۲۴ ساعت

07 ژانویه
۳دیدگاه

آزادی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :سه شنبه  18  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

آزادی 

ای آزادی !

زیر برف کدامین زمستان

خفته ای

که آرزو هایت

هنوز

به امتداد

فصل یاءس و نامیدی

یک به یک

رنگ باختند

و من به کدامین کتاب

ایمان بیاورم

که مرا به جرم

پرواز

حلق آویز نکنند.

میترا وصال

لندن 

24 دسامبر 2024 

07 ژانویه
۱ دیدگاه

وادی خیال

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :سه شنبه  18  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

وادی خیال

دل می‌بری و  هیچ  نگفتم  ، بمان   کجا !

اصلاً   مهم   نبود   به   من   اصل   ماجرا

 من کیف  زنده‌گی  به هوای  تو  می‌برم

 فرقی نمی‌کند که نشستیم  از هم جدا

 دنیا   اگر  چه  راه   بخوان‌اش  نمی‌دهد

 حیف است که بی‌تلاش‌ کنم دامنش رها

 آتش زدی به جان  و  فروکش نمی‌کنی

دانی! به پاس   عشق  نگفتم  گلم  چرا

 روزی به  ساحل   نگه‌ام  می‌کشانم‌ات

 تا غرق  هر  کرانه   کنی با  خودت مرا

 در ‌  وادی   خیال   و    تمنای   زنده‌گی

 با یک  بغل  ترانه  صدا   می‌کنم  تو  را

 تا  آشنا  شوی  به  نفس‌  های  آخرم

بگذار   هر  چه   بود ،  بیارد   سرم خدا

شاذیه عشرتی

6 دسامبر 2024

07 ژانویه
۳دیدگاه

برکه زلال

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :سه شنبه  18  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

برکه زلال

چشمان تو

برکه زلالیست

که سبزه های وحشی

در کناره هاش می رقصند

و قصه زیستن را تکرار می کنند

چشمان تو

آن دو مسافر سبکبال

که هویت عشق را

پاسداری می کنند

و سوغاتی دوستداشتن را

در آغوشت رها می سازند

چشمان تو

هدیه ایست خدایی

چون خورشیدی درخشان

در سرزمینی که هنوز

یاد آور مهرست و وفاداری

و با واژه های رنگین

آیه های عشق را تلاوت می کنند

چشمان تو

آن دو باشنده کوچه های راستین

که از شامگاهان کدورت به دور

و نوازشگر فرشتگان عشق اند

در ظهر گاهان طلایی

آری چشمان تو

آن دو کتابیست خوانا

در ناپیدا ترین لحظه هام

که نور می پاشند در ستون های دانایی

و عبور می کنند

از دیوار اندیشه های شکسته وغیر صمیمی

هما طرزی

28 دسامبر 2024

06 ژانویه
۱ دیدگاه

آیینه ی تمام نما

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   17  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

آیینه ی تمام نما

در من
نگاه تو
آفتاب
میشود
و در تو
چشم های من
صبح را آغاز میکند
پس بگذار
بوسه هایم را
در قاب لبان تو
بسرایم
و تو
آغوشت را
که « خراسان » من است
بگذار
آیینه تمام نمای
عشق
آزادی
و برابری باشد .
میترا وصال
06 ژانویه
۱ دیدگاه

دل ِ محکم

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   17  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

دل ِ محکم

 حالا که سال ِ  نو شده  من غم نمی خرم

 اشک ِ خلل  به  دیده ی  بی نم نمی خرم

مژگان ِ خشک و روشنی چشم من خوشست

 لخت ِ   جگر  چو  قطرۀ  شبنم  نمی خرم

 صلح و صفا و عشق و  محبت شعار ِ من

 جنگ و فساد و حیله که یک دم نمی خرم

 زاهد  برو  که  مطلب ِ  تو  چیز  ِ دیگرست

 حور و بهشت و چشمه ی زمزم نمی خرم

 من با خدای ِ خویش دلم راست کرده ام

افسانه های ِ   کهنه  و  مبهم   نمی خرم

 اشیای   دلفریب  و  هوای ِ   بلندِ   نفس

 هرچند  گشته  بیش  فراهم  نمی خرم

 من از  کمانِ  چرخ  هزاران   ستم کشم

 بر زخم ِ تیر ِ  عشق ز  مرهم نمی خرم

 قلبم  چو  آتش   است  مگر آه ِ  داغ  را

 برسینه قفل کرده و   همدم نمی خرم

 خوشبختی ام ز مکتب عرفان عاجزیست

 بهر ِ نگین ِ عشق که   خاتم نمی خرم

 مال و متاع چه کار   همایون   فروختم

 جز عشق ِ یار در دل ِ محکم نمی خرم

همایون شاه عالمی

سوم جنوری 2025

 

06 ژانویه
۲دیدگاه

نقدی برمثنوی (داستان دو پنسل در بدخشان) اثر استاد مسعود خلیلی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   17  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

 

نقدی بر مثنوی ( داستان دو پنسل در بدخشان ) 

اثر استاد مسعود خلیلی

 

 

« درود و مهر بزرگوارم!

در این مثنوی، سه لایه معنایی عمیق به‌طور فلسفی و هنرمندانه در هم تنیده شده‌اند:

 طبیعت، رنج، و امید. این سه عنصر، در عین تضاد، به شکلی هماهنگ، تصویری از واقعیت پیچیده زندگی انسانی ارائه می‌دهند.

 

تصویرسازی طبیعت ،  ستایش از هارمونی وجود  :

 جناب مسعود خلیلی، طبیعت بدخشان را نه تنها به یک منظره، بلکه تجلی‌ای از نظم و زیبایی الهی ترسیم می‌کند.

هر کوه، هر دره، هر چشمه، و هر گل در این روایت، همچون نشانه‌ای از حکمت مطلق در خلقت عمل می‌کند.

طبیعت، به‌گونه‌ای که خلیلی توصیف می‌کند، مأمنی است که انسان را از غوغای جنگ و رنج انسانی به آرامش فرا می‌خواند.

این ستایش از طبیعت، به‌طور فلسفی، یادآور این حقیقت است که حتی در میان آشوب و ویرانی، زیبایی و هماهنگی جهان باقی است و انسان می‌تواند از این زیبایی برای بازیابی روح خود بهره‌مند شود.

تأثیر جنگ و فقر ،  آیینه‌ی تراژدی بشری:

جناب مسعود خلیلی، جنگ و فقر را پدیده‌هایی بیرونی، دانسته و آسیب‌های درونی جامعه انسانی را ترسیم می‌کند.

ظلم و بیداد، انسان را از جایگاه طبیعی و الهی خود به زیر کشیده و او را در زنجیر محرومیت و فلاکت گرفتار کرده است.

 با این حال، این تصویر نه‌تنها تراژدی، بلکه نقدی فلسفی بر ماهیت قدرت‌طلبی و بی‌عدالتی در جوامع انسانی است.

خلیلی به ما یادآور می‌شود که فقر، فراتر از فقدان مادی، نوعی بحران اخلاقی و اجتماعی است که همه ما در قبال آن مسئولیم.

تجلی امید ،  جوهره‌ی انسانیت و رهایی:

داستان «دو پنسل» نمادی از ایده‌ای عمیق است:

 امید، حتی در دل محرومیت، سرچشمه‌ای برای نجات بشریت است.

این دو قلم ساده، در فلسفه خلیلی، نمایانگر توانایی بشر برای بازسازی و نوآفرینی است.

کودکان، با وجود محدودیت‌های مادی، حاملان میراث آینده‌اند و حتی کوچک‌ترین امکانات می‌توانند آنان را به سوی پیشرفت هدایت کنند.

و امید یک نیروی متعالی، فراتر از واقعیت مادی است و نشان می‌دهد که اراده انسان قادر است از دل تاریکی، نوری به وجود آورد.

نگاه کلی، وحدت در تضادها :

 این مثنوی، فلسفه‌ای از وحدت در تضادها ارائه می‌دهد.

در دل زیبایی طبیعت، رنج انسانی موج می‌زند؛ اما همین رنج، زمینه‌ای برای شکوفایی امید و اراده می‌شود.

خلیلی، به‌گونه‌ای هنرمندانه، به ما نشان می‌دهد که جهان، با تمام تناقضاتش، دارای نوعی هماهنگی درونی است.

