۲۴ ساعت

12 ژوئن
۱ دیدگاه

سفرهِ مٌحبت

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

سفرهء محبت

ای نبضِ  هر  ترانهء  هستی بنام تو
بر من بشارت است حُلول و سلام تو
شاه بیت کایناتِ  خدا  مظهرِ خلوص
بیشک که واجب است! مرا احترام تو
هر گل ز پیرهنت، نشان دارد از بهشت
یادِ   خدا  به  زمزمهء  هر  کلا م تو
لالایی ات شدست، آویزِ گوشِ جان
این جان  من  فدای  مُراد و مَرام تو
بر سفرهء  محبت  و مهرِ  تو مادرم
خواهم همیشه رونقِ عشق و دوام تو

پروانه شیرین سخن

۲۳ جوزا(خرداد) ۱۴۰۳ خورشید

12 ژوئن
۱ دیدگاه

سردردومیگرن Headache & migraine

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

      سردرد و میگرن       

 Headache & migraine

میگرن عبارت از یک نوع اختلال یا مشکل نورولوژیک بوده و در جمله سردردی های مزمن قرار دارد و یک نوع سردردی یکطرفه و نبض دار می باشد که با شدت خفیف ،متوسط ، وشدید تر نزد مریض احساس می گردد.

ما نمی توانیم که باهر نوع سردردی  به طرف میگرن فکر کنیم تنها در حالتی که سردردی مریض مدت ۴ روز دوام کرده و باعث تکلیف آن شده باشد . در این صورت بعد از سوال و جواب های عمیق از مریض فکر به میگرن می گردد. حال مریض در همچنین حالات از حملات مرض که به قسم دوره ای می باشد حکایت می کند. و می گوید که شروع درد ابتدا در نیم سر بوده و آهسته به تمام سر و پیشانی  هم سرایت می کند . سردردی ابتدا ماهیت ضربانی دارد که از یک روز الی سه روز دوام می کند . مرض میگرن  یک سلسله علائم سردردی  خاصی دارد  مانند تهوع  ،استفراغ ، بی اشتهایی ، پریده گی رنگ رخسار و یک اندازه تغییرات در خلق خو ، در پهلوی این عوارض مریض در مقابل نور و روشنی ، سروصدا محافل پر ازدعام خیلی ترس دارد . و اکثر محل های تاریک و بدون سروصدا را برای محل بود باش خود انتخاب می نماید. مریض یک اندازه مشکل در حس بینایی خود داشته و گاهی مناظر رنگرد ستاره مانند را احساس می کند  در همچو حالات در جمله کمک های اولیه طبی می توان از ماساژ های ملایم در شقیقه ها، پیشانی و وجه سر اگر کار گرفته شود کمی تاثیر گذارمی باشد. ضمنآ از طریق کمپرس های گرم و سرد بر روی پیشانی و قسمت پشت گردن اگر استفاده گردد کمی از شدت درد می کاهد .

این مرض در جنس مونث نسبت به مذکر بیشتر ملاحظه می شود آن هم اگر در سال  قطع عادت ماهانه نزدشان شروع شده باشد.

اسباب و علل

در این باره تا کنون کدام نتیجه درست بدست ما می باشد . حرف نطریه براین است که عملکرد مغز و افزایش حساسیت عروق خونی مغزبه شمول یک سلسله عوامل ژنیتکی را در مورد آن دخیل می دانند قرار تحقیقاتی که در سال ۲۰۲۱ انجام شد گفته اند که یکی از جمله اسباب مرض میگرن کمبود ماده مگنیزیم می باشد.

نخوردن یک سلسله عوامل که بنام محرکین سردردی های میگرن یاد میشوند آنها عبارت اند از خوردن انواع لبنیات مانند پنیر، ماست  ، شیر ودیگر انواع آن ،بوی عطر تنباکو  الکول ،بیر ،قهوه ،کافین ، سگرت ، ترشی ها. نخوردن آب زیاد .نداشتن خواب کافی واستراحت خوب ازدیاد فشارخون و کمی آن  دوری از هرنوع استرس واضطراب  واستفاده ننمودن از عینک ضد آفتاب به شمول قبضیت مداوم را می توان در جمله اسباب مرض میگرن حساب نمود .

انواع مرض میگرن

این مرض دارای انواع مختلف بوده که هر نوع آن نظربه شدت و ماهیت خود از یکدیگر فرق می شود.

درنوع  سردردی  که منشه آن میگرن نباشد می توانیم آن را به زودی معالجه نمائیم و با دادن ادویه های مانند پاراستامول ، ایپوپروفین ۶۰۰ تا ۸۰۰ میلی گرم  روز دو مرتبه و یا ناپروکسین ۵۰۰ میلی گرم روز دو بار می توانیم سردردی را تداوی  نمائیم  اما در نوع سردردی که  منشه آن تنشی باشد. اگربا این ادویه ها نتیجه نداد می توانیم از استامینوفن ۵۰۰ تا۱۰۰۰میلی گرم استفاده کرد که نتیجه خوب دارد .

یک نوع سردردی دیگر میگرن که منشه آن خوشه ای است  که باعث گشاد ساختن رگ های خونی مغز به علت ترشع سیرتونین و هیستامین است . در این نوع سردردی  درد در اطراف چشم ها هم احساس می گردد .

دراین نوع سردردی که  باعث سینوس های انفی می باشد به علت اینکه یک اندازه احتقات و تورم در محدوده ای انف می باشد باعث سردردی میگردد.

سردردی دیگری که نسبتا مهم است عبارت از سردردی است که باعث مرض مننژیسیت می باشد در این سردردی پوشش مغز و اطراف نخاع دچار یک نوع عفونت میکروبی می گردد که بهتر است مریض جهت تداوی به شفاخانه فرستاده شود زیرا در صورت تداوی مناسب بعدا بعضی پروبلم ها را برای مریض به وجود می آورد.

