سرای عشق و دوستی
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ ۱۱ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۲ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————
قبله ى عشاق
شبم بى روى زیبایت، چه سازم سر نمى گردد
و بى نور دل آرایت، چه سازم سر نمى گردد
جهان تارست ومن تاریک،سراسروحشت وخوفم
ز هجرانت ز سودایت، چه سازم سر نمى گردد
که در آفاق و افلاک و به زیر بحر و روى بر
همه مغموم و شیدایت، چه سازم سر نمى گردد
بیا جانا بیا جانا دگر پوشیدگى تا کى
که بى مهتاب سیمایت، چه سازم سر نمى گردد
تو اى نور خدا اى رحمت حق جلوه ى یکتا
که شب، بر جان یکتایت، چه سازم سر نمى گردد
تویى امید خوبان، نور چشمان قبله ى عشاق
دلم غرق تمنایت، چه سازم سر نمى گردد
شیبا رحیمی
شور جنون
ای فلک دلهای ما شور جنون دارد هنوز
این زمین و آسمان آثار خون دارد هنوز
شاه دین درکربلا آن راهیکه ترسیم کرد
عالمی را سوی عزت رهنمون دارد هنوز
هم چو اصغر نوگلی تادید پرپر روز گار
در طبیعت لاله هایی واژگون دارد هنوز
وعدهیازخالق ارض و سما قاموس دین
” ان حزب اللّه هم الغالبون ” دارد هنوز
در زمین کربلا سلطان دین گفت در عمل
این گذر ” السابقون السابقون“دارد هنوز
تا به دشت نینوا شمشیر حق آمد بیرون
باطلان را هرکجا خوارو زبون دارد هنوز
گفت روزعاشورا بادشمنان سبط الرسول
بازگردید چاره این دام فسون دارد هنوز
شش برادر دو پسر در کربلا گردید شهید
زینب دلسوخته صبر و سکون دارد هنوز
درجهان باقی نخواهد ماندجز آثارعشق
نقش هر فرهاد را این بیستون دارد هنوز
ای(رشیدی) باز گیر اکنون عنان خامه را
واژه های اینسروده بوی خون دارد هنوز
الحقیر چمن علی رشیدی
.
آرامش محض
کنارت هر چه هست امید و نور است
جهان با تو تمامش مهربانیست
در این خلوت که از هر غصه دور است
حضورِ تو طلوعِ شادمانیست
==========
نگاهت وسعتِ آرامشِ محض
کلامت نغمهای شیرین و مانا
دل از مهرت شبیهِ چشمهای پاک
سراسر روشن است و صاف و بینا
==========
تویی سهمِ من از این زندگانی
که با تو کلِ عالم غرقِ شور است
بمان جاری درونِ لحظههایم
که قلبم با هوای تو صبور است
پروانه شیرین سخن
شب نوردان این شب از شب های دیگر شب تر است
شسته دست آیید از خون ، دامن این شب تر است
شام آن مهتاب کش ، نیمه شب اش اختر شکن
صبح آن آتش نما ، اما همه خاکستر است
کهکشان اش کاه گشته ، آسمان اش گورِ نور
با سیه چاله عجین و باز یلدا پرور است
اخترانش بی بشارت ، هر کدام اش بغض کور
قفل لب بسته است و گوش بی صدایی و کر است
هر طرف دشنام و دشنه ، دشمن و دژخیم و درد
تا به مقصد راه ها اندیشه ها یک سر جر است
تا زلال از چشمه های چشم تان بیگانه شد
بی چراغ هستید و بیداری تان خواب آور است
شب نوردان ، از درون خویش شب بیرون کنید
شب کنون پنهان شده در دیده ها و در سر است
شب به چشم تان نشسته ، شب نگار و شب نگر
ورنه روزش در طلوع و آفتابش سرور است
درب خود را می زن و بیدار کن بیداری ات
این جهان در انتظار انفجار محشر است
فاروق فارانی
جنوری ۲۰۲۶
با سپاس از همکار گرامی ما اینک معمای کلمات تصویری
شماره ( ۴ )
را خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم.
تمرین حافظه
معماى کلمات تصویرى شماره (۴)
=====================
راهنمای حل معماهای کلمات تصویری
در این گونه معماها، هر تصویر ممکن است بیش از یک نام
داشته باشد و یا با کلمه های مترادف شناخته شوند.
