۲۴ ساعت

10 ژوئن
۱ دیدگاه

دیوارِ حَرَم

تاریخ نشر: دوشنبه 21  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 10 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

دیوارِ حَرَم

ببین  اشکم  به  دیوار  حرَم  مردانه  می ریزد

شراب ارغوان در کاسِ  من  مستانه  می ریزد

مسیحایی  اگر  روزی  به  فریادم   رسد  ورنه

به پیشِ پایِ شمعش بال چون پروانه می ریزد

بده ساقی مرا جامی  که مست عشق حق گردم

چه  گوهر  ها ز  حرف شاهد  فرزانه می ریزد

نسیم  از  کوی  یار  آمد  دماغ   دل  معطَّر  شد

تو گوئی مشک تاتار است در گلخانه  می ریزد

رُخت از پرده بیرون کن که بینم جلوه ی رویت

چه انواری به دیوار و  درِ  کاشانه   می ریزد

نشانت را  کجا  یابم ؟  منم  در  جستجوی  تو

رقیب اندر  رهم خار  ستم    دزدانه  می ریزد

میازار ای   رقیبِ   سنگدل    دیگر   دل ما را

که آهم آتش  اندر  خِرمنِ   بیگانه    می ریزد

سخن در گوش بیدردان  ندارد هیچ  سود ایدل

چو گنج  پر بها  در  دامنِ   ویرانه   می ریزد

بیا ای خنجری از بحرِ حرفِ  ما سخن  برچین

ز نوک خامه ی ما گوهر و  دُردانه  می ریزد

شیخ مولوی خنجری

کابل – افغانستان

19 جوزای 1403 خورشیدی

10 ژوئن
۱ دیدگاه

بیخبر

تاریخ نشر: دوشنبه 21  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 10 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

بيخبر

قدم بر جاى پاى  خصمِ  خاكِ   ميهنت مگذار

كه بعدِ هر قدم  در پيش  رويت خار گستردند

بسختى آن  همه   كوه  كُتل   پيموده  و ديديم

بدستِ مردمِ  نا  اهل  و  بى هنجار   گستردند

براى مردمِ كاو سال ها  در خواب  غفلت بود

ز خارى افتراق  بر هر  درو  ديوار  گستردند

مرو برآن رهى جز مرگ وكُشتارو جنون نبوَد

كمين اندر  مَسيرت  دام  ها  بسيار  گستردند

شكسته شيشه ى شأن و غرورو عزت خود را

بپيش پاى خصمِ  خويشتن  هر با ر گستردند

اجيرى اجنبى  گرديد هر يك  بهرِ سُودِ خويش

چو پاى  انداز برايش  دالر و كلدار  گستردند

مسلمان  بوده  اما  بى خبر از  دين  باعث شد

نفاق و دشمنى   در  بينِ هر  ديندار  گستردند

چنان  برجانِ هم افتاده  خونِ  يك دگر ريختيم

كه گويى رنگ سرخ دركوچه و بازار گستردند

غلامى را بسى كرده  قبول  از  بهرِ زورو زر

بپاى دشمنان  شأن و شرف  بى عار گستردند

سر انجام در فروغ اين همه ميهن فروشى ها

گليمِ  شامِ غم  در مُلك   چندين  بار  گستردند

حسن شاه فروغ

6 جون 2024

 

10 ژوئن
۳دیدگاه

حسرتِ شیرین

تاریخ نشر: دوشنبه 21  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 10 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

حسرتِ شیرین

گریه کن صبرِ نماده دل  سبک  تر می‌شود

اشک خودرا گرنریزی چشم دل تر می‌شود

زندگی  بالا  و  پائین   رنج دارد  بی‌ شمار

گر بخواهی  یا  نخواهی  باز باور می‌شود

حسرت  شیرین و تلخ زندگی هرگز  مخور

هرچه باشد قسمت‌ات  آن هم مقدر می‌شود

در شکست زندگی صبروقناعت بهتر است

گرنباشد صبر وطاقت دل ستمگر می شود 

پر تلاطم  مثل   دریا   زندگی   یعنی شرر 

بر خلاف  میل  دل  گاهی  مکدر  می‌شود

عالیه میوند

فرانکفورت

10 ژوئن
۱ دیدگاه

نگاه

تاریخ نشر: دوشنبه 21  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 10 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

نگاه

خواهم شبی دوباره به تو یک نگاه كنم 

راضی به کار خودم  ، اگر هم گناه  كنم

بر من مگو که ترا کافر و ملحد شمرند 

در اولین قدم،  دلخوش منم که گناه كنم

مثل  شكوفه ی  بهار شدی و عطرآگين 

من آن خزان زده برگم ، به تو پناه كنم

تو می گریزی از من ، با يك نگاه ژرف

من با هزارنگاه سوزم وافغان و آه كنم

پاکیزه کن دهان خود از حرف پر فریب

شاید شود که شب غم زود تر پگاه كنم

احمد ضیأ حق شناس

10 ژوئن
۳دیدگاه

دوبیتی ها

تاریخ نشر: دوشنبه 21  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 10 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

دوبیتی ها

خراسـان! راد  مـردانت کجــاشد

سپهسـالار  و  دورانت  کجــاشد

کجا شـد آن همــه نام  و نشانت

شمـالـی  و  عیـارانت  کجا  شد

==

ز پروان تـابه  پریان ناله دارم

شمالـیرا  سراسـر  لالـه  کارم

برای   سـر زمیـن    دردمنـدم

شوم برق سحـاب و ژاله بارم

==

بهار آید  طرب آید  چه حاصل

نمایان  گر  شود آن بدر کامل

برای  ما   دگر    فرقی  ندارد

شهید و  بسملیم  از تیغ  قاتل

==

زمین سـرد و هـوا  ماتـم  گرفته

غـم و درد و الـم،  عالــم  گرفته

قیـامت می دمـد  در ملک  خاور

شـرار و سـوز و غم جانم گرفته

==

هریــوای  خیــالم   دردمند  است

طراوش های ذهنـم درکمند است

قیامت گـل دمیـد از اشـک خامه

سـرودم آتش و کاغذ سپند است

محمد ادریس بقایی قطره

کابل افغانستان

10 ژوئن
۱ دیدگاه

نزدیک؛ اما دور

تاریخ نشر: دوشنبه 21  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 10 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

