ای طالب غدار
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه ۲۵ اسد ( مرداد ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۱۶ آگست ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
بمناسبت سالروز سیاه ورود طالبان،
بمناسبت سالروز سیاه ورود طالبان،
تابکى
تحتِ نامِ تاجیک و پشتون فحاشى تابکى
خویشتن را از همه بالا تراشى تابکى
هفت پُشتِ ما درینخاک زیستن با همدگر
در پى کین و نفاق ، از هم پاشى تا بکى
خصمِ جانِ هموطن دوست و رفیق اجنبى
در شراکت قاتل و جبار و راشى تابکى
گوش بفرمان اجانب تا بچند باید که بود
زیرِ بارِ خصمِ میهن چون مواشى تابکى
سَرهمى پیچى بنام این و آن از خود مگر
دستیارِ آن همه بیگانه باشى تابکى
خودستایى هم حدو اندازه دارد هموطن
خود فروشى هاى بیجا و قلاشى تابکى
اصل و نسلِ ماهمه اولادِ آدم بوده است
دور از چوکات اگر آدم نباشى تابکى
بر (فروغ)شمعِ عُمرِ ما کجا است اعتبار
اندرین چهار روزه دنیا زنده باشى تابکى
حسن شاه فروغ
۱۵ آگست ۲۰۲۵
در ادامهِ گفتگو با همکاران قلمی سایت ۲۴ ساعت
اینک صحبتی داریم با شاعر گرامی
محترمه شکیبا شمیم رستمی که حضور
خواننده گان محترم پیشکش میگردد.
پرسش :
بانو شمیم گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید و بفرمایید صاحب چند فرزند میباشید ؟
پاسخ :
با سپاس متقابل از شما که زمینهِ این گفتگو را فراهم نمودید، شکیبا شمیم (رستمی) هستم و صاحب دو فرزند می باشم.
پرسش :
لطف نموده در مورد کار و فعالیت های قبلی تان در افغانستان قدری روشنی بیاندازید و همچنین بفرمایید در حال حاضر مصروف چه فعالیت ها می باشید؟
پاسخ :
در افغانستان بعد از فراغت از دانشگاه علوم طبیعی رشته ریاضی در لیسه محمود هوتکی به حیث معلم مقرر شدم و از سال ۲۰۱۶ بدینسو به
به حیث مترجم در دفتر ترجمانی Haufschild Überzeugung GmbH مصروف کار هستم.
پرسش :
علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال ناگزیر به ترک وطن شدید و در حال حاضر در کدام کشور زندگی می کنید؟
پاسخ :
زمانی که جنگ های داخلی شدت گرفت برای مدتی مجبور به ترک وطن شدم و پس از عودت دو باره به وطن و چندین بار مهاجرت های کوتاه
، بلاخره در سال ۲۰۰۰ عیسوی به آلمان مسکن گزیدم .
پرسش :
در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟
پاسخ :
اولین سروده هایم که در مجلات وقت نشر شدند از دوره متعلم بودنم در مکتب ابتداییه اند . من شاعر مسلکی نیستم و روی سبک ها اصلا تمرکز نمی کنم . به هر شیوه و راهی که خود شعر با انتخاب خود قدم رنجه می کند موافقت کرده و درجش می کنم .
پرسش :
اطلاع دارم که تاحالا چندین اثر از شما به زینت چاپ آراسته شده ، اگر لطف نموده نام بگیرید و بفرمایید
خوانندگان عزیز ما از چه طریقی میتوانند آنها را بدست بیاورند؟
پاسخ :
: تا اکنون ۱۵ اثر منتشر شده دارم . از آن جایی که در دنیای امروزی امکانات دیجیتال فراهم است و هموطنان عزیز ما در سراسر دنیا مقیم اند بهترین راه ساده برای بدست آوردن کتب هم همین راه است . دوستان عزیز می توانند از طریق مسنجر تماس بگیرند .
آثاری که به زینت چاپ آراسته شدند عبارتند از:
جلوه گاه عشق
مذهب دل
تشکر سرطان – فارسی
تشکر سرطان – آلمانی
تولد دوباره
برگ گلدانِ انار
آتشدانِ طلایی
هیچ کس بیگانه نیست – آلمانی
نوروز عشق عالمِ هستی ست با خدا
دل نگاره های آسمانی
دو قطره شبنم
راز های پنهان – از الف تا ی
ارغوان زار دلم
خط وصل میان دو هیچ
و فراتر از تصور
همچنان آثار آماده چاپ :
جاری تر از آب
از پایان تا آغاز
پرسش :
آیا به جز از سرودن شعر درکار های فرهنگی و اجتماعی دیگر در شهر محل سکونت تان فعالیت دارید یا خیر؟
پاسخ :
بلی . در شهری که زندگی می کنم رضاکارانه در خدمت هم زبانان عزیز ما هستم و در جمله سایر فعالیت های اجتماعی و فرهنگی از قبیل برگزار کردن برنامه های فرهنگی به خصوص به مناسبت های کلتوری خود ما قرار دارم .
پرسش :
شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟
پاسخ :
شعر پدیده مجهولی است که در تعریف نمی گنجد . حس مرموزی که شاعر را اغوا می کند و اختیارش را سلب
می کند . شاعر خوب همان شاعر است که به واسطه همین حس مرموز اغوا شود و نیازی به کوشش برای سرایش نداشته باشد .
پرسش :
اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟
پاسخ :
هر شعر خوب را از هر شاعری که باشد .
از دیدگاه من ممکن نیست همه اشعار یک شاعر را پسندید ، هر چند که شاعری نام آور و مجرب باشد .
پرسش :
نظر تان در مورد سایت ۲۴ ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید
پاسخ :
سایت ۲۴ ساعت دریچه ای است که نور از آن وارد می گردد . شاعران به چنین دریچه ها نیازمند اند و ۲۴ ساعت به خوبی این نیازمندی را مرفوع کرده .
از حدود بیشتر از یک سال به این طرف با این سایت همکاری دارم و اخلاصمندانه مدیون زحمات شما جناب قیوم بشیر هروی ، شاعر وارسته ء دیار ما هستم .
پرسش :
برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه ها ی دارید؟
پاسخ :
در ساحه کاری سر و کارم اغلب با هموطنانم است . با جوانانی بر می خورم که به آنها می بالم ،
به جوانانی هم بر می خورم که از هموطن بودن شان خجالت می کشم .
پیام من به حیث یک شاعر نه ، به حیث هموطن نه ، بلکه به حیث انسان این است که باید چنان بود که انسان های دیگر از هم نوع بودن با آنها اخساس غرور کنند نه شرمندگی .
پرسش ::
در پایان اگر پیام و یا مطلبی است که نپرسیده باشم لطف نموده بیان کنید.
پاسخ :
با سپاس از «۲۴ ساعت» که واژههای مرا در سپیدی صفحهها نشاند و به آنها مجال پرواز داد.
قلمم، اگر امروز بر بام کلمات آواز میخواند، از نسیمیست که با همراهی شما وزیدن گرفت.
قدردانم از این همسفری فرهنگی که مرا در آینهی پرسشها و پاسخها به تماشای خویش نشاندید.
باشد که این دوستی، همچون شعر، بیانتها و جاری بماند.
بشیر هروی :
بانو شمیم گرانقدر از اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از لطف شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی ، مؤفقیت و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم.
تمنای وصالش
قربانی هر حادثه و سلسله هستم
آواره ترین بانوی این قافله هستم
از عشق خودم عشق تو و رمز زمانه
سرتا قدمم زخمی و پرآبله هستم
عمریست گرفتار ز هجران تو ای یار
لبریز ز درد و تب این فاصله هستم
از دست دل خود و تمنای وصالش
افسرده و پژمرده در این مرحله هستم
از هیچ کسی گله و هم شکوه ندارم
از بخت بد خویش که اهل گله هستم
ای دل تو مکن شکوهِ از این هلهله عشق
رنجیده دلم حاصل این زلزله هستم
از غیر چه گویم که آزرده دل از دوست
افتاده چه دلتنگ در این مسله هستم
عالیه میوند
فرانکفورت – آلمان
اول جولای ۲۰۲۵ میلادی
خورشید آزادی
ای سرزمین خون و خنجر !
ای خاک همیشه بیدار !
دستهای بستهات
چون آتشفشانی در زنجیر
به زودی دیوارهای ظلم را فرو میکوبد،
دیگر بس است!
نه تابوت اندیشه میماند،
نه سایههای مسخ تاریخ،
نه شترسواران تاریکی
که از مرزهای ننگ،
بر گُرده های مردم
تازیانه زدند ،
این زخم های تو
به قیام بدل خواهد شد،
این خاک سوخته
از خون شهیدان
بارور خواهد شد ،
بهپا خیز ای فرزندان خشم!