حلکننده باید یک نام درست و مورد نظرِ تصویر را از میان
کلمه های مشابه صرف یک کلمه را تشخیص دهد.
همچنان ممکن است بعضی نشانهها، اشاره به بخشی از یک
شکل یا مفهوم خاص داشته باشند، نه تمام تصویر. بنابراین
دقت در تعداد حروف، علامتهای جمع و تفریق، و ارتباط
میان واژهها، کلید اصلی حل معما است.
در این نوع معماها علامت « + » به ترتیب از راست
به چپ به معنی یکجا شدن حروف کلمه ها و
علامت « – » به معنی حذف یا تفریق حروف
کلمه ها می باشد.
تعداد اعداد زیر تصاویر، تعداد حروف کلمه و یا واژهٔ
مورد نظر را نشان میدهد.
همان طوریکه گفته شد، برای یک تصویر چند نام یا
مترادف وجود دارد، اما تنها یکی از آنها پاسخ را
درست میسازد. مثلأ در یک قسمت معما، تصویر
« دروازه » آمده است، در حل معما امکان دارد از
کلمه های مترادف آن که « در»، « درب» و یا
« باب » هم می باشد استفاده شده باشد.
هدف این معماها، تقویت دقت، حافظهٔ کلماتی،
و قدرت اندیشه و ابتکار حلکننده است.
===========================================================================
حالا از راست به چپ ، حروف اسماى اشکالیکه در بالای خط قرار
دارند به ترتیب با حروف مفرد وجداگانه متصل هم بنویسید وبعد
از آن حروف کلمات اشکال پایین خط را به ترتیب از راست به
چپ از حروف بالای خط حذف نمایید.
حروف باقى مانده بالای خط یک کلمه ارزشمند می باشد
که جواب معما است
حل معما در هفته آینده …

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
سازش با بیگانه
هذیان ترا آدم دانا نکند گوش
جز آنکه بمثل تو بود کودن و بیهوش
بسیار بما حرمت انسانی نمودی
با موشک و با راکت و با تانک وزریپوش
هفده بهار است که یک مادر و خواهر
در سوگ جوانان همه هستند سیه پوش
در هر قدم این وطن از کثرت کشتار
خون شهدا هردم و هر لحظه زند جوش
صد ها هزار طفل یتیم و زن بیوه
از شیون و فریاد نگردد دمی خاموش
هر چند زنی لاف وطنخواهی و غیرت
هرگز نشود خصلت پست تو فراموش
با سازشی که همرهٔ بیگانه نمودی
آزادی ما گشت ازین وضع تو مخدوش
صابر هروی
فبروری ۱۹۹۶
راولپندی – پاکستان
تبسـم حال خـوش در خاطر دل می کند جاری
ولی چین جبین صدگونه مشکل می کند جاری
بـه زیـر تـیـغ صـیـادان ظالـم غـمـزۀ چـشـمی
امـیـد پـر زدن در مـرغ بسـمل می کند جاری
چونان دراوج توفان دل به دریا می زند هردم
که امواج گهر بر طرف ساحل می کند جاری
دل تـنها بـه کنج خلـوت خـود تا که آزاد است
تـمـنـای رهـایـی در سـلاسـل می کـنـد جاری
خیال بـوی زلـفی در دل مـسـت غـزل پـیـچـد
که حّس دلربا در قلب خوشکل می کند جاری
نـویـسـم داســتان عـشـق دل بـر دفـتـــر رویـا
چودردل ها هـوای وصل کامل می کند جاری
سـرود گـردش چـشـمی شـنـیدم از لب سـاغـر
که خون دخـتـر رز در شمایـل می کند جاری
درِ اخلاص دل بگـشـوده ام؛ لیکن نمی نـدانـم
کی نوری ازکجا درکهنه منزل می کند جاری
تمام لحظه های عمر شیرین گـر شود یک دم
کدام عـشق و وفا پیغـام عاجـل می کند جاری
پـرسـتـار دل غـمدیـده کس هـرگـز نمی گردد
ولی بـر زخـم دل از دور فلفل می کند جاری
غـبـار کاروان هـجـر لیلی چـشـم مجـنون شـد
نگه از بـس به دنـبـال قـوافــل می کـند جاری
تو گـویی آرزوی وصل دل ها رفته از خاطر
