هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دوم )
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۲۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۷ جون ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————-
این بحث ادامه دارد . . .
این بحث ادامه دارد . . .
.
نگاهی شتابنده
بر ماجرای زنان جبرئیل هرات؛
میان احساسات، واقعیتها و ضرورت یک بدیل ملی
نور محمد غفوری
رویداد زنان جبرئیل هرات در روزهای اخیر واکنشهای گستردهای را در میان افکار عمومی افغانستان برانگیخت. برخی این حرکت را نشانهای از مقاومت مدنی و اعتراض مشروع دانستند و برخی دیگر آن را اقدامی شتابزده و فاقد زمینههای لازم برای ایجاد تغییرات بنیادی در کشور ارزیابی کردند. آنچه مسلم است، اینگونه تحرکات در فضای پیچیدهٔ سیاسی افغانستان نمیتواند جدا از رقابتهای سیاسی، منافع گروهی و تلاش بازیگران مختلف داخلی و خارجی مورد بررسی قرار گیرد.
از دید بسیاری از ناظران، ماجرای جبرئیل هرات بیش از آنکه یک حرکت سازمانیافته، سراسری و مبتنی بر یک برنامه روشن سیاسی باشد، به رویدادی مقطعی شباهت داشت که زمینه بهرهبرداری سیاسی و تبلیغاتی از آن را برای حلقات مختلف مخالف حاکمیت کنونی فراهم ساخت. در چنین شرایطی معمولاً گروههایی که خود در میدان حضور ندارند و هزینهای نمیپردازند، میکوشند از احساسات و نارضایتیهای مردم برای پیشبرد اهداف سیاسی خویش بهرهبرداری کنند.
در این میان، شماری از چهرههای وابسته به نظام جمهوری بیستساله که امروز در بیرون از کشور زندگی میکنند، تلاش دارند هر حرکت اعتراضی را نشانهای از نزدیک بودن تحول سیاسی در افغانستان جلوه دهند. این در حالی است که بخش بزرگی از این افراد همراه با خانوادههای خود در کشورهای امن و مرفه زندگی میکنند و هزینهٔ اصلی هرگونه بیثباتی، تنش و رویارویی احتمالی را مردم داخل افغانستان میپردازند. از همین رو، هرگونه تشویق مردم به اقدامات پرخطر و غیرمحاسبهشده باید با احساس مسئولیت اخلاقی و سیاسی همراه باشد.
واقعیت این است که تغییرات بزرگ سیاسی در هیچ جامعهای صرفاً از طریق حرکتهای پراکنده، محدود و فاقد پشتوانه سازمانی به نتیجه نمیرسد. افغانستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. تا زمانی که یک بدیل سیاسی منسجم، دارای برنامه روشن، ساختار تشکیلاتی مشخص و پایگاه اجتماعی گسترده ملی شکل نگیرد، انتظار تحول اساسی از حرکتهای موردی و نقطهای چندان واقعبینانه نخواهد بود.
همچنین باید پذیرفت که شرایط کنونی افغانستان هنوز بستر لازم را برای یک خیزش فراگیر مردمی فراهم نکرده است. تحولات سیاسی زمانی به نتیجه میرسند که اکثریت جامعه ضرورت تغییر را احساس کند، افکار عمومی در جهت یک هدف روشن بسیج شود و نیروهای سیاسی، اجتماعی و مدنی بتوانند در قالب یک اجماع ملی و سازمانیافته عمل نمایند. بدون فراهم شدن این مقدمات، اقدامات پراکنده هرچند ممکن است بازتاب رسانهای گسترده پیدا کند، اما الزاماً به نتایج سیاسی مورد انتظار منجر نخواهد شد.
تجربههای تاریخی افغانستان نیز نشان داده است که هیچ تحول پایدار و فراگیری بدون حضور و مشارکت همزمان زنان و مردان، نخبگان سیاسی، نیروهای اجتماعی و اقشار مختلف جامعه شکل نمیگیرد. از همین رو، هر بدیل سیاسی مؤثر باید فراگیر، فراقومی، ملی و متکی بر ظرفیتهای درونی جامعهٔ افغانستان باشد؛ نه محصول هیجانات زودگذر، شعارهای احساسی و یا امید بستن به تحرکات مقطعی.
