تا واپسین نفس
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۰ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-
من
من
چه توان کرد بگو خلق ِ بر افروخته را
بنمائیم به کی؟ این جگر ِ سوخته را
هر کدام از دگری درد و شکایت دارد
کی ملامت بکند آن سر ِ بفروخته را
قرن ها جنگ ربوده ست توان ِ من و تو
نیست قوت دگرش مردم ِ لب دوخته را
زین همه نغمۀ آشوب دگر خسته شدیم
ز چه تکرار کنم پند ِ نیاموخته را
بفریبند به تزویر چو ابنای ِ دغل
بین که آتش نزند خرمن ِ اندوخته را
مهر خاموشی بزن نیک همایون تو بلب
نصیحت باد بوَد خلق ِ بد آموخته را
همایون شاه «عالمی»
۱۰ جولای ۲۰۲۶م
ورجنیا – امریکا
نــوای نـی و نـغـــمـۀ آبـشار
هـوای خوش و دامـن کهسار
سـرود قناری، خرامان کبک
به شوق گل باغ صوت هزار
سکوت شب و خلوت مهتاب
دل آسـمان بـر لـب جـویـبـار
غروب طلایی و شـام غریب
شود روز نو ازطلوع آشکار
لب خشک صحرا زده تبخال
و یا قهـر توفان و خشم بحار
عـوالـم بسی در سیه چاله ها
گهی غیب وگاهی شودآشکار
به تابلوی هستی اگـر بنگرید
تجلی نور است در چنگ تار
سیاه و سپید اسـت در کائنات
دونیرویی برکلّ هستی سوار
دل ازنورِهستی منور شدست
سـیاه و سپید انـد از یک تبار
چراجسم تاریک درپرده است
بُوَد بیش اگـرچه ز هر مقدار
کـشـد خامـۀ دل تابلوی رنگ
به قامـوس شـب ثابت و سیّار
دران بیکران رقص انواربین
چوگلهای رنگین درسبزه رار
زمـانی زمـیــن بـود آتشفشان
ولی چیـره شـد بارش تند بار
زمستان یخ هم به پایان رسید
زمین زنده شد تا که آمد بهار
بهرحال بگذشت پنج انقراض
شدن زنده کرد باز قلب فگار
زمین ذرۀ کـوچکی در فـضا
که دارد ز هسـتی کل یادگار
جهان در تغییر و تحول بُـوَد
نمانـد کسی در جهـان پایـدار
دهـان وا کند گاه گاهی زمین
کـنـد زلـزله خـلـق را دغـدار
بمیزان عمرجهان هیچ نیست
دوروزی که آدم بُوَد شهریار
سـفـرنـامـۀ زنـدگی در زمان
کتابی پر الـوان نقـش و نگار
ز تـرکیـب مغـلـق تنوع نگـر
فزون ازحساب و کتاب نظار
شده زنـدگی درطبیعت عجین
به قانـون هستی شده سازگار
جدا شـد زمام طبیعت چو دل
نهاد سربه زانـوی پروردگار
گرفتار اخلاق و قانون گشت
دلی درکمند وسری در فسار
نجیب زادۀ خیل اشـراف شد
فضیلت نما و عـدالت شـعار
در دوزخ بـرده داری گشود
در آن برده گردید ابزار کار
ربـود حـق ذاتی انسان و داد
به شاهان وزورآوران اختیار
به نام خـدا تیغ دو دم گـرفت
ببست وبکشت وبزد بیشمار
جـهانی ز رویای خـود آفـرید
که تا بی نهایت شـود ماندگار
اگرچه بنای تمدن خوش است
ولی انحصـاری بـشد اقـتــدار
ببستند بـه زنجیر اوهـامِ ذهـن
دو پای عمل را چنین استوار
دهـد عقل دانا به مفهوم ذهـن
به هنگام کار و عمـل اعتبار
ز دهـقـان پـیر خـرد یاد گیـر
طریـق نگهداری از کـشتزار
بصحرای مغز وبه دنیای دل
گـیــاه مفـیـد و معـطــر بکار
بـه دکّان تـاریک ذهـن بـشـر
به صد رنگ کالا شده انبار
فروشنده ومشتری رو به رو
سـلاح سخـن تیز در کارزار
به غاردرون اژها خفته است
به تدبیر و دانش بگردد مهار
اگـر نـاخـودآگاه تـلاطـم کـنـد
شکسته دلان را کند بی قرار
هراس آفرین درد ورنج کهن
ز دوران سرما و عهد شکار
از اعماق ذهن وزژرفای ژن
ز ژرفای ذهن وز اعماق ژن
برون کن اثرهای زارو نزار
