۲۴ ساعت

02 آگوست
۱ دیدگاه

شهادت 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شهادت 

پریشب  برلب بامت  چنان غوغابه پا کردم

که   تا  آخر رقیبان  را خبر  از   ماجرا کردم

فغان و  ناله زاری زحد بگذشت  ای  ظالم

نگشتی واقف حالم که درکویت چه ها کردم

بدوش  خسته  بارغم کشیدم ازوفا داری

قناعت باخیالت روزوشب بی مدعا کردم

به هجران تو خو کردم وصالت را نمیدانم

جفا کردی وفا کردم بپایت جان فداکردم

شهادت در رهِ عشقت شودآخرنصیب من

تمنای   چنین   دولت  ز دربار  خدا  کردم

ازان ساعت که باحسن دلارایت شدم مفتون

دلِ دیوانه رادر مسلخ  عشقت  فداکردم

زهم پاشیده نظم عافیت ازگردش چشمت 

وجودم پای مال فتنه شدتاچشم واکردم

به صدخونِ جگرپرورده بودم طفل اشکم را 

چو پروانه بگرد شمع رخسارت فداکردم

بدل گفتم که گویم شکوهٔ ازهجران برای او

نمانده شکوهٔ دیگرتابرویش دیده واکردم

به محفل بوسه برخاک رهش دادم زبدمستی

ندانستم  خطا  کردم اگر ترک حیا  کردم

هماره روی ماهت درخیالم جلوه گرباشد

که نقش دل نشینت رابقاب سینه جا کردم

« لبیب » آخربکامی میرسدازآن لب شیرین

سقط گفتی بدشنامم برایت من دعا کردم

عبدالقیوم لبیب

 ۲۳ / ۱۰ / ۱۳۸۷

 ازمجموعه غوغای دل

  

02 آگوست
۱ دیدگاه

آفتابِ امید

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آفتابِ امید

 بتاب  ای  آفتابِ  صبحِ رُخشان

 بتاب ای  گوهر  و الماسِ تابان

 بتاب  تا  از  حضورت  نور  گیرد

زمینِ   خسته  و  باغ  و   بیابان

 بگستر مهرِ خود بر دشت و صحرا

 فروزان کن دلِ هر باغ و بوستان

 بتاب   تا   نورِ   دانش برفروزد

منوّر ساز  سراسر  راهِ انسان

 زِ علم   و  معرفت   آباد  گردد

 بتاب ای آفتاب بر هر دبستان

 بیاموزان  طریقِ  مهر و نیکی

 رسان بر اوجِ دانش، نورِ ایمان

عملِ   صالح   و   کردارِ   نیکو

 برای   ما   چراغِ   راه  گردان

 زِ جهل و تیرگی‌ها دور نگه دار

 به نورِ علم روشن کن دل و جان

 زِ ظلمت‌ها رهایی بخش ما را

 بتاب ای آفتابِ صبحِ رخشان

 بشر!   نورِ  خرد   باید   بتابد

خرد آباد  سازد  خاکِ  افغان

بشیر شیرین‌ سخن

02 آگوست
۳دیدگاه

آسمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 

آسمان

        به پغمان

آسمان مرا صدا میزد

درختان گیلاس

و چشمه ای آب …

هوا حرف میزد ،

و برگ ها” مثنوی” میخواندند ،

سبزه ها فال “حافظ” می‌ گرفتند ،

ودرختان توت “بوستان سعدی” را ،

و درختان زرد آلو “شاهنامه فردوسی” را ،

و درختان شفتالو به دیوان “جامی” دلبسته بودند …

هوا صاف بود

و گلها “گلستان سعدی” را ورق میزدند

و غنچه ها با “خمسه نظامی” لب گشوده بودند

جوب ها شر شر کنان دیوان” رودکی “را میخواندند

درختان گیلاس با دیوان “غلام محمد طرزی” مشأعره میکردند

کبوتران “منطق الطیر” را زمزمه میکردند

و بلبلان به “غزلیات شمس” پناه برده بودند

درختان آلبالو سرگرم دیوان “استاد بیتاب” بودند

قمری با شعر های “شیخ بهایی” پر گشوده بود

و بره ها به مدرسه ای “قاری ملک الشعرا” می‌ رفتند

و درختان چهار مغز در فریادمناجات “خواجه عبدالله انصاری”

و باغ “کلیله و دمنه” را تکرار میکرد

و دیوار ها با زبان” استاد خلیلی” آشنا بودند

و من ترا می‌ ستودم عاشقانه …

هما طرزی

نیویورک 

 

 

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

آغوش خیال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آغوش خیال

 به  چشمم  جز خیالِ  تو  دگر  منظر  نمی‌آید

 شبی بی‌  عطرِ آغوشت  شمیمِ  تر  نمی‌آید

 به یادت می‌وزد هر شب نسیمی از نفس‌هایم

 ولی   عطرِ   تو ای   جانم  دگر  از در نمی‌آید

در آغوشِ خیالت شب تنم چون غنچه می‌لرزد

 گلی  جز  یادِ  تو   هرگز  به دل  بهتر نمی‌آید

 درونِ  سینه‌ام  آتش  فتاده   از   غمِ  هجرت

به جز   نامِ  تو  آوایی  چنین  محشر  نمی‌آید

 صدایت نغمه‌ی این دل ولی  شب غرق خاموشی‌ست

ز تو جز خواب و رویاها به این  بستر نمی‌آید

 تو‌یی خورشید شب‌هایم منم ماهِ نگاهیِ تو

 کسی جز من برایت این‌چنین گوهر نمی‌آید

 جهان بی‌عشقِ تو تار است شبم  بی‌صبح،  بی‌لبخند

 چراغی غیر چشمِ تو به این محضر نمی‌آید

 دلم را  هر  شبی  با  شوقِ  رویای تو آرا‌یم

ولی جز گنجِ آن چشمت به دل زیور نمی‌آید

 شدی مهتابِ شب‌هایم دلم در  نورِ تو حیران

 کسی جز من به یادِت این  چنین مضطر نمی‌آید

 مرا با عشقِ خود تا آسمان بردی به دلبندی

 که بی‌  مهرِ  تو   پروازی  به بالم بر نمی‌آید

 تو آن شمعی که در شوقِ تو هر شب بی‌صدا سوزم

 که بی نور حضورت دل به بال و پر نمی‌آید

 دلم جز در خیالِ چشمِ تو شاعر نمی‌گردد

 که بی شوقِ تو حتی بیت هم پر زر نمی‌آید

دلِ دیوانه‌ام تا هست  در  یاد تو باد ای یار

که بی یادِت دگر شعری در این دفتر نمی‌آید

هما باوری جرمنی

 ۰۵/۰۹/۲۰۲۵

02 آگوست
۱ دیدگاه

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود…

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

=================

 روح الامین امینی

استاد براتعلی فدایی هروی نامی آشنا در شعر افغانستان است. شاعری یک روی شخصیت ادبی ایشان است چرا که استاد جز پرداختن به هنر شاعری از معدود چهره های شاعر پرور نیز هستند و در سایه درخت کهن سال وجود شان شاگردان فراوانی رشد کرده اند و بالیده اند و نام برآورده اند.

فضیلت حضور استاد در انجمن دوست داران سخن در هرات، تا انجمن شاعران مهاجر در مشهد و انجمن ناظم هروی باز در هرات بر شاعران و اهل ادبیات هرات پوشیده نیست. استاد به صورت مستقیم و غیر مستقیم استاد چند نسل از شاعران امروز افغانستان و به خصوص هرات هستند تلاش پیگیرشان در این مسیر ثمر فروانی برای ادبیات امروز ما به همراه داشته است.

روز دوشنبه ۳۰ ثور ۱۳۹۲ جلسه هفته وار نقد سیمرغ افتخار میزبانی استاد فدایی و جمعی از شاگران و نزدیکان ایشان را داشت.

جلسه نقد سیمرغ جلسه جوانی است که دو سال پیش از سوی بنیاد آرمان شهر در هرات تأسیس شد و در این مدت توانسته است حلقه ای از جوانان شیفته ادبیات را بر گرد خود جمع کند.

شعرها و خاطره های استاد در این جلسه گوش های مشتاقی برای شنیدن داشت تعدادی از دوستان با استاد آشنایی زیادی داشتند و جمع جوان تر با این که نام او را شنیده بودند کمتر با شعر لطیف و طبع شوخ و زیرک استاد آشنایی داشتند. پیرمردی که از مرز هشتاد سالگی گذشته است و هنوز اگر فرصتی دست دهد با اشتیاق یک جوان بیست ساله شوخی می کند و رندی می فروشد.

در همین جلسه وقتی از یکی از دوستان خواسته شد شعر بخواند او پس از خواندن اولین شعر گفت امروز می خواهم چند شعر بخوانم به این دلیل که استاد حضور دارند و استاد فدایی با لبخندی گفت من گوش هایم نمی شنود هر چه دلت می خواهد شعر بخوان!

شاگردان استاد که سالیان زیادی است همراه و همگام او بوده اند خاطراتی زیادی از او در خاطر دارند. محمد ظاهر رستمی یکی از شاگردان استاد است که در این جلسه نیز همراه ایشان بود و در خلال برنامه گاهی خاطره ای یا شعری را به یاد استاد می آورد. وقتی استاد این شعر را خواندند:

غم  دوران  خورم  یا  غصه  جانانه یا هر دو

ز  دست  دیده نالم  یا  دل دیوانه  یا  هر دو

بسوز  قصه  مهجوری  ما  دوستان  امشب

زبان  شمع  سوزد  یا  پر   پروانه  یا  هر  دو

ز خویش و آشنا  بیگانه  گردیدم، نمی دانم

نمایم شکوه از خود یا که از بیگانه یا هر دو

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب  جانانه  بوسم  یا لب  پیمانه  یا  هر دو

کشد عقلم به سوی کعبه و عشقم به میخانه

طریق  کعبه  پویم  یا ره  میخانه   یا هر دو

حریم  کاکلش  را  شانه محرم ، باد بزم آرا

ندانم شکوه  از باد آورم  یا  شانه یا هر دو

به زلف و خال او تا آشنا شد مرغ  دل گفتم

به بند  دام  باشم  یا به فکر  دانه یا هر دو

فدایی”  در بلاغت  گوهر  گنج  معانی را

به جان می پروری یا در دل دیوانه یا هر دو

آقای رستمی استاد را به یاد خاطره ای از دوران مهاجرت انداخت.

استاد در جلسه شعری در مشهد این غزل را خوانده بودند و حضار با اشتیاق به آن گوش می دادند تا به این بیت رسیده بودند:

شب وصل است و می در ساغر و دلدار در آغوش

لب   جانانه    بوسم    یا    لب   پیمانه   یا  هر دو

در این هنگام از میان جمع کسی بلند شده بود و فریاد زده بود هر دو! هر دو! هر دو!

گاهی شوخ طبعی استاد به شعرشان نیز سرایت کرده است و در کارهایی از این دست به نقد حکومت و حمایت از مردم رنج کشیده پرداخته اند. استاد روزگاری در بادغیس وظیفه دولتی داشتند. گویا یکی از آن سال ها خشک سالی آمده بوده و مردم زیادی از گرسنگی به رنج اندر شده بودند و در همین وضعیت اسف بار شهرداری جارچی به بازار فرستاده و به مردم مژده داده بود که ماس ارزان شده است و می توانید از این به بعد پو (یک واحد وزن) چهار افغانی خریداری کنید. استاد بر سبیل طنز ابیات زیر را در این مورد نوشته بودند:

ایهاالناس   از   اناث    و   ذکور

ای   گروه      گرسنه     رنجور

گر شکر وقف قحط  سالی شد

نرخ نان  گر به  چرخ  تالی شد

گر که انبان تان ز غله تهیست

چه غمت چون زمانه رو به بهیست

سبزه بسیار رسته غم نخورید

از گیاهان   دشت  کم  نخورید

این   شنیدم   که  باز  در بازار

جار  زد    شاروالی    غمخوار

بر  شما   مژده    باد   ارزانی

ماس  شد  پاو   چار   افغانی

هر چند از استاد فدایی آثاری در قالب های نو نیز منتشر شده است اما عرصه اصلی جولان شان را قالب های کلاسیک تشکیل می دهد و جر غزل و مثنوی و رباعی و… هنوز با اقتدار قصیده سرایی نیز می کنند.

سایه استاد را همچنان بر سر ادبیات گسترده می خواهم مردی که به گردن چند نسل حق استادی دارد و تعدادی از ناموران شعر امروز هرات و افغانستان فضیلت شاگردی ایشان را داشته اند.

