۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

22 آگوست
۱ دیدگاه

دنیای فانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دنیای فانی

با محبت ای  عزیزان  صد گِره وا  می شود

گر یتیمی  دستگیری کعبه  پیدا  می شود

خُلق  نیکو ! با صداقت نفس را  پاکیزه کن

دست عاجز گر تو گیری ید بیضا می شود

دل  نده  بر دارِ  دنیا  این  همه   فانی بُود

گر دلی را شاد سازی دل چه شیدا می شود

خدمتٍ  مخلوق کردن نفس را صیقل دهد

خود ستانی های بی جا زود رسوا می شود

سجده‌‌ای  با نام او  گر  در فریب و در ریا

این همه مردم فریبی زود  حاشا می شود

پر تلاطم  مثل  دریا  زندگی  یعنی  خطر

گاه خاموش  ! یا  ستمگر،  دل چه معنا می شود

عیب جوی را مجو  اشکِ کسی جاری مکن

قطره قطره اشک ها یک روز دریا می شود

عالیه میوند 

فرانکفورت 

۱۶ جون  ۲۰۲۵

22 آگوست
۱ دیدگاه

عطرِ دعا‌ی مادر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عطرِ دعا‌ی مادر

 صداقت  را  میانِ  دستِ  لرزانِ   تو می‌بینم

 بهشتِ  جاودان را  در  گلستانِ  تو می‌بینم

 اگر عطرِ دعایت پشتِ   سر باشد  مرا مادر

 تمامِ شادی‌ام را من در احسان تو می‌بینم

 خطوطِ صورتت راهِ بهشت است  و نمی‌دانم

 چرا تقدیرِ خود را در خطِ جانِ   تو می‌بینم؟

 اگر دنیا به رویِ من ببندد در،  هراسی نیست

 که من راهِ رهایی را به دستانِ  تو می‌بینم

 شبم را نوری از خورشید  می‌بخشد  نگاهِ تو

 سحر را در صفایِ قلبِ  تابانِ  تو  می‌بینم

 دعا کردی و طوفانِ بلا  از  خانه‌ام  رد شد

 من این اعجاز  را در ذکرِ  پنهانِ تو می‌بینم

 به وقتِ خستگی، وقتی جهان  از من گریزان شد

 پناهِ خویش را در سایه‌ سارانِ تو می‌بینم

 مرا از تیرگی‌های زمان  هرگز هراسی نیست

 چراغِ راهِ خود  را در شبستانِ تو می‌بینم

 به زیرِ چادرِ گل‌دارِ تو  دنیایی از امن است

 تمامِ کودکی‌ام  را  به  دامانِ  تو می‌بینم

تو حتی در سکوتت مهربانی  را صدا کردی

که  آوازِ  غزل  را  در  نیستانِ تو می‌بینم

فهیمه جلال

 

22 آگوست
۱ دیدگاه

دوبیتی های سرگردان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

****************

دوبیتی های سرگردان

وطن  شادی  نبیند دشمن تو 

خزان  هرگز  نبیند   گلشن تو 

تمنای من ازخالق همین است 

نبیند  روی  غم مرد و  زن تو ! 

**************

خدا از  ما   نگیرد  خاک  ما را 

وطنداران  با   ادراک   ما   را 

خدا لعنت کند در  هر دو دنیا 

عدو و دشمن  سفاک  ما را 

**************

وطن صد جان  اگر  دارم فدایت 

فدای کوه و دشت و دره هایت 

همیشه  دوستانت  شاد بادا ! 

بجان  دشمنان  درد  و  بلایت ! 

**************

خدا  از  ما  نگیرد  این وطن را 

ادیب و  عالم  و اهل سخن را 

نگرداند ز لطف خود فراموش 

جوان و طفل و پیر و  مرد و زن را !! 

**************

خدا  از ما  نگیرد  ملک  ما  را 

برآند  از  وطن  درد  و  بلا  را 

نگهدارد به لطف  خویش همیشه 

زبخل و کید و کین شیر بچه ها را ! 

**************

وطن   بیغم   نبینم  دشمنت  را 

و خواهم شادمان مرد و زنت را 

همیشه پر تراوت خواهم از گل 

ده و صحرا و دشت و دامنت را ! 

**************

وطن دور است وطن دور است  زمن دور 

الهی کس نگردد همچو من دور 

ز حق خواهم که تا روز  قیامت 

ازو باشد غم و درد و محن دور 

**************

وطن   نام  نکویت  افتخارم 

بود  نامت به  عالم اعتبارم 

در  ذلت  برویت  بسته بادا 

حفیظت تا قیامت کردگارم  

**************

وطن شد  مدتی از  تو جدایم 

گرفتار   غم   و   درد  و  بلایم 

بملک بیکسی خوار و حقیرم 

به صد رنج  و مصیبت مبتلایم  

**************

کسی که از وطن بیگانه باشد 

غریب و بیکس و بی خانه  باشد 

ندارد   اعتبار   و  شان و عزت 

اگر در  مسند  شاهانه  باشد 

**************

کسی که مهر میهن در دلش نیست 

غم حفظ   مقام و منزلش نیست 

بنی   آدم    کسی   او  را نخواند 

بجز بی آبرویی  حاصلش نیست 

**************

وطن  شرمنده  بادا   دشمن  تو 

نبینم  رنگ   خون   در  دامن  تو 

به تاریخ است پر واضح و روشن 

که شیر افگن بود مرد  و زن تو 

**************

بهر کس خدمت میهن ضرور است 

که میهن مایه  فخر  و  غرور است 

چه داند   بی  وطن   قدر  وطن را 

نداند قدر نور ، آنکس که کور است

صابر هروی

21 آگوست
۱ دیدگاه

حضرتِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

حضرتِ عشق

 شبِ  مهتاب  و  دلم  غرقِ  تمنای  تو شد

 دیده ام خیره به حُسن و قد و بالای تو شد

تا   رسیدی  به  بَرَم  ای  مهُ  کنعانی   من

 روشن از نورِ  رُخت چشمِ زلیخای تو شد

 روحِ   افسرده   و   پژمردهُ  من  باری دِگر

زنده از هر  نَفَسِ  پاکِ  مسیحای  تو  شد

حضرت  عشق  قدم  رنجه  نمودی و دلم

 بندهّ   مرحمت  و  لطف و   تَولًای  تو شد

 خلوتی  بود میانِ من و شمعِ رُخِ دوست

 همچو پروانه دلم واله و شیدای تو شد

خوابِ خوش دیدم و آشفته شد این خاطرِ من

 تا سحر غرقِ  خیالِ  تو و  رویای تو شد .

