـبگـردم

جهـالـت می دهــد بـربـاد میــراث تمـدن را

وطن گوید که تاکی روبه روبا خیل ولگردم

تـرقـی و تکامـل را کـنـد افـراطیـت ویـران

مقابـل با جهـول و قـرن هـا ذهـن عقبگردم

ندارم باکی ازخصمی که افراط و ستم آورد

بـرای حــق و آزادی هـمـیـشـه بـاد نـاوردم

جـدا از مادر میهـن در غـربت شـدم نـالان

به دل صد آرزودارم که روزی بازبرگردم

بـه روی قـلۀ چـرخ زمـان بـالا شــدم دیـدم

گـذشت عمـر و تاریـخ پـریـشـان عملکردم

رسول پویان

20 آگست 2024

11 سپتامبر
۳دیدگاه

ناتوان

تاریخ نشر : چهارشنبه 21 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی –11 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا 

ناتوان

 

 ۶۳ الف

 

     ناتوانم   کرد    آخر   این    توانایی   ،   خدا   

 باز  نادانم   کن   و    برگیر    دانایی ،  خدا

 هیچ   کس  آگه  نشد  از  راز   تنهایی ِ  من

 عالمی پیچیده در یک  لحظه  تنهایی  ، خدا

 راه بنمایم  که  تا  تکلیف  من  روشن  شود

من مسلمانم، یهودم  یا که  ترسایی  ؟ ، خدا

 حرف ها یادم  دهی و  ساکتم  سازی  چرا ؟ 

 یا که مثل من تو هم ترسی ز  رسوایی ، خدا

 چیست این ؟ عشق است یا دیوانه گی یا ساده گی

  شور باشد یا که شیرین است شیدایی ؟، خدا

 ای   تراوشگر  صدف از   بحر  بیرون ریخته

 ای نوازشگر بده  صبر و  شکیبایی    ، خدا

 آدمی مخلوق  نا شکر است  در  جنت مبر

  حیف آن زیبایی و حسن  و فریبایی ، خدا

شکیبا شمیم

 ۲۰۱۷

آلمان

11 سپتامبر
۱ دیدگاه

قصه . . .

تاریخ نشر : چهارشنبه 21 سنبله ( شهریور ) ۱۴۰۳  خورشیدی –11 سپتامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا 

قصه . . .

فردا  درون  قصه ی  ما  جا  نمی شود
در خواب  می برد ولی رویا  نمی شود
فردا بشارتی  است که در هر طلوع صبح
تکرار  می شود  ولی  فردا   نمی شود
تا قصه گو ز قصه،  جنون  را کشیده است
لیلا  چراغ   ظلمت   صحرا    نمی شود
ققنوس  خو   نموده  به خاکستر  دریغ
سیمرغ خسته مانده ،  پرش وا نمی شود
تا قصه  گو  به  سینه سحر را ن گسترد
در شام قصه، صبحی تماشا  نمی شود
آن شور و عشق و نفرت و آن هجر و آن وصال
در قصه  های  غمزده ، پیدا  نمی شود
تا  جوهر   بهار  در  آن  قصه   نفشریم
نوش طلوع  ندیده  ، نیوشا   نمی شود
آوای چشمه ی که فقط شکوه کار اوست
گم می شود به خامشی، دریا نمی شود
گل ها غنوده اند به گلدان ،  زبان عشق
جز  در  ستیز   خار   هویدا   نمی شود
فاروق فارانی 
آگست ۲۰۲۴