۲۴ ساعت

02 جولای
۳دیدگاه

رنجدیده گی و محبت گستری

تاریخ نشر : سه شنبه 12  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – 2 جولای ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

رنجدیده گی و محبت گستری

                (در حاشیۀ داستان های جناب ایشرداس)               

           1             

رولان بارت:

“داستان جمله یی است طولانی و هرجمله، داستانی است کوتاه”

ازچندین سال به این سوی و با وقفه ها، کوتاه داستان هایی از قلم نویسندۀ زحمت آشنا و نستوه، ایشرداس عزیز انتشار می یابند.داستانهایی که خواندن آنها برای من، جهانی از احساس و توجه را همراه می آورد. من این احساس و برداشت هایم را با شما در میان میگذارم  و از درونمایه داستانها می آغازانم:

بیشترین درونمایه های داستانها، از آزموده گی ها و دیده گی های نویسنده ملهم اند. نویسنده به عنوان فردی هندوباور، کابوس هراسناک، فزونی یافته و پررنگ شده یی را که در چند دهۀ پسین افغانستان دیده وشناخته است، در داستان های کوتاه می آورد. ژانرداستانی در بسیاری از داستانهایش از این کابوس رحم نا آشنا شکل گرفته است.

این سخن را همینجا بیاورم، هنگامی که از این تجربیات نویسنده یاد می کنیم، آیا به عنوان یک فرد افغانستانی، اما نه هندوباور نخستین سالهای درس مکتب های ابتدایی را به یاد نمی آوریم که اگر کودکی هندو باور در مکتب ما بود، هر روز سخن آزارآمیز “بخوان کلمه ات” را بارها می شنید؟ ممکن است تعدادی آنرا فراموش نموده باشیم، اما وقتی زمینه های چنان رفتار در جامعه از میان نرفت و برخلاف، با پدید آیی عوامل آزار دهندۀ بیشتر مواجه شد، هندوباوران وسیکهـ های کشور را معصومانه در جایی از تعجب نشاند که نیافته گان و بیگانه گان راه انسانیت خویی و انسانیت کرداری، حتا حق درس را از شاگردان آنها ستانیدند و بر محل آتش سپاری آنها یورش بردند. خانه های شان را غصب کردند ودارایی های آنها را که  حلالتر از شیر مادر بود، دزدیدند و…

اگر ازعوام دور نگهداشته شکایتی نیست که محروم از دانش وتاریخ واقعی زیست، حتا درس خوانده گان دارندۀ ادعای فهم دانشگاهی، آنها را مهاجر نامیدند. بدون اینکه اندکی زحمت ببینند که همه هندوباوران کشور، در زمان شیرعلی خان و پسانتر رهسپار خراسان و افغانستان نشده اند. بلکه  زنده گی آنها به بسیار پیشینه ها در این سرزمین بر می گردد. پیشینه هایی که دیوار کوه های آسمایی نماد گواه دهندۀ آن است و زحمات و باج دهی های دیگر.

نویسنده داستانها، وقتی به سوی نگارش روی آورده است،  بر غلط پنداری و این برداشت های تاریخی در جامعه وقوف دارد. از کودکی تا هنگام مهاجرت تحمیلی وناگزیری گواه دردآمیز همه رویدادها بوده است. آنگاه که پای در خارج میگذارد، رنجهای  روز افزون گوش آویز فعالیت هایش می شوند.

اما وقتی ژانرهای داستانی را می بینیم و هنگامی که تصویر رویداد ها درمیان می آیند، با انتباه و پیام آوری ها دل انگیز و پررنگ انسانی مواجه می شویم. در نخستین نگاه ها، یکی از ویژه گیهایی که برجسته تر در اکثر داستانها فراز می آید، تصویر صحنه های صمیمت آمیز و نمایش فرهنگ هندوباروان است. برای خواننده یی که با هموطنان هندوباور رفت وآمد داشتند، نکاتی آشنا است، اما روایت داستانی و ریزه بینی های موفقانه به کشش و جذابیت آشتنایی بیشتر به آنها می افزاید.

بنگریم:« آن روز بوی عطر خاک و گاه گِل، در فضای حویلی ما، در گذر بارانه، عشوه می کرد همان عطری که آدم را در فصل بهار مست و شاداب می کند. خواهر هایم و زنان کاکا هایم همه مشغول پاک کردن، آراستن و آبپاشی بام خانه و پخت و پز بودند.     
نخواستم از مادرم بپرسم که چه خبر است؟ سرگرم کارهای خانگی مکتبم بودم. ناگهان خواهرم سویم آمد و گفت:        
“برخیز قلم و کتاب کتابچه هایت بردار، امروز عمه تُلسی، برای مبارکی نامزدی برادر مان می آید. قصه خواهد کرد و تا سحر ساز و سرود خواهد بود.”» ( وه لاله ره قسم دادم)

خوانش بقیۀ داستان، خواننده را با فرهنگ و رواج هایی اشنا می سازد که بسیار عزیز اند و سایۀ نوازشگر محبت وصمیمت تا پایان، رعایت ضابطۀ سلوک جمعی احترام آمیز  را همراهی میکند. 

ویا در داستان کوتاه کاغذ پیچ می خوانیم که:

«از قدم زدن برگشته بود. حمام کرد و لباس های منظم اش را پوشید و سوی الماری چوبی رفت که در آن گیتای مقدس جلوس کرده بود، چهار زانو نشست و با نوک شست دست راست هر بند انگشتان دست راستش را لمس کرده از ژرفای دل «هَری اُوم» گفت و به همین گونه با شست دست چپ انگشتان دست چپش را. در فرجام با دستان باهم چسپیده کتاب مذهبی را پاس نهاد و سجدۀ شکران کرد.»

اینجاست که آشنایی با فرهنگ هندوباوران، با چنان جملات شفاف، انسان با خرد و دیگر پذیر را رهنمایی میکند که اگر عقاید ومقدسات خود را عزیز میداریم، عزیز داشتن مقدسات دیگران را نیز بیابیم وحرمت بگذاریم.

