نامه ای از هرات (۲)
(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۵ حوت ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲۴ فبروری ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————

نامه ای از هرات
بنام خدای زن و زندگی

نامه ای از هرات
بنام خدای زن و زندگی
چراغی در دلِ طوفان
«پدر بودن یعنی ایستادن در میانهی طوفان، با دلی که هزار بار میشکند و باز از نو قد میکشد. یعنی شبهایی که ماهی در آسمان نیست، اما چراغی در دل روشن میماند تا راه فردا را پیدا کند. یعنی لبخندی که از میان خستگیها عبور میکند تا جانِ فرزند را گرم نگه دارد؛ لبخندی که شاید کسی نداند پشتش چه کوهی از غم پنهان است.
پدر یعنی مردی که اشکهایش را در تاریکی میریزد، اما امیدش را در روشنایی روز میکارد. کسی که اگرچه دستش گاهی از توانایی خالی میماند، اما دلش هرگز از ایمان خالی نمیشود. او با هر سجده، با هر دعا، با هر آهِ فروخورده، فردایی بهتر را برای فرزندانش میسازد؛ حتی اگر دنیا سرد باشد و بیمِهر.
پدر یعنی تکیهگاهی که نمیگذارد اندوه او را از پا بیندازد، چون عشقِ فرزندانش بزرگتر از هر غمیست. او میداند که مرد بودن فقط به قدرت بازو نیست؛ به استقامت قلبیست که در سکوت میتپد و در پنهان میجنگد. و چه زیباست این جنگ خاموش، این ایمان آرام، این امیدی که از دلِ غمِ پنهان جوانه میزند.
گاهی دنیا نمیبیند، اما دلِ پدر چراغیست که حتی در تاریکترین لحظهها خاموش نمیشود؛ چراغی که با عشق روشن مانده، عشقی که هیچ اندوهی توان خاموش کردنش را ندارد.»
—
رنج پدر در غربت
به هر سو میروم، اشکم گواهِ دلِ پنهان
دلم لرزان ولی سر میکنم با غمِ پنهان
شبم بیماه اگرچه میگذرد با آهِ سنگین
سحر در راه میآید پس از هر شامِ غمِ پنهان
لبم خندان نگه دارم برای خاطرِ فرزند
که او جان میگیرد از لبخندم، نه از غمِ پنهان
پدر بودن اگر سخت است و راهش پر زِ طوفان
دلم محکمتر از کوه است در عزمِ غمِ پنهان
در این غربت اگر دستم تهی ماند از توانایی
امیدم میکشد فردا مرا از دامِ غمِ پنهان
به هر سجده ز حق خواهم نگاهی از سرِ رحمت
که می رویَد گلِ ایمان ز خاکِ غمِ پنهان
قسم بر عشقِ فرزندم، نمیشکنم زِ این اندوه
که مرد از پا نمیافتد به تکرارِ غمِ پنهان
بگو «فائز» اگر دنیا سراسر سرد و بیمِهر است
چراغی روشن است این دل ، درونِ غمِ پنهان
خلیل الله فائز تیموری
وصال شما
قلم گرفت قلم زن کشید جمال شما
درون سینه بیفگند حس و حال شما
به آب و تاب تراشید نقطه در لب تو
به صد نگاه و تماشا ی ژرف، خال شما
به نقش مهر و محبت گوشهِ چشمی
به یک نگاه دل انگیز چون غزال شما
و یاس و لاله و سنبل را به هم پیچید
به نرمی ای گل سوری، تن ذلال شما
دمید روح خودش تاکه او تجلی کرد
به هر دلِ به تماشا نهاد ، خیال شما
به اقتدار و صلابت رستم ی دستان
شکوه هیبت جنگل شده مثال شما
به وقت خلقت تو بار و بار با تکرار
نگاه کرد و نگاه! خلقتِ محال شما
بشکل صورت یوسف کشیده زیبا تر