این دل غمزده‌ام  را  سر سودای  تو خوش

دیده‌ی روشنم از حسن دل  آرای تو خوش

ناز کن  تا  شوم  از  نرگس  غماز  تو مست

شانه زن تا شوم از زلف سمن سای تو خوش

پای صد سلسله دل  در خم گیسوی تو بند

روی  صد  قافله   جان در گذر پای تو خوش

سرو بالا ،  رخ  مه ،  نرگس  شهلا، لب لعل

ای ز سر تابه قدم جمله‌ی اعضای تو خوش

یک  دم ای   شاهد   مقصود  ز  خلوتگه دل

خیز و بر دیده نشین ، منزل و مأوای تو خوش

تو که   بر من    نظرِ  لطف    نکردی   امروز

کو دلی تا شود از وعده‌ی فردای تو خوش

دلِ حیران  “فدایی”   تو  به  لطف سخنی

بنواز ای   سخن از  لعل گهر زای تو خوش

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

یادی از زنده یاد استاد فضل الله زرکوب

=====================

نویسنده – نورالله وثوق هروی 

استاد زرکوب در ۶ سالگی به عنوان قاری قرآن با صدای زیبایش زینت بخش مجالس گشت در کلاس دهم دبیرستان زبان انگلیسی را تا بدان حد رساند که کاندید رفتن یکسال به آمریکا گشت که دران وقت مرسوم بود از هرولایت سه نفر افراد ممتاز راهی آمریکا شوند که با خیانت دولت وقت فرزند یکی از قدرتمدان را به همین نام جاگزینش کردند 

ایشان از کلاس پنجم ابتدایی شروع به سرودن شعرکردند که با رهنمایی اساتیدی چون زنده یادها استاد براتعلی ترابی و استاد براتعلی فدایی واستاد عبدالله شفیقی به سرعت وارد حوزه فرهنگی شدند و اشعار شأن زینت بخش روزنامه اتفاق اسلام در هرات شد و درکلاس یازدهم ازجمله مؤسسین اولین انجمن ادبی غیر دولتی به نام انجمن دوستداران سخن در هرات گشتنند و در سال ۱۳۵۲ با ورود به دانشگاه کابل در دانشکده ادبیات  به عنوان یکی از افراد شاخص در دنیای شعر وادب مطرح گشتنند و در سال ۱۳۵۵ در سمستر نهایی دانشکده با چلنج دادن به شاگرد اول کلاس باهمت مردانه و پشتکار رکورد بالاترین نمرات را شکستاندند و اول نمرگی را  از آن خود کردند که متٱسفانه باکار شکنی تنگ نظران به جای شمولیت درکادر اساتید دانشگاه ایشان را به عنوان معلم به هلمند فرستادند که استاد زرکوب سرباز زد و برای ‌پیگری دوره ماستری راهی ایران گشت و سرانجام موفق به گرفتن فوق لیسانس ازان دانشگاه شد .

درسال ۱۳۵۳ خورشیدی در نمایشنامه منظوم (سعادت) که ازسوی انجمن ادبی هرات طراحی شده بود و در نوع خود اولین تیاتر منظوم در افغانستان به شمار می رفت فرازی از شاعرانگی خودرا به نمایش گذاشتند ؛ بعد از سیل مهاجرت افغانستانی ها به خارج از کشور در تٱسیس انجمن ادبی مهاجرین افغانستانی در مشهد نقش برجسته ی ایفاکردند و همزمان به تدریس فنون ادبی دران انجمن کمک فراوانی به علاقه مندان شعر وادب کردند.

جناب استاد زرکوب در سالیان متمادی هنگام حضور در زادگاه خویش در رونق بخشی انجمن های مختلف به ویژه انجمن ادبی مهتاب وانجمن ادبی هرات لحظه ی دریغ نکردند

ایشان در سالهای مهاجرت به دانمارک در چندین انجمن ادبی نقش به سزایی ایفا کردند ، از جمله در انجمن پرستوها ؛ اضافه بران در برنامه های مسلسل شب چراغ که به کارگردانی ادیب فرزانه جناب احسان پاکزاد اجرا می شد بخش عظیمی از مسؤلیت آن برنامه ها را به عهده گرفتند.

 درختم کلام 

همین چند ماه پیش اساتید دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی از ایشان تقاضای تدریس دران دانشکده کردند که اجل مهلت شان نداد.

تاکنون دو مجموعه شعری  استاد ز رکوب به نامهای سنگ فلاخن و برج خاکستر به نشر رسیده و مجموعه های دیگر شعری دارند که تا کنون به نظر نرسیده است و نیز پایان نامه فوق لیسانس شأن زیر عنوان شعر مقاومت افغانستان در آینده ی نزدیک در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت

روان این بزرگمرد شاد که عمر پرثمرش را صرف اعتلای زبان پارسی کرد.

اینهم نمونه ی کلام زنده یاد استاد فضل الله زرکوب

 

در وصف زبان پارسی

===================

هر کسی  را مادری  هست  و “زبان مادری “

پارسی‌مان مادر است  و  طرزِ گفتِ ما “دری”

پَهلَو و دربار و در؛ اوصاف  و نامش پارسی است

گر  “دری”  گفتند؛   بود   از  بهرِ  ختم  داوری

گر “دری”  گفتند؛  یعنی   گوهرِ   دریای  مهر

گر “دری”  گفتند؛  یعنی   نسخۀ   هم باوری

جنگلی  در قلبِ اقیانوسِ  دانش؛  ریشه‌ مند

باغ  سبزی  لب  به  لب  از  میوه‌ های نوبری

چون گلِ تر؛  تازه   و    شاداب ؛  هنگام  بهار

در نوازِش چون نسیم و در درخشِش؛ گوهری

پاسبانانیم  گنجِ    پارسی   را   ما؛   از  آنک:

دارد  او  بر   گنج  های   نقره   و   زر   برتری

در دل او هست پنهان،  بر کف دستش عیان

آفتابِ       مهتری   ،        آیینۀ      دانشوری

بر لب هر   واژه‌اش جای  سخن ؛ جادو روان

حرف؛   حرفش در مُقامِ  شاعری؛  خُنیاگری

زیر    پای     رودکیهایش       بیابان     پرنیان

در کف    فردوسیانش   گرزِ  دندان  خنجری

شاهِ ما را   هفت اقلیم   است  با  اقلیم دل

گنجه ،  غزنین و بخارا، بلخ و شیراز و  هَری

حافظ و سعدی  و مولانا و  فردوسی  بسند

گر نبود   این   ملکِ   دل را  پادشاه   دیگری

کاروانها   حُلَّه   دارد    سیستانِ     فرخیش

کانِ زَرُّ  و  نقره  می‌جوشد  ز  بلخِ  عُنصُری

بخشی از مُلک سنایی سرزمین  روم و چین

هر   جزیرۀ   مثنوی؛   إِعجازی  از  پیغمبری

در گلستان اندر آ! گر برگ بی‌برگیت نیست

تا  کزین   باغ   حقیقت ؛  پشته‌های زر بری

کم نگردد گنجش از بر داشت؛ چون هر ماهیش

زیرِ     اقیانوس     دارد       کارگاهِ    زرگری

گنجهایش نیست پنهان یا  خیالی چون سَراب

در کفِ   هر  موجِ او گنجی است از دُرِّ دَرِی

ماهیان   پاکِ او   را  دستِ کم  هرگز  مگیر

زان که گاهی گُلپری گردند و گاهی مَهپری

هست در شوکت  زبان پارسی  چون آفتاب

کم   نگردد   نور خورشید   از  مُحَقَّر  پروری

غم مخور گر یک  دو تا خفاش؛ إِنکارش کنند

کی شود   پنهان به انگشت؛  آفتاب خاوری

گستریده  خوانَش از ” أَزمیر ” تا دریای چین

تا توانی کوش  کز این  خوان نعمت بر خوری

هرکه ازاین گلشنِ خوش عطر و بو طرفی نبست

گو   بیفکن   رخت؛  سوی گُلخنِ خاکستری

هرکه زین خمخانۀ مَیمَست؛ جامی بر نداشت

گو:  تو   و خربندگانِ   خواجگان   را   چاکری

فضل الله زرکوب

شهر کوپنهاگن – دنمارک

 

 

 

02 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش ششم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==============
پیوسته به گذشته :
هرات شهر ِقلعه بوده است. با دیوارهایی به عرض بیست و پنج متر بلند و و صد و چهل و نه بر ج. این برج ها در دفاع شهر نقش مهمی داشتند . چهار برج گاو برج گفته می شد. در گوشه شمال شرقی( محله قطبیچاق) برج شاه کرم بیک، در گوشه جنوب شرقی برج قزلغ ( برج خواجه عبدل مصری)، بارها از ویر انه های این برج به آن سوی باره در کودکی رفته ام. در گوشه جنوب غربی برج خاکستر که اصلن برج خاک بر سر است.
در گوشه شمال غربی (محله بردرانی ها) برج فیل خانه ، در سمت برونی دیوارها یا آن چنان که در هرات گویند، باره ها، دور تا دور خندق حفرشده بود .
خندق هم ساختمان دفاعی بود و هم تاسیسات تصفیه فاضلاب شهر. از چار سمت داخل شهر نقب هایی بدین خندق ها می پیوست.
در سال های ۱۹۸۰ در هر وزارت مشاوران شوروی حضور داشتند. در وزارت فواید عامه ده ها کارشناس و انجینر شوروی کار می کردند. در این بین یک نفر سرمشاور بود. او با مترجم خود در جلسه های هفته گی وزارت که به ریاست وزیر و شرکت تمام رؤسا برگزار می شد، حضور می یافت. این سرمشاور که نامش را فراموش کرده ام و انجنیری اهل مطالعه بود روزی به من گفت، در کتابی خوانده است که پادشاه فرانسه تصمیم می گیرد برای پاریس نقشه شهری تهیه شود و به مهندسان فرمان می دهد بروند هرات و از نقشه شهر هرات برای ترتیب پلان شهر پاریس استفاده کنند. نقشه منظم شهر قدیم هرات یکی از کهن ترین و منظم ترین نقشه های شهری تاریخی به شمار می رفت. شهر پنج دروازه داشت، دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه خوش، دروازه قندهار- پیش از دوران تیموریان، دروازه فیروز آباد- و دروازه قطبیچاق. در نزدیکی هر دروازه کاروانسرایی و زیارتی موقعیت دارد. گویا نیازهای مادی و معنوی انسان از چنین بابی می گذرد.
در دروازه خوش کاروانسرای علم قپوچی و زیارت شاهزاده یعقوب. هر شام چهار شنبه بازاریان و باشنده گان علاقه مند به این زیارت می آمدند. در دروازه قندهار مهمترین مندوی شهر موقعیت داشت. زیارت سلطان عبدالواحد شهید و زیارت دیگری در دامنه بلند باره و مشرف بر کوچه پالان دوزی، در دروازه عراق زیارت بی بی معصومه که می گویند خواهر امام رضاست و بازار گنج. در دروازه ملک بازار سبزی فروشی و خرقه شریف ، در محل تقاطع بازارها چهار سوق یا چارسو موقعیت دارد.
به استثنای قسمت مربوط به حوض چارسو، ساختمان های دورادور فلکه چارسو از سال های بسیار یا نیم کاره است و یا در وضعیتی ناگوار قرار دارد. این پینه ناجور پس از بازسازی و مرمت اساسی حوض چارسو واطراف آن ایکولوژی نگاه را می آزارد.
ادامه دارد . . . 
01 آگوست
۱ دیدگاه

یادداشت انتقادی بر یک مصاحبه تلویزیونی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۱۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 

یادداشت انتقادی بر یک مصاحبه تلویزیونی

———————————————————-

نور محمد غفوری

ژورنالیسم، رسالتش پرسیدن است، نه دفاع کردن؛ روشن ساختن حقیقت است، نه تبلیغ یک روایت سیاسی.

وقتی یک ژورنالیست از جایگاه بی‌طرفی خارج می‌شود و در عمل به وکیل مدافع سیاست‌های یک کشور خارجی بدل می‌گردد، در حالی که طرف داخلی را در جایگاه متهم می‌نشاند، دیگر نمی‌توان آن را روزنامه‌نگاری حرفه‌ای نامید. در چنین وضعیتی، مرز میان خبرنگار، تحلیلگر سیاسی و مبلغ یک روایت، عملاً از میان می‌رود.

خبرنگار باید از همه طرف‌ها با یک معیار پرسش کند؛ نه اینکه از یک طرف دفاع کند و طرف دیگر را در معرض بازجویی قرار دهد. اگر نتیجهٔ مصاحبه از پیش مشخص باشد و پرسش‌ها تنها برای اثبات همان نتیجه طراحی شوند، آنچه ارائه می‌شود مصاحبه نیست، بلکه اقامهٔ دعوا به سود یک طرف است.