ویژه گی آشناسازنده با فرهنگ هندوباروان، وارد شدن شخصیت های دیگر در داستانها وبافت نهایی در داستنان ایشر داس، ویژه گی فراتر از دیدن زنده گی هندوباوران را وضاحت میدهد. حتا در داستانهایی که

موفقانه تصویر رویداد های تاریخی- سیاسی را بر شانه دارند، آرزومندی های نیک خواهانه و بزرگ در سطح کشوری، با رویکرد انتقاد از پیشینۀ آزار دهندۀ مردم  در سطح وسیعتر،  ظاهر می شوند. داستان کوتاه “استاد! مه نسرین هستم، رفیق نسرین”، در پهلوی تصویر پیشینه ها و زن جوانی که توان به کرسی نشاندن امر ونهی را داشت، اما با معیوبیت، در خارج کشور، راوی را که آن سالها سمت استادی وی را داشته است، می بیند و خود را معرفی میکند، شکوهمندی وگسترده گی می یابد. در پایان این داستان کوتاه، دورۀ چندین ساله از زبان راوی و عامل قدرت پیشین، در این عبارات پرکشش می آیند:

«پرسیدمش:
مگر خودت نگفتی که تو کجا و دامن امپریالیزم غرب کجا، ما که غرب زده و اشرار و آشوب گر بودیم! سرسپرده گی شما چه شد؟
نسرین که بدنش نیمه فلج می نمود، با درد و اندوه گفت: در قندهار بر هر دو پایم مرمی خورد و فلج شدم….
گفتمش:
متاسفم.
گفت:
«نه استاد! تاسف لازم نیست. ده ها خانواده را با راپورهای نادرست داغ دیده و دردمند ساخته ام. شاید همین حالت از اثر دعای ایشان است.»    
“اس بان” من رسید و روانه ی خانه شدم.»(داستان کوتاه استاد مه نسرین هستم، “رفیق نسرین”)

ادامه دارد …

 

 

01 جولای
۱ دیدگاه

بحرِ نوازش

تاریخ نشر : دوشنبه ۱۱  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳  خورشیدی – ۱ جولای ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

