وفا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 10 اسد ( مرداد ) 1404 خورشیدی – 1 آگست 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
وفا
مرا از درد و غم هايم رها کن
عالیه میوند
وفا
مرا از درد و غم هايم رها کن
عالیه میوند
پرستوها
به خودم
پرستو های عاشق
پر صدا پرواز میکنند
و بیصدا میمیرند
پرستوها شب را
در لانه های بی در سحر میکنند
و روز را در دشت های سرسبز
امید،
امید،
بازهم امید ،
به عطردیدار پرستو های همسایه …
شاید در لانه ی همسایه بستری
برای امید های خوب باشد
تا آهنگ عشق را از سر گیرند…
هما طرزی
نیویورک
۲۶ فبروری ۲۰۱۳
شهر عاشقان
به شهر عاشقان دلدادهی دُردانهی دارم
بدور کهکشان گیتی من پروانهی دارم
به هرجا دست و پا کردم نشد حاصل مراد من
درون سینهی خود سوزی آتشخانهی دارم
دو چشمم میشود روشن جمالش تاکه می بینم
پری رو صورتی رخساره ماه مستانهی دارم
فضایی دلبری هایش چنان جاکرده بر جانم
شکیل شهریاری خوش سخن فرزانهی دارم
ز سر تا پا ز پا تا سر چنان پیچید به اندامم
چنین شوخی سیه مستی ز خود بیگانهی دارم
ز لب هایش دهد آبم ز کام اش شهد ناپیدا
چه معجون بیآمیغِ عجب پیمانهی دارم
میان خرمن مویم کند انگشت هایش را
مخلد باد عمرش پر نوازش شانهی دارم
گهی هوشم برد تا نا کجا آباد این هستی
گهی جانم ستاند بی گنه جرمانهی دارم
فقط با طالع محمود یاری اینچنین باشد
وگرنه هر که گوید بازگو افسانهی دارم
——————————-
بامداد شنبه ۰۸ اسد ۱۴۰۱خورشیدی
که برابر میشود به 7/30/2022 ترسایی
سرودم
احمد محمود امپراطور
جان ناقابل
بيا چون سيل جارى شو، ز بنيادم بكن هر دم
كه در كنجى فرو افتاده مثل ذره ى گردم
بهار من گذشت و فصل تابستان، خزان هم طى
بتاب اى آفتاب اينك درون كلبه ى سردم!
چه گویم من ز غوغايى كه بر پا گشت با يادت
بيا بنگر به حال من، چه پر سوزم!چه پر دردم!
ندارم چون متاعى تا كه سازم من فدای تو
همين يك جان ناقابل به قربان تو آوردم
ندارم بيشتر جز جان به راه تو فدا كردن
هر آنچه لايقت باشد ز جان و دل ادا كردم
“امان“! فكرى بكن حالا، بينديش اندكى زين بعد
فریب فكر باطل را به راه دوستان خوردم
امان قناويزى
تقدیرنامهٔ هنرمندان موسیقی افغانستان
به نام خداوند هنر و زیبایی
نوشته ی ولی شاه عالمی:
درگذشت استاد صالح محمد خلیق
شهری سرشار از خاطرات ناب و دیدارهای فراموش نشدنی.
استاد صالح محمد خلیق
به جاودانگی پیوست
قیوم بشیر هروی
ملبورن – استرالیا
8 اسد 1404 خورشیدی
30 جولای 2025 میلادی
با تأسف و تأثر عمیق اطلاع حاصل نمودیم که محترم استاد صالح محمد خلیق شاعر ، نویسنده ، روزنامه نگار ، مترجم و پژوهشگر توانا روز گذشته به حوالی شهر مزار شریف به جاودانگی پیوست.
مرحوم خلیق در دوازدهم عقرب 1334 خورشیدی مصادف با چهارم نوامبر 1955 میلادی در شهرمزارشریف مرکز ولایت بلخ دیده به جهان گشود.
دوران ابتدایی را در لیسه کنونی استقلال آن شهر گذراند و سپس آموزش های فنی و مسلکی را در رشته زمین شناسی در دانشسرای نفت و گاز زادگاهش ادامه داد و بعدآ شامل دانشکدهء ادبیات دانشگاه بلخ گردید و در رشتهء زبان و ادبیات فارسی از آنجا فراغت حاصل نمود وعازم ایران گردید و دورهء کارشناسی ارشد را دررشتهء زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه نور آن کشور به پایان رسانید.
پس از بازگشت به کشوردر پست های مختلف چون کارمند کارخانهء کود شیمیایی ولایت بلخ ، رئیس انجمن نویسندگان بلخ ، مدیر مسئول و سردبیر مجلهء جنبش ، مجلهء ام البلاد ، روزنامه بیدار و مجله کیان خدمت نمود.
مرحوم خلیق از بنیانگذاران انجمن نویسندگان بلخ و عضور انجمن پیوند تاجیکستان ، کانون فرهنگی حکیم ناصیر خسرو بلخی ، کانون فرهنگی مولانا جلال الدین محمد بلخی ، کانون فرهنگی امیر علی شیر نوایی و عضو فعال گروه دبیران چندین نشریه دیگر بود.
در ماه دلو (بهمن) 1383 خورشیدی تان ثور (اردیبهشت) 1399 خورشیدی بیحث رئیس اطلاعات و فرهنگ ولایت بلخ ایفای وظیفه نمود و پس از چهار دهه خدمت در دوایر دولتی بازنشسته شد.
اینجانب از سال 2016 از طریق رخنما( فیسبوک) افتخار دوستی با آن مرحوم را داشتم و از اندوخته های ایشان همیشه مستفید گردیدم .
از مرحوم خلیق آثار زیادی به زینت چاپ آراسته شده که برخی از آنها به شرح ذیل می باشد:
سلام به آفتاب
کاج بلند سبر
سرود ملی عشاق
از اوج های آبی
یک آسمان ستاره
در بامیان قلبِ منی
مراد از بلخ تو بودی
نقطه و نقطه
بازهم نقطه
اینک فقط تو مانده ای
سوگنامهِ گل سرخ
آخرین مرز بی کرانی
سرنوشتی دیگر
هیجان ِ جان
سخنِ عشق
زمزمهء نام خراسان
به رهگذار غچی ها
از زخم های تازه
از برگ های ریختهء یادنامه ها
در قحطسال عاطفه
کولاک می گرید
ترجمه سروده های سرگی یسینین از روسی به فارسی
همچنین بیشتر از 20 اثر پژوهشی و منثور از ایشان به چاپ رسیده که میتوان به بعضی از آنها چنین اشاره نمود:
جشن های آریایی
عقاب در فرهنگ ملی و جهانی همراه با سروده ها
سرگذشت روزنامهء بیدار
فریاد آزادی یا نگرشی بر سروده های علامه بلخی
تاریخ ادبیات بلخ
تاریخ روزنامه نگاری بلخ
ساحه های باستانی و بنا های تاریخ بلخ
آیینه در آیینه
تأثیر شاهنامه بر شعر مقاومت افغانستان
ناشناخته های دانش
پیام آورروشنایی ومهر
جاذبه های گردشگری بلخ
میدان اهای نفت و گاز قشقری و بلخ
نامهء رستگاری
شگفتی های هستی
پاییز در بهار
و جستار های زبانی و ادبی.