هیچ ایرادی ندارد که یک سیاستمدار یا تحلیلگر از سیاست‌های یک کشور دفاع کند؛ اما هنگامی که یک ژورنالیست همان نقش را بر عهده می‌گیرد، اعتماد مخاطب به بی‌طرفی رسانه آسیب می‌بیند. رسانه زمانی اعتبار دارد که صدای حقیقت باشد، نه بازتاب‌دهندهٔ منافع و روایت‌های سیاسی.

نور محمد غفوری

۳۰/۰۷/۲۰۲۶

 

01 آگوست
۱ دیدگاه

وطن

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۱۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

وطن

 می شود  تا  که  به خاکم ب رسد این خبرم

 که  چه   ها  بگذرد  از جور   فراقش   بسرم

 تا   شدم   دور  ز   خاک   وطنم   یک   لحظه

 هیچ نیامد بخوشی خواب به این چشم ترم

 هر که  دارد  وطنی صاحب عز است و  وقار

بی وطن چون شده ام من که چنین در بدرم

 گفته   بودم  که   ز  خاکم    بنمایم   گلشن

 نشود  گرد  و   غباری  همه ی  دور  و  برم

اگر    آزار      کند     غیر      جوابش     گویم

چون ز افغان به فغانم که از آن  خون جگرم

 به دل آن بود که  آسان گذرد  نیمه ی عمر

آنقدر  دیر  هنوز  است  که  من   در  سفرم

چون گذشت عمر به بی حاصلگی در غربت

 همچو   بید  سایه  گذارم  که  اگر بی ثمرم

 این”امان“تا که به سوی تو  به  پرواز شود

 چون کبوتر شده بشکسته همه  بال و پرم

 امان قناویزی

 

 

01 آگوست
۳دیدگاه

حسنِ فریبا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۱۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

حسنِ فریبا

ایکه چشمی دل کش و حسنِ فریبا داشتی

 از   قدیما  در  دلی    دیوانه ام   جا  داشتی

 خال  در  کنجِ  لبت  گمراهِ  عالم   کرده   بود

 شاعرِ  فرزانه  ، امّا  خویش   تقوا   داشتی

 شاعران  بخشیده بودند  نصف عالم را تورا

 حال  می دانم چرا بیش  تر  تقاضا  داشتی

 چشم زیبا ،حسن رعنا ،خال لب ، ابرو کمان

 خوب  رویان یک  به  یک اما  تو تنها داشتی

 مرحبا با  آن که عمرم  خاک درگاهی تو شد

 گاه   با   لبخند   خود   ما  را  تسّلا   داشتی

گفته  بودم   دفترم  را  وقف  چشمانت  کنم

 شرمم آمد بس که  چشمانِ  فریبا  داشتی

 در دلم   گفتم   خدا خواهد  بغل  گیرم تو را

کاش   در   سر  نازنینا   فکر ما   را   داشتی

 صد غزل  گفتم  فرستادم تو را ای مه جبین

 پائین اش   امضا نما  گر میل  شیدا داشتی

 سرو طاهر در قدم  های  تو  خم شد دلبرم

 بس که  ابروی  کمان  و  قد و  بالا  دانشی

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان

 ۳۱/۰۷/۲۰۲۶

31 جولای
۱ دیدگاه

طالبان و خاستگاه تاریخی و اجتماعی آنان در افغانستان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

طالبان و خاستگاه تاریخی و اجتماعی

آنان در افغانستان

————————-

نور محمد غفوری

یکی از پرسش‌های اساسی در تحلیل تحولات معاصر افغانستان این است که چرا طالبان، از زمان ظهور خود در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی، عمدتاً از میان یک حوزه قومی و جغرافیایی سربرآورده‌اند. پاسخ به این پرسش، نه در قضاوت‌های احساسی و نه در تعمیم‌های قومی، بلکه در مطالعه ساختارهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی افغانستان نهفته است.

نخست باید تأکید کرد که طالبان یک جریان سیاسی-ایدئولوژیک هستند، نه نماینده یک قوم.  همان‌گونه که هیچ قومی را نمی‌توان با عملکرد یک حزب، دولت یا جنبش سیاسی تعریف کرد، نسبت دادن مسئولیت عملکرد طالبان به یک قوم نیز از منظر علمی و اخلاقی نادرست است. اقوام، واحدهای اجتماعی و فرهنگی هستند، در حالی که طالبان یک سازمان سیاسی و نظامی با ایدئولوژی، ساختار و اهداف مشخص‌اند.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، هر جنبش اجتماعی یا نظامی، در مرحله شکل‌گیری، معمولاً از همان محیط جغرافیایی و اجتماعی که در آن متولد شده است نیرو جذب می‌کند. پیدایش طالبان نیز در سال ۱۹۹۴ در جنوب افغانستان، به‌ویژه در قندهار بر بستری شکل گرفت که طی دو دهه جنگ، مهاجرت و مداخلات منطقه‌ای، به‌ویژه سیاست‌های پاکستان، فراهم شده بود؛  منطقه‌ای که اکثریت ساکنان آن را پشتون‌ها تشکیل می‌دادند. بنابراین، طبیعی بود که نخستین رهبران، فرماندهان و نیروهای این جنبش از همان محیط اجتماعی برخیزند. این پدیده، نه یک استثنا، بلکه الگویی شناخته‌شده در مطالعات جنبش‌های سیاسی و منازعات داخلی است.

عامل دوم، شرایط ویژه‌ای بود که در نتیجه چهار دهه جنگ بر افغانستان تحمیل شد. مهاجرت گسترده میلیون‌ها شهروند به پاکستان، شکل‌گیری مدارس دینی در اردوگاه‌های مهاجران، فروپاشی نهادهای آموزشی و اداری، و تداوم جنگ، محیطی را ایجاد کرد که در آن، بسیج نیروهای مذهبی و نظامی آسان‌تر از شکل‌گیری نهادهای مدنی و سیاسی بود. در نتیجهٔ شدت جنگ‌ها بخش بزرگی از این مهاجران از مناطق جنوبی و شرقی افغانستان بودند و به همین دلیل، پایگاه اولیه طالبان نیز در همان مناطق شکل گرفت.

عامل سوم، خلأ قدرت و بحران مشروعیت دولت بود. پس از سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، جنگ‌های داخلی، فروپاشی نظم عمومی، گسترش فساد، ناامنی و رقابت گروه‌های مسلح، بخش‌هایی از جامعه را به سوی نیرویی سوق داد که وعده برقراری امنیت و پایان دادن به هرج‌ومرج را می‌داد. در چنین شرایطی، بسیاری از حمایت‌ها از طالبان، بیش از آنکه بر مبنای هویت قومی باشد، ناشی از نیاز به امنیت و ثبات بود.

از منظر نظریه‌های «بسیج منابع» و «هویت اجتماعی» نیز، جنبش‌های سیاسی معمولاً برای جذب نیرو از شبکه‌های موجود خویشاوندی، مذهبی، محلی و قومی استفاده می‌کنند. این امر، یک ویژگی عمومی جنبش‌های سیاسی و نظامی است و منحصر به طالبان نیست. هنگامی که یک سازمان در محیطی خاص متولد می‌شود، نخستین حلقه‌های اعتماد و جذب نیرو را نیز از همان محیط به دست می‌آورد.

با گذشت زمان، ادامه جنگ موجب شد که صف‌بندی‌های نظامی تا حدودی با مرزهای قومی و جغرافیایی همپوشانی پیدا کند. این وضعیت، بیش از آنکه محصول ذات اقوام باشد، نتیجه منطق جنگ‌های داخلی است؛ جنگ‌هایی که در آنها جغرافیا، امنیت و شبکه‌های محلی، نقش تعیین‌کننده‌ای در بسیج نیرو ایفا می‌کنند. در بسیاری از کشورهای درگیر جنگ داخلی نیز چنین الگوهایی مشاهده شده است.

با این همه، هرگونه تحلیل علمی باید میان خاستگاه اجتماعی یک جنبش و هویت یک قوم تمایز قائل شود. طالبان، هرچند عمدتاً از یک بستر اجتماعی و قومی سربرآورده‌اند، اما هرگز نماینده همه افراد آن قوم نبوده و نیستند. در مقابل، در میان همان قوم نیز هزاران شخصیت سیاسی، دانشگاهی، روشنفکر، فعال مدنی، نظامی و شهروند عادی وجود داشته‌اند که با اندیشه، عملکرد یا سیاست‌های طالبان مخالفت کرده و حتی قربانی این گروه شده‌اند.

از سوی دیگر، طالبان نیز در دوره‌های مختلف کوشیده‌اند دامنه جذب نیرو را فراتر از پایگاه اولیه خود گسترش دهند و افرادی از اقوام دیگر را نیز در ساختار نظامی و اداری خود جذب کنند؛ هرچند بدنه اصلی این گروه همچنان از همان خاستگاه اولیه باقی مانده است.

بنابراین، تبیین علمی پدیده طالبان، مستلزم فاصله گرفتن از نگاه‌های قوم‌گرایانه و پذیرش این واقعیت است که ظهور و تداوم این گروه، حاصل تأثیر متقابل عوامل متعدد تاریخی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی، امنیتی، جغرافیایی و منطقه‌ای بوده است. فروکاستن این پدیده به یک قوم، نه تنها با روش علمی سازگار نیست، بلکه مانع فهم دقیق ریشه‌های بحران افغانستان نیز می‌شود.

آینده افغانستان نیز زمانی می‌تواند از چرخه خشونت و بی‌ثباتی عبور کند که تحلیل‌های سیاسی، به جای مقصر دانستن اقوام، بر اصلاح نهادهای دولت، تقویت حاکمیت قانون، گسترش عدالت اجتماعی، توسعه اقتصادی و ایجاد فرصت‌های برابر برای همه شهروندان تمرکز کنند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که صلح پایدار، نه از مسیر سرزنش هویت‌های قومی، بلکه از راه استقرار دولت ملی، فراگیر و شایسته‌سالار به دست می‌آید.

 نور محمد غفوری

۲۸ جولای ۲۰۲۶ 

 

 

 

31 جولای
۱ دیدگاه

کلاه پیک‌ دار وطنی ، پیوند فرهنگ ، هنر و اقتصاد خانواده‌ های ما

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کلاه پیک‌دار وطنی ، پیوند فرهنگ ،
هنر و اقتصاد خانواده‌های ما
————

وطنداران عزیز و دوست ‌داشتنی !

چندی پیش نمونه‌ای از دوپی یا کلاه سنتی اوزبیکی را با افزودن یک پیک یا سایه‌بان کوچک به نمایش گذاشتم. هدف من از این پیشنهاد نه تغییر هویت فرهنگی ماست، نه بی‌احترامی به سنت‌های ارزشمند نیاکان ، بلکه اندیشه‌ای ساده و عملی در پشت آن قرار دارد: چگونه می‌توان یک هنر سنتی را حفظ کرد، آن را با نیازهای امروز سازگار ساخت و در عین حال برای خانواده‌های هنرمند و زحمتکش خود زمینهٔ کار و درآمد فراهم نمود؟

پس از نشر این طرح ، شماری از دوستان با محبت حمایت کردند ،  اما چند تن نیز نوشتند که “پیک از کلاه خارجی‌ ها یا کافرهاست “. من به باور دینی هیچ‌کس بی‌احترامی ندارم ، ولی در چنین موضوعاتی باید میان دین، فرهنگ، فناوری و منشأ جغرافیایی یک وسیله تفاوت قائل شویم .

یک پرسش ساده: آیا اشیا دین دارند؟

کلاه، پیراهن، کفش، عینک، ساعت، موتر، تلفن، کمپیوتر و میکروفون، انسان نیستند که مؤمن یا کافر باشند. اینها ابزار و محصولات انسانی‌اند. دربارهٔ یک وسیله باید پرسید: چه کاربردی دارد؟ چگونه تولید شده است؟ آیا سودمند است؟ و آیا استفاده از آن با اصول اخلاقی و دینی ما ناسازگاری مشخصی دارد یا نه؟

اگر هر چیزی را صرفاً به دلیل آن‌که نخست در جامعه‌ای غیرمسلمان ساخته یا رایج شده است کنار بگذاریم، باید بخش بزرگی از زندگی معاصر را نیز کنار بگذاریم .

