۲۴ ساعت

11 می
۱ دیدگاه

سرودِ هستی

تاریخ نشر: شنبه 22  ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 11  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

سرودِ هستی

تو اوجِ یک  غزلی ، شعرِ عارفانه تویی

شروعِ   قصهُ   شیرینِ   عاشقانه   تویی

سرودِ هستی وعشقی،نوای شادی وشور

به بزمِ  خلوتِ دل ، نغمه  و  ترانه تویی

گهی به  خوابِ من آیی  و گه به رویایم

دلیلِ    چشمِ تر  و  گریهِ  شبانه   تویی

ستارگان  همگی  شاهد و  گواهِ  من اند

در آسمانِ   دلم   آن  مهُ   یگانه   تویی

خیال  و مهرِ تو از خاطرم  برون نرود

که ماندگاری و هم عشقِ  جاودانه تویی

بیادِ روی تو ،سر می کنم به غربتِ تلخ

برای بودنِ  من ،  بهترین   بهانه تویی.

 مریم نوروززاده هروی

شانزدهم سنبله ۱۴۰۱ خورشیدی

هفتم سپتامبر ۲۰۲۲  میلادی

از مجموعهُ “پاییز”

هلند

11 می
۱ دیدگاه

منطقِ بی منطقی

تاریخ نشر: شنبه 22  ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 11  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

منطق ِ بی منطقی

دانم  که   زدانایی   بسی    فاصله دارم

از   بهر ِ فراگیری  مگر  حوصله دارم

صد شکر که قانع ام  و برخویش نبالم

با نقش ِ  قدم   قصد ِ یکی  قافله  دارم

آن قافله  یی است  که غفلت  نشناسد

در مستی ِ مستانه ی شان ولوله دارم

گویم ز بزرگانی که خاکی  صفتان اند

گویند نکاتی  که  از آن   زلزله دارم

در دست  ندارم لب ِ نانی  به   خدایی

در پای  ازین راه  دوصد   آبله دارم

درمحفلی کانجا گذر ِ خود  صفتی بود

بیزارم و  بیزاری ازآن  مزبله  دارم

زآنکس که ز دانایی زند  لاف گریزم

از مردم  نادان نه  چندان   گله  دارم

مست ِ سخن ِ خویشتن و نیست دلیلی

با منطق ِ بی منطقی من مسئله دارم

تا نیست مرا سنجش هرگفته همایون

خاموشم و خاموش کجا  قلقله  دارم

همایون شاه «عالمی»

9 می 2024 میلادی

 

 

10 می
۱ دیدگاه

تشنه

تاریخ نشر: جمعه ۲۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

تشنه

34 الف

تشنه هستم  آب  می خواهم خدا

موجی از دریاب  می خواهم خدا

قطره قطره  تشنه   تر سازد مرا

یک نفس سیلاب  می خواهم خدا

سیرم  از  دردانه   های   پر بها

گوهر  نایاب    می خواهم    خدا

گوهر    نایاب     بهرم    توستی

یک دل  بی تاب  می  خواهم خدا

تا تو بر احساس من شوری دهی

شعر های  ناب   می  خواهم  خدا

گر تو در خوابم  بیایی بعد از این

چشم بندم  خواب  می خواهم خدا

شکیبا شمیم

7 جون 2018

10 می
۱ دیدگاه

رمز و راز دهر !

تاریخ نشر: جمعه ۲۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

  رمز و راز دهر !

  این رمـزو رازدهر ببین تــا کجـا رسد

 یک گل نچیده ایم که عمری به پا رسد

 گیتی زاول است درایــن سیـر زنـدگی

 درپیچ وتـاب غـم که بــا فتـنـه هـا رسد

عمریکــه میبــریــم بــدل عــالمی امیـد

 زان جمـلـه آرزو  یـکـی گـربمـا رسد

 مـایـیـم و تنـگنـدلی بـه طـوفـان موجها

 کشتـی نشسته گـان کـه تــا نـاخدا رسد

 چند روزه بیش نیست دراین وادی گذر

 یک لحظه گررسـد خوش و آشنـا رسد

 این چـرخ زندگی پر از فتنه است وغم

 آنجــا کــه مــا نــه ایم بگو یـاد ما رسد

 تـا بنگـرد به خویش”عزیزه“چوذره ی

درپیـش آفتــاب بــه  گــرد هــوا رســد

عزیزه عنایت

4 فبروری 2017

هالند

10 می
۳دیدگاه

آب و ابر

تاریخ نشر: جمعه ۲۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

آب و ابر

جنسیت من از آب دریاست

و جنسیت تو از ابری که از تفت تنم ساخته شدی

اگر دریایی نباشد

ابری نیست

و اگرابری نباشد

دریایی نیست

و خورشید

همان عشقیست

که ما را بهم پیوند می زند

هما طرزی

22 دسامبر 2023

نیویورک

10 می
۱ دیدگاه

گلِ احساس

تاریخ نشر: جمعه ۲۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

گلِ احساس

در باغ دلم رسیدی
هزاران برگه امید و عشق
کاشتی
شعله های چلچراغ آیینه
شعرم قافیه می‌بافد
طعنه زنان به خاور زمین
وجودم پنهان
همچو دریای خروشنده
به طغیان آمد
در باغچه چشمانم سبزه دمید
گل احساس شکفت
چنار های سرخ در بیابان
های وحشی با آغوش
سپیدای شفق پیوست
همه جا پویا و جویا شد
لاله دستانم با واژه های
مست نغمه سرا
با بانک فراق می رقصیدند
ظلمت شب بهم ریخت
آفتاب رخ تو
کوچه و پسکوچه دلم
را نور باران کرد

 عالیه میوند
18 مارچ 2024

فرانکفورت

10 می
۱ دیدگاه

بعضی آفریده شده اند٬ تا به بعضی خدمت کنند!

تاریخ نشر: جمعه ۲۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

بعضی آفریده شده اند٬ تا به بعضی خدمت کنند!

این گفته افلاطون و ارسطو در قرن هفدهم خیلی نقد شد٬ که بعضی آفریده شده اند٬ تا به بعضی خدمت کنند٬ اما تخصص گرایی و شایسته سالاری در نظام های مردم سالار٬ یعنی اینکه: هرکس برای کاری آفریده شده و حقوق کار هم٬ به این تکریم انسانی که٬کارمند کالا نیست….!

اما فلسفه وجودی ما مردم افغانستان چیست؟

بخشی از مردم ما که در دام گروه های تند رو دینی افتاده اند و جان و پوست شان٬ در خدمت آزمایش اسلحه های شرق و غرب٬ و بعضی دیگر چون پناهنده در خدمت جوامع منطقه و فرا منطقه و بدتر از همه٬عده ای با مدارک تحصیلی یعنی تکنوکرات در جامعه٬از کشورهای غرب چون دوره بیست ساله جمهوریت به غارت وارد می شوند.