که سوز درد هجران با فواصل می کند جاری
مگـر قلب فگار از تیغ ابـرو را علاجی نیست
که خـون درد از تـلــوار قـاتـل می کنـد جاری
زبس ازکینه توزیهای گردون خون دل خوردم
عسل در کام دل زهـر هـلاهـل می کند جاری
کـروژ رودکی و مــولـــوی و حـافــظ و خیام
شرر در رگ هـای شعـر بیدل می کند جاری
رسول پویان
۲۴ جون ۲۰۲۶
زنِ عاقل
زنِ عاقل ، ذکی و مهربان است
چراغِ خانه و آرامِ جان است
به حکمِ عقل، به دنیا شهره گردد
زِ تدبیرش دلِ عالم جوان است
زنِ دانا، محدثِ پیامبر
عایشه در جهان وردِ زبان است
آمنه، مادرِ فخرِ دو عالم
که نامش آفتابِ جاویدان است
هاجر اندر بیابان های مکه
اساسِ زمزم و آبِ روان است
چو مریمِ مقدّس، شهرهٔ دهر
مسیح از او چراغِ کهکشان است
چو رابعه، نمادِ بلخِ باستان
توانا، پر نبوغ و خوش بیان است
چو پروینِ اعتصامی اهلِ منطق
فصیح و شاعر و شیرینزبان است
گوهرشادِ هری از نسلِ تیمور
چو لیلی شهره در نقشِ جهان است
به مکتب گر رود، فردا بسازد
زِ دانش، مشعلِ هر کاروان است
اگر در اجتماع آید به میدان
سخنگویِ عدالت، پر توان است
به مهر و عقل اگر همراه گردد
جهان از دستِ ظلمت در امان است
اگر در خانه باشد همچو خورشید
وجودش روشنیبخشِ جهان است
زن و مرد ار به هم یاری نمایند
مدینه، باغِ صلحِ جاودان است
بشیر! زن، مادر است و همسرِ دل
مگو دیگر چنین است و چنان است
بشیر شیرین سخن
۱۸ جون ۲۰۲۶
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس !
فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به عموم مسلمانان
جهان ،بخصوص هموطنان گرامی ما و اخصآخواننده گان و
همکاران قلمی سایت ۲۴ ساعت و خانواده های معزز
شان تسلیت عرض نموده ، سعادتمندی هر یک را
تمنا داریم ،
آرزومندیم به برکت خون های پاک شهدای کربلا صلح و امنیت
در سراسر جهان حکمفرما گردد و شاهد نابودی یزیدیان زمان
در گوشه گوشه این جهان هستی ، بخصوص افغانستان عزیز
باشیم که گروه منفور ، متعصب و یزیدی نصب طالبان در این
روزها با پایان کشیدن پرچم های عزاداران حسینی در گوشه
و اکناف کشور ما بخیال واهی خود شان میخواهند آفتاب را به
دو انگشت پنهان کنند ، غافل از اینکه همه این ها خیال است و
محال است و جنون و چیزی جز شناساندن چهره واقعی و منفور
خودشان به جهانیان نخواهد بود .
با امید روزی که شاهد برچیده شدن این نظام پوشالی و ضد
فرهنگ ، رهایی هموطنان عزیز ما از زیر سلطه این فرهنگ
ستیزان مسلمان نما و گشوده شدن درب مکاتب و دانشگاه
ها برای بانوان عزیز باشیم ، بر عموم دشمنان
بشریت در سراسر جهان
نفرین می فرستیم.
باعرض حرمت
محمد مهدی بشیر
هالند
و
قیوم بشیر هروی
ملبورن – آسترالیا
نسیمِ سحر
فصلی دِگر گذشت و بهاری دِگر گذشت
عمرم به یادِ روی تو شام و سحر گذشت
نشگفته غنچه های امیدم به باغِ دل
توفانِ آه ز سینهُ من پُر شرر گذشت
از لاله ، داغ در دلِ صحرا نشانه ماند
عمرِ بنفشه ها ،همه با چشمِ تر گذشت
آورد بوی عطرِ خوش اش از دیارِ دور
تا از کنارِ یار ، نسیمِ سحر گذشت
خندید باغبان که نشاط است و بوی گل
گفتم چه سود که عمرِ گران بی خبر گذشت
پژمرده گشت به سینه نهالی که کاشتم
عمری برفت و حاصلِ آن بی ثمر گذشت
مریم نوروززاده هروی
بیست و سوم جون ۲۰۲۶
از مجموعهُ”پاییز
” هلند.