یک سلسله امراض  وخیم که منشه آن تومور های مغزی و یا سرطان های مغزی می باشد درصورت عدم تداوی عاجل آثارخیلی خراب و کشنده ای دارند . در نوع سردردی که به علت صدمه به سر یا جمجمه وارد گردیده باشد در همچو حالاتی به صورت عاجل به شفاخانه توسط آمبولانس انتقال و تداوی عاجل صورت بگیرد در غیر آن مرگ مریض به علت خون ریزی مغزی حتمی می باشد

 

به امید صحت و سلامتی هرچه بیشتر شما

دکتر علیشاه جوانشیر

سدنی _استرلیا

 

 

12 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته…

شماره (۱۰)

مرهم و دارو

خراب و مست و خماری ، گهی   فتاده  و گاهی  دویده می آیی

به شوق وذوق وبه رغبت، شراب، از سرخُم سرکشیده می آیی

به  یادِ  نرگس  شهلا  ،  به  تارِ  زلفِ  نگار و به  دلربایی  او

قدم  قدم ،  به سراغش ، چنان  نسیم  بهاری ،  وزیده  می آیی

به شیخ و زاهد و قاضی و محتسب ، نه سروکاری هم مراست

تو هم به مثل  من  از این کسان ،  دست  و دلی  بریده می آیی

ز آنچه بر سر و فکر و خیال و باور و اندیشه های  شان  باقی

گریز نموده ز اوشان ، برهنه پا، به دل وجان، رهیده  می آیی

بیا  تو( نعمت ) دورانِ ، به سرزمین دلِ زار،  چنانکه میدانی

برای   درد  « بشیرت »  ز شعر مرهم  و دارو  پزیده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

قرابه های شراب

شراب ،  تا  تهِ  خم  ،  سر کشیده آمده ام

خراب   گشته  ،  لبی  را   گزیده  آمده ام

ز نخلِ   پیکر  و اندام ،   چیده  میوهء تر

به ی ادِ  فصل   جوانی ،  چشیده آ مده ام

زچشمِ پٌف کده ای، چون قرابه های شراب

به نقدِ جان  ، دلِ  خود را خریده  آمده ام

کنون که قامت سروم خمید و موی، سپید

چه طعن و لعنی ، ز ایشان شنیده آمده ام

ولی بدان که  به  حالم  ، دلِ خودم سوزد

چه بودم  و چه شده ، دیده  دیده آمده ام

نه راهی بر عقب و نه توان رفتن ، پیش

نه  چاره ای  که  بگویم   پریده  آمده ام

ولی  یگانه  رهِ  چاره  و   نجات  ،  مرا

که زنده مانده ، سرِ خود  بریده  آمده ام

ز ضرب نیش زبان  ، گشته نیم بِسمِلکی

که نیمه  جانم  و  در خون  تپیده آمده ام

بشیر! خدمتت این عرض حال « نعمتِ» تو

رقم   نموده   ،   کمی    آرمیده   آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

12 ژوئن
۳دیدگاه

جان به لب

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

جان به لب

می زنی   تیرِ  نگاهی   نیمه  جانم  می کنی

گه به سویت  خوانییم  گاه  امتحانم می کنی

میدهی دشنام  مرا  هی عذر خواهی کی کنی

گاهی ناگاه  همچو خود  تو بد زبانم می کنی

با منِ بیچاره  و دل خسته دردِ سر بس است

آنچه کردی جان به لب در هر زمانم می کنی

من که  مشتاقِ  گلِ روی تو  می باشم و بس

پس  چرا بر این گل و آن  گل روانم می کنی

جانِ من در دوستی   نا مهربانی کی رواست

اینچنین  رسوای   عالم   در جهانم  می کنی

از  کنارِ  گلِ رویت   من   به  دور  افتاده ام

در  بهارِ   زندگی    داری    خزانم   می کنی

عالمی در عشق   پاکِ   تو  گرفتار اند و من

در فراقت روز و شب آتش  به  جانم می کنی

وعده های وصل کردی  و فراموش ای دریغ

انتظار   چشم    و   ابروی   کمانم    می کنی

تا که دیدی گلِ  رویش  را  جلال  در  بوستان

آشنایی  با  گل   و   سروی   روانم   می کنی

سید جلال علی یار

۱۰ جون ۲۰۲۴

ملبورن – استرالیا

 

12 ژوئن
۱ دیدگاه

کوچه ی ممنوعه

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

کوچه ی ممنوعه

هنوزم که هنوز است

« اندر خم » کوچه ی ممنوعه ی دوست داشتن  

تو ام

نشانی من :

از ازل تا ابد و یک روز

عوضش نمیکنم

هرگز، نه

شاید راه گم کنی

و از« من » بودن عبور ،

و به معراج « ما » شدن

پرواز کنی

که من عروس سیه پوش

تو ام

میترا وصال

۱۲ جون ۲۰۲۴

لندن

12 ژوئن
۲دیدگاه

سیاهه

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

سیاهه

ای سخت با توام شده پیوند

زیبایی    تبسم   یک  لبخند

بخشند  از کلید  سعادت ها

بر بندگان  خسته ی  ارمند

جمعی  نهال  ناله  بشاندند

درسرزمین  آتش و سوگند

از اعتبار  قطب  جلالت ها

نوری به  چشم  های نژند

ای در گرفته ی تقدیر، باز

پیوند اهرمن شده ، برکند

از سایه های رخنه ی دیوار

بهتر غرور دبدبه ی اروند

شاید تموز حادثه ، روزی

بر چیند از سماجت ارغند

ما را بهایی  نخواهند داد

نفرین  بر  تقابل هم  بند.

