۲۴ ساعت

26 فوریه
۱ دیدگاه

افغانستان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۷ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۶  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

افغانستان

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نورسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هام

زنده می‌ سازد

در زیر ناخن هایم

سبزه های زرد روییده

و گند مستان تنم

سرزمین خشکی است

با سنگ های ترک خورده

زیر قدم های بیگانگان

مین ها ی کاشته شده در زیر پوست بیمارم

سینه های پر شیرم را خشکانده

در گیسوانم دیگر لاله نمی روید

شقایق برای همیشه چشم بسته

و بنفشه ها خوابیده ا‌ند

نسترن و شب بو

داستانی‌ است

به شگفتی چشمان نرگس پر اشک

یاسمن را در تاقچه ی دلم می‌ بویم

از فرط خستگی و جنگ

یارای روییدنم نیست

همه خوبی ها

عشق ها

آوازها 

و امید ها

در من مرده

و امروز سرزمینی هستم

پر از فغان ها و ناله های بی‌ شمار

سرزمین افغانستان …

هما طرزی

۱۴ اگست ۲۰۱۰ 

نیویورک 

26 فوریه
۱ دیدگاه

علم و اخلاق

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۷ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۶  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

علم و اخلاق

 آدمی را فهم و دانش  رهبر است

 عقل و منطق و خرد، تاجِ سر است

 بینش و  فهم  و  فراست و شعور

 در امورِ  زندگی ،  زیب و فر است

 علم   و  تعلیم   و   هنر   و   ابتکار

 رهگشا   و  رهنمود  و  انور  است

 درس  و  تدریس  و  مدرس  فقیه

 هر کدام،  فخرِ مزیدِ کشور است

گنج   خواهی  ، رنجِ  راه  هند ببر

 زیرِ هر صخره، عقیق و گوهر  است 

 بی‌ هنر  ،   آباد   نگردد   کشوری

 راهِ  رفعت،  از  مسیرِ  هنر  است

 علم و دانش، همچو خورشیدِ زمان

 آفتابِ میهنی خوش منظر  است

 برق    و   صنعت   و   تفننِ  بشر

 فیضِ فهم تا کهکشان و اختر است

 آدمی را حق فراخوانده به درس

 فردِ بی‌دانش و منطق، ابتر است

 ای بشیر، از علم به افلاک میروند

 مملکت را علم و دانش، مظهر است

 نیست چیزی  از  ادب  شالوده‌تر

علم و اخلاق، نسل ما را جوهر است

 بشیر احمد شیرین سخن

26 فوریه
۱ دیدگاه

سرگذشت نوریه (قسمت چهارم)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۷ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۶  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

————–

سرگذشت نوریه

 قسمت چهارم

 زندگی  روزی نقاب  از او گرفت

 مرد بودن را چو آب  از  او گرفت

 آنکه یک روزی کتاب از او گرفت

 راه حق ، راه ثواب  از  او گرفت

جرآت  هر  بازتاب   از  او  گرفت

 کارگاه    انتخاب    از  او  گرفت

 قدرت و نیرو و تاب از  او گرفت

 شب سیاه آورد و خواب از او گرفت

 شادی و شعف و شباب از او گرفت

 توله و دف و رباب  از او  گرفت

 آمد اینبار و رکاب  از  او  گرفت

 سوخت باغش را گلاب  از او گرفت

 کار او را  با  شتاب  از او گرفت

 آرد ،گندم ، آسیاب  از او گرفت

 نان خشکش چون کباب از او گرفت

 جمله آن عالیجناب از او گرفت

 دست او بست و حساب از او گرفت

 هی بپرسید و جواب از او گرفت

 زندگی حقش خراب از او گرفت

 قهر شد حتی سراب از او گرفت

 گردن نرمش قصاب از او گرفت

 پخته اش کرد و لعاب از او گرفت

 آنکه    نور   آفتاب   از  او گرفت

 شب رساند و ماهتاب از او گرفت

ادامه دارد …

شکیبا شمیم 

۱۵ فبروری ۲۰۲۶ 

26 فوریه
۱ دیدگاه

درس آزاده گی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۷ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۶  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

شاعر : زنده یاد محمد ظاهر نیاز قناویزی – فرستنده : محترم امان قناویزی

 

درس آزاده گی

 ز پا   خواهد   فکند  آخر  غم   آوارگی  ما را

 به کام  مرگ آخر می کشد  بیچارگی  ما را

 نسیم صبحگاهی را ببوسم دست و پا از شوق

 اگر آرد به سویت ای  و طن  دوبارگی ما را

 به یادت ای وطن بردم پناه با سا قی و ساغر

 که شاید فارغ از این غم کند میخو ارگی ما را

فراموشت نمی سازم اگر  خمخانه    ها نوشم

 مگیر در عشق خود آخر تو با این سادگی ما را

به جز در پایت ای میهن نسازیم سر به پایین خم

چه  سازم مهر تو ، آموخته  افتادگی  ما را

 به زیر سلطه  بیگانگان هرگز نخواهیم رفت

 که از روز ازل دادند درس، آزادگی ما را

شدیم آواره و شستیم ز جان داغ اسارت را

نیازا“شهرهٔ  آفاق کرد  استادگی ما را

 محمد ظاهر”نیاز”قناویزی

۲۸  اگست ۱۹۹۲ 

 آلمان

 

26 فوریه
۱ دیدگاه

چنگیز ثانی ! 

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۷ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۶  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

چنگیز ثانی ! 

رهبری مثلت ندیدم عاری از عقل و شعور 

ای ز قرآن ربیخبر تا کی بفکر قتل و چور ؟ 

چند  هستی  نوکر   همسایهٔ    بی   آبرو 

چند باشی  از رهٔ  تقوا  و  از اخلاق  دور ؟ 

بر صریر کامرانی  تا  نشستی  ، هر دمی 

می شوی ( چنگیزثانی ) وقت اجرای امور 

دم ز تقوا  می‌ زنی  و جعل  آیت  می‌کنی 

باز هم هستی بفکر جنت و غلمان و حور 

قتل و ویرانی  به  آیین  تو  می  باشد روا 

مرگ مسلم بر تو باشد مایهٔ فخر و سرور 

قحطی و جور و مرض را در وطن آورده ای 

بسته ای بر روی همنوعان خود راه عبور 

با بم و  راکت  نمایی  حمله ها دیوانه وار 

مسلمین را می‌کشی با نخوت و کبر و غرور 

بس زدی ، کشتی ، وویران کرده ای این ملک را 

نی ز تو زنده امان دید و نی هم اهل قبور 

با همه لاف  و گزاف  و  خصلت  روحانیت 

نی ترا ایمان  باطن ، نی ترا شرم حضور 

با چنین اعمال زشتت گر نمیرنجی ز من 

دور  افتادی  ز  راه  آدمیت   خیلی  دور . 