به هر دلِ به تمنا گذاشت وصال شما
ظاهر عظیمی
کابل
قصۀ شب
——————–
سرگذشت نوریه
قسمت سوم
نوریه شد مرد ، مردِ کارگر
از برای خواهران خود پدر
دختری از ملک دور آفتاب
نور اصلش کرد پنهان در نقاب
در سکوت این بود و آن در ازدحام
روز هایش بین این و آن تمام
صبح ها با چهره ء مردانه اش
می برآمد مثل مرد ازخانه اش
نرم نرمک اصل خود از یاد برد
تار های وصل خود از یاد برد
نرم نرمک مرد شد در چشم خود
نور احمد شد خودش در وهم خود
نوریه بانویی بود انگار مُرد
دختری بود و سر بازار مُرد
نی دگر شانه به گیسویش بزد
نی گلی برداشت بر مویش بزد
نی به تن پیراهن گلدار کرد
صبح ها تا شام تنها کار کرد
شاد بود از کار های ناتمام
داشت پولی در کف دستش مدام
بار سنگینِ زمان مردانه برد
عطر نان گرم را در خانه برد
از دل مادر هراسش را زدود
تکیه گاه خواهران خویش بود
گرچه می شد دق برای نوریه
داشت گه در سر هوای نوریه
می کشید اما به دل این جبر را
می گرفت آرام دست صبر را
زندگی قصاب و او چون گوسفند
تیغ تیز و گردنش مثل پرند
ادامه دارد …
شکیبا شمیم
۱۵ فبروری ۲۰۲۶
کاش امشب عشق سوزانم شوی
دلبر و هم مونس جانم شوی
گر بیایی ، قصه ها گویم تو را
مایهی تسکین و درمانم شوی
آتشی در سینه دارم از فراق
مرهمی بر قلب بریانم شوی
من گدای کوه احسان توام
روشنی بخشی دو چشمانم شوی
در بهار عمر گشتم من خزان
لاله ی سرخ بیابانم شوی
می نویسم از برایت این غزل
همدم و همراز دیوانم شوی
نیست جز خار فراقت در دلم
کاش سروی باغ و بستانم شوی
‘عالیه ‘غرق خیال ناز توست
گوهر دریا چه ی جانم شوی
✍ عالیه میوند
فرانکفورت
۱۰ جنوری ۲۰۲۶
درد سر
مرا حال پریشان بر درت شام و سحر باشد
ببین دلبر که رخسارم ز اشک دیده تر باشد
نباشی با خبر از حال من ای بی خبر بنگر
که هر دم آه سوزانی مرا را اندر جگر باشد
کشم صد آه آتشناک تو رنجم را نمی دانی
هر آن گاهی ز کویت بی وفا من را گذر باشد
مرا مشکل همی افتد خریداری کنم پیدا
دوکان لب و دندانت پر از شهد و شکر باشد
کشیدم دست خود بر صورت باغ نگاه تو
نگارش بر سر و رویت بتا، فن و هنر باشد
کنم گم خویش را هر دم چو بینم چشم زیبایت
به عمق چشم دریایت همه در و گهر باشد
کنم وصف سر و گردن و قد سرو نازت را
اگر گویم هزاران، باز یعنی بیشتر باشد
نگه دار ای”امان”راز درون سینه ات پنهان
اگر آهی کشی دانم برایت درد سر باشد
امان قناویزی
التجأ
در زوایای وجود –
و در نهاد هستی ام،
عطش خواستن تو همیشگی
است.
ای معبود لا یزال !
ای ذات پر جلال !
ای که بنده نا چیزی چو من-
همچو کبوتر بی بال.
با زانوان خمیده و ناتوان،
در برا بر آنهمه عظمت و قدرت-
خودش را از همیشه نا توان تر میبیند.
و تو-
ای خدای زمان من!
با آنهمه شکوه،
با آنهمه صولت،
با من حقیر حرف میزنی،
به راز دلم گوش میدهی،
و مرا بنده ات میخوانی …
ای عزیز !
در ساعاتی که این ناتوان-
به تواناییهای تو پناهنده شده-
التجایم این است:
که مرا ازآستانت دور مرانی،
و به حال خودم رها مکنی،
و همیشه ربّ من باشی.
