چرا نمیپرسی……
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۹ حمل ( فروردین ) ۱۴۰۵ خورشیدی ۱۸ اپریل ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————
نگفتن ها به گفتن شد
قیام ما رکوع گشته، سجودی شد نشستن شد
دلی با روح طوفانی ، کنون خاموش در تن شد
دگر این عشق از عصیان خشم و زلزله عاریست
روایت های بیداری ، للوی بهر خفتن شد
به ساز ما، سزای این جهان کج، شکستن بود
جهان کج تر شد و اما شکستن در شکستن شد
افق چشمان به ره، با گوش فردا در شنیدن بود
دهان عشق شد بسته، نگفتن ها به گفتن شد
فصول عشق مانند بهاران خشک گردیدند
بجایش خشکسال مرگ دل ها، در شگفتن شد
«نفوس مرده»* با وارونگی تا چند خواهد ساخت؟
ز ماندن رود شد مرداب و کوهستان به رفتن شد
تمام عهد های بسته، با ظلمت گسستن بود
گسست آن عهد و پیمان گسستن از گسستن شد
از آن تخمی که می شورد ، میان آشیان سر
برون عشقی شود، آیا که محکوم نهفتن شد؟
ز نقش پای خورشید آوران ، روید صدای ماه:
گذر از شب که در پشت افق ، فردا به رستن شد
تو می مانی و ماندن با تو می ماند ، به پا برخیز
تو با تاریخ مرده خفته ، دنیا در گذشتن شد
تو بودی سرگذشت مرده روی دفتری، اکنون
قلم در دست ات آمد، سرنوشت ات در نوشتن شد
فاروق فارانی
فبروری ۲۰۲۶
* استفاده آزاد از نام « نفوس مرده » رمان معروف نویسنده بزرگ روسیه نیکلای گوگول که تحت تأثیر پوشکین شاعر بزرگ روسیه نگاشته شده است.
نگفتن ها به گفتن شد
قیام ما رکوع گشته ، سجودی شد نشستن شد
دلی با روح طوفانی ، کنون خاموش در تن شد
دگر این عشق از عصیان خشم و زلزله عاریست
روایت های بیداری ، للوی بهر خفتن شد
به ساز ما ، سزای این جهان کج ، شکستن بود
جهان کج تر شد و اما شکستن در شکستن شد
افق چشمان به ره، با گوش فردا در شنیدن بود
دهان عشق شد بسته، نگفتن ها به گفتن شد
فصول عشق مانند بهاران خشک گردیدند
بجایش خشکسال مرگ دل ها، در شگفتن شد
«نفوس مرده»* با وارونگی تا چند خواهد ساخت؟
ز ماندن رود شد مرداب و کوهستان به رفتن شد
تمام عهد های بسته ، با ظلمت گسستن بود
گسست آن عهد و پیمان گسستن از گسستن شد
از آن تخمی که می شورد ، میان آشیان سر
برون عشقی شود، آیا که محکوم نهفتن شد؟
ز نقش پای خورشید آوران ، روید صدای ماه:
گذر از شب که در پشت افق ، فردا به رستن شد
تو می مانی و ماندن با تو می ماند ، به پا برخیز
تو با تاریخ مرده خفته، دنیا در گذشتن شد
تو بودی سرگذشت مرده روی دفتری ، اکنون
قلم در دست ات آمد، سرنوشت ات در نوشتن شد
فاروق فارانی
فبروری ۲۰۲۶
* استفاده آزاد ازنام « نفوس مرده » رمان معروف نویسنده بزرگ
روسیه نیکلای گوگول که تحت تأثیر پوشکین شاعر بزرگ روسیه
نگاشته شده است.
در روزگاری بسر می بریم که عشق، یعنی مبارزه برای
عدالت ، میهن دوستی و رفتن به سوی فردای که
خود ما سازنده اش باشیم، ممنوع ، منفور و
فراموش شده است…..
————
یک زمان
و یک زمین
از نو بکن پرداز ….
ما ترا گم کرده ایم ای عشق روزی باز گرد!
گرچه ناسازیم می دانیم ، با ما ساز ! گرد!
گوش ما کر گشت و حلق ما سخن از یاد برد
چون صلا در گوش ما، در سینه ها آواز گرد!
سیم های خار دار صبر بر پایت نشست
بال و پر را کن فراز آسمان ها باز ! گرد !
گرچه در آفاق جایی نیست، بنشینی بر آن*
قله ها و قلعه ها را تا فلک افراز ! گرد !
دست هایت را خدایی کن، بپا کن رستخیز
یک زمان و یک زمین از نو بکن پرداز ! گرد !
تا نگردی صید دامی، پنجه ی سیمرغ باش
با دو چشمان عقاب و بال های باز، گرد !
اژدهای درد هم ، آتش ندارد در دهان
آتشی در سینه ها و بر زبان انداز! گرد !
