چشمان تو
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۱۱ عقرب ( آبان ) ۱۴۰۴ خورشیدی ۲ نوامبر ۲۰۲۵ میلادی – ملبورن – استرالیا
ضرب صفر
الف ۱۱۷
ای که خالی کردی از احساس ایام مرا
رو دگر بر لب نیاور هیچ هم نام مرا
من دگر آن شاعر والا کلامت نیستم
روی دیوار دلت زن لوح ناکام مرا
وای بر تو این چنین قلبی ز دستت رفت رفت
خود جدا کردی ز راه خویشتن گام مرا
خام بودم پخته ام کردی مگر بگذاشتی
در میان کوره آن خاکستر خام مرا
تحفه ای بودم که رد کردی و دور
انداختی صفر آوردی و دادی ضرب الهام مرا
تشنه ات مانم دگر هر چند گویی تشنه ام
خود تهی کردی ز آب همدلی جام مرا .
شکیبا شمیم (رستمی)
برگِ زرد
زندگی یعنی تو و لبخندِ تو
عشق یعنی تا ابد پاپندِ تو
معنی صِدق و صفا و همدلی
در وفاداری و در سوگندِ تو
در بهارِ آرزویم بشگفد
غنچه های تازه با لبخندِ تو
سرگذارم من به روی شانه ات
شادام از عهدِ تو و پیوندِ تو
مرغِ دل بنگر چه آسان شد اسیر
عاشقانه تا ابد در بندِ تو
می رسد پاییز و فصلِ عاشقی
برگی زردام ،عاشق ام مانندِ تو
مریم نوروززاده هروی
نوزدهم سپتامبر ۲۰۲۵
از مجموعهُ”پاییز”
هلند
مدارا
در این زمین ویران دل ها چو سنگ خارا
در این زمان بى جان تن ها امیر ما را
در بند جاه و مکنت در قید مال و ثروت
غافل ز نور حکمت سرگشته بى شمارا
خوبان خوش کلامند در بند بى سوادان
یا از سر تکلف یا اینکه اختیارا
مستان ز جام قدرت در مسند ریاست
سرزنده خوش چه دولت اى نوش جان شما را
عصیان ز حد برون شد چون جام مى که لبریز
“ساقى بشارتى ده” عصیانگر قضا را
“آسایش دو گیتى” گویا فسانه گشته
اى حافظ خوش الحان “معذور دار مارا”
آسایشت هم اکنون گویا فقط همین است
با حاکمان تملق ، با ظالمان “مدارا”
هر گونه است ممکن قدرت بگیر و آنگه
با ناتوان قساوت، بر گرده ها سوارا
آسایش دو گیتى اینک خلاف میلت
با دوستان مدارا ، با دشمنان مدارا
شیبا رحیمی
سفرهِ دل
تنگِ بغلت عجب سخایی دارد
با ناز و ادا چه خوش نمایی دارد
هردم دهمات گرم به آغوش فشار
عطر بدنت چه خوش صفایی دارد
لعل لب من اگر مکیدن خواهد
لب های تو عادت به گدایی دارد
یک شب تو بیایی به سر سفره دل
خوانِ بدنم چه هم وفایی دارد
حالِ که تو در شهر دلم رخنه کدی
احساس تو بینم چه هوایی دارد
گر حاجت ” عالیه ” ن گردید روا
خیر است مگر دل هم خدایی دارد
✍عالیه میوند
۶ سپتامبر ۲۰۲۵
نی لبک
ناله ی نی لبک
چه حزین بود
و چه شفاف
تنم می لرزید
چون موج های خروشنده
در رودخانه ی عشق
و آن صدای من بود
که با درد ترا صدا می زد
و در باور هاش
هنوز ترا می سرود
و هنوز ترا می نواخت
و هنوز ترا می دمید
در هستی اش
در دامان دره های سبز
پر صدا
پر صدا
پر صدا
هما طرزی
نیویورک
۱۲ جنوری ۲۰۲۵
Ney Labak
The moan of Ney Labak
How sad
And how clear
My body trembled
