۲۴ ساعت

13 سپتامبر
۳دیدگاه

داغِ پامیر و هندوکش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

تو با این سیاستِ ناساز کشور  را چتل کردی

تو اقشارِ وطن را دست بستی و کسل کردی 

تو  در  اوجِ   غرورِ  نا بسامانت  سوار   استی

تو با  صد  عقده  مردم  را  گرفتارِ  اجل  کردی

تو پیر و کودک و نسلِ جوان در خاک  افکندی

تو  نام  بانوان  را  هر  کجا  برده  دغل  کردی

تو  نفرت  کردی  از یار و  رفیقِ نیک اندیشت 

تو هرجا فتنه پروردی و دشمن را بغل کردی

تو اسم  خائینِ  یک  قرن  را از یادمان  بردی

تو از بس در خطوطِ دشمنِ ملت عمل کردی 

تو تاریخ و  نشان  سر بلندی  را  کجا بردی؟

تو پامیر و تو هندوکش به خاکستر دبل کردی  

تو خود  را  باختی  در بازی  از قبل سنجیده 

تو خود حیران شدی و حس ما را در خلل کردی 

تو از من بردی آن ابیات سبز عشق و عرفان را 

تو با اعمال زشتت جاری بر من این غزل کردی 

تو بردی  آبروی  احمد و محمود  و  یک ملت

تو با این خود سری ها شهرت ما را مثل کردی

———-

بامداد یکشنبه ۲۳ سنبله ۱۳۹۹ خورشیدی 

 برابر با ۱۳ سپتمبر ۲۰۲۰ ترسایی 

احمد محمود امپراطور

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

چمنزار ِخیال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

چمنزارِ خیال

 لحظه یی   در    گذرِ   خاطره  ها

 دلُ شوریدهُ من باز تمنای تو کرد

 غصه  ها  رختِ  سفر  بر  بستند

 و  چمنزارِ خیالم  همهُ   گلهایش

 هوسِ بوی خوش و عطرِ سمن سای تو کرد

 بودنت فصلِ بهارانِ مرا تا به همیش

 سبز    و     شاداب    نگهمیدارد

 و   نگاهت    به    سراپای   دلم

بذر   پاکی    و   وفا     می کارد

 دلِ  من  خسته و  پاییزی  نیست

 رنگِ     آلالهُ    دشستان   است

 همچو گل های شقایق به چمن

 رنگِ  باغ  و  سمن و  بوستان است

 فصلِ     پاییز    ندارد    دلِ    من

 با تو هر  غصه  مرا  پایان  است

 مریم نوروززاده هروی

 یازدهم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 هلند

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

شرح شعر سفرنامۀ زندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

شرح شعر سفرنامۀ زندگی

شاعر: رسول پویان

*********************

این شعر را می‌توان یک «کیهان‌نامه ـ انسان‌نامه» دانست؛ یعنی روایت از طبیعت و پیدایش جهان آغاز می‌شود، از زمین و تکامل حیات عبور می‌کند، به پیدایش انسان و تمدن می‌رسد، سپس وارد قلمرو ذهن، ناخودآگاه، عشق، اخلاق، جنگ و معنای زندگی می‌شود و سرانجام دوباره به جهانی فراتر از زمان و مکان ختم می‌گردد.

نکتهٔ مهم این است که شعر در بسیاری از جاها زبان علمی را با زبان نمادین و عرفانی درهم می‌آمیزد. بنابراین بعضی گزاره‌های آن را نباید به‌عنوان ادعاهای دقیق علمی خواند؛ بلکه باید دید شاعر چگونه از مفاهیم علمی برای بیان یک جهان‌بینی فلسفی استفاده کرده است.

۱. نگاه کلی: «سفرنامهٔ زندگی» چیست؟

عنوان شعر بسیار معنادار است:

«سفرنامۀ زندگی در گذر
کتابِ پرنقش و رنگ و نگار»

زندگی در اینجا یک سفر است، نه یک وضعیت ثابت. این سفر از:

طبیعت → کیهان → زمین → حیات → انسان → تمدن → ذهن → ناخودآگاه → عشق → خرد → حقیقت

حرکت می‌کند.

در واقع، ساختار شعر شبیه یک حرکت مارپیچی است: از جهان بیرونی شروع می‌شود، به درون انسان می‌رود و در پایان دوباره به عالمی ناشناخته و فراتر بازمی‌گردد.

۲. شرح علمی

الف) آغاز شعر: طبیعت به‌عنوان نخستین مدرسهٔ هستی

شعر با نی، آبشار، کوه، قناری، کبک، گلستان، ماهتاب، جویبار، غروب و طلوع آغاز می‌شود:

نوای   نی  و    نغمۀ   آبشار
هوای خوش دامن کوهسار

از دید علمی، این بخش تصویری از تنوع و پیچیدگی سامانه‌های طبیعی است.

کوه، آب، گیاه، پرنده، نور خورشید و چرخهٔ شب و روز، اجزای یک شبکهٔ به‌هم‌پیوسته‌اند. زندگی انسان نیز خارج از این شبکه نیست.

حتی از منظر بوم‌شناسی، انسان را نمی‌توان موجودی مستقل از محیط دانست؛ اکسیژن، آب، غذا، دما، خاک، میکروارگانیسم‌ها و زیست‌بوم‌ها همگی در امکان ادامهٔ حیات انسان نقش دارند.

پس شعر پیش از آنکه انسان را «شهریار» بداند، او را در دل طبیعت قرار می‌دهد.

ب) سیاه‌چاله‌ها و جهان ناشناخته

یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های شعر:

بسی  عالم  اندر  سیه‌ چاله‌  ها
گهی غیب و گاهی شود آشکار

اینجا شاعر از سیاه‌چاله به‌عنوان نماد ناشناختگی کیهان استفاده می‌کند. از نظر فیزیک، سیاه‌چاله ناحیه‌ای از فضا-زمان است که میدان گرانشی آن به اندازه‌ای شدید است که پس از افق رویداد، حتی نور نیز نمی‌تواند به بیرون بازگردد.

اما عبارت «عالم اندر سیاه‌چاله‌ها» از نظر علمی یک گزارهٔ اثبات‌شده نیست. این ایده در حوزهٔ برخی فرضیه‌ها و مدل‌های نظری کیهان‌شناختی مطرح شده، اما نباید آن را واقعیت قطعی علمی تلقی کرد.

از نظر فلسفی، اما بسیار قدرتمند است:

هرچه علم بیشتر پیش می‌رود، مرزهای ناشناخته نیز آشکارتر می‌شوند.

یعنی «دانستن» پایان مجهولات نیست؛ گاهی خودِ دانش، دروازهٔ مجهولات تازه است.

ج) نور و تاریکی

اگر   بر  رخ  هستی  بنگرید
تجلی نور است در چنگ تار

و:

سیاه و سپید است در کائنات
دو نیرو بر کل  هستی  سوار

در اینجا «نور» و «تاریکی» هم معنای فیزیکی دارند و هم نمادین. از نظر فیزیکی، جهان واقعاً مجموعه‌ای از دو نیروی سادهٔ «نور و تاریکی» نیست. این تعبیر اگر تحت‌اللفظی خوانده شود، علمی نیست.

اما اگر «نور» را نماد انرژی، آشکارگی، نظم، شناخت و وجود و «تاریکی» را نماد ناشناختگی، فقدان اطلاعات، آشوب یا بخش‌های پنهان واقعیت بدانیم، معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

همچنین:

نهان است نیروی تاریک نیز
به  مقدار  افزون  در بیروبار

احتمالاً اشاره‌ای شاعرانه به مادهٔ تاریک و انرژی تاریک دارد. ولی این دو را نباید یکی دانست. در کیهان‌شناسی معاصر، مادهٔ تاریک و انرژی تاریک دو مفهوم متفاوت‌اند و ماهیت دقیق هر دو هنوز موضوع پژوهش است. بنابراین شعر در اینجا بیشتر از علم الهام گرفته تا اینکه یک بیان دقیق فیزیکی ارائه کند. درک این واژگان در فیزیک کلاسیک دشوار است.

۳. زمین و تکامل

یکی از علمی‌ترین بخش‌های شعر:

زمانی   زمین   بود   آتشفشان
ولی  چیره  شد   بارش  تندبار

زمستان یخ هم به  پایان رسید
زمین زنده  شد  تا که  آمد بهار

بدُشوار بگذشت  پنج  انقراض
دل خسته را زنده کرد  روزگار

اینجا شاعر به تاریخ پرفرازونشیب زمین اشاره می‌کند.