بنابراین، ماجرای زنان جبرئیل هرات را میتوان فرصتی برای تأمل بیشتر در مورد واقعیتهای سیاسی افغانستان دانست. تفاوت میان آرزو و واقعیت، میان خواست تغییر و امکان تحقق آن، موضوعی است که نباید از نظر دور بماند. مردم افغانستان بیش از هر زمان دیگر به ثبات، امنیت و یک چشمانداز روشن برای آینده نیاز دارند. هر اقدامی که بدون سنجش دقیق شرایط عینی جامعه و توازن نیروهای موجود صورت گیرد، ممکن است به جای تأمین منافع مردم، هزینهها و دشواریهای بیشتری را بر آنان تحمیل کند.
امروز نیاز اساسی افغانستان نه ماجراجوییهای مقطعی و حرکتهای پراکندهٔ قومگرایانه، بلکه شکلگیری یک بدیل ملی، مسئولانه و سازمانیافته است؛ بدیلی که بتواند با مشارکت زنان و مردان، خواستهای واقعی مردم را نمایندگی کند، اعتماد عمومی را به دست آورد و مسیر تغییرات پایدار و مسئولانه را برای آینده کشور هموار سازد.
۱۵ جون ۲۰۲۶
کیف آزادی
لباس غـم برون از قـامت شـادی کنید هردم
بـرای شادخـواری کار بـنـیــادی کنید هردم
درخت درد و رنج خشک را بیرون کنید از باغ
هـوای آب و تاب بـاغ شـمـشادی کنید هردم
طلسـم کهـنۀ اوهـام اذهـان را کـنـیـد بـاطـل
ز نـور عقل و دانش کیف آزادی کنید هردم
بـه دام حیله افکـنـدنـد تا عـشـق و محبت را
دوبـاره نعـرۀ مجنون و فـرهادی کنید هردم
دل غمدیده را در محـفـل شـادی به یاد آرید
غزل ها را عروس بخت دامادی کنید هردم
اگر بنیاد فـرهنگ و ادب ویران شـده؛ لیکن
بـه نیروی خـرد از ریـشه آبـادی کنید هردم
بـیــاد آریـد از نقـش و نگار دفـتــر ارژنگ
تـمـدن را پـر از الــوان بهــزادی کنید هردم
هنر در دســت بازار تجـارت می شـود کالا
برون ازسودوسودا طرح ایجادی کنید هردم
ز جورخیل نادان درس وتعلیم زنان منعست
بـه پا خیزیـد و در میهن اسـتادی کنید هردم
بدون مکتب و علم و سبق عالم بُـوَد تاریک
سکوت کهکشان را جیغ وفریادی کنیدهردم
اگرشمشیر خون آشام دشمن می زند جولان
قـلــم را تـیـز تـر از تیغ پـولادی کنید هردم
بـه روی گـنج تاریـخ و تمـدن زار و نالانید
به خودآیید و یاد ازارث اجدادی کنید هردم
رسول پویان
۱۸ فبروری ۲۰۲۶
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟
قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:
فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.
شعلهی عشق
تو گلزار عشقی، بهاری، چه هستی؟!
به کوهِ دلم آبشاری ، چه هستی؟!
سراپا شکوفا، تو خوش بو چو سنبل
پُر از عطرِ نابِ عطاری ، چه هستی؟
تو در بزم گل ها ، درخشان ترین گل
تو رنگین، میانِ هزاری، چه هستی؟!
تو در باغ این دل ، هوس مینشانی
نسیمِ طراوتگساری، چه هستی؟!
دلم در هوایت همیشه بهاریست
تو با خود همیشه چه داری، چه هستی؟!
صدایت ، نوای دل انگیز باران
به شعر من این یادگاری،چه هستی؟!
نگاهت پر از راز و رمزی چو مهتاب
ز چشمت، غزل مینگاری، چه هستی؟!
چو عشقت دمادم به دل موج دارد
تو عاشقشکاری، شراری، چه هستی؟!
در آغوش شعرم، تو در بیت پنهان
سکوتی، پر ازاستعاری، چه هستی؟!
تو پیدا ، خیالی و پنهان همیشه
به اسپِ دل من سواری، چه هستی؟!
تو دریاچهای پر ز مهتاب و رؤیا
به احساس من بیقراری،چه هستی؟!
چو در سینهام شعلهور میکنی عشق
شراری، شراری، شراری… چه هستی؟!