امروز از تلفن همراه برای تماس با خانواده استفاده می‌کنیم ،  از اینترنت برای آموزش و ارتباط بهره می‌بریم ، با میکروفون صدای اذان، سخنرانی و برنامه‌های دینی را به گوش مردم می‌رسانیم ، از موتر و هواپیما سفر می‌کنیم ، در شفاخانه‌ها از دستگاه‌های پیشرفتهٔ پزشکی استفاده می‌شود ، و دانشگاه‌ها از فناوری‌های علمی سراسر جهان بهره می‌برند .

آیا ارزش این وسایل را باید بر اساس دین مخترع یا سازندهٔ آنها سنجید، یا بر اساس کاربرد، فایده و شیوهٔ استفاده از آنها؟

منطق حکم می‌کند که میان این دو تفاوت بگذاریم .

تمدن بشری حاصل داد وستد است ، تاریخ تمدن نشان می‌دهد که هیچ تمدن بزرگی در انزوای مطلق رشد نکرده است. ملت‌ها از یکدیگر آموخته‌اند، اختراع‌ها را گرفته‌اند، تغییر داده‌اند و با فرهنگ و نیازهای خود سازگار ساخته‌اند .

کاغذ از شرق آسیا به سرزمین‌ های اسلامی رسید و مسلمانان در گسترش تولید و کاربرد آن نقش بزرگی ایفا کردند. دانش یونانی به عربی ترجمه شد و دانشمندانی چون ابن‌سینا، فارابی، خوارزمی، بیرونی و ابن‌هیثم میراث پیشینیان را فقط تقلید نکردند ، آن را نقد کردند، توسعه دادند و دانش تازه‌ای به جهان افزودند .

بعدها نیز بسیاری از آثار علمی جهان اسلام به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و در تاریخ علم اروپا اثر گذاشت .

این همان طبیعت تمدن است: گرفتن، آموختن، اصلاح کردن، آفریدن و دوباره بخشیدن .

فرهنگی که زنده باشد از ارتباط با جهان نمی‌ترسد ،  بلکه آنچه سودمند است می‌گیرد و با خلاقیت خود به آن شخصیت تازه می‌بخشد .

پوشاک نیز همیشه در حال تحول بوده است ، پوشاک ملت‌ها چیزی ثابت و تغییرناپذیر نبوده است. تاریخ لباس نشان می‌دهد که شکل کلاه، قبای مردانه، کفش، کمربند، پارچه، دوخت، رنگ و تزئینات در اثر آب‌وهوا، تجارت، مهاجرت، جنگ، شهرنشینی و ارتباط میان تمدن‌ها بارها تغییر کرده است .

حتی آنچه امروز “لباس سنتی” می‌نامیم، معمولاً محصول چندین نسل تحول تاریخی است .

بنابراین اگر دوپی اوزبیکی با حفظ نقش، دوخت، رنگ و روح فرهنگی خود دارای پیکی شود که آن را برای آفتاب و استفادهٔ روزمره مناسب‌تر کند، چرا باید آن را نابودی فرهنگ بدانیم؟

می‌توان برعکس پرسید: چرا آن را نوآوری در دل سنت ندانیم؟

دوپی همچنان دوپی است ، هنر سوزن‌دوزی و نقش‌های فرهنگی آن باقی است ، اما یک ویژگی کاربردی تازه نیز پیدا می‌کند .

فرهنگ موزه نیست ،موجود زنده است ، فرهنگ را نباید تنها در صندوقچه‌ها و موزه‌ها نگه داشت .

فرهنگ هنگامی زنده می‌ماند که مردم آن را بپوشند، استفاده کنند، دوست داشته باشند و به نسل بعد منتقل کنند .

اگر جوان امروز یک لباس سنتی را به دلیل ناسازگاری با زندگی روزمره کنار بگذارد، ممکن است آن هنر به‌تدریج محدود شود. اما اگر همان لباس با حفظ هویت اصلی خود اندکی نوآوری پیدا کند، ممکن است نسل جوان دوباره به آن علاقه‌مند شود.

هدف از کلاه پیک‌دار وطنی نیز همین است : سنت را دور نیندازیم ، سنت را قابل استفاده‌تر کنیم.

اصل مهم‌تر: پول تولید به جیب چه کسی می‌رود؟

مسئلهٔ اصلی من حتی شکل پیک نیست ، مسئله کار و اقتصاد خانواده‌های خود ماست.

فرض کنید جوانی در کانادا، اروپا، امریکا، ترکیه، استرالیا یا هر گوشهٔ دیگر جهان یک کلاه صنعتی خارجی خریداری می‌کند. پول آن وارد چرخهٔ اقتصادی همان شرکت و تولیدکننده می‌شود.

اما اگر همان جوان کلاهی بخرد که یک خانوادهٔ هنرمند در فاریاب، جوزجان، سرپل، بلخ یا هر منطقهٔ دیگر افغانستان آن را دوخته، گلدوزی کرده و آماده ساخته باشد، پول خرید او می‌تواند به درآمد همان خانواده تبدیل شود.

ممکن است یک مادر با آن پول کتاب مکتب فرزندش را بخرد ، یک پدر ابزار کار تهیه کند ، یک دختر هنرمند از هنر سوزن‌دوزی خود درآمد داشته باشد ، و یک جوان به جای بیکاری وارد کار تولیدی شود. پس موضوع تنها کلاه نیست.

موضوع، کار است ، تولید است  ، هنر است ، اقتصاد خانواده است ، عزت کار است و زنده نگه‌داشتن یک میراث فرهنگی است .

به جای تحریم جهان، خودمان تولید کنیم .

اگر از تولید خارجی ناراضی هستیم، بهترین پاسخ این نیست که هر محصول خارجی را “مال دیگران” بنامیم و خودمان چیزی تولید نکنیم .

پاسخ نیرومندتر این است:آنچه نیاز داریم، تا جایی که توان داریم خودمان بسازیم.

اگر کلاه لازم داریم، کلاه باکیفیت تولید کنیم.

اگر لباس لازم داریم، طراحی و دوخت خود را تقویت کنیم .

اگر صنایع دستی داریم، آن را به بازار جهانی ببریم .

اگر نقش‌های زیبای اوزبیکی داریم، آنها را با طراحی معاصر همراه کنیم .

افتخار فرهنگی زمانی پایدار می‌شود که از شعار به مهارت، تولید، کیفیت و بازار برسد.

اقتصاد امروز بر “ارزش افزوده” استوار است.

در اقتصاد، ارزش یک محصول فقط در مواد اولیهٔ آن نیست ، طراحی، مهارت، برند، کیفیت، داستان فرهنگی و شیوهٔ عرضه نیز ارزش ایجاد می‌کنند.

یک قطعه پارچه ممکن است ارزش چندانی نداشته باشد ، اما وقتی هنرمندی ساعت‌ها روی آن نقش می‌دوزد، طراحی ویژه‌ای به آن می‌دهد و محصولی کاربردی می‌سازد، ارزش اقتصادی تازه‌ای ایجاد می‌شود.

اگر روزی “دوپی پیک‌دار اوزبیکی” با طراحی زیبا، کیفیت بالا و هویت مشخص تولید شود، چرا نتواند از افغانستان و آسیای مرکزی فراتر برود و در بازارهای جهانی مشتری پیدا کند؟

فرهنگ وقتی با اقتصاد پیوند بخورد، تنها حفظ نمی‌شود ” قدرت ادامه یافتن پیدا می‌کند.

مسلمانان در تاریخ مصرف‌کنندهٔ صرف نبودند ، تمدن اسلامی در دوره‌های شکوفایی خود به این دلیل پیشرفت نکرد که از دانش دیگران دوری کرد. برعکس، دانشمندان مسلمان آثار تمدن‌های مختلف را ترجمه کردند، آموختند، نقد کردند و از آنها فراتر رفتند .

خوارزمی در ریاضیات، ابن‌هیثم در نورشناسی، بیرونی در نجوم و جغرافیا، ابن‌سینا در طب و فارابی در فلسفه نمونه‌هایی از فرهنگی هستند که دانش را می‌گرفت و دانش تازه تولید می‌کرد.

پس اگر امروز می‌خواهیم به آن روح علمی نزدیک شویم، باید از مرحلهٔ “این از کجا آمده؟” به پرسش مهم‌تری برسیم:

ما با آن چه می‌کنیم و خودمان چه چیزی به جهان اضافه می‌کنیم؟

هویت با یک پیک از بین نمی‌رود ، هویت فرهنگی یک ملت بسیار عمیق‌تر از شکل یک بخش کوچک کلاه است .

هویت در زبان، ادبیات، موسیقی، حافظهٔ تاریخی، اخلاق اجتماعی، هنر، نقش و نگار، شیوهٔ زندگی، داستان‌ها، شعرها، غذاها، صنایع دستی و پیوند نسل‌ها زندگی می‌کند .

اگر دوپی اوزبیکی را با همان هنر، نقش و زیبایی سنتی بسازیم و تنها برای کاربرد بهتر سایه‌بانی به آن بیفزاییم، این لزوماً از هویت آن نمی‌کاهد.

اتفاقاً اگر این نوآوری سبب شود هزاران جوان دوباره دوپی بپوشند، هنرمندان بیشتری کار پیدا کنند و این کلاه در کشورهای مختلف دیده شود، شاید نتیجه دقیقاً برعکس باشد: فرهنگ ما بیشتر دیده و شناخته شود.

هدف من تحمیل نیست ، پیشنهاد و ابتکار است .

من نمی‌گویم همه باید این نوع کلاه را بپوشند. دوپی سنتی ما با شکل تاریخی و اصیل خود ارزشمند است و باید حفظ شود. کسانی که همان شکل سنتی را دوست دارند، باید آن را با افتخار بپوشند.

پیشنهاد من ایجاد یک گونهٔ تازه در کنار شکل سنتی است، نه جایگزین کردن آن یکی دوپی اصیل را می‌پسندد، دیگری دوپی پیک‌دار را ، هر دو می‌توانند محصول هنر دست مردم خود ما باشند.

تنوع، دشمن فرهنگ نیست ، فرهنگ زمانی آسیب می‌بیند که هنر آن فراموش شود، هنرمندش بیکار بماند و نسل تازه دیگر انگیزه‌ای برای ادامهٔ آن نداشته باشد.

بیایید از نقد به تولید برسیم.

سال‌هاست که در جوامع ما دربارهٔ مشکلات سخن می‌گوییم ، اما جامعه زمانی پیشرفت می‌کند که در کنار نقد، راه‌حل نیز بسازد.

اگر طرح این کلاه زیبا نیست، طراحی بهتر پیشنهاد کنیم.

اگر پیک آن مناسب نیست، شکل مناسب‌تری طراحی کنیم.

اگر کیفیت پایین است، کیفیت را بالا ببریم .

اگر قیمت زیاد است، روش تولید را اصلاح کنیم .

اگر بازار ندارد، بازاریابی کنیم .

اما صرف گفتن اینکه “این بخش از کلاه از فرهنگ دیگری آمده” برای حل بیکاری، فقر یا فراموشی صنایع دستی کافی نیست .

بیایید جوانان خود را به این فکر عادت دهیم: چه چیزی می‌توانیم بسازیم؟

نه اینکه: چه چیزی را نباید لمس کنیم؟

وطنداران عزیز!

مقصود من از معرفی کلاه پیک‌دار وطنی بسیار ساده است: حفظ ریشه‌ها همراه با نوآوری، حمایت از هنرمندان، ایجاد کار برای خانواده‌ها و معرفی فرهنگ ما به جهان ، ما مجبور نیستیم میان “سنت” و “مدرنیته” یکی را انتخاب کنیم. می‌توانیم ریشه در گذشته داشته باشیم و رو به آینده حرکت کنیم .

دوپی نیاکان ما می‌تواند نقش و هنر تاریخی خود را حفظ کند و در عین حال برای نسل امروز کاربرد تازه‌ای پیدا کند.

اگر جهان امروز چیزی خوب ساخته است، از آن می‌آموزیم ،اگر خودمان بهتر می‌توانیم بسازیم، تولید می‌کنیم ، و اگر میراث زیبایی از نیاکان داریم، آن را نه در صندوق، بلکه بر سر نسل‌ های آینده نگه می‌داریم.

هدف من این است که اگر کلاهی خریداری می‌شود، تا حد امکان دست هنرمند وطندار ما آن را ساخته باشد ، اگر پولی مصرف می‌شود، خانواده‌ای از مردم ما نیز از آن نفع ببرد ، و اگر دوپی ما بر سری در گوشه‌ای از جهان دیده می‌شود، هنر و فرهنگ مردم ما نیز همراه آن دیده شود.

جهان امروز میدان رقابت در دانش، هنر، تولید، کیفیت و خلاقیت است. با دوری از جهان پیشرفت نمی‌کنیم ، با آموختن از جهان و افزودن ابتکار خود به آن پیشرفت می‌کنیم .