با سپاس از همکار گرامی ما اینک حل جدول حروف متقاطع
شماره (۱۰) را خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم.
و دیده دریا کنیم از اشک قلم،،،،،،
مسعود صبا « حسن زاده »
بدرختی که از باد نترسید سلام
به عقابی که ز صیاد نترسید سلام
من با این نظر که تاریخ را همیشه فاتحان می نویسند موافق نیستم.
ممکنست گاهی تاریخ را شاعران، هنرمندان و نقاشان بزرگ در یک قطعه ی کوتاه بنویسند . دیده شده در تاریخ جهان، گاهی اوقات تاریخ با شمشیر امپراتوری ها ، جنرال ها و پادشاهان تغییر کرده و گاهی به ندرت توسط هنرمندان و روشنگران که سد آهنین امتناع از تغییر را با نوک پیکان قلم و اندیشه شکستند.!
گاهی اظهار نظر در مورد تحولات و تغییرات و رویدادهای مهم تاریخی چنان به طول و تفصیل می انجامد که همه ی کنشگران، سیاسیون و اگاهان امور به پیش پا افتاده ترین مسایل مبتلا به جامعه بها می دهند، الا به هنر و دستاوردها و فرصتها و چالش های عدیده فرا روی هنرمندان و هنر آوران روزگار ما و این رویکرد را بسی بی روح و بی جان می بینیم در قبال هنر های سنتی تر مانند خوشنویسی، مینیاتور ی و تذهیب و تجلید را که روزگاری نهچندان دور در دیار ما – صدر نشین دیگر هنر ها و ارزش ها و دستاوردهای ملموس اعتقادی و فرهنگی ما بود.
نمیدانم چرا اظهار نظر در مورد تحولات نیم قرن گذشته، تناقضات رفتاری این بخش از خاطرات وخطرات هنر وران مارا به نقد، پژوهش و خوانش و نگارش جدی و همه جانبه نمی گیرد و یا اگر می گیرد به سالیاد درگذشت یک،، صدا،، محدود می گردد؟
این تناقض تاریخی حاکم بر فرهنگ و دنیای هنری وفکری دیگر اقشار هنرمند ما باید عبرت آموزی های بیشتری بهمراه بیاورد.
من بر این باورم که خط و نقش صرفاً آرایش کاغذ نیستند بلکه کتیبه های روح یک ملت در تلاطم تاریخ اند. قلم موی یک نقاش متعهد به استخراج
جوهر خلاقیت از خاکستر رنجها و آرمان هاست ،برای همین هنر تذهیب، مینیاتور، و خوشنویسی نه یادگار موزه ای بلکه زبانی زنده برای گفتگوی ملت ها، ادیان و تمدن های بشری باقی مانده است.
هنر نیز، رنج منجمد شده ما در رخسار تاریخ ماست.
یادم میآید روزی دوست هنر پژوه و همسنگر همدردم محمد رفیع اصیل ـ نخستین نشریه ادبی، هنری و فرهنگی مهاجران افغانستانی را بنام « اشک قلم » بمن تحفه داد و گفت طراحی صفحات داخلی آن یک استثنا و آغاز یک تحول سترگ در صفحه آرایی مطبوعات افغانیست.
آن نشریه ارزشمند،،اشک قلم،، که توسط انجمن شعرای مهاجر افغانستان در مشهد اقبال چاپ یافته بود بر علاوه از اشعار کلاسیک و مدرن، از خوشنویسی و نگارگری نیز بهره برده بود واین آغاز یک حرکت بود.
برای نخستین بار نیز او یک نقاشی تراژیک از شهیدی که پای پرچم دین و استقلال کشورش جان داده بود روی یک بولتن خبری نقش ماندگاری زد که فریدون وارسته آن را در کانون هنرهای زیبای کهزاد رسامی نموده بود.
کانون فرهنگی هنری و آموزشی [ کهزاد] چهل سال قبل در محیط مهاجرت و آواره گی نسلی شکل گرفت که اصالت هویت خودرا در هندسه معرفت جستجو و طلب می کرد.
