۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

12 فوریه
۱ دیدگاه

طلوع چشم

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۳  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۲  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

طلوع چشم

بیا که عشق تو در پای من رسن شده است

ببین به سوز  دلم  آتشی  به من شده است

نگاه مست تو  با چشم  من  سخن می‌گفت

شکوه  جلوه‌ی  نازت ؛  حریر تن  شده است

ز  بس  که  راز  تو  بنوشته‌ام   به   دفتر  دل

ببین که هر ورقش خط به خط سخن  شده است

مرو به محفل   زاهد   مگو   ز جرم  و  عذاب

سخن ز شهد بگو، پر شکر، دهن شده است

بیا    به   روضه ای   رضوان   باغ   دل  بنگر

که باغ پر ز گل و لاله و سمن   شده   است

ز هجر دوری تو تیره گشته  کلبه‌ی   عشق

طلوع چشم تو خورشید انجمن شده است

چو غنچه  پاره کنم  جامه‌ام   ز  هجر تو باز

که از فراق  تو این پیرهن کفن شده است

عالیه میوند

فرانکفورت – المان

۹ جنوری ۲۰۲۶

 

11 فوریه
۱ دیدگاه

لبخند تو

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۲  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

لبخند تو

جهان

در لبخند تو

معنا می‌شود،

وقتی نامم را

آهسته

بر لبانت زمزمه میکنی ،

من

در عطر انگشتانت

می پیچم ،

و قلبم

در آغوشت

به شعر بدل می‌شود ،

تو مرا

چنان دوست می‌داری

که ،

هر باری

که مرگ را تجربه کرده ام

دوباره

به زندگی

برمی‌گردانیم .

میترا وصال

لندن – انگلستان

۷ فبروری ۲۰۲۶

11 فوریه
۱ دیدگاه

 قصیدهء مهر پدر و مادر

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۲  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

 قصیدهء مهر پدر و مادر

به لطفِ حق، شبِ تیره به نورِعشق یارمی‌گذرد 
دلِ پدر، دلِ  مادر زِ مهرِ بی‌شمار می‌گذرد 

زِ     روزِ  نخستِ    آمدنِ      طفلِ    ناتوان 
دمادم از نفسِ شوقِ آن دو غمگسار می‌گذرد 

چو   نوزاد ،  خفته   در  بغلِ  مادرِ  وفادار 
جهان به عطرِ لبخندِ  آن رخِ نگار می‌گذرد 

هنوز آن ناله‌های نرم و آن  زبانِ کودکانه 
به شوقِ جانِ پدر، چون نسیمِ بهار می‌گذرد 

قدم‌قدم به  لرزشِ  پایِ  نخستِ خویش 
به دستِ مهرِ پدر، از خطر و از غبار می‌گذرد 

به هر سقوطِ کوچکِ او، دل شکسته‌شان 
ولی به شکرِ برخاستنش  استوار  می‌گذرد 

چو وقتِ مکتب و دفتر  و  بویِ کاغذ آید 
دلِ پدر و مادر  از  آن   انتظار   می‌گذرد 

به اشکِ شوق، رها می‌کنند  دستِ کودکَک 
که سویِ علم رود، تا زِ  جهل و  شرّ می‌گذرد 

جوان شود پسر و دختر از شکوفهٔ عمر 
ولی زِ عمرِ والدین، چه زود و بی‌قرار می‌گذرد 

یکی   جوان‌  تر  و   تازه‌  تر  از  بهارِ  نو 
یکی دگر خمیده و رنجور و نزار می‌گذرد 

شبِ    درازِ   پر تب‌     و  تابِ   کودکی 
به پاسداریِ آن دو دلِ غمگسار می‌گذرد 

به هر نفس که طفل، جوان‌تر شود، ببین 
که عمرِ مادر و   پدر از شمار می‌گذرد 

به سفره‌ای که با عرقِ جبین نهاده‌اند 
هزار قصهٔ رنج و هزار یادگار می‌گذرد 

به روزگارِ سخت، به شب‌های بی‌امان 
دلِ پدر و مادر از عشقِ بی‌شمار می‌گذرد 

چو فرزندان به خانهٔ خویش آشیان کنند 
دلِ والدین زِ شوقِ همان روزگار می‌گذرد 

ولی چه سود که قامتشان خمیده شد 
که عمرشان به پایِ محبت، نثار می‌گذرد 

در آخرین نفس، به دعای خیرِ فرزندان 
دلِ پدر و مادر از این رهگذار می‌گذرد 

و   این  حکایتِ  مهرِ  دو یارِ   بی‌ بدیل 
به نامِ عشق، زِ دفترِ روزگار می‌گذرد 

به ختمِ  قصه،   گوید دلِ شاعرِ شما 
که نامِ او «فائز» است و از افتخار می‌گذرد 

خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۳/۴/۱۸.شمسی
تهران ، ایران

11 فوریه
۳دیدگاه

بی سر نوشتی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۲  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

