۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

12 سپتامبر
۱ دیدگاه

لالهُ افسرده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

لالهُ افسرده

 بی تو در باغ و چمن فرحت و زیبایی نیست

 لاله    افسرده   و   یارای  دل  آرایی نیست

 غنچه    پژمرده    شود     زار     بنالد    بلبل

 در دلش عشقِ گل و فرصتِ شیدایی نیست

 باغبان   زمزمه    می کرد  سحر   زیرِ لبش

 فصلِ پاییز به چمن وقتِ  گل آرایی نیست

 چو   بدیدم   قدِ   موزونِ   تو ، با خود گفتم

سروِ   آزاده   بدین خوبی  و رعنایی نیست

 همه  شب تا به سحر  چهرهّ  تو  در نظرم

 ماه و پروین و گل زهره  تماشایی  نیست

 نسپارد  دلِ  من  گوش  به  اندرزِ   کسی

 طفلِ  گریانِ  مرا  میلی  به لالایی نیست

 تو  بمان  تا  که  خزان  رنگِ  بهاران  گیرد

 دلِ   بیتابِ   مرا   طاقتِ   تنهایی  نیست.

 مریم نوروززاده هروی

 دوم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ “پاییز”

 هلند

11 سپتامبر
۳دیدگاه

زن، خورشیدِ هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

زن، خورشیدِ هستی

 اگر خورشید، نامش «زن» نمی‌بود

 جهان پُر نور  از  این  روزن  نمی‌بود

 زُحل   و     زُهره  ،  ناهید     و   ثُریّا

 به شب‌ها زیبِ هر مسکن نمی‌بود

 نه عشقی  مانده  بود  از مهرِ مادر

 اگر گل ، لاله    و    لادن    نمی‌بود

 کنارِ    بسترِ    مادر  ،   به   صد ناز

 قیامت  بود   اگر   خفتن   نمی‌بود

 نه   رنگی در   چمن پیدا، نه بویی

 اگر نرگس، اگر  سوسن  نمی‌بود

 نمی‌شد کشوری   هرگز  شکوفا

 اگر زن، شمعِ هر گلشن نمی‌بود

 مهتاب در آسمان بی‌رنگ و نور بود

 اگر نامش به اسمِ «زن» نمی‌بود

 ملکه گر  نبود ، عسل  کجا بود؟

 زنبور، مشتاقِ نسترن   نمی‌بود

 اگر   نبود   ملالی‌  های    میوند

 به گیتی نامی از «میهن»  نمی‌بود

 گوهرشادِ بیگم و  رابعه در بلخ

به عالم نام‌شان روشن نمی‌بود

 نمی‌ بود  گر زنِ  دانا  چو هاجر

 بشیرِ شاعر، شیرین‌سخن نمی‌بود

 بشیر شیرین‌سخن

 بی بی هاجر نام مادر من است

 ارواح مطهرش شاد باد

11 سپتامبر
۱ دیدگاه

کاروان اشک!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کاروان اشک!

 تـا جـدا گشتم زکـویـت نیست  آرامم  هنوز

سرزند خورشید عشقت گاه دربــامم  هنوز

ظلمت شبهای تارم  روشن  از یاد  تـواست

چون ستاره مـیـرسی درپهنۀ شـامم  هـنوز

دل تســلی میکــنــم بـا دوریـت  امـا  دریغ

همچــوآهــوی فــتـاده صیـد دردامم هـنوز

میکشانـد دل مرا دربــزم شمع و سوختـن

شمع میگرید که من درعاشقی خامم هنوز

میبرد با خویش هرشب کاروان  اشک من

آه پــرســوز وگــدازو درد  و آلامـم هــنـوز

تا (عزیزه) بزم شعرم روشن ازیـادش بؤد

مـیـدرخشـد ازفـروغـش اختـر نـامم هـنـوز

عزیزه عنایت 

۱۵/۶/۲۰۲۶

هالند

11 سپتامبر
۳دیدگاه

در آخرین  نفس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

در آخرین نفس

ایکاش   وفا    داشت    مرا    وا   نمی گذاشت

بر   روی   زخم   های   دلم   پا    نمی گذاشت

مهرش   بدل   بماند   و   دلم     داغدار  گشت

ایکاش مهر خود،  به   دلم   جا   نمی گذاشت

زلفش    بدست   باد   به   هنگام   رفتن  اش

حتّی   مرا     برای       تماشا     نمی گذاشت

ایکاش   تا   زمان    برود   در    عقب    که   تا

در آن زمان که  لحظه ای  تنها  نمی گذاشت

هر دم   شراب   ناب   طلب    کرده ام   از  او

بر لب شراب  داشت   ز  تقوا   نمی گذاشت

ایکاش    قبل    دیدنِ   او   مرگ     می‌رسید

تا حسرتش به سینه ای  شیدا نمی‌گذاشت 

در آخرین  نفس  که  نفس  می کشم  هنوز

ایکاش در دلم  نقش  کفِ  پا  نمی  گذاشت

شاید  که  بخت  بد به  سیاهی  کنون  نبود

گر داغ  حسرتش  به  دلِ  ما  نمی گذاشت

سی ساله طاهری به وفایش نفس کشید

در حسرتم که وعده ای فردا نمی گذاشت

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان 

11 سپتامبر
۱ دیدگاه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

گزارشی از محفل بزرگداشت و رونمایی دیوان

اشعار حبیب‌ الله بلبل در خانه مولانا 

برنامه‌ی بزرگداشت و رونمای دیوان اشعار حبیب‌الله بلبل، از چهره‌های برجسته و شاعران نام‌آشنای عرصه ادبیات، به همت خانه مولانا و با حضور جمعی از فرهیختگان، پژوهشگران، استادان و علاقه‌مندان به شعر و ادب پارسی برگزار گردید. در این محفل باشکوه و ارزشمند فرهنگی، ضمن قدردانی از اهتمام خستگی ‌ناپذیر خانه مولانا در پاسداری از
.میراث غنی ادبی، دیوان جامع اشعار این شاعر گران‌قدر رونمایی شد
.
.
در نخست بانو یسنا سیدی گرداننده این برنامه، برگزاری چنین همایش‌هایی را گامی اثرگذار و بنیادین در جهت پیوند دادن
نسل امروز با ریشه‌های فرهنگی و هویت تاریخی گذشته دانست و تأکید کرد که برافروخته نگاه‌ داشتن چراغ این محافل ادبی، نقش بسزایی در تسکین و کاهش بار رنج ‌های ناشی از غربت، مهاجرت و دوری از وطن برای جامعه اهل فرهنگ ایفا می‌کند.
حبیب‌الله بلبل در سال ۱۳۰۶ خورشیدی در محله تاریخی شور بازار کابل دیده به جهان گشود و پس از گذراندن دوران تحصیل و فراغت از لیسه حبیبیه، از همان ایام جوانی گام در مسیر شعر و معرفت نهاد. او با حضور مستمر در کانون‌های ادبی و هم ‌نشینی با بزرگان شعر آن زمان، از جمله صوفی غلام‌ نبی عشقری و شایق جمال، توانست قریحه شعری خود را صیقل دهد. بلبل با تأثیر پذیری عمیق و اندیشمندانه از آموزه ‌های عرفانی و شاهکار های ادبی بزرگانی چون حکیم سنایی، حضرت مولانا، حافظ شیرازی، عبدالرحمان جامی و به ‌ویژه ابوالمعانی بیدل، حضوری پر رنگ در محافل ادبی، نشست‌ های شعر و خانقاه‌ های کابل داشت؛ به ‌گونه‌ای که آثار و کلام او به آیینه تمام ‌نمای فرهنگ، صفا و مکتب اصیل
.ادبی و عرفانی کابل قدیم تبدیل گردید
.
.
در بخش دیگری از این همایش، دکتور سید مخدوم رهین نویسنده و پژوهشگر نامور کشور به‌ عنوان سخنران ویژه برنامه به ایراد سخن پرداخت و با خوانش نمونه ‌هایی نغز و برجسته از اشعار عاشقانه و عارفانه‌ی بلبل، ابعاد فنی و زیبایی‌ شناختی کلام او را تمجید کرد. وی همچنین از تلاش‌های ماندگار فرزندان و بازماندگان بلبل در راستای گردآوری، ویرایش و چاپ دیوان شادروان بلبل قدردانی نمود.
دکتور رهین در ادامه سخنان خود به بررسی بافت اجتماعی و ویژگی‌های منحصر ‌به ‌فرد کابل قدیم پرداخت و صمیمیت، جوانمردی، همبستگی و عواطف پاک انسانی مردم آن عصر را تشریح کرد. او همچنین پیوند تاریخی اهل ادب و هنر را با طریقت ‌های بزرگ عرفانی به ‌ویژه طریقت‌ های چشتیه، قادریه و نقشبندیه مورد تحلیل قرار داد و سیر تاریخی و جایگاه معنوی طریقت چشتیه را از کابل تا شبه ‌قاره هند روشن ساخت.
بررسی ویژگی‌های شناختی، محتوایی و ساختاری آثار بلبل نشان می‌دهد که اشعار او در قالب‌های گوناگون ادبی نظیر غزل، مثنوی، رباعی و دوبیتی، سرشار از روحیه عشق، صفا، مردم ‌داری، ایثار و همدردی عمیق با طبقات کم‌ درآمد و مستمند جامعه است. علاوه بر لایه‌ های غنی عارفانه و اخلاقی، کلام بلبل دارای جنبه‌ های پر رنگ و متعهدانه نقد اجتماعی است. او با شجاعت به افشاگری علیه استبداد سیاسی، ثروت ‌اندوزی ‌های نامشروع، رشوه، فساد اداری و ناعدالتی‌ های زمانه خویش پرداخت. از آنجا که دوران جوانی و شکل‌ گیری شخصیت ادبی او با یکی از سخت‌ ترین و تاریک ‌ترین ادوار استبداد سیاسی در تاریخ معاصر همزمان بود، بلبل متعهدانه و دلسوزانه رنج ‌ها، درد های واقع ‌گرایانه و دغدغه‌ های مردم جامعه‌اش را در قالب ابیات نغز و ماندگار خویش انعکاس داد
.
.
آقای نوید حامد شاعر و پژوهشگر در ادامه سخنرانی نموده، کابل را به‌عنوان یکی از دیرینه‌ترین گهواره ‌های تمدنی، همواره بستر پیوند فرهنگ ‌ها، اندیشه ‌ها و سبک ‌های گوناگون ادبی دانست. این شهر با سابقه تاریخیِ پیش و پس از اسلام و عبور از دوران ‌های برجسته‌ای همچون یونان ‌باختری و بودیسم، همواره بستر و خاستگاه شاعران، عارفان و ادیبان بزرگی بوده است. هویت فرهنگی کابل بر پایه جوانمردی، صمیمیت، عیاری و صلح ‌دوستی شکل گرفته؛ شیوه‌ای از زندگی و نگاه به جهان که در تمام دوره ‌ها از عصر تیموریان تا روزگار معاصر در اثر و منش اهالی قلم و هنر این دیار جریانی پررنگ داشته است.
یکی از درخشان‌ترین جلوه ‌های این پیوند فرهنگی را می‌توان در مکتب ادبی کابل و چهره‌ های برجسته آن، از جمله حبیب ‌الله بلبل مشاهده کرد.
در کنار شعر و ادبیات، انجمن ‌ها و محافل ادبی کابل همواره نقطه‌ عطف پروراندن استعداد هایی بوده‌ اند که زبان فارسی و فرهنگ این سامان را نمایندگی کرده ‌اند. کوچه و بازارهای تاریخی این شهر، همچون کاه فروشی و مراد ‌خانی، نه تنها فضایی برای زندگی روزمره، بلکه محلی برای برپایی زمزمه ‌های صوفیانه و شعر خوانی ‌ها بوده‌اند. یادآوری داستان‌ها، مفاخر و سروده ‌های یادگار مانده از این سرزمین، نشان ‌دهنده اصالت پایداری است که ادبیات کابل را تا به امروز زنده و اثرگذار نگه داشته است. این میراث گران ‌بها، با وجود تمامی فراز و نشیب‌ های تاریخی و سیاسی، همچون امانتی ارزشمند سینه به سینه منتقل شده تا هویت، غرور و همبستگی فرهنگی مردم این دیار را برای نسل‌های آینده جاویدان
سازد
.
.
در ادامه آقای احمد فهیم هنرور، ناشر و تدوین کننده این اثر به بررسی ابعاد گوناگون زندگی، منش اخلاقی و سیر پژوهشی و ادبی این شاعر فقید پرداخت. حبیب ‌الله بلبل که سال‌ها در بخش ‌های اداری و مالی تلاش کرده بود، علاوه بر فعالیت ‌های اجتماعی، با بهره ‌گیری از آموزه ‌های قرآنی و علایق عرفانی، آثار ارزنده‌ای در قالب ‌های مختلف شعری به یادگار گذاشت که بخش مهمی از شناسنامه فرهنگی به شمار می‌رود. ابعاد اخلاقی و ارتباطات ادبی وی، به ‌ویژه بهره ‌مندی از محضر بزرگانی چون صوفی غلام نبی عشقری، میر شایق جمال، ملک الشعرا استاد بیتاب مورد بحث قرار داد. همچنین اخلاص و ارادتمندان وی با اشاره به وصایت معنوی و امانت ‌داری نوشته‌ های وی در دوران هجرت، انتشار این دیوان را گامی ارزشمند در راستای پیوند نسل گذشته و امروز و زنده نگه‌داشتن میراث ادبی کشور دانست. در ادامه موصوف دو پارچه شعری را که میان بلبل و صوفی عشقری تبادله شده بود به قرائت گرفت.
.
.
در پایان این محفل محترم سید همایون شاه عالمی شاعر و نویسنده مطرح و محترم زبیر هجران شاعر جوان و خوش قریحه نیز اشعاری را از دیوان بلبل به دکلمه گرفتند
این محفل با دعای به روح رفتگان به کار خود پایان داد
11 سپتامبر
۱ دیدگاه