بیایید فرهنگ خود را تنها ستایش نکنیم ، آن را تولید کنیم.

تنها از صنایع دستی سخن نگوییم ، برای هنرمند بازار بسازیم.

تنها از بیکاری شکایت نکنیم ،زمینهٔ کار ایجاد کنیم.

و تنها به گذشته افتخار نکنیم ،چیزی بسازیم که آیندگان نیز به نسل ما افتخار کنند.

دوپی ما می‌تواند هم یادگار نیاکان باشد، هم هنر امروز و هم نان فردای یک خانواده.

از همهٔ وطنداران عزیزی که این اندیشه را با محبت حمایت، معرفی و ترویج کردند، جهان سپاس!

بیایید دست هنرمند خود را بگیریم، تولید وطنی را تقویت کنیم و فرهنگ زیبای خویش را با دانش، خلاقیت و سربلندی به جهان معرفی نماییم.

باعرض ادب وحرمت

داکتر عزیزالله فاریابی

۳۰ جولای ۲۰۲۶  

31 جولای
۱ دیدگاه

راز ارقام در هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۳۱ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

راز ارقام در هستی

—————————

جهان با رمز و  رازش در  دل ارقام پنهان است

از آن رو  کودک اندیشه در فریاد و افغان است

اگرچـه  آسـمان  بیکران  در چـنگ تاریک است

عـدد در چـشـم بینا در ریـاضی ماه تابان است

عـروس جبر خوارزمی ، پنهان  از  تعصب  شـد

ولی در حجلۀ آزاد دانش مسـت و عریان است

فشار درد هجـران  جـذر  دل را خـوب می گیرد

که ضرب آن نشان بیقراری  های حرمان است

چـه آرد مـشـتـق رویای انـسـان در دل هـستی

اگـر اَنـتـِگـرال زنــدگی درس  دبـســتـان است

زبـان روشـن قـانـون هـستـی کـن  ریاضـی را

که در آیـیـنـۀ دل، چهــرۀ  عـالـم نمـایـان است

در  اضلاع  مثلث  سینوس  و تانزانت   می‏رقصد

چرا در پیچـش اشکال مغلق دل پریشـان است

ز تـرکیب  شـمارش  بـرگـزیـنـیـد  چیـدمـانی را

نموداری که در چـشـم حقیقت بین خندان است

بنازم الگوریتم چشم و گوش و هوش انسان را

که در بی انتهای همنوایی نظم و سـامان است

کی یارب در حـسابـان  هـمدلی را می کند پیدا

که جمع قطرگان دل پریشان بحرِجوشان است

رمـوز احتمال  خوب  و  بـد از چشـم  ارقـام بین

زمانی فرق بین واقعی و  فـرض و ارمان است

در آشوب ریاضی  رقص و  بازی  را  تماشا کن

که با یک  ریگ  تنها  لرزه  در امواج توفان است

ز راز جـذبـۀ  عـشـق و  محبت  گـر شــوی آگاه

چو وحـدت  در دل  هر ذرّۀ  کیهان، غلیان است

ز چـشـم کهکـشـان دل اگـر سـوی فـلـک بینید

فضا همچـون کمـانی  در نگاه  تیر مژگان است

به روی تور  هستی ثابت  و  سیّار در رقص اند

که در چنگ فضا  تار زمان  از رشتۀ  جان است

هـوای عشـق دل در دایـرۀ سنجـش نمی گنجـد

مگراندازه گیری همنوای عشق و  عرفان است

به پای ســرشـماری رشـتۀ  آمار خواهند بسـت

چو ققنوسی شمارش درهمه هستی پرّان است

کی یارب صفر دسـت  چپ  را  معنا  کند امروز

اگـر در پیش روی  یک باشـ د، ده   عنوان است

تـوگـویـی اول  و  آخـر  نــدارد  خـطّ بی پـایــان

که چشم دانش وگوش خردبرنکته حیران است

زمـان رایـانـه  را  گـنجینۀ  اعـداد  خـواهـد کـرد

در این ماشین آیا عالمی در دست  انسان است

بـه   مـیـدان  ریـاضی  بـازیِ  افـکار  را  بــنــگـر

دل منطـق گـویـی همنـوای قـفـل زنـدان است

اگـر  در  آســمان  روشـن دل هـفــت را بـیـنـید

در اعماق تمدن نظـم  هستی ضد ویران است

به سوی کهکشان ها مرغ دانش می کند پرواز

به سان ذرّگان  در بیکران  دنیا  پرافشان است

مـرا در بیکـران شـوق  هـسـتی پاش  گـردانید

در آن جاییکه نورِ جاودان عشق سلطان است

رسول پویان

۲۳/۷/۲۰۲۶

 

 

28 جولای
۱ دیدگاه

در قلمرو عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

در قلمرو عشق

سال‌هاست

به یگانه حقیقتی ایمان آورده‌ام ،

به گم شدن

در هندسه‌ی لبخند تو،

آنجا که آزادی

از نخستین سپیده‌ی نگاهت

طلوع می‌کند ،

می‌خواهم

نامم

و تمامی نشانی‌هایم

در آستانه‌ی چشمان تو

به نوری بدل شوند،

تا بار دیگر

در روشنای مردمک‌هایت

چون خورشیدی نو

زاده شوم‌،

من دیوانه‌ام ،

دیوانه‌ی تو،

و این جنون،

آخرین آیین انسان بودن من است

زیرا در این روزگار،

هیچ خردی

رستگارتر از جنون دوست داشتن تو نیست

تو را دوست داشتن،

پیمانی است

برای نجات جهان

برای آنکه عشق،

آخرین نام آزادی است،

و آزادی،

آخرین صورت انسان ،

چه اندوه باشکوهی‌ست

وقتی انسان،

جهان را می‌بازد،

اما هنوز

گرمای دست‌های تو را

در آن‌سوی دریاها

چون آتشی مقدس

در میان دو دست خویش

حفظ کرده است ،

بگذار جهان

هر روز

مرا از خود تبعید کند

من

تا وقتی در قلمرو عشق تو

نفسی باقی‌ست،

شکست‌خورده نیستم ،

زیرا آنان که عشق را زیسته‌اند،

هرگز نمی‌میرند ،

تنها

از کرانه‌ای از نور

به کرانه‌ای دیگر

هجرت می‌کنند.

میترا وصال

لندن – انگلستان

۲۴ جولای ۲۰۲۶

28 جولای
۳دیدگاه

ای کاش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

ای کاش

دردمند  ترین   مردمِ   محرومِ  جهانیم،

 چون در پیِ  یک لقمهٔ  ناچیز، نگرانیم

 در سفرهٔ  ما  نیست دگر  نانِ  شبانه،

 با دردِ گران، همدمِ شب‌های خزانیم

نه فرصتِ کار است، نه اندیشه و تدبیر،

 سرگرمِ   غمِ   فقر  و  گرفتارِ  زمانیم

از بس که ز بیدادِ زمان خم شده‌ایم ما،

خاموش چو آوار ، به  هر کنجِ  نهانیم

 دیروز اگر تاخت به میهن، جمعِ ناکس،

 امروز زِ بیکاری  و  هجرت  به فغانیم

 دستی ز کرم گر نرسد سوی فقیران،

 چون برگِ خزان، در کفِ طوفانِ زمانیم

 ای کاش رسد فرصتِ آرامش و دانش،

 بی‌دغدغهٔ نان، همه بی‌ درد  بمانیم

 دشمن به کمینِ غم و آشوب دگر باد،

ما در طلبِ  صلح  و  اصلاح  و  امانیم

بشیر احمد شیرین سخن

 

28 جولای
۱ دیدگاه

آیا هر نیرویی که علیه طالبان می‌جنگد، شایسته حمایت است؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

آیا هر نیرویی که علیه طالبان می‌جنگد،

شایسته حمایت است؟

 

نور محمد غفوری

آیا صرفِ مخالفت با طالبان، هر جریان سیاسی یا نظامی را به نیرویی مشروع و قابل حمایت تبدیل می‌کند؟ آیا هر جبهه‌ای که در هر نقطه‌ای علیه طالبان سلاح بردارد، سزاوار تحسین و پشتیبانی است؟

پاسخ روشن است: نه خیر.

مخالفت با طالبان، به‌تنهایی، نه مشروعیت می‌آفریند و نه شایستگی. در اندیشه سیاسی و فلسفه حکمرانی، مشروعیت یک جریان تنها از دشمن مشترکش با ما ناشی نمی‌شود، بلکه از اهداف، ارزش‌ها، شیوه عمل، پیشینه و برنامه‌ای که برای آینده کشور ارائه می‌کند، سرچشمه می‌گیرد.

اگر تنها به این دلیل از گروهی حمایت کنیم که با طالبان می‌جنگد، همان اشتباهی را تکرار کرده‌ایم که افغانستان بارها بهای سنگین آن را پرداخته است؛ یعنی جایگزین کردن یک بحران با بحرانی دیگر. تاریخ معاصر افغانستان گواه آن است که برخی نیروها، هرچند در برابر طالبان ایستاده‌اند، خود به فساد، قانون‌گریزی، نقض حقوق شهروندان، انحصارطلبی، وابستگی به قدرت‌های خارجی و غارت دارایی‌های عمومی آلوده بوده‌اند. چنین نیروهایی، صرفاً به دلیل مخالفت با طالبان، نمی‌توانند نویدبخش آینده‌ای بهتر برای افغانستان باشند.

همچنین تجربه نشان داده است که هیچ جنگی که بر پایه حمایت و مداخله قدرت‌های خارجی شکل بگیرد، استقلال، آزادی و ثبات پایدار را به ارمغان نمی‌آورد. ملتی که سرنوشت خود را به اراده دیگران گره بزند، هرگز صاحب حاکمیتی مستقل و مردمی نخواهد شد.

حمایت از هر جریان سیاسی باید بر پایه معیارهای روشن و اصولی باشد؛ از جمله: پایبندی به منافع ملی، حاکمیت قانون، عدالت، حفظ کرامت و حقوق انسان، شایسته‌سالاری، پاسخگویی، مبارزه با فساد، پذیرش تکثر قومی و سیاسی، استقلال از قدرت‌های خارجی و داشتن برنامه‌ای عملی برای ساختن یک دولت ملی، کارآمد و پاسخگو.

در سیاست، نباید انتخاب میان «بد» و «بدتر» جایگزین انتخاب میان «درست» و «نادرست» شود. جامعه‌ای که تنها بر محور دشمن مشترک متحد شود، شاید در کوتاه‌مدت به یک پیروزی نظامی دست یابد، اما در بلندمدت بار دیگر در چرخه خشونت، استبداد، فساد و بی‌ثباتی گرفتار خواهد شد.

بنابراین، مخالفت با طالبان شرط لازم برای حمایت از یک جریان سیاسی است، اما هرگز شرط کافی نیست. شرط کافی آن است که آن جریان، افزون بر مبارزه با طالبان، به اصول حکمرانی خوب، عدالت، آزادی، قانون‌مداری، شایسته‌سالاری، منافع ملی و حقوق شهروندان پایبند باشد؛ دستش به خون مردم آلوده نباشد، در غارت بیت‌المال و فساد ساختاری سهمی نداشته باشد و گذشته‌اش مملو از جنایت و خیانت نباشد.

آینده افغانستان با تعویض چهره‌های قدرت ساخته نخواهد شد؛ بلکه با دگرگونی فرهنگ سیاسی، استقرار حاکمیت قانون، پاسخگویی، عدالت و شکل‌گیری یک دولت ملی که منافع مردم را بر منافع اشخاص، گروه‌ها و قدرت‌های خارجی ترجیح دهد، رقم خواهد خورد. تنها چنین مسیری می‌تواند افغانستان را از چرخه تکراری جنگ، استبداد و فروپاشی نجات دهد.

۲۷/۰۷/۲۰۲۶

 

 

27 جولای
۱ دیدگاه

معمای شطرنج شماره (۶)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما جناب

انجنیر صاحب غیاثی عزیز اینک

 معمای شطرنج شماره (۶)

را خدمت شما پیشکش می نماییم.

در این صفحه شطرنج حرکت اول از مهره سیاه است .

بهترین حرکت سیاه کدام حرکت خواهد بود که

بالاخره سفید مات گردد.