قابل تذکر است که بخاطر کارنامه های علمی ، فرهنگی و ادبی استاد خلیق در سال 1394 خورشیدی از سوی ولایت بلخ بعنوان پژوهشگر بلخ برگزیده شد و در سال 1395 بحیث نویسندهء پیش کسوت بلخ شناخته شد و همچنین در سال 1396 از سوی ریاست جمهوری اسلامی مدال غازی میر مسجدی خان را به او تفویض نمود و علاوتا در هفتم اسد 1399 از سوی انستیتوت مطالعات استراتیژیک افغانستان لقب نخبهء بلخ را تصاحب نمود.
و سرانجام روز گذشته هفتم ماه اسد بر اثر یک حادثه دلخراش ترافیکی در مزارشریف جان به جان افرین تسلیم و رخ در نقاب خاک کشید.
مسئولین سایت 24 ساعت درگذشت استاد خلیق عزیز را به فامیل محترم آنمرحوم ، دوستان و آشنایان ایشان و همه فرهنگیان کشور تسلیت عرض نموده از خداوند بی نیاز برای آنمرحوم طلب آمرزش و به بازماندگان ایشان صبر و شکیبایی آرزو دارند.
روحش شاد، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.
منابع :
ویکی پیدیا ، دانشنامه آزاد
ایسنا (محترم محمد کاظم کاظمی)

کلمهء لاله در اشعار داکتر اسدالله حیدری
استفاده از کلمهء لاله در بعضی از سروده ها که در اینجا
تنها از معدود فرد ها یا دوبیتی هاییکه درآنها کلمهء لاله
بکار رفته است،تذکر داده میشود.
همچنین دربعضی اشعار کلمه لاله
در جایگاهِ عنوان شعر قرار گرفته است .
شهرلاله
گفتم صنما نام خوشت گفت،لاله
چشـمـان قشنگت، بهتـر زغـزاله
گفتـم زکجا آمده ای،ای ماه روی
گـفـتـا زشـمال وطـن،شـهــرلالـه
لاله روی زیبا
ای لاله روی زیبا،یکدم به پیش من آ
تا جان به تن بدارم، درخدمت توباشم
لاله زار
عمریست که زلاله زارخود دورم
اززاد گـــه وازدیــــارخـــوددورم
مادرجانم
عید آمد واز دیـارخود دورم
ازکشور لاله زار خوددورم
درد هجران
سوخت کابل هم هرات وبامیـان وقنـدهــار
لاله سان داغم به دل،زشک یتیمان سوختم
اشک یتیم
ظالمان رحمی نکردند،برجـوان وپیرتو
لاله سان غرقه بخونی،برشهیدانت قسم
سرو روان
درد هجران مرا ، از گل میهن بزدای
لاله ویاسمن،هم شورفغانی به من آر
گذرت گربشود ، سوی بدخشان وطن
یارشیرین سخن و لاله عذاری بمن آر
غم جانان
گرتوازخون شهیدان،همه گلگون گشتی
لاله سان داغ به دل،حال پریشان رفتم
سوختم،سوختم
دشـت ودامـانـت بُـدی میـنـوی مـن
ازغم آن لاله زاران سوختم،سوختم
عقاب شکسته پر
زعاشقـان سـراپـردهء وطـن هسنـم
مرا بهشت زمین،لاله زارخودباشد
فریاد بلبل
زمین وآسمان خرسند،ملآئک شدهمه خندان
بشد رنگین ز لاله،دشت ودامان وطـن هرجا
خاک وطن
هرزمانی اگرآئید به سر تربت من
لاله از یاد شهیـدان،به مزارم آرید
زیبای من
بسکه زیبـاوقشنگ ونازنینی
لاله گردیده خجل از روی تو
غزالان رمیده
لاله رویـان مهـاجــربه وطـن بــاز رســان
یا رب! آن آهوی مشکین،به ختن بازرسان
مادر افغان
لاله از خــون شـهیدان وطـن
سرزند درکوه صحرا،هرکجا
مرغک بسمل
جـانـا بفـدای قـد بـالائی کـه تـوداری
لاله خجل ازدست حنائی که توداری
لاله شده داغش به دل،از خال لب تو
قربان همان خال سیاهی،که توداری
غنچه دهان
برده دل ازکف من غنچه دهانی عجبی
لاله رخ سیـم بـدن،سـرو روانـی عجبی
ماه دوهفته
دست حنائیت جان،شرمنده کرده لاله
ماهروی ماهرویان،دوراز نقاب باشی
هفته نامهءافق
درآسمـان سدنی،هفت سـاله شد افق
سرخ رووسربلند،چون لاله شد افق
حنای دست یار
یارم چـوحنا به دست گیرد
لاله زکـفـش،شکسـت گیرد
پوهنوال داکتراسدالله حیدری
30 جنوری 2021
سیدنی – آسترالیا
تاریخِ من، خون و خاکستر
روایتِ افغانستان
ای خاکِ من، ای نامِ زخمی از هزاران سالِ درد،
بر سرت تاجِ طلا بود ، زیر پایت لاله
تویی تاریخ زنده ، با نفس های بریده،
در دلت شمشیر و شعر است، در نگاهت خوابِ دیده.
از سُلالههای آریا، تا به کوههای بلند،
از بابل تا بلخ و بلندان، از سغد تا خطِ قند.
زبانهایت چون رود جاری، دینهایت از نور پر،
تو جهانی در دلِ یک خاک، پُر زِ اندیشه و شرر.
اما ای خاکِ پر افسانه، ای داغدارِ بیلباس،
چه شد آن تاجِ تمدن؟ چه شد آن شیرِ حقشناس؟
باد آمد، طوفان گذشت، شمشیر شد قانونِ شهر،
دشمن آمد با دعا، با قران در دستِ زهر.
ای وطن، آغازِ جنگت از کجا شد؟ کی رسید؟
وقتی که شرق و غربِ دنیا، تو را دیدند چون پلید.
یک پل از هند تا آسیایِ میانهی خفته،
تو شدی میدانِ بازی، خاک شد جانِ شکفته.
روس آمد با تانک و مرمی، گفت آزادی میدهم،
خون گرفت هر کوچه را، باز هم وعده میدهم!
آمریکا پس از دههها، گفت: نجاتت میدهم،
با هزار چکمه آمد، باز هم خنجر زدم.