تا تو باشی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

تا تو باشی

می‌زنم  دل را به  دریا غرقِ  رویا  می‌شوم

 عاقبت در آتشِ   عشقت   معمّا  می‌شوم

 می‌کشم دست از دو عالم تا تو باشی مقصدم

 می‌گذرم از هرچه دارم غرقِ معنا می‌شوم

 تا تو باشی شمعِ روشن در شب تاریکِ من

 همچو پروانه میانِ شعله شیدا می‌شوم

 راهِ عشقت گرچه لبریز است از بیم و خطر

 می نهم پا بر سرِ آتش  شکیبا می‌شوم

 یا نهم سر بر  سرِ  پیمانه  در  راهِ  وصال

 یا در این راهِ تمنا محو  و رسوا می‌شوم

پروانه شیرین سخن

10 سپتامبر
۱ دیدگاه

آتش دل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

آتش دل

می زند با تیغ ابرو آن جفاجو  خنجرم

میچکدخون جگراز گوشهٔ چشم ترم

آرزو  دارم بمیرم  از  برای   مقدمش

یک قدم  سویم نیاید از  تکبر  دلبرم

ناگهم ازخواب شیرین بخت بدبیدارکرد

گرشبی درخواب آمدآن پریوش دربرم

پیر  گردیدم  دریغا  ذرهٔ  بیرون نشد

عاشقی هاازدلم دیوانه گی هاازسرم

من خراب یک نگاهش بوده ام ازکودکی

هست دایم لذتِ این کودکی هادرسرم

روزوشب باداغ هجران ساختم تاسوختم

یک نظرکن ای پری برحالِ زارمضطرم

دین ودنیابرسرِعشق و وفا بگذاشتم

تاچه حاصل آیدم  زین کار روزمحشرم

نقدایام جوانی رایگان  دادم زکف

جز ندامت حالیا دیگر نباشد در برم

آتشِ دل کی شودخاموش ازغوغای عشق

هرگوید غیر این هرگز نگردد باورم

داستان غصه هاپایان ندارد ای « لبیب » 

تا بکی آتش زنی دربرگ برگ دفترم  

عقرب ۱۳۹۱ هه ش

ازمجموعه غوغای دل

عبدالقیوم « لبیب »

 

 

10 سپتامبر
۳دیدگاه

معمای لب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

معمای لب

باز چون گل  تو  به دیدار چمن  می آیی؟

یا چو آهـوی  رمیـده  به  دَمن  می آیی؟

هر قدر  دیـر  کنی  در  رهی تو  منتظرم 

صبر  ایوب  کنم   دیدن    من   می آیی؟

بسملم خون  دگر نیست رود از چشمم

چون نفس در تن و چون روح به بدن می آیی؟

ز معمــای لبت از چه سبب نیست پیام

در ادبـگاه  معانی بـه سخن  می آیی؟

لعل داغ و نمکین ات به من آتش افروخت

شعله در بستر این سوخته تن می آیی؟

آسمان دور و زمین سخت و غم از حد بیرون

ای همه داروی این درد و محن می آیی؟

در ی این دل به رخُت تــا به ابد بـــاز بُوَد 

سوی منزلگه ات ای عهد شکن می آیی؟

جلوه ی نه فلک است در قدمت پای انداز

سیر این گلشن ِ زیبای  وطن  می آیی؟

زنده گی هر نفس اش دعوی غـربت دارد

کــاروان میـرود ای سـرو سمن می آیی؟

کاش آشفته شوی یادی ز محمـود کنی 

راه گـم کرده تو ای  یار  کهـن می آیی؟

———————–

دوشنبه ۱۸ سنبله ۱۳۹۲ هجری خورشیدی

 برابر با ۰۹ سپتامبر ۲۰۱۳ میلادی

احمد محمود امپراطور 

 

09 سپتامبر
۱ دیدگاه

طلعت جانان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

طلعت جانان

 باغ و گلاب و سنبل  و  ریحانم  آرزوست

 یک شب کنار  طلعت   جانانم   آرزوست

 عمرم گذشت و جان ز  تن من همی رود

 شب  نور  ماه  آن   مه  تابانم  آرزوست

 مجنون صفت به فصل بهار و خزان عمر

 سر در هوای دشت و بیابانم  آرزوست

 هر صبحدم از آن که بیایم به  وعده گاه

 دیدارت ای صنم به دل و جانم آرزوست

 بشکست برگ و بار و به خشکید آشیان

 چون فصل نو  بهار که  بارانم آرزوست

 شادی برفت و میکده ها بسته در شدند

 جامی ز دست ساقی رضوانم آرزوست

 من یاد سرو  ناز  و گل و باغ  کر ده ام

 همت”امان“به سوی گلستانم آرزوست

 امان قناویزی

۷/۹/۲۰۲۶

ترکیه “قونیه”

09 سپتامبر
۳دیدگاه

لطف ازل !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

لطف ازل !

دل ازغباردویی ها چوشست، شد بیدار

گشود دیده بــه نوری کـه بـود بی پندار

بــه هــرنفس زتو آیـد نسیــم لطف ازل

به هــرقدم زتوبــاشـد ره وصال وقرار

نه کعبه ونه حــرم نه کشـت ودیــرمرا

تو قبله ای که درآن گم شود همه اغیار

شراب عشق تو ریزد  زجـام بی رنگی

خــراب مستی آنم نــه هوشیــارو خمار

اگرچه قطره ام و بی نشان دراین دریا

زلطف تو گــردم چو موج، گوهــر بار

فقیر کوی تو ام تاج پــادشاهی چیست

گدای عشق تو بودن مراست شان وقار

زآتش طلبت سوخت هرچه غیرتو بود

بمانــد دردل من یک تــرانــه از دیـدار

مرا امـید “عزیزه” زلطف جانان است

کــه سهــل شــود راه وصــل تا دلـــدار

عزیزه عنایت

۲۴/۷/۲۰۲۶

 

09 سپتامبر
۱ دیدگاه

شرحی بر شعر کتاب راز هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

.

شرحی بر شعر کتاب راز هستی

شاعر: رسول پویان

  ****************

 کتاب راز هستی

به زندانی که دل دربند  آن  زنجیر و برپا گشت

در ایـن بی انتها هـستی فـقط، تنهای تنها گشت

شـرار خـشـم و تـوفـان طبیعـت تا که شـد آرام

بـرای زنــدگانـی مـأمـن هـســتی  مهــیّــا گشت

زمین گـرد سـر خـورشـید عالـم  تاب می گردد

که شـور آتش عـشـق درون رعنا و زیبا گشت

ز بـس در کــوزۀ دوران لـعــل آرزو جـوشـیـد

نـشـاط بـادۀ عـشـق و محـبـت شــور مینا گشت

اگـرچـه خـاک و بـاد و آب و آتـش بــود نـابینا

ولی چـشـم خـرد بـا نـور دل آهـسـته بینا گشت

جـهــان بیکـران پیچـیـده بـود در پـردۀ اسـرار

به نـور دانـش و عـقـل سـلـیم حـل معـمّا گشت

کـتاب راز هـسـتی را که جـان آیـیـنـۀ دل کـرد

حروف وواژه وتصویرِ بافت جمله خوانا گشت

زبـان جـلـوگاه ذات هـسـتـی ذهــن انـســان شـد

هزاران نقش از هر جلـوۀ صورت هویدا گشت

درشت وسخت وبران بود گرچه صخرۀ کهسار

به یمن عشق دل گرم لطافت  سنگ خارا گشت

حـدیـث وحـدت کل، داســتـان بـزم هـسـتی بـاد

طـرب را مطلع شـعـر محبت شـوق معنا گشت

خــرد در دادگاه بـاور وجــدان چــو داور شــد

تعـصب در نگاه خـنجــر خـونـیـن مـدارا گشت

مگـس را طاقـت پـرواز در دنـیــای بالا نـیست

در آن جایی که نقش لانـۀ سیمرغ و عنقا گشت

ز آب شـور اقـیـانـوس نـوش دل نـشـد حـاصـل

ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

تمام بـاور هـسـتی که در هـسـتی شـده عـریـان

ازان معنی و روح صورت و تنظیم پیدا گشت

 

  1. این شعر رسول پویان، از نظر فکری، شعری فلسفی ـ هستی‌شناختیاست که در آن مسیر آگاهی انسان از «زندانی‌بودن در هستی» به سوی عشق، خرد، دانش، زبان، معنا و در نهایت وحدت هستی ترسیم می‌شود. شاعر در واقع یک سیر تکاملی را روایت می‌کند: ماده → حیات → عشق → خرد → دانش → زبان → معنا → وحدت.

در ادامه، شعر را هم از منظر فلسفه و هم از منظر عرفان، معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی و زبان‌شناسی بررسی می‌کنم.

۱. بیت نخست: انسان به‌مثابه زندانی هستی

به زندانی که دل  دربند آن  زنجیر و برپا گشت
در این بی‌انتها  هستی  فقط،  تنهای تنها گشت

شعر با تصویری بسیار فلسفی آغاز می‌شود: انسان زندانی هستی است.

اینجا می‌توان چند برداشت داشت. یک برداشت نزدیک به اگزیستانسیالیسم است: انسان در جهانی عظیم و بی‌انتها افکنده شده، اما خودش را تنها می‌یابد. این مضمون یادآور پرسش‌هایی است که در فلسفه اگزیستانسیال مطرح می‌شوند:

  • من چرا وجود دارم؟
  • چرا در این جهان هستم؟
  • آیا معنایی برای بودن من وجود دارد؟
  • آیا انسان آزاد است یا اسیر شرایط وجودی خویش؟

«زنجیر» می‌تواند نماد جبر طبیعت، محدودیت جسم، مرگ، زمان و ناآگاهی باشد.

اما نکته مهم این است که شعر در همین نقطه متوقف نمی‌شود. زندان، آغاز یک سفر است؛ نه پایان آن.

۲. طبیعت از آشوب به نظم می‌رسد

شرار خشم و توفان طبیعت تا که شد آرام
برای  زندگانی  مأمن  هستی  مهیّا  گشت

اینجا شاعر به نوعی کیهان‌شناسی فلسفی وارد می‌شود.

طبیعت در ابتدا خشن، آشفته و پرآشوب است؛ اما به‌تدریج شرایط برای پیدایش زندگی فراهم می‌شود.

از منظر علمی، می‌توان این تصویر را با پیدایش ساختارهای پیچیده در جهان، شکل‌گیری زمین و فراهم‌شدن شرایط حیات مقایسه کرد؛ البته نباید آن را الزاماً یک بیان علمی دقیق دانست. شاعر زبان علم را به زبان فلسفه و شعر تبدیل کرده است.

«مأمن هستی» در اینجا زمین و طبیعتی است که امکان ظهور حیات را فراهم می‌کند.

بنابراین حرکت شعر چنین است:

آشوب → نظم → زندگی

۳. زمین و خورشید؛ پیدایش عشق

زمین گرد سر  خورشید  عالم تاب می گردد
که شور آتش عشق درون رعنا و زیبا گشت

در اینجا یک اتفاق جالب رخ می‌دهد: شاعر از حرکت مکانیکی زمین به عشق می‌رسد.

