دامِ بلا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 30 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 19 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
دامِ بلا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 30 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 19 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
دامِ بلا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 29 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 18 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
باغچه
۹۷ الف
یک گلی است که شاداب کند باغچه را
ابر را خواند و پر آب کند باغچه را
یک گلی است که گرمی بده د هر نفسی
شب پر از رونق مهتاب کند باغچه را
یک دلی است که دل را ببرد سوی بهشت
یک غزل سازد و بس ناب کند باغچه را
یک گلی است که لب را به تبسم آرد
بی هوا بی دل و بی تاب کند باغچه را
شکیبا شمیم رستمی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 29 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 18 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
شبنمِ اشک
دلِ شوریدهُ من
باغچهّ کوچکِ عشق است
که هنگامِ بهار
شود آکنده زگلهای قشنگ و پربار
گلِ سوری،گلِ مریم،گلُ میخک،گلُ ناز
که به هنگامِ پگاه
همرهُ شبنم اشکم،صمیمانه کنند راز و نیاز
ساقه هایش همه شاداب و
جدا از خس و خار
همگی در طلبِ دستِ نوازشگرُ یار
همه در حسرتِ دیدارِ نگار
دلِ شوریدهُ من
رنگِ گلهای انار.
مریم نوروززاده هروی
هفدهم آپریل ۲۰۲۵ میلادی
از مجموعهُ “پاییز”
هلند
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : .جمعه 29 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 18 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
زمستان
نباشد کله را مغزی مدارا را چه میداند
زبانِ بلبل و مینای زیبا را چه میداند
نداند حکمتِ انسانیت را رهروی ره ها
نوایِ ساز و آهنگِ غزل ها را چه میداند
که نشناسد خودش را آدمی درعرصه ای هستی
صفایِ عشقِ و احساسِ تمنا را چه میداند
یقین هر کی نباشد صاحب درد و دل بینا
ندایِ عاشقِ زخمیِ شیدا را چه میداند
دکانِ رنگ بگشوده به هر سو کاسبِ غفلت
کسی آدم نباشد رنج دل ها را چه میداند
شکاری با همه ترفند و ابزارِ قفس داری
فغانِ سارهِ در بند تنها را چه میداند
نباشد باغبانی غم شریکِ هر سپیداری
سرودِ جنگل سبزِ مصفا را چه میداند
بلی مردم بود معلوم که هر نا کرده کارِ دل
شکستِ قلب یک مظلوم بی پا را چه میداند
حلیم فصلِ زمستان است به میدانِ خنک هستیم
کلاغِ عاشقِ سرما غمِ ما را چه میداند
سید حلیم “حلیم “
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 29 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 18 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
آرزو
آرزوی به دل دارم،
زیر ابر های
بارانی
قطره قطره چکد، و
نم نمک
تک سوار از درخت
جاده بود
بشمارم تا به صد از یک
پیی هم تک به تک،
یکی و یکی
باز هم پر شکوه،
می آید
تا رسم من،
به آخر جاده
آخر جاده روز
مرگ من
است!
امان قناویزی
فرانکفورت – آلمان
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 29 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 18 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
از مجموعه اشعار
«در این جا هرچه زندان است»
در یک روز زمستانی ناگهان هوا
گرم شد و بادی همسان باد
بهاری وزیدن گرفت
فصل تالان
از چه ای باد بهاران آمدی
بی بهاران در زمستان آمدی
از کدامین گل گشایی چشم تر
بی خبر کين سان شتابان آمدی
سوخت از سرما رگان ریشه ها
تا بسازی درد درمان آمدی؟
گرچه چون بیگانه می گردی ولی
شاد بادت، چونکه مهمان آمدی
خلوت سرما شکستی با دم ات
گرم و پر آوا و رقصان آمدی
پس بمان تنهای بی پروا مرو
روح فردایی که پنهان آمدی
گرچه آوازت نیابد همدمی
بی امید همزبانان آمدی
ليك تكرار بهاران می شوی
گرچه بهر دادن جان آمدی
فصل گل هر سوی باد زندگیست
آفرین در فصل تالان آمدی
فاروق فارانی
زمستان ۱۹۹۲
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 29 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 18 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
در اندوه غزّه
اشک،گل میریزد امشب در شبستانِ غزه
جای سبزه میدمد خون در گلستانِ غزه
زیر ویرانی و آوار است صدها شاخه گل
مادری با شیون و آهست ، گریانِ غزه
لعن بر دستی که ویران کرد دامانِ زمین
داغ بنشاند از ستم بر قلبِ لرزانِ غزه
جای پروازِ پرستو های مستِ آسمان
تن جدا ، سر از بدن افتاده ، میدانِ غزه
ناله ی استاره گان باشد گواهِ هر شهیدِ
برسکوتِ شب نشینان، بر شبستانِ غزه
کودکی با جسم معصوم و دل بیسرپناه
میتپد در موجِ خون، اندر بیابان ِ غزه
باغ شب، شد شعله ور از آتش و از انفجار
دشت و صحرا شد قبور نوجوانان ِ غزه
مقتل ِ صد ها هزاران پیکر ِ ناز ِ شهید!