آخر این درد وطن در کجا دوا شود؟ و بدتر از این چه خواهد شد٬ که بعضی دیگر جز تجزیه راه حل دیگر نمی بیند. و این بینیش های کوتاه و خام را کجا ژرف و پخته کرد؟ در حالیکه جهان در ۲۰۲۴ قرار دارد٬ اما افغانستان در توقف زمان همانا حالت قرون وسطایی…

در نتیجه:

قدم نخست بسوی دانایی٬ شناسایی جهل موجودست که: در جامعه خود٬ بی تفاوت و تماشاگر و در خاک دیگران خدمتکار نباشیم – در این حالت آسیب شناسی و معرفتی که خرد جمعی تولید کند٬ لازم و الزامات وجدان جمعی پسا بیداری اعضای جامعه پدیدار می شود. یعنی بیداری وجدان٬ پسا درون سازی معنی در وجود پدیدار می گردد.

محمدآصف فقیری

http://www.youtube.com/@AsifFaqiri-xv7bx

 

 

 

10 می
۱ دیدگاه

 شیشۀ دل

تاریخ نشر: جمعه ۲۱ ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

 شیشۀ دل

ای که می گویی  سزاوارِ  تو  نیستم  چیستم

تو تویی اما  مگر  دانم   که   من  من نیستم

بیقرار و مجنونم ،   آواره   می خوانی  مرا

عاشقم  دانی  و یا    دیوانه   ،  بگو  کیستم

دررۀ عشقت سر از پا ، پا  ز سر  نشناختم 

گوش به فرمانِ دلم ای  جان  مگو باغیستم

روز ها من در خیالت شب ها شب زنده دار

ای فدایت  از فراقت  خونِ   دل   بگریستم

سالها  شد  نقد  جان  در عشق  پاکت باختم

هر قدم   از  پا فتادم  گر چه  بار ها  ایستم

گر شوم در پیش چشمت در حضور آینه وار

می شکنی شیشۀ دل سخت تر از سنگ نیستم 

گر کنی ترک محبت   از  من ات وا حسرتا 

اما   با  تو  هر  کجایم   غیر  تو    یاغیستم

شکر یزدان  می نمایم  با  تو  دارم   زیستن

هر نفس  از تو  بگویم  در سرورم  زیستم 

دست  طالع  تو کجایی تا  نشینم بهر دوست

خاکسارم عاشقم  از عشق  خود   راضیستم

سید جلال علی یار

اپریل 2024 میلادی

ملبورن –  استرالیا

10 می
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد رهنورد زریاب، نویسنده، خبرنگار ،پژوهشگر و داستان نویس چیره دست معاصر کشور

تاریخ نشر: جمعه 21 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 10  می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

یادی از زنده یاد استاد رهنورد زریاب ، نویسنده، خبرنگار ،

پژوهشگر و داستان نویس چیره دست معاصر کشور

قیوم بشیر هروی

10 می 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

به سلسله معرفی شخصیت های فرهنگی سرزمینم خرسندم که اینک یادی می کنیم از زنده یاد استاد رهنورد زریاب نویسنده، خبرنگار ، پژوهشگر و داستان نویس چیره دست معاصر کشور.

محمد اعظم رهنورد زریاب در سوم ماه سنبه 1323 خورشیدی در گذر ریکا خانه ی شهر کهنهِ کابل دیده بجهان گشود، پدرش از اهالی غزنه و مادرش اهل کندز بود. تعلیمات ابتدایی را در مسجد گوری های بازار سراجی کابل فرا گرفت و بعدا شامل مکتب حبیبیه شده و تا پایان تحصیلات ادامه داد. پس از آن در سال 1344 در رشتهِ خبرنگاری شامل دانشگاه کابل گردید و با یک بورسیه تحصیلی به کشور زلاند نو رفت ، اما پس از مدتی نسبت ناسازگاری طبیعتش با آب و هوای آن کشور مجددآ به کابل بازگشت و  در دانشگاه کابل تحصیلاتش را ادامه داده و با کسب لیسانس خبرنگاری فارغ شد و متعاقبا بخدمت سربازی رفت و پس از ترخیص بحیث کارمند وزارت اطلاعات و فرهنگ در مجله ژوندون شروع بکار نمود.

مرحوم استاد رهنورد زریاب به زبان انگلیسی هم تسلط کامل داشت.

در سال 1350 خورشیدی بازهم با گرفتن یک بورسیه تحصیلی دیگر به کشور انگلستان رفت و تصدیقنامه  کارشناسی ارشد را از دانشگاه ویلز جنوبی بدست آورد و در 1351 خورشیدی به کابل بازگشت .

او در سال 1353 با بانو سپوژمی زریاب ( نویسنده ی نامدار) کشور ازدواج کرد که ثمره ی این پیوند سه فرزند میباشد.

زنده یاد رهنورد زریاب با کودتای هفت ثور دستگیر و مدتی را در زندان پلچرخی سپری نمود. پس از آزادی در سال 1358 بار دیگر در وزارت اطلاعات و فرهنگ بکار گمارده شد و در سال 1368 با گشوده شدن فضای سیاسی در کشور ، نامزد غیر حزبی انتخابات ریاست اتحادیه ی نویسندگان در رقابت با بارق شفیعی عضو حزب حاکم گردید که با رأی اکثریت به ریاست اتحادیه انتخاب شد. اما پس از دو سال ازین سمت استعفا داد و در سال 1371 خورشیدی  با سقوط  رژیم کمونیستی و روی کارآمدن مجاهدین ،  کابل را بصوب پاکستان ترک نموده وبعدا به همسر و فرزندش در فرانسه پیوست. تا اینکه در سال 1382 با درخواست ریاست جمهور کرزی به کشور برگشت و بحیث مشاور وزیر اطلاعات و فرهنگ شروع بکار نمود، اما در 1383 پس از آنکه طرح ها و برنامه هایش عملی نشدند از مقامش استعفا داده و بعنوان ویراستار خبر در تلویزیون خصوص طلوع پیوست که تا پایان عمرش بدان ادامه داد.

سایر فعالیت های کاری مرحوم رهنورد زریاب قرار ذیل میباشد :

1 – خبرنگار در مجله ژوندون .

2 – مدیر عمومی خبرنگاران روزنامه های اصلاح و انیس .

3 – مدیر مسئول فصلنامهء آریانا که به زبان انگلیسی به نشر میرسید.