زمین به دور خورشید می‌گردد، اما شاعر این حرکت را صرفاً یک حرکت فیزیکی نمی‌بیند؛ آن را با استعاره «عشق» تفسیر می‌کند.

یعنی جهان برای شاعر صرفاً مجموعه‌ای از ذرات و قوانین فیزیکی نیست؛ بلکه در تجربه انسانی، طبیعت می‌تواند معنا و زیبایی پیدا کند.

این همان جایی است که شعر از فیزیک به متافیزیک عبور می‌کند.

در نگاه مادی‌گرایانه، زمین حرکت می‌کند چون قوانین گرانش و دینامیک چنین اقتضا می‌کنند.

در نگاه شاعر:

حرکت → زیبایی → عشق → معنا

این تفاوت بسیار مهم است.

۴. «کوزه دوران» و جوشش آرزو

ز بس در کوزۀ دوران  لعل آرزو جوشید
نشاط بادۀ عشق و محبت شور مینا گشت

«کوزه» و «مینا» از تصاویر آشنای ادبیات عرفانی و فارسی‌اند.

«لعل آرزو» می‌تواند نماد خواستن، امید و میل به زندگی باشد.

انسان صرفاً موجودی نیست که زنده است؛ او موجودی است که می‌خواهد.

و همین «خواستن» یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های انسان است.

از این منظر، شعر به فلسفه‌ای نزدیک می‌شود که می‌توان آن را فلسفه میل و اراده دانست. انسان با آرزوهایش از وضعیت موجود فراتر می‌رود و وضعیت دیگری را طلب می‌کند.

پس:

زندگی → میل → آرزو → عشق

و عشق در شعر نه صرفاً عشق عاشقانه، بلکه نیرویی است که هستی را به سوی پیوند و تعالی می‌برد.

۵. مهم‌ترین تقابل شعر: نابینایی ماده و بینایی خرد

اگرچه خاک و باد و آب و آتش  بود نابینا
ولی چشم خرد با نور دل آهسته بینا گشت

این بیت از کلیدی‌ترین ابیات شعر است.

چهار عنصر سنتی ــ خاک، باد، آب و آتش ــ «نابینا» هستند؛ یعنی ماده به خودی خود آگاهی ندارد.

اما در روند تکامل هستی، چیزی پدیدار می‌شود که می‌تواند جهان را ببیند و بفهمد:

خرد انسان.

اینجا با مسئله بسیار مهم فلسفه ذهن مواجه می‌شویم:

چگونه از جهان مادی، موجودی پدید آمد که می‌تواند خودِ جهان را بشناسد؟

این همان مسئله‌ای است که امروز هم در فلسفه ذهن، علوم شناختی و فلسفه طبیعت مطرح است.

«چشم خرد» استعاره بسیار زیبایی است؛ چشم ظاهری جهان را می‌بیند، اما خرد معنای جهان را می‌جوید.

و شاعر خرد را تنها نمی‌داند؛ آن را با «نور دل» همراه می‌کند.

یعنی:

عقل بدون دل کافی نیست؛ دل بدون عقل نیز کافی نیست.

۶. راز هستی و نقش دانش

جهان بیکران پیچیده  بود در پردۀ اسرار
به نور دانش و عقل سلیم حل معما گشت

اینجا شعر صریحاً وارد معرفت‌شناسی می‌شود؛ یعنی بحث درباره اینکه انسان چگونه جهان را می‌شناسد.

جهان در ابتدا «معما» است.

انسان با:

  • دانش
  • عقل
  • مشاهده
  • اندیشه

پرده‌های این معما را کنار می‌زند.

این بخش به سنت عقل‌گرایی نزدیک است. اما شاعر یک قید بسیار مهم دارد:

«عقل سلیم»

یعنی هر چیزی که به نام عقل ارائه شود، الزاماً خردمندانه نیست. عقل باید سالم، سنجیده و فارغ از تعصب باشد.

این نکته بعدها در بیت مربوط به تعصب بسیار مهم‌تر می‌شود.

۷. کتاب هستی و پیدایش معنا

کتاب  راز  هستی   را  که   جان  آیینۀ  دل  کرد
حروف و واژه و تصویرِ بافت جمله خوانا گشت

در اینجا جهان تبدیل به کتاب می‌شود.

این استعاره بسیار عمیق است.

اگر جهان کتاب باشد، انسان خواننده آن است.

اما خواندن جهان فقط با چشم امکان‌پذیر نیست؛ باید ذهن و جان وجود داشته باشد.

در واقع شاعر سه مرحله را کنار هم قرار می‌دهد:

جهان → نشانه → تفسیر

جهان مجموعه‌ای از پدیده‌هاست؛ انسان برای آنها نام، مفهوم و رابطه ایجاد می‌کند.

این بیت را حتی می‌توان از منظر هرمنوتیک، یعنی فلسفه فهم و تفسیر، بررسی کرد.

انسان جهان را فقط مشاهده نمی‌کند؛ آن را تفسیر می‌کند.

۸. زبان؛ جایی که جهان وارد ذهن انسان می‌شود

زبان   جلوگاه   ذات   هستی   ذهن  انسان شد
هزاران نقش از هر جلوۀ صورت هویدا گشت

اینجا شعر به یکی از دشوارترین و مهم‌ترین مسائل فلسفی می‌رسد:

رابطه زبان و واقعیت.

ما جهان را تجربه می‌کنیم، اما تجربه خام به‌تنهایی برای انتقال معنا کافی نیست.

انسان به پدیده‌ها نام می‌دهد:

درخت، آب، عشق، مرگ، خدا، آزادی، عدالت، زیبایی…

با زبان، جهان خارجی وارد جهان ذهنی انسان می‌شود.

بنابراین زبان در این شعر صرفاً وسیله ارتباط نیست؛ بلکه ابزار ساختن جهان مفهومی انسان است.

این نگاه در فلسفه زبان بسیار مهم است: بخشی از جهانی که ما می‌شناسیم، از طریق ساختارهای زبانی و مفهومی برایمان قابل فهم می‌شود.

۹. عشق، حتی سنگ را نرم می‌کند

درشت و سخت و بران بود گرچه صخرۀ کهسار
به یمن عشق دل گرم  لطافت  سنگ خارا گشت

اینجا شاعر به یک اصل اخلاقی و انسان‌شناختی می‌رسد.

سنگ نماد سختی و بی‌احساسی است.

عشق نماد لطافت و همدلی.

در نتیجه:

عشق، نیروی نرم‌کننده هستی انسانی است.

اگر انسان فقط با عقل ابزاری زندگی کند، ممکن است به موجودی سرد و محاسبه‌گر تبدیل شود. عشق، شفقت و محبت به خرد، بُعد انسانی می‌بخشند.

در اینجا می‌توان شعر را با اخلاق فضیلت‌گرا نیز پیوند داد: انسان خوب فقط انسان دانا نیست؛ بلکه انسانی است که دل نرم و اخلاق انسانی دارد.

۱۰. «وحدت کل»؛ حرکت شعر به سوی نگاه وحدت‌گرایانه

حدیث وحدت  کل ،  داستان  بزم  هستی باد
طرب را مطلع شعر محبت شوق معنا گشت

اینجا یکی از آشکارترین عناصر متافیزیکی شعر ظاهر می‌شود:

وحدت کل.

یعنی جهان مجموعه‌ای از اشیای کاملاً جدا و بی‌ارتباط نیست؛ بلکه اجزای آن در یک کلیت به هم پیوسته‌اند.

این مضمون با برخی خوانش‌های عرفانی از «وحدت وجود» شباهت دارد، ولی دقیقاً مساوی با آن نیست.

در عرفان، وحدت می‌تواند به وحدت حقیقت وجود اشاره کند؛ در این شعر، «وحدت کل» بیشتر می‌تواند به معنای پیوستگی و همبستگی اجزای هستی باشد.

در این نگاه:

انسان جدا از طبیعت نیست؛
طبیعت جدا از هستی نیست؛
عشق جدا از معنا نیست؛
و معنا جدا از آگاهی نیست.

۱۱. عقل در دادگاه باور؛ مبارزه با تعصب

خرد در دادگاه باور وجدان چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

به نظر من این بیت از نظر اجتماعی ـ فلسفی یکی از قوی‌ترین ابیات شعر است.

اینجا شاعر میان باور و خرد تمایز می‌گذارد.

داشتن باور به خودی خود محکوم نشده است؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که باور از نظارت خرد و وجدان خارج شود.

«وجدان» داور است.

«خرد» داوری می‌کند.

اما «تعصب» تبدیل به «خنجر» می‌شود.

یعنی باور وقتی با تعصب همراه شود، می‌تواند به خشونت تبدیل شود.

از این منظر، شعر یک پیام بسیار مدرن دارد:

باور باید از فیلتر خرد و وجدان عبور کند.

این دیدگاه، در برابر جزم‌اندیشی و بنیادگرایی فکری قرار می‌گیرد.

۱۲. مگس و سیمرغ؛ مسئله ظرفیت شناخت

مگس  را  طاقت  پرواز در  دنیای  بالا نیست
در آن جایی که نقش لانۀ سیمرغ و عنقا گشت

این بیت را می‌توان از منظر محدودیت معرفت انسان نیز خواند.

مگس و سیمرغ دو سطح متفاوت‌اند.

مگس نماد موجودی با توان محدود است؛ سیمرغ نماد تعالی، عظمت و معرفت.

معنای احتمالی این است که هر موجودی متناسب با ظرفیت وجودی و معرفتی خود می‌تواند به حقیقت دست یابد.

از این زاویه، شاعر به یک پرسش معرفت‌شناختی نزدیک می‌شود:

آیا انسان قادر است تمام حقیقت هستی را بشناسد؟

پاسخ ضمنی شعر شاید این باشد:

نه به یکباره؛ بلکه به تدریج.

همان «آهسته بینا گشت» که در بیت پنجم آمده بود، اینجا دوباره معنا پیدا می‌کند.

۱۳. آب شور و باران؛ تبدیل رنج به شیرینی

ز   آب  شو ر اقیانوس  نوش  دل  نشد  حاصل
ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

این بیت را می‌توان نمادین خواند.

اقیانوس آب فراوان دارد، اما آبش شور است و مستقیماً قابل نوشیدن نیست.

برف و باران، همین آب را به صورتی قابل استفاده برای زندگی تبدیل می‌کنند.

از لحاظ فلسفی، این می‌تواند استعاره‌ای از تبدیل خامی به کمال باشد.

فراوانی به‌تنهایی کافی نیست.

دانش فراوان هم کافی نیست؛
قدرت فراوان هم کافی نیست؛
حتی تجربه فراوان هم کافی نیست.

آنچه اهمیت دارد، تبدیل و پالایش است.

در زبان عرفانی، می‌توان گفت حقیقت خام باید در وجود انسان تصفیه شود تا به «آب حیات» تبدیل گردد.

۱۴. بیت پایانی؛ جمع‌بندی کل فلسفه شعر

تمام   باور  هستی  که  در هستی  شده  عریان
ازان معنی و روح  صورت  و تنظیم پیدا گشت

این بیت در واقع کل شعر را جمع می‌کند.

در ابتدای شعر، انسان در برابر هستی تنها و زندانی بود.

اما در پایان، هستی برای او به مجموعه‌ای از:

  • صورت
  • روح
  • نظم
  • مفهوم
  • معنا

تبدیل شده است.

یعنی انسان از یک موجود صرفاً ناظر به موجودی معناساز تبدیل شده است.

در آغاز:

جهان بر انسان تحمیل می‌شود.

در پایان:

انسان جهان را می‌فهمد، نام‌گذاری می‌کند، تفسیر می‌کند و به آن معنا می‌دهد.

این همان حرکت اصلی شعر است.

۱۵. ساختار فکری کل شعر

اگر بخواهیم کل شعر را در یک نمودار فلسفی خلاصه کنیم، به این مسیر می‌رسیم:

هستی بی‌انتها

تنهایی و زندان وجود

طبیعت و آشوب

نظم کیهانی

حیات

آرزو

عشق

خرد

دانش

شناخت جهان

زبان

مفهوم

معنا

وجدان و اخلاق

مبارزه با تعصب

وحدت کل هستی

بنابراین شعر را می‌توان نوعی روایت تکامل آگاهی دانست.

۱۶. چند دستگاه فلسفی که با شعر ارتباط پیدا می‌کنند

الف) اگزیستانسیالیسم

بیت اول به‌شدت با دغدغه اگزیستانسیالیستی هم‌خوان است:

انسان تنها در جهانی عظیم و بی‌انتها.

