۲۴ ساعت

07 آگوست
۱ دیدگاه

صحبت پیران

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

صحبت پیران

به جای خار به اندیشه ات گلاب به کار

ز خُم عشق به جام دلت شراب به کار

به  شهر  زندگی  تا خنده   بر  لبان  آید

هزار  پنجره  همسو  به  آفتاب  به  کار

برای کشت هنر کشت دانش و فرهنگ

به قدر موی سرت هر کجا کتاب به کار

« به این رواق زبر جد نوشته اند به زر »

برای خسته دلان مهر بی حساب به کار

چو خواهی رنجه نگردد دلِ کسی لطفن

به  قدر  همت  خود  گوهر  ثواب به کار

به هر کجا که روی خوشه خوشه زیبایی

ز شعر حافظ  و  بیدل  به انتخاب به کار

برای صید خوشی ها همیشه مجنون وار

سرود  و  نغمه ء جانانه  از  رباب به کار

چو   رهنما  بنشین  پای  صحبت  پیران

به روی  دامن  اندیشه ات  گلاب به کار

عبدالهادی رهنما

 

 

 

07 آگوست
۱ دیدگاه

لوی پشتونستان، خراسان، هزارستان، تورکستان و فدرالیزم !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————-

لوی پشتونستان ، خراسان ، هزارستان ،

تورکستان و فدرالیزم !

در روزگاری که وطن ما افغانستان هنوز از زخم‌های جنگ ، مهاجرت ، فقر، بی‌اعتمادی و ویرانی رنج می‌برد ، دردناک‌ تر از هر مصیبت آن است که شماری از کسانی که سال‌ها بر گرده‌ی مردم سوار بودند ، امروز دوباره با لباس روشنفکری ، قوم‌گرایی ، سیاست‌بازی و شعارهای رنگین به میدان آمده‌اند تا آتش اختلاف را در میان ملت شعله‌ور سازند.
دیروز در چوکی‌های قدرت بودند ، وزیر بودند ، وکیل بودند ، سناتور بودند ، رهبر قومی و سیاسی بودند ، قانون‌دان و حاکم بودند. سال‌ها از بیت‌المال خوردند ، از نام مردم استفاده کردند ، با سرنوشت ملت معامله نمودند ، اما امروز که قدرت از دست شان رفته ، به جای اعتراف به اشتباهات و خدمت صادقانه ، در فضای مجازی دکان تازه‌ای باز کرده‌اند ، یکی شعار”لوی پشتونستان” می‌دهد ، دیگری خواب “خراسان” می‌بیند ، سومی از “هزارستان” سخن می‌گوید ، چهارمی نسخه‌ی “فدرالیزم” و پنجمی”تورکستان “ را بدون درک شرایط واقعی جامعه تبلیغ می‌کند.
اما پرسش اساسی این است:
آیا اینان واقعاً برای مردم می‌سوزند؟
آیا درد گرسنگی کودک افغان را می‌فهمند؟
آیا شب‌های تار مهاجران ، بی‌کاری جوانان ، بی‌سرنوشتی دختران و رنج دهقان و کارگر را لمس کرده‌اند؟
هرگز!
بیشتر این مدعیان امروز در کشورهای امن و آرام جهان ، در خانه‌های مجلل و زندگی‌های آسوده به‌ سر می‌برند. فرزندان شان در بهترین پوهنتون‌ها درس می‌خوانند ، در آرامش و رفاه زندگی می‌کنند ، اما جوان بیچاره‌ی داخل وطن را با شعارهای دروغین ، احساسات قومی ، نفرت زبانی و وعده‌های خیالی به میدان دشمنی می‌کشانند.
آنان خود در خارج شراب قدرت و پول‌های به‌ باد رفته‌ی ملت را نوشیده‌اند ، ولی برای جوان فقیر وطن نسخه‌ی جنگ ، نفرت و قربانی شدن می‌پیچند.
این بزرگ‌ترین خیانت به ملت است.
ملت افغانستان سال‌ها قربانی همین سیاست‌های نفاق‌افگن شده است. هر بار گروهی به نام قوم ، زبان ، مذهب یا منطقه آمدند و مردم ساده‌ دل را فریب دادند. نتیجه چه شد؟ وطن ویران شد ، مردم مهاجر شدند ، جوانان قربانی گردیدند ، دانش نابود شد ، و فرصت‌های ترقی از میان رفت.
اما رهبران معامله‌ گر و شعارفروش ، هر بار با جیب‌های پر و خانه‌های امن ، از میدان گریختند و مردم را تنها گذاشتند.
امروز نسل جوان باید بیدار باشد.
جوان آگاه نباید هر شعار بلند و هر سخن احساسی را حقیقت بداند. هرکس که صدای بلند دارد ، الزاماً وطن‌دوست نیست. هرکس که از قوم سخن می‌گوید ، نماینده‌ی واقعی قوم نیست. هرکس که نام عدالت را می‌برد ، الزاماً عادل نمی‌باشد.
وطن‌دوست واقعی کسی است که: میان اقوام تخم نفرت نپاشد ، مردم را به جنگ داخلی دعوت نکند ، جوانان را ابزار قدرت‌ طلبی نسازد ، درد ملت را از نزدیک لمس کند ، برای وحدت ، علم ، کار، عدالت و انسانیت تلاش نماید.
مردم‌دوست واقعی کسی است که اگر در قدرت بود ، دستش آلوده به فساد نباشد ، اگر در خارج زندگی می‌کند ، برای آرامش ملت سخن بگوید نه برای شعله‌ور ساختن اختلافات.
امروز افغانستان بیش از هر زمان دیگر به خرد ، همدیگرپذیری ، احترام متقابل و اتحاد نیاز دارد ، نه به شعارهای تجزیه‌طلبانه و قوم‌گرایانه.
قوم‌های افغانستان قرن‌ها در کنار هم زیسته‌اند ، تاجیک ، پشتون ، اوزبیک ، هزاره ، ترکمن ، بلوچ ، نورستانی و دیگران ، همه فرزندان یک خاک‌اند. دشمنان واقعی ملت ، فقر، جهل ، فساد ، تعصب ، وابستگی و خیانت‌اند ، نه قوم و زبان یکدیگر.
اگر روشنفکری قلمش را برای نفرت به‌کار ببرد ، او روشنفکر نیست ،
اگر سیاستمداری مردم را قربانی آرزوهای شخصی کند ، او رهبر نیست ،
اگر کسی از دور آتش جنگ را گرم نگه دارد و خود در آسایش زندگی کند ، او خادم ملت نیست ، بلکه تاجر خون مردم است.
ملت باید فرق میان صادق و منافق را بشناسد.
صادق آن است که: در سختی کنار مردم بایستد ، به جای نفرت ، امید بدهد ،
به جای قوم‌پرستی ، انسانیت را تبلیغ کند ، به جای شعار، عمل داشته باشد.
و منافق آن است که: از درد مردم نردبان قدرت بسازد ، امروز یک شعار دهد و فردا خلاف آن عمل کند ، جوانان را قربانی جاه‌ طلبی خود سازد ، از بیرون کشور آتش اختلاف را شعله‌ور نگه دارد.
امروز رسالت نسل نو افغانستان این است که فریب بازیگران کهنه‌ی سیاست را نخورد. باید با عقل ، مطالعه ، آگاهی و تجربه ، چهره‌های واقعی را بشناسد. نباید اجازه دهد وطن دوباره قربانی تعصب ، نفرت و جاه‌ طلبی شود.
افغانستان خانه‌ی مشترک همه‌ی ماست. این خانه با نفرت آباد نمی‌شود ، با اتحاد ، دانش ، عدالت ، کار و احترام متقابل آباد می‌گردد.
بیایید به‌جای دشنام ، گفتگو کنیم ، به‌جای تعصب ، عدالت بخواهیم ،
به‌جای شعارهای خیالی ، برای ساختن آینده‌ی واقعی تلاش نماییم.
و به یاد داشته باشیم:
وطن را نه شعار نجات می‌دهد ، نه قوم‌ پرستی ، نه نفرت ، بلکه صداقت ، آگاهی ، انسانیت و اتحاد ملت .
با عرض حرمت و ادب
داکترعزیزالله فاریابی

 ۲۵/۰۵/۲۰۲۶

06 آگوست
۳دیدگاه

نمکدان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

        نمکدان

نمک خوردی،  نمکدان  را نگه‌دار

وفا  با  مهر  و  احسان  را نگه‌دار

اگر خواهی شوی محبوبِ مردم

شعور و فهم و وجدان  را نگه‌دار

     به نیکی نامِ خود را  جاودان کن

به همت رسمِ مردان  را نگه‌دار     

     مزن آتش  به  باغِ   دوستی‌ ها

صف  ا و  عهدِ   یاران را  نگه‌ دار     

     به هنگامِ  توان،  دستی بجنبان

دلِ  رنجور  و  نالان   را   نگه‌دار     

     غرور   و  کینه را از  دل فرو ریز

فقط  حرمتِ  انسان  را  نگه‌دار     

     جهان  منزلگهی   کوتاه   باشد

چراغِ  دین  و  ایمان  را  نگه‌دار     

     اگر روزی  رسید ی  اوجِ  قدرت

همانا  عهد و   پیمان را  نگه‌دار     

     نه زر ماند،نه سیم و جاه و منصب

به دل احساسِ احسان را نگه‌دار     

تو ای فرزندِ این خاکِ سرافراز

غرورِ   مُلک   افغان  را نگه‌دار

         بشیر شیرین‌ سخن       

06 آگوست
۱ دیدگاه

جامعه هنری افغانستان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

جامعه هنری افغانستان؛

وقتی هنر از اندیشیدن باز می‌ماند
——————————-
بحران اصلی هنر افغانستان کمبود هنرمند نیست بلکه کمبود اندیشه انتقادی است.
جامعه‌ای که نتواند هنر خود را نقد کند دیر یا زود توان آفرینش هنر بزرگ را نیز از دست خواهد داد. هیچ تمدنی با تشویق‌های بی‌وقفه و ستایش‌های متقابل و تعارف‌های فرهنگی به قله نرسیده است. تمدن‌ها زمانی شکوفا شده‌اند که اندیشه انتقادی و معیارهای زیبایی‌شناختی و گفت‌وگوی آزاد را به رسمیت شناخته‌اند.
سال‌هاست که فضای هنری افغانستان در چرخه‌ای بسته گرفتار شده است. چرخه‌ای که در آن تولید اثر از ارزیابی اثر پیشی گرفته است. شهرت جای کیفیت را گرفته است. تبلیغ جای نقد را اشغال کرده است و احساسات جانشین استدلال شده‌اند. ما بیش از آنکه هنر تولید کنیم گاه تصویر موفقیت تولید می‌کنیم. همچنین بیش از آنکه درباره کیفیت آثار گفت‌وگو کنیم درباره تعداد بازدیدها دنبال‌کنندگان و تشویق‌ها سخن می‌گوییم.
در چنین وضعیتی هنر به‌تدریج از یک کنش فرهنگی و آگاهی‌بخش به کالایی برای مصرف لحظه‌ای تبدیل می‌شود. ارزش اثر نه با عمق اندیشه و نوآوری یا قدرت زیبایی‌شناختی بلکه با میزان دیده شدن و شهرت سازنده یا توان تبلیغاتی آن سنجیده می‌شود. این همان نقطه‌ای است که هنر رسالت فرهنگی خود را از دست می‌دهد و در منطق بازار حل می‌شود.
جامعه هنری افغانستان هنوز فاقد یک سنت نیرومند نقد است. جشنواره داریم. مراسم تجلیل برگزار می‌کنیم. کنسرت داریم. کتاب چاپ می‌کنیم. فیلم می‌سازیم و نمایشگاه برگزار می‌کنیم. اما چند مجله تخصصی نقد هنر داریم؟ چند برنامه منظم برای نقد موسیقی سینما ادبیات تئاتر یا هنرهای تجسمی وجود دارد؟ چند منتقد مستقل می‌توان نام برد که آثار را بدون وابستگی‌های قومی سیاسی رسانه‌ای یا شخصی بررسی کنند؟
نبود نقد صرفاً یک کمبود فرهنگی نیست بلکه یک بحران معرفتی است. هنگامی که هیچ معیار روشنی برای ارزیابی وجود نداشته باشد اثر متوسط در کنار اثر برجسته قرار می‌گیرد و هر دو به یک اندازه تحسین می‌شوند. در نتیجه معیارهای کیفیت فرو می‌ریزند و جامعه به‌تدریج توان تشخیص میان هنر اصیل و تولیدات سطحی را از دست می‌دهد از سوی دیگر بخشی از رسانه‌های فرهنگی نیز به جای آنکه نقش وجدان انتقادی جامعه را ایفا کنند به ماشین بازتولید شهرت تبدیل شده‌اند. گفت‌وگوها اغلب پیرامون حاشیه‌ها و روابط و زندگی شخصی یا تبلیغ آثار می‌چرخند نه پیرامون ساختار و زبان و فرم و زیبایی‌شناسی و نوآوری و پیام فرهنگی آن‌ها. رسانه‌ای که نقد نکند به روابط عمومی صنعت فرهنگ تبدیل می‌شود.
یکی از آسیب‌های ریشه‌ای جامعه هنری افغانستان شخصی‌سازی نقد است. هنوز بسیاری از ما میان نقد اثر و تخریب صاحب اثر تفاوت قائل نیستیم. به همین دلیل هر نقدی به سوءنیت و حسادت یا دشمنی تعبیر می‌شود. این واکنش نشانه ضعف فرهنگ گفت‌وگو است نه قدرت هنرمند. هنرمندی که نقد را برنمی‌تابد در حقیقت ظرفیت رشد خود را محدود می‌کند.
هنر بزرگ در خلأ به وجود نمی‌آید. شاهکارهای ادبی و موسیقایی و سینمایی جهان محصول رقابت آزاد اندیشه‌ها و نقدهای سخت‌گیرانه و گفت‌وگوهای بی‌امان بوده‌اند. هیچ اثر ماندگاری صرفاً با تشویق و ستایش به جایگاه تاریخی نرسیده است.
اگر جامعه هنری افغانستان می‌خواهد از مرز تولید انبوه به مرحله آفرینش ماندگار برسد باید چند اصل را بپذیرد.
نخست اینکه هیچ هنرمندی فراتر از نقد نیست.
دوم اینکه محبوبیت معیار کیفیت نیست.
سوم اینکه رسانه وظیفه تبلیغ هنرمند را ندارد بلکه وظیفه آن ارتقای فهم عمومی از هنر است.
چهارم اینکه منتقد باید مستقل باشد. نه وابسته به قدرت باشد و نه اسیر بازار و نه گرفتار روابط شخصی.
پنجم اینکه آموزش نقد هنری باید از مدرسه و دانشگاه و رسانه آغاز شود تا مخاطب نیز به اندازه هنرمند رشد کند.
جامعه‌ای که تنها هنرمند تربیت کند اما منتقد تربیت نکند در حقیقت نیمی از نظام فرهنگی خود را نادیده گرفته است. منتقد دشمن هنر نیست بلکه حافظ استانداردهای هنر است. همان‌گونه که علم بدون داوری علمی پیشرفت نمی‌کند هنر نیز بدون نقد علمی به بلوغ نمی‌رسد.
افغانستان بیش از هر زمان دیگری به یک رنسانس فرهنگی نیاز دارد. رنسانسی که نه با افزایش تعداد برنامه‌های هنری بلکه با افزایش کیفیت اندیشه و استقلال نقد و آزادی بیان و مسئولیت فرهنگی آغاز می‌شود. آینده هنر این سرزمین را نه کف زدن‌های بیشتر بلکه پرسش‌های عمیق‌تر خواهد ساخت.
روزی که هنرمند از نقد نترسد و منتقد از قدرت نهراسد و رسانه از تعارف عبور کند و مخاطب میان شهرت و کیفیت تمایز بگذارد آن روز می‌توان گفت جامعه هنری افغانستان از مرحله مصرف فرهنگ عبور کرده و وارد مرحله تولید فرهنگ شده است.
هنر زمانی زنده است که بتواند درباره خود نیز بیندیشد. جامعه‌ای که هنرش قدرت خودانتقادی نداشته باشد دیر یا زود حافظه فرهنگی خویش را از دست خواهد داد.
06 آگوست
۳دیدگاه