نزدیک؛ اما دور

عمری به دلم بود ؛ ولی سهم من نبود

در جان من آسود؛  ولی سهم من نبود

در هر  نفسِ  تازه  و تا  جاده چشمان  

این سلسله پیمود؛ ولی  سهم من نبود

در خانه‌ی جسمش به هوای هوس ِمن

هر پنجره بگشود؛ ولی  سهم من نبود

گر  دست   حوادث  ز  کنارم  بِربودش  

برگشت به من زود؛ ولی سهم من نبود

در قالب هر واژه که ازعشق به من گفت

از مهر  بفرمود ؛  ولی  سهم  من  نبود

با  خرمن  گل   هر  وجب  پیکر   من را

با عطر تن آلود  ؛  ولی سهم   من  نبود

او   یار   وفا  پیشه  و   تندیس   مرادم

او هرچه به من بود؛ ولی سهم من نبود

احمد هنایش

2 جون 2023 

اسلام آباد

09 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: یکشنبه 20  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 9 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته…       

      شماره (7)  

غزلِ آرزو

بشارت است که عرضم ، شنیده  می آیی

خوشم چو فصل بهاران ، رسیده می آیی

مگو ز حال دلِ  ناتوان  و  خسته  و  زار

بگو به قامت راست ، نه  خمیده می آیی

من ازغنی و ترامپ ، شکوه ها بدل دارم

تو  هم   ز  تیرِ  جفا ، پر کشیده  می آیی

حضورِ تو  به  من حُکمِ ، قصیده ها دارد

اگر چه  گفتی  مرا ،  بی قصیده  می آیی

نوشته ای زکسی ، هیچ  گلایه  نیست ترا

ولی  ز جورِ  کسان  دل  رمیده  می آیی

تو(نعمتی) که رسیدی ، باوجِ عرشِ غزل

کنون که این  دلِ  زارم ،  کفیده  می آیی

بیا  بخوان غزلِ  آرزو  برای  « بشیر»

بگو    بگو  ،  غزلی    آفریده   می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

 فصلِ شباب

ز رزم ، دست و دل هردو بٌریده آمده ام

به  شهرِ  بزم  ، بلاخر  رسیده  آمده ام

کجاست  ساز و سرود ، نوا و نالهء نی

که خیلی  خسته ام و سر کشیده آمده ام

کجاست مطربِ زیبا،کجاست ساقی مست

که  از سیاست  و  ملا ، رمیده آمده ام

هوای باده  و  پیمانه  بر سر است مرا

که خیلی تشنه ام و، نا چشیده آمده ام

بیامدم  که کمی  ، دور از بگو  و مگو

ز بهرِ  ساغر و صهبا  دویده  آمده ام

بیامدم  که  ز بوس  و کنارِ  مهرویان

هزار دل ، به  نگاهی  خریده  آمده ام

خرابِ بیخود ومستم، به یادِ  فصلِ شباب

لب و زبان و دهان را، گزیده آمده ام

بشیر!   آمده ام   چیزکی   رقم  کرده

به « نعمت»آنچه که گفتی ندیده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

09 ژوئن
۱ دیدگاه

گل ممنوعهٔ عشق

تاریخ نشر: یکشنبه 20  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 9 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

گل ممنوعهٔ عشق

 تو که با هر نگه ات تیر زدی بردل من

 زخم هر تیر تحمل  نکنم پس چه کنم ؟

تو چه آسان بربودی  گل ممنوعهٔ عشق

پیش  اغیار  تجمل نکنم  پس  چه کنم ؟

ای که لبخند  شما  برده  دل  ‌و دین مرا

 کافرم گر که تجاهل نکنم پس چه کنم ؟

 ای که با سوزن مژگان تو زدی بخیه به دل

 گر که با تار تسلسل نکنم  پس چه کنم ؟

حُسن احساس به الفاظ خودت  ریخته ی

 حُسن احساس تقابل نکنم پس  چه کنم ؟

 عاقبت پای وصالت که بماندی تو به دل

 گر به وصل تو تعامل نکنم پس چه کنم ؟

هما احد لیان

9 جون 2024

09 ژوئن
۱ دیدگاه

یادی از زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان ، شاعرِ شورآفرین و مبارز خستگی ناپذیر

تاریخ نشر: یکشنبه 20  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 9 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

یادی از زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان ،

شاعرِ شورآفرین و مبارز خستگی ناپذیر

 قیوم بشیر هروی

نهم جون 2024 میلادی

ملبورن – استرالیا

 

در سرزمین ما شعر های حماسی یا بعباره ای شعر مقاومت جایگاهی خاصی دارد چنانچه در برهه های مختلف تاریخی – سیاسی حماسه سرایانی بودند که برای بیداری مردم قلم بدست گرفتند ، اما اگر بصورت دقیق تر وبا بینش و نگرش صادقانه بدان بنگریم از دهه پنجاه بدینسو این نوع شعررشد قابل توجهی نموده است و امروزه شعر مقاومت را میتوان بعنوان شعر روشنگری ، بیداری ، مبارزاتی در برابر ستمگری ها ، نابسامانی ها و دفاع از ارزشهای والانی انسانی دانست. 

 آری ! شعرای زیادی با سرودن اشعار حماسی و مردمی نام شانرا بعنوان سرایشگر شعر مقاومت ثبت نمودند ، بخصوص پس از کودتای ثور 1357 خورشیدی و سیل مهاجرت ها به خارج از کشور ، این روند ادامه یافت.