Like the roaring waves
In the river of love
And that was my voice
That called you with pain
And in its beliefs
Still sang you
And still played you
And still blew you
In its existence
In the lap of green valleys
Loud
Loud
Loud
Homa Tarzi
New York
۱۲ January 2025
پیروزی و مهر
شکوفه داد پیروزی ، به باغ ملت ما ای جان
طلوع امید و شادی شد،در این ایام ما ای جان
سپیدروزان میهن ما، به عشق و غیرت و هنر
نگین پیروزی بستند،بر این انگشتر ما ای جان
دو گل به شوق و همت کاشتند در زمین بازی
که یک گل از حریف،شد در پاسخ، آن کمتر ما ای جان
هنرنمایی این جوانان ، چو آینهای ز پاکی بود
صفای دوستی نمایان ،ز سربلندی ما ای جان
زمین ورزش، باغی شد ز جنس مهر و برادری
که شد بلند آوازهاش،در همه شهر و دیارها ای جان
بهار وحدت و صمیمیت، از این مسابقه شکفت
نسیم آن کند خوشبو ، همه روزگار ها ای جان
قوی شد از وفا و همبستگی ، پایه های وطن
درخشید از هنر، نام بلند این تیم ما ای جان
همیشه باد پیروز و سر فراز ، تیم ملت ما
همیشه باد مهر و دوستی،میان ما و شما ای جان
فائز از این شکوفه های امید، سرود ها سرود
که ماندگار باد این لحظات ناب و نادرها ای جان
خلیل الله فائز تیموری
در این عالم به جز آن خالق بی چون نمی ماند
دگر هر چیز فانی می شود گردون نمی ماند
نه شاخ کبر استبداد و نه مظلوم غم دیده
یکایک از مکافات عمل بیرون نمی ماند
به چندین بار در آیینه ای عالم خودم دیدم
به زور و زر اگر قارون شوی قارون نمی ماند
به سال و ماه هستی گر تماشا کردی میدانی
که سال و ماه هستی کم شود افزون نمی ماند
قدم فهمیدم نهی در کوچه های عمر نا پایا
به این گردن فرازی قامت موزون نمی ماند
همه فریاد ها روزی شود الحان داوودی
دلی بشکستگان و دیده پرخون نمی ماند
بیاید ابرو و باران و برد آلودگی ها را
زمانه درد های مهلک و طاعون نمی ماند
فروشد در جوانی ناز خود بر قیمت جانان
خزان پیری اید نخره و افسون نمی ماند
به کار نیک و دست خیر و گفتار نیکو خو کن
به کاخ و کوخ هستی خاله و خاتون نمی ماند
در این گلشن سرای خفته در آتش یقینم شد
ز تیغ مرگ موجودی جهان مصئون نمی ماند
هزاران همچو محمود دیگر شعر و سخن گوید
هزاران سال دیگر عشق بی مضمون نمی ماند
سه شنبه ۱۴۰۴/۸/۶ هجری خورشیدی
۲۸ اکتنوبر ۲۰۲۵
احمد محمود امپراطور
پیمان
هنوزآن جاطراتِ غصه پرداز
بودچون بارمحنت هابدوشم
طنین گام هایت گاه رفتن
چو آواز اجل آید بگوشم
به رفتی ازبرم ای یار دیرین
وفاوعهدوپیمان را شکستی
چه دیدی ازمنِ بیچاره ی زار
که تار مهروالفت را گسستی
کنون تنهای تنها درشب هجر
درون کلبه ای تاروسیا هی
نه همراز بوداینجانه سازی
نه شمعی نه گلی نه نورماهی
نه خواب آیدبه چشمانم دریغا
که تادرخواب دیدار تو بینم
همین باشد مرا از آرزو ها