اوجِ نور

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

اوجِ نور

چه  موج   روشنی  در اوجِ  نورِ  روی  تو دیدم

چه نازِ دلکشی درحُسنِ شعله خوی تو دیدم

بِه   از  رخت   نتوان   یافتن  در   عالمِ   امکان

چه لطف ها که در آن چهر‌ه‌ی  نکوی  تو دیدم

دوشینه   صورتِ    صبحِ   تو در  تصوّر من بود

صفای    آیینه‌ی   دل  ز  آبِ   جوی   تو   دیدم

طنینِ   شورِ  نوا  را   به  گوشِ هوش شنیدم

هزار  گونه  صدا  را  به  گفت  و  گوی تو دیدم

می‌یِ که بی خودم از خویش کرد و با خبر از تو

چو عکس عاشقی در ساغر و سبوی تو دیدم

به چشمِ دل نظر افکنده ام  به هر چمنستان

حضورسبز و روان  بخشِ رنگ و بوی تو دیدم

تمامِ   زینت    و    زیبایی    های     گیتی   را

قسم به عشق که یکجا ز جلوه، سوی تو دیدم

علی احمد زرگرپور

۰۵ / ۰۵/ ۱۴۰۵ خورشیدی

 

 

06 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش (بخش دوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش

 

پیوسته به گذشته :

در باره نقاشی هایش خودش چنین گوید:

نقاشی هایم در قدیم ها (افغانستان و ایران) با رنگ آب و یا روغنی بود. در سایز های بزرگ که اکثرا دوستان و فامیل ها در صالون هایشان می آویختند.اما امروز با کمال تاسف هیچکدام را در دست ندارم. ولی در امریکا و زندگی در آپارتمان وادارم نمود که بیشتر از ماژیک های هنری استفاده کنم. و بعد از مدتی برای سروده هایم نقاشی را شروع کردم که با سبک ویژه خودم تا امروز ادامه دارد.و بیشتر یک نوع جدید مینیاتوری است.

 

هما در نقاشی هایش بیشتر از چهره های زن استفاده میکند. او در این مورد چنین میگوید:

در دید من زن موجود ظریف و زیبایی است در خلقت خدایی و حالات گونه گون این موجود برایم از دیدگاه هنری بسیار جالب است.

ادامه دارد . . .

06 آگوست
۱ دیدگاه

کشتی عشق 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کشتی عشق 

بخت  و  طـالـع  مگرم ، بر سر  کار آمده است
بهـر  پرسـش  زره ٔی لطف،  نگـار آمده اسـت
 
کـار  مـا  بـود  چـو  بسـمـل،  به  تپش  اما یار
به   تماشای  من  خسته ی   زار  آمده است
 
غوطه  در  بحر  فـراقـش  زدم و غـرق شـدم
کشتی  عشـق  که  دیده، بـکنار آمـده اسـت
 
از خـزان  زردی  گل  هسـت ز فیض قدمـش
بر  سر   مرقد   من ،  فصل  بهار  آمده است
 
نقد  جان   تحفه    به   پایش   نکم  آه  چکنم
کان  جفا  جو ، به  دیار  من   زار  آمده  است
 
دل  من  بند   به   زلفش   مگر  از   بی خبری
بت   صید   افگن  من ، بهر شکار  آمده است
 
شامگه  رفت  ز پیشم ،  بت  خورشید  جبین
تا  سحر  ناله ی   من ،  از  دل زار آمده است
 
با چنین  چشم  چو  آهو ، حذر  از  صید رقیب
بی  خبر  بر طرفم ،  رو   به  فرار  آمده  است
 
بسکه  محوم  من  « ایماق»   به  مهر  رخ او
کی  توانم  که ببینم به  چه  کار  آمده  است
دکتور فیض الله نهال ایماق
06 آگوست
۱ دیدگاه

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه  مؤرخ  ۱۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۶ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عیسا دمی کجاست که احیای ما کند 

(بخش نخست)

نویسنده: محمد رفیع اصیل یوسفی 

در وسط عقب نشینی پیاده رو سنگفرش شده شهر نو هرات مقابل جاده استاد کمال الدین بهزاد، نانوایی صفر قرار داشت و کنار آن دکان کاکایم مغازه کوچک آنتیک فروشی بود که همه ساله با سرازیر شدن توریست ها و جهانگردان خارجی و گردشگران داخلی شور و شوق و جوششی خاص بدان راسته بازار می بخشید که اغلب دکان هایش پوستین دوزی، عتیقه فروشی، صنایع دستی مانند کفش،کیف، چکمه، کمربند، و وسایل چرمی که با دست تهیه و ساخته می شدند و همین طور قنادی های لوکس که مشهور ترین آنها شیرینی فروشی حاجی گل حسن بود وبر فراز آن،، افغان لبنیات،، شعبه گشوده بود.

آن زمان هتل بهزاد سه شعبه جداگانه داشت،شعبه نخست در ابتدای شهر نو و دقیقا رو بروی کتاب فروشی بزرگ « محمد هاشم کوریر » بود که در کنار درب ورودی هوتل ستونی چوبی بلندی قرار داشت که بر فراز آن بلند گوی رسمی،، رادیو افغانستان،، ورادیو ریلی هرات در پاره زمانی منقطع مانند صبح دو ساعت برنامه پخش می نمود یعنی ۶تا۸ صبح که معمولا با جمع شدن افسران و سربازان و قوای نظامی ارتش در حالی که 

با عجله سوار لاری ها و وسایط سرپوشیده می شدند وبسوی پادگان و فرقه عسکری زلمی کوت در بیرون از شهر می شتافتند،برنامه آن رادیو با پخش آهنگی شاد توام بود.

برنامه دوم رادیو هرات بوقت اذان محلی ظهر وبه مدت یک ساعت بود که معمولا با قرائت قرآن شریف آغاز و بعد اقامه اذان با منبر ودعا و خطابه ی کوتاه و مختصر همراه ودر خاتمه با یک سرود و آهنگ شاد پایان می یافت….

واما بخش اصلی پخش برنامه های جالب ودوست داشتنی رادیو ملی افغانستان از ساعت چهار عصر هر روز آغاز ودر ساعت دوازده شب با موسیقی های ناب کلاسیک ونوای شور انگیز تک نوازی های اساتید بزرگ موسیقی هندوستان و افغانستان انتها می یافت غمگینانه…..

داشتم می گفتم که شعبه اصلی هتل بهزاد –روبروی جاده شمالی استاد بهزاد – با درب پذیرایی و ،، لابی،، داخلی از پیاده رو همراه بود که ساختمانی بود آجری پخته در دو طبقه عصری وشامل آشپز خانه – حمام و دستشویی « توالت » های فرنگی که ابتدا به ساکن مدرنیسم و تجدد تازه آنرا به این شهر باستانی به ارمغان آورده بود.

در حاشیه راست این هوتل نسبتاً مدرن که در عقب نشینی هفده متری سرک در سال ۱۳۷۳ کل این راسته بازار قدیمی تخریب وبه فراموشی سپرده شد ـ بر فراز دکان های بزرگ شهر نو- قسمتی دیگر از هوتل بهزاد با معاینه خانه دکتران و مطب های شأن قرار داشت وهمچنین تابلو نویسی بزرگ امین الله پیرزاد هروی ـ دندانپزشکی،، اسپین غر،، و کارگاه تولیدی چرمگری محمد ناصر کفاش و شرکا.

یادم می آید که عصر ها مرحوم کفاش،، بزم،،می آراست و جمعی از دوستان ادب وهنر وموسیقی و از جمله روانشاد،، ناوک هروی،،حضور می یافت واو با،، چپق،، وچلیم پذیرای شأن می گشت و صدای گرم و صحبت های دوستانه شان در دیگر اتاق های هتل می پیچید….

یکی از همسایگان کناری اتاق کار ناصر کفاش،زنده یاد استاد أمیر محمد مشهور به ،،چانته،، بود که اغلب تابستان ها به هرات می آمد ودرمجالس عروسی، شادی و سرور در میان مردم بود و طرفداران پروپا قرص بیشماری داشت تا برای شان بخواند و آنها شادی کنند وبرقصند وبنوازند……!

مرحوم أمیر محمد عصر ها در کناره پیاده رو روی چهار پایی با دوستانش می نشست و کسانی که کارت دعوتی عروسی داشتند برای محفل شان بسراغ او همانجا آمده ووعده می گرفتند و آدرس و زمان ومکان معین می داشتند.

از اخلاق خوب مرحوم امیر محمد چانته یکی این بود که از جیب واسکت خود ـ کارت های قبلی را که برایش آورده بودند بدقت مطالعه و هرگاه به کسی دیگر قول داده بود معذرت خواهی وهیچ تعهدی نمی سپرد، هرچند که دعوت کننده جدید پول وپله ی بیشتری پیشنهاد می داد او قبول نکرده و وعده خلافی را نا جوانمردی و جفا می دانست.

یادم هست روزی استاد أمیر محمد برایم گفت شنیدم که شوربای خوب می پزی ـ کی مرا مهمان می کنی؟

صفر نانوا صدای استاد امیر محمد را شنید وگفت نانش با من و دیگری گفت؛ گوشت بامن و خلاصه همه ی مخلفات فراهم و چی آبگوشت نرگسی نامی که همه با لذت خوردند!

آن نانوایی همیشه بوی خوش عطر نان ،،خاصه،، ی هراتی می داد وچاشت ها بیشتر شلوغ بود و اغلب برای خارجی ها وتوریست ها خارج از صف نان می داد و می گفت؛اینها مهمان مایند و یکی، دوتا بیشتر نمی خواهند و خوب نیست که زنها ی شأن کنار دیگران در صف بمانند و شما دعوا کنید…

تنور آتشینی را که در دل زمین نانوایی کاشته بودند بخاطر دارم که شاطر نانوا در زمستان و تابستان تا کمر در آن خم میشد ونان به تنور گلی می کوبید.او با دستانی،، آبله گون،، از آتش و آب وحرارت، خمیر را روی تاوه ای پارچه مانند ودراز رخ پهن می نمود وبا سرعت در قلب آتش وتنور ـ دست فرو می برد واین صحنه ودیگر کارگرانی که به خمیر گیری، زواله گیری، پنجه گیری و پخت و بیرون کشی نان با تجهیزات بسیار ابتدایی می پرداختند برای توریست هاو جهانگردان اروپایی و آمریکایی وغربی ها جالب بود و بسا عکسهای خاطره آفرین برای خود از مردم افغانستان به یادگار می بردند.