طالب آمد با شریعت، پشتش باز هم وطن نیست،
نام دین بر لب ولی، کارش جز شمشیر و فن نیست.
رهبرانی پُر زِ کیسه، دست در دستِ غریبه،
فروختند جانِ ملت را، به لبخندِ فریبده.
ملا، کمونست، دمکرات، پادشاه و جنرال،
همه ناماند، اگرچه هیچکدامش نیست حال.
هر که آمد، گفت: “نجاتم از خودِ تو بهتر است!”
لیک در پایان، خودش هم قاتلِ یک پیکر است.
مکتب ویران شد، قلم افتاد، مادران گم کردهاند،
کودکان با بغچهی خون، خنده را کم کردهاند.
ما صلح را نشناختیم، چون هماره وعده بود،
دروغ در جامی زرین، از زبانِ ساده بود.
ولی در این تلاطم، بود چیزی جاودان،
چیزکی از جنس غیرت، از غرورِ بیامان.
در دلِ مردم، هنوزم آتشی روشن بود،
گرچه سقف خانه سوخت، شعله در جان ماند زود.
هاکانها برخاستند، از میانِ خاک و دود،
نسلی از درد آبدیده، نسلِ آگاه و سرود.
نه به مرمی تکیه دارند، نه به وعدهی وزیر،
با قلم میسازند امروز را، با نگاهی دستگیر.
ای وطن، با چشمِ خسته، رو به فردا میروی،
در دلِ هر ویرانهات، باز هم معنا میروی.
تا زمانیکه یکی هست، با دلی از عشقِ تو،
تویی زنده، با هزاران زخم، با امیدِ تازهجو.
هاکان نوابی
۵ می ۲۰۲۵ میلادی
ادمنتن – آلبرتا، کانادا
گل های حسرت
تا کی مرا ز غصه فراموش میکنی؟
حرف رقیب را تو مگر گوش میکنی؟
من از فراق، تا به سحر خورده خون دل
با غیر، جامِ می تو چرا نوش میکنی؟
زین داغها که بر دل و بر سینه مینهی
گلهای حسرتم زده گلپوش میکنی
تا دیدهای ز گوشهٔ چشمت به سوی من
تاراج اختیارِ دل و هوش میکنی
من بیخیالِ روی تو یک شب نخفتهام
ای شوخ! از چهام تو فراموش میکنی؟
ساقی! ز کیفیت که به چشم خمار تست
رندان بادهکش همه مدهوش میکنی
گفتی: به عید آیم و عیدی دهم تو را
آن وعده را چو زلف، پسِ گوش میکنی
در بین عاشقان هدفِ غمزهات شدم
من را به یک نگاه ستم کوش میکنی
قربان انتخاب دو چشمان آبیات
کز جمله عاشقان، تو مرا خوش میکنی
آیی اگر به بستر این «انوری» شبی
خود را ز بار ننگ سبک دوش میکنی
انوری فکری
جنجالِ سیاست
همه عشقم، همه جانم وطن باد
وطن گلزار و بُستان و چمن باد
بهارانِ وطن، خوشرنگ و خوشبو
پُر از عِطر و عَبیر، مُشکِ خُتن باد
سراپایش گل آذین و پُر از نور
کَفَنپوش از درختِ نسترن باد
سراسر، چشمه سارانِ شفابخش
ز آمُو تا به هِیرمند، جان و تن باد
معادن در دلِ هر سنگ و صخره
به دنیا شهره و رِکورد شکن باد
به هر سو باغ و گلشنها مجلل
ز هِرات، تا بَدَخشانِ کهن باد
به عشق و عاشقی، فرهادِ ثانی
بدون شک، بشیرِ شیرین سخن باد
ولی افسوس! به کسبِ فَیضِ تعلیم
تفاوت ها میانِ مرد و زن باد
به جنجالِ سیاست، حکمِ قدرت
هزار اندوه، که بحثِ ما و من باد
بشیر احمد بشیر شیرین سخن
شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی . فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
رشکِ آسیا
نیایید دیگر نیست هرگز
شما را جای امن و زندگانی
درین کشور که رشک آسیا بود
شده نازل بلای آسمانی
زبس بردند و ویران کرده کشتند
نمانده هیچ از بودن نشانی
همه جا گشته قبرستان و مشهد
کند از حال ملت ترجمانی
مسلمان با مسلمان بس در افتاد
نصارا خواند بر ما ( لنترانی )
شرافت زیر پا شد ،مُرد وجدان
برای یک دو روزه کامرانی
جهاد ما ندارد ارمغانی
بغیر از غارت و موشک پرانی .
صابر هروی
در ادامهِ گفتگو ها با همکاران قلمی سایت 24 ساعت
اینک صحبتی داریم با شاعر ، نقاش و دیزاینر ورزیده
کشور محترمه بانو هما طرزی که حضور
خواننده گان محترم پیشکش میگردد.
سؤال :
بانو طرزی گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت 24 ساعت معرفی کنید و همچنین بفرمایید صاحب چند فرزند میباشید ؟
جواب :
در هفتم جنوری ۱۹۵۱ در شهر کابل چشم به جهان گشودم و بعد از پایان دوره دانشگاهی در دانشگاه کابل و اخذ لیسانس در رشته علوم تربیتی و زبان انگلیسی، جهت ادامه تحصیلات و اخذ دکترای ادبیات فارسی در دانشگاه تهران به تحصیل پرداختم ، ولی به علت وقوع انقلاب اسلامی در ایران تحصیلاتم نا تمام مانده و با ورود آقای خمینی به ایران در فبروری 1979 مجبور به ترک آن کشور گردیده و به کشور آمریکا کوچ نمودم ، زیرا به وجود آمدن رژیم کمونیستی در کشورم مانع رفتنم به زادگاه ام افغانستان گردید.
من فقط یک پسر دارم .
سؤال :
لطف بفرمایید در مورد کار و فعالیت های قبلی تان در افغانستان قدری روشنی بیاندازید و همچنین بفرمایید در حال حاضر مصروف چه فعالیت ها می باشید؟
جواب :
از آوان جوانی شعر می سرودم که اشعارم بین سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۵ به طور مرتب در نشریات معتبر افغانستان چون :
مجله پشتون ژغ )صدای افغان ، ( مجله میرمن )بانو ، ( مجله ژوندن )زندگی ، ( مجله اردو )ارتش و ( روزنامه پر تیراژ کاروان ) بطور مرتب به چاپ رسیده است .
همچنان همزمان آثارم در مجلات معتبر ایران ، سخن ، یغما و اطلاعات هفتگی به چاپ میرسید .
شعر مرگ مادر در سال ۱۹۷۰ برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل گردید که تا کنون بار ها به چاپ رسیده است .
