۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

11 نوامبر
۱ دیدگاه

من ایستاده ام

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۲۰ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۱ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

من ایستاده ام

امروز ابرها،

مثل دل من ،

سنگین و پر از ناگفته ها است

و باران،

همان شعر بی‌تاب « فروغ »است ،

« مرگ من روزی فراه خواهد رسید »

و هر واژه آن بر شانه‌ی شهر فرو می‌چکد

من ایستاده‌ام،

در میانه‌ی سرمایی بی‌نام،

و فکر می‌کنم به روزی ،

که شاید

مرگ هم چون این باران

بی‌صدا از آسمان بیفتد

و من

در گوش زمین

نجوایی شوم از اندوه و رهایی‌،‌

آه ،

چه شب بلندی‌ خواهد بود !

که من،

در خلای میان خاک و باران

دوباره متولد شوم .

میترا وصال

۲۴ اکتوبر ۲۰۲۵

لندن

11 نوامبر
۱ دیدگاه

عالم تنهایی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۲۰ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۱ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

عالم تنهایی

آزاد و ســرافـــرازم در عـالـم تـنهـایی

عشق و دل بیدار است تا محرم تنهایی

آوارگی و هجـران دل را بکـنـد بـریان

می جویـم علاجـم را از مرهم تـنهـایی

صد ملک سلیمان را درزیرنگین گیرم

اسـرار جـهـان بـیـنـم در خـاتـم تنهـایی

درگوشۀ دل پنهان بس گنج گران دارم

دنیای پـر از معـنی درک  و تـم تنهایی

محبوب خـودِ خـویشم فـارغ ز تشویشم

عـقـل و خـرد انـدیـشـم در پیهم تنهایی

درجامعۀ رنگین بی رنگ و ریا شد دل

از خود شده ام سرشار با همدم تنهایی

آیینۀ اسـکـندر بشـکـسـته در آن منگـر

دادم بـه دســت دل جـام جــم تـنــهـایی

بس راگ و مقاماتست در پردۀ  سازدل

پر آتش و سوزِ نای زیـر و  بـم تنهایی

مستم کن و مستم کن افسـانـۀ هستم کن

لب ریز طرب گردان درد و غم تنهایی

فریاد سکـوتم کـن یکتایــم و بـودم کـن

آبگـیـنــه وجــودم کـن بحــرِ نـم تنهایی

با رخش سخن تازم دل زنده و جانبازم

با دیـو سیه جنگـم  چـون رسـتم تنهایی

دربزم نـوا ومی هوهو بزن و هی هی

با چـنگ و دوتار و نی در ماتم تنهایی

ازعطر گل وگیسودنیا شده بس خوشبو

صد سـلسـله دل دارد پیچ و خـم تنهایی

گرکس نشود یکدم در خلوت دل محرم

دنیای پر اسـرار اسـت هر مبهم تنهایی

در دائِـرَۀ تجـریـد دل را نکـنــم تهـدیـد

دل داده هـزاران دل در مـقـــدم تنهایی

نه با زر ونه با زور از تیروتفنگم دور

بـا خـامـه بـه مـیـدانــم بـا حِکَـم تنهایی

با زور وزرِ سرشار دل را ندهید آزار

صـد گـنج گُهـر دارم بی درهـم تنهایی

در عـالـم اسـتـغـنا شـد پـرچـم دل بـالا

قـانـع بکـنــد او را بـیـش و کـم تنهایی

رسول پویان

۲۴ مارچ ۲۰۲۳

 

 

10 نوامبر
۱ دیدگاه

قصهء عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۹ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قصهء عشق
========