بی سر نوشتی

الا ، ای  دشمنان   فاسدِ پست 

ستمگاران و  جلادان  بد مست 

نمی ماند بما  بی سر نوشتی 

شما را روز کیفر دادنی هست 

دو باره صبح  میگردد   شب ما 

درین بحبوحه گر مردم  شد از دست 

قیام مردمی   گر  گشت  آغاز 

کسی زین ورطه سالم کی توان رست 

به حفظ خاک خود این قوم آزاد

سرش رفت و ولی از پای ننشست 

ز جنگ مذهبی گر گشت پاشان 

دوباره می‌شود دمساز و پیوست 

بهم پیوند خورد و گشت محکم 

اگر چه بار ها این رشته بگسست 

ازین بی بند  و  باری  شمایان 

دل میهن پرستان گرچه بشکست 

گواه  من   بود   تاریخ   پارین 

که این ملت مبارز بوده و هست . 

صابر هروی

حمل ۱۳۷۲

 کابل – افغانستان

10 فوریه
۲دیدگاه

اعدام

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۰  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

اعدام

 امروز در دادگاه شهر،

در دادگاه شهر مردگان،

 حکم اعدام تاک‌های انگور-

 صادر شد…

جرم تاک ها-

شراب بود.

شراب…

قاضی ریشو ،

 با عمامه ی بزرگ تر از سبد انگور ها،

و ریشی دراز تر از شال‌های بنارسی،

حکم اعدام را با چنان دبدبه ای،

به  چنان شور و هیجان …بیان کرد:

تاک‌ها را از ریشه بر چینید،

ریشه‌ها را با قیر گرم برای همیشه از زاد و ولد محروم سازید،

تاک‌ها همه (زن )اند،

بدان سان که زن مایه ی عشق است ،

و باید از همه چیز محروم باشد،

تاک‌ها هم که مادران فاسق و فاجر شراب اند.

حکم برین است که تا ابد در این سر زمین ،

فرزندی نزایند.

ختم حکم امروز…

هما طرزی

نیویورک

۲۴ مارچ  ۲۰۰۴

 

10 فوریه
۱ دیدگاه

مرگ ارزش و اخلاق

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۰  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

مرگ ارزش و اخلاق

مگـر جـزیـرۀ اپـسـتـیـن  دام شـیطان بود

که مرگ ارزش و اخلاق  زان نمایان بود

بــرای ســـود کلان  و گـرفـتــن  اســـنـاد

هـمــه تـلاش بـرای شـکار انـســـان بود

فساد و حیله و پول وسیاست یکجا گشت

تمام جـسـم پـرسـتـوی بـسـته عریان بود

تمام عشق و محبت به گـور ننگین رفت

فـروش نعــشِ روان و بـدن فـراوان بود

بـه دسـت فتنۀ قـدرت اگـرچـه انجیل بود

ولی بـه مجلس جفری همیشه مهمان بود

یَهُـوَه ثــروت و خـون و فـسـآاد را آورد

حکایتی که درآن جنگ دیو و یزدان بود

بهشت ودوزخ وپل صراط اگر فرداست

چرا قصور ددان پر ز حور وغلمان بود

به روزگار معاصر زنـان شـدنـد قـربان

جـنـایتی که زمانی بـه کاخ سـلطـان بود

هـزار فـتـنـۀ اپــستـیـن گـر کــنید تحقیق

بـه زیـر دامـن رنگـین غـرب پنهان بود

عـنان دیـن ز دسـت خـدا شــده بـیــرون

از آن دمی که خدا زیـردست انسان بود

مـیــان قـدرت ایـران و روم در تـاریـخ

رقـابت عملی حـرف مـرد و میدان بود

تمدن از دل تاریخ وجنگ بیرون گشت

گمان مـبـر که سـیـر و گـذر آسـان بود

ز گـرز رسـتم و از پتک کاوه یاد آرید

هـزار دیـو سـتمگر هـزار ســنـدان بود

کتاب سام ونریمان وزال وسورنا خوان

خوشا که یعقوب عیّار اهل سیستان بود

برای حفظ وطن جـان و دل شده قربان

بـه گـرد پـرچـم میهن عهد و پیمان بود

ز بلخ وکابل و پارس وهرات می گویم

چرا که ریـشـۀ ایـران در خراسـان بود

زطرف سیحون وجیحون تا دل کارون

تمـدن کهـنی غـرق نـظـم وسـامـان بود

زعقل تاریخ و فرهنگ درس نو گیرید

تمدنی که درآن عشقِ مهروعمران بود

وفـا و عـشـق و محبت نـور دل هـا باد

نجـابتی که در آن شیر پاک پسـتان بود

اگر ضعیف شدی پایه می شود لرزان

چرا که سازش وتسلیم مرگ بنیان بود

رسول پویان

۸ فبروری ۲۰۲۶

 