همچنان بعنوان نخستین کاندید دختر شایسته در افغانستان برگزیده شده بودم و نخستین مدل تبلیغاتی در کشورم نیز بودم.
بعد از آمدن به امریکا:
مدت 13 سال طراحی لباس و خیاطی نمودم.
ازسال ۱۹۹۲ تا سال ۱۹۹۹ درشرکت Bergdorf Goodman به عنوان مدیرتغییر و دگرش لباس و طراحی جواهرات عروس ایفای وظیفه نمودم. ازسال ۱۹۹۹ تا سال ۲۰۰۸ در شرکت طراح معروف ایتالیایی Giorgio Armani به عنوان رئیس تغییر و دگرش لباس در سرتاسر امریکا مشغول کار بودم . از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۵ درشرکت Lord & Taylor به عنوان رئیس تغییر و دگرش لباس سرتاسر امریکا به وظیفه ام ادامه دادم . از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ در کمپانی Bloomingdales به عنوان رئیس خدمات مشتریان ایفای وظیفه نمودم. از سال ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۰ در کمپانی Brooks Brothers به عنوان رئیس تغییر و دگرش لباس در سراسر آمریکا ایفای وظیفه نمودم.
اکنون در کمپنی ALT به حیث ریس انکشاف و توسعه استعداد ها و مشاور مدیر کل کمپنی مشغول کار استم.
سؤال :
علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال ناگزیر به ترک وطن شدید و در حال حاضر در کدام کشور زندگی می کنید؟
جواب :
من جهت ادامه تحصیل در سال 1974 ترک وطن نمودم و به ایران رفتم که با کمال تاسف نتوانستم دوباره برگردم. و در سال 1979 با انقلاب اسلامی ایران به امریکا در شهر نیویورک آمدم و تا حال زندگی میکنم.
سؤال :
در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟
جواب :
از سنین 10 و یا 11 سالگی شعر می سرودم ولی جدی نمی گرفتم ،تا اینکه در 18 سالگی بعد از مرگ ناگهانی مادرم اشعارم بچاپ رسید و شکل جدی گرفت. بیشتر در قالب شعر سپید و گاهگاهی نیمایی می سرایم .و باور برین است که نخستین بانوی سپید سرا و نیمایی سرا در افغانستانم.
البته دو کتاب هم در غزل دارم.
سؤال :
اطلاع یافتم که تاحال بیشتر از ده اثر از شما به زینت چاپ آراسته شده ، اگر لطف نموده نام بگیرید و بفرمایید اگر خوانندگان عزیز ما از چه طریقی میتوانند آنها را بدست بیاورند؟
جواب :
– میلاد نسترنها
ـ زمزمههای نیایش
ـ کوچ پرندهگان
ـ نوید سحری
ـ شکوه برفها
ـ بهار در پاییز
افزون بر این گزینههایی:
ـ واژههای آبی
ـ برگهای خشکیده
ـ عشق های ماندنی
– رقص شگوفه ها
– سه پنجره
-و من عشق را زیستم
بهگونه دیجیتالی نشر شدهاند.
همچنان 4 آلبوم نقاشی و 4 آلبوم دیزاین لباس و یک آلبوم دیزاین جواهرات درسال 2024 به چاپ رسیده.
سؤال :
آیا به جز از سرودن شعر درکار های فرهنگی و اجتماعی دیگر در شهر محل سکونت تان فعالیت دارید یا خیر؟
جواب :
خیر ، چون کارم تمام وقتم را در بر می گیرد.
سؤال :
شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟
جواب :
شعر از دید من بیان احساس به شیوه هنری و ویژه که زیبایی کلام را همراه بوده و بیان احساس یا فریاد دل را گوارا تر و دلپذیر تر می کند. البته در قدیم فقط به کلام موزون شعر گفته می شد که من به آن معتقد نیستم. برای من پیامی که شعر با خود همراه دارد از اهمیت بیشتری برخوردار است تا فورم و شکل آن.
سؤال :
اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟
جواب :
از شاعران کلاسیک مولانا، حافظ، طاهره قدرت العین، مهستی گنجوی، خواجه عبد الله انصاری، و شیخ بهایی را دوست دارم و از شاعران معاصر فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، لطیف ناظمی، حمیرا نگهت دستگیر زاده، یوسف کهزاد، و بعضی از سروده های پرتو نادری.
سؤال :
نظر تان در مورد سایت 24 ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید:
جواب :
سایت 24 ساعت به دلیل نداشتن تعصب و بیطرفانه بودنش، بدون در نظر داشت قوم و زبان و نسل و نژاد و همچنان زنده نگهداشتن میراث فرهنگی واقعی کشور غم دیده ونگون بخت ما برایم بسیار با ارزش است. این تنها سایتی است که فریاد حقیقی ما را با چشم ها آشنا می سازد. بیشتر از دوسال می شود که با این سایت پر محتوا همکاری دارم.
سؤال :
برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه ها ی دارید؟
جواب :
امیدوارم جوانان ما میراث دار واقعی ما باشند و نگذارند تا بدی های کنونی محیط جدید در آنها تاثیر گذار شود. باید بکوشند و با زحمات خلل ناپذیر به دنیا ثابت سازند که ما مردمان با فرهنگ و میراث دار انسانیت هستیم نه زاده سرزمین وحشت و دروغ و ریا و ظلمت!
سؤال :
در پایان اگر پیام و یا مطلبی است که نپرسیده باشم لطف نموده بیان کنید.
جواب :
تنها پیام من به شما و دست اندر کاران سایت پر محتوا و مثبت 24 ساعت ، ادامه این راه پر محتوا و مفیدیست که آغاز نموده اید واز بارگاه ایزدی ، موفقیت های بی پا یان را برایتان آرزو مندم. همیشه شاد و سلامت و موفق باشید!
بشیر هروی :
خانم طرزی گرانقدر از اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از لطف شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم.
ندای صلح
ندای صلح صدای خاص و عام است
زمین را زندگی با صلح ، دوام است
چو آب و نان ، نیاز است و حیاتی
به صلح زیستن طریق شادکام است
بدور بودن ز فتنه راهی نیکوست
بسی آدم کُشی فعل ِ حرام است
ز نیرنگ و عداوت دور باید
که تخم فتنه ، آغاز خصام است
درخت دوستی خوش بارور باد
که غیر صلح ، میوه ناتمام است
اگر در خانه آید مهر و الفت
چه عزت ها و لذت ها بکام است
دل آرام است و چشم از اشک بیغم
اگر در کشوری صلح در قوام است
میان خلق اگر صلح گشت محقق
چراغ مهربانی خوش خرام است
قلم برتر ز شمشیر است ، زیرا
که صلح والاتر از تیغ حسام است
جوان و کودک و پیران به رنج است
اگر مُلکی به کامِ جنگ مٌدام است
اگر جنگ است ، عقل از کار مانده
وگر صلح است، عقل والامقام است
بشر با صلح نیازمند است نه با جنگ
بشیر، صلح آرزوی خاص وعام است
بشیر احمد بشیر شیرین سخن
چه فایده؟
آهو! پلنگ نیست جهیدن چه فایده؟
با پای خسته، خسته دویدن چه فایده؟
آهای… ای پرنده! کسی نیست انتظار
از شاخهای به شاخه پریدن چه فایده؟
یوسف که نیست رد بشود، دختری غزل!
