۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

11 آوریل
۳دیدگاه

بهار نازنین !

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 22 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 11 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

بهار نازنین !

سبــز شده دشت و دمن ، تازه دل از عطـر چمن

عــالــمی از  مشک  خــتــن  ، دیــدن گــلــزار بیا

رسم بهــاراست چنیــن، اشعــۀ خورشیــد زرین

شـــاد  و طــراوت  افـــرین  صبـح عطــر بــار بـیا

ابـــر گهــر ریــز شــده ، صبــا چـه گـلـبـیزشــده

فصــل، دل آویــز شــده ، یـک دمـی ای  یـار بـیـا

بــلـبـل خوشخــوان بنگر، مسـت وخـرمــان بنگر

لالــه بــه دامــان بــنـگــر،بــه طـرف کوهسار بیا  

فصل گل است وجام می،ساقی مست وهوی  وهی

مطرب خوشــنــوازونـی، رطل بــدست وخماربیا

بــاز “عزیزه” ایــن چنیـن ، فصــل بهــار نـــازنین

آمــده خــوش روی زمیــن ، تــو هم به دیــداربیا

عزیزه عنایت

10 اپریل 2025

10 آوریل
۱ دیدگاه

قیمتِ دست دعا

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 21 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 10 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

قیمتِ دست دعا

پاسخ به اشک دیده‌ی ما را چه‌ می‌دهی

 دل را شکسته‌ای و بها را چه می‌دهی؟

عمری به راه عشق تو پی‌هم  قدم زدم

 این زخم کهنه آبله پا را چه‌   می‌دهی؟

چون موج  بی‌ قرار  شدم   در  هوای تو

 پاسخ به حال خسته‌ی ما را چه‌ می‌دهی؟

رفتی و بی‌ خبر شدی  از حال عاشقت

 آن وعده‌های عهد و وفا را چه‌ می‌دهی؟

 بر سینه‌ام نشانده‌ای آتش،  بگو به من

 خاکستری که رفته هوا را چه می‌دهی؟

 چون ابرهای تیره به دل سایه‌ کرده‌ای

 پاسخ به سیل اشک صفا را چه‌ می‌دهی؟

عمری به انتظار تو دل‌خون نشسته ام

ای نور چشم ما تو دوا را چه می‌دهی؟

هر دم ب رای  وصل  تو امید   بسته‌ام

قیمت برای دست دعا را چه‌ می‌دهی؟

من  بی‌ قرار و  ساکن  ویرانه‌ام  هنوز

 پاسخ به عشق پاک هما را چه می‌دهی؟

 هما باوری

جرمنی

26 جنوری 2025

10 آوریل
۳دیدگاه

یوسف گم گشته

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 21 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 10 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

مخمس برشعرحضرت حافظ (رح)

یوسف گم گشته

 

 با زملـک ما شـود آ زا د  و شا دا ن ، غـم مخــور

خا نهء   تا ریک ما گردد  چرا غـا ن  ،  غـم مخــور

چشـم ما دا ئـم بود بـرلطـف  یزدا ن، غـم مخــور

 یوسف گـم گـشته بازآ ید به کنعـا ن، غـم مخــور

کلـبهء احـزان شـود روزی  گـلستا ن،غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

گـل برویدهـرطـرف در دشـت و در کـوه و د مــن

لا لـه ها پـوشــند صحــرا را ، بـه مثـل  پـِـیـرهـن

بلبـلا ن شـا دی کـنـا ن، رقصنـد به  دورنستــرن

گــربهــا ر عـمـــر بـا شـد، بـاز بــر تـخـت  چـمــن

چترگل برسرکشی،ای مرغ شبخوان! غـم مخور

ـ ـ ـ ـ ـ

رونـق  بـا زا ر ظـا لــم در  کـجـا ، پا ینـده  گـشـت

ا جنـبی با قـدرتـش درملک ما، شـرمنـده گـشـت

صد هـزا را ن  مـردم  معصـوم  ما،  آ واره گـشـت

دور گـردون  گـرد و روزی  بر مــرا د  مـا   نگـشـت

دا ئما یکسـا ن نبـا شد حـا ل  دوران،  غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

گردد این گردون  بحکم خا لق، بی نقص وعـیـب

حکـمـت، الله نـدا نستـی کـسـی بـی شـک وریـب

ازکـجـا آمد، کجا  رفت  حضرت نـوح  و شـعـیـب؟

ها ن مشو نومید چون وا قف نه ای ، ازسرّ ِغیب

با شد اندر پرده با زی ها ی  پنها ن ، غـم مخــور

—–

 

گـرتوخـواهـی اسـتجـا بت، پس دعــای بد مکــن

راه قـربـت با خــدا  را،  خــود  برایـت  سـد مکــن

بـا ش بـا مــردم  نکــو وحا جـت  کـس ، رد مکــن

ای دل غـمـدیـده! حا لـت بـِهْ شود ، دل بـد مکــن

وا ین سرشوریده با زآ ید به  سا مان،غـم  مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

روزگـا را ن  گـر  بـسـاط   زنـد گـی  ، بـرهـم زنـد

تـارو پـود غـم زهــرسـو، سـر بـسـربــا هـم تـنـد

رنـج دورا ن  هـمچـو  حَجّـا م، نِـیشتـر بـرتـن زنـد

ا ی دل! ار ســیـل فـنــا بـنـیـا دهـسـتـی بـرکـَـنـد

چون ترا نوح است کشتیبان، زتوفا ن غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