حذر کـن ز فـردای جنگ اتم
که هرگز نماند یکی از هراز
اگر سود و سرمایه رنج آورد
زمین بهتر از خـانـۀ زرنگار
مـزن درّه بــر آرزوهـای دل
بـه نـام خـدا و بـه اسـم وقـار
چرامرده دلهاعاشق کش اند
تعصب کندعشق راسربه دار
درِعیش و مستی اگربسته اند
بنوشـید خُـم باده از چـشم یار
بقا در تمنای عـشـق دل است
که سوز خزان را کند نوبهار
نگاهی که بـر زنـدگانـی کنید
دهـد شـادمـانی، کـنـد دلفگار
غـم و اضطرابِ نهـانِ درون
گذارد روان را به زیـر فشار
کلید درخانه در دسـت ماست
اگر غـم درآید وگر غمگسار
برون ازمکان وزمان عالمی
که آدم نـدانـد یکـی از هـزار
رسول پویان
۳ جون ۲۰۲۶
قصیدهٔ گرمای جان سوز و
فریاد مردم افغانستان
به سوزِ آفتابِ داغ ، جان آید به لب امروز
ز رنجِ بیکسی، افغان بگرید شبوروز امروز
زمین چون کورهٔ آتش ، فلک چون شعلهٔ سوزان
نمانده سایهای بر حالِ این قومِ تعب امروز
نه برق و نه نسیمی ، نه آبی سوی لب ها
همه در بندِ تقدیرِ جفا پیشه ، به تب امروز
کودک با دیدهٔ پر اشک ، از گرمی فتاده
مادر ماند ه با آهِ جگرسوز و طلب امروز
پدر با دستِ خالی ، شرمسارِ دیدهٔ فرزند
ندارد جز نفسهای شکسته، هیچکسب امروز
بیمار از عطش افتاده بر بستر، دل آزرده
طبیب از ناتوانی مانده حیران و عجب امروز
نه کولر، نه چراغی، نه امیدی در شبستان
دلِ مردم اسیرِ غم و اندوه و کرب امروز
توانگر در خُنک خانه به آسایش نشسته
فقیر اما گرفتارِ شرر ، بی نسب امروز
چه شد گنجِ فراوانِ دیارِ پرگهر ، ای وای؟
کجا شد آن همه سرمایه و سیم و ذهب امروز؟
خزاین را ربودند و تهی ماندند دستِ خلق
نمانده غیر آهِ سینه و اشکِ سَکَب امروز
کسی پاسخ نمیگوید فغانِ کودکان را
همه سرگرمِ قدرت، غافل از رنجِ عرب امروز
اگر میزانِ عدل آید ، حقیقت آشکار گردد
که ظلم آرد به بارِ خویش صدها درد و تب امروز
نپاید ظلمِ بیداد و نماند تختِ ظالم
به پایان می رسد شامِ سیه ، آید طرب امروز
خداوندا ، بباران ابرِ رحمت بر دلِ مردم
که خشکیده ست باغِ آرزو بی سبب امروز
بگردان حالِ این ویرانه ر ا سوی بهارِ عدل
که خندان گردد آن کودکِ بینان و لب امروز
ز تاریخِ ستم ، عالم بسی آگاه و داناست
نمانده نامِ نیکی بر ستمکارِ غضب امروز
چراغِ علم و آزادی فروزان باد در میهن
که جهل آرد فقط ویرانی و رنج و تعب امروز
فائز با سوزِ دل این قصه را در شعر بنگارد
که باشد شعر آیینهٔ دردِ مردما ن امروز
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۴/۱۳– خورشیدی
تهران –ایران
با حل معما ها و بازی های آرامش بخش روزانه مغز خود را تقویت نمایید.
.
با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غلام جیلانی غیاثی
معمای مسیر لین برق را خدمت شما عزیزان
پیشکش می نماییم.
معمای مسیر لین برق شماره (۲)
در این معما تصور کنید که در یک منطقه ۹ استیشن برق با
شماره های ا الی ۹ وجود دارد. در اطراف این استیشن ها
نواحی رهایشی به شکل مربع ها تشکیل شده است.
حالا شما مسیر لین برق را از استیش شماره ۱ الی
استیشن شماره۹ وصل کنید که لاین از تمام مربع
ها بگذرد و میسر لین ها یکد گر خود را قطع نه
نمایند. همچنان میسر لین از بین دیوار های
ضخیم سیاه نیزعبور نکند.
حل معما در هفته آینده . . .
