۲۴ ساعت

21 فوریه
۱ دیدگاه

بهانه

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

بهانه

با صد فریب  و  حیله‌گری‌ ها  ، بهانه است
چون پرده پیش چشم تو، دنیا بهانه است!

خود را به کوچه‌ای حسنِ چپ همی زنی*
ابزار    روی  دست   تو   تنها  بهانه  است

تنبل  همیشه  وقت  به  غم  می‌رود  فرو
در  وعده‌ها و  هر سخنش  تا بهانه است

همّت بکن که  قلب  خودت  را  صفا کنی!
تفکیک  زشت  و   آدم   زیبا   بهانه   است

هرکس به دست خویش به بن‌بست می‌رسد
تقدیر و شانس و این همه اسما بهانه است

کن حال  توبه!  سر به  گریبانِ  خود  ببر_
فرصت کم است، توبه‌ی فردا بهانه است

فرعونیانِ  قرنِ   خودت   را  خودت  بکُش
چشم  انتظار  بودن  موسی  بهانه است

فهمیده ماهیان که خموشی چه نعمتی‌ست!
قفلِ سکوت  بر لب  دریا  بهانه  است….

#محرابی_صافی

*: خود را به کوچه حسن چپ زدن؛ یعنی: وانمود کردن به بی‌خبری یا نادانی، در حالی که فرد از موضوع کاملاً آگاه است.

14 فوریه
۱ دیدگاه

قاصدک

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

قاصدک

غرق   اندوه  گشته‌ام حالا، هنرم  غصه می‌خورد کم کم

ریشه‌هایم دوباره خشکیده، ثمرم غصه می‌خورد کم کم

باغبان  با  تبر به  من  کوبید،  مثل  چوب  درخت پوسیدم

دردها پشت درد  می‌آیند و  سرم غصه  می‌خورد کم کم

نوجوانی شبیه خواب گذشت، خم شدم  پیر، پیر گردیدم

راه رفتن چقدر دشوار است، کمرم غصه می‌خورد کم کم

چند روزی‌ست روی خاکم من، دست و پایم کرخت گردیده… 

من درختی شکسته‌ای باغم، تبرم غصه می‌خورد کم کم

قسمتم درد و داغ و رنج است و همه شب مثل طفل در فکرم _

کارهای خلاف می‌کردم ، پدرم   غصه  می‌خورد کم کم

قصد دیدن نموده بودم که غرق   افکار خویش گردیدم

رد شد اما ندیدمش زان گه، نظرم غصه می‌خورد کم کم

نامه را بارها فرستادم  نامه‌ ها را  نخوانده دور انداخت

قاصدک با همین پیام آمد، خبرم غصه می‌خورد کم کم

خواب‌های عجیب می‌بینم، از من او بیشتر پریشان است

گفت: بر من صدای احساسم، دلبرم غصه می‌خورد کم کم….

۱۴۰۴/۱۱/۲۵

#محرابی_صافی

 

07 فوریه
۱ دیدگاه

دلبر طناز

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۷ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

دلبر طناز

 تا می‌رسد به  شهر  دلم  ناز می‌کند

آن    ناز  را  به    زمزمه  آغاز  می‌کند

دریای عاشقانه‌ی دل  موج می‌خورد

وقتی که با لبان خودش ساز می‌کند

آرام   می‌شود   غزل   بی‌  قرار من! 

با چشم عشوه‌های که انداز می‌کند

تا آسمان   سرکش  مغرور با منی_

دیوانه پر گشوده   و   پرواز  می‌کند

قلب مرا به دست مداوا   گرفته و… 

درمان  به ناز ،  دلبر   طناز  می‌کند

مانند قوه‌ای که قفس  را   شکسته است 

بر روی من دریچه‌ی   نو باز می‌کند

عشقش چنان قوی‌ست که احساس خویش را! 

در شعر من، برای من ابراز می‌کند….