رنج ما از هـجـرت و  دیـدار یـارا ن،  بـی  نـصیـب

درد مـا درمـا ن  کـنـد  گــرا  یزد، حـا ذق طـبـیـب

خط غُـفرا ن بر کشد،عـصیـا ن مان  ربّ ِحسیـب

حـا ل مـا در فـُرقـتِ جـا نــا ن  و اِ بـْـرا م  ِرقـیـب

جمله میـدا نـد خـدا ی حـا ل گـردا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

آ نکـه هـسـتـت کـرده است ازنیـسـتـی و وزعـدم

گـربگـیری د سـت مخـلـوقـش،زاحسـا ن وکــرم

ا َجـراحسـا نـت د هـد رحـمـا ن  مَـنـّا ن  لا جــرم

در بیـا بـا ن گـرزشوق کـعـبـه،خواهـی زد قـد م

سرزنش هـا گـرکـنـد خـا ر مُغـِیلا ن، غـم مخــور

ـ ـ ـ ـ ـ

آرزودا ری  اگـر جـنــت ، بــکــن سـعـی مـــزیــد

کن جها د نفس ودشمن با ش، با شیطـا ن  مَـریــد

بـا وجـود طـا عـت حــق، زی  در خـوف  و امیـــد

گرچه منزل بس خطر نا ک است و مقصدنا پَدید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پا یا ن،غـم مخـور

ـ ـ ـ ـ ـ

زرق و   بـرق چا ر روز ا ین  جهـا ن ، نا یـد بکـا ر

حیدری در ملکِ کـُفـر، هـم در خَـفـاء و آ شـکــا ر

خـد مت د یـن نبی کـن،گـرتـوهـستی هـوشـیــا ر

حا فـظـا! درکـنـج فـَقـروخَـلـوت  شـبـهـا ی تــا ر

تـا بُـوَد  ورد ت  دعــا و درس قــرآ ن، غـم مخـور

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۵ اپـریل ۲۰۰۵

سید نی – آسترالیا

 

 

 

 

 

 

 

09 آوریل
۱ دیدگاه

گم‌گشته در دیروز خود . . .شعری از استاد فاروق فارانی و نقد زیبایی از دکتر احمد رشاد بینش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه 20 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 9 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

 

شعری از استاد فاروق فارانی و نقد زیبا از

دکتر احمد رشاد بینش بر آن

 

گم‌گشته در دیروز خود . . .

 گم‌گشته  در  دیروز خود ، گه فکر   فردا   کرده ای؟

 ای در  فرود  خود فرو ، شوقی  به   بالا   کرده آی؟

 گه  غرق   مردابی   گهی  ، رفته به   کام   منجلاب

 تا لای و لوش از خود بری، رو سوی  دریا کرده ای؟

وامانده  در فصل  غروب ، جا  مانده در تسلیم شب

یک لحظه در عشق طلوع، ره ، رو به رویا کرده ای؟

 لیلای   سرخ   صبحدم،  آخر  به  این  جا  می رسد

 آیا  جنون  خویش  را ، تو  فرش  صحرا   کرده ای؟

 اندیشه  و  دل  داده ای ، بیگانه  با  خود  می روی

 تا   آشنای  خود  شوی ، با  خود  مدارا  کرده ای ؟

 دانی که با عیسای عشق، تا همرهی را مانده ای

 میخ صلیب اش گشته ای ،خود را یهودا کرده آی ؟

 با   موج   دریا     ناشنا ،  در هر  سرابی  در   شنا

 نه نقش پایی از تو شد، خود را چه معنا کرده ای؟

 تا ریشه   زد تاراج  عشق  ،   در   باور   پاییزی ات

 در زمهریر  دشمن ات، دانی  که   ماوا کرده ای؟

 آن سرکشی، خشم و صدا، پنهان شده در سینه ات

 در شورش میدان عشق ، آن را هویدا کرده ای؟

فاروق فارانی

 فبروری ۲۰۲۵

 

 این هم نقد زیبای دکتر احمد رشاد بینش گرامی، بر غزل بالا

گم‌گشته در دیروز خود، گه فکر فردا کرده‌ای؟:

 پرسشی که در این بیت نهفته است، بازتابی از سرگشتگی انسان مدرن در مواجهه با زمان است.

 شاعر با استفاده از واژه‌ی «گم‌ گشته»، بر ازخودبیگانگی فرد تأکید دارد؛ فردی که در گذشته‌ی خویش اسیر است، اما درعین‌حال نگاهش به آینده دوخته شده است. این تعلیق میان گذشته و آینده، همان بحران مدرنیته است؛ بحرانی که در آن «حال» به نقطه‌ای غیرقابل‌دسترس بدل می‌شود و فرد، همچون سوژه‌ای در تلاطم تاریخ، گرفتار بی‌زمانی می‌شود.

فارانی، در کنار پرداختن به تأملات هستی‌شناسانه، نگاهی انتقادی به واقعیت‌های اجتماعی دارد.

 این جنبه از شعر را می‌توان در سنت رئالیسم اجتماعی، به‌ویژه با رویکرد مارکسیستی، تحلیل کرد. در این چارچوب، انسان نه به‌عنوان فردی منفرد، بلکه در پیوند با شرایط تاریخی، طبقاتی و ساختارهای قدرت مورد بررسی قرار می‌گیرد. در بیت زیر، نشانه‌های این نگرش به‌وضوح نمایان است:

وامانده  در  فصل  غروب ، جامانده  در تسلیم شب

 یک لحظه در عشق طلوع، ره، رو به رویا کرده‌ای؟

 تصاویر «غروب» و «شب»، فراتر از عناصر طبیعت، در اینجا دلالت‌های نمادین دارند و به وضعیت‌های سرکوب، ایستایی و خفقان اشاره می‌کنند. در نقطه‌ی مقابل، «عشق طلوع» استعاره‌ای از آرمان‌خواهی و امید است.