همنشینی هنر و اندیشه ودانش با رنج خلاقانه، بنیان کانونی گشت که سی سال قبل در جلسه وسیعتری از هنرمندان، نویسندگان و شاعران پیشکسوت در منزل استاد روان شاد – امین الله پیرزاد هروی شکل گرفت و زنده یاد استاد سعادت ملوک تابش، حروف الفبای { کهزاد} را بر گرفته
ونام جدید آن را- کانون هنرهای زیبا، اندیشه و دانش انتخاب نمود. نامی که در آن زمان یک نو آوری ویژه بود، زیرا تقریباً تمامی تشکل ها، نهاد ها، احزاب سیاسی و سازمان های فعال اسلامی از نام و عنوان، دینی , مذهبی و اعتقادی بهره برده و شعارهای یکسان و همگون داشتند.
درسال ۱۳۶۵ کانون [کهزاد] با همکاری با یکی از احزاب نخستین تقویم بزرگ دیواری را در ابعاد ۳۵ در۵۰ و بشکل چهار رنگ در هشت برگ مجزا منتشر ساخت.
باری رفیع اصیل یوسفی برایم گفت و نوشت که با معلم حبیب الله حیدری ـ روزی به بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی نزد استاد محمد علی عطار هروی رفته بود و از ایشان درخواست نموده بود که در نوشتن آیات قرآنی و احادیث و عناوین تقویم کمک و راهنمایی بفرمایند.
استاد عطار به نسبت مشغولیت همزمان در سازمان امور خیریه و اوقاف خراسان،عذر خواستند و واپس جناب معلم حیدری و اصیل یوسفی ـ نزد استاد پیرزاد هروی بخانه شأن رفته و زحمت نگارش و گزینش آیات برگزیده را بر دوش ایشان نهادند.
هرچند که از عمر آن سالنامه بزرگ چهل سال تمام می گذرد اما در برگ نخست آن مرحوم پیرزاد با خط،، ثلث جلی،،کلمه طیبه توحید را چنان قوی به قلم آورده که انگار رنج عشق را برای عاشق،ارزشمند تر از جان خودش خوانده و فریاد زده……گویی در دیگر صفحات و رقعات آن تقویم،پیرزاد نستعلیق را اعلام نمی کند ، آن را نجوا می کند.
باری، روزی در نزد آقای فریدون وارسته که در کابل نزد استاد محمد آصف فکرت هروی
و سپس در مکتب هنری غلام محمد میمنگی، چندی نزد استاد پیرزاد هروی تلمذ وشاگردی نموده بود این قطعه منتخب از گلستان سعدی را دیدم و پیام آن را در ساغر دل نهادم
از صحبت دوستی برنجم
کاخلاق بدم ، حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند
خارم، گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم چالاک
تا عیب مرا به من نماید
این خاطره زیبا را که از اشک قلم و انجمن شعرای مهاجر افغانستان آغاز گشت
با ایجاد فصل نامه ادبی هنری ( در-دری) و خط سوم ادامه میدهم که پژوهشگر نستوه و نویسنده وشاعر همشهریم جناب اصیل یوسفی از اعضای فعال هیت تحریر و عضو مسوول صفحه « یاد یار ودیار »بود.
سه گانه ماندگار….
کارنامه فرهنگی، علمی و پژوهشی رفیع اصیل کالبد شکافی دقیقی از مفهوم تعهد هنری وفکری در دوران بحران های شدید است.
زمانی که عملکرد کانون هنرهای زیبا اندیشان افغانستان مبدل به مقاومت فرهنگی گشت،او با همکاری صمیمانه استاد محمد کاظم کاظمی، استاد سید ابوطالب مظفری و خوشنویس توانا استاد نجیب الله انوری توانست که با پشتکار صادقانه و خالصانه حدود بیست و پنج سال پیوسته/ تقویم هنری فرهنگی و عرفانی،، مهر آیین،، رانگاشته و آثار خوشنویسی، نگار گری و مینیاتوری و نقاشی هنر جویان و هنرمندان معاصر را با صبوری و متانت جمع آوری نماید.
شعار او خروج هنر از حالت انفعال در دوران غربت و مهاجرت بود، ومعنا بخشی به آن. او نقش یک،، موزه دار،، بسیار ورزیده را در کنار دیگر همگنان بازی کرد.
هنر، آخرین سنگر حفظ هویت و اصالت یک ملت در آوارگی و بیچاره گی است.