 مریم نوروززاده هروی

 بیستم آگست ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 

 

 

21 آگوست
۱ دیدگاه

عالی جناب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عالی جناب

گاهی  کویر خشک  و گهی نهر آب بود

رویای   تو   قشنگ  ترین   انتخاب  بود

تسلیم ، یا که زخمی و یا  کشته می‌شدم

تا می ‌زدی  به شهر قدم  ، انقلاب بود

مثل عقاب پر زدنم شور و شوق داشت

با عشق تو همیشه دلم پر شتاب بود

با دست‌ های کوچک تو گرم می ‌شدم

گرمای  دست‌ های تو چون آفتاب بود

گل بود، شعر بود، خوشی بود، شوق بود

این‌ ها دلیل بودن “عالی جناب”  بود!

با خاطرات   ناب   تو  لبخند   می ‌زدم

یادت رقیب درد و  غم و اضطراب بود

هربار عاشقانه به  آن  خیره  می‌ شدم

عکس  تو تا  به گردن  دیوار قاب بود

بی تو شکست، پاره شد آتش گرفت، سوخت

دل در میان سینه‌یصافیکباب بود….

۱۴۰۵/۰۵/۲۹

محرابی صافی

21 آگوست
۱ دیدگاه

حضرت دوست

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 حضرت دوست

شدم  خراب   إز  او  خوب  ‌تر  نمیگردم

نهال  خشک   شدم   با   ثمر  نمیگردم

غریب   مانده ام  از   وصلت  رخ   دلدار

بدون  حضرت   شان   معتبر   نمیگردم

مرا بهر چه  مسمی کنند  شیخ  و  ملا

بحرف  بیهوده اش   خونجگر  نمیگردم

ستاده ام به ره خویش تا که جان دارم

ز راه   روشن   این  کوچه   بر نمیگردم

ظفر  نگیرم  اگر   حاجتم   ز  منزل   یار

یقین که  زنده  از ان در  ؛  بدر نمیگردم

 نذیر ظفر

20 آگوست
۱ دیدگاه

رازِ عصیان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

رازِ عصیان

 نمی‌بیند    نگاهت    این   بلورِ     آرزویم   را

ولی خواند به خاموشی تمامِ گفت‌وگویم را

نگاهم صد زبان دارد دلم سرشارِ خواهش‌هاست

چه می‌شد لمس می‌کردی تمامِ خلق‌ وخویَم را

 اگر چشمت  بلغزد  بر تنِ هر  واژه‌ی داغم

 لبِ شعرم  گداز  آرد  برافروزد  سبویم   را

برای من  غزل  یعنی  نگاهِ  گرمِ  چشمانت

 که می‌ریزد به پیمانه شرابِ های‌وهویَم را

 نگاهت می‌کشد من را به دریایِ خیال، اما

 هوایت مثلِ ساحل می‌شود پیچد گلویم را

 برایَت فاش کردم از دل و جان رازِ عصیانم

 تو دیدی در سکوتِ من زنانه رنگ و بویم را

 عزیزِ من تو را خواهم چنان پرشور و بی‌پروا

 دلی که عاشق است داند کمالِ جست‌وجویم را

 زنانه دوستت دارم نه پنهان و نه با تردید

چنان روشن که شب هم می‌نماید رنگِ رویم را

هما باوری

جرمنی

 ۰۶/۰۱/۲۰۲۶

 

20 آگوست
۱ دیدگاه

فانوسی در برابر تاریکی «   زن ، زندگی ، آزادی  »

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فانوسی در برابر تاریکی

«   زن ، زندگی ، آزادی  »

ای طالبان!

ای اژدهای دو سری جهل و استبداد!

قلم من

از نوشتن نام شما شرم دارد

نامی که بر حاشیه‌ی سیاه تاریخ

با اشک زنان،

با خون آزادی،

و با زخم‌های بی‌شمار یک سرزمین

نوشته شده است

شما

فرزندان تاریکی‌اید،

آنگاه که کتاب را می‌بندید،

مدرسه را خاموش می‌کنید،

اما

زن را نمی‌توانید از جهان حذف کنید

زن، نیمه‌ی جهان نیست،

نبض تمام هستی ا‌ست

جهل شما

مرکب سیاهی‌ست

که فرمان سقوط انسان را می‌نویسد

و استبداد تان

زنجیری‌ست

که می‌خواهد پاهای فردا را ببندد

از شما می‌پرسم

خدای خویش را

در کدام دخمه‌ی تاریک

زندانی کرده ‌اید ؟

که نام او را فریاد می‌زنید

و حرمت‌آفریدگانش را می‌شکنید؟

این چگونه ایمانی‌ست

که از کتاب می‌ترسد؟

از قلم می‌هراسد؟

از مدرسه وحشت دارد؟

و در برابر چشمان یک دختر

دیوار می‌کشد؟

کدام خدا

از آموزش زن می‌ترسد؟

کدام آسمان

آزادی را گناه می‌نامد؟

و کدام عدالت

انسان را تنها به جرم زن بودن

از حق زیستن، آموختن

و انتخاب کردن

محروم می‌کند؟

من فانوسی در دست دارم

نه برای انتقام،

که برای شکست تاریکی

فانوس من

صدای زن های ‌ست

که دیگر اجازه نمی‌دهند

تاریخ را بدون حضور او بنویسید

زیرا هیچ قدرتی ابدی نیست،

و بدانید که رؤیای انسان

برای آزاد زیستن

هرگز نمی‌میرد.

میترا وصال

لندن – انگلستان

۱۵ آگست ۲۰۲۶

 