و هر زمان که بی یاد تو-
به خواب روم-
مرا بیدار نگهداری،
و مگذاری به خواب غفلت رفته-
درین دنیای سردی آفرین،
هستی تو را،
هستی وجود عزیزت را-
با وجود ناقص این زندگی بی ثبات-
عوض کنم.
هما طرزی
۲۰ جنوری ۲۰۱۰
نیویورک
خانه ء زنبور
طعم هستی بر مذاق زندگانی شور شد
عشق از بیچارگی دل خسته و رنجور شد
حال وروز نو جوانی را چه می پرسی مپرس
هست و بودش همچو نان سوخته در تندور شد
نشوه و شور جوانی در گذر گاه زمان
همچو خورشید گاه رفتن از بر و تن دور شد
بلبل عاشق رها هر گز نکرد خود آشیان
هر چه آمد بر سرش دیوانه جان ! با زور شد
عمر همچون تجار دیوالی و بی مایه گشت
سینه اش از سوز آه چون خانه ء زنبور شد
بال پرواز امید بشکست در آواره گی
نا امیدانه امید راهی به سوی گور شد
روز های بی غمی پیوند با تاریخ خود
لحظه های زندگی چون مشعل کم نور شد
هر که پاکیزه به راه زندگانی پا نهاد
داستانش تلخ تر از قصه ء منصور شد
عبدالهادی رهنما
۲۰ فبروری ۲۰۲۶
بهانه
با صد فریب و حیلهگری ها ، بهانه است
چون پرده پیش چشم تو، دنیا بهانه است!
خود را به کوچهای حسنِ چپ همی زنی*
ابزار روی دست تو تنها بهانه است
تنبل همیشه وقت به غم میرود فرو
در وعدهها و هر سخنش تا بهانه است
همّت بکن که قلب خودت را صفا کنی!
تفکیک زشت و آدم زیبا بهانه است
هرکس به دست خویش به بنبست میرسد
تقدیر و شانس و این همه اسما بهانه است
کن حال توبه! سر به گریبانِ خود ببر_
فرصت کم است، توبهی فردا بهانه است
فرعونیانِ قرنِ خودت را خودت بکُش
چشم انتظار بودن موسی بهانه است
فهمیده ماهیان که خموشی چه نعمتیست!
قفلِ سکوت بر لب دریا بهانه است….
#محرابی_صافی
*: خود را به کوچه حسن چپ زدن؛ یعنی: وانمود کردن به بیخبری یا نادانی، در حالی که فرد از موضوع کاملاً آگاه است.
ندیده بودی ؟
تو مزهٔ لجاجت دیدی ندیده بودی
خواب خوش زعامت دیدی ندیده بودی
با توپ و تانک و راکت تو قتل عام کردی
از مردم استقامت دیدی ندیده بودی
با وصف ناتوانی ، اینقدر پایداری
از قوم این شجاعت دیدی ندیده بودی
از جنگ شعیه سنی نفع دگر نبردی
کردند از تو نفرت دیدی ندیده بودی
وقتی که دیدی مردم گشتند از تو منفور
شد بر سرت قیامت دیدی ندیده بودی
سر را نهاده بودی در دامن ( وهابی )
باران لعن و نفرت دیدی ندیده بودی
هر چند گشتی هرگز ، کس بر تو وقعی نگذاشت
از هموطن شهامت دیدی ندیده بودی
هرگز مرادت حاصل زین کشت و خون نگردید
خشم و ثبات ملت دیدی ندیده بودی
( پنجابی ) دغلباز آخر ترا رها کرد
از تو نکرد حمایت دیدی ندیده بودی
خواب خوش زعامت دیدی ندیده بودی
ای پست بی کفایت دیدی ندیده بودی .
صابر هروی
صوم وسجده
خــداونـــدا! بـه ذکــرت جـــان ســپـــارم
بـه حــال صـــوم وســجـده،روح بــرآرم
درآن لحظه که صعب است جان سپردن
زلــطـفــت ســـهــل نـمــائی، حــال زارم
…..