صابر هروی

 

25 فوریه
۱ دیدگاه

ناز و عشوه

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۶ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

ناز و عشوه

به رنگ‌های مختلف، چه  عاشقانه آمدی

بهار سبز  سینه‌ام!   چه  بی‌ بهانه آمدی

هوای شهر ساده را چه صادقانه پر ز عطر

نمودی و که موی را  رها به شانه آمدی

ز باغ و شاخه‌زارها چه شاعرانه پر زدی

شبیه    بچه   زاغ‌ ها  به  آشیانه  آمدی

خودت نخواستی که من، دوباره شعله‌ور شوم

به ناز و عشوه در زدی میان خانه آمدی

تو آمدی و در لبم دوباره خنده زنده شد

خوشی به گونه بوسه زد که با ترانه آمدی 

 قنار و سار خسته‌ام جوان و تازه‌تر   شدند! 

که با    هزار   بیت  ناب  دلبرانه آمدی

۵ حوت ۱۴۰۴ خورشیدی

محرابی _ صافی

25 فوریه
۱ دیدگاه

تسلیت بهسود

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۶ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

تسلیت بهسود

 ما و این  غمنامه  های نا تمام

 انفجار   و   انتحار    و   ازدحام

 باز غم  می ریزد  از  نوک قلم

 درد    دارد    آخ    گوید  لاجرم

 آتش آمد شعله زد بهسود ِ ما

 سوخت ما را برد  بالا  دود ِ ما

 گه ز همسایه خوریم و گه ز خویش

 زندگی   گویا  ندارد  غیر نیش

 زخم میهن التهابی تا به چند ؟

 این همه میهن خرابی تا به چند ؟

خون مردم جویباران تا به کی ؟

سوگ ها و سوگواران تا به کی ؟

کوزه ی لب تشنگان خالی ز آب

 رنگ رنگ هر روز سیلِ اضطراب

 ما مگر کوهیم و  دنیا کوهکن

مرگ بگشوده به سوی ما دهن

 شکیبا شمیم رستمی

25 فوریه
۱ دیدگاه

پروردگارا!

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۶ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

شاعر: زنده یاد محمد ظاهر « نیاز » قناویزی

فرستنده : محترم امان قناویزی

——————————-

پروردگارا!

بگویم   هر  نفس   پروردگارا

به  فریادم   برس   پروردگارا

در این دنیای پر آشوب و غوغا

تویی  فریاد  رس ، پروردگارا

ربود  القاب   از   شاه  ولایت

سنان   بن انس ،  پروردگارا

 نه شرمی از تو و نی از محمد

 نه بیمی از عسس، پروردگارا

 به گلزار  وطن   دیگر نروید

 به غیر از خار و خس، پرودگارا

به جای بلبل شیدا درین باغ

 نشسته کرگس، پروردگارا

 ز هر سو راه چاره گشته مسدود

 نه امیدی ز کس، پروردگارا

 بگو “مهدی”بیا با تیع و شمشیر

 که تعجیل گشته بس، پروردگارا

کنون طالب  به جان ما فتاده

ز هر سو چون مگس، پروردگارا

نیازچشم امید سوی تو دارد

که هسی دادرس، پروردگارا‌

محمد ظاهر “نیاز”قناویزی

25 فوریه
۳دیدگاه

غافل شده ایم

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۶ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

شاعر : زنده یاد استاد محمد حسن هراتی شیرین سخن

فرستنده : محترم بشیر احمد بشیر شیرین سخن

غافل شده ایم

 زد غوطه به  اَنهارِ صَباغت  بدنِ ما

 آباد  شود  از  سرِ نو  این  وطنِ ما

یارب، سببی ساز تو از فضلِ الهی

 تا  واز  نگردد  به  مجرم   دهنِ  ما

 چون لقمه حرام است، وجودِ همه ناپاک

 تأثیر نکند هیچ، به دل‌ها سخنِ ما

 هر مشکلِ سختی که  درآید، بگشاییم

 امروز اگر رفع شود «ما» و «مَنِ» ما

 نوشیم همگی جرعه‌ای از بحرِ معارف

 گل‌های صناعت بشکفد در چمنِ ما

 چون برق شود دولتِ افغانِ درخشان

 افروزد  اگر  مهر  به  هر انجمنِ ما

 ای ملتِ آگاه و هنردوست، بکوشید

 تا کی بود رفته به غفلت بدنِ ما؟

بیکاره و تن ‌پرور و منحوس  و فلاکت

 باشد ز چه تأثیر کنون مرد   و زنِ ما؟

غافل شده‌ایم، بی‌خبر از  حالِ زمانه

 بر حالتِ ما گریه کند «ما» و «مَنِ» ما

ما عاشقِ حق، پیروِ قرآنِ مجیدیم

 بگذارد اگر نفسِ پلید، اهریمنِ ما

 اشعارِ هراتی چو بخوانید، بگویید:

 حق گفته به ما، شاعرِ شیرین‌سخنِ ما

 استاد محمد حسن هراتی شیرین سخن

25 فوریه
۱ دیدگاه

جدول کلمات متقاطع (۴)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهارشنبه مؤرخ  ۶ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۵  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

با سپاس از همکار عزیز ما محترم انجنیر غلام جیلانی غیاثی

که زحمت طراحی و تنظیم جدول حروف متقاطع

شماره (۴) را کشیدند ، اینک خدمت شما

خوانندگان گرامی پیشکش میگردد

جدول کلمات متقاطع شماره  (۴)

برای آسانی حل این جدول خانه های یک حرفی نیز شرح داده شده است.

افقی :

۱ـ  فصلی شادابی و سر سبزی – تخلص ابوالمعانی میرزا عبالقادر شاعر فارسی سرا که در اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم هجری قمری می‌زیست.  