هما باوری
جرمنی
۵ جولای ۲۰۲۵
بذرِ عصیان
زبس جاهل و نادان دارد این خاک
همیش حالِ پریشان دارد این خاک
زِ فقر و جنگ و بیداد و جهالت
هنوز آ هنگِ طغیان دارد این خاک
زِ دستِ ر هزنانِ راهِ مردم
دلی پُر درد و حِرمان دارد این خاک
نه آرامش، نه آسایش ، نه شادی
بسا اندوهِ پنهان دارد این خاک
اگر دانش شو د بنیادِ کشور
هنوز امیدِ سامان دارد این خاک
چو گردد عدل ، حاکم بر سرِ خلق
رهِ سویِ گلستان دارد این خاک
اگر دستِ خرد گیرد زمامش
بسی امکانِ عمران دارد این خاک
جوانانش اگر یابند فرصت
هزاران فکرِ تابان دارد این خاک
مبادا ناامیدی چیره گردد
هزاران بذرِ عصیان دارد این خاک
زِ بس آشوب و غوغا دیده ملت
گویا دردِ بیدرمان دارد این خاک
بشیر از دردِ این ویرانه گوید
که بس دشمن فراوان دارد این خاک
بشیر شیرین سخن
هرات – افغانستان
سود و زیان !
اشک من محمل رسیده را ماند
شبنمی از گلی چکــیـده را ماند
دل زفــریــاد و بی نــوایی دهـر
مــرغــک سـر بـریــده را ماند
جــرس از کاروان ز سیر و نــو
نغمۀ تــارخم خمــیـده را مانــد
زنــدگی در نبــرد سود و زیان
تــاجـــرغم خــریـــده را مـانــد
وای ازاین دشت پرمشقـت دهر
که بـه پا خـارها خلـیـده را ماند
تا امیداست”عزیزه“غصه مکـن
ورنه دل بارغم کشیــده را مانـد
عزیزه عنایت
۱ جون ۲۰۲۶
شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
کی گفته بود ؟
کی گفته بود : به قدرت رسیدن آسان است ؟
کی گفته بود : وطن بیکس و نگهبانست ؟
خداش حافظ و ناصر بود ز هر ونسی
اگرچه چندی اسیر وطنفروشانست
کی گفته بود : که تخریب و کشتن و چور ؟
گره گشای صفیهان و نابکارانست ؟
کی گفته بود : که زد هر کی راکت بسیار ؟
بمردم وطن خویش او مسلمانست ؟
کی گفته بود : تعصب گرایی و تفتین ؟
شعار مردم با دین و عدل و انصافست ؟
کی گفته بود : که بی علمی بهتر از علم است ؟
چو این خلاف نصوص کتاب و قرآن است
کی گفته بود زنان نصف اصل جامعه نیست ؟
زنان پاکی که ( مادر ) به نسل انسانست
کی گفته بود : مباح است دزدی زن ها؟
کی گفته بود : که بد رسمی رسم مردانست ؟
کی گفته بود : زعامت توان به نادانی ؟
کی گفته بود : حکمرانی شغل طفلانست ؟
کمال و دانش و تدبیر و عقل میخواهد
کی گفته بود : سپهداری کار نادانست ؟
به (دلگشا) شدن آسان ولی کو صولت آن ؟
زعامت است نه این کار آسیابانست ؟
ز کشت و خون نتوان در وطن امیری کرد ؟
امیر آنکه خداوند رحم و ا حسانست !!
صابر هروی
روز مادر مبارک!
نامت مقدّس است و چه نیکوست مادرم
این واژه پر طراوت و خوشبوست مادرم
زیبایی ِ تمام غزل های من تویی !
من چشم! سایه ی تو چو ابروست مادرم
اخلاص بی نظیر به قلبت شناور است
بویِ محبّتِ تو به هرسوست مادرم
عشقِ تو تا به رگ رگ من رقص می کند
یعنی درخت مهر تو انبوست مادرم
پروردگار داده به تو قلب مهربان
مهرت نشانه های خودِ اوست مادرم
بعد از خدا دلیل خوشی های من تویی!
بعد از خدا کلام تو نیکوست مادرم
با بودنِ تو فخر جهان می شوم، چون
یک ذرّه هم دعای تو جادوست مادرم
بر گفته های قلب خود اقرار می کنم!
دارم همیشه خاص ترا دوست! مادرم….
#محرابی_صافی
بغلِ یار
شبی که دست کسی حلقه در تنت باشد
خدا کند بغلِ یار میهنت باشد
به محض اینکه به آیینه صبح خیره شوی
دو بوسه مثل تتو روی گردنت باشد
اگر به فکر فرو میروی چه شیرین است
خیال و خاطر او فکر بردنت باشد
خودش که عشق تو باشد چه فرق خواهد کرد
تمام عالم و آدم که دشمنت باشد
چه کیف میدهد این زندگی که آخر کار!