طبیعت، جنگ، و امید، به شکلی عمیق به یکدیگر متصل‌اند و انسان در میان این سه‌گانه، در جست‌وجوی معنا و راه نجات خویش است.

این اثر، با نگاهی فلسفی، بازتاب‌دهنده‌ی ایمان مسعود خلیلی به قدرت تحول‌آفرین دانش، هنر، و اراده انسانی است.

در نهایت، پیام خلیلی این است که حتی در سخت‌ترین شرایط، انسان می‌تواند با اتکا به خرد، عشق، و امید، به سوی آزادی و پیشرفت حرکت کند.

با مهر و ارادت

احمد محمود امپراطور

 زمستان 1403 خورشیدی

 

06 ژانویه
۱ دیدگاه

 داستان دو پنسل در بدخشان

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   17  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

 داستان دو پنسل در بدخشان 

یکی  روزی  برفتم  در  بدخشان

به کوه های بلند و آسمان سان

همه مردم به  پا  استاده  بودند

 به عزم  رزم   ها   آماده  بودند

 ازان سو  لشكر  قهار ِ  روسان

 كشيدي  بر رخِ شان    تيغِ بُران

به هردره به هردشت و  به هركوه

 بياوردي  سپاهِ  خود    به انبوه

 نكردي  رحم بر  مرد   و  زن پير

كشيدي كودك و  برنا به  زنجير

 منم بودم  يكي   از  جنگجويان

 نه با تير و تفنگ و  نى  پَلَخْمان

 سلاح ِ من كتاب  و   پنسلم بود

ورق  هايي  ز  أوراق ِ  دلم بود

 شدم بالا به كوهي  آسمانسا

 كه باشم ساعتي پنهان زغوغا

 كنم  بيدادِ  مظلومان  فراموش

 به آوازِ  غزالانش   نهم   گوش

 ز  بلبل   بشنوم   راز ّ  گلان  را

 ز آهو   داستانِ   عاشقانِ   را

 ببوسم روى و موي لاله هايش

 دلم را يخ  كنم  با ژاله هايش

به آهنك و   نوا و  شور  كبكان

 به سوزِ هي هي و هيهاي چوپان

 ز موسا و  ز چوپانش  بپرسم

 ز فرعون و  زايوانش  بپرسم

 ز ياقوتش ، ز لعلش ، لاجوردش

 ز مردانِ   قوي   كوهنوردش

 بزير  كهكشان  و   ماه  تابان

 خورم أب زلال از چشمه ساران

 ببينم   دختران ِ    روستا   را

 كه مي آرند بوي      آ شنا را

 بِروبَم شبنمِ گلها  به   مژگان

 در آغوشم بگيرم عشقه  پيچان

 بتوني و فلاكس   را  ببوسم

 گلاب و سوسن و نرگس  ببويم

 بگيرم در  بغل  گلهاي  زنبق

كه چون چشمان آهو هست ابلق

 ميان ِ كُرد هاى رشقه و گل

 ميان ّ سبزه و  نسرين وسنبل

 ميان   ناله  و فرياد   مرغان

ميان قرچه و قمري  و زاغان

 بخوانم شعر مخفي بدخشي

 براي اهوان مست ِ وحشي

 به دره دره اش رقصان كنم دل

 ز نورِ مهر و مَه تابان كنم دل

 درانجا بود بیدی سبز و خرم

 نشسته زیر آن اطفال با هم

 همه در پهلوی هم درس خوانان

 بنام ِ صنفكي بودند  شادان

 مربي  را  بكردم    احترامي

و تقديرش نمودم  با سلامى

 نشستم پهلوي  أطفال زيبا

 همه شان دلكش و محبوب و رعنا

 ولي كفش و كلاه و پيرهَنْشان

 نشاني بود از فقر و مِحَنْ شان

بگفتم كيست در بين  شمايان

 كه “إزادي” نويسد بهرِ  مایان

 ولی صرفا دو تا از بین  آنها

شروع کردند بنویسند   املا

 دگر اطفال با چشمان  و ابرو

 همی دیدند پنسل های آن دو

 به حیرت پرسیدم از استاد علت

 فقط این دو همی دارند جرئت ؟

 و یا در صنف این دو لا یقانند ؟

 دگر  أطفال  از  نا لایقانند ؟

 مربي  با  وقار   و   با   تَأنی

 بگفتا اي  عزيز   ما   خليلی

 همه املا و انشا  خوب دانند

همه خط و عبارت خوب خوانند

 ولي در بين اين  اطفال اصغر

 فقط دو پنسل است ، الله و اکبر

 اجازه ده همه نوبت  بگيرند

 و آنكه هر يكي زيبا نويسند

 كشيدم من خجالت از سؤالم

 كه فقرِ ملتم  را  من  ندانم

 ولي در دل اميدي گشت پيدا

 كه اين دو پنسل است اميدِ فردا

06 ژانویه
۱ دیدگاه

نقدی پیرامون رد فلسفه ستیزی مولانا جلال الدین محمد بلخی ( قسمت اول)

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه   17  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

نقدی پیرامون رد فلسفه ستیزی مولانا

جلال الدین محمد بلخی

 

نویسنده: نعیم سلیمی

قسمت اول

مطالب زیادی درمورد اندیشه های عرفانی فلسفی وتحلیل های ژرف فلسفی مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهوربه مولوی شاعرومتفکر بزرگ قرن هفتم هجری قمری ازجانب دانشمندان و پژوهشگران سترگ ادبیات فارسی چون زرین کوب ، احسان طبری، واصف باختری و دیگران درقسمت آشنایی وی با فلسفه یونان و زبان لاتین به رشته تحریر در اورده شده اند.اما به تصوراین نگارنده بهترین مدرک اثباتیه برای این کار بدون حدس وگمانزنی های بیشتر درینمورد آثار و دلنوشته های خود مولاناست که میتواند به گونه مستقیم ما را به اصل موضوع برساندکه کمتر به آن پرداخته شده است.

بهترین نکته آغازین برای این موضوع،دفتراول مثنوی معنوی و سرآغاز آن {نی نامه} می باشد که میتواند مارا درزمینه حُب مولانا به فلسفه،موضوعات فلسفی و استدلال های فلسفی کمک نماید:

شادباش ای عشق خوش سودای ما

 ای   طبیب   جمله    علت    های   ما

ای   تو    دوای   نخوت   و  ناموس  ما

ای  تو  [ افلاطون ] و [ جالینوس ]  ما

حال برای دریافت اینکه مولانا فلسفه ستیز بوده و یا خیر؛ببینیم که افلاطون و جالینوس کی ها بودند که مولانا آنها را «نخوت » و«ناموس » و طبیب تمامی علت های خودش می پنداشت:

افلاطون با تلظ یونانی کهن platon/پلاتون(347-428 ق.م ) یکی ازفیلسوفان بزرگ یونان وآتن درعصرکلاسیک یونان باستان است.به تعبیر دِیَگنوس لائرتیوس نام واقعی اوآریستوکلوس بودوبه دلیل هیکل تنومندش به اولقب افلاطون رادادند(کاپلستون،تاریخ فلسفه غرب، 156).

جالینوس( در یونانی گالینوس ، لاتین:Glaudius Glanenus)(129-200م)از پزشکان یونان باستان بود که نظریات او بیشترازهزار سال دیدگاه مسلط در طبابت اروپا بود.لازم به یاد آوری است که جالینوس از جمله مردم فرغامونو یا پرگامون با تلفظ یونانی پرگاموس، شهری ازیونان باستان بود که در شمال باختری اناتولی قرارداشت.این نام دیگر«تروا» همان شهر اسطوره های ایلیادو اودیسه ،نوشته هُمراست(الیاد و ادیسه ، سعید نفیسی ).

ناگفته نماند که جالینوس در پهلوی طبابت در فلسفه و علوم ریاضی دست بالایی داشت و درسن 42 سالگی متبحر گشت: «آثار جالینوس از نخستین متون یونانی بود که ترجمه و تشریح شد،به ویژه توسط ثابت قره دربغداد.»(رنان کالین(1384)،تاریخ علم، کمبریج.نشرمرکز،صفحه 326 ).

جای شک و تردید نیست که تأثیر و تأثر دانشوران از یکدیگر؛ بخصوص در دایره اندیشه و عرفان از دیر زمان رونقی داشته است.بقول ابوریحان البیرونی «کتاب ها از کتاب ها برمی آیند». به همین ترتیب باید قبول کنیم که اندیشه ها نیز بر اندیشه ها تأثیر گذارند و تعامل تاریخی آنها در مخزن علمی جهانی پیوسته سبب رشد و ارتقای دانش بشری می گردد.