 

حل معما بزودی …

27 جولای
۱ دیدگاه

شایسته‌سالاری؛ بنیان عدالت اجتماعی و پیش‌شرط حکمرانی کارآمد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شایسته‌سالاری؛ بنیان عدالت اجتماعی و

پیش‌شرط حکمرانی کارآمد

———————

 نور محمد غفوری

عدالت اجتماعی، به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین ارزش‌های دولت مدرن، زمانی معنا و تحقق عینی می‌یابد که فرصت‌های خدمت عمومی بر مبنای اصل برابری و شایستگی در اختیار شهروندان قرار گیرد. فلسفه سیاسی معاصر و نظریه‌های حکمرانی خوب بر این اصل اتفاق نظر دارند که مشروعیت، کارآمدی و پایداری نظام سیاسی، در گرو استقرار یک نظام اداری مبتنی بر شایسته‌سالاری، حاکمیت قانون و برابری فرصت‌ها است. از همین رو، انتصاب و استخدام در نهادهای دولتی باید بر پایه تخصص، تجربه، شایستگی حرفه‌ای، تعهد اخلاقی و کارنامه عملی افراد صورت گیرد، نه بر اساس وابستگی‌های قومی، زبانی، جنسیتی، سیاسی یا تنظیمی.

اصل مشارکت عادلانه همه شهروندان در اداره امور کشور، از الزامات یک حکومت ملی و فراگیر است؛ اما این اصل نباید با سهمیه‌بندی سیاسی یا توزیع مناصب بر مبنای هویت‌های اجتماعی و تعلقات گروهی خلط شود. حکومت همه‌شمول، در معنای علمی و حقوقی آن، به معنای تضمین فرصت برابر برای رقابت سالم و دسترسی عادلانه به مناصب عمومی است، نه تقسیم قدرت میان گروه‌های ذی‌نفوذ یا انتصاب افراد فاقد صلاحیت تحت عناوینی چون مشارکت اقوام، حضور جوانان یا دفاع از حقوق زنان.

بدون تردید، حضور زنان، جوانان و تمامی اقوام در ساختار دولت، نه یک امتیاز سیاسی، بلکه حقی شهروندی و ضرورتی برای توسعه پایدار است. با این حال، تحقق این حق زمانی با عدالت سازگار خواهد بود که معیار انتخاب، شایستگی و صلاحیت حرفه‌ای باشد. هرگونه بهره‌برداری سیاسی از این مفاهیم، که به انتصاب افراد فاقد تخصص یا تجربه صرفاً بر اساس تعلقات هویتی یا روابط شخصی بینجامد، در عمل به تضعیف همان ارزش‌هایی منجر می‌شود که ادعای حمایت از آنها را دارد.

چنین رویکردی افزون بر آن‌که حقوق شهروندان متخصص، باتجربه و شایسته را نقض می‌کند، اعتماد عمومی به نظام اداری را نیز فرسایش می‌دهد. هنگامی که نخبگان و نیروهای متخصص احساس کنند معیار پیشرفت، توانایی و شایستگی نیست، بلکه وابستگی‌های غیرحرفه‌ای است، انگیزه مشارکت در خدمت عمومی کاهش یافته و سرمایه انسانی کشور به تدریج از ساختار دولت فاصله می‌گیرد. این وضعیت، علاوه بر ایجاد احساس بی‌عدالتی، زمینه مهاجرت نخبگان، گسترش سرخوردگی اجتماعی و کاهش سرمایه اجتماعی دولت را فراهم می‌سازد.

از منظر علم مدیریت عمومی و اقتصاد نهادی نیز، کیفیت حکمرانی رابطه‌ای مستقیم با کیفیت سرمایه انسانی مدیران و کارگزاران دولت دارد. تجربه کشورهای موفق نشان می‌دهد که توسعه اقتصادی، ثبات سیاسی، مبارزه مؤثر با فساد و ارتقای کیفیت خدمات عمومی، همگی بر استقرار نظام شایسته‌سالار استوار هستند. در مقابل، انتصاب افراد فاقد دانش تخصصی، تجربه مدیریتی، مهارت حرفه‌ای یا سلامت اخلاقی، موجب ضعف تصمیم‌گیری، اتلاف منابع، کاهش بهره‌وری، گسترش فساد اداری و فرسایش ظرفیت نهادی دولت می‌شود.

بر این اساس، سپردن مسئولیت‌های کلیدی به افراد غیرمتخصص، کم‌تجربه، فاقد صلاحیت حرفه‌ای یا آلوده به فساد، صرفاً یک خطای اداری نیست؛ بلکه تصمیمی است که پیامدهای آن مستقیماً امنیت ملی، انسجام اجتماعی، توسعه اقتصادی و اعتماد عمومی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تضعیف نهادهای دولتی از درون، زمینه را برای بی‌ثباتی، ناکارآمدی و سوءاستفاده مخالفان منافع ملی فراهم می‌کند و هزینه‌های سنگینی را بر جامعه تحمیل می‌سازد.

از این‌رو، هرگونه اصلاح واقعی در ساختار دولت باید از استقرار یک نظام استخدام و انتصاب مبتنی بر شایسته‌سالاری، رقابت آزاد، شفافیت، پاسخگویی و حاکمیت قانون آغاز شود. تنها در چنین چارچوبی است که مشارکت همه اقشار جامعه، اعم از زنان، جوانان و همه اقوام، معنای واقعی خود را می‌یابد و عدالت اجتماعی از یک شعار سیاسی به یک واقعیت نهادی تبدیل می‌شود.

ما بر این باوریم که آینده باثبات و توسعه‌یافته افغانستان، نه در گرو توزیع سیاسی مناصب، بلکه در گرو استقرار دولتی است که معیار اصلی آن شایستگی، تخصص، تجربه، پاک‌دستی و تعهد به منافع ملی باشد. حکومتی که شهروندان را نه بر اساس هویت‌های انتسابی، بلکه بر پایه توانایی‌ها و صلاحیت‌های آنان ارزیابی کند، از مشروعیت بیشتر، کارآمدی پایدارتر و اعتماد عمومی عمیق‌تری برخوردار خواهد بود. چنین دولتی، بنیان‌گذار عدالت اجتماعی، حافظ منافع ملی و زمینه‌ساز توسعه همه‌جانبه کشور خواهد بود.

 ۲۶/۰۷/۲۰۲۶

27 جولای
۱ دیدگاه

چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۵ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

چو قرب او طلبی درصفای نیت کوش!

————————–

خاطراتی از استاد علی احمد محمدی

============

گرچه خود را هنرمند نمی‌دانم و در وادی آفرینش هنری دستی ندارم، اما همواره ارادتی عمیق و علاقه‌ای صادقانه به هنر و هنرمندان این سرزمین داشته‌ام. از خوشنویسی و زیبانویسی گرفته تا نگارگری، تذهیب، شعر، منقبت‌خوانی و مداحی، همگی برای من جلوه‌هایی از زیبایی، ایمان و فرهنگ این مرز و بوم بوده‌اند.

در محیطی علمی پرورش یافتم، اما توفیق آن را داشتم که سال‌ها در کنار بزرگانی از عرصه هنر، چون استاد فدایی در وادی شعر، استاد نجیب‌الله انوری در هنر خوشنویسی و زیبانویسی، و استاد مهدی بنایی، تذهیب‌کار چیره‌دست، محشور باشم. همچنین در برگزاری چندین نمایشگاه هنری سهمی هرچند اندک داشتم و این افتخار، مهر هنر را بیش از پیش در دلم استوار ساخت. از همین رو، همواره خود را دوستدار هنر و حامی هنرمندان اصیل این سرزمین دانسته‌ام.

هرگاه به کتابخانه‌ها، بناهای تاریخی یا آثار کهن قدم می‌گذاشتم، پیش از هر چیز، چشمم مجذوب جلوه‌های هنری آن‌ها می‌شد. ساعت‌ها به ظرافت نقش‌ها، خطوط و تزئینات خیره می‌ماندم و دست‌کم با ثبت تصویری، گوشه‌ای از آن زیبایی را برای خود به یادگار حفظ می‌کردم.

برای کسانی چون من، «کانون هنرهای زیبا» تجلی‌گاه ارزش، اصالت و قداست هنر در جغرافیای فرهنگی کشورمان است؛ نهادی که مصداق زیبای فرمایش الهی «وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» بوده و شایستگی‌ها، استعدادها و قدرت خلاقیت هنرمندان آن دیار را به بهترین وجه معرفی و نمایان ساخته است.

سرزمین هریوا که از روزگار تیموریان به عنوان خاستگاه هنر و فرهنگ آوازه‌ای بلند داشت، در سده اخیر بر اثر نابسامانی‌ها و غارت میراث‌های هنری، بخشی از درخشش خود را از دست داده بود. در چنین شرایطی، تأسیس کانون هنرهای زیبا و دیگر نهادهای فرهنگی و حمایتی، بارقه‌ای از امید برای احیای آن شکوه دیرین شد.

بی ‌تردید، شخصیت‌های دلسوز و فرهنگ ‌دوستی چون دوست ارجمندم، رفیع اصیل هروی، با همت، اخلاص و عشق به فرهنگ، در زنده نگه داشتن این میراث گران‌ بها، فراهم ساختن بستر رشد نسل تازه هنرمندان و پاسداری از هویت هنری این سرزمین، نقشی ماندگار و ستودنی ایفا کرده‌اند.

از صمیم قلب، دوام عزت، سلامتی، موفقیت و توفیقات روزافزون ایشان و همه خادمان راستین فرهنگ و هنر را از درگاه خداوند متعال مسئلت دارم و امیدوارم چراغ هنرهای اصیل این سرزمین، همواره فروزان و الهام‌ بخش نسل‌ های آینده باقی بماند.

و اما جا دارد تا در این بخش خاطراتی را از مرحوم استاد براتعلی فدایی خدمت شما بیان کنم .

خاطره نخست :

در سال ۱۳۸۲، به لطف و عنایت خداوند متعال، صاحب نخستین فرزندم شدم. طبق رسم رایج خانواده‌ها، درباره نام‌گذاری نوزاد با بزرگان خانواده به مشورت نشستیم. آنان چند نام پیشنهاد کردند و سپس گفتند: «تو اهل قرآن هستی، شایسته است نامی قرآنی برای فرزندت انتخاب کنی.»

آن روز هنگام خروج از خانه برای رفتن به محل کار، گفتم: «ان ‌شاءالله نامی از قرآن انتخاب خواهم کرد.»

طبق معمول، پیش از آغاز کار اداری، یک ساعت کلاس آموزش قرآن داشتم. پس از پایان تلاوت شاگردان، با خود اندیشیدم قرآن را بگشایم و ببینم چه نامی برای فرزندم الهام می‌شود.

قرآن را گشودم؛ صفحه‌ای از پایان سوره کهف آمد و نگاهم بر آیه ۱۰۷ افتاد:

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا»

واژه «فردوس» چنان در دلم نشست که احساس کردم همان نامی است که در جستجویش بودم.

پس از آن به دفتر کارم رفتم. دیدم استاد فدایی، برخلاف معمول، زودتر از همیشه تشریف آورده‌اند. ماجرای تولد فرزند و انتخاب نام را برای ایشان بازگو کردم و آیه قرآن را نیز خواندم.

استاد بی‌ درنگ و فی‌البداهه این دو مصرع را سرودند:

به   قرآن  جنت‌الفردوس  دیدم

نهادم طفل خود را نام فردوس

سپس با لبخند فرمودند: «همین شعر را روی کارت تبریک نوزاد و پاکت‌های شیرینی چاپ کن.»

همان روز نیز همین کار را انجام دادم. هنگامی که با شیرینی و کارت تبریک مزین به آن شعر به خانه رفتم، همه اعضای خانواده بسیار خوشحال شدند، تبریک گفتند و برای استاد فدایی نیز از صمیم دل دعا کردند.

و اینهم یک خاطره ای دیگری از استاد فدایی مرحوم که بر میگردد  به اتفاقاتی که در آخر دوره نخست حکومت طالبان در هرات رخ داده بود.

آری ! در اواخر دوره نخست حکومت طالبان تبعیضات  نژادی  ، زبانی و بخصوص مذهبی به اوج خود رسیده بود .