محمد زرگرپور

ارمند ( آرام گرفته )

نژند (اندوهگین)

اروند ( رود ، دجله )

ارغند ( خشمگین)

12 ژوئن
۱ دیدگاه

موسمِ پیری

تاریخ نشر: چهارشنبه ۲۳  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۲ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

موسمِ پیری

این  نقد جان  اگر  نپذیری  کجا برم ؟

این هدیه ام اگر تو  نگیری  کجا برم؟

ریزد سرشک زدیده ی زارم زدرد وغم

خیزد  ز ناله   نیز   نفیری  کجا برم؟

ای سر ، ترا  بپای   بتی  می کنم  فدا

گر در  قدومِ   یار   نمیری  کجا برم ؟

مویم سپید  گشت و نیامد هدف بدست

این ضعف تن به موسم پیری کجا برم؟

بیراهه رفت این دل تن پرورم به عشق

نگرفته  دست  دامنِ  پیری  کجا برم؟

ناموختم  ز مکتب و وز مدرسه  کمال

این بینی یی که نیست خمیری کجا برم؟

محمد اسحاق ثنا

۱۲ جون ۲۰۲۴

ونکوور – کانادا

11 ژوئن
۱ دیدگاه

برگرد

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

بر گرد

برگرد  تا   هوا   و   فضایم   دگر   شود

هر لحظه ام به زندگی خوشرنگ تر شود

برگرد  تا که  زنده  شود فصل های سال

فصل سپید  سردی  به گرمی به سر شود

برگرد  تا   تمام   خوشی   های   زندگی

در  یک  بغل  گرفتن  تو  مختصر  شود

با یک  دل  پر از  تو  نشستم  در  انتظار

تا  در هوای   آمدنت   شب   سحر  شود

خاموش  گریه  کردم  و لب تر نشد به آه

تا  کس  نه  از شکایت  دل  با  خبر شود

دلتنگی  یار  من  شد   و  تنهایی  همدمم

تا  گردش  زمان  و  مکان زودگذر شود

این  خانه از نبود  تو خالیست « واهبا »

برگرد  پیش ازین که غمت مستقر شود

۳ آگست ۲۰۲۱

صالحه واهب واصل

هالند

11 ژوئن
۱ دیدگاه

حُـرمت سخن !

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

حُـرمت سخن !

نارساست اگر  طبعم  ،  حُرمت  سخن  دارم

در کـمــال نادانـی ،  ذوق  عـلم  و فــن دارم

لفظ  و معـنی  رنگیــن  با  عبـارت  شـیـرین

از گُل  هــای  اندیشـه  ،  آذین  چمـن  دارم

عـفت کـلام  باشد ، رنگ  و  بوی مضمـونم

خوش بویی عرفان است یا مُشک خُتن دارم

دستور زبان نقـش است  در لوحه ی پندارم

طبع سلیم  است  پویا ؛ گر لطف سخن دارم

سرکش است خروش دل درخلوت ودرمحفل

دربدر انصـــافـم ، عُــــقـده ی کُـــهــن  دارم

زقُـوم  کــژ اندیشـــی در مـزرع  عام کاشتند

خاطـرم پریشان است؛ چون حُبَّ  وطن دارم

خفاشان رَجزخوان انددرظلمت ومن چون شمع

از آتش دل روشـن ، شــمع  انجـــمن  دارم

سادگی  نمایان  است  در نگارش  (نُزهت)

بی نیاز  تفسیر  است  آیاتی  که  من  دارم

( نُزهت هروی )

۱۰ جون ۲۰۱۴

هامبورگ

11 ژوئن
۱ دیدگاه

دوبیتی ها

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

دوبیتی ها

خیالِت  بر سر آید  ای گل  من
تو بیرون رفته یی از کابل من

اگر  دیدارِ  تو  قسمت   نگردد
رسد سنگِ  جریحه بر دل من

***
چرا ای دل به خود طوفان خریدی
هوای عشق  او  بر  جان  خریدی

نمی دانم  به  دنبالِ  چه   هستی ؟
به سینه  شور  بی  پایان  خریدی

***
به  باغِ  گل  نشستم  یارم آمد
لبِ   خندان   پیِ   دیدارم  آمد

نگاهِ  او پر از عشق و محبت
نشاطِ   تازه   بر  گلزارم  آمد

۱۶فبروری ۲۰۲۴

 فرحت رحمان

11 ژوئن
۱ دیدگاه

عرضِ حال

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

عرضِ حا ل

بجُز خالق  ز پُشتِ  پرده ى  عالم  نمی داند

ترا هم بردل آن دردیست نا محرم  نمی داند

بهریک عرض حالِ دل  نمودن سودمند نبوَد

کسانى  شاد زیستند  وز دل پُرغم نمی داند

نگهدارقطره هاى اشکِ  درد آلودِ چشمت را

که خارى گلستان از  ریزش شبنم نمی داند

مکن ازسیلِ اشکت جاده ى  رُخسار را ویران

کزین ویرانگرى جُز دامنِ  پُر نم  نمی داند

دلى درد دیده ى خود را تسلى دِه نریز اشکى

که دردِ چشمِ در این دهر را مرهم نمی داند

فراق و غربت و دورى میهن میدهد رنجت

شکایت هر قدر دارى بیش و کم  نمی داند

فروغ و الفت و مهرِ وطن درسینه پنهان دار

بجز فانوس  سوزِ شعله ى مُبهم نمی داند

وطندارم ، گلیمِ ماتم و غم از وطن برچین

جهان گردیده کوروکر، ازآن ماتم نمی داند

حسن شاه فروغ

۹ جون ۲۰۲۴

11 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده ( پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

 پیوسته به گذشته…

شماره (۹)