یکی ازین حماسه سرایان زنده یاد استاد سید فضل احمد پیمان می باشد که می توان او را از بانیان شعر مقاومت در نیم قرن اخیر دانست. هرچند او در دهه دموکراسی نیز برای مبارزه با نابسامانی ها  و بیان دردهای جامعه و مقابله با بیعدالتی های روزگار چنین سروده بود :

مردان  کار  دیده  چی  تقریر  می کنند

پنهان خورید رشوه که تعزیر می کنند

قاچاق و رشوه را نتوان  سد باب کرد

این خواب راغلط زه چی تعبیر می کنند

نا جایز است   نزد   بزرگان  مظاهره

بگریز ای پسر که تو را گیر می کنند

صد خانه  را  خراب  نمایند   خائنان

اقدام بهر خود  چو به  تعبیر می کنند

محروم ما ز شمع  و  حریفان مال را

از برق های صد شمع  تنویرمی کنند

قومی به زور پول به منصب رسیده اند

قومی دیگر حواله به تقدیر می کنند

هرروز تیره روز  تر از روز دیگری

باطل در این  خیال که اکسیر می کنند

زور  مقررات   به  ظالم   نمی رسد

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

سید فضل احمد پیمان در سال 1320 خورشیدی در روستای ملدان ولسوالی انجیل ولایت هرات دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در همان جا آغاز نمود. ودرکنار آن به آموختن کتب دینی و  عربی پرداخت. گفته شده که مرحوم پیمان در رشته حقوق نیز تحصیل نموده بود.

از سن 18 سالگی به سرودن شعر روی آورد وبیشتر به سرایش غزل می پرداخت ، اما با دگرگونی ها و باسامانی های سیاسی در کشور بخصوص اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی تغییر مسیر داد و به سرایش  اشعار حماسی و انقلابی شروع نمود و با نام های پیمان و سوگوار می سرود.

او با گرفتن قلم و سرودن شعر های حماسی ، در حالیکه مبارزه اش را در مقابل نیروهای اشغالگر شوروی و جیره خواران شان آغاز کرد ، نه تنها در روشن ساختن اذهان عامه از یکسو و روحیه دادن به فرزندان صدیق میهن که در مبارزات مسلحانه سهیم بودند از سوی دیگر تلاش نمود، بلکه به این باور داشت که سرودن اشعار حماسی و بازتاب آن در میان مردم و بخصوص مبارزان مدافع وطن باعث تقویت روحیه آنان میگردد.

مرور بر لغزش های جمعی از مجاهد نما ها پس از سقوط رژیم کمونیستی در کشور هرگز نمی تواند حقانیت جهادگران پاک اندیش واقعی را نادیده بگیرد .

درین شکی نیست که با تأسف عده ای فرصت طلب باعث شدند تا ذهنیت عامه  نسبت به جهاد و جهادگران واقعی تغییر یابد ، اما باید بخاطر داشت که آینده گان با مرور بر صفحات زرین  تاریخ مبارزات اجداد و نیاکان شان میتوانند چهره های مضر و یا بعباره ای گرگانی که در لباس میش بعنوان رهبر و پیشوا با ظهور نامیمون شان  باعث ویرانی کشور و بربادی ارزش های انسانی و بخاک و خون کشیده شدن بیشتر هموطنان ما شدند را بخوبی خواهند شناخت.

زنده یاد پیمان را علاوه بر شاعر بودن بعنوان نویسنده ،  سیاستمدار و حقوق دان نیز می شناختند. او علاوه بر چاپ سه اثر منحصر به فردش بنام های « شام شهیدان ، نوای آزادی و توفان خون »  ، ماهنامه ی فروغ انقلاب، نخستین نشریه ی چاپی در ولایت بادغیس را نیز تآسیس و بعنوان صاحب امتیاز آن کار کرد.  او همچنین مدیریت مسئول ماهنامه ی پیام همبستگی در ولایت هرات را بدوش داشت .

مرحوم پیمان در دهه هفتاد خورشیدی به حیث رئیس دادستانی ولایت بادغیس مقرر شد و در اوایل دهه هشتاد بصفت مستوفی ولایت هرات و در اواسط همین دهه به حیث رئیس دادستانی ولایت هرات منصوب گردید و همچنین مدتی به عنوان سرپرست ولایت هرات ایفای وظیفه نمود. او  بیشتر بخاطر سروده های حماسی اش شهرت یافت ، هرچند در انواع قالب های شعری چون قصیده ، غزل ، مثنوی ، قطعه ، رباعی نیز ید طولائی داشت.

او انسانی بود روشن ، فهیم و نهایت مهربان  که با درک اوضاع ناهنجار وطنش و اقتضای زمان شخصآ به مبارزات نظامی علیه اشغالگران پرداخت و علاوه بر مبارزات مسلحانه، مبارزه با قلم را با سرودن اشعار حماسی اش بدوش گرفت و هرگز بخاطر مقام و رتبه ای به مدح و ثنای اربابان زر و زور وتزویر نپرداخت و با جرئت به مبارزاتش ادامه میداد.

او حتی در سروده هایش چه غزل ، دوبیتی  و یا رباعی همسنگرانش  و رهبران جهاد را به دوری از ستم ، کبر و غرور بیجا مخاطب قرار می داد:

مجاهد ! ظلم و بدکاری گناه است

ستمگاری و  مکاری   گناه است

کسی   کو   پیرو    اسلام   باشد

اگر او را   بیازاری   گناه  است

****

مجاهد  چشم  مستت   را   بنازم

جبین   حق  پرستت   را    بنازم

خرامان می روی در جبههِ جنگ

کلاشینکوف   دستت   را  بنازم

****

خوشا آهنگِ وحدت ساز کردن

گره از مشکل خود   باز کردن

به   بالِ   اتحاد   و   همنوائی

به اوج   آرزو   پرواز  کردن

****

خوشا در رزمگه مردانه مردن

غبار از چهره  هستی  ستردن

خوشا جام شهادت نوش کردن

میان سنگر  حق  جان سپردن

****

لباس جنگ در بر  می کنم من

به جرئت عزمِ سنگر می کنم من

قوای   نابکار    شوروی   را

برون از خاکِ  کشور  می کنم من

گفته شده که داکتر نجیب الله رئیس جمهور وقت افغانستان توسط یکی از نزدیکانش از پیمان میخواهد تا از سرودن اشعار انقلابی اش دست بکشد و در عوض پست مهمی در حکومت برایش داده میشود ، غافل از آنکه این درخواست نه تنها او را ازین کار باز نداشت ، بلکه مصمم تر ساخت تا بهتر و پخته تر بسراید.