۱۷ دلو ۱۴۰۴ خورشیدی

محرابی _ صافی

05 فوریه
۱ دیدگاه

پرنده‌ای غزل

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

پرنده‌ای غزل

به خانه خوش گذران و به نوک بام بخند

پرنده‌ای   غزل  اینبار  صبح  و شام بخند

جهان اگرچه برایت چو چاه و زندان است

عزیز   مصر    دل   امروز    با  غلام بخند

به قهقهه‌ات غزل آور به هر سکوت آهنگ

اگر   کلام   نشد   طرح   بی  کلام  بخند

دوباره  بال  بزن  چون    کبوترِ   عاشق

کلا   هوس   کن  و   یکبار  ناتمام  بخند

نگاه چشم تو  وحشی  شد  و پلنگانه_

و گشته حال که آهوی سینه رام، بخند

نکن ترحّم و با دست خویش حتماً گیر! 

ز روزگا ر خون‌  آشام   انتقام   بخند….

محرابی  صافی

۲۵ جدی ۱۴۰۴ خورشیدی

28 ژانویه
۱ دیدگاه

علاج درد ها

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه  مؤرخ ۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۸  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

علاج درد ها

شب چو مهتابی، سحر چون قوی دریاییستی

 تو   رباعی  ، تو غزل  ، تو   شعر نیماییستی!

موی تار است و رخت چون ماه درآغوش شب

 تو نمادِ  از     قشنگی‌   ها    و     زیباییستی

 هر  قدر  می‌بینمت   دل   میل  دیدن می‌کند

 بیشتر  از    آنچه    می‌گویم    تماشاییستی

 مثل    افیونی   و    آدم   با  تو عادت می‌کند

تو    علاج   درد     های      روز     تنهاییستی

 بودنت   در شهر ما  یک اتفاق ساده نیست!

 بر تن   احساس  ما  چون  رخت دیباییستی

 حس   دلتنگی    نمی‌ماند  که  می‌بینم ترا!

 تو دلیل خاص این صبر و شکیباییستی…. .

 نویدالله محرابی (صافی)

27 ژانویه
۱ دیدگاه

دلِ یخی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر سه شنبه  مؤرخ ۷ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۷  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————

دلِ یخی

تو موریانه  می‌شوی و من  درخت می‌شوم

نفوذ می‌کنی به جسم من، کرخت می‌شوم

چگونه  نرم می‌کنی  دلِ یخی  مرا، که من! 

بدونِ تو شبیه سنگ صخره سخت می‌شوم

به سینه شخم می‌زنی ، به سینه راه  می‌روی

شیار می‌شوم، ولی دوباره تخت می‌شوم

چراغ سبز شهر من، ستاره‌های چشم توست

چه عاشقانه می‌رسی، چه نیک‌بخت می‌شوم

اگرچه می‌کَشی مرا، اگرچه پاره می‌کنی! 

به رنگ‌های مختلف دوباره رخت می‌شوم….

نویدالله محرابی صافی 

24 ژانویه
۱ دیدگاه

غزل

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۴ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۴  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

غزل

مانند   ابر   و باد   هوایِ  حمل  غزل

دارد هوای دیگری با این غزل، غزل! 

چالِ به روی گونه و  لبخند  روی  لب

پیوند می‌خورد به نبات و عسل غزل

چشمت ردیف، لب سخن و گونه قافیه… 

کلا به روی  ماه  تو  دارد  محل غزل

تنها نیامدی  که مرا  عاشقت کنی!

پر بود  کاسه‌ای  بغلت  از ازل  غزل

پر کیف می‌شود همه احوال ما، که شب

من باشم و تو باشی و ماهِ عسل، غزل

وقتی که عشق شعر شود، شعر می‌شود! 

شهکار عاشقانه‌ی با این عمل، غزل….

۱۴۰۴/۱۰/۲۶

#محرابی_صافی

19 ژانویه
۱ دیدگاه

بازیچه

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۲۹ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۹  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

بازیچه

عاشق شوی! خزان شده و زرد می‌شوی

سیگار گونه  سوخته ،  شبگرد  می‌شوی

با اشتیاق  سوی  یکی   می‌دوی،    ولی_

از دیگران   گریخته  و   دلسرد    می‌شوی

هرکس که بر تو   می‌نگرد ،  گریه می‌کند

سرتا  به  پا  دچار  غم  و  درد     می‌شوی

عاشق شوی    زمین  و زمان آه می‌کشند

در    کوچه‌   ها   قدم زده ولگرد می‌شوی

بازیچه‌   است آدم   بدبخت   دست  عشق! 