روز های برفی زمستان های سخت آن روزگار توریست ها بسیار کم و کم تر در هرات می ماندند وبیشتر بسوی پاکستان و هند رهسپار می شدند.

فضای شهر در فرآیند برف،سرما، رکود و بی رونقی اقتصاد می غلطید اما در عین زمان رفت و آمد در دکان بزرگتری که کاکایم حسین صبور با شریکش – عبدالغنی هما خریده بودبا حضور اساتیدی همچون عبد الرزاق نجومی، عبدالغنی نیک سیر هروی، محمد ناصر طهوری ـ مستر جان بیلی و همسرش ورونیکا که هردو نفر بعنوان مستشرق بریتانیایی مهمان رسمی دولت جمهوری افغانستان شمرده می شدند و بیش از دو سال درهرات وکابل در رفت و آمد بودند –همین طور . . .

ادامه دارد . . .

 

05 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==================
پیوسته بگذشته :
در روزهای یک شنبه بازار و چهار شنبه بازار شهر هرات به ویژه بازار عراق کافی شلوغ می شد. چنین می نمود که کاروان آدم ها مثل نهرهای زنده از چهار سو به کدام نقطه ی می شتابند. از اول چهارسو در طول بازار عراق همه جا بساط فروشنده گان زن و مرد پهن می شد. هر که چیزی برای فروش داشت بر پارچه ی می چید بدین امید که نظر خریداری را جلب کند. در این دو روز گاو و گوسفند و اسب و خر و مرغ انگار در بازار مارش می کردند. می رفتند تا آخر بازار عراق و می رسیدند به گنج. در این مکان برکت فراوان بود. در گنج کسی طلا و یا کدام شی قیمتی دیگر را که در زیر خاک پنهان شده باشد، جستجو نمی کرد. گنج میدانی بود که عمده در آن حیوانات مثل گاو، گوسفند، شتر، اسب، خر و پرنده می فروختند. نه فقط از دهات هرات که از اولسوالی ها مردمان به گنج می آمدند. یکی می فروخت و دیگری می خرید. در پهلوی حیوانات و پرنده ها، لوازم دهقانی بیل و کلند و تیش یا خیش فروخته می شد.. در هرات خیش را تیش می گویند و آن ابزار قلبه کردن زمین است. خیش شامل مجموعه ایست که بر گردن گاو می بستند و شامل بخش چوبی و فلزی می شود و با آن زمین را قلبه می کردند. تیش که شاید از تیشه گرفته شده باشد، قطعه فلزی مثلث شکلی بود از چودن که نوک تیزی داشت. چودن سیاه رنگ است. ولی تیش پس از سال ها استفاده سپید می شد. باری هنگامی کودک بودم رفته بودم خانه مامایم به روستای پل خیمه دوزان. در دیوار اتاق گلی او قطعه ی شکسته ی تیش نصب بود. ماما متوجه شد که این تکه چودن مرا به خود مشغول می دارد. لبخند زد و گفت، ماما این آیینه ماست.
در گنج افزون بر فروشنده و خریدار گروه دیگری هم فعال بودند، دلال ها.
خیام که خیمه های حکمت می دوخت
در آتش   ذغم    فتاد  و  ناگاه بسوخت
خیاط    اجل    طناب    عمرش    ببرید
دلال    ازل    به     رایگانش    بفروخت
دلال یا به اصطلاح امروزی رهنمای معاملات میان فروشنده و خریدار واسطه می شد. گویا به هر دو کمک می کرد معامله انجام شود و پولی از هر دوطرف به دست آورد. دلال زبان مردم را می فهمید و با هر کس مطابق ذوق و فهم او با زبانی چرب و ملایم، گوش نواز و تشویقی سخن می گفت. این فکاهی ملا نصرالدین مشهور است. ملا گاو پیری داشت که دیگر شیر نمی داد و فقط پوست و استخوان او مانده بود. گاو را برای فروش به گنج آورد. دلال به ملا گفت، گاو تو را می فروشم به شرطی مبلغی به من بدهی. ملا موافقت کرد. همین که خریدار آمد و خواست گاو را بخرد از لاغری و ناتوانی گاو پشیمان شد. خواست بر گردد که دلال گفت، صبر کن. این گاو اصیل سیستانی است. نسل این گاو خیلی شیر می دهد. تا آخر عمر از شیر نمی افتد. هر سال یک گوساله می آورد. محکم استخوان است. گاو تازه جوان شده است. چون زیاد شیر می دهد لاغر می نماید. اما لاغر نیست پرشیر است. همین امروز صبح پنج من شیر داد. ملا که این سخنان را از زبان دلال شنید، شاخ گاو خود را گرفت و گفت، دیوانه که نیستم چنین گاو شیرده را بفروشم.
ساده گی و خوش باوری آدم دهاتی مشهور است و همین به دلال فرصت می داد که عمده به منفعت خریدار مال فروشنده را به قیمتی کمتر از نرخ بازار بیرون کشد.
پدرم با دو برادر ایوب خان و عاشور خان با قوای کار قرارداد گوشت داشت. تابستان گوشت گوسفند تحویل می دادند و زمستان گوشت گاو. شاگرد صنف نهم مکتب بودم. هنگام رخصتی زمستانی پدر مرا به عاشور خان سپرد تا او را در خریداری مال کمک کنم. عاشور خان سواد نداشت. ریش تنک و کوتاهی داشت و از یک چشم نابینا. اما سخت پرزبان و اهل معاشرت و شاید سال ها دلالی کرده بود. صبح زود رفتیم به گنج. عاشور خان نخست به گردش پرداخت هر گاوی را که می دید پشت و پهلویش را دست می کشید و در ذهن خود حساب می کرد، چند من گوشت دارد. ساعت اول فقط به تماشا و مطالعه بازار می گذشت. پسانتر به فروشنده گاو مورد نظر او نزدیک می شد و احوال پرسی می کرد. جان من نام تو چیست؟ عبدالقادر! از کدام ده هستی؟ گرازان. گرازان. مردم گرازان خیلی مردم خوبی هستند. ارباب شما هنوز ارباب غفور است؟ نه، خدا بیامرز شد. پسرش عبدالغفار ارباب ماست. خدا بیامرز خیلی دوست من بود. آن زمانی که با او رفت و آمد داشتم غفارک ریزه پیزه بود. تو از کدام خانواده هستی؟ از خانواده ملا قربان. ملا قربان همان که نزدیک مسجد خانه داشت. بلی. خیلی آدم خوبی بود. او دوست من بود. مثل دو برادر بودیم. پس تو برادر زاده من هستی، قادرجان. لحظه ی سکوت کرد و ادامه داد، این گاو را می فروشی؟ بلی این که چهار قرانی به دست آرم و مصرف عروسی بچه ام را پوره کنم. مبارک است. ما ختم و خیراتی داریم. خدا قبول کند. گاو تو را می خرم. عاشور خان فروشنده را چنان با سخنان نرم و دلپذیر خود رام می ساخت که گاو را کمتر از آن چه فروشنده مطالبه کرده بود، می خرید. من فهرست خریداری گاوها را در دفتری می نوشتم. ایوب و عاشور همان جا نزدیک گنج کاروانسرایی داشتند که در عین حال کشتار گاه هم بود. کشتار گاه شهر هم نزدیک گنج بود.
این طور گنج شهر ما نه در زیر زمین که در روی زمین نشانی نمایان داشت.
ادامه دارد . . .
05 آگوست
۱ دیدگاه

مخمس بر غزل حضرت خواجه حافظ شیرازی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

( مخمس بر غزل حضرت خواجه حافظ شیرازی

الا ای سرو سمین تن مگو با من که دل سردم

بیا   رحمی  بکن  بر این  دلِ   زار   و  زخِ   زردم

ترا می بینمت ای جان به گردون می‌رسد گردم

مرا  می بینی  و  هردم  زیادت  می کنی دردم

ترا  می‌بینم  و   میلم  زیادت   می شود هردم 

ز  احوالم  نمی دانی  کجا  از  من  خبر  داری

بر این  خسته  دلِ شیدا  کجا   آخر نظر داری

گمان دارم که با غیرم  سر و سازِ  دگر  داری

ز سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری

به  درمانم  نمی کوشی نمیدانی  مگر دردم 

انیسِ  راه   تنهایی    من باشی  درین  عالم

بلاگیر   تو     می گردم   بلا گردانتم    هر دم

به پیش قامت سرو ات کنم من قامت خود خم

ندارم دستت از دامن بجز درخاک و آندم هم

که بر خاکم روان گردی  بگیرد   دامنت گردم 

منم آن   عاشق   روی و   هلال  ماه ابرویت

قیامت میشود آندم  که گردانی  ز من رویت

مشامم تازه  می دارد  شمیم  سنبلِ مویت

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت  لب  را و  جان  و دل فدا کردم 

 

نگارینا به تو سوگند، من  همراز می‌جُستم

دلِ شوریدهٔ  خود  را  در  آن آواز می‌جُستم

ز شوقِ دیدنِ رویت، تو را  دمساز می‌جُستم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جُستم

رخت   دیدم   و جامی   هلالی باز میخوٓردم 

به تو میگویم ای جانان  بیا  جام  پیاپی ده

مرا از ساغر چشمت هزاران  باده در دی ده

نمی پرسم که فردا یا که امروز و یا کی ده

توخوش میباش باحافظ برو گوخصم جان می ده

چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم

سیدجلال علی یار 

ملبورن استرالیا 

۲۰۱۸

05 آگوست
۱ دیدگاه

ساحلِ جان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

ساحلِ جان

مـــرا  دردیست  درمانش  تـو باشی

مـــــرا  رنجیست  پایانش  تو  باشی

اگــــر  شعـــری  سرایم ناب  و نیکو

سراسر  نظـــم و  اوزانش  تو باشی

وگــر  عاشق  شوم همچــون  زلیخا

و زیبــا  مـــاهٔ  کنعــــانش  تـو باشی

به  سینه  جــا گـــرفته  کـوهٔ  اخگــر

ازآنست عشق سوزانش  تــو باشی

به عشق و عاشقی است  اعتقــادم

و  بــاور هــا و  ایمـــانش تــو باشی

زمانی گل دَمَــد در  ســاحلِ  جــــان

بهــــار و ابــر و  بـــارانش  تـو باشی

بهار ساحل

04 آگوست
۳دیدگاه

شامِ فراق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شامِ فراق

در   غمِ  دیدارِ  او  زار   و   پریشان  می‌روم

در   تمنّایِ   رخِ   آن  یا رِ    خندان    می‌روم

چون خیالش می‌رسد دیوانگی‌ ها می‌کنم

مستِ عشقش تا سرِ کویِ نگاران می‌روم

ای خدا آسان بگردان رنجِ  این  هجرانِ من

با دلی خونین و چشمی اشک‌ریزان می‌روم

با   امیدِ   وصلِ   او   سرگشته و  بیچاره‌ام

در کویرِ هجرِ او بی‌صبر و سامان  می‌روم

همچو پاییزی غم‌انگیزم که از گل دور شد

همچو بارانی ز داغش اشک‌افشان می‌روم

هر کجا نامش رسد آتش به جانم می‌زند

چون غریقی در دلِ امواجِ طوفان می‌روم

شب‌ نشینِ خلوتِ  درد و غمِ پنهان شدم

تا سحر با  ناله در اندوهِ  هجران  می‌روم

در   خیالم   یوسفِ   کنعان   پدیدار  آمده

چون زلیخا در پیِ آن ماهِ کنعان  می‌روم

آرزویم  دیدنِ  آن  قامتِ   رعنایِ   اوست

نغمه‌خوان و مستِ شوقش سویِ بستان می‌روم

گر نسیمی بگذرد از  کویِ  آن سروِ بلند

جان فدایِ عطرِ او، سرمست و شادان می‌روم

تا مگر روزی رسد  پایانِ این شامِ فراق

با امیدِ صبحِ وصلش سویِ جانان می‌روم

✍ عالیه میوند

۲۰۲۶  / ۵ / ۲۵

04 آگوست
۱ دیدگاه

شصتِ عروس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شصتِ عروس

باران که دانه دانه ، می باره  عاشقانه

ترمی شود بشانه، موهای کرده شانه

گیسو به باد و باران ، افتاده و  پریشان

با پیچشِ  فراوان ، گهگاهی  دانه دانه

بویی نم فراوان ، در دشت و در بیابان

پیچیده   در خیابان ، چون  شنل  زنانه

لعل لبِ فروزان ،چون لعلِ از بدخشان

شصتِ عروس  مالان، یالعل ریزه دانه

آهنگ پل  مالان ، دختر  چو ماه  تابان

آب ذلال پاشدان، هم شعر وهم ترانه

ظاهر عظیمی

از جمله بیش از ۱۲۰ نوع انگورکه در هرات به ثبت رسیده است.

لعل ریزه دانه یابیدانه روستای شادی جان و انگور شصت عروس

قریه مالان شهرت ویژه دارد.