اما شعر برخلاف اگزیستانسیالیسم بدبینانه، در پوچی متوقف نمی‌شود و برای انسان راه خروج می‌سازد:

عشق + خرد + معنا.

ب) فلسفه طبیعت

ابیات مربوط به زمین، خورشید، عناصر و پیدایش حیات، یک تصویر فلسفی از حرکت طبیعت از بی‌نظمی به نظم ارائه می‌دهند.

البته این تصویر را نباید جایگزین نظریه علمی دانست؛ اینجا علم به ماده خام تأمل شاعرانه تبدیل شده است.

ج) معرفت‌شناسی

قسمت «نور دانش و عقل سلیم» کاملاً معرفت‌شناختی است.

سؤال اصلی این است:

انسان چگونه از ناآگاهی به آگاهی می‌رسد؟

پاسخ شعر:

عقل، دانش، تجربه و وجدان.

د) فلسفه زبان

ابیات مربوط به «حروف»، «واژه»، «جمله» و «زبان» به این مسئله می‌پردازند که چگونه واقعیت برای انسان به جهان قابل فهم تبدیل می‌شود.

زبان در این شعر صرفاً ابزار بیان اندیشه نیست؛ بلکه یکی از ابزارهای ساخت و سازمان‌دهی معنا است.

هـ) عرفان

واژگانی مانند:

  • عشق
  • دل
  • نور
  • وحدت
  • هستی
  • سیمرغ
  • عنقا
  • بزم
  • معنا

فضای عرفانی ایجاد می‌کنند.

اما عرفان شعر شما با عقل در تضاد نیست.

برعکس، یکی از ویژگی‌های جالب شعر این است که می‌خواهد عقل و دل را آشتی دهد.

و) اخلاق و فلسفه اجتماعی

بیت:

خرد در دادگاه باور وجدان   چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

شعر را از یک تأمل صرفاً فردی درباره هستی خارج می‌کند و به مسئله جامعه می‌رساند.

پیام این قسمت این است:

جامعه‌ای که باور دارد اما خرد و وجدان ندارد، ممکن است باور خود را به ابزار خشونت تبدیل کند.

این شاید اجتماعی‌ترین و سیاسی‌ترین مضمون شعر باشد، بدون اینکه شعر مستقیماً سیاسی باشد.

۱۷. یک نکته بسیار مهم: «عشق» و «خرد» رقیب یکدیگر نیستند

به نظرم یکی از ستون‌های اصلی این شعر همین است.

در بسیاری از سنت‌های فکری، گاهی عقل و عشق در مقابل هم قرار می‌گیرند:

عقل ↔ عشق

اما در این شعر چنین نیست.

شاعر ابتدا عشق را می‌آورد، سپس خرد و دانش را، و در ادامه آنها را به هم پیوند می‌دهد.

یعنی انسان مطلوب شعر موجودی است که:

دل دارد، اما خرافی نیست؛
عقل دارد، اما سنگدل نیست؛
باور دارد، اما متعصب نیست؛
دانش دارد، اما از معنا تهی نیست.

این، به نظرم، یکی از زیباترین پیام‌های فلسفی شعر است.

۱۸. نتیجه نهایی

اگر بخواهم فلسفه این شعر را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:

این شعر داستان خروج انسان از زندان ناآگاهی و تنهاییِ وجود، و حرکت تدریجی او به سوی عشق، خرد، شناخت، زبان، اخلاق و معنای هستی است.

در آغاز، انسان زندانی هستی است؛ در پایان، تبدیل به خواننده کتاب هستی می‌شود.

در آغاز، جهان برای او اسرارآمیز و بی‌معنا است؛ در پایان، به صورت، مفهوم، نظم و معنا تبدیل می‌شود.

و در این مسیر سه نیروی اساسی دائماً همراه او هستند:

عشق برای پیوند، خرد برای تشخیص، و دانش برای شناخت.

و در مقابل این سه، سه خطر قرار دارند:

تنهایی، ناآگاهی و تعصب.

به همین دلیل، شعر را می‌توان نه فقط یک شعر عرفانی یا فلسفی، بلکه نوعی «هستی‌شناسی شاعرانه از تکامل آگاهی انسان» دانست.

در مرحله بعد همین شعر را بیت‌به‌بیت و کاملاً تخصصی از منظر مولانا، حافظ، ابن‌عربی، سهروردی، ملاصدرا، اگزیستانسیالیسم (سارتر و کامو)، نیچه، و فلسفه زبان ویتگنشتاین مقایسه  و نشان داده می‏شود هر بیت به کدام مکتب فکری نزدیک‌تر است.

در این خوانش، شعر «پویان» را نه به این معنا که شاعر الزاماً از این فیلسوفان و عارفان تأثیر پذیرفته، بلکه به‌عنوان یک متن مستقل که می‌توان آن را در آینه این دستگاه‌های فکری خواند بررسی می‌گردد. این تفاوت مهم است: «شباهت مفهومی» با «تأثیرپذیری تاریخی» یکی نیست.

۱. بیت اول: زندان هستی و تنهایی انسان

به زندانی که دل دربند آن زنجیر و بر پا گشت
در این بی‌انتها هستی فقط ،  تنهای  تنها گشت

این آغاز، از نظر فلسفی بسیار قابل تأمل است.

مولانا

مولانا انسان را گرفتار عالم محسوس و فاصله‌افتاده از اصل خویش می‌بیند. «زندان» در این خوانش، عالم محدود و صورت‌های ظاهری است. انسان در این جهان هست، اما در اعماق وجود خود احساس غربت می‌کند.

با این حال، مولانا به این نتیجه نمی‌رسد که انسان محکوم به تنهایی است؛ برعکس، همین غربت می‌تواند آغاز طلب و بازگشت باشد.

پس:

زندان → اشتیاق → حرکت به سوی اصل

ابن‌عربی

از منظر ابن‌عربی، مسئله جالب‌تر می‌شود. انسان در هستی از حق جدا نیست؛ بلکه مظهر و آینه اسماء و صفات اوست. بنابراین «تنهایی» را می‌توان تنهاییِ ناشی از ندیدن پیوند وجودی خویش با کل هستی دانست.

در این خوانش، زندان واقعی شاید نه جهان، بلکه پندار جدایی باشد.

سهروردی

سهروردی با مفهوم «غربت» بسیار سازگار است. انسان گرفتار عالم ظلمت است و باید از طریق نور به معرفت برسد.

این موضوع با بیت‌های بعدی شعر ارتباط مستقیم دارد؛ زیرا شعر بعداً از «نور دل»، «خرد» و «دانش» سخن می‌گوید.

سارتر و کامو

اینجا شعر به اگزیستانسیالیسم نزدیک‌تر می‌شود.

جهان «بی‌انتها» است و انسان «تنها».

کامو می‌پرسد: اگر جهان معنای از پیش تعیین‌شده‌ای نداشته باشد، انسان چه می‌کند؟

اما شعر پویان پاسخ کاملاً کامویی نمی‌دهد؛ زیرا در ادامه برای این جهان عشق و معنا پیدا می‌کند.

پس شعر از اگزیستانسیالیسم آغاز می‌کند، ولی در آن باقی نمی‌ماند.

۲. طبیعت و پیدایش زندگی

شرار خشم و توفان طبیعت تا که شد آرام
برای زندگانی  مأمن  هستی  مهیّا  گشت

اینجا شعر از انسان به کیهان عقب می‌رود.

طبیعت ابتدا آشوبناک است و سپس محیطی برای زندگی فراهم می‌شود.

ملاصدرا

این بیت را می‌توان بسیار خوب با ایده حرکت و تکامل وجودی ملاصدرا مقایسه کرد.

در حکمت متعالیه، وجود موجودات یک امر کاملاً ایستا نیست؛ عالم طبیعت دارای حرکت و دگرگونی است.

از این منظر، جهان شعر یک جهان «شدن» است، نه یک جهان کاملاً ثابت.

یعنی:

بودن ← شدن

و این «شدن» بعداً به پیدایش آگاهی می‌رسد.

نیچه

نیچه نیز با تصویر جهان ایستا مشکل دارد. جهان نزد او عرصه نیرو، شدن، کشاکش و آفرینش است.

اما تفاوت بزرگ اینجاست:

در شعر، حرکت طبیعت سرانجام به معنا، عشق و وحدت می‌رسد؛ در حالی که نیچه بسیار بیشتر بر آفرینش ارزش توسط خود انسان تأکید می‌کند.

۳. زمین، خورشید و عشق

زمین گرد سر خورشید عالم  تاب  می گردد
که شور آتش عشق درون رعنا و زیبا گشت

این بیت یک کار شاعرانه مهم انجام می‌دهد:

قانون فیزیکی را به زبان عشق ترجمه می‌کند.

برای فیزیک، زمین به دور خورشید  می‌گردد.

برای شاعر، این حرکت جلوه‌ای از عشق است.

حافظ

این نگاه به حافظ بسیار نزدیک است؛ زیرا حافظ جهان را صرفاً مجموعه‌ای از اشیای بی‌جان نمی‌بیند. طبیعت، شراب، گل، خورشید، عشق و انسان در یک شبکه نمادین قرار می‌گیرند.

اما تفاوت این است که حافظ غالباً با زبان ایهام و نماد سخن می‌گوید، در حالی که شعر پویان در اینجا صریح‌تر و فلسفی‌تر است.

مولانا

مولانا نیز می‌تواند حرکت را صورت دیگری از عشق بداند:

عشق نیروی حرکت هستی است.

بنابراین این بیت از نظر روح کلی، به جهان‌بینی مولانا بسیار نزدیک است.

۴. آرزو و عشق

ز بس در کوزۀ دوران لعل  آرزو جوشید
نشاط بادۀ عشق و محبت شور مینا گشت

اینجا انسان از «وجود» به «میل» می‌رسد.

انسان موجودی است که آرزو دارد.

نیچه

این قسمت قابلیت خوانش نیچه‌ای دارد.

نیچه انسان را موجودی صرفاً منفعل نمی‌داند؛ زندگی در او با خواستن، نیرو و آفرینندگی همراه است.

اما «عشق» شعر پویان با اراده معطوف به قدرت نیچه‌ای یکسان نیست.

در شعر:

آرزو → عشق → محبت

در نیچه:

میل → نیرو → آفرینش ارزش

پس شباهت در «پویایی» است، نه در نتیجه اخلاقی.

۵. نقطه عطف شعر: ماده نابینا، خرد بینا
ولی چشم خرد با نور دل آهسته بینا گشت

این بیت به اعتقاد من مرکز فلسفی شعر است.

چه اتفاقی افتاده؟

چهار عنصر طبیعت «نابینا» هستند، اما «چشم خرد» پدید آمده است.

اینجا مسئله اصلی، ظهور آگاهی از دل طبیعت است.

این همان پرسش عظیم فلسفه ذهن است:

چگونه موجودی از جهان پدید آمد که می‌تواند خود جهان را بشناسد؟

ملاصدرا

از منظر ملاصدرا، می‌توان این بیت را در قالب حرکت تکاملی وجود خواند؛ ماده در مسیر کمال وجودی به مراتب بالاتری می‌رسد.

سهروردی

«نور دل» اینجا بسیار سهروردی‌وار است.

برای سهروردی، معرفت صرفاً انباشتن اطلاعات نیست؛ معرفت نوعی روشن‌شدن وجود انسان است.

در شعر نیز:

خرد + نور دل = بینایی

نه عقل خشک و محض.

مولانا

مولانا نیز عقل را بدون تحول درونی کافی نمی‌داند. دانستنِ مفهومی با دیدن حقیقت یکی نیست.

بنابراین «آهسته بینا گشت» تعبیر بسیار مهمی است.

آگاهی یک جهش ساده نیست؛ یک سیر تدریجی است.

۶. راز جهان و دانش

جهان بیکران پیچیده بود در  پردۀ اسرار
به نور دانش و عقل سلیم حل معما گشت

این بیت از همه بیشتر با عقل‌گرایی و معرفت‌شناسی مدرن ارتباط دارد.

جهان معماست.

انسان ابزار حل معما را دارد:

دانش + عقل سلیم

ویتگنشتاین

اینجا می‌توان یک مقایسه جالب با ویتگنشتاین داشت.

ویتگنشتاین متأخر نشان می‌دهد که بسیاری از مشکلات فلسفی ناشی از سوءاستفاده یا بدفهمی زبان‌اند.

بنابراین برای حل «معما»، فقط دانش کافی نیست؛ باید ببینیم مسئله چگونه در زبان صورت‌بندی شده است.

شعر نیز بلافاصله بعد از این بیت وارد «کتاب»، «حروف»، «واژه» و «جمله» می‌شود.