 شاعر، در این تقابل، مخاطب را به پرسش می‌گیرد: آیا تاکنون در مسیر تغییر و رهایی قدم برداشته‌ای؟

 این نوع از پرسشگری، نه‌تنها دغدغه‌ای فردی، بلکه دعوتی جمعی به آگاهی و کنشگری است.

علاوه بر این، شعر از مفاهیمی بهره می‌برد که یادآور مفاهیم

مارکسیستی درباره‌ی سرکوب و استثمار هستند. واژه‌هایی چون «منجلاب» و «زمهریر دشمن»، نشانگر وضعیتی است که در آن فرد یا در دام نیروهای سلطه گرفتار می‌شود یا در سراب‌های ایدئولوژیک سرگردان می‌ماند.

 در چنین خوانشی، پرسش بنیادین این است: آیا فرد می‌تواند از آگاهی کاذب فراتر رود و به آگاهی طبقاتی دست یابد؟

فراتر از نقد اجتماعی، این شعر واجد رویکردی اگزیستانسیالیستی نیز هست که بر مسئولیت فرد در برابر هستی خود تأکید دارد. اگزیستانسیالیسم، برخلاف نگرش‌های جبرگرایانه، بر نقش فرد در شکل‌دهی به سرنوشت خویش پافشاری می‌کند. در این راستا، بیت زیر بیانگر نقش انتخاب و آگاهی فردی است:

 اندیشه و دل داده‌ای، بیگانه با خود می‌روی

 تا آشنای  خود شوی، با  خود مدارا کرده‌ای

 در اینجا، سراینده از مفهوم «مدارا با خود» سخن می‌گوید؛ امری که به معنای پذیرش و درک خویشتن به‌عنوان مقدمه‌ای برای تغییر است.

 از منظر اگزیستانسیالیسم، انسان همواره در برابر انتخاب‌های خویش مسئول است و همین مسئولیت است که او را از تسلیم‌شدگی می‌رهاند. یکی از برجسته‌ترین مضامین اگزیستانسیالیستی در شعر، ارجاع به تمثیل یهودا و عیسی است:

دانی که باعیسای عشق، تا همرهی را مانده‌ای

 میخ صلیب‌اش گشته‌ای، خود را یهودا  کرده‌ای؟

 یهودا، به‌عنوان نماد خیانت، در اینجا استعاره‌ای از کسانی است که در لحظات تصمیم‌گیری، به آرمان‌های خود پشت می‌کنند.

 اما این خیانت، از چه رو ناشی می‌شود؟ آیا نتیجه‌ی فریب ایدئولوژی‌های مسلط است یا انتخابی آگاهانه؟ در چارچوب اگزیستانسیالیسم، خیانت و وفاداری، هر دو اموری انتخابی‌اند و هر فرد باید مسئولیت تصمیم خود را بپذیرد. در پایان شعر، شاعر به مرحله‌ای می‌رسد که در آن، دیگر خبری از تردید نیست.

 او مخاطب را به تصمیم‌گیری نهایی فرامی‌خواند:

آن سرکشی، خشم و صدا، پنهان شده در سینه‌ات

 در شورش   میدان   عشق، آن  را هویدا کرده‌ای؟

 در این بیت، «شورش» نه‌تنها به‌عنوان یک وضعیت فردی، بلکه به‌عنوان یک کنش اجتماعی مطرح می‌شود.

 این نگاه، نزدیکی زیادی با نگرش مارکسیستی دارد که آزادی را تنها در بستر مبارزه می‌بیند. شاعر، همچون یک پرسشگر، از مخاطب می‌خواهد که تکلیف خود را مشخص کند: آیا همچنان در تردید باقی می‌ماند، یا این‌که دست به کنشی انقلابی می‌زند؟

شعر «گم‌گشته در دیروز خود»، با بهره‌گیری از ساختار پرسشی، خواننده را در موقعیتی قرار می‌دهد که گریزی از تأمل ندارد. شاعر، از خلال مؤلفه‌های مدرنیسم، رئالیسم اجتماعی و اگزیستانسیالیسم، بحران انسان معاصر را به تصویر می‌کشد؛ بحرانی که ریشه در تعلیق میان گذشته و آینده، سلطه‌ی واقعیت‌های اجتماعی و مسئولیت فرد در برابر خویش دارد. در نهایت، این شعر به یک پرسش بنیادین می‌رسد:

 آیا می‌توان از زنجیرهای تاریخ، جبرهای اجتماعی و تردیدهای درونی عبور کرد و به رهایی رسید؟ پاسخ، نه در کلمات شاعر، بلکه در تصمیمی است که هر مخاطب، در مواجهه با خویشتن، باید اتخاذ کند.