04 آگوست
۳دیدگاه

حل معمای شطرنج شماره (۶)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غیاثی عزیز

اینک حل هفته گذشته را خدمت شما عزیزان

پیشکش می نماییم.

 

حل معمای شطرنج شماره (۶)  

 

04 آگوست
۳دیدگاه

بلای آسمانی 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار – شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی

بلای آسمانی 

نیایید   دیگر  اینجا   نیست هرگز 

شما   را  جای  امن  و  زندگانی 

درین کشور که  رشک آسیا بود 

شده    نازل     بلای    آسمانی 

ز بس بردند و ویران کرده کشتند 

نمانده   هیچ   از   بودن نشانی 

همه جا گشته قبرستان و مشهد 

کند   از   حال    مردم  ترجمانی 

مسلمان با مسلمان  بس در افتاد 

نصارا   خواند   بر ما ( لنترانی ) 

شرافت زیر پا شد  مرد و زن را 

برای  یک   دو   روزه   کامرانی 

جهاد     ما     ندارد     ارمغانی 

بغیر از  غارت  و موشک پرانی 

صابر هروی

04 آگوست
۱ دیدگاه

شگوفه ى لبخند

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شگوفه ى لبخند

با    بودنت      زبانِ     غزل    بند    می‌شود

 مستی  ، برای  آینه  ،  صد  چند   می‌شود

 وقتی   تو   با  منی  ،  همه ی واژ ه‌های من

 در     آتشِ     نگاه     تو    اسپند    می‌شود

 ای   شادیِ    همیشگی   لحظه  های من

 هر لحظه بغض   بر لب   من  قند می‌شود

 من    با   تو   از    تمامى   عالم   بریده ام

 بی‌  تو   دلم  به  ملک   غمت  بند می‌شود

 خاکم   به   شوق   آمدنت  قد   کشیده   است

 این سنگ‌ ریزه  با  تو  دماوند  می‌شود

 وقتی نسیمِ  نامِ تو  در  کوچه   می‌وزد

 لب ها پر از شگوفه ى لبخند  می‌شود

#شگوفه_باخترى

 

04 آگوست
۱ دیدگاه

روح و نَفْس چیست؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۱۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

روح و نَفْس چیست؟

 بادِ نفس مر سینه را ز اندوه صیقل  می ‌زند                  

            گر یک نفس گیرد  نفس  مر نفس را آید  فنا

مولانا جلال الدین « بلخی »

برهان الدین « سعیدی»

 روح « حقیقت لاهوتی »: –

روح : علم ، نور  و  امر خالق  حکیم  و آفریده  است  که در کالبد « جان » انسان  دمیده  «  نفخه »  شده  و  در قرآن عظیم‌الشأن  به  شکل  ذیل: 

«  الرُّوحُ ،  الرُّوحُ الْأَمِینُ،   رُوحُ الْقُدُسِ،   مِنْ رُوحِی،   رُوحًا ،  رُوحِنَا  و  یا الرُّوحُ  مِنْ  أَمْرِ رَبِّی »  آمده  و از  جمله « غیوب  و اسرار » الله تعالی  میباشد  که علم  آن  به  کسی داده  نشده،  مگر اندکی. 

باید خاطر نشان ساخت که: 

علمای کرام «  تفسیر، کلام  و تصوف »  معتقدند که:  « روح »  حقیقت  عامل  حیات  و منسوب  به امر الله تعالی و « نَفْس »  از ابعاد  روح  بوده  که  ناظر به حقیقت  وجودی  و شخصیت انسان  است  و جوابگو اعمال و کردار نیک  و بد آدمی، میباشد.  بگونه مثال:  امام  ابن القیم  جوزیه  در «  کتاب الروح »؛ المسأله العشرون ، چنین بیان  کرده که: 

« تفاوت میان نفس و روح،  تفاوت در صفات و اعتبارات است،  نه تفاوت  در ذات و حقیقت واحد».  یعنی « روح » جنبه  آسمانی  و حقیقتِ  حیات‌  بخش انسان است  و « نَفْس »  بُعد درونی  و حقیقتِ  شخصی اوست  که  در تعامل  با کالبد  مادی  قرار میگیرد.

 نَفْس « مرتبه دنیوی »: –

ــ  نَفْس در ادبیات:« جان ، ذات ، روح  و روان » را گویند.  مترادف‌ نَفْس: « سرشت  و خویشتن »؛  متضاد نَفْس : «  جسم،  تن  و عقل  »  و جمع  نَفْس: «  نَفْس ها »  است.  همچنان  نَفْس  در ادبیات  عرفانی و فلسفی: «  جوهر ، هویت  درونی ،  مظهر حیات و احساسات درونی » بیان شده  و ترکیب‌ های کنایی  و اصطلاحا ت  نَفْس به  شکل  ذیل : « هم‌ نَفْس ،  خوش‌ نَفْس ،  نَفْس گرم ،  نَفْس سرد، نَفْس ‌های شمرده ‌شده،  تنگ‌ نَفْس ، یک‌ نَفْس ، مُرد‌ه‌ نَفْس »  مورد استعمال  میباشد.

ــ نَفْس درعلم طب « دیدگاه زیستی و تنفسی »: مایه بقای سلول‌ های جسم « دم و باز دم » و فرمانده و روانِ  مدبّر بدن است. که هرگونه اختلال  در تنفس،  جان را به  خطر می‌اندازد  و هرگونه آشفتگی  در روان،  جسم را بیمار میکند. همچنان  روان‌  شناسی مشهور « زیگموند  فروید »: نَفْس « روان» را  به یک  ساختار سه  لایه‌ای:  ضمیر  « نهاد »، باطن «  فراخود » و خودِ درونی « من »؛  تقسیم  کرده که شامل: مجموعه  ابعاد درونی،  ناخودآگاه  و هویت‌ یابی انسان، میباشد.

 نَفْس در علم فلسفه: – جوهر مجرد  و غیرمادی موجود زنده است  که شامل :«  منشأ حیات  و منبع  ادراک » میباشد .  چنانچه در مورد ارسطو  فیلسوف  یونان  قدیم  در « کتاب النفس ») خویش چنین بیان کرده است: « نَفْس ، کمالِ اول برای یک بدن طبیعیِ سازمان‌ یافته ( آلی ) است  که بالقوه دارای حیات میباشد.» و مراتب آن را به : « نَفْس نباتی، نَفْس حیوانی و نَفْس ناطقه » تقسیم کرده است.

ــ  نَفْس:  جان،  هویت،  شخصیت  و منِ  واقعی  انسان ، آیینه معرفت،  میدان  مبارزه  درون  انسان « مایه درک،  شعور، عقل،   ثواب  و عقاب » است  که در قرآن کریم  در قالب  مشتقات مفرد،  جمع   و متصل  به  ضمایر مانند: « نَفْس،  أَنْفُس،  نُفُوس،  نَفْسِی،  نَفْسُهُ  و…»  به کار رفته  که عمدتاً  به  معنی « ذات و شخص انسان، روان و حقیقت  درونی انسان،  جان  و حیات » است  که  به  سه نوع: نَفْس اماره «   طغیان گر »،  نَفْس  لوامه «  وجدان  بیدار و ملامت گر »  و نَفْس  مطمئنه  « عبادت خالصانه الله تعالی  و رسیدن  به کمال  و آرامش »، میباشد.  چنانچه:

ــ  شیخ ‌الرئیس ابوعلی سینا « بلخی »: درکتاب الشفاء « بخش طبیعیات ــ فن ششم » بیان کرده که:  نَفْس « این همان جوهری است که  در انسان،  ابتدا در اجزای بدن تو و سپس در کل  بدن  تو تصرف و تدبیر میکند… و این جوهر در درون تو یکی است و آن، همان تو « هویت واقعی تو» هستی.   

ــ  مولانا داکتر محمد سعید « سعید افغانی » در کتاب خویش بنام شیخ الاسلام  خواجه عبدالله انصاری « هروی » در باب نَفْس ، چنین نوشته است: « … نَفْس  را از این  جهت نفس  نامند  که نفس  زننده  به  آن  آرامش  یابد ،  و آن  را  سه  درجه  دارد:  یک:  نفسی  در حین  استتار  که مملو از  خوردن  خشم،  و وابسته  به علم است.  دو:  نفسی است  در حین تحلی . سه:  نفسی مطهر  به آب  قدس. »

فلهذا؛ به یقین میتوان یاددهانی کرد که:                                                                              

کلید شناخت الله تعالی؛ در معرفت  نَفْس است  و هر نفسی در گرو اعمال خویش میباشد!  بنابراین:   

ــ  نَفْس خود را میتوان  توام  با «  توبه و تزکیه »  تَخلی « پاکسازی » کرد.

ــ  نَفْس خود را  میتوان  از « هوی و هوس ، لغزش،  آلوده گی  و معصیت » منزه ساخت و با تقرب جستن به الله تعالی، تَحلی « آراستن» کرد و امراض آن را درمان بخشید.

ــ نَفْس خود را میتوان با کسب انوار معرفت و رحمت الله تعالی؛ به کمال و سعادت ؛ تَجلی « درخشش نور حق » رسانید.

 الهی؛ آی آفریدگار و خالق « روح  و نَفْس »!

یقین دارم  که هر نفسى چشنده مرگ است و به سوی تو؛ بازگردانده  میشود. بنابراین، دستان ناتوانم  به درگاه مقدس تو بلند است و مخلصانه از تو استدعا  مینمایم که:

ــ از هجوم  و سوسه‌های نفسانی  و شیطانی «  نَفْس اماره »  به  درگاه  حق  تو پناه  میبرم !  پس؛ مرحمت کن  تا  انوار هدایت و رهنمائی  راه  حق  و حقیقت تو، تجلی بخش قلبم گردد.

ــ مرحمت کن تا «  نَفْس لوّامه » خود را  در راه  صراط المستقیم  توأم  با «  تقوا و پرهیزگاری »  و خاصتاً  با «  نماز،  ذکر،  صدقه و اعمال خیر »؛ تقویت و هدایت نمایم.

ــ با لطف خود « استقامت ، صبر و شکیبایی »  عنایت  کن  تا  با «  توبه، استغفار و اعمال احسن »  قلبم  را به یاد تو آرامش دهم  و با نور معرفت تو؛ به  کمال  و سعادت « نَفْس مطمئنه »  برسم. 

امین یا رب العالمین

برهان الدین « سعیدی »


 

 منابع و مآخذ:

ــ سوره ۱۷: الإسراء «  بنی‌اسرائیل »، ایه مبارکه « ۸۵ » : روح  از امر الله تعالی است و…

ــ سوره ۱۵: الحجر ، ایه  مبارکه « ۲۹ »:  الله تعالی آدم  را افرید  و روح  خود  را در او  دمید.

ــ سوره ۲۳ : المؤمنون ، ایه مبارکه « ۱۰۰» : بعد از مرگ نگهداری درعالم  برزخ تا قیامت.

ــ سوره ۲۹: العنکبوت، ایه مبارکه « ۵۷ »: هر نفسى چشنده مرگ است و به سوی ما برمیگردد.

ــ سوره ۲۱:الأنبیاء،ایه مبارکه« ۴۷»: در مورد ترازوی عدل ومحکمه اعمال خوردو بزرگ نفس.

ــ سوره ۷۴: المدثر ، ایه مبارکه « ۳۸ »:  هر نفسی در گرو اعمال خویش است.

ــ سوره ۳۹: الزمر، ایه مبارکه « ۴۲ » : الله تعالی نفس‌ها  را  در هنگام  مرگ میگیرد…

ــ سوره سوره ۲: البقره ، ایه مبارکه « ۲۸۶» : هیچ نفسی به اندارزه توانش تکلیف نمی بیند.

ــ سوره ۹۱: الشمس ، ایات مبارکه « ۷ تا ۱۰»: در مورد نفس که رستگار میشود.

ــ سوره ۳: آل عمران ، ایه مبارکه « ۱۸۵ » : در مورد اینکه نفس چشنده مرگ است.

ــ  سوره ۱۲: یوسف ، ایه مبارکه « ۵۳ »: نفس امّاره که پیوسته طغیان گروبه بدی فرمان میدهد.

ــ سوره ۷۵: القیامه ، ایه مبارکه « ۲ »: در مورد نفس لوّامه.

ــ سوره ۸۹: الفجر، ایات مبارکه « ۲۷ تا ۳۰»: در مورد نفس مطمئنه که وارد بهشت میشود.

ــ سوره ۷۹: النازعات، ایات مبارکه « ۴۰ و ۴۱ »: جای نفس پاک از هوی و هوس؛ درجنت است.

ــ سوره ۱۶: النحل ، ایه مبارکه « ۳۲ »: در مورد گرفتن جان مومنان با سلام  و بردن به بهشت.

ــ سوره ۶: الأنعام ، ایه مبارکه « ۹۳ »: نَفْس گناهکاران و ستمگران با عذاب خوارکننده است.

ــ  کتاب صد میدان: خواجه عبدالله انصاری؛ میدان نود و دوم  صفحه «  ۳۰  »  در مورد نفس.

ــ کتاب  شیخ الاسلام  خواجه عبدالله انصاری هروی : مولف  داکتر محمد سعید « سعید افغانی » ، صفحات « ۳۳۰ و ۳۳۱» در مورد باب نفس.