که «طلوع» شما
در قبضهی هیچ تفنگی نمیمیرد ،
از درون خاکستر،
ققنوسی سرخ برخواهد خاست،
و خورشید آزادی
بار دیگر
بر شانههای این سرزمین
خواهد نشست،
ما دوباره مریم خواهیم کاشت،
ما دوباره تاریخ را
با جوهر رگهای خویش
بازنویسی خواهیم کرد،
و اینبار،
فریاد ما
چنان خواهد غرید
که کوهها
به زانو درآیند ،
آری!
این سرزمین
از نو زاده خواهد شد
نه در سکوت،
بلکه در هیاهوی قیامی
که دیوارهای ظلم را
چون کاه بر باد خواهد داد!
میترا وصال
لندن – انگلستان
۱۵ آگست ۲۰۲۵ میلادی
شخصیت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل
یا
بیدل همه دل
الحاج محمد ابراهیم زرغون
البته سخن امروزما درمورد آن است تا بدانیم ، اشخاصیکه در رشد و تکامل شخصیت ابوالمعانی بیدل موقف بسزایی داشتند کی ها بودند ؟ کی ها بودند که میرزا عبدالقادر « رمزی » ، بیدلِ همه دل و بیدلِ صاحبدل و ابوالمعانی « بیدل » شد ؟ کی ها مصاحبتش را داشتند و کی ها مقام مرشدی را به ابوالمعانی بیدل داشتند یعنی چگونه رسیدن به آخرین پله ها و نردبانها و مقام شامخ انسان کامل و عاملِ تکامل وادی های راه معرفت سالک ، به اوج عرفان و معرفت وهفت پرده های از ساز بیدلی را طی طریق نموده است که خود میفرماید ؛
این هفت پرده ، پردهء از ساز بیدل است
بر هرچه گوش می نهی آواز بیدل است
آیا ابوالمعانی بیدل شاگرد و یا مرید کسی بود یا نه ؟ چنانچه مولانا جلال الدین محمد بلخی رح خود را مرید شمس تبریزی رح میدانست و میگفت :
پیر من و مراد من ، درد من و دوای من
فاش بگویم این سخن ، شمس من و خدای من
و تأکید مینمایند که بدون پیر و رهنما هیچکس به سرمنزل مقصود رسیده نمی تواند .
هیچکس ازپیش خود چیزی نشد
هیچ آهن ، خنجر تیزی نشد
هیچ حلوایی نشد ، استاد کار
تا که شاگردِ ، شکر ریزی نشد
هیچ مولانا نشد ، مولای روم
تا مریدِ ، شمس تبریزی نشد
چنانچه درمورد یافتن پیر و مرشد واقعی ، عارف روشن ضمیرمرحوم میرغیاث الدین غیاثی بدخشی ، در لابلای ابیات زیبای عرفانی اش چنین تأکید مینماید :
برگیست در این کتاب دریاب
رمزیست در این لُباب دریاب
این لحظه که باب توبه بازاست
تائب شو و فتح باب دریاب
ایندم که تراست مهابتِ مرگ
رَوُ پیر بخود شتاب دریاب
خوش گفت غیاثی نعمت الله
در موج حباب آب دریاب
وهمچنان درزمینه ابوالمعانی بیدل نیز چنین می فرماید که من وقتی به آخرین پله های نردبان آسمان جا یافتم و رازها را فهمیدم که دلم بمانند مرغ بسمل درخون تپید ، و تمام کوشش و ممارست و تلاش عقل و خرد ام بجنون مبدل شد ، تفکرات و همه اندیشه هایم نابود و سرنگون شد تا از فنای مطلق به بقای مطلق واصل گردیدم :
اندیشه سرنگون شد ، سعی خرد جنون شد
دل هم تپید و خون شد ، تا فهم راز کردم
عاشقین و عارفین و وارستگان که مقام ولایت را دارا بودند و ابوالمعانی بیدل آنها را « شاه » لقب داده ، سیّد بودند ؛ چنان که حالا نیز دربعضی از نقاط کشورما و بعضی جاهای دیگرسید و سادات را شاه و پادشاه خطاب میکنند . دو سه تن ازاین اشخاص وارسته مجذوبان درگاه حق بودند که در خرابه ها سر و پا برهنه بسر می بردند و این مشایخ و مرشدین و بزرگانی که خضرراه و رهنمای ابوالمعانی بیدل بوده و بیدل ازمحضرشریف ایشان کسب فیض و فضایل نموده و برخورداری ها دیده و به اوج کمال معرفت حقتعالی جل مجده رسیده اختصارأ قرارذیل است :
شیخ کمال ، شاه قاسم هواللهی ، شاه فاضل ، شاه کابلی ، شاه ملوک ، شاه یکه آزاد ، شاه ابوالفیض معانی ، میرعبدالعزیز، میرکامگار، میرزا سید ابوالقاسم ترمذی ، میرزا قلندرو میرزا ظریف . البته شیخ کمال نخستین کسی است که بیدل در چهارعنصر، وی را ستوده است . وهمچنان اولین کسی است که بیدل رح از وی استفاده اعظمی نموده است .
شیخ کمال ؛ ازعلمای عصر و ازمشایخ طریقۀ قادریه بود و پدر بیدل نیز به وی ارادت و اخلاص داشت . و بیدل دربارۀ استفادۀ خود ازشیخ کمال چنین گفته است :
شبنم از خورشید ، فیض عالمِ بالا شود
قطره گردریا شود ، از صحبتِ دریا شود
مایۀ رنگینی اندوزد ، ز ابر نوبهار
تا کفِ خاکی، چمن پرداز خوبی ها شود
شاه قاسم هواللّهی ؛ بیدل درسال ۱۰۷۱هجری قمری به رهنمایی مامای عارف و عالمش میرزا ظریف به خدمت این سید بزرگواردراوریسه مشرف شد و سه سال ازمحضرآن خضرراهِ تحقیق ، استفاده نمود و به قول خودش درآن محفل ، قدم در عالَم دیگرگذاشت و چمن ها به سرزد .
خاک بودیم از بهارِ جلوه ای ساغر زدیم
دیگران گلچین شدند و ما چمن برسر زدیم
غافلان از گفت و گو رفتند تا موج و حباب
ما چو غواص از تأمل بر سرِ گوهر زدیم
همچو شمع آخرغبارِ ما به بی رنگی رسید
در همین محفل ، قدم در عالمَ دیگر زدیم
بیدل چنان مفتون جمال معنوی و پایۀ معرفت این سید گردید که حتی دیوانه وار گفت :
قبله خوانم یا پیمبر ، یا خدا یا کعبه ات
اصطلاح شوق بسیاراست و من دیوانه ام
و می گفت این سید ، ما را از ما ربوده است . آئینۀ معنی ما زنگی چون سایه داشت ، به پرتو خورشیدِ التفات وی از خود زدوده گشتیم . ازگفتار بیدل چنین استنباط میشود که شاه قاسم هواللهی ، همچنان که صوفی و عارف وارسته و ازرسیدگان بارگاه قدس بوده و به علوم رسمی نیزدسترسی تمام داشت و حتی گاهی شعرهم می گفت . و ازعبارات بیدل به تأمل برمی آید که باید دست ارادت بوی داده و تلقین طریقت ازحضرت او گرفته باشد .
شاه نیزبیدل را خیلی دوست میداشت و همواره او را می ستود و به سلوک و عرفان تشویق میکرد و بیدل پیوسته درمحفل شاه میرفت و از انفاس گرم وی برخورداری ها می یافت ، و شاه قاسم هواللهی بیدل را ستایش نموده و آیندۀ فروزان او را ، به مامایش میرزا ظریف گوشزد مینمود و میگفت که بیدل ازکسانی است ک در ازل با فیض حقیقت جوشیده و تا ابد احوالشان در درخشش انوارپوشیده میباشد . و باطن اسرارنبوّت به تربیت وی می پردازد و حقیقت انوار ولایت او را هدایت میکند . ما ازهمدیگراستفاده میکنیم و آنچه را بما به ودیعت سپرده اند به همدیگرمی سپاریم و همدیگر را بسوی کمال رهنمایی می کنیم .
بیدل کمال تربیت خود را ازفیض حضور او میداند و فرموده است که : این ناکس به یُمن نگاهِ گرم او ، رتبۀ کسی یافت و این مشت گیاه ، از رشحۀ سحاب توجه او آبروی قامت طوبی به هم رسانید . و بیدل رح شاعری و شهرت و همه چیز خود را محصول تربیت این سیّد بزرگوارمی داند ، و چنانکه میگوید :
تا بهارِ زندگی دارد مرا برگِ نفس
مو به مویم آشیانِ سجدۀ تسلیم اوست
رنگ گل تا شوخی سنبل بهار اندوده است
آنچه از اندیشه ام گل می کند تعلیم اوست
شاه کابلی ؛
نام و نسب این شخصیت معززو بزرگوار ازهیچ جا معلوم نیست و تنها ازچیزی که میتوان هویت او را معلوم کرد و پی برد ، این است که وی سیّد بوده و منسوب به مردم کابل است . بیدل با این درویش شوریدۀ شیدای وارسته ، داستانها دارد که بسیار مشابِه است بداستان حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی و حضرت شمس تبریزی .