حسن دالوندی یاد آور می شود که « افلاطون را اگر نتوان اولین فیلسوف جهان بر شمرد؛ می توان [ او ] را اولین فیلسوف اشراقی جهان دانست. در تاریخ تمدن بشری ، او اولین کسی است که به طریق تمثیلی، نظریه جامعی در مورد اصالت عالم غیر حسی یا عالم غیب ارائه کرده ، نظریه ای که در جای جای مثنوی مولانا ، مجال تعبیر یافته است. همانگونه که حدس می توان زد، بین اندیشه های مولوی و این حکیم اشراقی شباهت و نزدیکی بیشتراز اختلاف و فاصله، وجود دارد .» ( مجله کیهان فرهنگی ، شماره 222 ، حسن دالنودی ، 15/8/1388 ).

افلاطون در کتاب هفتم جمهوریت جهت طرح نظریات خود از تمثیل غار بهره می جوید . منظور وی از غار اشاره به زندگی این جهانی روزمرگی  انسان ها دارد. ساکنین غار نمی توانند جز سایه هایی از اشیای جهان واقعی بیرونی که در پرتو نور آتش به دیوار مقابل آنها انعکاس می یابد، چیز دیگری را ببینند.اساس حکمت افلاطونی اصیل و باقی علم بر آن تعلق نمی گیرد.بلکه محل حدس و گمانند و آنچه علم برآن تعلق می گیرد،عالم معقولات است .

«… افلاطون، عالم ظاهر یعنی محسوس و آن را که عوام درک کنند، مجاز[ی] می داند و حقیقت در نزد او ، عالم معقولات است که عبارت از مثل باشد و معتقد شده که عالم ظاهر حقیقت ندارد. اما عدم هم نیست ؛ نه بود است و نه نبود.»(سیر حکمت در اروپا ، تألیف محمد علی فروغی صفحات 18 و 19 ).

مثل مغاره افلاطونی در ابیات مثنوی بازتاب گسترده دارد که نمونه ای از آن را از بخش 79 ، دفتر چهام مثتوی در ذیل می آورم:

نُقل    آمد      عقل    او    آواره     شد

صبح    آمد    شمع    او   بیچاره   شد

عقل چون شحنه ست چون سلطان رسید

شحنه    بیچاره     در    کنجی    خزید

عقل « سایه  حق  بود  حق  آفتاب »

سایه   را   با    آفتاب     او     چه  تاب

 تمثیل دیگری را از بخش هفدهم مثنوی معنوی «دفتر اول» به خوانش می گیریم:

مرغ   بر   بالا  و   زیر  آن    سایه  اش

می دود    بر خاک   پران   مرغ   وش

ابلهی    صیاد    آن     سایه      شود

 می دود  چندانکه  بی   مایه   شود

بی خبر کان عکس آن مرغ هواست

 بی خبر که اصل آن سایه  کجاست

تیر   اندازد   به   سوی     سایه   او

 ترکشش خالی شود از جست و جو

ترکش عمرش تهی شد  عمر رفت

 از  دویدن   در   شکار  سایه  تفت

 

بدون شرح و تفسیر بیشتر؛ ابیات فوق را می توان در تمثیل دیگری از مولانا در در بخش 135 دفتر اول مثنوی معنوی ،چنین معنی نمود:

همچو  صیادی  که گیرد  سایه ای

 سایه کی  گردد  ورا  سرمایه ای

سایه  مرغی  گرفته  مرد  سخت

 مرغ حیران گشته برشاخ  درخت

کین مدمغ بر که می خندد  عجب

 اینت باطل  اینت  پوسیده  سبب

 

مولانا دریکی از یادداشت های  منثورش ؛مثل افلاطونی سایه را چنین آورده است:

« سخن سایه حقیقت است و فرع حقیقت. چون سایه جذب کرد حقیقت به طریق اولی سخن بهانه است. آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن…»(فیه ما فیه، از گفتار مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی با تصحیحات و حواشی زنده یاد استاد بدیع الزمان فروزانفر، چاپ سوم – پاییز 1398، انتشارات زوار).

برای دریافت وجه تشابه دیدگاه های فلسفی افلاطونی و مولانا در مورد «عالم ظاهر»[ عالم مجازی ] غرض جلوگیری از طولانی شدن مساله ؛ فقط با آوردن این بحث فلسفی مولانا از دفتر چهارم مثنوی معنوی بسنده می نمایم:

دی یکی  می گفت   عالم  حادثست

 فانیست این چرخ و حقش وارثست

فلسفی   گفت   چون  دانی  حدوث

 حادثی    ابر     چون     داند   غیوث

ذره ای   خود    نیستی   از   انقلاب

 تو  چه     میدانی      حدوث   آفتاب

کرمکی   کاندر   حدث  باشد   دفین

 کی    بداند    آخر    و    بدو    زمین

این   به   تقلید   از   پدر بشنیده ای

 از   حماقت     اندرین     پیچیده ای

چیست   برهان  بر  حدوث  این بگو

 ورنه  خامُش کن فزون گویی مجو

 

یک نکته ی بسیار مهم و درخور توجه در مورد تأثیر گذاری افلاطون بر فیلسوفان هم عصرش و اینکه چگونه خود وی تحت تأثیر دانشمندان و فیسلوفان متقدم خودش قرار گرفته و پیوند موضوع با تمثیل های مولانا پیرامون سایه این است که « افلاطون در دوران جوانی ، در مکتب کراتولوس که از جانشینان هیراکلیتوس بود ، آموزش دیده بود، و به همین دلیل می توان اورا شاگرد غیر مستقیم هیراکلیتوس [ پایه گذار دیالکتیک وفیلسوف ایونیایی دوره پیشا سقراطی] دانست. ارسطو معتقد است تأثیری که افلاطون از فلسفه هیراکلیتوس گرفت موجب شکل  گیری نظریه مثل[افلاطونی ] گردید. هگل نیز معتقد است که در کتاب منطق اش ، از تمامی گزاره های هیراکلیتوس تأثیر گرفته است.»(دانشنامه ویکی پیدیا ، هراکلیتوس ، 20 جون 2024 ).

حسب یافته های ویکی فقه ؛ ازهیراکلیتوس در متون اسلامی قدیم به نام های مختلف یاد گردیده است .محمد بن محمد فارابی در کتاب تحصیل السعاده، جلد اول ، صفحه 96 اورا ارقلیتس نامیده و به همین ترتیب دیگران اورا بنام های ایراقلیتطس یا ایرقلیتس ، ابرقلیطس ، هیرا قلیطس و اقرا طولس نامیده اند.

به باور ویکی فقه « نقل قول هیراکلیتوس مبنی بر مبدا و منتها بودن آتش ، شکل گیری جهان و عناصر اربعه به عنوان تبدلات آتش و تخریب عالم با خاموشی آن، در منابع متفکران مسلمان نقل شده است.»

ابن سینا در کتاب« الکون الفساد» بدون اشاره به نام هیراکلیتوس درجلد دوم ؛ صفحات 81و 82 و صفحات 95 -96 ، به نقل و نقد نظریه مبدأ بودن آتش پرداخته است .

نگارنده ی این جزوه؛ باری دراقتباس از یک نویسنده ای بنام پال میسن در نشریه گاردین یاد آور شدم که ویلیام  شکسپیر نویسنده مشهور انگلیسی« بدون فهم اصطلاحات ، او اضمحلال فیودالیسم و ظهور آغازین سرمایه داری را تشریح نمود…»(نعیم سلیمی ، شکوه های شکسپیر از شوکت سرمایه داری نو پیدا، 21/8/ 1402 ، سایت نشراتی هود، www.howd.org ).