که در خواب خوشی باتونشینم
عبدلقیوم « لبیب
از مجموعه غوغای دل
ثور ۱۳۵۴
زنگ خطر
مرغ شکسته بالیم ما را سحر نباشد
از علم و درس و تعلیم هرگز خبر نباشد
فریاد دختران را با جان و دل شنیدم
گویند و درس و مکتب بار دیگر نباشد
بگرفته این سعادت چون آب زندگانی
تدریس و دانش زن زیر نظر نباشد
بی حاصل است بر ما هر حاصلی که داریم
هر روز گشته بدتر روز بهتر نباشد
آواز شان به گوش اهل جهان رسیده
تا در میان میهن این زور و زر نباشد
تا کی شود روزی یا رب حکیم دانا
تا آنکه درس بخوانیم زنگ خطر نباشد
روزی رسد که بینی اندر سرای دانش
دیگر که جای پای هر رهگذر نباشد
طیبه باش و خرم اقرار می کنندم
روز قلم سر آید روز تبر نباشد
طیبه احسان حیدری
سیدنی – آسترالیا
یارانِ قدیمی
قدیما یار مایل بر طرب بود
شرابش قطرهٔ اشکِ عنب بود
گهی با نغمهٔ چنگ و ربابش
چو بُلبُل نغمههایش دو ضَرب بود
نسیمِ زلف او چون عطرِ گلشن
به جانم موج دریای ادب بود
دو چشمِ مستِ او اندر خیابان
بجایِ نورِ مهتاب برقِ شب بود
همان گلخنده های نرم و نازش
عجب اندر عجب اندر عجب بود
مرا از جامِ لب سیراب میکرد
اصالت داشت وخود عالی نسب بود
به دامن می فشاند از شوق، گل را
چوزیبا اهلِ اَشواق وطرب بود
به یادِ روی او هستم فدایی
نگاهش شعلهٔ سوز ولَهَب بود
بشیر با عشقِ یارانِ قدیمی
میان جمله یاران مُنتخب بود
بشیر احمد شیرین سخن
فریاد از دیار درد
در میان ابر سیاه ، آه که در دشت جنون
باد خزان میوزد ، بر شاخسار آرزون
برگِ امید ز ریشه کنده شد از باغ وطن
شهر به ماتم نشست،ای دل مسکین مبین
آن قبیلههای مختلف ، زیر تیغ ستمند
کرده است طایفه گر ،ملتِ ما را نژند
هست بلوچ و هزاره، تاجیک و پشتون زار
در غم مشترک اینان،گشته دلها چو نگار
زن شده در بندِ تاریک، چه درس و چه کار
بر در مکتب بسته ،قفلِ غم و آه و زار
چهرههای فرهیخته،پشت میلههای سرد
شد نفسها حبس،در هوای آزادی فرد
فعالِ مدنی اگر گوید سخن، مُردهام است
حقوقِ بشر چه بود؟ اینجا گناهِ بزرگ است
زندانی است صدایشان،در دهان چَپَهها
خون شده قانون و حق ،در کف ستمگهها
سپاهیان دیروز، که کشته شدند از کین
خونشان چکید از آن دشنههای بیرحم این
در دیارِغربت و وطن، بیکسی و بینام
کرده است طالبِ سنگدل، شان ناکام
از هر سوایی، فغان از دلِ مردم بلند
کز ستمِ این گروه، نیست به جز درد و پند
ویران شده است دیار،دل شده غمگین و تنگ
بر در و دیوار،نوشته شده با خون بر سنگ
ای فلک از داد برخیز و ببین این بیداد
کز نفسهای مردم ،آید این آه و فریاد
بگشای چشم و ببین، ای جهان ، این تیرگی
میسراید «فائز» از درد، این قصیده را
تا بماند در دل تاریخ،این پژواک فغان
باشد از مظلومان افغان،صدای رسا
تا شود ظلمتِ طالب، به سزای نابود
خلیل الله فائز تیموری
۶ عقرب ۱۴۰۴ خورشیدی
ماه کنعان !
