۲۴ ساعت

15 فوریه
۱ دیدگاه

آغوش خیال

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

آغوش خیال

صبح
از نگاه تو
آغاز می‌شود،
وقتی چشمانت
نام مرا
صدا می‌زنند
تن تو
سرزمین من است
و من
سال‌هاست
در آغوش خیال
به اقامت ابدی رسیده‌ام ،
فردا
چیزی نیست
جز ادامه‌ی بوسه‌ای
که اکنون
بر شانه‌هایم
نفس می‌کشد.
میترا وصال
لندن – انگلستان
۳ فبروری ۲۰۲۶

 

15 فوریه
۱ دیدگاه

شعله‌های هجران

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

روشن در آتش هجران

«در آتش هجرانش می‌سوزم و هر بار از یاد نگاهش دوباره جان می‌گیرم؛  

عشقی که هم ویرانم می‌کند و هم روشنم،  

هم اشکم را جاری می‌سازد و هم دلم را به شوق می‌نشاند.  

میان پریشانیِ دوری و شیرینیِ یادش،  

چون شمعی در باد می‌لرزم و باز عاشق‌تر می‌شوم…»

 

شعله‌های هجران

هر نفس از یاد تو  مست  و خرابم میشوم

در خیالت بی‌خود از جان و شرابم میشوم

چون نسیم سحری از  رهت  آیم  به چمن

عطر گیسوی تو را من به  شتابم میشوم

در خم زلف تو ای ماه، به غرقابم میشوم

وز غمت در  طلبت،  غرق  عذابم میشوم

آتشم در دل  از آن   شعله هجران تو بس

من که با یاد رخت هرشب، کبابم میشوم

در   بیابان   فراقت   بی‌نشان از خود روم

غرق در موج پریشانی، بی‌حسابم میشوم

گاه چون ابر بهاران   اشک  بارم به خیال

گاه با یاد  لبت،  مست  و  پرآبم   میشوم

ای که گفتی عاشقی را شرط صبر است و ادب

من به عشق تو بی‌صبر و در عذابم میشوم

فائز از هجر تو  دارد   دل   پر   غصه ولی

چون کند یاد لب  لعل تو ، در آبم  میشوم

خلیل الله فائز تیموری.

۱۴۰۳/۷/۱۱ ــ شمسی

تهران ــ ایران 

15 فوریه
۱ دیدگاه

چنگیز ثانی ! 

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

چنگیز ثانی ! 

رهبری مثلت ندیدم عاری از عقل و شعور 

ای ز قرآن   بیخبر تا کی بفکر قتل و چور ؟ 

چند   هستی    نوکر   همسایهٔ  بی  آبرو 

چند  باشی از رهٔ  تقوا و  از اخلاق   دور ؟ 

بر صریر کامرانی  تا  نشستی  ، هر دمی 

می شوی ( چنگیزثانی ) وقت اجرای امور 

دم ز تقوا می‌ زنی و  جعل  آیت می‌کنی 

باز هم هستی بفکر جنت و غلمان و حور 

قتل و ویرانی  به   آیین تو  می باشد روا 

مرگ مسلم بر تو باشد مایهٔ فخر و سرور 

قحطی و جور و مرض را در وطن آورده ای 

بسته ای بر روی همنوعان خود راه عبور 

با بم و راکت  نمایی  حمله ها دیوانه وار 

مسلمین را می‌کشی با نخوت و کبر و غرور 

بس زدی ، کشتی ، وویران کرده ای این ملک را 

نی ز تو زنده امان دید و نی هم اهل قبور 

با همه لاف و  گزاف  و   خصلت  روحانیت 

نی ترا  ایمان  باطن ، نی ترا شرم حضور 

با چنین اعمال زشتت گر نمیرنجی ز من 

دور   افتادی  ز  راه   آدمیت  خیلی دور . 

صابر هروی

 

15 فوریه
۱ دیدگاه

کلبه ویران

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

کلبه ویران

شاخ خشک ام از بهار و از خزان  ما مپرس
در پی گم گشته‌ی  دل از جهان ما  مپرس

راه   را   گم  کرده ام  اندر    بیابان    جنون
من که یک طوفانی ام  از درد  جان ما مپرس

یاد او   آتش   زده   در کلبه‌ی   ویران   من
بسکه دل آتش گرفت  از آشیان ما مپرس

درد   هجرانش   گرفته   راحت   جان  مرا
موج وصلش در دلم اشکی روان ما مپرس

در گلستان گل بدیدم گل ندیدم همچو او
باغ گل بی گل شده از بوستان ما مپرس

ای دلها از دست خوبان درد کشیدن عیب نیست
بی حضور جان جانم   از  توان ما مپرس

تا به کی درگیر  باشم  در پی درمان دل
سیل اشکم را ببین از آسمان ما مپرس

✍ عالیه میوند
فرانکفورت 

۴ نوامبر ۲۰۲۵

  

15 فوریه
۱ دیدگاه

زن

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

زن

من زن  شده ام  , که پر ترنم   باشم

 مانند,  جوانه   های   گندم  ,  باشم

 تو مرد شدی که  ,تکیه گاهم باشی

 نه اینکه به چاه  ظلم تو, گم باشم.!

دریا عزیزی

15 فوریه
۱ دیدگاه

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش (قسمت دوم)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۶ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف (بینش)