حسرتا! جز مرگ چیزی نیست در شأنِ غزه
شاخه ِ گل، غرقِ خون هم لاله درآغوشِ خاک
مادری د ر حسرتِ آغوشِ ، گریانِ غزه
آسمان در التهاب و شهر در آتشفشان
خون نوشته بر در و دیوار ، عنوانِ غزه
بوسه گاه مرگ جاری ، در نفسهای امید
شیون و درد و عزا داری به اذانِ غزه !
دل اگر داری، بیا در سوگ و ویرانی ببار
جان به لب آمد ز داغِ بیگناهانِ غزه
جوی خون جاری ز قتل بی حساب مردمان
آسمان می لرزد از آه ِ یتیمان ِ غزه !
گر ندارم جز دعا، اشکم گواهِ همدلیست
بر شقایق های پرپر ،دشت ِ ویرانِ غزه
ای خدا، تا کی سکوت و آتش و آوار و مرگ؟
کی رسد صبحِ امیدِ صلح بر جانِ غزه؟
تف ! بر آیینی که می دارد روا ظلم و جفا
لعن ! بر خشمِ پلیدی که به دامانِ غزه
زهره (صابرهروی)
12 اپریل 2025
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 27 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 16 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سرود
رود در رود
آمد از کوه فرود
دشت در دشت
مرغ طوفان برگشت
کوه تا کوه
پر غریو است و شکوه
آسمان گشته سیاه
دل تندر شده راه
شهر در شهر
خاست از آتش قهر
جاده ها غرقه بخون
خانه ها گشته نگون
مرده ها بر مرده
همگی نیم خورده
هرچه بینی زندان
پشت هم زندانبان
شهرها غرق سروش
این سلول است خموش
می شمارم آرام
روزهای اعدام
می تپد دل پنهان
در هوای یاران
کاش طوفان خیزد
در زندان ریزد
تا بگوییم درود
تا بخوانیم سرود
فاروق فارانی
زندان صدارت
اتاق كوته قلفی شماره ده
١٣٦١
از مجموعه اشعار «در این جا هرچه زندان است»
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 27 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 16 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
سوختم من خالقا !