من نشستم به صفِ باز آی خونین جگران

چشم من کور شد و نامه رود بر دیگران
قصهٔ عشق مرا  فاش  نکن در همه جا
و نگویی به  کسی حال  دلِ بی هنران 
دلِ من لاله شد از داغ  تو ای لاله رخم
مژه گانِ تو  بَود  بر دلِ  من  تیر و کمان
هر دم از یاد تو فریاد  کنم  در  همه جا
که من آنم که قربانِ تو کردم سرو جان
بی تو این خانه پر از وسوسه باشد چکنم
بخدا نیست نماند است بمن تاب و توان
آمدی  خنده  کنان  بر لبِ  بامی دلِ من
رفتی و مانده به جان و دلِ من داغ نشان
همه دانند که دیوانه و سر گشته شدم
از غمی عشق تو باشد، وچه حاجت به بیان
ای که نقشی تو بَوُد بر دلِ غمدیدهٔ من
ناز   کمتر  بنما بر  منِ  بی نام و نشان
ساقیا باده  بده  زخم   دلم   تازه شود
تا بمیرم  به درِ   دلبرِ  خود   خنده کنان
آنچنان مست شوم تا بَرِ  جانان برسم
که دهم جام حقیقت بدلی بی خبران 
نکته دانان همه جمع اند درین بزم سخن
تو هم ای دلبرِ من این غزلم نغز بخوان 
گر ز کویت بروم خاک  دو   عالم بسرم 
تو هم این طاهرِ شیدا ز درِ خود مَرهان 
سیدآصف طاهری
 نیدرزاکسن-آلمان 
۱۴ آکست ۲۰۲۵
10 نوامبر
۳دیدگاه

خاکِ وطن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۹ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

خاکِ وطن

این قطعه را برای روز تدفینم سروده بودم

که بر سر مزارم قرائت کنند.

 

دوستان  ترک شما  گر بکنم  در غـــربت

کفـنـم کرده بخــاک  سیهـــم بسپــــارید

تا که روحم زشمیـم وطنــم شـــاد شود

قدری  خاک  وطنم  زیر سـرم بگــــذارید

بهرآمـرزش این بنــدهء  هجــــران  دیده

ســورهء حمـد ودعائــی  نثـــــارم دارید

بنویسیــد به لــوح سـرقبــــرم ازمــــن

مُردم باعشق وطن، دردل خــاکــم دارید

چه شودگـرعزیـزان،زرهء  لطف و کـرم

نــازبــوئی وطنــم بـرسرقـبــرم کــارید

هــرزما نی اگرآئیـــد، بسـرتربـت مـــن

 لاله ازیــاد شهـیــــدان به مــزارم آرید

گــذرتان شـود گــربســوی میهـن مــان

داغهـــای دل من قصـه به مـــامم دارید

مــادرم  را بگوئیــــد ز من  ازروی نـیـــاز

 پسـرت هـجـــرتوبس دیده،دعـایم دارید

درشب جمعـه اگـرسورهء یاسین خوانید

حیــدری“را طلــب عفـو، زغفّارم دارید

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۱۵ مارچ ۲۰۱۱ 

سیدنی – آسترالیا

10 نوامبر
۳دیدگاه

قصیده دردسرهای جنگ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۹ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قصیده دردسرهای جنگ

به هر سو شعله‌ی آتش زبانه زد، وطن لرزید  

دل مادر ز داغِ کودکش، چون شمع، پرپر دید  

پدر با چشمِ خون‌بارش، به دنبال نجاتی بود  

ولی در کوچه‌ها جز دود و  خاکستر نمی‌پرسید  

به جای نان، صفِ موشک، به جای صلح، آتش بود  

کسی از حالِ همسایه، دگر پرسش نمی‌پرسید  

تورم شد بلای جان، ویرانی آمد از هر سو  

نه امیدی به فردا ماند، نه لبخندی که دل خندید  

جوانان را به جای علم، به میدانِ نبرد آورد  

کجا شد مدرسه، آن خانه‌ی دانش که می‌بالید؟  

زنان با اشکِ خاموشی، به شب‌ها قصه می‌گفتند  

که روزی صلح خواهد  شد،  ولی  فردا فقط جنگید  

کودک با چشمِ بی‌فردا ، به دیوارِ شکسته خُفت  

نه آغوشی، نه لالایی، نه دستی که به او خندید  

صدای بمب، صدای درد، صدای گریه‌ی شب‌ها  

به جای نغمه‌ی گنجشک، فقط آوار می‌پیچید  

طبیعت هم ز غم پژمرد، درختان بی‌ثمر گشتند  

بهار از خاکِ خون‌آلود، دگر رنگی نمی‌پاشید  

دلِ سرباز در آن سنگر، پر از اندوهِ مادر بود  

که در هر تیر، آهی بود، که از دل‌های پاک رنجید  

کجاست آن عشق انسانی؟ کجاست آن صدای صلح؟  

که در طوفانِ نفرت‌ها، به خاکستر بدل گردید  

و فائز با قلم می‌گفت: «بهار از خون نمی‌روید»  