رســـانـی ایــن تـــن بـــی روح مـــن را
بــه آخـــر مــنــزلــش، در دهــر دنــیــا
درآن وحـشـتــکـده رحـمـی بـه مـن کـن
کــه بـــا شــــد لــطــف تــو، ازآرزوهــا
…..
نـکــیـــرومـنـکــــرآیــنـد بهـــر پُـرسـان
زبـانـــم جــاری داری،هـــرچـــه آســـان
چــوپــُرســنـدم مـــرا از خـــالـــق مـــن
بـه آســـانــی بگـــویــم،حــیّ رحــمـــان
…..
درآن مــنــزلـگـــهء تــاریــک وتــنـهــا
کـه بـاشــد جـای بـی حـد وحـشـت افـزا
مـــزار”حــیـدری“، بــا نــــور قـــــرآن
نـمــا! روشــن،کـریـم هـســتـی ویکـتـا
پوهنوال داکتراسدالله حیدری
۲۲/۶/۲۰۱۶
سیدنی – آسترالیا
مطابق۱۶ ماه مبارک رمضان
طالعِ فلک
مژده که زان شه خبرى میرسد
شور نهان را اثرى میرسد
ناى و نوا سِرّ و سرى میرسد
بى خبران را خبرى میرسد
“هر دم از این باغ برى میرسد“
مژده که زور و ستم آخر شود
تیرِ بلا تیغ غم آخر شود
محنت دل دم به دم آخر شود
جور فلک باز هم آخر شود
ارث پدر بر پسرى میرسد
“هردم از این باغ برى میرسد“
عقده ز طالعِ فلک باز شد
دور خوشى بیخبر آغاز شد
بخت نگون رفت و جهان ساز شد
هیچ مکو فاش چون این راز شد
جان خودم خوش خبرى میرسد
“هر دم از این باغ برى میرسد “
افسر و تخت و یکى برج بلند
گو که بیارید و ب سازید بند
زینت ابریشم و زیب پرند
عود و بخور و گل و ظرف سپند
تاج به سر تا ورى میرسد
“هر دم از این باغ برى میرسد“
یار سفر کرده رچو آید به پیش
هیچ نمیگویم از احوال خویش
گر چه بود ناله به قلب پریش
سوز فزون است و ولى ساز بیش
رهگذران رهگذرى میرسد
“هر دم از این باغ برى میرسد“
شیبا رحیمی
ماهِ دیدار
ازِ عشقت همه جا وردِ زبان خواهد شد
ماهِ دیدارِ تو ماهِ رمضان خواهد شد
نامت افتاد به دل، خانه چراغان شده است
کوچه در کوچه پر از نورِ نهان خواهد شد
چشمِ من پنجرهای رو به تو وا کرده هنوز
صبح از این پنجره جاری به جهان خواهد شد
دست بردار از این فاصله ی سرد و دراز
یخِ این بغض به یک خنده روان خواهد شد
هر چه پنهان شده در سینهی خاموشِ من است
وقتِ دیدار تو بی پرده عیان خواهد شد
شوقِ تو ریخته در رگرگِ این شعرِ غریب
واژه در واژه شبیهِ غَلَیان خواهد شد
گر اذانِ نفست در سحرِ من برسد
خوابِ دیرینهی من رو به اذان خواهد شد
با تو حتی نفسِ خسته توان خواهد یافت
ماندگار از نفست باز جوان خواهد شد
یحیی_ماندگار
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
سرگذشت نوریه
قسمت دوم
نوریه بگرفت آیینه به دست
دید نوری در دل آیینه است
یک نگه بر خود فگند و ریخت اشک
ناگهان با خون دل آمیخت اشک
بغض شد راه گلویش هر نفس
زندگانی شد به چشم او قفس
نوریه شد نور بی خورشید و ماه
گیسوانش کاکل و چادر کلاه
جامه ء گلدار او کم رنگ شد
دل درون سینه ی او تنگ شد
یک نگه افگند در آیینه سرد
خنده ای زد تلخ از دیدار مرد
آتش آن خنده آیینه شکست
نوریه بیرون شد و دروازه بست