سـوختم من خالـقا! ازجـور دوران سوختـم
ازفـراق زادگـاهـم ،مُـلک افـغان سـوخـتـم
زیستـن درکلـبه های کشـورم دائـم عـزیـز
سـالهـا دور از وطـن ،از دردهـجران سوختـم
ماهـرویـان وطـن ،از ظـلـم طالـب درفــرار
مـن بیـاد نـرگـس چـشـم غـزالان سـوخـتـم
تـا بکی ؟افـغـان ستـان، زیـرظـلـم ظالـمــان
ازجـفــای ظـالـمــان و دال خـوران سـوختـم
طـالـبـانِ دورز اسـلام،بـا شـعـارحـفـظ دیــن
مفتضح کردنـداسـلام ،کزدیـن ایشان سوختم
حـرص دنیـا برده است،اسلامیت ازیـاد شان
ازجــنــایــت هــای اولاد،یــزیــدان سـوختـم
عـالـمـان کـشـورم، تـرک مـیـهـن کـرده انــد
مـن بـیـاد فــاضــلانِ کـشــور مــان سـوختـم
شــد خـرابـه کـابـل وقـنـداروغـزنـی وهرات
مـن بـیــاد شـاهـکـارنـغــز*بـامـیـان سـوخـتـم
“حیدری“صبـرخـداکـن،بعـدهرشب صبح رسد
تـا نگـوئی دیگـرش،کـزظـلـم دونـان سـوخـتـم
پوهنوال داکتر اسدالله حیدری
6 جون 2022
سیدنی – آسترالیا
*- نغز _خوب،نیکو،لطیف،بدیع،هر چیزعجیب وبدیع که دیدنش خوش آیند باشد،فرهنگ فارسی عمید
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 27 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 16 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
غزلی از: زنده یاد استاد صابر هروی
فرستنده : محترمه ادیبه صادقیار
آستانِ وفا
ز راه دور به کویت دویده آمده ام
برای دیدنت ای نور دیده آمده ام
دلم اگر چه دو صد بار بیشتر زینجا
ز چنگ جور و جفایت رمیده آمده ام
عنایتی ز کس و ناکسم طمع نبود
هزار طعنه ز هر یک شنیده آمده ام
ترحمی که فراق تو کرده فرتوتم
که من جوانم و قد خمیده آمده ام
نه صبر همره من آمدست و نی طاقت
به آستان وفایت خزیده آمده ام
مکش ز ( صابر ) خود دامن وفا زین بیش
بکوی تو به کمال عقده آمده ام .
صابر هروی
بغلان ۱۳۳۰
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه 27 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 16 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
نیرنگ
غم اینجا درد اینجا جنگ اینجا
تمام قلب ها چون سنگ اینجا
کجا این میهنم آباد گردد
که کار مردمان نیرنگ اینجا
*****
نفاق
بیا که تا وطن آباد سازیم
ز جهل و تیره گی آزاد سازیم
بخوانیم از محبت درس یاری
نفاق و جنگ را بر باد سازیم
******
جهنم
فلک در من چه غوغا کرده بی تو
غرورم را تهی پا کرده بی تو
بیا که حالتم خوب نیست چندان
جهنم در دلم جا کرده بی تو
سید عنایت الله عادلی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 26 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 15 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
برق اجل
از کوه گل اندام جفا دیدم و رفتم
بر گرد سر یار به چرخیدم و رفتم
نبود رمقی بر تن بیچاره و زارم
از سوز جگر وای به نالیدم و رفتم
کوتاه بود دست من از زلف گل اندام
کی از بر و بوی او گلی چیدم و رفتم
گرد سر او پر ز حريفان زمان بود
چون سایه به دنبال وی افتیدم و رفتم
شد حال دلم سخت پریشان ئو بئه یک دم
او دید به سویم، سوی او دیدم و رفتم
مقصود “امان” رو ز وداع دیدن وی بود
چون برق اجل من سوی او دیدم و رفتم
امان قناویزی
فرانکفورت – آلمان
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه 26 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 15 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
نی لبک
ناله ی نی لبک
چه حزین بود
و چه شفاف
تنم می لرزید
چون موج های خروشنده
در رودخانه ی عشق
و آن صدای من بود
که با درد ترا صدا می زد
و در باور هاش
هنوز ترا می سرود
و هنوز ترا می نواخت
و هنوز ترا می دمید
در هستی اش
در دامان دره های سبز
پر صدا
پر صدا
پر صدا
هما طرزی
نیویورک 12 جنوری 2025
Ney Labak
The moan of Ney Labak
How sad
And how clear
My body trembled
Like the roaring waves
In the river of love
And that was my voice
That called you with pain
And in its beliefs
Still sang you
And still played you
And still blew you
In its existence
In the lap of green valleys
Loud
Loud
Loud
Homa Tarzi
New York
12 January 2025
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 25 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 14 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
در ٤ حوت ۱۳۶۰ در کابل دستگیر شدم در نظارتخانه ی صدارت در یک اطاق كوچك ۲۳ نفر زندانی بودیم. همه بزحمت می توانستیم بنشینیم، پا دراز کردن که حکم آزادی را داشت.
در میان زندانیان وجود دو زندانی توجهم را جلب کرد یکی سابق کارگر در ساختن زندان پلچرخی، دیگری از زندانبانان سابق.