داکتر احمد رشاد بینش
قسمت دوم،
((زندان و شورا))
روایتِ استاد شهید محمد یوسف (بینش) از زندان و آنچه بر او گذشت، بیش از آن‌که بر (شکنجه‌ی فیزیکیِ کلاسیک)متکی باشد، بر تجربه‌ای عمیق از شکنجه‌ی روانی، انزوای تحمیلی، تحقیر سیستماتیک و خاموش‌سازی آگاهانه‌ی صدا استوار است؛ تجربه‌ای که خودِ او آن را یکی از سخت‌ترین اشکال سرکوب می‌دانست، زیرا مستقیماً اندیشه، امید و معنا را هدف می‌گرفت.
بینش پس از بازداشت و برای مدتی طولانی حدود هشت سال در زندان، عمدتاً در سلول انفرادی، تحت بازجویی و فشار قرار گرفت. هدف اصلی دستگاه امنیتی، نه گرفتن اعتراف سیاسی یا کشف شبکه‌ی سازمانی، بلکه درهم‌شکستن یک پدیده‌ی فکری بود؛ پدیده‌ای که بدون حزب، بدون اسلحه و بدون تشکیلات، ذهن نسل جوان را متحول کرده بود. از همین رو، شیوه‌ی سرکوب نیز متناسب با ماهیت تهدید، (فکری و روانی) بود.
بینش شهید در زندان با محرومیت از ارتباط، قطع دسترسی به کتاب و قلم، بازجویی‌های فرساینده، تهدید غیرمستقیم خانواده و القای مداومِ بی‌فایده‌بودن اندیشه مواجه شد. این نوع شکنجه، تلاشی بود برای القای این پیام که (سخن گفتن بی‌ثمر است) و (آگاهی هزینه‌ای جز تنهایی ندارد). او بعدها به‌صراحت بیان کرد که زندان، بیش از جسم، روح را نشانه می‌گیرد و انسان را به مرز تردید در معنای مبارزه می‌کشاند.
با این‌حال، آنچه بینش شهید را به شخصیتی متمایز بدل می‌کند، این است که زندان، سکوت فکری او را رقم نزد. اگرچه از پشت میله‌ها امکان فریاد مستقیم نداشت، اما زندان به یکی از سرچشمه‌های عمیق‌ترین تأملات او درباره‌ی آزادی، انسان و روشنفکری بدل شد. به‌ویژه تأکید او بر (تنهاییِ انسانِ مسئول) نشان می‌دهد که تجربه‌ی حبس، زبان او را تلخ‌تر اما اندیشه‌اش را شفاف‌تر کرد.
فریاد استاد شهید از پشت میله‌ها، فریاد شعارگونه یا احساسی نبود؛ فریاد او در قالب معنا تداوم یافت. او روشنفکری را نه حرفه‌ای امن، بلکه رسالتی پرهزینه تعریف کرد و تأکید داشت که روشنفکر واقعی باید آماده‌ی طرد، تخریب، زندان و حتی مرگ باشد. در نگاه او، زندان نه نشانه‌ی شکست، بلکه نشانه‌ی آن است که اندیشه به نقطه‌ی اثرگذاری رسیده است.
از منظر آزادی بشر، بینش در زندان بیش از پیش به این باور رسید که آزادی صرفاً نبودِ زنجیر فیزیکی نیست، بلکه توانِ اندیشیدن، انتخاب‌کردن و (نه گفتن) است. او نشان داد که ممکن است انسانی در زندان باشد اما آزاد بیندیشد، و جامعه‌ای بیرون از زندان زندگی کند اما در بندِ ترس، تقلید و تقدسِ دروغین گرفتار باشد. همین تمایز، به یکی از محورهای اصلی اندیشه‌ی متأخر او بدل شد.
بینش شهید را نمی‌توان صرفاً (قربانی شکنجه) دانست؛ او شاهدی آگاه بر سازوکارهای سرکوب اندیشه بود. زندان، جسم او را فرسوده کرد و بی‌تردید در شهادت زودهنگامش بی‌تأثیر نبود، اما نتوانست پروژه‌ی فکری‌اش را خاموش کند. فریاد بینش از پشت میله‌ها، فریاد انسانی بود که می‌خواست نشان دهد آزادی بشر، پیش از آن‌که مسئله‌ی سیاست باشد، مسئله‌ی آگاهی است و آگاهی را نمی‌توان زندانی کرد.
نگرش استاد شهید به مجلس و عملکرد دولتِ زمان خود، نگرشی انتقادی، اخلاق‌محور و عمیقاً مردمی بود؛ نگرشی که نه از موضع اپوزیسیون قدرت، بلکه از جایگاه (ناظرِ مسئولِ انقلابی مسئول) شکل گرفت. بینش سیاست را نه عرصه‌ی غلبه و حذف، بلکه میدان امانت‌داری، پاسخ‌گویی و تحقق عدالت اجتماعی می‌دانست و از همین منظر، به‌شدت نسبت به انحراف نهادهای نوپای آن زمان حساس بود.
بینش مجلس را در اندیشه‌ی خود، تجلی (شورا) به معنای قرآنی آن می‌دانست؛ نهادی که باید بازتاب‌دهنده‌ی اراده‌ی واقعی مردم، تنوع اجتماعی و عقل جمعی باشد. او مجلس را صرفاً یک ساختار حقوقی یا تشریفاتی نمی‌دید، بلکه آن را قلب تپنده‌ی مشارکت سیاسی و نظارت بر قدرت تلقی می‌کرد. از نظر استاد شهید، اگر مجلس به نهادی فرمایشی، کم‌اثر یا گرفتار مصلحت‌سنجی‌های غیرشفاف تبدیل شود، عملاً فلسفه‌ی وجودی خود را از دست داده و راه را برای تمرکز قدرت و فاصله‌گرفتن حکومت از مردم هموار می‌سازد.
چنانچه در سخنرانی وی در شورا ویژه ی آب رود (هلمند) شاهد آن بوده ایم…
نارضایتی بینش از عملکرد دولتِ وقت، بیش از هر چیز، ریشه در سهل‌انگاری در تحقق اهداف واقعی داشت. او معتقد بود که حکومت قرار نبود صرفاً چهره‌ها را تغییر دهد یا نمادها و شعارهای جدید بیافریند، بلکه هدف آن دگرگونی عمیق در مناسبات قدرت، عدالت اجتماعی، آزادی‌های مدنی و کرامت انسانی بود. هنگامی که استاد شهید نشانه‌هایی از تعلل، محافظه‌کاری یا بی‌تصمیمی در حل مسائل بنیادین مردم مانند فقر، تبعیض، آزادی بیان و مشارکت واقعی می‌دید، آن را خطری جدی برای آینده‌ی مردم تلقی می‌کرد.
مفهوم (نمادگرایی) در نقد بینش شهید، ناظر به این واقعیت بود که بخشی از عملکرد دولت، به‌جای پرداختن به محتوا و ساختار، به ظواهر سلطنت بسنده کرده بود. از نگاه او، تغییر نام‌ها، شعارهای پرطنین، مراسم‌های پرشکوه و تأکید افراطی بر نمادهای مردمی، اگر با اصلاح نهادها، قانون‌مندی، شفافیت و پاسخ‌گویی همراه نشود، به‌تدریج به نوعی پوپولیسم اجتماعی می‌انجامد؛ وضعیتی که در آن، احساسات جای عقلانیت و نمادها جای عدالت را می‌گیرند.
بینش همچنین نسبت به خطر (فاصله‌گرفتن حاکمیت از مردم) هشدار می‌داد. او باور داشت که دولتِ صدای انتقاد، اعتراض و حتی نارضایتی مردم را نشنود، به‌سرعت به همان ساختارهای اقتدارگرای فاشیستی شباهت پیدا خواهد کرد؛ هرچند با ظاهری متفاوت. از این‌رو، انتقادهای صریح او به دولت و مجلس، نه از سر تقابل، بلکه تلاشی برای پیشگیری از انحراف زودهنگام قدرت بود.
نارضایتی استاد شهید را باید در چارچوب فهم خاص او از دین و سیاست تحلیل کرد. او دین را اخلاقی، رهایی‌بخش و مردم‌محور می‌فهمید و سیاست را بدون اخلاق، به‌مثابه ابزاری خطرناک می‌دید. از نظر بینش، سهل‌انگاری در عمل و پناه‌بردن به نمادگرایی، نشانه‌ی آن بود که دولت و نهادهای سیاسی، به‌جای وفاداری به روح و اندیشه اجتماع، در حال گرفتارشدن در سطح و ظاهر آن‌اند. به همین دلیل، او تا پایان عمر کوتاه اما پرنفوذ خود، نقش (وجدان بیدارِ قدرت) را بر عهده گرفت؛ نقشی که هزینه داشت، اما از منظر او، تنها راه حفظ اصالت اجتماع و کرامت انسان بود.
دولتِ وقت، بینش و هم‌اندیشان او را نه به‌دلیل ضعف سیاسی یا نداشتن پایگاه اجتماعی، بلکه دقیقاً به سبب قدرت اخلاقی، نفوذ مردمی و استقلال فکری‌شان به حاشیه و انزوا می‌راند.
برای مثال ؛ (علامه بلخی، استاد شعاع) این انزوا، پروژه‌ای حساب‌شده برای مهار نوعی از اندیشه بود که با منطق (تمرکز قدرت)، (یک‌دست‌سازی گفتمان) و (اجتماع بی‌مزاحم) سازگار نبود.
نخستین علت اعتراض و مخالفت بینش، تلقی متفاوت او از قدرت و حکومت بود. بینش دولت را نه صاحب مردم، بلکه امانت‌دار موقت اراده‌ی مردم می‌دانست. او بر شورا، مشارکت واقعی، نقد علنی و پاسخ‌گویی تأکید داشت و با هرگونه تمرکز بی‌مهار قدرت حتی به نام دین و آزادی مخالف بود. این نگاه، در فضایی که دولت آن زمان به‌دنبال تثبیت اقتدار و کنترل بحران‌ها بود، خطرناک تلقی می‌شد؛ زیرا بینش مشروعیت را نه از بالا، بلکه از رضایت و آگاهی مردم می‌گرفت.
ناسازگاری بینش شهید با سیاست نمادسازی و هماهنگی احساسی بود. دولت برای حفظ انسجام و کنترل اجتماعی، بیش از آن‌که بر نهادسازی عقلانی و قانون‌محور تکیه کند، به نمادها، شعارها و دوگانه‌سازی‌های ساده‌شده (خودی/غیرخودی، زی/غیرزی) متوسل می‌شد. طالقانی با این رویکرد همدل نبود. او بارها هشدار داد که دولت اگر به اخلاق، قانون و عدالت نهادی تبدیل نشود، به‌سرعت فرسوده می‌شود. این نقدها، نظم رواییِ رسمی را مختل می‌کرد و بنابراین باید به حاشیه رانده می‌شد.
استقلال بینش از بلوک‌های قدرت بود. او نه وابسته به حزب خاصی بود، نه در پی سهم‌خواهی سیاسی. همین استقلال، او را غیرقابل‌پیش‌بینی و غیرقابل‌مدیریت می‌کرد. دولت‌ها معمولاً با مخالفانِ آشکار بهتر کنار می‌آیند تا با منتقدانِ درون‌گفتمانی که هم مشروعیت دینی دارند و هم محبوبیت مردمی. استاد شهید (اپوزیسیون) نبود، اما (تابع) هم نبود؛ و این موقعیت، برای ساختار قدرت نگران‌کننده‌تر است.
بینش نماینده‌ی نوعی اسلام اخلاقی، ضدخشونت و ضدتحجر بود که با قرائت‌های سخت‌گیرانه و اقتدارگرا از دین تعارض داشت. او با سرکوب، حذف، تکفیر و بستن فضای گفت‌وگو مخالف بود و بر آزادی بیان برای مخالفان تأکید می‌کرد. این موضع، در شرایطی که دولت برای مهار بحران‌ها به ابزارهای قهری و امنیتی تمایل داشت، نوعی (سهل‌گیری خطرناک) تعبیر می‌شد و بنابراین صدای او باید تضعیف می‌گردید.
هم‌اندیشان بینش اعم از نیروهای ملی، مذهبی، روشنفکران دینی و کنشگران شوراگرا بدیلی فکری برای آینده ارائه می‌دادند؛ بدیلی که در آن، دین با دموکراسی، شورا، قانون و حقوق مردم آشتی داده می‌شد. وجود چنین بدیلی، مانع از انحصار روایت رسمی از اجتماع مردمی بود. دولت‌ها معمولاً نه از مخالفتِ خام، بلکه از امکانِ بدیلِ مشروع بیم دارند؛ و بینش دقیقاً چنین امکانی را نمایندگی می‌کرد.
باید اذهان داشت؛ انزوای بینش و هم‌اندیشانش را باید بخشی از روند یک‌صداسازی قدرت دانست؛ روندی که در آن، صداهای اخلاقی، منتقد و مستقل اگر انقلابی و دینی باشند به‌تدریج کنار زده می‌شوند، زیرا قدرتِ حاکم، تابِ نظارتِ اخلاقیِ دائمی را ندارد. بینش برای دولتِ وقت خطرناک نبود چون می‌خواست قدرت را بگیرد، بلکه چون می‌خواست قدرت را مهار کند؛ و تاریخ نشان داده است که این نوع خطر، برای دولت‌ها تحمل‌ناپذیرتر از هر مخالفت آشکار است.
مخالفت محمدظاهرشاه با روشنفکرانی چون بینش، بلخی، شعاع مخالفتی شخصی یا صرفاً امنیتی نبود، بلکه ریشه در تعارض بنیادین میان منطق سلطنتِ اقتدارگرا و منطق روشنفکریِ آگاهی‌بخش و مردم‌محور داشت. شاه با هر جریانی که (معنای قدرت، مشروعیت و توسعه) را از انحصار دولت بیرون می‌آورد و به وجدان عمومی می‌سپرد، احساس تهدید می‌کرد.
نخست، بینش مشروعیت را از پایین تعریف می‌کردند، نه از بالا. در نظام شاهی، مشروعیت سیاسی بر ترکیبی از ناسیونالیسم دولتی، توسعه‌ی آمرانه استوار بود. در مقابل، بینش با بازخوانی دین به‌مثابه نیروی رهایی‌بخش و تأکید بر شورا، عدالت و پاسخ‌گویی، مشروعیت را به آگاهی و رضایت مردم گره می‌زدند. این جابه‌جاییِ منبع مشروعیت، بنیان نظری سلطنت را سست می‌کرد.
این روشنفکران (دینِ بی‌خطر برای قدرت) را نمی‌پذیرفتند. شاه می‌کوشید دین را یا به حوزه‌ی خصوصی و آیینی براند، یا در قالب روحانیتِ مهار‌شده و غیرسیاسی نگه دارد. بینش دقیقاً خلاف این مسیر حرکت می‌کردند: دین را اجتماعی، انتقادی و اخلاقاً متعهد می‌فهمید. دینی که به عدالت و آزادی حساس باشد، ناگزیر با استبداد تعارض پیدا می‌کند و تولید معنا می‌کرد، نه صرفاً مخالفت. سلطنت با احزاب و گروه‌های محدود بهتر کنار می‌آمد تا با روشنفکرانی که بدون تشکیلات، گفتمان می‌ساختند و ذهن نسل جوان را دگرگون می‌کردند. بینش با زبان پرنفوذ و با اعتبار اخلاقی و مردمی، (هژمونی فرهنگی) دولت را به چالش می‌کشید؛ و این نوع چالش، برای یک دولت اقتدارگرا خطرناک‌تر از اعتراض سازمان‌یافته است.
او توسعه‌ی آمرانه و تقلیدی را نقد می‌کردند. شاه خود را پرچم‌دار مدرنیزاسیون می‌دانست، اما این مدرنیزاسیون اغلب از بالا، وابسته و بی‌توجه به عدالت و مشارکت سیاسی بود. بینش آن را تقلیدی می‌خواند و بر پیوند توسعه با اخلاق، قانون و شورا تأکید داشت. این نقدها روایت رسمی (پیشرفت بدون آزادی) را بی‌اعتبار می‌کرد.
استقلال او (بینش) غیرقابل‌تحمل بود. نه قابل خریدن، مهارشدن یا همسان‌سازی با دستگاه قدرت نبود. شاه با مخالفانِ آشکار می‌توانست سرکوب کند و با نخبگانِ وابسته می‌توانست معامله؛ اما با منتقدانِ مستقل و اخلاق‌محور که هم محبوبیت داشتند و هم مشروعیت دینی و فکری، نه.
در نهایت، شاه با بینش مخالف بود زیرا او نشان می‌دادند که قدرت می‌تواند نقد شود، دین می‌تواند آزادی‌خواه باشد، و مردم می‌توانند فاعل تاریخ باشند. این سه گزاره، برای نظامی که بقایش بر تمرکز قدرت، کنترل معنا و مهار مشارکت استوار بود، تهدیدی وجودی محسوب می‌شد. از همین رو، سرکوب او تلاشی بود برای خاموش‌کردن اندیشه؛ تلاشی که در کوتاه‌مدت ممکن است موفق به نظر برسد، اما در بلندمدت، به انفجار همان آگاهی‌ای انجامید که از آن هراس داشت.
ادامه دارد…
14 فوریه
۳دیدگاه

خوانِ  درویشان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

خوانِ  درویشان

جوان‌مردی  نباشد  کارِ هر کس

 عیار و ظرفیت،  مقدارِ هر کس

صداقت، همّت و راستی، درستی

 نباشد پیشه و  کردارِ  هر کس

۰ بزرگی در عمل،  عزم و اراده

 نمی‌گنجد   در  انبارِ   هر  کس

 سخاوت و کرم، عزّت  و غیرت

 ندارد  ره   در   افکارِ  هر کس

 بیا از خوانِ  درویشان   بیاموز

 مباش  اندر  پیِ آزارِ هر  کس

 بیندیش   و  خردمندانه   بنگر

مرو   اندر  پیِ  پندارِ   هر کس

نمی‌شه، هیچ به آسانی نمی‌شه

 بشیر احمد  نمی‌شه  یارِ هر کس

 بشیراحمد  شیرین سخن

14 فوریه
۱ دیدگاه

قاصدک

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

قاصدک

غرق   اندوه  گشته‌ام حالا، هنرم  غصه می‌خورد کم کم

ریشه‌هایم دوباره خشکیده، ثمرم غصه می‌خورد کم کم

باغبان  با  تبر به  من  کوبید،  مثل  چوب  درخت پوسیدم

دردها پشت درد  می‌آیند و  سرم غصه  می‌خورد کم کم

نوجوانی شبیه خواب گذشت، خم شدم  پیر، پیر گردیدم

راه رفتن چقدر دشوار است، کمرم غصه می‌خورد کم کم

چند روزی‌ست روی خاکم من، دست و پایم کرخت گردیده… 

من درختی شکسته‌ای باغم، تبرم غصه می‌خورد کم کم

قسمتم درد و داغ و رنج است و همه شب مثل طفل در فکرم _

کارهای خلاف می‌کردم ، پدرم   غصه  می‌خورد کم کم

قصد دیدن نموده بودم که غرق   افکار خویش گردیدم

رد شد اما ندیدمش زان گه، نظرم غصه می‌خورد کم کم

نامه را بارها فرستادم  نامه‌ ها را  نخوانده دور انداخت

قاصدک با همین پیام آمد، خبرم غصه می‌خورد کم کم

خواب‌های عجیب می‌بینم، از من او بیشتر پریشان است

گفت: بر من صدای احساسم، دلبرم غصه می‌خورد کم کم….