به پای آنکه نشستی همان زنت باشد…
محرابی – صافی
با سپاس از همکار گرامی ما اینک معمای کلمات تصویری
شماره ( ۳ ) را خدمت شما عزیزان پیشکش می نماییم:
تمرین حافظه
معماى کلمات تصویرى شماره (۳)
راهنمای حل معماهای کلمات تصویری :
در این گونه معماها، هر تصویر ممکن است بیش از یک نام داشته
باشدو یا با کلمه های مترادف شناخته شوند. حل کننده باید یک نام
درست ومورد نظرِ تصویر را از میان کلمه های مشابه صرف یک کلمه
را تشخیص دهد.
همچنان ممکن است بعضی نشانه ها ، اشاره به بخشی از یک شکل
یا مفهوم ویژه داشته باشند، نه تمام تصویر. بنابراین دقت در تعداد حروف ،
علامتهای جمع و تفریق، و ارتباط میان واژهها ، کلید اصلی حل معما است.
دراین نوع معماها علامت « + » به ترتیب از راست به چپ به معنی
یکجا شدن حروف کلمه ها وعلامت « – » به معنی حذف یا تفریق
حروف کلمه ها می باشد.
تعداد اعداد زیر تصاویر، تعداد حروف کلمه و یا واژهٔ مورد نظر را
نشان میدهد.
همان طوریکه گفته شد، برای یک تصویر چند نام یا مترادف وجود
دارد، اما تنها یکی از آنها پاسخ را درست میسازد. مثلأ در یک
قسمت معما، تصویر« دروازه » آمده است، درحل معما امکان دارد
از کلمه های مترادف آن که « در»،« درب» و یا « باب » هم
می باشد استفاده شده باشد.
هدف این معماها، تقویت دقت، حافظهٔ کلماتی، و قدرت
اندیشه و ابتکار حل کننده است.
—————————————————-
حالا از راست به چپ ، حروف اسماى اشکالیکه در بالای خط قراردارند به ترتیب با حروف مفرد وجداگانه متصل هم بنویسید وبعد از آن حروف کلمات اشکال پایین خط را به ترتیب از راست به چپ از حروف بالای خط حذف نمایید.
جمع حروف باقى مانده بالای خط، جواب معما است.
برای کمک به حل کننده ، کلمه ی دریافت می شود که نادر است کسی از او پیشی بگیرد.
پاسخ در هفته آینده …
شاگرد شیطان
ترامپ بی حـیا درعیش ونوش اسـت
برای قتـل وغـارت درخـروش اسـت
به زعـمـش زنـده بـاشـد بـرهـمـیـشـه
رسدروزی که درگورش خموش است
……
ترامپ لعنتی،شاگرد شیطان
نباشی ای پلید ازنسـل انسان
شودروزی که یک فرددلاور
روانـه داردت،درقـهرنیــران
……
هزاران بی وطن بی آب و بی نان
به اطراف جهان،تیت وپریشان
خـداونـدا!بـرس بـرداد مظـلوم
بـکـن فـرعـونیان،راهی نیران
……
ترامپ لعـنتی،خونخوار جانی
رسـیــده آخــرت اززنـدگـانـی
شب روزت بفکرکشت وکشتار
نـــداری زنــدگـیِ جـــاودانــی
……
سـگی دیــوانـه ی دیــدم بـه بـازار
که هرسوعف زده میکرده هنگار*
بلاخـر تیـرغـیـبی برسرش خـورد
که آسـوده شـدنـد از شــرّ آن هـار*
……
خـدایـا! ملـت مـظلــوم ایــران
رهائی داری اش ازشرّشیطان
نمـائـی دشمـنـان مسلـمـیـن را
هـمـه محـشوربا شمرو یزیدان
پوهنوال داکتراسدالله حیدری
۱۲ جون ۲۰۲۶
سدنی – آسترالیا
*ـ هنگارـ تندی، تیز وشتاب،هارـ سگ گزنده،حیوانیکه مبتلابه مرض هاری باشد
قصیدهٔ :
در نکوهش جنگ و رنج ملتها
جهان از شرارِ فتنهٔ دوران میسوزد