09 فوریه
۳دیدگاه

«قصیده درد هجرت »

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

قصیده درد هجرت 

 

دلم از داغِ سفر سوخت، زِ پا تا به سر سوخت  

شبِ  تاریکِ  وطن  در دلِ   خاکستر  سوخت  

 

نه به میل آمدم  از خانه، نه   با  شوقِ وداع  

خانه    در  آتشِ   بیدادِ    ستمگر     سوخت  

 

بادِ وحشی‌ست زمانه، همه را می‌روبد و رفت  

گلِ امیدِ من   از تازیِ   این   تند باد سوخت  

 

نان اگر بود،  به   تحقیر   به   کامم   کردند  

حرمتِ جانِ بشر بر لبِ  هر سنگر سوخت  

 

نامِ من «مهاجر» و این خود گناهی شدِ بزرگ  

که به هر مرز رسیدم، دلم از خنجر سوخت  

 

سنگ‌   بارانِ   نگاهِ   همه‌ جا همراهم بود  

آه، از این بارِ نگاه  که  تنم  یکسر سوخت  

 

گفتند:   « حقِّ بشر! »  لیک ندانم به کجا  

حق اگر زنده بُدی، از چه چنین بی‌پر سوخت؟  

 

سازمان‌ها همه خاموش، جهان در تماشا  

کودکی ناله‌زنان در دلِ این معبر سوخت  

 

کشورِ همسایه دیوار، جهان پنجره بست  

مردِ    آواره   میانِ   در و  دیوار  سوخت  

 

نه پناهی، نه صدایی، نه سری گرمِ سؤال  

روحِ انسان به صفِ سردِ صف‌آرایی سوخت  

 

وطنم پشتِ سرم ماند و به زنجیر افتاد  

پیشِ چشمم وطن از جهلِ ستمگر سوخت  

 

حاکمانی  که  ندانستند   الفبایِ خرد  

تختشان سبز، ولی مزرعِ هر کشور سوخت  

 

علم را خوار شمردند و قلم را شکستند  

خانه‌ی روشنِ تاریخ از این دفتر سوخت  

 

من گریختم نه زِ خاک، از شبِ بی‌قانونی  

کز نفس‌های خفقان‌آورش این پیکر سوخت  

 

بی‌وطنی چه کشد آن‌که نه دیروز از اوست  

نه فردا؛ همه‌ی هستی‌اش اینجا سر سوخت  

 

گاه  تحقیرِ   زبان  ، گاه  لگدهای نگاه  

گاه نامم به دهان‌ها چو شرر، اخگر سوخت  

 

ای جهان! مدّعیِ صلح و شعارِ انسان!  

تا کجا گوشِ تو از ناله‌ی ما کر سوخت؟  

 

ما نه عدد، نه گزارش، نه سطرِ پرونده  

ما دلِ زنده‌ایم، ای کاش بدانی چه‌قدر سوخت  

 

این قصیده نه زِ جوهر، نه زِ لفظ و قافیه است  

از دلِ سوخته‌ای کاین همه سال، اخگر سوخت  

 

به امیدی که جهان روزی از این   خواب دَرَد  

و بداند که چه بسیار دلِ بی‌یاور سوخت  

 

کاش فردا برسد، کاش بیاید سحری  

که در آن، ریشه‌ی ظلم از دلِ هر کشور سوخت  

 

بشنو ای روز، اگر شب همه خاموشی کرد  

قصه‌ی ماست که با نامِ فائز آخر سوخت  

 

خلیل الله فائز تیموری

۱۴۰۴/۳/۲۵ خورشیدی 

  تهران ــ ایران

09 فوریه
۱ دیدگاه

دختر مردانه‌ پوش

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

دختر مردانه‌ پوش

دختری را مرد  سالاری  کند  مردانه‌ پوش

عاقلی در اوج هشیاری  شود دیوانه‌پوش

گیسوانِ خوشگلش را می‌تراشد داغ و درد

می‌جهد  از چشم زیبایش  پیاپی آه‌  سرد

سفره‌ی خالی سپنجی سازد از زیباترین

در  نگاهش  زندگی  گردد  اجاقِ  آتشین

می‌زند  بر هر  دری  تا لقمه‌‌ی  نان  آورد

از   برای  خواهرانِ  کوچکش  جان  آورد

با صدای  گرم و‌ گیرایش کند  اسپند دود

چهره‌ی زیبای او‌  گردیده  از  سرما کبود

دست‌های کوچکش با لرزه‌‌ی بیم و هراس

تیره‌گون گردیده از اسپند ‌و دردِ التماس

نوریه در چشم اربابِ کرم نوراحمد است

دختر مردانه‌پوش در حلقه‌ی دیو‌ و دد است

می‌هراسد   از  نگاه   طالبانِ  زن‌ستیز

ناگزیری   زندگی   را   داده  آهنگِ گریز

نوریه  با  چهره‌ی  مردانه  گردد  نامراد

خورده‌پولی می‌ستاند می‌زند آهسته داد:

