۲۴ ساعت

آرشیو 'اشعار'

20 جولای
۱ دیدگاه

ماهیانِ خسته 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

ماهیانِ خسته 

ز روح و جسم و فکر من عبور  می‌کند  غزل

کتاب   کهنه‌ای   مرا   مرور    می‌کند     غزل

گهی به روز روشن و گهی به نیمه‌های  شب

مرا شبیه   کودکی   به گور   می‌کند   غزل

فقط که سنگ کوه نور دست من فتاده است

که چشم را به دست خویش کور می‌کند غزل

به آب طعنه می‌دهد فریب و  حیله بافته_

و ماهیانِ   خسته   را به تور  می‌کند غزل

برای شستشوی داغ‌های  مانده در خیال

شراب ناب   و باده  را ضرور  می‌کند غزل

به باغ قریه می‌برد،  میانِ  لاله‌  های ناب

مرا همیشه از خودم که دور می‌کند غزل

اگرچه چون خرابه‌ام، دلم شکسته، خسته‌ام! 

از این خرابه دم به دم ظهور می‌کند غزل….

۱۴۰۵/۰۴/۲۸

#محرابی_صافی

20 جولای
۳دیدگاه

قصیدهٔ «فریاد مهاجر» 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

قصیدهٔ «فریاد مهاجر» 

ای آسمان! بگو که رهِ عدل و داد کجاست؟

فریادِ این شکسته‌ دلان را  مراد  کجاست؟

از خاکِ خویش  رانده شدیم  و  غریبِ  راه،

در این دیار ، منزلِ  امن  و  نهاد  کجاست؟

دیروز در   وطن   همه  از  بیمِ  تیغ  و   بند،

امروز   در   دیارِ   دگر   اعتماد    کجاست؟

آن  کس  که  از ستم  به  امیدِ  پناه  رفت،

جز زخمِ تازه، حاصلِ این اعتماد کجاست؟

از مرز ها گذشت   هزاران   دلِ  شکسته،

در کوه و دشت، حرمتِ جانِ نژاد کجاست؟

بسیار مادران به غمِ طفلِ خویش سوختند،

آن دستِ گرمِ  مهر و  رهِ امداد  کجاست؟

کودک  به  شانهٔ  پدر  از   خستگی  فتاد،

در چشمِ او فروغِ سحر، شادباد  کجاست؟

پیرِ   نحیف    مانده    میانِ       غبارِ    راه، 

آن سایهٔ کرامت و  برگِ  مراد   کجاست؟

با چشمِ خشم، بر رخِ   ما  می‌نگرند  خلق، 

آیینِ     مهربانیِ    فرزند   زاد   کجاست؟

لبخند ، زیرِ   بارِ  نگاهی    شکسته  شد،  

آن   حرمتِ    برادری   و اتحاد کجاست؟

ما نیز   آدمیم   و   ز یک   گوهر    آفریده،

این مرزهای کینه و این انقیاد  کجاست؟

فعالِ     حق   ،  خبرنگارِ     آزادهٔ    وطن،

امروز   بی‌  پناه  ، رهِ   اجتهاد  کجاست؟

با تهدیدِ مرگ و شکنجه گریخت  از  وطن،

امروز در جهان، نفسِ بی‌فساد کجاست؟

هر برگِ   پرونده،   هزاران   دلیل  داشت،  

در  دفترِ   زمانه  ، راهِ  استناد   کجاست؟

بر درگهِ   امید  ، بسی   سال ایستاده‌ایم،

پاسخ  به  این همه غمِ  بی‌داد کجاست؟

گفتند: «صبور باش، که فردا  رسد فرج»،  

آن صبحِ وعده‌ دادهٔ بی‌  انجماد کجاست؟

هر روز   وعده‌ای   و هزاران    امیدِ   تلخ،

پایانِ این  فریب  و رهِ   اعتقاد  کجاست؟

دل، خسته از سکوتِ جهان گشته سال‌ها،

فریادِ   پاسدارِ   حقوقِ   عباد   کجاست؟

ای   مدعیِ   عدالت  و   وجدانِ    روزگار، 

آیینِ   پاسداریِ   عهد   و نهاد  کجاست؟

گرچه ز ظلم، سینهٔ ما غرقِ  آتش است،  

پایانِ این شبِ ستم و انجماد  کجاست؟

گفتند:   «  عدلِ حق برسد   دیر یا زود»،  

آن روزِ   روشنِ ظفر  و اتحاد   کجاست؟

هر قطره   اشکِ کودکِ  آواره می‌پرسد:  

آغوشِ    گرمِ    مادرِ  آزاد  زاد  کجاست؟

هر مادرِ شکسته به هر شام می‌سراید:  