دیدارو ملاقات اول بیدل با سیّد « شاه کابلی » آنقدر تأثیرنمود و او را به وجد و حال و شور درآورد که حتی نزدیک بود بیدل راه جنون سپرَد و ترک تعلقات گوید و دامن صحرا گیرد و سر به شیدایی زند و بقول مولانای بلخ ، قریب بود که عقل دوراندیش را پدرود گوید و در دامان جنون آویزد ، چنانچه هنگامی که شاه کابلی بعد ازملاقات اول از نظر بیدل پنهان گردید و ناپدید شد ، بیدل در فراق او میگوید : « ناچار خیال وحشت مآل طرح بساط جنون انداخت و هوش بیخودی ، آغوش خانۀ از اسباب شعور پرداخت . »
رفتم از خود ، عشق سرکش ماند و بس
سوختم چندان که آتش ماند و بس
از تماشا خانۀ ، نیرنگ هوش
طاق ن سیانی منقّش ، ماند و بس
صحبت امروزما مختص و مخصوص و مختصرأ متوجه دررابطه با بیدل و شاه کابلی است ، چونکه بیدل با کابل پیوند نا گسستنی داشت و ناف او با کابل گرهِ مستحکم خورده بود. زیرا کابل وطن اصلی و سرزمین آبایی اش بود ، گاهی که یاد وطن می کرد قفس سینه و دل اش تنگ می شد ناله میکرد و فریاد می کشید و میگفت :
بیدل ازعشقِ وطن خون گشت ذوقِ غربتم
بسکه یادِ آشیان کردم ، قفس هم تنگ شد
و یا :
به داغِ غربتم واسوخت آخر خود نماییها
برآورد از دلم چون ناله اظهار رساییها
و دربیت ذیل بوضاحت و نا امیدانه ابوالمعانی اظهارمیدارد که ما یکسروطن آوارۀ نا امیدی هستیم و اگرتمام هند و بخصوص دهلی جای ما باشد ، اینجا ما بودن و بارمستحکم و سنگین نداریم و وقتی با وجود بودن کوه و دشت و صحرا مجنون خود را کنارلیلی میبیند ، و ما که عاشق وطن دراین غربت سرا هستیم دورازوطن نخواهیم ماند .
مجنون به هر درو دشت محو کنارلیلیست
عاشق به سعی غربت دور از وطن نماند
و بازهم غریبانه بخود ابراز مینماید که دوری ازوطن و غربت برای تو گوارا نیست ، لهذا تا کی و تا چه وقت این چنین خانه ویران زندگی می کنی .
از وطن دوری و ، غربت هم گوارای تو نیست
چند خواهی این چنین ، ای خانه ویران زیستن
ما وطن آوارگان را ، غربتِ در کار نیست
موج ناچار است در بحر، ا ز پریشان زیستن
کابل در محبت دل بیدل جا داشت و با عشق وطن ممزوج بود ، و همان بود که با اشارۀ عارفین و مجذوبان بجا رسیدۀ کابل زمین ، شاهِ کابلی عزم سفر به دهلی نمود و با بیدل ملاقات نموده با اواُنس و اُلفت داشت ، چون ابوالمعانی بیدلِ سوزنده دل ، در مقام سوختن بود و فقط دود داشت و شاه کابلی او را مشتعل ساخت تا سراپا شوریده و در وجد و حال ، بیدل دوران و بلبلِ فریادگر زمانه ها شد .
چنانکه بلخ را با قونیه پیوند های نا گسستنی بود و حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی نعره میزد و ناله میکرد و میگفت :
نعرۀ های و هوی من از در روم تا به بلخ
اصل کجا خطا کند ، شمس من و خدای من
چنانچه شاد روان استاد خلیلی در زمینه خیلی زیبا فرموده است :
تا دل مؤمن حریمِ کبریاست
بلخ را با قونیه پیوند هاست
این دو گلشن خورده ازیک چشمه آب
هر دو خرم گشته ، از یک آفتاب
منِ ضعیف و نا توان جهت روشن شدن اذهان جوانان و بیدل پژوهان معزز و اساتید محترمیکه در راستای بیدل شناسی قدم های مؤثر برداشته اند « اجردارین شان خواهد بود » نظم تازۀ در زمینه « بیدل کابلی نه دهلوی » سروده ام که چنین است :
ارتباط کابل و دهلی چنان
پایه های محکم بیدل از آن
شاهِ کابل دیدۀ بینای دل
کرد تسخیر بیدل و مولای دل
هردو باشد سرزمین عاشقان
مُلک مهراست و محبت دیده بان
این ملاقات نی تصادف نی قضا
بلکه دیدارش ، به دستورِ خدا
بود تدبیرِ دو پیوند ، شیره وار
ساخت بیدل را بسی یک شهسوار
او سخن را شد سپهسالار حق
شاه کابل شاهِ دهلی داد سبق
جلوه ها کرد هم به رؤیا و به حال
تا منور شد ، دل او را کمال
داد دستور حق به شاهِ کابلی
مشتعل سازد دلی در بیدلی
زان سبب عزمِ سفرکرد او به هند
دود شمعی را کند روشن به سند
مرشدش گردد به سِلک سالکان
دیده اش روشن نماید در جهان
صبر و حیرت را نماید پیشه اش
مست عرفان سازد و اندیشه اش
رهنمون گردد مقامِ بیخودی
وصلتِ حق را شود او برجودی
برخودی گردید فنای مطلق او
تا به اشراق و بقای مطلق او
درجوانی طی نمود هفت پرده را
او رساند بر حق دلی افسرده را
عارفِ با معرفت در جلوه ها
واصل حق شد به مثل نمله ها
رهنما بود عشق او را فرخ پی
شاهِ کابل جرعه بخشیدش ز می
سر کشید آن ساغر وحدت از او
مست شد با ناله گفت الله هو
آن می وحدت بقای مطلق است
شاهِ کابل راهِ بیدل گفت حق است
آن حقِ حقدارِ حق روحِ مطلق
دربقا بالله شود منظور حق
چون نگنجد بیدلِ ما در جهان
بحر نتوانست بپوشد تن آن
او فنای مطلق از خود گشته بود
در اول از زندگی دست شسته بود
شاه ها ! قاسم هواللهی بگفت
در ازل بیدل سرشتش دُر سفت
شاهِ کابلی در او دید رمز و راز
داد نوازش بیدل و گفت جمله راز
بلبلِ فریادگر باشی همیش
حلقۀ بیرون در باشی همیش
هرکه در کوبد اول بیند تو را
عرض خود گوید که دربانی ورا
از فنا فی الشیخ گِردِ آن رسول
بعد او باشی فنای آن رسول
طی نمود اومراحل را به راه
فانیِ مطلق بشد او در الله
او رسید براین مقامِ ارزشمند
نزد حق بیدل بسی بود ارجمند
دارد هم زرغون امید واپسین
شافیعِ من رحمت اللعالمین
بلی : شهر دهلی که اولین جلوه گاه دیدار شاه کابلی بود ، بعد از نهان وپنهان شدن شاه در حکم تبریز درآمده بود . بیدل رح گوید که : مدتی سواد دهلی را یعنی سرزمین و پیرامون شهر و حوالی آن را به غربال دیده بیختم از آن گوهرگمُ کرده به گرَد سراغی نیامیختم .