هرگونه خواست، هرچه که او کرد می‌شوی

زخمی   دلت   به  دست   مداوا  نمی‌رسد! 

با عشق زخم خورده، ولی مرد می‌شوی….

نوید الله محرابی (صافی)

16 ژانویه
۱ دیدگاه

عشق تو

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۲۶ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۶  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

عشق تو

به  احترام  تو  آهنگ  زیر،  بم  شده است

غزل به پاس حضورِ  تو محترم شده است

بخند  تا  که    بخندد     تمام     قافیه‌   ها

بدون تو همه ای دل خوشی ستم شده است

چه عاشقانه   بگویم  چه  عارفانه ،  غزل

همیشه وقت به نامِ تو متّهم شد ه است

زیاد  بود  ،  ولی  بعد   خوب     دیدن   تو

غرور و کبر منِ دل شکسته کم شده است

شنیده   است که  شاید  دوباره برگردی

دلم برای تو دستی به سینه خم شده است

شبیه  قند  که  در چای  تازه  حل  گردد !

ببین که عشق تو هم حل به رگ رگم شده است….

محرابی – صافی

12 ژانویه
۱ دیدگاه

عاشقِ بی باک

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ ۲۲ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۲  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

عاشقِ بی باک

می‌بوسمت آن گونه که در وقت اذان هم

در    اوّل   و   در    آخر  ماهِ    رمضان   هم

می‌بوسمت آن لحظه که هرچیز گران است

در شهر   شما گر   بشود بوسه گران هم

در     خانه   تو    تشریف    بیاری  و نمایم

با بوسه‌ی خود بدرقه با چشم و زبان هم

در گونه  و  لب  می‌کنم  این‌ گونه حواله

با تاب و توان بوسه  و  بی  تاب  توان هم

امروز  که  من عاشق بی باک  تو  هستم

لبخند  بزن  سوی  منی  بی  همگان  هم

با دیدن  چشمان  تو  چون  سیل  سر آمد

اندازه‌ی   امروز   فشارم    ،   ضربان   هم

یک چشم تو جادوگر و یک چشم تو ساقی‌ست

چون شوق به جوش آمد و اکنون هیجان هم

تیرت    به خطا   هم برود   کشته‌ی دارد

من کشته‌ی تو هستم و بی هیچ نشان هم….

۱۹ جدی ۱۴۰۴

محرابی  – صافی

10 ژانویه
۱ دیدگاه

چرت و فکر

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۲۰ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۰  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

چرت و فکر

شانه را نزدیک تر کن، چون سرم سنگین شده

مثل سنگم  ، بی تحرّک  ، پیکرم   سنگین شده

چون  کبوتر   در قفس  ،  پرواز یادم  رفته است

تا ابد    زندانی‌ام  ،  دور   و  برم   سنگین شده

آن   عقابی    پیر  دربندم   که  از   چنگال   درد

تا پریدم، در زمین خوردم  ، پرم   سنگین  شده

بی دفاعم  ، پیش دشمن  نیز  عاجز   مانده‌ام! 

کشوری هستم که فوج و لشکرم سنگین شده

نصف عمرم در سیاهی‌های قسمت در گذشت! 

نصف   دیگر   روی  دوشِ  بسترم سنگین شده

روز حسرت، شام رنج و نیمه شب‌ها چرت و فکر! 

حجم این اندوه   غم   در باورم سنگین  شده .… 

۱۴۰۴/۱۰/۱۷

نوید الله محرابی – صافی

09 ژانویه
۱ دیدگاه

کمی بخند

هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ ۱۹ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۹  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

کمی بخند

پرواز  کن  به  عالم  رویا ،  کمی  بخند

غافل ز درد و غصّه ی دنیا، کمی بخند

غمگینم و به هردو لبت چشم  دوختم

لطفاً! برای این دل  تنها ، کمی  بخند

تو ر مرا  رها  مکن  ای   ماهیِ  عزیز

با شور و شوق جنبش دریا، کمی بخند

با داستانِ لیلی و مجنون بزن برقص

با داستانِ   آدم   و حوّا  ، کمی بخند

دل را به چاه و گاه به زندان روانه کن

من یوسفم شبیه زلیخا ، کمی بخند

تا غم به شهر ما و تو  بی آبرو شود

آنجا بکن تبسّم و اینجا ،  کمی بخند

از خون ما حنای  قشنگی کشیده اند

جانم بیا برای تماشا، کمی بخند …. 