مقاله ی گاردین و ویلیام شکسپیر را از آن جهت یاد آور شدم که در بحث مورد نظر ما؛ با بازتاب اندیشه های فلسفی هیراکلیت در بینش فلسفی مولانا همخوانی دارد . همانگونه که ابن سینا بدون اشاره به هیراکلیتوس ، به نقد و نقل نظریه مبدا بودن آتش پرداخت ؛ به همین ترتیب  مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز بدون ذکر نام هیراکلیت در آثارش بحث مبدا بودن آتش در بخش چهلم ، دفتر اول مثنوی مانند نمادی از« قیام عشق و عاشقی » و « علت و سبب» آورده است:

باد و   خاک  و  آب  و آتش   بنده اند

 با من و تو  مرده  با   حق   زنده اند

پیش  حق  آتش  همیشه  در  قیام

 همچو عاشق روز و شب پیچان مدام

سنگ   بر   آهن   زنی  بیرون  جهد

 هم  به  امر حق  قدم  بیرون   نهد

آهن و  سنگ  و   هوا   برهم  مزن

 کین دو می زایند همچون مرد و زن

سنگ و آهن خود سبب آمد و لیک

 تو  به  بالاتر   نگر  ای   مرد    نیک

کین سبب را آن سبب  آورد   پیش

 بی سبب کی شد سبب هرگز زخویش.

هیراکلیتوس؛ طوریکه قبلاً از آن به عنوان فیلسوف ایونیایی دور پیشا سقراطی و بنیانگذار دیالکتیک نام بردیم ؛ قرن های متمادی قبل از میلاد بیان نموده بود که:« هیچکس نمی تواند در یک رودخانه دوبار گام نهد»: چرا هنگامیکه برای بار دوم از آن [رودخانه ] عبور می شود، نه دیگر آن رودخانه قبلی است و نه آن آدم قبلی .»(نعیم سلیمی ، بحث « کهنه » و« نو» در اندیشه های مولانا، 11 سرطان 1403 ، نشریه هود www.howd.org).

مولانا این بینش عمیق فلسفی هیراکلیت را که در بالا تذکار یافت  در قالب ابیات دفتر سوم مثنوی معنوی چنین آورده است :

کاشکی    هستی    زبانی    داشتی

 تا   ز هستان   پرده   ها     برداشتی

هر چه گویی ای «دَم» هستی از آن

پرده     دیگر      برو     بستی     بدان

 آفت  ادراک  آن  حال است  و    قال

خون به خون شستن محال است و محال

بلی! واقعیت همین است؛ زمانی که شخصی و یا کسی می خواهد موضوع و مطلبی را تعریف و شرح دهد[ بقول مولا نا دَم از سخن برآورد]؛ دیگرنه همان شخص ونی هم موضوع مورد نظربه لحاظ زمانی و مکانی مانند قبل موجودیت پیدا می نماید. یعنی که دستخوش تغییر و دگرگونی قرار می گیرد.

این قسمت جزوه را درینجا به اتمام می رسانم و درقسمت بعدی که شاید بخش پایانی نوشته را در بر بگیرد؛ بحث ریشه  شناسی و پدیدار شناسی اتهام وارده مبنی برجدال مولانا با فلسفه را در یک فرصت دیگری با خوانندگان گرامی در میان می گذارم.

پایان قسمت اول

ادامه دارد  . . .

 

 

 

 

 

 

 

05 ژانویه
۱ دیدگاه

تقدیر ما

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر :یکشنبه  16  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

تقدیر ما

 

به غم   عجین  شده  تقدير  ما و  بود و نبود

 چگونه می‌شود این بخت واژگون، خشنود؟

 چگونه   می‌شود    آرام    لحظه‌ای     گیرد

فغان   و  ناله  و    اندوه  چشم‌ های    کبود

 به پیش   پنجره‌ایم   و   ندیده‌ایم    به    جز

 دریچه‌ های  غم و  چشمه‌ های  خون‌ آلود

 تمام   زندگیم   تلخ  ، تلخ،   تلخ    شده  …

 که هم درود  به غم  مبتلاست  هم   پدرود

 به جانِ خسته‌ی رنجور خویش،   بی‌ وقفه

_ زدم به دست خودم زخم‌های  بی‌  بهبود

 ز بس‌که سینه‌ی پر درد قسمتم خون شد!

به جز کبوتر من ، هر  پرنده بال گشود  ….

 نوید الله محرابی صافی

05 ژانویه
۳دیدگاه

حمد !

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  16  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

خدا را سپاس که اولین سروده ام  در سال 2025

در وصف خدای عالمیان میباشد .

حمد !

ای شاهد  هست   و  روز گـاران

از تست  خجسته   چـــرخ دوران

هرصبح سپیـده روشن  از تست

تـــابــنــدۀ مهـــر  و  مـاه تــابــان

گــرخواهی شود  زمین گلستان

ورخواهی کــنی  جهانی  ویران

صبح  کــه  فـــروغ   تــو  نـــدارد

گم گشته دهــرو زار  و  حیــران

درراه تــو عــاشــقــان  بسیـــار

سرهابه کف است وجان بفرمان

مــرغـــان چمــن ز شوق ویـادت

درعشق تواندسحرگه خوشخوان

ای مــالـک هست و بـــود عـــالم

بـرهردو جهان تویی،  تو سلطان

در  وصــف  تــو  دایمــا   (عزیزه)

بنویســد وجـــان و دل به فرمان

عزیزه عنایت

4 جنوری 2025

04 ژانویه
۱ دیدگاه

نفرین مکن این سنگ را . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  15  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

نفرین مکن این سنگ را . . .

در این غریو و این خروش این کیست خوابیده خموش

 از عشق سیلی زن به او، اندیشه  را بیدار کن

خشم خدا طاغی شده، بر لاشه ها  ماتم مکن،

 شیطان چراغی برفروز، شب بیشه را بیدار کن

 وقتی   درخت  بارور  سم  میوه  می آرد  به بار

 بر شاخه اش  آتش بزن ، رو ریشه  را  بیدار کن

 اکنون که قلب سنگ ها، بهر شکستن  می زند

 نفرین مکن این سنگ را ، آن شیشه را بیدار کن

 پهنای صحرا ره نبست، گر کوه بنشیند چه باک؟

 عشق و جنون جولان بده رو  تیشه  را  بیدار کن

فاروق فارانی

04 ژانویه
۳دیدگاه

جـــــور دورا ن

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  15  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

جـــــور دورا ن

 