اگر این خاک، جز نفرت، ز دل چیزی نمی‌رویید  

 خلیل الله فائز تیموری

10 نوامبر
۳دیدگاه

شورِ ملی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۱۹ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۰ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

شورِ ملی

اتحاد  و   همدلی   با   همدگر  باید  نوشت

 پیروی از مهر و الفت، سر‌بسر باید نوشت

 در دیاری  کِه  گُسَسته  اعتماد  و همدلی

 واژگانِ   احترام ،  بر لوحِ   زَر  باید   نوشت

نقشِ اخلاص و صفا را زنده باید ساخت باز

 درسِ انسان‌دوستی را بیشتر باید نوشت

 تا نمانَد بی‌خبر نسلِ جوان از  عشق و صلح

نامهٔ صلح و  وفا  را  در  سَحَر   باید نوشت

 درس و تعلیم ومدارس، افتخار بخشد به ما

 نامِ دانش را به هر دیوارِ شهر باید نوشت

 شورِ ملّی، ضامنِ آرامشِ هر کشور است

 بر درختِ  دوستی ،  رنگِ  ثمر باید نوشت

 از تعصّب  و  نفاق ، هرگز  نخیزد  حاصلی

 ننگ و نفرینِ ابد، بر  هر  شرر  باید نوشت

 نیست چیزی بهتر از وحدت میانِ مسلمین

 مهربانی، ای بشیر شیر وشکر باید نوشت

 بشیر شیرین سخن

09 نوامبر
۳دیدگاه

مخمس بر غزل مهدی جوینی شاعر معاصر ایران

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۱۸ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۹ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

مخمس بر غزل مهدی جوینی

شاعر معاصر ایران

هر چه گویند ازحقیقت لیک  نشنیدن خطاست

گر به معنی پی بری  در  لفظ پاییدن خطاست

گر نمی دانی سخن گفتن نه پرسیدن خطاست

رنج فهمیدن به من آموخت  فهمیدن خطاست

روز و شب دائم سوال ازخویش پرسیدن خطاست

در  دهانت  دُرِ دندان  داری   بعد  از  آن   بخند

آزموده   مرد   را    هرگز    دوباره    دل    مبند

عشق   را در بند   خود   آور  نگهدارش   کمند

مثل مردم بی تفاوت باش و چشم ات  را ببند

ساده دل در سرزمین  کور ها دیدن خطاست

لطف  و   قهر   دوستانم  درد ها  را  می بَرند

مهربانی  کینه  و  غم  را  ز  دل ها   می کَنند

عاشقان   آخر  به   لذات   نهایی   می رسند

تا که می  رنجیم   اَنگه   زود  رنجی می زنند

زود رنجاندن   روا   و زود   رنجیدن  خطاست

هر که در راهِ وفا جان داد نامی گشت و مُرد

عشق را چون خونِ دل در سینه ات  باید سپرد

دل اگر از مهر و جان خالی شود خواهد فسرد

گاه گاهی پیک های  لطف   را   باید   شمرد

بی حساب از باده‌ی احساس بخشیدن خطاست

خاطراتی    در    روند      روزگاران    دیده ام

رمز و رازی از دل شب‌های  روشن چیده ام

دوست دارم هر که را با ساز  او رقصیده ام

مثل باران  بودم  و   این   روزها   فهمیده ام

روی خاک خشک و بی محصول باریدن خطاست

عاشقان از فرط هجران بسکه غمگین می‌شوند

باغ ها از جلوه ی  معشوق رنگین می شوند

غصه ها در خلوت دل گاه  سنگین می‌شوند

گاه تلخی ها به لطف صبر شیرین می شوند

میوه های کال را از شاخه ها چیدن خطاست

سید جلال علی یار

ملبورن – استرالیا

09 نوامبر
۳دیدگاه

قطعه ای از مرحومه بانو پروین اعتصامی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۱۸ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۹ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

شاعر: مرحومه پروین اعتصامی – فرستنده : پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

این قطعه را زنده یاد پروین اعتصامی

برای سنگ مزارخود سروده بود.