آن خانهٔ قدیم و گلستانِ شاد کجاست؟

آن رزمجوی  دیروز که  پاسِ وطن نمود،

امروز سهمِ او ز جهان اعتماد کجاست؟

آن  روزنامه‌  نگار   که   از   حق  قلم زد،

در دفترِ    زمانه    نشانِ  مراد کجاست؟

آن بانگِ داد خواهِ حقوقِ  بشر چه شد؟

در گوشِ مدعی، اثرِ این نهاد  کجاست؟

گر مدعی ز  عدل  و  ز انسانیت دم زند،

در محکِ عمل ، اثرِ  این  جهاد کجاست؟

ما دل به عدلِ  حضرتِ   دادار   بسته‌ایم،

بی‌داد اگر فزون شود، امتداد  کجاست؟

روزی رسد که   ظلم  فرو ریزد  از جهان،

آن صبحِ بی‌غبار و پر از اعتقاد کجاست؟

ای مهاجرِ غریب، دل از صبر خالی  مکن،

در هر نفس، نویدِ وصال و گشاد کجاست؟

فائز به اشکِ دیده نوشت این قصیده را،

ای داورِ ازل!  خبر از  روزِ  داد  کجاست؟

خلیل الله فائز تیموری 

۲۰/۳/۱۴۰۵–خورشیدی

تهران — ایران 

19 جولای
۱ دیدگاه

زادهءافغانستانم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

زادهء افغانستانم

زادهء     افغانستانم   ،  اصل     افغانیستم

اصل   افغانی   منم  سچه   بدخشانیستم

دوست دارم  مردم   آزادهء   این  سرزمین

شکر حق من زادهء  افغان   خراسانیستم

چه بگویم من ز نمیروز ،بلخ  باستان یا کنر

زادهء   شهر ِ هرات ِ  از خطه ی جامیستم

افتخار  پکتیا ، پنجشیر  ، لوگر   هم  تگاب

من ز شهر بلبل خوش خوان ، لغمانیستم

است خروشان دره های سر کش این بوم و بر

من ز پغمان، غوربند،پنجشیر، بامیانیستم

افتخارم هر وجب از کوچه و هرشهر و ده

با غرورم ، سر بلند ، آزاد ، نورستانیستم

رنگ و  بو  دارد  انار  و  ارغوان ، نارنج ما

من ز  دندِ  سبز  کوهدامن  ،  پروانیستم

دوست دارم لهجهء شیرین هر قوم و تبار

خوش کلام یم، ښه ځوان، کندهاریستم

شهر کابل مهد علم است و فرهنگ بر همه

با غرور من زادهء این ملک ِ باستانیستم

جان به قربان وطندار میکنم (داؤد) همیش

من به فکر میهن و انسان و  انسانیستم

———————

داؤد عاشوری

هفدهم جولای ۲۰۲۶

ملبورن – آسترالیا

 

 

19 جولای
۱ دیدگاه

درس رندی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————

——————————–

درس رندی 

حالِ من نمی پرسد ، می میرم  ز هجرانش
خاکِ پای او بوسم   ، گر رسم  به  آستانش
راه عشق پیمایم، گرچه  صعب و پرخارست
تا  گلی  بدست آرم   ،  از  حریمِ  بوستانش
تا که جان به تن دارم ، بهر وصلتش کوشم
می رسم  به  کام  دل  ،  زیر  چترِ  زلفانش
درس  رندی   آموختم   ،  از   ملنگ  میخانه
در نظر صواب اُفتید ، هر  دلیل  و  برهانش
عشق  کرده   بربادم  ، هم    تبارِ   فرهادم
تیشه زد به فرق خویش، پوره کرد پیمانش
خنجری چو  شیدا شد ،  ره نَوَردِ صحرا شد
همطراز مجنون  شد  ، پاره  بین   گریبانش
پیروز باشید دوستان عزیز ، دعا گوی تان

شیخ مولوی خنجری

کابل چهار دهی .

 

17 جولای
۱ دیدگاه

خاطرات یک تبعیدی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خاطرات یک تبعیدی