یارِ مهربان
سپاس از لطفِ یارِ مهربان باد
مهربان شاعری ، شیوا بیان باد
هنر دوست و هنر یار و هنرور
«ادیبِ نکتهسنج و نکتهدان باد »
کلامش زینتِ هر انجمن باد
توانا ناطقِ شیرین سخن باد
قلم در دستِ او پیوسته گویا
« وجودش مایه خیرِ وطن باد »
دلش لبریزِ مهرِ بیکران باد
روانش چشمهٔ علمِ عیان باد
به فرهنگ پروری درعالمِ دهر
«همیشه نامِ نیکش جاودان باد »
بشیرِ هِروی مردِ سرافراز
انیسِ دانش و فرهنگِ ممتاز
سراپا یاورِ با قلبِ پُر مهر
همایِ بخت او دایم به پرواز
بشیر شیرین سخن
آسان
امشب دلم ز دوستیی دوستان شکست و رفت
هر لحظه قلب من چه پریشان شکست و رفت
دیدم به مهمانی دوش با رقیب نشست
امید دل به همراه مهمان شکست و رفت
صد بینوا به ملک ستم مانده بی امان
عقده ، درون سینه ی بی جان شکست و رفت
ماییم و درد بی کسی و کشور غریب
مسکین دلم چو فصل زمستان شکست و رفت
حسرت برم به فصل گل و بلبلان باغ
این قامت رسا به گلستان شکست و رفت
بودند چه مرغکان چمن شاد و نغمه خو ان
مرغ دلم به سینه چه حیران شکست و رفت
هر گاه که دیده ام به دل بینوای خود
با قلب زار و دیده ی گریان شکست و رفت
هرگز ندیده ام به مثال تو ای ” امان “
این قلب پاره پاره چه آسان شکست و رفت
امان قناویزی
فرانکفورت
………………………………………
به یادِ خندهات
چشمان تو بار آرد ، بی خوابیِ شب ها را
در شعلهٔ عشقِ خود ، بنما تو طرب ها را
در خلوتِ تنهایی ، ای مونسِ جانِ من
یک جلوه نما ای جان، بشکن تو سببها را
در نیم نگه ، شب هم مهتاب نوشت از تو
تو شمعِ دل آرایی ، بگذار غضب ها را
از کوهِ غمت رفتم ، در ورطهٔ طوفان ها
با جوهرِ عشقِ خود ، رو کن تو طلبها را
لبخندِ غزل گونت ، سوزِ نگهت جانا
خاموش مکن هرگز ، آن لالهٔ لب ها را
صحرای دلِ زارم، سرشار ز عشقِ توست
دیگر نتوان بی تو ، این رسمِ عجب ها را
✍ عالیه میوند
۲۰۲۶ / ۴ / ۱۶
خال خدایی
فدای عشو ه و ناز و ادا و تمکینت
دعا شدم که بیافتم شبی به آمینت
دعا شدم ، تو مرا بیشتر تلاوت کن
شنیدنیست غزل ! از لبان شیرینت
مرا به جسم تو ای کاش حک کند دنیا
ترا به جسم من ای کاش دین و آیینت
شبیه خال خدایی شوی به گردن من
شبیه لاله شوم در لباس پر چینت
بزن به بوسهی خود جسم بیگناه مرا
بزن که مرهم جان است درد قمچینت
تمام شهر به مهتاب خیره گردیده
و ماه خیره به تو گشته پشت کلکینت
مرا به کشور آغوش خویش دعوت کن!
که چون بهشت شود باغ سبز و رنگینت….
#محرابی_صافی
نصیب من
نگاهش به سویم عجیب است خدایا
تو گویی دلم را طبیب است خدایا
میانِ دو چشمش شکفته گلِ عشق
به باغ دل من قریب است خدایا
ملودی صدایش به گوشم گواراست
که این نغمههایی حبیب است خدایا
ز لبخندِ او ، زنده گردد دلِ من
خوشا مهر یارم نصیب است خدایا
میان همه مرد و مردانه گی ها
سرا پا ندیم و نجیب است خدایا
به جانم نشسته نگاهش چو دریا
تلاطمگر و دل فریب است خدایا
دلم در هوایش چو شمعی گدازان
که آتش فشانِ مهیب است خدایا
میانِ نگاهش شرابی ست عریان
ز مستی به سینه نهیب است خدایا
به تقریر عشقم دلش خطبه خواند
به محراب قلبم خطیب است خدایا
هما_باوری#
جرمنی»
۲۲ آگست ۲۰۲۵
با سپاس از همکار گرامی ما اینک حل معمای
تصویری شماره (۴) را خدمت شما عزیزان
پیشکش می نماییم.