این امر باعث نگرانی همه ما هراتیان گردید و اینجا بود که سخنوران  ، شعرا و نویسندگان هرات دست به کارشدند و این سیاهی را درج تاریخ هرات نمودند ، تا اینکه حکومت طالبان برچیده شد وفضا عوض گردید ولی بازهم علما براساس مصالح ان زمان که وحدت مردم خدشه دار نشود رغبتی نداشتند این اتفاق را علم کنند . از اینرو این قضیه در صفحات آن مقطع از تاریخ مکتوم ماند…

پس از مدتی درسال ۱۳۸۲ زمانی که استاد فدایی از مشهد به هرات آمده بودند ، روزها به مدرسه می‌آمدند و یک یا دوساعت حضورداشتند،  بنده نیز روزانه ۲ساعت درکتابخانه ایفای وظیفه می کردم …دریکی ازآن روزها که استاد تشریف آوردند صحبت از همان آتش زدن قرآنها ، مساجد و تبعیضات مذهبی به میان آمد و شعری دراین باره از مرحوم محمد ناصر کفاش را که به من داده بود و دم دستم بود خواندم اولش این بود:

کوفیان   گر خیمه  ها  افروختند

در هری قرآن و مسجد سوختند

بعداز استاد خواستم شماهم چندبیتی در این رابطه بنویسید هماندم تا بلند شدم و کتاب یکی از مشترکین را در قفسه گذاشتم و کتاب دیگری به او دادم و نزد استاد آمدم دیدم نوشته است:

آنانکه  لاف   حرمت  دین خدا زدند

بنگر چسان به حرمت دین پشت پا زدند

افروختند آتش    بغض  و  نفاق را

وانگه به مسجد و حرم کبریا زدند

تنها نه فرش مسجد ومحراب سوختند

کاتش به تار  و پود کلام خدا زدند

برخانه حسین علی حمله ور شدند 

کز ان شرر به  قلب  شه انبیا زدند

زان شعله های آتش بیداد کوفیان 

امروز هم به خرمن هستی ما زدند

این نوشته را بردم بالا طبقه دوم بعدازظهر ها استاد نجیب الله انوری خوشنویس مشهور هرات آن زمان همکار ما بودند در بنیاد فرهنگی صادقیه واین ابیات را گفتم با خط زیبای نستعلیق بنویسند وزحمت کشیدند و این یادگاری از دو فرهیخته و هنرمند را در دیوار کتابخانه نصب نمودم و دقیقا در این عکسی که بنده درکنار استاد ایستاده ام همان تابلو در پشت سردیده میشود. بعدا استاد این قطعه را در ترجیع بندی که سال‌ها قبل سروده بودند علاوه کردند.

( عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

 مارا ز  جور و   فتنه   دجال وارهان ).

خاطره‌ای دیگر از استاد فدایی:

در یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۸۸، استاد فدایی در کنار بخاری نفتی دفتر کارم نشسته بودند. تقریباً هر روز از محضرشان بهره‌مند می‌شدم و درباره ادبیات، شعر، تاریخ، فرهنگ و شخصیت‌های علمی و ادبی پرسش‌های فراوانی مطرح می‌کردم. استاد نیز با روی گشاده و اشتیاق فراوان پاسخ می‌دادند.

روزی از ایشان خواستم برای خود تخلّصی انتخاب کنم تا اگر شعری سرودم، در پایان آن بیاورم.

استاد فرمودند:

«به دنبال نام و لقب نباش؛ تلاش کن شعر خوب و ماندگار بگویی.»

عرض کردم:

«پس خود شما چگونه تخلّص “فدایی” را برگزیدید؟»

لبخندی زدند و فرمودند:

«من نیز در آغاز شاعری هیچ تخلّصی نداشتم و اشعارم را بدون لقب امضا می‌کردم. تا اینکه حدود سال ۱۳۳۵ خورشیدی، زمانی که علامه سید اسماعیل بلخی مدتی در هرات اقامت داشتند و به دعوت بزرگان در تکیه میرزاخان منبر می‌رفتند، عصرها مردم برای شنیدن سخنان ایشان به خانه‌ای که در کوچه متصل به جاده لیلامی برایشان آماده شده بود، گرد هم می‌آمدند.

روزی من نیز در آن محفل حاضر شدم و این توفیق را یافتم که شعری تازه‌سروده را در حضور علامه بلخی بخوانم. پس از پایان شعر، مرحوم بلخی مرا بسیار تشویق کردند و فرمودند: “از امروز تخلّص «فدایی» را در پایان اشعارت به کار ببر.”

از همان روز این لقب همراه من ماند و مردم مرا با نام “فدایی” شناختند.»

آن خاطره برای من درس بزرگی بود؛ اینکه تخلّص و شهرت، زمانی ارزش می‌یابد که از زبان بزرگان و بر پایه شایستگی و اخلاص به انسان عطا شود، نه آنکه انسان خود در پی نام و عنوان باشد.

لقب فدایی

به من میگفت استادم فدایی

که  تو  یک  آدم  بی   ادعایی

چه میگردی به دنبال لقب ها

به خاکی  بودنت  مانند مایی

بگفتم  حضرت   استاد !   اما

شما هستید ملقب به فدایی

بگفت ازخاطرات خود ،استاد:

که می گفتم  شعر   ابتدائی 

برفتم   محفلی   نزد   بزرگان

 که بودند جمله جمع با صفائی

به صدر آقای بلخی تکیه کرده

میان جمعیت نیست جای پائی

مرا در  جایگاه  ، دعوت نمودند

بخواندم قطعه ای شعر ولائی 

پس از تحسین ،در ختم مراسم

مرا   بلخی ،  لقب داده فدائی

——————

26 جولای
۲دیدگاه

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند….

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۶ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند….

بسم الله الرحمن الرحیم

 « محمد شاه پیرزاد هروی »

در زمستان سال ۱۳۲۰ خداوند به میرزا حبیب الله وکیل عطارهای هرات، در شهر کهنه هرات فرزندی عطا فرمود که اورا امین الله نام نهادند‌. امین الله از طرف پدری نواسه حاج غلام حسین معروف به پیر که از بزرگان و متنفذین هرات بود و از طرف مادری نواسه آخوند ملا محمد از علمای برجسته زمان خودش در شهر هرات و مدفون در نجف اشرف در کشور عراق بود.

امین الله کوچک بیشتر از ۴ یا ۵ بهار را ندیده بود که مادرش از دنیا رفت و با دو خواهرش با پدر زندگی میکرد که یکسال بعد یکی از خواهران اوهم با دنیا وداع کردو امین الله داغ خواهر راهم دید و من میدیدم که گه گاهی که از خواهر کوچکش حرف میزد اشک در چشمانش حلقه میزد و حتی پس از سالیان دور و دراز بغض میکرد.

القصه؛ امین الله در کودکی به سبب جو اجتماعی که نسبت به مکتب رسمی وجود داشت از درس و تعلیم در مکاتب دولتی منع و به مکتب خانه رفت و به آموزش دروس قرآنی پرداخت و در مدت کوتاهی حرف و نحو و زنجانی را فرا گرفت.

حال، امین الله به سن نوجوانی رسیده بود و با ظرافت طبع و روحیه جستجو گری که پدر در او میدید و خط ریز را خوش کتابت میکرد به فرزندش نیز مشق میداد، که شاید اولین استاد و مشوق او پدرش بود. استعداد سرشار او با سرمشق پدر به تنهایی سیراب نمیشد. ازین روی پدرش اورا نزد استاد محمدعلی عطار هروی که دوست و هم شغلش بود برد و اورا به شاگردی جهت فراگیری هنر زیبای خطاطی به او سپرد. در مدت کوتاهی امین پیشرفت زیادی داشت و خطوط چندگانه را فرا گرفت و همزمان در ابنیه تاریخی هرات نظیر مسجد جامع بزرگ هرات و دیگر بناهای تاریخی با دیدن کاشی نوشته ها به وجد می آمد و از آنها نیز الگو می گرفت.

شاید این را برای اولین بار میگویم که استاد عطار خط ثلث و نسخ را به سبک زیبای خراسانی مینوشتند و استاد پیرزاد بعدها در خطوط ثلث و نسخ به سبک عربی روی آورد و از هاشم محمد بغدادی از خطاطان معروف عراق پیروی میکرد، که آثار ایشان گواه این امر است.

امین الله پیرزاد هروی به سن جوانی رسیده بود و خود شاگردانی داشت و به آنها آموزش میداد. در سال ۱۳۵۲ دفتر لوحه نویسی در شهر نو هرات تاسیس نمود که هم محیط کاری بود و هم محل رفت و آمد عده زیادی از دوستان و شاگردان و اهل هنر و ادب هرات.

و حالا استاد حاج امین الله پیرزاد هروی به شهرت و پختگی در نوشتن خطوط هشتگانه رسیده بود. در سال ۱۳۵۹ به کابل مهاجرت نمود و در سازمان هنری غلام محمد میمنگی که توسط وزارت اطلاعات و فرهنگ آن زمان تاسیس شده بود به تدریس خط پرداخت که شاگردان زیادی از ایشان آموختند.

در سال ۱۳۶۳ به ایران مهاجرت نمودند که بعد از یک یا دوسال زندگی در مشهد در آستان قدس رضوی مشغول خدمت شدند و مدت ۱۶ سال در آنجا خدمت نمودند که حاصل آن چندین مرقع و تابلو و دست نوشته های زیبا بود که در آستان قدس نگهداری می شود.

استاد پیرزاد هروی همیشه بر این شعر معتقد بودتد که : هنرمند هر جا رود قدر بیند و در صدر نشیند

همیشه مثال میزدند وقتی به سربازی رفته بودند در قلعه جنگی کابل خدمت میکردند و وقتی خودرا به عنوان هنرمند خطاط معرفی میکنند ایشان را میبرند به مطبعه وزارت دفاع و دوسال سربازی را در آنجا میگذرانند؛ طوری که صبح میرفتند مطبعه و بعدازظهر به خانه برمی گشتند.

و همین طور در مهاجرت به کابل و باز ایران هم به خاطر هنرشان قدر میبینند و در صدر می نشینند.

ارادت مند محمد شاه پیرزاد هروی

۳۰/۴/۱۴۰۵

25 جولای
۱ دیدگاه

جنت و دوزخ 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

جنت و دوزخ 

من    پیرو   توحیدم    دوزخ    نبود   جایم 

دارم  سند    حجت    از    حضرت   بابایم 

از روز نخستین بود فردوس برین جایش 

هرگز ندهم با کس آن مسکن و ماوایش 

جبرئیل  خبر  دارد  ، کارم  بهمان  جا بود 

با مادر  ما  عمری ، در  سایه   طوبا  بود 

ریزرف نمود آدم ،  ایوان  و  شبستان  را 

بهر خود و اولادش ، او روضهٔ رضوان  را 

حوران همه میدانند که بود بهشت از ما 

دیدند   زیاد   آنجا  هم    آدم   و  حوا  را 

از قصه گندم هم ، غلمان همه میدانند 

زآغواگری و کید ، شیطان همه میدانند 

چندی ز بهشت آمد ، تا شاه جهان باشد 

چون نوبت او سر شد ، واپس به جنان باشد 

ما را ز بهشت هرگز ، بیرون نتواند کس 

بی امر خدای  ما  ، از ما  نستاند کس 

دوزخ ز شما باشد ، تا نفخهٔ اسرافیل 

از رحمت حق منکر ، ای مردم قال و قیل . 

 شادروان استاد صابر هروی

 

 

25 جولای
۱ دیدگاه

درنگی گذرا بر کارکردها، و نوشته های الحاج سردار محمد خان ریکایی از زبان خودشان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

درنگی گذرا بر کارکردها، و نوشته های الحاج

سردار محمد خان ریکایی از زبان خودشان

——————————

من حقیر و فقیر و سراسر تقصیر، در سال۳۲ ۱۳ خورشیدی در گذر ریکا خانه ی کابل قدیم که محله ی آبایی ام میباشد، به دنیا آمدم. اسم پدر بزرگوار و مرحومم پاینده محمد خان و پدر بزرگم لعل محمد خان و جدم تاج محمد خان ولد سرفراز خان، ولد سلطان احمد خان ولد بابه خان ریکایی باشی میباشد.

اینجانب در سال ۱۳۳۸خورشیدی شامل مکتب شاه ولیخان واقع در( شش درک) کابل گردیده، بعد از فراغت از صنف ششم، در سال ۱۳۴۵ خورشیدی به صنف هفتم لیسه ی استقلال شامل شده، بعد از فراغت از لیسه ی مذکور در سال ۱۳۵۰ خورشیدی در وزارت دفاع ملی به حیث مامور ملکی مقرر گردیدم و مدت نه سال در وزارتخانه ی مذکور ایفای وظیفه نمودم.

بعد اً به وزارت صحت عامه ی شامل کار گردیده، مدت دوازده سال در آن وزارت در رشته ی محاسبه و تشکیل بودجه ی عادی و انکشافی ایفای وظیفه نمودم. مدتی هم بحیث مدیر عمومی بودجه و تشکیل در چارچوب وزارت مذکور کارکردم و بالاخر از بد روزگار و حاکمیت استبدادی، «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» همراه با اعضای فامیلم به پاکستان مهاجر شدم و در آنجا به اساس پیشنهاد یکی از احزاب اسلامی، مدت دو سال اجرای وظیفه نمودم( البته در چوکات حکومت عبوری در أن سالها) تا آنکه به کشور پهناور کانادا هجرت نموده و اکنون با پنج فرزند وهمسرم در شهر تورانتو زند گی دارم.