من، همان تبعیدی سابقم،
اما نه آن تبعیدی که مرزبانان، مهر اخراج بر گذرنامه‌اش زدند، نه آن آواره‌ای که جغرافیا از او انتقام گرفت. من سال‌هاست که از خویشتن خویش تبعید شده‌ام، از سرزمین امن اندیشه، از وطن آرام یقین، از خانه‌ای که روزگاری روح در آن مأوا داشت.
سال‌هاست در هزارتوی ذهنی سرگردان زندگی می‌کنم که دیوارهایش از تردید ساخته شده و سقفش بر ستون‌های خاطره‌های شکسته استوار است. درونم شهری است که سال‌ها پیش سقوط کرده، اما هنوز صدای انفجارهایش در کوچه‌های حافظه می‌پیچد.
نگاهم دیگر شفاف نیست؛
تصویرها در مه گم شده‌اند.
افق‌ها را غبار تاریخ بلعیده است و پنجره‌های ذهنم را دودی سیاه پوشانده که نه خورشید حقیقت از آن عبور می‌کند و نه نسیم امید.
تاریخ، آن پیر هزارچهره، قبای کهنه و خرقه‌ی ژولیده‌ی خود را بر شانه‌های نحیف من انداخته است؛ قبایی که تار و پودش از خون، خیانت، تعصب، شکست و حسرت بافته شده است. هر چین آن، قصه‌ی نسلی است که فرصت زیستن را باخت و هر وصله‌ی آن، نشانی از زخمی است که هنوز خون می‌چکد.
گاه بوی تعفن سنت‌های پوسیده چنان جانم را می‌آزارد که گویی قرن‌هاست در گورستان اندیشه نفس می‌کشم؛ سنت‌هایی که نه حافظ کرامت انسان بودند و نه پاسدار ایمان، بلکه زنجیرهایی شدند بر دست و پای عقل، تا هر پرواز را پیش از تولد، خفه کنند و گاه، پارگی‌های همان قبای تاریخ چنان وسیع می‌شود که از شکاف‌هایش چهره‌ی برهنه‌ی سیاست را می‌بینم، سیاستی که نه هنر تدبیر، که صنعت فریب بوده است. سیاست‌مدارانی که وطن را نه خانه‌ی مردم، بلکه مزرعه‌ی قدرت خود دیدند؛ محصولش را برداشتند و خاکسترش را برای نسل‌های بعد به میراث گذاشتند.
کشورم…
سرزمینی که مردانش هنوز عظمت پنج‌هزارساله‌ی تمدن را بر شمله‌ی لنگی خویش حمل می‌کنند، اما از ساختن فردای فرزندانشان عاجزند. در هر سخن، از شکوه تاریخ می‌گوییم، اما در هر عمل، آینده را قربانی گذشته می‌کنیم. ما وارث تمدن شده‌ایم، بی‌آنکه تمدن را زندگی کنیم. از تاریخ، تنها تاریخ‌گویی را آموخته‌ایم؛ نه تاریخ‌سازی را.
سال‌هاست که خرد، قربانی هیاهوی شعار شده است.
دانایی، اسیر بازار شهرت و حقیقت، میان هیاهوی تعصب و منفعت، بی‌صدا جان داده است.
فرزندان این خاک، هر کدام به سویی رانده شدند؛
یکی در کمپ‌های یونان، دیگری در مرزهای ترکیه، آن یکی در خیابان‌های اروپا، و هزاران نفر دیگر در بیابان‌های امیدهای دفن‌شده.
پاسپورتمان، بیشتر از آنکه سند هویت باشد، گواهی سرگردانی است.
نام وطن را گاه با افتخار بر زبان می‌آوریم و گاه، از ترس قضاوت دیگران، آن را در سکوت پنهان می‌کنیم؛ گویی انسان می‌تواند از زادگاهش فرار کند، اما از خاطره‌ی آن هرگز.
گاه چوب (افغانی پدرسوخته) بودن را می‌خوریم و گاه در صف‌های طولانی اردوگاه‌های پناهندگی، ساعت‌ها و سال‌ها منتظر می‌مانیم تا شاید کشوری دیگر، اجازه‌ی نفس کشیدن به ما بدهد.
ما نه کاملاً این‌جاییم و نه آن‌جا.
نه رومی روم مانده‌ایم و نه زنگی زنگ.
در برزخی بی‌انتها ایستاده‌ایم، بی‌آنکه بدانیم مقصد کجاست و بازگشت به کدام خانه ممکن است.
سال‌هاست در فیل‌خانه‌ی مولانا زندگی می‌کنیم؛
هر کس دستی بر بخشی از حقیقت کشیده و همان را تمام حقیقت پنداشته است.
یکی خرطوم را دین نامیده،
دیگری گوش را سیاست،
آن یکی پا را قوم،
و دیگری دم را ایدئولوژی.
اما هیچ‌ کس چراغی نیاورده است.
تاریکی، بزرگ‌ترین فرمانروای ما بوده است؛
تاریکی نادانی، تاریکی تعصب، تاریکی خودشیفتگی و تاریکی فراموشی. هر خطایی که مرتکب می‌شویم، به حساب تقدیر می‌نویسیم.
هر شکست را مشیت الهی می‌خوانیم.
چنان با خدا سخن می‌گوییم که گویی او مسئول تمام انتخاب‌های نادرست ماست و ما تنها تماشاگر نمایش زندگی بوده‌ایم.
دو کتاب می‌خوانیم و گمان می‌کنیم حقیقت را به انحصار خود درآورده‌ایم. چند واژه می‌نویسیم و خود را پیام‌آور عصری تازه می‌پنداریم. نام روشنفکر بر خویش می‌نهیم، بی‌آنکه تاریکی‌های درونمان را بشناسیم. از آزادی سخن می‌گوییم، اما اسیر بت‌های ذهن خویشیم. از عدالت می‌نویسیم، اما در نخستین فرصت، عدالت را قربانی منفعت خود می‌کنیم.
کتاب می‌نویسیم و خیال می‌کنیم همان یونسیم که از شکم نهنگ، رسالت تازه‌ای یافته است؛ حال آنکه هنوز جرئت نکرده‌ایم از شکم خویشتن بیرون بیاییم.
ما هنوز نتوانسته‌ایم دو جوی آب را از هم جدا کنیم، اما برای نجات جهان نسخه می‌پیچیم.
بزرگ‌ترین تبعید، تبعید از وطن نیست؛
تبعید از خرد است.
تبعید از وجدان است.
تبعید از حقیقت است.
و ملتی که از اندیشیدن تبعید شود، هر کجا که زندگی کند، همچنان آواره خواهد بود.
شاید روزی بازگردیم؛
نه فقط به جغرافیای وطن، بلکه به انسان بودن.
به روزی که تاریخ، بار سنگین خود را از دوش ما بردارد و ما نیز دست از پرستش گذشته برداریم.
روزی که به جای افتخار کردن به استخوان‌های نیاکان، برای فرزندانمان آینده‌ای بسازیم.
آن روز، تبعید پایان خواهد یافت؛
نه با عبور از مرزها،
که با عبور از تاریکی‌های درون.
و شاید آن‌گاه، برای نخستین بار، وطن را نه بر نقشه، بلکه در آیینه‌ی وجدان خویش پیدا کنیم.
17 جولای
۳دیدگاه

مشاعرهٔ شاعران گرانمایه، ادیبان و عندلیبانِ رحلت‌ کردهٔ هرات قدیم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

16 جولای
۳دیدگاه

پاییز زمانه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۵ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