4 – مسئول بخش هنر در وزارت اطلاعات و فرهنگ .

5 – آمر دفتر فرهنگ مردم.

6 – دبیر روزنامه کابل تایمز .

7 – دبیر بخش داستان نویسی اتحادیه ی فرهنگی .

زنده یاد زریاب داستان نویسی را از دوران مکتب آغاز نموده بود و نخستین داستانش در سال 1342 خورشیدی در  مجله ی پشتون ژغ  زیر عنوان « بی گل و با برگ» به نشر رسید.

گفته میشود که او  تنها نویسنده ی است که مؤفق شده بیشتر از یکصد داستان کوتاه و بلند بنویسد و ازین جهت یکی از پرکارترین نویسنده گان کشور در نیم قرن گذشته بوده که به سبک های مختلف می نوشت.

داستانهایش حکایت از ذهن روشن و آگاهی فراوانش از اجتماع  و ادبیات  غنی زبان فارسی دارد.

زنده یاد زریاب از آندسته نویسندگانی بود که علاوه بر افغانستان ، در کشور های منطقه ، بخصوص حوزه زبان پارسی نیز طرفدارانی فراوانی داشت . آثار ادبی که از او به یادگار مانده خلاقیت نویسنده را در نگارش میرساند . بعضی از آثارش برنده ی جوایز مختلف ادبی در داخل و خارج از کشور شده است.

در آثار مرحوم رهنورد زریاب تنوع سبک نگارش را بخوبی می توان حس کرد.

 او اولین مجموعه داستانی اش را در سال 1362 بنام « آوازی از میان قرن ها» به چاپ رسانید

و همینطور مجموعه های دیگرش به ترتیب ذیل اقبال چاپ یافتند:

1 – مجموعه ی شش جلدی داستان های کوتاه .

2 – شهر طلسم شده .

3 – مردی که سایه اش ترکش کرد.

4 – دزدِ اسپ .

5 – و باران می بارید.

6 – سک و تفنگ .

7 – مار های زیر درختان سنجد .

8 – پیران ها ( ترجمه چند داستان از نویسنده گان جهان .

9 – حاشیه ها ( مجموعه مقاله های پژوهشی ).

10 – گنگِ خوابدیده ( مجموعه مقاله های پژوهشی) .

11 – پایان کار سه رویین تن ( مجموعهِ مقاله های پژوهشی) .

12 – زیبای زیر خاک خفته ( گزیده ی داستان های کوتاه ).

13 – گلنار و آیینه ( رمان ) .

14 – چه ها که نوشتیم ( مقاله های پژوهشی و یادواره ها ) .

15 – دورِ قمر ( که بین سالهای 1373 تا 1375 بطور مسلسل در نشریه ( وفا) چاپ پشاور به نشر رسید.

16 – و شیخ گفت – نشر زریاب

17 – چار گرد قلا گشتم ( زمان ) – نشر زریاب .

18 – شورشی که آدمیزادگکان و جانورکان بر پا کردند ( رمان) – نشر زریاب .

19 – قلندرنامه .

20 – کاکه شش پر و دختر شاه پریان (رمان) .

21 – درویش پنجم (رمان) –  نشر زریاب .

22 – سکه ای که سلیمان یافت (رمان) – نشر زریاب .

23 – آزادی اندیشه و گفتار ( مجموعهِ مقاله های پژوهشی ).

24 – هذیان های دورِ غربت ( طنز ها) .

و آثاری که ناتمام ماندند و یا اقبال چاپ نیافتند:

1 – سیب و ارستا طالیس .

2 – راز های دایه ی پیر .

3 – و سرانجام آقای سحر خیز بیدار می شد.

4 – زن بدخشانی .

استاد رهنورد زریاب مقالاتی نیز در مورد صادق هدایت و بزرگ علوی نوشته است.

 و همچنین گزیده ای از داستان های کوتاه او  بنام « تصویر» به زبان روسی  ترجمه شده است و فیلمنامه « اختر مسخره» نیز از آثار آنمرحوم میباشد.

قابل یادآوری میاشد که مرحوم رهنورد زریاب علاوه بر ادبیات پارسی به ادبیات جهان نیزبلدیت وعلاقمندی خاصی داشت که بدون شک می توان اورا از صاحب نظران درین باب دانست. او همچنین در روان شناسی ، جامعه شناسی ، فلسفه و تاریخ نیز آشنایی کامل و مطالعات گسترده ای داشت .

سرانجام این نویسنده شهیر کشور پس از ابتلا به ویروس کرونا  و بستری شدن  در بیمارستان 400 بستر کابل در 21 قوس 1399  وفات یافت و در شهدای صالحین آن شهر در کنار پدر و مادرش آرمید. 

روانش شاد ، یادش گرامی و خاطراتش جاودانه باد.

و اما ” گلنار و آیینه » عنوان رمانی است از زنده یاد رهنورد زریاب که نویسنده های زیادی درمورد آن مقالات نوشتند  که اینک توجه شما را به بخشی از نوشته ی  جلب میکنم که توسط دوست فرهیخته و نویسنده آگاه جناب صبورالله سیاه سنگ  تحت عنوان  آیينه ‌يی در برابر ” گلنار و آيينه” تحریر یافته است :

 در آغاز  محترم سیاه سنگ  نوشته اش را اینچنین می آغازد :

” رهنورد زرياب يكی از چهار، پنج تن پيشگام در قلمرو داستاننويسی افغانستان است و بر نگارنده اين يادداشت حق استادی دارد. حتا اگر من آن را به همين صراحت ننويسم يا او خود اين را نداند يا نپذيرد، باز هم حق استاديش نه از من واپس ستانيده خواهد شد و نه كاستی خواهد گرفت.

اين حق ادا نشدنی برميگردد به سی و چند سال پيش، روزگاری كه خواندن نوشته‌ها و گوش دادن به سخنهای رهنورد يكی از آرزوهای من و چند همدرس ديگرم بود.

امروز كه اين سطرها را مينويسم، افزون بر آرزوهای ديروز، ميخواهم “حق” همانگونه كه بايسته است، بر جا باشد. ”

در بخش دیگری از نوشته محترم سیاه سنگ  اینطور  می خوانیم:

 فشرده “گلنار و آيينه”

 ” مردی كه نزديك شصت سال دارد، پس از ديدن رقص زنی كنار گورستان در خواب، بيدار ميشود و ميبيند كه همان زن (ربابه گذشته و گلنار كنونی) آمده، بر تخت خواب اتاق خودش نشسته است. زن ميپرسد: “تو آن قصه را نوشتی؟” مرد در پاسخ ميگويد: “مينويسم. همين لحظه مينويسم.” و به نوشتن می ‌آغازد.