«سپنج بلابند

به حکم‌شاه نقشبند

چشم خویش

چشم بداندیش

بسوزه به آتش تیز

قضا به‌ دور

بلا به دور

بترکد چشم حسود

به حقّ شاه مردان

درد و ‌‌بلا بگردان »

نوریه با ناخوشی خواند به  بانگِ خوش سرود

می‌هراسد‌ کودکِ افسرده  از  چشمِ حسود

سفره‌ی خالی شود از همتش پر نان داغ

تیره‌شامِ خانه گردد روشن از دود و چراغ

از حسد همسایه‌ی آشفته افشایش کند

محتسب  با  دُرّه‌ی   بیداد  پیدایش کند

بانوی مردانه‌پوش افتاده در زندان زور

خون دل فوّاره زد از سینه تا  اقصای غور

مویه‌های خواهرانش ناله‌ی  سوزان اوست

در دلِ زندان غم گسترده دسترخوان اوست

او به زندان است و خالی گشته دسترخوان ز نان

سرنوشتِ   نوریه   آیینه‌ی  دردِ  زنان

دکتور عبدالغفور آرزو 

هانوفر

۹ فبروری ۲۰۲۶ م

۲۰/ ۱۱/ ۱۴۰۴ خورشیدی

 

 

09 فوریه
۴دیدگاه

صــدقه میشم قامت  و  رفتـــارته

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

صــدقه میشم قامت  و  رفتـــارته

صــدقه میشم قامت  و  رفتـــارته 

غمـــــــزه و ناز و شیرین  گفتارته

بـــا حریفــــــانم نکن  لطف نظـــر

بسکلان این رشتــــــه ی  ناکارته

بی مــروت  بودنت مطلوب نیست

میکشی بیچــــــاره گک دلـــدارته  

نیست  انصافی  چنین با من نکن

مختفی ســــازی چـــرا رخسارته 

انتظاری بــــرده  کـــار آیی  ز من 

ده تو پایـــان این  همـــــه  آزارته

از پریشــــان حالی  و درمانـدگی

بوســــه می گیرم جـــغِ دیـوارته

باز بر یاد  همـــان  روز  های دور

بر تنــت کن جامـــــه ی  گلدارته

می کنم تشمیـــم عطر پیــــکرت  

روی چشــم من بمــــان پیــزارته 

تا رویـــم هر دو به گلگشت چمن

زهــــره کف بینـــم جمع  اغیارته

در تن من جای زخـم  تازه نیست

مرهمــــی ده محمـــودِ اوگـــارته

————————–

بامداد سه شنبه ۲۱ دلو ۱۳۹۹ خورشیدی

که برابر میشود به ۰۹ فبروری ۲۰۲۱ ترسایی

احمد محمود امپراطور

08 فوریه
۳دیدگاه

قهرمان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۸  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

قهرمان روح است، نى جسم گلى

قهرمان  راه  است ، نى هر منزلى

قهرمان خون است در رگ ها روان

قهرمان شیر است، نى هر بزدلى

قهرمان  نور   است   نور  پاک حق

قهرمان شمعست در  هر محفلى

قهرمان   زیباتر    از    صبح    امید

قهرمان    داناتر    از   هر   عاقلى

قهرمان    پایا تر   از    عمر    گران

قهرمان   والاتر    از   هر  حاصلى

شیبا رحیمی

08 فوریه
۳دیدگاه

ابرِ بهاران

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۸  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

 

 ببار، ابرِ بهاران، به شوق و ذوقِ یاران

که با  رحمتِ  باران ، بخندد  گلِ ریحان

بده بارانِ امیدی به  چشمِ  خستهٔ دل

 که  گردد  باز  روشن ، افقِ  روزگاران

به هر باغ و گلستان، صفا بخشا و احسان

 به یمنِ مهرِ یزدان،  شود لاله فراوان

 ببار، ای ابرِ روشن، برون ران غمِ کهنه

 به هر کوچه بپیچد، نوای شادِ جانان

 بزن مطرب نوایی، زِ هر پرده صدایی

 که دل‌ها را نوازد، نسیمِ صبحِ تابان

 ببار، ابرِ بهاران، به دشتِ عشقِ لیلی

 که مجنون تشنه گشته، به صحرا و بیابان

 ببار، ابرِ گُهربار، همه  لعل و جواهر

 بشیر دارد تمنا، سراپا  دُرّ و مرجان

 بشیر شیرین‌سخن

08 فوریه
۱ دیدگاه

نور آفتاب

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۸  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