سر آغاز این شعر در آنجا در حافظه ام بسته شد و ادامه آن در «کوته قلفی” صدارت بر کاغذ نشست
زندانی
در اینجا زندگی زندان و
زندانبان و زندانساز و
زندانی به زندان است
در اینجا هر چه می بینی به زندان است
در اینجا هر چی زندان است
گلو زندان فریاد است
و سر زندان فکر
و سینه زندان امید
و پیکر رنجور
زندان روان زندگانیست
و پا زندان رفتن
دست زندان تلاش و شانه
زندان شکیباییست
در اینجا هر چی زندان است
در اینجا پشت هم
دیوارهای بی در
مفلوک زندان
است
در اینجا آفتاب و آسمان و ماه
بسته
یکسر
در میان سیم های
خاردار روی زندان است.
در اینجا زندگی و مرگ یکسان است.
در اینجا عشق و آزادی به زندان است
در اینجا مرگ مهمان است
و صاحبخانه در سرداب پنهان است
در اینجا نام صاحبخانه ها
اشرار و دزدان است
ولی بیگانه ها رقصان
بروی استخوان های نیاکان است
بروی استخوان های که روییدند از این خاک
و در این خاک
خاک خواهند شد
پشت هم شلاق باران است
که جشن سرب و خون و مرده در اینجا فراوان است
در اینجا نام آزادی
استخوانکوب تن سرد اسیران است
در اینجا نام آزادی
تیغی بر گلوی نغمه خیز صلح و انسان است
در اینجا هر چی میبینی به زندان است
اما چشمها
آگنده از آوای
طغیان است
میان هر نگه
از جرقه های انفجار روز موعود بهاران است
در اینجا بمب های ساعتی
قلب ها در سینه ها
با تك تك مرموز پنهان است
اگر شلاق و خون و سرب و آتش
پشت هم پیوسته باران است
بلی چون فصل باران است
و آغاز بهاران است
فاروق فارانی
كوته قلفي ” زندان صدارت”
سال ۱۳۶۱
از مجموعه اشعار
« در این جا هرچه زندان است »
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 25 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 14 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
باغ اِرم
پیوسته به تو بود و وجود و عدم من
جان در قدمت کرده فدا صبحدم من
با هر قلمی نقشه زدم طرح امیدی
شد نقشهٔ امید تو طرحی قلم من
بردار قدمی در رهی تابان و درخشان
تا آنکه شوی پادشه و محتشم من
دیوانهٔ اوصاف تو در دشت و بیابان
چندان که شدی درهمه جا محترم من
نیکی کنم و خلق جهان نیک بدانم
شکرست که چنین رفته به نیکی رقم من
من طیبه و عشق تو هم طيبه باشد
تا گشتی گل و گلشن و باغ ارم من
طیبه احسان حیدری
سیدنی – استرالیا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه 25 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 14 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
استقبال ازشعرحضرت مولانا با مطلع:
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشــان عشـق را نالان مکن
درد بی درمان
درد بی درمـان بود، دوری وطن
ای خـدا! این درد، بی درمـان مکن
دوستـــداران وطـن در غـــربتـنـد
دشمنـــا ن میهنـــم، شـــادان مکن
آهــــوان کشـــورم رم کــــرده اند
آنچه برجاست،طعمهء گرگان مکن
از سـر لــطف و صفــایت بی نیـــاز
طفـلـکـــان بی پـدر گـریــان مکن
سرزمیــن ما خـرابـه گــشته است
ملک افغــان را دگـر، ویـران مکن
کشــــورم اشغــال دست ظـالمــان
تیـــغ ظالـــم را دگـــر بُـــرّان مکن
مـــردم بیــچـــارهء افـغـــان زمیـــن
جور بی حد د یــده اند، نــالان مکن
مـلــک مــــا را خُـــرّم و آبـــــاد دار
خلــق مظلــومـش، سرگــردان مکن
جمــــع وشمــع ملـت ما را زلطــف
در پنــــاهـت داروبی سـامــان مکن
وآن دروغـیــن دوستــــا ن میهنــــم
روسیـاه گردان،خوش وخنـدان مکن
میهـــن ما کآ شیــا ن خلـق مــا ست
آشیا ن ویـران و خلـق حیـــران مکن
بهــــــــر آزادی کشــــور خــا لقــا !