۲ـ  آغاز روزه – وسیله‌ ی برای آرامش روح، تقویت هویت فرهنگی و پیوند اجتماعی ، اما طالبان آنرا حرام دانسته اند.    

۳ـ  فتوحات بی پایان – یکی از عادات رایج و قدیمی وقتی شاگردی برای آموختن موسیقی وآوازخوانی پیش استادی می رفت، به رسم شاگردی آنرا نزد استاد می گذاشت.

۴ـ  اگر معکوس شود طلا می گردد – از خزندنگان – سر مشق.

۵ـ  یکی از مشاهیر و جنگجوی برجسته پشتون، سیاستمدار و بزرگترین شاعر کلاسیک زبان پشتو بود.

۶ـ  سر یال – دومین کشور بزرگ عربی که پایتخت آن صنعا است – نصف اول مجله.

۷ـ  معنی دیگر آن طاقچه است – اولین بازی های المپیک در این کشور باستانی برگزار گردیده است.

۸ـ  با ده در بین آسوده حال می شود – پروردگار .

۹- از خوردنی هایست که شرین است ولی نامش تلخ است – به معنی برهنه و لخت.

عمودی:

۱ـ  در زمستان می بارد – به معنی بخشش و نیکی در راه خدا برای کمک به دیگران و شادی روح گذشتکان است .

۲ـ  میانه با میان می شود – ترور بی پایان – فصل با غلط املائی.

۳ـ  از آموزش است – معکوس آن عادت و انس.

۴ـ  با بیان ساده، بدن می میرد ولی آن باقی می ماند و اگر معکوس شود به معنی زن زیبای بهشتی را گویند – حمد بی پایان – حال بی انتها.

۵ـ  دودمانی از خاندان ساسانی که پایتخت آنها بخارا و زبان فارسی در کنار زبان عربی رسمیت یافت.

۶ـ  بدون – خاندان و تبار – رها و آزاد.

۷ـ  معکوس آن به معنی استفراغ – «رخسار من» ساده تر شده – سر پرنده.

۸-  از وسایل پخت و پز – تجار آنرا به عنوان مفاد و فعالیت های اقتصادی انجام می دهد.

۹ـ  سر لشکر – معنی لغوی آن رمه ی گوسفند و اگر معکوس شود قسمتی از ناحیه بدن – یکی از القاب و عناوین قرآنی و مشهور حضرت محمد «ص» است.

 

حل جدول در هفته آینده …

 

 

24 فوریه
۱ دیدگاه

جوانیت فنا گردید

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۵ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

جوانیت فنا گردید

 می‌کند غارتِ دل حسن و  جمال مهرویان

 می‌کُشد آخر مرا خواب   و  خیالِ مهرویان

سالها شد منِ، محزون می‌کشم رنج فراق

 نیست در تقدیر من شاید   وصال مهرویان

 با منِ دل سوخته بس  بی‌وفایی کرده اند

 ننگ و نامم گشت، اینجا،   پایمال مهرویان

 می خورد اندر جگر ها، ناوک دلدوز عشق

 زان کمانِ ابروی، هم چون  هلال مهرویان

 شیخ و شاب شهرما ازعشق او دیوانه اند

 قصه ها دارد بسی، از شرح حال مهرویان

 خواستم از دل برکشم، مهر بتان، اما نشد

 گشته جانم گروِ ، آن خط  و خال  مهرویان

 چشم شان در عالم دل فتنه ها می‌ پرورد

 کاری جز تاراج  دل  ناید  به  فال  مهرویان

 این سرود نغز، از میخانه ای آمد به گوش

 زینت، بزمِ حضو ر اند  قیل  و قال مهرویان

 شاعران در وصف خوبان، گفته اما باز هم

  داستان می پرورد هر ماه و سال مهرویان

(رشیدی) سوختی در آرزوی بوسه ی آخر

جوانیت ( فنا گردید )  در  جنجال مهرویان

 چمن علی رشیدی

 

24 فوریه
۱ دیدگاه

کتاب زندگی

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۵ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

کتاب زندگی

تو خوبی‌ کن! میانِ آب‌ها بنداز باور‌کن جهان زیباست

 زمین زندان آدم‌های بد بین است، اما کهکشان زیباست

 و زیبایی به چشمانِ قشنگ و چهره‌ی خوشرنگ آدم نیست

 دلی‌که می‌تپد از درد و رنج مردم بی خانمان زیباست

 کتاب   زندگی   را    رایگانت   می‌دهد  چرخ فلک اما

 بخوانش تا بدانی تله‌ها و تلخی این داستان زیباست

 به هر چیزی که می‌بینی تو ربط مستقیم در باورٓت دارد

 اگر باور کنی دنیا قشنگ و دل‌پذیر است، بی گمان زیباست

 بیا یک‌روز را با‌هم  به   زیبایی   بدون درد سر باشیم

 فضای دلبری در آفتابِ  گرم و چترِ سایه‌بان زیباست

 کتاب رودکی باشد به دست تو غزل از مولیان خوانی

 ز شعر فارسی سرکن که در پهنای ذهنم این زبان زیباست

 درخت   کاج،    چون   عرّوسِ   نو   ایستاده در غربت،

 ولی برمن نهال‌خشک باغ بامیان، گل‌های دشت شادیان زیباست

 وطن    هر  جا    که   باشم   بی‌  تو بوی غربت آزارد

 مشامم را وگرنه این فضای شهر «استانبول» این عطر و مکان زیباست

«سوما رووفی»

 

24 فوریه
۳دیدگاه

نامه ای از هرات (۲)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۵ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۴  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

نامه ای از هرات

بنام خدای زن و زندگی

23 فوریه
۲دیدگاه

چهل و یکمین سالگرد وفات مولانا داکتر استاد محمد سعید « سعیدافغانی »

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۴ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۳  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

چهل و یکمین سالگرد وفات

مولانا داکتر استاد محمد سعید « سعیدافغانی »

  روز پنجشنبه مورخ « هفت حوت سال ۱۴۰۴ هجری شمسی » مطابق « ۲۶  فبروری  سال  ۲۰۲۶ میلادی»  مصادف  به « چهل و یکمین »  سالگرد  وفات  مولانا  داکتر محمد سعید « سعیدافغانی » مدرس،  استاد،  محقق،  نویسنده، حقوق دان و مبارز راه صلح  وآرامش، عدم تشدد و خیروسعادت بشریت؛ است.