 شبی  در  پرتو  پر  نور  مهتاب

بدیدم   ماهرویی   بر   لب   آب

نشستم سوی او تا صبح دیدم

 نمایی صورتش همچون می ناب

 درخشان پیکرش  در آب لغزید

 دو زلفش پیچ پیچان تاب در تاب

 تمام شب ستودم چشم مستش

 ز سر هوشم ربود از دیده ام خواب

همه خواب و همه امید و ارمان

امان“را زندگانی شد به این باب

 امان قناویزی

08 فوریه
۳دیدگاه

خاطراتِ تو

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۸  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

از  دل  من  جدا شدی  ، دلبرِ   نازنینِ من

 رفتی قرارِ جانِ  من ، ای همۀ  یقینِ من

بی‌تو نه شوق مانده با ، اینهمه  غم برای ما

 سوخت چراغِ خانه‌ام از غمِ واپسینِ من

دل به هوای کوی تو  هر  قدمی   نوا کند

 باز کشد مرا به خود  جاذبه ی  زمینِ من

گم شده‌ام میانِ خود، بی‌تو چه  بی‌  نشان شدم

 آه به من  غریبه  شد  شادی  آخرینِ من

هر طرفی که میروم نقش رخت  به پیش چشم

 بشنو   همه   حکایتم از  نفسِ غمینِ من

در دلِ شب نشسته ام خیره به خاطراتِ تو

 می چکد از دو دیده ام گریه ی آتشین من

 باز بیا   که   با تو من ،  رنجِ جلال گم کنم

 ای همه هستیِ نفس ، ای همه بهترین من

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا 

نهم جنوری ۲۰۲۶

 

08 فوریه
۱ دیدگاه

مکتوبِ دیوانگی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۱۹  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۸  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

​به‌  خدا عشق  تو   هرگز  قابل  انکار نیست

گویی جز دیوانگی  در  مکتبت طومار نیست

​می‌برم هر شب به سویت خواب را تا بنگرم

این خیال  دلگشا  جز  وعده‌ی  تکرار نیست

​چشم حیرانم به جز نقش تو نقشی را ندید

جز هوای روی  تو  در سینه‌ام  افکار نیست

​پا  نهاده‌ست  دلم  بی‌خبر از  سود  و  زیان

واندر این وادی سرِ تسلیمِ ما  اجبار نیست

​گرچه می‌دانم شبی از کوچه‌ی  ما بگذری

بین ما فاصله‌ای جز ترک  این  دیوار نیست

​هیچ  دانایی  به  جز  بیمار  عشق روی تو

در  میانِ   اهل  عالم  محرمِ  اسرار  نیست

​هر که از من پرسد این حال پریشان از‌چه روست؟

گویمش از  من  مپرس، قابل گفتار نیست

پروانه شیرین سخن

 

 

07 فوریه
۱ دیدگاه

عدالت اجتماعی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۷  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

عدالت اجتماعی

‎عدالت روزی  پیـــــدا  میشه آخر

‎سفاکان ترد و رســـوا میشه آخر

‎مخور  غم  از  وجـــود جنگسا لار

‎همهء شان تک و تنها میشه آخر

‎تمام ریشه هـــای ظلم و تبعیض

‎خس و خاشاک صحرا میشه آخر

‎تمام قصر های ظـــــــــــــلم اباد

‎مکــــــــان  مــــرد دانا میشه آخر

‎دریــــــــــن جا  بیــرق  حریت زن

‎بدست عــــــــــــقل بالا میشه آخر

‎هزاران غــنچهء لب های غمگین

بــشادی و خوشـــــی وا میشه آخر

‎سکوت غـــــــم بود مانـــند شیشه

نصـــــــیبش سنگ خارا میشه اخر

تمـــــــــــام ملــــــــــیت های برادر

چـــــو مشتی بسته یکجا میشه آخر

‎زبان و  مذهــــب  و قوم و طریقت

حکایــــــــــت های بیجا میشه آخر

‎جمــــــال ریش های چرک و انبوه

‎به زور قیچـــــــی کوتاه میشه آخر

‎من و تو میشود گـــــــــم از ورقها

بجایــــــــــش ما انشا ء میشه آخر

‎بـــــــــمرگ جانیان دهشت افگن

‎هزاران چکچک هر جا میشه آخر

‎تــــــــــــمام ر وز ها  نوروز گردد

شبان چـــــــون شام یلدا میشه آخر

‎اگر ما نیـــــــــــــستیم  عیبی ندارد

بشــــــادی نســـــل فردا میشه آخر

‎نمـــــی بینـــــی دگر تجار دین را

‎دکان شــــان به یغــــــما میشه آخر

‎ظـــــــــفر در روز نا بـودی اشرار

‎زمــــین تاج ثــــــــــــریا میشه آخر

نذیر ظفر

07 فوریه
۳دیدگاه

ترسم ! 