این توالی تصادفی نیست:

جهان → شناخت → زبان

۷. جهان به‌مثابه کتاب

کتاب راز هستی را که جان آیینۀ دل کرد        
حروف و واژه و تصویرِ بافت جمله خوانا گشت

اینجا شعر به یکی از زیباترین استعاره‌های خود می‌رسد:

هستی = کتاب

و انسان:

خواننده کتاب هستی

ابن‌عربی

این تعبیر را می‌توان با جهان‌بینی ابن‌عربی بسیار خوب مقایسه کرد.

در عرفان ابن‌عربی، عالم مجموعه‌ای از نشانه‌ها و تجلیات است. انسان نیز موجودی است که می‌تواند این نشانه‌ها را دریابد.

بنابراین جهان «متن» است و موجودات، به‌نوعی نشانه‌های آن متن هستند.

سهروردی

در حکمت اشراق نیز جهان صرفاً یک مجموعه اشیای خام نیست؛ مراتب نور و ظهور است.

پس «خواندن» جهان یعنی عبور از صورت ظاهری به حقیقت باطنی.

۸. زبان و هستی

زبان    جلوگاه   ذات  هستی  ذهن   انسان  شد 
هزاران نقش  از هر جلوۀ  صورت هویدا گشت

این شاید ویتگنشتاینی‌ترین قسمت شعر باشد.

چرا؟

زیرا مسئله دیگر فقط «جهان» نیست؛ مسئله این است که:

جهان چگونه در زبان و ذهن انسان صورت می‌بندد؟

ویتگنشتاین متقدم جمله معروفی دارد که مضمونش این است:

مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است.

شعر پویان نیز به‌نوعی می‌گوید:

جهان وقتی در ذهن انسان به زبان درمی‌آید، صورت‌های بی‌شماری از آن آشکار می‌شود.

البته تفاوت بسیار مهم است: ویتگنشتاین متأخر زبان را در کاربردها و «بازی‌های زبانی» بررسی می‌کند، در حالی که شعر پویان زبان را تا سطحی هستی‌شناختی و شاعرانه بالا می‌برد.

۹. سنگ و عشق

درشت و سخت و بران بود گرچه صخرۀ کهسار        
به یمن عشق دل گرم لطافت سنگ خارا گشت

اینجا شعر دوباره از معرفت به اخلاق برمی‌گردد.

عشق فقط احساس نیست؛ نیرویی است که سختی را به لطافت تبدیل می‌کند.

مولانا

این بیت بیش از همه مولانایی است.

عشق در جهان مولانا نیروی دگرگون‌کننده است؛ انسان را از وضع موجود بیرون می‌کشد و تبدیل می‌کند.

نیچه

اما نیچه احتمالاً با این تعبیر اختلاف پیدا می‌کرد.

برای نیچه، عشق لزوماً «نرم‌کردن» نیست؛ حتی عشق می‌تواند نیرویی شدید، آفریننده و دگرگون‌کننده باشد.

پس:

مولانا: عشق = نرم‌کننده و تعالی‌بخش

نیچه: عشق = نیرویی برای فزونی و آفرینش

۱۰. وحدت کل

حدیث  وحدت  کل ،  داستان  بزم هستی باد
طرب را مطلع شعر محبت شوق معنا گشت

اینجا شعر به اوج متافیزیکی خود می‌رسد.

ابن‌عربی

این بیت بیشترین نزدیکی را به ابن‌عربی دارد.

«وحدت کل» را می‌توان از منظر او به پیوستگی حقیقت وجود و ظهور آن در کثرات تفسیر کرد.

البته باید مراقب باشیم که «وحدت کل» شعر را بی‌درنگ «وحدت وجود ابن‌عربی» ننامیم؛ زیرا این دو اصطلاح از نظر تاریخی و فلسفی دقیقاً یکی نیستند.

اما فضای فکری بسیار نزدیک است:

کثرت در ظاهر، پیوند در باطن.

۱۱. عقل، باور، وجدان و تعصب

خرد در دادگاه  باور  وجدان چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

این بیت به نظرم اوج اخلاقی و اجتماعی شعر است.

سه چیز داریم:

باور — خرد — وجدان

و یک دشمن:

تعصب

شاعر نمی‌گوید «باور بد است.»

می‌گوید باور باید در دادگاه خرد و وجدان قرار گیرد.

نیچه

نیچه منتقد شدید بسیاری از باورهای تثبیت‌شده و اخلاق‌های گله‌ای بود.

از این منظر، مبارزه شعر با تعصب به نیچه نزدیک است.

کامو

کامو نیز از تبدیل عقیده به خشونت هراس داشت.

در نگاه کامویی، وقتی انسان مدعی مالکیت مطلق حقیقت می‌شود، ممکن است برای تحقق آن حقیقت، خشونت را توجیه کند.

پس این بیت را می‌توان چنین خلاصه کرد:

هیچ باوری نباید آن‌قدر مقدس شود که خرد و وجدان را خاموش کند.

این یکی از مدرن‌ترین پیام‌های شعر است.

۱۲. مگس و سیمرغ

مگس را طاقت  پرواز  در  دنیای  بالا  نیست 
در آن جایی که نقش لانۀ سیمرغ و عنقا گشت

اینجا شعر وارد مسئله حدود شناخت می‌شود.

هر موجودی ظرفیت خاصی دارد.

مگس نمی‌تواند جای سیمرغ را بگیرد.

مولانا

این مضمون با تمثیل‌های مولانا بسیار سازگار است: موجودات در مراتب مختلف ادراک قرار دارند.

سهروردی

سیمرغ و عنقا نیز با فضای حکمت اشراق و ادبیات رمزی بسیار همخوان‌اند.

اما یک نکته ظریف وجود دارد:

ممکن است «مگس» صرفاً موجود حقیر نباشد؛ می‌تواند نماد انسان محدود در برابر حقیقت نامحدود باشد.

در این صورت شعر یک فروتنی معرفت‌شناختی نیز دارد:

انسان نباید ظرفیت محدود خود را با حقیقت نامحدود یکی بداند.

۱۳. اقیانوس شور و باران شیرین

ز آب شور اقیانوس نوش دل نشد حاصل        
ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

این بیت را می‌توان استعاره‌ای از فرآیند تبدیل دانست.

آب دریا فراوان است، ولی شور است.

باران و برف، آب را به چیزی قابل استفاده برای زندگی تبدیل می‌کنند.

در سطح فلسفی:

فراوانی ≠ فایده

و:

دانستن ≠ فهمیدن

ممکن است انسان با انبوهی از اطلاعات مواجه باشد، اما هنوز «آب شیرین معنا» را نیافته باشد.

این بیت در حقیقت مکمل بیت «دانش و عقل سلیم» است.

۱۴. بیت آخر: روح، صورت، نظم و معنا

تمام  باور هستی  که  در  هستی  شده  عریان 
ازان  معنا و روح صورت  و تنظیم پیدا گشت

این بیت را می‌توان فشرده‌ترین بیان دستگاه فلسفی شعر دانست.

چهار مفهوم برجسته:

روح — صورت — تنظیم — معنا

اینجا شعر به یک نگاه ترکیبی می‌رسد:

  • «صورت» → جهان محسوس
  • «روح» → باطن و آگاهی
  • «تنظیم» → نظم
  • «معنا» → تفسیر انسانی

در نتیجه هستی برای انسان فقط «چیزی که هست» نیست؛ بلکه چیزی است که قابل فهم و معنا دادن است.

مقایسه نهایی با نه متفکر

اگر شعر را در یک جدول فکری خلاصه کنیم:

متفکر نزدیک‌ترین بخش شعر محور مشترک
مولانا عشق، نور دل، تحول انسان عشق به‌مثابه نیروی دگرگونی
حافظ عشق، طبیعت، مینا، معنا جهان نمادین و زیبایی‌شناسی عشق
ابن‌عربی وحدت کل، کتاب هستی، تجلی وحدت در کثرت و جهان به‌مثابه نشانه
سهروردی نور، بینایی، سیمرغ معرفت به‌مثابه روشنایی
ملاصدرا طبیعت، شدن، تکامل حرکت و پویایی وجود
سارتر زندان، تنهایی، وضعیت انسان تنهایی و مسئله وجود
کامو هستی بی‌انتها و مسئله معنا رویارویی انسان با جهان و بی‌معنایی
نیچه آرزو، نیرو، آفرینش، نقد تعصب انسانِ آفریننده و ضد جزم‌اندیشی
ویتگنشتاین واژه، جمله، زبان و جهان نسبت زبان با جهان و معنا

 

اما یک تفاوت بسیار مهم

اگر بخواهم دقیق‌تر قضاوت کنم، شعر پویان را نمی‌توان متعلق به هیچ‌یک از این مکاتب دانست.

اتفاقاً ویژگی جالب شعر همین ترکیب است.

در آن، چند سنت با یکدیگر ملاقات می‌کنند:

عرفان ایرانی
+
حکمت اسلامی
+
عقل‌گرایی مدرن        
+
اگزیستانسیالیسم
+
فلسفه زبان     
+
نگاه تکاملی به هستی

اما شاعر آنها را به یک نتیجه شخصی می‌رساند:

هستی از آشوب آغاز می‌شود، حیات پدیدار می‌شود، انسان به عشق می‌رسد، عشق با خرد همراه می‌شود، خرد دانش می‌آفریند، دانش جهان را قابل خواندن می‌کند، زبان آن را مفهوم‌پردازی می‌کند، و سرانجام انسان در کثرت جهان به جست‌وجوی وحدت و معنا می‌رسد.

به همین دلیل، اگر بخواهم برای این شعر یک عنوان فلسفی انتخاب کنم، شاید این تعبیر مناسب باشد:

«حماسه تکامل آگاهی از ماده تا معنا»

و اگر بخواهیم آن را حتی عمیق‌تر کنیم:

«از زندان هستی تا خواندن کتاب هستی»

این دو عبارت تقریباً دو قطب شعر را تشکیل می‌دهند: «زندان» در آغاز و «کتاب» در میانه و «معنا» در پایان.

یک نکته دیگر هم بسیار قابل توجه است: شعر ظاهراً یک حرکت مارپیچی دارد، نه صرفاً خطی. انسان ابتدا از طبیعت می‌آید، بعد طبیعت را می‌شناسد، سپس آن را در زبان بازسازی می‌کند و سرانجام دوباره به «وحدت کل» بازمی‌گردد. یعنی انسان از هستی جدا نشده؛ هستی در انسان به خودآگاهی رسیده است. این خوانش، شعر را به یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های فلسفه تبدیل می‌کند: آیا آگاهی، راهی است که هستی از طریق انسان برای شناخت خویش پیدا کرده است؟

نواب راصل 

 

 

 

 

08 سپتامبر
۳دیدگاه

 صبحِ فردا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

 صبحِ فردا

 دوباره فصلِ گل‌ها  می‌رسد باز

 بهارانِ مست و زیبا می‌رسد باز

 به هر صحرا،  هر  باغ  و  خیابان

 صنوبر، سبز و برپا  می‌رسد باز

 پس از شب‌های تاریکِ ستمگر

سحر با صبحِ فردا  می‌رسد باز

 قلم از بندِ خاموشی و  حسرت

 روان، کارا، نویسا می‌رسد باز

 دوباره   حقِّ   مطلوبِ  جوانان

 با استمرار و معنا می‌رسد باز

 کرامت ،  داد  و  آزادیِ  انسان

با سعی و عزم و تقوا می‌رسد باز

 حقوقِ    فرد  و  آزادیِ   عامه

بدون شک، سراپا می‌رسد باز

 نه بیمی از سخن باشد، نه تحقیر

 زِ هر دل، بانگِ گویا  می‌رسد باز

 اگر امروز باغِ ما  خزانی‌ست

 به فردا سبز و زیبا می‌رسد باز

 هر آن چیزی که از ما رفته، روزی

 به دستِ مردمِ ما می‌رسد باز

 دوباره  بر لبِ  خاموشِ  مردم

 نوایِ حق به آوا می‌رسد باز

 بشیر، هر دوره‌ای پایانی دارد

 بهارِ مست و رعنا می‌رسد باز

 بشیر شیرین‌سخن

07 سپتامبر
۳دیدگاه

قمارِ عشق‌

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

قمارِ عشق‌

با چنین  دیوانگی‌  ها راه  در  صحرا زدیم

نقش  سودای ورا  بر لوح  دل یکجا زدیم

دل به طوفان جنون دادیم و مجنون وار هم

خیمه در  صحرای  دل از خاطر  لیلا زدیم

چون شمیم از بند گل با باد صبح آویختیم

بوی عشق اش در مشام عاشقِ شیدا زدیم

چشم بیدار از تماشای تجلی‌ های دوست

قطره کردیم  و به  بحر  گوهر معنا زدیم

هر چه بود از نام و ننگ و آبروی خویشتن

در قمارِ عشق‌ بازی شرطِ دل تنها زدیم

شمع سان گر سوختیم در بزم خوبان جهان

قصه‌ های سرد دل را آتشی در جا زدیم

در سماعِ بی‌خودی با نغمه‌ های بی‌ نشان

مست گشتیم و درین مستی ش دست و پا زدیم

عاقبت ای دوست بیرون از خودی  باید شدن

زانکه ما پا از حدود خویش و از دنیا زدیم

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا 

 