 و آن “نوشته” چنين است: راوی (داستاننويسی كه در جوانی دانشگاه ادبيات ميخواند) با رقاصه‌ يی به نام ربابه آشنا ميشود. ربابه از افسانه مادر مادر مادر مادر مادرش كه رقاصه دربار مهاراجه ‌يی در لكهنو بوده و به مسابقه رقص با تصويرش در آيينه وادار شده، تا مادر خودش كه رقاصه‌ يی در كابل بوده و پس از رقص خودخواسته در برابر آيينه جان سپرده است، می آغازد و سلسله رقصهای درباری يا محفلی خود و خانواده اش را به او باز ميگويد.

 روزی ربابه از زبان خاله شيرين كفشناس به راوی ميگويد كه آنها با هم خواهر و برادرند. با شنيدن اين خبر دنيای راوی دگرگون ميشود. پس از چندی، ربابه با استفاده از سفر راوی به باميان، به هندوستان ميرود. “برادر” از دوری خواهر بار ديگر بيچاره ميشود. ولی “خواهر” همانگونه كه بيخبر رفته بود، پس از يك سال ناگهانی برميگردد. راوی آرامش گمشده اش را باز مييابد. اين بار ربابه با استفاده از دور امتحانات دانشگاهی راوی با خاله شيرين و دو برادر خانگی (امير و خسرو) به هند ميرود.

 شبی، پس از سی ‌و‌ پنج سال، ربابه در كنار بستر راوی پيدا ميشود و از او ميپرسد: “همه چيز را نوشتی؟” راوی پاسخ ميدهد:‌ “ها، همه چيز را نوشتم.”

 طبعاً داستانی كه راوی نوشتنش را به ربابه وعده داده بود،‌ همين جا پايان مييابد.  وانگهی راوی ميپرسد: “اما تو چرا ناگهان مرا رها كردی و رفتی؟” پاسخ ربابه خود آويزه ديگر و گويا دنباله ننوشته داستان نخست است. اين بار او از زندگی سرگردان در دهلی و حيدرآباد، بيماری و مرگ خاله شيرين، برگشت پنهانی به كابل، رفتن به پشاور، واپس آمدن به كابل، كودتای ثور، مجاهدين، طالبان و مرگ امير و خسرو ميگويد و خاموش ميشود. ربابه با همين خموشی ميميرد.

 راوی ميرود و بر زينه زيارتی كه در جوانی وعده‌ گاه ديدار او با ربابه بود، مينشيند. درويشی می آيد و چيزهايی به او ميگويد كه فشرده اش چنين است: “تو دختر ربابه را جستجو ميكنی./ همين جاست. در خرابات زندگی ميكند. /برخيز كه برويم./ دختر ربابه گلنار نام دارد./ گلنار خواهر توست./ پس ربابه مادرت بود؟” و راوی ميگويد: “ها، او مادرم بود.”

 درويش و راوی به سوی خرابات ميروند. و داستان با اين سه سطر پايان مييابد:‌ “به نظرم آمد كه هوا كم كم روشن ميشود. باران هنوز هم ميباريد. و من آواز تك تك ساعت ديواری را ميشنيدم.”

زيبايی گلنار و آيينه :

تقابل آدمها و اشيا با تصوير ميان آيينه و گسستن پيوند، حتا بيگانگی، ميا ن آنها در شعر و داستان ديروز از يونان تا هند پديده تازه ‌يی نيست؛ ولی برخوردی كه رهنورد زرياب با راه انداختن مسابقه ميان رقاصه و تصوير به هدف از پا درآوردن پديده ميان آيينه ميكند، ستودنی است.

 افسانه “گلنار و آيينه”  از روانی خوشايندی بهره ‌ور است. نثر گيرای رهنورد، داستان را پذيرا تر از آنچه كه است، مينماياند. بسا پردازهای نيمه نخست كتاب شاعرانه اند:

 “ماه در آسمان به تنهايی جلوه ميفروخت؛ مثل اينكه ستاره‌ ها را گذاشته بود كه بروند و بخوابند.” ص5، “ديگر كليد سپيده‌دم قفل سياه شب را باز كرده بود و خورشيد ميخواست آزاد شود و به بلنديهای آسمان برود.” ص30، “كوچه‌ های قديمی كابل خاموش و آرام بودند و كتاب سياه شب با واژه ‌های ستاره ‌يی، همچنان گشوده و باز بود.” ص 5، “اصلاً او خودش به رقص مبدل شده بود. خودش يك پارچه رقص شده بود. گلنار ديگر وجود نداشت. تنها رقص بود و رقص بود. چرخيدن بود و پاكوبی بود و جنبش و تموج اندامها بود.” ص56، “از آسمان شب، سرمه و ستاره ميباريد.” ص91، “سرش را بلند كرد. در تاريكی به سوی آسمان نگريست. در ديده‌ گان اشك ‌آلودش ستاره‌ های آسمان منعكس شدند. انبوهی از ستاره ها را در چشمان او ديدم.” ص113 و چندين نمونه زيباتر و بهتر ديگر. “

منابع :

1 –  ویکی پدیا – دانشنامه آزاد.

2 – افغان موج –   ” آيينه ‌يی در برابر ” گلنار و آيينه “ ( محترم صبورالله سیاه سنگ )

 

09 می
۳دیدگاه

آئینهِ دیدار

تاریخ نشر: پنجشنبه 20 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی –9 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

آیینه ء دیدار

۳۳ الف

 در  را بگو  فریاد  زن ،  کر ساز هر  دیوار را

در خواب  نه  خوابیده  را ،  بیدار کن  بیدار را

جام آر از  عشقش  مرا  ، تا عشق را لایق شوم

هوشیار کن دیوانه را ، سرمست کن هوشیار را

داسی بیار و ریشه کش، از هر کجا دل سر زند

دل بخش بر هر بی دلی  ، بی  دل بکن دلدار را

مهر و صفا را جمع کن ، ضربش بده تقسیم کن

بخل و حسد انبار  کن ،   آتش   بزن  انبار  را

باید چراغی آوری   ،   بر مغز  های  کور  ما

تاریک نه محراب  را  ، روشن  بکن  افکار را

کانِ  سخن  لبریز  شد ،  لبریز  تر  دیگر  مکن

اندر دهن  مهری بزن  ، آغاز   کن  کردار  را

سوز فراق آور گهی  ،  تا  نرم  سازد  سینه را

تا درد را درمان  کنی  ،  دردی  بده  بیمار  را

تن سیر ماند ساعتی  ، هر  چند  بسیارش  دهی

جان را به اندک سیر کن ،  گل  کار گندمزار را

یک شب برو در خویشتن، بین چیز ها اندر بدن

با   چشم   بست ه کن  نگه  ،  آیینهء  دیدار  را

شکیبا شمیم

18 سپتامبر 2017

09 می
۱ دیدگاه

شعرِعارفانه

تاریخ نشر: پنجشنبه 20 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی –9 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