سخن در مورد این شاعر حماسی ، مبارز و سروده هایش  زیاد است ، اما به گفته استاد سخن زنده یاد خلیل الله خلیلی اکتفاء می کنیم که در وصف زنده یاد پیمان  و محتوای شعر او چنین گفته است:

” سید سخنور، حضرت سوگوار! شور رسوا کن دشمن خونخوار و سوز ناله برانگیز گلگون قبایان وطن در اشعار خجسته تو، چندان مقام متعالی دارد که جای برای تحلیل و نقد ادبی بازنمیگذارد، اما به صراحت میتوان گفت که جزالت و انسجام و رعایت مقررات و ریزه کاریها و ظرافت ها در شعر شیوای تو، بیانگر همان سبک عراقی است که در دبستان هنرپرور، شاعر ساز، روح انگیز و جان آویز هرات، خواجه انصاری پایه گذاشته . “

و سر انجام این مرد فاضل و شاعر شورآفرین و مبارز در روز سه شنبه اول عقرب سال 1397 خورشیدی در شهر هرات درگذشت و پیکر پاکش در در گازرگاه شریف و در جوار پیرهرات خواجه عبدالله انصاری رح بخاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

این هم نمونه ای دیگری از کلام آنمرحوم:

 دریانوردِ پیر

من کیستم شناور  بازو شکسته ‌ای

در رهگذار سیل حوادث  نشسته ‌ای

غیر از خروش مدهش طوفان سهمگین

نشنیده مژده‌ای، ز لب پی ‌خجسته‌ ای

دلداده‌ای، فریفته‌ای، در هوای دوست

پیوند مهر از همه عالم  گسسته‌ ای

آزاده‌ای، ز  بار  تعلق  بسان سرو

مجنون طراز سلسله برپای بسته ‌ای

آزرده‌ای،  ولی  نه به  آزار مایلی

دل خسته‌ای، ولیک دلی را نخسته‌ ای

مستغنی از سیاست حکام بحر و بر

دریانورد پیر ز جان دست شسته‌ ای

در احتضار، عمر به آخر رسانده‌ای

طرفی ز جان ‌سپاری خود بر نبسته‌ ای

از اهل این زمانه،  سزاوار دوستی

کمتر سراغ دیده و بسیار جسته ‌ای

از بخت در شکایت و از دهر تنگ‌دل

از آشنا ملول و ز بیگانه خسته ‌ای

محروم زیست هرکه چو«پیمان» دراین وطن

یا سیم و زر نداشت یا دار و دسته ‌ای

منابع :

1 – دانشنامه آزاد.

2 – یادداشت های وحید پیمان .

09 ژوئن
۶دیدگاه

مخمس

تاریخ نشر: یکشنبه 20  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 9 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

مخمس 

عشق سویت  دوان دوانم کرد

باده  در  شعله‌ ی  روانم  کرد

در  خیال   تو    میزبانم  کرد 

پا فراتر   ز   کهکشانم   کرد 

آرزوی  تو    نوجوانم   کرد

****

در هوای تو میزنم  پر  و بال

سوی تو ره نبرد این مه و سال  

طالعم   بِرِّ  نکرد  یک مثقال 

بسکه از هرکه میشوم اخلال 

قوغ آتش به جسم و جانم کرد

****

یکطرف  درس   زندگی مغلق 

یکطرف مرگ وبندگی مطلق 

کُشت مارا وزنده کرد به حق 

بی  وفایی و ناسپاسی  خلق 

پوست بررویی استخوانم کرد

****

به خدا  زنده زنده می سوزم 

به خدا خنده کرده می سوزم 

به خدا رنج  برده می سوزم 

به خدا پوست کنده می سوزم 

جبر این هستی  خاکدانم کرد

****

دل عاشق  پرست ما بی گفت

فکر ما میرود به هرجا مفت 

دیگران رشد می‌ کند ما افت 

چشم بیدارهرچه دید نه خفت  

سوز عشق  تو  پاسبانم  کرد 

****

نه مرا شام و نی بود سحری 

روزی شادیست روزی دربدری 

عاشقی و هزار خون جگری 

این همه حادثات و چشم تری 

دشتی پر خونی ضیمرانم کرد

****

هیچ کس همچو تو پری نشود 

لهجه شیرین تر از دری نشود 

مانعی  عشق   چادری  نشود 

کس چو محمود مشتری نشود 

گرچه  دشواری  لالوانم  کرد

احمد محمود امپراطور

30 جوزا / خرداد 1401 خورشیدی

20 جون 2022 

08 ژوئن
۳دیدگاه

پرنده تنهاست

تاریخ نشر: شنبه 19  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 8 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

پرنده تنهاست

با بال عشق بسراغت آمدم

ای در کدامین سرزمین پیدایت کنم

ازنهانخانه ی جانم

تیری به بسویت رفت

و برگشت به اصالت یک موج

اکنون خاموشانه نگاهت می کنم

برگ ها از شاخه ها جدا می شوند

ولی باغ را با خود نمی برند

گلها درسنگفرش ها قربانی می شوند

ولی درخت هنوز استوار است

بهاران بار ها در سفر اند

ولی پرنده همیشه تنهاست

همیشه تنهاست

همیشه تنهاست

هما طرزی

نیویورک

 20 می 2023

08 ژوئن
۴دیدگاه

اشکِ فانوس

تاریخ نشر: شنبه 19  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 8 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

اشکِ فانوس

زندگی گاه گاهی دست
با بی رحمی ها با زانوی غم
دوری و جدایی می آفریند
بی خبر از دردو غم عندلیب های
بی پناه
سقف آسمان با ابرهای سیاه
به رقصیدن شروع تا
از زیر آوار دیوار های زخمی
صدای زنده جان مرده برآرد
منم زنده جانم هنوز
از خرمن آوار سر می کشم
تا صدایم به عرش تو
ای مهربان مهربان ترین ها
چه شد ؟
مادر ! کجاست پدر
بکش دستم از زیر خاک
برادر
من کودکم
مگر جهان کور شده ؟
اشک فانوس از آواز سنگ ها
بلند زمزمه کنان عاطفه و مهر می جوید
مگر همه کوچیده
کجا روم
با کی گویم
کیست دستم را گیرد
بغلم کند
شهررویایی من
شهر هریوای من
شعر مولانای من
دردمندست میان خاطره ها
قلبم می گیرید سخت
سرد و طاقت فرساست