۱۴۰۴/۱۱/۲۵

#محرابی_صافی

 

14 فوریه
۱ دیدگاه

اینجا و آنجا

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

اینجا و آنجا

۱۲۴ الف

 آتش اینجا  دود  آنجا ،  تار اینجا پود آنجا

 این جدایی ها چرا ، نابود اینجا بود آنجا

 خانه اینجا اهل آنجا ،سخت اینجا سهل انجا

 فهم اینجا جهل آنجا ، دیر اینجا زود آنجا

 چشم اینجا نور آنجا،دانه اینجا مور آنجا

مادر مهجور  اینجا ،  مژده ء  مولود  آنجا

مرده اینجا صبر آنجا، صید اینجا ببر آنجا

باد  اینجا  ابر آنجا  ،  آیت  مقصود  آنجا

 وعده اینجا یار آنجا، خشت اینجا کار آنجا 

دیده ء بیدار  اینجا ، گوهر  مفقود  آنجا

شکیبا شمیم رستمی

۱۲ نوامبر ۲۰۱۶

14 فوریه
۱ دیدگاه

تعبیر

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تعبیر

عروس  طبع  من  را  پیر  کردند

 نشاط  و خنده  را  زنجیر کردند

 به جرم اینکه زن هستم خدایا

 مرا  جنس  دوم   تعبیر  کردند

 دریا عزیزی

 

14 فوریه
۱ دیدگاه

سنگ خارا

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

سنگ خارا

نه احساسِ که بنویسم نه هم ذوق تماشایی

نه   در    دل   آرزو   دارم   که   بنمایم  تمنایی

چه  شد این  مردمِ صاحب  دلی با همت مارا

که می بینم  گرفتارِ  غم  و درد اند  هر جایی

فغان  و  ناله و   فریاد  و   واویلا   بهر  کنجی

به هر  شهر  و   دیار و  کوچه و  بازار  بلوایی

به چشم سر بدیدم کشته های بس فراوان را

که می جوشید خونِ مسلمین مانند دریایی

به تیر  و  توپ  می بندند  مسلم  را نمیدانم

میانِ سینهٔ شان  دل  بُوٓد  یا سنگ خارا یی

چنان وحشی صفت بر مردمِ مظلوم می تازند

که گویی غیرِ امروزش نباشد هیچ فردا یی

« لبیب » آخر به تیغ دشمنان صد پاره میگردی

ا گر قسمت چنین باشد ندارم هیچ پروا یی

عبدالقیوم لبیب

 ۶ / ۷ / ۱۳۹۷

از مجموعه سودای دل

 

 

 

14 فوریه
۱ دیدگاه

دامِ صیاد

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲۵ دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

دامِ صیاد

سحرگه  سوی  میخانه  دویدم

دگر  از  مسجد   و   ملا   بریدم

 بدیدم  بر دل  شوریده ی  خود

 به جز از خون دل چیزی ندیدم

 نمانده  جای  وصله  بر تن من

 ز بس  بر  دور  کوی تو خزیدم

 چه دانی عاقبت در شامگاهی

 چو خورشید از لب بامت پریدم

 گهی شاد و گهی غمگین غمگین

 به هر حالت به کوی تو رسیدم

 گهی چشمک زدی گه تیر مژگان

 چو   آهو   از   دم  تیغت رمیدم

 کشیدم  رنج  بسیار  در  ره تو

جفایت را به  جان و دل خریدم

 بدیدم  مرغ  دل  در دام  صیاد

امان“از چشم چون اشکی چکیدم

 امان قناویزی

14 فوریه
۱ دیدگاه

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش ( قسمت اول )

(هجدهمین سال نشر ۲۵  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۴ فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