بحرِ نوازش

اگر بر دل دو  صد  پیغام  گردد

اگر این مرغ دل  در  دام  گردد

زنم بر شیشه این سنگ دلم را

ز سنگ بیرون شود تا جام گردد

سحاب این دل   و  بحر نوازش

به جان  مست  تو   آرام  گردد

بیابان    وجودت     را   ببارم

که تا  پسته   گلی   بادام  گردد

نوازش  میدهم   دلدار  خود را

که چون توسن  برایم رام گردد

نباشد جای شوخی تا که یک زن

گلی   باشد   و  گل   اندام  گردد

شب وصلی که با من وعده دادی

دعا کردم  که  زود تر شام گردد

مرا حاجت   روایم  کام   دل داد

نشد    هرگز   دلم   ناکام  گردد

مرا آن قلب  پاکت در شب وصل

رداء و  سبحه   و  احرام  گردد

به نزدت ای گل ماه  پیکری من

هزاران  پخته  باشد   خام  گردد

همین جوش خروش از قلب واعظ

ز  شهناز   عزیز   الهام   گردد

ملا عبدالواحد واعظی

10 سرطان 1403 خورشیدی

هرات – افغانستان

01 جولای
۱ دیدگاه

آتش پرست …

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

آتش پرست …

 به دوشش کوزه ی خورشید، مستی میرسد یا نه ؟

  که بردروازه کوبد مشتی ، دستی  میرسد یا نه ؟

 در  این   دنیای   خاکستر  روان   رفته ی  برباد

 ز نو مردی ، زنی، آتش  پرستی  می رسد یا نه؟

جهان آیینه ی  تصویر  خوار و از  شکستن خوار

 شکستن  را  مگر آخر شکستی  می رسد یا نه ؟

ره اندیشه  ها  بسته  ، ره رفتن   به گم راه است

به بن بست جهان  پیچیده ، رستی ، میرسد یا نه؟

 برای  آسمان  خویانی اینک ، خاک   در جویان

دوباره روحی در اوجی  نشستی  می رسد یا نه؟

تو در دیروز  زندانی ، نه امروزی ،  نه فردایی

 به این زنجیر زنگ آور گسستی می رسد یا نه؟

فاروق فارانی

 می ۲۰۲۴

01 جولای
۱ دیدگاه

گل های پرپر

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

گل های پر پر

به دست خویش دهم ساغری  چو دلبر را

که سر کشد   بسی   جرعه های  آخر  را

ز بسکه  بوسه  ز لبهاست   آرزوی   دلم

شود  چو  مست  و  بنوشد  جام  دیگر را

مرا ز نشئهِ  مستی کاری نیست  که نیست

به شانه اش  بگذارم  اگر چه  این  سر را

مرا  که   نیست   نظر  سوی  دلبرانِ  دگر

جفای  چرخ  چرا  کرد  خون  جگر مرا ؟

زبس که نیست ( شکیلا) نگاری در برِ من

به عشقِ  یار  ببوسم   گل  های   پرپر  را

شکیلا نوید

سال 2022

01 جولای
۱ دیدگاه

ناله

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

ناله

 از جهان رنگ  و  بو وارسته ام

از  شکست    آرزو  ها  خسته ام

 آرزوی گربدل باقیست ترک‌آرزوست،

 زین خراب  آباد  دیگر   رفته ام

 خستگی  های   مرا  پایان  نبود،

 من به  زنجیر  محن ها بسته ام

 درد ما دردیست  بیدرمان وسخت

 در شمار سال و ماه    و هفته ام

نیست آرامش درین   دنیای دون،

 دل سیاه از ریش وهم ازشحنه ام

 ریش و دستار خود نمایی ها کند،

من  ازین   روز   سیاه   آشفته ام

این جهان دون به دونان  بسپریم،

 زین غم آباد با دل و جان جَسته ام

 زین همه دستار و ریش وفش نگو،

 خانه محبس من در آن بنشسته ام

 دل  سیاه هستیم  ما  از محتسب ،

 من ازین اوضاع مضطر  گشته ام

 در میان پیچ  دستار فتنه  هاست ،

هر یکی گوید که   من در سفته ام

این فضا گویی فضای  فاتحه است

 من دکان  عشقم   از غم   تخته ام

 بعدِ   من  اشعار   من  باقی   بُوَد

 بنده ( تنها ) شاخه ی بشکسته ام

عبدالخالق تنها کاشفی

۹ سرطان ۱۴۰۳

01 جولای
۱ دیدگاه

مردم

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

مردم

مزن آتش به جسم و جان  مردم

به عشق  و باور و  ایمان مردم

جهانی  می ‌شود  نور و عدالت

اگر باشد   به  دل  قرآن  مردم

گل   لبخند   بر  لب  ها   نشیند

شود دریا  دل  و  درمان  مردم

به     یاری      خداوند     توانا

شکسته   می‌شود  زندان  مردم

به پیمان  ها  اگر   باشد  وفایی

گلاب  و گل  شود مهمان مردم

اگر ما  دست  همدیگر  بگیریم

فراوان  گندم  و هم  نان  مردم

دل  و روح  و روان و زندگانی

فدای  غیرت   و  قربان   مردم

« غلام‌ نبی اشراقی »

جمعه ١ سرطان/ تير١٤٠٣

01 جولای
۱ دیدگاه

خیالت

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

خیالت

گلی از باغ  وصالت چیده بودم
به گلبرگ رخت  خندیده  بودم

شدم   مست  لبان   می پرستت
شراب از کنج لب نوشیده بودم

گذر  کردی  به   گلزار  محبت
به هر گوشه خیالت  دیده بودم

تو هستی زیب  این  گلخانه دل
گلاب  و نسترن  پاشیده  بودم

کنارت  تا   سحر   بیدار  بودم
گل  عطر   تنت   بویده   بودم

سحرگاهان به  کام  دل  رسیدم
چه خوش نازو ادا دزدیده بودم

عالیه میوند
فرانکفورت

6 سپتامبر 2023

01 جولای
۱ دیدگاه

دو بیتی ها

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

دوبیتی ها

 در این غربت سرا  یک یار دارم

 بسانِ   کاج   یک    دلدار   دارم

که بر جان می‌خرم رسوایی عشق  

 نه ترس از چوبه  های  دار دارم

******

بیا   بنگر  که   غمگین  و خرابم

 خمار استم   ولی  غرقِ   شرابم

 بیا ای   نور دیده  ، راحت  جان

که بی تو تشنه کامی چون‌ سرابم 

******

ز دوری ات دل و جانم   بسوزد

ز   شعرِ   داغ   دیوانم   بسوزد

اگر  وصلت  نصیبِ   من نباشد

همه  هستی   و  ارکانم   بسوزد

فرحت_رحمان

۲۸ جنوری ۲۴

01 جولای
۱ دیدگاه

مسیرِ پٌر خم و پیچ

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

مسیرِ پٌر خم و پیچ

بخواهى يا نه،  عزيزى و در دلم استى

به  هر طرف   بروى  در  مقابلم استى

اگر كه كوه  شوم  ،  شوكت  ستيغ منى

و گر كه بركت دريا… تو ساحلم استى

درخت خشك شوم، برگ زرد من از تست

شگوفه  گر  بدهم   باز  حاصلم   استى

اگر سرابِ   هدر  يا  زلال ِ    آب  شوم

نگو كه  بى غرضى، يار!

                               شاملم استى        

به فرض آن كه به آسانى ات به دست آرم

ولى هميشه  ترين  سهل  مشكلم استى

براى آن كه به بودن رسم ، يقين دارم

مسير پُر  خم   و پيچ ِ  مراحلم   استى

خدا نكرده  اگر دوره گردِ   دهر  شوم

دليل    مستند    دور     باطلم    استى

خلاصه اين كه  بميرم  اگر بدون دليل

اجل  گناه   ندارد ،  تو  قاتلم   استى !

سید ضیأالحق سخا

24 جون 2024

01 جولای
۳دیدگاه

سوزِ فراق

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

ســـوز فــــرا ق

دل زهجران توازخون خضا ب است خضا ب

جگـرازسـوزفـرا ق تـوکـبــا ب ا ست کـبــا ب

تا جــدا گـشـتـه ام ای یـا رزکــا شــا نـهء خـود

بی وصا ل تومـرا، خا نه خـرا ب است خراب

رگ رگ د ل به فـغـا ن آ مـده از درد فـــرا ق

رشــتـه هـای بـد نـم تـا ر ربـا ب است ربـا ب

روز شــب مــیــرودوعـمــر به ســر مـیــآ یــد

مـژ دهء وصل بده کـا ر صواب اسـت صوا ب

تـا رو پــود بـد نـم وصــل تــرا مـیـخــوا هــــد

زند گی بی تـو مـرا عـیـن عـذا ب است عـذاب

تـا بـه کـی ازغـم هـجــران تـو بـا شـم گـریـا ن

رحـم کـن بـهـر خـدا د یده پـرآ ب اسـت پـرآب

سـرشـب تـا بـه سـحـرغـصـهء هـجــرا ن تــرا

دُرج سـیـنـه بـنگـا رم کـه کـتـاب است کـتـا ب

یـا د آنـوقــت کـه در ســا یـهء مـهــرت بــود م

عِـطـرزلـفـا ن توبهـتــرزگـلاب اســت گـلا ب

حـیـدری را بطلـب پیـش خـود ای سرو روا ن

ورنه در روز جزا از تو حـساب است حسا ب

 پوهنوال داکتراسدالله حیدری

25 دسامبر 2006

سیدنی – آسترالیا

01 جولای
۱ دیدگاه

مخمسی بر غزل زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری (رح)

تاریخ نشر : دوشنبه 11  سرطان ( تیر ) 1403  خورشیدی – 1 جولای 2024  میلادی – ملبورن – استرالیا

به بهانه ۴۵مین سالیاد ارتحال شاعر شهیر و فقید کشور

مرحوم مغفور صوفی غلام نبی عشقری . 