زمین اولیه بسیار متفاوت از زمین امروزی بوده است. آتشفشان‌ها، برخورد اجرام آسمانی، تغییرات شدید اقلیمی، تشکیل اقیانوس‌ها و دگرگونی ترکیب جو، بخشی از تاریخ سیارهٔ ما هستند.

اشاره به پنج انقراض بزرگ نیز با مفهوم علمی «پنج انقراض جمعی بزرگ» سازگار است؛ یعنی دوره‌هایی که بخش بسیار بزرگی از گونه‌های زیستی در بازه‌ای نسبتاً کوتاه از مقیاس زمین‌شناختی از بین رفته‌اند.

اما نکتهٔ مهم‌تر شعر این است:

انقراض پایان مطلق نیست؛ گاهی زمینهٔ ظهور شکل‌های تازهٔ حیات را فراهم می‌کند.

این همان جایی است که علم به فلسفه نزدیک می‌شود.

۴. زمین کوچک و انسان بزرگ‌پندار

این بیت از زیباترین اندیشه‌های شعر است:

زمین  ذرۀ  کوچکی  در فضا
که دارد ز هستیِ کل یادگار

و سپس:

بمیزان عمر جهان هیچ نیست
دوروزی که  آدم  بُوَد  شهریار

اینجا شاعر با مقیاس کیهانی، غرور انسان را به چالش می‌کشد. عمر کیهان در مقایسه با عمر تمدن انسانی بسیار عظیم است. انسان در مقیاس کیهانی موجودی بسیار جوان است. از این منظر، عبارت «آدم بود شهریار» طعنه‌آمیز است:

موجودی که تنها برای مدتی بسیار کوتاه بر سیاره‌ای کوچک زندگی می‌کند، چگونه می‌تواند خود را مالک مطلق هستی بداند؟

این ایده به چیزی نزدیک می‌شود که در فلسفهٔ معاصر می‌توان آن را نوعی فروکاستن خودبزرگ‌بینی انسان در برابر مقیاس کیهانی دانست.

۵. علم و مفهوم تکامل

جهان در تغییر و  تکامل بود
نماند کسی در جهان پایدار

این بیت یکی از محورهای اصلی شعر است.

«تغییر» ویژگی بنیادین طبیعت است. ستارگان متولد می‌شوند و می‌میرند، گونه‌ها پدید می‌آیند و منقرض می‌شوند، زمین دگرگون می‌شود و جوامع انسانی نیز تغییر می‌کنند؛ اما باید میان دو مفهوم فرق گذاشت:

تغییر کیهانی با تکامل زیستی یکی نیست.

در زیست‌شناسی، تکامل به تغییر ویژگی‌های وراثتی جمعیت‌ها در نسل‌های پی‌درپی گفته می‌شود؛ نه اینکه هر تغییر طبیعی الزاماً «تکامل» باشد. شعر اما از «تکامل» معنایی بسیار وسیع‌تر و فلسفی گرفته است:
هستی در حرکت است و هیچ صورت ثابتی ابدی نیست.

۶. از طبیعت به انسان و تمدن

نقطهٔ عطف شعر اینجاست:

حیات از نخستین نفس در طبیعت
به  قانون  هستی   بود    سازگار

و سپس:

جدا شد زمام طبیعت چو دل
نهاد سر به  زانوی  پروردگار

شاعر از «طبیعت» به «فرهنگ» عبور می‌کند. انسان تنها با غرایز طبیعی زندگی نمی‌کند؛ زبان، اخلاق، قانون، دین، اقتصاد، سیاست، هنر و تمدن را ایجاد کرده است؛ اما شعر بلافاصله روی دیگر تمدن را نشان می‌دهد:

بنای تمدن اگرچه خوش است
ولی   قدرت  افتاد  در  انحصار

یعنی تمدن دو چهره دارد:

آفرینش و ویرانگری.

انسان همان موجودی است که هم شعر می‌سراید و هم جنگ به راه می‌اندازد؛ هم قانون می‌سازد و هم می‌تواند قانون را برای سلطه به کار گیرد.

۷. نقد تاریخی قدرت، دین و برده‌داری

بخش:

درِ دوزخِ برده‌داری  گشود
در آن برده گردید ابزار کار

و:

ربود حق  ذاتی  انسان، داد
به شاهان و بازیگران اختیار

یک نقد روشن سیاسی ـ اخلاقی است.

شاعر معتقد است انسان در فرآیند تمدن، گاهی حق طبیعی و ذاتی انسان‌ها را از آنان گرفته و به ساختارهای قدرت سپرده است.

سپس:

به   نام  خدا ، تیغِ  دودم  بزد
بکشت آدمی و نمودش غبار

این بیت را می‌توان نقد سوءاستفاده از امر مقدس برای خشونت دانست. البته اینجا شاعر میان «خدا» و «استفادهٔ انسانی از نام خدا» تمایز نمی‌گذارد و همین موضوع از منظر فلسفی جای بحث دارد.

خوانش دقیق‌تر می‌تواند این باشد:

مسئلهٔ شعر خدا نیست؛ مسئله تبدیل باور مقدس به ابزار قدرت است.

۸. فلسفهٔ ذهن: زندان اصلی کجاست؟

از اینجا شعر بسیار جالب می‌شود:

به  زنجیر  اوهام  بستند ذهن
دو پای عمل را به هم استوار

و:

دهد عقل دانا به مفهوم ذهن
به هنگام  کار  و  عمل اعتبار

اینجا شاعر وارد فلسفهٔ ذهن و روان‌شناسی می‌شود. انسان فقط توسط شرایط بیرونی محدود نمی‌شود؛ گاهی باورهای خودش زندان او هستند.

تعصب، ترس، پیش‌داوری، خاطرات، تصور از خود، نیاز به تأیید دیگران و داستان‌هایی که دربارهٔ جهان برای خود می‌سازیم، می‌توانند رفتار انسان را تعیین کنند.

به تعبیر شعر:

زنجیر بیرونی ممکن است برداشته شود، اما اگر زنجیر در ذهن باقی بماند، انسان هنوز آزاد نیست.

۹. ناخودآگاه و میراث ژنتیکی

این بخش بسیار قابل توجه است:

به غار درون اژدها  خفته است
به دانش شود رام و گردد مهار

و: ز ژرفای اندیشه

از رنج کهن‌ترس مانده هنوز
ز  عهد  سرما، ز دور  شکار

و:

ز ژرفای اندیشه و قلب ژن
برون کن ارثِ  علیل و نزار

شاعر در اینجا میان روان‌شناسی، تکامل و ژنتیک پلی می‌زند. ایدهٔ کلی این است که برخی ترس‌ها و واکنش‌های انسانی ریشه‌های بسیار قدیمی دارند؛ مثلاً مغز انسان امروز محصول تاریخ بسیار طولانی تکامل است.

اما «قلب ژن» و «ارث ترس» را نباید دقیقاً به این معنا گرفت که هر تجربهٔ روانی مستقیماً در DNA ذخیره می‌شود. این موضوع از نظر علمی بسیار پیچیده‌تر است.

با این حال، ایدهٔ شعر از نظر روان‌شناختی مهم است:

انسان امروزی گاهی با مغزی تکامل‌یافته برای شرایط گذشته، در جهانی کاملاً جدید زندگی می‌کند.

۱۰. فلسفهٔ شعر: انسان آزاد است یا گرفتار؟

یکی از پرسش‌های مرکزی شعر این است:

آیا انسان سرنوشت خود را می‌سازد یا اسیر نیروهایی است که از گذشته به او رسیده‌اند؟

از یک سو می‌گوید:

زنجیر     و        قانون     گشت
دلی در کمند و سری در فسار

از سوی دیگر:

کلید در خانه در دست ماست
چه اندوه آید چه  یار  غمخوار

اینجا شعر به موضعی نزدیک به آزادی مسئولانه می‌رسد. یعنی انسان همه‌چیز را کنترل نمی‌کند، اما نسبت به واکنش و انتخاب خودش مسئول است. این دیدگاه نه جبر مطلق است و نه اختیار مطلق.

به بیان ساده:

این بیت از نظر فلسفی ستون مرکزی شعر است:

کلید در خانه در دست ماست
چه اندوه آید چه یار  غمخوار

در اینجا «خانه» می‌تواند نماد ذهن و روان باشد و «کلید» نماد آگاهی و انتخاب.