هیچ پیدایی نشد ، جز گم شدن در هر مسیر
حال همت کن بیا ای عشق شو همراز ! گرد !
هی نپنداری که در تو هیچ ناصافی نبود
مثل ما ای عشق خود از نو بکن آغاز! گرد!
فاروق فارانی
مارچ ۲۰۲۶
* اشاره آزاد به این مصراع بیدل دهلوی
« آفاق جا ندارد ، همت کجا نشیند »
حروف سرخ عشق ….
این در بسته، دل اش تنگ است، آن را باز کن
از دهان اش قصه ی این خانه را آواز کن
خانه از دستت برون شد از فرو دستی تو
خانه ی با دست عشق و خشت دل، آغاز کن
قصه های عشق را پایان نمی باشد به راه
تا که دشت و تیشه باشد ، قصه اش را باز کن
از غروب ات کن طلوع ، از تنگنایت سر بکش
سینه را با وسعت صد بیکران همساز کن
بوسه بر زخم فلق را کن، حروف سرخ عشق
بر زبان این زمان از نو زبانی ساز کن
آسمانی را که جولان را نمی ماند به اوج
بر زمین اش می کشان و فرش پای انداز کن
عشق ممنوع، گشته پس، رنگین کمان عشق را
زین افق تا آن افق در اوج ها افراز کن
در سکون و در سکوت خود شدی معتاد مرگ
بخش بر روح ات نٓفٓس، با نفس جان پرواز کن
«غزٓه» های عشق سوزد، خزٓه ی تسلیم را
قصه های
این جهان را
این چنین
پرداز کن
فاروق فارانی
دسمبر ۲۰۲۵
صد بهار عشق
خاک چید ست دامن خود را ، خاک با دانه سخت بیگانه ست
خاک بی دانه بی بهار بود ، دانه بی خاک ها فقط دانه ست
چه شدی ای بهار، دانه و خاک، دیر ها شد به هم نمی سازند
در بدر شد بدست باد، زمین، دانه ی بی جوانه بی خانه ست
چه شدی ای بهار باغ ات کو ، سوی فردای نو سراغت کو
دانه را بی جوانه افسردی ، کار تو سخت ناجوانانه است
آه ای دانه یاد گیر چسان ، در دل خاک بارور گردی
خاک را صد بهار عشق دهی، عشق اینگونه کار جانانه است
شعله بخشان عشق برخیزید، این زمین را به عشق افروزید
سرکشان سر به آسمان بزنید ، کار عشاق کار دیوانه است
خاک بی دانه ، آسمان بی مهر ، زندگی در لباس مرگ نهان
دل و سر را به آفتاب ببخش، عشق فردا یگانه کاشانه است
خویشتن را بکار در فردا ، بهر امروز خود جوانه بیار
کفن مردگان مپیچ به خویش، گور تاریخ صرف افسانه است
وای شد گر شکار تیر امروز ، مرغ سیمرغ آتشین پرواز
خفته در زیر سینه ی خورشید ، تخم هایش هنوز در لانه است
یک صدای بکش که سقف سپهر، از نهیب اش شود به لرزه مرگ
آن چه امروز
از تو می آید،
حیف آواز
یک جرنگانه است
نوامبر ۲۰۲۵
فاروق فارانی
چراغ ورود
ریشه ها بگو ، جوانه در خطر نشسته است
ببین رسول برگ و میوه بی ثمر نشسته است
به ریشه ها بگو، دگر به عمق خاک سرکشند
که شاخه شاخه سوی اوج، در سفر نشسته است
به ریشه ها بده سراغ چشمه های کور را
که باغ باز تشنه لب به چشم تر نشسته است
ستاره های آخرین ، هنوز وقت خواب نیست
که آفتاب خفته است و بی شرر نشسته است
نداده روشنی چراغی از ورود ، خانه را
که حلقه زنگ بسته است و روی در نشسته است
نشان امن ، در مسیر شهر آفتاب نیست
که مین ماندگی به راه رهگذر نشسته است
نبسته تیشه ریشه گر, جنون نکرده گل به ره
که کوه و دشت های عشق، دربدر نشسته است ؟
*برون ز سینه کن دلت ، فراز دار مشعلی
میان گمرهی جهانی کور و کر نشسته است
سخن ز ریشه می زنی، تبر به ریشه می رسد
چرا بهار
خسته است
و بی خبر
نشسته است؟
فاروق فارانی
جنگل دیوار ….