عالیه میوند

11 اکتوبر 2023

 فرانکفورت 

08 ژوئن
۱ دیدگاه

مرواریدِ غلتان

تاریخ نشر: شنبه 19  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 8 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

مروارید غلتان

رند و بد مستم  و من  فارغ  ز میخانه شدم

هرطرف افتان وخیزان پا  به  زولانه  شدم

رند وبد مستم که می خواری بود آب حیات

از  برای  زنده گانی  سر  به  ویرانه  شدم

رند وبد مستم که  زاهد عیب  نام من  کنند

من برای نام  خویش هم رنگ پیمانه  شدم

رند و بد مستم نداند راز من  را هیچ  کس

با غم های این جهان  یک سر دیوانه شدم

رندوبد مستم (شکیلا) سخن ز هوشیاری مزن

مثل  مروارید غلتان هر طرف  دانه شدم

شکیلا نوید

08 ژوئن
۱ دیدگاه

خورشیدِ زندگی

تاریخ نشر: شنبه 19  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 8 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

خورشیدِ زندگی

من ذره ام  مپرس ز دامان  کیستی ؟

خاکم مپرس  نیمهٔ  عریان  کیستی ؟

خشت ِگلم  که پا و   دو  بال کبوترم

از من مپرس توده‌ی بریان کیستی ؟

از کیسهٔ  وجود  نحیفم   که  میخزد

هر گزمگو رفیق به فرمان کیستی ؟

از معجز سکون دو  چاه  سخنورم

این را مگو کبوترِ  زندان  کیستی ؟

خاکم ولی شرف به سزاوار بود مرا

از کیمیا مپرس تو درمان  کیستی ؟

با این همه   الهه  خورشید زندگی

نورامید بنده تویی جان! تو کیستی؟

هما احد لیان

08 ژوئن
۱ دیدگاه

چاره چیست ؟

تاریخ نشر: شنبه 19  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 8 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

چاره چیست ؟

گفتمت   جانا نرو ،   برگرد  ،   خواهش می کنم

غیر ازین نانت شود هی سرد ، خواهش می کنم

تو به عمق هردو گوشم شعر می خواندی و من

با چنین احساس و هم پر درد، خواهش می کنم

رفته ای  با  دیگران  اما  پشیمانی  چه  سود ؟

من ازآن چهره که گردد زرد ، خواهش می کنم

اهل  دل را  هر کجا  پیدا  نمودن  ساده  نیست

بسپارند  در  جهان  نامرد ،  خواهش  می کنم

جستجویت می کنم راهی به وصلت چاره چیست ؟

از خدا  تنها ، نه  از هر فرد  خواهش می کنم

آحمد ضیأ حق شناس

هرات – افغانستان

08 ژوئن
۱ دیدگاه

لب بربند

تاریخ نشر: شنبه 19  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 8 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

لب بربند

لبا لب  از غزلم   کرد  و  گفت   لب بربند

و غرق لم‌  یزلم  کرد  و   گفت   لب بربند

من ازحلاوت یک لحظه  عشق  مسرورم

عصاره‌ی  عسلم  کرد و  گفت   لب بربند

به خنده اشک مرا گفت  چشمه‌ ی خورشید

کتیبه  در  بغلم   کرد  و  گفت   لب  بربند

و در  مقام   تحیّر   تبیره‌    زن   شد  دل

غریو  بی‌  محلم  کرد  و‌  گفت  لب  بربند

مگو که دار بود راد و راد منصور  است،

اسیر کل  مکلم   کرد  و  گفت  لب  بربند

به بوم  باور  من  نا شکفته  زد  رنگی،

یقین   محتملم   کرد  و‌  گفت   لب بربند

و دست همت من  داشت  فرّ  و  فریادی

پریش و کم‌  بغلم  کرد و گفت  لب‌ بربند

مرا به  برّه‌ی روشن قسم مده ای دوست

 و خوار  در  حملم کرد و گفت لب بربند

دو دانه چید و گناهِ نکرده  شد  خرمن

شرار در  پخلم   کرد و  گفت  لب بربند

و روح‌ تازه‌ تر از  تازه  شد رواق خدا

رفیق  بی‌ خللم  کرد  و‌ گفت  لب بربند

—- ——-

نشسته بود و قلم برگرفت و کرد نگاه:

لبالب از غزلم کرد  و گفت  لب  بربند

عبدالغفور آرزو

هانوفر 

08 ژوئن
۳دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: شنبه 19  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 8 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته به گذشته …                                                                      شماره (6)  

بزمِ شعر

نوید   آمد    و   گفتی   دویده    می آیی

شمیمِ  عطر  بهاران    شمیده    می آیی

اگرچه روی زمین  بی رمق زبی  نمکیست

ولی  تو  کانِ  نمک را چشیده   می آیی

بلی تو گفتی و بنوشتی و سرودی  بسی

به  طبق  وعده سخن ها شنیده  می آیی

غمین مباش که بهاررفتی وخزان شده است

تو نوبهاری  به  وقتش  رسیده می آیی

درون قصر دلت گلشنی ز لطفِ خداست

شگوفه  های  هنر چیده  چیده  می آیی

تو (نعمتی) که به نعمت سرای دهکده ام

به  دل نوازی  این  غم  کشیده  می آیی

بیا که  موقع شعر و ترانه است و غزل

به بزمِ شعرِ« بشیر»  با قصیده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