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ 

مخمسی بر غزل زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری (رح)

افتاده  به  پیش قدمت  کوهی  گران  است

ابروی کج ات را مه و خورشید فسان است

تیر مژه ات  در  سپـر  سینه   نشان است

در لعل  لبت  گرچه  حیات  دو جهان است

حسن  تو سراپا  به   خدا آفت  جان است

♥ ♥ ♥ 

باشد  دُر ِ دندان  تو  چــون   دُر  یمانی

یاقوت لبی  لعل  تو   پیوستـه  به  کانی

ایکاش  شود  تا  به   کنارم   تو  بمانی

قـدر گل  رخسـار  خود ای   شوخ ندانی

رویت بخدا قبله‌ی  صاحب  نظران است

♥ ♥ ♥

مُردم  ز  فراقـی  تو  و  تنهـا  مگزارم

اشکِ سر مژگانم و من  لحظه  شمارم

چون ناله به افلاک رسیده است غبارم

روییده  گل  نرگس  شهـلا  ز  مـزارم

یعنی که شدم خاک و نگاهم نگران است

♥ ♥ ♥ 

گشتم به فدای  تو  من ای شوخ پریزاد

افتـاده  به  بند  تو هم   و از همه  آزاد 

نخجیر به عشقت منم و هستی تو صیاد

از  دور  تـرا  دیدم  و  گفتم  بر شمشاد

شوخی که دلم برده همین سرو روان است

♥ ♥ ♥ 

از خاک کف پای تو یک بوسه تمناست

در قلب منی خون شده این غلغله بر پاست

محمود ز سر تا قدم  جملگی  ر سواست

معشوق و می امروز در این  خانه  مهیاست

لیکن چه توان کرد که مـــــــاه رمضان است

♥ ♥ ♥ 

چشمم شده از فرقت و دوریی تو حیران

دیوانه   شدم  من  بروم   طرف  بیابان

تاکی بکنم من جگر  خود   تهی  دندان

زاهد تو مرا نشمری  از  خیل  مریدان

در روی جهان پیــر من این تازه جوان است

♥ ♥ ♥ 

هستی تو جهان من و یک عالـم ِحکمت

در خواب  ببینـم   بخدا   است   غنیمت

چون ابر بباری به سرم گونه ی رحمت

جانـا چه  کنم  پیش   تو  اظهار  محبت

«چیزیکه عیانست چه حاجت به بیان است»

♥ ♥ ♥ 

در بین همه عاشق و معشوق   وفا بود

از جانب یک بر دیگر  دست    دعا بود

نور و نمکِ چهره‌ی شان پاک  و  صفا بود

سابق بخدا پیر و  جوانش  به   حیا بود

گستاخی و بی باکی در این عصرو زمان است

♥ ♥ ♥ 

محمود   به  تنهایی  و  عشق   تو بنالد

سر در رهی این درگه و این کوچه بمالد

از عشق تو مشکل که کشد درد  و ننالد

جا دارد اگر  عشقری  بر  خویش  ببالد

در عصر  خود  امروز  کلیم  همدانست

احمد محمود امپراطور

نهم سرطان 1403 خورشیدی

کابل – افغانستان

30 ژوئن
۱ دیدگاه

گلِ عشق

تاریخ نشر : یکشنبه 10  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 30 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

گل عشق

 بیا   بیا   که  ره  ناله  و فغان  بندیم

 برای دفع ِ  اجل   راه   آسمان  بندیم

بیا که  در دل ِ بستر  تمام   غم  ها را

 به بند بند ِ گره های  گیسوان  بندیم

 بیا که گریه و زاری شام  های فراق

 به خنده های شب وصل عاشقان بندیم

 بیا که رد  بلا های   دشت   لیلی  را

 به سحروجادوی چشمان ِآهوان بندیم

 بیا که طالع ِ مجنون ِ بی سر و پا را

 به گامهای ِ شتر های  کاروان بندیم

بیا  که  بلبل  بشکسته  بال زخمی را

 به شاخ ِمهروگل ِعشق ، آشیان بندیم

 چو جام خالی وساقی خموش ودل بیتاب

 کجا شود  که  ره ناله  و فغان  بندیم

مسعود خلیلی

30 ژوئن
۱ دیدگاه

نام ممنوع سحر…

تاریخ نشر : یکشنبه 10  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 30 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

نام ممنوع سحر…

 گام  ها گمراه ، در گم راه های   سرنوشت

عشق ها فرسوده شد درشعرها و درنوشت

 قصه ی یک عمر، مرگ زندگی  نامیده را

 زندگی بر گور های سنگی   مرمر نوشت

 بال و پر پرواز را بیگانه  شد ، تا  آسمان

 قصه  بی بالی   پرواز  را   با   پر نوشت

با سراب  تشنگی  آلود ره  را   غرق  کرد

خشکسار  قرن ها  را  بر زمین  تر نوشت

 * می توان اما ستم خو  شهر را  آزاد کرد

 بر کتاب  صبر  مرده  نقطه   آخر  نوشت

 در افق  ها  با دوات  رنگ   سرخ  آفتاب

 عصرصبح تازه با دیباچه ی دیگر نوشت

 جاده ها و کوره راهی ، راه های رفته را

 می توان با نقش پا، بار دگر نو تر نوشت

 می توان از بام ها با کهکشان دررقص شد

 نام ممنوع سحر، خورشید گون بردرنوشت

 رفتگان ازخود، سرشت تان چرا بیگانه شد

 با سرشت خویش باید، سرنوشت ازسر نوشت

فاروق فارانی 

 می ۲۰۲۴

30 ژوئن
۱ دیدگاه

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری شاعر شیوا بیان ، محبوب وپر آوازهء وطنِ ما (قسمت دوم)

تاریخ نشر : یکشنبه 10  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 30 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی

عشقری شاعر شیوا بیان ، محبوب وپر آوازهء وطنِ ما 

قیوم بشیر هروی

30 جون 2024 میلادی

ملبورن – آسترالیا

 

قسمت دوم

اشعار عشقری بدون شک حاوی مطالب ناب بوده و توجه  خواننده را بخود معطوف و جذب می کند که برایش لذت بخش می باشد.