شعر عارفانه
همه دیوانِ غزل های عاشقانه تویی

میان فکر و خیالم به هر زمانه تویی 

کنون به دام تو افتاده این دل مهجور 

حدیث گلشن این  کوکب کرانه تویی 

قلم بدست  گرفتم  ز  درد   هجرانت

قصیده و غزل و شعر عارفانه تویی

به غیر تو منِ دلداده دل به کس ندهد 

به تیغ ناوک مژگان من نشانه  تویی 

همیشه روح و روان مرا نوازش کن 

بروی سینه من  لاله  و جوانه  تویی
عالیه میوند

5 مارچ 2024

فرانکفورت   

 

09 می
۳دیدگاه

چشم هات

تاریخ نشر: پنجشنبه 20 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی –9 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

چشم هات

چشم هات دو پرنده ای عاشق

در دستانم می چرخند

زنده و گویا

وپیام های عشق را

دانه دانه

بر دهانم می ریزند

پر از شور

و پر از خواسته

و من دانه دانه می سرایم ترا

وچشم هات

آن دو پرنده ای عاشق

زبان عشق را خوب میدانند

و خوب می سرایند

در سر زمینی که نامش

بیصداست

و در آغوشی که بسترش

گرمتر از آغوش (هما)ست

می سرایند عشق را

و زنده بودن را

و عاشق شدن را

در سرزمینی که نامش

 بیصداست

بیصداست

بیصداست

 و من به چشمانت عادت دیرینه دارم

به آن دو پرنده ای عاشق!

که هر روز دانه دانه عشقت را در دهانم

می ریزند پر صدا

 و می سرایمت بیصدا

هما طرزی

1 فبروری 2024

نیویورک

09 می
۱ دیدگاه

رسم بدعهدی ایام

تاریخ نشر: پنجشنبه 20 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی –9 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا مخمسی برغزل زیبای حضرت حافظ

مطلع غزل:

سحــرم دولت بیــداربه بــالیـن آمد

گفت برخیزکه آن خسروشرین آمد

                           رسم بدعهدی ایام

             دوش اشکم برخ از دیدۀ خونین آمد

             آه سوزنده بیرون از دل غمگین آمد

             درمیـان من وغم خـواب بتمکین آمد

                            سحرم دولت بیــداربـه بـالیــن آمد

                            گفت برخیزکه آن خسروشرین آمد

            بـا صبـا بـوی گل آمـد ببـرم داد سلام

            بشـدازنکهت گل وقت سحرتـازه مشام

            دل بگفتا که بــروسیرچمن نیست مدام

                             قدحی درکش وسرخوش بتماشا بخرام

                             تــا ببینی کـه نگارت بـه چـه آئین آمـد

            بــازدلــرا طلب دلبری ای نیکوئیست

           مــژدۀ رایحۀ عشق مـرا زان کوئیسـت

           تا به سـرنقش خیال وهوس دلجوئیست

                            مرغ دل بازهوادارکمان ابروئیست

                            ای کبوترنگران باش که شاهین آمد

          دل به این هستی بی عهد ووفا شاد مدار

          تا ببینی که زکف رفــتـه بسی لیل ونهار

          همچوما قـافــلـه هـارفت ازایـن فـانی دار

                               رسم بـدعهـدی ایـام که دیـد ابـــربهـار

                               گریه اش برسمن و سنبل و نسرین آمد

           تازه شد دل سحرازیادخوش وخاطـردوست

           گـرچه عمریکه کشیدیم غم ازجـانب اوست

           دررهی عشقش اگرهرچه کشم بازنیکوست

                              ساقیا می بده وغم مخورازدشمن ودوست

                              کــه بکــام دل مــا آن بـشـــد و ایــن آمــد

             شعرحافظ که(عزیزه)بؤدش جا دردل

            ازهــوای غزلش تـازه شود سنبل وگل     

            بــزم گلشن بــؤد ازنغمۀ شعـرش کامل

                                 چــو صبا گفتـۀ حــافـظ بشنیــد ازبلبل

                                  عنبــرافشــان بتماشــای ریـاحـین آمد

عزیزه عنایت

15 آگست 2015 

هالند

                              

09 می
۳دیدگاه

مخمسی بر یکی از غزل های ناب و عرفانی حضرت ابوالمعانی بیدل  (رح)

تاریخ نشر: پنجشنبه 20 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی –9 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

مخمسی بر یکی از غزل های ناب و عرفانی

حضرت ابوالمعانی بیدل  (رح)

ما بندهء ،  آن  خالقِ  بی چون  و چراییم

در اصل  حقیقت ، همه یک  مشت  گداییم

رو سوی  عدم  بوده و ،  نیستی به قفاییم

“چون  کاغذِ  آتش  زده  ،  مهمان  بقاییم

طاووسِ  پر افشانِ    ،   چمنزار   فناییم “

محتاج   و  نیازمند  ،  به  بارگاهِ  خداییم

مختار و همه  جبر و ، ستمگر بخود آییم

گه قبض و گهی بسط و ، گهی غم فزاییم

“هر چند به سامان اثر ، بی سر  و پاییم

چون سبحه همان سر به کف و دست دعاییم”

شوقِ تپش  و ، حسرت  بینایی  ما نیست

بر شاخِ  گل و لاله  و ، شیدایی  ما نیست

خال و خط و زلف و سر سودایی ما نیست

” شوخی سر و برگِ ، چمن آرایی ما نیست

یکسر چو عرق ،  جوهر  ایجاد  حیاییم “

درماندهء  عشقیم  ، بر آن  دست ادب کو

فقر است صفای دل صبح ، دامن شب کو

خاموشی  گزیدیم  و ،  ببستیم  چو لب کو

“واماندهء  عجزیم  ، سرو برگِ طلب کو

چون آبلهء   پا   ،  همه  تن  آبله   پاییم”

عقل ا ست اگر هوش  ، متاعِ ثمرِ ماست

چون بال و پرِعشق نخست بال وپرِماست

امواج تپش  های  خروشان ، گذرِ ماست

“کم  نیست  اگر گوش  ، دلیلِ خبرِ ماست

از   دیدن   ما  چشم  ببندید  ،   صداییم”