پاییز زمانه

گاهى که دلت به درد شد سخت مگیر

با   عالمى   در  نبرد  شد  سخت  مگیر

گاهى  که  سرت  هواى  بى تابى کرد

گرماى دلت چو  سرد شد سخت مگیر

تنها   تنها    رها   شدى    گر    در   باد

گر جمع  تو فردِ  فرد  شد سخت مگیر

پاییز    زمانه   رخنه   بر   عمرت    کرد 

گلگونه رخت چو زرد شد سخت مگیر

بر خیز   و   تقلّا   بنما  بیش   از  پیش

بر صبر خود  اقتدا  نما  بیش  از پیش

هان از  غم این  زمانه   بى تاب مشو

هان تکیه به  ایزد   بنما  خواب  مشو

از خواب گران  نه  هیچ  حاصل  گردد

نومیدىِ   تو  نه  رفع   مشکل   گردد

امید   به   ذات   حق   نما   پا    بگذار

در عرصه ى جد و  جهد  هر  جا بگذار

تو رحمت حق  بر سر ره خواهى دید

مشکل آسان و  غم  تبه خواهى دید

در هاى  جهان  گرت  ببندند  به  روى

حق باز کند تو گویى نه؟ خواهى دید

شیبا رحیمی

15 جولای
۱ دیدگاه

خطّاط بی‌خط

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خطّاط بی‌خط

باور   بارانی ام  را    آفتابی   کرد   و  رفت

سیل خشماگین او آخر خرابی کرد و رفت

با خمارِ مستی  چشمش  به هنگامِ وداع

در خراباتِ خدا  ما را  شرابی  کرد و رفت

صوفی دل هو زد و سوزِ جگر شد شعله‌ور

آتش‌ افروزِ  صفا  ما را کبابی  کرد و رفت

می‌ نوازد  بر سَرِ  منبر سرودِ  بی‌ خودی

خرقه‌پوش بی‌تحمل را ربابی کرد و رفت

با نگاهش شهر ما را شور مستی داد او

در  مدارِ  نیستی  آهنگ  هستی   داد او

بی‌خودی‌پرور شد و ننگ خودی را دود کرد

خود حجابِ  خویشتن  بودیم او نابود کرد

هر کجا دل می‌تپد موجِ فراسو جاری است

خواب ما آشفته‌گان آیینه‌ی بیداری است

ما خموشیم و انالحق  دار مستی پرورد

مرگ  مستی‌ پرورِ منصور  هستی پرورد

با شهیدِ عشق و مستی شمع‌آجین می‌شویم

بر مقام  جاودانی  جرأت‌ آیین می‌شویم

در نی‌ستانِ محبت بشنو از نی   گل کند

در زلالِ ناله ام صد چشمه از  می گل کند

در جهان بی‌خو دی خطّاط  بی‌ خطّیم ما

در شکوهِ آشنایی شطحی از شطّیم ما

شمس ما را آشنا با خطّ سوّم کرده  است

خوشهٔ شعر مرا مستانه در خُم کرده  است

جلوه‌نوشی حضرت عشقیم و سرشار  از شکوه

در خراباتِ خدا ما را شرابی  کرد و رفت

می‌چکد از چامه‌ام  اشکِ  تلاطم‌ پروری

باور بارانی  ام  را   آفتابی  کرد  و  رفت

دکتور عبدالغفور آرزو

هانوفر

۲۳/ ۴/ ۱۴۰۵خورشیدی

۱۴ جولای ۲۰۲۶م

 

 

15 جولای
۱ دیدگاه

انتقاد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۴ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

انتقاد

از بس  فریب  و  حیله‌ گری‌  ها زیاد  شد

هرکس که کج نشست همان زنده باد شد

گرگی که در لباس  سگش میش را درید

در حیرتم  که صاحب او  از چه  شاد  شد

بیچاره  و   فقیر  فراموش  گشتن   و 

دارندگان   پول  به   هر  گوشه   یاد  شد

از راز  ما  به  لحظه  جهان  را  خبر  نمود

تا   اختیار  نامه    به    دستان   باد   شد

بر کار شر  همیشه صمیمانه  کف  زدند!

از  کار  خیر  در  همه  جا  انتقاد  شد ….

محرابی صافی

 

 

14 جولای
۱ دیدگاه

جنونِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

…………………………………….

جنونِ عشق  

دل آرامی که نبود بی  وجودش  صبر و آرامم 

به پاس الفتش  جان دادم  و هرگز   نشد رامم 

به مرغ  دل   نباشد  قوت   پرواز   از  کویش 

که باشد خال و خط مشک سایش دانه و دامم 

میان او  و  من  یارب  حریفی   حائل   افتاده 

بزودی می‌کند این پرده داری زار و سرسامم

شتاب  آرزو   رسوای    افاقم    نمود    آخر 

جنون  عشق  او در بیکسی  ها  کرد  بدنامم 

فراموشی مرا از  پا فگند ای  تازه  مشتاقان 

نی پیغامی فرستد ، نی دهد پاسخ به پیغامم 

 نمی گنجد به اوراق دو عالم قصهٔ ( صابر

کجا تخمین توان کردن غم  آغاز  و انجامم . 