ــ گزیده کیمیای سعادت : امام محمد غزالی ؛  صفحه « ۵۱ تا ۶۵»  در مورد  معرفت نفس.

ــ  کتاب « الروح »، نوشته ابن القیم جوزیه: مسأله بیستم «  فرق میان روح و نفس ».   

ــ تفسیراحمد: مفسراستاد امین الدین « سعیدی »: جزء « ۱۳، ۱۴ و ۱۵» سوره الاسرا ، ایه ۸۵ صفحه « ۳۷۷ تا ۳۷۹ »  درمورد روح .

ــ کتاب: « من و نهاد »: نوشته زیگموند « فروید » کتاب دوم، فصل اول  در مورد نفس.     

ــ معلومات داکتر مصباح الدین « سعیدی»: در مورد  روح و نفس.

ــ فرهنگ زبان  فارسی و فرهنگ عمید: صفحه « ۱۱۰۲ » و صفحه « ۹۱۸ »: در مورد نفس

03 آگوست
۳دیدگاه

شاعربانوی هنرمند،هما طرزی اززبان خودش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۱۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

اخیرآ شماره بیست و یکم فصلنامه وزین ادبی – هنری شمیره

بدستم رسید که بیشتر صفحات آن به همکار قلمی ما، شاعر

بانوی هنرمندخانم هما طرزی اختصاص یافته است .

تصویر پشتی مجله نیز از نقاشی های بانو طرزی میباشد

که بر آن نقش بسته است.  با مرور بر صفحات این فصلنامه

تصمیم گرفته شد تا  زندگینامه این بانوی  هنرمند را

که بقلم خود شان تحریر یافته همراه با نظرات تعدادی

از ادیبان و فرهنگیان  درمورد بانو طرزی و آثار شان ،

با حفظ امانت داری خدمت خوانندگان محترم

سایت ۲۴ ساعت پیشکش نماییم. 

باعرض حرمت

قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت ۲۴ ساعت

ملبورن – آسترالیا

 

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش

بخش نخست :

زمستان سرد دی ماه (جدی) داشت غوغا میکرد. زوزه باد در کوچه های کابل پر صدا بود. برف همه جا را پوشانده بود و زیبایی خاصی که پر از برکت و پاکیزه گی بود در شهر به چشم می خورد.

در آن شب دوشنبه ۱۷ دی ماه ۱۳۲۹ که مطابق به ۷ جنوری ۱۹۵۱ بود، در ناحیه ۲ (شهرنو) کابل در کوچه ی  که (جامی) نام داشت و نخستین کوچه بعد ازمسجد (حاجی یعقوب) و در مقابل (پارک شهرنو) قرار گرفته بود، در منزل شماره ۷۰۷ زنی بنام (مهرنگار طرزی) در حال تحمل درد های زایمان بود. و همسرش ( صدیق طرزی) در راهرو منزل قدم میزد و منتظر بدنیا آمدن کودکش بود.

ساعت ۹:۲۰ شب یکباره صدای کودک بگوش همگان رسید و قابله (حنیفه جان ) در را باز کرد و به همسرش خبر بدنیا آمدن دخترش را پیام آور شد.

پدر از خوشی در لباس نمی گنجید و شکر خدا را میکرد که باز به او دختری را هدیه نموده. بر بستر( مهر نگار) رفت و رویش را بوسید و گفت قرار وعده قبلی مان اسم این دخترم را (هما) میگذارم آیا تو هم موافقی؟

(مهرنگار) هم با این نام موافقت دوباره اش را ابراز نمود. پدر اضافه نمود : بله آرزو دارم که این دخترم چون همای بلند پرواز همیشه در پرواز باشد و پروازش بر آسمان های بلند و آزاد باشد.

آری (هما) نخستین ذرات اکسیژن را در آن شب سرد در آغوش گرم مادر و پدر و محیط محبت خانواده در شش هایش فرو برد و زنده بودنش را در این دنیای خاکی آغاز نمود.

پدر و مادرش:

 

هما در رابطه خود و پدرش در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (من و عشق چشم کهربایی ام ) این رابطه دلچسپ را بیشتر بیان نموده است.

 

من وعشق چشم کهربایی ام

 کودک بودم کودکانه دوستش داشتم. هر چه بزرگتر می شدم عشق من به او بیشتر می شد. وقتی سه یا چهار سال داشتم عاشقانه دوستش داشتم . آخر او برایم بزرگترین بود. یک خدای افسانوی زیبا که خیلی به من علاقه داشت وبا مهر خاصی  به من نگاه می کرد و من هم برایش دلبری می کردم. با هر بهانه ی که گیر می آوردم برایش ناز می کردم و جالب این بود که او هم نازم را می کشید و با عشق خاصی به من جواب میداد. در حقیقت نازم خریدار داشت و نازکشم بود.(او زؤس من بود و من افرودایته او.)

بزرگتر شده بودم و در خانه ی زندگی میکردم که پدر و مادرم هردو عاشق گل بودند و در حقیقت گل باز بودند و باگل هایشان زندگی می کردند. یک ظهرجمعه آفتابی که در کنار باغچه مشغول نگاه کردن به گل هایش بود و دانه دانه برگ های خشکیده را از شاخه ها جدا میکرد و گیا هان هرزه را از خاک گلدان بر می چید،  توجهی به من نداشت و با گل هایش مشغول بود. به من برخورد و خواستم توجه اش را به خودم جلب کنم. بهش بیشتر نزدیک شدم. خندید و گفت هماگک مرغ آسمانهایم ، دخترک شوخ و شیطانم. باز چه می خواهی؟

گفتم هیچی. گفت مگر میشه بدون منظور کاری را بکنی. خندیدم و چرخ زنان دورش چرخیدم و چرخیدم . گفتم من زیباترم یا گل هایتان؟ گفت که معلوم است که تو زیبا تری. گفتم پس چرا با گل هایتان بازی می کنید پس من با کی بازی کنم؟ گفت مگر از صبح تا حال بازی نکردی . گفتم چقدررسم بکشم، چقدرگدی بازی کنم؟ گدی که  با من گپ نمی زند. لحظه ی بمن خیره شد . من هم رفتم نزدیکتر و به چشمانش خیره شدم.

چنان در چشمانش نگاه می کردم که صدایم در گلویم خفته شده بود و در آن لحظه صدا از سنگ بر می خواست ولی از من نه!

بعد از لحظه های پر از سکوت دوباره به جست و خیز شدم و گفتم : وای وای په مقبول، چه مقبول!

بله در نور خورشید رنگ اصلی چشمانش را دیدم. گفت چه شده چه  مقبول است؟ گفتم وای چشمان شما. آری رنگ چشمان پدرم روشنتر از دیگر اعضای فامیل بود. بله دو جام بلورین بود که انگار عسل نابی درش ریخته باشی. در آن لحظه بود که در بلوغ یک عشق کودکانه با تمام وجود عاشق چشمانش شدم.

هنوز رنگ واقعی چشمانش برایم معمایی بود . با کنجکاوی کودکانه بدنبال چیزی بودم که به رنگ چشمان پدرم باشد. گاهگاهی به رنگ های نقاشی روغنی یا آبی برادر هایم سر می زدم اما رنگها مرده بودند و شفافیت چشمان او را نداشتند. پاستیل های رنگی خودم همچنان مرده بودند و مرا جلب نمی کردند. گاهگاهی مجلات را ورق می زدم ولی عکس ها مرده بودند و جان نداشتند. تا روزی که در اطاق خواب شان با مادرم بودم و ایشان درجعبه جواهرات و آلات زینتی اش به دنبال چیزی میگشت و من که عاشق چنین اشیای بودم ، با کنجکاوی خاصی هر چه را دستمالی می کردم یا به خودم می آویختم یا بر سرم می زدم و به اصطلاح ژستی می گرفتم و خودم در آیینه نگاه می کردم. ناگهان چشمم به یک تسبیح کهرباافتاد. البته من اسم کهربا را نمی دانستم . دست بردم و این تسبیح را برداشتم. اینبر و آنبر در اطاق می رفتم  تا رسیدم کنار پنجره که خورشید بدرون اطاق می تابید و نورش از دانه های تسبیح عبور می کرد، دیدم که تسبیح زنده است، شفاف و زیباست، درست به رنگ چشمان پدرم.

وای چه حالی داشتم . انگار عالم تازه ی را کشف کرده بودم . و خیزک زنان گفتم پیدایش کردم ، پیدایش کردم. مادرم خندید و گفت چه را پیدا کردی؟ گفتم رنگ چشم های بابه جانم را.

آری رنگ چشمان این بزرگ مرد کهربایی بود. در شب ها تیره رنگتر  اما در نور خورشید کهربایی روشن.و چه چشمان گیرایی!!!!!

بله من از آن دوران عاشق این مرد بودم وتا امروز هستم. هرچه بزرگتر می شدم وجودش برایم گواراتر و عزیز تر می شد.

او بزرگ مردی بود که ۱۰۰ سال زودتر از دورانش بدنیا آمده بود و اندیشه اش با دورانش هم سان نبود. او درکشوری زندگی میکرد که اکثریت مردمش از تکنولوژی و اندیشه آزاد در هراس بودند و این سبب رنجشش بود……

او تنها پدرم نبود بلکه یک دوست و رفیق بی نظیر و بی مانند بود. در ارتباط با من ، صبر و حوصله زیادی به خرچ میداد. یادم میاد که حدودچهاریا پنج سالی بیشتر نداشتم .دوست داشتم موهایش را شانه کنم. باید اضافه کنم که پدرم تا آخر عمرشان موهای زیبا و پرپشتی داشتند که به رسم جنتلمن های روزگار موهای شان در جلو پیشانی بلند تر بود و آنرا به سوی عقب شانه می زدند وهمیشه یک شانه کوچولو در جیب داشتند که در صورت لزوم از آن استفاده می کردند. من اکثرا می رفتم و در پشت سر شان در چوکی می ایستادم وآهسته دست می بردم به جیب شان وشانه کذایی را در می آوردم و شروع می کردم به آرایش موهایش. گاهی از وسط فرق باز می کردم و گاهی شانه را می کشیدم طرف راست و گاهی طرف چپ . ایشان حتی خم بر ابرو نمی آورد و به کارش ادامه میداد. وقتی کارم تمام میشد میگفت : کارت تمام شد پس برو بخیر.

یادم میاد که دخترک چهار یا پنج ساله بودم و در آن زمان لباس های شیک پر از چین وپرک و تزهینات جالبی برای من می دوختند و چونکه دامن ها کوتاه و پرچین بود، تنبانک های کوتاه از همان نوع پارچه هم برایم می دوختند. یکروز که مشغول پریدن و جست و خیز های همیشگی ام بودم ، متوجه شدم که پدرم در روی زمین به کاری مشغول است . رفتم روبرویش در روی زمین نشستم . نگاهی کرد و گفت: دختر جان درست بنشین، تنبانت پیداست. گفتم: شما چرا نگاه می کنید؟ مرا در بغلش گرفت و بوسید و گفت آفرین چه جواب خوبی دادی. بعد ها که بزرگتر شده بودم ، به من می گفت که از این جواب دندان شکنت خیلی خوشم آمد. ای کاش همه زنان مثل تو می توانستند از خودشان دفاع کنند. آن وقت این جامعه مردسالار جایش را به یک سرزمین پر از تساوی مرد و زن میداد. و بفکر فرو می رفت و افسوس می خورد و از نارسایی جامعه ابراز ناراحتی میکرد…

در آن دوران کودکی هم از حرف مفت و دستور های بی دلیل خوشم نمی آمد.

یکروز به من گفت : هما گک برو قلمم را از جیب کرتی ام بیار.

گفتم از جیب کدام کرتی؟

گفت: کرتی راه راه سیاه.

گفتم :کدام راه راه سیاه؟ ( ایشان دریشی راه راه نازک و همچنان راهراه کلفت سیاه داشتند)

گفت: راه راه کلفت.

گفتم :کدام جیب؟

گفت:جیب بالا

گفتم جیب درون یا جیب بیرون؟

گفت: چقدر می پرسی؟

گفتم: پرسان می کنم تا وقتم تلف نشود. من وقت اضافی که ندارم که بروم در اطاق تان و تمام دریشی ها را بگردم و پیدا نکنم.

از این طرز فکرم بی نهایت خوشحال شد و گفت : آفرین به تو. وقت طلاست و باید قدرش را دانست.

تا مدت ها فکر میکردم که وقت واقعا طلای فلزی است.

از صبر و حوصله ی خاصی که در برابر کار های عجیب و غریبم داشت روزی برایم گفت:

بزرگتر شده بودم و به مکتب می رفتم . یکروز مادرم ازش پرسید که چرا دررابطه با هما این همه صبر و شکیبایی به خرچ میدهی؟

گفته بود که این دختر بیش از حد باهوش و کنجکاو است و من در چشمانش دنیای دوری را می بینم و میدانم او به کجا ها میرود و به چه چیز هایی دست می یابد. این هما چیز دیگریست. شاداب و سرزنده است می خواهد همه کار را یاد بگیرد و از همه چیز سر دربیاورد. حرف مفت را از کسی قبول نمی کند و می خواهد خودش تصمیم بگیرد. به همین دلیل علاقه خاصی به او دارم. این دختر رویا هایم است.