با هراران ترس و بیم و اضطراب
نور احمد راه زد در پیچ و تاب
بین عصیان و ثواب افتاد خط
سرنوشتی را به دستش داد خط
دست او لرزان و حال او وخیم
پای او گریان در آن بوت ِ ضخیم
طعنه گویا می شنید از روزگار
رفت با آن حال بد دنبال کار
شکیبا شمیم رستمی
ادامه دارد …
در بیان فضیلت رمضان
رمضان آمد بیا تا فرض حق بر جا کنیم
قلب خود را سوی ذات حضرت الله کنیم
در چنین ماه نزول فیض قرآن آمده
در هدایت بهر هر فرد مسلمان آمده
وقتی آمد ماه پر فیض مبارک در جهان
باز گشوده میشود دروازهٔ هفت آسمان
همچنان بگشوده میگردد جنات النعیم
بسته میگردد شیاطین همچنان باب الجهیم
ماه توبه ، ماه غفران ، ماه استففار ما
میدهد صد مژدهٔ بر هر دل بیمار ما
هر که دارد صوم حق از صبح صادق تا بشام
میشود با مرتبت در نزد آن والا مقام
هست دو خوشی به بنده نان افطار را بلب
وان دیگر باشد لقای حضرت دیدار رب
هشت دری جنت یکی ریان باشد در بهشت
میرود هر روزه دار پاک و هر عالی سرشت
طیبه گوید خداوندا ندارم جز تو کس
ای خداوندا به دو عالم به فریادم برس
طیبه احسان حیدری
سیدنی – آسترالیا
آغازِ ضیافتِ نور
در آستانهی ماهی که درهای آسمان گشوده میشود،
دل را به نسیم سحر میسپاریم و جان را در باران رحمت میشوییم.
رمضان، ماه بیداری دلهاست؛ ماهی که هر آهِ شبانه
راهی به سوی نور میگشاید و هر قطرهی اشک،
جرعهای از کوثر مهربانی خدا میشود.
در این ضیافت الهی،
دل را سبک میکنیم، جان را صیقل میدهیم
و به امید شبِ قدری که سرنوشت را به روشنایی مینویسد،
قدم در مسیر نور میگذاریم.
رمضان، ماهِ بازگشت است… ماهِ رسیدن.
——–
غزل رمضان
(وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن )
(ردیف: رمضان )
(قافیه: ـان )
ای نسیمِ سحر از کوی صفا آیتِ جان،
مژدهی رحمتِ حق آوردهای در رمضان
ماهِ مهمانیِ حق ، ماهِ مناجاتِ شبان،
ماهِ آمرزش و نور است فروزان رمضان
دل اگر تیره شود از غمِ عصیان ، ای دلِ من،
چارهاش توبه و اشکِ سحر است اندر رمضان
چون شبِ قدر رسد، پردهی اسرار گشای،
که بود لحظهی دیدارِ خداوندِ جهان، رمضان
سفرهی لطفِ خدا گسترده بر خلقِ جهان،
هر که مهمان شودش، یابد از او فیضِ نهان، رمضان
چشم بگشا که ز هر سو برسد نورِ امید،
میدمد صبحِ کرامت ز دلِ شامِ گران، رمضان
جانِ مشتاق در این ماه شود غرقِ صفا،
میرسد نغمهی «ارجعی» ز لبِ روحفشان، رمضان
هر که یک لحظه در این ماه کند یادِ خدا،
میشود پاکتر از قطرهی بارانِ روان، رمضان
دل اگر تشنهی یک جرعه ز کوثر باشد،
میچکد رحمتِ حق از افقِ عرشِ عیان، رمضان
سجدهی نیمهشب و نالهی دلهای شکسته،
میبرد بندهی غمدیده به اوجِ آسمان، رمضان
ای که دوری ز خدا کردهات افسرده و خسته،
ماهِ عشق است و صفا، ماهِ دعا، ماهِ ندا،
ماهِ بیداریِ دل، ماهِ شکفتن به بیان، رمضان
در دلِ شب بنشین، گوش به آیات بسپار،
که رسد زمزمهی قدسیِ قرآن به زبان، رمضان