قصرِ دل

ببین که  گفتی  بیا ، با  دودیده آمده ام

به  جان  و دل سخنانت  شنیده آمده ام

بشیر آمدنم  را ، رساند ،  برگِ  خزان

شمیم ِ  عطرِ  بهارت    شمیده  آمده ام

به هرطرف نظرانداختم چه بی نمکیست

که شورِ ، تلخی و تندی چشیده آمده ام

ز بسکه گفتم و بنوشتم  و سرودم شعر

کسی که  بشنودش ، می  ندیده آمده ام

بهار   رفتم    و   پاییز   آمدم   هیهات

دلِ شکسته  و ،   رنگِ   پریده آمده ام

ولی بشیر  !  به دل جا  گرفته  الفتِ تو

به دوش   منتِ  مهرت  کشیده  آمده ام

تو خود شهنشهء شعر آفرینِ قصر دلی

به خوانِ « نعمتت » اینک دویده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

07 ژوئن
۱ دیدگاه

حکایتِ دل

تاریخ نشر: جمعه 18  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 7 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

حکایت دل

دیریست حکایتی  دلِ  افغان  نکرده ایم

عرضِ دلِ غمین  و  پریشان  نکرده‌ایم

از غربتِ وطن   چو  نکردیم  گلایه یی

یعنی  شکایتی  دل    نالان   نکرده ایم

این خانۀ دل است سراپا  بدرد  و رنج

شورونشاط وعشرتِ دوران نکرده ایم

بیداد  بسی شنیده  و محنت کشیده ایم

ما شکوۀ ز کفر و  مسلمان نکرده ایم

شبها ز گریه صبح شد از درد زندگی

ریختیم سرشک غم و نمایان نکرده ایم

قانع شدیم بر آنچه  رسد از  خدای ما

فکرِ هوای  دولتِ  سلطان  نکرده ایم

با  فتنه ی  زمانه  و با  دردِ  روزگار

عادت به این مصیبتِ دوران نکرده ایم

با رنج و غم انیس شده ایم درجهان جلال

ما شکوه ی ز درد فراوان  نکرده ایم

5 جون 2024

 #سید جلا ل علی یار

ملبورن – استرالیا

07 ژوئن
۱ دیدگاه

اسپندِ شوق

تاریخ نشر: جمعه 18  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 7 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

اسپندِ شوق

دور دستانت اسپند شوق

دود می کنم

تا گشوده بماند تا ابد و یک روز

روی قامت زنی که

از جنس آفتاب است

و قسم به چشمانت !

آنگاهست که

میلاد شعر نو تنت را

سپید ،

سپید

جشن می گیرم .

میترا وصال

5 جون 2024

لندن

07 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعرهِ قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده ( پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: جمعه 18  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 7 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته …

شماره(5)

به نام تیر و کمان

نوشته ای که  گریبان   دریده  می آیی

چرا برادرِ من ،  درد کشیده   می آیی

اگرچه گفته ای بارها وخوانده ام بخدا

که از کجا به  کجا ها  پریده  می آیی

مکن شکوه از این   دیده گانِ  کم بینم

که قطره قطرهِ اشکت  چکیده می آیی

اگرچه منگ شدی از نوشته های دلم

به  تارِ شعر  حریری   تنیده  می آیی

یقین نما که غریبی   ز  یاد  بُرده مرا

به حیرتم  به  سراغم   رسیده می آیی

گمان کنم که  دمی آمدی  و رفتی باز

دوباره بار دگر چیده  چیده   می آیی

نوشته ای که  وطن بینوا و ویرانست

تو زهر درد وفراقش  چشیده می آیی

ز ناله های  یتیمان  و مادرانِ  حزین

به پاس  خون  شهیدان  تپیده  می آیی

ز ناله های جگر سوز مادر و  پدری

که ازفراق کمرِ شان  خمیده ، می آیی

زبسکه مُشت به دندان هرلعین زده ای

شنیده ام که ز یوغ  اش کشیده  می آیی

اگرچه جامن  و زنگش گرونموده بغیر

دوباره زنگی  نوی  باز خریده  می آیی

به آن کسان که بخلوت کنند  ز کارِ دگر

تو آشِ طنز ، به  روغن   پزیده می آیی

خلافِ حیلهِ طالب  که دامِ  پُر خطراست

گلوی  مکر و  ریا  را   بُریده   می آیی

به پوز و چشم کج   و کورِ رهبری ِبدش

به نامِ  تیر و  کمان   با   قصیده  می آیی

اگرچه  پای  خرت  لنگ و موترت پنچر

ولی  خوشم  که  بسویم   دویده   می آیی

بیاکه آمدنت (نعمت) است برای«بشیر»

ز  شهرِ شعر  و ادب  ،  آرمیده  می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