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۷  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

ترسم ! 

ترسم  که  باز  طالع   ما   واژگون  شود 

یعنی که باز جنگ و جدل ها فزون شود 

ترسم که  باز جنگ  مذاهب  شود به پا 

کشور دوباره  باز چو  تالاب خون  شود 

نیمی  که  گشته اند  مهاجر  ز مملکت 

نیمی دگر ز کشور ویران بیرون  شوند 

آدمکش  و شریر  بماند  به  ( دلگشا ) 

هر جا که جاهلست بما ( ذوفنون ) شود 

صد ها هزار خانه که بی سقف گشته است 

بی تاق و بی رواق و در و بی ستون شود 

از شش جهت به ( ۹ ) بلا مبتلا شدیم 

خواهم که رایت همه اش  سرنگون شود 

جنگ    دوباره  گر  شود  آغاز در وطن 

کس سر نوشت ملک نداند که چون شود ؟ 

صابر هروی

۴ فبروری ۱۹۹۵

 راولپندی پاکستان

07 فوریه
۱ دیدگاه

همان دیروز تکراری

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۷ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

همان دیروز تکراری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 به مغز مردمِ ما بس، خیال خام  می‌چرخد

 هنوزم کینه در دلهای این اقوام  می‌چرخد

 نمی بینند عواقبِ، نفاق و ڪینه، توزی را

 به  گرد  باورِ  مردودِ  بد فرجام  می چرخد

 شرایط را به این ملت، تاسف بار می بینم

برای دانه‌‌ ای در بین صد ها  دام می‌چرخد

 چنان بالای ما ابر فقیری سایه افکند‌ه‌ست

 گرسنه کودک ما از سحر تاشام، می‌ چرخد

 نه نان و زورِ بازویی، نه نورِ صبح  فردایی

 ازین تقدیر تلخ اینجا غم و آلام  می‌ چرخد

 نباشد ملت مظلوم ما را نانِ شب ممڪن

 جهان اما به ڪام عده‌ای حکام می‌چرخد

 قلم از درد میلرزد زبان از ترس می‌خشکد

 ولی اندیشه درسر های ما ناکام می‌چرخد

 زمام کار در دست همان تکرار دیرین‌است

 عدالت قصه‌ٔ گم گشته در اوهام می‌چرخد

 نه ازتاریخ عبرت ماند نه ازفردا نشان آخر

 همان دیروز تکراری در این ایام می‌چرخد

 منم آزرده از این گردشِ، چرخ ستم پرور

 که دائم برخلاف مسکن و ایتام می‌چرخد

 رشیدی‌  آبرو خواهی، بیا هشیار و عاقل‌شو

 هنوزم جُغدِ نادانی، سر هر بام می‌ چرخد

 چمن علی رشیدی

07 فوریه
۱ دیدگاه

دلبر طناز

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۷ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

دلبر طناز

 تا می‌رسد به  شهر  دلم  ناز می‌کند

آن    ناز  را  به    زمزمه  آغاز  می‌کند

دریای عاشقانه‌ی دل  موج می‌خورد

وقتی که با لبان خودش ساز می‌کند

آرام   می‌شود   غزل   بی‌  قرار من! 

با چشم عشوه‌های که انداز می‌کند

تا آسمان   سرکش  مغرور با منی_

دیوانه پر گشوده   و   پرواز  می‌کند

قلب مرا به دست مداوا   گرفته و… 

درمان  به ناز ،  دلبر   طناز  می‌کند

مانند قوه‌ای که قفس  را   شکسته است 

بر روی من دریچه‌ی   نو باز می‌کند

عشقش چنان قوی‌ست که احساس خویش را! 

در شعر من، برای من ابراز می‌کند….

۱۷ دلو ۱۴۰۴ خورشیدی

محرابی _ صافی

07 فوریه
۳دیدگاه

آغازی دیگر 

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۱۸ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۷ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

آغازی دیگر 

 

کوچی ام من،

تیر ه بالم

 باز در ابر بهاری

شعری از پرواز خود آغاز کردم

پر گشودم

نغمه سر کردم

سرودم:

هرچه بودم

              پاک و زیبا

هرچه بودم

             خوب یا هیچ

هرچه بودم، هرچه هستم،

از برایت

در میان دست غمگینم بها ر آورده‌ام من.