07 سپتامبر
۳دیدگاه

هر چه میخواهی بگو

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

هر چه میخواهی بگو

قلب  من بی نظم  شد از زیر لب خندیدنت 

می رود  بالا فشار  از  ، طرز  پنهان دیدنت

یکطرف ضربانِ قلب و یک طرف بالا  فشار

خونِ این بیچاره ای عاشق فتد  در گردنت

میل دارم  چند  روزی  در  بغل  گیری  مرا

من که بیمارم طبیبا ، دست من بر دامنت 

رقص چشمت بی سر و پا می‌کند هردم مرا

قند خونم  می‌ رود  بالا  از  آن  رقصیدنت 

بی سبب بر من چرا این شیطنت ها میکنی

من که شک دارم خدایی بر مسلمان بودنت

باغبانت میشوم تا جان  به تن باشد مرا

آبیاری می کنم  یک  باغ   گل  پوشیدنت

دزد کی دیدم نگاهم   میکنی با نیشخند

خوب میفهمی فدای لحظه ای فهمیدنت 

چرخشِ چشمت مرا گمراه عالم کرده است

من که میخواهم شوم قربانِ آن چرخیدنت 

دوست داری تا بگویی با کمی ترس  و هراس

هر چه میخواهی بگو با خنده‌ یا  با دیدنت

من بگویم تا تو می‌گویی بگو من  حاضرم

من که لذت می برم از پاسخ و پرسیدنت

کاش بگذاری سرت را بر سری زانوی من

من شوم غرقی تماشا لحظهٔ خوابیدنت 

مثل گل مانند گل اصلا ز گل  نازک تری

مثل گل خندیدنت  مانند  گل  لرزاندنت 

همچو خورشیدی که می‌تابی بروی عاشقت

مثل طاهر می شوم قربانِ آن تابیدنت 

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان 

06 سپتامبر
۱ دیدگاه

شوقِ لقا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

شوقِ لقا

مبند یا رب، درِ فضل  و دعا را

 مگیر از جانِ مشتاقم صفا را

 من آن گم‌کرده‌راهم در دلِ شب

 که  می‌جوید  چراغِ  آشنا را

غبارِ تیره  بر  راهم  نشسته

 برافروز از  کرم  نورِ  هُدا را

 میانِ  چاهِ  تنهایی   اسیرم

 به دستم ده طنابِ ارتقا را

 تهی‌دستم ز خود، از یادِ  تو پُر

 مگیر از جانِ من شوقِ لقا را

 سحر چون گل به یادت سر برآرم

 بیفشان بر دلم عطر صبا را

 منم  محتاجِ  اعجازِ نگاهت

 مدارا کن دلِ بی‌دست‌وپا را

 به لب دارم دعایِ نیمه‌شب‌ها

 اجابت کن هوایِ این صدا را

از این دریایِ  آشوب  و تلاطم

کشان بر ساحلی این بی‌نوا را

 بگیر از لطف دستم در مسیرت

 ببخش این بندهٔ  غرقِ خطا را

 اگر از درگه‌ات یک دم برانی

 کجا دارم کسی جز تو، خدا را؟

هما_باوری

 جرمنی

 ۰۴/۰۲/۲۰۲۶

06 سپتامبر
۳دیدگاه

خوشا آن دم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

خوشا آن دم

خوشا آن دم که ملت شاد گردد

همه  از  رنج  و  غم   آزاد  گردد

وطن گردد  بهشتی خُرّم و شاد

یکایک  در  وطن   دلشاد   گردد

همه صاحبِ  گاز و برق  و رونق

از این  درگه  همه  فرزاد  گردد

وطن  آباد  و  صنعت  رونق‌ آفزا

همه با کار و  دانش  شاد گردد

شکوفا گردد این خاکِ پُر از درد

همه صاحبِ  عدل  و  داد  گردد

چو از همّت شکافند بیستون را

همه نسلِ  وطن  فرهاد   گردد

برای   ملّتی    در   خون‌   تپیده

دین و دنیا درست  ارشاد گردد

اگر این  فکرِ  نو ،   اندیشهٔ  ناب

سراسر  در   وطن  ایجاد  گردد

بشیر، این  آرزوی  خاص و  عام است

خدا  خواهد ، همه  بنیاد  گردد

بشیر احمد شیرین سخن

05 سپتامبر
۱ دیدگاه

آهِ گرمِ غریبان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  شنبه مؤرخ  ۱۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

——————————————-

آهِ گرمِ غریبان

ایدل تو کشتی دیده و  طوفان ندیده ای

نوحِ   نبی  و   هِمَّتِ     مردان   ندیده ای

چون عشق پرده پوشِ تنِ ابنِ آذر است

لبخنده اش  در  آتشِ  سوزان  ندیده ای

هر عاشقی ز هجرِ کسی گریه می‌کند

تو اشکِ خونِ ریخته به دامان ندیده ای

هرگز    مباش    در   پَییِ   آزردنِ  دلی

چون آه  و  سوزِ  گرمِ  غریبان  ندید ای

از پند  محتسب  بِگُذَر  راهِ  عشق  گیر

این راهِ وصلُ را  مگر  آسان  ندیده ای

داغیست  بر دلم  ز غم و   دردِ  روزگار

بنگر تو داغِ سینه ی   بریان  ندیده ای

طعنه مزن به  حسنِ   دل آرایِ دلبرم

چون تو صفایِ لعلِ  بدخشان  ندیده ای

نشنیده ای تو گریه ی پنهان خنجری

در رعد و برق تندی  باران  ندیده ای

 دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل چهار دهی

 

 

 

 

05 سپتامبر
۱ دیدگاه

صبح سفید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

صبح سفید

خوشا نسیم صبحی  کز باغ و  گلشن آید

 با بوی عطر یاس و هم رنگ  سوسن آید

خوشا   زمان   و   روزی  یارانِ   با  محبت

 چون موسم بهاران ، گل‌ها به  دامن آید

 خوشا زمان و  روزی  کز کوهسار  میهن

 بیرون‌شوند شغالان شیران به مأمن آید

 خوشا زمان و  روزی  کز باب  هم پذیری

 آسایش و گشایش ، در ملک و میهن آید

 ای هموطن، بیا و  آغوش خویش وا کن

 تا دوست شادمان ودشمن به شیون آید

 رمز بقای ما نیز در رهن  وحدت ماست

 تیر از ڪمان وحدت در قلب  دشمن آید

هر دانهٔ  مجزا  مرزوق  مور  و   مرغ اند

 از اجتماعِ دانه ، ڪثرت  به  خر من آید

 شبهای تیره دارد صبحِ سفیدی در پی

 شاید در این ظلمات ، نوری ز روزن آید

 افتادهٔ رشیدی، فرسوده حال و بی جان

خوش باش، که جانِ تازه در عالم تن آید

 چمن علی رشیدی

۱۱ سنبله ۱۴۰۵ خورشیدی

05 سپتامبر
۳دیدگاه

شب های سرد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر :  شنبه مؤرخ  ۱۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

شب های  سرد
******************
گفتی سوال کن چه سوالی سوال نیست
باشد  اگر  سوال ، تو  باشی مجال نیست
دیدم   نشسته ای    به   کنارم   خدا  قوت
حالا  اگر  به  تن  نبَوُد  ، سر  خیال  نیست
وقتی    نگاه   گرم   تو     افتاده    در   دلم
مرگم نمی رسید  و  اجل   احتمال  نیست
پر می زدم  بکوی تو هرشب  ز بی کسی
دیگر  نمی پرم ،  و  نیازِ   به   بال   نیست
از من مپرس حال دلم شرحهد شرحه بود
از  فیض  روی  ماه  تو  دیگر جدال نیست
حافظ   ورق   زدم   که  بگیرم  هزار   فال
فالم  تو  آمدی  و  دیگر  وقت  فال نیست
شب های  سرد حسرتِ دیدار  سر رسید
دیگر به دیده اشک و غمِ در جمال نیست
از این  به  بعد رزق  جهان شد بمن حرام
چیزی به جز نگاه  تو بر  من حلال  نیست
شیرین  ترین  سکوت  جهان  بین  ما  بَوُد 
لب وا نکن که وقتِ جواب و سؤال نیست
صد ها کتاب خواندم  و  صاحب هنر شدم
 طاهر به غیر  روی تو صاحب کمال نیست
سیدآصف طاهری
نیدرزاکسن-آلمان 
03 سپتامبر
۱ دیدگاه

تحلیل شعر سینمای زندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

تحلیل شعر سینمای زندگی

 این شعر رسول پویان به صورت همه جانبه تحلیل و توضیح می گردد:

سـینـمـای زنـدگی تـا بی نهـایـت دایـر است

صنعت بازیگـری در نقش انسـان وافراست

جهل و دانش در دوسوی زندگی ایستاده اند

 تیرگی کورست لیکن چشم دانش باصراست

باغـچـۀ ذهـنی که در قـلـب تکامـل می تـپـد

گـر نگـردد آبـیـاری چـون زمیـن بایر است

کـشـت و کار باغـبـان پیر حـاصل می دهـد

 گرچـه معمار طبیعـت در تنازع جابر است

 خالـق و مخلـوق از فـرگشت سـر بالا زدنـد

 قـلـه هـای بی نـهـایـت جـلــوگاه ناظـر است

صـنعـت هـسـتی نـگـنـجـد در بـیـان واژگان

آنکه درفرگشت ودرخـوی گزینش قادراست

 ذهن قاصر در زمان و در مکان پنهان شـده

ورنه اوهام و خرافات از معانی ظاهر است

عقل محض وحکمت وپندارافلاطون چه داد

 دید مرموزی که دریافت حقیقت کاسر است

 با مُثل راز حـقیقت در سـراب افـتــاده است

 کـشـتی بـار معــانـی روی دریـا سایـر است

واژگان واقـعی را در عـمــل آزمـون کـنـیـد

 حرف و پندار هـوایی چـون خیال زائراست

 ارزش و اخلاق و قانون در تکامل بـوده اند

 بـسـتر هـستی و ســیـر زنـدگانی عامر است

سـازگاری بـا طبـیـعـت در نهــاد آدمی است

 تـا بکی انـســان فـانی با تکـبّـر هـاجـر است

 چرخش پروانه در فرگشت هستی گرد شمع

جـانفـدائی یا که ادراک تکامـل قاصـر است

 زنـدگی در عـرصه گاه بی نهایت پاش پاش

 در فضای بیکران گویی که انسان عابراست

 انعـکاس درک هـسـتی در دل هـسـتی فـتــاد

جسم و جان ومغز انسانی درینجا ناشر است

 زنـدگی در تار و پـود فـرش بی پایان هست

 جلـوۀ الـوان در اشـکال دیـریـن سـامر است

 زنـده جـان در بـسـتـر بـی انـتـهـا آمـد پـدیـد

 آنکه درچرخ زمان تا بی نهایت صابر است

هوش مصنوعی که محصول کمال آدم است

گـرچه امـروز خادم و فـردا شـایـد آمر است

 منبع افکار و ذهـن و فـهم انـسـانی کجاست؟

دودمان و اجتماع و خیل پیش وحاضر است

 گـوشـی و رایانـه و اخـبــار و انترنـیـت نیز

 بهــر مملـو کـردن اذهان مـردم مـاهـر است

 در فـضـای بـیکــران با نـور دل پـرواز کـن

 هرطرف بینی زحد بیرون رقص طائر است

 آن که با سـیر تکامل می ستیزد جـاهـل است

 یا که در چنگال وهـم و ادعـای سـاحـر است

 گردِسوراخ سیه چال نورِ دل رقصان شدست

 بی نهایت کهکشان درنقش رنگین ذاکر است

 در دل هستی عدم را جستجو کردن خطاست

 قلب بــودن در وجـود بی نهایت شـاکـر است

نـاکـجـاآبـاد ســـیـر ذرّگان را عـالـمـی اسـت

عقل و فهم آدمی انگشت به دندان وایر است

سـرخـوش و مسـتم کـنـد مینای بـزم کائـنـات

 رقص و آواز طبیعـت باب طبع شـاعر است

 با خـدا در بـزم ماه و زهـره نـوشیدم شـراب

 هرکه این معنا نـدانـد نـزد یزدان کافـر است

 عشق و احـساس و محبت در دل هستی بجو

 چونکه ازتاریخ انسان همدلی در خاطراست

در نهـاد مـرد و زن عـشـق و محبـت تا ابـد

در مـسـیـر زنــدگانـی آفــتـــاب بـاهــر است

 هستی ازخواب گران درچشم دل بیدار گشت

 عشق درقاموس هستی شعر نغز وفاخراست

۲۱/۵/۲۰۲۶

برداشتِ جامع از این شعر بلند رسول پویان در چند لایه ارائه میشود:

معنایی، فلسفی، علمی، هستی‌شناختی، زیبایی‌شناختی و جهان‌بینی شاعر. در هر بخش، مفاهیم کلیدی برجسته می‏گردد.