فالِ نیک

نوشته  بودمت  ای  نورِ  دیده  می آیم

شراب وشهد صحت را چشیده می آیم

بلای  آمده  بود  و  ولی  بخیر گذشت

دوباره   ناز  بتان   را  کشیده  می آیم

بشیر!  آمدنم  را  به   فال   نیک  بگیر

رباعی  و  غزل  و  با  قصیده  می آیم

دو روزه عمری که باقیست آمدم خدمت

قلم  شکسته  و   قامت   خمیده   می آیم

خدا  دهد   اگرم    قدرتِ    نوشتن   را

به  خامه  روحِ   جدیدی   دمیده   می آیم

قیومی در سفرم خواند و لیک در حضرم

به عافیت  سرِ  غم  را   ،  بریده  می آیم

جناب  افضلی  حرف   دلم   بیان   کرده

شکسته  بالم  و ، بی  پر  پریده   می آیم

جنابِ  نور!   تشکر   ز   مهربانیِ    تو

بلندِ   دستِ   دعای    تو    دیده    می آیم

جناب   حضرت   آروین    با   سپاهِ   قلم

ز عین  و غینِ   سیاست    رمیده  می آیم

ضیاء  احمدی !   عرض   ارادتم    بپذیر

ز نو ر و  نار ، گلی  چید ه  چیده  می آیم

شفیقه جان  که  سعادت  نصیب  ما کرده

لبانِ  شوق  ،  به  دندان   گزیده   می آیم

عمر  صدیق   که   در    آرزوی    آمدنم

ز    انتظار    ورا      وا رهیده    می آیم

درودِ  ویژه  به  مستوره  جان  دهقان  باد

صفای  نغزِ   پیامش   شنیده     می آیم

شریفی !   آمد ما  چیده چیده از گل ِ ناز

ز عطرِ  مهر و  محبت  شمیده   می آیم

برکت !   از  در و دیوار  باردا  برکت

شراب ِ  نابِ  سخن ،  سرکشیده  می آیم

جناب  حاجی  معروف  دارد  حسنِ نظر

ز لطف  و مهرِ  جنابش   دویده   می آیم

جناب  محترم  آن  سیدی که خان آقاست

ز نمله  پروری اش   پٌر   نشیده  می آیم

جواد   جان  عطائی !  تشکر  از  لطفت

حدیثِ    مهرٍ    پیامت    شنیده    می آیم

نمی   روم  به  سفر ،  بلکه  آمدم  ز سفر

به  پاسِ  خاطر   تیمور    تپیده    می آیم

ببخش راعی ! به جرمِ جواب ِ تیلیفونت

اگر   بخواهی   گریبان    دریده    می آیم

خلاصه چیزی رقم شد ز خامهء «نعمت»

که عمرِ  صبر   به  آخر   رسیده   می آیم

نعمت الله مختار زاده

اسن – آلمان

07 ژوئن
۱ دیدگاه

آبستن

تاریخ نشر: جمعه 18  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 7 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

آبستن

آه چه آبستنم از عشق

و از هوای پر عطر دوست داشتن ها

و چه آرام آرام نگاهت می کنم

در قاب قلبم

تا بی انتها

روزی از تو نگینی می سازم

بر انگشتر قلبم

و در دستان عشق

می کشانمت امیدوار

و چون حلقه ای مهری

در دستانم می چرخانمت پر صدا

و هروقت هوست کردم

لمست می کنم

و هر بارخواستمت

می بوسمت

و هر وقت آزارم دادی

روی میز می گذارمت

و از دور تماشایت می کنم

تا در چشمان فراموشی

جاودانه گردی

هما طرزی

نیویورک

 9 جنوری 2024

07 ژوئن
۱ دیدگاه

سنگینی هوا

تاریخ نشر: جمعه 18  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 7 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

سنگینیِ هوا

با این صدا که چاره‌ ی‌ دردم  نمی‌شود

سنگینیِ   هوای  دلم    کم    نمی‌شود

با محتوای دست تو قلب  من  آشناست

حالا چه شد که این دو فراهم  نمی‌شود

در ماجرای کهنه  و این  زخم  تازه را

دست دگر که  دارو و  مرهم  نمی‌شود

تا رفته‌ام ز پیش تو دنیای من تهی‌ست

بی‌  تو  گذار  لحظه‌ی  بی‌غم  نمی‌شود

آری! تو رابرای خودت دوست داشته‌ام

عشقت به وسعتِ  دل  من کم  نمی‌شود

 احمد هنایش

07 ژوئن
۳دیدگاه

چشم دید واقعی

تاریخ نشر: جمعه 18  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 7 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

امتناع گربه ی افغانی ازترک وطن محبوبش

افغانستان ورفتن به امریکا.

(چشم دید واقعی)

 درسال۱۳۴۰ هجری شمسی که بنده هنوزمحصل صنف سوم دانشکدهء انجنیری دانشگاه کابل بودم، درعین حال بصورت پارت تا یم در مدیریت عمومی تعمیرات وزارت معارف وقت، کار میکردم .

درهمان وقت درمدیریت تعمیرات مذکوریکنفرمهندس امریکائی که اگر فراموش نکرده باشم بنام “فون انس”از طرف کمک های ملل متحد ویا اضلاع متحدهءامریکا، نیزکار میکرد.

چون بنده محصل دانشکده انجنیری بوده وزبان انگلیسی راخوب می دانستم،تقریباً درتمام کارهای مهندسی وپروژه های ساختمانی مربوط به وزارت معارف با وی همکاربودم، که ساختمان لیسهءعالی حبیبیه در جوارسرک دارالامان یکی ازآن پروژه ها بود.

چون با این مهندس امریکائی بصورت رسمی ازطرف مدیریت تعمیرات موظف وهمکاربودم، برعلاوهء پروژه های داخل کابل از بعضی پروژه های ولایات دیگروطن عزیزما نیز با وی همکاربوده ودیدن میکردیم.

چون با مستر”انس”درروزهای رسمی کارتقریباً همه روزه مصروف بودم، اگرموقع میسر میشد، گاه گاهی دربعضی ازروزهای رخصتی برای تفریح وهواخوری به پغمان، کاریزمیر،استالف وبعضی جاهای دیگر دیدنی، هم با ایشان میرفتم.

موصوف درنزدیکی کوتهءسنگی یک تعمیر خوب دومنزله را کرایه گرفته بود وباهمسرش درآنجا زندگی میکردند. بعضاً بخانهء خود نیز مرادعوت میکردند، چون مردمان خوبی بودند ومن هیچگاه شراب خواری ویا کدام حرکت مخالف شرایط وعنعنات وطن عزیزمان را از ایشان ندیده بودم، بناءً بدعوت شان لبیک میگفتم.

درمنزلشان خانمش یک گربهءمقبول افغانی را نگهداری میکرد وبا گربهء خود بسیاراُنس وخوگرفته بود.

وقت ختم قرارداد کارشان دروطن عزیزما رو بخلاصی بود وترتیب بازگشت به امریکا را میگرفتند ، خانمش دوسه ماه قبل از خودش رهسپار وطن خود شد. اوازبس گربهءخودرادوست داشت وباآن حیوان باشعور اُنس والفت گرفته بود نخواست گربهءخورا تنها رها کرده وبوطنش در امریکا برود. بناءً تمام اسناد ومجوز بردنش را تهیه کرده وروز پرواز بطرف امریکا، گربهءخود را باخود گرفته وروانهءمیدان هوائی بین المللی کابل گردیدند.

موصوفه ازگمرک میدان هوائی کابل باگربهءخودگذشت وجانب طیارهء که درآن سفرمی نمودند روانه شد. درآن زمان طیاره ها تقریباً یک کیلومتراز ساختمان ترمنل دورتر توقف میکرد ومسافرین را ذریعهء وسایط دیگر تا آنجا نقل میدادند.