 ایـنکه  خاکِ  سیهـش  بالـیـن است

اخـتـر  چـرخِ   ادب   پـرویــن  اســت

گــرچـه  جــز  تـلخـی  ایــام نــدیــد

هرچه خواهی،سخنش شیرین است

 صـاحـب آنهــمــه  گــفـتـار، امــروز

ســائـلِ فــاتـحــه و یــاسـیــن اســت

دوسـتـان بــه، کـه زوی یــاد کـنـنـد

دل بـی دوسـت،دل غـمگـیـن اسـت

خاک در دیـده،بسی جان فـرسـاست

سنگ بـرســینه،بـسی سنگـیـن است

بـیـنـد ایـن بـســتـروعـبـرت گــیــرد

هرکـه را چشـم حـقـیـقـت بیـن اسـت

هـر کـه بـاشـی و ز هــرجــا بــرســی

آخــریـن مـنـزلِ هـستـی، ایـن اسـت

انــد ر آنـجــا کـه قـضــا حـملـه کـند

چــاره تـسـلیم واد ب تـمکـیـن اسـت

زادن وکــشــتــن وپــنــهـــان کــردن

دهـر را رســم و رهِ دیــریــن اســت

خــرّم آنـکس کـه درایـن محـنـت گاه

خـاطـری را، سـبـب تـسکـیـن اسـت

ارسالی :

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۸ نوامبر ۲۰۲۵ 

سیدنی – آسترالیا

 

08 نوامبر
۵دیدگاه

هوا دار عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۱۷ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۸ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار – شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی

هوا دار عشق

غزال   غزل    آفرینم  تویی 

دل آرایی  و دلنشینم تویی 

به جان و دل ای سرو آزادهٔ من 

کشم ناز تو ، نازنینم تویی 

هوا دار عشق و وفای تو هستم 

تسلای  قلب  غمینم تویی 

ز روی تو روشن شب تار من 

بت گل رخ مه جبینم تویی . 

صابر هروی

08 نوامبر
۱ دیدگاه

رنج فراق دوست

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۱۷ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۸ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

رنج فراق دوست

اشکم  روان ز  دیده  و  رخسار پر نم است

 فواره می زند ز دلم، خون مگر کم است؟

 عیبم مکن  ز گریه  و اشک  روان ز چشم

 این آب چون به رنج و غم  و  زخم مرحم است

 گفتی  که  یاد  تو  ز  دل  و  خاطرم رود !

عکس تو در دو دیده و یاد تو هر دم است

 روزم سیاه مثل  غمت  گشت  این چنین

 این حال زار بر سر ما  آه !  دمادم  است

از   دوری   همه  که  ندارد   فغان   دلم !

رنج فراق دوست کجا کم ز ماتم است ؟

هوش از سرت پرید کدامین طرف،”امان” ؟

 چشمت فقط به راه و بدل ماتم و غم است

 امان قناویزی

 

07 نوامبر
۳دیدگاه

بهار 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ ۱۶ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۷ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

بهار 

۱۱۸ الف

 شاعرا فصل بهار  است  حمل را بسرا

آسمان خود غزلی  است غزل را بسرا

 این نمکدان چه قشنگ است نمک را مشکن 

 ۱ شکر و شیر بده قند و عسل را بسرا

 تا  ابد  خانه  خورشید    همان  نورانی

 از  ازل   نیز  همین  بود   ازل  را بسرا

 زندگی یک گذری است پر از چون و چرا

آیت   آمدن    وقت    اجل     را    بسرا

شکیبا شمیم (رستمی)

07 نوامبر
۳دیدگاه

لوحِ بصر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ ۱۶ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۷ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

لوحِ بصر

باشد  گهى  چو یار  ز دردم  خبر شود

مرهم به  زخم دل  ز پى نیشتر  شود

باشد گهى که درک  کند درد سینه را

وز سینه  درد   دل  بزداید   ثمر  شود

باشد گهى که روشن از الطاف او دو چشم

وز مهر  او  چو  آینه  لوح  بصر   شود

عمریست  در  خیال  محال  وفاى  او

خوش باورانه سر همه شام و سحر شود

عمریست مرغ دل شده پر پر  ز خواهشش

باشد تفقدش چو به بى بال و پر شود

من در امید و حسرت آن دم به انتظار

باشد گهى چو یار ز  دردم  خبر شود

شیبا رحیمی

07 نوامبر
۳دیدگاه

نالهِ چوپانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ ۱۶ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۷ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