بنده اولین دروس دینی و تربیت و تعلیم اساسی را در سن پنج سالگی تحت نظر پدربزرگ مادری ام شروع نموده بود م. مرحوم مغفور که از جنرالهای اعلیحضرت امان الله خان غازی بود، پدرش ( محمد علیخان) و پدرکلانش ( مستقیم خان) و جدش سر فراز خان و ولدیت بابه خان ریکا باشی بود آن مرحوم مرا به مسجد می برد و درسم را در محضر امام مسجد برایم دیکته میکرد و می آموخت. امام مسجد مان مرحوم مغفور ( مولوی صاحب عبد الله جان) که حدود هفتاد ساله بود، قرآن کریم را تدریس میکرد. بعد از سن پانزده سالگی، قرآن عظیم الشان را تمام نموده خواندن تفسیر شریف کابلی را شروع کردم و آنرا تا سن هجده سالگی به پایان رسانیدم.چون درعین زمان مکتب هم میرفتم. استادان خوبی داشتیم که ما را فرزند خطاب مینمودند و در قسمت تربیت مان نیز بذل مساعی مینمودند. همینکه در سال ۱۹۹۸ میلادی با مادرم برای فریضه ی حج رفته و برگشتم، تصمیم گرفتم در حد توان و با استفاده از سه ماخذ( قرآن کریم، تفاسیر و احادیث شریف و همچنان فقه شریف و علاوه برآن از نظریات مثبت دانشمندان جهان اسلام و غیر اسلامی راجع به دین مبین اسلام وحدانیت خداوند تعالی(ج) و سنت عملی رسول اکرم( ص) شروع به کار تحقیق نمایم که از آنزمان تا حال ( مدت ۲۷ سال) میگذرد همچنان با استفاده از دانش مفسر مرحوم ( محمد یعقوب خان) و جناب پروفیسر داکتر ( سید جان بیان) در تورانتو مستفید گردیده از فیوضات علم ایشان در کار تحقیقاتی خویش کار گرفته ام. البته قابل یاد آوری و غور و تامل است که هر رساله یا کتاب بنده از نظر استادان مذکور و نیز از نظر پروفیسر داکتر محمد عباس خان عبادی و سایر بزرگان مانند داکتر صاحب ( فضل غنی خان مجددی) و پروفیسر داکتر محمد ابراهیم عظیم نیز گذرانیده شده اند.

یعنی بعداز مرور و ملاحظه ی بزرگان متذکره، اقدام به طبع کتابهای خویش نموده و می نمایم.

انشا الله هر زمانیکه همه ی آنها بصورت نهایی به طبع برسند که با استفاده از پول حلال شخصی خودم انجام خواهند پذیرفت، بگونه ی رایگان به اختیار برادران و خواهران مومن و مسلمانم قرار داده خواهند شد. و من الله توفیق.

:کتابهای تالیف شده ام عبارتند از

یک – تعلیمات دینی. این کتاب در ظرف ده سال تکمیل گردیده درسال دو هزار و هشت اقبال چاپ یافته است.

دو – گنجینه ی سعادت و رستگاری در پرتو توحید در سال (۱۳۹۸) درتورانتوی کانادا چاپ گردیده است

سه – اسرار و حکمت علمی( قرآن کریم) در هستی کا ینات و مخلوقات

چهار – خود شناختن، خدای متعال و بزرگ را شناختن) احکام قرآن کریم و.مطابق علم و تکنابیولوژی.

.پنج – زند گینامه ی مختصر دانشمندان و علمای کرام

.شش – زند گی نامه ی مختصر عرفا و شعرای کرام

هت – فلسفه و حکمت علمی و صحی نماز، وضو و غسل

هشت – کتاب زند گی مختصر حضرت رسول اکرم( صلی الله علیه و سلم)

نه – حقیقت راه دین مبین اسلام

ده – رکاینان و ریکا خانه و کابل قدیم

***

ارسالی : دکتور فیض الله نهال ایماق

25 جولای
۱ دیدگاه

دوبیتی ها

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دوبیتی ها

همان دلبر که دل  از  من گرفته

غم   عشقش  مرا   دامن گرفته

هوس کردم شبی  باشم  کنارش

که عشقش در دلم خرمن گرفته
—————-

طوافِ  کعبهُ  عشقت   نیاز است

به یادت سینه د سوز وگدازاست

کنم   سجده  به   طاقِ  ابروانت

گناه من به دستِ  بی  نیاز است
——————-

تزلزل را ز دل   بیرون  بدر کن

بیا  در شهر دل  عزم  سفر کن

نهفته  عشق  تو  در  سینهً  من
بیا جانم ، شبی  با من سحر کن

——————-

کنون در بحر این دل جا گرفتی

به  قلبم  سوژه  و  معنا  گرفتی

ز سرو سبزو شمشاد و صنوبر

عجب ،یک قامت رعنا  گرفتی

——————-

بدل   دارم   تمنایی   به   سویت

ببینم   روی     زیبای   نیکویت

میانِ سینه‌  ام رازی  نهفته ست

که می سوزد  دلم   در آرزویت

✍ عالیه میوند 

  ۲۰۲۶ / ۳ / ۲۴

25 جولای
۳دیدگاه

لافِ سلیمانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

لافِ سلیمانی

تو لافِ بی ‌جا می‌ زنی ، خود را تو بالا می‌ زنی

 از قهرِ طوفان  بی‌ خبر، در عمقِ دریا  می‌ زنی

 با موج اگر بازی کنی ، ساحل زِ دستت می‌ رود

 بی‌کشتیِ عقل و خرد ، دل را به صحرا می‌ زنی

 هر کس نداند قدرِ خویش، افتد به  دامِ خویشتن

 آیینه را  بشکسته‌ای ، بر چهره سیما  می‌ زنی

 آرام باش و راهِ حق ، با صبر و  دانایی  گزین

 چون  تند بادی ناگهان ، آتش به  دنیا می‌ زنی

 لافِ  سلیمانی  مزن  ،  دنیا  به کامِ  کس  نشد

 با این همه کبر وغرور، سر بر  ثریّا  می‌ زنی

 نیستی  تو  دانایِ  جهان ، تمثیلِ بوعلی مکن

 قارون نگردیدی  هنوز،  قصرِ کسرا می‌ زنی

دونالد ترامپِ  بی‌ حیا، آخر شوی  پرت  و فنا

 دعویِ  فرعونی مکن ، در نیل  شنا  می‌ زنی

با شعرِ تر گویم به تو گاه مختصر گویم به تو

 ازجنگ و فتنه دست بدار گه زورِ بی‌جا می‌ زنی

 بشیر شیرین سخن

25 جولای
۳دیدگاه

قصیدهٔ :« هرات، نگینِ عشق و خرد»

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

قصیدهٔ :« هرات، نگینِ عشق و خرد»

به نامِ آن‌ که  ز نورِ  خویش دل‌ ها  را  توان بخشید

به  خاکِ  تیرهٔ  عالم   فروغِ    جاودان  بخشید  

ز مهرِ  اوست  که  در سینه‌ ها  چراغِ  وفاست

به هر دلِ خسته  ز  لطفِ   خود  امان  بخشید  

سلام   با د  به  هرات  ، ای  دیارِ  اهلِ   صفا

که  حق  به  خاکِ  تو عطرِ گلِ  جنان  بخشید  

تو شهرِ معرفتی ، شهرِعشق و شور و شعور

که   نامِ   پاکِ   تو  را    دفترِ  زمان  بخشید  

ز هر  کوچهٔ   تو   نغمهٔ    خرد     بر خاست

که  رودِ   شعرِ  تو   آوازِ   بی ‌کران   بخشید  

ز هری‌  رودِ  تو  آموخت   دل   طریقِ روان

که موجِ خویش  به  دریایِ   بی‌کران  بخشید  

ز خاکِ توست  که  برخاست  عارفانِ  بزرگ

خدا   به   جانِ   آنان    نورِ  آسمان   بخشید  

ز  پیرِ  هرات  ،  آن   رهروِ   طریقِ    یقین

خرد  به  اهلِ  محبت  درسِ  جاودان بخشید  

ز جامی   و ز   بهزاد  و اهلِ   فضل  و هنر

جهان   ز  نامِ    تو  رنگِ   گلستان  بخشید  

هرات  ، ای   نگینِ   تابانِ   خراسانِ   کهن

خدا به نامِ  تو عزت ،  شکوه و شان بخشید  

امامِ   فخرِ  رازی  ،  آن  حکیمِ  بحرِ  علوم

به   اهلِ   معرفت   اندیشهٔ   جهان   بخشید  

امیرِ   نثر   و   سخن  ،   علیشیرِ    نَوایی

به شعرِ تُرکِ  خراسان شکوهِ جان  بخشید  

ز  واعظِ  کاشفی  آمد  نسیمِ   حکمتِ  ناب

که بر دلِ اهلِ  معنا  صفایِ   بیان   بخشید  

استادِ  مشعلِ   اندیشه  ،  آن   چراغِ   هنر

به نسلِ  نو نفسی گرم و بی‌  کران  بخشید  

ندایِ  نادیا انجمن ، چو صبحِ  روشنِ عشق

به   دخترانِ  وطن  شورِ بی‌  امان  بخشید  

سخا ،  ضیاءِ  حقیقت ، آن  استادِ   سخنور

به   شعرِ پاکِ  هرات  آفتابِ   جان  بخشید  

فدای  نغمه ‌پرداز ،  آن  بلند   آوازهٔ   شعر

به  دفترِ عشق ،  صد ها  گلِ  نهان  بخشید  

بهره ،  استادِ  فرزانه  ، آن   نگارندهٔ  نور

به   اهلِ   دانشِ  ما درسِ  جاودان  بخشید  

بشرِ هروی  ،  آن  گوهرِ سخن‌  پردازِ پاک

به شعرِ نابِ  هرات  رنگِ  ارغوان  بخشید  

تمنا  ،   آن  دلِ    آتش‌   زبانِ    اهلِ   هنر 

به  سینهٔ   خسته   امیدِ   بی‌ کران   بخشید  

کاظمی ،  آن  شاعرِ اندیشه  و لطافتِ  ناب

به  شعرِ امروزِ ما  لطفِ   نو جوان  بخشید  

و ده‌ ها  شاعرِ  دیگر ،  چو اخترانِ   سخن

که هر یکی  به هر اتش  هزار شان  بخشید  

قلم ز خاکِ  تو برخاست  چون  پرندهٔ عشق

و بالِ  خویش  به  افلاکِ    داستان   بخشید  

نه خشتِ  توست فقط خشت ، بلکه  گنجِ هنر

که هر وجب ز زمینت   هزار  نشان  بخشید  

مناره ‌ های  تو  گویند    با   زبانِ   سکوت  

که  عشق   راهِ  بشر سویِ بی‌ نشان بخشید  

اگر چه   بادِ   حوادث    وزید    بر   پیکرت

خدا   به   صبرِ  تو  نیرویِ  جاودان  بخشید  

شکستی  و  دوباره  چو سرو  قامت  کردی

که حق به ریشهٔ تو قدرتِ استواران بخشید  

هنوز  در دلِ  تو  مشعلِ  امید فروزان است

که پروردگار به شب‌ ها  چراغِ  جان بخشید  

ز  خانه  ‌های   تو آید   صدایِ  مهر و ادب

که  علم  بر دلِ  فرزندانِ  تو  جهان  بخشید  

ز  مادرانِ   تو آموخت   نسلِ   نو این  راز      

که دانش است همان گوهرِ گران‌ بها بخشید  

ز  دخترانِ   تو   برخاست     شورِ   دانایی

که  فکر  را   به   بلندایِ   آسمان   بخشید  

نه جنگ و  کینه بماند ، نه رنج و تیرگی‌ ها

که عشق  راهِ   رهایی  به  مردمان  بخشید  

وطن  ز همدلی  آباد  و روشن  خواهد  شد

که   اتحاد  به  دل‌  ها   توانِ  توان  بخشید  

بمان   همیشه   درخشان   میانِ  دفترِ عشق

که حق تو را شرفِ روزگار و جهان بخشید  

فائز  از مهرِ تو این  قصه  را به  پایان برد

که هر اتش  به دل ، عشقِ  جاودان بخشید  

خلیل الله فائز تیموری 

۱۴۰۵/۴/۲۵ خورشیدی 

تهران — ایران