احمد رشاد بینش

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

زنده گی 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

زنده گی 

زندگی  ممکن  که باشد  یک بهارِ  پُر  تراوت  هم نفس

یا فضایِ بی   نهایت تنگ  و کوچک  مثل  پهنایِ  قفس

زندگی  ممکن که باشد باغ رنگین میوه ای فصلِ  تموز

یا  گلستانِ  شده  پامال  پایِ  گاو  و  گوسفند  و فرس

درجهانِ باچنین نقش ونگارو وسعت وجوش  و خروش

زندگی ممکن که باشد رعد وبرقی یا صدایِ یک  جرس

مشکلِ  آدم  ندارد   حد  در  این  گردون  بی   پایان  ما

زندگی ممکن  که باشد یک  چکر  در  ساحلِ  رودِ  ارس

در   خزانِ   مهر و  الفت  جنگل   آمالِ   ما   خشکد  اگر 

زندگی  ممکن   که  باشد  بارش   لطفِ خدایِ  دادرس

صبح  هستی  از سر غفلت به شام تاریکی تبدیل شود

زندگی ممکن  که  باشد  خوابِ مردِ  رفته در دام هوس

گر   نبارد  ابرِ  رحمت  در  زمین  کشتِ  دیمه  فصل گل

زندگی ممکن که باشدجلگه ای پوشیده ازخاشاک وخس

در    کتابِ   خاطراتِ   خوب   و  زشتِ   روزگارِ   آدمی

زندگی ممکن که در شهرِ ضعیفی رنجِ زندان است و بس

از  وجودِ   جو   مملو   از   کثافت  در   جهانِ  ما  حلیم 

زندگی  ممکن  که  باشد  محلِ  پرواز  و شکارِ خر مگس

سید حلیم “حلیم “

08 آوریل
۱ دیدگاه

افسوس

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

افسوس

عيد آمد  و ناديده   مرا ،  از  دَمِ در رفت

غربت زده را ديد بسى خونِ  جگر رفت

دير آمده احوا لِ منى  غم  زده  پُرسيد

بگريسته بحالِ من و با ديده ى  تر رفت

تشويشِ ندارم ، كه عيد رفت  پس آيد

افسوس از آن عُمر كه بيهود هَدر رفت

چهل سال بجنگ و جدل و تفرقه بگذشت

شبها همه با دلهره و خوف و خطر رفت

هر لحظه ى كز ترس و هراس دور بماندم

آنهم بهوا و هوس و  سير و سفر رفت

صدها چون منى نقشِ زمين پيش نظر شد

افتاده ز پا سَروِ چمن  خورده تبر رفت

ديدى كه ( فروغ ) عُمر چنان آب روان بود

تا پُلك بَهم ميزدى از  پيش  نظر رفت

يارب ، به اميدِ كرم  و  رحمت  تو بود

گر بنده ى عاصى ، پى سُودو ضرر رفت

حسن شاه فروغ 

4 اپریل 2025 

08 آوریل
۳دیدگاه

شکوفه های گیلاس  

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شکوفه های گیلاس

 

و تو بودی

که در زیبا ترین روز ها

شکوفه های گیلاس را

پر صدا

بر موهایم پاشیدی

 

نیم قرنی گذشت

و من هنوز

در کوچه های (پغمان)

منتظرم تا تو برگردی

و من در آرامش آغوشت

به سجده روم

 

هما طرزی

نیویورک 2

 جنوری 2025

 

Cherry Blossoms

 

And it was you who,

on the most beautiful days,

loudly sprinkled cherry blossoms on my hair

 

Half a century has passed

And I am still waiting

in the alleys of (Paghman)

for you to return

And I will prostrate

in the peace of your embrace

 

Homa Tarzi

New York

January 2, 2025

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

آهی در تبسم بهار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

آهی در تبسم بهار

 

لبخند عید را
می‌کاهد حسرت نوروز
شمعی‌ست در باد
که نورش در دل شب گم می‌شود
آهی در تبسم بهار نهفته
که جان می‌گیرد در نغمه‌ی زنگ شکسته و
نسیمی‌ سرد‌ی‌ست
در پرچم گل‌های پژمرده
و سکوت!
ماتم چوکی‌های خالی را
نشانده در دل مکتب
که یاد کتاب‌های بسته
در انتظار دستی نوازشگر و
در گرداب فراموشی غوطه‌ور اند
و هر گوشه‌اش در تنهایی
حکایت اندوهی به یادگار
که در تاریکی فریاد می‌زند
بهار افغانستان هنوز بی‌رنگ و
رسیده قاصدی با نامه‌های ناتمام
و پرستوها در سر دارند
خیال کوچ را
در حصار بهار دور از آسمان آزادی
دل‌های‌شان می‌لرزد
هما باوری
جرمنی
26 مارچ 2025

 

08 آوریل
۱ دیدگاه

موجی از چراغان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 19 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 8 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

موجی از چراغان

 بیا که جوش  گل  و  فصل  نو بهاران است

 نسیم صبح روان  چون  شه سواران است

 چه کرده است به پا لاله، سوسن و سنبل

 صفای گل به همه باغ و سبزه زاران است

 ز شبنم   سحر  و  شعر   و    نم نم   باران

 طراوتی که به صحرا و  کوهساران  است

 رسید   صبح  خوش  و  وقت   دیدن  یاران

خوشی و از مژه ها اشک مثل باران است

 مگیر   سهل  تو  اشک    روان  دیده ی ما

به صحن دامن من موجی از چراغان است

 بیا   ز   اول  شب   تا   سحر   به   میخانه

 ببین چه شور به این بزم می گساران است

 خوشا به حال کسی کو  طمع ندارد هیچ

 ورا    سعادت      ایام    روز گاران   است

شنو نوای دلی از ” امان “،  که این قصه

 به   از   نوازش   صد  بلبل  هزاران است 

امان قناویزی

فرانکفورت – آلمان

07 آوریل
۳دیدگاه

زندگی آخرسر آید

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 18 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 7 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