نالهِ چوپانی

چهل‌و‌هفت سال گذشت از پریشانیِ ما

 از پریشانی  و  مسکینی  و  حیرانیِ ما

 چهل‌و‌هفت بار، خزان آمد  و بیدادِ زمان

 بار بار، رختِ سفر بست شادیِ انسانیِ ما

 همه  گفتند  که  فردا  وطن  آباد  شود

 بس‌که در بندِ خیال ماند  دلِ قربانیِ ما

 دستِ تقدیر چه آورده در این خاکِ پریش

 که زِ آغوشِ بهار زرد شود باغِ گلستانیِ ما

 من  ندیدم   که  خیزد   زِ  خاکسترِ  غم

مرغِ چمن یا پری ذوق گشاید گلِ بُستانیِ ما

جورِ   گردون  زده  بر   پیکرِ   امیدِ  تَرَک

غرقِ خون گشته نفس‌ هایِ  هراسانیِ ما

 ناله‌ها کرده بسی خاک،  از این جورِ مَهیب

 ذره عَرَق نکرد  صورت  و   پیشانیِ ما

صَد هزار شاعرِ  دانا، سرود   نغمهٔ غم

کس نخواند،  بشیر ،  نالهٔ  چوپانیِ ما

بشیر احمد شیرین سخن

06 نوامبر
۱ دیدگاه

میدانِ بز کشی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۱۵ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

میدانِ بز کشی

از ما   ربوده   اند   به   کلی   قرار  ما

ماییم و چرت و فکر و غمی روزگار ما

 از دستِ ماست ! این همه انبوه درد و رنج

هر کس نموده طعنه و توهین نثار ما

 داریم، چون حریص که از بخل و غم پر است

 ما چشم روی کار تو، تو روی کار ما

 از بسکه سرنوشت نوشته‌ست زشت و بد

 جز غم کسی نمانده به  ولا کنار ما

 بدبختی‌ست روز و شبی زندگی، رفیق

 تقدیر   کرده  ، آه…  الاغانه   بار  ما

 ما را شبیه آدم و حوّا، در این جهان

 نفرین نموده   است  خداوند گار ما

دلسرد گشته‌ایم از این  روزگار تلخ

چون تلخ گشته است کلا روزگار ما

 از آه و ناله خیر سر انجام  بگذریم

 آیا اجل کشیده شبی   انتظار ما؟

هرکس به فکر کشمکش و نوبت خود است!

 میدان بزکشی‌ست همین مرغزار ما…. .

 #محرابی_صافی

 

 

06 نوامبر
۱ دیدگاه

پا ییز

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۱۵ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

پاییز

 ازتندبا حادثه ای دختران باغ

 دیگرکنون خزانِ

 فنامیرسدزراه

 برگهای زرد رنگ درخت ها

 لغزد زشاخها

 افتدبروی خاک

 عریان درخت ها

 می لرزد ازنسیم

 می ترسدازخنک

فصل خزان رسید

 بالشکرو سپاه

 گلبن به خاک خفت

 بلبل سخن نه گفت

 سرزیربال برده درین آشیان زغم

 درمرگ گاشن است

 دیگر بهار نیست !

 عبدالقیوم « لبیب »

ازمجموعه غوغای دل

 پاییز ۱۳۵۵

06 نوامبر
۳دیدگاه

صدا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۱۵ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

صدا

 

صدام می پیچد

در دره های دور

در آغوش کوه های

پر از غرور

و فریاد می زند

تنهایی را

                                      و نام ترا در گیسوان باد

                                                                  رها میکند

صدام می پیچد

              در دره های دور

                              و عشق را

                                        تلاوت میکند

در دامان بیشه های سبز

                         و در کناره های جویباران زلال

                                                      در سپیده گاهان

                                                                     پر انتظار

صدام می پیچد

             در دره های دور

                     که نی لبک چوپان

                        نغمه ی دوست داشتن را

در گوش بره ها

          می دمد

               و نماز عشق را

                  در نماز خانه ی دل

                                     می سراید

 

آری صدام می پیچد

               در دره های دور

                    که بوی ترا

                         هنوز بیاد دارد

                                و هنوز می سراید

                                    و هنوز می سراید

                                        و هنوز می سراید

هما طرزی

نیویورک

۱۴ فبروری ۲۰۲۵

The Voice

My voice echoes

in distant valleys

in the embrace of mountains

 full of pride,

 and cries out

, leaving loneliness

 and your name

 in the hair of the wind.

My voice echoes

 in distant valleys,

 reciting love

in the lap of green groves

and on the banks of clear streams

in the dawns full of expectation.