کار نامه او با الترناتیو هنر بجای شعار زدگی، جریانی ساخت که منتظر بودجه و دربند کمک مالی دیگران باقی نماند، او پای در کفش های آهنینی نمود و دست در جیب های که قناعت و مناعت اورا با پشتکارش می نواختند و قلبی که این سرود نجوایش بوده:
هر که هر چه کرده با خود می کند
روزگار استاد جبران کردن است
ذات نیکو حاصلش پیروزی است
ذات بد با جان خود هم دشمن است
تاریخ، همتا های شبیه هم دارد و گاهی چهره های شبیه هم و سرنوشتی همسو و همآهنگ با آخرین تغییرات آتی در تناقضات تاریخی و رفتاری ما، من این سطور را در تورنتو کانادا می نویسم زمانی که در گوشه ای دیگر ازین شهر پهن پیکر اصیل یوسفی نیز در مرارت روز مره گی وامید به روز گارانی روشنتر در وطن – زندگی دارد و من با یاد او و روان شاد پیرزاد از یک سرگذشت در دوران تحصیل و هجرت این نوای بی نوایی را به انتها می رسانم که ! در سال های پایانی دهه شصت خورشیدی زمانی که قرار شد با دوستان ،، ماهنامه فتح،، را منتشر کنیم با راهنمایی یکی از دوستان
به سراغ روان شاد پیرزاد هروی – در خیابان طالقانی طلاب رفتم.حوالی غروب بود که به منزل استاد رسیدم.این اولین باری بود (۱۳۶۸) که آن مرحوم را ملاقات می نمودم.
فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت
اباعبدالله الحسین (ع) و یاران با وفایش
بر عموم مسلمانان و آزاده گان
جهان تسلیت باد.

ماه محرم
ماه محرم رسید نهضتی بر پا کنیم
در سفر کربلا هر دلی شیدا کنیم
پرچم حق را بلند تا به ثریا بریم
نهضت آزاده گی یکسره احیا کنیم
ماه محرم رسید کرب و بلا می رویم
عامل جور و جفا بر همه رسوا کنیم
رسم وفای حسین (ع) معنی آزاده گیست
سوژه ای عشق را بیا جملگی معنا کنیم
ماه محرم رسید شور و نوا سر دهیم
قافله سالار عشق محو تماشا کنیم
خون شهیدان حق لرزه به دشمن فگند
ذکر بخون خفتگان انا فتحنا کنیم
ماه محرم رسید جمله حسینی شویم
ازدل و جان ای « بشیر» ناله ز دلها کنیم
قیوم بشیر هروی
ملبورن – استرالیا
۱۱ سپتامبر ۲۰۱۸
مدارا کن که باز آمد محرّم
مَهِ لطف و نیاز آمد محرّم
زِ کین و دشمنی، دل را تهی کن
مَهِ صبر و نماز آمد محرّم
مکن تندی، مکن خصم و درشتی
که وقتِ صبر و راز آمد محرّم
حسین آموخت راهِ حقپرستی
چراغِ سرفراز آمد محرّم
مدد کن، دستِ یاری بر فقیران
که ماهِ کار ساز آمد محرّم
مکن بدنفسی و شهوتگرایی
که وقتِ سوز و ساز آمد محرّم
دل از آلودگیها پاک گردان
مهِ اشک و نیاز آمد محرّم
خبر کن رهروانِ کربلا را
علم در اهتزاز آمد محرّم
عدالت بیسر و سامان شده باز
بگیر شمشیر که باز آمد محرّم
بشیر، از همدلی نغمه سراید
که مَهِ بی نیاز آمد محرّم
بشیراحمد شیرین سخن
.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
———————-
مامور محله و نواسه اش
————————–
پیوسته به گذشته :
چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.
پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.
شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.
میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.
اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.
.
.
عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.
چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.
در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.
امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.
.
.
باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.
.
.
وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.
غلام سخی غیرت
فرستنده: پوهنوال داکتراسدالله حیدری
۲۰۲۶،۶،۲۱
سدنی – آسترالیا
حلول ماه محرم الحرام خدمت کافّۀ مسلمانان جهان تسلیت باد !