نقبی با تیشه ی شعور بزن ، تا ز تاریکی ات گذر بکنی
سر بدر کن ز گور این تاریخ، تا به امروز خود سفر بکنی
آسمان ابر های تیزآبی است، رود ها مرده تر ز کوه هستند
چشمه ی عشق را بجوشان تا، حلق رویا*ی تشنه تر بکنی
در سر و سینه باز می روید، رنگ در رنگ جنگل دیوار
تبر آفتاب گیر به دست ، تا همه را گشوده در بکنی
داستانی ز جنس شب باشد ، قصه خواب بخش این تاریخ
دفتر سرخی از طلوع بگشا ، قصه ی تازه تا که سر بکنی
راه با راهیان نشد همراه، راهیان گمره اند و ره گم ره
راه صبح نرفته یاب که تا، آشتی راه و رهگذر بکنی
آسمان در غروب و نسل غریب، غرب را شرق نور پندارد
مشت زن بر نقاره**ی خورشید، تا که این بی خبر، خبر بکنی
خانه را خزه ها و خار گرفت، آستین را دوباره بالا زن
نتوان ریشه اش برید مگر، عشق را دسته ی تبر بکنی
آسمان را نهادی بر دوش ات، اطلس*** آسمان به دوش عشق!
آسمان ها ترا نمی بخشد ، اگر از بار آن حذر بکنی
گرچه میچرخد این زمین بی مهر، آفتابی ز عشق خواهد خاست
نسل فردا دوباره می روید، باور آن صبح را اگر بکنی
فاروق فارانی
اگست ۲۰۲۵
* انسان ها با رویاهای بزرگ می توانند در جهت آزادی و سازندگی گام بگذارند.
برای همین است که دشمنان بشریت ، ترقی و عدالت ، انسان های جامعه ما را می کوشند ، به نشخوار تاریخ سوق دهند، تا رویا های شان را برای فردا، استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی از آن ها بدزدند.
** نقاره ( در زبان عامیانه نغاره)، ظرف سفالی دایره گونه بود که با نواختن آن مردم را در گذشته برای شنیدن اخبار مهم جلب می کردند.
در کابل حتی در قرن بیستم نیز «نغاره خانه» وجود داشت.
*** در اساطیر یونان باستان، اطلس یکی از تیتانها(نژادی از ایزدان نیرومند و فناناپذیر ) بود که به عنوان مجازات شکست در جنگ با المپیاییها، محکوم شد تا آسمانها را بر دوش اش حمل کند. اطلس به خاطر حمل بار سنگین و مسئولیتش در نگهداری آسمانها شناخته میشود و نماد پایداری و تحمل است.
همه برباد گشت
و رفت و گذشت ؟
مگر ان برق و رعد و صاعقه ها، همگی باد گشت و رفت و گذشت؟
تخم طوفان نکاشته گم شد ، همه برباد گشت و رفت و گذشت ؟
دود در سر بنام اندیشه ، درد در دل بسان خاکستر
دست ها بسته بود و صرف دهن، لب فریاد گشت و رفت و گذشت؟
« سی سکه نقره ی یهودایی » * ، عشق را با ز بر صلیب کشید
تا که میخ سکون فرود آید، پنجه بگشاد گشت و رفت و گذشت؟
تا بشیر تولدش آمد ، آسمان و زمین شکوفه کشید
آنکه با زاد او جهان می زاد ، نسل نازاد گشت و رفت و گذشت؟
در طلوعی که آفتاب نهاد ، سجده ی مرگ بر غروب خود
دار بیگانگی به گردن کرد ، از خود آزاد گشت و رفت و گذشت
مرهم آفتاب هم نرسید ، گرچه بر زخم ، خون چکان سحر
لیک یک بارقه امید شگفت، عشق بنیاد گشت و رفت و گذشت
سوی دیگر، نهال و خزه و خار، پیش هر باد سر فرو کردند
یک تنی
خم نشد،
شکست ولی
کاجی از یاد گشت و رفت و گذشت
فاروق فارانی
مارچ ۲۰۲۵
——–
* از جمله حواریون مسیح، «یهودای اسخریوطی» در برابر ۳۰ سکه نقره که از دشمنان دریافت کرده بود ، با بوسه نهادن بر صورت عیسی او را به دشمنان اش شناساند و بدینگونه به عیسی خیانت کرد.
هنوز خیانت زیر نام ها و چهره های دیگر و با بدست آوردن «سی سکه نقره» های نوع معاصر جریان دارد.
گرامی ترین چیز ها از اندیشه و وطن و مردم گرفته تا آرمان ها فروخته می شوند.
وطن وطن گفتن حامیان و حاملان تجاوز ناتو و امریکا که وضعیت کنونی ماحصل آن است، در واقع همان بوسه های یهودایی بر صورت زخمی وطن می باشد.
امروزه خیانت یهودایی، در لباس های توجیه افکار نیو لیبرال ، شایع ترین نوع آن است.
همانطور که خیانت یهودایی در خدمت «روم» و ملا های یهود بود، اکنون نیز خیانت یهودایی نیو لیبرالی در خدمت روم سرمایه و امپریالیسم جهانی و دولت موساد است.