تو زبانم بند کردی، تا که در شعر سکوتم:

             من ترا فریاد کردم، داد کردم…

باز هم ، دیدی ؟ ترا آغاز کردم

            ‌ای که پنهان کرده أی در چشم‌هایت شأم هایم

هر چه هستم، هرچه بودم

یا نبودم

در سرودت، در سرودم،

باز من تکرار  بودن یا نبودن‌های خود را ساز کردم

عشق را من با هوس

یا من هوس را با بزرگی‌های حرمت جوی تو

تا بیکران کهکشان‌هایم کشاندم_

دور، تا ان دور‌ها ی بیکران احساس جانم

یا تنم؟ من خود ندانم

تا الهه گشته‌ام در معبد بی‌ انتهایت

ای خداوند بزرگ و بی‌ نهایت

کوچکی خویش را احساس کردم

بنده‌ام من؟ گریه‌ام من؟ خنده‌ام من؟

هرچه بودم، هرچه هستم

تو خداوندی، بزرگی

کوچکم من، کوچی‌ام من

باز در ابر بهاری

شعر پروازم ز پشت ابر ها

آغاز کردم.

هما طرزی

Kabul

, April 19, 1973

 

 

 

 

06 فوریه
۵دیدگاه

دلنوازی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۱۷ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۶ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

به پاسخ  شاعر فرزانه  و دوست گرامی ام 

جناب بشیر جان شیرین سخن سروده شد

دلنوازی

آفرین   بر  همّت   و  بر   عزم   والایت رفیق

افرین    بر این  همه  شور  و   تمنایت رفیق

نکته سنجی های تو از عمق دل روشن بود

چون خروش جاودان و بس  دل آرایت رفیق

می سرایی شعر نغز و با فصاحت دل نشین

نازم این صبر  و  تلاش   با  شکیبایت  رفیق

 بسکه کردی  دٌرفشانی با شکوه  و همدلی

عطر  ایمان  می وزد  از  باغ  رعنایت رفیق

دوستی    با    تو  برایم    افتخارِ زندگیست

ای بنازم این  چنین  شور  و  تمنایت  رفیق

از هجوم  درد ها  در  سینه  داری نکته ها

شادمان خواهم همیشه حال و فردایت رفیق

شب اگر تاریک و تار  باشد نباشد غصه ای

چونکه باشد صبح روشن بعدِ سودایت رفیق

ای رفیقِ خوش کلام و شاعرِ شیرین سخن

من  بنازم   نکته  ها ی   پر  ز معنایت رفیق

هر کجا باشی   خدا  باشد   نگهدارت مدام

دلنوازی  می کنی  با  چشم  بینایت رفیق

هر کجا نامت  گذر دارد   به   بزمِ  شاعران

این« بشیر» گردد اسیرِ طبع زیبایت رفیق

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

ششم فبروری ۲۰۲۶

 

05 فوریه
۵دیدگاه

کبوتر سپید

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

کبوتر سپید

 پرواز کن کبوتر زیبای من

 پرواز کن

بر قله های زیبای هندوکش

پرواز کن

و احوال دل شکسته ام را

ببر به دیارم ، به زادگاهم

به سرزمینی که متعلق به آنم

بگو شکسته شدم

آواره گشتم

برو به کوهپایه ها سرزمینم

به دشت ها و دامنه های زیبای آن

پرواز کن

به دیار گل های یاسمن

استشمام نما بوی عطر شکوفه های آنرا

از ما بگو به یاران همسفر

از ما بگو قصه دوری وطن را

از بی وطنی ، از شکستن

از آواره گی ها

از درد ها ، از غریبی ها

و از نا امیدی ها بگو

بگو که چه دل شکسته ایم

پرواز کن ای کبوتر

زیبای من

پرواز کن …

برایم بوی عطریاسمن

دیارم را بیاور

تا بمن روح تازه بخشد

پرواز کن

بهار ساحل

 

 

05 فوریه
۳دیدگاه

تسخیر نور

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تسخیر نور


به چش
مت آفتاب افتاد و من گشتم اسیرِ نورِ تو 

جهان در موجِ رؤیا  غرق   شد در روشنیِ نورِ تو 

دل از کوه و  دشت بردی ، شد افق لبریزِ شوق 
که   می‌ رقصد   نسیمِ  صبح  در  تعبیرِ   نورِ  تو 

نسیم از  زلفِ  ماه‌ رویانِ  این سرایِ    بی قرار  
به آبشاران می‌رسد، می‌ریزد  از تقصیرِ نورِ تو 

به دامنِ کوه ،  آسمان  آغوشِ  آبی می‌گشاید 
که می‌تابد  بر شقایق‌ ها به هر  تفسیرِ نورِ تو 

طبیعت مستِ نامت شد، به رقص آمد دلِ صحرا 
که می‌چرخد در دلِ گل‌ها به شور و شیرِ نورِ تو 