چنانکه مولانای بلخی در فراق مرشد خود حضرت شمس تبریزی با آه و نالۀ جانسوز چنین فریاد زد :
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی تو ، هیچ ز بلبل سرگذشت
چونکه گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از کی جوئیم از گلاب
ساربانا ! بار بگشا ز اشتران
شهر تبریز است و کوی دلستان
فرّ فردوس است این پالیز را
شعشعۀ عرش است این تبریز را
هر زمانی فوجِ روح انگیزِ جان
از فرازِ عرش ، بر تبریزیان
البته بیدل درسال ۱۰۷۶ هجری قمری نخستین باردردهلی به زیارت و دیداراین سیّد شوریده حال و مجذوب درگاه حق شرفیاب گردید . دراین زمان بیدل رح بیست و دو ساله بود و در طلیعۀ زندگانی و نوبهارجوانی شور و حال و وجدی داشت که ازآن درچهارعنصر چنین تعریف مینماید : « الحاصل به فضل همت یکتایی ، اگرلبی با حرف آشنا داشتم ، مخاطب دیگری نبود و اگر به خامشی التجا می بردم ، غیری درِ تأمل نمی گشود . نشئۀ نرسانیدم تا عشق به دماغم نرسید و دُردی سرنکشیدم تا شوق غمارم نکشید. خوابم آرمیدنی بود در کنار حضورمطلق ، و بیداری بالیدنی بود از آغوش مشاهدۀ حق. »
درآن حالت این بیت بی اختیار به زبان بیدل می گذشت و همیشه آن را تکرارمی نمود :
از هر چه سرایمت ، فزونی
خود گوی، چه گویمت که چونی
تا آنکه در اوریسه شبی که این بیت را مکررمی خواند ، در عالمَ خواب و رؤیا بیت زیر را بگوش دل وی خواندند :
از ما با ماست هر چه گوییم
با همچو تویی دگر چه گوییم
چون یکسال از این خواب گذشت ، روزی در دهلی بیدل به منزل آشنایی نشسته و سخن از مجذوبان حق پیوسته بود. یکی ازحضارگفت مجذوبی دراین ایام دریکی از خرابه های دهلی اقامت دارد و شگفتی ها از وی به مشاهده می رسد. گاهی هرقدرآب و نان نزد وی میبرند بیک نفس همه را فرو می برد و اگراو را به طعام و آب تکلف نکنند هفته ها به گرسنگی و تشنگی می سازد. مردم این دیار را عقیده برآن است که وی از کابل است و در آنجا دیده شده است . هنوزگرم این صحبت بودند و سفره گسترده ، که آن کشورپردۀ حقیقت ازعالمَ غیب در رسید و به تبسم صبح ورود ، نمک مائدۀ حضورگردید. بعد ازخوردن چند لقمه برخواست و دست بر دست بیدل نهاده ، او را به اقامتگاه خود برُد. درآن ویرانه مانند گنج با هم نشستن و چون پاسی ازشب گذشت ، احوال عجیبی دست داد ، زیرا شاهِ کابلی به قاه قاه خندید و همان بیت را که بیدل در عالَم رؤیا در اوریسه شنیده بود ، شاه خواند . بیدل را دهشت و هراسی عظیم دست داد و گفت : این بیت ازکیست ؟ شاهِ کابلی خنده کنان گفت ازآن ماست .
آن شب را بیدل با ترس و اضطراب درآن ویرانه به سر برد و چون صبح دمید ، دید اثری از شاه کابلی پدیدارنیست . روز ها در فراق وی زار زار می گریست . چندان که از وی سراغ کرد ، نشانی نیافت. دو سال با گریه و زاری و اضطراب و بی قراری به سر برُد ، تا بار دوم در شهر متهُرا به دیدار وی رسید و این چنان بود که اغلب بیدل به درد چشم مبتلا میشد و از آن سخت رنج می برد ، و این رباعی زیبا را درآن باره گفته :
از بس دیدم کشیدن درد به چشم
خون می کنُدم شنیدن درد به چسم
دردِ دگر از نظر نهان می باشد
دردِ چشم است دیدن درد به چشم
دو سال پس از دیدن شاهِ کابلی ، که هنوز اضطراب و بیقراری داشت و شعلۀ شوقش از پا ننشسته بود ، شهر به شهر و روستا به روستا می گشت و بی اختیار گاهی دامن صحرا می گرفت و گاهی سر به پای کوه می نهاد .
در سفری از وادی بندراین عبور می کرد باز گرفتار درد چشم شد و خود را با هزار زحمت به چار سوی شهر متهُرا رسانید و در آن شهر نا آشنا که متاع مروّت از هرجنسی گران تربود ، به دوکان رفو گری پناه برُد ، تا دمی از رنج گرما و درد چشم بیآساید. سرانجام با وصف آنکه دُکان مذکور تنگ و مختصر بود و بیشتراز یک تن درآن نمی گنجید ، آواره گرد صحرای جنون درآن آرام گرفت ، یعنی کسی که خود را حضور وحدت می خواند ودر مُلک دل نیز مانند نَفَس یک دم نمی گنجید ، گاهی در چشم موری به قدر پهنای صد آسمان جولان می کرد و گاهی درصد محیط به قدر آغوش یک شبنم جا نمی یافت و چندان بخود فرو رفته بود که در جهان نمی گنجید ، در آن دُکانچۀ تنگ و مختصرجا گرفت .
حضورِ وحدتم ، جز در دلِ محرم نمی گنجم
میِ مینای تحقیقم ، به ظرفِ کم نمی گنجم
چه سامان داشت یارب ، دستگاه بی سر انجامی
که من در مُلک دل ، همچون نفس یک دم نمی گنجم
گهی صد آسمان ، در چشم موری می کنم جولان
گهی در صد محیط ، آغوش یک شبنم نمی گنجم
گهی زان رنگ می کاهم ، که سر در ذره می دزدم
گهی زان شوق می بالم ، که در خود هم نمی گنجم
چو گوهر دقتِ طبعم ، برون افگنده زین دریا
به خود گنجیده ام چندان ، که در عالمَ نمی گنجم
بیدل می ترسید مبادا بر دل رفوگر گِران آید و در آن گوشۀ تنگ ، بار خاطر او گردد . اراده کرد که زودتر برخیزد ناگهان آواز آشنایی بگوشش برخورد و دید که شاهِ کابلی است :
پریرویی که شب بر سنگ زد پیمانۀ هوشم
کنون باز آمد و ازبی خودی پرُ کرد آغوشم
شرر خویی که می نالیدم ، دردِ تمنایش
نشد تا پیکر من سرمه ، نپسندید خاموشم
نمی دانم چه ساغر داشت ، تیغِ بی خودی بیدل
که خورشید خیالش برُد ، همچون سایه بر دوشم
تا بیدل می خواست لب به سلام گشاید ، شاه او را به خفتن مأمورگردانید. بیدل میگوید از هیبت آن خطاب به خواب رفتم ، تا چشم باز کردم ، هم درد رخت بسته بود و هم درمان ؛ یعنی چشمش شفا یافت و شاهِ کابلی از دیده نهان گردید.
محمل لیلی گذشت و می دوّد مجنون هنوز
یاد آن گرَدی که عالمَ را بیابان کرد و رفت
دو سال بعد باز به دیدار شاه کابلی شرفیاب شد و این همان وقتی بود که تأهل اختیارکرده و قصیۀ تأهل خود را به شاه عرض نموده بود. این دیدار و ملاقات، صحبت آخرین شاه کابلی بود که با بیدل کرده بود و در اینجا است که آن شوریدۀ اسرارآمیز، فصلی چند در مقام انسان و وحدت الوجود و عرفان به بیدل گفت و برای همیشه بیدل رح را از دیدار خود محروم گردانید.
این قطعه نیز افادات شاه کابلی درآن مجلس می باشد که بیدل خلاصه و منظوم کرده و به حقیقتِ انسان خطاب می نماید :
گهرِ محیط توهمی نه سفر گزین ، نه اقامتی
قِدم و حدوث تخیلی ، نه شکستی و نه سلامتی
چمنت حقیقت بی خزان ، وطنت طربگۀ جاودان
الِمی به خود نبری گمان ، که تو عشرتی ، نه ندامتی
به فلک فروغ تو در نظر، به زمین بهار تو جلوه گر
به چمن سحاب و به گل سحر، همه جا ظهور کرامتی
به بیان ، کمال شریعتی ، به عمل شکوهِ طریقتی
به خیال ، حشرِ حقیقتی ، تو قیامتی ، تو قیامتی
تا بیست سال دیگر که بیدل به نگارش چهارعنصر مشغول بود ، به دیدار شاه کابلی نایل نگردید و به یاد آن شاه کابلی می تپید و مینالید و چنین فریاد میزد:
غیر من زین قلُزم حیرت حبابی گل نکرد
عالمَی صاحب دل است ، اما کسی بیدل نشد
در زمینه سرودۀ ناچیزی دارم که پیشکش حضور بیدل دوستان و بیدل پژوهان میگردد مرید کابلی » »
هیچکس ، بیدل نشد در بیدلی
تا نشد ، او یک مرید کابلی
مرشدش بود آن شۀ مستان حق
سیّدیِ ! افغان ، شاهِ کابلی
برکمالش تا رساند { شیخِ کمال }
عزتش داد ، میر عزیز زابلی
والدش بود یک نظامی و فقیر
«عبدِ خالق » تربیت داد عادلی
شورِ صهبای « قلندر » بود همیش
با عموی عارف و چون همدلی
داعیِ روشن ضمیرش بود « ظریف »
« شاه قاسم » منصبش داد منزلی
محضر ! شاهان اقلیم فقر اوست
« شاه ملوک » و « شاهِ آزاد » مقبلی
منبعِ اقبال او ، شاهِ زمان
جانشینی ، مسندِ مستقبلی
« شاه ملوک » و « شاهِ آزادِ یکه »
سِلکِ درویشان و عارف سیقلی
کرسیِ اندیشۀ ، عرفان و دین
زیر بنای عجز او را سنبلی
خالقِ خلاق دادش ، جلوه ها
با تجلی معرفت ، فیضِ جَلی
سر خوشِ پیمانۀ تسلیم شد
مست شد از جامِ وحدت چون مُلی
راز هستی و حقیقت بر شمرد
« شاه قاسم » ، هواللهی کاملی
لفظ و معنا شد به وی آیینه سان
خالقِ مُلکِ سخن را شاملی
« شاه ابوالفیضِ معانی » محضرش
فیضِ هستی داده چون دردِ دلی
با هجومِ سجده ، همآغوش بود
« میرِکامگار» مُرشدش چون حاصلی
چون دماغِ نازاو ، پر زد به عرش
پشه وار ، عجزش نفیر بلبلی
عظمتِ شعرش ، شکوهِ معنویست
فیضِ معنی های فکرش چون گلی
خاک او را بیخت ، در غربال عشق
بحر قلُزم ، بی محیط ساحلی
شد غریقِ بحر وحدتُ الوجود
جُست از کثرت به وحدت مجملی
عالَمی را غطه ، در اشک داده است
در گدازِ شعر بیدل ، عاقلی
مایه دارد چون سخن از فطرتش
قصر زیبای معانی ، عاملی
در فنای مطلق اش اندیشه کن
بوریایِ ، خواب او را مخملی
محو بیدل گشته ام حیرت فزا
چارۀ دردِ سر خود ، صندلی
کس نشد پیدا ، بسانِ بیدلم
هم به صورت ، هم به معنی شاملی
هیچکس از خود نشد چیزی بدان !