رازِ نهان

خبر رسید که خورشید  دمیده  می آیی

ولی نه دست ز خوبان کشیده  می آیی

هنوز بدل هوس شوقِ گُلرخان باقیست

که اینچنین  به  سر و پا  دویده می آیی

بیا  که رازِ نهان   را  بهم   قصه  کنیم

تو (نعمتی) وچو باران چکیده  می آیی

گذشت  فصل  بهار  و نیامدی  چه کنم

بگرمی ات  دلِ  یاران  خریده  می آیی

نه ترکِ می  کنی و نه بساط عیش رها

شراب  شوق  بتان  را  چشیده  می آیی

سخن ز رازی که گفتی دمی بگوش دلم

وفا   و  مهر  و  صفا   آفریده  می آیی

بیا که  منتظر است  دیدگانِ  خستهِ من

به بزم شعرِ«بشیر» کی چمیده می آیی؟

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

****

عزتِ خریده

خمار و مست و خرابم ، که سر   به  بیابان کشیده آمده ام

به ذوق وشوقی، لبی را که سخت، به دندان گزیده آمده ام

به یادِ  قامتِ سر و ، به فکر پیکر  و اندام و گرمی آغوش

دوان  دوان ، فتاده ، گهی  ستاده  و گاهی  خزیده آمده ام

دگر نه کاری به زاهد،نه شیخ ونه به ملاها ومحتسب دارم

که  دستِ  دل ازین   تاجریانِ   دینی  فاسق  بریده  آمده ام

زفکر و باور و اندیشه های کهنه و فرسودهء به درد نخور

فرار کرده ز ایشان  و راه و شیوهء   نو را  گزیده آمده ام

به بزم شعر بشیرا! گهی به دیده وگاهی به دل دوان « نعمت »

مباد  فکری کسی  را، که  بیخبر به عزتِ  خریده  آمده ام

نعمت الله مختار زاده

اسن – آلمان

11 ژوئن
۳دیدگاه

دخترِ افغانی

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

دختر افغانی

ای ســرورمهــرویان ، ای دختــرافـغـانـی

صورت زپری بهـتـر،  سـرتـاج گلستـانـی

در دایره حُسنت ، کــردی تـوگــرفـتــــارم

افگنـدی به زندانـم، چون یوسـف کنعانـی

اصل ونسبت عالـی، خلـق وادبت احســن

درسیرت خود جـانـا، الگـوتو به دورانــی

یاقـوت لب لعـلت،دل میـبــرد ازهــرکـس

تاب نگهت نتوان، نی شیخ ونه روحــانـی

زلفان چـلیپــا یت ،وآن نرگــس شــهلایـت

بنـمــوده پـریشانـم، درهـجـروپـریـشـــانـی

قربان وفایت من، وزصدق وصفـایــت من

دائـم به دعـایــت مـن ،ای لعـل بـدخـشـانی

ای ســروخـرامـانــم،وی غـنـچـه خـنـدانـم

حُب توفـراگیـــراست،درمُلـک سـلـیـمـانـی

مه شدخجل ازرویت،مشک خـتـن ازبویـت

توحـوربهـشــت هسـتی،سیمیـن برونورانی

در حـفـظ وطـن جـانـا،مردانه توجنگـیــدی

رفـتـی به لـقـــاءالله،از راه مـســلـمــانـــــی

هم روس وهم انگریزان،ازغیرت توحیران

فردوس بریـــن جایــت،ازمســـند قـــــرآنی

با نصرت حق خواهــم،وزهـمـــت والایــت

شیطــان بزرگ را نیـز،ازکشـورخود رانی

امیــــد به خــدا دارد،تـا حیـدری مسـکـیــن

صهــبـــای بـقــا نوشـد، ازســاغـر یـزدانی

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۲۰ می ۲۰۰۵

سدنی – آسترالیا

11 ژوئن
۱ دیدگاه

در عطش ِ باران

تاریخ نشر: سه شنبه ۲۲  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۱ جون ۲۰۲۴  میلادی – ملبورن – آسترالیا

در عطش ِ باران

به من بگو

خورشید از کدام سمت شانه هایت

طلوع میکند ؟

آسمان شانه هایت را بوسیده آیا ؟

توکاها و سار ها

از چشم های تو

پر های شان را سیه کردند ؟

بگو چندمین گل انار بر لبانت جوانه زده؟

من ترنم شعر هایم را

به آغوش تو میسپارم

فقط

آهنگی بخوان

آوازت زمزمه رود ها ست،

در ابر و باد

در عطش باران

و نیاز من به تو

شراب دیر پای همیشه مست یست

که در تنهایی

پیمانه ی عشقت را

جرعه ،

جرعه مینوشد .

میترا وصال

۱۱ جون ۲۰۲۴

لندن

10 ژوئن
۱ دیدگاه

ماجرا های بابا علی ( قسمت اول)

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

ملبورن – آسترالیا

—————————–

 ماجرا های بابا علی

بخش اول

 درین نوشته حتی الامکان کوشش شده تا کلمات واصطلاحات محلی

 وعامیانه هرات گنجانیده شود.

حاج آق میرزا سلام علیکم !

واعلیکم شیرو ایشتونی (۱) ، خوبی ، تیاری ، پیر( پی یر) (۲) تو ایشتونه؟

_ خوبم شکر بری شما(۳)  سلام میگفتم. راستی ماستک (۴) یاد مه بره که بشما بگم پیر ما گفتم یک دفه تا خونه ما بیایین.                                        

_ چری(۵) خیریته؟ چه مایه؟

_ مثلیکه مایم خدی شما از خاطر همی ملا مرتکه گپ بزنن.

_ کو دو ایکه؟

_ همی چیه ، همالی(۶) نزدیک بود اسمی رم فراموش کنم ، پیر محموده میگم ، ملا گلک.

_ خوب گلک گادی ونه میگی یا گلک دلال؟

_ نی بابا همی همسایه ماما گل مه گلک سبزی فروش برار صدیق بلند.

_ خوب حالی بفهمیدم ، ملا گل آغا.

_ بلی ها.

_ خوب نگفتی چی گپه ؟

_ هیچی از خاطری برارمه فضلو که مایم دومادشم ، اما پیر ما میگم سردل وردار(۷) ندارن خودی ازو مرتکه گپ بزنم. از همی خاطر گفتم خاله گلنار بیاین خودی ننه مه به خسرونی(۸) برن.                                                         

_ خیلی خوب باشه . امشو که دم دیکونه(۹) بستم میرم خاله تور ور میدارم خودی خو میارم . برو به پیر خود سلام بگو ، به برار خود فضلو هم بگو هوش کن غم نخوری ملا گل آغا رفیق منه حتمآ دختر خور به تو میده چرت نزنی.