تحلیلی بر نگرش استاد شهید محمد یوسف بینش

داکتر احمد رشاد بینش 
قسمت اول:
نگرش استاد محمد یوسف (بینش) به دین، ایمان، مذهب، مردم و اجتماعِ زمان خویش، نگرشی انتقادی، تاریخی، مسئولانه و در عین حال عمیقاً متعهدانه بود؛ نگرشی که نه از بیرون دین، بلکه از درون ایمان و با دردِ زیسته‌ی یک روشنفکرِ مؤمن شکل گرفت. بینش دین را نه صرفاً مجموعه‌ای از باورهای فردی، آیین‌های عبادی یا مناسک سنتی، بلکه جهان‌بینیِ جهت‌دهنده به زندگی اجتماعی و تاریخی انسان می‌دانست. از نگاه او، دین اصیل نیرویی رهایی‌بخش است که انسان را از جبرهای طبیعی، اجتماعی، طبقاتی و تاریخی آزاد می‌سازد و او را به آگاهی، انتخاب و مسئولیت فرا می‌خواند.
در تلقی بینش، ایمان امری ایستا، موروثی و تقلیدی نبود، بلکه تجربه‌ای آگاهانه، انتخابی و پویا به‌شمار می‌رفت. او میان ایمانِ آگاه و ایمانِ موروثی تمایز قائل می‌شد و ایمانِ بدون آگاهی را زمینه‌سازِ انفعال، خرافه‌گرایی و تسلیم در برابر سلطه می‌دانست. ایمان، در اندیشه‌ی او، نه پناهگاهی برای فرار از واقعیت‌های اجتماعی، بلکه نیرویی برای مواجهه‌ی شجاعانه با آن‌هاست. از همین رو، بینش ایمان را همواره با تعهد اجتماعی، درد مردم و مسئولیت تاریخی پیوند می‌زد.
بینش در تحلیل مذهب، تمایز معروف خود میان دینِ توحیدی و دینِ شرک‌آلود یا میان را مطرح کرد. مقصود او از این تمایز، نفی مذهب نبود، بلکه نقدِ تاریخیِ دگردیسیِ دین در بستر قدرت و سیاست بود. او معتقد بود که مذهب، در طول تاریخ، گاه از حقیقتِ رهایی‌بخش خود تهی شده و به ابزاری برای توجیه سلطه، حفظ وضع موجود و مشروعیت‌بخشی به نابرابری‌ها بدل گشته است. در چنین وضعی، مذهب به‌جای آن‌که آگاهی‌بخش باشد، تخدیرکننده می‌شود و به‌جای برانگیختنِ اعتراض، مردم را به صبرِ بی‌هدف و تسلیم دعوت می‌کند.
نگرش بینش به مردم، نگاهی دوگانه اما صادقانه بود. از یک‌سو، او مردم را قربانیان ساختارهای استبدادی، استعمار، فقر فرهنگی و تحریف دینی می‌دانست و از سوی دیگر، آنان را مسئول سرنوشت تاریخی خویش تلقی می‌کرد. بینش هرگز به تحقیر مردم تن نداد، اما از تقدیس ناآگاهانه‌ی آنان نیز پرهیز داشت. او توده‌ی بی‌خود را محصول نظام‌های سلطه می‌دانست، نه ذات مردم، و باور داشت که با آگاهی‌بخشی، بازگشت به خودِ تاریخی و احیای ایمانِ مسئولانه، می‌توان مردم را از حالت انفعال به کنشگری اجتماعی رساند.
در تحلیل اجتماعِ زمان خود، بینش جامعه‌ را جامعه‌ای ازخودبیگانه می‌دید؛ ازخودبیگانگی‌ای که هم ریشه در سنت‌های منجمد و تحریف‌شده داشت و هم در مدرنیته‌ی تقلیدی و وابسته. او نه بازگشتِ کورکورانه به گذشته را راه‌حل می‌دانست و نه تسلیمِ بی‌چون‌وچرا به الگوهای شرقی و غربی را. پروژه‌ی فکری بینش، بازخوانی انتقادیِ میراث دینی و تاریخی برای ساختن انسانی خودآگاه، آزاد و مسئول در جهان معاصر بود.
در مجموع، نگرش شهید بینش را می‌توان تلاشی دانست برای پیوند میان ایمان و آگاهی، دین و آزادی، مذهب و عدالت، و فرد و جامعه. او دین را نه در تقابل با عقل و علم، بلکه در خدمت بیداری انسان و تحول اجتماعی می‌خواست. از این منظر، استاد شهید بیش از آن‌که یک متفکر صرفاً نظری باشد، روشنفکری متعهد بود که اندیشه‌اش از متن دردهای اجتماعی زمانه برمی‌خاست و همواره به سوی تغییر، مسئولیت و رهایی جهت‌گیری داشت.
شهید محمد یوسف بینش به‌دلیل مجموعه‌ای از عوامل فکری، سیاسی و اجتماعی به مدت هشت سال زندان رفت، نه به‌سبب فعالیت حزبی کلاسیک یا اقدام مسلحانه، بلکه به خاطر تأثیرگذاری فکری گسترده و خطرناک تلقی‌شده برای نظم سیاسیِ وقت. زندانی‌شدن او محصول تقاطع اندیشه، قدرت و ترس حکومت از بیداری اجتماعی بود.
استاد شهید در دهه‌ی ۱۳۴۰ و اوایل ۱۳۵۰ با سخنرانی‌ها به‌ویژه در تکایای چون (میر محمد اکبر آقا ومیرزا فقیر محمد حسین آقا) و مجلس و پارلمان آن دوره نسلی از جوانان، دانشجویان و روشنفکران مذهبی را تحت تأثیر قرار داد. او قرائتی از اسلام ارائه می‌کرد که دین را از حوزه‌ی فردی و آیینیِ صرف بیرون می‌آورد و آن را به نیرویی آگاهی‌بخش، عدالت‌خواه و ضدِ استبداد و استعمار تبدیل می‌کرد. این نوع قرائت، هرچند به‌صورت مستقیم فراخوان به شورش مسلحانه نبود، اما بنیان‌های مشروعیت فکریِ نظام سیاسی وقت را به چالش می‌کشید.
نخستین عامل اصلی زندانی‌شدن استاد شهید، زبان انتقادی و ساختارشکن او بود. او مفاهیمی چون استبداد، تزویر،عوام فریبی، استثمار گری دینِ رسمی، روحانیتِ وابسته به قدرت، و روشنفکریِ بی‌تعهد را به‌طور صریح نقد می‌کرد. این نقدها اگرچه اغلب در قالب تحلیل تاریخی و دینی بیان می‌شد، اما برای دستگاه امنیتی معنایی سیاسی داشت، زیرا مخاطب آن وجدان اجتماعیِ جوانان بود.
به طور نمونه؛ به چالش کشیدن افکار ملا رشاد در زمان خودش…
دومین عامل، نفوذ اجتماعی گسترده‌ی بینش بود. رژیم شاهی بیش از آن‌که از مخالفان محدود و سازمان‌یافته بترسد، از روشنفکری می‌ترسید که می‌توانست بدون تشکیلات حزبی، گفتمان بسازد و ذهن‌ها را تغییر دهد. شهید بینش نه رهبر حزب بود و نه عضو سازمان سیاسی، اما سخنانش تولید معنا می‌کرد و این معنا، به‌ویژه در فضای اختناق سیاسی، بسیار خطرناک تلقی می‌شد.
سوم، شهید بینش در سخنرانی‌هایش نوعی اسلام اعتراضی و تاریخِ انتقادیِ تشیع را مطرح می‌کرد که هم‌زمان دو جبهه را ناراضی می‌ساخت: از یک‌سو حکومت را، که دینِ غیرسیاسی و کنترل‌شده می‌خواست؛ و از سوی دیگر برخی جریان‌های سنتی و محافظه‌کار مذهبی را، که قرائت انتقادی او از تاریخ و نهاد دین را برنمی‌تافتند. این هم‌زمانیِ فشارها، زمینه‌ی برخورد امنیتی با او را فراهم کرد.
در همان سال ها بازداشت و به زندان انفرادی منتقل شد. او حدود هشت سال را در شرایط سخت زندان و بازجویی گذراند. هدف اصلی از این زندان، نه محاکمه‌ی قضایی، بلکه شکستن روحیه، قطع ارتباط او با جامعه و خاموش‌کردن صدای اثرگذار او بود.
در نهایت، زندان رفتن شهید بینش را باید نتیجه‌ی این واقعیت دانست که او دین را به آگاهی، و آگاهی را به مسئولیت اجتماعی پیوند زد؛ پیوندی که در فضای استبدادیِ زمانه، تهدیدی جدی برای نظم موجود محسوب می‌شد. استاد بینش نه با اسلحه، بلکه با اندیشه به میدان آمده بود، و همین امر او را به زندان کشاند.
مبارزه‌ی استاد شهید محمد یوسف بینش با عوام‌فریبی و دسیسه‌سازی مذهبی، پیش از آن‌که شکل کنش سیاسی مستقیم یا مقابله‌ی سازمانی به خود بگیرد، مبارزه‌ای معرفتی، تاریخی و روشنگرانه بود. او باور داشت که خطرناک‌ترین نوع سلطه، سلطه‌ای است که در لباس دین ظاهر می‌شود و با تقدس‌بخشیِ دروغین، عقل و اراده‌ی انسان را از کار می‌اندازد. از این‌رو، میدان اصلی نبرد بینش، ذهن و وجدان دینیِ جامعه بود.
بینش عوام‌فریبی مذهبی را در پیوند تنگاتنگ با جهل مقدس تحلیل می‌کرد؛ جهلی که نه از نبود اطلاعات، بلکه از تعطیل‌کردن اندیشه و پرسش‌گری سرچشمه می‌گیرد. او نشان می‌داد که چگونه برخی روایت‌های دینیِ تحریف‌شده، به‌جای آن‌که انسان را به مسئولیت، عدالت و آزادی فراخوانند، او را به انفعال، تقدیرگرایی و تسلیم در برابر ظلم سوق می‌دهند. به نظر استاد شهید، وقتی دین به مجموعه‌ای از شعارهای احساسی، مناسکِ بی‌محتوا و اسطوره‌سازی‌های اغراق‌آمیز فروکاسته می‌شود، بهترین ابزار برای فریب توده‌ها و تثبیت قدرت‌های سیاسی و طبقاتی خواهد بود.
یکی از مهم‌ترین شیوه‌های مبارزه‌ی وی، بازخوانی انتقادی تاریخ اسلام و تشیع بود. او با تفکیک میان اسلامِ پیامبر و اسلامِ درباری تلاش کرد سازوکارهای تاریخیِ دسیسه‌سازی مذهبی را افشا کند. در این تحلیل، استاد نشان می‌داد که چگونه قدرت‌های سیاسی، با حمایت بخشی از نهاد دینی، مفاهیمی چون صبر، قضا و قدر، شفاعت و انتظار را از محتوای اعتراضی و اخلاقی تهی کرده و به ابزار توجیه وضع موجود تبدیل کرده‌اند. این افشاگری، مستقیماً عوام‌فریبی دینی را هدف می‌گرفت، زیرا پرده از پیوند قدرت و تقدس برمی‌داشت.
استاد شهید در سطح گفتمانی، زبان و ادبیات خاصی برای مقابله با فریب مذهبی برگزید. او به‌جای زبان فقهیِ خشک یا فلسفیِ انتزاعی، از زبانی ادبی، استعاری و عاطفی بهره می‌گرفت تا هم مخاطب عام را جذب کند و هم او را به اندیشیدن وادارد. این انتخاب آگاهانه، خود بخشی از مبارزه با عوام‌فریبی بود؛ زیرا بینش می‌خواست احساس را از انحصار خطابه‌های فریبکارانه بیرون آورد و آن را در خدمت آگاهی قرار دهد.
در نقد دسیسه‌سازی مذهبی، بینش به‌شدت با روحانیتِ وابسته به قدرت و دینداریِ شغلی مرزبندی می‌کرد، بی‌آن‌که اصل نهاد دین یا نقش تاریخی روحانیت را نفی کند. او معتقد بود که وقتی دین به حرفه و منبع ارتزاق یا ابزار نفوذ سیاسی بدل می‌شود، ناگزیر به تولید ترس، وعده‌های موهوم و دشمن‌سازی‌های ساختگی روی می‌آورد تا موقعیت خود را حفظ کند. از این منظر، عوام‌فریبی نه یک خطای فردی، بلکه یک سازوکار نهادی و ساختاری است.
در نهایت، مبارزه‌ی استاد شهید علیه عوام‌فریبی مذهبی را می‌توان تلاشی دانست برای بازگرداندن حق اندیشیدن به مؤمنان. او ایمان را بدون آگاهی، نوعی اسارت می‌دانست و باور داشت که رسالت روشنفکر دینی، نه آرام‌کردن وجدان‌ها، بلکه بیدارکردن آن‌هاست؛ حتی اگر این بیداری، هزینه‌ی طرد، تخریب و زندان را در پی داشته باشد. وی با این رویکرد، دسیسه‌سازی مذهبی را نه با تکفیر و حذف، بلکه با روشنگری، تاریخ‌خوانی انتقادی و بازسازی معنای ایمان به چالش کشید.
تضاد ایدئولوژی شهید بینش با آنچه خود او از آن با عنوان روحانیتِ درباری یاد می‌کرد، تضادی سطحی یا شخصی نبود، بلکه تعارضی عمیق، ساختاری و معرفتی میان دو قرائت کاملاً متفاوت از دین، قدرت و نقش انسان در تاریخ بود. این تضاد از تفاوت در تعریف دین، کارکرد مذهب و نسبت ایمان با قدرت سیاسی سرچشمه می‌گرفت.
در اندیشه‌ی استاد شهید، دین پدیده‌ای تاریخی، اجتماعی و رهایی‌بخش بود؛ نیرویی که باید در برابر ظلم، تبعیض و استبداد بایستد و انسان را به آگاهی و مسئولیت برساند. در مقابل، روحانیتِ درباری دینی را نمایندگی می‌کرد که کارکرد اصلی‌اش توجیه وضع موجود و تقدیس قدرت بود. این نوع روحانیت، به‌جای آن‌که در کنار مردم و در برابر سلطه بایستد، با ساختار قدرت سیاسی و طبقاتی پیوند برقرار می‌کرد و از دین به‌عنوان ابزاری برای تثبیت نظم حاکم بهره می‌گرفت.
استاد شهید روحانیت درباری را نه صرفاً وابسته به یک حکومت خاص، بلکه یک تیپ تاریخی می‌دانست؛ تیپی که از دوره‌ی خلافت‌های اموی و عباسی تا سلطنت‌های بعدی و حتی دوران معاصر تداوم یافته است. از نظر او، این روحانیت با تکیه بر ظواهر شرعی، مناسک پررنگ و خطابه‌های احساس‌برانگیز، نوعی دینداریِ بی‌خطر برای قدرت تولید می‌کند؛ دینداری‌ای که مردم را به صبر، قضا و قدر، اطاعت و پرهیز از اعتراض فرا می‌خواند.
تضاد اصلی شهید بینش با این روحانیت، در سیاسی‌زدایی از دین بود. روحانیت درباری می‌کوشید دین را از عرصه‌ی عدالت، قدرت و تاریخ بیرون براند و آن را به امر خصوصی، فردی یا صرفاً آیینی تقلیل دهد، در حالی که بینش دین را ذاتاً اجتماعی و سیاسی می‌دانست؛ نه به معنای حزبی، بلکه به این معنا که دین نسبت به سرنوشت جامعه و مناسبات قدرت بی‌طرف نیست. از نگاه او، دینی که در برابر ظلم سکوت می‌کند، عملاً در کنار ظلم قرار گرفته است.
از منظر روش‌شناختی نیز میان این دو رویکرد تعارض وجود داشت. روحانیت درباری بر تقلید، تسلیم و مرجعیتِ غیرپرسش‌پذیر تأکید می‌کرد، در حالی که بینش بر آگاهی، انتخاب و مسئولیت فردی پای می‌فشرد. او ایمانِ تقلیدی را خطرناک می‌دانست، زیرا چنین ایمانی به‌راحتی در خدمت قدرت قرار می‌گیرد و به ابزار عوام‌فریبی بدل می‌شود. به همین دلیل، بینش حق پرسش‌گری را جزء لاینفک ایمان می‌دانست؛ حقی که روحانیت درباری اغلب آن را تهدیدی برای اقتدار خود تلقی می‌کرد.
در سطح اجتماعی، تضاد استاد شهید با روحانیت درباری به مسئله‌ی مردم بازمی‌گشت. بینش مردم را سوژه‌های تاریخ می‌دانست، نه توده‌ای نیازمند هدایت دائمی و بی‌چون‌وچرا. در مقابل، روحانیت درباری با حفظ فاصله‌ی تقدس‌آمیز میان خود و مردم، نوعی رابطه‌ی عمودی و سلطه‌محور برقرار می‌کرد که در آن، توده‌ها بیشتر مصرف‌کننده‌ی معنا بودند تا تولیدکننده‌ی آگاهی.
در نهایت، تضاد ایدئولوژی بینش با روحانیت درباری را می‌توان تضاد میان دینِ اعتراض و دینِ توجیه، میان ایمانِ آگاهانه و دینداریِ ابزاری دانست. بینش این تعارض را آگاهانه و با هزینه‌های سنگین از طرد و تخریب تا زندان پذیرفت، زیرا باور داشت که بقای دین، در گرو رهایی آن از پیوندهای فاسد با قدرت و بازگرداندن آن به متن زندگی، رنج و مسئولیت انسان است.
ادامه دارد…
12 فوریه
۱ دیدگاه

طلوع چشم

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۳  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۲  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

طلوع چشم

بیا که عشق تو در پای من رسن شده است

ببین به سوز  دلم  آتشی  به من شده است

نگاه مست تو  با چشم  من  سخن می‌گفت

شکوه  جلوه‌ی  نازت ؛  حریر تن  شده است

ز  بس  که  راز  تو  بنوشته‌ام   به   دفتر  دل

ببین که هر ورقش خط به خط سخن  شده است

مرو به محفل   زاهد   مگو   ز جرم  و  عذاب

سخن ز شهد بگو، پر شکر، دهن شده است

بیا    به   روضه ای   رضوان   باغ   دل  بنگر

که باغ پر ز گل و لاله و سمن   شده   است

ز هجر دوری تو تیره گشته  کلبه‌ی   عشق

طلوع چشم تو خورشید انجمن شده است

چو غنچه  پاره کنم  جامه‌ام   ز  هجر تو باز

که از فراق  تو این پیرهن کفن شده است

عالیه میوند

فرانکفورت – المان

۹ جنوری ۲۰۲۶

 

11 فوریه
۱ دیدگاه

لبخند تو

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۲۲  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

لبخند تو

جهان

در لبخند تو

معنا می‌شود،

وقتی نامم را

آهسته

بر لبانت زمزمه میکنی ،

من

در عطر انگشتانت

می پیچم ،

و قلبم

در آغوشت

به شعر بدل می‌شود ،

تو مرا

چنان دوست می‌داری

که ،

هر باری

که مرگ را تجربه کرده ام

دوباره

به زندگی

برمی‌گردانیم .