 مـولوی سعید افغانی  بعـد از فـراغت  از  مـدرسه عـالی دارالعلوم عربی  کابل ، به  صفت استاد  در همان مدرسه مقرر شد  و متعاقباً  به صفت  مدیرعمومی و مدرس  در مدرسه  نجم المدارس  ولایت ننگرهار تعین شد و بعد از ده سال خدمت، به صفت معلم  لیسه عالی حبیبه شهرکابل، تبدیل گردید.

 استاد سعیدافغانی  در سال « ۱۳۴۲ هجری شمسی ، مطـابق ۱۹۴۶میلادی » جهت تحصیلات عالی به پوهنتون مشهور اسلامی  جهان «  جامعه الازهـر شریف »  کشورعربی مصر اعزام  شد  که بنابر استعداد خارق العاده که داشت،  توانست تا  طی  تقریباً «  پنج  سال »  اقامت خویش؛  «  ماستری و داکتری» را از فاکولته «  اصول دین »  در رشته « فلسفه و الهیات » موفقانه بدست آورد و همچنان دو جلد کتب را به نام های: « شیخ الااسلام عبدالله الانصاری الهروی  و  نابغه الشرق سیدجمال الدین الافغانی » نوشت که در همانجا به  زیور چاپ رسید.

 زمانیکه دوکتور سعیدافغانی  در سال « ۱۳۴۷هجری شمسی » به وطن عودت کرد ؛ ابتدا  به  صفت استاد در دارالمعلمین عالی  روښان کابل  و متعاقباُ  در پولیتخنیک کابل  مقرر شد ، زمینه  مساعد آن

شد  تا  بعد از غور و بررسی  همه  جانبه  اوضاع  سیاسی  اجتماعی  وطن؛  بخاطر ایجاد  و تشکیل « جبهه متحد ملی »  با  تفاهم و همکاری با یکتعداد علما ، روشنفکران و خاصتاً استادان و محصلین

پوهنتون کابل ، پولیتخنیک و سایر  و موسسات تعلیمی کشور؛  به  مبارزه  پرداخت  و شعار ذیل  را

بخاطر تحقق  آن  مطرح  کرد:

 دین هرعالم ، هر شخصیت  مذهبی ، هر وطن  پرست  وهر انسان  صادق  آن است  که  تمام  قدرت، استعداد ودانش خود را وقف مبارزه بخاطر آزادی ملی واجتماعی، بخاطر صلح وامنیت بشریت نماید.

محترم پوهاند داکتر سید خلیل الله « هاشمیان »  در مضمون  تحت عنوان «  شناخت  من  از مرحوم پوهاند دکتور سعید افغانی » چنین نوشته است:                                                                   

( صحبتها  و دیدارهای  بعدی من  با  پوهاند  داکتر سعیدافغانی  پیرامون  اتحادیه استادان  پوهنتون بود که اکثر اوقات مرحوم پوهاند  فضل ربی « پژواک»  نیر حاضر میبود.  در این صحبتها ما  با هم بسیار نزدیک شدیم  زیرا نظرات مشابه  داشتیم.      

 پوهاند  سعید افغانی  یک شخصیت اکادمیک بود و در آنزمان  که جنگهای ایدیالوژیکی  یگانه کانون علوم افغانستا ن ــ پوهنتون را  تهدید  بسقوط  میکرد،  سعیدافغانی  برای نجات این موسسه  خدمات قابل قدر انجام داده است .  پوهاند سعید افغانی از حمایت اسلام گرایان برخوردار بود، ولی ؛ با منطق  قوی که داشت  کمونستها و چپگرایان را همیشه  قناعت  میداد  و زمینه  تفاهم  را با  آنها میسر میساخت که در اثر همین نوع  میانجیگریها  اتحادیه استادان پوهنتون ساخته شد.)

مولانا استاد  داکتر محمد سعید « سعیدافغانی »  مبارز  راه  صلح  و آرامش، حسن تفاهم ، عدم تشدد و خیر و سعادت بشریت بود . او با نوشتن  بیشتر از« سی و هفت » جلد کتب و« یکنیم هزار» عنوان مقاله  و مضمون  به  زبانهای «  پشتو ،  دری  و عربی  »  البته  چه  در بخش  فلسفه ؛  چه هم  در دنیا ی تصوف و چه هم  در عالم  اجتماعیات؛  رسالت ایمانی و وجدانی  خود را انجام داد.

 مولانا سعید افغانی  در سال « ۱۳۶۱ مطابق ۱۹۸۲ میلادی »  به  پاس  خدمات  فرهنگی  و  مبارزه  برای صلح و تفاهم ، عدم تشدد  و امنیت جهانی ؛ برای اولین بار در سطح  افغانستان ؛  افتخار کسب جایزه بین المللی  هزارمین سالگرد  ابوعلی سینا « حکیم ،  فیلسوف،  طبیب و دانشمند بزرگ »  که  شامل «  مدال  طلا یی  و پول نقد »  بود؛  بدست آورد  و نامش  ثبت  فهرست فرهنگیان  و مبارزین صلح  و آرامش جهانی شد.

 استاد سعید افغانی  بتأریخ  « هفت حوت  سال ۱۳۶۳» مطابق « ۲۵  فبروری سال  ۱۹۸۵میلادی »  به عمر شصت و سه « ۶۳ » سالگی ، داعیه اجل را لبیک گفت و بعالم  جاودانی  پیوست. 

 إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

 

جنازه مولانا  سعید افغانی  بتاریخ «  هشت  فبروری  ۱۳۶۳ هجری شمسی »  با  اشتراک صدها تن «  علما ، روحانیون ، دانشمندان ،  بزرگان حکومت ، مخلصین ، شاگردان ، دوستان و اقارب »  بعد از اداء  نماز جنازه  در مسجد جامع  پل خشتی شهرکابل، در شهدای صالحین  به خاک سپرده شد.  

 الهی:

 با لطف و مرحمت خویش، روح  مولانا استاد داکترسعید افغانی  را شاد و بهشت فردوس را  نصیب شان بگردان.           