دلِ انسان ز داغِ ظلمِ انسان میسوزد
به هر سو آتشی از جنگِ بیپایان فروزان
چراغِ خانه ها در بادِ طوفان میسوزد
به دشتِ اوکراین آتشِ خون ریزِ قدرت
به جانِ کودک و پیرانِ نالان میسوزد
به شام و قدس و لبنان شعلهٔ اندوه برپاست
دلِ مادر به یادِ طفلِ گریان میسوزد
به یمن، نانِ مردم در حصارِ مرگ و قحطی
به کامِ خاک میافتد ، به زندان میسوزد
به سودان آتشِ بیدادِ قومی شعلهور شد
وطن در شعلههای فتنهٔ پنهان میسوزد
به لیبیا ز بعدِ سال ها آشوب و ویران
چراغِ صلح در گردابِ طغیان میسوزد
به افغانستان ز بیدادِ زمانه نسل ها
میانِ آتش و باروتِ ویران میسوزد
میانِ خصمجوییهای دو قدرت وایران
دلِ مردم به بیمِ حادثه هر آن میسوزد
به هر سو لشکرِ سوداگری بر جانِ ملت
به نامِ صلح اما در هوسران میسوزد
زمین از خونِ بیگناها ن شده رنگین
ولی سوداگرِ جنگ از دلِ آنان میسوزد
جهان در چنگِ زر و نفت و سوداهای پنهان
به دستِ قدرت و سرمایهداران میسوزد
سیاستپیشهگان در بزمِ نیرنگ و فریبش
ولی وجدانِ بیدارِ ستمدان میسوزد
سازمانِ ملل خاموش و درمانده ز تقصیر
که در بندِ وتو و قیدِ فرمان میسوزد
نه فریادِ یتیمان را شنیدن میتواند
نه از اشکِ اسیرانِ پریشان میسوزد
اگر عدل و خرد روزی به دنیا بازگردد
چراغِ صلح در هر کوی و میدان میسوزد
ولی تا ظلم و حرص و جنگافروزی بماند
دلِ آزادهٔ انسانِ هشیار میسوزد
در آخر شاعر این نالهٔ جانسوز را گوید
که فائز از غمِ این حالِ ویران میسوزد
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۳/۱۹ -هه،ش
تهران ، ایران
وصله ی جانم
چه می داند ز حالم یار شیرینی که من دارم
کجا باشد خبر از حال غمگینی که من دارم
به که گویم که سازد اندکی تسکین غم دل را
ببین پر نم بود هرشام بالینی که من دارم !
نمیگردد جدا باشد همیشه وصله ی جانم
نمی سازد رهایم درد دیرینی که من دارم
کشم بردوش خود درد فراق و دوری یاران
نبر دارد کسی از بار سنگینی که من دارم
“امان“تنها ز کویت سرخ رو قصد سفر دارد
ز خون دل بود رخسار رنگینی که من دارم
امان قناویزی
و تو
به یارم
می سرایمت با تمام هستی ام
و می خواهمت با تمام نیستی ام
و می جویمت با تمام آشفتگی ام
بگذاردر دامان مهرت جاودانه شوم
بگذار در شهر ستارگانت عاشقانه شوم
و بگذار با ساز فرشتگانت عابدانه شوم
تو مرا از شاخه ای عشقت خلق کردی
تا ترا بستایم
و بپرستم
و بتو عشق بورزم
و اما من بیراهه می روم
بیراهه می روم
بیراهه می روم
و من دل به (خاک) می بندم
و من شور گذرا
و عشق چند صباح را
(عشق) می پندارم
مرا به من باز گردان
و مرا در سرزمینت
جاودانه ساز
و در صفای آسمانت
چون ستاره ساز
وپر از پرواز عاشقانه ساز
و مرا از شور وشیدایی خاک رها ساز
چه باشکوه است مرغ (هما)
در دام (خدا) باشد همیش!
هما طرزی
نیویورک
۱۰ فبروری ۲۰۲۴
سالهاست که با من حرف
می زند
اما ، میگوید! من هنوز با
پاکدامنی ام ،با خوش باوری هایم، با دیدگاهی پر امیدم
با وجدان بیدارم
هنوز کودکم !