میترا وصال

لندن – انگلستان

۷ فبروری ۲۰۲۶

11 فوریه
۱ دیدگاه

 قصیدهء مهر پدر و مادر

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۲  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

 قصیدهء مهر پدر و مادر

به لطفِ حق، شبِ تیره به نورِعشق یارمی‌گذرد 
دلِ پدر، دلِ  مادر زِ مهرِ بی‌شمار می‌گذرد 

زِ     روزِ  نخستِ    آمدنِ      طفلِ    ناتوان 
دمادم از نفسِ شوقِ آن دو غمگسار می‌گذرد 

چو   نوزاد ،  خفته   در  بغلِ  مادرِ  وفادار 
جهان به عطرِ لبخندِ  آن رخِ نگار می‌گذرد 

هنوز آن ناله‌های نرم و آن  زبانِ کودکانه 
به شوقِ جانِ پدر، چون نسیمِ بهار می‌گذرد 

قدم‌قدم به  لرزشِ  پایِ  نخستِ خویش 
به دستِ مهرِ پدر، از خطر و از غبار می‌گذرد 

به هر سقوطِ کوچکِ او، دل شکسته‌شان 
ولی به شکرِ برخاستنش  استوار  می‌گذرد 

چو وقتِ مکتب و دفتر  و  بویِ کاغذ آید 
دلِ پدر و مادر  از  آن   انتظار   می‌گذرد 

به اشکِ شوق، رها می‌کنند  دستِ کودکَک 
که سویِ علم رود، تا زِ  جهل و  شرّ می‌گذرد 

جوان شود پسر و دختر از شکوفهٔ عمر 
ولی زِ عمرِ والدین، چه زود و بی‌قرار می‌گذرد 

یکی   جوان‌  تر  و   تازه‌  تر  از  بهارِ  نو 
یکی دگر خمیده و رنجور و نزار می‌گذرد 

شبِ    درازِ   پر تب‌     و  تابِ   کودکی 
به پاسداریِ آن دو دلِ غمگسار می‌گذرد 

به هر نفس که طفل، جوان‌تر شود، ببین 
که عمرِ مادر و   پدر از شمار می‌گذرد 

به سفره‌ای که با عرقِ جبین نهاده‌اند 
هزار قصهٔ رنج و هزار یادگار می‌گذرد 

به روزگارِ سخت، به شب‌های بی‌امان 
دلِ پدر و مادر از عشقِ بی‌شمار می‌گذرد 

چو فرزندان به خانهٔ خویش آشیان کنند 
دلِ والدین زِ شوقِ همان روزگار می‌گذرد 

ولی چه سود که قامتشان خمیده شد 
که عمرشان به پایِ محبت، نثار می‌گذرد 

در آخرین نفس، به دعای خیرِ فرزندان 
دلِ پدر و مادر از این رهگذار می‌گذرد 

و   این  حکایتِ  مهرِ  دو یارِ   بی‌ بدیل 
به نامِ عشق، زِ دفترِ روزگار می‌گذرد 

به ختمِ  قصه،   گوید دلِ شاعرِ شما 
که نامِ او «فائز» است و از افتخار می‌گذرد 

خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۳/۴/۱۸.شمسی
تهران ، ایران

11 فوریه
۳دیدگاه

بی سر نوشتی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۲  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

بی سر نوشتی

الا ، ای  دشمنان   فاسدِ پست 

ستمگاران و  جلادان  بد مست 

نمی ماند بما  بی سر نوشتی 

شما را روز کیفر دادنی هست 

دو باره صبح  میگردد   شب ما 

درین بحبوحه گر مردم  شد از دست 

قیام مردمی   گر  گشت  آغاز 

کسی زین ورطه سالم کی توان رست 

به حفظ خاک خود این قوم آزاد

سرش رفت و ولی از پای ننشست 

ز جنگ مذهبی گر گشت پاشان 

دوباره می‌شود دمساز و پیوست 

بهم پیوند خورد و گشت محکم 

اگر چه بار ها این رشته بگسست 

ازین بی بند  و  باری  شمایان 

دل میهن پرستان گرچه بشکست 

گواه  من   بود   تاریخ   پارین 

که این ملت مبارز بوده و هست . 

صابر هروی

حمل ۱۳۷۲

 کابل – افغانستان

10 فوریه
۱ دیدگاه

قومیت مهم دی که انسانیت؟

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۰  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————

قومیت مهم دی که انسانیت؟

د قومی هویت، سیاسی تعصب او ملت

جوړونې اکاډمیک تحلیلی جاج

 نور محمد غفوری

 ۱. یادونه

نن سهار، د ۲۰۲۶م کال د فبرورۍ په ۸مه نېټه، فېسبوک راته هغه لنډه لیکنه رایاده کړه چې پنځه کاله وړاندې مې، د ۲۰۲۱م کال د فبرورۍ په ۸مه نېټه، د «له قومیت څخه انسانیت مهم دی» تر سرلیک لاندې خپره کړې وه. دا موضوع ما ته له ۲۰۲۱م کال څخه وړاندې هم ارزښتناکه وه او د بېلابېلو مناسبتونو په ترڅ کې مې پرې ګڼې نورې لیکنې هم کړې دی.

اوس مې نیت دی چې د هماغې پخوانۍ لیکنې د محتوا او فکری بنسټ په نظر کې نیولو سره، دا نوې مقاله د قومی هویت، سیاسی تعصب او ملت جوړونې د اکاډمیک تحلیل له زاویې لا بډایه کړم. دا اړتیا ځکه لا تر اوسه هم پر خپل ځای ده چې، له بده مرغه، نن هم د پخوا په څېر یو شمېر کسان د قومی هویتونو تر بهانې لاندې د افغانانو تر منځ د نفاق اور ته لمن وهی او ټولنیز یووالی د خپلو سیاسی موخو قربانی کوی.

 ۲. سریزه

قومیت د ټولنیز هویت له بنسټیزو عناصرو څخه شمېرل کېږی، خو په هغو ټولنو کې چې سیاسی بنسټونه کمزوری او د قانون حاکمیت نیمګړی وی، دا هویت ډېر ژر د سیاسی ګټو له‌پاره تحریف او د حاکمیت د نیولو او شتمنۍ د راټولولو په وسیله اوړی.

قومی تعصب، چې له قومیت سره مفهومی توپیر لری، د ټولنیزو شخړو، سیاسی بې‌ثباتۍ او ملی یووالی د کمزورۍ له مهمو لاملونو څخه ګڼل کېږی.

دا مقاله هڅه کوی چې د قومیت او انسانیت تر منځ مفهومی اړیکه په تحلیلی ډول وڅېړی، د قومی تعصب د سیاسی کارونې میکانیزمونه تشریح کړی، او د ملت جوړونې په بهیر کې د انسانیت پر مرکزی او بنسټیز رول ټینګار وکړی.

 ۳. مفهومی چوکاټ: قومیت، قومی تعصب او انسانیت

قومیت یو طبیعی او ټولنیز هویت دی چې د فرد له اختیاره بهر وی او د زیږون له لارې په میراث ورپاتې کېږی. دا هویت له ژبې، کلتور، تاریخی حافظې او ګډو ټولنیزو تجربو سره ژور تړاو لری. په خپل ذات کې، قومیت نه منفی دی او نه هم د شخړې سرچینه؛ ستونزه هغه مهال راپیدا کېږی چې دا طبیعی هویت د سیاسی موخو لپاره تحریف او وسیله شی.

قومی تعصب هغه حالت دی چې یو قوم ځان تر نورو لوړ ګڼی او دا فرضی برتری د سیاسی، اقتصادی یا ټولنیز امتیاز د ترلاسه کولو یا ساتلو لپاره کاروی.

په مقابل کې، انسانیت یو اخلاقی- حقوقی مفهوم دی چې د انسان ذاتی کرامت، مساوی حقوق او د قانون پر وړاندې برابری تضمینوی. په معاصرو علمی ادبیاتو کې، انسانیت د ملت- دولت د مشروعیت له بنسټیزو ستنو څخه ګڼل کېږی، ځکه چې یوازې د انسان پر مساوی ارزښت ولاړ سیاسی نظام کولای شی د تنوع پر بنسټ یو باثباته ټولنیز جوړښت رامنځته کړی.

 ۴. قومیت د سیاسی وسیلې په توګه

کله چې قومیت د واک د ترلاسه کولو یا ساتلو وسیله وګرځی، نو خپل طبیعی حالت له لاسه ورکوی او سیاسی ابزار کېږی. قوم‌پرستان- چې دلته د قومی‌تجارانو په نوم یادېږی- په شعوری ډول قومی احساسات راپاروی، تاریخی زخمونه تازه کوی او د «موږ او هغوی» مصنوعی کرښه رامنځته کوی.

دا بهیر د ټولنې د انقطاب، ویشل کېدو او د متقابل باور د له منځه تلو سبب ګرځی. په پایله کې، سیاسی اختلافونه د هویتی شخړو بڼه خپلوی، چې حل یې ستونزمن دی.

 ۵. د قومی شخړو تولیدی میکانیزم

قومی شخړې یوازې د تاریخی بې‌عدالتیو پایله نه دی، بلکې د معاصرو سیاسی ستراتیژیو محصول هم دی. اقتصادی نابرابری، د سیاسی واک انحصار، د قانون نشتوالی او د عادلانه سیاسی مشارکت محدودیتونه هغه شرایط دی چې قومی تعصب پکې تولیدیږی او دوام مومی.

په داسې فضا کې، پر دې تمرکز چې «کوم قوم حق لری»، د ستونزې له ریښې پام بل لوری ته اړوی؛ ځکه اصلی مسئله دا ده چې شخړه څنګه د واکمنو کړیو له خوا رامنځته او ساتل کېږی تر څو د قدرت موجوده معادله د ځان په ګټه بدله کړی.

 ۶. د مظلومظالم اړیکه او د قومیت اخلاقی بحران

یو له جدی اخلاقی او سیاسی ستونزو څخه دا ده چې د یو قوم مظلومان، د خپل قومی هویت له امله، د نورو قومونو له لوری هم تر فشار او طرد لاندې راځی. دا چلند د فردی مسئولیت اصل تر پښو لاندې کوی او ټولنیز عدالت کمزوری کوی.

علمی څېړنې ښیی چې کله یو مظلوم فرد د خپل هویت له امله د نورو قومونو لخوا طرد شی، نو د ځان د ساتنې له پاره د خپل قوم د هماغو ظالمانو پر لور ورګرځی؛ چې دا حالت د ظلم دوام تضمینوی او قومی تعصب ته مشروعیت ورکوی.

 ۷. قومی‌تجاران او د وېرې سیاسی اقتصاد

قومی‌تجاران د وېرې له سیاسی اقتصاد څخه ګټه اخلی. دوی خپل قومونه د نورو قومونو له احتمالی ګواښ څخه وېروی او دا ډار د اطاعت، وفادارۍ او سیاسی تسلیمۍ په سرمایه بدلوی. په دې توګه، قومی تعصب د واک د مشروعیت بدیل ګرځی او د قانون، تابعیت او ملی هویت ځای نیسی.

په افغانستان کې د بن په لومړی کنفرانس کې، د مثال په توګه، دولتی چوکۍ د قومی سهمیې پر بنسټ ووېشل شوې چې دې کړنې قومی هویتونه پیاوړی، متقابل باور کمزوری او دولت د قومی معاملې په ډګر بدل کړ.

 ۸.  نظری مکتبونه او د قومی سیاست تحلیلی چوکاټ

په سیاسی علومو کې د قومیت او قومی شخړو د تحلیل لپاره څو مهم نظری مکتبونه شته، چې له جملې څخه یې جوړښتی یا ترمیمی (Constructivism) او ابزاری (Instrumentalism) نظریې تر ټولو زیاتې استعمالیږی.

تعمیری یا سازنده لیدلوری Constructivism  په دې نظر دی چې قومی او سیاسی هویتونه ذاتی او ثابت واقعیتونه نه دی، بلکې د ټولنیزو، سیاسی او تاریخی شرایطو په ترڅ کې رامنځته کېږی او ټاکلې بڼه نیسی. د لید له دې زاویې، قومی هویتونه د قدرت، سیاسی محاسبې، ټولنیزو تعاملاتو او تاریخی روایتونو له اغېز لاندې تعریف او بیا تولیدیږی.

د قومیت ابزاری لیدلوری  یاInstrumentalism  هغه نظریه ده چې پر اساس یې سیاسی نخبگان قومیت د واک د ترلاسه کولو او ساتلو لپاره کاروی. د دې مکتب له نظره قومی شخړې د ولسی غوښتنو طبیعی پایله نه، بلکې د واکمنو کړیو د شعوری محاسبې محصول ګڼل کېږی. د انسترومینټالیسم له نظره، قومی او سیاسی هویتونه یوازې ټولنیزې پېژندنې نه دی، بلکې سیاسی نخبه او واکمنې کړۍ یې د واک د ترلاسه کولو، ساتلو او مشروعیت بخښلو لپاره په شعوری او ابزاری ډول کاروی.

  ۹. مقایسوی بېلګې: افغانستان، عراق، لبنان او بوسنیا

د افغانستان، عراق، لبنان او بوسنیا تجربې تر ډېره د انسترومینتالیزاسیون(Instrumentalism) له منطق سره سمون لری؛ ځکه چې په دغو هېوادونو کې قومی، مذهبی او هویتی وېشونه د سیاسی جوړښتونو له خوا رسمی او په کار اچول شوی دی.

 الف) افغانستان: د بن کنفرانس تحلیلی جاج

د اوسنی امارت تر مخه، د افغانستان د «مدرن سیاسی نظم» یعنې د افغانستان د اسلامی جمهوریت بنسټ د بن د کنفرانس له لارې کېښودل شو؛ هغه کنفرانس چې د ۲۰۰۱م کال د نومبر او ډسمبر په میاشتو کې د جرمنی د بن په ښار کې د ملګرو ملتونو تر چتر لاندې ترسره شو. د بن کنفرانس اساسی موخه د طالبانو د رژیم (د لومړی امارتی نظام) تر سقوط وروسته د یو انتقالی سیاسی جوړښت رامنځته کول، د جګړې پای ته رسول، او د دولت د بیا جوړونې لپاره د یو موقتی سیاسی چوکاټ برابرول وو.