20 آگوست
۳دیدگاه

دلتنگِ روزگار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دلتنگِ روزگار

 دلم تنگ است، دلم تنگ است، خدا جو

 هنوز  در خاکِ  من جنگ است، خدا جو

 پریشانم     از     این     حالِ      پریشان

 دو دستم فلج و  پا لنگ است ، خدا جو

 نه کسبِ  دانش  و  فهم  و  هنر هست

 نه کس در فکرِ فرهنگ است ، خدا جو

 کلک       گردید         اقوالِ       خردمند

 سیاست چال  و  نیرنگ است، خدا جو

 خِرَد  بی‌ نور  و  دانش  بی‌ فروغ است

 در این  ویرانه بی‌ رنگ است ، خدا جو

 برای      قطعِ          اشجارِ      ثمر دار

 تبر  در  کفِ  الدنگ   است ،  خدا   جو

 چه   آسان   برتری   دادند    یکی   را

تعصّب نیشِ خرچنگ  است ،  خدا جو

 اگر   انصاف  و    قانون     زنده   گردد

 جفا بی‌نقش و بی‌رنگ است، خدا جو

 بشیر  ، این  آرزوی   هر جوان   است

 که صلح بهتر ز هرجنگ است ،خدا جو

 جهان در جست‌وجویِ کهکشان‌هاست

 الاغِ   ما   هنوز  لنگ  است  ، خدا جو

 چهل‌وهشت ساله گردید  دردِ کشور

 به خدا سربه سرننگ است، خدا جو

 بشیر شیرین ‌سخن

20 آگوست
۱ دیدگاه

نور ایمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

نور ایمان

 نور ایمان می درخشد  در زمین

 ما مسلمانیم به حق دارم یقین

 گرچه امروز روزگار ما غم است

 تا به روز  عرش  نماند   اینچنین

حق اگر پنهان  شود  پیدا  شود

عدل  می آید  نماند   در   کمین

 ظلم  هرگز  جاودان  بر پا نشد

 می‌رود    آخر     بماند    آفرین

 دل به رحمت دل به قرآن بسته‌ایم

 راه  ما  روشن  امید  ما  همین

هر که با انسانیت پیمان بست

 جاودان گردد به نزد حق امین

 کینه را از سینه‌ها بیرون کنیم

 مهر  باشد  در  دل   اهل یقین

 گر  جهان  بر ما  ببندد  راه نور

 باز هم  داریم  خدای  راستین

ما  مسلمانیم  و  با   نام   خدا

 تا ابد باشیم با حق همنشین

 یاالله گر روزگار  آشفته است

 عاقبت پیروز گردد  حق یقین

طیبه دل را به یزدان بسپار و بس

 حق نگهدارت بود در هر زمین

طیبه احسان حیدری

۱۹ آگست ۲۰۲۶ 

سیدنی – آسترالیا

19 آگوست
۱ دیدگاه

فردای روشن دختران

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۸ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فردای روشن دختران

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد

از خانه‌  های  بی‌چراغ  اندوه و غم را می‌برد

دختر به مکتب می‌رود  شوق  دل ما  می‌برد

بر کوچه‌ی  افسردگان  عطر  دل‌  آرا  می‌برد

هر واژه‌ای کز کلک آن انگشت روشن می‌چکد

ما را ز   گور  تیرگی   تا   مرز   معنا   می‌برد

با هر ورق با هر  قلم   خورشید  را  پیدا کند

از چشم شب خواب گران از دل  تماشا می‌برد

هرچند دفتر  بشکنند   اندیشه   بالا می‌رود

دانش چراغی روشن است اندوه فردا می‌برد

آن طفل دانش‌جوی ما با مهر خود در هر قدم

باران شادی  می‌شود  فیض مصفا می‌برد

گر بشکنندش دفتر و گر خامه‌اش را برکنند

اندیشه‌اش پَر می‌کشد ما را به بالا می‌برد

هر حرف الفبای او فانوس شب‌های سیاه

از جان محنت‌ دیدگان  زنگار  غم‌ها می‌برد

هر مادری کز شوق او اشک دعا بر دیده داشت

با دانش   فرزند   خود   اندوه  دنیا می‌برد

فهیمه جلال

18 آگوست
۳دیدگاه

بغل وا کن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۷ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

بغل وا کن

فدای   حسنِ   زیبایت   شوم  من 

فدای   سروِ   رعنایت    شوم  من

سیاهی سرمه ات روزم سیاه کرد 

فدای  چشمِ  شهلایت  شوم  من 

ربودی   بی  رقم  دل را   ز  پیشم

فدای  عشقِ  والایت    شوم  من

بدستت گوشی و چشمت  پریشان 

فدای بیم  و  سودایت   شوم من

اروپایی ست  اندامی    تو   ظالم 

فدای شیپی  ترسایت   شوم من

دو سه رنگی نمودی موی خود را 

فدای  نقشِ  چیتایت   شوم  من 

به سر شاپو  به تن   رختِ اناری 

فدای بکسی   کوبایت شوم من

چه مقبول است چپلی های نازت

فدای   ناخنِ   پایت     شوم  من 

به موتر   الفتِ    تو   است کمتر 

فدای  جیرنی   تایت    شوم من 

شب و روزم به  عشق تو کلاونگ  

فدای شوری و غوغایت شوم من 

نشانِ  داغی  لب  های تو دیدم 

فدای پیاله ای   چایت شوم من 

هنرمند استی و هم موسیقیدان 

فدای نغمه ای نایت  شوم  من 

نه مردم  مرده ای   بابیته دیدم 

فدای   مرگِ   آغایت   شوم من 

ز حال من نه پرسیدی  و رفتی 

فدای قهرِ  بی جایت  شوم من

بغل وا کن  به  محمود  پریشت

فدای جسمِ  تنهایت  شوم من 

———————————-

بامداد دوشنبه ۲۷ اسد ۱۳۹۹ خورشیدی 

برابر به ۱۷ آگست ۲۰۲۰ ترسایی 

احمد محمود امپراطور

17 آگوست
۳دیدگاه

چراغِ عشق و معرفت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چراغِ عشق و معرفت