هردو نترس و و دلیر بودیم . دیدمان خیلی باهم شباهت داشت. هردو به فکر نو آوری بودیم وووو

در صنف اول مکتب بودم که خواهر بزرگترم حفیظه جان با دکتریحیی ابوی ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت. خواهرم معلم مکتب ما بود و بعد از ازدواجش متوجه شدم که به او دگر حفیظه طرزی نمی گویند و اسمش را حفیظه ابوی خطاب می کنند. بسیار به من برخورد و به محض رسیدن به خانه تمام وقت منتظر ماندم تا پدرم از کار برگردد . وقتی صدای موتر را شنیدم ، خودم را نزدیک موتر رساندم .و بعد از سلام و کمی شوخی و ناز و ادا گفتم راستی بابه جان چرا گلجانم (به رسم احترام به خواهر بزرگم ما کوچکتر ها گلجان می گفتیم) را فروختید؟ با تعجب پرسید مگر چه شده؟ جریان را برایش گفتم و اضافه کردم که خواهرم خانه یا موتر که نیست وووو

نگاهی کرد و به فکر فرو رفت و بعد گفت نه عزیزم رسم این کشور و اکثر جوامع چنین است که وقتی که دختر شوهر می کند ، اسم همسرش را قبول می کند. از این حرف خیلی ناراحت شدم و خیلی به من برخورد. وقتی روی چوکی نشست پریدم در بغلش و گفتم من به شما قول میدهم که هرگز نام فامیلم را عوض نخواهم کرد. من دختر شما هستم و شوهر که پدرم نیست. صورتم را بوسید و گفت ای کاش تمام زنهاد مانند تو از حقوق شان دفاع کنند و بدون دلیل و منطق به هر رسم اجتماع سر سازگاری نشان ندهند.

بزرگتر شده بودم و آغاز نوجوانی ام بود که کم کم با ایشان وارد بحث و گفتگو های اجتماعی و سیاسی می شدم و سر رای خودم می ایستادم گاهی باهم موافق بودیم و گاهی هم مخالفت می کردم . ولی پدرم با صبر و شکیبایی خاص و احترام به نظریات من گوش میداد. گاهی هم از کله شقی هایم به ستوه می آمد ولی بروی خودش نمی آورد.

چونکه درس خواندن و یادگیری در خانواده ما بالاترین اهمیت را داشت، و بیشتر تربیت و یادگیری ما را مادرم بر عهده داشت و سرپرستی می کرد، من قصه وکلان کاری هایم را برای پدرم هم می گفتم تا بیشتر توجه شان را جلب کنم.

چونکه کم کم شعر می گفتم و نقاشی می کردم و مقالات خوب می نوشتم و به علاوه که همیشه از شاگردان ممتاز بودم رابطه من با تمام فامیل طور خاصی بود.

بزرگتر شدم و رفاقتم با پدرم بیشتر و بیشتر می شد گاهی از دین و زمانی از دنیا صحبت می کردیم.

یادم میاد که برادرم دکتر زمریالی طرزی برای جمع آوری مدارک لازم برای تیز دکترایش از فرانسه به کابل آمده بود. وقتی به بحث های سیاسی و اجتماعی من و پدرم گوش داد ، بعد از مدتی مرا به اطاق دگر صدازد و گفت : او بلا تو با بابه جانم بحث می کنی و میگویی که این حرف را قبول دارم و آنرا نه. ما این اجازه را بخود نمی دادیم. خندیدم و گفتم که ایشان دوست و رفیقم است. برایش تعجب آور بود.

وقتی ۱۸ سالم شد مادرم را از دست دادم و دنیایم عوض شد. من ماندم و آن رفیق چشم کهربایی ام. او بهترین دوست و مشوقم درزندگی و به ویژه  شعر و هنرم بود. برادر ها همه در خارج بودند برادر بزرگ دیپلومات بود و ماموریت خارج را عهده دار بود و دو برادر دیگر برای گرفتن دکترای شان به فرانسه بودند. به هر حال شب و روز شعر می گفتم و اشک می ریختم و از مرگ مادر رنج می بردم .

بله من بودم و آن مرد کهربایی چشم. پدرم مرا به چاپ سروده ها تشویق میکرد و در گوشم همیشه زمزمه تابو شکنی را می سرود. وقتی عکسم روی جلد مجله یا در روزنامه ی چاپ میشد به من تبریک میگفت ومرا تشویق میکرد. وقتی که از من خواستند خود را برای دختر شایسته کاندید کنم او مشوقم بود و وقتی که از من خواستند مدل تبلیغاتی شوم بازهم ایشان مرا تشویق نمود. به نقاشی هایم همچنان علاقه نشان میداد وهر کدام را می ستود . البته در خانه ما همه نقاشی می کردند ونقاشی کار جدیدی نبود.

 عاشقانه هایم را خیلی دوست داشت و با علاقه عجیبی دنبال میکرد. هر بار که شعرم به چاپ می رسید با عشق عجیبی مجله و یا روزنامه را می خرید و برایم میداد ودر مورد احساسم باهم صحبت می کردیم. به همین دلیل بود که نخستین دختری بودم که شعر سپید را سرودم و در آزادی احساس زنانگی ام دیواری نبود وبی قید و بند می سرودم و به دید اجتماع و مردم کاری نداشتم چون میدانستم پدر چون دیوار پولادین در پشتم ایستاده است. می گفت زنان باید آزادانه احساس شانرا بیان کنند تا این جامعه فرسوده و مرد سالار کمی رنگ تازه بخودش بگیرد.

او دیدم را روز بروز باز تر می کرد و همیشه در گوشم زمزمه میکرد:

هیچگاه از یاد مبر که تو با برادرانت هم سانی با یک امتیاز بیشتر و آن اینکه تواز احساس لطیف و ظریف زنانه بر خورداری که برادرانت آنرا ندارند. همیشه به خودت یاد آوری کن که تو همایی!

هر روز کتاب تازه تری را مورد بحث و گفتگو قرار میدادیم. در کنار این ماجرا ها از اندیشه آزاد محمود طرزی و خاطرات افتخار آمیز دوره امانیه برایم صحبت می کرد واز شجاعت مادرم و فعالیت های زندگی اجتماعی اش یاد آوری میکرد و تابو شکنی هایم را خیلی طبیعی جلوه میداد، انگار که در مسیر طبیعی زندگی باید این کار ها را انجام داد. او همیشه میگفت: حقوق زنان در این مملکت همیشه ندیده گرفته شده و صدایشان همیشه در گلو خفه شده .تو باید کاری کنی که راه را برای نسل های بعدی بازسازی.

یکروز دیدم که کتاب تازه ی برایم خریده اسم کتاب بود (آیین شوهر داری) خندیدم گفتم با این کتاب چکار کنم؟ گفت : ببین دختر جان تو یکروزی باید شوهر کنی و چون مادرت اینجا نیست که بعضی از حرف ها را برایت بگوید فکر کردم که این کتاب کمکی در این راستا باشد. نگاه کردم و گفتم : کتاب (آیین زن داری) هم در کتاب فروشی بود؟ پرسید چرا؟ گفتم اگر من شوهر کنم آن کتاب را برایش هدیه می دهم ورنه فقط من روش شوهر داری را بلد باشم و او روش زن داری را بلد نباشد که زندگی امکان پذیر نخواهد بود. خندید ودر فکر فرورفت و گفت: چقدر حرف معقول و بجا گفتی.

وقیکه در ایران ازدواج کردم ته دلش ناراحت بود ولی حرفی نمی زد تا اینکه یک روزی که باهم تنها بودیم ایشان خیلی با احترام از من پرسید چرا در افغانستان ازدواج نکردی ؟ تو که اینهمه خواستگار و عاشقان و هواخواهان زیادی داشتی؟ گفتم بابه جان عزیزم: صمیمانه می گویم که کابل برایم کوچک بود . پرسید یعنی چه؟ گفتم قربان سر تان در افغانستان کدام مرد بغیر از شما حاضر می شود که همسرش عاشقانه  بسراید و از عشقبازی و ران و پستان و لب هایش سخن زند و او این زندگی را تحمل کند. نخست مردم به او بی غیرت خواهند گفت و دو اینکه ولو خودش تحمل کند ، مادر و پدر و بقیه فامیلش او را طعنه خواهند زد وووو سر ی تکان داد و با افسوس نگاهی به من انداخت و بعد همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم . گفت درست می گویی. شوربختانه اجتماع ما چنین است. دوست دارم همیشه بسرایی و خوشبخت باشی.

با تمام دوستانم چه دختر و چه پسر آشنا و حتی دوست بود. موضوع پنهانی از ایشان نداشتم ولی آنقدر به من احترام میگذاشت که اگر پوستچی نامه ای برایم می آورد باز نکرده بمن میداد و نمی پرسید از کیست. و این اعتماد و اطمینانی که به من داشت به میلیون ها می ارزید. و این سبب شده بود که همیشه به این فکر باشم تا کاری کنم که ایشان به من افتخار کند. در گفتو شنود های مان همیشه میگفت : اگر ترا وسط گله گرگ هم رها کنم بازهم سالم بر میگردی چون خوب بلدی از خودت دفاع کنی. وای که چقدر از این حرفش لذت می بردم.

زندگی من آمیخته از دو دنیای متغییر بود . از جانبی نماز می خواندم وهمچنان مینی ژوپ می پوشیدم و با خواهر و برادر به دیسکو می رفتم وتا صبح می رقصیدم. واما این دو را در یک مسیر طبیعی زندگی می دیدم که مانع هم نبودند. یکروز که نماز می خواندم و چادر در سرم نبود ، پدرم از کنار پنجره اطاقم رد میشوند و مرا دیده بود و دلیل چادر نپوشیدنم را پرسید. گفتم مگر خدا مرا موقع حمام کردن لخت و عریان نمی بیند؟ برای اوهمای لخت و چادر دار هردو یکیست. آخ چقدر از این جوابم کیف کرد و گفت قربان چشمانت و قربان این اندیشه والایت. تو واقعا همایی. هرگز این را از یاد مبر تو همایی!

روزی ازش پرسیدم که چرا اسم هما را برایم انتخاب کردید؟ فرمود وقتی در رحم مادرت بودی یک خیر و برکت عجیبی در زندگی ام پدید آمد و احساس غریبی بود که به مادرت گفتم میدانم این فرزند ما دختر است و اسمش هما خواهد بود. آری تو همای بخت و برکتی جایت در آسمان هاست و پروازت باید همیشه در آسمان های بلند باشد نه در زمین پست و لجنزار! و هرگز از یاد مبر که تو همایی!

آری او دگر با جسمش در کنارم نیست اما هر لحظه در زندگی ام زنده است و شفافیت رنگ چشمانش شفافیت زندگی منست. وقتی نخستین کتابم میلاد نسترن ها چاپ شد، آقای اقبال توخی به من زنگ زد که تبریک بگوید، و نخستین حرفش این بود: اگر آقای طرزی زنده بود چقدر خوشحال می شد و به تو افتخار میکرد!

هما طرزی

۲۰۲۳

 هما کوچکترین فرزند خانواده بود که دو خواهر و سه برادربزرگتر همیشه متوجه رفتارش بودند و هرکدام دوست داشتند چیزی به او یاد دهند.

هما با خواهرانش مرحومه حفیظه ابوی و لیلا ملک اصغردر کابل ۱۹۷۵.

سه برادر دکتر ننگیالی طرزی ، مرحوم روح الله طرزی ومرحوم دکتر زمریالی طرزی در نیویورک ۱۹۸۰ :

 

دوران کودکی با خواهر و پدر:

جو خانوادگی پر از علم و معرفت و فرهنگ بود. هر جا کتاب بود و قلم و صحبت از یادگیری و دانش . هر گوشه آگاهی بود از جهان غرب و شرق وخود سازی و اتکا به خود . بله در چنین جو بود که (هما) داشت رشد میکرد و پرورش می دید. تربیت و تعلیم (آموزش و پرورش) فرزندان برای پدر و مادر که خود از تعلیم دیده های دوره روشن (امانی) بودند حکم عبادت را داشت. نمرات امتحانات باید عالی می بود. مادر که خودش در شورش معروف(ملای لنگ) به نمایندگی دختران مکتب در رکاب شاه (امان الله خان) شرکت نموده بود، ذهن (هما) را در راستای آزاده اندیشیدن و آزاده زیستن زنان سوق میداد. و پدر که تعلیم دیده عموی بزرگوارش (محمود طرزی) بود تحصیلاتش را در رشته تخنیک هوا پیما و رادیو در روسیه به پایان رسانیده بود، او را به سوی جهان بینی و ارزش های والاتر می برد.

ارزش های اخلاقی برای خانواده بسیار با اهمیت بود. احترام به بزرگان، به مربیان، به همسایگان ، به افراد صاحب کسب و پیشه، به هنرمندان و بخصوص به خدمتکاران از کودکی جزارکان  تعلیمی شان بود. بطور مثال به یکی از آشپز هایشان (آغا صاحب) می گفتند و دستان مومه ( زنی که آنها را بزرگ نموده بود) را به عنوان احترام می بوسیدند و یا به خدمت کار دیگر که (گل محمد) نام داشت همه برادر می گفتند و سعی می کردند که آنها بغیر از خدمت یک حرفه و کسبی را یاد بگیرند و روی پای خودشان بیایستند. چنانچه پسر مومه (محمد علم ) موتروان(راننده) لاری شد. (صدری) عروس مومه لحاف دوزی را یاد گرفت و گل محمد گلکار(بنا) شد و در ساختمان پولیتکنیک استخدام شد.وووو اما این خدمتکاران همیشه به خانواده وفادار ماندند و آنها را تا آخرین لحظه ها ترک نگفتند. 