صابر هروی

 

14 جولای
۱ دیدگاه

خورشیدِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

خورشیدِ عشق

ز خود گم  گشته ایم  و راهِ پیدا را نمی دانیم

هزاران نکته می گوییم ولی معنا نمی دانیم 

ز دریایِ   محبت   موج  در موج  آشنا گشتیم

هنوز  آیینِ  یک  قطره  از آن  دریا  نمی‌دانیم

به عیبِ دیگران چون دیده بگشاییم در غفلت

که عیبِ   خویش را  در آیینه  اما  نمی‌ دانیم

هزاران  منزل  از اندیشه  پیمودیم  در   عالم

رهِی کز دل به سوی حق رود تنها نمی‌دانیم

به  نام  و  ننگِ  این  دنیا  دلِ  بی‌ اعتبار  آمد

سرایِ   عاریت  چون  منزلِ عقبا  نمی‌دانیم

چو پرگاریم و گردِخویش عمری گشته‌ایم آخر

ولی خورشیدِ عشق و قبلهٔ دل‌ها نمی‌دانیم

در این صحرایِ سرگردان که عمرِ ما نفس‌فرساست

جز آنچه رفت و آنچه می شود فردا  نمی‌دانیم

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا

 جولای ۲۰۲۶

14 جولای
۱ دیدگاه

 آرزویِ  وصل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

 آرزویِ  وصل

چشمِ جانم را زِ داغِ خویش، گریان کرده‌ای

سینه‌ام را  چون  کبابِ  برّه،  بریان کرده‌ای

 ​چون هراتی  که  زِ  بیدادِ  زمان  تاراج  شد

 باغِ دل را بی‌بهار و خشک و ویران کرده‌ای

 ​مثلِ آن قحطی که افتاده‌ست در خاکِ وطن

سفرهٔ دل را تهی از  مهر  و  باران  کرده‌ای

 ​قایقِ دل را به شوقِ  ساحلت  راندم ولی

 ساحلم   را   قتلگاهِ    قایقِ  جان  کرده‌ای

 ​برقِ چشمت   آتشی در جانِ من انداخته

هرچه را اندوختم، یکباره سوزان  کرده‌ای ​

 مثلِ خرمایی که بر نخل است و  دستم کوته است

 آرزویِ  وصل را  در  سینه  زندان کرده‌ای

 ​پیر   گشتم   در   غبارِ  غربت  و   آوارگی

 حسرتِ یک لحظه دیدارت دو چندان کرده‌ای

یحیی  ماندگار

 

14 جولای
۳دیدگاه

در ستایش بزرگان ادب و عرفان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

در ستایش بزرگان ادب و عرفان

مخلصِ  پیرِ   هراتم  ،  عاشقِ   شیخِ  اجل

 پیروِ  حافظم  و  دل‌  دادهٔ   شعر   و   غزل

 با کلامِ مولوی  جان  می‌گشایم هر نفس

 تا بیابم   در دلِ    عرفان   ،  معنایِ   عمل

 مشکِ عطارم که از جان می‌دهد عطرِ صفا

 می‌برد دل را به کویِ عشق و دریایِ ازل

 بویِ بیدل می‌رس د از سینهٔ  آتش‌ نشان

 می‌نویسد   دردِ جان  را  با زبانِ  بی‌ بدل

 صائب و فردوسی و جامی، بخوانم با خضوع

 می‌برندم   در حقیقت  ، تا رهِ    نورِ  زُحل

 بایزید و  بوسعیدم  راه  را    روشن  کنند

تا نماند  در دلم  جز نورِ حق  ، گردِ   جدل

 خواجه عبدالله چراغِ راهِ سالک  می‌شود

 می‌رهاند جانِ من  را از فریب  و از دغل

 ناصرِ خسرو دهد در جانِ  من  نور و نوا

 تا نلغزم در رهِ  دنیا،  ز هر   مکر  و خلل

 گرچه شعرم در بحرِ رمل، نمی‌آید درست

 دل نمی‌خواهد جز این دریایِ  نابِ پرغزل

 شعر اگر گویم، برایِ حق بود، نه نام و نان

تا بماند   نامِ   نیکم   د ر دلِ  اهلِ عمل

از سنایی و عراقی و  کسایی تا خیام

 گل زِ هر بوستان  چینم  و بگیرم  در بغل

 ای بشیر، خواندی هزاران  شاعرِ شیوا بیان

 غوطه‌ور هرگز نگشتی بینِ  امواجِ رمل

بشیر احمد شیرین سخن

هرات – افغانستان

 

14 جولای
۱ دیدگاه

بوى سحر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

بوى سحر

 در آئینه  دیدم  که جهان  رنگ  دگر داشت

هر ذره ز خورشید ازل صد بال و پر داشت

پیمانه    اگر    خالی     از      آواز    محبت

 دریای  طرب نیز به  چشمم  خطر داشت

 بر شانه  شب مرغ  سحر  نغمه  سرایی

 تا صبح امید از نفسش صد بال و پر داشت

 از   کوچه   اندوه     گذشتم    به   تبسم

 هر زخم که بر سینه نشستم ثمر داشت

 آموختم   از   سرو   که   در   باد   حوادث

 سر داد ولی قامت او   شور ظفر داشت

 هر کس که دل خویش به آیینه  صفا داد

 در کشور جان تخت و نگین و گهر داشت

 دنیا گذر موج  و  غبار  است  و  فراموش

 خوش نام کسی ماند که آیین هنر داشت

 از لطف خدا نور یقین   در دل من ریخت

 این خانه ویران همه  بوی سحر داشت

 طیبه  اگر   شعر  تو   از   مهر   بجوشد

 هر بیت تو چون چشمه جان شور دگر داشت

طیبه احسان حیدری

سیدنی – استرالیا

11 جولای
۱ دیدگاه

تا واپسین نفس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۲۰ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