زندگی آخرسر آید

زندگی آخـر سـرآیـد ، میهـنم  هجـران تو

کرده است دیوانه ام ، جنگ  بی پایان تو

ازبرت تا دور بگشتم  ، کشـور زیبـای  من

خون دل خورده  و باشم دائماً ، حیران تو

ازولادت  تا  به  ترکت   ، دل  ربودی ازبرم

زآنکه دورم از برت ، گشتـه ام  گریـان  تو

گربمـیـرم دامنـت ، یابـم  حیـات نو ز سـر

زنـدهء جاویـد باشد، آنکه اسـت دامـان تو

همچومجنـون گشتـه ام،ازیـاد زیباکشورم

تـیـره روزم  از فــراق، آهـــوان  نــالان تـو

 دوردنـیـا گربگردم،هـیچ جایی هم نه یابم 

چهــرهء زیـبـا  رخـانِ ،دخـتــرِ شـغــنـان تو

بـی قــرارم از فـراقـت ،مأمـن  اجـداد مـن

چـون غـزالان رمـیـده،باشـم سرگردان تو

زآنکه ازآب وهوای ،جانفزایت  بی بهره ام

گـشـتـه ام بـیــمـاروزارِ،تـپـهء پـغـمـان تو

خواهم از خالق نماید،لطف بی پایـان خود

تا شوند نابود زریشـه،جملگی خصمـان تو

بی قـرارم دلـفـگارم، چونکه دورم ازوطن

ظـالـمـان ملـیـونراننـد،ازخــون یـتـیـمـان تو 

حیدری خواهد زیزدان،تا که باشد خدمتت

وآنگهی جانش ســرآیـد،سـایـهء فـتــان* تو

پوهنوال داکتراسدالله حیدری

10 فبروری 2024

سیدنی – آسترالیا

       * * *

*فتان_زیبا ودلفریب که با زیبائی خود مردم را مفتون سازد

  

07 آوریل
۴دیدگاه

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه 18 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 7 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم

روزیکه من ز درگهی عشقت بدر شدم 

در کوچــه های در بـدری در بدر شدم 

با نردبـــانِ نالــــه برفتــــم ز خویشتن

تا جـــــای که ز عالــــمِ بـالا خبر شدم 

آنجا که سوخت کــامِ من از آتش فراق 

از آبِ دیـــده نخـلی امیــــدِ گهـــر شدم 

در موج حادثــــات شکستـــم هزار بار 

امــــا هــــزار بــار به ره پی سپر شدم

از کانِ واژگـانِ سخن عشق چیــــده ام 

با کـاروانِ بیت و غـــزل همسفر شدم 

محمود بی مقـــاتله در گــــردش زمان

با جیب خالــی صاحبِ گنــجِ هنر شدم 

———————————–

سه شنبه 19 حمل 1399 خورشیدی

که برابر میشود به 07 اپریل 2020 ترسایی

سرودم 

احمد محمود امپراطور 

 

06 آوریل
۱ دیدگاه

ای قلم !!

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

     شعری از :  زنده یاد استاد صابر هروی                      فرستنده :  محترمه ادیبه صادقیار          

ای قلم !!

 

ای قلم ترک سر گرانی کن

با  من  خسته مهربانی کن

پرده  بردار  از خموشی ها

بزبان آی و  در فشانی کن

داستان  ترور  و قتل نویس

شکوه ها زآن گروه جانی کن

قصه جانگداز  چور  و ستم

زان بلا های   آسمانی کن

که چسان چون  خرابه اش کردند

یادی زین ملک باستانی کن

رسم و بد رسمی جهادی گوی

لعن  بر  مردمان  زانی کن

آخ  به  بیمایگان  بی ایمان

تف به این وضع شارلتانی کن

راست می رو و راستی بنویس

بعد از آن هرچه میتوانی کن .

 

صابرهروی

قوس ۱۳۷۳

راولپندی پاکستان .

06 آوریل
۱ دیدگاه

 درفش عشق . . . 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

آنانی که بی رویا و بی آرمان، برای امروز و فردا هستند، محکوم به آن اند که در علف دانی تاریخ و دیروز بچرند و نشخوار کنند.

 همان تاریخ و دیروزی که به قول حافظ « طوق زرین همه در گردن خر» داشت.

 پیش از تجاوز اتحاد شوروی و بعدا آمریکا و ناتو و تولیدات جهادی و طالبی آن ها ، در نیمه اول و دوم قرن بیستم ، دوران های بودند که اندیشه و آرمان و رویا های بزرگ با تمام ضعف ها، چراغ بشریت نوین و متمدن را در جامعه ما روشن نموده بود.

این شعر سفری به آن گذشته های استثنایی است که امروز و فردا به آن ضرورت دارد.

 به امید تکرار آن روز های با شکوه.

 نه، به حیوانیت تبار گرایی.

 

 

        درفشِ عشق . . . 