که څه هم د بُن د هوکړه‌لیک په رسمی متن کې قومیت د سیاسی نظام د بنسټ په توګه نه دی تعریف شوی، خو په عملی تطبیق کې سیاسی واک د قومی توازن او غیر رسمی سهمیې پر اساس تنظیم شو. دولتی چوکۍ، امنیتی بنسټونه او مهم سیاسی مقامونه د سیاسی معاملې او قومی سوداګرۍ له لارې د قومی استازیتوب پر بنسټ ووېشل شول. دې چارې د ګډ ملی هویت او مساوی تابعیت پر ځای قومی هویتونه پیاوړی کړل او دولت یې د ټولو اتباعو د ګډ چوکاټ پر ځای د هویتی معاملې په میدان بدل کړ.

د کانسټروکتیویسم (تعمیری نظریې) له نظره، د بن د کنفرانس بهیر قومی هویتونه یوازې منعکس نه کړل، بلکې په فعاله او تعمیری بڼه یې بیا راژوندی او تولید کړل. د هغه وخت وسله‌والو جګړه‌مارانو او سیاسی نخبګانو قومی هویتونه د «نړیوالې ټولنې» د حضور په فضا کې د سیاسی مشروعیت د سرچینې په توګه وکارول. په دې توګه، دولت د یو بې‌طرفه ملی بنسټ پر ځای د قومی معاملو او د قدرت د وېش په ډګر بدل شو. د دې بهیر پایله د ټولنیزو ګروپونو تر منځ د متقابل باور کمزوری کېدل، د قانون د حاکمیت نیمګړتیا، د ملی یووالی تدریجی زیانمنېدل، د نفاق تخم شیندل، او د افغانی ټولنې ژور وېش و.

د Instrumentalism (د قومیت د ابزاری کېدو نظریې) له نظره، د بن تر کنفرانس وروسته سیاسی نظم په څرګنده توګه ښیی چې قومیت د واک د وېش، ترلاسه کولو او ساتلو لپاره د وسیلې په توګه وکارول شو، نه د ټولنیزې تنوع د عادلانه او بنسټیز مدیریت لپاره. که څه هم دې جوړښت د لنډ مهال ثبات د تأمین ادعا لرله، خو په اوږدمهال کې یې سیاسی فساد، اداری کمزورتیا، د قومی ټیکه‌دارانو او وسله‌والو جګړه‌مارانو ځواکمنېدل، او د دولت او ملت تر منځ د واټن ژوروالی زیات کړ.

په افغانستان کې، سره له دې چې قومیت په رسمی ډول د سیاسی نظام بنسټ ونه ګرځول شو، خو د سیاسی سوداګرو او تپل شوو واکمنو له لوری په تدریجی ډول د قدرت د تنظیم او د مشروعیت د بدیلې سرچینې په توګه وکارول شو. په عملی سیاست کې دولتی چوکۍ د «قومی توازن» او غیر رسمی سهمیې پر بنسټ ووېشل شوې، چې دا وضعیت د ملی هویت کمزوری، د متقابل باور له منځه تلل، او د دولت د بې‌طرفه ادارې د مشروعیت زیانمنېدل له ځان سره راوړل. په پایله کې، دولت د یو ګډ ملی چوکاټ پر ځای د قومی معاملې په ډګر بدل شو او سیاسی وفاداری د قانون او ملی تابعیت پر ځای قومی شبکو او جګړه‌مارو ډلو ته واوښته.

د بن تجربه، لکه د بوسنیا د ډیټن تړون، په ډاګه کوی چې د سولې او ثبات لپاره جوړ شوی سیاسی جوړجاړی که د انسانیت، مساوی تابعیت او د قانون د حاکمیت پر بنسټ ولاړ نه وی، نو که څه هم جګړه موقتاً مهارولی شی، خو د ملت جوړونې بهیر کمزوری کوی او د دایمی ثبات لپاره پایداره بنسټ نه شی برابرولی.

 ب) عراق: د ۲۰۰۳م کال وروسته سیاسی نظم تحلیلی جاج

د عراق معاصر سیاسی نظم د ۲۰۰۳م کال د امریکا په مشرۍ پوځی مداخلې او د صدام حسین د رژیم تر نسکورېدو وروسته رامنځته شو. د نوی سیاسی جوړښت اساسی موخه دا وه چې یو داسې نظام جوړ شی چې د عراق قومی او مذهبی تنوع منعکسه کړی او د اوږدمهاله استبداد وروسته ټولو ته په سیاست کې د شمولیت زمینه برابره کړی. خو په عملی ډګر کې، دا بهیر د (کردانو، سنیانو او شعیه ګانو) تر منځ د قومی–مذهبی سهمیې (Shi’a–Sunni–Kurd) پر بنسټ تنظیم شو او د هغوی سیاسی هویتونه یې رسمی کړل.

که څه هم د عراق اساسی قانون د برابر تابعیت او ملی یووالی پر ارزښتونو ټینګار کوی، خو په عملی سیاست کې دولتی چوکۍ، سیاسی واک او اقتصادی سرچینې د قومی او مذهبی استازیتوب پر بنسټ ووېشل شوې. سیاسی ګوندونه د ملی پروګرامونو پر ځای د قومی او مذهبی هویتونو پر محور تنظیم شول، چې دا چارې د ملی هویت د کمزورۍ او د دولت د ادارې د ټوټه کېدو لامل وګرځېدې.

د کانسټروکتیویسم له نظره، د ۲۰۰۳م کال وروسته سیاسی بهیر قومی او مذهبی هویتونه یوازې منعکس نه کړل، بلکې په تعمیری ډول یې بیا تولید او پیاوړی کړل. سیاسی نخبګانو دا هویتونه د مشروعیت د سرچینې په توګه وکارول او سیاسی وفاداری یې د دولت او قانون پر ځای قومی او مذهبی شبکو ته واړوله.

د Instrumentalism له زاویې، د عراق تجربه څرګندوی چې قومی او مذهبی هویتونه د واک د ترلاسه کولو، وېش او ساتلو لپاره د سیاسی وسیلې په توګه وکارول شول. که څه هم دا جوړښت د شمولیت او توازن تر شعار لاندې وړاندې شو، خو په اوږدمهال کې یې پراخ اداری فساد، سیاسی فلج، امنیتی بې‌ثباتی او د دولت د پرېکړه‌کولو او د هغو د عملی کولو د توان کمزورتیا رامنځته کړه. د عراق تجربه ښیی چې وسیلوی (افزاری) قومیت، که څه هم د لنډ مهال ثبات ژمنه کوی، په اوږد مهال کې د ملی یووالی او مؤثر دولت جوړونې مخه نیسی.

ج) لیبیا: د دولت د ړنګېدو او هویتی ټوټه کېدو تحلیلی جاج

د لیبیا سیاسی بحران د ۲۰۱۱م کال له پاڅون او د معمرالقذافی د رژیم تر نسکورېدو وروسته پیل شو. د قذافی تر سقوط وروسته، لیبیا د یو داسې سیاسی تشې سره مخ شوه چې پکې نه ملی بنسټونه ټینګ شول او نه هم یو ټولشموله سیاسی تړون رامنځته شو. دا خلا د سیمه‌ییزو، قبیلوی او سیاسی هویتونو د پیاوړتیا سبب شوه.

که څه هم لیبیا په دودیز ډول د افغانستان یا عراق په څېر قومی وېش نه درلود، خو قبیلوی او سیمه‌ییز هویتونه د سیاسی تنظیم بنسټ وګرځېدل. د مرکزی دولت د نشتوالی له امله، وسله‌والو ډلو، سیمه‌ییزو ځواکونو او سیاسی شبکو واک تر لاسه کړ او سیاسی مشروعیت د ملی قانون پر ځای د زور، وسلې او محلی وفاداریو پر بنسټ تعریف شو.

د کانسټروکتیویسم (سازندګۍ نظریې) له نظره، د لیبیا تجربه ښیی چې سیاسی هویتونه په بحران کې په چټکۍ سره جوړیږی. قبیلوی او سیمه‌ییز هویتونه، چې پخوا یې محدود سیاسی رول درلود، د قدرت د وېش او سیاسی تنظیم اصلی واحدونه وګرځېدل. دې بهیر ملی هویت کمزوری او سیاسی فضا ټوټه ټوټه کړه.

د Instrumentalism  (افزاری تیوری) له نظره، د لیبیا وسله‌والو او سیاسی نخبګانو قبیلوی او سیمه‌ییز هویتونه د واک د ترلاسه کولو او ساتلو له پاره د افزار او وسیلې په توګه وکارول. د دې وضعیت پایله د دولت بشپړه کمزورتیا، دوامداره کورنۍ جګړې، د ملی بنسټونو نشتوالی او د یو واحد سیاسی نظم د رامنځته کېدو ناتوانی وه. د لیبیا تجربه څرګندوی چې که سیاسی جوړجاړی د انسانیت، مساوی تابعیت (ښاروندۍ) او د قانون حاکمیت پر بنسټ ولاړ نه وی، نو ګروهی هویتونه په هېواد کې د دولت د جوړېدو پر ځای د دولت د ړنګېدو وسیله ګرځی.

د) لبنان: د مذهبیقومی سهمیې د سیاسی نظام تحلیلی جاج

د لبنان معاصر سیاسی نظام د مذهبی- قومی سهمیې(د واک د اعترافی شراکت) یا (confessional power-sharing) پر بنسټ ولاړ دی؛ هغه جوړښت چې ریښې یې د فرانسوی قیمومیت دورې او د ۱۹۴۳م کال د «ملی تړون» (National Pact)  پورې رسېږی او وروسته د ۱۹۸۹م کال د طائف تړون له لارې بیا تنظیم شو. د دې نظام اساسی موخه دا وه چې د لبنان مذهبی تنوع د سیاسی مشارکت له لارې مدیریت کړی او د کورنیو شخړو مخه ونیسی. (د واک اعترافی شراکت هغه سیاسی جوړښت دی چې پکې د لنډ مهاله ثبات په بدل کې مذهبی یا قومی هویتونه د دولت رسمی بنسټ ګرځی، خو په اوږدمهال کې د ملی هویت، د قانون حاکمیت او سیاسی اصلاحاتو مخه نیسی.)

که څه هم دا جوړښت په نظری ډول د شمولیت او توازن ژمنه کوی، خو په عملی سیاست کې یې مذهبی او قومی هویتونه رسمی کړل او سیاسی واک یې د مذهبی- قومی استازیتوب پر بنسټ وتاړه. د دولت لوړې چوکۍ- لکه ولسمشر، صدراعظم او د پارلمان رئیس- په مشخص ډول ځانګړو مذهبی ډلو ته ځانګړې شوې، چې دې چارې ملی تابعیت د مذهبی هویت تر سیورې لاندې راوست.

د جوړونکې تیوری یا کانسټروکتیویسم له نظره، د لبنان سیاسی نظام مذهبی او قومی هویتونه یوازې منعکس نه کړل، بلکې په تعمیری ډول یې بیا تولید او نهادینه کړل. سیاسی نخبګانو مذهبی هویتونه د سیاسی مشروعیت د سرچینې په توګه وکارول او ټولنیزې وېشلې کرښې یې لا ژورې کړې. په دې توګه، ملی هویت د یو ګډ انسانی او قانونی چوکاټ پر ځای د مذهبی استازیتوب په چوکاټ کې تعریف شو.

د Instrumentalism یا (افزاری کېدو) د تیوری له زاویې، د لبنان تجربه څرګندوی چې مذهبی- قومی هویتونه د سیاسی واک د وېش، ساتلو او بیا تولید لپاره د وسیلې په توګه کارول شوی دی. سیاسی مشران د خپلې ټولنې د «ساتونکو» په توګه ځانونه معرفی کوی او د وېری، بې‌باورۍ او خارجی ګواښونو له لارې خپل نفوذ ټینګوی. د دې بهیر پایله سیاسی فلج، پراخ اداری فساد، اقتصادی سقوط او د دولت د پرېکړه‌کولو د توان کمزورتیا ده.