حالا ترنج و دست بُریدن چه فایده؟
فرصت برای زندگیِ عاشقانه نیست
دیگر به جام و باده رسیدن چه فایده؟
احساس تیر خورده و پژمرده گشته است
ماهی شدن به آب تپیدن چه فایده؟
فرصت برای بوسه به لبها نمانده است
لب را به شوق بوسه، مکیدن چه فایده؟
وقتی که تخته نیست برابر به تختهات!
بر چشم یار زُل زده، دیدن چه فایده؟
محرابی صافی
4 اسد 1404 خورشیدی
ظلم همسایه !
مردمِ آواره ایم از ملک دور افتاده ایم
از جفای جور یاران ناصبور افتادایم
هر نفس اخوان بر ما می کنند ظلم و ستم
زان سبب آواره از دستِ قَتور افتاده ایم
سخت رویی بس که دیدیم تا ز ابنای زمان
تا درین وحشت سرایِ پُر ز شور افتاده ایم
در نهادِ ما نباشد عیشِ و نشاطُ راحتی
مضطرب و در به در از ظهور افتاده ایم
رغبتِ راحت نباشد اندر این محنت سرا
گلبنِ دردیم کِه از شوق و سرور افتاده ایم
سالها خون خورده ایم از موجهٔ طوفان غم
کشتی بی طاقتیم و از عبور افتاده ایم
سرخوش از صهبای دین و همزبان و مذهبیم
با وجود می پرستی از حضور افتاده ایم
ما همه واماندگانِ ملک یأس و بی کسی
چون گدای بی تنعم بی وفور افتاده ایم
درجهانِ خویش چون موج گهر پیچیده ایم
گوهر رخشنده ایم اکنون ز نور افتاده ایم
آه گردون تاز ما ای «انوری»آزادگی ست
ازنگون بختی ولیکن همچو مور افتاده ایم
انوری فکری
2 اسد 1404 خورشیدی
جوانی
یادی ایام که ما شهر و دیاری داشتیم
پیش چشم خلق عالم اقتداری داشتیم
فارغ از رنج زمان و مشکلات زنده گی
محفل عیش ونشاط و نو بهاری داشتیم
با رفیقان شاد و خندان در گلستان وطن
نغمه ی سازوسرودوچنگ وتاری داشتیم
عشرتٍ دنیا میسر بود و یاران مهربان
راحتی درسایه ی بید و چناری داشتیم
کوکب اقبال ما در چرخ گردون جلوه گر
در زمانه شوکت و شان و وقاری داشتیم
رونقٍ بزمٍ محبت بود لبخند بتان
درتبسم گاهٍ عشرت لا له زاری داشتیم
سفره ی گسترده ی دل توشه ی امیدداشت
کوچه باغٍ آرزوها را گذاری داشتیم
درنشاط وعیش و مستی در بهار آرزو
یک جهان لطف وصفادرهرکناری داشتیم
سینه ی بی کینه ی ما بود کانونٍ صفا
از محبت خاطرٍ امیدواری داشتیم
در امید و آرزو بودیم سرشار از طرب
غم اگر میگشت پیدا غمگساری داشتیم
ای جوانی عشرتٍ ما هم بدامانٍ توبود
از طفیلت روزگاری اعتباری داشتیم
ای فلک ما را اسیرٍ رنج پیری ساختی
ناجوان ! کی ازتو زینسان انتظاری داشتیم
عاقبت بامم سفیدازبرف پیری شد لبیب
رعشه ی دست وکجاچشمانٍ تاری داشتیم
عبدالقیوم لبیب
8 دلو 1382 خورشیدی
از : مجموعه ی غوغای دل
که من اتباع افغانم
کنون آسودگان دهر غبارم را نمی بینند
چنین ظلم وحقارت در کنارم را نمی بینند
ز جور این فلک آوارگی از دست مجبوری
همین حال خراب و روزگارم را نمی بینند
تحمل کرده ام زخم زبان و طعن ایرانی
که من اتباع افغانم وقارم را نمی بینند
ربودند عزت و حسن سلوک همجواری را
سر و پایم برهنه کوله بارم را نمی بینند
ندیدم حسن خوبی سیرت نیکودرین وادی
چو در موج غبارم افتخارم را نمی بینند
شکوه و کبرو آز چور پول و خانه و اموال
ملنگ خانه بردوش حال زارم را نمی بینند
برای هریکی گویندوطن گم کرده بیرون شو
به این هی هی گرفتن اعتبارم را نمی بینند
به هرتوهین وتحقیر زورظلم ومردم آزاری
همیشه اینچنین صید شکارم را نمی بینند
دریغا یک کف نانی فقط بود و نصیبم شد
لب داغ بسته این دار و ندارم را نمی بینند
شرار این قیامت از دلم کی میشود بیرون
به هرفیصل چنین صبر وقرارم را نمی بینند
شود روزی رسد این نوبت بیداد بر ایران
دیگر واعظ به این سرحد نگارم را نمی بینند
ملاعبدالواحد واعظی
شاعر: زنده یاد استاد محمد حسن شیرین سخن. فرستنده: محترم بشیر احمد شیرین سخن
در ستایش ادیبان و عندلیبان عصر ظاهرشاه
(از مرحوم طالع تا محجوبه هروی)
هراتی بحرِ طبعت میزند موج
دمادم ، رفته رفته میکند اوج
گهی حمد و، گهی نعت و مناجات
گهی داری به لب شیرین حرکات
گهی گریه، گهی خنده، گهی غم
گهی از عشقِ جانان میزنی دم
گهی از طالع خود گشته نالان
گهی طالب به دیدارِ دُرخشان