عرفان   به    زنار   ،    حمایل    نپسندد

در   صافیِ  دل  ،  شبههء  باطل   نپسندد

در عشق ، خرد ورزی  و  عاقل   نپسندد

“آیینهء    تحقیق      ،   مقابل    نپسندد

تا محرم  آغوشِ  خودیم  از  تو  جداییم”

در راهِ  حقیقت   ، ثمرِ عشق   عیان  برُد

گر تیر خورَد  ، سیر تکامل  ز  کمان برُد

صیاد  تعقل  ،  ز کمان  جا ن  چنان  برُد

“بی سعی جنون ، راه به مقصد نتوان برُد

بگذار که یک آبله  ، از  پوست   برآییم”

در دیده بجز مهر و صفا نیست ای انسان

بگذار قدمی  ، تا  برسی در  طلبِ  شان

روشن بنما دیده  ، به آ ن  سرمهء  ایمان

“کو ساز نگاهی ، که به یک سیّر گریبان

دلدار    نقابی   که    ندارد ،   نگشاییم”

فریاد که رازِ تب عشق ، رمز محال است

با شمع در این دایرهء مهر چه حال است

با اهل فنا  ، شاهد  منصور  اقبال  است

“فرداست ، که یکتایی ما نیز خیال است

امروز که در سجده دوتاییم   ،  دوتاییم”

خاکیم در این مزرعهء عشق چه باکیست

تصویرِ خیال و  ، رقمِ  شِکوه  حیاتیست

گر سود دهد ، آن همه از هیچ متاعیست

“آینهء   اسرار   غنا  ، پردهء  خاکیست

تا   سرمه  نگشتن  ،  همه آوازِ  گداییم”

شد حسرت  دیدار ،  سر  و سامانِ  تحیر

محویم  ،  کز آن  ج لوهء    دامان   تحیر

دل سوخت  ،  به  رنگی  ز ندیمان  تحیر

“پیشِ   که  درَد  هوش  ،  گریبان   تحیر

“دل منتظرِ فرصت و فرصت همه ماییم”

با  هوش  و  حواس  ، کن چمنِ دل مزین

این هستیِ ما  را ،  به   فنا  هست  تعین

در خلُقِ   خلیق ،  بوده  به  اخلاق  مبَین

“در  دشت  توهُم ،  جهتی  نیست  معین

ما را  چه  ضرور است ، بدانیم کجاییم”

با خلق  دنی ، پایهء  عزت  نتوان  بست

بی علم و عمل مایهء  رفعت نتوان بست

کذابِ  دروغین ، پی  الُفت  نتوان  بست

” بر طبع شرر، خِفتِ فرصت نتوان بست

در طینت ما  سوخت ، دماغی که بناییم”

این نفسِ  اماره  بیشکن  ،  زود  قفس کن

زرغون تو ازاین ورطه بدر شو تو بس کن

باری   ز فنا ،   وادیِ  عشقت   هوس کن

” بیدل به تکلف ، اثری صرفِ   نفس کن

عمریست ، تهی کاسه تر ا دست دعاییم “

حاجی محمد ابراهیم زرغون

۲۷ رمضان المبارک ۲۰۲۴

اسلو _ ناروی 2024

 

09 می
۱ دیدگاه

جنگ قدرت ها

تاریخ نشر: پنجشنبه 20 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی –9 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

جنگ قدرت ها

جنگ قـدرت ها دل زخمین وخونین آورد

جـای صلح و دوستی تیغ و تبرزیـن آورد

مهـربـانی را ز قـلـب آدمی بـیـرون کـشـد

در ربـاتیک سینه هـا مـاشین سنگین آورد

عشق را با تیغ افـراط و سـتم سر می زند

طالب وداعش به جای ویس ورامین آورد

باور و احساس مـردم را بـه تـرفـند و ریا

از بـرای سـود خـود در محبس دیـن آورد

از هنر ابزار تبلیغ و تجـارت ساخته است

بهـر ارضـای سـیاسـت نقـش رنگین آورد

با هـزاران شـیوه صـیاد دغـل دام گـسترد

آهـوگانِ پـر خــط و خـالِ دروغـیـن آورد

رمز و راز ارتباط دل بـه دل را در عمل

تـا بـه بـنــگاه خـبــر ســـازی پایـیـن آورد

در نهاد مرد و زن شـوقی که لذت پرورد

با هـزاران حیله بهـر پـول و تـزیین آورد

عشق را باور نـدارد؛ لیک بـا رنگ وریا

تـیـشۀ فـرهـاد را بـر قـتـل شـیـریـن آورد

مهــربـانـی و صــفـای دل را دور افکـنـد

دشـمنی و نفـرت و دشـنـام و نفـرین آورد

قوم وخویش وهمتباران را درمیدان جنگ

رو بـه روی همدیگـر طرح شیاطین آورد

خانـه و بـاغ و گلـسـتان را ویران می کند

نعـش بلبل را بـه روی گـور نسـرین آورد

جار و جنجال جهان را صد برابر می کند

جنگ و بلـوا را بـرای غصب بنزین آورد

کشت خشخاش جانشین باغ وبستان میشود

مافـیــا را بهـر تـولـیــد هـیــرویـیــن آورد

گرگ را درپوست میش وبره پنهان میکند

تا ورا بـا یک جهـانی عـقـده و کـیـن آورد

روی جسم وجان مردم کـوه هایی ازفشار

بهـر مأیـوس کـردن و تسـلیم ننگـیـن آورد

رسول پویان

29 مارچ 2023

08 می
۱ دیدگاه

قبول نازنینان

اریخ نشر: چهارشنبه 19 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

قبول نازنینان
به یاد   نرگس  مستی  دلم از  پار  میرقصد
چو بلبل در هوای گل به هر  گلزار میرقصد
سیه چشمی که از کف او ربوده قلب حیرانم
چنان دیدم که از مستیبه  دست یار میرقصد
به هر نازی که دل را برده بوده پس نمیبخشد
ازینرو دل . به  میثاق  چنین  گفتار میرقصد
سجودی کرده  در کوی  غزالان  بهر دیداری
که این دیوانه در هر کوی نا هموار میرقصد
به تمکینی که از راه رفتنش موج شرر خیزد
نگاهم. نیز  به  پیش  پای آن  بادار  میرقصد
شرار حسن او  افسون  نموده  پردهٔ عصمت
که عقلم گردسر چون پیچ هر دستار میرقصد
به یاد چشم مست و  ناز مژگان  آتش رخسار
چو پروانه به دشت.  لاله و  رخسار میرقصد
به ذوق ناز آغوشی که  در جامه  نمی گنجم
که این   مرغ.  دلم  با  گونهٔ  گلنار  میرقصد
نفس از الفت  شهناز  گرفته  موج  یکرنگی
چو طوفانی به ساحل بهر یک دلدار میرقصد
قبول   نازنینان  گشته  مضمون  غزل اینجا
قلم  در اوج.  تحریر سخن  بسیار   میرقصد
مرا. این پارسائی تا  کجا  ها  میبرد  واعظ
که میبینم بنزدش مست  هم هشیار میرقصد
ملا عبدالواحد واعظی
19 ثور 1403 خورشیدی
08 می
۱ دیدگاه