من

چاره‌ای جز دوست داشتنت ندارم
تو
آن آرامش گمشده‌ایی
که هر بار
تنها با عطر صدایت،
از فراسوی نوار ها
باغ ایمانم
دوباره
سبز میشود
از تو
وطنی ساخته‌ام
که هر شب
به آن پناه می‌آورم
و نامت
در روشن‌ترین رگ های جانم
جریان دارد،
این عشق،
قرار یک عمر نیست
قرار ابدیت است
و من
تا واپسین نفس،
در تو
ادامه خواهم یافت.
میترا وصال

۷ جولای ۲۰۲۶ 
لندن – انگلستان

 

11 جولای
۳دیدگاه

مردم ِ لب دوخته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۲۰ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

چه  توان  کرد  بگو   خلق ِ بر  افروخته  را

بنمائیم  به   کی؟  این  جگر ِ  سوخته   را

هر  کدام  از  دگری  درد  و  شکایت  دارد

کی  ملامت   بکند  آن  سر ِ  بفروخته   را

قرن ها جنگ ربوده  ست توان ِ من  و  تو

نیست قوت دگرش مردم ِ لب  دوخته  را

زین همه نغمۀ آشوب دگر خسته شدیم

ز  چه   تکرار    کنم    پند ِ   نیاموخته   را

بفریبند    به    تزویر    چو    ابنای ِ   دغل

بین    که   آتش   نزند خرمن ِ اندوخته را

مهر خاموشی بزن نیک همایون تو بلب

نصیحت  باد  بوَد   خلق ِ  بد   آموخته را

همایون شاه «عالمی»

۱۰ جولای ۲۰۲۶م

ورجنیا – امریکا

10 جولای
۱ دیدگاه

سفرنامۀ زندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۹ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