هر که در سینه شراری ز محبت دارد،
میشود شعلهور از نورِ خدا بینقصان، رمضان
عاشقان را چه خوش است این شبِ پرنورِ دعا،
که بود لحظهی وصل است به یارِ مهربان، رمضان
در شبِ قدر ملائک همه در سیر و سفر،
میرسند از رهِ عرش، به دلِ اهلِ ایمان، رمضان
گرچه فائز ز بیانِ سخنِ ماه قاصر باشد،
به دعا میطلبد رحمتِ یزدانِ جهان، رمضان
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۲/شمسی
تهران ــ ایران
————————————————————————————————————————
صیام و قیام
هزار فیض و ثمر باشد درین ماه
حرام، خوابِ سحر باشد درین ماه
صیام است و قیام ها و تراویح
عبادت سر به سر باشد درین ماه
رکوع است و سجود اندر تهجد
هزار قدر و قَدَر باشد درین ماه
معتکف بودن و شب زنده داری
کار خیرالبشر باشد درین ماه
مپوُش کفش، تخطی در حذر باش
که شیطان پُر شرر باشد درین ماه
به پرهیز از حرام و هر تخلف
خلاف، مانند زهر باشد درین ماه
زبان و چشم و گوش خود نگهدار
هر آن یک را خطر باشد درین ماه
بگیر با دست همت، دستِ مسکین
مدد کاری ، هنر باشد درین ماه
گره بگشای ز کار مستمندان
پاداش الماس و زر باشد درین ماه
صدقه، کور کند چشمِ مصیبت
اگر حلوای تر باشد درین ماه
ببند چشم حریصِ نفسِ مَلعون
که بیجا دردِ سر باشد درین ماه
مهمتر از همه ، اخلاقِ نیکوست
زبان شیر و شکر باشد درین ماه
به راهِ حق، بشیر ثابت قدم باش
هزار فتح و ظفر باشد درین ماه
حذر کن از ملاهی و مناهی
عبادت، دفع شَرّ باشد درین ماه
بشیر احمد شیرین سخن
هلهله ی جان
من زن شده ام شکوفه باران بشوم
چون یاس سفید سبزه زاران بشوم
نه اینکه زنی سنگ تعصب به سرم
پر اشک چو ابر نو بهاران بشوم
من زن شده ام که با سرشک مه و مهر
آهنگ صفای قلب انسان بشوم
نه اینکه شوم اسیر این خانه ی سرد
در تار سیاه ظلم پنهان بشوم
من زن شده ام که در دبستانِ امید
فرهنگ سفید خت ایمان بشوم
دانی که چه گونه ام چرا زن شده ام
تا ناز کنم هلهله ی جان بشوم
نه اینکه به دام جهل بندم بکنی
بر قامتِ دردِ خویش حیران بشوم
دریا عزیزی
سرگذشت نوریه
قسمت اول
روزگاری گشت مبهم زندگی
مرد و زن را ریخت در هم زندگی
سفره ها خالی شکم ها همچنان
کیسه ها خالی رقم ها همچنان
ناگهان کوبید غم در خانه ای
ساخت آن آباد را ویرانه ای
دست مرگ آمد پدر زان خانه برد
سنگ تهداب از دل کاشانه برد
ماند مادر با سه دختر بی نوا
با هزاران آه و حسرت آشنا
سقف سر لرزان شد و دیوار نیز
گندم ِ شان سوخت گندمزار نیز
سایه ها تاریک، شب ها بس دراز
آتش غم دور ایشان در گداز
نوریه در بین دختر ها ، جوان
فکر فردا های سختش در گمان
گفت باید جست تا دریافت راه
از سرشک حاصل نیاید هیچگاه
نی پدر باز آید از فریاد ما
نی کسی دیگر رسد بر داد ما
سقف ِ افتیده کنم باید بلند
تا بپوشد خوهرانم از گزند
تکیه بر خود کرد باید استوار
تا نسازد خوار ما را روزگار
ادامه دارد . . .