لیک بِشنو زِ قَلبِ گَهواره …
دِگَر اَزِ اِین چِراغسوزی نِیست، رُوغناش رَفتِه، رُوشَنان رَفتِه
لانِه کَردِهاَست شَب بُه سینِه و سَر، مَرغِ فَردا اَز آشیان رَفتِه
دَر ضَمیرِ زَمین غُروب آمَد، غُربَتِ عِشْق هَم مُسَجَّل شَد
مِهْر وَ مَهتاب وَ کَهکِشان رَفتِه، دامَنِ سَبزِ آسمان رَفتِه
آن طَرَف گَردْباد میپیچَد ، دَر غَرِّش گَشتِه اَست دیوِ سِپید
تیغِ اِین سُوی بَر زَمین اُفتاد، خَیْلِ پَریان وَ سَرکِشان رَفتِه
دَست را سایِهبان بِکُن بَر چَشْم، تا بُبینی اُفُق چِرا خالیاَست
نَقشِ پایی اَگَر نَمیبینی ، قِصّه ایِن است ، کاروان رَفتِه
چَشْمهایِ گُشادِه لانِهیِ تَرس، قَلب ناقوسِ مَرگ وَ تَسلیماَست
نُعْرِهها نالِه شَد میانِ گُلو ، عِشْق اَز واژه وَ زَبان رَفتِه
تُو بِخوان سَنگِ بیدَهَن چیزی، کِه دَهَنِ سَنگِ بیدَهَن گَشتِه
گَریه کُن باد، اَشکِ باران را ، قَلب اَز سینِهیِ زَمان رَفتِه
جَنگَلِ اِینبا رِه قَرن را بَلعید، گَله * ها رُوبَرُویِ هَم گَشْتِند
کُوچِه بُنبـستِه سُویِ میداناَست، شَهْر رَفتِهاَست وَ شَهربان رَفتِه
زِندِهها زِندِهاَند دَر تابوت ، مَردِه ها خَواب را تَمام کُنید
روحِ پَرّوازِ زِندِگی خَفتِه اَست، زِندِگان راهِ مَردِگان رَفتِه
گَشتِه بیگانه تا زِ آتِش ها ، دود گَردیدِه دَر هَوا گَشتِه
مِثْلِ خاکِستَری بُه دَستِ هَوا، اَز کَران پَرچَمِ خُود بهزیرِ پا کَردِه
«لَشکَرِ عِشْق»** دَر هَزیمَتِ مَرگ، پَرچَمِ خُود بهزیرِ پا کَردِه
نِه کَماندار وَ پَهلَوان مانده ، تیر اَز تُرکَش وَ کَمان رَفتِه
لیک بِشْنو زِ قَلبِ گَهواره ، کُودَکی چَنگ میزَنَد بُه هَوا
یعنی دَستی هَنوز هَم بَر پاسْت، باز عِشْق آمَدِه، دَر آن رَفتِه
فاروق فارانی
مارچ ۲۰۲۵
——————
*مراد از «گله» تفکر و عمل قومگرایانه است.
هر انسانی که ارزش و تاثیر خود را به صفر ضرب می زند و دنبال چیزی به راه می افتد که خود در آن هیچ اثری نداشته است، خواسته و ناخواسته به یک عضوی از گله تنزل می کند.
در عین حال بقول اِریش فروم: «انسانها برای فرار از مسئولیتِ فردی، به هویتهای جمعیِ کور پناه میبرند.»
**«لشکر عشق» مطلعی غزل زیبای از شاه شجاع درانی است که در این غزل به عاریت گرفته شده است:
«لشکر عشق خیمه زد باز به طرف کوی من»
دیوارها قد می کشد…
یک سایه بر من کن گذر ، تا آفتاب من شوی
یک سینه صبح ستان بشو، تا چون دلم روشن شوی
با اوج ها شو آشنا ، رویا به سر انداز تا
دریا شوی صحرا شوی، یک جاودان میهن شوی
ای ناشنای آشنا ، سرگشته ای بیگانه ای
من «ما»ی خود بخشم به تو، از «ما»ی من تا «من» شوی
از تنگنای خود برا ، با بیکران شو هم کران
از آسمان دامن بکن ، تا بر جهان دامن شوی
یک کهکشان را کشت کن، از حاصل اش بیرون برا
«نٌه آسمان گل در بغل»*، تا عشق را خرمن شوی
در سینه ات آتش فروز، این شب عجب سنگین تر است
تا بر چراغان خموش، هم شعله ، هم روغن شوی
عریان تر از زخم زمان ، جسم زمین خواهد ز تو
بر زخم او مرهم شده ، از عشق پیراهن شوی
دیوارها قد می کشد ، دروازه ها لب بسته اند
کلکین فردا کور شد ، بر خیز تا روزن شوی
بیرون ز جنگل راه زن، از گله گی ** شو دور تا
مرد جهان تازه و فتح جهان را زن شوی
فاروق فارانی
می ۲۰۲۵
——————–
*
در نو بهار لم یزل ، جوشیده از باغ ازل
نهُ آسمان گل در بغل ، یک برگ سبز گلشن ات
« بیدل »
**
قوم گرایی در عصر حاضر همان میراث و تکرار پوشیده گله گرایی در عصر وحشت و جنگل است.