طوری که قبلآ تذکر یافت دکان صوفی عشقری به کانون فرهنگی غزل سرایان و عارفان صوفی مشرب مبدل شده بود .

یکی از فرزانگانی که علاقه و ارادت خاص به مرحوم صوفی عشقری داشت ، شادروان استاد محمد حسین سرآهنگ بود که روزها به دیدار صوفی میرفت و از همصحبتی با وی فیض میبرد.

از زنده یاد استاد حیدری وجودی نقل شده که دو هفته قبل از وفات صوفی عشقری، استاد سرآهنگ از وی در مورد معنای بیتی از حضرت ابوالمعانی می پرسد:

صوفی که دل از زندگی کنده بود به سرآهنگ گفت :

مرا از حرف خودم خوشم نمی آید ، شرح بیدل را چه می پرسی؟

درین لحظه سرآهنگ به وجد می آید و فریاد می زند و صوفی را در آغوش می گرفته و میگوید:

عشقری آن شور بازارت  چه  شد ؟

غرفهِ  خالیِ  ز  نصوارت   چه  شد

نی   جمالی  ماند  و نه  شایق  ترا

هم نشینِ  نغز  گفتارت   چه  شد؟

قاسم   استادِ    خراباتت    خموش

چنگ و شهنایی و  سه تارت چه شد؟

کاکه های چوک و  شور بازار کو؟

بالکه های رند و  چوتارت چه شد

 

آنچه توانسته بیش از هرچیز دیگری صوفی عشقری را شاعر محبوبی بسازد استفاده از ترکیبات عامیانه مردم است که در سروده های او به وضاحت دیده میشود . او شاعر زبان عوام بود که با بهره گیری از فرهنگ عامیانه در دل همگان راه یافته بود.

 

 ” به رسیدن وصالت به خدا تلاش دارم

تو بیا به کلبه ی من چلوی رواش دارم

ز فراق  تو  مریضم ،  بنما  عیادتم  را

جگرهزار پاره، دل  قاش  قاش دارم “

 

این شاعر وارسته سرانجام پس از 87 سال فراز و نشیب زندگی بتاریخ نهم سرطان 1358 خورشیدی جان به جان آفرین سپرد و در شهدای صالحین کابل بخاک سپرده شد. روانش شاد و یادش گرامی باد.

او قبل از مرگش چنین سروده بود:

روزی بیا  به  فاتحه  سوی  مزار من

تا  دور  قامت  تو  بگردد   غبار  من

در زیر خاک گرچه تنم شد سوا سوا

در فکر و ذکر تو ست دل بیقرار من

شاید دعا  کنند  عزیزانم    ای  صبا

پیغام مرگ  من  ببرید  در  دیار من

ای عشقری بجوش جوانی شدم اسیر

بر خاک ریخت میوه باغ و بهار من

پس از درگذشت آنمرحوم مجموعه ی غزل هایش توسط زنده یاد استاد حیدری وجودی جمع آوری و تحت عنوان کلیات اشعار عشقری به زینت چاپ آراسته شد. روح هردو شاعر گرامی شاد وخشنود باد.

و اینهم نمونه ی از کلام مرحوم صوفی عشقری:

شکستِ دلها

دنياست خوب  و دنيا ليكن  بقا  ندارد

دارد   چو   بيوفايی  يك   آشنا  ندارد

هرچيز  در شكستن   فرياد می برآرد

اما  شكست  دلها  هرگز  صدا  ندارد

دانی چنار باخود آتش  زند چه باعث

سرتابپای دست است, دست دعا ندارد

شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد

در هر کجا که باشد  بيچاره  جا ندارد

هرچند دختر رز در ميکده عروس است

افسوس دستُ پايش رنگ  حنا ندارد

دلدارِ پرغرورم بسيار مستِ ناز است

چون سايه در پيش من, رو بر قفا ندارد

اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم

ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد

با رهروئ بگفتم اينراه  کدام راه است

گفتا که راه عشقست هيچ انتها ندارد

کرد هرکه را نشانه يکذره بج نگردد

دست  قضا   بعالم  تير   خطا   ندارد

فرزند  ارجمندم  گرچه قمار باز است

ليکن نماز خود  را هرگز  قضا ندارد

نزد طبيب  رفتم  خنديده  اينچنين گفت

درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد

در صفحهء کتابی ديدم  نوشته اين بود

صد  بار  اگر بميرد  عاشق فنا ندارد

يارب تو کن حفاظت  پامانده عشقری را

بر دشت حيرت آباد  پشتُ پناه ندارد

افتاده‌ عشقری  را  بالای  خاك ديدم

گفتم به اين  اديبی   يك  بوريا  ندارد

صوفی عشقری

 

 

منابع :

1 – بی بی سی فارسی .

2 – تارنمای بیتوته.

 

29 ژوئن
۳دیدگاه

خیابان های نور

تاریخ نشر : شنبه 9  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 29 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

خیابان های نور

به لایزال

من در خیابان های عشق

راه می روم

و راه می روم

و ثروت زندگی را –

که چند کتاب پر نقش است

با خود می برم

خیابن ها –

پر از پیچ و خم های هولناک

شیب و فراز ها دردناک

راهزنان در کمین

و گرگان و سگ های وحشی

منتظر حمله

ولی این عشق تست-

تنها چراغ راهنمایم

ای لایزال بی انتهایم…

هما طرزی

23 اپریل 2023

نیویورک

29 ژوئن
۱ دیدگاه

برخیز

تاریخ نشر : شنبه 9  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 29 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