==================
حروف باقیمانده در بالا : پ د ر
جواب معما : پدر
دل سپردن به هریوا دل من می خواهد
گلبهار و لب دریا دل من می خواهد
سفری دور از اینجا دل من میخواهد
رود آمو ، غزل رودکی و نغمه ی چنگ
یادی از میر بخارا دل من می خواهد
در دل خانقه ِ کهنه و ویرانه ی بلخ
لحظه یی عربده اما دل من می خواهد
گرچه شهمامه و سلسال فرو ریخته اند
لیک زین شهر تماشا دل من می خواهد
باز یک روز بهاری پل »مالان» و غروب
دل سپردن به هریوا دل من می خواهد
خسته از قهوه ام وخسته ام از بوی کتاب
عطر بابونه ی صحرا دل من می خواهد
شب و شهنامه و آجیل و تو و «کرسی» * گرم
وز انار شب یلدا دل من می خواهد
لطیف ناظمی
* – در هرات صندلی را (کرسی) می گویند.
په دې تاریخی پړاو کې د ملی یووالی د پیاوړتیا
لپاره باید پر مشترکاتو تمرکز وشی
نور محمد غفوری
افغانستان د خپل معاصر تاریخ له هغو حساسو پړاوونو څخه تېرېږی چې د هر وخت په پرتله ملی همغږی، سیاسی تدبیر او ټولنیز تفاهم ته ډېره اړتیا لری. په داسې شرایطو کې چې هېواد له بېلابېلو سیاسی، اقتصادی او ټولنیزو ننګونو سره مخ دی، هره هغه موضوع چې د خلکو ترمنځ د بېلتون او تقابل فضا رامنځته کوی، باید په ډېر دقت، مسؤلیت او ملی لیدلوری وڅېړل شی.
په وروستیو کې د ټولنیزو رسنیو له لارې د ژبې اړوند بحثونه، په ځانګړې توګه د «دری» او «فارسی» د نومونو، تاریخی مخینې او اړیکو په اړه، پراخ شوی دی. بېشکه دا موضوع د ژبپوهنې، تاریخ او ادبیاتو له مهمو علمی بحثونو څخه ده، خو د هغې څېړنه او ارزونه باید د علمی میتودونو، مستندو تاریخی سرچینو او مسلکی څېړنو پر بنسټ ترسره شی، نه د ټولنیزو رسنیو په احساساتی او قطبی فضا کې.
په نړۍ کې ګڼې تجربې ښیی چې د ژبې، قوم، مذهب او هویت په څېر حساس موضوعات کله ناکله د سیاسی رقابتونو، تبلیغاتی جګړو او حتی د بهرنیو لاسوهنو لپاره د اغېزمنو وسیلو په توګه کارول شوی دی. له همدې امله، سیاسی هوښیارتیا دا ایجابوی چې د هرې داسې موضوع د مطرح کېدو وخت، انګېزه او احتمالی پایلې په دقت وارزول شی، څو د ملی یووالی او ټولنیز ثبات پر وړاندې د ناخواسته زیان مخه ونیول شی.
دا په هېڅ صورت د دې معنا نه لری چې علمی بحثونه باید محدود شی. برعکس، د علم ازادی او علمی مناظره د هرې پرمختللې ټولنې اړتیا ده. خو د علمی بحث او سیاسی قطبی کېدو ترمنځ باید روښانه کرښه موجوده وی. د «دری» او «فارسی» د اړیکو، ورتهوالی او توپیرونو په اړه جدی علمی څېړنې باید په پوهنتونونو، علمی کنفرانسونو، څېړنیزو مرکزونو او تخصصی مجلو کې ترسره شی؛ هلته چې استدلال، سند او علمی نقد د بحث معیار وی، نه احساسات، شعارونه او متقابل تورونه.
ټولنیزې رسنۍ، که څه هم د نظر د تبادلې مهمه وسیله ده، خو د خپل جوړښت له مخې د پېچلو علمی موضوعاتو د ژورې ارزونې مناسب چاپېریال نه ګڼل کېږی. په دغو فضاوو کې ډېر وخت علمی استدلال د احساساتو، تعصب او سیاسی قطبی کېدو تر سیوری لاندې پاتې کېږی، چې پایله یې د تفاهم پر ځای د بېباورۍ او ټولنیز واټن زیاتېدل وی.