گهی شایق به گفتارِ همایون
گهی خسته، گهی اسبابِ محزون
انیس و همدم و همرازِ نیکزاد
شفیقِ مجنون و همدرسِ کهزاد
نه فیضی میرسد از توبهٔ مسکین
نه از خود شاد کردی روحِ غمگین
نه خیری داری اندر قومِ نادار
فقیر و ناتوان از تو بیزار
چرا یارب، حراسان گشته روشان؟
درین عالم، به حیرت رفته حیران
رمق نبود، مزن دم از رشیدی
بود امید ها در ناامیدی
غُبارِ مقدمِ اهلِ نظر شو
هراتی نقشِ پایِ رهگذر شو
شنو تائب، که دنیا چون حُباب است
حیات اینجا، خطی بر رویِ آب است
فریدِ عصرِ جاوید باش در کار
وفا لازم بود بر قومِ بیدار
نویدم داد ناصح، پیک جانان
شدم عاجز، وصالش نیست آسان
چو فکری، فکرِ مُروارید و زَر کن
به غواصِ واژگانت مختصر کن
ز بهره بهرهور باشی ز ریشه
که طبعِ پرتوان دارد همیشه
خلیلی، هر طرف جویا و گویا
هراتی را نباشد ذره ،پروا
به توفیقِ خدا، مخلوق مایل
خلیل آسا، عاشق نیم بسمل
صفای دیدِ امنی گشت شیدا
لطیفی، خوشمشام از بویِ لیلا
رجائی، با هوای عشقِ خادم
به قانونِ محبت نیست مجرم
اسیرِ حاذقه گشته منیری
کند مخفی برایش دستگیری
اگر سالم کفِ دهقان نباشد
غنی را همت و احسان نباشد
بخیز از جای، زلمی باش عسکر
سپاهی را بود دشنهٔ مظفر
طبیبِ حاذقِ کو ، درد مندم؟
ضعیف و زار گشتم، مستمندم
شرارِ شعلهٔ دل، پیکرم سوخت
شفق دامنکشان شد، اخترم سوخت
پَرِ پروانهٔ شمعِ جمالش
بسوزد بر امیدی و وصالش
نه واعظ، نه مؤذن، نه خطیب است
نه حافظ، نالههای عندلیب است
بیا فیروز، چون مشعل برافروز
بشو صابر، به غمهای وطنسوز
ادیبِ سرخوشِ از قومِ احرار
فروغِ انجمن ، شمعِ شبِ تار
نسیمی کو، که گویم شرحِ حالش؟
به سلجوقی، و یا میوند و والش
امیدی، فضلِ حق یارِ تو باشد
تو، طفلی، حق نگهدارِ تو باشد
هراتی یاد کردی از ادیبان
چرا محجوبه اندر طاقِ نسیان؟
بیادت هست، آن محجوبهٔ گل
به هنگامِ وداع، بر سویِ کابل
وصیتها به تو، آن میرمن داشت
سفارش بهرِ زنهای وطن داشت
سفارش کرد: که هربانوی افغان
روان گردند به پشتِ علم و عرفان
سفارش کرد تا مکتب بخوانند
که فکر و ذکرِ انسانی بدانند
اگر دوشیزه در مکتب نخواند
اصولِ زندگانی را نداد
وصیتش به سلطانِ وطن بود
بسی ایجادِ کارگاه و انجمن بود
اگر سازد مکتب شاهِ عادل
به مشکل، مُلک نمیگردد مقابل
ادیبان ، شاعران و عندلیبان
همه درعهدِ ظاهرشاهِ افغان
محمد حسن هراتی شیرین سخن
۱۳۲۶ هجری شمسی
شوقِ پرواز
نوگلِ رویایی فصلِ بهارانم تویی
غنچهُ خوشرنگ و زیبای گلستانم تویی
از فراسوی اُفق های بلندِ آرزو
جلوه یی از نورِ خورشیدِ پگاهانم تویی
اختری تابنده ای در کهکشان خاطرم
در دلِ شبهای هجران ، ماهُ تابانم تویی
مرغکی پر بسته ام در گوشهُ این آشیان
شوقِ پروازم بسر،پیوسته الحانم تویی
گاه پیدایی ،گهی چون آرزو دور و محال
در طنین هر نفس، پیدا و پنهانم تویی
بگذرد هر لحظه از عمرم به امیدِ وصال
عشق را سرمنزل و هم عهد و پیمانم توی.
مریم نوروززاده هروی
هجدهم جولای ۲۰۲۵ میلادی
از مجموعهُ”پاییز”.
هلند
فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار . شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی
بیگانه پرستان
پیشبین نبدیم ما به چنین روز سیاهی
یعنی بشود کشور ما ملک تباهی
نه خانه بما ماند ، نه باغی و درختی
نه مارکیت و بازار و نه تعمیر و نه راهی
شد کشور ما فاقد هر خوبی که داشت
نی سرحد و ژاندارم و نی اردو و سپاهی
از بس که شده غارت و تاراج ، نمانده
بر فرق زنان چادر و بر مرد کلاهی
شد عاطفه و رحم و مروت ز میانه
تأثیر ندارد به کسی ناله و آهی
از طینت بیگانه پرستان دغلباز
کی روید ازین مزرعه جز خار و گیاهی
ای دشمن غدار که داری سر کشتار
ما را چه بود غیر مسلمانی گناهی
از ظلم شما خوار و حقیریم به دنیا
ما را نخرد هیچ کسی با پر کاهی
از بسکه سراسیمه شده مردم کشور
دیوانه براهی رود ، هشیار به راهی
نی حامی و نی رهبر و نی صاحب دردی
ما را نبود جز در حق ، هیچ پناهی
در روز قیامت ز وطنخواهی نداریم
جز خون شهیدان بخون خفته گواهی !!!!