شاعر نمی‌گوید رنج وجود ندارد؛ بلکه می‌گوید رابطهٔ ما با رنج تا حدی قابل تغییر است. این ایده به فلسفه‌های مختلف نزدیک می‌شود: از رواقی‌گری گرفته تا برخی مکاتب روان‌شناختی و عرفانی.

۱۲. عشق در برابر تعصب

یکی از تقابل‌های اصلی شعر:

چرا مرده‌دلان عاشق‌کش‌اند
تعصب کند عشق را سربدار

در اینجا شاعر میان دو نیروی انسانی تضاد برقرار می‌کند:

تعصب ↔ عشق

تعصب جهان را قطعی و بسته می‌کند؛ عشق جهان را باز می‌کند.

تعصب می‌گوید:

«حقیقت نزد من است.»

عشق می‌گوید:

«حقیقت بزرگ‌تر از من است.»

از این جهت، عشق در شعر فقط رابطهٔ عاطفی میان دو انسان نیست؛ بلکه نوعی گشودگی وجودی است.

۱۳. عرفان: نور، عشق و بقا

در خوانش عرفانی، مهم‌ترین واژه‌های شعر عبارت‌اند از:

نور، هستی، عشق، دل، خدا، بقا، فنا، تاریکی، تجلی.

مثلاً:

دل از نور هستی منور شده است
سیاه   و    سپیدند   از    یک   تبار

این بیت را می‌توان با مفهوم عرفانی تجلی مرتبط دانست.

در عرفان، عالم می‌تواند به‌مثابه عرصهٔ ظهور حقیقت دیده شود. نور و ظلمت نیز الزاماً دو اصل مستقل و هم‌رتبه نیستند؛ ممکن است دو نحوهٔ ادراک یا دو سطح از ظهور و عدم ظهور حقیقت باشند.

اما باید احتیاط کرد: این شعر دقیقاً بیانگر یک مکتب عرفانی مشخص نیست. بیشتر یک عرفان شخصی و تلفیقی دارد که عناصر عرفان ایرانی ـ اسلامی، طبیعت‌گرایی و اندیشهٔ مدرن را کنار هم قرار می‌دهد.

۱۴. «بقا در تمنای عشق دل است»

بقا در تمنای عشق دل است
که سوز خزان را  کند  نوبهار

این بیت یک مفهوم عمیق عرفانی دارد.

در عرفان، «بقا» معمولاً در برابر «فنا» قرار می‌گیرد. انسانِ محدود و خودمحور باید از «منِ کوچک» عبور کند تا به حقیقتی وسیع‌تر برسد. در این شعر، عشق وسیله‌ای برای غلبه بر «خزان» است.

خزان = فرسودگی، مرگ، افسردگی، زوال
بهار = تجدید، زایش، امید، معنا

بنابراین عشق در شعر نوعی نیروی تجدیدکنندهٔ وجود است.

۱۵. «چشم یار» و باده

درِ عیش و مستی اگر بسته‌اند
خم باده  نوشید   از   چشم یار

این تصویر کاملاً با سنت ادبی ـ عرفانی فارسی آشناست. «باده» در شعر عرفانی الزاماً شراب واقعی نیست؛ می‌تواند نماد شور عشق، معرفت، بی‌خودی و رهایی از خود باشد. «چشم یار» نیز می‌تواند سرچشمهٔ معرفت و عشق باشد.

پس:

مستی = خروج موقت از خودِ محدود

و

چشم یار = مواجهه با حقیقت از طریق عشق.

۱۶. اما خدا در این شعر چگونه است؟

در پایان می‌خوانیم:

خداوند مهر و خرد عادل است
به  انسان   دانا   دهد   اقتدار

این خدا، خدای مهر + خرد + عدالت است.

این ترکیب مهم است. شاعر خدایی را نمی‌خواهد که صرفاً موضوع ترس و اطاعت باشد؛ بلکه خدایی را ترسیم می‌کند که انسان را به دانایی و توانایی دعوت می‌کند. در این نگاه، انسانِ دانا باید توانمند باشد، اما قدرت او باید در خدمت عدالت و مهر قرار گیرد.

بنابراین سه‌گانهٔ مهم شعر چنین است:

خرد → قدرت → مسئولیت

اگر قدرت بدون خرد باشد، به استبداد می‌رسد؛ اگر خرد بدون قدرت باشد، ممکن است بی‌اثر بماند؛ و هر دو بدون مهر و اخلاق می‌توانند خطرناک شوند.

۱۷. معنای «نور خرد»

به نور خرد آدم انسان شود
وگرنه دد و دیو گردد شمار

این شاید صریح‌ترین تعریف انسان در شعر باشد. از دید شاعر، انسان بودن صرفاً یک ویژگی زیستی نیست؛ یک دستاورد اخلاقی و عقلانی است.

ممکن است موجودی از نظر زیست‌شناختی «انسان» باشد، اما اگر خرد، وجدان و اخلاق را تعطیل کند، در رفتار به «دد و دیو» نزدیک شود. این اندیشه سابقهٔ بسیار طولانی در فلسفه و ادبیات دارد.

در نتیجه:

انسان زاده می‌شود؛ اما انسانیت را باید ساخت.

۱۸. زمین در برابر طلا

اگر مال و زر مایۀ رنج شد
زمین  بهتر  از  کاخ  زرنگار

اینجا شعر به یک فلسفهٔ سادگی و زمین‌گرایی می‌رسد.

ثروت وقتی وسیله است، می‌تواند مفید باشد؛ اما وقتی به هدف نهایی تبدیل شود، انسان را از زندگی جدا می‌کند. «زمین» در برابر «کاخ زرنگار» نماد بازگشت به امر بنیادی است:

خاک، طبیعت، زندگی واقعی، نیازهای اساسی.

۱۹. جنگ اتمی: علم بدون اخلاق

حذر کن ز جنگ اتم، ای بشر
که هرگز  نماند  جهان برقرار

اینجا یکی از مهم‌ترین پیام‌های مدرن شعر ظاهر می‌شود. انسان توان علمی خود را بسیار سریع افزایش داده، اما پرسش این است:

آیا اخلاق او نیز به همان اندازه رشد کرده است؟

این همان پارادوکس تمدن مدرن است: انسان می‌تواند انرژی هسته‌ای را مهار کند، اما آیا می‌تواند خشم، طمع، تعصب و میل به سلطه را مهار کند؟

اگر پاسخ منفی باشد، دانش می‌تواند به جای نجات، وسیلهٔ نابودی شود.

۲۰. تحلیل ادبی

از نظر ادبی، شعر دارای چند ویژگی برجسته است.

الف) قالب

شعر به غزل یا قصیدهٔ کلاسیک متعارف شباهت ظاهری دارد، اما از نظر وزن عروضی و ساختار قافیه، کاملاً در چارچوب یک قالب کلاسیک منضبط قرار نمی‌گیرد.

در عوض، از موسیقی شعر سنتی استفاده می‌کند:

  • قافیه‌های فراوان
  • پایان‌بندی‌های هم‌آوا
  • واژگان فارسی و عربی کلاسیک
  • ترکیبات ادبی
  • تصویرسازی طبیعت
  • تشبیه و استعاره

بنابراین می‌توان آن را نوعی شعر اندیشه‌محور با زبان کلاسیک‌گرا دانست.

۲۱. قافیه و موسیقی

تکرار پایان‌هایی مانند:

آبشار، کوهسار، هزار، جویبار، آشکار، بحار، سیار، بهار، پایدار، داغدار، شهریار، نگار، شمار…

یک موسیقی پیوسته ایجاد می‌کند.

واژهٔ «ار» تقریباً مثل نخ موسیقایی، ابیات مختلف را به یکدیگر متصل می‌کند. این انتخاب با مضمون «سفر» هم هماهنگ است؛ چون شعر با وجود تغییر موضوع، از نظر آوایی پیوستگی خود را حفظ می‌کند.

۲۲. طبیعت در شعر فقط طبیعت نیست

آبشار، کوه، قناری، کبک، گلستان، ماهتاب، صحرا، توفان، دریا، شب، طلوع و بهار، فقط عناصر تزئینی نیستند.

آن‌ها هرکدام یک مفهوم انسانی نیز پیدا می‌کنند.

مثلاً:

بهار = تولد دوباره
خزان = فرسودگی
شب = ناشناختگی
نور = آگاهی
تاریکی = جهل/مجهول
توفان = بحران
صحرا = خشکی و محرومیت
جویبار = جریان زندگی
گلستان = شکوفایی

بنابراین طبیعت در شعر تبدیل به یک زبان دوم برای بیان روان انسان می‌شود.