منجی اش آخـــررسان پنهـا ن مکـن
“حیدری“رابخش زلطفت ای کــریم!
کیفرش زین کفته هاش، رحمان مکن
پوهنوال داکتر اسدالله حیدری
17 جنوری 2010
سیدتی – آسترالیا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 24 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 13 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
دریا و عشق
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه 24 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 13 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
نشانی
فقط جامی زخون سرخ در رگهای خود دارم
بخواه از من کجا ریزم
من آنرا از تو گرفتم
برایت باز خواهم داد.
سراسر ریشه ام تا عمق
مثل ریشه ی یک کوه
در جسم تو پیچیده ست
ترا در شیر مادر جستم
و در خویش
پروردم
ترا از باد از باران بوییدم
ترا از قلب خود
نزدیکتر دیدم
توای پهناور زیبای دلبندم
تن ات را جامه ی از زخم
پوشیده است
هزاران بار
این خورشید بر روی تو تابیده ست
تویی همزاد با خورشید آزادی
تو با خورشید
زاییدی
تو با خورشید
خواهی مرد
* هجوم شب
با خون فلق
در صبح می پاشد
و خورشید رهایی
زخمهایت را
شفا – بوسه
خواهد داد
هوا سرد است
اما سینه از گرمای گلوله
گرم می گردد
و از گرمای آن صدها هزاران
سینه می سوزد
و قلب منجمد بیدار می گردد
افق غرق است
در اشباح و سنگرها
درختان در تب خورشید
باد ها را گرم می بوسند
و دست خویش می سایند
بر اندام
طوفانها
هزاران باد سرگردان و
خون آلوده می گریند
و خود را بر تن بیمار
کوهستان
درد آلود می کوبند
کوه می غرد
و رود از جای می خیزد
برادر! راه پر پیچ است
و فرصت
نیست.
نشانی را بخاطر دار
باید بگذری از کوره راه
صعب و طولانی
دره ی پر پیچ بیداری
بعد دریاهای خون
در هر قدم سنگر
می رسی در دشت قربانی
می روی بالا بروی
کوهسار صبر
بر سر اجساد بیگانه
بر تلی از استخوان خصم
وعده گاه تازه ی دیدار
می باشد وعده گاه تازه ی دیدار
این نشانی را
بخاطر دار
فاروق فارانی
زندان پیشاور- پاکستان
۲۹ دسامبر ۱۹۷۸
از مجموعه اشعار «در این جا هرچه زندان است»
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 23 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 12 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
صدا
صدام می پیچد
در دره های دور
در آغوش کوه های
پر از غرور
و فریاد می زند
تنهایی را
و نام ترا در گیسوان باد
رها میکند
صدام می پیچد
در دره های دور
و عشق را
تلاوت میکند
در دامان بیشه های سبز
و در کناره های جویباران زلال
در سپیده گاهان
پر انتظار
صدام می پیچد
در دره های دور
که نی لبک چوپان
نغمه ی دوست داشتن را
در گوش بره ها
میدمد
و نماز عشق را
در نماز خانه ی دل
می سراید
آری صدام می پیچد
در دره های دور
که بوی ترا
هنوز بیاد دارد
و هنوز می سراید
و هنوز می سراید
و هنوز می سراید
هما طرزی
نیویورک
14 فبروری 2025
the voice
My voice echoes
in distant valleys
in the embrace of mountains
full of pride,
and cries out
, leaving loneliness
and your name
in the hair of the wind.
My voice echoes
in distant valleys,
reciting love
in the lap of green groves
and on the banks of clear streams
in the dawns full of expectation.
My voice echoes
in distant valleys,
where the shepherd’s reeds whisper
the song of love
into the ears of lambs
and sing the prayer of love
in the prayer house of the heart.
Yes, my voice echoes
in distant valleys,
where your scent still remembers,
and still sings,
and still sings,
and still sings.
