از هزار و یک حکایت ادبی و تاریخی
تاریخ نشر یکشنبه دوم فبروری ۲۰۱۴ هالند
حکایت ۲۱۵
ای شعر، ای طلسم سپاهی که سرنوشت
عمر مرا برشتهء جادوئی تو بست
گفتم ترا رها کنم و زندگی کنم
اما چه توبه ها که درین آرزو شکست
(نادرپور)
اثر شعر
شبی سلطان محمود غزنوی، بنابر سببی امر کرد تا ایاز (ابوالنجم ایاز اویماق، غلام محبوب وملازم خاص سلطان) زلف خود را ببرد.
ایاز امر سلطان را امتثال نموده زلف خود را قطع کرد وسلطان صبح آن روز از امر شبانهء خویش پشیمان شد وحالت غضب بر او و مستولی گردید بطوریکه هیچ یک از ندیمان و امرا جرأت سخن گفتن نداشتند وهمه را اندیشه و هراس فراگرفته بود.



