به استقبال از قصیده مولانا

دلا با اهلِ  دل  بنشین ، که او اسرارِ دل دارد

 به باغِ معرفت رو کن، که هر گل رنگ و بو دارد 

مرو در کویِ بی‌معنا ، که  آنجا  هر فریب‌ آوا

 ز نام  و  ننگِ   این دنیا  ، غبارِ   گفتگو   دارد 

اگر آیینهٔ   جانت    ز زنگارِ  هوس پاک است

 ببین کاین چهرهٔ آدم  چه نقشِ نیک‌خو دارد 

به هر دستی مده دل را، که هر دستِ پر از ظاهر

 نمی‌دانی درونِ  آن چه  نیرنگی به رو دارد 

ز هر دریایِ پرآشوب  مشنو   نغمهٔ طوفان

 که آن کشتی که جان دارد، امیدِ جستجو دارد 

نه هر لبخندِ شیرینی نشانِ مهر و یاری شد

 نه هر دستی که زر دارد، دلِ اهلِ وفا دارد 

چراغِ عشق روشن کن میانِ تیرگی‌هایِ شب

 که آن دل کز خدا باشد  همیشه آبرو دارد 

به راهِ حق قدم بگذار و   از تردید دوری کن

 که هر کس راهِ روشن  رفت، پایانِ نکو دارد 

اگر دل را به نورِ عشق  بسپاری، جهان زیباست

 که هر ویرانه‌ای  روزی   بهارِ   پرصفا دارد 

ز کینه دست  بشوی  و مهر  را در سینه جا کن

 که قلبِ پاک  و  روشن از محبت  کیمیا دارد   

به اشکِ دیدهٔ بیدار بشوی گردِ  غفلت را 

که آن چشمی که حق بیند، صفایِ  آبرو دارد 

دلِ آشفته را آرام  کن با ذکرِ نامِ دوست

 که این آرامشِ جان‌ها،  هزاران  رنگ و بو دارد 

به فائز گفت دل: در  راهِ حق ثابت‌ قدم می‌باش

 که هر کس عشق در دل داشت، در دنیا بقا دارد

خلیل الله فائز تیموری
بهار ۱۴۰۵ – خورشیدی
تهران – ایران

17 آگوست
۱ دیدگاه

جام محبت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جام محبت

از دَرَت من  نروم   یار  عزیز  جای دیگر

نجویم غیر تو ای سرو قد آشنای دیگر

تو که از جام محبت بنوشانیدی به من

نزنم  لب به  لبِ  ساغر و  مینای دیگر

گوهرِ نابی که  یافتم  ز لبِ  بحرِ شما

کس نیابد  به لب  ساحل  دریای دیگر

سَمَکِ بحر تو ام غوطه زنم هر طرفی

زندگی می نتَوانم که  به مآوای دیگر

دیدنِ حسن تو در نیم شب آرزوی  من است

به دلم نگذرد هر گز  که   تمنَّای دیگر

همه هستیئ جهان در گِرَوِ حسن شماست

چون ندیده ست کسی مثل تو سیمای دیگر

روز و شب گریه کنم ناله زنم از غم تو

در سرم نیست بجز وصلِ تو سودای دیگر

گر چه عُشَّاقِ تو شیرین سخنان اند ولی

کرده برپا سُخَنِ خنجری غوغای دیگر

 دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل –  چهاردهی 

 

17 آگوست
۱ دیدگاه

جوهرعشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جوهرعشق

دلی از جـوهـر عشق آفریدند               

               سری در پیکـر عشق آفریدند

سفر از قعر دریا تا به ساحل              

               ز توفان گوهـر عشق آفریدند

درون شـعله هـای داغ دل ها                

               گل از خاکستر عشق آفریدند

نشاط رقص دل دربزم مستی                 

               ز چـشـمان تـر عشق آفریدند

لب شیرین وموج چشمه هارا                 

               درین جا کـوثر عشق آفریدند

وفا درعهد واخلاص عمل را                   

               هـمــه از بـاور عشق آفریدند

برای سیر مرغ دل به افلاک                    

              رها بـال و پـر عشق آفریدند

دل بشکـستۀ جـور و جـفا را                     

              مـحـبـت پـرور عشق آفریدند

صفای حسن وطبع سادگی را                  

               در انسان زیور عشق آفریدند

بقا تا بی نهـایت می کـند سیر                  

              ز انسان همسـر عشق آفریدند

ز ناز و غمزه و احساس دلها                    

                 بتی سـیـمیـن بـرعشق آفریدند

اگر لیلا نباشد قیس هیچ است                    

                   ورا از مـادرعـشـق آفـریـدند

دوبیتی و قصیده گرچه نازند                    

                 غـزل را دلـبـر عشق آفریدند

دلم را در تـنـور داغ هجران                      

                 ســپنـد مجــمـر عشق آفریدند

بمثل کهکشان وماه وخورشید                     

                به هر سو اختر عشق آفریدند

درفردوس و دوزخ را ببستند                     

               رۀ دل از درِ عـشـق آفـریدنـد

چه تـرسـانـیـد از روز قیامت                        

             سخا در محشر عشق آفریدند

طلـوع آفـتـاب از مـشـرق دل                        

            خراسـان خاور عشق آفریدند

بـه یاد نـوبـهــار بـلـخ دل هـا                        

           فــروغ آذر عـشـق آفـریـدنــد

عدالت را که با شمشیرکشتند                         

            دلی را داور عـشـق آفـریدنـد

عصا بشکـست عهد اژها شد                          

             هنر بـر محـور عشق آفریدند

برآمد خرس قطبی از دل یخ                          

              رفـیـقِ اژدرِ عـشـق افـریدنـد

ز بس افزون شده درد تجاوز                         

             ز رؤیا کـشـور عشق آفریدند

زلطف ومهرواحسان ورفاقت                         

             به میدان لشکر عشق آفریدند

گـرفتند تاج شـاهان جهان را                            

            به دل هـا افسر عشق آفریدند

به زور لشکر و دالـر منازید                            

              که دل را سرورعشق آفریدند

قـلـم را کاتب تـاریـخ کـردنـد

جهـان را دفتر عـشق آفریدند

رسول پویان

۳۱ می ۲۰۲۶

17 آگوست
۱ دیدگاه

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند(بخش دوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند 

(بخش دوم)

تا سرمنزل سرود، رباب و دوتار هرات 

محمد رفیع اصیل یوسفی :
پیوسته به گذشته :
در قسمت قبل از نشست های فرهنگی هنری و ادبی چهره های نام بردم که در [ گلدن شاپ]هرات، عصر ها گرد هم می آمدند – بحث وگفت و گو و در عین حال مبادله کتاب و مجلات و نشریات وطنی و معمولاً تازه ترین مطبوعات و نشرات ایران را داشتند.
روزی استادم – محقق عبدالغنی نیک سیر، مهمانی تازه را با خود به همین دکان آورد با همسرش! و بدیگران معرفی نمود :
مستر جان بیلی/ و ورونیکا – مستشرق بریتانیایی ، مهمان رسمی دولت جمهوری افغانستان هستند که رسماً مقیم هرات و برای خود خانه ای گرفته اند در سرک ،، باغ شاهی،، که نام جدیدش تازه { جمهوری} شده بود.
.
.
این دو مهمان تازه وارد از گرما، صمیمت و  چهره ای متفاوت ولی آشنا، خونگرم و خیلی محبت آمیز  در آن بهار سال ۱۳۵۳منشأ تغییر و تحول بزرگ روحی و روانی در زندگی آتی من شدند، که تاکنون به یاد دارم.
آنان کم، کم فارسی را با لهجه هراتی صحبت می نمودند ودر جای که منظور خودرا رسانده نمی توانستند – آقای غنی هما و یا کاکایم را که در لیسه عالی سلطان معلم انگلیسی بود به ترجمه مقصود شأن به پارسی کمک مینمودند.
آن زمان من دهساله بودم و شاگرد کوچک همین دکان که باید مرتب چای، کاسه، پیاله ، جاروب و صفایی هماره خدمت مینمودم .
.
.
مستر جان بیلی  که در اصل زیر نظر اداره اطلاعات و کلتور هرات فعالیت می نمود و از طرف قوماندانی امنیه ولایت مجوز رفت و آمد به مناطق دوردست و داخل شهر را داشت و چون خانه ای برای خود گرفته بود، در حالیکه محافظ نداشت ، آزادانه بهر جای در رفت و آمد بود، حقا که امنیت وطن آن زمان مثال زدنی بود .
گاهی اوقات هم بوسیله استاد نیک سیر هروی، قرار و مدار های از دل همین دکان گلدن شاپ شکل می گرفت چنانچه روزی روان شاد ،، أمیر جان خوشنواز،، با عصا از درب دکان می گذشت و استاد نیک سیر متوجه شد و مرا به نزد استاد خوشنواز که از محلی خوانان خوشنام هرات بود فرستاد که دعوت کنم به دکان بیاید.
فکر می کنم که این نخستین جرقهِ آشنایی جان بیلی و ورونیکابا خانواده بزرگ خوشنواز ها بوده باشد که بعد ها سبب دوستی ژرف و مهر انگیزی بین خانواده های دو طرف گردید بطوریکه جان بیلی نزد استاد محمد رحیم خوشنواز – به آموزش هنر رباب نوازی هرات و ورونیکا همسرش ـ نزد یکی 
از دختران أمیر جان خوشنواز به فراگیری هنر،، دایره،، نوازی رو آورد.
.