در کتاب کوچ پرندگان هما سروده های زیادی را به این عزیزان اهدا نموده و آنها را دوستانش خطاب میکند.

زنجیر محبت

        به دوستان وفادار:  

     مومه ، صدری ، تایرو ، محمد علم        

 خلیفه زمان ، لاله عبدالرحیم،  خلیفه محراب

خلیفه ابراهیم، فقیر شاه ، مادر صدیقه ، آقا صاحب

 صوفی  ،عبدا لرزاق ، خان شیرین ، میرا جان   

دیروز خانه لبریز از ما بود

و خوشی های زندگی‌

و نیایش های ابدی را

در آیینه ی روشنی ها و نور ها دیدیم

پر  شکوه و بزرگ …

وامروز که در وهم باغچه های غم قدم بر می‌ دارم

هنوز زنجیر محبت در پا هایم بسته است ،

اما بی‌ صدا ولی وفادار به باور های دیرین  و راستین

و  عشق به شما ها چون پوست تنم به من چسپیده

و در راهرو های فکرم هنوز

مسافران ابدی کوچه های پر شیب و فراز آن دیارید

نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

==============

طراوت بهار

         به دوست وفادار گل محمد جان

گل های یخ را

در شیشه ی پنجره ها

 کاشته بودیم بی‌ رنگ …

جای پایمان روی برف های سفید پیدا

و چلچله های زمستان ما را به نام صدا می‌ زدند

و روییدن مان در باغچه امید ها

در بهاری بود که زمستانی در پی‌ نداشت

و برف هایش پر از گرمای عشق ها

و زمین هایش لاله های قرمز را-

در زیرلحاف برف پنهان کرده بود

و طراوت بهار را دزدیده بود پنهانی …

و ایمان مان درین فصل ،

به خوب بودن بود

و انسان زیستن و وفاداری

 نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

 

هما از آوان کودکی به هنر که جزو سرگرمی های خانواده گی اش بودعلاقمند بود. برادرانش که همه نقاشان و مجسمه سازان ماهری بودند و جوایز زیادی را در کشور و خارج از کشور دریافت نموده بودند تاثیر گذاری خاصی بر دید هنری هما داشتند. هما بسیار علاقمند بود تا نقاشی ها و کاردستی ها و سوزن دوزی هایش که اکثرا در نمایش های جشن استقلال در نمایشگاه وزارت معارف   (  زیر نام مکتب ذرغونه) به نمایش گذاشته می شد به دید پدر و مادرش برساند که این امرخود  سبب افتخارش بوده و اتکا به نفس خاصی را در او پرورش میداد. خودش در این مورد چنین گوید:

دوستداشتم جایگاه هنرم را در خارج از منزل هم ،  پدر و مادرم ببینند ومرا مورد تحسین قرار دهند و  رضایت شانرا دریافت کنم. آری یک لحظه توجه آن دو نازنین پدر و مادربه کارکرد هایم،  ارزش یک جهان پاداش را برایم داشت.

همچنان مادر به او یادگیری هنر خیاطی را پیشنهاد می کرد . دراین باره خودش چنین گوید:

از روزگارانی که بیاد دارم همیشه لباس های قشنگ و گونه گونه بر تنم بود و تمامی اعضای خانواده شیک پوش و خوش لباس بودیم. آنچه در پاریس و روم اتفاق می افتاد، مادرم برای مان تهیه می دید. حدود ۱۰ سالم بود که مادرم در ضمن گفتگو های همیشگی اش چنین گفت:

هماگک عزیزم. قبول داری که همیشه شیک پوش بودی و هستی، اما دنیا فراز و نشیب های زیادی دارد. من که همیشه در کنارت نیستم. دوست ندارم روزی برسد که به دلیل کمبود مالی نتوانی لباسی را که دوست داری بر تن کنی و با حسرت به پنجره های مغازه ها نگاه کنی. اگر این هنر را یاد بگیری در کنار درس یک رشته اضافی هنری هم یاد گرفته و شاید روزگاری به دردت بخورد…

فردایش چند متر تکه (پارچه) از نساجی افغان به رنگ سفید که خال های بیضی شکل آبی داشت، خریده و برایم با یک قیچی داد و گفت آن هم ماشین خیاطی، حالا برای خودت یک لباس بدوز. من هم که ترس و باکی نداشتم قیچی را گرفتم وتکه را بریدم و تا شب پیراهنم را دوختم. حالا خدا میداند که چقدر بد قواره بود، اما چنان تشویق شدم که مرتب تکه می بریدم و می دوختم و یادم است زمانی که در دانشگاه بودم برای دوستانم از سرای امریکایی تکه می خریدیم و من کرتی و پطلون های خیلی زیبا برایشان می دوختم.

 

ادامه دارد . . .

03 آگوست
۱ دیدگاه

طبع شکسته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۱۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

طبع  شکسته

کوچهِ  ما پر از  گلِ  است ،  یار گذر  نمیکند

سوى  غریب  شهر خود  هیچ  نظر  نمیکند

در دل شب به وصل او  دست دعا کنم بلند

عاصى ام  و   دعاى   من  هیچ  اثر  نمیکند

است زمانه پر فسون دشمن عشق هم فزون

کاری  که   خصم  میکند  تیر  و  تبر  نمیکند

روز  نمی شود  مگر شام  سیاه  بخت من

خفته  خروس  بخت  ما  ناله  سحر نمیکند 

شوخی من  شکسته است طبع ظریف یار را

یاد   همه   کند    ولی    یاد   ظفر  نمیکند 

نوشته نذیر ظفر 

۲/۸/۲۰۲۶

ورجینیا 

02 آگوست
۱ دیدگاه

شهادت 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شهادت 

پریشب  برلب بامت  چنان غوغابه پا کردم

که   تا  آخر رقیبان  را خبر  از   ماجرا کردم

فغان و  ناله زاری زحد بگذشت  ای  ظالم

نگشتی واقف حالم که درکویت چه ها کردم

بدوش  خسته  بارغم کشیدم ازوفا داری

قناعت باخیالت روزوشب بی مدعا کردم

به هجران تو خو کردم وصالت را نمیدانم

جفا کردی وفا کردم بپایت جان فداکردم

شهادت در رهِ عشقت شودآخرنصیب من

تمنای   چنین   دولت  ز دربار  خدا  کردم

ازان ساعت که باحسن دلارایت شدم مفتون

دلِ دیوانه رادر مسلخ  عشقت  فداکردم

زهم پاشیده نظم عافیت ازگردش چشمت 

وجودم پای مال فتنه شدتاچشم واکردم

به صدخونِ جگرپرورده بودم طفل اشکم را 

چو پروانه بگرد شمع رخسارت فداکردم

بدل گفتم که گویم شکوهٔ ازهجران برای او

نمانده شکوهٔ دیگرتابرویش دیده واکردم

به محفل بوسه برخاک رهش دادم زبدمستی

ندانستم  خطا  کردم اگر ترک حیا  کردم

هماره روی ماهت درخیالم جلوه گرباشد

که نقش دل نشینت رابقاب سینه جا کردم

« لبیب » آخربکامی میرسدازآن لب شیرین

سقط گفتی بدشنامم برایت من دعا کردم

عبدالقیوم لبیب

 ۲۳ / ۱۰ / ۱۳۸۷

 ازمجموعه غوغای دل

  

02 آگوست
۳دیدگاه

آفتابِ امید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آفتابِ امید

 بتاب  ای  آفتابِ  صبحِ رُخشان

 بتاب ای  گوهر  و الماسِ تابان

 بتاب  تا  از  حضورت  نور  گیرد

زمینِ   خسته  و  باغ  و   بیابان

 بگستر مهرِ خود بر دشت و صحرا

 فروزان کن دلِ هر باغ و بوستان

 بتاب   تا   نورِ   دانش برفروزد

منوّر ساز  سراسر  راهِ انسان

 زِ علم   و  معرفت   آباد  گردد

 بتاب ای آفتاب بر هر دبستان

 بیاموزان  طریقِ  مهر و نیکی

 رسان بر اوجِ دانش، نورِ ایمان

عملِ   صالح   و   کردارِ   نیکو

 برای   ما   چراغِ   راه  گردان

 زِ جهل و تیرگی‌ها دور نگه دار

 به نورِ علم روشن کن دل و جان

 زِ ظلمت‌ها رهایی بخش ما را

 بتاب ای آفتابِ صبحِ رخشان

 بشر!   نورِ  خرد   باید   بتابد

خرد آباد  سازد  خاکِ  افغان

بشیر شیرین‌ سخن

02 آگوست
۳دیدگاه

آسمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 

آسمان

        به پغمان

آسمان مرا صدا میزد

درختان گیلاس

و چشمه ای آب …

هوا حرف میزد ،

و برگ ها” مثنوی” میخواندند ،

سبزه ها فال “حافظ” می‌ گرفتند ،

ودرختان توت “بوستان سعدی” را ،

و درختان زرد آلو “شاهنامه فردوسی” را ،

و درختان شفتالو به دیوان “جامی” دلبسته بودند …

هوا صاف بود

و گلها “گلستان سعدی” را ورق میزدند

و غنچه ها با “خمسه نظامی” لب گشوده بودند

جوب ها شر شر کنان دیوان” رودکی “را میخواندند

درختان گیلاس با دیوان “غلام محمد طرزی” مشأعره میکردند

کبوتران “منطق الطیر” را زمزمه میکردند

و بلبلان به “غزلیات شمس” پناه برده بودند

درختان آلبالو سرگرم دیوان “استاد بیتاب” بودند

قمری با شعر های “شیخ بهایی” پر گشوده بود

و بره ها به مدرسه ای “قاری ملک الشعرا” می‌ رفتند

و درختان چهار مغز در فریادمناجات “خواجه عبدالله انصاری”

و باغ “کلیله و دمنه” را تکرار میکرد

و دیوار ها با زبان” استاد خلیلی” آشنا بودند

و من ترا می‌ ستودم عاشقانه …

هما طرزی

نیویورک 

 

 

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

آغوش خیال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آغوش خیال

 به  چشمم  جز خیالِ  تو  دگر  منظر  نمی‌آید

 شبی بی‌  عطرِ آغوشت  شمیمِ  تر  نمی‌آید

 به یادت می‌وزد هر شب نسیمی از نفس‌هایم

 ولی   عطرِ   تو ای   جانم  دگر  از در نمی‌آید

در آغوشِ خیالت شب تنم چون غنچه می‌لرزد

 گلی  جز  یادِ  تو   هرگز  به دل  بهتر نمی‌آید

 درونِ  سینه‌ام  آتش  فتاده   از   غمِ  هجرت

به جز   نامِ  تو  آوایی  چنین  محشر  نمی‌آید

 صدایت نغمه‌ی این دل ولی  شب غرق خاموشی‌ست

ز تو جز خواب و رویاها به این  بستر نمی‌آید

 تو‌یی خورشید شب‌هایم منم ماهِ نگاهیِ تو

 کسی جز من برایت این‌چنین گوهر نمی‌آید

 جهان بی‌عشقِ تو تار است شبم  بی‌صبح،  بی‌لبخند

 چراغی غیر چشمِ تو به این محضر نمی‌آید

 دلم را  هر  شبی  با  شوقِ  رویای تو آرا‌یم

ولی جز گنجِ آن چشمت به دل زیور نمی‌آید

 شدی مهتابِ شب‌هایم دلم در  نورِ تو حیران

 کسی جز من به یادِت این  چنین مضطر نمی‌آید

 مرا با عشقِ خود تا آسمان بردی به دلبندی

 که بی‌  مهرِ  تو   پروازی  به بالم بر نمی‌آید

 تو آن شمعی که در شوقِ تو هر شب بی‌صدا سوزم

 که بی نور حضورت دل به بال و پر نمی‌آید

 دلم جز در خیالِ چشمِ تو شاعر نمی‌گردد

 که بی شوقِ تو حتی بیت هم پر زر نمی‌آید

دلِ دیوانه‌ام تا هست  در  یاد تو باد ای یار

که بی یادِت دگر شعری در این دفتر نمی‌آید

هما باوری جرمنی

 ۰۵/۰۹/۲۰۲۵

02 آگوست
۱ دیدگاه

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود…

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

=================

 روح الامین امینی

استاد براتعلی فدایی هروی نامی آشنا در شعر افغانستان است. شاعری یک روی شخصیت ادبی ایشان است چرا که استاد جز پرداختن به هنر شاعری از معدود چهره های شاعر پرور نیز هستند و در سایه درخت کهن سال وجود شان شاگردان فراوانی رشد کرده اند و بالیده اند و نام برآورده اند.

فضیلت حضور استاد در انجمن دوست داران سخن در هرات، تا انجمن شاعران مهاجر در مشهد و انجمن ناظم هروی باز در هرات بر شاعران و اهل ادبیات هرات پوشیده نیست. استاد به صورت مستقیم و غیر مستقیم استاد چند نسل از شاعران امروز افغانستان و به خصوص هرات هستند تلاش پیگیرشان در این مسیر ثمر فروانی برای ادبیات امروز ما به همراه داشته است.