Homa Tarzi,
New York,
February 14, 2025
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 23 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 12 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
غــریــق مـعـصـیـت
یا رب مـرا به نفس خودم وا رهـا مکن
این بندهء حقیر خود از خـود جـدا مکن
با آ نکه من ذلـیل و غـریقم به معـصیـت
فردای حشر زلطف و کرم روسیاه مکن
خود واقفی که چشم امیـدم بسوی توست
نـومـیـد من زرحمـتـت ای کـبـریـا مکن
هـرروزتـوبه کـردم وبـشکسـتـم ازجـفـا
یا رب مـرا به جُـرم و جـفـا یم جزا مکن
هـرچـنـد گـنـاه خـود نـتـوانـم شما ر کرد
محروم من زبخشـش وعـفو، خا لـقا مکن
هستم ز دوستا ن محـمّـدواهـل بیت(ص)
د ل را زمهـرسـا قی کـوثــرجــلا مـکـن
گـفـتی دعـا کـنـیـد که اجـا بـت کـنـم دعا
ازمـن دریـغ ِ وعـدهء خـود،خا لـقـا مکن
تـا داده ئی تـوجـا ن درایـن دهـر بی بـقـا
محـتاج ِمـن به غـیـرخودت ای خدا مکن
دروقـت مـردنم، برسان برسـرم علی(ع)
جا ن دادنم تو سخت به شـهء کـربلا مکن
بـرآ بـروی آ ن هـمـه خا صا ن درگه ات
افـغـا نْسِتا ن ِمـا ن بـه پـلـیـدان رهـا مکن
درآ خرت که روزحـساب است ز حیدری
بـرمـصطفی مـعـاصی وی بـرمــلا مکن
پوهنوال دا کتر اسدالله حیدری
٢٢ جنوری٢٠٠٧
سیدنی – آسترالیا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 23 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 12 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
آرام جان
در وجودم در سرودم جز تو يكتا هيچ هيچ
هست و بودم تار و پودم غير تو ما هيچ هيچ
هستى من مستى من، عشق تو شور آفرين
جز ز شور عشق تو بس شور و غوغا هيچ هيچ
خالق من مالك من ، دلبر بى چون تويى
پيش روى خوب تو چون و چرا ها هيچ هيچ
قايمى خود قادرى خود ذات واجب الوجود
قادرى جز ذات تو در دين و دنيا هيچ هيچ
دلبرى تو ياورى تو برترى از هر ثنا
پيش تو هر آنچه مى باشد ثنا ها هيچ هيچ
صد دم عيسى ز تو نشأت گرفت آباد شد
بى تو اى آرام جان روح مسيحا هيچ هيچ
پر گناهم بى پناهم جز تو نبوَد در گهى
جز ز دربار تو ام بس نيست ماوا هيچ هيچ
بى سر و پايم به غوغايم شها در عشق تو
در حضور عشق تو ما را سر و پا هيچ هيچ
شیبا رحیمی
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه 23 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 12 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
گهواره
تویی ای زن در این کشور شکیبا
به درد و غم شدی بس مبتلا ها
رها شد تیر ها بر جسم و جانت
خداوندِ جهـان شـد سایبـانت
گرفتار قفس بودی تو هرجا
نگهــدارت خداونـــدی تـوانــا
گهی گهواره در دستت بشوران
دمی هرگز نخفتی بهـر طفلان
کسی در کشورم قَـدرات نداند
کسیاندازه ات کــاری نتـاند
گهی افسـرده یی زار و پریشان
سرت پر درد و جسمت به لرزان
گهی مادر شدی بی تاب بودی
گهی خون خوردی و گرداب بودی
به کار و بار منزل جان فدایی
نمـادِ عشـق و الفـت را نمایی
دلت پُرخون و غمگینگشته بیحد
«خدا داندغم و اندوه و دردت»
مخور غم چون مقامت نزد یزدان
نباشد کمتـر از تعـداد مردان
اگر در وصف زن شعـری نگوید
گلاب و لاله هـا دیگـر نروید
ز عشق و مهر زن آباد شد خانه
نباشد زن جهاناست سرد و ویرانه
سیمین بارکزی
4 جنوری 2020
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 22 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 11 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
وصلِ جانان
نو بهار آمد ، مرا دیدارِ جانان آرزوست
خم شدن در پای آن سروِ خرامان آرزوست
غنچه هنگامِ پگاهان، وعده دارد با صبا
بلبلِ غمدیده را باغ و گلستان آرزوست
کاروانی از شقایق، خیمه بر صحرا زند
لاله را داغِ محبت در بیابان آرزوست
دیدهُ تاریکِ یعقوب،روز و شب در انتظار
چهرهُ نورانیِ آن ماهِ کنعان آ رزوست
شیخ و زاهد را بَدِل، هردم تمنای بهشت
حوضِ کوثر،نخلِ طوبا،حور و غلمان آرزوست
بهرِ سیبی، رانده شد آدم ز فردوسِ برین
حافظِ شوریده را سیبِ زنخدان آرزوست
گفت خیام،جامِ می پیش آر که فروردین گذشت
سعدیِ شیرین سخن را وصلِ جانان آرزوست
هر کسی دارد بَدِل،عشق و تمنای وصال
عاشقانِ باوفا را عهد و پیمان آرزوست
مریم نوروززاده هروی
۱۳ فروردین (حمل) ۱۴۰۴ خورشیدی
۲ آپریل ۲۰۲۵ میلادی
از مجموعهُ”میهنِ عشق”
هلند.