۲۳. تضاد، موتور اصلی شعر

شعر بر مجموعه‌ای از تضادها بنا شده است:

قطب اول قطب دوم
نور تاریکی
سیاه سپید
زندگی مرگ
طبیعت تمدن
آزادی زنجیر
خرد وهم
عشق تعصب
مهر خشونت
دانش جهل
زمین کاخ
بهار خزان
آرامش اضطراب
انسان دد و دیو
زمان بی‌زمانی

این تضادها اتفاقی نیستند. شاعر می‌خواهد نشان دهد هستی و زندگی انسان در یک وضعیت کاملاً یک‌دست قرار ندارند؛ بلکه از کشمکش نیروهای متضاد ساخته شده‌اند.

۲۴. زیباترین استعارهٔ شعر: مغز به‌عنوان دکان

به دکان تاریک ذهن بشر
هزاران متاع در یمین و یسار

این تصویر بسیار خلاقانه است.

ذهن به «دکان» تشبیه شده و افکار به «کالا»

و بعد:

فروشنده  و  مشتری  رو   به  رو
سخن چون سلاحیست در کارزار

در اینجا زبان، فکر و ذهن تبدیل به بازار و میدان جنگ می‌شوند.

یعنی انسان همزمان:

فروشندهٔ باورهای خود
و
مشتری باورهای دیگران

است.

این استعاره را می‌توان حتی به عصر رسانه‌ها تعمیم داد: انسان هم محتوا تولید می‌کند و هم دائماً محتوای دیگران را خریداری و مصرف می‌کند.

۲۵. «دهقان پیر خرد»؛ استعاره‌ای بسیار مهم

ز   دهقان   پیر  خرد  یاد  گیر
نگهداری از بهرۀ کشت و کار

و:

به صحرای مغز و گلستان دل
نهال   خردمند   و   نیکو   بکار

اینجا یکی از زیباترین شبکه‌های استعاری شعر ساخته شده است:

مغز = زمین
دل = گلستان
فکر = بذر
خرد = کشاورز
دانش = آب
رفتار = محصول

در نتیجه، انسان باید ذهن خود را مانند زمین کشاورزی پرورش دهد. اگر بذر جهل و تعصب کاشته شود، محصول آن نیز همان خواهد بود. این مضمون را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد:

«کیفیت زندگی انسان تا حد زیادی تابع کیفیت بذرهایی است که در ذهن خود می‌کارد.»

۲۶. مهم‌ترین لایهٔ فلسفی شعر: از کیهان تا «من»

اگر شعر را به چند مرحله تقسیم کنیم، ساختار آن چنین می‌شود:

مرحلهٔ اول: جهان زیباست

آبشار، کوه، پرندگان، ماهتاب و طلوع.

مرحلهٔ دوم: جهان ناشناخته است

سیاه‌چاله، تاریکی، نور، کائنات.

مرحلهٔ سوم: زمین شکننده است

آتشفشان، عصر یخبندان، انقراض، زلزله.

مرحلهٔ چهارم: انسان موقت است

عمر انسان در برابر عمر کیهان بسیار کوتاه است: این همه سخن گفتن دربارهٔ علم، طبیعت، تکامل، ذهن و غیره.

مرحلهٔ پنجم: تمدن دوگانه است

هم سازنده است و هم سلطه‌گر.

مرحلهٔ ششم: ذهن می‌تواند زندان شود

اوهام، ترس، ناخودآگاه و تعصب.

مرحلهٔ هفتم: خرد راه رهایی است

دانش، آگاهی و اندیشه.

مرحلهٔ هشتم: عشق زندگی را احیا می‌کند

عشق در برابر خزان.

مرحلهٔ نهم: حقیقت فراتر از دانسته‌های ماست

و شعر با این بیت پایان می‌یابد:

برون از مکان وزمان عالمی
که آدم نداند یکی از هزار

این پایان بسیار مهم است.

شعر پس از این همه سخن گفتن دربارهٔ علم، طبیعت، تکامل، ذهن، خدا و عشق، سرانجام اعتراف می‌کند:

دانسته‌های انسان بسیار اندک است.

این اعتراف، شعر را از یک بیانیهٔ قطعی به یک اثر پرسشگر تبدیل می‌کند.

۲۷. رابطهٔ علم و عرفان در شعر

شاید جالب‌ترین ویژگی این اثر همین باشد.

شاعر در یک طرف دارد:

سیاه‌چاله، تکامل، انقراض، ژن، کیهان، اتم

و در طرف دیگر:

خدا، نور، عشق، دل، بقا، تجلی

قرار می‌دهد.

در نگاه نخست ممکن است این دو جهان ناسازگار به نظر برسند؛ اما شعر می‌خواهد بگوید:

علم دربارهٔ سازوکار جهان می‌پرسد؛ عرفان دربارهٔ معنای آن.

علم می‌پرسد:

«جهان چگونه کار می‌کند؟»

عرفان می‌پرسد:

«این بودن برای من چه معنایی دارد؟»

فلسفه می‌پرسد:

«از کجا می‌دانیم آنچه می‌دانیم درست است و بودن چه معنایی دارد؟»

و ادبیات کاری می‌کند که این پرسش‌ها به تجربهٔ انسانی و عاطفی تبدیل شوند.

۲۸. یک نکتهٔ قابل توضیح علمی

اگر بخواهیم شعر را کاملاً علمی ارزیابی کنیم، چند تعبیر نیازمند اصلاح یا تفسیر استعاری‌اند:

  • «دو نیرو بر کل هستی سوار» به معنای نیروی سیاه و سفید، بیان دقیق فیزیکی نیست. هرچند چیزهایی اند که انسان به یاری نور آن ها را دیده می‏تواند و در شعر سفید گفته شده اند و متباقی سیاه اند و قابل دید نیستند. یا همان ماده یا انرژی سیاه.
  • «نیروی تاریک» احتمالاً به ماده/انرژی تاریک اشاره دارد، اما این دو مفهوم علمی با «تاریکی» به معنای عرفانی یکی نیستند.
  • «عالم اندر سیاه‌چاله‌ها» فرضیه‌ای قطعی در علم امروز نیست؛ اما به عنوان یک نظریه در بین دانشمندان مطرح است.
  • «ارث ترس در قلب ژن» را‌ می‏تواند توضیح داد که انسان چگونه پدید آمده یا مغز چگونه کار می‌کند؛ اما به‌تنهایی آیا می‌تواند؛ عشق بدون خرد نیز می‌تواند کور شود. شعر آرمان خود را از ادعای «من حقیقت را می‌دانم» به فروتنی معرفتی می‌رساند؛ و این را، از نظر فلسفی نباید به معنای انتقال مستقیم خاطرات و ترس‌های اکتسابی از طریق DNA گرفت.
  • «تکامل» در شعر معنایی بسیار گسترده‌تر از اصطلاح تخصصی تکامل زیستی دارد.
  • «دو نیرو» دربارهٔ ساختار جهان ساده‌سازی شده است. هرچند در مجموع چیزهایی اند که دیده می‏شوند و اکثریت چیزهایی اند که تاریک اند و دیده نمی‏شوند. پس این سیاه و سفید مفاهیم کلی شده اند.

اما این موارد الزاماً ضعف شعری نیستند. شعر کتاب فیزیک نیست. مسئله زمانی ایجاد می‌شود که استعارهٔ علمی را به‌عنوان گزارهٔ دقیق علمی معرفی کنیم.

۲۹. یک نکتهٔ فلسفی قابل بیان

شعر گاهی میان سه مفهوم:

طبیعت، علم و اخلاق

پل مستقیم می‌زند؛ ولی این پل همیشه از نظر فلسفی معتبر نیست. مثلاً اینکه جهان «تکامل» یافته، به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که انسان باید اخلاقی یا خردمند باشد.

این همان فاصلهٔ معروف میان:

«آنچه هست»

و

«آنچه باید باشد»

است.

علم می‌تواند توضیح دهد که انسان چگونه پدید آمده یا مغز چگونه کار می‌کند؛ اما به‌تنهایی نمی‌تواند تعیین کند که انسان چگونه باید زندگی کند.

اینجاست که فلسفه و اخلاق وارد می‌شوند.

۳۰. جمع‌بندی نهایی

در عمیق‌ترین خوانش، این شعر را می‌توان داستان «تبدیل ماده به معنا» دانست.

سفر از آبشار و کوه آغاز می‌شود؛
به سیاه‌چاله و کیهان می‌رود؛
به زمین و تکامل می‌رسد؛
از زمین به حیات؛
از حیات به انسان؛
از انسان به تمدن؛
از تمدن به قدرت و جنگ؛
از قدرت به ذهن؛
از ذهن به ناخودآگاه؛
از ناخودآگاه به خرد؛
از خرد به عشق؛
و از عشق به ناشناختگی مطلق.