ولی ترس از صدای ناودان باران
از غرش ابرهای سیاه،و از قضاوت شدن ها دارم
اما ،دلم می خواهد در بین
همه دیده شوم
ولی از صدای بلند قناری های
مغرض می ترسم
گوشهی پنهان می شوم
و منتظر می مانم تا با مهر دستم را کسی بگیرد
تا دوباره بخندم ،بدون
ترس ،بدون نقاب ،با صدای
قهقه
برایم بگو، نترس
یادت نرود من هنوز در درونت زندگی میکنم
شاد باش
به خود باوری هایت
به خود شناسی هایت
با وجدان بیدارت
من هنوز اینجا ستم
پشت خستگی هایت
پشت لبخند های اجباری
پشت سکوت مبهم
تو هنوز همان کودکی هستی
که دلش برای دوست داشتن
نوازش کردن های
بی دلیل تنگ است
من هنوز که هنوز
در درونت با شادمانی هایت
با غصه هایت
با ترس هایت
با خنده هایت
تو را همراهی می کنم
اما من وقتی گریه می کنم
فقط آغوش می خواهم
با قوی بودن
وقتی اشتباه ازم سر می زند
دلم می خواهد کسی کنارم
باشد
نه اینکه ترکم کند
تا بگویم ،لطفا سرزنش ام
نکن
کنارم بنشین
دستم را بگیر
” بگو دیگر تنها نیستی “
✍عالیه میوند
با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی عزیز
اینک پاسخ چیستان ها و سرگرمی ریاضی آخر هفته گذشته
را خدمت شما عزیزان پیشکش می نماییم:
جواب چیستان ها :
۱- تخت خواب
۲- ساعت
۳- قول یا عهد
۴- گندم
۵- کتاب
توکل بر خدا کردم
دو رنگی تا به کی در حرف و در رفتارمان باشد
خوشی گفتارمان ای کاش ! در کردارمان باشد
دروغ و فتنه انگیزی سراسر درد و غم دارد
بیا تا صدق نور لحظه های تار مان باشد
راز رویت چون غبار از شیشه پنهان کن
در این دنیا نباید دشمنی ها کار مان باشد
اگرچه راه دشوار است ، راه عاشقی ، اما
برای دوستی یک نامه در منقار مان باشد
شراب میوه هایش سینه را در شور میآرد
دعا کن شاخه های تاک در دیوار مان باشد
پناه آوردهام بر عشق ! از هنجار این دنیا
توکل بر خدا کردم ، خدا جان یارمان باشد
به دنبال تو خواهم داد دستم را تکان چون قبل …
اگر حتی همین هم آخرین دیدارمان باشد….
۱۴۰۵/۰۳/۱۸
#محرابی_صافی
فریادِ خاموشِ زنانِ
افغانستان
به زیرِ سایهٔ بیداد ، دختران میگریند
ز داغِ حبسِ ستم ، بیامان میگریند
به کوچههایِ غمآلودِ شهرِ خاموشان
کبوترانِ پَرِ خون نشان می گریند
نه حقِّ درس ، نه امیدِ کار و آزادی
ز تیرگیِ شبِ این زمان می گریند
زنانِ خستهٔ هرات و بلخ و قندهار
چو شمعِ سوخته در هر مکان میگریند
گناه چیست؟ جز آرزوی رهاییِ خویش
که در کمینِ دلِ ناتوان میگریند
به جرمِ آنکه نسیم از رخشان پرده گشود
درونِ دخمه و زندانِ جان میگریند
جهان اگرچه شنیدهست قصهٔ اندوه
هنوز بر غمِ این داستان میگریند
کجاست عدل؟ که بیند هزار فریادی
که از دلِ زن و طفلِ نوان میگریند
کجاست وجدانِ بیدارِ اهلِ عالم تا
بداند از چه چنین بیامان میگریند
ستمگران به چه نام از خدا سخن گفتند
که از جفایشان اهلِ ایمان میگریند
بُرید بالِ امید از هزار دخترِ پاک
که اختران به شبِ بیکران میگریند
کتاب مانده به کنجی ، قلم شکسته ز درد
به حالِ مدرسه هایِ خزان میگریند
هزار چشمهٔ دانش به خاک خشکیدهست
از این مصیبتِ تلخِ زمان میگریند
مگر نه مادرِ فرداست هر زنِ آزاده؟
چرا ز جورِ ستمکارگان میگریند
صدای گریهٔ آنان گذشته از دیوار
که کوهها ز غمِ بیکران میگریند
اگرچه پنجرهها را به قفل بسته ستم
هزار روزنِ نور از نهان میگریند
به یادِ دخترکی کز هراسِ تازیانه
شبانه در دلِ خود بیامان میگریند