مست و رقصان، از حریم آبشاران آمدی
چون زلال اب، روشن مثل باران امدی
سرکشی چون ابرهای مهرگان ازهرکجا
درخزان بشکــفـتـه وپیک بهاران آمــدی
میرسی چون مهر هرصبحی کنار پنجره
بازآ ، چون دی که با عطر گلستان آمدی
می سرایی نغمۀ عشق دل انگـیز ونشاط
ازکدامین بـزم عشق وخوشسرایان آمدی
باستــاره نسبتی داری درخشـانی چومـاه
یاکه از شهــر فروغ وجلوه داران امـدی
می بری دلها بـه اوج آسمان و کهکشان
ازبــرای بــردن دل های خوبـان آ مـدی
می نمودند وصف توگلها به اهل بوستان
کزازل با صورت چون مـاه کنعان آمدی
رنگ می بارد”عزیزه” بردرختان خزان
خوب شد سیری به باغ وبرگریزان آمدی
عزیزه عنایت
۲۸ اکتوبر ۲۰۲۵
هالند
شوخ شهرآشوب
دیگران را آرزو ، تنها بهشتی بودن است
آروزی من به آغوشت فقط جان دادن است
هر کسی یک آرزو دارد درین دنیایی دون
آرزوی من به دوری نرگست چرخیدن است
نازنینا خنده کن تا جان به تن باشد مرا
چون نفسها بسته در آن لحظهٔ خندیدن است
من شدم هم کیش با فرهاد لیکن عاقبت
او فقط یک کو کند و کار من جان کندن است
کی توانم بی تو حتی یک نفس بیرون کنم
شرمست از زیر تیغت جان سلامت بردن است
صبح محشر گر سرم بر دارم از خشتِ لحد
در تکاپوی تو باشم ، آرزویم دیدن است
شرط عاشق بودنم، آن است امیدم همان
قبل مردن دست زیبای تو را بوسیدن است
هرچه گفتم یکطرف این بیت آخر یکطرف
آرزوی من فقط یک لحظه با تو بودن است
نازنینا ، دلبرا ، شیرین سخن ، ابرو کمان
شوخ شهرآشوب من کارم تو را جان دادن است
شاعرِ دل داده اش خود جان فدایی کرده است
کار آن ابرو کمان با چشم ، طاهر کشتن است
سیدآصف طاهری
نیدرزاکسن-آلمان
۲۷ اکتوبر ۲۰۲۵
عشق را نشناختم
در خیالاتم وصالش را به دل می بافتم
من پذیرفتم و تسلیمم که دل را باختم
گرچه عمری را برایش، بگذریم سودی نکرد
خود بدستِ خویشتن آتش به دل افراختم
عاشقی از یک طرف لعلِ لبش از یکطرف
من بسویش تا نفس بودم به تن بشتافتم
مرغ دل هرشب بکویش چون پرِ پروانه شد
در هوایش تا سحر هر شب جگر بگداختم
چون پرستو آشیان کردم بکویش عاقبت
آنچنان حسرت کشیدم تا که دل انداختم
تا که دیدم دل خرابی میکند در کوی او
دور تر از چشم دلبر آشیان را ساختم
گفتمش بی تو نشاید زنده گی امکان پذیر
خنده کرد و گفت جانا من تو را نشناختم
از زبانِ ناکسان صد طعنه ها بر من زدند
پیر گشتم عمر خود را در جوانی باختم
درد من درمان ندارد جز لبِ شیرین یار
ای طبیبا مرهمی دل را برایت ساختم
حسرتا طاهر که عمرش برایت خاک کرد
عمر خود را خاک کردم عشق را نشناختم
سیدآصف طاهری
نیدرزاکسن-آلمان
۲۲ سپتامبر ۲۰۲۵
نخل امیدم
چه باشد جز گناهی من خیال تو مرا در سر
چنان آتش زدی بر دل که پیکر شده خاکستر
گرفتارم به چشم خوشگوار و گرم خاموشت
چو مرغی بی پرو بالت شدم در آرزو پرپر
رها کردی به رخسارم تو اشکِ غم و حسرت را
به کوی عاشقان رفتم به عشقت من شدم افسر
منم گم گشتهی رسوا روان در وصل رویایم
که از درد فراقت تو شدم هم یارو هم یاور
به باغ آرزوهایم نهادم نخل امیدم