نن د افغانستان اساسی اړتیا دا ده چې پر هغو ارزښتونو تمرکز وشی چې د هېواد د ټولو اتباعو ترمنځ د ګډ ژوند، متقابل درناوی او ملی یووالی بنسټ جوړوی. د ګډو ګټو پیاوړتیا د اختلافاتو له ژورولو څخه ډېر ارزښت لری. فکری بلوغ دا ایجابوی چې د هرې حساسې موضوع په اړه، تر هر څه وړاندې، دا وپوښتل شی چې د هغې د مطرح کېدو وخت، موخه او اغېزې د هېواد له ملی ګټو سره څومره همغږی لری.
علمی حقیقت د څېړنې، استدلال او ازاد علمی بحث له لارې موندل کېږی، خو ملی یووالی د زغم، متقابل احترام او ګډ مسؤلیت محصول دی. بریالۍ ټولنې هغه دی چې هم د علمی اختلاف درناوی کوی او هم اجازه نه ورکوی چې علمی موضوعات د ټولنیزې تفرقې او سیاسی تقابل په وسیله بدل شی. افغانستان هم همداسې متوازن او مسؤلانه چلند ته اړتیا لری؛ داسې چلند چې د علم ازادی خوندی کړی او په عین حال کې د ملی یووالی او ګډو ملی ګټو ساتنه هم تضمین کړی.
نور محمد غفوری
۴ جولای ۲۰۲۶
«( هنر برتر از گوهر آمد پدید )»
خاطرات دکتر حفیظ الله بصیر
آخرین سال تحصیلی ام بود در لیسه ی سلطان هرات ، به اقتضای داشته هایم چیزهایی نوشته و از نشر ان در روز نامه ی اتفاق اسلام دل خوش می داشتم.
آن روز بمناسبت هفتصدمین زاد روز خواجه عبد الله انصاری در تخت صفر هرات محفل با شکوهی با اشتراک جمعی از نویسندگان و ارباب قلم منعقد شده بود. منهم در حد معلوماتم در وصف پیرهرات سخنرانی داشتم۰
مردی نورانی و با ابهت با لباس ساده اما خیلی مرتب کنارم نشسته بود ۰در عالم نا آشنایی سلام و عرض ادب بجا آوردم و با لطف متقابل مواجه شدم۰ شاد روان عبد الواحد نافذ مدیر روز نامه ی اتفاق اسلام دستی به شانه ام گذاشت، بصیر ، حتماً حضرت استاد را شناختی ؟ استاد استادان خط ، با پنج رقم دست نویس زیبا ، جناب استاد محمد علی عطار۰
.
.
مرحوم مولانا عنبری سخنان آقای نافذ را پی گرفت۰از جای بلند شدم ، با مصافحه و دست بوسی عرض ادب نمودم۰ارباب قلم و شعرای ارجمند هرات پشت مکروفون مقالات شان را ایراد نمودند۰
سالی گذشت،هر چند کنکور مشکل می نمود ، اما با موفقیت در رشته ی طب دانشگاه کابل قبول شدم۰
کابل ، بهاران زیبایش با طراوت خاص دران روزگار جوانی گوشه ی بود از بهشت و بهترین مقطع زندگی ام۰خیلی زود با دوستان دیگری در رشته های مختلف در خوابگاه دانشگاه کابل روز گار رونق بهتری یافت ،
لطیف ناظمی ، عبد الغنی نیک سیر، آصف فکرت و جمع دیگری از هم شهری ها که بعد ا ً هرکدام به مقام استادی رسیدند و افتخار آفریدند۰
.
.
بعد هفت سال فراغت از تحصیل با یک عالم امید و شاد مانی زمانی به عنوان داکتر عمومی به زادگاهم هرات نازنین بکار اغاز نمودم ۰ که صرف سه داکتر در خدمت مریضان بودند.
هرات سرزمین سخن پر دازان ادب پارسی ،دیار بزرگان ، سالکان ،مفسران ، ارباب معنا ، جذبه و نگین زیبا در تارک خراسان بزرگ بود ۰
هم شهریان هرات بیگانه نبودند ،می گفتند بچه ی فلانی داکتر شده است۰استاد فکری سلجوقی ، محمد ابراهیم رجایی ، محمد سرور خان بدخشی ،عطا محمد نقشبندی ،محمد امین ترابی ، صفرعلی خان امنی و پدرم از تحصیل کردگان دوره ی امانی بودند .