انسان معاصر به عنوان شهروند مستقل در جامعه ظاهر می شود، نه به عنوان عضوی از گله ی انسان ها.
اختران واژه های مشتعل اند …
سایه ی سایه ی خودت گشتی، آن سر پر ز آفتاب ات کو؟
سینه ات لانه پریدن بود، چه شد آن قلب پر عقاب ات کو؟
اختران واژه های مشتعل اند، که ز سر پنجه ات گریختهاند
چه فزودی به شاهنامه عشق، قلم و قصه و کتاب ات کو؟
زلزله سکته کرده ، طوفان مرد، آسمان سنگی از سکوت شده است
تا ز سیم ستاره نعره جهد، زخمه بر کاسه ی رباب ات کو؟
مانده ققنوس ها به خاکستر، سر ز آتش برون ن می آرند
درٍ تاریخ عشق را بگشا ، انقلابی در انقلاب ات کو؟
تو که می دادی از سر و سینه، مژده بحر را به صحرا ها
چشمه ها کور شد میان سر ات، آن زلال روان و آب ات کو؟
از جهان و خودت نهان گشتی ، پشت کردی به شهر بیداری
تا که اندیشه ات جذامی شد، چهره ی پشت آن نقاب ات کو؟
عشق طوفان پرست تا خوابید، زندگی سر نهاده در تابوت
سر کشد عشق تا به سرمستی، خم و خمخانه شراب ات کو؟
جنگل دست ها و پرچم ها ، تا که این دشت را بپوشاند
آن صلا آن صدای آتش بار، سینه، آن کوره ی مذاب ات کو؟
صبر را دفن کن به دیروزت ، کوه ها را چو رود جاری کن
سرود ترا
من انگشتری از نگین صدای خروسان بسمل
که آوازشان را به خورشید بستند
به گنجینه ی دل نهان کرده دارم
چه دانی که این آفتاب سحرگاه امروز
همان آفتاب سحر گاه دیروز مرده ست
شبانی که پیوند دیروز و امروز را گسستند
هزاران چراغ تپش را
ز دلها ربودند
چه دانی کدامین تپش
آفتاب مرا تا هنوزم به عصیان خود
نهان کرده دارد؟
بیا دست خود را
در آوای دل آتشینم نهان کن
که جاری شود در تو خورشید آوازه خوانی
که در سایه های گریزان تردید
هنوزم سحر را به لب می سراید
بیا دست خود را به انگشتری خوشنما کن
کزان عشق آبادگر
بربادگر
جلوه دارد.
بیا دست خود را به گنجینه ی قلب من آشنا کن
که من لحظه ها را
با تپشهای فریادیی قلب خود
گره بسته ام.
بیا تا سرود ترا سر کشم
چون شرابی
که در رگ رگ آدمی
غم خفته ناگفته را
به وسواس تا واپسین وسوسه
جستجو می کند
و با پرسش بی صدای نگفته
شستشو می کند.
گفتگو می کند.
فاروق فارانی
اپریل ۱۹۹۲
کابل زخمی
فصل گل اکاسی، گلهای زخم داری
از آن به بار بودی، اکنون ازین به باری
آن آسمان صافت اکنون بدود اندود
ای شهر پیرگشته کابل همه غباری
لبخند از لبانت بیگانه شد زاندوه
حالا بجای لبخند فریاد بیقراری
ای شهر انتظارم در انتظار مرگی
نه خنده از تو بینم نه قطره اشک جاری
دلهای بیشماران بوده شکار لطفت
از تیرها و آتش اکنون خودت شکاری
در چهر کودکانت بینم غبار پیری
يك شهر شور بودی حالا همه شراری
گم کرده ام بخاکت دنیای کودکی را
از آن بجز خیالی در خاطرم نیاری
ای کاش خاک پاکت روزی بسر نمایم
در مانده و غریبم از من مجوی یاری
ای قلب پاره پاره ایوا چه داغداری
یکسوی نوش گرگی یکسو به نیش ماری
فاروق فارانی
توضیح:
این شعر در زمانی که رژیم داکتر نجیب آخرین نفسهای خود را می کشید و تنظیم های ساخت پاکستان کابل را در هم می کوبیدند ، سروده شده است.
زنده یاد استاد زلاند، هنرمند نامدار ما برای این شعر آهنگ ساخت که در رادیوی دویچه ول (رادیوی آلمان) ثبت گردید.