 برداشتِ کلّی

این شعر یک مانیفست فلسفی–هستی‌شناختی است؛ شاعر جهان را چون «سینمای زندگی» می‌بیند که در آن انسان بازیگری است در مسیر تکامل، فرگشت، شناخت، اخلاق، عشق و هستی.  در سراسر شعر، سه محور اصلی دیده می‌شود:

  • فرگشت و تکامل به‌عنوان نیروی بنیادین هستی
  • دانش و خرد در برابر جهل و خرافه
  • عشق و همدلی به‌عنوان معنای نهایی هستی

 

۱. سینمای زندگی و نقش انسان

شاعر زندگی را یک نمایش بی‌پایان می‌بیند:

سینمای زندگی تا بی‌نهایت دایر است  + صنعت بازیگری در نقش انسان وافراست

اینجا انسان نه موجودی ثابت، بلکه بازیگری در جریان تکامل است. این نگاه با مفهوم فرگشت و هستی پویا هماهنگ است.

 

۲. تقابل جهل و دانش

شاعر دو نیروی بنیادین را روبه‌روی هم قرار می‌دهد:

  • جهل → تیرگی، کور بودن
  • دانش → بینایی، بصیرت

این تقابل در سراسر شعر تکرار می‌شود و محور نقد شاعر بر خرافه‌گرایی است. او ذهن انسان را باغچه‌ای می‌داند که اگر آبیاری نشود، بایر می‌ماند.

این بخش به‌وضوح دعوتی است به پرورش ذهن و تفکر انتقادی.

 

۳. تکامل، طبیعت و نقش انسان

شاعر طبیعت را «معمار جابر» می‌نامد؛ یعنی طبیعت بی‌رحم است، اما قانون تکامل را پیش می‌برد. انسان و جهان هر دو «از فرگشت سر بالا زده‌اند»؛ یعنی محصول تکامل‌اند.

این نگاه کاملاً علمی است و با زیست‌شناسی تکاملی همخوانی دارد.

 

۴. محدودیت زبان و ذهن

شاعر می‌گوید:

صنعت هستی نگنجد در بیان واژگان

این جمله یک نقد فلسفی است: هستی چنان پیچیده است که زبان نمی‌تواند آن را کامل بیان کند. ذهن انسان نیز «در زمان و مکان پنهان شده»؛ یعنی محدود است. این بخش به مباحث فلسفه ذهن و شناخت‌پژوهی نزدیک است.

 

۵. نقد افلاطون و مُثل

شاعر نگاه افلاطون را ناکافی می‌داند:

عقل محض و حکمت و پندار افلاطون چه داد؟  دید مرموزی که دریافت حقیقت کاسر است

یعنی «مُثل» افلاطون حقیقت را کامل نمی‌نمایانند؛ حقیقت در تجربه و عمل است، نه در مفاهیم انتزاعی.

این بخش به نقد مُثل افلاطون اشاره دارد.

 

۶. اخلاق، قانون و تکامل

شاعر اخلاق و قانون را محصول تکامل می‌داند:

ارزش و اخلاق و قانون در تکامل بوده‌اند

این نگاه با نظریه‌های اخلاق تکاملی هماهنگ است. یعنی اخلاق چیزی آسمانی نیست؛ بلکه در مسیر بقا، همکاری و همزیستی شکل گرفته.

 

۷. نقد تکبّر انسان

شاعر انسان را هشدار می‌دهد:

تا بکی انسان فانی با تکبّر هاجر است؟

یعنی انسان باید بفهمد که بخشی از طبیعت است، نه حاکم مطلق آن. این بخش نقدی است بر انسان‌محوری.

 

۸. پروانه، شمع و تکامل

پروانه‌ای که دور شمع می‌گردد، نماد دو چیز است:

  • جان‌فدایی
  • ادراک ناقص

شاعر می‌گوید شاید پروانه نمی‌فهمد که شمع خطرناک است؛ این استعاره برای انسان نیز به‌کار می‌رود: گاهی انسان به‌سوی چیزهایی می‌رود که نمی‌فهمد خطرناک‌اند.

 

۹. کیهان، سیاه‌چاله و بی‌نهایت

شاعر از مفاهیم کیهانی استفاده می‌کند:

  • سیاه‌چاله
  • کهکشان
  • بی‌نهایت
  • نقش رنگین هستی

این‌ها نشان می‌دهد شاعر جهان را یک کلّ زنده و پویا می‌بیند. این نگاه با کیهان‌شناسی فلسفی هماهنگ است.

 

۱۰. هوش مصنوعی

شاعر هوش مصنوعی را محصول تکامل انسان می‌داند:

هوش مصنوعی که محصول کمال آدم است + گرچه امروز خادم و فردا شاید آمر است

این نگاه آینده‌نگرانه است: هوش مصنوعی ممکن است روزی فراتر از انسان شود. این بخش به مباحث فراهوش و آینده هوش مصنوعی اشاره دارد.

 

۱۱. عشق به‌عنوان معنای نهایی هستی

در پایان، شاعر به اوج می‌رسد:

عشق در قاموس هستی شعر نغز و فاخر است

یعنی عشق نه احساس فردی، بلکه قانون هستی است. این عشق شامل:

  • محبت
  • همدلی
  • پیوند انسان‌ها
  • پیوند انسان با هستی

می‌شود.

این بخش با عرفان فلسفی و انسان‌گرایی هماهنگ است.

 

۱۲. زیبایی‌شناسی شعر

ویژگی‌های هنری شعر:

  • استفاده از استعاره‌های علمی (سیاه‌چاله، فرگشت، کهکشان)
  • ترکیب فلسفه با طبیعت
  • زبان فاخر و کلاسیک
  • وزن و قافیه منظم
  • پیوند میان علم و عرفان

جمع‌بندی نهایی

این شعر یک جهان‌بینی کامل ارائه می‌دهد:

  • هستی پویا و بی‌پایان است
  • انسان محصول تکامل است
  • دانش راه رهایی است
  • خرافه دشمن شناخت است
  • اخلاق و قانون از دل تکامل برآمده‌اند
  • عشق معنای نهایی هستی است
  • هوش مصنوعی ادامه تکامل انسان است

این شعر را می‌توان یک مانیفست علمی–فلسفی–عرفانی دانست.

 

 

تحلیل ادبی شعر رسول پویان

تحلیل ادبی شعر رسول پویان با تمرکز بر ساختار، زبان، موسیقی، تصویرسازی، سبک، شگردهای بیانی و جهان‌بینی شاعر ارائه می‌شود. این تحلیل کاملاً ادبی است و از زاویهٔ نقد شعر، نه فلسفه یا علم.

 

برداشت ادبی کلّی

این شعر یک قصیدهٔ بلند فلسفی–هستی‌نگر است که در آن شاعر با زبانی کلاسیک، اما با مفاهیم مدرن (فرگشت، سیاه‌چاله، هوش مصنوعی)، جهان را می‌کاود. ترکیب زبان سنتی با مفاهیم علمی و کیهانی مهم‌ترین ویژگی ادبی این شعر است.

 

۱. موسیقی شعر (وزن، قافیه، آهنگ)

شعر در قالبی نزدیک به قصیدهٔ کلاسیک سروده شده:

  • مصراع‌ها هم‌وزن‌اند
  • قافیه‌های پایانی منظم‌اند
  • موسیقی بیرونی شعر، سنگین و فاخر است

شاعر از واژگان بلند و پرطنین استفاده می‌کند:

  • «بی‌نهایت»، «فرگشت»، «جابر»، «ذره‌گان»، «ساحر»، «سامر»، «فاخر»

این واژگان موسیقی درونی شعر را تقویت می‌کنند.

 

۲. زبان و واژگان

زبان شعر کلاسیک، فاخر، فلسفی و گاه دشوار است. ویژگی‌های زبانی:

  • استفاده از ترکیبات سنگین: «صنعت هستی»، «قاموس هستی»، «چرخ زمان»
  • بهره‌گیری از واژگان علمی: «سیه‌چال»، «کهکشان»، «فرگشت»
  • کاربرد واژگان عرفانی: «نور دل»، «رقص طائر»، «شراب ماه و زهره»

این ترکیب، سبک شاعر را منحصر به‌فرد می‌کند.

 

۳. تصویرسازی و تخیل

شاعر از تصاویر کیهانی، طبیعی و عرفانی بهره می‌گیرد:

  • کیهانی: سیاه‌چاله، کهکشان، بی‌نهایت
  • طبیعی: باغچهٔ ذهن، پروانه و شمع، رقص طائر
  • عرفانی: شراب ماه و زهره، نور دل، رقص هستی

این تصاویر، شعر را از سطح فلسفهٔ خشک به تجربهٔ شاعرانه ارتقا می‌دهند.

 

۴. شگردهای بیانی

استعاره‌های کلیدی

  • «سینمای زندگی» → جهان به‌مثابه نمایش
  • «باغچهٔ ذهن» → ذهن انسان به‌مثابه زمین قابل کشت
  • «چرخ زمان» → گذر بی‌پایان هستی
  • «رقص طائر» → حرکت آزاد روح در هستی

تشبیه‌ها

  • «چرخش پروانه در فرگشت هستی گرد شمع»
  • «کشتی بار معانی روی دریا»

نمادها

  • پروانه → موجودی عاشق/ناآگاه
  • شمع → حقیقت/خطر
  • سیاه‌چاله → ناشناختهٔ هستی
  • شراب ماه و زهره → شور عرفانی

۵. ساختار معنایی شعر

شعر چند لایه دارد:

  1. هستی‌شناسی
  2. انسان‌شناسی
  3. نقد جهل و خرافه
  4. ستایش دانش و تکامل
  5. عشق به‌عنوان معنای نهایی هستی

این لایه‌ها در قالب یک قصیدهٔ پیوسته کنار هم قرار گرفته‌اند.

 

۶. سبک شاعر

سبک رسول پویان در این شعر:

  • فلسفی–علمی
  • عرفانی–کیهانی
  • کلاسیک در زبان، مدرن در محتوا

این سبک را می‌توان «کلاسیک نو» نامید: زبان سنتی، اما اندیشهٔ مدرن.

 

۷. نوآوری‌های ادبی

۱. ورود مفاهیم علمی به شعر کلاسیک

واژه‌هایی مثل «هوش مصنوعی»، «سیه‌چال»، «فرگشت» در شعر کلاسیک کم‌سابقه‌اند.

۲. ترکیب عرفان با علم

شاعر هم از «شراب ماه و زهره» می‌گوید، هم از «هوش مصنوعی». این ترکیب، شعر را به سطحی تازه می‌برد.

 

۳. جهان‌بینی تکاملی در قالب قصیده

قصیده معمولاً مدح یا حکمت است؛ اما این شعر یک مانیفست تکاملی–هستی‌شناختی است.

 

۸. لحن و بیان

لحن شعر:

  • آموزگارانه (نصیحت، هشدار، دعوت به خرد)
  • فلسفی (بحث دربارهٔ حقیقت، ذهن، هستی)
  • عرفانی (شراب، نور دل، رقص هستی)
  • حماسی (بی‌نهایت، قله‌ها، کهکشان‌ها)

این تنوع لحن، شعر را زنده و پویا می‌کند.