به  دشتِ  سبز،  آهویی زِ شوقِ  دیدنت لرزید 
که   می‌گیرد   ردّ   پایش    را   مسیرِ   نورِ  تو 

درختان دست   بالا  برده‌اند  از شوقِ  دیدارت 
که  می‌بارد  بر سرِ برگ‌ شان زِ  تقدیرِ  نورِ تو 

به رود   افتاده  تصویرت ، روان و  صاف و آرام 
که می‌خواند قصه‌ ها از  عمقِ   تأثیرِ   نورِ تو 

شبِ مهتاب هم بی‌تاب شد، از خویش بیرون زد 
که می‌خواهد  پر کند  عالم   به   تعبیرِ نورِ تو 

دلِ من نیز هر لحظه به سویت می‌کشد آرام 
که می‌جوید در  تمامِ   عمر  ،  تسخیرِ نورِ تو 

منم «فائز» که می‌نویسم این غزل را با دلِ شاد 
که جانم می‌شود هر لحظه گرم و گیرِ نورِ تو 

خلیل الله فائز تیموری

05 فوریه
۳دیدگاه

 تماشا

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

 تماشا

۱۲۳ الف

 مجویید   مجویید ،   که   پیداست   در    اینجا

 نه دور است و نهان است، هویدا ست   در اینجا

 میآرید    چراغی    ،     که    تا   نور    فروزید

 که خود نور چراغ است ، و بیناست  در اینجا

مپیچید  مپیچید ، در  آن  پرده  که   رنگیسیت

که جان رفته و تن نیز ،  شکیباست  در اینجا

 مپوشید  مپوشید  ،در آن  جامه صفا نیست

 که بی جامه سحر هم ،  فریباست در اینجا

 مچرخید  مچرخید   ،  که  گر   دایره   چرخید

 رسد پای به فرقی ،  که  در پاست در اینجا

 خروشید خروشید  ،  که  چون  موج  نمایید

 که هر نور و نمک زآن، به دریاست در اینجا

 برقصید برقصید، که این صحنه تمام است

 تماشاست تماشاست،  تماشاست  در  اینجا

شکیبا شمیم رستمی

۲۸ اکتوبر ۲۰۲۶ 

 

05 فوریه
۱ دیدگاه

پرنده‌ای غزل

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

پرنده‌ای غزل

به خانه خوش گذران و به نوک بام بخند

پرنده‌ای   غزل  اینبار  صبح  و شام بخند

جهان اگرچه برایت چو چاه و زندان است

عزیز   مصر    دل   امروز    با  غلام بخند

به قهقهه‌ات غزل آور به هر سکوت آهنگ

اگر   کلام   نشد   طرح   بی  کلام  بخند

دوباره  بال  بزن  چون    کبوترِ   عاشق

کلا   هوس   کن  و   یکبار  ناتمام  بخند

نگاه چشم تو  وحشی  شد  و پلنگانه_

و گشته حال که آهوی سینه رام، بخند

نکن ترحّم و با دست خویش حتماً گیر! 

ز روزگا ر خون‌  آشام   انتقام   بخند….

محرابی  صافی

۲۵ جدی ۱۴۰۴ خورشیدی

04 فوریه
۳دیدگاه

شاعر

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۱۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تقدیم به دوست گرامی و ارجمندم

 قیوم بشیر هروی

شاعر

 مرحبا بر  طبعِ  موزون  و دل‌ آسایت، رفیق

 مرحبا بر  فکرِ  باز  و  چشمِ   بینایت، رفیق

 مرحبا بر واژه‌هایی کز دلت  جوشد چو نور

 بر قلم، بر شورِ جان، بر صدقِ معنایت، رفیق

 هر کلامت چون چراغی در شبِ اندیشه‌هاست

آفرین   بر  راهِ  روشن ، بر تماشایت، رفیق

 اصطلاحاتت  بدیع  و  واژه‌هایت چون شکر

عالمی مجذوبِ گفتاری  شَکر خایت، رفیق

با همه این دُرّفشانی‌های موزون و فصیح

عاشقِ شیدا شده دل‌ها به سودایت، رفیق

 بند  و   ترَجیع   شعرِ   موزون    و   فصیح

عاشق شیدا شده دل ها به سودایت رفیق

بند وترجیع شعرِ موزون و غزل های سپید

می تراود  از  کمالِ   دید  و  بالایت ، رفیق

دم به دم یک ابتکار از حسن تو روید ز دل

صدهزاران می کند از دل  تماشایت، رفیق

شاد باشی ، همچو گل های  نفیسِ نوبهار

تا ببویم از گلی خوشبو  و رعنایت، رفیق

با بشیرت مهربان  ، با بشارت   خنده کن

تا بسازد سرمهِ   از گرد   پاهایت ، رفیق

بشیر شیرین سخن

۳ فبروری ۲۰۲۶