هر داکتر از آغاز کارش به تابلو و درج مشخصات شغلی و آدرس ضرورت دارد۰ به سراغ عبدالعزیز مردان رفتم ، کسی که در هرات در ساخت تابلو شهرت داشت ، مرا پذیرفت و با خضوع تمام گفت اگر استاد محمد علی عطار فرصتی داشته باشند نوشته را مرقوم و به زیبایی تابلو خواهد افزود متباقی کار با من ، و چه زیبا گفت (در حضور افتاب افروختن شمع برازنده نیست)۰
سپس در بازار قندهار هرات ، دکان عطاری نه بلکه مجتمعی از بزر گان را یافتم ، استاد عطار(بزرگ مردی که هشت سال قبل در تخت صفر هرات دیده بودم) ، استاد محمد سعید مشعل و استاد فکری سلجوقی.
.
.
سرمای شدید این عزیزان را به دور کرسی کوچک و زیبایی کشانده بود که استاد عطار با تبسم وتعارف چای معطر گفت : شنیدم داکتر شدی؟ مشخصات لوحه را دادم و بعد ده روز با مقوای عریض ودستنوشت خیلی زیبا برایم تحویل دادند . با عرض امتنان پاکتی با یک دسته گل تقدیم داشتم ، فرمود چه دسته گل زیبایی،دستت درد نکند و با مهربانی پاکت پول را در جیبم گذاشت و گفت هروقت بیمار تنگدستی را درمان کردی من هم به فیض آن خواهم رسید و در اجر آن سهمی خواهم داشت۰
مرحوم عبد العزیز مردان آن نوشته ی زیبا را به تابلو یی انتقال داد که بعد سالها زیب کلینک بود۰مهر طبابت مشخصات طبیب و تهیه ی سر نسخه لازمه ی کارم بود که در کابل میسر بود۰ خیابان فرود گاه کابل ، ریاست مطابع دولتی ۰ مردی تنومند با سبیل های پر پشت ،عینک در چشمان ۰روی میز تعداد زیادی کلیشه ، مهر ، فلم ، بسته های رنگ به چشم میخورد۰
روی قطعه ی این نوشته جلب نظر می کرد: عزیزالدین وکیلی پوپلزایی۰ می گفتند از اساتید خط و عضو مهم مطابع دولتیست۰
.
.
دوستانه مرا پذیرفت ،بعد از ارایه ی مشخصات دوهفته وقت خواست و اضافه کرد، اگر پول داری صد افغانی به حساب مطبعه ی دولتی در بانک پایینی واریز کن۰ از گفتارت پیداست هراتی هستی ،در دیار شما شخصی بنام استاد عطار را همه می شناسند ، ایشان نسبت بمن مقام استادی دارند ، اگر مشخصات را به قلم ایشان می آوردی عالی تر بود۰(درست سخنان قبلی عبد العزیز مردان) ۰به خوبی در یافتم که در مقام بزرگان حسادت و هم چشمی وجود ندارد۰
سال ۱۳۵۳ بعد از خدمت سربازی تصمیم گرفتم در رشته ی جراحی عمومی به تحصیل ادامه دهم ۰ این دوره شش سال را در بر گرفت و سر انجام در سال ۱۳۵۸ به تخصص در جراحی عمومی و ماستری در جراحی اطفال توفیق حاصل کردم۰با همسر وسه کودک زندگی راحتی داشته و طرف لطف هم وطنانم بودم ،اما این یک دولت مستعجل بود۰
دهم جدی ۱۳۵۸ ، روزی که برف و یخ بندان زمین و ارتفاعات کابل را پوشانیده بود خفاشان خون آشام سرخ بکمک مزدوران شان کشور را به جهنم سوزانی مبدل و هزاران جوان ،پیر زن ،مرد و کودکان بی گناه را به آتش کشیدند۰ هزاران نفراز گروه های تحصیل کرده ونخبگان در زندان های مخوف کشور به بند کشیده شده ، جاسوسان و مزدوران بی شخصیت امنیت خانواده ها را به نابودی کشیدند۰دو جوان خانواده ی ما از دانشگاه کابل ربوده شدند و تا امروز خبری ازان ها نیست ۰ وحشت زده عازم هرات شدیم تا با آن جو خونین در کنار خانواده ی پدری باشیم ۰حاکمان و مزدوران شوروی دو ترمینولوژی را بکار بستند ، ( قوای دوست ) برای متجاوزین روسی ( اشرار) برای جان بر کفان مبارز۰
حدس می زدم برچسپ آخری نصیب من خواهد شد۰سریعاً با ترک همه داشته ها و منزل شخصی مانند میلیون ها هم وطن با فامیل راهی مشهد شدم۰
روزی استاد عطار را در حرم حضرت رضا علیه السلام دیدم۰استاد خسته ، افسرده و نا توان بودند و آن شور و نشاط قبلی در سیمای شان پدیدار نبود۰ فکری سلجوقی ،خیلی سال ها قبل به ابدیت پیوسته بود ،مشعل فضا را روشن نمی کرد، استاد بشیر هروی و عبدالحسین توفیق رخ در نقاب خاک کشیده بودند.