که از سوز و نوای دل همه گل ها شود معطر
درون سینه درداست که سوزِ آن جهان سوزد
اگر گویم ز درد خویش همه افتد به چشم تر
✍عالیه میوند
۴ سپتامبر ۲۰۲۵
از فروغ حسن تو ماه فلک شرمنده شد
مهر لطفت هر طرف تابید، جان رخشنده شد
سوی من آمد به ناز آن ماهروی پاگریز
چهره ام بشگفت از شادی ، لبم درخنده شد
در وزیدن صرصر ظلم است عمری در وطن
هر درخت باغ از این باد از جا کنده شد
سرو از خجلت ز پا افتاد در پیش قدش
دیده آن بالا و رفتارش بسی شرمنده شد
رستم دستان کجا شد آن یل روز نبرد
حیف کز خیل شغالان رزمگه آگنده شد
آن که لاف رهبری می زد به مردم سال ها
سر به پای اجنبی بگذاشت ، او را بنده شد
محمد اسحاق ثنا
ونکوور کانادا
۲۶ اکتوبر ۲۰۲۵
تفاوت ها
۱۱۶ الف
آن خاک که می خشکد، این مست سحاب اینجا
آن خانه چه آبادان ، این خانه خراب اینجا
آن ساحل بی اویی ، این بحر و غرق او
یک عمر عذاب آنجا ، یک فصل گلاب اینجا
آن ساجد بی مسجد ، این مسجد بی عابد
آن سایل و بی نانی ، این شاه و شراب اینجا
آن مکتب و نادانی ، این عابر و دانایی
آن کاغذ و آن آتش ، این رسم کتاب اینجا
شکیبا شمیم (رستمی)
حسرت
زِ پیشرفتِ جهان انگشت گَزیدم
ولی من رویِ پیشرفت را ندیدم
با شصتسال عُمرِ پُر رنج و تکلّف
فقط جنگ دیدم و از جنگ شنیدم
مرا از درس بسویِ جنگ بردند
دهها بار دل ازین عالم بریدم
جوانانِ زیادی سر سپردند
به چشمِ سر خودم در صحنه دیدم
هزاران زیر بِنا ویرانه گردید
من از ویرانه ها ظلمت خریدم
جهان بر سویِ کشفِ کهکشان رفت
ولی من حسرتِ دنیا چشیدم
جهان آباد و در امواجِ شادی
من از لبخند و شادی ناامیدم
بشیر پا در رکابِ اسپِ تازی
چو بلبل از سرِ شاخه پریدم
بشیر احمد بشیر (شیرینسخن)
۲۸- میزان ۱۴۰۴
هرات
شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
رفتیم
دیگر از ما گذشت و ما رفتیم
گفتنی آ نچه داشتیم گفتیم
حمل کردیم خیلی بار وفا
خاک ره را به مژه ها رُفتیم
سخت و زشت و کنایه و توهین
هر چه گفتید ما پذیرفتیم
خیلی لاف ریا زدید بما
در گمان شما که : دُر سفتیم
هیچگاهی به رو نیآوردیم
چشم پوشیدیم و نیاشفتیم
دیگر از ما اثر نمی بینید
دیده بستیم و تا ابد خفتیم .
صابر هروی
غزلِ نور
شعر من حسِ قشنگیست
که در مزرعهُ سبزِ خیالم جاریست
اگر افسرده و پژمرده شود
گلِ زیبای شقایق
به صحرای جنون میمیرد
چشمهّ عشق و امید، می خشکد
همچو پاییز همه جا رنگِ فنا می گیرد
شاخهُ میخکِ نارنجی میانِ گلدان
غنچهُ تازه و خوشبوی گلِ شمعدانی
و گلِ مریمِ ناز
همه در خلوتِ تنهایی
خویش می گریند
بالِ پروانه به هنگامِ طواف اش
بدورِ گلِ سرخ
بیصدا می شکند
شعرِ من حسِ قشنگیست
که هنگامِ طلوعِ خورشید
جویباران همه شادی و شعف
می شوند با آواز،جاری در رودِ زمان
وشبانگاه برا دل آساییِ ماه
غزلِ نور و امید می خوانند
همه یی اخترکان
شعر من حسِ قشنگیست ؟
ندانم ،تو بگو …
تو که صد شعر و غزل
شده همخانهّ طرزِ نگهُ زیبایت
و منِ آشفته دیرگاهیست شده ام شیدایت
تویی آن شعرِ قشنگ
،عطرِ گلِ یاس منی
تویی الهام من و منبعِ احساس منی.