راستی چری پیر تو نمایه خدی نه نه تو بره؟                                            

_ پیر مه دلی مایه که نه نه مه به خسرونی دختر کاکا مه بره اما نه نه ما دلی نمایه.                                                                                             

_ خوب برار تو فضلو چی میگه؟

_ هیچی اونا میگم خودی قوم ها نمایم وصلت کنند.

_ خوب تو خود تو چری دختر کاکا خور نمیستونی؟

_ مه معطلم که برار مه اول دوماد بشم بعد نوبت منه . مه از خدا خو هم مایم که دختر کاکا خور بستونم، منتها(۱۰) مگری(۱۱) اول پِشک(۱۲) خور بدم بعد پا خور بن کنم.

   خوبی دگه مه مگری برم که دیر میشه چون کمی چای دشلمه هم مایم سر راه خو بخرم. خدا حافظ.                                                                          

_ برو بخدا سپردم.

   بدین ترتیب شیر احمد که همه او را بنام شیرو می شناختند روانه منزل شده و شب هنگام حاج آق میرزا که شوهر خاله شیرو می شد همراه با خاله گلنار به منزل ملا رجب پدر شیرو رفتند و پس از مصافحه و احوالپرسی خاله گلنار و مادر فضلو غرض خواستگاری از دختر ملا گلک روانه منزل وی شدند، ولی از قضای روزگار همزمان با ایشان فامیل دیگری نیز به همین مقصد به منزل ملا گلک آمدند که این موضوع تا حدی مادر فضلو و خاله گلنار را ناامید ساخت. ولی بقول معروف چیزی به روی خویش نیاوردند و سر صحبت را  باز نموده ومهلت حرف زدن به فامیل حریف را که در مجلس حضور داشتند ندادند و بدین ترتیب  خاله گلنار شروع به صحبت نموده و علاوه نمود:

_ خوب بی بی دادا اشتو هستیم به احوال خود ، بچه ها اشتونم ،  حاجی چه حال دارم، شهناز جان اشتونه ، درس ها خور بکجا رسونده، بخیر مکتب خلاص کرد.

_ الحمدالله به برکت دعا شما شکر خوبینم ، بچه ها دستبوس شما هستن ، شهناز جان هم درس ها خور بخیر خلاص کرد، دلی مایه اگه بشه به دارالمعلمین بره، راستی چری میرزا نیامدند؟

_ میرزا رفتم به خونه همشیره مه پیش ملارجب > گفتن شما برین ما باز یک وقت دیگه میریم.                                                                                

_ خوش آمدین ، خونه شما نه هر وختی که دل شما مایه بیایین.

_ راستی اینار(۱۳) مه بجا نوردم (۱۴) (منظور خانم های دیگری که آنجا بودند).                                                                                             

_ خوب شما تا حالی همدگر خور ندیده بودین ، اینا زن کلان قمندان و اونا زن خورد نا.                                                                                            

_ کودو قمندان؟

_    درین میان زن قوماندان آصف که برای اولین بار بود با مادر فضلو و خواهرش آشنا می شد ، سر صحبت را باز نموده گفت:                                 

_ مه زن قومندان آصف هستم ، ما یک چند ماه میشه که از کابل آمدیم ، بابه اولادها ده اینجه تبدیل شده  و حالی ده میدان هوایی کار میکنه.                      

_ خوب چند تا بچه دارین؟

_ مه دو بچه دارم مگم انباقیم چار تا داره ، دوتا دختر و دو تا بچه و از خودم هردویشان دختر هستن و یک بچه گک مام مرده و زندیش گم اس.                  

_ چری به کجا بوده؟

_ ده اول های انقلاب تلاشی برده بودیش.

_ خوب دگه می فهمین که هیچ خونه بی داغ نمونده ، خداوند به برکت روی حبیب خو اینار ریشه کن کنه.                                                                 

_ الهی آمین.

_ خوب مادر فضلو شما اشتونین ؟ ملا رجب اشتونن به احوال خو؟ بچه ها چه حال دارن؟ چه عجب که به طرف ما آمدین.                                               

_ خوبیم شکر از برکت دعا شما ، بخدا چند وخته که دل ما مایه بیایم ، اما هیچی فرصت نمیشه . آخر امروز شیرور ری کردم(۱۵) به دم دیکون میرزا گفتم همشیره مر بیار که ماییم به خونه بی بی دادا بریم.                                      

_ راست میگم بخدا آبجی مه چند وخته که میگم بیا بریم ، بیا بریم اما از دست سرماخورده گی بچه ها کی میتونیستیم. آخر امروز بچه خوهر مه آمده بود دم دیکون میرزا که اگه تو نمیایی که مه خود مه برم . خلاصه بری امر خیر بیامدیم تافضلو جان مار به غلامی خو قبول کنین و دخترک خور شهناز جانه عروس ما بسازین بخیر.                                                                                     

_ خیلی خوش آمدین دگه می فهمیم که دختر چه اول ، چه آخر مگری به پی بخت خو بره اما مه بری شما چیزی گفته نمیتونم. مگری  خدی خودی هم گپ بزنم ، خدی پیری هم مصلحت کنم.                                                                   

_ بی بی دادا می فهمین که دختر خونه مثل گل می مونه (۱۶). بخدا دختر شمار مثل دختر ها خود خو دوست دارم وبچه خوهر مرم که خود شما دیدین نام خدا درس خودر هم خلاص کرده و پشک خور هم بداده، حالی هف هش روزی میشه که بری خو کار گرفته . از همی خاطر هم میرزا گفت برو خودی آبجی خو وسلام زیادهم بری نا بگو و بگو که مه خود مه هم خودی ملا گل اغا گپ میزنم . دگه ما گپا خور بزدیم ، اگه خودی کس مسی مایین صلاح و مصلحتی کنین آزادین. ما که ویلکن شما نییم و باز سبا به خذمت شما می رسیم.                                     