.
.
استاد فرمودند امیدوارم روزی درهرات باشم ، نزدیک کاشی ها و کتیبه های زیبا و زمردین مسجد جامع و بزرگان آن دیار مرا بخاک سپارند۰ اما شرایط سیاسی به استاد این اجازه را نداد۰
سپیده دمی زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد ، ساعت چهار بعد از ظهر مسجد جفایی ،یادت نره، استاد عطار به ابدیت پیوست۰
آن روز حزن آور هزاران تن از دوستان ،علاقه مندان ، منسوبین و ارادتمندان ایرانی و افغانی در بزرگداشت استاد عطار اشتراک ورزیده و به آن نخبه ی دوران ادای احترام کردند۰
استاد عطار به سرای باقی شتافت باقیات الصالحات او ده ها شاگرد هنر مند ،آثار خطی گران بها و فرزندان صالحیست که از خود بجا گذاشته است۰
درود به روان آن هنر مند اصیل دیار ما
**************
شاعر : زنده یاد محمد نیاز قناویزی – فرستنده : محترم امان قناویزی
صبح است و بهار و فصل گلها
باز آ و بچین غم از دل ما
امان قناویزی
————-
بهار گریز پا
از دیار من مگر عزم سفر داری بهار
بالشی از ناز نخوت زیر سر داری بهار
چون نسیم صبحدم یکدم نمی گیری قرار
همچو بوی گل همه سیر و سفر داری بهار
چهره زیبای گل دیدم به زردی مایل است
چون بگوشش در طنین زنگ خطر داری بهار
بی وجودت کشور افغان شده قطب جنوب
کی نقاب از چهره ی زیبا تو بر داری بهار
از دم سرد خزان بر خود میلرزد” نیاز “
از دل افسرده ی او کی خبر داری بهار
محمد ظاهر نیاز قناویزی
فغان که مرگ تو روز خوشم سیه کرده ست
گل جوانی من پر پر و تبه کرده ست
خراب گشت و بهم ریخت کاخ امیّدم
که غم به کلبه ی دل همچو سیل ره کرده ست
چه گویمت که ز مرگ تو بر سرم چه گذشت؟
ببین ، که دخترت اکنون اسیر ماتم شد
ز آه سینه ی پرسوز ، شام شد سحرم
که درد و زخم دلم بی دوا ، مرهم شد
چه بود مادر من ؟ رونق جوانی من
نوازش و سخنش ، عشق و کامرانی من
عتاب او شرر خار های بلهوسی
نگاه او گل باغ غم نهانی من
ولی گذشت دریغا ، و پر ز اشک گذشت
براه تیره ی غم چشم انتظار مرا
ز مرگ خویش شکست او پر “هما“یش را
به باد حادثه بسپرد اختیار مرا
هما طرزی
۲۰ ثور ۱۳۴۸ کابل
چاپ ۱۶ سنبله ۱۳۴۹
پشتون ژغ
چاپ های بعدی :
ننشریه دانشگاه کابل ۱۳۵۰
مجله یغما ایران ۱۳۵۱
مجله اثر امریکا ۲۰۰۶
برنده جایزه اول ادبی در دانشگاه کابل
دلِ رعنا
اگر گیتی به کامِ ما بگردد
دگر غم در جگر مأوا نگیرد
نسیمِ صبح اگر با خنده آید
غبارِ درد و ماتم جا نگیرد
اگر تقدیر با ما یار گردد
کسی از ما دلِ رعنا نگیرد
دلی از نورِ حق آیینه سان باد
که ظلمت در حریمش جا نگیرد
نه اندوهی بماند، نه غم و درد
نه طوفان، راهِ این دریا نگیرد
اگر لطفِ خدا آید به میدان
دگر اندوه زِ میهن جا نگیرد
بشیر، از خالقِ یکتا طلب کن
وطن دیگر رهِ دعوا نگیرد
جهان گر بر مرادِ من بگردد
به جز از عشق، دلم سودا نگیرد
بشیر احمد شیرین سخن
بنام عشق
بنام عشق ، مرا با عزل به خاک کنید
و لایه های کفن را ، ز برگ تاک کنید
به خُم کشید چو انگور لعل جسم مرا
به وقت غُسل ، مرا با شراب پاک کنید
به روز خاک سپاری ز شعر مولانا
بلند دکلمه و سینه ، سینه چاک کنید
کلیم وصائب وبیدل و سعدی و حافظ