اول جنوری ۲۰۲۶

 محرابی _صافی

08 ژانویه
۱ دیدگاه

عشق درمانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۱۸ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۸  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

عشق درمانی


برایت شعر می‌خوانم، برایم شعر می‌خوانی

سرت را  روی  بازویِ  منی  دیوانه  می‌مانی

تو می‌خوابی  و  من  با عالمِ  ناب  نوازش‌ ها

نو آور  می‌شوم  در کار خیرِ “عشق درمانی“

طبیبت   خانه‌اش   آباد    از    احوال  ما  گفته

که من حالِ تو می‌دانم، تو حالم را نمی‌دانی

به  مانندی  پرستو  های  خوش  آواز  دربندم

شدم شهزاده‌ای کنعان، ولی در مصر زندانی

اگرچه  ظاهراً   زیبا تر  از   تفلیس  و پاریسی

ولی  در  باطنِ   خود   کابلی   تهرانِ   ایرانی

بیا چون قند و چایِ تلخ باهم همسفر  گردیم

منم یک شهر تاریک و  تویی  شهر  چراغانی

نباشی  درد  و اندوه  و  بلا  تشریف  می‌آرند

تو باشی قلب می‌لرزد به نامِ جشن و مهمانی

بدونِ تو غزل خالی ز هر احساس خواهد شد

فقط  یک چیز می‌ ماند  پریشانی ، پریشانی

زمانی دست در دستانِ پاکت نیست، مردن به

چه فرقی می‌کند  باشد  هوای  شهر بارانی

بگو من دوستت دارم، بگو من دوستت دارم !

ز خود بیگانه خواهم شد، اگر لب را بشورانی….

نوید الله محرابی – صافی

04 ژانویه
۱ دیدگاه

خنده های پوشالی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ ۱۴ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴  جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا

خنده های پوشالی

به خودم قول می دهم کم کم

به خودت  نیز قول خواهی داد

شکر،   یا  کفر   نعمتش   بکنم

آنکه  بر ما و  تو  دو راهی  داد

—–

از خودم دور می شوم  هرچند

به تو   نزدیک   تر نخواهم  شد

می تراشم همیشه جسمم را

گرچه   من تیزتر   نخواهم شد

—–

دست هایم شبیه  چاقو هاست

شعر  هایم    قناریانِ     درخت

می زنم بر تنم به دست خودم

از جهان بسته می نمایم رخت

—–

قبر  را  می کنم  برای   خودم

قبر  را  می کنی  برای  خودت

طاقتم  تاق گشته چون  قبری

می کنم  تا کنی  برای  خودت

—–

دست بر دارم از غم و  شادی

زندگی چون فریب ننگین  است

روی    می آورم     به    آزادی

تلخ تند است و گاه شیرین است

—–

از سرِ شور و شوق خواهد ریخت

آب شوری که ایستاده به چشم

می برم بعد از این همیشه فرو

لحظه ای  قهر  در  گلویم خشم

—–

مثل   پروانه      های    رنگارنگ

روی گل شعر  تازه خواهم خواند

بر   سرِ   درد   و  رنج  این  دنیا

من نمازِ جنازه   خواهم   خواند

—–

دیگر    از    رنج     ها   گریزانم

هم از آن خنده  های  پوشالی

گریه و گریه، گریه  روز و شبم

گریه ها، گریه  های خوشحالی

—–

باغ را شاخه شاخه می گردم

چون عقابی درنده خواهم ماند

تا  که   با   عشق   تو  گلاویزم

های! گنجشک زنده خواهم ماند….