آتش بجان تو
آتش زدی بجان من آتش بجان تو
پر دود شد جهان من آتش بجان تو
گفتم بسوز شام مرا نه که جان من
جان سوخت نه شبان من آتش بجان تو
یک آسمان ستاره ی من دود شد گریخت
خالیست آسمان من آتش بجان تو
کوه غمم نسوختی و سوختی ز غم
يك مشت استخوان من آتش بجان تو
آتش بجان تو که از ین گفته سوختم
آتش بر این زبان من آتش بجان تو
فاروق فارانی
۱۹۹۲
شهر آخن آلمان
از خامشی ات فریاد
ای میهن رستمزاد ، فریاد بکش فریاد
از پشت زدت شغاد، فریاد بکش فریاد
رفتست ترا آرش، وان مولوی ی سرکش
نی “رابعه” و “بهزاد”، فریاد بکش فریاد
این سیل خراشیدت ، توفنده بپاشیدت
بنیاد شدت برباد، فریاد بکش فریاد
ای کام تو تلخ از درد، شیرین تویی و دلسرد
مرده ست ترا فرهاد، فریاد بکش فریاد
در بندی و خاموشی از یاد فراموشی
تا آنکه شوی آزاد، فریاد بکش فریاد
ای کوه گران صبر بر خیز بسان ببر
هر بند تن ات بگشاد فریاد بکش فریاد
تو قصه ی هر گوشی اکنون ز چه خاموشی
از خامشی ات فریاد، فریاد بکش فریاد
فاروق فارانی
۱۹۹۲ آلمان
نبض امید
این لب بی سختی باز سخن خواهد گفت
سخن از درد دل و درد وطن خواهد گفت
قصه از روح پریشان و پریشانگر ما
حرفی از زخم شکوفنده ی تن خواهد گفت
تیشه بگشوده زبان جان به لب از خاموشی
کوهکن خیز بپا کوه بکن! خواهد گفت
تا بدانی که کجا بودم و هستم اکنون
لخته ی خون سر خاک زمن خواهد گفت
چونکه طوفان غم افشانده غبارم هر سو
قصه ی عشق مرا کوه و دمن خواهد گفت
نبض امید مرا با شرر سبز بهار
خار در بادیه و گل به چمن خواهد گفت
فاروق فارانی
۱۹۹۲
شهر آخن آلمان
صدا کن تا صدایت را جوابی
بگیری از لبان آفتابی
صدا کن تا سرود تو بیابد
همآوازی ، غم آوایی ربایی
مگو افسانه پر دیو ظلمت
مخوان از دین خاموشی کتابی
چو کوهی پنجه بر آفاق میزن
مشو بر دوش دریا چون حبابی
نهادی در حریم عشق چون پا
میا بیرون مگر مست و خرابی
جهان را در خروش تازه بینم
به بیداری نه در آشفته خوابی
فاروق فارانی
۱۹۹۱
شهر آخن آلمان
به دختری که بعد از خواندن شعر چابک سوار گفت:
من هم میخواهم چابک سوار این راه باشم
چابک سوار (۲)
گفتی چه خوب گفتی در این راه پر نشیب
چابکسوار تازه ی این راه میشوی
رخش غرور سرخ سحرگاه رام توست
چون رستمانه در سفر همراه میشوی
☆
ره تا افق پر از خم و پیچ و مه و غبار
کهسار سر نهاده به زانوی دیو شب
دریا و دشت و جنگل و جوی و غروب و صبح
لب ها خموش و دل بخروش و غریق تب
چابک سوار
چابکسوار تازه ی این راه پر مغاك
برگرد سم اسپ امیدت درود باد
گلهای آفتاب سحرگا ه سرخ عشق
بر قامت رشید تو هر دم فزود باد
☆
پرسیدی ام که که شعر نگفتی چرا دگر
آری که شعر بغض شده در گلوی من
اینجا کم است خاطر چون شعر خواه تو
اینجا بگوش کس نرسد گفتگوی من
☆
اینجا میان خون و شرار و سرشک و دود
دلهای مرده در پی پول اند و سود و زر
ایمان و عشق و درد و گذشت و تلاش راه
همچون متاع کهنه بجا مانده در ضرر
☆
اینجا ز برق چشم درخشان دیو زر
در دیده ها بجز هوس از غم نشانه نیست
گلهای عشق زیر قدومش فشرده شد
وز رفتگان و راه بدل جز فسانه نیست
☆
اینجا هوس نشسته بر اورنگ سینه ها
اینجا طلا نشسته به تخت خداگری
اینجا صدای سکه سر آهنگ زندگیست
برق طلا مقدس و یزدان آذری
☆
الفاظ پاک ، زنگ طلا را گرفته اند
راه و شرف به معنی قیراط مسخ گشت
بر چهره ها نقاب طلایی نشسته است
آیات راستی، بدل و سینه نسخ گشت
☆
اینجا حیا و شرم ، لغات هوس شده
اینجا برادری تف و تحقیر گشته است
تقوا نشان جهل کسان می شود شمار
دیگر زمان مذهب ایمان گذشته است.