روز دوشنبه ۳۰ ثور ۱۳۹۲ جلسه هفته وار نقد سیمرغ افتخار میزبانی استاد فدایی و جمعی از شاگران و نزدیکان ایشان را داشت.

جلسه نقد سیمرغ جلسه جوانی است که دو سال پیش از سوی بنیاد آرمان شهر در هرات تأسیس شد و در این مدت توانسته است حلقه ای از جوانان شیفته ادبیات را بر گرد خود جمع کند.

شعرها و خاطره های استاد در این جلسه گوش های مشتاقی برای شنیدن داشت تعدادی از دوستان با استاد آشنایی زیادی داشتند و جمع جوان تر با این که نام او را شنیده بودند کمتر با شعر لطیف و طبع شوخ و زیرک استاد آشنایی داشتند. پیرمردی که از مرز هشتاد سالگی گذشته است و هنوز اگر فرصتی دست دهد با اشتیاق یک جوان بیست ساله شوخی می کند و رندی می فروشد.

در همین جلسه وقتی از یکی از دوستان خواسته شد شعر بخواند او پس از خواندن اولین شعر گفت امروز می خواهم چند شعر بخوانم به این دلیل که استاد حضور دارند و استاد فدایی با لبخندی گفت من گوش هایم نمی شنود هر چه دلت می خواهد شعر بخوان!

شاگردان استاد که سالیان زیادی است همراه و همگام او بوده اند خاطراتی زیادی از او در خاطر دارند. محمد ظاهر رستمی یکی از شاگردان استاد است که در این جلسه نیز همراه ایشان بود و در خلال برنامه گاهی خاطره ای یا شعری را به یاد استاد می آورد. وقتی استاد این شعر را خواندند:

غم  دوران  خورم  یا  غصه  جانانه یا هر دو

ز  دست  دیده نالم  یا  دل دیوانه  یا  هر دو

بسوز  قصه  مهجوری  ما  دوستان  امشب

زبان  شمع  سوزد  یا  پر   پروانه  یا  هر  دو

ز خویش و آشنا  بیگانه  گردیدم، نمی دانم

نمایم شکوه از خود یا که از بیگانه یا هر دو

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب  جانانه  بوسم  یا لب  پیمانه  یا  هر دو

کشد عقلم به سوی کعبه و عشقم به میخانه

طریق  کعبه  پویم  یا ره  میخانه   یا هر دو

حریم  کاکلش  را  شانه محرم ، باد بزم آرا

ندانم شکوه  از باد آورم  یا  شانه یا هر دو

به زلف و خال او تا آشنا شد مرغ  دل گفتم

به بند  دام  باشم  یا به فکر  دانه یا هر دو

فدایی”  در بلاغت  گوهر  گنج  معانی را

به جان می پروری یا در دل دیوانه یا هر دو

آقای رستمی استاد را به یاد خاطره ای از دوران مهاجرت انداخت.

استاد در جلسه شعری در مشهد این غزل را خوانده بودند و حضار با اشتیاق به آن گوش می دادند تا به این بیت رسیده بودند:

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب   جانانه    بوسم    یا    لب   پیمانه   یا  هر دو

در این هنگام از میان جمع کسی بلند شده بود و فریاد زده بود هر دو! هر دو! هر دو!

گاهی شوخ طبعی استاد به شعرشان نیز سرایت کرده است و در کارهایی از این دست به نقد حکومت و حمایت از مردم رنج کشیده پرداخته اند. استاد روزگاری در بادغیس وظیفه دولتی داشتند. گویا یکی از آن سال ها خشک سالی آمده بوده و مردم زیادی از گرسنگی به رنج اندر شده بودند و در همین وضعیت اسف بار شهرداری جارچی به بازار فرستاده و به مردم مژده داده بود که ماس ارزان شده است و می توانید از این به بعد پو (یک واحد وزن) چهار افغانی خریداری کنید. استاد بر سبیل طنز ابیات زیر را در این مورد نوشته بودند:

ایهاالناس   از   اناث    و   ذکور

ای   گروه      گرسنه     رنجور

گر شکر وقف قحط  سالی شد

نرخ نان  گر به  چرخ  تالی شد

گر که انبان تان ز غله تهیست

چه غمت چون زمانه رو به بهیست

سبزه بسیار رسته غم نخورید

از گیاهان   دشت  کم  نخورید

این   شنیدم   که  باز  در بازار

جار  زد    شاروالی    غمخوار

بر  شما   مژده    باد   ارزانی

ماس  شد  پاو   چار   افغانی

هر چند از استاد فدایی آثاری در قالب های نو نیز منتشر شده است اما عرصه اصلی جولان شان را قالب های کلاسیک تشکیل می دهد و جر غزل و مثنوی و رباعی و… هنوز با اقتدار قصیده سرایی نیز می کنند.

سایه استاد را همچنان بر سر ادبیات گسترده می خواهم مردی که به گردن چند نسل حق استادی دارد و تعدادی از ناموران شعر امروز هرات و افغانستان فضیلت شاگردی ایشان را داشته اند.

این دل غمزده‌ام  را  سر سودای  تو خوش

دیده‌ی روشنم از حسن دل  آرای تو خوش

ناز کن  تا  شوم  از  نرگس  غماز  تو مست

شانه زن تا شوم از زلف سمن سای تو خوش

پای صد سلسله دل  در خم گیسوی تو بند

روی  صد  قافله   جان در گذر پای تو خوش

سرو بالا ،  رخ  مه ،  نرگس  شهلا، لب لعل

ای ز سر تابه قدم جمله‌ی اعضای تو خوش

یک  دم ای   شاهد   مقصود  ز  خلوتگه دل

خیز و بر دیده نشین ، منزل و مأوای تو خوش

تو که   بر من    نظرِ  لطف    نکردی   امروز

کو دلی تا شود از وعده‌ی فردای تو خوش

دلِ حیران  “فدایی”   تو  به  لطف سخنی

بنواز ای   سخن از  لعل گهر زای تو خوش

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یادی از زنده یاد استاد فضل الله زرکوب

=====================

نویسنده – نورالله وثوق هروی 

استاد زرکوب در ۶ سالگی به عنوان قاری قرآن با صدای زیبایش زینت بخش مجالس گشت در کلاس دهم دبیرستان زبان انگلیسی را تا بدان حد رساند که کاندید رفتن یکسال به آمریکا گشت که دران وقت مرسوم بود از هرولایت سه نفر افراد ممتاز راهی آمریکا شوند که با خیانت دولت وقت فرزند یکی از قدرتمدان را به همین نام جاگزینش کردند 

ایشان از کلاس پنجم ابتدایی شروع به سرودن شعرکردند که با رهنمایی اساتیدی چون زنده یادها استاد براتعلی ترابی و استاد براتعلی فدایی واستاد عبدالله شفیقی به سرعت وارد حوزه فرهنگی شدند و اشعار شأن زینت بخش روزنامه اتفاق اسلام در هرات شد و درکلاس یازدهم ازجمله مؤسسین اولین انجمن ادبی غیر دولتی به نام انجمن دوستداران سخن در هرات گشتنند و در سال ۱۳۵۲ با ورود به دانشگاه کابل در دانشکده ادبیات  به عنوان یکی از افراد شاخص در دنیای شعر وادب مطرح گشتنند و در سال ۱۳۵۵ در سمستر نهایی دانشکده با چلنج دادن به شاگرد اول کلاس باهمت مردانه و پشتکار رکورد بالاترین نمرات را شکستاندند و اول نمرگی را  از آن خود کردند که متٱسفانه باکار شکنی تنگ نظران به جای شمولیت درکادر اساتید دانشگاه ایشان را به عنوان معلم به هلمند فرستادند که استاد زرکوب سرباز زد و برای ‌پیگری دوره ماستری راهی ایران گشت و سرانجام موفق به گرفتن فوق لیسانس ازان دانشگاه شد .

درسال ۱۳۵۳ خورشیدی در نمایشنامه منظوم (سعادت) که ازسوی انجمن ادبی هرات طراحی شده بود و در نوع خود اولین تیاتر منظوم در افغانستان به شمار می رفت فرازی از شاعرانگی خودرا به نمایش گذاشتند ؛ بعد از سیل مهاجرت افغانستانی ها به خارج از کشور در تٱسیس انجمن ادبی مهاجرین افغانستانی در مشهد نقش برجسته ی ایفاکردند و همزمان به تدریس فنون ادبی دران انجمن کمک فراوانی به علاقه مندان شعر وادب کردند.

جناب استاد زرکوب در سالیان متمادی هنگام حضور در زادگاه خویش در رونق بخشی انجمن های مختلف به ویژه انجمن ادبی مهتاب وانجمن ادبی هرات لحظه ی دریغ نکردند

ایشان در سالهای مهاجرت به دانمارک در چندین انجمن ادبی نقش به سزایی ایفا کردند ، از جمله در انجمن پرستوها ؛ اضافه بران در برنامه های مسلسل شب چراغ که به کارگردانی ادیب فرزانه جناب احسان پاکزاد اجرا می شد بخش عظیمی از مسؤلیت آن برنامه ها را به عهده گرفتند.

 درختم کلام 

همین چند ماه پیش اساتید دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی از ایشان تقاضای تدریس دران دانشکده کردند که اجل مهلت شان نداد.

تاکنون دو مجموعه شعری  استاد ز رکوب به نامهای سنگ فلاخن و برج خاکستر به نشر رسیده و مجموعه های دیگر شعری دارند که تا کنون به نظر نرسیده است و نیز پایان نامه فوق لیسانس شأن زیر عنوان شعر مقاومت افغانستان در آینده ی نزدیک در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت

روان این بزرگمرد شاد که عمر پرثمرش را صرف اعتلای زبان پارسی کرد.

اینهم نمونه ی کلام زنده یاد استاد فضل الله زرکوب

 

در وصف زبان پارسی

===================

هر کسی  را مادری  هست  و “زبان مادری “

پارسی‌مان مادر است  و  طرزِ گفتِ ما “دری”

پَهلَو و دربار و در؛ اوصاف  و نامش پارسی است

گر  “دری”  گفتند؛   بود   از  بهرِ  ختم  داوری

گر “دری”  گفتند؛  یعنی   گوهرِ   دریای  مهر

گر “دری”  گفتند؛  یعنی   نسخۀ   هم باوری

جنگلی  در قلبِ اقیانوسِ  دانش؛  ریشه‌ مند

باغ  سبزی  لب  به  لب  از  میوه‌ های نوبری

چون گلِ تر؛  تازه   و    شاداب ؛  هنگام  بهار

در نوازِش چون نسیم و در درخشِش؛ گوهری

پاسبانانیم  گنجِ    پارسی   را   ما؛   از  آنک:

دارد  او  بر   گنج  های   نقره   و   زر   برتری

در دل او هست پنهان،  بر کف دستش عیان

آفتابِ       مهتری   ،        آیینۀ      دانشوری

بر لب هر   واژه‌اش جای  سخن ؛ جادو روان

حرف؛   حرفش در مُقامِ  شاعری؛  خُنیاگری

زیر    پای     رودکیهایش       بیابان     پرنیان

در کف    فردوسیانش   گرزِ  دندان  خنجری

شاهِ ما را   هفت اقلیم   است  با  اقلیم دل

گنجه ،  غزنین و بخارا، بلخ و شیراز و  هَری

حافظ و سعدی  و مولانا و  فردوسی  بسند

گر نبود   این   ملکِ   دل را  پادشاه   دیگری

کاروانها   حُلَّه   دارد    سیستانِ     فرخیش

کانِ زَرُّ  و  نقره  می‌جوشد  ز  بلخِ  عُنصُری

بخشی از مُلک سنایی سرزمین  روم و چین

هر   جزیرۀ   مثنوی؛   إِعجازی  از  پیغمبری

در گلستان اندر آ! گر برگ بی‌برگیت نیست

تا  کزین   باغ   حقیقت ؛  پشته‌های زر بری

کم نگردد گنجش از بر داشت؛ چون هر ماهیش

زیرِ     اقیانوس     دارد       کارگاهِ    زرگری

گنجهایش نیست پنهان یا  خیالی چون سَراب

در کفِ   هر  موجِ او گنجی است از دُرِّ دَرِی

ماهیان   پاکِ او   را  دستِ کم  هرگز  مگیر

زان که گاهی گُلپری گردند و گاهی مَهپری

هست در شوکت  زبان پارسی  چون آفتاب

کم   نگردد   نور خورشید   از  مُحَقَّر  پروری

غم مخور گر یک  دو تا خفاش؛ إِنکارش کنند

کی شود   پنهان به انگشت؛  آفتاب خاوری

گستریده  خوانَش از ” أَزمیر ” تا دریای چین

تا توانی کوش  کز این  خوان نعمت بر خوری

هرکه ازاین گلشنِ خوش عطر و بو طرفی نبست

گو   بیفکن   رخت؛  سوی گُلخنِ خاکستری

هرکه زین خمخانۀ مَیمَست؛ جامی بر نداشت

گو:  تو   و خربندگانِ   خواجگان   را   چاکری

فضل الله زرکوب

شهر کوپنهاگن – دنمارک