بنابراین قوس اصلی شعر چنین است:

طبیعت → حیات → انسان → تمدن → بحران → آگاهی → عشق → حقیقت

و پیام مرکزی آن را شاید بتوان در چهار گزاره خلاصه کرد:

۱. هستی در تغییر است.
هیچ صورت زمینی پایدار نیست.

۲. انسان کوچک است، اما آگاهی او بزرگ است.
در برابر کیهان ناچیز است، ولی می‌تواند دربارهٔ کیهان بیندیشد.

۳. بزرگ‌ترین زندان انسان ممکن است ذهن خودش باشد.
تعصب، ترس، وهم و قدرت‌پرستی می‌توانند از زنجیرهای آهنین خطرناک‌تر باشند.

۴. راه رهایی از ترکیب خرد و عشق می‌گذرد.
خرد بدون عشق ممکن است به قدرت سرد تبدیل شود؛ عشق بدون خرد نیز می‌تواند کور شود. شعر آرمان خود را در پیوند خرد، مهر، آزادی و آگاهی می‌بیند.

و شاید آخرین بیت، کل شعر را در یک جمله جمع می‌کند:

«برون از مکان وزمان عالمی
که آدم نداند یکی از هزار»

یعنی پس از تمام این سفر، حقیقت نهایی هنوز ناشناخته است. اینجا شعر از ادعای «من حقیقت را می‌دانم» به فروتنی معرفتی می‌رسد؛ و این، از نظر فلسفی، یکی از پخته‌ترین وجوه اثر است.

اگر بخواهم یک عنوان فلسفی برای جهان‌بینی این شعر انتخاب کنم، می‌گویم:

«کیهان‌شناسیِ عاشقانهٔ انسانِ خردجو»

چون شعر از علم برای شناخت جهان، از فلسفه برای پرسش از معنای آن، از عرفان برای جست‌وجوی حقیقت و از ادبیات برای زیستنِ عاطفی این پرسش‌ها استفاده می‌کند.

*********

از کیهان و تکامل تا خرد، آزادی و عشق

شرح مختصری بر دیدگا ه رسول پویان

درآمد

در شعر معاصر فارسی، ورود مفاهیم علمی به شعر سابقه‌ای طولانی ندارد و غالباً نیز به استفاده‌ای استعاری از چند واژهٔ علمی محدود می‌شود. در شعرهای رسول پویان، اما با پدیده‌ای گسترده‌تر مواجهیم: کیهان، تکامل، علم، فلسفه، انسان، تاریخ، جامعه، دین، آزادی، عشق و عرفان در یک شبکهٔ مفهومی منسجم قرار گرفته‌اند.

آثاری مانند «سفرنامهٔ زندگی»، «هستی، انسان و عدم»، «گوهر انسان»، «چشم تکامل»، «عشق تکامل»، «نوای تاریخ» و دیگر اشعار او که در سایت‏های انترنیتی انتشار یافته است، نشان می‌دهند که شاعر در پی پاسخ به مجموعه‌ای از پرسش‌های بنیادین است: هستی چیست؟ انسان از کجا آمده است؟ جایگاه انسان در کیهان کجاست؟ آیا تاریخ به سوی پیشرفت می‌رود؟ علم چه نقشی در رهایی انسان دارد؟ رابطهٔ عقل و ایمان چیست؟ عشق چه نسبتی با تکامل و معنای زندگی دارد؟ و سرانجام، آیا ورای جهان محسوس حقیقتی ناشناخته وجود دارد؟ 

از این منظر، جهان‌بینی پویان را می‌توان نوعی جهان‌بینی علمی ـ فلسفی ـ انسان‌گرایانه با گرایش عرفانی دانست؛ جهان‌بینی‌ای که در آن علم دشمن معنویت نیست، بلکه می‌تواند زمینهٔ پالایش معنویت از خرافه باشد.

۱. هستی در اندیشهٔ پویان: جهانی پویا و در حال شدن

نخستین اصل جهان‌بینی پویان، پویایی هستی است.

در شعر «هستی، انسان و عدم»، مفاهیم «بودن»، «شدن»، «تکامل» و «عدم» در یک شبکهٔ فلسفی قرار گرفته‌اند. او جهان را واقعیتی ایستا نمی‌بیند، بلکه آن را فرایندی مداوم از دگرگونی می‌داند. حتی انسان نیز مرحله‌ای ثابت و نهایی نیست؛ محصول یک تاریخ طولانی کیهانی و زیستی است. ۲۲۴Sahat

این نگاه با تصویر علمی امروز از جهان تا حد زیادی همخوان است: جهان، زمین، حیات و جوامع انسانی همگی تاریخ دارند و در طول زمان دگرگون شده‌اند. بنابراین «هستی» در شعر پویان بیشتر یک فرایند است تا یک «شیء.»

می‌توان این اصل را چنین صورت‌بندی کرد:

هستی، بودنِ محض نیست؛ هستی، شدن است.

این تلقی، شعر او را از یک جهان‌بینی کاملاً ایستا و سنتی دور می‌کند.

۲. کیهان‌شناسی شاعرانه

در آثار پویان، انسان در مرکز هندسی عالم قرار ندارد.

سیاه‌چاله، کهکشان، اتم، نیروهای طبیعت، نور، فضا، زمان و بی‌کرانگی مرتباً وارد شعر می‌شوند. در «سفرنامهٔ زندگی» نیز زمین در مقیاس کیهانی «ذره‌ای کوچک» معرفی می‌شود و عمر انسان در برابر عمر جهان ناچیز تلقی می‌گردد. در شعر «گوهر هستی و انسان» نیز شاعر مستقیماً به نیروهای بنیادی طبیعت و ساختار ماده توجه نشان می‌دهد .سایت Jame Ghor  و  ۲۲۴Sahat+1

این نگاه یک پیام فلسفی مهم دارد:

انسان باید عظمت خود را بدون فراموش کردن کوچکی کیهانی‌اش بشناسد.

این موضوع به یک مسئلهٔ مهم فلسفهٔ معاصر نیز نزدیک است: انسان از یک سو موجودی بسیار کوچک در کیهان است و از سوی دیگر موجودی است که می‌تواند خود کیهان را موضوع شناخت قرار دهد.

پارادوکس شگفت‌انگیز این است:

کیهان از طریق موجودی کوچک به خودآگاهی نسبی می‌رسد.

البته این جمله را باید به‌عنوان تفسیر فلسفی خواند، نه گزاره‌ای اثبات‌شده در علم.

۳. تکامل؛ ستون مرکزی جهان‌بینی

اگر بخواهیم یک مفهوم را به‌عنوان یکی از محورهای اصلی اندیشهٔ پویان انتخاب کنیم، احتمالاً تکامل مهم‌ترین گزینه است. در آثار او، تکامل فقط نظریه‌ای زیست‌شناختی دربارهٔ پیدایش گونه‌ها نیست؛ بلکه گاهی به معنای گسترده‌تری از شدن، پیچیده‌تر شدن، آگاهی یافتن و حرکت انسان به سوی وضعیت بهتر استفاده می‌شود.

در «چشم تکامل» می‌خوانیم که خرد با دانش، عشق و محبت کامل می‌شود و انسان از طریق چنین ترکیبی مسیر پویایی خود را پیدا می‌کند. MMashal در «هستی، انسان و عدم» نیز «راز بقا» با اصل تکامل پیوند می‌خورد. ۲۲۴Sahat

بنابراین می‌توان گفت:

تکامل برای پویان هم یک مفهوم علمی است و هم یک استعارهٔ فلسفی برای رشد انسان.

اما از دید دانشگاهی باید میان این دو سطح تمایز گذاشت. تکامل زیستی الزاماً به معنای پیشرفت اخلاقی نیست. انتخاب طبیعی به خودی خود نمی‌گوید انسان باید عادل، آزاد یا عاشق باشد.

پویان در واقع یک گام فلسفی فراتر می‌رود و مفهوم علمی تکامل را به یک پروژهٔ اخلاقی تبدیل می‌کند:

اگر انسان محصول تکامل است، اکنون باید آگاهانه تکامل فرهنگی و اخلاقی خود را ادامه دهد.

این یکی از جذاب‌ترین ایده‌های جهان‌بینی اوست.