نــوای نـی و نـغـــمـۀ  آبـشار

هـوای خوش و دامـن کهسار

سـرود قناری، خرامان کبک

به شوق گل باغ  صوت هزار

سکوت شب و خلوت مهتاب

دل آسـمان بـر لـب  جـویـبـار

غروب طلایی و شـام  غریب

شود روز نو ازطلوع  آشکار

لب خشک صحرا زده  تبخال

و یا قهـر توفان و خشم  بحار

عـوالـم بسی در سیه چاله ها

گهی غیب وگاهی شودآشکار

به تابلوی هستی اگـر بنگرید

تجلی نور است در  چنگ تار

سیاه و سپید اسـت در کائنات

دونیرویی برکلّ هستی  سوار

دل ازنورِهستی منور  شدست

سـیاه و سپید انـد از یک تبار

چراجسم تاریک درپرده است

بُوَد بیش اگـرچه ز هر مقدار

کـشـد خامـۀ دل تابلوی رنگ

به قامـوس شـب ثابت و سیّار

دران بیکران رقص انواربین

چوگلهای رنگین درسبزه رار

زمـانی زمـیــن بـود آتشفشان

ولی چیـره شـد بارش  تند بار

زمستان یخ هم به پایان رسید

زمین زنده شد تا که آمد بهار

بهرحال بگذشت پنج انقراض

شدن زنده کرد باز  قلب فگار

زمین ذرۀ کـوچکی  در فـضا

که دارد ز هسـتی کل  یادگار

جهان در تغییر و تحول بُـوَد

نمانـد کسی در جهـان پایـدار

دهـان وا کند گاه گاهی زمین

کـنـد زلـزله خـلـق را  دغـدار

بمیزان عمرجهان هیچ نیست

دوروزی که آدم بُوَد  شهریار

سـفـرنـامـۀ زنـدگی در زمان

کتابی پر الـوان نقـش و نگار

ز تـرکیـب مغـلـق تنوع  نگـر

فزون ازحساب و کتاب  نظار

شده زنـدگی درطبیعت عجین

به قانـون هستی شده سازگار

جدا شـد زمام طبیعت چو دل

نهاد سربه زانـوی پروردگار

گرفتار اخلاق و قانون گشت

دلی درکمند وسری در فسار

نجیب زادۀ خیل اشـراف  شد

فضیلت نما و عـدالت  شـعار

در دوزخ بـرده داری  گشود

در آن برده گردید  ابزار کار

ربـود حـق ذاتی انسان و داد

به شاهان وزورآوران اختیار

به نام خـدا تیغ دو دم گـرفت

ببست وبکشت وبزد بی‏شمار

جـهانی ز رویای خـود آفـرید

که تا بی نهایت شـود ماندگار

اگرچه بنای تمدن خوش است

ولی انحصـاری  بـشد اقـتــدار

ببستند بـه زنجیر اوهـامِ ذهـن

دو پای عمل را چنین استوار

دهـد عقل دانا به مفهوم ذهـن

به هنگام کار و عمـل اعتبار

ز دهـقـان پـیر خـرد یاد گیـر

طریـق نگهداری از کـشتزار

بصحرای مغز وبه دنیای دل

گـیــاه مفـیـد و معـطــر بکار

بـه دکّان تـاریک ذهـن بـشـر

 به صد رنگ کالا شده انبار

فروشنده ومشتری رو به رو

سـلاح سخـن تیز  در کارزار

به غاردرون اژها خفته است

به تدبیر و دانش بگردد مهار

اگـر نـاخـودآگاه  تـلاطـم کـنـد

شکسته دلان را کند بی قرار

هراس آفرین درد ورنج کهن

ز دوران سرما و عهد شکار

از اعماق ذهن وزژرفای ژن

ز ژرفای ذهن وز اعماق ژن

برون کن اثرهای  زارو نزار

حذر کـن ز فـردای جنگ اتم

که هرگز نماند  یکی از هراز

اگر سود و سرمایه رنج آورد

زمین بهتر از خـانـۀ زرنگار

مـزن درّه بــر آرزوهـای دل

بـه نـام خـدا و بـه اسـم وقـار

چرامرده دل‏هاعاشق کش اند

تعصب کندعشق راسربه دار

درِعیش و مستی اگربسته اند

بنوشـید خُـم باده از چـشم یار

بقا در تمنای عـشـق دل است

که سوز خزان را کند نوبهار

نگاهی که بـر زنـدگانـی کنید

دهـد شـادمـانی، کـنـد دلفگار

غـم و اضطرابِ نهـانِ درون

گذارد روان را به زیـر فشار

کلید درخانه در دسـت ماست

اگر غـم درآید وگر غمگسار

برون ازمکان وزمان عالمی

که آدم نـدانـد یکـی از هـزار

رسول پویان

۳ جون ۲۰۲۶

09 جولای
۳دیدگاه

قصیدهٔ گرمای جان ‌سوز و فریاد مردم افغانستان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

 

قصیدهٔ گرمای جان ‌سوز و

فریاد مردم افغانستان

به سوزِ  آفتابِ داغ ، جان  آید  به   لب  امروز

 ز رنجِ بی‌کسی، افغان بگرید شب‌و‌روز امروز 

زمین چون کورهٔ آتش ، فلک چون شعلهٔ سوزان

 نمانده  سایه‌ای  بر حالِ  این  قومِ تعب  امروز 

نه برق و نه  نسیمی ، نه  آبی   سوی   لب ‌ها

 همه  در بندِ  تقدیرِ  جفا پیشه ، به  تب امروز 

کودک   با دیدهٔ   پر اشک  ، از  گرمی  فتاده

 مادر  ماند ه با  آهِ  جگرسوز  و طلب  امروز 

پدر با   دستِ   خالی   ، شرمسارِ  دیدهٔ فرزند

 ندارد جز نفس‌های شکسته، هیچ‌کسب امروز 

بیمار  از عطش   افتاده بر بستر،  دل  ‌آزرده

 طبیب از ناتوانی مانده حیران و عجب امروز 

نه کولر، نه چراغی، نه  امیدی  در   شبستان

 دلِ   مردم اسیرِ غم   و اندوه  و کرب امروز 

توانگر   در خُنک  ‌خانه   به   آسایش  نشسته

 فقیر اما   گرفتارِ  شرر   ،  بی  ‌نسب  امروز 

چه شد   گنجِ   فراوانِ  دیارِ پرگهر ، ای وای؟

 کجا شد آن همه سرمایه و سیم و ذهب امروز؟ 

خزاین  را ربودند  و تهی   ماندند   دستِ خلق

 نمانده   غیر آهِ  سینه  و اشکِ   سَکَب  امروز 

کسی   پاسخ    نمی‌گوید   فغانِ    کودکان   را

همه سرگرمِ قدرت، غافل از رنجِ عرب امروز   

اگر میزانِ    عدل   آید  ، حقیقت  آشکار گردد

 که ظلم آرد به بارِ خویش صدها درد و تب امروز 

نپاید   ظلمِ     بیداد    و   نماند    تختِ    ظالم

 به پایان  می ‌رسد شامِ سیه ، آید طرب امروز 

خداوندا ، بباران   ابرِ   رحمت   بر دلِ  مردم

 که  خشکیده‌ ست  باغِ آرزو  بی  ‌سبب امروز 

بگردان حالِ این ویرانه  ر ا سوی   بهارِ عدل

 که خندان گردد آن کودکِ بی‌نان و لب امروز 

ز تاریخِ    ستم   ، عالم   بسی آگاه  و داناست

 نمانده  نامِ  نیکی  بر ستمکارِ  غضب  امروز 

چراغِ  علم  و آزادی  فروزان   باد  در  میهن

 که جهل آرد فقط ویرانی و رنج و تعب امروز 

فائز با سوزِ دل این قصه را  در  شعر بنگارد

 که   باشد  شعر آیینهٔ   دردِ   مردما  ن امروز 

خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۴/۱۳– خورشیدی
تهران –ایران

09 جولای
۴دیدگاه

یارِ مهربان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

یارِ مهربان

سپاس از  لطفِ   یارِ  مهربان باد

 مهربان شاعری ، شیوا بیان باد

 هنر دوست  و  هنر یار  و هنرور

 «ادیبِ نکته‌سنج و نکته‌دان باد »

کلامش   زینتِ    هر  انجمن  باد

 توانا   ناطقِ  شیرین‌ سخن   باد

قلم در  دستِ  او  پیوسته   گویا

« وجودش مایه  خیرِ وطن باد »

 دلش   لبریزِ   مهرِ   بیکران  باد

 روانش   چشمهٔ  علمِ عیان باد

 به فرهنگ ‌پروری  درعالمِ دهر

 «همیشه نامِ نیکش جاودان باد »