آمین یا رب العالمین

 برهان الدین « سعیدی »

 ارگان نشراتی صلح و تفاهم مولانا سعید افغانی

 فبروری ۲۰۲۶ میلادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

23 فوریه
۱ دیدگاه

چراغی در دلِ طوفان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۴ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۳  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

چراغی در دلِ طوفان 

«پدر بودن یعنی ایستادن در میانه‌ی طوفان، با دلی که هزار بار می‌شکند و باز از نو قد می‌کشد. یعنی شب‌هایی که ماهی در آسمان نیست، اما چراغی در دل روشن می‌ماند تا راه فردا را پیدا کند. یعنی لبخندی که از میان خستگی‌ها عبور می‌کند تا جانِ فرزند را گرم نگه دارد؛ لبخندی که شاید کسی نداند پشتش چه کوهی از غم پنهان است.  

پدر یعنی مردی که اشک‌هایش را در تاریکی می‌ریزد، اما امیدش را در روشنایی روز می‌کارد. کسی که اگرچه دستش گاهی از توانایی خالی می‌ماند، اما دلش هرگز از ایمان خالی نمی‌شود. او با هر سجده، با هر دعا، با هر آهِ فروخورده، فردایی بهتر را برای فرزندانش می‌سازد؛ حتی اگر دنیا سرد باشد و بی‌مِهر.  

پدر یعنی تکیه‌گاهی که نمی‌گذارد اندوه او را از پا بیندازد، چون عشقِ فرزندانش بزرگ‌تر از هر غمی‌ست. او می‌داند که مرد بودن فقط به قدرت بازو نیست؛ به استقامت قلبی‌ست که در سکوت می‌تپد و در پنهان می‌جنگد. و چه زیباست این جنگ خاموش، این ایمان آرام، این امیدی که از دلِ غمِ پنهان جوانه می‌زند.  

گاهی دنیا نمی‌بیند، اما دلِ پدر چراغی‌ست که حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها خاموش نمی‌شود؛ چراغی که با عشق روشن مانده، عشقی که هیچ اندوهی توان خاموش کردنش را ندارد.»

  رنج پدر در غربت

 

به هر سو  می‌روم، اشکم  گواهِ دلِ پنهان 

دلم لرزان  ولی  سر  می‌کنم  با غمِ پنهان

 

شبم بی‌ماه اگرچه  می‌گذرد با آهِ سنگین

سحر در راه می‌آید پس از هر شامِ غمِ پنهان

 

لبم   خندان   نگه دارم   برای خاطرِ فرزند

که او جان می‌گیرد از لبخندم، نه از غمِ پنهان

 

پدر بودن اگر سخت است و راهش پر زِ طوفان

دلم محکم‌تر از کوه است در عزمِ غمِ پنهان

 

در این غربت اگر دستم تهی ماند از توانایی

امیدم می‌کشد فردا مرا از دامِ غمِ پنهان

 

به هر سجده ز حق خواهم  نگاهی از سرِ رحمت

که می‌ رویَد گلِ ایمان  ز  خاکِ غمِ پنهان

 

قسم بر عشقِ فرزندم،  نمی‌شکنم  زِ این اندوه

که مرد از پا نمی‌افتد  به تکرارِ غمِ پنهان

 

بگو «فائز» اگر دنیا سراسر سرد و بی‌مِهر است

چراغی روشن است این دل ، درونِ غمِ پنهان

 خلیل الله فائز تیموری

 

 

 

23 فوریه
۱ دیدگاه

وصال شما

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۴ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۳  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

وصال شما

قلم گرفت  قلم زن کشید   جمال شما

درون  سینه  بیفگند حس و  حال شما

به آب و  تاب  تراشید  نقطه   در لب تو

به صد نگاه و تماشا ی ژرف، خال شما

به نقش  مهر و  محبت گوشهِ چشمی

به یک  نگاه  دل انگیز  چون  غزال شما

و یاس و لاله و  سنبل را  به  هم پیچید

به نرمی ای گل سوری، تن ذلال شما

دمید روح  خودش  تاکه  او تجلی کرد

به هر دلِ به تماشا  نهاد ، خیال شما

به اقتدار  و صلابت  رستم ی   دستان

شکوه هیبت جنگل  شده  مثال  شما

به وقت  خلقت  تو  بار  و  بار با  تکرار

نگاه کرد و نگاه!  خلقتِ  محال   شما

بشکل صورت یوسف  کشیده  زیبا تر

به هر دلِ به تمنا گذاشت وصال شما

ظاهر عظیمی

کابل

 

 

23 فوریه
۱ دیدگاه

قصۀ شب


(
هجدهمین سال نشرات
ی 
)
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۴ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۳  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