۵ جدی ۱۴۰۴ خورشیدی

محرابی _صافی

02 ژانویه
۱ دیدگاه

به شما چه ؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ ۱۲ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۲ جنوری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا

——————————————————————————————————————————

به شما چه ؟

گر زشت و بد و خرد و خرابم، به شما چه؟

دل سوخته   و  سینه کبابم ، به شما چه؟

در دست با سوادم  و  در دست بی سواد

دفترچه‌ام  و  یا که  کتابم  ، به   شما چه؟

در نزد   خداوند   کریم    از    همه    بهتر ! 

هرچند که  در جام  شرابم ، به  شما چه؟

احساس    ندارید  ،    ببینید     ،    بفهمید

آسوده‌ام    و  یا  به عذابم ، به  شما چه؟

سرگرم خود  استم  به  کسی کار ندارم! 

گر خاکم  و  یا  بادم  و  آبم ، به شما چه؟

مسئول  غزل خانه ی  چوبیِ  خودم  من

گر پهره کنم یا  که  بخوابم ، به شما چه؟

در فصل   صد   و  باب  دو  صد گیر نمودم

در آخر   و   یا   اوّل بابم  ،   به  شما چه؟

تصویر     خیالاتم      و     زیبایی      باغم

گلبرگم  و  یا برگ گلابم ،  به شما چه؟…

نویدالله محرابی (صافی)

23 دسامبر
۲دیدگاه

درد ها

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۲ جدی  ( دی ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۲۳ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

درد ها

رنج من را بیش  کرد و رنج  خود را کم نمود
باختم   من عمر  ر ا در  پای  او   ترکم  نمود

خود به دستی خویش چندین زخم زد برشانه‌ام
تا که من  چیزی  نفهمم  ظاهراً  مرهم  نمود

آسمان هم با منی مسکین به قهر و جنگ بود
در زمستان صورتم را  خیس  با  شبنم نمود

گرم بودم  تا که  دیدم  پیچ   و  تابی  روزگار
این بلندی ها  و  پست  عاقبت سردم نمود

در  تصورگاه    خود    تصویر   زیبا   ساختم
رنج دنیا   آمد و   تصویر   را   پر   غم   نمود

مثل شاگردش برایم گفت: حالت بهتر است
از توانم زد  به  بالا  پرسشی  مبهم   نمود

رفت فصلِ   تازه  و سرسبز    باغِ    زندگی
درد داد و  درد  داد و  غرق  در  دردم  نمود

درد ها را مثل چندین  سنگ چیدم، ناگهان!
کوه گشت و قامتی بیچاره ام را خم نمود

نوید الله محرابی صافی

07 دسامبر
۱ دیدگاه

گل و بلبل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۱۶ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۷  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

گل و بلبل

دیگر   شبیه    قبل   ولا   گل   نمی کنی

دل را برای عشق کسی شل نمی کنی

فهمیده‌ای که عالم و آدم عوض شده است

خود را  برای  هیچ  کسی پل نمی کنی

اندک  که درد ، در  بزند  پشت  خانه ات

بی صبر  می شوی و  تحمل نمی کنی

دیگر به فکر  ناز  و   جوانی   نمی روی

یک شاخه  گل ز ناز به کاکل نمی کنی

دنیا میان هر دو لبت بی نمک شده است

دیگر حکایت از گل و بلبل نمی کنی….

محرابی _صافی

04 دسامبر
۱ دیدگاه

عالمِ خیال 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۳ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی – ۴  دسامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

عالمِ خیال 

دیروز  را  به خاطر   امروز   زیستم

امروز  را  به  خاطر   فردا  گریستم

گاهی به آسمانم و گاهی به روی خاک

اینگونه زرد و زار به دنبال چیستم؟

از خویشتن سوال من این است روز و شب

آخر منی شکسته و رنجور کیستم؟

در باور و عقیده‌ی من شکّ و شبهه نیست

چون سکّه پشت و روی ندارم،  یکیستم

در  عالم  خیال  به  پرواز   می‌شوم

خواهان تک ستاره‌ی ماه و پریستم

هرچند ذهن کودن دارم به علم و فن

در بحث دلبری همه جا بیست، بیستم

ابریشمم  ، کتانم   و   با نخ تنیده‌ام

ترکیب رنگ‌های  تر  و  اطلسیستم

عزمِ ضعیف و روح نحیف است در تنم

با شور و شوق عشق جوانم، قویستم

دستی مرا بگیر که فرصت غنیمت است

در  ایستگاه    دیگر   باید   بایستم

یکبار  هم برای دلِ عاشقم بمان !