نـــی حـــــد یـــث د رد   هـــجــــرا ن مـیــکــنـــد

قـــصــــه هــــا ی جــــــور   د ورا ن  مـیــکــنـــد

ا ز جــــــدا ئـــی  هـــــا، شـــکـــــا یـــت دا رد ا

حـــــــزن  فـُــــــر قـــت  را،  حــکــا یـــت  دا ردا

نــــی هـــمـــی گــــویـــد، کــه ای یــا را ن مــن

دوســـــتـــــا ن وهــــــم، هـــــــــوا دا را ن مــن

تــــا جـــــدا گـــــرد یـــد م،  ا ز جـــمـع  شـــمـــا

خــــوا ر  گــــرد  یـــده،  شــــد م  د ر  زیــــر پــــا

نـــی ز جُــــرم ســـر کــشــی شـــــد بــــوریــــا

مــــن زد ســـــت خــــا ئــــنــــا ن بـــی خـــــد ا

تــــرک مــلــک و مــیـــهــنــم  بــنــــمــــــوده ام

روزوشــــب خــــون  جــگـــر،  بـس  خـــورده ام

درد نـــی، هــــم د رد ا یــن مِـســکــیــن بـبـیــن

حــا ل مــا بــیــچــا رگا ن،  غـــمــگــیـن   بـبـیــن

درد نـــی از نـیْــسِـــــتــــا ن، ا ز  مــــن  وطــــن

حـــا ل مــــا هــــرد و  ، پــر  ا ز رنــج  و مِــحَـــن

نـــی  بـــرای  نــیـْـــسِــــتــا ن، دا رد فــــغـــا ن

مــــن بــــرا ی مــیــهــنـــم، تـــر د   یـــد گــــا ن

نــــی زیـــــا را ن قـــــریــــــن  خــــــود  جـــــدا

مــــن ز مــلـــک و ســـر زمــیـــن  خــود  جــــدا

نـــــی بــــــــرا ی نـــــــــی،  دا رد شــــور و آ ه

مــــن بـــــــرای طـــفـــلـــکــــا ن بـــی گــنــــاه

طـــفـــلــکـــا ن بـی کـــس و بــی خـــا نــمـــا ن

شــــکـــوه  هـــــا  دا رند  ا ز  جـــــور  ِزمــــــا ن

ا شـــک ریــــزم مـــــن، بــــــرای  بــــیــــوه ای

کــــــو نـــــدا رد نــــا ن خــــوردن،   مـــیــوه ای

بـــی غـــــذاء  بــا شــنـــد، هــمــه طـفــلا ن ا و

شـــــد ت ســــرمـــــا   بــگـــیــــــرد، جــــا ن او

مــــن بـــگـــــر یــــم،   ا ز بـــــرا ی    آ ن پــــد ر

دا ده وی ا ز د ســــت خــــود چــنــد یــن پـســر

مـــن هــمــی گــــریــم، بــرا ی پــیــــره  مــــرد

رفــتـــه کـزا   و،   قــــــوهء  کـــــا رو  نــــبـــــرد

بــی کــــس و تـــنــهـــا، فـــتـــا ده گــوشــــه ای

در جــــوا نـــی بـــوده، شـــیـــر بــیـــشـــــه ای

مـــن بـــگـــــریـــم، از بــــرا ی   شـــهـــــر هـــا

ا ز بـــم و مـــو شـــک، شــــده  ویـــرا نـــه هـــا

ا ز مــظـــا لــــم هـــا ی خــلـــقـــی پــرچــمـــی

وز مــجــــــا هــــــد نـــــا م ِ نـــنــــگ   آ د مـــی

مـــن هــمــی گــــریـــم، زد ســت طــا لــبــــا ن

مُــفـــتــَضَــح کـــرد ند، ا فــغــا ن  در جـهـــــا ن

مـــن نـــدا نــــم از کــــدا مــیـــن، د رد  وغــــم

قــصـــه هـــا خــــوا نـــم بــــرا یــت ، بــا زهــم

حــیــدری و نــی یــکــــــدل،  یــــک  صــــــــد ا

عــرض حــا ل خـــود نـمـــود نـــد،   بــا خــــد ا

کـا ی خـــدا ونــد گــا ر  هـجـــــرا ن و  وصــا ل

کـــن زلــطــفــت وصــل ِمــا، ای  ذوالــجـــلا ل

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

23 فبروری 2006

سیدنی – استرالیا

 

04 ژانویه
۳دیدگاه

چرا ؟

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  15  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

چرا ؟

۸۰ الف

 بگو  با  من  چرا   این حد  تلاطم  می کند  دریا ؟

 چرا   پیدا  شود  پنهان ، چرا  پنهان  شود  پیدا ؟

 چرا دردی به دل اما سرشک از چشم سر کرده

چرا اشکی که می ریزد پریشان می کند دل را ؟

 چرا هر دم گلوی بی کسی را بغض می گیرد ؟

چرا   در  بین   آدم   ها   چنین    آدم  شود  تنها؟

 چرا گل خار دارد  خار  هم   گل  در  کنار   خود ؟

 چرا زیباست با زشتی چرا  زشت است با زیبا ؟

 چرا سنگ است در آب و چرا آب است   در سنگی

 چرا خرماست با خسته ، چرا خسته ست  در خرما؟

 چرا صبح است و خورشیدی ، چرا خورشید در صبحی ؟

 چرا صحراست پر لاله ، چرا لاله ست در صحرا؟

 چه بی یاری و بی زاری ، نه خواب است و نه بیداری

چرا رسوا شود عاشق ، چرا عاشق شود رسوا ؟

 چرا شام است مهتابی ، چرا مهتاب در شامی ؟  

چرا    دنیاست  پر آدم،  چرا   آدم   در  این  دنیا ؟

 من و این حد نمی دانم ، چه سازم با نمی دانم ؟

 چرا داناست بس  نادان ، چرا   نادان شده دانا ؟

 منم سیر از خودم دیگر، چه بی حاصل چه نادانم

 نه شور هستم نه شیرینم ، نه زهر هستم نه هم حلوا

شکیبا شمیم

04 ژانویه
۱ دیدگاه

نقارۀ جنگ

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  15  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

نقارۀ جنگ

نـوای ســال  نــویــن تـا  نقـارۀ جـنگ است
به خون خلق دودست ستمگران رنگ است
به طبل دشمنی و جنگ  روز  و شب کوبند
چو اختیار به دست سلاح و سرهنگ است
ز  بـوق  اهـریمـنـان  مـرگ  می‏کـشـد فـریاد
زهی‏که سازِ اهورای دل  خوش آهنگ است
کتاب و  خامه   و  دیوان و دفتر از بین رفت
جهان تهی شده ازنور عقل و فرهنگ است
زرحم و عاطفه دل‏های ظالمان  خالی است
درون سیـنۀ غـارتگـران  مگـر  سنگ است
بـه کودکانی که از  آب و  نـان  محـروم انـد
پیام سال سـران مـرگ ودشنه ودنگ است
بـه تـار دار  سـتمگــر در  فلـسـطـیـن بـیــن
هــزار هــزار  ســر  کــودکان   آونـگ  است
عصا بـه گـردن انـسـان مار   زخـمی گشت
بـه دسـت دشـمن نـسـل  بـشــر تفـنگ است
تـریـشـه یی بـه مـالـک  قـاصـبـان نـدهـنــد
جهان بـه چـشم حسودان بـدگهر تنگ است
ز بس که زهـر  در اذهـان  شـرق می‏پاشـند
به هـر طرف نگـری  فتنه ‏های  افرنگ است
ز جـنگ  زرّوی  ای  قـلــدران   کنید  پـرهـیز
که دهـر  در دهـن  انفـجـار  بیگ بنگ است
ز  پـیـر   واقـف  تـاریــخ  درس  عـبرت  گـیـر
سـر سـران سبک مغـز  کاملـن  منگ است
زهی ز نـو کنیم  سـاعـت  جهـان  را  کـوک
تعـادل  از هنر هـار مونیکِ  دنگ دنگ است
بـه پـشـتِ رخـشِ  تهمتن  گـذار  زیـن  زری
که اشتـران و  خـران  پلاستیکی  لنگ است
جهان   ز عشق و محبت  اگـر شود سرشار
زشش جهت همه جلوۀ شوخ وشنگ است
به  گوش  دل  اگـر  نغمه های  نـوروز است
به جنتری زمان سـالـیـان  هـم‏آهنگ  است

رسول پویان

30 ذسامبر 2024

04 ژانویه
۳دیدگاه

عمریست دلـــــــم پُــــر بود از رنج زمانه 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه  15  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

مخمس

عمریست دلـــــــم پُــــر  بود  از  رنج  زمانه 

غم بر ســـــرِ  غم  میــــزند از  غصه  جوانه

آرامــــی و آزادی شعـــــــار است و فسانه 

خرسنــــدی مگر گــــــم بنموده رهی خانه

 روز است ولی پـُـــــر شده  از  رنگ شبانه

—————————————

آفـــــــاق ز آفــــــات و  جنون  پر  شده بینی

دل در بــــــر و احســــاس مکدر  شده بینی

یــــــارانِ وفــــــــــا کیش ستمگر شده بینی

اهــــــلِ ادب و  فضل محقــــــــر شده  بینی

زاهـــــــد  ز پـیء  مرکبِ  جهل  است  روانه 

—————————————

میــــــراثِ  وطن  یکسره  بــــر  باد  فنا رفت 

از سینه ی   کوه ها  گهر و  لعل و طلا  رفت

سلطان به ســـــرِ دار شد از  شهر گدا رفت

تا گشت  نیـت  رحمت ام  از سوی خدا رفت

شرمنـــدگی را نیست دگـــــر شرم و  بهانه

—————————————

نیـــک و بد این  طایفــــه از  هـــم گله  دارد 

آتش بـــه درونِ  دل شــــان  ولــــــوله دارد

در بـــــــاورم این کینـــه به خود  قافله دارد

از مـــــا دو جهان عشق و وفـا  فاصله دارد 

از دلبــــــری  و  یــــــاری نمی بینی نشانه

—————————————

در مـــــدرسه ها حـــرفِ تهی  ناف شنیدیم

از مهتــــــر این مُلک  بســــی  لاف شنیدیم

در شــــاًن بــــدان یکسـره  اوصاف شنیدیم

سخت است گپِِ مـــــردمِ اجـــلاف شنیدیم

خوشـــــگویی نبــــاشد سخنِ بـــی ادبــانه 

—————————————

محمود چه  قـــــدری  دگـــری میکنی فریاد 

از دستِ همین طایفـــه ی خود سر و شیاد 

با دشمنِ دیــــــرین نشـــــود این  وطن آباد 

باید که فــــرو ریخت  اول  خــــانه ی   صیاد 

تا زندگی  زیبــــــــا  شود  از شعــر و  ترانه


احمد محمود امپراطور

سه شنبه 10 جدی 1398 خورشیدی

 31 دسامبر 2019 ترسایی

01 ژانویه
۳دیدگاه

محبت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  10  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 30  د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