My voice echoes

in distant valleys,

where the shepherd’s reeds whisper

the song of love

into the ears of lambs

and sing the prayer of love

in the prayer house of the heart.

Yes, my voice echoes

in distant valleys,

where your scent still remembers,

and still sings,

and still sings,

and still sings.

Homa Tarzi,

New York,

February 14, 2025

06 نوامبر
۳دیدگاه

ببار ای باران رحمت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۱۵ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

ببار ای باران رحمت 

ای بارانِ رحمت، تو کجایی؟ ای نجات  

کز تشنگیِ خاک، شده دل‌ها پرِ آهات  

این دشتِ تهی‌جان، ز عطش بی‌تاب شد  

باغِ   غم‌زده  پژمرده  شد  از  بی‌ثبات

کوهان همه در ناله  و  فریاد و  شرر  

از سوزِ  فراقِ  تو  شده‌اند   پرِ  نجات  

جویان همه خشکیده و دریا بی‌نفس  

فریاد   زنند   از   غمِ  تو   ،  بی‌  ثبات

ای ابرِ عطوف، بر سرِ  این خاک ببار  

بر دیدهٔ مشتاقان، بیفشان نور و نجات  

خورشیدِ فلک، ز غمِ تو در تاب و تب  

ماهِ رخَت از ما شده پنهان، ز حکمت

این خاکِ تهی‌جان، به تمنایِ تو شد  

سبزه به امیدِ تو شده در خاک دفن  

شاخه همه خم گشته ز اندوهِ فراق  

مرغان همه بی‌نغمه و بی‌روح و بی‌ذات

ای باد،  رسان  نالهٔ ما  را  به  سما  

کز دوریِ او، جانِ  ما  شد   پرِ آفات  

ای طاووسِ   افلاک،  بگشا پرِ امید  

تا بارشِ   لطف  آید و   گردد نجات

یا رب، به عزتت قسم، ای مظهرِ نور  

بی لطفِ تو این خاک ندارد هیچ نجات  

بر خلقِ خود  از  رحمتِ  بی‌حد ببار  

تا شاد شود دل ز تو، ای اصلِ ثبات

بارانِ   کرامت  بفرست   از  آسمان  

تا سبز شود هر چه ز غم گشته پژمرد  

در سینهٔ خسته، برویاند گلِ عشق  

تا بلبلِ جان  ساز کند   بربامِ  صلات

ای بی‌کرانِ لطف، تو دانی حالِ ما  

درمان‌کن این دردِ زمین را ز عنایت  

بگشا درِ فضلت ، بفشان  نورِ کرم  

تا تر شود این خاک، ز بارانِ هدایت

فائز به دعا آمد و گفت از  دلِ پاک:  

«ای بارشِ رحمت، ببار از عرشِ نجات»  

تا شرمنده نباشد ز تو این بندهٔ زار  

باشد که قبول افتد این  زارِ صلات

خلیل الله فائز تیموری

04 نوامبر
۱ دیدگاه

سوختم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۳ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

سوختم

نه دلی مانده  به من تا  که  به نالم به درت

نه سری مانده به من تا که گذارم به سرت

تا سحر خیره  نشستم به  در و  کوی شما

که خدا  خواهد  اگر –   بر منِ  شیدا  نظرت

لرزه  افتاده  به تن نیست   مرا تاب و  توان

بس که آتش زده بر من  لبِ  همچون گهرت 

سایه وار  آمده ام  تا   که    نباشد   اثر ام

تا   ندانند   حریفان   که  شدم   خاک درت

سوختم در تبت آن  شب  که نظر کرده بمن

که خدا   داند و   من دانم    و   تیرِ  نظرت

عمر خود خاک  درت  سرمه  نمودم و عجب 

کور گشتم   به  درت   لیک    ندیدم  ثمرت

شعر ها می چکد از چشمِ منِ  خانه خراب

همه   بیت   و   غزلم    باد    فدای هنرت

ماه رخسار تو زد بر  دلِ    شیدا  چه کنم

یک همین سر که بمن  مانده بقربانِ سرت

رمقی نیست  که   آیم  به درِ خانه ی تو

که خدا از تو خبر دارد  و    من بی خبرت

یا که خاموش نما   شعله ی   آتش ز دلم

یا بسوزان  مرا  تا  که   شوم شعله ورت

جان برآمد ز تنِ   طاهرِ   شیدا  چه  کنم

بیت آخر  که  سرودم  به لبِ  پر شکرت

سیدآصف طاهری

 نیدرزاکسن-آلمان 

۲۳ می ۲۰۲۵ 

 