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 22 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 11 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
مخمس بر غزل حضرت سعدی (رح)
در فکر توام دیده و دل را به تو بستم
هر جا روی از حال دلت با خبرستم
دانی به یقین عاشق و بیمار تو هستم
گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
آوازه درست است که من توبه شکستم
=================
تو همنفسی با تو بنوشم به سلامت
چندان قدحی پر کنم از ساغر و جامت
شادی و طرب جمله همه در تهِ کامت
گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت
من فارغم از آنچه بگویند که هستم
من نکنم قصه ازآن گیسوی چون شب
زیرا که محبت بود آئينه ی منصب
از عشق سخن گویم و از منظر مشرب
حیف است سخن گفتن با هر کس از آن لب
دشنام به من ده که درودت بفرستم
=================
جرأت نتوان کرد که بوسم گل رویت
من عاشق سرو قد و آن حسن نکویت
کس نیست چو من تا که رسد بر سر کویت
شب ها گذرد بر من ، از اندیشۀ رویت
تا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم
ای یار بگو جان به کجا از تو جدا بود
ای عقل بگو دل به برش کی به خطا بود
ای دل تو بگو عشق چرا دردو بلا بود
ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بود
از بند تو برخاستم و خوش بنشستم
=================
دیروز غمِ عشقِ نهان بر دل من بود
آشوبِ فراق تو چنان بر دل من بود
چون تیر که جسته ز کمان بر دل من بود
بند همه غمهای جهان بر دل من بود
در بند تو افتادم و از جمله برستم
شب را به خیال تو ب یدارم اگر من
بر روی چو ماهٔ تو گرفتارم اگر من
با من بگو در عشق سزاوارم اگر من
از روی نگارین تو بیزارم اگر من
تا روی تو دیدم به دگر کس نگرستم
=================
تا عشق سخن گفت مرا خاطره بشگفت
کی آه مرا دلبرِ بی عاطفه بشنفت
این گوهرِ رازِ او جلالش به کجا سفت
دیر است که سعدی بدل از عشق تو میگفت
این بت نه عجب باشد اگر من بپرستم
سیدجلال علی یار
ملبورن – استرالیا
( هفدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه 22 حمل ( فروردین ) 1404 خورشیدی – 11 اپریل 2025 میلادی – ملبورن – استرالیا
اشک سوزان
آتش عشق تو را من در دلم انداختم
در میان عاشقان من رشته گل ساختم
جفت و تک بازی نمودم همرهات ای نازنین
دانهی خال لبت را جفت گفتم باختم
سوختم در عاشقی دیوانه و مجنون صفت
ای پری پ یکر نگر با درد هجرت ساختم
من ندانستم که بی مهرو جفاجو گشتهی
من خطا کردم ترا من با وفا بشناختم
بی وفایی های تو آتش زده بر قلب من
شاخهی امید را من بی جهت بگداختم
دست بر دار عالیه کز غصه می گرید دلم
اشک سوزانِ د لم را در قفس انداختم
عالیه میوند
فرانکفورت
13 جنوری 2025