محبت

                 به کابل

خورشید نگاهات

آرام آرام

دریاچه ی عشق را خشکید

بی‌ صدا ،

زمین های خشک 

در تراکم سرزمین بیگانه

 به رطوبت کوچه

 های پاک می‌ اندیشم

و به خانه های کوچک

و باغچه های پر گل

که مهر را آبستن بود

هما طرزی

 نیویورک 

۱۸ جولای ۲۰۱۳

01 ژانویه
۱ دیدگاه

کودک احساس

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  10  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 30  د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

کودک احساس

79 الف

 یادم نرود   امروز ،   یادم   نرود    فردا

 باید  کفنی   پوشم ، باید   بروم    تنها

 یادم نرود با خود ، شیر و  عسلی گیرم

 یک کاسه پر از زیتون ، یک کاسه پر از خرما

 آبی برسانم گر ، امروز  به  یک تشنه

 فردا  بزند  موج و  ، بهرم  بشود  دریا

 یادم نرود عشقی ، دسته بکنم چون گل

 معشوق سر راه و ، خالی نبرم دل را

 یادم نرود شعری ، کز مهر سرودستم

تا کودک احساسم ، محشر بکند بر پا

یادم   نرود    گیرم ،   پیراهن   گلدارم

 تا عطر بپاشانم  ، در   باغچه  ء گلها

 یادم نرود شمعی ، اینجا بکنم روشن

 چون راه دراز آید، روشن شودم آنجا

یادم   نرود  گرمی  ، اندر  دلی اندازم

 تا سرد وزد چون باد ، آنگه نخورم سرما

 یادم نرود سقفی ، از عشق بنا سازم

یادم نرود  فرشی ،  هموار   کنم دیبا

 یادم  نرود گندم ، خروار  کنم  گاهی

خروار  سر خروار  ، آنروز  شود  پیدا

یادم نرود مجنون، این سوی شوم کس را

 آن سوی شود بهرم ، هر گوشه پر از لیلا

 یادم نرود مادر ، لبخند زنم  سویش

تا ساعت طوفانی ، لبخند  زند مولا

 یادم نرود دانم ، دنیاست پر از لطفش

 یادم نرود باید ،  خود  را  بکنم  زیبا

 یادم نرود کارم ، هر روز یکی دانه

 تا سر زند هر روزی،صد سبز در آن دنیا .

شکیبا شمیم

01 ژانویه
۳دیدگاه

سال نو مبارک

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه  12  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

از دوستانی که اسامی شان از قید قلم مانده پوزش می طلبم ، قابل یادآوریست که نام های تعدادی از عزیزان با اسم کوچک شان و برخی با اسم فامیلی درج شده است.

سال   دگر      شد      مبارک   بود

بر    همه     یاران       تبارک    بود

واه که چه زیبا و چه   شور آفرین

وقتی تو باشی به   عزیزان قرین

لطف  خدا  شامل    حال   تو  باد

در همه  جا حتی    به روز   معاد

من که غریبم  و به   غربت حزین

دور ز  وطن  گوشهء   روی زمین

دفتر فیسبوک    صمیمانه    شد

مکتب و دانشگه و  گل خانه شد

همره  و  هم  بازی  و  پروانه ای

هم سخن و هم دل و جانانه ای

جمله   بیافتم   به   مرورِ   زمان

هر یکی از  کنج  و   کنارِ   جهان

آصف  ما با حسنی جان ماست

نوری و   عسکر ز یاران  ماست

نام    ظفر    بود      بمن    آشنا

هموطن  این شاعر   درد  آشنا

مردِ     ظفر مند      توانای    ما

شاعر    آزاده ای       ما وای ما

بین عزیزان  دگری  است  فروغ

آنکه به شعرش نپسندد   دروغ

شاعر آزاد و   خوش   اندیش ما

هموطن و همره و هم کیش ما

رمزِ سخن  سنجی  جوهر ببین

گنجی  پر از دانه ی  گوهر ببین

من   ز   تمنا   سخن     آموختم

دیده به   گلزار و   چمن  دوختم

شادی   روح   او     تمنای   من

یادِ او در سینه ی شیدای  من

نام ثناء   شاعر ِ  شیرین  سخن

دور ز  وطن  گشته  نمایان بمن

خاطره هایی    ز پدر    بر دلش

از وطن و  از  چمن  و  حاصلش

مکتب بیدل   که   بود  لاله گون

از دل زرغون بشنو چند و چون

او که ز بیدل    سخن    آموخته

چشم   به ا لفاظ    کهن دوخته

شعر   فرحتیار    مدام    دلپذیر

طنز او همواره  بسی بی نظیر

نام   توکل    که    بود    نازنین

بر سخن  و  حرف   دلِ او ببین

شور و   صفا بهر    شما   آورد

او   سخن از   لطف   خدا آورد

حضرت   استادِ    محبت  اسیر

همچو سخا خوش سخن و بی نظیر

نعمت ترکانی ماست  خوش کلام

بر او رسانم   به هزاران  سلام

حضرت پرتو صفا بخش ماست

شاعر نو آور جانبخش   ماست

نعمت مختار   که   تا زاده  شد

راهِ صعب شعر کمی ساده شد

شاعر بی ترس خدا دادی  است

در پی ویرانی   بیدادی    است

نام حکیم   هموطن    خوب ما

شاعر خوش طینت و محبوب ما

طارق و اشراقی و هم باختری

زیبا     سرایند     سرودِ    دری

واهب و درویش و شکیلا چنان

حضرتِ اشکبار و زریر همچنان

نعمتِ پژمان که  زیبا سراست

شاعر آزاده به شور و  نواست

همچو علی یار بدلم  است قرین

حرف او گردیده بدل ها شیرین

شعر همایون که بدلها نشست

شبنم و پروانه به گلها نشست

ظاهر   ما     لالا   عظیمی بود

رستمی  هم  ظاهر  نامی بود

تازه گی  و   ردِ  شقاوت   ببین

در  غزل  هر  دو  طراوت   ببین

شعر   حکیمی   غزل  دلرباست

نغز و شیرین و سخن باصفاست

کاشفی آن شاعر درد آشناست

طاهری  و هروی همرای ماست

صدیق و میرزایی و الماس بلخ

جملگی شیرین بکنند  کام تلخ

احمدی و بهمن و    پیوندِ    ما

از شهر کابل تا به    غوربند ما

شعر جبین   و   فریدون    چنان

باعث    آرامش    روح  و  روان

احمد محمود   و    رؤوفی   ما

واعظی و  خنجری  صوفی  ما

نام ستیز نقش دو  بیتی شده

هر سخنش بسته به  بیتی شده

نزهت ما شاعر شیرین سخن

هرسخنش دور ز  رنج و محن

احمد زرگر پور  و   محمد   ببین

پیرو و  دلباختهء     احمد  ببین

نام وثوق  است  چنان با یقین

شعر و  کلامش   چنان  انگبین

صامدی و حیدری غوغا    کنند

ره به دل هر کسی  پیدا  کنند

بلخی و میوند و وصال  هر کدام

صافی و طرزی همیش    مستدام

داؤدِ عاشوری رفیق من است

حکمت مصلح عقیق  من است

هر یکی با شعر نشاط آور اند

شاعری  از وادی    نام آور اند

زهره صابر و  شمیم   همچنان

هردو سرایند. سلیس  و روان

مریم و پروانه ی شیرین سخن

همچو    خلیلی   ز    دیارِ کهن

فاروق فارانی و    هم    آرزو

هرچه    بخوانیم    ازین و ازو

نغز و دلانگیز   و     دلارا   بود

از وطن و وادی    و  ماوا بود

دوست دگر   شاعر درد آشنا

همچو زمانی و   گل  روشنا

ناله ی   بهنام ترابی     بخوان

داغ برادر که   بوده     نوجوان

شعر لیان   شعر   دل انگیز  بود

انوری   از   شعر     لبریز   بود

عادلی و فیضی  و کهسار چنان

همچو بقایی  و   عنایت   روان

حرف رؤوف  و     سخن   باوری

نغز و شیرین است   کلام ِ دری

شعر قریشی و  سپهر دلنشین

فرحت و یحیی و هنایش چنین

صابر مرحوم   و   صبا   در کلام

هردو سخنور ز هری  والسلام

سایت هنر   پرور   نقش آفرین

مهدی ما است به    دلها قرین

روز و  شب   هردم    صفا آورد

شعر و سخن از همه  جا آورد

جان ( بشیر) باشد و جانان او

سال   نو   و   جمله عزیزان او

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

اول جنوری 2025

01 ژانویه
۱ دیدگاه

سال نو 2025 میلادی مبارکباد

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهارشنبه  12  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – جنوری   2025  میلادی – ملبورن – استرالیا

دوستان عزیز ! آغاز سال نو 2025 میلادی بر همه شما مبارکباد.