.

استاد امیر جان مردی صریح اللهجه، خوش بزم و خوش سخن بودو در ردیف محلی خوانان موسیقی اصیل سنتی دستی در آفرینش و خوانش آهنگ های جدید با ریتم کلاسیک خراسانی داشت. او ،، ورونیکا دوبلدی،، را دختر خویش خوانده بود وبرایش نام فارسی بر گزیده بود.
بعد ها سالیانی که در مشهد رضوی با زنده یاد محمد رحیم خوشنواز استاد مسلم رباب و موسیقی – مصاحبه ی داشتم از او درین زمینه و یاد آن دوران سوال نمودم که برایم گفت :
پدرم جان بیلی را برادر خواند و خانمش را دختر خویش و نام ( فرحناز) را برای ورونیکا برگزید و هرگاه که او بخانه ی ما می آمد جهت آموزش، تحقیق و فرا گیری دقیق هنر موسیقی ـ پدرم از هیچ کوششی دریغ نداشت و دانستنی های خود و فرزندانش را بی توقع و پاداش،رایگان بخشش میداشت ومی آموخت.»
باری هم یادم هست که به جاده شمالی مسجد جامع شریف هرات ، مرا نزد مرحوم صوفی غلام نبی،، زنده دل،، مشهور به صوفی خیاط فرستادند و مستر جان بیلی به او پیشنهاد نمود که می خواهد چند آهنگ محلی هرات را با صدای او ثبت کند و او می بایست در انتخاب شعر، آهنگ وملودی 
دقت و مطالعه بیشتری بنماید تا یادگار بماند. خوبست که یاد آوری نمایم مدتی هم خانم ورونیکا یا فرحناز به عضویت دسته آواز خوانان محلی «( گل پسند)»های هرات در آمد و با زنان شان با نوازندگی ،، دایره،، در مجالس عروسی و شادی به خانه های هراتیان رفت و آمد می‌داشت که جریان این خاطرات را جناب استاد نصرالدین سلجوقی، جداگانه در کتابی که پیرامون پیشینه موسیقی محلی و فولکوریک هرات نوشته اند و مشروحا آورده اند . 
.

.