۴. انسان؛ موجودی میان طبیعت و خودآگاهی

در جهان‌بینی پویان، انسان نه موجودی کاملاً جدا از طبیعت است و نه صرفاً حیوانی مانند دیگر حیوانات .او محصول طبیعت است، اما به مرحله‌ای رسیده که می‌تواند دربارهٔ طبیعت و حتی دربارهٔ خودش بیندیشد.

در «سفرنامهٔ زندگی»، مسیر از زمین و حیات به انسان می‌رسد؛ سپس انسان وارد مرحلهٔ تمدن، قانون، قدرت، دین، جنگ، علم و خودآگاهی می‌شود. ۲۲۴Sahat بنابراین انسان در شعر او یک موجود خودآفرین است.

این معنا در «گوهر انسان» بسیار آشکار است؛ آنجا آزادی، اختیار، عقل، دانش و رهایی از جبر ذهنی در کنار هم قرار می‌گیرند. MMashal در نتیجه، «انسان بودن» صرفاً یک وضعیت زیستی نیست.

می‌توان دیدگاه او را چنین خلاصه کرد:

انسان بالقوه انسان است؛ اما انسانیت باید با خرد، آزادی، اخلاق و عشق تحقق پیدا کند.

۵. خرد و دانش؛ مهم‌ترین ابزار رهایی

یکی از روشن‌ترین خطوط فکری پویان، تقابل دانش با جهل و خرافه است . در «گوهر انسان»، او از رهایی ذهن از «افکار عقب‌افتاده» و «توهم» سخن می‌گوید و دانش را در برابر جهل قرار می‌دهد. MMashal در شعر دیگری نیز تصریح می‌کند که وهم و خرافه دشمن عقل و خردند و علم و فلسفه در ذهن انسان جریان می‌یابند. AAriaye بنابراین علم برای او فقط ابزاری برای شناخت طبیعت نیست؛ یک نیروی اخلاقی و تمدنی نیز هست.

این نکته اهمیت زیادی دارد .در بسیاری از سنت‌های فکری، علم صرفاً «دانستن» است؛ اما در جهان‌بینی پویان:

دانستن → رهایی از وهم → آزادی ذهن → رشد انسان

را به دنبال دارد. از این جهت، می‌توان اندیشهٔ او را دارای گرایش به عقل‌گرایی انتقادی دانست.

۶. نقد خرافه، اما نه نفی معنویت

اینجا به یکی از ظریف‌ترین ویژگی‌های جهان‌بینی او می‌رسیم .پویان از یک سو با خرافه، جهل و تعصب مقابله می‌کند؛ از سوی دیگر خدا، عشق، معنا و امر فراتر از جهان محسوس را حذف نمی‌کند.

این نکته در شعرهایش کاملاً قابل مشاهده است. در «سفرنامهٔ زندگی»، شعر هم‌زمان دربارهٔ ژن، تکامل، سیاه‌چاله و جنگ اتمی سخن می‌گوید و در پایان به «خداوند مهر و خرد» و عالمی فراتر از مکان و زمان می‌رسد. ۲۲۴Sahat بنابراین پروژهٔ فکری او را نمی‌توان صرفاً «مادی‌گرایانه» دانست. او ظاهراً در جست‌وجوی نوعی معنویت سازگار با خرد و علم است.

این همان جایی است که می‌توان از اصطلاحی مانند:

«معنویت عقلانی» استفاده کرد.

۷. خدا در جهان‌بینی پویان

خدای شعر پویان، دست‌کم در بسیاری از اشعار، خدایی است که با مهر، خرد، هستی و انسان ارتباط دارد. در «عشق تکامل»، خدا، هستی و انسان در یک میدان معنایی مشترک قرار می‌گیرند و آزادی و عشق در برابر تعصب و افراط قرار داده می‌شوند. MMashal Jame Ghor این تصویر با یک خداشناسی صرفاً ترس‌محور متفاوت است. خدا در این جهان‌بینی بیشتر سرچشمهٔ:

مهر + خرد + معنا + هستی است.

در نتیجه، دین مطلوب شاعر دینی است که به آزادی و محبت انسانی کمک کند، نه دینی که ابزار سرکوب و تعصب شود.

۸. عشق؛ حلقهٔ اتصال علم و عرفان

اگر «تکامل» مفهوم علمی ـ فلسفی محوری شعرهای پویان باشد، عشق احتمالاً مفهوم عاطفی ـ عرفانی محوری اوست.

در مجموعهٔ «دوبیتی‌های پرسوز»، عشق با تکامل انسان پیوند خورده و به‌عنوان نیرویی معرفی می‌شود که از آغاز تا پایان مسیر انسان همراه اوست. G Goftaman این نگاه در «عشق تکامل» نیز آشکار است. MMashal بنابراین عشق برای پویان صرفاً احساس شخصی میان دو فرد نیست.

عشق می‌تواند:

  • نیروی پیونددهندهٔ انسان‌ها باشد؛
  • در برابر تعصب قرار گیرد؛
  • به زندگی معنا دهد؛
  • خشونت را کاهش دهد؛
  • انسان را از خودمحوری بیرون آورد؛
  • و در نهایت بخشی از معنای تکامل انسانی باشد.

از این نظر، عشق در آثار او یک مفهوم اخلاقی، اجتماعی و عرفانی است.

۹. آزادی؛ گوهر انسان

یکی دیگر از محورهای بسیار پررنگ، آزادی است. در «گوهر انسان»، شاعر صریحاً از «گوهر آزاد انسان» و اختیار سخن می‌گوید و «جبر ذهنی» را یکی از موانع عقل معرفی می‌کند. MMashal این دیدگاه را می‌توان با مسئلهٔ کلاسیک فلسفهٔ اختیار مرتبط دانست.

انسان از یک طرف تحت تأثیر:

  • ژنتیک،
  • محیط،
  • تاریخ،
  • فرهنگ،
  • خانواده،
  • اقتصاد،
  • ناخودآگاه

قرار دارد.

اما پویان بر امکان خودآفرینی تأکید می‌کند.

یعنی حتی اگر انسان کاملاً آزاد نباشد، باید برای افزایش آزادی خود تلاش کند.

۱۰. نقد قدرت و تمدن

جهان‌بینی پویان فقط بر خلاف استفاده ابزاری از دین نمی‏باشد. همچنان در شعر «هستی، انسان و عدم» قدرت، زر، تمدن و جنگ در برابر ناپایداری هستی قرار می‌گیرند.  و این تنها کیهانی و عرفانی نیست؛ یک وجه پررنگ اجتماعی ـ سیاسی نیز دارد.

در «سفرنامهٔ زندگی»، تمدن در کنار برده‌داری، انحصار قدرت، جنگ و سوءاستفاده از دین قرار می‌گیرد. در «هستی، انسان و عدم» نیز قدرت، زر، تمدن و جنگ در برابر ناپایداری هستی قرار می‌گیرند. ۲۲۴Sahat+1

اینجا شاعر یک سؤال بنیادی مطرح می‌کند:

اگر تمدن باعث افزایش قدرت انسان شده است، چرا همین قدرت می‌تواند وسیلهٔ نابودی انسان شود؟

این مسئله در عصر فناوری اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

دانش علمی می‌تواند انرژی هسته‌ای، هوش مصنوعی و فناوری‌های بسیار قدرتمند تولید کند؛ اما قدرت تکنیکی بدون بلوغ اخلاقی ممکن است خطرناک شود.

۱۱. تاریخ به‌عنوان آزمایشگاه انسان

در «نوای تاریخ»، تاریخ تمدن و فرهنگ، عشق، زرتشت، یونان، شرق و میراث فرهنگی در کنار مفهوم تکامل قرار می‌گیرند. MMashal برای پویان، تاریخ صرفاً فهرستی از پادشاهان و جنگ‌ها نیست.

تاریخ آزمایشگاه تکامل انسان است.

انسان در تاریخ می‌آموزد:

چه چیزی او را آزاد می‌کند؟
چه چیزی او را برده می‌سازد؟
چگونه جهل به خشونت تبدیل می‌شود؟
چگونه علم می‌تواند تمدن بسازد؟
و چگونه قدرت می‌تواند همان تمدن را تهدید کند؟

بنابراین تاریخ برای او نوعی دانش اخلاقی و آموزشگاه انسان نیز هست.

۱۲. نسبت علم و عرفان

این شاید مهم‌ترین ویژگی فکری پویان باشد. در نگاه او، علم و عرفان الزاماً دشمن یکدیگر نیستند.

علم به دنبال توضیح سازوکار هستی است؛ عرفان در پی کشف معنای هستی.