امیدواریم در سال نو شاهد برقراری صلح و ثبات در جهان و ختم جنگ های خانمانسوز بوده و همچنین شاهد بر آورده شدن حقوق حقه هموطنان ما بخصوص ( بانوان ) عزیز باشیم وبزودی شاهد بازگشایی مکاتب و دانشگاه های دخترانه و ختم قیودات طالبانی بر بانوان کشور  نظاره گر باشیم.

 امید است امسال سال  پرخیر و برکت برای تمامی انسانهای روی زمین بخصوص هموطنان دردمند و  خانواده های محترم شان باشد.

باعرض حرمت

محمد مهدی بشیر

مسئول عمومی سایت 24 ساعت

و قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت 24 ساعت

 

30 دسامبر
۱ دیدگاه

بوسه ای خیالی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  10  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 30  د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

 

بوسه ای خیالی

در كشت زار گندم، من ساده  خو  گرفتم

از عطر خوشه هايش، بوييده  بو  گرفتم

بي پرده با نگاهي، درگوش من  صدايي

از  يار  آشنا يي  ،  بي  جستجو   گرفتم

ديدم به اين حوالي، در كوچه هاي  خالي

صد بوسه اي خيالي ، از روي او  گرفتم

گم گشته از ديارم ، دور از شما  و  يارم

بنشين دمي كنارم  ، بغضي  گلو  گرفتم

با واژه هايي  خسته، بيتي به هم شكسته

شعرِ  زهم گسسته ، من ساده  خو گرفتم

جنرال ظاهر عظيمي

30 دسامبر
۱ دیدگاه

حضرتِ عشق

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  10  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 30  د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

حضرتِ عشق

 شبِ  مهتاب  و  دلم  غرقِ  تمنای تو شد

 دیده ام خیره به حُسن و قد و بالای تو شد

 تا رسیدی  به بَرَم  ای  مهّ  کنعانیِ   من

 روشن از آمدن ات چشمِ زلیخای تو شد

 روحِ   افسرده  و  پژمردهُ  من بارِی  دگر

 زنده از هر نفسِ  پاکِ مسیحای  تو شد

حضرتِ عشق قدم رنجه نمودی  و  دلم

 بندهُ مرحمت و  لطف و  تَولًای  تو شد

 خلوتی  بود  میانِ  من  و شمعِ  رّخُ  تو

همچو پروانه دلم واله و شیدای تو شد

خوابی خوش دیدم و آشفته نمود خاطرِ من

 تا سحر غرقِ خیالِ  تو و  رویای تو شد

 مریم نوروززاده هروی

هشتم عقرب ۱۴۰۳ خورشیدی

 ۲۹ اکتوبر ۲۰۲۴ میلادی

از مجموعهُ”پاییز ” هلند.

30 دسامبر
۳دیدگاه

سفر در گذر زمان: ده سال خاطره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : دوشنبه  10  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 30  د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

سفر در گذر زمان: ده سال خاطره

از سنین نه تا نزده سالگی (۱۳۷۱ تا ۱۳۸۱ خورشیدی)، 

در روستای کنگورچی، زادگاه اجدادیم، یکی از دل‌انگیزترین و شگرف ‌ترین گوشه‌های دیارم در ولسوالی کشم ولایت بدخشان، زندگی کردم. 

این دیار که در دامنه کوه‌هایی جا گرفته بود که همچون دژهایی به آسمان می‌رسیدند، با درختانی انبوه و سرسبز که همچون دامن سبز رحمت خداوند بر دیارم سایه می‌افکندند،

 بهشتی کوچک بر دل زمین می‌ساخت. 

طبیعت زنده و ناب این منطقه با جویبارهای زلال و آب‌های شفاف که از میان سنگ‌ها جاری می‌شدند، همواره روح من را سیراب می‌کرد و در دل این آرامش و زیبایی بی‌پایان، طمأنینه‌ای عمیق و دلنشین نهفته بود.

این سرزمین نه تنها چشم‌ها را به خود جذب می‌کرد، بلکه در هر گوشه‌اش می‌توانستید لبخند طبیعت را احساس کنید،

 اما در پس این زیبایی‌ها، زندگی با سختی‌ها و تلخی‌های خود همراه بود که مرا به درک عمیق‌تری از درس‌های پنهان طبیعت می‌کشاند. 

زندگی در چنین دیاری، همچون بهار دل‌انگیز، ساده و بی‌دغدغه نمی‌گذشت.

 در کنار این همه زیبایی، مشکلاتی همچون دشواری دسترسی به منابع صحی، نارسایی‌های زیرساختی و محیطی که گاه بر این دیار سایه سنگین و سیاه می‌افکند، جزئی از حقیقت تلخ و گریز ناپذیر زندگی بودند.

اما در میان همین دشواری‌ها، به تدریج آموختم که اراده و عزم راسخ می‌تواند انسان را در برابر هر مشکل و چالش استوار و مقاوم نگه دارد. 

این‌جا بود که دریافتم ارزش واقعی زندگی نه در مادیات و آسایش‌های ظاهری، بلکه در سادگی زندگی و درک عمیق از آرامش درونی نهفته است.

 این درس‌ها نه تنها برای من به مثابه یک کودک، بلکه برای تمامی کسانی که در این دیار زندگی می‌کردند، به بخشی از فرهنگ و روحیه مشترک تبدیل شده بود.

در آن روزگار، کم‌کم با واقعیت‌های سخت زندگی روستایی سازگار شدم. 

مثلا: غذا خوردن بدون قاشق و پنجه، خوابیدن بر روی زمین بدون تختخواب، روشن کردن آتش در تنور و دیگدان، شستن بدن در جویبارهای زلال، در نبود حمام، آوردن هیزم از کوه‌های بلند، گِل تر کردن، سنگ کندن و انجام بسیاری از کارهای روزمره دیگر، جزئی از تجربه‌های سخت اما آموزنده‌ام گردید. 

در کنار این‌که مسیرهای طولانی پیاده‌روی به مکتب را پیمودم، مکاتبی که نه تنها فاقد میز و چوکی بودند، بلکه اتاق‌هایش به نام صنف درسی بود کلکین‌ و دروازه نداشت، در بهار بیشتر از آسمان خدا از سقفش آب سرازیر میشد، همه این‌ها به تجربه‌هایی سخت اما آموزنده تبدیل شدند که هنوز در خاطرم باقی است.

هرچند من از تبار خوانین و بزرگان ولسوالی کشم بودم و اجدادم تا پدرم نیز از نام‌آوران این سرزمین به شمار می‌رفتند.

اما هیچ امتیازی برای من وجود نداشت و هیچ استثنایی بر قواعد حاکم اعمال نمی‌شد.

بارکشی بر دوش مرکب، اسب‌سواری، کار در مزارع گندم، شالی و جواری، چرانیدن مواشی، شکار، ماهی‌گیری و دیگر کارهای دهقانی و باغداری، همگی بخش‌های جدایی‌ناپذیر از زندگی من در دیار کنگورچی بودند. 

همچنان پنج ساعت از شب را برای تامین امنیت اسلحه بر دست در باغ و حویلی به پاسداری و گشت‌زنی می‌پرداختم.

این کارها، که هرکدام با تلاش و سختی‌های خاص خود همراه بودند، به تدریج تجربیاتی گرانبها در ذهن من نقش بستند که به طور غیرمستقیم مرا برای رویارویی با چالش‌های آینده آماده می‌ساختند.

زندگی در آن دیار به من آموخت که در برابر مشکلات، باید روح خود را در برابر سختی‌های جهان مقاوم ساخت و در عین حال از هر لحظه زندگی لذت برد. 

با وجود تمامی دشواری‌ها، چیزی که همیشه در خاطر دارم، این است که در میان تمامی فراز و فرودهای زندگی، آرامش روحی و سلامت درونی‌ام را حفظ می‌کردیم.