_ خوش میایین خونه شما نه اما ازی خاطر مه نمیتونم چیزی بگم ، مگری خدی شهنازهم گپ بزنم ، خدی ملا هم ، آخر ایتو که نمیشه.

_ اینارم که شما می بینین به طلبکاری شهناز آمدند و چند روز میشه که میاین.

_ خوب دگه ما میریم که خیلی دیر شده و بچه ها وخت خو نا یه ، به ملا گل آغا سلام بگین.

_ به چیشم ، شما هم بری میرزا و ملما سلام برسانن.

_ به امان خدا.

   وبدین ترتیب نخستین شب خواستگاری بدون حصول کدام نتیجه ای پایان یافت ودر حالیکه سوار بر گادی راهی منزل بودند مادر فضلو رو به خواهرش نموده گفت:

_ اگه بی بی دادا دختر خور به بچه قمندان بده مه جواب فضل احمده چه بگم؟

_ شما چرت نزنین آبجی ، میرزا خیلی خودی ملا گل احمد دوسته سبا صبح میگم سر راه خو اول بره به کاروانسرای درخت توت ، بعدآ بره به دیکون خود خو.

_ پیر شی(۱۷) خوهر ،الهی داغ نبینی .

   و بدین ترتیب هر دو خواهر به منزل رسیدند و موضوع را با دیگران در میان گذاشتند ومنتظر ماندند تا فردا چه جوابی خواهند شنید.

   بالاخره روز دیگر سپری گشت و شبی دیگری فرا رسید که در این شب علاوه بر مادر فضلو وخاله گلنار ، ظریفه خواهر کلان فضلو نیز مادر وخاله اش را همراهی کرد.

ترق ترق درب را کوبیدند.

_ کیه ؟

_ وا کنین ، مهمون(۱۸)  نمایین؟

_ خوش آمدین ، مهمون حبیب خدایه، سلام و علیکم خیلی خوش آمدین ، صفا آوردین … بفرمایین.

_ همینجی خیلی خوبه.

_ بفرمایین ای شمار به خدا اینجی سر راهه.

   خوشبختانه که درین شب از زنان قوماندان آصف دیگر خبری نبود و این خود باعث آن شد تا امیدی بر دل مادر فضلو و خواهرش گلنار بدمد .

   پس از مصافحه طولانی خاله گلنار که میدان را تنها دیده بود با بی حوصلگی انتظار می کشید تا بداند که زن قوماندان چرا نیامده است. لذا رو به بی بی دادا نموده گفت:

_ ما که دیشو بری شما گفتیم که ما ویلکن شما نییم.

_ خیلی خوش آمدین از خدا پهنوم نیه از شما چه پهنوم کنیم ، دیشو که شما رفتین مه خدی ملا گل آغا هم گپ زدم ، خدی شهناز جان هم. ملا که بخدا خیلی هم خوشه ، از چندین ساله که همدیگر خور می شناسیم وفضل احمد جانه رم مثل حیدر دوست داره. منتها شهناز میگه مه مایم هنوز درس بخونم. آخر امروز ای دختر بچه ها آلایی اند دل نا مایه به جایی برسن ، از ما که گذشته.

_ شما چرت نزنین بی بی دادا فضل احمد هم دلی مایه که نومزادی درس بخونه ، هیچ عیبی نداره فقط بری ما یک دل جمعی بدین که خاطر ما جمع بشه، هر امری که شهناز جان بکنه به هردو دیده قبوله.

ادامه دارد….

—————————————————————————————————–

 ۱- ایشتونی ( چطور هستی)

۲ – پی یر ( پدر)

۳ – بری شما ( برای شما)

۴ – ماستک ( میخواست، نزدیک بود)

۵ – چری ( چرا)

۶ – همالی ( همین حالا)

۷ – سردل وردار ( حوصله)

۸ –خسرونی ( خواستگاری)

۹ – دیکونه ( دکان را)

۱۰ – منتها ( البته)

۱۱ – مگری ( باید)

۱۲ – پِشک ( سربازی)

۱۳ – اینار ( ایشان را)

۱۴ – بجا نوردم ( نشناختم)

۱۵ – ری کردم ( روان کردم)

۱۶ – می مونه ( می ماند)

۱۷ – پیر شی ( پیر شوی)

۱۸ – مهمون ( مهمان)

  ادامه دارد ….

10 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیرهروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

ساغر و مینا

چنانکه دانم  و دانی  دویده  می آیی

خمارِ باده ،   لبی  را مکیده می آیی

ولی شکی نبود دروفا وحرف وعمل

چنانکه گفته ام حرفم  شنیده می آیی

بیادِ   دلبرکانِ   غزال   چشم ِ   سیاه

ز روی شوق  زبانی  گزیده  می آیی

چه آش با نمکی با مساله هایی غزل

و بارباعی وچند بیت قصیده می آیی

ز تارِ زلفِ  دلآرا  و   نخلِ   پیکرِ او

یواش یواش ز اناری چشیده می آیی

عجب بحیرتم ازجانفشانی های تومن

به غمگساری جانان  سپیده  می آیی

خوشابه نزد« بشیر»(نعمتا)رسیدن تو

که دل ز ساغر و مینا  بریده می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – استرالیا

رازِ میانِ من وتو

نه  دل  ،   ز باده  و  مینا   بریده  آمده ام

نه  دست  ، از سر خوبان  کشیده  آمده ام

نه ترکِ مستی و شادی ونه زعیش ونشاط

نه وهم و، هم  ،غمی را را خریده آمده ام

****

مگو  ز  میوهء  شیرین  پیکر   و  اندام

فقط  حلالِ  چشک  را  چشیده   آمده ام

نگو سخن ز مکیدن ، نزن  گپی  ز لبان

بدانکه سخت به  مقصد  رسیده  آمده ام

یواش  یواش  زبانِ  دلم به گوشت گفت

میانِ   تو  و من  آنچه  ،  پزیده آمده ام

بگفته  اند  که  پوشیده ، رازِ  مردان را

چه طعنه هاغی ازین گپ شنیده آمده ام

بشیر! مهرِ تو از بسکه  دردلِ «نعمت»