بشیرِ  هِروی     مردِ    سرافراز

 انیسِ   دانش و  فرهنگِ ممتاز

 سراپا   یاورِ  با   قلبِ   پُر مهر

 همایِ بخت او  دایم  به  پرواز

 بشیر شیرین سخن

09 جولای
۱ دیدگاه

آسان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

آسان

 امشب دلم ز دوستیی دوستان شکست و رفت

 هر لحظه قلب  من چه پریشان شکست و رفت

 دیدم به   مهمانی    دوش    با    رقیب  نشست

 امید  دل  به  همراه   مهمان   شکست  و  رفت

 صد   بینوا   به    ملک    ستم    مانده   بی امان

عقده ، درون سینه ی  بی جان شکست و رفت

 ماییم  و  درد  بی       کسی   و   کشور   غریب

مسکین دلم چو فصل زمستان شکست و رفت

حسرت   برم   به    فصل   گل    و    بلبلان   باغ

 این قامت  رسا  به  گلستان  شکست  و  رفت

بودند  چه  مرغکان  چمن  شاد   و  نغمه خو ان

 مرغ  دلم  به سینه چه  حیران شکست و رفت

 هر گاه    که     دیده ام    به   دل   بینوای  خود

با قلب زار  و  دیده ی  گریان   شکست  و  رفت

هرگز    ندیده ام    به     مثال    تو  ای  ” امان

این قلب  پاره پاره  چه آسان  شکست  و  رفت

 امان قناویزی

فرانکفورت

09 جولای
۱ دیدگاه

​به یادِ خنده‌ات 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

………………………………………​

به یادِ خنده‌ات 

09 جولای
۱ دیدگاه

جوهرِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

چشمان  تو بار آرد ، بی‌ خوابیِ  شب‌ ها را

در شعلهٔ  عشقِ خود ، بنما  تو طرب‌  ها را 

در  خلوتِ   تنهایی  ، ای  مونسِ   جانِ  من

یک جلوه نما ای جان، بشکن تو سبب‌ها را

در نیم‌  نگه  ، شب هم مهتاب نوشت از تو

تو  شمعِ   دل‌ آرایی   ، بگذار   غضب‌ ها را

از کوهِ  غمت   رفتم  ، در  ورطهٔ طوفان‌ ها

با جوهرِ عشقِ خود ، رو کن تو طلب‌ها را

لبخندِ   غزل‌   گونت  ، سوزِ    نگهت   جانا

خاموش   مکن هرگز  ، آن  لالهٔ  لب‌ ها را

صحرای دلِ زارم، سرشار ز عشقِ توست

دیگر  نتوان  بی تو ، این رسمِ عجب‌ ها را

✍ عالیه میوند

 ۲۰۲۶ / ۴ / ۱۶

 

 

08 جولای
۱ دیدگاه

خال خدایی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۱۷ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

خال خدایی

فدای    عشو ه  و   ناز  و ادا  و  تمکینت

دعا شدم  که  بیافتم  شبی  به  آمینت

دعا  شدم  ، تو  مرا  بیشتر  تلاوت   کن

شنیدنیست  غزل !  از   لبان   شیرینت

مرا به جسم تو ای کاش حک  کند دنیا

ترا به جسم من ای کاش  دین و آیینت

شبیه خال خدایی شوی  به گردن من

شبیه  لاله  شوم   در   لباس پر چینت

بزن به بوسه‌ی خود جسم بی‌گناه مرا

بزن که مرهم جان  است درد قمچینت

تمام  شهر  به  مهتاب   خیره   گردیده 

و ماه خیره به تو گشته پشت کلکینت

مرا به کشور آغوش خویش دعوت کن! 

که چون بهشت شود باغ سبز و رنگینت….

#محرابی_صافی

07 جولای
۱ دیدگاه

 نصیب من

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

 نصیب من

‎نگاهش به سویم عجیب ‌است  خدایا

تو  گویی  دلم را   طبیب  ‌است خدایا

‎میانِ دو چشمش  شکفته گلِ عشق ‎

به  باغ   دل  من  قریب  است   خدایا

 ‎ملودی صدایش به گوشم  گواراست ‎

 که این نغمه‌هایی حبیب است خدایا

‎ز لبخندِ   او   ، زنده    گردد    دلِ   من

‎خوشا   مهر یارم  نصیب است  خدایا

میان   همه مرد    و   مردانه‌ گی‌   ها

سرا  پا ندیم   و  نجیب    است  خدایا

‎ ‎به جانم   نشسته  نگاهش  چو  دریا

‎تلاطم‌گر   و   دل  فریب‌  است   خدایا

 دلم در   هوایش  چو شمعی  گدازان

که   آتش‌  فشانِ  مهیب  ‌است  خدایا

‎میانِ   نگاهش  شرابی‌ ست    عریان

 ز مستی به  سینه نهیب است خدایا

‎ به تقریر  عشقم  دلش   خطبه  خواند     

به  محراب  قلبم  خطیب  است  خدایا ‎ ‎ ‎

هما_باوری#

جرمنی»

۲۲ آگست ۲۰۲۵

 

 

 

 

 

06 جولای
۱ دیدگاه

دل سپردن به  هریوا دل من می خواهد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۵ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

دل سپردن به  هریوا دل من می خواهد

گلبهار و  لب  دریا  دل  من  می خواهد

سفری  دور از اینجا  دل  من  میخواهد

رود آمو ، غزل  رودکی و  نغمه ی چنگ

یادی  از  میر بخارا دل  من می خواهد

در دل   خانقه ِ کهنه   و ویرانه ی  بلخ

لحظه یی عربده اما دل من می خواهد

گرچه شهمامه و سلسال فرو ریخته اند

لیک زین شهر تماشا دل من می خواهد

باز یک روز بهاری پل »مالان» و غروب

دل سپردن به  هریوا دل من می خواهد

خسته از قهوه ام وخسته ام از بوی کتاب

عطر بابونه ی صحرا دل من می خواهد

شب و شهنامه و آجیل و تو و «کرسی» * گرم

وز انار شب یلدا  دل من می خواهد

لطیف ناظمی

–  در هرات صندلی را (کرسی) می گویند.