مریم نوروززاده هروی
۲۱ فبروری ۲۰۲۴
از مجموعهُ”پاییز”
هلند.
غم
می برد همراه خود غصه به میخانه مرا
تا که از خود بکند مثل تو بیگانه مرا
هر کجایی که روم دور نگردد ز برم
تا که عادت بدهد باز به پیمانه مرا
گر نهم پای برون تا که ز وی بگریزم
همرهی باز کند تا به در خانه مرا
به که گویم که شود همدم دردم روزی؟
کرده این غصه و غم، شهره و افسانه مرا
چه بگویم ز ستم ها که روا کرد به من
او جدا کرد ز ملک و ده و همخانه مرا
من نخواهم که روم باز به آن شهر و دیار
تا که او سیر کند باز از آن دانه مرا
بعد مرگم، چه شود باد که گردم ببرد؟
برساند به در خانه ی ویرانه مرا
بنگر تا که چه سان جور زمان برد”امان“
لانه بشکسته و او راند ز کاشانه مرا
امان قناویزی
نهان در پرده های رنگ
نهان در پرده های رنگ یک آیینه میگردم
مثال شمع میسوزم چنان پروانه میگردم
دل از خود می برد یادش، نفس بیتاب میرقصد
شدم چون اشک در مژگان و بی صبرانه میگردم
خطا در جاده افتاده یقین از چشم مپندارید
منِ سرگشته اى حیرت، که بی کاشانه میگردم
شرارِ شوق دارد سینه ام، اما نمی سوزد
نفس چون قید شد بى جان و بى جانانه میگردم
در آیینه نمی یابم نشان از خود، مگر شاید
که با تصویر محو او، بسی افسانه میگردم
نمی فهمد کسی درد دل آوارهٔ من را
ز خود دورم اىدل بی سر و سامانه میگردم
به یادِ دیدنِ رویت ، توان از « روشنا » رفته
اگر از عشق پرسندم، چنان بیگانه میگردم
داود کبیر روشنا
۲۲ اکتوبر ۲۰۲۵
باد پاییزی !
بــرگ ریزان آمــد ورفتی تــو ای نــازبهار
برده ای باخود زگلشن خنــده هـای روزگار
زرد شد از بــاد پـایــزی درختــان و چمــن
رقص رقصان می فتد برگ ازدرختان چنار
مهــردرمشکوی پنهــان گشته ونــاید برون
ابــرها باعــزم بـــاران سیــر دارند نــاقـرار
چــون پــرستورخت بستی ازدیـارسبزعشق
شد تهی بــاغ وچمن بلبل شــده باحــال زار
اشک میــریــزد زچشم چشمه دردامان کوه
سوگ دارد ازجــدایی لاله هــای کوهســار
آشیــان گم میکــنــد بلبل دراین سیــر زمان
درمسیر زنـــدگی و گــردش لــیــل و نهـار
زنــدگی باشد «عزیزه» پــرفرازو بانشیب
سعی کن ازکف مده این لحظه های روزگار
عزیزه عنایت
۱۷ اکتوبر ۲۰۲۵
پاییز
باد خزان وزید چمن بی نقاب شد
از برگ زرد صحن چمن چون خصاب شد
آمد به باغ جای قناری کلاغ پیر
دل های دوستان قناری کباب شد
گل ها که بود زینت زیب باغ و چمن دریغ
در زیر پا فتاده آخر خراب شد
قمری که دید مسکن مرغان شده تهی
او نیز ترک خانه و دری رکاب شد
افتاده از طراوت و تازه گی چمن
گردید هوا مکدر بی آب و تاب شد
مسکین به فکر صندلی و چوب شد ثنا
ای وای درد مسکن ما بی حساب شد
محمد اسحاق ثنا
ونکوور- کانادا
۲۰ اکتوبر ۲۰۲۵