تا نشد پیرو به سِلکِ بیدلی
مرشدِ ما ، بیدلِ صاحبدل است
او تلامِذ شد به رحمان قابلی
دستِ « زرغون » گیر! ای صاحبدلم
تا شود او ، خاک نشینِ فاضلی
ز خونِ بسملم رنگین شده خاکِ ره بیدل
جنون درگوش من ، آهسته میگوید ، مبارکباد
گنجینهُ عشق
ایکاش شبِ تیرهُ ما را سحری بود
یا کوکبِ اقبالِ مرا هم شرری بود
ایکاش که این مرغکِ پر بستهُ دل را
زین کنجِ قفس سوی گلستان گذری بود
چشمم همه پر نور بدیدارِ رُخِ دوست
یا شاخهُ امید مرا هم ثمری بود
یک لحظه همان یوسفِ کنعانی ما را
مهری بدل و سوی زلیخا نظری بود
در گوشهُ ویرانهُ دل جای غم و رنج
گنجینه یی از عشق و وفا،سیم و زری بود
در این رهُ طولانی و پر پیچ و خمِ عمر
در جادهُ تنهایی مرا همسفری بود
مریم نوروززاده هروی
هشتم آگست ۲۰۲۵ میلادی
از مجموعهُ”پاییز “
هلند
در نهادم
۱۰۹ الف
در نهادم چیست پنهان ؟ می کشد سویش مرا
می کشد خاموشی چشم سخن گویش مرا
ذره ذره ذوب میگردم که پیدایش کنم
رشته رشته بند می سازد به خود مویش مرا
در نهاد من شبیه آب چیزی می رود
میبرد آن سوی دریا های خود خویش مرا
در نهادم آتشی هر لحظه افشان می شود
داغ می سازد لهیب سرخ مهرویش مرا
کیست آنجا بی قرارم می کند هر روز و شب ؟
می دهد پیچ و خمم در طاق ابرویش مرا
شکیبا شمیم رستمی
پیکر عشق
به دوران جوانی
پیکر عشق زیبا تر از پیش
در شیشه ی خاطرات دلپذیرم –
زندانی
از سرما در امان
وهمیشه سبز …
در روز های سرد پیری
بودنش را جشن میگیرم
و خانه ی زمستانم را –
تا ابدیت گرم میسازم …
همچون گرمای مطبوع –
جلال آباد
و بخاری های گرم کابل …
هما طرزی
نیویورک
۲۸ اپریل ۲۰۱۳
شامِ وطن
شب است و در دلم رنگِ سحر نیست
ستاره در سَما هیچ جلوهگر نیست
ز دست روزگار و گردشِ چرخ
بجز اندوه ، در دل هیچ اثر نیست
کجایی ، ای امیدِ روزگاران ؟
که غیر از تو، دلم را بال و پر نیست
وزین بی مهری های چرخِ گردون
به باغِ دل ، امیدی از سفر نیست
دلم چون موجِ دریا پُر خروش است
که جز اشکِ سحرگاهان، سپر نیست
جهان در جستجوی کهکشان است
جوانِ ما ز دانش مفتخر نیست
جهان در عیش و نوش با بُرج و باره
بخوان، طفلِ من! حلوای تر نیست
بود شامِ وطن ، شامِ غریبان
بشیر این شام به هیچ جا مُعتبر نیست
بشیر احمد بشیر شیرین سخن
شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی . فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
===============================
خدا نشناس ها
تا بکی ای روبهان اندر لباس شیر ها
حیله گر ها ، راهزنان ، آدمکشان ، راهگیر ها ؟
صاحب عمامه ها و ریش ها و نیش ها
مولوی ها ، آیت اله ها و شیخ و پیر ها
داکتر ها و پروفیسور ها ، استاد ها
در مساجد در منابر ، وعظ ها تقریر ها
بهر کسب اقتدار چند رو زه تا بکی ؟
اینهمه کید و ریا و حیله و تذویر ها
حب چوکی از سر تان دور کرد حب وطن
میکنید آیات قرآن را غلط تفسیر ها
تا بکی در کسوت روحانیت چون (بولهب )؟
در کف تان سجه ها در مغز تان زنجیر ها
زود گشتید از رهٔ قاچاق و دزدی و حرام
مالک ویلا و باغ و موتر و تعمیر ها
رحم تان هرگز نمی آید به طفل و پیره زن
صد هزار افتاده اندر دام چون نخجیر ها
بهر خشنودی خصم شرع و ابنای وطن
میکشید بر روی همنوعان خود شمشیر ها
زود میگیرد خدا از هر یکی تان انتقام
ای خدا نشناس های واجب التحقیر ها !!!!