د لبنان تجربه ښیی چې د مذهبی- قومی سهمیې نظام، که څه هم د لنډ مهال ثبات د تأمین ادعا لری، خو په اوږدمهال کې یې د ملت جوړونې بهیر ټکنی کړی، انسانی کرامت او مساوی تابعیت یې کمزوری کړی، او ټولنه یې د دایمی سیاسی بحران پر لور سوق کړې ده. دا تجربه د افغانستان، عراق، لیبیا او بوسنیا تر څنګ یو ځل بیا تاییدوی چې هغه سیاسی جوړښتونه چې قومی او نور ډله ایز هویتونه د انسانیت او قانون پر وړاندې د برابری پر ځای د واک د وسیلې په توګه کاروی، د دوامدار ثبات او ملی یووالی لپاره مناسب بنسټ نه شی کېدای.

  د) بوسنیا او هرزېګوینا: د ډیټن تړون تحلیلی جاج

د بوسنیا او هرزېګوینا اوسنی سیاسی جوړښت د ډیټن د سولې تړون پایله ده، هغه تړون چې د ۱۹۹۵م کال په نومبر کې د امریکا د متحده ایالاتو په منځګړیتوب د اوهایو ایالت د ډیټن ښار ته څېرمه تر مذاکراتو وروسته وشو او د هماغه کال د ډسمبر په ۱۴مه نېټه په پاریس کې په رسمی ډول لاسلیک شو. د دې تړون اصلی موخه د ۱۹۹۲–۱۹۹۵م کلونو خونړۍ کورنۍ جګړې پای ته رسول او د بوسنیا د بشپړې تجزیې مخنیوی و.

د ډیټن تړون، که څه هم جګړه ودروله، خو بوسنیا او هرزېګوینا یې د یو قومی–هویتی سیاسی جوړښت پر بنسټ تنظیم کړه. د تړون له مخې، هېواد په دوو اصلی سیاسی واحدونو ووېشل شو: د بوسنیا او هرزېګوینا فدراسیون (چې بوسنیایی مسلمانان او کرواتان پکې شامل دی) او د صربانو جمهوریت. سربېره پر دې، درې «رسمی قومونه»- بوسنیایی مسلمانان، صربان او کرواتان- د اساسی قانون په کچه د سیاسی نظام بنسټ وګرځول شول.

که څه هم دا جوړښت د جګړې د درولو لپاره اغېزمن و، خو په اوږدمهال کې یې قومی هویتونه رسمی کړل، ملی تابعیت  او ملی هویت یې کمزوری کړ، او سیاسی نظام یې داسې پېچلی کړ چې د اصلاحاتو او مؤثرې حکومتدارۍ مخه یې ونیوله. په عملی توګه، سیاسی وفاداری د دولت او قانون پر ځای قومی استازیتوب ته واوښته، او د انسانیت، مساوی حقوقو او فردی تابعیت ارزښتونه د قومی هویت تر سیورې لاندې پاتې شول.

د کانسټروکتیویسم له نظره، د بوسنیا تجربه ښیی چې قومی هویتونه د جګړې په شرایطو کې په تعمیری ډول پیاوړی کېږی او کله چې د سولې په تړونونو کې رسمی بڼه خپلوی، نو د ملت جوړونې بهیر ټکنی کوی. له همدې امله، ډیټن تړون په علمی ادبیاتو کې زیاتره د سولې راوستونکی تړون (peace-making) بلل کېږی، نه د دولت جوړونې تړون (state-building). دا تجربه څرګندوی چې د قومیت پر بنسټ جوړ سیاسی جوړجاړی ښایی جګړه ودروی، خو تر هغو چې انسانیت، مساوی تابعیت او د قانون حاکمیت یې مرکزی محور نه وی، دوامداره ثبات او ملی یووالی نه شی تضمینولی.

۱۰. مقایسوی تحلیل: د کانسټروکتیویسم او انسترومینتالیسم په رڼا کې

د کانسټروکتیویسم له نظره، د افغانستان، عراق، لیبیا، لبنان او بوسنیا تجربې په ډاګه کوی چې قومی، مذهبی او سیاسی هویتونه ذاتی او ثابت واقعیتونه نه دی، بلکې د ځانګړو سیاسی، ټولنیزو او تاریخی شرایطو په ترڅ کې په تعمیری ډول رامنځته کېږی، بیا تعریفېږی او شکل نیسی. په دغو هېوادونو کې هویتونه یا د جګړې د پای ته رسولو، یا د واک د وېش، او یا هم د سیاسی مشروعیت د تولید لپاره په شعوری ډول بنسټیز شوی دی.

د انسترومینټالیسم له نظره، دا تعمیری هویتونه یوازې ټولنیزې پېژندنې نه پاتې کېږی، بلکې د سیاسی نخبګانو او واکمنو کړیو له خوا د واک د ترلاسه کولو، ساتلو او مشروعیت بخښلو لپاره په ابزاری ډول کارول کېږی. په دې چوکاټ کې، قومیت او مذهبی هویت د سیاسی سیالۍ وسیلې ګرځی، چې د منابعو وېش، دولتی مقامونو ته لاسرسی او سیاسی وفاداری تنظیموی. له همدې امله، هویتونه د شخړو تصادفی پایله نه، بلکې د واکمنۍ د یوې محاسبه شوې ستراتیژی بڼه خپلوی.

کله چې قومیت یا مذهبی- قومی هویت د سیاسی نظام رسمی یا غیر رسمی بنسټ وګرځی، ګډې پایلې ترې راولاړېږی: ملی هویت کمزوری کېږی، سیاسی وفاداری د دولت او قانون پر ځای قومی او فرعی شبکو ته اړول کېږی، او د قانون حاکمیت د سیاسی معاملې قربانی کېږی. په دې بهیر کې، فرد د مساوی تابعیت لرونکی انسان پر ځای د یوې هویتی ډلې د غړی په توګه تعریفېږی، او انسانی کرامت د ډله‌ییز هویت تر سیورې لاندې پاتې کېږی.

دا مقایسوی جاج ښیی چې ستونزه په خپله قومیت یا تنوع کې نه ده، بلکې د قومیت سیاسی کارونه او ابزاری کول دی. هغه سیاسی نظامونه چې د انسانیت، مساوی تابعیت او د قانون پر وړاندې د برابرۍ ارزښتونه د خپل مشروعیت په مرکز کې نه ږدی، که هر څومره د شمولیت، توازن او ثبات دعوه وکړی، په عملی ډګر کې د وېش، بې‌ثباتۍ او دایمی بحران پر لور ځی.

۱۱. پایله: د انسانیت فلسفی لومړیتوب او د هویتونو سیاسی مدیریت

د دې مقالې تحلیلی او مقایسوی جاج وښودله چې قومی او اعترافی هویتونه نه ذاتی، نه ثابت، او نه هم له سیاست څخه خپلواک واقعیتونه دی، بلکې د ټولنیزو، سیاسی او تاریخی شرایطو په ترڅ کې په تعمیری ډول رامنځته کېږی او بڼه اخلی. د کانسټروکتیویسم له نظره، هویتونه هغه ټولنیزې ماناوې دی چې د قدرت، خبرواترو او تاریخی تجربو په تعامل کې جوړېږی؛ له همدې امله، دولتونه او سیاسی نظامونه یوازې د هویتونو منعکسوونکی نه دی، بلکې د هغوی د بیا تولید، پیاوړتیا او یا کمزورۍ فعال عاملین ګڼل کېږی.

خو دا تعمیری بهیر په خپل ذات کې بې‌طرفه نه دی. د انسترومینټالیسم له تحلیلی چوکاټ څخه څرګندیږی چې سیاسی نخبه او واکمنې کړۍ دغه تعمیری (راجوړ شوی) هویتونه د واک د ترلاسه کولو، ساتلو او مشروعیت بخښلو له پاره په قصدی ډول د وسیلې په توګه کاروی. په دې توګه، قومیت او مذهب له ټولنیزو پېژندنو څخه د سیاسی سوداګرۍ په ابزارو بدلېږی او د فردی حقونو، د قانون حاکمیت او مساوی تابعیت ځای نیسی. دا ابزاری کارونه د شخړو تصادفی پایله نه، بلکې د واکمنۍ یوه حساب شوې ستراتیژی ده.

د فلسفی لحاظه، د دواړو نظریو ګډه پایله دا ده چې د سیاسی نظم مشروعیت نه شی کولی پر هویتی وېش، ډله‌ییز امتیاز او یا د واک په اعترافی سهمیې تکیه وکړی. هر هغه نظام چې د هویتونو تعمیری ماهیت له پامه غورځوی او هغوی د قدرت د وېش ثابت بنسټ ګرځوی، په حقیقت کې تاریخ کنګل کوی، ټولنه په مصنوعی کرښو وېشی، او د سیاسی اخلاقو بنسټ زیانمنوی. په داسې نظامونو کې فرد د خپل انسانی کرامت له مخې نه، بلکې د خپل ډله‌ییز هویت له مخې ارزول کېږی.

د ملت جوړونې فلسفی بنسټ د انسانیت په اصل کې نغښتی دی: یعنې دا منل چې فرد د قانون پر وړاندې د برابر انسان په توګه ارزښت لری، نه د قوم، مذهب یا ژبې د استازی په توګه. انسانیت دلته یوازې اخلاقی شعار نه، بلکې یو سیاسی اصل دی چې پر بنسټ یې مساوی تابعیت، عدالت، او قانون حاکمیت معنا پیدا کوی. هویتونه، که هر څومره مهم وی، باید د انسانیت تر چتر لاندې تنظیم او مدیریت شی، نه دا چې انسانیت د هغوی تر سیوری لاندې ورک شی.

په پایله کې، مقاله ټینګار کوی چې ستونزه په قومیت، مذهب یا تنوع کې نه ده، بلکې د دې هویتونو په تعمیری او ابزاری سیاسی کارونې کې ده. هغه ټولنې چې د لنډ مهاله ثبات په نوم د هویتونو سیاسی کنګل منی، ښایی جګړه وځنډوی، خو عدالت، اصلاح او دایمی ثبات له لاسه ورکوی. برعکس، هغه سیاسی نظم چې انسانیت، مساوی تابعیت او د قانون حاکمیت د خپل ارزښتی مرکز په توګه منی، کولای شی هویتونه له شخړې څخه د هم‌زیستۍ پر لور واړوی.

له همدې امله، د دې مقالې وروستۍ ادعا دا ده چې: قومیت مهم دی، خو انسانیت تر هر څه لومړى دی. یوازې هغه ټولنه چې د انسانی کرامت، مساوی تابعیت او د قانون د حاکمیت پر بنسټ ولاړه وی، کولای شی ملی یووالی، عدالت او ثبات تأمین او تضمین کړی. یوازې هغه سیاسی نظامونه چې دا فلسفی اصل په جدی ډول خپل کړی، د ملت جوړونې، عدالت او پایدار ثبات واقعی امکان رامنځته کولای شی.

نور محمد غفوری

د ۲۰۲۶م کال د فبرواری ۸- مه نېټه

 

 

10 فوریه
۳دیدگاه

معمای شطرنج شماره (۱)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۰  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

همکار گرامی ما جناب انجنیر غلام جیلانی غیاثی

زحمت کشیده و اینبار معمای شطرنج را طراحی

نمودند که با سپاس از ایشان خدمت شما

خوانندگان محترم ۲۴ ساعت پیشکش میگردد.

 

معمای شطرنج شماره (۱)

شطرنج یک بازى فکرى و استراتژیک است که هم جنبه سرکَرمى دارد وهم ارزش آموزشى و ذهنى بالا. این بازى فقط حرکت مهره ها نیست ، بلکه تمرین فکر کردن عمیق و تصمیم کَیرى آکَاهانه است.
فواید شطرنج را می توان در تقویت قدرت تفکر و تمرکز ، پرورش حافظه، افزایش صبر و خویشتن دارى، تقویت مهارت حل مسئله و بالا بردن توان تصمیم گیری دریابیم.
خلاصه، شطرنج ورزش مغز است؛ همان قدر که بدن به حرکت نیاز دارد ذهن هم به ورزش نیازمند است و همه سنین می توانند دراین بازی سهیم شوند.

دراین هفته خواستم یک معماى شطرنج را خدمت دوستداران شطرنج پیشکش نمایم.
معما طوری است که هشت پیاده را هشت وزیر فرض کنیم و این هشت وزیر را طوری درصفحه شطرنج بگذارید که در ردیف های افقی، عمودی و وریب به مقابل یکدیگر قرار نگیرند.