قصۀ شب

——————–

حرف های دل من بسیار است
وقت گفتن کوتاه
چه کنم ؟
زندگی یک خط مرموز بسوی مرگ است
و اگر من نتوانم که بگویم
آنچه را میخواهم
خاک ها شاید…!
بفشارند مرا
نپزیرند مرا درخود
کرم ها شاید…!
شرم از خوردن نعشم گیرند
یا شاید…!
بر فراز قبرم
روح یک اختاپوت
دایمن پرسه زند
***
آه ای یاران
چه کسی میگوید
که درین برهۀ تاریک زمان
زندگی بازیچه ی طفلان است
چند روزی
دل عشاق بخون
میطپد
سهم ما اینست
آری اینست
و دیگران بی خبر از همه چیز
میخورند میخوابند
و همه از همه بدتر
شب و روز
میشمارند با خود
که زندگی
چقدر ثانیه است.
***
پدرم میگفت:
دنیا دو روز است
و درین دو همه غرق
لحظۀ هست که در آن یکی می آید
و یکی میمیرد
همه میآیند
و همه میمیرند
من ازین گفتۀ او دانستم
که چرا آمده ام
و چرا میمیرم
***
مادرم وقتی جوانیهایش
به درخت
و به هر چشمۀ اب
و به باران بهار
و گلها همگی
خنده میکرد
و ازآن لذت سبزی میبرد
دختران کوچه
سخت شرمنده به من میدیدند
و سلامی شاید
زیر لب میگفتند…
باد میآمد و باران و برف
فصل ها از پیهم
میآمد…
در مسیر سرک قریۀ ما
جویباری بود
ماهیان کوچک
با هزاران امید در آن آبتنی میکردند
چقدر قریه قشنگهایش را
به کبوتر ها
و قناری و چکاوک میداد
چقدر گل گندم به سخاوت
عصر سُکرآور نان را بهمه میبخشید
واژۀ گرم سلام
عفت و رمز کلام همه بود
واژه ها
دور یک شعر دل انگیز زمان میگردید
پسران عاشق
عصر ها
به عروبی که سیاهی شبی را میآورد
فکر هرگز نمیکردند
هر یکی
به گلی و به یک تحفۀ از جنس محبت
فکر میکرد
و به دفترچۀ از خاطره ها
شعر امید محبت مینوشت…
قصه ها بود ز دلدادگی و شور وشوق
***
همکلاسی هایم در آنگوشه دنیا امروز
قصه از رستم و سهراب
و لیلی و مجنون
و اساطیر زمان مینویسند
بر در مسجد ما
سگی از جنس خیاثت خفته
کودکان حوصلۀ رفتن آن جا را
خواب میبینند.
ریش سفیدان
زیر لب سورۀ الرحمن را
به امیدی که دیگر
افعی از کوه قاف
و پلنگی از آن بیشۀ صحرا
با هجومی
خون نخواهد ریخت
زیر لب میخوانند.
قریه یکبار دیگر
چقدر غمگین است
ماهیان کوچک
به تمنای نم آب به خود میپیچند
و قناری به قفس در بند است
و چکاوک به ملک دیگری کوچیده
و گل گندم ندارد عطری
همه جا بوی شب است
***
آری ایدوست
قصۀ شب چقدر غمگین است
دیگر هیچگاه
دوستداران به گل خورشید
نمی اندیشند
آن درختان کُهن و آب
محو گشتند
و پلنگ بیشه
خون و گوشت انسان را
با سخاوتهای سیاهی
که شب دارد!
میخوزند…
حشرات موذی
خون هر شیفته را چون عسل و شیر
فرو می بلعند
نه دیگر فصل بهاریست ونه هم
دختران عاشق
زیر لب زمزمه ی نامم را
تکرار کنان بهم میگویند
آری ایدوست
دوستان ام همگی
قصه های رستم و سهراب
و اساطیر کهن را
چقدر خوب
چقدر با تفصیل به من میگویند
نعمت الله تُرکانی
23 فوریه
۳دیدگاه

سرگذشت نوریه (قسمت سوم)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۴ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۳  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

سرگذشت نوریه

قسمت سوم

 نوریه   شد   مرد ،   مردِ   کارگر

 از    برای    خواهران   خود  پدر

 دختری     از    ملک   دور  آفتاب

 نور اصلش کرد پنهان   در نقاب

در سکوت این بود و آن در ازدحام

روز هایش   بین این  و  آن تمام

صبح ها  با  چهره ء  مردانه اش

 می برآمد مثل مرد ازخانه اش

 نرم نرمک اصل خود از یاد برد

 تار های وصل  خود  از یاد برد

 نرم نرمک مرد شد در چشم خود

 نور احمد شد خودش در وهم خود

 نوریه  بانویی  بود   انگار مُرد

 دختری   بود  و سر بازار  مُرد

 نی دگر شانه به گیسویش بزد

 نی گلی برداشت بر مویش بزد

 نی به تن  پیراهن  گلدار کرد

صبح   ها تا شام تنها کار کرد

 شاد بود از کار  های  ناتمام

 داشت پولی در کف دستش مدام

 بار سنگینِ  زمان  مردانه برد

عطر نان گرم را  در  خانه برد

 از دل مادر هراسش را زدود

 تکیه گاه خواهران  خویش بود

گرچه می شد دق برای نوریه

 داشت گه در سر هوای نوریه

 می کشید اما به دل این جبر را

می گرفت آرام دست صبر را

زندگی قصاب و او چون گوسفند

 تیغ تیز و گردنش  مثل پرند

ادامه دارد …

شکیبا شمیم

۱۵ فبروری ۲۰۲۶

22 فوریه
۱ دیدگاه

کوهِ احسان

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۳ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۲  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

کوهِ احسان
————–

کاش امشب  عشق  سوزانم شوی

دلبر و هم  مونس  جانم  شوی

گر بیایی ، قصه ها  گویم تو را

مایه‌ی تسکین و درمانم شوی

آتشی در سینه  دارم از فراق

مرهمی بر قلب  بریانم  شوی

من  گدای  کوه   احسان  توام

روشنی بخشی دو چشمانم شوی

در بهار عمر  گشتم  من خزان

لاله ‌ی  سرخ   بیابانم   شوی

می نویسم از برایت  این غزل

همدم و همراز  دیوانم  شوی

نیست جز خار فراقت  در دلم

کاش سروی باغ و بستانم شوی

عالیه ‘غرق خیال ناز توست

گوهر دریا چه ی  جانم شوی

عالیه میوند

فرانکفورت

۱۰ جنوری ۲۰۲۶ 

 

22 فوریه
۲دیدگاه

نامه ای از هرات (۱)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

نامه ای از هرات

به نام خدای زن و زندگی.

 امروز کمی فارغ بال تر بودم نسبت به روزهای گذشته،آمدم سراغ کتاب هایم و کمی نگاه شأن کردم ،دلم تنگ شده بود برای این رفیقان بی ریایم… دستمال نرم وتمیزی را برداشتم تا تن رفیقان مهربانم را از گرد وغبار روزگار تمیز کنم و با شرمندگی نوازش شان کرده و کمی آرامش کسب نمایم. ناگهان متوجه شدم که یک کاغذ نوشته از داخل یک کتابی آبی رنگ  به زمین افتاد ،وقتی نام کتاب را خواندم ،اشکهایم چون هریرودی روان شد که گونه هایم را سوزاند.

دیوان شمس: و لحظاتی گذرا در ذهنم مرور شد. همان لحظاتی که در انجمن شمع های فروزان کنار هم بودیم .و برای روزهای نیامده برنامه ها میچیدیم.