مردم روستا، با امید و انرژی و نگاهی مثبت به زندگی، به پیش می‌رفتند و این انرژی در دل طبیعت بکر و فضای آرام آن دیار ریشه داشت. 

درست است که بارها با بیماری‌ها و رنج‌های مختلف روبه‌رو شدم و شرایط سخت را تحمل کردم، اما همیشه در کمال آرامش روحی و درونی بودم.

 

باور کنید که در آن روزها، زمانی که با سختی‌های فراوان و دردهای گوناگون دست و پنجه نرم می‌کردم، هرگاه که از شدت خستگی ناتوان می‌شدم، در دل طبیعت و میان سکوت بی‌پایان آن، آرام‌ترین خواب را به چشم می‌زدم و پس از بیدار شدن، هیچ اثری از خستگی در وجودم نمی‌یافتم.

 این آرامش، نه تنها جسم مرا شفا می‌بخشید، بلکه روح من نیز از آن بهره‌مند می‌شد و در برابر مشکلات و دشواری‌ها، مقاوم‌تر از پیش می‌گشتم.

اما هنگامی که پس از ده سال به شهر کابل بازگشتم، با تمام امکانات و راحتی‌های زندگی شهری، هیچ‌گاه نتوانستم آن آرامش حقیقی و عمیقی را که در دل طبیعت و میان سادگی زندگی روستایی یافته بودم، در شهر تجربه کنم.

 این آرامش که ریشه در سادگی و بی‌پیرایگی داشت، هیچگاه با هیچ‌یک از راحتی‌های دنیای مدرن قابل قیاس نبود.

در هیاهوی زندگی شهری، در کنار تمامی تسهیلات رفاهی و امکانات مادی، چیزی گم شده بود که در قریه کنگورچی، در دل طبیعت بکر و سادگی زندگی روستایی، وجود داشت:

 آرامشی حقیقی و درونی که تنها در نزدیکی کوه‌ها و جویبارهای جاری می‌توان آن را یافت.

در دل همان سکوتی که در کنار کوه‌ها و در میان طبیعت تجربه کرده بودم، نوعی روحیه و حس درونی نهفته بود که در میان دغدغه‌ها و فشارهای زندگی شهری، به سختی می‌توان بدان دست یافت.

 این آرامش، همچنان گمشده‌ای بود که دلم پیوسته برای آن تنگ است؛ آرامشی که در سادگی زندگی، هم‌نشینی با طبیعت و حتی در دل سختی‌ها و رنج‌ها یافت می‌شود.

این تجربیات که سال‌ها از وقوعشان می‌گذرد، همواره در دل و ذهنم جاری است و هرگاه به یاد آن روزها می‌افتم، یاد آن آرامش دل‌انگیز و ناب نیز در من زنده می‌شود. 

در میان این خاطرات، هیچ‌چیز بیشتر از برخورد نیکو و مهربانانه مردم ولسوالی کشم در ذهنم حک نمی‌شود. 

آنان با دلگرمی و محبت بی‌پایان خود، همواره پذیرای ما بودند و مهمان‌نوازی‌شان چنان دلنشین بود که هرگز از یاد نخواهم برد. مردم این دیار با سادگی و بی‌ادعایی زندگی می‌کردند، و در همین سادگی، درس بزرگی از انسانیت به من آموختند.

این کلمات، همچون قطرات ریز و پراکنده‌ای از ده سال زندگی‌ام بودند که بر صفحات این کاغذ نقش بستند تا یادگاری از آنچه بود و آنچه در دل طبیعت و در گذر زمان شگرف به یاد دارم. 

شاید این نوشتار در نگاه نخست تنها مجموعه‌ای از خاطرات ساده به نظر برسد، اما در عمق خود، هر کلمه و هر جمله حامل درس‌ها و تجربیات پرمغز است که به شکل ناخودآگاه در دل و روح من شکل گرفت.

به‌راستی که هر لحظه این سفر پر فراز و نشیب، همچون گنجینه‌ای ارزشمند است که در طول زمان جمع‌آوری شده است. این ده سال، نه تنها گذر زمان، بلکه نقطه‌ای عطف در شکل‌گیری شخصیت و باورهای من بوده‌اند؛ باورهایی که نه در کتاب‌ها، بلکه در میان گل‌های وحشی، درختان سر به فلک کشیده، مزارع سبز و در دل کوه‌ها و جویبارهای شفاف و دلنواز آموخته شدند.

باید بگویم که، رسالت ما نویسندگان، هنرمندان، اندیشمندان و فعالان جامعه، آن است که از طریق آثار خود، افکار عمومی را بیدار کرده و آنان را به سوی نیکی، صلح و پیشرفت هدایت کنیم.

 با همت و تلاش جمعی، می‌توانیم دنیای بهتری بسازیم، جایی که در آن عدالت، مهربانی و محبت حاکم باشد.

در پایان، با نهایت سپاس و قدردانی از همه کسانی که در هر عرصه‌ای و در هر گوشه‌ای از زندگی، یار و همراه من بوده‌اند؛ آنان که با همدلی، حمایت، و راهنمایی‌های بی‌دریغ خود زمینه پویایی، رشد، و پیشرفت مرا فراهم ساختند و گام‌های مرا در مسیر زندگی استوارتر کردند.

———-

با مهر و ارادت

نویسنده: احمد محمود امپراطور

زمستان 1403 خورشیدی

 

29 دسامبر
۳دیدگاه

خواب خوش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  9  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 29 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

خواب خوش

۷۸ الف

 در خواب خوشی رفته ، بیدار مکن دل را

 آرام گرفته   دل   ، آزار     مکن    دل    را

 از عشق نمی داند ، تا سوزد و  تا سازد

 دیوانه چنین بهتر ، هوشیار   مکن دل را

با درد   گرفته  خو ، بی  درد   مگر دانش

 صد پیچ و خمی دارد ،  هموار مکن دل را

خام است مخور او را ،  تلخ است مجو او را

 حاصل ندهد  گاهی ،   انبار  مکن دل را

میزان مکنش هیچ است ، جز صفر نمی باشد

 صد صفر دگر در سر ، خروار مکن دل را

خار است مبوییدش، از عطر تهی باشد

 خاک است مگر شوره ، گلزار مکن دل را

شکیبا شمیم

29 دسامبر
۱ دیدگاه

پرواز

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  9  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 29 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

پرواز

            به یار

درخت چیزی نبود

جز لطف باغ ،

               در شاخه ی تواضع

دستانم به دورت پیچیده

و بودنم ترا زمزمه میکند

 

از خاک عبور کرده ام

از زمین و از گیاه

سنگ ها را زیر پا خورد کرده ام

و حالا از هوا عبور می‌کنم

و در آسمانت به پروازم

پرواز، 

پرواز …

هما طرزی

 نیویورک

۲۲ جولای ۲۰۱۳

 

29 دسامبر
۱ دیدگاه

درخت

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه  9  جدی  ( دی) ۱۴۰۳  خورشیدی  – 29 د سامبر   ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – استرالیا

در سال های قبل یک شاعر ایرانی شعری برای «درخت»

سرود. فکر می کنم، شاعران دیگری هم این شعر را با

خلاقیت خودشاناستقبال کردند. بیست سال قبل،

من هم به استقبال «درخت» رفتم.

درخت

 فردا   ترین   نشانه     فردایی   ای   درخت

 جنگ   بهاری  ،    پرچم   بالایی  ای  درخت

 در موج رنگ در سفری، سال و  سالهاست

 ایستاده یی و می روی ، دریایی ای درخت

 در رقص چار فصل ، به  رقصی و  همچنان

 چون مرغ خواب کرده ، به یک پایی ای درخت

با   کلک   روی   ابر   نویسی   سرود   خود

 فریاد  رنگی ، صورت  آوایی    ای   درخت

 با اختران   اشاره   و  با  ماه  لب  به    لب

در جنگلی  همیشه  و  تنهایی  ای  درخت

 دستان گشوده، خم نشده، زخم گل به کف

 هر فصل بر صلیب خود، عیسایی ای درخت

شاعر ترینی   ، شعر  گل  و  سیب بر لبت

 با هر زبان  برگ  چه  غوغایی  ای درخت

 هرگز    نهان   نگشت  ، تمنای  خفته ات

پر از  جوانه ،  شهوت رسوایی ای درخت

فاروق فارانی

دوم اکتوبر 2002