 یک‌روز عشق آسمان  ، یک‌ روز رویا  داشتیم

پرها  اگر چه  بسته  بود  ،  فکرِ پرِوا  داشتیم

 آری درونِ خشکسال، له‌له‌زنان ره  می‌زدیم

 اما  درون  سینه‌ ها ، غوغای  دریا   داشتیم

از ضربه‌ های پای  ما ، در آسمان   اختر به‌‌پا

در نیمه‌شب‌ها در بغل، خورشیدِ فردا داشتیم

 هرسو خروشِ خواب‌ها، هرسو غمِ گمگشتگی

ما شمعِ بیداری به‌کف، یک جمعِ تنها داشتیم

 ننگِ جماعت تا نمود، همرنگ ، نسلِ مهر را

 تنها درفشِ عشق را بر شانه رسوا داشتیم

 در راه فردای نهان، در جستجوی  بی‌نشان

 دریا به دل، کوهی به دوش، در سینه صحرا داشتیم

 در عصر سر افگندگی، در فصل افتادن به خاک

 زخمِ غمِ دنیا به دل، سر های  بالا داشتیم

در انحنای خامشی، در انکسارِ عصرِ عشق

 با خشتِ دل کرده بنا، از عشق دنیا  داشتیم

 یک مرگ گورستانِ یأس، یک عشق  طوفانِ امید

 پا بر زمینِ آتشین  ، سر در   ثریا   داشتیم

فاروق فارانی

 جنوری ۲۰۲۵

06 آوریل
۳دیدگاه

رنگین کمان – Rainbow

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

رنگین کمان

 

رنگین کمانی در من

می رقصد

پر شور و پر از خواسته

تا شعله های عشق

در بازوانم

زنده بماند

و قدم بر میدارم

شمرده

تا به تو رسم

آزاد

ورها از دلتنگی ها…

 

هما طرزی

نیویورک

 8 فبروری 2025

Rainbow

rainbow dances in me

Passionate and full of desire

To keep the flames of love

in my arms

alive

And I take steps

Counting

To reach you

Free

from longings…

Homa Tarzi

New York

 February 8, 2025

06 آوریل
۱ دیدگاه

رازِ پنهانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

رازِ پنهانی

به آن قدِّ  شکیبایت، چه  باید گفت  جز جادو

 بدان زلفِ سمن سایت، چه  باید  گفت جز جادو

به  دستان  بلورينت، به هر ناز و به تمكينت

 به رخسار  فريبايت، چه باید گفت جز جادو

 بنازم   طرز  رفتارت  ،  فدای  لحنِ  گفتارت

 به ردِّ پای شیدایت، چه  باید گفت جز جادو

 به پشت خنده‌های دلنشین‌ات راز پنهانی‌است

به حلِّ این معمایت، چه باید گفت جز جادو

 به مژگانِ تیر اندازت، که ترسيم‌اش بدستم بود

 به رنگ لعل لب هايت ، چه باید گفت جز جادو

احمد ضیا حق شناس

06 آوریل
۳دیدگاه

شب های طوفانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شب های طوفانی

 

 وفا کن عهد خود با حق چو طوفانی که از دریا

نشیند    بر   کنار   ساحل  نازی  چو   هر شیدا

 اگر در  موج  و گردابی دعایت  میشود  مقبول

 ز رحمت میرسد  دستی که  بر  دارد  ترا از جا

 مپندار  هر دعای  را سزد  شب های طوفانی

 اجابت می رسد از حق چه در ساحل  چه در دریا

مپوشان  نور  ایمان  را   به وقت   عزت و ذلت

که آن فانوس ره باشد به  هر  دریای  بی پهنا

 بغیر از یاد حق  هرگز  مبندی  دل   درین دنیا

 نیابی مثل  او هرگز  نه در  دنیا  نه   در  عقبا

رها کن وسوسه از دل به جز او  یار  دیگر نیست

بشو چون  طیبه  روشن  ضیاء   درگهی  مولا

 

طیبه احسان حیدری

22 سپتامبر 2024

 

06 آوریل
۴دیدگاه

یا مُدَبِر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

یا مُدَبِر

 

يا مقلب    قلب   خود   را   باختيم

يا محول  حال  خود   بد  ساختيم

يا   مدبر   غافل    از     تدبيرِ    تو

يا   مصور   جلوه ات    نشناختيم

هر دمى از تو سخن ها رانده ايم

در عمل  اما  عدويت   خوانده ايم

***

يا رحيم بر رحمتت طغيان شديم

يا كريم بر سفره ات مهمان شديم

يا لطيف ازلطف تو بس ديده كور

يا ولى بر عشق تو حرمان شديم

اشك  تمساحى  به ناحق ريختيم 

با  صفات  بد   چه   در   آميختيم

***

يا  عزيز   عزت   ز تو  در  يافتيم 

ليك  اندر كوى  خوارى   تاختيم

مهربانى  ها  ز تو  ديديم خاص

ليك  از   خاصانِ    تو   برتافتيم

ما چو ماهى غوطه درآب توييم 

ليك  فارغ  از  تب   و تاب توييم

***

بارى  و  ستّار  باشى   بار  اله

بر  سر ما  يار   باشى   بار اله

خار ها  مانديم  ما  در  هر قدم

مانع  از هر  خار  باشى بار اله

ما  كمال  از   درگه   تو  يافتيم

خويشتن ناچيز و ناقص ساختيم

***

ليك   مى داريم   اميدى   هنوز

تا نمايى اين سيه شب ها تو روز

بار الها  عاصى و سر گشته ايم

بس چراغى  بر  ره م ا بر فروز

جز تو ما را نيست غمخوار دگر

گر  نباشى  يار،   كو  يار  دگر؟

***

يا  مقلب  قلب  ما  گردان  بكن

يا  مدبر   كار  ما   سامان  بكن

يا  محول  حال   ما   را  بنگرى

حال ما را بِه دراين دوران بكن

غيرما بس رو سياهى نيست نيست

غير توما را پناهى نيست نيست

 