من با جمعی از دوستان شاعر و نویسنده و دکلماتور و شایقبن شعر دور هم جمع شده و نقد بر اشعار وطریقه صحیح دکلمه را برای دوستان داشته و برای نو آموزان دنیای شعر ،صنف های عروض برگزار می‌کردیم. با دنیای از حسرت دستم را دراز کرده و کاغذ را برداشتم که نوشته بود :

سلام استاد  .! امیدوارم خوب باشید .هرچند میدانم که خوب نیستید… امروز شش ماه پوره شد که شما نیستید . و ما همچنان منتظر آمدن تان میباشیم . استاد . دیروزصنف چهارم را هم به گفته ی خودتان فعال کردم و دراین صنف فقط دختران نو جوان را ثبت نام نمودم .

استاد صنف اول مان خیلی خوب شدند وازصنف ها امتحان گرفتم، شاگرد اول تا سه صنف های پایین تر را هم به این صنف آوردم که حالا چهل و یک نفر شدند. به صنف دو مسابقه ی کتاب خوانی برگذار کردیم و همه مصروف خواندن کتاب هستند و یک شر و شور خاصی بین خانم ها افتاده.

راستی استاد ما چند تا مریض داریم بین شاگردان .من پول جمع کردم از همه برای تداوی شأن اما کم است کاشکی شما میبودین که حالی از ارباب و مرد های قریه هم پول می‌گرفتین تا اینها را به شهر روان میکردم، آخه من که اجازه ندارم با کسی حرف بزنم ،هرچند میدانم کارم خوب است و وظیفه ام است کمک به مردم ولی پدرم اجازه نمیدهند که بروم بیرون و با کسی حرف بزنم. همین صنف های شما نمی‌بود ما زنهای این قریه جات اجازه نداشتیم که از خانه بیرون شویم ویا جای برای تدریس داشته باشیم.

استاد جان ! ما زن ها همیشه مظلومیم و همیشه درد ورنج بیشتر سهم ما است من همیشه از خدا گلایه داشتم که چرا ما زنها را چنین بد بخت و بی اختیار آفریده. و می‌شنیدم که مدام خطیب مسجد سخنرانی میکرد و زنها را مطیع و فرمان بردار و بی اراده میخواند و می‌گفت صدای زن را نباید کسی بشنود و دختر از نه سالگی حق ندارد از خانه بیرون شود وووووو. هزاران حرف دیگر و مردان که بیشتر شأن بیسواد بودند باور میگردند و مارا هم تحت فشار های زیاد خفه می‌ساختند. همین مردان ما هم همینقدر اراده نداشتند که بروند سوادی بیاموزند و چیزی یاد بگیرند ،تا که این قدر جاهل نمانند. ما زنها که اصلن . حتی حق نداشتیم بیشتر مان تلویزیون هم نگاه کنیم چون آخند صاحب گفته بود زن فاحشه میشود با دیدن تلویزیون. ما دخترها همیشه که یک جا می‌شدیم با خدا جنگ میکردیم البته نه مثل جنگ مردان بلکه ما مثل خود مان جنگ میکردیم و هی ازش می‌پرسیدم که چرا مارا زن آفرید و چرا ما نباید مسجد برای نماز برویم و یا چرا ما نباید هیچ پولی داشته باشیم و یا موتور سوار بشویم و یا بشهر برویم و شهر را ببینیم و مردم شهر را بشناسیم وووو و هزاران چرای دیگر… اما حالا با این دوسال که به صنف قرآن شما آمدیم و کنار آموزش قرآن سواد هم یاد گرفتیم و ترجمه ی قرآن را هم کمی خواندیم و دیگر کتاب هارا. فهمیدیم که تقصیر خدا نیست این همه زنجیری که دور ما پیچیدند. واین مخلوق خدا است که مارا مثل برده نگه‌می‌دارند. و من هرچه کتاب بیشتر میخوانم بیشتر با خدایم دوست میشوم و حالا ما دخترها در صنف از گفته های قبلی مان شرمنده ایم که همش با خدا جنگ میکردیم.

راستی استاد: .شکوفه و شبنم هم مسولیت جلسات هفته وار سلامتی را قبول کردند اما این دوتا چقدر جسور بودند ما خبر نداشتیم هر هفته یک موضوع نو را مطرح می‌کنند و یک بیماری را تشریح و گیاه درمانی اش را هم معرفی میکنند حالا مردم بیشتر به علف های ته باغچه ها ی خود توجه دارند و به داکتر کم تر میروند. راستی استاد یک چیز دیگر هم بگویم. مریم دختر ماما خلیل .قشنگ همراه پدرش حرف زد و پیشکش خود را کم کرد . پدرش پنج لک افغانی گفته بود و هیچ کم نمیکرد مریم با هر سه تا ما استاد های صنف مشوره کرد ما هم گفتیم گپ های که شما همیشه در جلسات خود میگفتین که ادب واحترام شرط اول گفتگو است مریم هم باادب حرف زده و پیشکش را دولک کرده است و سمیه هم جرآت کرده با پدرش حرف زد و گفت که زن حاجی کریم خان نمیشود . خودش با پدرش کار میکند در همان باغ که دارند تا وضع زندگی شأن بهتر شود.

استاد جان من گوشی و انترنت ندارم که به شما زنگ بزنم و یا پیام کنم ، مثل قدیم ها نامه نوشتم و دست مادر رحمت الله دادم که به شما بدهد، خیر ببیند قبول کرد.

راستی استاد جان!

شما کی میاین آخه؟ شما خوبه که به فاطمه جان ارتباط دارین ، باز صدا خور بفرستین در صنف می‌شنوم و به شما نامه میفرستم.

ها استاد این را هم بگویم که ما فکر میکنیم تازه تولد شدیم با این صنف ها و هر چه بیشتریاد میگیریم دنیایی ما وسیعتر و قلب ما آرام تر شده و زندگی بهتری داریم .

راستی اگر بتوانید کار در خانه را هم به ما جور کنید که خیلی خوب میشود حداقل پول لباس و کتاب خود را خودمان پیدا میکنیم . استاد جان حرف زیاد است باز به نامه بعدی می‌نویسم فعلن وقت صنف شده باید بروم .حالی ساعت ده دقیقه به یک

 است. شمارا به الله منان میسپارم استاد جان دوست تان دارم.