صابر هروی
خورشید در حجاب
به نام زن که چو خورشید در حجاب بماند
ز ظلم و خشم زمانه به انقلاب بماند
به زیر چادر برقع شکوفهای پنهان
که بوی مهر و وفایش به هر گلاب بماند
ز پشت پردهی شبها صدای حق برخاست
که نغمهاش به دل خلق چون خطاب بماند
به شعله سوخت ولیکن چراغ خانه شد
که مهر او به دل مرد انتخاب بماند
اگرچه بسته پرش را هزار بند ستم
کبوتر است و هوایش به اوج خواب بماند
به خاک خسته اگر صد خزان گذر کرده
بهار ریشهی او سبز و بی حساب بماند
نه سنگ و زخم توانست قامتش خم کرد
که کوه غیرتش آری چو آفتاب بماند
ز چادرش به جهان درس آرزو آموخت
که نام پاک زنانش به هر کتاب بماند
به خون خویش نوشتند برگ آزادی
که قصهاش همهجا تا ابد شتاب بماند
سلام طیبه بر بانوانِ کشور ما
شکوهِ عزت شان چون همیشه ناب بماند
طیبه احسان حیدری
سیدنی – آسترالیا
۱۴ آگست ۲۰۲۵
بار الها
یا مقلب قلب خود را باختیم
یا محول حال خود بد ساختیم
یا مدبر غافل از تدبیرِ تو
یا مصور جلوه ات نشناختیم
هر دمى از تو سخن ها رانده ایم
در عمل اما عدویت خوانده ایم
***
یا رحیم بر رحمتت طغیان شدیم
یا کریم بر سفره ات مهمان شدیم
یا لطیف از لطف تو بس دیده کور
یا ولى بر عشق تو حرمان شدیم
اشک تمساحى به ناحق ریختیم
با صفات بد چه در آمیختیم
***
یا عزیز عزت ز تو در یافتیم
لیک اندر کوى خوارى تاختیم
مهربانى ها ز تو دیدیم خاص
لیک از خاصانِ تو برتافتیم
ما چو ماهى غوطه در آب توییم
لیک فارغ از تب و تاب توییم
***
بارى و ستّار باشى بار اله
بر سر ما یار باشى بار اله
خار ها ماندیم ما در هر قدم
مانع از هر خار باشى بار اله
ما کمال از درگه تو یافتیم
خویشتن ناچیز و ناقص ساختیم
***
لیک مى داریم امیدى هنوز
تا نمایى این سیه شب ها تو روز
بار الها عاصى و سرگشته ایم
بس چراغى بر ره ما بر فروز
جز تو ما را نیست غمخوار دگر
گر نباشى یار ، کو یار دگر؟
***
یا مقلب قلب ما گردان بکن
یا مدبر کار ما سامان بکن
یا محول حال ما را بنگرى
حال ما را بِه در این دوران بکن
غیر ما بس رو سیاهى نیست نیست
غیر تو ما را پناهى نیست نیست
شیبا رحیمی
لکه های ننگ
بی جنون خودرا کسی بیباک نتوانست کرد
نام خود را راهی افلاک نتوانست کرد
خاک برسرآنکه سرمست غرور خویش گشت
برسرش حتی که مشت خاک نتوانست کرد
تا عزای ثروت خود را کند ابلاغ خلق
وقت مردن پیرهن را چاک نتوانست کرد
بذله گویی های طبعم کار خود را کرده است
این عمل را شیرۀ تریاک نتوانست کرد
قطعۀ از اقتدار ِ آن همه مال و منال
چون بپوشد دیده را در ساک نتوانست کرد
ازشراب معرفت آنکو ننوشد جرعه ای
مستی اندیشه را ادراک نتوانست کرد
لکه های ننگ سیرت را به زور ِ سنگ پا
آن هوس آلوده هرگز پاک نتوانست کرد
نورالله وثوق
جمعه ۱۴۰۴/۰۵/۱۷ خورشیدی
زمزمه
به خودم
شمشاد خاطرات
باشکوه و عظیم ،
شاداب و سر بلند ،
نگاهش را بمن دوخته
تا لحظه ها را از یاد نبرم
و در صفای روز های دیرین
جاودانه بپیوندم
بودنم را زمزمه کنم
همیشه عاشق
و همیشه صادق
در سرزمین عشق ها
و امید ها
که ترا دید م و او را و …
هما طرزی
نیویورک
۲۵ مارچ ۲۰۱۳
سرودِ سرنوشت
ای هَریوا، جسم و جان و تار و پود و سرنوشت
خیزد از خاکت نسیمی، خوشتر از بوی بهشت
بر در و دیوارِ بُستان ، سبزه داری با شکوه
هر گُلی با ما سخن گوید زِ مهرِ کار و کِشت
در دلت عرفان و مستی، در نگاهت موجِ عشق
بر لبِ هر کودکت جاریست شعرِ سرنوشت
بر هری رود و دَوَندَرت ، نشانِ موجِ نور
در دلت صد داستان از عزت و عهد و سرشت
از کلام مادری تا نغمهی نایِ شبان
هر نوای قلبِ تو دارد سرودِ سرنوشت
هر قدم در خاکِ پاکت، صد دعا داری نهان
پارسا شبزندهداران، بوسه زن بر خشتخشت
در دلِ مردم ، بشیرِ خسته از درد وطن
میدم د در هر نگاهش حسرتی بیسرنوشت
بشیر احمد شیرین سخن
هجوم درد
۱۰۸ الف
نه اینکه حرف ندارم ز بی جوابی ها
سکوت کرده ام و می دهم حسابی ها
نه اینکه اشک ندارم، ز غصه می خندم
که خنده سر کشد اغلب ز دل خرابی ها
برو تو فکر بکن مستم و نمی فهمم
چه عقل هاست ندانی در این شرابی ها
همیشه شهد ندارد پیاله در دستم
گهی ز تلخه پر هستند این گلابی ها
چگونه باورم آید که مهر می ورزند
که دل به سیخ کشند این زمان کبابی ها
هجوم درد دلم را به رقص آورده
نوای نای نهفته است در ربابی ها
اگرکه گردن من تاب سر نداشت دگر
بجو نشان من از رسته ء قصابی ها
شکیبا شمیم (رستمی)
۲۰۱۹
جسارت
ادب و صد نزاکتی ست ترا
چقدر خوش ظرافتیست ترا
به چمن از چه دل نبندم من؟
که به گلها شباهتیست ترا
قد کشیدی ز لاله زارِ طرب
از چه ایگل طراوتیست ترا؟
دل ز دل خانه می رُبایی تو
ای پریرو جسارتیست ترا
من بریدم ز گلرخانِ جهان
که درین ره شهامتیست ترا
تا سحرگه شراب و بوس و کنار
ز کجا این سخاوتیست ترا؟
دخترک از چه آفریده خدا ؟
که سراپا لطافتیست ترا
نوید درویش
شوخ ارمنی زاد
شوخ ارمنی زاده ،یک دمی مداراکنً
ًیا بیا مسلمان شو، یا مرا نصـارا کن
سوز من زهجرانت، ای پریِ گلچهره
یک دمی بیا سویم،درد من مداوا کن
…..
عـیــد مسـلـمیـن آیـد،رو بـه مسـجـد مـا کـن
یـا مـراکلـیســا بـر،مثـل خـود نـصــاراکـن
از خـدا طـلـب میـدار،راه راسـت رفتـن را
وآنگه هرچه لازم بود،پس همان توباما کن
…..
آخرای پری رویم ،قـدری لطف بامـا کن
عـمـر ماشـود آخر،جـان من مماشـا* کن
بگـذرآخرازقهرت،شو تو مهـربان با مـن
حیدری مرنجان بیش،خاطرش تسلا کن
پوهنوال داکتر اسدالله حیدری
۱۴ جون ۲۰۱۸
سیدنی – استرالیا
*ـ مماشات ـ باهم راه رفتن، مدارا کردن ،با کسی همراهی کردن
(فرهنگ فارسی عمید)
دلم را شکستی
غزل را سرودم ز عشقم نشانی
که تا تو بخوانی به عشقم تو جانی
بگو تا به کی من به هجرت بسوزم
ندارم پناهی نه از غم رهانی
برایت نویسم ز درد و جدایی
چه افسردهام من ز دردی نهانی
نه دردم دوای نه شور و نوایی
کنارم گر آیی تو دردم برانی
ندانی ز حالم خزان شد بهارم
به نیمی نگاهت جوانم بمانی
دلم را شکستی نگفتی برفتی
چه کردم به عشقت به جز مهربانی
به دل هم قراری به جان دلربایی
به این دل وفا کن که دل را توانی
عالیه میوند
۱۹ جولای ۲۰۲۵
هودج گل ؛ کاروانی از عطر وطن
در ادبیات مهاجرت
به مناسبت انتشار تازه ترین دفتر شعری استاد محمد اسحق ثنا
درگسترهء پرشکوه تاریخ و فرهنگ آریانیا بزرگ ، شهر کهن اندخود (انوخویی) چون نگینی درخشان بر سینهء جغرافیای دانش وادب می درخشد.
این شهر از دیرباز خاستگاه عالمان ، عارفان و سخنوران بزرگی بوده است ، از ابویعقوب یوسف اندخودی (اندخویی) و امام شمس الدین سیدالافاضل محمود اندخودی ( اندخوبی) در قرون ششم هجری ، تا شاعران و ادیبان نامدار سده های نهم ، دهم و یازدهم ، و نیز اندیشه وران و نویسندگان برجستهء روزگار معاصر . تداوم این سنت دیرین ، امروز نیز در سیمای ادیبان و شاعران نسل مهاجرت جلوه گر است ، نسلی که بار رسالت پاسداری از زبان و فرهنگ را در غربت بر دوش می کشد.
در این میان ، استاد محمد اسحق ثنا ، شاعر ئو ادیب شناخته شدهء دو زبان فارسی دری و ترکی ازبیکی ، یکی از چهره های شاخص این کاروان فرهنگی است . تاره ترین اثر او با عنوان « هودج گل » ، در تیر / سرطان 1404 خورشیدی ( جولای 2025 میلادی ) در ولایت بلخ ، با ویراستاری پوهنوال دکتور سید محمد عالم لبیب و دیباچهء پرمایهء استاد دکتور صالح محمد خلیق به زیور چاپ آراسته شده است . این دفتر ، همچون کاروانی آکنده از گل های یاد و اندیشه ، فضای ادبیات مهاجرت افغانستان را بار دیگر با رایحهء وطن معطر ساخته است استاد محمد اسحق ثنا،فرزندحاج محمد نبی،درسال 1328 خورشیدی درشهرستان اندخوی ولایت فاریاب دیده به جهان گشود . آموزش ابتدایی و متوسطه را در دبیرستان ابومسلم اندخوی و دبیرستان نادریهء کابل گذراند و در سال 1347 خورشیدی ، هم زمان با فراغت از دارالمعلمین عالی کابل ، در دبیرستان غازیکابل به آموزگاری پرداخت.
او سال ها در وزرات معارف افغانستان در بخش های تفتیش ، تألیف و ترجمه فعالیت داشت و تا سال 1371 به تدریس ادامه داد. سپس به پاکستان مهاجرت کرد و 13 سال در اسلام آباد به آموزش پرداخت . در سال 1384 خورشیدی رهسپار کانادا شد و از آن زمان تا کنون در شهر ونکوور اقامت دارد.