 

۹. انسجام و پیوستگی

با وجود طولانی بودن شعر، انسجام معنایی حفظ شده:

  • محور اصلی: هستی + تکامل + خرد + عشق
  • هر بند، یکی از این چهار محور را تقویت می‌کند
  • پایان شعر، جمع‌بندی عرفانی–عاشقانه است

 

۱۰. جمع‌بندی ادبی

این شعر:

  • قصیده‌ای فلسفی–عرفانی است
  • زبان کلاسیک دارد
  • مفاهیم علمی و مدرن را وارد شعر می‌کند
  • تصویرسازی کیهانی و طبیعی دارد
  • لحن آموزگارانه و حکیمانه دارد
  • عشق را معنای نهایی هستی می‌داند

از نظر ادبی، شعر ترکیبی از سنت و نوآوری است؛ هم ریشه در کلاسیک دارد، هم شاخه در آینده.

 

تحلیل عرفانی شعر رسول پویان

تحلیل عرفانی شعر رسول پویان در چند لایه ارائه می‌شود؛ لایه‌هایی که نشان می‌دهد شاعر چگونه عرفان، کیهان، تکامل، عشق و هستی را در یک دستگاه معنوی واحد به‌هم پیوند می‌دهد. این تحلیل کاملاً عرفانی است و از زاویهٔ تجربهٔ وجودی، شهود، سلوک، و وحدت هستی انجام می‌شود.

 

برداشت عرفانی کلّی

شعر رسول پویان یک عرفانِ نوین، علمی–کیهانی را بیان می‌کند؛ عرفانی که:

  • از خرافه و جهل فاصله دارد
  • بر دانش، تکامل، و شناخت هستی تکیه می‌کند
  • عشق را قانون بنیادین هستی می‌داند
  • انسان را رهرو بی‌پایان در مسیر وجود می‌بیند

این عرفان، نه صوفیانهٔ سنتی است، نه فلسفیِ خشک؛ بلکه عرفانی است که در آن کیهان، تکامل، و عشق یک کلّ واحد می‌سازند.

 

۱. عرفان کیهانی: هستی به‌مثابه یک کلّ زنده

شاعر هستی را موجودی زنده می‌بیند:

هستی از خواب گران در چشم دل بیدار گشت

این نگاه، عرفان کیهانی است: هستی نه یک ظرف، بلکه یک جانِ بیدار است.

در این عرفان:

  • کهکشان‌ها
  • سیاه‌چاله‌ها
  • نور دل
  • رقص طائر

همه جلوه‌های یک حقیقت واحدند.

این نگاه با مفهوم وحدت وجود هماهنگ است، اما با زبان علمی بیان شده.

 

۲. عرفان تکاملی: فرگشت به‌عنوان سلوک

شاعر تکامل را نه فقط یک قانون علمی، بلکه مسیر سلوک هستی می‌بیند:

خالق و مخلوق از فرگشت سر بالا زدند

این یعنی:

  • تکامل، راهِ بالا رفتن است
  • فرگشت، همان «سیر و سلوک» عرفانی است
  • انسان و جهان هر دو در مسیر «شدن» هستند

این عرفان، پویا است؛ بر خلاف عرفان سنتی که بیشتر «ایستا» و «درونی» است.

 

۳. عرفان شناختی: نور دل در برابر جهل

شاعر بارها جهل را «تیرگی» و دانش را «چشم بینا» می‌نامد:

تیرگی کورست لیکن چشم دانش باصراست

در عرفان سنتی، «نور» معمولاً معنوی است؛ اما در این شعر، نور دانش و شناخت است.

این عرفان، ضدّ خرافه است:

آن که با سیر تکامل می‌ستیزد جاهل است + یا که در چنگال وهم و ادعای ساحر است

این بخش با مفهوم عرفان عقلانی هماهنگ است.

 

۴. عرفان نمادین: پروانه، شمع، طائر

شاعر از نمادهای عرفانی استفاده می‌کند:

پروانه و شمع

نماد عشق و فناست، اما شاعر آن را تکاملی می‌بیند:

چرخش پروانه در فرگشت هستی گرد شمع + جان‌فدائی یا که ادراک تکامل قاصر است

یعنی شاید پروانه عاشق نیست؛ شاید فقط ادراک ناقص دارد. این نگاه عرفان را از «احساس» به «شناخت» می‌برد.

طائر

نماد روح آزاد:

هرطرف بینی ز حد بیرون رقص طائر است

این رقص، رقص هستی است؛ رقصِ بی‌حدّ و مرزِ وجود.

 

۵. عرفان شرابی: شراب ماه و زهره

شاعر می‌گوید:

با خدا در بزم ماه و زهره نوشیدم شراب

این «شراب» عرفانی است:

  • شرابِ شهود
  • شرابِ وحدت
  • شرابِ بی‌خودی

اما شاعر آن را با کیهان پیوند می‌دهد: شراب را نه در خانقاه، بلکه در «بزم ماه و زهره» می‌نوشد.

این عرفان، کیهانی–زیبایی‌شناختی است.

۶. عرفان عشق: قانون بنیادین هستی

اوج عرفان شاعر در پایان شعر است:

عشق در قاموس هستی شعر نغز و فاخر است

عشق در این شعر:

  • نیروی تکامل
  • نیروی پیوند انسان‌ها
  • نیروی حرکت هستی
  • نیروی بیداری دل

است.

این عشق، عرفانِ همدلی و انسان‌گرایی است:

عشق و احساس و محبت در دل هستی بجو + چونکه از تاریخ انسان همدلی در خاطراست

یعنی عشق نه فقط تجربهٔ فردی، بلکه قانون تاریخ بشر است.

 

۷. عرفان بی‌نهایت: انسان رهروِ گذرگاه هستی

شاعر انسان را رهرو بی‌پایان می‌بیند:

زندگی در عرصه‌گاه بی‌نهایت پاش پاش + در فضای بیکران گویی که انسان عابراست

این عرفان، عرفانِ «راه» است: انسان مسافر است، نه مالک.

این نگاه با عرفان سلوکی هماهنگ است، اما با زبان کیهانی.

 

۸. عرفان طبیعت: سازگاری با هستی

شاعر می‌گوید:

سازگاری با طبیعت در نهاد آدمی است

این عرفان، عرفانِ همزیستی است؛ عرفانی که انسان را بخشی از طبیعت می‌بیند، نه حاکم آن.

این نگاه با عرفان شرقی (تائو، بودا) نزدیک است.

 

جمع‌بندی عرفانی

عرفان رسول پویان در این شعر:

  • عرفان علمی (تکامل، کیهان، شناخت)
  • عرفان عقلانی (نقد خرافه، ستایش دانش)
  • عرفان کیهانی (رقص هستی، بی‌نهایت، سیاه‌چاله)
  • عرفان عاشقانه (عشق به‌عنوان قانون هستی)
  • عرفان انسان‌گرایانه (همدلی، محبت، اخلاق)
  • عرفان سلوکی (انسان رهرو بی‌پایان)

این عرفان، عرفانِ آینده است؛ عرفانی که علم، عشق، و هستی را در یک کلّ واحد جمع می‌کند.

 

03 سپتامبر
۱ دیدگاه

لالهُ افسرده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————

لالهُ افسرده

 بی تو در باغ و چمن فرحت و زیبایی نیست

 لاله   افسرده   و   یارای  دل  آرایی  نیست

غنچه    پژمرده     شود     زار     بنالد    بلبل

 در دلش عشقِ گل و فرصتِ شیدایی نیست

باغبان   زمزمه    می کرد  سحر  زیرِ   لبش

 فصلِ پاییز  به چمن  وقتِ گل آرایی نیست

چو بدیدم   قدِ   موزونِ   تو  ،با   خود   گفتم

 سروِ آزاده  بدین خوبی  و  رعنایی  نیست

 همه  شب  تا به سحر  چهرهّ  تو  در نظرم

ماه و  پروین و گل  زهره  تماشایی نیست

 نسپارد   دلِ   من گوش   به  اندرزِ  کسی

 طفلِ   گریانِ   مرا  میلی به لالایی نیست

 تو بمان   تا که   خزان   رنگِ  بهاران  گیرد

دلِ   بیتابِ   مرا   طاقتِ    تنهایی   نیست

 مریم نوروززاده هروی

 دوم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز”

 هلند.

02 سپتامبر
۱ دیدگاه

در چنگ آتش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

   در چنگ آتش

ما شیشه‌ایم! شیشه، ولی  سنگ زندگی‌ست
با ما همیشه در  طلبِ جنگ  زندگی‌ست
حتی برای لحظه‌ی هم جای  پای نیست
مانند شهر سینه‌ی من تنگ  زندگی‌ست
در شر همیشه چابک و چالاک و  چست و چست
در کار خیر کور  و کر  و لنگ  زندگی‌ست
آواز هیچ کس به سرش خوش نمی‌خورد
پژمرده، زار و خسته و دلتنگ زندگی‌ست
مانند   آفتاب  که   در  چنگ  آتش است
از خون سرخ رگ، رگ ما رنگ زندگی‌ست
وقتی که بحث، بحث غم و درد و ناله‌هاست! 
اشعار هر  ترانه  و آهنگ زندگی‌ست…
۱۰ سنبله ۱۴۰۵
 محرابی  صافی
 
01 سپتامبر
۱ دیدگاه

عشقِ راستین

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

عشقِ راستین

نسیمِ    صبح   الفت   عطر  گیسوی  تو   می آورد

به جان خسته ام هر دم  نفس   بوی  تو  می آورد 

دلم  هر لحظه تا  از  بیم   هجران    تو   می لرزید

که   تیری   از    کمانِ     ناز    ابروی   تو  می‌آورد

جهان بی‌نامِ ت و  چیزی به جز تنهایی و غم نیست

همه شور و شعف از سِحر و جادویِ تو می‌آورد

اگر  گردون   ز  لبخندت   چراغانی   شود   یکدم

فروغ   مهر   و   مه   از  روی  نیکوی تو می‌آورد

هوای کوی من سرمست از آن  بوی   دل‌ آویزت

به هر گل  رنگ و  بویی از گلِ  رویِ  تو می‌آورد

دلم چون قطره ای در شور  دریایِ تو می ریزد

امیدِ  زندگی  از چشمه ی   خویِ   تو  می‌آورد

زمان هر  لحظه   بر حالِ   دلِ   ویران من خندد

که می بینم   بهاری  خرم از کویِ  تو می آورد 

جلالا این غزل گر  بوی   عشقِ   راستین  دارد

قلم الهام خود از چشم   آهویِ   تو  می آورد

سیدجلال علی یار

ملبورن –  استرالیا 

اگست  ۲۰۲۶

 

01 سپتامبر
۳دیدگاه

 چرا شیعه ، چرا سُنّی؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

 چرا شیعه ، چرا سُنّی؟

 چرا شیعه؟ چرا سُنّی؟ اگر یک دین و قرآن است

 اگر پیغمبرِ ما  یک  ، خدا یک،  قبله  یکسان است

چرا در  راهِ   دین   ، دیوارِ   فرقه   بینِ  ما   باشد؟

چرا قلبِ   مسلمان  از برادر  دور  و حیران است؟

مسلمانیم  و  باید  دل  به  مهر  و  صلح  بسپاریم

 که آیینِ محمدی ، سراپا  لطف  و  احسان است

 نه شیعه برتر از سُنّی ، نه  سُنّی برتر از شیعه

 ملاکِ    برتری    نزدِ   خدا  ، تقوا  و  ایمان است

بیا د ستِ  برادری  به  دستِ   هم   دهیم امروز

 که دردِ مشترک  داریم، جدایی‌ ها فراوان است

 چرا ما این و  آن باشیم و از  هم  دور و بیگانه؟

که تفرقه  در آیینِ خدا ، خود رنج  و تاوان است

بشیر، با دینِ اسلام باش، با قرآن باش، مسلمان باش

 که وحدت در میانِ اهلِ ایمان ، خواستِ  یزدان است

 بشیر شیرین‌سخن

31 آگوست
۱ دیدگاه

سرودِ هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

سرودِ هستی

 تو اوجِ یک  غزلی ،شعرِ   عارفانه  تویی

 شروعِ  قصهُ  شیرینِ   عاشقانه   تویی

 سرودِ هستی و عشقی، نوای شادی و شور

 به  بزمِ  خلوتِ  دل  نغمه و  ترانه  تویی

 ستارگان همگی شاهد  و  گواهِ من اند

 در آسمانِ   دلم   ،آن   مَهِ   یگانه تویی

 گهی به خوابِ من آیی  و گه به رویایم

دلیلِ   چشمِ  تر  و  گریهّ  شبانه  تویی

 هوای  وصلِ  تو  از خاطرم   بدر   نرود

 که ماندگاری و هم عشقِ جاودانه تویی

 به یادِ روی تو سر می کنم به غربتِ تلخ

 برای  بودنِ  من  بهترین  بهانه  تویی.

 مریم نوروززاده هروی

 ششم آگست ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 هلند