یک عمر را به خاطر این روز زیستم….

۱۴۰۴/۰۹/۰۹

#محرابی_صافی

 

 

 

27 نوامبر
۱ دیدگاه

غزل 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۶ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

غزل 

ندیده‌ای به غم و درد و های های غزل

 به فرو بستن  لب  های با صفای غزل

 ندیده‌ای که چسان خواب  کرده قمری ها

 نیامدی   که  ببینی  در   ابتدای   غزل

نفهته است کبوتر به قلب هر مصراع

از   ابتدای   غزل  تا  به  انتهای   غزل

 نیامدی   که ببینی   چقدر    می بارد

بدون وقفه در این شهر چشم های غزل

 مرا به ساحل  متروکه‌ای  فغان آلود

 گرفته، برده، رها  کرده ناخدای غزل

 نیامدی که ببینی به استخوان خورده

 عبور  کرده  تنِ  چاقو  از  حنای غزل

 پناه   برده  به   سیگار   لعنتی حتی

 نمانده است دگر شوق و اشتهای غزل

 به شام های سیاه و گرفته می ماند

 همیشه تیره و تار است ماجرای غزل

 کجای قریه بگردیم، قریه کوچک نیست

 کجای  قریه  بگردیم  پا به پای غزل

 به نعش خسته ی بی روح ختم می گردد!

هزار  بار   بگیرید   ردّ  پای   غزل ….

محرابی_صافی

24 نوامبر
۱ دیدگاه

آهوی ختن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ ۳ قوس  (آذر) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۴ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

آهوی ختن

 چون شده یک عمر چمن می کشم

 لاله و نارنج  و  سمن می  کشم

 می دهدم نی که  رسامی  کنم

 ناقه ی   آهوی  ختن  می کشم

 چونکه مسافر  شده  رویای من

 پاره ی جنت به وطن می کشم

تا   شده    گیتار  به  دستم  قلم

 ساز بلندی “قطغن” می کشم

 نقش لبِ  خون  شده  را بار بار

 با شرری بوسه به تن می کشم

 دل شده مایل به  رفیقی و من

 پشت دو پروانه زغن می کشم

 تا به جهان رقص سمایی شود

 روح عجیبی به بدن  می کشم

در غزلی بی سر و بی پای خویش

 دبدبه و این همه فن می کشم

شعر من از پیر و جوان دل ربود!

 این همه غوغاست که من می کشم.

محرابی – صافی

15 نوامبر
۱ دیدگاه

روز های ساده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ ۲۴ عقرب  (آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۵ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

روز های ساده

 گم  کرده‌ام  خودم  را  در انحنای ساده

 چشمم به جستجویِ فرمانروای ساده

 حیران و  بی قرارم  آزرده  و  جگر خون

 پیچیده روی گوشم تا یک صدای ساده

 بیرون زدم ز  فرطِ  اندوه  طبق  معمول

 با عالمِ  سکوت و  با  گریه‌  های ساده

می‌خواستم  سفر را  آغاز  کرده باشم

 در   یک  قطار  مبهم  با  انتهای  ساده

 از زندگی  فراری درگیر  خواب شیرین

ای کاش می‌شدم من با یک نوای ساده!

 یک دست دست تو و یک دست آرزوها

ولا چه  کیف  دارد  این  اشتهای ساده

 حالا که هم نبات و  هم نقل و چاکلیت است

 دلتنگ می‌شوم من، دلتنگ چای ساده

می‌خواهمت   بگردد   تکرار  زندگانی!

من باشم و تو باشی آن روزهای ساده.