ز خوابِ ناز،  حضورت   پریده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

10 ژوئن
۳دیدگاه

برف

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

برف

به همسرم

عشق تو چون برفی

بارید بر انگشتانم

تا بسرایمت

گرم و امیدوار

زندگی من پر از عاشقانه های تست

باد ترا می نوازد

و باران ترا می سراید

و زوزه ی باد بتو می رسد

در بی انتها

و من در برف عشقت گرمتر از خورشیدم

و در انگشتانم

شمع های نورانی شعله ورند

و درخشان

گرمای عشق از آسمان نزول کرده

و برگه های شعرم

همان خورشید نگاه های تست

در سرزمین غربت

که نقاشی میکند آیه های عشق را

در سوره های پر بار زندگی…

هما طرزی

نیویورک

 ۸ ماچ ۲۰۲۴

10 ژوئن
۱ دیدگاه

دیوارِ حَرَم

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

دیوارِ حَرَم

ببین  اشکم  به  دیوار  حرَم  مردانه  می ریزد

شراب ارغوان در کاسِ  من  مستانه  می ریزد

مسیحایی  اگر  روزی  به  فریادم   رسد  ورنه

به پیشِ پایِ شمعش بال چون پروانه می ریزد

بده ساقی مرا جامی  که مست عشق حق گردم

چه  گوهر  ها ز  حرف شاهد  فرزانه می ریزد

نسیم  از  کوی  یار  آمد  دماغ   دل  معطَّر  شد

تو گوئی مشک تاتار است در گلخانه  می ریزد

رُخت از پرده بیرون کن که بینم جلوه ی رویت

چه انواری به دیوار و  درِ  کاشانه   می ریزد

نشانت را  کجا  یابم ؟  منم  در  جستجوی  تو

رقیب اندر  رهم خار  ستم    دزدانه  می ریزد

میازار ای   رقیبِ   سنگدل    دیگر   دل ما را

که آهم آتش  اندر  خِرمنِ   بیگانه    می ریزد

سخن در گوش بیدردان  ندارد هیچ  سود ایدل

چو گنج  پر بها  در  دامنِ   ویرانه   می ریزد

بیا ای خنجری از بحرِ حرفِ  ما سخن  برچین

ز نوک خامه ی ما گوهر و  دُردانه  می ریزد

شیخ مولوی خنجری

کابل – افغانستان

۱۹ جوزای ۱۴۰۳ خورشیدی

10 ژوئن
۱ دیدگاه

بیخبر

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

بیخبر

قدم بر جاى پاى  خصمِ  خاکِ   میهنت مگذار

که بعدِ هر قدم  در پیش  رویت خار گستردند

بسختى آن  همه   کوه  کُتل   پیموده  و دیدیم

بدستِ مردمِ  نا  اهل  و  بى هنجار   گستردند

براى مردمِ کاو سال ها  در خواب  غفلت بود

ز خارى افتراق  بر هر  درو  دیوار  گستردند

مرو برآن رهى جز مرگ وکُشتارو جنون نبوَد

کمین اندر  مَسیرت  دام  ها  بسیار  گستردند

شکسته شیشه ى شأن و غرورو عزت خود را

بپیش پاى خصمِ  خویشتن  هر با ر گستردند

اجیرى اجنبى  گردید هر یک  بهرِ سُودِ خویش

چو پاى  انداز برایش  دالر و کلدار  گستردند

مسلمان  بوده  اما  بى خبر از  دین  باعث شد

نفاق و دشمنى   در  بینِ هر  دیندار  گستردند

چنان  برجانِ هم افتاده  خونِ  یک دگر ریختیم

که گویى رنگ سرخ درکوچه و بازار گستردند

غلامى را بسى کرده  قبول  از  بهرِ زورو زر

بپاى دشمنان  شأن و شرف  بى عار گستردند

سر انجام در فروغ این همه میهن فروشى ها

گلیمِ  شامِ غم  در مُلک   چندین  بار  گستردند

حسن شاه فروغ

۶ جون ۲۰۲۴

 