گلپسند ها از جمله خانواده های محترم موسیقی محلی و معاصر هرات اند که نسل اندر نسل ممثل، خراباتیان، این شهر افسانوی بوده اند.
یکی دیگر از خدمات فرهنگی – جان بیلی و همسرش تهیه یک فیلم مستند و تجربی از حضورش در میان مردم هرات و افغانستان بود.
جان بیلی از مراسم معنوی نماز و اعتکاف گرفته تا درس خواندن دختران و پسران در مساجد خانگی – مراسم عروسی – شادی،برف اندازی های زمستانی و میوه های تابستانی را با مراسم،، ختنه سوری،، و خواستگاری ، عزاداری و فعالیت های شغلی کسبه کاران و بازاریان را در هم آمیخته و فکر می کنم که شاید مستند ترین فیلم برداری رنگی را در بیشتر از نیم قرن قبل تاریخ ، فرهنگ وذهنیت معاصر مردمان هرات  بر جای گذاشته باشد که اکنون پیرامون  کار نامه و زندگی نامه او بیشتر اشارت می نمایم.
گرمن از باغ تو یک میوه  بچینیم چه شود 
پیش  پایی  به  چراغ  تو  بینم  چه شود 
« حافظ »
گویند که امید در غالب امید گوارا و جانفزاست. این وجیزه در مورد آلات موسیقی روح افزا و نهایت امید بخش است.
رباب افغانستان – عضوی از خانواده گسترده ،، عود،، های زخمه ای آسیایی مرکزی است که شامل رباب پامیر، رباب کاشغر، رباب هرات،رباب دولان – تونگنای نپالی و درانین تبتی می شود.
برای اولین‌بار پروفسور،، مارک اسکوبین،، و پروفسور لورین ساکاتا – دو موسیقی شناس آمریکایی بودند که برای شناسایی ساز های زهی مضرابی موسیقی اصیل و سنتی افغانستان، پاکستان، و شرق ایران « سیستان و بلوچستان » در دهه های ۱۹۶۰ میلادی و دهه پنجاه میلادی تحقیقات خود را آغاز و سفر های به هرات،کابل و بدخشان و پکتیا داشتند.
آنان داستان های کوتاه و شیرین سفر های عشق، موسیقی و دود تلخ،، حشیش،، هیپی های جهانگرد را به افغانستان و نیم قاره شنیده بودند که تن به این ماجرا جویی نمکین داده بودند.
ادامه دهنده این مسیر پر رمز و راز در دهه هفتاد میلادی کسی نبود جز جان بیلی و همسرش ورونیکا دبل دی…..
پروفسور John bailey از بزرگترین و تاثیر گذار ترین گروپ موسیقی شناسان جهان در حوزه فرهنگ و هنر آفرینان عرصه موسیقی اصیل افغانستان است. دستاوردهای علمی کاربردی و ملموس این  زوج جوان و دانش دوست در دوران آرامش سبز وسرخ جمهوریت محمد داوود خان ۱۹۷۳//۱۹۷۸ در هرات و کابل به عنوان گنجینه ی بی بدیل و بخش مهمی از هویت سنتی موسیقی معاصر ماست .
این تلاش آنان موسیقی محلی مارا از گزند نابودی و فراموشی تاریخی نجات داد.
جان بیلی نخست در دانشگاه گلد اسمیت لندن،  در رشته روانشناسی تجربی تحصیل کرد ، اما شیفتگی او به موسیقی اصیل شرقی ها بخصوص و موسیقی افغانستانی ، مسیر زندگی اورا برای همیشه دستخوش تغییراتی دل نشین قرار داد.
او و همسرش ورونیکا ـ رویکرد علمی،پژوهشی و آموزشی خود را بر پایه مستند سازی از طریق یاد گیری عملی بنا نهادند.
جان بیلی در هرات و کابل، صرفا یک ناظر غربی و فلسفه خوان موسیقی شرقی نبود! او خود را یک،، شوقی،، و شرق شناس عاشق موسیقی می‌دانست.
می دانیم که واژه،، شوقی،، در محاوره عموم مردم افغانستان چه بار معنایی مثبت و پر خاصیتی دارد!
این کلمه معمولاً برای آماتور های شیفته هنر در افغانستان بکار می رود و مولد است.
.
.
جان بیلی با شاگردی نزد اسطوره رباب هرات، استاد محمد رحیم خوشنواز و سپس نزد شهنشاه رباب/ استاد محمد عمر در کابلستان زانوی ادب در برابر این کهن ترین نوای برخاسته از دل قرون و اعصار زد و آموختن، تجربه و تخصص پیشه ساخت و هم اکنون نیز مسوولیت دیپارتمنت موسیقی شرقی دانشگاه لندن را عهده دار است.
او همچنین در نواختن دوتار هراتی به مهارتی بالا دست یافت که اینک در بعضی از کنسرت هایش نیز نوازندگی آن را با توانمندی به نمایش می‌گذارد….
واما همسر او ورونیکا! متخصص ادبیات ،  نویسنده و موسیقیدان تحصیل یافته افکار اوست.
.
دستاوردهای ملموس در ،، اتنو موزیکولوژی،، یا موسیقی قومی توسط هردوی شأن افتخار آفرین برای مردم منطقه بویژه هرات بوده است. با توجه به بافت سنتی و مرد سالارانه جامعه آن زمان – جان بیلی به مجالس زنان دسترسی نداشت. این ورونیکا بود که با ورود به حریم خصوصی زنان،، نوازنده،، و خواننده هرات، هنر پنهان آنان را کشف و سپس ثبت نمود….
همچنین نتیجه سالیانی چند از بود باش خود را در هرات – ورانیکا کتابی نگاشت بنام: «(سه زن هراتی)» که این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۹۸۸ میلادی منتشر و بعد بار ها و بار ها نشر شد.
این کتاب یک اثر کلاسیک در ،، انسان شناسی،، فرهنگی هنری است. ورونیکا با تمرکز بر زندگی، سه زن، هراتی، پرده از زوایای پنهان و آشکار 
دوستی ها، آواز ها و دغدغه های زنانه شأن برداشته و راز ها، نیاز ها و دستاوردهای اخلاقی و انسانی شأن را واکاوی ومورد پژوهش عمیق وهم جانبدارانه قرار می دهد.
مستند سازی موسیقی زنده زنان هرات با دایره نوازی و آواز خوانی زنان گل پسند و با ضبط،، میدانی،، توسط او در ذات خود یک تابوست که نظیرش را کسی دیگر نخواسته و یا نتوانسته است که انجام دهد؟
او به مجالس عروسی های زنانه و خانگی در هرات سرک کشید و عکس،گزارش و سوژه و خاطره نوشت.
این آخرین اثر او بعد ها توسط،، یونسکو،، در سال ۲۰۰۲ میلادی تحت عنوان افغانستان و موسیقی هرات » بصورت آلبوم منتشر و سندی گویا و هنرمندانه از تلاش های سی ساله او در حوزه هنر موسیقی محلی مردمان ساکن هریوا و کابلستان کهن سرود آریایی ما است.
کتاب موسیقی اصیل هرات به خامه و قلم  جان بیلی، تحلیلی بی نظیر از ساختار موسیقایی و اجتماعی مردمان هریوا زمین است که پیش از جنگ با شوروی ها نگاشته شده و کتاب دیگر : « جنگ، تبعید و موسیقی افغانستان » اثری است که بعد از هجوم روس ها و تبعات اشغال، مهاجرت و غربت موسیقی معاصر افغانستان نگاشته شده است.
جان بیلی و ورونیکابا آمیختن علم موسیقی شناسی محلی و نوازندگی، دایره، دوتار و خصوصا،، رباب،، این شیون برخاسته از دل قرون و اعصار – مارا بدنیا ی عاری از جنگ، خشونت و افراطی‌گری فرا می خوانند!
از عشق فداکارانه آنان به مردم افغانستان، گنجینه ی از شعر،ترانه، سرود نغمات و نواهای دلنشین محلی بجای مانده واز خود به یادگار گذاشته اند که قلم، هنر و اندوخته شأن از گزند آدم های بی هنر و هنر ستیزان بدور باد.
.
.
جنگ و هنر، روایتگر ویرانی و رنجند! و این هنرمندان اند که با موسیقی، نقاشی، قلم، رنگ، شعر و نویسندگی،درد های آشفته و بیکران و بی پایان مارا نقش جاودانگی می زنند.
این سلسله خاطرات سالیاد تأسیس کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش را در معرفی دوتن دیگر از چهره های سرشناس انشاالله ادامه خواهم داد، تا فرصتی دیگر درود وبدرود.
این متن خاطره انگیز در پنجمین سال روز تسلط سلطه طالبان ( ۱۵  اگست ۲۰۲۶ ) برابر با ( ۲۴ اسد ۲۰۲۶ ) در غربت کانادا نگاشته شده است.
محمد رفیع اصیل یوسفی
۲۴/اسد۱۴۰۵

 

 