برخیز

به اتهام    غضب  تهمتی   زدند  به خدا

که روی قهر و غضب میکند ستم سر ما

دروغ گفته اند این  قهر ، آسمانی نیست

برای  هر عملی  اجری   می شود   اجرا

زمانه بهر تو و من نمی ستد ای  دوست

به ماست کز پی وقت و زمان شویم به پا

چسان و تا چه زمان دست روی دست دگر

نشسته بازی کنیم   نقش  هر  فقیر و گدا

چرا به  همتی  دستان  خود   گره   نزنیم

که   دیگران   بنماین  د بهر  ما   رد  پا

ز هر  کجا  که  بگیریم  سرِ  رفته   نخی

موفقیم   کز آنجا   کنیم   شروع    یکجا

هزار بار خوریم بر زمین  و  بر  خیزیم

که تا چو کودک نوپا کنیم به   خود اتکا

نسوزد هیچ دلی  بهر حالت  من  و تو

برند ز غفلت ما سود،  دیگران  هرجا

بیا و عقل خودت  را  کمی   بکار انداز

ببین چهار دههٔ عمر  شد    چگونه فنا

کی اشک ریخت به ما و تو وبه این کشور

کی کرد جان خودش را فدا به خاطر ما

اگر شهید بود از خاندان   ما   و تو بود

وگر فقیرهم است هرکجاست مردم ما

چو مهرهٔ‌عبثی هر کجا شدیم دست لوط

چو آب گندبریخت خون   پاک مردم ما

اگر خرابه شده خانه و دیار، از ماست

وگر به خاک سیه خورده آب روست ازما

به نام دزد و چپاولگر  و خر   و  قاتل

شهیر خلق شدیم از کجای  تا  به کجا

بس است بهر خدا «واهبا» به خود بنگر

که آدمیم به ظاهر  سرشت   ما  چارپا

صالحه واهب واصل

7 اکتوبر 2019

هالند

29 ژوئن
۱ دیدگاه

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری شاعر شیوا بیان ، محبوب وپر آوازهء وطنِ ما (قسمت اول)

تاریخ نشر : شنبه 9  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 29 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

بمناسبت چهل و پنجمین سالروز درگدشت زنده یاد صوفی غلام نبی

عشقری ، شاعر شیوا بیان ، محبوب و پر آوازهء وطن ما.

قیوم بشیر هروی

29 جون 2024 میلادی

ملبورن – آسترالیا

 

قسمت اول –

به ادامه معرفی فرزانگان  سرزمین ما اینک یادی می کنیم از زنده یاد صوفی غلام نبی عشقری شاعر شیوا بیان و پر آوازهِ سرزمین ما که چهل و پنج سال قبل در نهم سرطان 1358 خورشیدی جان به جان آفرین سپرد و جهان فانی را وداع گفت.

غلام نبی عشقری فرزند مرحوم عبدالرحیم خان و نواسهِ شیر محمد خان معروف به داده شیر  در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در قریه چهلتن پغمان ولایت کابل چشم به جهان گشود و سپس کوچه بارانه کابل اقامت گزید.

در آوان کودکی در مسجد محل به خواندن قرآن کریم ، پنج کتاب ، دیوان خواجه حافظ شیرازی ، بوستان وگلستان سعدی ،پرداخت و  انوار سهیلی و بعضی کتب دیگر فارسی را از محضر آموزگاران آن ایام  فرا گرفت.

اجدادش از ده بید سمرقند بودند که در زمان سلطنت امیر شیر علی خان به کابل مهاجرت کرده و از تجاران بزرگ آن زمان بشمار میرفتند.

 در کودکی پدرش وفات نمود و در سن هشت سالگی برادر بزرگش را از دست داد و یک سال بعد از آن  در نه سالگی نیز سایه پرمهر مادر از سرش رخت بر بست و او به تنهایی به زندگی اش ادامه داد.

پس از مرگ خانواده اش مدتی به پیشه اجدادی اش ( تجارت ) ادامه داد ، چنانچه خودش در این مورد گفته بود:

تجارت  پیشه  ما بود  چندی

به هرجا بود از ما بار بندی

مرحوم صوفی عشقری با استعداد سرشاری که داشت از 18  سالگی به سرودن شعر رو آورد و تخلص عشقری را برای خود بر گزید و توانست جایگاه اش را در میان شاعران عصر پیدا کند.

او در یکی از مصاحبه های رادیویی اش گفته بود:

من با ملک الشعرا استاد قاری عبدالله خان ، استاد عبدالحق بیتاب صاحب واستاد شایق جمال و دیگر استادان و بزرگان ، همیشه ارتباط ، صحبت و مجلس داشتم.  آنها عالمان و بزرگان بودند و من را در شعر و شاعری تشویق و رهنمایی میکردند.

او در ادامه می افزاید:

زمانیکه در مجلس میبودیم ؛ استاد قاری صاحب میگفت :

صوفی جان در این شب و روز  کدام غزلی و یا شعری نو داری،  به ما بخوان ؟

من شعر  خود را میخواندم  و یا آ ن را به حضور  بیتاب صاحب میدادم که اصلاح کند.

ولی ؛ قاری صاحب برای بیتاب صاحب میگفت :

شعر صوفی  را غرض نگیر که خراب میشه ، بگذار به ذوق و طبع خودش ؛ بسیار خوبش است.

او درمورد شاعران عصرش چنین سروده:

شایق جمال وبسمل وبیتاب و حیدری

  بودند یار ویاور وغمخوارِ عشقری

کهزاد واعتمادی و قُربت درآن زمان  

 گفتند   آفرین   به   گفتارِ   عشقری

او در یک گفتگوی دیگر با رادیو افغانستان در باره عشق و محبت چنین می گوید:

منشاء اصلی « شعر و شاعری » از محبت است و زمانیکه محبت از اندازه بلند رفت ، آن را عشق میگویند !

در بخش دیگری از مصاحبه اش ادامه می دهد:

بناآ تا زمانیکه یک شاعر  عشق و محبتی نداشته باشد و از آن رهگذر به او سوزی ، دردی یا کیفی پیش نشود ، هیچوقت به شعر و شاعری نمی رسد.

با توجه با این نکات در می یابیم که او نیز از عشق و محبت مستثنی نبوده ، اما با وجود آن گفته شده که صوفی عشقری تا پایان عمر ازدواج نکرد .

خودش درین مورد میگوید:

 به عمر خود نکردم  ازدواجی

مپرس از سرمه و رنگ حنایم

منم مستغنی از سامان  هستی

به چشم اهل دنیا، چون گدایم !