مرثیه ای از مرحوم جودی،
زبانحال شاهزاده علی اکبر(ع)هنگام افتادن ازمرکب
بـابـا بـیـا که تـیغ جـفـا سـاخـت کـار مـن
بـرگی نچـیـده گـشـت خـزان نـوبهـارمن
بـابـا زپــا فــتــادم وجـانـم بـلـب رســیــد
د ســت اجـل گـرفــت زکـف اخـتـیـارمن
قـاتـل تـنـم زخـنجر کیـن پـاره پـاره کـرد
رحـمـی نکــرد بــر مـــژۀ اشـکـبــارمــن
تـا بــرتـنــم بــود رمـقـی بــرســرم بـیـــا
بـنــگـربـوقـت مـرگ بـراحــوال زارمــن
این ضربت عمـود که فـرقـم شکسته است
بـرده زجــان تـحـمـل واز دل قـــرار مــن
ازتـیـغ ظـلـم رشتـۀ عـمـرم زهـم گسیخـت
لـیــلا بگــو دگــــرنکــشــد انــتـظــار مــن
مــیـخـواسـتـی کـه حـجـلۀ عـیشم بپـا کـنی
ایـنـک بـبـیـن عـروس اجـل درکـنــارمــن
کــامـی نـدیــده وشــدم از عــمــرنــا امـیــد
ایـــــوای بــــرمــن ودل امــیــــدوار مـــن
دردا که تـشـنه مُردم وهرلحظه میرود
شـط فـرات م ـوج زنـان در کـنـار مـن
با با بـه هـمـرهان ورفـیـقـان مـن بگـو
شبـهـای جمعـه پا نـکـشـنـدازمزار من
درلاله زار ،لاله رخان چون کنند روی
گـاهـی کـنـنــد یـــاد دل داغــــدارمـــن
شوخ پریوش
دوستان شوخ پریوش ربود هوش مرا
خاک عالم همه را ریخت به سر و دوش مرا
عمری بودم فتاده به در و کوی نگار
او ندید لحظه ی این حالت مدهوش مرا
بوده ام در همه ی عمر به تمنای وصال
ندیده وصلی، او بنمود سیاه پوش مرا
حسرتی ماند به دلم نادیده دیدم که برفت
بسکه سوزاند دلم کرده او دل جوش مرا
ای خدا حال من زار پریشان ببین
کرده است با غم و دردی خود هماغوش مرا
کی رود یاد من آن لحظه ی خندیدن او
او بود یاد من ، خود کرده فرامش مرا
با تبسمی به لب رفته در آغوش گیرمش
او به خشم و غضبش کرد چو خاموش مرا
بنشستم ز فراق سر روی زانو
به غمش می زدم ناله او هرگز نکرد گوش مرا
بوده ام محو تماشای سر زلف نگار
نگرفت لحظه ی”امان او در آغوش مرا
امان قناویزی
مقام پدر
ای پدر وی رونق دنیای من
از تو روشن خانهی تنهای من
روز و شب در فکر من بودی همیش
صرف کردی عمر در سودای من
همچو مجنون عاشقت بودم پدر
ای که بودی بهترین لیلای من
بردی مکتب تا شوم صاحب کمال
بگذرد شایسته تا فردای من
رفتی از دنیا به غربت مانده ام
از کی جویم ای که ناپیدای من
این دعا گوید ثنا در حق تو
بگذرد از جرم تو یکتای من
محمد اسحاق ثنا
ونکوور کانادا
با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غلام جیلانی غیاثی ،
اینک جدول سرگرمی این هفته را که بمناسبت روز پدر ترتیب
یافته است ، خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم.
————————————–
جدول حروف متقاطع شماره (۱۰)
پدر
روز بیست و یکم ماه جون، روزی پدر است. پدر کلمه ی کوتاه، اما دنیایی از عشق، فداکاری و استقامت است. او در سکوت رنج میکشد تا خانوادهاش آسوده باشد، خسته میشود اما لبخند میزند، و از آرزوهای خود میگذرد تا فرزندانش به آرزوهایشان برسند. پدر سایهبان امن زندگی و ستون استوار خانواده است. کسی که حضورش آرامش و دعایش پشتوانه راه ماست.
روز پدر بر همه پدران مهربان و فداکار مبارک باد. خداوند سایه شان را پایدار و یاد پدرانی را که از میان ما رفتند جاودانه و گرامی می داریم.
********
سرگرمی این هفته جدول حروف متقاطع به کلمه ارزشمند
بدر اختصاص یافته است، خدمت شما پیشکش می گردد.
برای آسانی حل این جدول حروف متقاطع خانه های یک
حرفی نیز شرح داده شده است.
افقی:
۱- قسمتی از شعر سعدی شیرازی در وصف پدر:
پدر گرچه باشد فقیر و نژند به . . . . . . . . . . بلند
۲- از حروف ربط – نام مذکر و مهربان – با ارنج نارنج است – نقطه یا لکهٔ کوچک تیرهرنگ روی صورت یا بدن که معمولاً طبیعی است.