نوید الله محرابی صافی

06 نوامبر
۱ دیدگاه

میدانِ بز کشی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ ۱۵ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

میدانِ بز کشی

از ما   ربوده   اند   به   کلی   قرار  ما

ماییم و چرت و فکر و غمی روزگار ما

 از دستِ ماست ! این همه انبوه درد و رنج

هر کس نموده طعنه و توهین نثار ما

 داریم، چون حریص که از بخل و غم پر است

 ما چشم روی کار تو، تو روی کار ما

 از بسکه سرنوشت نوشته‌ست زشت و بد

 جز غم کسی نمانده به  ولا کنار ما

 بدبختی‌ست روز و شبی زندگی، رفیق

 تقدیر   کرده  ، آه…  الاغانه   بار  ما

 ما را شبیه آدم و حوّا، در این جهان

 نفرین نموده   است  خداوند گار ما

دلسرد گشته‌ایم از این  روزگار تلخ

چون تلخ گشته است کلا روزگار ما

 از آه و ناله خیر سر انجام  بگذریم

 آیا اجل کشیده شبی   انتظار ما؟

هرکس به فکر کشمکش و نوبت خود است!

 میدان بزکشی‌ست همین مرغزار ما…. .

 #محرابی_صافی

 

 

04 نوامبر
۲دیدگاه

دامنِ سرخ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ ۱۳ عقرب  ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

دامنِ سرخ

غارت بکن ای  شوخ  تمامی وطنم را

 بیرون بکش  از خانه‌ی  تاریک تنم را

 تسلیم دو فرمانده‌ی بی رحم تو‌ام، گر

 با بوسه  تصاحب  بنمایی   بدنم  را

 تا جاذبه‌اش  بیشتر از  پیش  بگردد

 گاهی تو بگو با لب نازک سخنم را

 از نام تو جاری شد و با نام تو باقی‌ست

 باور بکنی   یا نکنی   ، انجمنم   را

 هم لاله و هم سنبل و پروانه‌ی من باش

 با  آمدنت    آر    بهاری    چمنم  را

تا اینکه نگویند شهادت نرسیدش!

 قیچی بکن از دامن سرخت کفنم را  …. .

محرابی _ صافی

19 اکتبر
۱ دیدگاه

کنجِ عزلت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۷ میزان  (مهر ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۹ اکتوبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

کنجِ عزلت

می دهد  بیچاره گان  زندگی  را   عمر کیش

 خاک روی کاکل نو شسته می ریزد همیش

 هرکه دارد منصب و جاه و جلال و سیم و زر

 عزت   بسیار  دارد   پیش  مردم بهر خویش

گر پدر دارا نباشد، دخترش چون مادر است

ور پدر دارا بود  هرجا  پسر  ها  پیش، پیش

 ” آهن و فولاد از یک کوره می آید برون” *

لیک فولاد اندک است و آهن بی عار بیش

خوب بنگر هرکه با او شانس و قسمت یار نیست

 می زند بر جسم او هم مار و هم زنبور نیش

 گر نمی خواهی که عمرت در پریشانی رود

 گرگ وحشی شو بگیر از گردن چوپان و میش

 ای که در گفتار خوبان شک داری، گوش کن

 کنج عزلت را  بگیر و  پشم  دنیا  را بریش

 زندگی بر کام شیر و گرگ وحشی بهتر است!

 زندگی بر گوسفندان سخت می گیرد همیش … 

محرابی_صافی

 ۲۷ میزان ۱۴۰۴

*  صائب_تبریزی

 

12 اکتبر
۱ دیدگاه

قصه های رنج و سکوت !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۰ میزان  (مهر ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۲ اکتوبر ۲۰۲۵ میلادی   ملبورن  استرالیا

قصه های رنج و سکوت !

ویرانه‌ایم ، کهنه  ترین شهر عالمیم

 جغرافیای   در  به  در  و  نامنظمیم

 دوریم مثل رود که دریا ندیده است

 دوریم چون ستاره و مهتاب، با همیم

دل را به سیب و گاه به گندم سپرده‌ایم

 تقصیر ما چه است؟ همین است آدمیم!

چیزی نشد برای شما دست و پا کنیم

ای طفلکان به پیش شما خیلی‌ها کمیم

 آتش گرفته خرمن اندیشه‌های ما

 در   زندگی  دچار   عذابِ  جهنّمیم

چون دفترِ که هر ورقش خون گرفته است!

ما قصّه‌های رنج و سکوتیم، پر غمیم…

 محرابی (صافی)