از این منظر:

فیزیک می‌پرسد جهان چگونه کار می‌کند؟
زیست‌شناسی می‌پرسد حیات چگونه شکل گرفته و تغییر کرده است؟
فلسفه می‌پرسد این واقعیت چه معنایی دارد و حدود شناخت ما چیست؟
عرفان می‌پرسد انسان چگونه می‌تواند نسبت وجودی خود را با حقیقت تجربه کند؟
شعر این پرسش‌ها را به زبان عاطفه و تخیل تبدیل می‌کند.

پویان تلاش می‌کند این قلمروها را در یک افق مشترک جمع کند.

البته از نظر دانشگاهی باید توجه داشت که علم و عرفان روش‌شناسی یکسانی ندارند. نمی‌توان تجربهٔ عرفانی را با همان معیار آزمایش تجربی سنجید که یک فرضیهٔ فیزیکی را می‌سنجیم.

اما می‌توان این دو را در سطح معنای انسانی و فلسفهٔ زندگی وارد گفت‌وگو کرد.

۱۳. «هیچ» و مسئلهٔ عدم

منظومه «هستی، انسان و عدم» نشان می‌دهد که پویان فقط به زندگی و تکامل نمی‌اندیشد؛ مسئلهٔ عدم و نیستی نیز برای او مهم است. در این شعر، «هیچ» تقریباً به یک شخصیت فلسفی تبدیل می‌شود. بودن و نبودن، شدن و عدم، در یک کشمکش دائمی قرار دارند  Jame Ghor.

این موضوع شعر را به حوزهٔ هستی‌شناسی وارد می‌کند. اما نکتهٔ جالب این است که شاعر در برابر نیستی به پوچی تسلیم نمی‌شود.

راه‌حل او:

معنا ساختن.

یعنی حتی اگر جهان پاسخ نهایی خود را به انسان ندهد، انسان می‌تواند در زندگی خود معنا بیافریند.

این قسمت به برخی خوانش‌های اگزیستانسیالیستی نزدیک می‌شود، هرچند پویان را نمی‌توان صرفاً اگزیستانسیالیست دانست. او دیدگاه مستقل فلسفی و فکری خود را دارد.

۱۴. انسان باید «خود را بیافریند»

در «هستی، انسان و عدم»، شاعر از انسان می‌خواهد از وهم و پوچی عبور کند و معنا بسازد. ۲۲۴Sahat این ایده بسیار مهم است:

انسان فقط کشف‌کنندهٔ معنا نیست؛ تا حدی آفرینندهٔ معنا نیز هست.

علم به ما واقعیت‌های جهان را نشان می‌دهد، اما اینکه با این واقعیت‌ها چگونه زندگی کنیم، مسئله‌ای انسانی است. بنابراین پویان از «دانش» به «خودآفرینی» می‌رسد.

۱۵. یک مدل فشرده از جهان‌بینی پویان

اگر بخواهیم کل اندیشهٔ او را در برخی اشعار اش به شکل یک مدل مفهومی ترسیم کنیم:

کیهان

ماده و انرژی

حیات

تکامل

انسان

خودآگاهی

علم و خرد

آزادی

اخلاق و مهر

عشق

معنای زندگی

حقیقت ناشناخته

این مسیر در آثار مختلف او با صورت‌های متفاوت تکرار می‌شود.سایت‏های اینترنتی.

۱۶. ویژگی متمایزکنندهٔ پویان

به نظرم مهم‌ترین ویژگی جهان‌بینی پویان ترکیب چند سنت فکری است.

او از یک طرف میراث ادبی و عرفانی فارسی را دارد:

حافظ، مولانا، خیام، فردوسی، زرتشت و سنت حکمت ایرانی و خراسانی

و از طرف دیگر با مفاهیم جهان مدرن سروکار دارد:

تکامل، ژنتیک، سیاه‌چاله، اتم، کیهان، فناوری و هوش مصنوعی.

این ترکیب باعث می‌شود زبان شعر او گاهی کاملاً کلاسیک باشد، اما مسئله‌ای که مطرح می‌کند متعلق به جهان مدرن باشد.

به همین دلیل شاید بتوان سبک فکری او را چنین توصیف کرد:

«مدرنیتهٔ علمی با حافظهٔ عرفانی ـ ادبی ایرانی-خراسانی»

این تعبیر البته یک صورت‌بندی تحلیلی است، نه اصطلاحی که خود شاعر الزاماً برای مکتب فکری و فلسفی خویش به کار برده باشد.

۱۷. نقد دانشگاهی جهان‌بینی پویان

برای اینکه این بررسی صرفاً ستایشگرانه نباشد، باید محدودیت‌های این جهان‌بینی را نیز دید. نخست اینکه پویان گاهی مفاهیم علمی را به صورت استعاری و آزاد به کار می‌گیرد. مثلاً «نیرو»، «تاریکی»، «تکامل»، «ژن» و «سیاه‌چاله» در برخی موارد معنایی فراتر از تعریف تخصصی خود پیدا می‌کنند. این امر برای شعر طبیعی است، اما نباید آن را با نظریهٔ علمی یکی گرفت.

دوم اینکه از نظر فلسفی، گاهی فاصلهٔ میان «هست» و «باید» کوتاه می‌شود؛ یعنی از تکامل طبیعی مستقیماً به تکامل اخلاقی می‌رسد. این گذار نیازمند استدلال فلسفی بیشتری است.

سوم اینکه مفهوم «عشق» در آثار او بسیار گسترده است و گاهی هم‌زمان نقش نیروی کیهانی، اخلاق اجتماعی، تجربهٔ عرفانی و احساس انسانی را پیدا می‌کند. این چندمعنایی از نظر شعری غنی است، ولی از منظر فلسفی نیازمند تفکیک مفهومی است.

با این حال، همین تلفیق است که به سبک شعری او هویت خاص و مستقل می‌دهد.

۱۸. نتیجه‌گیری

جهان‌بینی رسول پویان را نمی‌توان در یک برچسب ساده مانند «عرفانی»، «علمی»، «فلسفی» یا «اجتماعی» خلاصه کرد.

در آثار او، کیهان نقطهٔ آغاز است، تکامل مسیر است، انسان مسئله است، خرد ابزار است، آزادی هدف اجتماعی است، عشق نیروی پیونددهنده است و حقیقت نهایی همچنان ناشناخته باقی می‌ماند.

از این منظر، «سفرنامهٔ زندگی» فقط یک شعر دربارهٔ زندگی نیست؛ بلکه خلاصه‌ای از یک نگاه گسترده به جهان است: از آتشفشان و انقراض گونه‌ها تا تمدن و برده‌داری، از ژن و ناخودآگاه تا عشق و خدا، و از سیاه‌چاله و کیهان تا پرسش نهایی دربارهٔ عالمی بیرون از مکان و زمان.

و شاید بتوان جوهر این جهان‌بینی را در این فرمول خلاصه کرد:

طبیعت، انسان را پدید آورد؛
تکامل، او را پیچیده کرد؛
علم، چشم او را گشود؛
خرد، راه آزادی را نشان داد؛
عشق، به آزادی معنا بخشید؛
و حقیقت، همچنان فراتر از دانسته‌های او باقی ماند.

از نظر من، اگر بخواهیم برای اندیشهٔ پویان یک عنوان دانشگاهی انتخاب کنیم، مناسب‌ترین تعبیر می‌تواند این باشد:

«انسان‌گرایی تکاملی با گرایش علمی ـ عرفانی»

این تعبیر هم وجه علمی و تکاملی آثارش را دربر می‌گیرد، هم تأکید او بر خرد و آزادی را، و هم جایگاه عشق، خدا و معنا را در منظومهٔ فکری و جهان نظری ‌اش.