۳- در بین پیاله – رنگ به زبان انگلیسی – معنی دیگری کوزه – معکوس آن در دری کلاسیک مختصر شده (برای).
۴- سر زاغ – در و یا دروازه – رفیق کمان.
۵- بازی فکری ۶۴ خانه ئی که هدفش کیش و مات است – پای زاغ – در سر الماری است.
۶- سر گردان – در بین دوسیه – در نهایتِ ناجوری و یا آن که از همه ناجورتر است.
۷- پروردگار – شعری از حافظ شیرازی:
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم . . . . . . . . . . . . . . نفروشم.
عمودی:
۱- به کسی گفته می شود که دیگران را نوازش می کند.
۲- هم سبز دارد و هم زرد – آغاز طوفان – در بین ابر است.
۳- به معنای فهمیدن، آگاه شدن – نوعی خاکی است.
۴- در خرید و فروش کالاها و سنجش ارزش اشیا از آن استفاده میکنند – شروع نویسندگی – بین حکایت می آید.
۵- ضرب المثل معروف: بسیار . . . . باید کرد تا پخته شود خامی – ضد صلح و دشمنِ آرامش.
۶- أغاز روز – أگر مختصر شده.
۷- سر تاج موسیقی – دیوار بند کننده آب – نام کوتاه جمشید که نامی آشنا ست در اساطیر قدیم.
۸- حرف اول ابجد – بالای سطح و هم حاصل درخت را می گویند – اگر معکوس کنید جدید می شود.
۹- سمت بین جنوب و غرب.
۱۰- نصف اول دو – زیر و پائین و اگر نیافتید تو در پشتو.
۱۱- پذیرای رنگ و یا پذیرش رنگ را دارد.
۱۲- مربوط به راه و به معنی عازم و رهسپار هم آمده است – یک پشتو.
۱۳- مربوط به دلبران.
جل چدول در هفته آینده …
دوستان نهایت عزیز ، وطن داران گلم السلام علیکم و رحمه الله و برکاته !
یک غزل قدیمی که ۳۳ سال پیش سروده بودم و در مجموعه ی شعری ام
{ تراوش قلم } چاپ شده به حضور پرنور تان تقدیم میدارم ،
سپاسگزارم که میخوانید.
اسرار عشق
تا زَدم پر در سرِ گلزار عشق
میکنم با صد زبان گفتار عشق
من ندارم کار و پیکار دیگر
روز و شب گم گشته در پیکار عشق
رمز عشق از عقل بالاتر بُوَد
جبرئیل حیران شود در کار عشق
گِل ز عشق پاک آدم میشود
در خمیرش بنگری آثار عشق
عشق کارِ هر خس و خاشاک نیست
کَلَّه ی عاشق بُوَد بر دار عشق
واعظانِ شهر کی پی می برند
نی خبر دارند از اسرار عشق
خسروان اینجا سرِ خود خم کنند
آن قَدر عالی بُوَد دربار عشق
تا طبیبِ حاذقی پیدا شود
جان دِهَد از درد و غم بیمار عشق
لعلِ نابی هرزه خاکستر شود
بِنگَرَد گر زَرَّه ی از نار عشق
خنجری از عشق بازی توبه کن
نیشِ زهرآگین دارد مار عشق
شیخ مولوی خنجری
کابل – چهار دهی
۱۳۷۲ خورشیدی
——————————
طفلانِ بیپناه
آتش نشد مهار ، عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
شد خیمه ها شرار عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
وقتی که دستِ غارت و سیلی به روی ماه
آمد ز هر کنار ، عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
تا تازیانه بر تنِ طفلان نخورده است
در بینِ این غبار ، عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
دشمن برایِ غارتِ گوشوارِ دختری
آمد به گیر و دار ، عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
سجّادْ با زبانِ تب آلودِ خود بگفت:
با قامتِ نزار ، عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
امشب انیسِ دامنِ طفلانِ بیپناه
خار است و دشتِ تار، عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
زینب به دشت میدود و ضجه می زند
با چشمِ اشکبار ، عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
خواهر نگاه کرد به مقتل ، سپس بگفت :
با قلبِ داغدار: عَلَیْکُنَّ بِالْفِرَار
یحیی ماندگار