10 ژوئن
۱ دیدگاه

حسرتِ شیرین

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

حسرتِ شیرین

گریه کن صبرِ نماده دل  سبک  تر می‌شود

اشک خودرا گرنریزی چشم دل تر می‌شود

زندگی  بالا  و  پائین   رنج دارد  بی‌ شمار

گر بخواهی  یا  نخواهی  باز باور می‌شود

حسرت  شیرین و تلخ زندگی هرگز  مخور

هرچه باشد قسمت‌ات  آن هم مقدر می‌شود

در شکست زندگی صبروقناعت بهتر است

گرنباشد صبر وطاقت دل ستمگر می شود 

پر تلاطم  مثل   دریا   زندگی   یعنی شرر 

بر خلاف  میل  دل  گاهی  مکدر  می‌شود

عالیه میوند

فرانکفورت

10 ژوئن
۱ دیدگاه

نگاه

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

نگاه

خواهم شبی دوباره به تو یک نگاه کنم 

راضی به کار خودم  ، اگر هم گناه  کنم

بر من مگو که ترا کافر و ملحد شمرند 

در اولین قدم،  دلخوش منم که گناه کنم

مثل  شکوفه ی  بهار شدی و عطرآگین 

من آن خزان زده برگم ، به تو پناه کنم

تو می گریزی از من ، با یک نگاه ژرف

من با هزارنگاه سوزم وافغان و آه کنم

پاکیزه کن دهان خود از حرف پر فریب

شاید شود که شب غم زود تر پگاه کنم

احمد ضیأ حق شناس

10 ژوئن
۳دیدگاه

دوبیتی ها

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

دوبیتی ها

خراسـان! راد  مـردانت کجــاشد

سپهسـالار  و  دورانت  کجــاشد

کجا شـد آن همــه نام  و نشانت

شمـالـی  و  عیـارانت  کجا  شد

==

ز پروان تـابه  پریان ناله دارم

شمالـیرا  سراسـر  لالـه  کارم

برای   سـر زمیـن    دردمنـدم

شوم برق سحـاب و ژاله بارم

==

بهار آید  طرب آید  چه حاصل

نمایان  گر  شود آن بدر کامل

برای  ما   دگر    فرقی  ندارد

شهید و  بسملیم  از تیغ  قاتل

==

زمین سـرد و هـوا  ماتـم  گرفته

غـم و درد و الـم،  عالــم  گرفته

قیـامت می دمـد  در ملک  خاور

شـرار و سـوز و غم جانم گرفته

==

هریــوای  خیــالم   دردمند  است

طراوش های ذهنـم درکمند است

قیامت گـل دمیـد از اشـک خامه

سـرودم آتش و کاغذ سپند است

محمد ادریس بقایی قطره

کابل افغانستان

10 ژوئن
۱ دیدگاه

نزدیک؛ اما دور

تاریخ نشر: دوشنبه ۲۱  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۱۰ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

نزدیک؛ اما دور

عمری به دلم بود ؛ ولی سهم من نبود

در جان من آسود؛  ولی سهم من نبود

در هر  نفسِ  تازه  و تا  جاده چشمان  

این سلسله پیمود؛ ولی  سهم من نبود

در خانه‌ی جسمش به هوای هوس ِمن

هر پنجره بگشود؛ ولی  سهم من نبود

گر  دست   حوادث  ز  کنارم  بِربودش  

برگشت به من زود؛ ولی سهم من نبود

در قالب هر واژه که ازعشق به من گفت

از مهر  بفرمود ؛  ولی  سهم  من  نبود

با  خرمن  گل   هر  وجب  پیکر   من را

با عطر تن آلود  ؛  ولی سهم   من  نبود

او   یار   وفا  پیشه  و   تندیس   مرادم

او هرچه به من بود؛ ولی سهم من نبود

احمد هنایش

۲ جون ۲۰۲۳ 

اسلام آباد

09 ژوئن
۱ دیدگاه

مشاعره قیوم بشیر هروی با محترم نعمت الله مختارزاده (پیوسته بگذشته)

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۰  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۹ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

پیوسته بگذشته…       

      شماره (۷)  

غزلِ آرزو

بشارت است که عرضم ، شنیده  می آیی

خوشم چو فصل بهاران ، رسیده می آیی

مگو ز حال دلِ  ناتوان  و  خسته  و  زار

بگو به قامت راست ، نه  خمیده می آیی

من ازغنی و ترامپ ، شکوه ها بدل دارم

تو  هم   ز  تیرِ  جفا ، پر کشیده  می آیی

حضورِ تو  به  من حُکمِ ، قصیده ها دارد

اگر چه  گفتی  مرا ،  بی قصیده  می آیی

نوشته ای زکسی ، هیچ  گلایه  نیست ترا

ولی  ز جورِ  کسان  دل  رمیده  می آیی

تو(نعمتی) که رسیدی ، باوجِ عرشِ غزل

کنون که این  دلِ  زارم ،  کفیده  می آیی

بیا  بخوان غزلِ  آرزو  برای  « بشیر»

بگو    بگو  ،  غزلی    آفریده   می آیی

قیوم بشیر هروی

ملبورن – آسترالیا

 فصلِ شباب

ز رزم ، دست و دل هردو بٌریده آمده ام

به  شهرِ  بزم  ، بلاخر  رسیده  آمده ام

کجاست  ساز و سرود ، نوا و نالهء نی

که خیلی  خسته ام و سر کشیده آمده ام

کجاست مطربِ زیبا،کجاست ساقی مست

که  از سیاست  و  ملا ، رمیده آمده ام

هوای باده  و  پیمانه  بر سر است مرا

که خیلی تشنه ام و، نا چشیده آمده ام

بیامدم  که کمی  ، دور از بگو  و مگو

ز بهرِ  ساغر و صهبا  دویده  آمده ام

بیامدم  که  ز بوس  و کنارِ  مهرویان

هزار دل ، به  نگاهی  خریده  آمده ام

خرابِ بیخود ومستم، به یادِ  فصلِ شباب

لب و زبان و دهان را، گزیده آمده ام

بشیر!   آمده ام   چیزکی   رقم  کرده

به « نعمت»آنچه که گفتی ندیده آمده ام

نعمت الله مختارزاده

اسن – آلمان

09 ژوئن
۱ دیدگاه

گل ممنوعهٔ عشق

تاریخ نشر: یکشنبه ۲۰  جوزا ( خرداد ) ۱۴۰۳ خورشیدی – ۹ جون  ۲۰۲۴ میلادی – ملبورن – آسترالیا

 

گل ممنوعهٔ عشق

 تو که با هر نگه ات تیر زدی بردل من

 زخم هر تیر تحمل  نکنم پس چه کنم ؟

تو چه آسان بربودی  گل ممنوعهٔ عشق

پیش  اغیار  تجمل نکنم  پس  چه کنم ؟

ای که لبخند  شما  برده  دل  ‌و دین مرا

 کافرم گر که تجاهل نکنم پس چه کنم ؟

 ای که با سوزن مژگان تو زدی بخیه به دل

 گر که با تار تسلسل نکنم  پس چه کنم ؟

حُسن احساس به الفاظ خودت  ریخته ی

 حُسن احساس تقابل نکنم پس  چه کنم ؟

 عاقبت پای وصالت که بماندی تو به دل

 گر به وصل تو تعامل نکنم پس چه کنم ؟

هما احد لیان

۹ جون ۲۰۲۴