 

 

 

04 نوامبر
۱ دیدگاه

دامنِ سرخ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۳ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

دامنِ سرخ

غارت بکن ای  شوخ  تمامی وطنم را

 بیرون بکش  از خانه‌ی  تاریک تنم را

 تسلیم دو فرمانده‌ی بی رحم تو‌ام، گر

 با بوسه  تصاحب  بنمایی   بدنم  را

 تا جاذبه‌اش  بیشتر از  پیش  بگردد

 گاهی تو بگو با لب نازک سخنم را

 از نام تو جاری شد و با نام تو باقی‌ست

 باور بکنی   یا نکنی   ، انجمنم   را

 هم لاله و هم سنبل و پروانه‌ی من باش

 با  آمدنت    آر    بهاری    چمنم  را

تا اینکه نگویند شهادت نرسیدش!

 قیچی بکن از دامن سرخت کفنم را  …. .

محرابی _ صافی

04 نوامبر
۱ دیدگاه

فارغ زکفر و دینم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۳ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

فارغ زکفر و دینم

از جور  روز گاران  افسرده  و غمینم

بگذشت‌ناز و نعمت  امروز ره نشینم

 دارم دراین گذرگاه  فریاد وناله و آه

 در انتظار یاری بنشسته در ڪمینم

چون برگ زرد  پاییز  در معبر تعشق

 از شاخه ی محبت  افتاده بر زمینم

 جزعشق او نباشد درسر مرا خیالی

 نقش‌او می‌تراشم تا روز وا پسینم

 با اینکه شیخ و زاهد دارد زمن تنفر

 دلداده گان عاشق، گو یند و آفرینم

 نه ازخدا بریدم نه شیخ و را مریدم

عذری بود جنونم فارغ زکفر و دینم

هرکس رسید از راه بردن متاع مارا

 آن ڪرد غارتِ دل این باور و یقینم

 تو فیق‌کن رفیقم یارب تو با رشیدی

کز مزرع بزرگان یک خوشه‌ی  بچینم

 چمن علی رشیدی

 ۱۴۰۴/۸/۱۱

 

 

04 نوامبر
۳دیدگاه

نداشت 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۳ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی  فرستنده: محترمه ادیبه صابر صادقیار

نداشت 

هرکرا دیدم جز بر خویشتن پروا نداشت 

هر کجا رفتم امن  و عافیت ماوا نداشت 

وا نمود هر کس برویم دیدهٔ ظاهر فریب 

بود بینا ، لیک ، اصلن  دیدهٔ بینا نداشت 

ابر  می بارید  جای  آب  ، آتش بر سرم 

رعد می غرید ، لیکن  مثمری  اصلن نداشت 

ماه می پاشید هر شب آهک غم بر رخُم 

صبح می خندید مشرق ، خنده اش معنا نداشت 

آفتاب هر روز ، جای گرمی و نور و صفا 

بر من آشفته سامان جز تب و سودا  نداشت 

می وزید، هردم شمال یأس و نومیدی بمن 

غیر ازین چیزی گمانم همرش  گویا نداشت 

در کتاب زندگانی هر چه باب و فصل بود 

جستجو کردم ، بجز مفهوم استهزا نداشت . 

صابر هروی

کابل – افغانستان

قوس ۱۳۴۶ خورشیدی

 

03 نوامبر
۳دیدگاه

دوبیتی ها

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ ۱۲ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۳ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

دوبیتی ها

اگـر با شـیـم  در ایـن  دنیا هزار سال

به آخرجـای مـان ، درقـهـرگـوراست

 چـه بهـتــرتـا که با اعـمـــال نـیـکـو

شویم راهی عقبی، چون سوال است 

 ……..

خزان رفت  و دلم  دریای خـون است

ب ملکم فقر وفاقه ، بیحدفـزون است

خـداونـدا!  رسـانی روزی  کـه بـیـنـم

ستمگاران همه در خاک وخون است

……..

بتـاب ای  مه  امشب  به افغـان ستان

 که  از مـاســت آنـجـــا روح و روان 

زجــور زمـان ، نمـودیـم تـرک وطـن

الهـی! رسانی خصم خاکم ، به نیران

……..