14 آگوست
۱ دیدگاه

خنجر کاری

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

خنجر کاری

ای که دل در گرو عشق تو جاری بامن

سَروِ جانم شده‌ای فصل  بهاری با من

امشب افتاده به جانم تب آن لعل لبت

تا نهم لب به لب و جامی اناری با من

گر مرا نیست به وصل تو سعادت چه کنم ؟

آرزو کردمت ای یار،  تو  یاری با من ؟

بسکه ماندم به برت قصه غم ها گفتم

غصه‌ها رنگ گرفت حالت زاری با من

آتشم می زند این کابوس هجر تو مر

می زند دامن اشک و شب خواری با من

گل عشق تو شکفت موج سحر ناز نمود

یاد هر لحظه‌ی تو  خنجر کاری با من

تو  بیا  باز  ببین   حالت   زارِ  دلِ من

نه امیدی نه قراری نه  بهاری با من

 عالیه میوند
فرانکفورت

 ۱۸/ ۵/ ۲۰۲۵

14 آگوست
۱ دیدگاه

شیوهٔ پرواز

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شیوهٔ پرواز

بیا که خوب و  بد  خویش در بغل گیریم

دوباره دست به آغوش این عمل گیریم

بیا  که    از  غمِ    ایام   رو  به  باغ امید

رویم و جام  می نابِ  بی   خلل  گیریم

اگرچه  فاصله  افتاده   بین  ما و شما

برای خاطر هم حرفِ  زین غزل گیریم 

ز هرچه  غیر  محبت  بود  رها  گردیم

به عشق شیوهٔ پرواز و  راهِ حل گیریم

بیا که گرد و غبار از دلِ  زمانه کشیم

ز جام بودن مان از زمان عسل گیریم

نه بیمِ رفتنِ  فردا  نه  حسرتِ  دیروز

کنار هم   بنشینیم   رهِ   امل  گیریم

اگر جهان همه درد و مرارتش باشد

بیا ز عشق دوایی از این  مثل گیریم

بیا که وقت کم است ای جلال بشتابیم

به دور از غمِ مان جلسه لااقل گیریم

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا 

دهم اگست ۲۰۲۶

14 آگوست
۱ دیدگاه

سایهء مهر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

سایهء مهر

ای  فروغ  ماه  حسنت  آبرویِ  آسمان

ای  تمام  باورم ای  تکیه‌   گاهِ  مهربان

چو نگاه پر نیازت در نگاه  من نشست

رفته از یادم کلام و فارغم از جسم و جان

مخزن   اسرار دردی ، تکیه‌گاه خلوتم

سایهٔ مهرِ تو  باشد  امتداد  کهکشان

دست گرمت گر نشیند بر حریرِ شانه‌ام

می‌شود نور امیدی در دلِ تنگم عیان

تا ابد در کنج‌ سینه یاد  تو همراه من

برتر از شکرانهٔ عشقت نباشد در جهان

پروانه شیرین سخن

13 آگوست
۱ دیدگاه

بحر طوفانى

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

بحر طوفانى

بسکه درغوغاى این دهرسخت پریشانست دلم

همچو   موج پرخروش  در  حالِ  طوفانست  دلم

گر  نبود   آن  لطف   بى  پایان   تو   اى   مهربان

در   میان  بحر   طوفانى   به     جولانست   دلم

گر   دعا   بسیار   نمودم    دایم    در   حق وطن

حاصلش  ناچیز و  هم  در   حال   گریانست دلم

تا که  در   آغوش   مادر  در  وطن   بود   زندگى

بعد ها  چون  دور گشتم بس  پشیمانست دلم

داشت  این  آواره گی ها رنج  هاى  بی شمار

دایما  در  خوف  و در  اندوه   هراسانست دلم

سالهاست  در  حسرت آزادی اش من زنده ام

صد  هزار ارمان  از  داغ  هاى  هجرانست دلم

میهن   بیچاره ام    هر   روز    بم باران   شود

سینه   صد   پاره  ز  ظلم بم  گزارانست  دلم

از   غم  دورى  آن  دوستان ِ خوب   و  مهربان

روزو شب درحسرت وبادرد و حرمانست دلم

ازفشار   زندگى    چون   سنگ   زیر  آسیاب

دایما در  چرخ و در  گردش  و دورانست دلم

شوروى   آمد   خراب  کرد   میهن   زیباى ما

غرق خون از دست پاکستان و ایرانست دلم

داد  اسلام   می زند  آن  پاکستان  بی  حیا

ظلم هایش را نگر  در داد   و  افغانست دلم

تا گذشت فصلِ  جوانى  دایما  خانه  بدوش

ملک اغیار در  قفس یا   که  بزندانست دلم

اى خداى مهربان لطف تو با من بوده است

روشن از   الطاف  تو  با نور ایمانست  دًلم

خامه ات خام است حنیفه گر  بدیوان  ادب

چند سطرى مینویسم چونکه سوزانست دلم

حنیفه ترابى بهنام

13 آگوست
۱ دیدگاه

 سیرهٔ عشاق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 سیرهٔ عشاق

سیره‌ٔ عشاق را  شرح   و  بیانِ دیگر است

 هردل مشتاق را صد  داستانِ دیگر  است

 می نگنجد در فضای عالمی خاکی  یقین

عرصه‌ی پرواز عاشق آسمانِ دیگر  است

 نغمه ی جان سوز بلبل را نداند  هرکسی

 چون گلستان، وفا  را  باغبانِ  دیگر است

 مسکن شاهین نگردد رخنه‌ی دیوار کس

 چون بلند پرواز ها را  آشیانِ  دیگر است

 آزمون زندگی، جاریست  خاص و عام را

 شادی ما امتحان غم امتحانِ دیگر است

 خالی از عشق و محبتها زیان زندگیست

 غفلت و کبر و غرور ما، زیانِ  دیگر است

 در گلستان می توان گلهای رنگارنگ دید

 لاله های عشق را لیکن نشانِ دیگر است

 زندگی ها ازسرحکمت بود پر رمز و راز

 پشت این اسرارها راز نهانِ دیگر است

 از جهان عشق و از دلدادگی ها ای دریغ

 مردمانِ خام را فڪر و گمانِ دیگر است

سهم عاشق، کمتر است از راحت دار فنا

 مژده ای آسایش او در جهانِ دیگر است

 بر نمی‌ تابدرشیدی سینه ها هر تیر را

 ناوڪ دلدوز را صاحب کمانِ دیگر است

 چمن علی رشیدی

 ۱۴۰۵/۵/۱

13 آگوست
۴دیدگاه

 صدای حق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 صدای حق

اگر زن شاهرگِی آدم  نمی بود

عسی فرزندآن مریم  نمی بود

 اگر خاتون  عالم  بی بی  حوٌا

 نبودی نسلی از آدم نمی بود

 اگر هاجر با ابراهیم نمیزیست

 اسماعیل شهرهٔ عالم نمی بود

 نبود   ار   آمنه   لطفِ  حلیمه

 محمدِ  امین  اکرم   نمی بود