صابر هروی
مخمس برشعرحضرت حافظ
یوسف گم گشته
با زملـک ما شـود آ زا د و شا دا ن ، غـم مخــور
خا نهء تا ریک ما گردد چرا غـا ن، غـم مخــور
چشـم ما دا ئـم بود بـرلطـف یزدا ن، غـم مخــور
یوسف گـم گـشته بازآ ید به کنعـا ن، غـم مخــور
کلـبهء احـزان شـود روزی گـلستا ن،غـم مخــور
ـ ـ ـ ـ ـ
گـل برویدهـرطـرف دردشـت و در کـوه و د مــن
لا لـه ها پـوشــند صحــرا را، بـه مثـل پـِـیـرهـن
بلبـلا ن شـا دی کـنـا ن، رقصنـد به دورنستــرن
گــربهــا رعـمـــربـا شـد، بـا زبــر تـخـت چـمــن
چترگل برسرکشی،ای مرغ شبخوان! غـم مخور
ـ ـ ـ ـ ـ
رونـق بـا زا رظـا لــم درکـجـا ، پا ینـده گـشـت
ا جنـبی با قـدرتـش درملک ما، شـرمنـده گـشـت
صد هـزا را ن مـردم معصـوم ما، آ واره گـشـت
دورگـردون گـرد و روزی بر مــرا د مـا نگـشـت
دا ئما یکسـا ن نبـا شد حـا ل دوران، غـم مخـور
ـ ـ ـ ـ ـ
گردد این گردون بحکم خا لق، بی نقص وعـیـب
حکـمـت، الله نـدا نستـی کـسـی بـی شـک وریـب
ازکـجـا آمد، کجا رفت حضرت نـوح و شـعـیـب؟
ها ن مشو نومید چون وا قف نه ای، ازسرّ ِغیب
با شد اندر پرده با زی ها ی پنها ن، غـم مخــور
—–
گـرتوخـواهـی اسـتجـابت، پس دعــای بد مکــن
راه قـربـت با خــدا را، خــود برایـت سـد مکــن
بـا ش بـا مــردم نکــووحا جـت کـس، رد مکــن
ای دل غـمـدیـده! حا لـت بـِهْ شود، دل بـد مکــن
وا ین سرشوریده با زآ ید به سامان،غـم مخـور
ـ ـ ـ ـ ـ
روزگـا را ن گـربـسـا ط زنـد گـی ، بـرهـم زنـد
تـارو پـود غـم زهــرسـو، سـر بـسـربــا هـم تـنـد
رنـج دورا ن هـمچـو حَجّـا م، نِـیشتـربـرتـن زنـد
ا ی دل! ار ســیـل فـنــا بـنـیـا دهـسـتـی بـرکـَـنـد
چون ترا نوح است کشتیبان،زتوفا ن غـم مخـور
ـ ـ ـ ـ ـ
رنج ما ازهـجـرت ود یـدار یـارا ن ، بـی نـصیـب
درد مـا درمـا ن کـنـد گــرا یزد، حـا ذق طـبـیـب
خط غُـفرا ن بر کشد،عـصیـا ن مان ربّ ِحسیـب
حـا ل مـا در فـُرقـتِ جـا نــا ن واِ بـْـرا م ِرقـیـب
جمله میـدا نـد خـدا ی حـا ل گـردا ن،غـم مخـور
ـ ـ ـ ـ ـ
آ نکـه هـسـتـت کـرده است ازنیـسـتـی و وزعـدم
گـربگـیری د سـت مخـلـوقـش،زاحسـا ن وکــرم
ا َجـراحسـا نـت د هـد رحـمـا ن مَـنـّا ن لا جــرم
در بیـا بـا ن گـرزشوق کـعـبـه،خواهـی زد قـد م
سرزنش هـا گـرکـنـد خـا رمُغـِیلا ن،غـم مخــور
ـ ـ ـ ـ ـ
آرزودا ری اگـرجـنــت، بــکــن سـعـی مـــزیــد
کن جها د نفس ودشمن با ش، با شیطـا ن مَـریــد
بـا وجـود طـا عـت حــق، زی درخـوف وامیـــد
گرچه منزل بس خطرنا ک است و مقصدنا پَدید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پا یا ن،غـم مخـور
ـ ـ ـ ـ ـ
زرق وبـرق چار روز ا ین جهـا ن، نا یـد بکـا ر
حیدری در ملکِ کـُفـر،هـم درخَـفـاء وآ شـکــا ر
خـد مت د یـن نبی کـن،گـرتـوهـستی هـوشـیــا ر
حا فـظـا! درکـنـج فـَقـروخَـلـوت شـبـهـا ی تــا ر
تـا بُـوَد ورد ت دعــا ودرس قــرآ ن،غـم مخـور
پوهنوال داکتر اسدالله حیدری
۵ اپـریل ۲۰۰۵
سیدنی – استرالیا
دهمین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر و سیاستمدار
با اقتدار و وطن دوست شیر احمد یاور کنگورچی
————————————————-
مسئولین سایت 24 ساعت فرا رسیدن دهمین سال درگذشت
شاعر گرامی و همکار سابق ما زنده یاد
استاد شیر احمد یاور کنگورچی
را به دوست وهمکار گرامی ما محترم احمد محمود امپراطور
، باقی فامیل معزز شان و سایر فرهنگیان عزیز تسلیت
عرض نموده ، روان آن عزیز را شاد و خشنود طلبیده
و اینک مطلبی ر ا که فرزند گرامی آنمرحوم
محترم محمود امپراطور عزیز فرستادند خدمت
شما خوانندگان گرانقدر پیشکش می نماییم.
روح شان شاد ویادشان گرامی باد
سوگنامهی خورشید معرفت؛ در رثای
پیرِ روشن ضمیر
《استاد شیر احمد یاور کنگورچی 》
چگونه میتوان فریاد دل را از ورای این غبار اندوه به گوش آسمان رساند، آنگاه که اخترِ دانایی و آگاهی از افق خاک غروب میکند؟
دهمین سالیاد کوچ خاموشانه مردی فرا رسیده است که جانش با آمیغ مهر، صداقت، دانایی، و رنج مردم آشنا بود.
انسانی که در هیأت خویش، سادگی، فرزانگی، فروتنی و عشق به انسان را یکجا داشت.
استاد شیر احمد یاور کنگورچی، منشأ الهام و آگاهی برای نسلها بود.
نگاهش بیدارکننده، سخنش آرامبخش، و حضورش امیدبخش دلهای خسته.
نه در سودای جا و مقام، بلکه در جستوجوی حقیقت، عدالت، و کرامت انسانی میزیست.
خامهاش زلالِ اندیشه و دغدغه بود. سکوتش صدای وجدان، و کلامش آیینهی حقیقت.
او در کورهراههای سخت تاریخ، فانوس بیداری به دست گرفت و دلها را با روشنی افکار خود روشن ساخت.
نه تنها اهل قلم، که انساندوستان، بیداردلان و مشتاقان راه حقیقت، همه از سرچشمهی اندیشهاش سیراب شدند.
او آموزگار آزادگی بود، زندهنگر در جهان مردهانگاریها.
در فضای مسموم جهل و خودکامگی، نسیم دانایی و دوستی بود.
در زمانهی بیمهری و فراموشی، مرهم جانها و بیدارباش دلها بود.
اکنون، جسم پاکش در آرامگاه خاک میآساید، اما جان سخنش در برگ برگ تاریخ جاریست. صدای قدمهایش هنوز در راهروهای اندیشه شنیده میشود، و نام بلندش در آسمان انسانیت همچنان میدرخشد.
ای آفریدگار جان و معنا، روان بلند این مرد آگاه را در بارگاه مهربانیات بپذیر، و چراغ فکرش را تا همیشه فروزان نگاه دار.