شیبا رحیمی

 

05 آوریل
۱ دیدگاه

حرص

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 حرص

۹۶ الف

 حرص بندد گنج  در  دیوار  ها

حرص اندازد  گره   در  کار  ها

 حرص دزدد سایه را از سایبان

 حرص دزدد حلقه را از دار ها

حرص سازد شعله هایی از غضب

 درز   اندازد    میان     یار   ها

حرص گرما می درد از  آفتاب

حرص بیماری ست در بیمار ها

حرص میسوزد طلوع را صبحدم

سرد آرد  زخم   در  افگار   ها

 حرص گل از گل ستان بیرون کشد

دوست دارد در کنارش خار ها

حرص  اندر  آستین  جا میکند

 میکشد سر از یخن چون مار ها

حرص گردن چون زند مزدور را

 سر بجنباند چنان   سردار ها

شکیبا شمیم رستمی

27 اپریل 2018

 

 

05 آوریل
۱ دیدگاه

ناشد نداره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

ناشد نداره

یکی   دیوانه   تر  از خود   ندیدم
به هر سو  رفته ام  لابد   ندیدم
میان این همه از خویش  راضی
چرا    دیوانگی    را   مد   ندیدم
چنان من دیگری دیدی درین شهر
که گردد این چنین بیخود؛ ندیدم
رسیده دورِ. سربازی ولی حیف
بدا بر   من   که  ار تشبـُد ندیدم
سروشی گفت برگوشم نشیدی:
براتان رهبری  جز  «کُد »ندیدم
کِه از بلقیس می آرد پیامی ؟؟
َکَه در ملک  شما   هدهد ندیدم
همه از شد بگو بر من که کاری
درین    جغرافیا    ناشد   ندیدم
نورالله وثوق
جمعه ۱۴۰۴/۰۱/۱۵ خورشیدی
05 آوریل
۱ دیدگاه

همنشین

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

همنشین

همنشینی  با  نیکو  رویان  خوش است

درسفرباشی‌خوش وخندان‌خوش است

دو‌ستــانی   نـازنیـن     و    سـر    سپـر

با تو باشد  از دل و  از جان خوش است

زیب  مجلس  شعـر   باشد    بی   دریغ

شعر خوانی با سخن دانان‌خوش است

چای  سبز  و نقل   شیرین   زیب  خوان

خنده ها  باشد  میانِ  مان  خوش است

میوه   های   خشک   و   مغزی  میهنم

باب باشد بر لب و دندان   خوش  است

از   زمین  باشـد  سخن   ها  یا   سپهر

دور هم باشد جمیع یاران  خوش است

گرچه  «سیمین»  تو  خیالاتی   شدی

با خیالت باش  در  زندان  خوش  است

سیمین بارکزی 

2 دسامبر 2020

05 آوریل
۱ دیدگاه

گره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

ارسالی : محترمه ادیبه صادقیار  غزلی از : زنده یاد استاد صابر هروی

گره

افتاده    در    میانه   ما    گفتگو   گره

الفت   گره  ،   وفا  گره   و   آبرو   گره

از جور مدعیست  گره در  گره شدیم

درکارعشق ما زده آن سفله خو گره

مشکل فتاده  کار محبت  که  میزنند

هرجا   به  پود   و  تارِ  رگ  آرزو  گره

آهنگ پای بوسی ات ار میکنم شبی

آه  و  فغان   و ناله   فتد  در گلو گره

سویم  تبسمی  ز  وفا  هم  نمیکنی

تا کی زنی به خنده ات ای صرفه جو گره

از هیچکس شکایت من نیست دوستان

«تقدیر زد به کار من از چار سو گره »