خدا کند که رسد روزِ فتح و آزادی
که دشمنان ز شکستِ گران میگریند
«فائز» ز داغِ دلِ مادرانِ داغدیده
به پایِ مرثیه هایِ جهان میگریند
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۳/۱۸- هجری شمسی
تهران – ایران
خارِ مغیلان
با دستِ ستم ، سینهٔ میهن بدریدیم
ما خنجرِ این زخمِ گرانبار شدیم
نالان ز بیگانه و اغیار چراییم؟
خود کردیم و غافل زِ اعمالِ پلیدیم
مکتب نساختیم ، نرفتیم پیِ تعلیم
بر جایِ قلم، چاشنیِ بیگانه خریدیم
حرمت بشکستیم ز دانشور و دانا
چون خارِ مغیلان، به هر کف بخلیدیم
چون نسلِ ملخ، حمله بر این باغ و مزارع
بنشستیم و دزدانه همه پاک چریدیم
بردیم به یغم ا همگی دار و ندارش
در خانهٔ بیگانه ، بسا برج خریدیم
چون پایهٔ بهمنِ پُر برفِ زیان بار
هر جا که رسیدیم، به وحشت بغریدیم
بر چهره و سیمای همین باغِ گلآفروز
ما عاملِ پاشیدنِ هر زهر و اسیدیم
تلخ است حقیقت و اظهار حقایق
خود زهرِ ازین جامِ بلورین بچشیدیم
بشیر ز بیگانهای سفاک ننالد
داند که چه گنجی به ویرانه کشیدیم
بشیر احمد شیرین سخن
تمنای وصال
دلم با توست، اما تو چه بیمهری، نمیدانم
چرا هردم در این گلخانه دلگیری؟ نمیدانم
به بیداری نهای با من، ولی در خواب من هر شب
از این پیوند ما داری چه تعبیری؟نمیدانم
من امشب تا سحر دارم تمنای وصالت را
تو هم آیا ز من صد بوسه میگیری؟نمیدانم
ز من دیدی به هر دم صد گُداز ، آیا
میان آتش عشقت چه تصویری؟نمیدانم
جوانی در بساطم موجهای مست و بیباکاند
من اصلاً حرفهای کهنه و پیری نمیدانم
لبت را بر لبم بگذار ، از غم ها جدایم کن
تو از این داغیِ عشقم چه پنداری؟نمیدانم
به آغوش تو بسپارم گل اندام داغم را
تو بر این صحنهها داری چه تدبیری؟نمیدانم
میان وصلت ما، بوسهها را مال خود خواهم
تو هم آیا که میخواهی مقادیری؟نمیدانم
بیا تا شعلهافشانیِ تنورِ عشق را امشب…
نیایی، در خودم بند است و زنجیری نمیدانم
هما_باوری جرمنی
۱ دسامبر ۲۰۲۴
پیدا
۱۳۲ الف
هزار شعر ترم در کتاب او پیدا
میان آن همه شعرم حساب او پیدا
ز بخت نیک خود او را مقابلم دیدم
ز بخت شور من اما حجاب او پیدا
بدیدمش به دلم انقلاب بر پا شد
برفت و است مگر انقلاب او پیدا
عجب هراس به یک لحظه روبرو شدنش
که لحظه رفت و به دل اضطراب او پیدا
دلم گریست ،و چشمم خموش کرد نگه
درون تخمک چشمم سحاب او پیدا
سوال کردم و او بی خیال گوشش کر
دوصد کنایه در این بی جواب او پیدا
شکیبا شمیم (رستمی)
مهر و همدلیِ دوستان
به باغِ جان شکوفه میدمد نسیمی دوستان
که میوزد ز مهر و لطفِ بیتکلّفی دوستان
چراغِ راهِ ما شدند در شبِ بی پناه
ستارگانِ آسمانِ دل ، شفیقی دوستان
ز همدلی اگر نبود جهان چه سرد بود
که گرم میشود دلِ خزان زده به فیضی دوستان
به وقتِ رنج اگر رسد غمی به سینهای
گشوده میشود درِ کرم به دستی دوستان
صفایِ صحبتِ یار ، شِهابِ صبحِ ابد
که میچکد ز جامِ عشقِ بیریایی دوستان
دلم به هر کجا رود ، به یادِ یار هاست
که میتپد به شوقِ وصلِ مهربانی دوستان
اگرچه میرود عُمُر ، یاد شان نرود
نوایِ خنده هایِ پاکِ آسمانی دوستان
به یک نگاهِ گرم ، جهان دگر شود
که میرسد چو صبحِ نور ز آسمانی دوستان
دل ا ز نسیمِ مهر شان همیشه تازه باد
چو باغِ سبزِ بیخزان به سایبانی دوستان
در این غزل هر آنچه گفتم از صفایِ یار
که «فائز» است بندهٔ ز همدلی، نهانی دوستان
خلیل الله فائز تیموری.