باورِ پنهان

اریخ نشر: چهارشنبه 19 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

باور پنهان

غزلم  را ز   هوای   تو  سحر  جان  دادم

واژه ها را همه در  وصف تو فرمان دادم

تو  شدی   عطرِ  نم    قطرهٔ‌   باران  بهار

چیدمت من همه  تک تک به گلستان دادم

نور   این  باور   پنهان  بزدود  سایهٔ ‌شب

من ز نورت  به  شفق  سرخی  الوان دادم

تو  سر  آئینهٔ     پنجره    بنشستی   نهان

من  لب  پنجره   را  بوسهٔ‌    پنهان   دادم

تو نواگشتی به گوش من و  چرخنده شدم

مستی را رقص  کنان  بر دل   ویران دادم

هرخط یاد تو  یک  خاطره  شد   در نظرم

همه را غرق نگه  کردم   و  فوران  دادم

«واهب» آرامش هر لحظهٔ من بسته به تُست

آ، که من زندگی را بی تو بس ارزان دادم

صالحه واهب واصل

21 می 2021

هالند

08 می
۳دیدگاه

سکوتِ دل

اریخ نشر: چهارشنبه 19 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

سکوت دل

سکوت  تلخ مردابی  مگر تو
ز دریا  گوهر نابی   مگر تو

به صحرای دلِ من  جا گرفتی
غزال مست بی تابی  مگر تو

ز شور عشق تو سوزد پرِ من
زلال     نور  مهتابی  مگر تو

تویی آن کوکب حسن دل انگیز
به  شام  تار مهتابی  مگر   تو

سر شب تا سحر در  انتظارت
طلوع صبح   شادابی  مگر تو

ز سرخی  لبت  گر می بنوشم
انار  شهر  نجرابی    مگر تو

سکوت جان و دل تنها تو بشکن
نوای خسته‌ یی خوابی مگر تو

عالیه میوند

21 اپریل 2024

  فرانکفورت

08 می
۱ دیدگاه

شورِ آرامش

اریخ نشر: چهارشنبه 19 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

شورِ آرامش

کجا روم  که نباشد ، دل  غمین  و حزین.

که هرچه کوشش من بود نیامدهیچ  یقین.

درین قفس که فتادیم ، کجاست سیربهار،

چگونه گردشِ رنگی نموده  است کمین..

به جام ما زحوادث  فتاده است  خاشاک ،

چگونه طالع ما نحس بوده است به زمین.

لباس  عافیتی  کو  که   تا  به  بر بکنیم ، 

وگرنه جامه ی هستی نبوده خوب ووزین

ز دار  دیده   و جان  رفته  شورِ  آرا مش

که آنچه مانده  به من  پنبه  زارِ زار چنین

نفس شمار کنیم  تا  به  روز  مردن  خود،

جهان هستی دون  را غم  و جفاست  قرین

به وضع مضطرخود گریه کرده یی ( تنها )

که سفله است جهان دوری ازجهان بگزین

عبدالخالق تنها کاشفی

4 ثور 1403 خورشیدی

08 می
۱ دیدگاه

آتش نفسان

اریخ نشر: چهارشنبه 19 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

آتش نفسان

در کعبه مرو که خود پرستان  جمعند

در  بتکده  ها  سنگ  پرستان جمعند

در  میکده  ها  برو   که  بینی   آنجا

 اتش  نفسان و حق  پرستان  جمعند

مسعود خلیلی 

08 می
۳دیدگاه

شبِ عشق

اریخ نشر: چهارشنبه 19 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

                 

شب عشق

 شب را در بستر عشق سحر کردم

امیدوار

تو در خواب بودی و من ستاره میشمردم

حرفی نبود

شاید عشق در خواب بود

لبان شب بر گیسوانم بوسه میزد

ولحاف تنهایی مرا به آغوشش می‌فشرد

صدای اذان را شنیدم

بیدار بودم ، بیدار

کبوتران قصه شب را زمزمه میکردند

و دنیا از خواب برخاسته بود

و شب عشق به پایان رسیده بود …

 هما طرزی

۱۸ جدی ۱۳۵۳ 

کابل

08 می
۳دیدگاه

سکوتِ شب

اریخ نشر: چهارشنبه 19 ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – 8 می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

سکوت شب !

شب درسکوت و خامه بدستم شتاب داشت

گویا زشوق واژه بخود پیچ وتــاب داشــت

تــا مـینـوشــت رمــز محـبـت  ز ســـوز دل

دل دردرون سیـنه شـــرار وعــذاب  داشت

ازپشـــت پنجــره بــه تمـاشــای شـب شـدم

دیــدم زابــرمــاه بــرویــش نـقــاب  داشــت

بــاران بـه شیشه میـزد ومستـانـه می فتـیـد

مستــی زابـرسرکش و یـا ازشـراب داشت؟

تنــد بــاد شب زهــرسـوشتـــابنـده میـرسید

آن درغـــریــووآمـدنش هـم عـتـاب داشـت

دیــدم بــدســت بــاد ، گــلی  پــرپــر خــزان

بـرلـب شکـایتی ز فـلک بی حســاب  داشت

دیـشـب (عزیزه) تــا سحــرم بــا نــوا ودرد

چشمم هـوای گریه و دوری ز خواب داشت

عزیزه عنایت

22 اکتوبر 2014

 

07 می
۱ دیدگاه

یاد وبود

تاریخ نشر: سه شنبه ۱۸  ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۷ می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