اینهم نمونهِ کلام شان
—————————————–
هستی همه آئینـــــــــهء ذات توست
زمــــــــــــزمهء ما همه آیات توست
عهــــــد و وفـــــــای تو بـــود لایزال
مهـــــــر و صفــــــای تو بود بی زوال
خیــــــــر و سخای تو بود جاویدان
از کـــــــرمت زندگی انـــــــدر امان
رحــــم تو باشد به همه بی دریغ
بر سر مظلــــوم نه کشیدی تو تیغ
داد تو باشد به همـــــه بی حساب
مانده بشــــــــــر از کرمت لا جواب
هست نمودی تو خلائـــــــــق بسی
نیست گه پیـــوند تو را بــــا کسی
جایــــــــگه ای تو بُوَد عرش برین
بر فلک و بـــــــر مَلک ات آفــــرین
منبــــــع اســـــرار همه زی حیات
مرجـــــــــــع امیال و ثبات و ممات
در زبر عـــــــرش تــــــو را جایگاه
بر همــــــه مخلوق تو دادی پناه
میــــــدهی تو از بـــــــــر ما زندگی
نیست شــــــــرافت نکنیم بندگی
ستــــــــر کنی عیب و خدای جلیل
خلق کنــــی خلق و رب بــــی بدیل
منبع انــــــــــوار ثبــــــــــات و حیات
مرجـــــــــــع اســرار حیات و ممات
سازی اتــــوم ذرهء ناچیــــــــــز را
دادی به ما خواستیــــــم هر چیز را
بودی او هستـــــی تو ذات قدیم
غیر تو باشد همــــــه عالم عدیم
ذره به پیشت نبَُوَد کهکشــــــــــان
چــــــرخ بــــرین و فلک از تو نشان
روشنی عالـــــــــم و هستی توئی
در حقیــقت هرچه که هستی توئی
دست تو باشــــد ز بــــر دست ها
خواهی کنی نیست همه هست ها
قطـــــــــره ای باران ز سما ریختی
بحــــر کـــــــران را تو بر انگیختی
لعل و گهـــــر کردی سیاه سنگ را
دادی به گیتـــــــی همه جا رنگ را
چشـــــــم خـــرد را بنمودی تو باز
خــــالق کونیـــــــن و رب بی نیاز
جبهـــــه بسائیم به خاکت رواست
کس به تو سجــــده نکند نارواست
کون و مکــــان را تو به کنُ ساختی
بر ســـــر موجود عالــــم افراختی
کن فیـــکونش بکنــی مال توست
هستی همـــه منتظر قال توست
ثابت و سیـــــــاره به فــــــرمان تو
شمس و قمـــــــــر ذرهء از آن تو
رزق رســـــان همـــــه موجـود یان
با خبــــــــر از جمله عیان و نهان
عهـــــــــد نمائی و به آن ایستی
بی خبـــــــر از حال دلـــم نیستی
از همـــه احساس توئی بی نیاز
ســــــوز نباشد و نداری گـــــداز
دیده بینـاست تو را چشم نیست
داری غضب عاملهء خشم نیست
می شنوی لیـــــک تو را گوش نه
خور نـــــداری و تـــــو را نوش ,نه
داری مکـــــان و تو مکین نیستی
خود تو بدانی که چسان زیستی
دادی به ما آنچه که خود داشتی
می درویم آنچه که تو کاشتی
پــــروری یکسان بچه دررحم مام
خالق کُل بـــــــا هُنــــــر نیک نام
نطفــهء شاه و گـــدا یکسان بُوَد
فــــرق درآن نه تن و نه جان بُوَد
فــــرق ندارد زن شــــــاه و گــدا
نیست در آن هیچ گه ما و شما
زادن طفل گاه پس و پیش نیست
درهمه اعضاش کم و بیش نیست
نیست به یک نوع اگــــر نان شان
شیـــر به یک رنگ به پستان شان
شادی رسانی به همه قوم وخیش
رنجــــه نه سازی گهی قلب پُریش
فــرق نکردی گهی شـــاه و گدا
عــدل خـــــــــدائیت نمودی به ادا
چشـــــم امید همـــــــه بر تو بُوَد
شادی و عید همــــــه از تو بُوَد
قهر تو باشــد بر ما غـــــــم فزا
لطف عمیمت همــــه وقت بهر ما
هستی تو کس برهمگی بی کسان
باشی بر غمــــزده شادی رسان
زهــــــر تو خواهی بکنی انگبین
ای صمــــــــــد با خرد نیک بین
پاک خود آئی و خــــدائی همه
ذات قدیــــر هستی برای همه
کردی کرم هیچ نه اندوختیـــم
آدمییت مــــــــــا که کم آموختیم
خلق نمودی بشـــــــــر با شرف
شکـــــــــر نکرده برویم هر طرف
فاعیل مختـــــاریم و پُــر ما جرا
می کنیم هـــــــر دَم عمل ناروا
گوش نکردیـــــــــــــم به پیغام تو
خوار نمودیـــم همه وقت نام تو
هستی قــــریب از نــگه دیده ام
غیــــــر تو من از همه ببریده ام
خواستـــــــه بودم و خواهم تو را
چون پــــــــــــر کاه در بغل کهربا
هستیم همه بی خرد و ناسپاس
گنگ و کر و، آدم حق نا شنــاس
تو احــــــــــدی ثانی نباشد تو را
کنگورچی راخود تو بشو رهنــــما
————————————
02/میزان/ 1376 هجری خورشیدی
سروده شده است
شیر احمد یاور کنگورچی
زیبای ناز
مال مردم نيستى جانا كمال مردمى
خوب يا بد هر چه مى باشى تو حال مردمى
نسلى وابسته به تو و نسلى از تو پند گير
خوب اگر باشى وقا ر ، ار بد زوال مردمى
دست خود گهوار چرخانى و با دستى جهان
با همين دستان كوچك بين مثال مردمى
دخترى تاج سرى جانا بدانى قدر خويش
اى كه باغستان عالم را نهال مردمى
كرده يى دنيا اسير خويش اى زيباى ناز
صورت زيباى خالق را تو خال مردمى
فكر خود ميدار شامخ جان من آرى بدان
هم جواب استى تو جانا هم سوال مردمى
بال هر پروازى و پرواز بى تو ناقص است
عرصه ى پرواز هستى را تو بال مردمى
دختر امروزى و مادر به فرداى جهان
منبع بركت به روز و ماه و سال مردمى
دخترم خوش مشرب و خوشحال باش ، آزاده بزى
جاده ى آزادگى ها را روال مردمى
دخترى تاج سرى جانا بدانى قدر خويش
مال مردم نيستى جانا كمال مردمى
شیبا رحیمی

خدايا لايقم گردان كه تا گردم غلام او
كنم خدمت به درگاهش به لب هر لحظه نام او
بخواهم تا بگردم من به دور ساقى كوثر
كه باشد اين هوس تا جرعه ها نوشم ز جام او
گريزانم ز اهريمن به سوى او پناه آرم
گذارم سر به دامانش شوم آهوى رام او
شوم رهرو به رفتارش سپارم دل به گفتارش
بجويم فيض و بركت را ز حسن هر كلام او
بده توفيق هر خدمت به كويش روز و شامم را
بگویم نعره ى تكبير هر دم من ز بام او
ز هوش و فهم او نتوان كنى توصيف“امان“اينجا
كه باشد اندر اين عالم هزاران پخته خام او !
امان قناويزى
فرانکفورت – آلمان