۱۴۰۵/۳/۱۵ هجری شمسی
تهران ، ایران
بیاد دنیای امن و آزاد
نفت و گاز اول فروغ منزل و کاشانه شد
بعد ازآن دردام دالر ماند و آب و دانه شد
تا که شـمع نفت و گاز آمـد در بـزم جهان
صاحب سرمایه بی چون و چرا پروانه شد
سـرگـذشت سیستم مالی بسـی پیچیده است
آن که روزی بـا طلا گنجـیـنـۀ دردانـه شد
سکه از سـیم و زر دوران ارشـمند گـشت
در خـزانــه پـشـتـگاه قــدرت شـاهـانـه شد
پول که چرک دسـت آدم بود؛ اما در عمل
داخل گاوصندوق دکّان وبانک و خانه شد
جنگ ودعوا برسرپول است درگر د جهان
حرص امریکا زبوی نفت چون دیوانه شد
از بـرای غـارت سـرمـایـه و نـفـت جـهان
روزوشب درگیر جنگ و حملۀ دزدانه شد
انقـراض آخـریـن را مـیـزنـد انـسـان رقـم
تا که امـریکا و اسـرائـیــل زرادخـانـه شد
عاشـقان را لعـل نـوشینی اگـر مستی دهـد
آزمندان را که چاه نفت و خـون پیمانه شد
تـا که دالـر در جـهان بـا آشـنا بیگانـه شـد
قـلعـۀ پترودلار هـم کـم کمک ویـرانـه شد
در حـقـیـقـت کاغــذ دالـر نــدارد اعـتـبـار
بی طلا؛ با نـفــت دنـیـا بـازی رنـدانـه شد
نفت و تریاک و طلا بالانشین گـردیـده اند
یار تنباکو چلیم و چـرس در سـرخـانه شد
صخرۀ تعرفـه و تحریم سـرها را شکست
نعـش سـنگین دلار نـفـت روی شـانـه شد
سینۀ بانک جـهانی را چـونـان بشکافـتـند
بورس اوراق سـهام غـرب بیمارخانه شد
سـازمـان پـول نـدارد قـدرت دیـروزه را
کاکل سـرمایـه با شمشیر خونین شانه شد
آن چنان کوبید بر فـرق جهان ظالم عصا
تسبیـح ورد و دعـای غـرب دانه دانه شد
نظـم چـنـد قـطبی نگـردد تـابـع پترودلار
چونکه درپای تجارت بدتر از زولانه شد
حـاکـمان لیبی و بغـداد کـردنـد اعتراض
در نبـرد نفت و دالـر کله هـا دنـدانـه شد
اژدهـای خفته ازخواب گران بیدار گشت
گنج هوش مصنوعی وثروت ورایانه شد
عـقـل کـنفیسیوس و دل صافی لائـوتـسه
نظم ونسق دفتـر و نوش لب خمخانه شد
روح تایوانی نمیگردد ز اصل خود جدا
تا که تاریـخ کـهــن احیاگـر سـامـانـه شد
خرس قطبی سوزوسرمارا تحمل کردباز
وارد فصـل بهــار و گـرمی گلخـانـه شد
آن که در جنگ جهانی دوم پیروز گشت
با همه تحریم و تهدید زمان شادمانه شد
جنگ اکراین رابه سختی میکند آخرتمام
زورامریکا ونقش غرب چون پوقانه شد
جنگ ایـران تنگۀ هرمز را مسدود کرد
نفت ودالر درخلیج فارس داغ وفـانه شد
آبراه باب المندب کارت برد دیگر است
هردودرشطرنج برد وباخت والادانه شد
ســـرو آزاد تـمــدن بـا خـــرام جــاودان
نزد ایران وخراسـان فاخـر و جانانه شد
یار ایـران کهـن باشـد خـراسـان بـزرگ
قله های شـامخ شان بـر عقابان لانـه شد
با شکـست دالـر نفتی جهان گردد دیگـر
قلب بانک امریکا فرسـوده در پایانه شد
سوژۀ پترودلاررا گوبه هوش مصنوعی
زان که در گـوش دل انسانیت افسانه شد
وحـدت دنـیای نـو بـا نـظـم مـالی جـدیـد
باب طـبـع نخـبگان و مـردم فـرزانه شد
عشق دلها را کند ازچنگ دیوجنگ رها
شـادی و شـور و محبت بادۀ میخانه شد
دل بیاد صلح وارمان و رفاقت درجهان
در هـوای امـن و آزاد ملـل مستانـه شد
رسول پویان
۷ جون ۲۰۲۶