استاد ثنا از سال 1343 خورشیدی تاکنون در دو زبان فارسی دری و ترکی ازبیکی طبع آزمایی کرده و اشعارش اغلب مضامین اجتماعی ، غنایی و میهنی دارند.آثار او بابیانی روان ، زبانی صمیمی و درعین حالل استوار ، پیوندی میان سنت و تجربهء شخصی برقرار می کنند. اشعارش در روزنامه ها و مجلات معتبر کشور به چاپ رسیده و در دل نسل های گوناگون مخاطب یافته است. از جمله آثار منتشر شدهء او می توان به دفتر های « ناله هاش شب » ، « در انتظار سحر » ، « دردها سوزها» ، « یادِوطن» ، « زیبا وطن » ، « برگ های سبز » ، « شگوفه های احساس » ، « زمزمه های دل » ، « یاد آشیان » ، « سخنی با گل سوسن » ، « باران و باور » و « کشت زار آرزو » اشاره کرد.
افزون بر این ، گردآوری و نشر آثاری چون « صد پند سودمند خوشحال » و مجموعهء « اندخوی کیمه سی شعر دینگیزیده » نیز بخشی از کارنامهء اوست.
« هودج گل » را می توان عصاره ای از تجربهء زیستهء شاعر در سه اقلیم معنوی دانست:
1 – وطن با همهء رنگ ها ، صدا ها و خاطراتش؛
2 – غربت با اندوهِ فاصله و حسرتِ بازگشت ؛
3 – انسان با آرزو ها ، عشق ها و دغدغه هایش .
این مجموعه با زبانی شفاف و تصاویر زنده ، هم یادنامه ای برای خانه و خاک است و هم آیینه ای از حال و روز مهاجر افغان در دیاسپورا .
عنوان « هودج گل » خود تمثیلی شاعرانه است ؛ هودجی که گل های وطن را در غربت بر دوش می کشد و به نسل های بعد می رساند.
ادبیات مهاجرت افغانستان در دو دههء اخیر ، گواه شکل گیری صداهایی تازه است که ریشه در خاک دارند ، اما در اقلیم های دیگر می رویند. استاد ثنا با وفاداری به دو زبان مادری ، هم در پاسداری از زبان فارسی دری و هم در زنده نگه داشتن ادبیات ترکی ازبیکی ، نقشی پر ارزش ایفا کرده است .« هودج گل » نمونه ای روشن از این وفاداری و تداوم است .
انتشار « هودج گل » تنها افزودن یک دفتر شعر به کتابخانهء ادبیات افغانستان نیست؛ بلکه تداوم یک سنت کهن در ستایش وطن ، مردم و ارزش های انسانی است . این اثر ، به نسل امروز و فردا یادآوری می کند که حتی در دورترین کرانه های جهان ، می توان هودجی از گل های وطن بر دوش کشید و راهی کاروان شعر و عشق شد.
از صمیم قلب این دفتر شعری هودج گل را برای استاد ثنا گرامی و برای همه قلم بدستان و علم و ادب پروران تبریک میگویم و برای ثنا صاحب بزرگوار صحت و سلامتی و عمر طویل از درگاه یکتا تمنامندم.
باعرض ادب و حرمت
دکتر عزیزالله فاریابی
8 آگست 2025 میلادی
غزۀ خونین
غـزه که جهـنـم زمین گردیدست
از کینۀ شـیطـان لعین گردیدست
درقحطی دایمی همه خواهندمرد
عدالت امریکا چونین گردیدست
*******
در غرب ز خوردن زیاد میمیرند
از چـاقی و الکل و فـساد میمیرند
در غـزه جلـو آب و نان را بستند
مـردم ز گـرسـنگی حـاد میمیرند
*******
بس ظلم و شکنجه و عذاب آوردند
برطفل نحیف وشیخ وشاب آوردند
در جـای غـذا و آب و نـان و دارو
خمپاره و بمب و اضطراب آوردند
*******
دوکان و سـرا و مدرسه ویران گشت
هست وبود مردم بخاک یکسان گشت
کودک کُـشی گـردیـده به ظالم تفریح
حیوان نکـرد آن چه بـر انسان گشت
*******
نزدیک دوسال چشم خود را بستند
دردا که ظالـمــان هـمـه هـم دستند
هر فیصله را چو امریکا ویتو کرد
با حیله و فن سـران به آن پیوستند
*******
جنگی که تجاوز به حریـم دیگر است
کـودک کُـشـی و قتل عـام بـشـر است
موضوع گراوگان وحماس تنها نیست
نـابـودی سـرزمیـن و ارث پـدر است
*******
همسایه به خاک کوچـه همسر کردید
بنگرکه چه بر کودک و مادر کردید
آن ظلمی که هیتلر زمانی به تو کرد
صد مرتبه امروز تـو بـیـشتر کردید
*******
داد و فـغان و ناله را کـس نشنید
در پهنۀ این جهـان دادرس نشنید
فریاد سکوت کودکان غوغا کرد
قاتل بکُشت و لیک عسس نشنید
*******
امروز زمین که دو هوایی دارد
دوزخ و بهـشت ماجـرایی دارد
ظالم بهشت غز ه را دوزخ کرد
مظـلـوم فـقـیر هـم خـدایی دارد
*******
گویند که روز محشری فردا هست
حساب و عـدالتی در آن پیدا هست
درغزه بیا ببین که محشر برپاست
شیطان شده جلاد و خدا تنها هست
*******
از ظالـم بی رحم حمایت نکنید
با عـامـل کـشـتار رفاقت نکنید
گرحامی مظلوم وستمدیده شدید
با ظلـم بجنگید و شکایت نکنید
*******
آزاده و سـربلند و با وجـدان باش
در کشور پهناور دل سلطان باش
تسلیم به زوروزرشدن نامردیست
با داشته بساز و واقعاً انسان باشد
*******
قحطی وگرسنگی و جنگ آوردند
بـا شـدت مـرمی و تـفـنگ آوردند
دیگر چه کنند؛ آنچه داشتند کردند
انسـان و خـدا را که بتنگ آوردند
*******
آن نقشه که سرّی ونهان پیدا شد
در غـزۀ خونین عـیان رسوا شد
سـوز دل مادران کودک سوخته
داغ دل دنیای پـر از غـوغـا شد
*******
این جنگ بـرای ایـده و مذهـب نیست
از بهـر دموکـراسـی و مکـتـب نیست
بر حـرص و خیال امریکا می چرخـد
جزغصب سرزمین دیگرمطلب نیست
*******
تا یک نفــر در غـزه زنـده بُود
حمــاسـۀ تاریــخ فـروزنـده بُود
هرگزکسی خاک به دشمن ندهد
اشغالگر وحشـی سـرافکنده بُود
*******
در غـزه عـدالـت جهانی را بین
کوری سران خبر پرانی را بین
این است مگـر مرام حقوق بشر
در جنگل گیتی زندگانی را بین
*******
گویی جهان جنگل وحشت شده است
دیـو ودد درّنـده حـمــایـت شده است
آهـو بـره را بــه گرگ وحشی دادند
آزادی و امـنـیــت غـارت شده است
*******
افراطیت و جنگ و ترور آوردند
با نفرت و نفرین به زور آوردند
بنیاد جوامع را چو غارت کردند
نه زندگی؛ تابوت و گور آوردند
*******
توهین به وجدان و عدالت کردند
نفرین به انسان و شرافت کردند
در مقـدم شـیطان خـدا را کُـشتند
بی پرده خیانت و جنایت کردند
رسول پویان
8 آگست 2025
در ادامهِ گفتگو با همکاران قلمی سایت ۲۴ ساعت
اینک صحبتی داریم با شاعر و ژورنالیست ژرف نگر
جناب محترم نذیر احمد ظفر که حضور
خواننده گان محترم پیشکش میگردد.
پرسش:
جناب نذیر جان ظفر گرامی با سپاس و امتنان از همکاری های قلمی شما میخواهم در نخست خود را برای خوانندگان محترم سایت ۲۴ ساعت معرفی نموده در مورد فعالیت های قبلی تان در افغانستان روشنی بیاندازید و بفرماییدکه صاحب چند فرزند میباشید ؟
پاسخ :
درنخست اداى احترام دارم به همه خواننده گان سایت وزین ٢۴ ساعت این مشعل درخشان فرهنگى و سپاس بیکران از مؤسس مدبر آن جناب مهدى جان بشیر و خود تان جناب قیوم جان بشیر هروى شاعر درد اشنا وطنم..
خرسندم از اینکه اولین بار است شاعرى با من مصاحبه میکند که تمام حالات شاعرى را ازمون نموده است.