از شش جهت به سنگ ملامت مصادفم

افتاده  کار   صابر  تو  مو  به  مو گره

جوزای ۱۳۲۶هرات

پارک بهزاد

05 آوریل
۳دیدگاه

دختر افغانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دختر افغانی

ای ســرور مهــرویان ،ای  دختــر  افـغـانـی

صورت  زپری  بهـتـر ،  سـرتـاج  گلستـانـی

در دایره  حُسنت، کــردی  تـو گــرفـتــــارم

افگنـدی به زندانـم ،چون  یوسـف کنعانـی

اصل ونسبت عالـی،خلـق وادبت  احســن

در سیرت خود جـانـا، الگـو تو  به  دورانــی

یاقـوت لب لعـلت ،دل میـبــرد از  هــرکـس

تاب نگهت نتوان، نی شیخ و نه  روحــانـی

زلفان چـلیپــا یت ،و آن نرگــس شــهلایـت

بنـمــوده پـریشانـم،درهـجـرو پـریـشـــانـی

قربان وفایت من ،و ز صدق و  صفـایــت من

دائـم به دعـایــت مـن،ای لعـل بـدخـشـانی

ای ســروخـرامـانــم ،وی غـنـچـه خـنـدانـم

حُب توفـراگیـــراست،در مُلـک سـلـیـمـانـی

مه شدخجل  ازرویت ،مشک خـتـن ازبویـت

توحـوربهـشــت هسـتی،سیمیـن بر و نورانی

در حـفـظ وطـن جـانـا،مردانه تو  جنگـیــدی

رفـتـی به لـقـــاءالله،از راه مـســلـمــانـــــی

هم روس وهم  انگریزان ،از غیرت تو حیران

فردوس بریـــن جایــت،ازمســـند قـــــرآنی

با نصرت حق خواهــم،و ز هـمـــت والایــت

شیطــان بزرگ را نیـز، از کشـور خود رانی

امیــــد به خــدا دارد،تـا حیـدری مسـکـیــن

صهــبـــای بـقــا نوشـد، ازســاغـر یـزدانی

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۲۰می ۲۰۰۵

سیدنی – آسترالیا

04 آوریل
۱ دیدگاه

  دریا بشو، دریا مجو . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دیروز ابزار خود را داشت و فردا ابزار خود را خواهد داشت. دیروز افق های تکرار را تجربه می کرد و امروز و فردا افق هایش در بی نهایت ها بیان می یابد. تاریخ بند نافی است که هستی بخش بود و اینک با تولد نو، جایش مدفون شدن است. هیچ کس به بطن مادر باز نمی گردد. امروز و فردا زندگی است.

 در جستجوی آن باشیم . . .

 

  دریا بشو، دریا مجو . . .

 از طبل‌  های    نم‌ زده،   بیداریِ      فردا   مجو

 شیپورها شد بی‌نفس، از آن   دگر  غوغا مجو

از سینه‌های بی‌تپش، عشقی   نمی‌تابد برون

 شاید در آن دل مرده است، از مردگان آوا مجو

 این شهرِ سرتسلیم را،  کن  با  جنون ات آشنا

هر کوچه پر لیلا بکن  ، مجنونِ   در  صحرا مجو

 اشک و دلت سرچشمه کن، جان را به اقیانوس بخش

 رودی بشو، دریاچه شو ، دریا بشو،  دریا مجو

 سرها و دل‌ها خفته اند، این خواب‌ها آشفته اند

 رویا به بیداری  ببخش ، در خواب‌ ها  رویا مجو

 می ‌زن به طبلِ آفتاب،  شیپورِ  طوفان  را نواز

 خود خواب را بیدار کن،  از دیگران  آن ‌ را مجو

شاید جوانه باز هم، روید به شاخِ خشکِ عشق

 امید خود بر آن  ببند ، جز آن شگفتن‌  ها مجو

 وقتی تو خود دریاستی، یک کهکشان آواستی

 از سینه و از سر بخوان، غوغا کن و نجوا مجو

 صبح دروغ‌، آفاق  را ، در  ر نگ‌ها  آلوده است

جز صبحِ صادق بهر عشق، نام دگر، معنا مجو

فاروق فارانی

 دسمبر ۲۰۲۴

04 آوریل
۳دیدگاه

بهار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

بهار

باز   نوروز   آید    و    پیک بهار
کوه و برزن پر ز  گل  از لاله‌زار

باز خواهد شد وطن  همچو بهشت
باز زيبا  می‌شود   لیل  و  نهار

آب رفته باز  می‌آید  به  جوی
خاطر افسرده   می‌گیرد  قرار

باز   تابد     اختر   صبح    امید
ناله‌ی پرسوز مرغان بی‌شمار

می رسد هنگامه‌ی شادی به گوش
از هرات  و  قندهار  و  از  مزار

جان فدای  کعبه‌ی  یاران کنم
سر به  پای  مادر  میهن   نثار

عالیه آواره است  دور از وطن
گریه  می‌آید  مر ا  بی  اختیار

عالیه میوند 

فرانکفورت

2025 / 3 / 20

04 آوریل
۱ دیدگاه

اقبلو- اقتلو

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

سروده ای از :  زنده یاد استاد صابر هروی شاعر آزاده و توانای هرات باستان.

ارسالی : محترمه ادیبه صادقیار

اقبلو- اقتلو

 

چو  شیطان   ا ز گریبان  ملائک سر برو کردی

بنام  دین  بخون  پاک   افغان‌  ها  وضو  کردی

نفاق مذهب و  قوم و  زبان  را گسترش دادی

بزیر ماسک  دینداری  وطن  را زیر و رو کردی

برای  کسب  قدرت  دادی از  کف  اعتبارت را

به رغم دین و مردم خیلی سازش  با  عدو کردی

زموی و ریش  مردم  ریسمان  ( دار ) تابیدی

به این بنیادگرایی ها چه خوش آبی بجو کردی

نه اردو و تجارت ، نی پوهنتون و معارف ماند

باین  بی  آبرویی   ملک   را  ب ی  آبرو کردی

نشرمیدی زقتل و غارت و بد رسمی و بدعت

بجای اقبلو  ،  صادر تو  ،  امر   اقتلو   کردی

در تحصیل  را  بر  دختران   مملکت   بستی

به امرو نهی  شرع مصطفی خیلی غلو کردی

شکستی هرچه ، هرجا تلویزیون ورادیو دیدی

به فکر قاصرت  در امر دین کار  نیکو کردی

بنام   ( امر   بالمعروف )   و  (نهی المنکر )

به ( دار ) و ( دره ) ات هرجا رسیدی هایهو کردی

خزان  کردی  بهار  اقتصاد   کشور    ما   را

گلستان وطن را یک قلم  بیرنگ  و بو کردی

بموی ( زیر ناف ) مرد و زن آویختی خود را

فرایض را فدای سنت یک مشت مو کردی

خلاصه ننگ  تاریخ است  این اوضاع ننگین ات

به کار ملک در دست  تو تا  افتاد  ( . . . ) کردی