ولی سالها در آرزوی داشتن یک همسر ماه جبین بوده ، چنانچه میگوید:

سالها   شد  عشقری  این  آرزو  دارد   دلم

در سفر یا در وطن، یک مه جبین باشد مرا

ویا :

عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود

جان دادنم به خاک درت رایگانه بود

یکدم وصال یار ندیدم به عمر خویش

با آ نکه  آرزوی  دلم  جاودانه  بود.

     گفته شده که او برای امرار معاش ابتدا دکان خوراکه فروشی ، سپس نصوار فروشی و بعدها در سال 1335 خورشیدی دوکان صحافی کتاب باز نموده است. دکانی که در کوتاه ترین زمان ممکن محلی برای بزم های شاعرانه تصوفی و عرفانی بخصوص بیدل شناسی مبدل گشت و رفت و آمد مشایخ ، استادان اهل علم و ادب و موسیقی تأثیر بسزایی را بر حال و احوال او گذاشت و این دلالت به علاقمندی او به تصوف و عرفان داشت.

میگویند او در بخارا از حلقه های مثنوی خوانی ، بیدل خوانی و زیارت حضرت شاه نقشبندی «رح» مستفید شده و به سیر و سلوک صوفیانه پرداخته است و از او یک انسان متقی ، عابد و پرهیزگار ساخت که در سروده ی زیر بدان اشاره شده است.

 

کمالِ حٌسن

زنده باشی  یار من  آیینه   وارم  ساختی

پارسا و صوفی و شب زنده دارم ساختی

در جهان گمنام بودم  قیمت و  قدرم نبود

صاحب نام و نشان  و  با  وقارم ساختی

ازسراخلاص هرکس دست می بوسد مرا

متقی   و عابد    و  پرهیزگارم   ساختی

گرچه پیرم در برمن دل  جوانی می کند

در خزان برگ ریزان نو  بهارم  ساختی

پیر و برنا این زمان آید دعا خواهد زمن

از کمال حسن خود حاجت برآرم ساختی

تا نبودم آشنایت ذرّه از من عار داشت

قطره یی بودم و  بحر  بیکرانم  ساختی

خام کار افتاده بودم  سال  ها  از  تنبلی

چست و چالاکم نمودی پخته کارم ساختی

صدقة این دستگیری ها ویاری ات شوم

باغی   بودم   بندة  پروردگارم  ساختی

عشقری گفتارشیرینت سراپا حکمت است

در دو عالم شاد باشی هوشیارم ساختی

 

ادامه دارد …

28 ژوئن
۱ دیدگاه

هفت تیر

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرال

هفت تیر

 بی تو اين شهر برايم همه دلگير شده

 هوس و آرزو در سینه‌ی من پیر شده

من ندانم چه کنم  از  قفس  آزا د شوم

در گلویم غم تو  بغض  نفس گیر شده

روزِ عمرم شب تار و سیه گردید آخر

اگر امروز نیایی  تو ،  کمی دیر شده

عطر خوش رایحه ازجنبش زلفت خیزد

از حسادت ختن  آهو  بچه ها خیر شده

خنجر ناز  تو  جادو   و  طلسمات  کند

” جبنش هر مژه ات راکت وهفت تیر شده “

فرحت رحمان

21 جون 2023

28 ژوئن
۱ دیدگاه

عشق

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

عشق

من اگر عشق  نباشد  ،  كمرم  مي شكند

كهكشانها ي خدا  ، روي  سرم مي شكند

لحظه ها مي شكند ، رابطه ها  مي شكند

رشته اي عاطفه ها ، دور برم مي شكند

ياد   ديدار  تو    هر گاهِ     سراغم   آيد

دست هايم  به  دعا اشك  ترم   مي شكند

شايد از بي توي ها جان بسلامت به برم

دل به دلخانه و خون در جگرم مي شكند

واژه آشفته  غزل  خسته  خيالي  دل گير

نغمه و ساز وِ سرود  و هنرم  مي شكند

سوز آهم    اگر  آتش  نزند  شهر   شما

عرش و لوحش بخدا در نظرم مي شكند

گر نباشد ؟ سحري سجده ي وارم با او

سقف تن مي تكد و بال   برم  مي شكند

عشق در خو ن من و با نفسم  مي لغزد

من اگر عشق نباشد ، كمرم مي شكند

ظاهر عظيمی

جوزاي ١٣٩٣

28 ژوئن
۱ دیدگاه

باز نشسته

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

باز نشسته

از گرمی این   دورهِٔ  نا مرد  نگویید

گفتید  و  دگر با  من   دلسرد  نگویید

این را که وطن  مادرکِ  باز نشسته

گردیده به عمد ازهمه سوطرد نگویید

بر شانهٔ  آیینهِٔ   دل   بارگرانی  است

او را دگر از  معرکهِٔ   گرد   نگویید

مانا  که علاج   غم   دیرینهِٔ    ما را

دیدی  نشود  درخورِ  پیگرد  نگویید

فوراً به  سراغش رود از کوچهِٔ پهلو

با میهن  حساس  من از دردِ  نگویید

نورالله وثوق

دوشنبه۱۴۰۱/۰۳/۳۰ خورشیدی

 

28 ژوئن
۳دیدگاه

الا ای هموطن

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

الا ای هموطن

الا ای هموطن

با هم شریک درد و غمهاییم

در این وادی سرگردان

بپا کن آشنائی ها

نمی زیبد جدائیها

بیا قسمت کنیم رنج و محن را

بیا در ماتم و در سوگ

بیا سازیم دو جسم ، یک روح و تن را

یکی باشد حیات ما، یکی باشد ثبات ما

یکی باشد نژاد ما

یکی باشد نهاد ما

یکی باشد برای ما و تو

دشمن در این خانه

که چون آرام خفته خصم ما

در بستر گل های سیمین تن

صدای ناله آید هم بگوش من

زهر دیوار این میهن

صدای زجه و فریاد

صدای ریتم آزادی

صدای نعره ی تکبیر

صدای لرزش تدبیر

صدای پیکر آغشته در خون وطنداران

صدا بشکستن درهای آن زندان

صدای ریزش باران

نمیدانم کجا شد ننگ و ناموس بر

شهیدان کفن در خون

کجا شد رسم افغانی؟

کجا شد بزم افغانی؟

کجا شد رزم افغانی؟

که از طبل و غریوش

شورصد محشر بپا خیزد!