با احترام استاد سلیمه…

این نامه را که برای بار چندم ، خواندم هم پر از شوق شدم و هم پر از درد. اینکه زنها را تا این حد در تاریکی نگه‌می‌دارند من را درد میدهد ولی وقتی دختران ما تا این حد تلاش میکنند در همان فقر و نداری به علم و فهم برسند .من را خورسند کرده و بیشتر اراده ام را قوی میکند . کاش همه بتوانیم در محله های خود یک صنف برای خانم ها ایجاد کرده و تدریس را شروع کنیم. بیایید برای رفع جهل و بیسوادی تمام افغانستان را مدرسه بسازیم…. 

دریا عزیزی

22 فوریه
۱ دیدگاه

حل معمای شطرنج شماره (۲)

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۳ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۲  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر غلام جیلانی غیاثی ،

اینک حل معمای شطرنج هفته گذشته را خدمت شما

خوبان پیشکش می نماییم:

حل معمای شطرنج شماره (۲)

چون حرکت اول از مهره سفید است بهترین حرکت کلیدی

برای سفید حرکت وزیر است: 

 Qh6+

و راه فرار واقعی برای شاه سیاه باقی نمی‌گذارد و

منجر به مات اجباری می‌شود.

21 فوریه
۱ دیدگاه

درد سر

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

درد سر

 مرا حال پریشان بر درت شام و سحر باشد

 ببین دلبر که رخسارم ز اشک دیده تر باشد

 نباشی با خبر   از  حال من ای بی خبر بنگر

 که هر دم آه سوزانی مرا را اندر جگر باشد

 کشم صد آه آتشناک تو رنجم را نمی دانی

 هر آن گاهی ز کویت بی وفا من را گذر باشد

 مرا مشکل   همی  افتد  خریداری کنم پیدا

 دوکان لب و دندانت پر از شهد و شکر باشد

 کشیدم  دست  خود  بر  صورت باغ نگاه تو

 نگارش بر سر و رویت  بتا، فن و هنر باشد

 کنم گم خویش را هر دم چو بینم چشم زیبایت

 به عمق چشم دریایت همه در و گهر باشد

 کنم وصف سر  و گردن  و قد  سرو نازت را

 اگر گویم  هزاران،  باز  یعنی  بیشتر باشد

 نگه دار ای”امان”راز درون سینه ات پنهان

 اگر آهی کشی دانم  برایت درد سر باشد

 امان قناویزی

21 فوریه
۳دیدگاه

التجأ

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

التجأ

در زوایای وجود –

 و در نهاد هستی‌ ام،

عطش خواستن تو همیشگی

است.

ای معبود لا یزال !

ای ذات پر جلال !

ای که بنده نا‌ چیزی چو من-

همچو کبوتر بی‌ بال.

با زانوان خمیده و ناتوان،

در برا بر آنهمه عظمت و قدرت-

خودش را از همیشه نا‌ توان تر می‌‌بیند.

و تو-

ای خدای زمان من!

با آنهمه شکوه،

 با آنهمه صولت،

با من حقیر حرف می‌‌زنی‌،

به راز دلم گوش می‌‌دهی،

و مرا بنده ات می‌‌خوانی …

ای عزیز !

در ساعاتی‌ که این ناتوان-

به توانایی‌های تو پناهنده شده-

التجایم این است:

که مرا ازآستانت دور مرانی،

 و به حال خودم رها مکنی،

و همیشه ربّ من باشی‌.

و هر زمان که بی‌ یاد تو-

به خواب روم-

مرا بیدار نگهداری،

و مگذاری به خواب غفلت رفته-

درین دنیای سردی آفرین،

هستی‌ تو را،

 هستی‌ وجود عزیزت را-

با وجود ناقص این زندگی‌ بی‌ ثبات-

عوض کنم.

هما طرزی

۲۰ جنوری ۲۰۱۰ 

نیویورک

 

 

 

 

 

21 فوریه
۱ دیدگاه

خانه ء زنبور

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

خانه ء زنبور

طعم  هستی  بر  مذاق  زندگانی  شور شد

عشق از بیچارگی  دل خسته و رنجور شد

حال وروز نو جوانی را چه می پرسی مپرس

هست و بودش همچو نان  سوخته  در تندور شد

نشوه و  شور  جوانی  در  گذر گاه  زمان

همچو خورشید گاه رفتن از بر و تن دور شد

بلبل عاشق رها هر گز نکرد  خود  آشیان

هر چه آمد بر سرش دیوانه جان ! با زور شد

عمر همچون تجار دیوالی و بی مایه گشت

سینه اش از سوز آه چون خانه ء زنبور شد

بال  پرواز   امید   بشکست  در آواره گی

نا امیدانه   امید  راهی  به سوی گور شد

روز های  بی غمی  پیوند  با  تاریخ خود

لحظه های زندگی چون مشعل کم نور شد

هر که  پاکیزه  به  راه  زندگانی   پا نهاد

داستانش تلخ  تر از  قصه ء منصور شد

عبدالهادی رهنما

۲۰ فبروری ۲۰۲۶

21 فوریه
۱ دیدگاه

بهانه

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۲ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۲۱  فبروری ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

بهانه

با صد فریب  و  حیله‌گری‌ ها  ، بهانه است
چون پرده پیش چشم تو، دنیا بهانه است!

خود را به کوچه‌ای حسنِ چپ همی زنی*
ابزار    روی  دست   تو   تنها  بهانه  است

تنبل  همیشه  وقت  به  غم  می‌رود  فرو
در  وعده‌ها و  هر سخنش  تا بهانه است

همّت بکن که  قلب  خودت  را  صفا کنی!
تفکیک  زشت  و   آدم   زیبا   بهانه   است

هرکس به دست خویش به بن‌بست می‌رسد
تقدیر و شانس و این همه اسما بهانه است

کن حال  توبه!  سر به  گریبانِ  خود  ببر_
فرصت کم است، توبه‌ی فردا بهانه است

فرعونیانِ  قرنِ   خودت   را  خودت  بکُش
چشم  انتظار  بودن  موسی  بهانه است

فهمیده ماهیان که خموشی چه نعمتی‌ست!
قفلِ سکوت  بر لب  دریا  بهانه  است….

#محرابی_صافی

*: خود را به کوچه حسن چپ زدن؛ یعنی: وانمود کردن به بی‌خبری یا نادانی، در حالی که فرد از موضوع کاملاً آگاه است.