☆
از دیگران چه گله که همراه رزم تو
در نیمه راه راه بلا را گرفته است
. دست ترا نهاده و در پشت سود و زر
دستان خونچکان طلا را گرفته است
☆
از آرمان تهی شده، روح و روان و راه
چون پای پاک فرش قدوم طلا شده
ایمان و آرمان شده تبعید و عرش عشق
پامال گشته، دیو هوسها خدا شده
☆
آری میان اینهمه بی مهری و سقوط
کی گوش بهر گریه و شعر تو می نهد؟
کی در پی جواهر احساس می رود؟
کی اشکی را نمونه ی پاداش می دهد؟
☆
چابکسوار تازه ی این راه پر نشیب
سوگند بر امید پر از آفتاب تو
این شب که برستون طلا ایستاده است
ویران شود ز صبر من و از شتاب تو
☆
تخت ریا و عرش طلا را فرو کشیم
با دست پرز آبله و پشت زخمگین
با پتك عشق و درد و هدف ضربت آوریم
بر استخوان جمجمه ی سود و زر زکین
☆
وانگاه بر خرابه ی خونین کاخ زر
قصری به اوج شعر و شرف را بنا کنیم
ایمان زخم دیده و عشق خمیده را
بر عرش آن نشانده و بازش خدا کنیم
☆
می تاز گرچه یکه و تنها شویم چون
از پشت شب طلایه ی خورشید میرسد
چابکسوار راهی ی فردای بی مثال
همراه اسب سرکش امید می رسد
فاروق فارانی
کابل
حوت ۱۳۶۹
هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 26 ثور ( اردیبهشت ) 1404 خورشیدی – 16 می 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
شهر آفتاب …
ای صدا فریاد شو ، ما را به فردا ها ببر
زین سراب مرده خو ، ما را به دریا ها ببر
خود قفس گشتیم و در کام قفس ها مرده ایم
تنگنای سینه را پهنای صحرا ها ببر
در سراشیبی، جهان بی دست و پا افتاده است
کهکشان را زینه کن ما را به بالا ها ببر
خواب ما از حد گذشت و شام یلدا ناتمام
دست و پا گر مرده، سر ها را به رویا ها ببر
وا نماید تا کلیدٍ واژه، قفل هر دهن
واژه ها را بال ده، تا اوج آوا ها ببر
زندگی خاکستری شد، آتشش برباد رفت
در ضمیرش رنگ عشق و نور معنا ها ببر
صخره ی اهرام فردا تا رسد بر اوج خود
از «من» درمانده ات بگذشته ، با «ما» هاببر
شب ز چشم و روح بیرون کن که «شهر آفتاب»*
از تو خواهد: کاروان مانده آن جا ها ببر
فاروق فارانی
مارچ ۲۰۲۵
* « شهر خورشید» نام کتاب توماس کامپانلا، فیلسوف ، شاعر و اندیشمند معروف قرون وسطی ایتالیا است. او در این کتاب تصویری از یک جامعه « آرمان شهر» را داده، که در آن عدالت و برابری اجرا می شود. هرچند بسیاری از نظریات مطروحه در آن کتاب ، ناممکن و غیر علمی هستند ، اما شهامت اخلاقی و معنوی او که برای عدالت، اندیشه ها و رویا های بزرگ داشته ، برای بشریت و اندیشمندان بزرگ بعد از او ، رهنما و آموزنده بوده است. در جامعه ما که رویا داشتن برای آینده ، به فراموشی سپرده شده و تاریخ زدگی اندیشه را به خاک سیاه کشانده است ، کار توماس کامپانلا می تواند الهام بخش و راهگشا باشد.
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 22 ثور ( اردیبهشت ) 1404 خورشیدی – 12 می 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
در ٤ حوت ۱۳۶۰ در کابل دستگیر شدم در نظارتخانه ی صدارت در یک اطاق كوچك ۲۳ نفر زندانی بودیم. همه بزحمت می توانستیم بنشینیم، پا دراز کردن که حکم آزادی را داشت.
در میان زندانیان وجود دو زندانی توجهم را جلب کرد یکی سابق کارگر در ساختن زندان پلچرخی، دیگری از زندانبانان سابق. سر آغاز این شعر در آنجا در حافظه ام بسته شد و ادامه آن در «کوته قلفی” صدارت بر کاغذ نشست.