یاد و بود

خبر دادند که یار جان خواهد آمد

نگارِم  امشب  مهمان  خواهد آمد

گرفتم   شورِ  بی   اندازه   کردم

که  یاد و بود  او  را  تازه  کردم

بخود  گفتم  که  خوش  آید    بیاید

که بی  او  جان  من  از تن بر آید

بیا   که   زندگی  دلتنگ  ما  کرد

بسی خسته  و زار و منگ ما کرد

بیا   کز دوریت    بیمار  و  زارم

چو ماهی بیرون  از آب   بیقرارم

ندارم   طاقتِ   غم   های   جدایی

مکن  دیگر تو  با  من  بی  وفایی

غم عشقت  مرا بی تاب و تب کرد

که روزِ روشنم تارهمچو شب کرد

بیا   هر  دو   نشینیم    بی  ندامت

نه   امروز  و  نه  فردا  تا  قیامت

بیا   ای  روی  تو  خورشید  تابان

بیا پاک کن غبار و  گردم  از جان

بیا  عشقت    مرا  پامال   غم کرد

فراقت   دیده هایم    پر ز نم   کرد

بیا   که  زندگی  زندانِ  جان   شد

که  جان اسیرِ  تن  بیتو  در آن شد

بیا    زنجیرِ   زلفت   ای    پریسا

مرا پیچیده  است در دست و در پا

چه گویم  هر چه گویم از تو گویم

که  یاد  تو  شرابیست   در  سبویم

مگو  سودای  تو  در  سر   ندارم

به شبها بیتو  خواب  و خور ندارم

مکن    دورم  ندارد  هیچ  حاصل

که گاه در بحرِ عشقم گه به ساحل

بیا  پیشم  بمان  از  روی    یاری

مرا  مگذار  به  رنج  و  بیقراری

کجا  دانی    که   باز   آید   بهارم

صدا  و   نغمه ی  بر    شاخسارم

بیا    تأخیر   مکن  دل  پرورِ من

بیا  ای  طلعت   نیک   اخترِ  من

مزن نیشی مرا  چون مار و گژدم

مکن  خوارم  دگر  در پیش مردم

تویی   عشرت  سرای    زندگانی

مرا  در   غم    چرا   تنها  بمانی

بیا   که   جز تو  کس  اینجا ندارم

که   با  تو  غصه  و  سودا  ندارم

چه   پیش آمد   ز پیمانت  گذشتی

گمانم   پی     نبردی  بوی   آشتی

ندانستم   تو ای   دلبر  که   چونی

که   از بحر و محیطِ عشق برونی

اگر آیی   به   سوی    منزل   من

نمایم   فرشِ  راهت  این  دل  من

برو  دلبر که   زدی   لاف   بسیار

مگر سیاه  بختی کز ما میکنی عار

به یاد داری  تو روز های  جوانی

که بودیم  یار و آن  هم  یار جانی

مگر در تو  نمانده  یاد از آن وقت

که در  یاری  همی داشتم صداقت

الا    ای   شاه ی   خوبان   جهانم

بیا   که    نامِ     تو    ورد   زبانم

بگو  بر من  که  جرمِ من چه باشد

بگو   یارم   به   غیرِ تو  که  باشد

اگر   با  غیر  تو دارم  سر و  کار

الهی     تا    قیامت     بینم    آزار

بگویم   با   تو  با  مهر  و  محبت

ندارم   با   کسی  دوستی  و  الفت

عنایت  کن   اگر  اخلاص   داری

بگو دوستم  به  طورِ خاص داری

و یا عشق  دگر  در تو  زند جوش

که ما را کرده یی  پیهم   فراموش

چرا در پرده  می گویی  سخن  را

مگر   ما  خوش  نداریم  گلبدن را

بگو راست و شفاف و پوست کنده

که علت چیست چرا قهری ز بنده

خبر دارم   من از احوال  و حالت

گمانم  عشق   دیگر است   خیالت

به  این ناز  و ادا  و  این   طنازی

چرا با من تو گاه گاهی  نه  سازی

به من داری  تو  حیله  از زرنگی

بیا بیرون   از این   شهرِ دورنگی

گمان  کردی که  ماییم غول و ابتر

که ما را گول زدی  هر دم  مکرر

خطا کردی  به  وعده  از سر شام

نهادی  دام  تزویر  ،  ای   دلارام

به  لبخندی   مرا   دلشاد   نکردی

دلِ   ویران   من    آباد    نکردی

اگر  از  مهر   به   پهلویم   نیایی

ندارم    دیگر   با     تو    آشنایی

مرا   خوش باور و هم  ساده دانی

به   مردن   راضی  و  آماده دانی

به هر جایی چو تو  بد کیش  باشد

مرا  زو  خسته  و دل  ریش  باشد

برو دلبر  که   من با  تو نه  سازم

ز تو  و  مثل   تو بس   بی   نیازم

نه عشق و مهر کس در سینه دارم

نه بغض و کین به تو سبزینه دارم

نه   تملق    نه    سالوسی   شناسم

نه بیم از تو نه  از کس در هراسم

بدان  جانِ   جلال تو هر چه دانی

مگر   نامرد   نیم   با   یارِ  جانی

سید جلال علی یار

اگست 2020

ملبورن – آسترالیا

07 می
۳دیدگاه

خاکِ وطن

تاریخ نشر: سه شنبه ۱۸  ثور (اردیبهشت)  ۱۴۰۳ خورشیدی – ۷ می ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا 

خاک وطن

دوستان ترک شما گربکنم درغـــربت

کفـنـم کرده بخــاک سیهـــم بسپــــارید

تا که روحم زشمیـم وطنــم شـــاد شود

قدری خاک وطنم زیرسـرم بگــــذارید

بهرآمـرزش این بنــدهء هجــــران دیده

ســورهء حمـد ودعائــی نثـــــارم دارید

بنویسیــد به لــوح سـرقبــــرم ازمــــن

مُردم باعشق وطن،دردل خــاکــم دارید

چه شودگـرعزیـزان،زرهء لطف وکـرم

نــازبــوئی وطنــم بـرسرقـبــرم کــارید

هــرزما نی اگرآئیـــد، بسـرتربـت مـــن

 لاله ازیــاد شهـیــــدان به مــزارم آرید

گــذرتان شـود گــربســوی میهـن مــان

داغهـــای دل من قصـه به مـــامم دارید

مــادرم رابگوئیــــدزمن ازروی نـیـــاز

 پسـرت هـجـــرتوبس دیده،دعـایم دارید

درشب جمعـه اگـرسورهء یاسین خوانید

حیــدری“را طلــب عفـو،زغفّارم دارید

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

15 مارچ 2011

سدنی – آسترالیا

07 می
۱ دیدگاه

خٌمِ خالی

تاریخ نشر: سه شنبه 18  ثور (اردیبهشت)  1403 خورشیدی – 7 می 2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا .

خُم ِ  خالی   

در حرم مستی به صد جوش و خروش

چرخ  چرخان   با  خُم ِ  خالی   بدوش

گفتمش    خالیست   خُم ؟     گفتا   بلی

شیخ جاهل سربریده  خاندان  میفروش

******

باده نوشی درب کعبه دیدم افتاده خموش

گفتمش ضایع مکن وقتت بیا باده بنوش

گفت شیخ‌ کعبه اما با هزاران قیل و قال

 از کتاب حق کشیده  آیه های  باده نوش

مسعود خلیلی