شکیبا شمیم
۱۵ فبروری ۲۰۲۶
آغوش خیال
روشن در آتش هجران
«در آتش هجرانش میسوزم و هر بار از یاد نگاهش دوباره جان میگیرم؛
عشقی که هم ویرانم میکند و هم روشنم،
هم اشکم را جاری میسازد و هم دلم را به شوق مینشاند.
میان پریشانیِ دوری و شیرینیِ یادش،
چون شمعی در باد میلرزم و باز عاشقتر میشوم…»
شعلههای هجران
هر نفس از یاد تو مست و خرابم میشوم
در خیالت بیخود از جان و شرابم میشوم
چون نسیم سحری از رهت آیم به چمن
عطر گیسوی تو را من به شتابم میشوم
در خم زلف تو ای ماه، به غرقابم میشوم
وز غمت در طلبت، غرق عذابم میشوم
آتشم در دل از آن شعله هجران تو بس
من که با یاد رخت هرشب، کبابم میشوم
در بیابان فراقت بینشان از خود روم
غرق در موج پریشانی، بیحسابم میشوم
گاه چون ابر بهاران اشک بارم به خیال
گاه با یاد لبت، مست و پرآبم میشوم
ای که گفتی عاشقی را شرط صبر است و ادب
من به عشق تو بیصبر و در عذابم میشوم
فائز از هجر تو دارد دل پر غصه ولی
چون کند یاد لب لعل تو ، در آبم میشوم
خلیل الله فائز تیموری.
۱۴۰۳/۷/۱۱ ــ شمسی
تهران ــ ایران
شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
چنگیز ثانی !
رهبری مثلت ندیدم عاری از عقل و شعور
ای ز قرآن بیخبر تا کی بفکر قتل و چور ؟
چند هستی نوکر همسایهٔ بی آبرو
چند باشی از رهٔ تقوا و از اخلاق دور ؟
بر صریر کامرانی تا نشستی ، هر دمی
می شوی ( چنگیزثانی ) وقت اجرای امور
دم ز تقوا می زنی و جعل آیت میکنی
باز هم هستی بفکر جنت و غلمان و حور
قتل و ویرانی به آیین تو می باشد روا
مرگ مسلم بر تو باشد مایهٔ فخر و سرور
قحطی و جور و مرض را در وطن آورده ای
بسته ای بر روی همنوعان خود راه عبور
با بم و راکت نمایی حمله ها دیوانه وار
مسلمین را میکشی با نخوت و کبر و غرور
بس زدی ، کشتی ، وویران کرده ای این ملک را
نی ز تو زنده امان دید و نی هم اهل قبور
با همه لاف و گزاف و خصلت روحانیت
نی ترا ایمان باطن ، نی ترا شرم حضور
با چنین اعمال زشتت گر نمیرنجی ز من
دور افتادی ز راه آدمیت خیلی دور .
صابر هروی
کلبه ویران
شاخ خشک ام از بهار و از خزان ما مپرس
در پی گم گشتهی دل از جهان ما مپرس
راه را گم کرده ام اندر بیابان جنون
من که یک طوفانی ام از درد جان ما مپرس
یاد او آتش زده در کلبهی ویران من
بسکه دل آتش گرفت از آشیان ما مپرس
درد هجرانش گرفته راحت جان مرا
موج وصلش در دلم اشکی روان ما مپرس
در گلستان گل بدیدم گل ندیدم همچو او
باغ گل بی گل شده از بوستان ما مپرس
ای دلها از دست خوبان درد کشیدن عیب نیست
بی حضور جان جانم از توان ما مپرس
تا به کی درگیر باشم در پی درمان دل
سیل اشکم را ببین از آسمان ما مپرس
✍ عالیه میوند
فرانکفورت
۴ نوامبر ۲۰۲۵
زن
من زن شده ام , که پر ترنم باشم
مانند, جوانه های گندم , باشم
تو مرد شدی که ,تکیه گاهم باشی
نه اینکه به چاه ظلم تو, گم باشم.!
دریا عزیزی