 اگر آسیه ی در قصر طاغوت

 به باور با خدا محکم نمی بود

 موسی در کوهِ  طور بالانمی رفت

 یُوکابد گر به حق مدغم نمی بود

 خدیجه    مادرِ  ایمان  و ایثار

 برای دین اگر مرهم نمی بود

 اگر زهرا نمی شد نور ایمان

 چراغ دین حق روشن نمی بود

 نسیبه گر به میدان جان نمیداد

 حماسه واژه ی مبهم نمی بود

 اگر زینب نبود کوهی صبوری

 صدای حق درین عالم نمی بود

 ز لطفِ زن جهان شد باغ معنا

 چه میشد زن اگر همدم نمی بود

 بشیر! زن مادر وهمسر وخواهر

 بی از مادر جهان خُرم نمی بود

بشیر احمد شیرین سخن

13 آگوست
۱ دیدگاه

گفتگو

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

گفتگو

 بعد از این کی گفتگو  من با دل جاهل کنم

 دل   به  دریا   افگنم  تا  که  ره ساحل کنم

 گه به سویت ای صنم  گاهی روان در بوی تو

 با دلی گمگشته کی  جای دگر منزل کنم

 هیچ دانی در فراقت چه روا کردی به من؟

 گفتگو ها از فراقت  روز و شب با دل کنم

 من نیابم  بهتر  از آن  تا به تو نسبت دهم

 جستجویت چهارده شب از مه کامل کنم

کس ندیده تا کنون یک گل به رنگ و بوی تو

 وصف روی چون گلت را من به هر محفل کنم

گر ز درگهت  گهی  بر  من  جواب رد دهی

 بر سر راهت  نشینم پیشه ی سایل کنم

 مینشینم با”امان“یکروز صبحی تا به شب

 حل این مشکل زمانی سهل و گه مشکل کنم

 امان قناویزی

11 آگوست
۳دیدگاه

بازگشت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر : محترم محمد کاظم کاظم – فرستنده : پوهنوال داکتر اسد الله حیدری

بازگشت

غروب در نفس   گرم  جاده   خواهم   رفت

پیاده   آمده    بودم   ، پیاده    خواهم  رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و  در حوالی  شب های   عید  ،همسایه !

صدای    گریه  نخواهی  شنید، همسایه !

همان غریبه که قلّک نداشت،خواهد رفت

وکودک که عروسک  نداشت،خواهد رفت

…..

منم     تمام   افق    را   به   رنج   گردیده

منم    هر که   مرا   دیده  ، در   گذر  دیده

منم که   نانی    اگر  داشتم ، از  آجر  بود

و سفره ام  که  نبود ،از گرسنگی  پُر بود

به هرچه آینه،تصویرازشکست من است

به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف  و  اگر  قهر  ،می  شناسندم

تمام    مردم   این   شهر ،می شناسندم

من ایستادم  ،اگر  پشت  آسمان خم شد

نماز خواندم ،  اگر  دهر  ابن   ملجم   شد

…..

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب درنفس گرم   جاده   خواهم   رفت

پیاده   آمده   بودم  ،   پیاده  خواهم رفت

…..

چگونه   باز  نگردم ،که سنگرم آنجاست

چگونه؟   آه  ،   مزار    برادرم   آنجاست

چگونه  باز نگردم  که مسجد  و  محراب

و  تیغ  ، منتظر   بوسه برسرم آنجاست

اقامه   بود  آذان  بود  آنچه   اینجا   بود

قیام    بستن   و الله   اکبرم    آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست

کرانه ای که درآن خوب می پرم،آنجاست

مگیر  خرده،   که یک پا  ویک عسا دارم

مگیرخرده،که آن پای  دیگرم   آنجاست

…..

 شکسته می گذرم امشب از کنارشما

وشرمسارم از الطاف  بی  شمار شما

من ازسکوت شب سرد تان  خبر  دارم

شهید   داده  ام ،از درد تان   خبر  دارم

توهم به سان من ازیک ستاره سردیدی

پدر  ندیدی   و    خاکستر    پدر    دیدی

تویی که کوچۀ غربت  سپرده ای بامن

ونعش سوخته بر شانه برده ای با من

توزخم   دیدی  اگر  تازیانه  من  خوردم

توسنگ خوردی اگرآب ودانه من خوردم

…..

اگرچه مزرع ما دانه های جوهم داشت

وچند  بتۀ  مستوجب   درو   هم  داشت

اگرچه   تلخ شد  آرامش   همیشۀ  تان

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشۀ تان

اگر چه   متّهم      جرم    مستند    بودم

اگر چه    لایق     سنگینی    لحد   بودم

دم   سفر     مپسندید     نا   امید    مرا

ولو    دروغ  ، عزیزان !  بحیل  کنید  مرا

تمام آنچه ندارم،  نهاده   خواهم   رفت

پیاده آمده   بودم،  پیاده   خواهم  رفت

به این امام قسم ،  چیز  دیگری   نبرم

به   جز   غبار  حرم، چیز   دیگری  نبرم

خدا   زیاد  کند  اجر   دین   و   دنیا  تان

و  مستجاب    شود   باقی   دعا هاتان

همیشه     قلّک   فرزند   هایتان   پرباد

ونان دشمنتان  ، هرکه  هست،آجرباد

فروردین ۱۳۷۰

 

 

  

11 آگوست
۱ دیدگاه

آخرین سخن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آخرین سخن

مگو از عشق  تو  یک  لحظه روی گردانم

که من به عهد دل خویش، سخت پیمانم

اگر  چه  صبح  وصالت  به  پنجره  نرسید

هنوز  چشم  به  راه ی   طلوع  چشمانم

سکوت  توست  پر  از  واژه‌  های ناگفته

و من  مترجم   آن   بغض‌   های   پنهانم

قلم به  دست  گرفتم  که  اعتراف  کنم

هنوز  عاشق   آن   لحظه‌  های   بارانم

اگر نصیب  من  از  تو  فقط  خیالی  بود

به   حرمت   همان   خواب،  باز  حیرانم

چه باک دست من از دست گرم تو دور است

من   از  تبار  وفا،  هم‌  قسم به جانانم

ببار    ابر    غزل !    بر    کویر    تنهایی

که تشنه‌ام  ولی از نسل رود و بارانم

مرا   به  جرم   محبت   ملامتی  نکنید

که عشق جرم قشنگی‌ست و من به آن مانم

نه عشق را سر برگشت و پشیمانی‌ست

هنوز بر سر  آن   عهد   خویش پیمانم

و آخرین سخنم را به باد خواهم گفت

تو را هنوز دوست دارم، از دل و جانم

میترا وصال

لندن – انگلستان