من  نگویم  که  ز  بند  آزادم   کنید

خواهم  رها ،   ز ظلم  شدادم  کنید

حالِ  من  دور از وطن بس  ناگوار

نوکران غیر نابود ، خوشحام  کنید

……..

ای خدا!  این  بنده ات   عاقل  نما

باقـ ی عـمرش  بخـود   مـایل  نما

مرانش  این  حـقیـر ،  از درِ  خود

 کـشـتی بشکسته اش ، ساحل نما

……..

ای قـادر تـوانـا  و بی مثـل  جـهـان

وی سرورِسروران و دانای جهـان

از شـاه رگِ گردنـم  بمـن نزدیکی

دورم زخودت مران، مولای جهان

……..

  دردوری مـادرم  نـدارم جــزغـم

 نباشد راحتم ، هـیچگاهـی جزغـم

 از یـاد جــوانـی و دامــان  وطـن

غم ها فـزون شـده،نـدارم جـزغـم

……..

 شــده آلام مــا ، نـــا ســور یـــا رب

هـمـه ثـروت زمــلکم، چـور یـا رب

زمستان پیشروست از لطف خاصت

نمــائـی دشـمـنــا ن درگــور یــا رب

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

۳ نوامبر ۲۰۲۵

سیدنی – آسترالیا

02 نوامبر
۳دیدگاه

در طلب یا ر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ ۱۱ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

 با الهام از غزل زیبای حضرت لسان الغیب

خواجه حافظ شیرازی

با این مطلع

گل در بر ومی در کف و معشوق بکام است

 سلطانِ   جهانم  به  چنین  روز  غلام است

در طلب یا ر

عشقی که دلم خواست، همه کام‌ به‌ کام است

چون مطرب و معشوقه و می، بر سرِ جام است  

دل در طرب  و  دیده ،  پُر  از  اشکِ  نشاط است 

 جان   در    طلب   یا ر  ،  گرفتارِ    مرام     است  

مخمورِ   نگاهش   شده‌ام   ،   مستِ   حضوری

کز زلفِ  پریشانِ  وی‌ام  ، شام‌  به ‌ شام  است

هر پرده‌ی    سازِ   دلِ  من ،   نغمه‌ ی  او   شد

آن عشق، چه نغز ، با   دلِ  دیوانه  خرام است

گر   شعله    فتد   در    دلِ   عالم    ز   نگاهش

بی  داغِ  رُخش  ، آتشِ   ما   نیز   حرام   است

خواهی   که  بدانی   چه   خبر   با   دلِ   تنها؟

هر بیتِ من  از نامِ  تو  ، سرشار   پیام   است

با مهر و   وفایش  ، شده   دل   سخت  گرفتار

 در   بندِ    محبت    بشیر   لایقِ    دام    است 

بشیر احمد شیرین سخن

 

 

02 نوامبر
۱ دیدگاه

چشمان تو

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ ۱۱ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

چشمان تو
——
جشمان تو،
آیینه‌ی تماشای جمال من‌ اند
و لبخندم
آری، لبخندم !
کرانه نمی‌شناسد در حضور تو
شکیبایی،
جاده‌ی جاودان عشق است،
و من،
در پیوند نامتناهی‌با تو،
چنان در بافت هستی تنیده‌ام،
که گویی
خدا را در آفرینش
از ذکر خویش باز
داشته‌ام
که تو منی یا من « تو » .
میترا وصال
۲۸ اکتوبر ۲۰۲۵ 
لندن

01 نوامبر
۳دیدگاه

ضرب صفر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۱۰ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

ضرب صفر

الف ۱۱۷

 ای که خالی کردی از احساس  ایام مرا

 رو   دگر  بر لب  نیاور  هیچ  هم  نام مرا

 من دگر آن  شاعر  والا   کلامت  نیستم

 روی  دیوار  دلت  زن   لوح    ناکام   مرا

 وای بر تو این چنین قلبی ز دستت رفت رفت

 خود جدا  کردی ز راه خویشتن گام مرا

 خام بودم پخته ام  کردی مگر بگذاشتی

در   میان   کوره  آن   خاکستر  خام مرا

 تحفه ای   بودم   که  رد  کردی  و  دور

 انداختی صفر آوردی و دادی ضرب الهام مرا

 تشنه ات مانم دگر هر  چند  گویی تشنه ام

خود تهی کردی ز آب همدلی جام مرا .

شکیبا شمیم (رستمی)