(احوال دل سوخته ، دل سوخته داند – از شمع بپرسید احوال دل ما)
من بعد از ختم تحصیلات عالى در رشته ژور نالیزم به درجه ماسترى ، در سال ۱۹۶۵ به وطن عودت نمودم و به رادیو تلویزیون ملى به حیث گزارشگر بر نامه هاى خبرى ایفاى وظیفه کردم و بعدآ به حیث دایرکتر نشرات مستقیم در مدیریت تداوم و ارزیابى توظیف گردیدم که پس از یک سال در پهلوى دایرکت شبانه ، در طول روز نیز در دفتر مطبوعاتى صدارت عظمى منحیث کارشناس رادیو تلویزیون مقرر گردیدم. در زمانی که مرحوم فضل الحق خالقیار صدر اعظم بودند در مجموعه شب یلدا که سوانح من منظوم است درین مورد چنین نوشته ام:
سالى چندى در صدارت بهر کار
خدمتى گشتم خلاف انتظار
بُود صدر اعظم در ان پای زمان
فضل الحق مرد شریف و مهربان
با همه خوش مشرب و عیار بود
در ره حق بود و خالقیار بود
مطبوعاتى دفتری را ساختیم
طرح کار نو در ان انداختیم
با فعال و حیدری کوشا شدیم
از امور مطبوعات آگاه شدیم
پرسش :
علت ترک وطن و پیوستن به خیل مهاجرین چه بوده و در کدام سال وارد امریکا شدید و در حال حاضر در کدام شهر زندگی می کنید؟
پاسخ :
بعد از ورود به اصطلاح مجاهدین که جنگ هاى داخلى به شدت اغازگردید و قتل ، چور ، چپاول و تعصبات زبانى و قومى ، مذهبى و محلى شیون مینمود و شهر پر أشوب شده بود مجبور شدم ترک وطن کنم .
با تغییر دولت از وضع جهان
اتش جنگ شعله زد در هر مکان
کوچه کوچه آتش جنگ پیش شد
مردم از قتل و تعب دلریش شد
هر کى شد از ترس جان پا در فرار
من شدم مانند شان محمل سوار
و چنین بود که در سال ١٩٩٣ از وطن مهاجر شدم و در سال ٢٠٠۴ نظر به لزوم دید ملل متحد به امریکا أقامت حاصل نمودم و تا کنون با سه فرزندم و خانمم در شهر ورجیناى امریکا إمرار حیات داریم.
پرسش :
لطفا بفرمایید تا بحال چند اثر از شما به زینت چاپ اراسته شده ، نام بگیرید و بفرمایید که خوانندگان محترم چگونه و از چه طریقی میتوانند آنها را بدست بیاورند؟
پاسخ :
من تا کنون دارای ۴ اثر شعری و یک اثر نثری استم:
مجموعه جلوه گاه مهر در سال ۱۳۷۱ در مطبعه کابل به نشر رسید، مجموعه شام غزل در سال ۱۳۸۱در کابل در مطبعه شخصی چاپ گردید ، مجموعه شب یلدا در سال۱۳۹۱ در استانبول ترکیه به زینت چاپ آراسته شد ، مجموعه آرا درسال ۲۰۲۴ در بنکاک تایلند اقبال چاپ یافت و بانوی قلم فرسا که تالیف من است همچنان در سال ۲۰۲۴ در بنکاک تایلند چاپ گردیده است که همه را انشاالله در کمپیوتر در خدمت هموطنان قرار خواهم داد.
پرسش :
در مورد سرودن شعر میخواهم بدانم که از کدام سال به سرودن آغاز نمودید و در کدام قالب های شعری می سرایید؟
پاسخ :
در سال ۱۳۵۲ خورشیدی اولین قریحه شعری خود را در تایمنی وات کابل زیبا آزمون کردم و تا کنون الحمد الله این ودیعه الهی نوازشگر ذهنم است و در قالب های غزل ، مثنوی ؛مستزاد ، دو بیتی ، تر کیب بند و رباعی سروده های دارم و بیشتر غزلسرا استم.
پرسش :
آیا به جز از سرودن شعر درکار های فرهنگی و اجتماعی دیگر در شهر محل سکونت تان فعالیت دارید یا خیر؟
پاسخ :
بلی من با رسانه های تصویری محلی و صوتی و سایت های افغانستانی همکاری فرهنگی دارم و در مر کز امام مهدی عجل الله فرجه الشریف مجری برنامه های مذهبی و مناسبتی استم.
پرسش :
شعر را چگونه تعریف میکنید و به نظر شما شاعر خوب کیست و از چه خصوصیاتی میتواند برخوردار باشید؟
پاسخ :
شعر را کسی تا کنون تعریف نکرده است و فقط وفقط هر کس ابراز نظر نموده است و من ابراز نظر محترم رضا شفیعی کد کنی را بیشتر می پسندم که گفته اند:
(شعر گره خورده گی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته است)
شاعر خوب به نظر من همان شاعر است که درد زمان اش را بیانگر باشد و وابسته و جانبدارانه هیچ گروه سیاسی و غیر سیاسی نباشد بی تعصب و مردانه وار بسراید و نهراسد.
پرسش :
اشعار کدام شاعران را بیشتر می پسندید؟
پاسخ :
من به اشعار همه شعراى همزبانم علاقه وافر دارم ، اما بیشتر از شهید سید إسماعیل بلخى و مرحوم صوفى عشقرى را خوانده ام.
پرسش :
نظر تان در مورد سایت ۲۴ ساعت چیست و از کدام سال به همکاری آغاز نمودید:
پاسخ :
من از سال ۲۰۱۰ میلادی همکاری ام را با سایت وزین ۲۴ ساعت این مشعل رخشان فرهنگی اغازیدم و تا کنون با این سایت همکاری دارم . سایت ۲۴ ساعت از جمله سایت های فرهنگی و بدون تعصب و تصرف است.
پرسش :
برای جوانان هموطن ما که در دیار غربت زندگی می کنند چه توصیه ها ی دارید؟
پاسخ :
به جوانان نازنین توصیه من این است تا زبان و فرهنگ و عنعنات پسندیده شانرا در هر جغرافیه که متوطن اند، حفظ نموده و در نگهداری تلاش نمایند و آن عده از جوانان عزیز که قریحه شعری دارند باید قالب های شعر را مطالعه نمایند و صنایع لفظی و معنوی را بلد شوند تا چیزیکه مینگارند بدانند چه نوشته اند .
پرسش :
در پایان اگر پیام و یا مطلبی است که نپرسیده باشم لطف نموده بیان کنید.
پرسش :
پیشنهادم به شما مسئولین محترم سایت وزین ۲۴ ساعت این است تا جوانانی را اموزش دهید که متضمن آینده نشرات این سایت باشند.
و در اخیر از شما دوست معزز ، قلم بدست و شاعر درد آشنای وطنم قیوم جان بشیر هروی اظهار سپاس میکنم، با عافیت باشید و عمر تان دراز و قلم تان نویسا باد.
بشیر هروی :
جناب ظفر عزیزاز اینکه به سؤالاتم پاسخ دادید از شما تشکر و قدردانی نموده ، سعادتمندی و طول عمر با برکت برایتان تمنا دارم.
بذر روشنایی
ای خاک زخم خورده!
ای کوهسار ایستاده در تندباد!
ای زن،
که آفتاب
از دامنتو
طلوع میکند!
صدای تو
در هیاهوی گلوله
ترنمیست
که تاریخ را
از نو مینویسد
دستت را به من بده،
ای گیسوی رها در باد !
تا در شبی چنین
با ستارهای
که از چشمهایت میتابد،
راه را
روشن کنیم
این لشکر تار
هرچند
سایه بر جهان افکنده،
اما
بذر روشنایی
در دل تو
جوانه زده است
و نسیم آزادی
از پیراهنخستهی این دیار
خواهد گذشت
و قاصدکها،
بر دیوارهای سکوت
فریاد خواهند نوشت:
آ
ز
ا
د
ی .
میترا وصال
لندن – انگلستان
هشتم اگست 2025
ای وای آن درخت شگوفان (شکست و ریخت)
کاج بلند ز آفت طوفان شکست و ریخت
آن شهسوار پهنهی شعر و ادب گذشت
تیر و کمان شعر به میدان شکست و ریخت
فرهیخته مهندسِ کاخِ سخنوری
رفت آه، قصرِ شعر ز بنیان شکست و ریخت
از رفتن ( خلیق ) سخندان روزگار
دل های شاعران و ادیبان شکست و ریخت
او رفت و بوستان ِ سخن بی بهار شد
بید و چنار و سرو خرامان شکست و ریخت
از واژه واژه ی سخنش می چکید دُر
افسوس و آه گوهر غلتان شکست و ریخت
آثار ِ نغز و ناب ازو ماند به یادگار
آن پاسبان دانش و عرفان شکست و ریخت
در ماتم ( خلیق ) ، ( ثنا ) خون گریستم
هر قطرهی سرشک به دامان شکست و ریخت
محمد اسحاق ثنا
ونکوور – کانادا
۷ آگست 2025