زندانی
در اینجا زندگی زندان و زندانبان و زندانساز و زندانی به زندان است
در اینجا هر چه می بینی به زندان است
در اینجا هر چی زندان است
گلو زندان فریاد است
و سر زندان فکر
و سینه زندان امید
و پیکر رنجور
زندان روان زندگانیست
و پا زندان رفتن
دست زندان تلاش و شانه
زندان شکیباییست
در اینجا هر چی زندان است
در اینجا پشت هم
دیوارهای بی در
مفلوک زندان است
در اینجا آفتاب و آسمان و ماه
بسته یکسر
در میان سیم های
خاردار روی زندان است.
در اینجا زندگی و مرگ یکسان است.
در اینجا عشق و آزادی به زندان است
در اینجا مرگ مهمان است
و صاحبخانه در سرداب پنهان است
در اینجا نام صاحبخانه ها اشرار و دزدان است
ولی بیگانه ها رقصان بروی استخوان های نیاکان است
بروی استخوان های که روییدند از این خاک
و در این خاک
خاک خواهند شد
پشت هم شلاق باران است.
که جشن سرب و خون و مرده در اینجا فراوان است
در اینجا نام آزادی
استخوانکوب تن سرد اسیران است
در اینجا نام آزادی
تیغی بر گلوی نغمه خیز صلح و انسان است
در اینجا هر چی میبینی به زندان است
اما چشمها
آگنده از آوای طغیان است
میان هر نگه
از جرقه های انفجار روز موعود بهاران است
در اینجا بمب های ساعتی قلب ها در سینه ها
با تك تك مرموز پنهان است
اگر شلاق و خون و سرب و آتش
پشت هم پیوسته باران است
بلی چون فصل باران است
و آغاز بهاران است.
فاروق فارانی
کابل
كوته قلفي ” زندان صدارت”
سال ۱۳۶۱
از مجموعه اشعار «در این جا هرچه زندان است»
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 19 ثور ( اردیبهشت ) 1404 خورشیدی – 9 می 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
پدرود
خدا حافظ رفیقان
خدا حافظ عزیزان
سفر آغاز شد رهتوشه بردارم
سحر در دیدگانم باز میگردد
و طوفان در عروقم راه می یابد
خدا حافظ
سفر آغاز شد رهتوشه بردارم
مرا رهتوشه فریادیست
پر از جان و پر از خون
فرياد وفا
فریاد خنجر وار
بر سینه ی دشمن
که از دل میکشم بیرون
و تا پایان این رهتوشه
سحر در چشم من
بر روی صلیب مرگ
خاموش میگردد.
امانت را به کوهستان مشرق
می سپارم
و خود در خون یاران
راه می یابم
و طوفان در عروق من
به طوفان افق ها
راه می یابد
و من در هر طلوع
در هر تلاش
و نعره ی طوفان
بروی پاک تان لبخند خواهم زد
بگوش تان سرود خویش خواهم خواند
خدا حافظ
خدا حافظ
فاروق فارانی
كوته قلفی صدارت کابل
۱۳۶۱
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 16 ثور ( اردیبهشت ) 1404 خورشیدی – 6 می 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
ترانه
ای شعر من مدد کن و از سینه ام برآر سوزی که استخوان مرا دود می کند
از ناله ات گرفته
دل بيقرار من
فریاد شو غریو شو و موج خون برآ چون تیغ از نیام دل من برون برآ
☆
بر پشت و سینه خنجر خوناب خورده است.
شیرازه ی محبت دلها گسسته است.
پایم شکسته است
ای وای گر تو نیز بنالی و شیونت
زنجیرهای پای مرا
جاودان کند
ای چشمه ی که در دل من خشک می شوی
لب تشنه ام هنوز
آخر منم مسافر آن وادی دراز
بگذار تا به آب تو
جان شستشو کنم
با خویشتن در آیینه ی پاک روی تو
از پیچ و تاب راه سحر گفتگو کنم
خورشید را بدامن شب جستجو کنم
می ترسم از غروب
و نفس های شوم آن
می ترسم از حلول روان سیاه شب
می ترسم از تهی شدن و از قبول آن
می ترسم از فلق که بخندد بروی ما
اما نشان هستی ما را نهان کند
ای شعر من مدد کن
و زین چاه زمهریر
چون دست جبرئیل،
برونم ببر به اوج
بسپر مرا به سیل
افگن مرا به موج
آتش بزن به این تن و این تار عنکبوت
بر مویه های شوم تر از سلطه سکوت دل تنگ و دیده تنگ و نفس تنگ و سینه تنگ
اندیشه ها به سر شده همچون نشاه بنگ
اینجا سرودها چو صداهای پشه هاست
پوئیدن زمان
زاییدن سحر
روییدن بهار
ای شعر من چو صاعقه ی بشکن این سکوت
همزاد و همره همسفر دیر پای من
در این سکوت باش صفیر و صدای من
ای شعر من ترانه ی من ای ندای من
فاروق فارانی
١٣٦٤
زندان پلچرخی بلاک ٦ منزل اول وینگ ۲
از مجموعه اشعار « در این جا هرچه زندان است »