چندین طریق راه حل دارد شما صرف یکی آنرا دریابید.

 

پاسخ در هفته آینده …

10 فوریه
۲دیدگاه

اعدام

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۰  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

اعدام

 امروز در دادگاه شهر،

در دادگاه شهر مردگان،

 حکم اعدام تاک‌های انگور-

 صادر شد…

جرم تاک ها-

شراب بود.

شراب…

قاضی ریشو ،

 با عمامه ی بزرگ تر از سبد انگور ها،

و ریشی دراز تر از شال‌های بنارسی،

حکم اعدام را با چنان دبدبه ای،

به  چنان شور و هیجان …بیان کرد:

تاک‌ها را از ریشه بر چینید،

ریشه‌ها را با قیر گرم برای همیشه از زاد و ولد محروم سازید،

تاک‌ها همه (زن )اند،

بدان سان که زن مایه ی عشق است ،

و باید از همه چیز محروم باشد،

تاک‌ها هم که مادران فاسق و فاجر شراب اند.

حکم برین است که تا ابد در این سر زمین ،

فرزندی نزایند.

ختم حکم امروز…

هما طرزی

نیویورک

۲۴ مارچ  ۲۰۰۴

 

10 فوریه
۱ دیدگاه

مرگ ارزش و اخلاق

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۱  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۱۰  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

مرگ ارزش و اخلاق

مگـر جـزیـرۀ اپـسـتـیـن  دام شـیطان بود

که مرگ ارزش و اخلاق  زان نمایان بود

بــرای ســـود کلان  و گـرفـتــن  اســـنـاد

هـمــه تـلاش بـرای شـکار انـســـان بود

فساد و حیله و پول وسیاست یکجا گشت

تمام جـسـم پـرسـتـوی بـسـته عریان بود

تمام عشق و محبت به گـور ننگین رفت

فـروش نعــشِ روان و بـدن فـراوان بود

بـه دسـت فتنۀ قـدرت اگـرچـه انجیل بود

ولی بـه مجلس جفری همیشه مهمان بود

یَهُـوَه ثــروت و خـون و فـسـآاد را آورد

حکایتی که درآن جنگ دیو و یزدان بود

بهشت ودوزخ وپل صراط اگر فرداست

چرا قصور ددان پر ز حور وغلمان بود

به روزگار معاصر زنـان شـدنـد قـربان

جـنـایتی که زمانی بـه کاخ سـلطـان بود

هـزار فـتـنـۀ اپــستـیـن گـر کــنید تحقیق

بـه زیـر دامـن رنگـین غـرب پنهان بود

عـنان دیـن ز دسـت خـدا شــده بـیــرون

از آن دمی که خدا زیـردست انسان بود

مـیــان قـدرت ایـران و روم در تـاریـخ

رقـابت عملی حـرف مـرد و میدان بود

تمدن از دل تاریخ وجنگ بیرون گشت

گمان مـبـر که سـیـر و گـذر آسـان بود

ز گـرز رسـتم و از پتک کاوه یاد آرید

هـزار دیـو سـتمگر هـزار ســنـدان بود

کتاب سام ونریمان وزال وسورنا خوان

خوشا که یعقوب عیّار اهل سیستان بود

برای حفظ وطن جـان و دل شده قربان

بـه گـرد پـرچـم میهن عهد و پیمان بود

ز بلخ وکابل و پارس وهرات می گویم

چرا که ریـشـۀ ایـران در خراسـان بود

زطرف سیحون وجیحون تا دل کارون

تمـدن کهـنی غـرق نـظـم وسـامـان بود

زعقل تاریخ و فرهنگ درس نو گیرید

تمدنی که درآن عشقِ مهروعمران بود

وفـا و عـشـق و محبت نـور دل هـا باد

نجـابتی که در آن شیر پاک پسـتان بود

اگر ضعیف شدی پایه می شود لرزان

چرا که سازش وتسلیم مرگ بنیان بود

رسول پویان

۸ فبروری ۲۰۲۶

 

09 فوریه
۳دیدگاه

حل معماى تصویرى شماره (۱)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

با سپاس از همکار گرامی ما انجنیر غلام جیلانی غیاثی

اینک حل معمای تصویری شماره (۱)

را خدمت شما پیشکش می نماییم.

حل معماى تصویرى شماره (۱)

 

   کیک + ( کتاب – کتب ) + سیب +  قول – یک – سی – قو = ؟

    حالا از حروف کلمه کیک به ترتیب حروف یک حذف می شود

زیرا علامت منفی قبل از شکل یک آمده است.

 و به همین ترتیب از حروف کلمه کتاب حروف کتب ، از

حروف سیب حروف سی وازحروف کلمه قول حروف

قو حذف شود و در نتیجه حروف ک ا ب ل باقی می ماند.

پس جواب کابل پایتخت وطن عزیزما افغانستان است.

09 فوریه
۳دیدگاه

«قصیده درد هجرت »

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

قصیده درد هجرت 

 

دلم از داغِ سفر سوخت، زِ پا تا به سر سوخت  

شبِ  تاریکِ  وطن  در دلِ   خاکستر  سوخت  

 

نه به میل آمدم  از خانه، نه   با  شوقِ وداع  

خانه    در  آتشِ   بیدادِ    ستمگر     سوخت  

 

بادِ وحشی‌ست زمانه، همه را می‌روبد و رفت  

گلِ امیدِ من   از تازیِ   این   تند باد سوخت  

 

نان اگر بود،  به   تحقیر   به   کامم   کردند  

حرمتِ جانِ بشر بر لبِ  هر سنگر سوخت  

 

نامِ من «مهاجر» و این خود گناهی شدِ بزرگ  

که به هر مرز رسیدم، دلم از خنجر سوخت  

 

سنگ‌   بارانِ   نگاهِ   همه‌ جا همراهم بود  

آه، از این بارِ نگاه  که  تنم  یکسر سوخت  

 

گفتند:   « حقِّ بشر! »  لیک ندانم به کجا  

حق اگر زنده بُدی، از چه چنین بی‌پر سوخت؟  

 

سازمان‌ها همه خاموش، جهان در تماشا  

کودکی ناله‌زنان در دلِ این معبر سوخت  

 

کشورِ همسایه دیوار، جهان پنجره بست  

مردِ    آواره   میانِ   در و  دیوار  سوخت  

 

نه پناهی، نه صدایی، نه سری گرمِ سؤال  

روحِ انسان به صفِ سردِ صف‌آرایی سوخت  

 

وطنم پشتِ سرم ماند و به زنجیر افتاد  

پیشِ چشمم وطن از جهلِ ستمگر سوخت  

 

حاکمانی  که  ندانستند   الفبایِ خرد  

تختشان سبز، ولی مزرعِ هر کشور سوخت  

 

علم را خوار شمردند و قلم را شکستند  

خانه‌ی روشنِ تاریخ از این دفتر سوخت  

 

من گریختم نه زِ خاک، از شبِ بی‌قانونی  

کز نفس‌های خفقان‌آورش این پیکر سوخت  

 

بی‌وطنی چه کشد آن‌که نه دیروز از اوست  

نه فردا؛ همه‌ی هستی‌اش اینجا سر سوخت  

 

گاه  تحقیرِ   زبان  ، گاه  لگدهای نگاه  

گاه نامم به دهان‌ها چو شرر، اخگر سوخت  

 

ای جهان! مدّعیِ صلح و شعارِ انسان!  

تا کجا گوشِ تو از ناله‌ی ما کر سوخت؟  

 

ما نه عدد، نه گزارش، نه سطرِ پرونده  

ما دلِ زنده‌ایم، ای کاش بدانی چه‌قدر سوخت  

 

این قصیده نه زِ جوهر، نه زِ لفظ و قافیه است  

از دلِ سوخته‌ای کاین همه سال، اخگر سوخت  

 

به امیدی که جهان روزی از این   خواب دَرَد  

و بداند که چه بسیار دلِ بی‌یاور سوخت  

 

کاش فردا برسد، کاش بیاید سحری  

که در آن، ریشه‌ی ظلم از دلِ هر کشور سوخت  

 

بشنو ای روز، اگر شب همه خاموشی کرد  

قصه‌ی ماست که با نامِ فائز آخر سوخت  

 

خلیل الله فائز تیموری

۱۴۰۴/۳/۲۵ خورشیدی 

  تهران ــ ایران

09 فوریه
۱ دیدگاه

دختر مردانه‌ پوش

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

دختر مردانه‌ پوش

دختری را مرد  سالاری  کند  مردانه‌ پوش

عاقلی در اوج هشیاری  شود دیوانه‌پوش

گیسوانِ خوشگلش را می‌تراشد داغ و درد

می‌جهد  از چشم زیبایش  پیاپی آه‌  سرد

سفره‌ی خالی سپنجی سازد از زیباترین

در  نگاهش  زندگی  گردد  اجاقِ  آتشین

می‌زند  بر هر  دری  تا لقمه‌‌ی  نان  آورد

از   برای  خواهرانِ  کوچکش  جان  آورد

با صدای  گرم و‌ گیرایش کند  اسپند دود

چهره‌ی زیبای او‌  گردیده  از  سرما کبود

دست‌های کوچکش با لرزه‌‌ی بیم و هراس

تیره‌گون گردیده از اسپند ‌و دردِ التماس

نوریه در چشم اربابِ کرم نوراحمد است

دختر مردانه‌پوش در حلقه‌ی دیو‌ و دد است

می‌هراسد   از  نگاه   طالبانِ  زن‌ستیز

ناگزیری   زندگی   را   داده  آهنگِ گریز

نوریه  با  چهره‌ی  مردانه  گردد  نامراد

خورده‌پولی می‌ستاند می‌زند آهسته داد:

«سپنج بلابند

به حکم‌شاه نقشبند

چشم خویش

چشم بداندیش

بسوزه به آتش تیز

قضا به‌ دور

بلا به دور

بترکد چشم حسود

به حقّ شاه مردان

درد و ‌‌بلا بگردان »

نوریه با ناخوشی خواند به  بانگِ خوش سرود

می‌هراسد‌ کودکِ افسرده  از  چشمِ حسود

سفره‌ی خالی شود از همتش پر نان داغ

تیره‌شامِ خانه گردد روشن از دود و چراغ

از حسد همسایه‌ی آشفته افشایش کند

محتسب  با  دُرّه‌ی   بیداد  پیدایش کند

بانوی مردانه‌پوش افتاده در زندان زور

خون دل فوّاره زد از سینه تا  اقصای غور

مویه‌های خواهرانش ناله‌ی  سوزان اوست

در دلِ زندان غم گسترده دسترخوان اوست

او به زندان است و خالی گشته دسترخوان ز نان

سرنوشتِ   نوریه   آیینه‌ی  دردِ  زنان

دکتور عبدالغفور آرزو 

هانوفر

۹ فبروری ۲۰۲۶ م

۲۰/ ۱۱/ ۱۴۰۴ خورشیدی

 

 

09 فوریه
۴دیدگاه

صــدقه میشم قامت  و  رفتـــارته

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۰  دلو  ( بهمن ) ۱۴۰۴ خورشیدی  ۹  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————-

صــدقه میشم قامت  و  رفتـــارته

صــدقه میشم قامت  و  رفتـــارته 

غمـــــــزه و ناز و شیرین  گفتارته

بـــا حریفــــــانم نکن  لطف نظـــر

بسکلان این رشتــــــه ی  ناکارته

بی مــروت  بودنت مطلوب نیست

میکشی بیچــــــاره گک دلـــدارته  

نیست  انصافی  چنین با من نکن

مختفی ســــازی چـــرا رخسارته 

انتظاری بــــرده  کـــار آیی  ز من 

ده تو پایـــان این  همـــــه  آزارته

از پریشــــان حالی  و درمانـدگی

بوســــه می گیرم جـــغِ دیـوارته

باز بر یاد  همـــان  روز  های دور

بر تنــت کن جامـــــه ی  گلدارته

می کنم تشمیـــم عطر پیــــکرت  

روی چشــم من بمــــان پیــزارته 

تا رویـــم هر دو به گلگشت چمن

زهــــره کف بینـــم جمع  اغیارته

در تن من جای زخـم  تازه نیست

مرهمــــی ده محمـــودِ اوگـــارته

————————–

بامداد سه شنبه ۲۱ دلو ۱۳۹۹ خورشیدی

که برابر میشود به ۰۹ فبروری ۲۰۲۱ ترسایی

احمد محمود امپراطور