زهر یکی غزلی بر سرم بساک کنید
به سنگ من بنویسید ، آن او بودم
به غیر او ز منش هرچه بود پاک کنید
به واپسین نفسم ، یک وصیتی دارم
بنام عشق ، مرا با غزل به خاک کنید
ظاهر عظیمی
رخســــــارِ آفتاب
برای من ز لبت جــــرعه ای شراب بده
ز ساغــــــــر نفست قطره قطره آب بده
ز چاشنـــیء زبانت مـــــرا حیات ببخش
ز ملک غیــــب تنـت دفتــــر و کتاب بده
ببر ز هــــوش مرا تـــــا جهانی بی پهنا
ســــوال ناشـــــده ای قلب من جواب بده
مهاجرم من از آن شهر و جایگاهم نیست
دو شب کنــار خودت بی ملال خواب بده
به آسمان دلـــــــم نیست ماه و خورشیدی
تو روشنــــــــایی ز رخســــــار آفتاب بده
نـگو که آمدنــم اندکــی زمـــان گیر است
عــــزیز من به سفـــــر کردنت شتاب بده
بهـــــــار میـــرود و آسمان دگرگون است
تو فصل تازه ز حسنت به این خراب بده
به گلشن هـر چه رسد سهم من بود شبنـم
گــلابِ من عــــرقِ گــــرم از گــلاب بده
دلِ شـــکسته ای محمود بیشتـــــر مشکن
بیا تو مزرعــه ای خشکیده غرقه آب بده
……………..
چهارشنبه ۱۱ سرطان ۱۳۹۹ خورشیدی
برابر به۰۱جولای ۲۰۲۰ترسایی
احمد محمود امپراطور
قبله ى عشاق
شبم بى روى زیبایت، چه سازم سر نمى گردد
و بى نور دل آرایت، چه سازم سر نمى گردد
جهان تارست ومن تاریک،سراسروحشت وخوفم
ز هجرانت ز سودایت، چه سازم سر نمى گردد
که در آفاق و افلاک و به زیر بحر و روى بر
همه مغموم و شیدایت، چه سازم سر نمى گردد
بیا جانا بیا جانا دگر پوشیدگى تا کى
که بى مهتاب سیمایت، چه سازم سر نمى گردد
تو اى نور خدا اى رحمت حق جلوه ى یکتا
که شب، بر جان یکتایت، چه سازم سر نمى گردد
تویى امید خوبان، نور چشمان قبله ى عشاق
دلم غرق تمنایت، چه سازم سر نمى گردد
شیبا رحیمی
شور جنون
ای فلک دلهای ما شور جنون دارد هنوز
این زمین و آسمان آثار خون دارد هنوز
شاه دین درکربلا آن راهیکه ترسیم کرد
عالمی را سوی عزت رهنمون دارد هنوز
هم چو اصغر نوگلی تادید پرپر روز گار
در طبیعت لاله هایی واژگون دارد هنوز
وعدهیازخالق ارض و سما قاموس دین
” ان حزب اللّه هم الغالبون ” دارد هنوز
در زمین کربلا سلطان دین گفت در عمل
این گذر ” السابقون السابقون“دارد هنوز
تا به دشت نینوا شمشیر حق آمد بیرون
باطلان را هرکجا خوارو زبون دارد هنوز
گفت روزعاشورا بادشمنان سبط الرسول
بازگردید چاره این دام فسون دارد هنوز
شش برادر دو پسر در کربلا گردید شهید
زینب دلسوخته صبر و سکون دارد هنوز
درجهان باقی نخواهد ماندجز آثارعشق
نقش هر فرهاد را این بیستون دارد هنوز
ای(رشیدی) باز گیر اکنون عنان خامه را
واژه های اینسروده بوی خون دارد هنوز
الحقیر چمن علی رشیدی
.
آرامش محض
کنارت هر چه هست امید و نور است
جهان با تو تمامش مهربانیست
در این خلوت که از هر غصه دور است
حضورِ تو طلوعِ شادمانیست
==========
نگاهت وسعتِ آرامشِ محض
کلامت نغمهای شیرین و مانا
دل از مهرت شبیهِ چشمهای پاک
سراسر روشن است و صاف و بینا
==========
تویی سهمِ من از این زندگانی
که با تو کلِ عالم غرقِ شور است
بمان جاری درونِ لحظههایم
که قلبم با هوای تو صبور است
پروانه شیرین سخن