شوهراین خانم ومن دراین فرصت بالای بام ترمنل که معمولاً مردم ازآنجا مسافرانی را که می آمدند ویا سفرمی کردند، مشاهده وبدرقه  می نمودند.

خانم این مهندس با گربه اش تا زینه های که بطیاره بالا میشدند یکجا بودند، درهمان لحظات داخل شدن بطیاره که خانم دست خودرا برای خداحافظی بطرف بام ترمنل بالانموده وحرکت میداد،گربهءباشعور و وطن دوستش ازموقع استفاده نموده وبا یک جست غافل گیرانه خودرا ازآغوش خانم بسیارمهربانش که چندین سال رفیق وغمخوارش بود، رها نموده وبسرعت اززینه ها پائین رفته واز چمن های میدان هوائی بطرف قریهء بی بی مهرو، درحال فراربود.

به همینترتیب آنحیوان درّاک وبا شعورافعانی دانسته بود که میخواهند اورا از وطن محبوبش دوروآواره نمایند. همان بودکه خودرا از بغل خانم امریکائی رها نموده وفراررا برقرار ترجیح داد.

افسوس وصد افسوس،چه وقت وزمانی خوبی بودکه ازدست ما رفت. گرچه وطن ما عقب نگهداشته شده ومردمانش غریب وبی بضاعت بودند، مگرمسلمانی راستین،امنیت وطن، صداقت وراستکاری، مهمانوازی وصدها خصلت خوبی دیگرکه درمنطقه ممتازوبی نظیر بود، داشتیم. همان بود که حتی یک حیوانِ وطن ما راضی بترک و دوری اززادگاه محبوبش نبود.

گرچه خانم امریکائی ازگربهء خود برای مدت چند سالی رسیدگی بسیارخوبی میکرد،مگر این گربهءبا شعورووطن دوست تمام نعمات بودن باآن خانم امریکائی ورفتن به امریکائی که درآن زمان بهشت روی زمین فکر میشد، رادرمقابل آزادی خود خریدارنگردیده وحلقهء غلامی امریکائی ها را درگردن خود نپذیرفت. این گربهء آزاده شاید

قصهء سگ فربه وگرگ لاغررا شنیده بوده باشد:

قصـه گــرگ وسـگ فـربه را نشـنـیــده ای

آن یکی آزاد ودیگرحلقه اش درگردن است

 

حالا با کمال تأسف می بینیم که بعد از کودتای منحوس هفت ثورتا امروزهمه خائنان ووطن فروشانیکه باظلم وحمایت بیگا نگان در اریکهء قدرت دروطن ما تکیه زده اند،چه بیدادیکه نکردند؟، بالغ بر دو ملیون هموطن بیگناه ما جانهای شیرین خودرا از دست دادند، درحدود شش ملیون افغان ما اسپند وار،در سراسر این کرهءخاکی

آواره ومهاجرشدند، صدها هزارمعیوب واطفال یتیم وبی سرپرست در وطن مان افزده شد، وطن زیبای ما به ویرانه مبدل گردید. علما و تحصیل کرده ها، که باید به کشورعزیزخود خدمت میکرند،وحشیانه بقتل رسیدند ویا مانند بنده، مجبور بترک زادگاه بی نظیرودوستداشتنی خودگردیدند.

همان گربهء وطن دوست بمراتب ازاین درندگان دوپا،نوکران وچاکران بیگانگان شرف داشته است.این بود یک چشم دید کاملاً واقعی وانتباهی*.

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

2 جنوری 2015

سدنی- آسترالیا

 

*انتباه _آگاه شدن،بیدار شدن،بیداری

فرهنگ فارسی عمید

07 ژوئن
۱ دیدگاه

وسوسه ها

تاریخ نشر: جمعه 18  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 7 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

وسوسه ها

گاهی  میان  و سوسه ها  پیرمی شوم

 مرغ اسیرم  و زقفس ، سیر می شوم

 می خواستم‌ که سایه   شوم آفتاب‌  را

 چون چتر سایبان  هدف‌  تیر می شوم

 همچون‌ شفق ‌زخون‌ دلم‌ نقش ‌می زنم

گاهی   غروب  خستهٔ   دلگیر می شوم

وقتیکه ماه به  دامنه‌ ها بوسه ‌می زند

 در دام شب فتاده ‌ زمین ‌گیر  می شوم

 گاهی‌چوآهنی‌ که‌ ز خود زنگ  می زند

در آتشی  گداخته  ،  شمشیر  می شوم

گاهی ‌میان‌  خلوت‌ پر ماجرای ‌ خویش

 دیوانه ای به گوشـهٔ  زنجیر  می شوم

 از جبــر  روزگار چرا  شکوه  سرکنم

با  عالـــمی  ز  حادثه  تدبیر  می شوم

افتاده {قادری} به‌  کمینگاه‌  درد  شعر

 زخمی ‌زدل‌ گشوده‌ و تصویر می شوم

ضیأ الدین قادری

۶/۳/۱۴۰۲

06 ژوئن
۱ دیدگاه

همدوشِ لحظه ها

تاریخ نشر: پنجشنبه 17  جوزا ( خرداد ) 1403 خورشیدی – 6 جون  2024 میلادی – ملبورن – آسترالیا

همدوشِ لحظه ها 

ترا  ای جانِ من جانانه  می خواهم
به یکبارِ  دگر  مستانه   می خواهم

بدونِ تو وجودم  هیچ‌ در هیچ است
به قلبم کلبه ای شاهانه   می خواهم

خیالِ ناز تو همدوش    من   هر بار
به ر‌وحِ خسته ام  کاشانه می خواهم

تو ای  زیباترین   فصلِ   بهارِ  مهر
جنونِ وعشق را  یارانه  می خواهم

تویی جان وجهان ،روح  وروان من
چرا دوری؟ ترادر خانه  می خواهم

دلی  تنگم   هوایی   گر م   تو  دارد
تراهر دم  منی   دیوانه   می خواهم

21 نوامبر2023

فرحت_رحمان