الا ای هموطن

بهتر نباشد همزبانیهای ما و تو

که من در غم نشسته، خنجر دشمن

گزیده مغز استخوان

تو در ناز و نعمت

خفته بر بالین پریروئی

لهذا !

همنوایی بهتر است

از ناز و ساز همزبانی های

خود کامان.

الحاج محمد ابراهیم زرغون

28 ژوئن
۱ دیدگاه

چند دوبیتی مست و سرگردان

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

چند دوبیتی

مست و سر گردان

به دست شاهدی دیدم که جام است

 بگفتم :  ده  بمن گفتا حرام است ! 

 بگفتم  :   من  ز   رندانِ   خرابم  

بدونِ  قطره ی  کارم   تمام  است

*******

بگفتا : مست و سر گردان چرائی

ز حسنِ   دلبری   حیران   چرائی

مگر شیدا  شدی  با  چشم  نرگس

به   مِثلِ   بلبلی     نالان   چرائی

*******

   بگفتم : عاشقم   نالان  و گریان   

قفس تنگ است و مثل کنج زندان

ندارم   چاره ی   جز  ناله  کردن

جدا  گشتم   ز گل  های   گلستان

*******

حیات خنجری  بگذشت  و درغم

ز دنیا   می رود  با  چشمِ  پر نم

ز  کس  طَمعِ    دلاسائی   ندارد

ندیده   در   بساطتش  غیر  ماتم

شیخ مولوی خنجری

5 سرطان 1403 خورشیدی

کابل – افغانستان

28 ژوئن
۳دیدگاه

سروِ روان

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

ســـــــــــــرو روا ن

ای صبا! مـژدهء نیکو، زجها نی بـه من آ ر

بهـرآ زا دی کشور، سـخـنـا نی بـه مــن آ ر

شاه شجاعـا ن زمان را، زوطن د ور نـمـــا

شیرمـردا ن وطـنخواه،چواما نی بـه من آ ر

عـمر بی حا صل من، مـیگـذ رد درغـربـت

آ خِـرا زبهـر خـدا، نَکهـت جا نی به من آ ر

درد هـجـرا ن مرا،ا زگـل میهـن بـِــــزُدا ی

لا له و یا سمن،هـم شـوروفغا نی به مـن آ ر

یـا رسـا نم به وطن، یــا زغـمـم کــن آ زا د

یا چو یعقوب ز یوسف،تو نشا نی به من آ ر

گـر نبا شـد مــرا، قســمـت رفتــن بـه وطـن

تـُر بت کوی شهیـدا ن، زمکـا نی به من آ ر

روزگاریست که دورم،زوطن صدا فسو س

مَـه سیـما صنمی، راحت جـا نی بـه مـن آ ر

میشـودعـمر من آ خِر، زرهء لــطـف وکـرم

هـمد م سـروسهی، تا ب وتوا نی به مـن آ ر

 گـذ رت گـربشود، سوی بـد خـشـا ن وطـن

یا ر گـلچـهرهء بـا درد و بیـا نی به مـن آ ر

حید ری تا به کجــا،ا زغم جا نان د رسـوز

آ خِـرای با د صبا! سـرو روا نی به من آ ر

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۱۷ فبروری٢٠٠٦

سیدنی – آسترالیا

28 ژوئن
۱ دیدگاه

گلِ سرخ

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

گلِ سرخ

گلِ سرخی بفرست  تا  که   ترا یار شوم

 فارغ   از نکهت  و اندیشهُ  گلزار شوم

 قد برافراز و چو آهو بخرام سوی چمن

 نرگسِ   چشمِ ترا  دیده  و  بیمار  شوم

ماهِ   کنعان  بشوی  بر سرِ   بازار  آیی

 رُخِ  زیبای  ترا   دیده    خریدار  شوم

 یاد کن از من  و بازآ ز رهِ  مهر و وفا

 تا که آسوده  من  از طعنهُ اغیار شوم

 نگهی  سوی  منِ  خستهُ  بیمار   انداز

 تا به لطف و کرم ات لایقِ دیدار شوم

 مدعی طعنه زند بر من و خوارم بکند

گلِ سرخی بفرست  و مگذار خار شوم

مریم نوروززاده هروی

27 سرطان ۱۴۰۲ خورشیدی

 ۱۸ جولای 2023 میلادی

 از مجموعهء ” پاییز “
هلند

28 ژوئن
۳دیدگاه

تپیدن

تاریخ نشر : جمعه 8  سرطان ( تیر ) ۱۴۰۳ خورشیدی – 28 جون ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – استرالیا

تپیدن

46 الف

 رسیدم تا خدا امشب ، چه  گویم   زین رسیدن ها

 چه گویم از سکوت شب ، وزان پر ذوق دیدن ها

 هجوم عشق   را  دیدم   خیال   محشرش   کردم

 که در هر گوشه در  خاکی ، دلی بود و تپیدن ها

 جلایی بود در  باطن  ،  که در  ظاهر نمی گنجد

لباس کینه بود و من ،  در  آهنگ    کشیدن  ها

  به موج مست گیسویم ، نه چادر بود و دستاری

 و انگشتان  او  بود  و ،  به امواجش دویدن ها  

 چه آغوشی که از گرمی ، عرق می ریخت از برگی

 گلاب از شرم می پیچید ، در جوش چکیدن ها

 به کفرم  سنگ  میکوبند ، گر  گویم  دگر حرفی

 خودم  دانم  و او داند ،  ز مروارید   چیدن  ها

 دریغا  گر  بمانم  من  ،   میان   بستر    گرمم

و از  یادم  بردم  فردا  ، هوای   این  پریدن  ها

شکیبا شمیم