نواب راصل

 

 

 

12 سپتامبر
۱ دیدگاه

هجران یار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

شاعر: بانو آرامش فرهنگ – فرستنده : محترم احمد محمود امپراطور
.
هجران یار
.
عشق تو در دلم نهان،زرد شدم چو زعفران،
باغِ امید  من  تویی  ، پا  نکشم  ازین  جهان
پر بزنم به  سوی  تو ، تا برسم  به  کوی تو
غیر تو نیست مونسی، دلبر خوب و مهربان
سوخته ام همنفسم، داد زدم که بی‌کسم
جان و دلم فدای  تو،  آتشی  بود  مرا نهان
آتشی عشق تو به جان، فارغم من ازین و آن
پنهان نمی‌شود دگر داغ که است مرا عیان
دانی که دلدارت منم، مونس و غمخوارت منم
نالم   زدم  زدوری ات  لحظهٔ  در برم بمان
نیست مرا به غیر تو، عشقی و امیدو آرزو
سوخته‌ام به نیمشب بی‌تو چو شمعِ نیمه‌جان
هر سحر از فراق تو، عقده فشانم از گلو
با دلِ پُر ز ناله‌ام، می‌گذرد شب   و زمان
دوری اگر نصیبِ ماست، وصل تو وعدهٔ  خداست
می‌رسد آن سحر دگر، می‌شکند شبم چنان
آرامشم فدای تو، دیده بود به راه برای تو
داغ تو دارداین دلم،  فریاد من به آسمان
آرامش فرهنگ 
12 سپتامبر
۱ دیدگاه

د سیاسی فعالیت لپاره د ایډیا او رهبر جوړول

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

د سیاسی فعالیت لپاره د ایډیا او رهبر جوړول
نور محمد غفوری

(هیله من یم چې دا لیکنه د سیاست او سازمانی فعالیت مینه وال ژوره او په حوصله ولولی او دقیقه یې وارزوی. )

سریزه: د سیاسی فعالیت اساسی مسئله:

هر سیاسی حرکت د یوه مشخص ټولنیز واقعیت په وړاندې د غبرګون په توګه رامنځته کېږی؛ خو یوازې غبرګون د دوامدار سیاسی بدلون لپاره کافی نه دی. سیاسی حرکت هغه مهال له موقتی بسیج څخه په یوه اغېزمن او دوامدار جریان اوړی چې د خپل فعالیت لپاره روښانه فکری ایډیا (فکری لیدلوری)، منسجم سیاسی هدف، سازمانی جوړښت او مشروع رهبری ولری.

د دې څلورو عناصرو ترمنځ اړیکه تصادفی نه ده، بلکې یو منطقی تسلسل جوړوی:  ایډیا د حرکت «ولې؟»  ته ځواب وایی، سیاسی هدف یې «څه؟» مشخصوی، سازمان د «څنګه؟» پوښتنې ته ځواب ورکوی او رهبری د همدې پروسې د عملی کولو مسئولیت پر غاړه اخلی.  له همدې امله، د رهبرۍ د جوړولو بحث باید د یوه شخص له انتخاب څخه پیل نه شی؛ بلکې لومړی باید هغه فکری او ارزښتی بنسټونه مشخص شی چې رهبرۍ ته جهت او مشروعیت ورکوی.

د دې مقالې اساسی استدلال دا دی چې دوامدار او دموکراتیک سیاسی حرکت له شخص څخه نه، بلکې له ایډیا څخه پیلېږی؛ ایډیا سازمان ته اړتیا پیدا کوی، سازمان د رهبرۍ د تولید زمینه برابروی او دموکراتیک میکانیزمونه رهبرۍ ته مشروعیت ورکوی.

۱. ایډیا (فکری لیدلوری) ولې د سیاسی فعالیت لومړنی شرط دی؟

سیاسی ایډیا د یوه حرکت د فکری هویت او د مطلوب ټولنیز ـ سیاسی بدلون د تصور بنسټ جوړوی. هغه حرکت چې د ټولنې د ستونزو په اړه روښانه تحلیل، د بدلون په اړه مشخص تصور او د خپلو ارزښتونو په اړه واضح دریځ ونه لری، په اسانۍ سره د ورځنیو سیاسی پېښو، شخصی نفوذ او احساساتی شعارونو تر اغېز لاندې راځی. له همدې امله، ایډیا یوازې د شعارونو مجموعه نه ده؛ بلکې باید لږ تر لږه درې اساسی پوښتنې ځواب کړی:

  1. موجود وضعیت څه ډول دی او اساسی ستونزه څه ده؟
  2. مطلوب وضعیت یا سیاسی راتلونکی باید څه ډول وی؟
  3. له موجود وضعیت څخه مطلوب وضعیت ته د انتقال مشروعه لار کومه ده؟

د دې پوښتنو ځوابونه سیاسی حرکت ته فکری جهت ورکوی. په بل عبارت، ایډیا د سیاسی فعالیت لپاره د «لارښودونکې نقشې» حیثیت لری. که دا نقشه موجوده نه وی، سیاسی حرکت ممکن فعالیت ولری، خو د فعالیت جهت، معیار او پایله یې مبهمه پاتې کېږی.

نو د سیاسی فعالیت لومړنی ضرورت د یوه داسې فکری چوکاټ رامنځته کول دی چې ارزښتونه، اهداف، د ستونزو تحلیل او د عمل اصول په یوه منسجم سیاسی لیدلوری کې سره ونښلوی.

 ۲. له ایډیا څخه سیاسی سازمان ته؛ د فکر د عملی کېدو اړتیا:

یوازې ایډیا (فکری لیدلوری) هم د سیاسی بدلون لپاره کافی نه ده. ایډیا هغه وخت سیاسی ځواک پیدا کوی چې د جمعی عمل له لارې پلې شی، او د جمعی عمل لپاره بیا سازمان ته اړتیا ده.

له همدې ځایه د استدلال دویم پړاو راولاړېږی:  که ایډیا د سیاسی حرکت د فکر استازیتوب کوی، سازمان د همدې فکر د عملی کولو وسیله ده.

سازمان د افرادو انفرادی ارادې په ګډو اهدافو او منظم فعالیت بدلوی. خو د سازمان جوړښت باید له هغه فکری اصل او ارزښتونو سره متناسب او جوړ وی چې حرکت یې د تحقق لپاره رامنځته شوی دی. که دموکراسی د حرکت له بنسټیزو ارزښتونو څخه وی، نو سازمان هم باید د داخلی دموکراسۍ، مشارکت، شفافیت، اختلاف د منلو او حسابورکونې پر اصولو ولاړ وی.

له همدې امله، سازمان باید د یوه فرد د شخصی نفوذ د پراخولو وسیله نه، بلکې د ګډې ایډیا او نظری لیدلوری د تحقق بنسټ وی. دا اصل د شخصمحورۍ د مخنیوی لپاره ځانګړی اهمیت لری؛ ځکه هر څومره چې د یوه حرکت د بقا اړتیا له یوه شخص سره زیاته وتړل شی، هماغومره یې نهادی ثبات کمېږی او سازمانی جوړښت یې خپل اساسی رول له لاسه ورکوی. د شخصیت محوره سازمانونو او سیاستونو او د هغو د ناکامه پایلو مثالونه زموږ په ځپل هېواد کې هم ډیر لیدل شوی دی.

۳. د رهبرۍ مسئله: رهبر باید «جوړ» شی، نه یوازې «وټاکل» شی:

کله چې ایډیا او سازمان رامنځته شی، بیا د رهبرۍ مسئله مطرح کېږی. دلته باید د «رهبر پیدا کولو» او «رهبر جوړولو» ترمنځ توپیر وشی.

رهبر پیدا کول عموماً د یوه مشهور یا بانفوذه شخص انتخاب ته اشاره کوی؛ خو رهبر جوړول یوه نهادی، تشکیلاتی او دوامداره پروسه ده چې د فکری روزنې، سیاسی تجربې، سازمانی مسئولیت، مشارکت او د اعتماد د تدریجی ترلاسه کولو له لارې ترسره کېږی. په سالم سیاسی حرکت کې رهبر باید د حرکت له دننه راڅرګند شی. هغه باید د خپلو فکری وړتیاوو، سیاسی بصیرت، اخلاقی اعتبار، سازمانی تجربې او د خلکو د اعتماد له لارې د رهبرۍ وړتیا ثابته کړی.

په دې معنا، رهبرۍ ته د رسېدو بهیر باید د سیاسی استعدادونو د روزنې لپاره داسې فرصتونه رامنځته کړی چې افراد په تدریجی ډول له عادی ګډونوال څخه فعال غړی، له فعال غړی څخه مسئول او له مسئول څخه د رهبرۍ وړ شخصیت ته وده وکړی.

دا بهیر د رهبرۍ انحصار ماتوی او د رهبرۍ د تولید ظرفیت په یوه شخص پورې نه محدودوی.

۴. دموکراسی؛ د رهبرۍ د مشروعیت میکانیزم:

د رهبرۍ راڅرګندېدل هغه وخت سیاسی مشروعیت پیدا کوی چې د دموکراتیکو اصولو له لارې ترسره شی. د رهبرۍ مشروعیت یوازې د دې له امله نه رامنځته کېږی چې یو شخص وړتیا لری؛ بلکې دا هم مهمه ده چې د هغه د رهبرۍ حق څنګه او د چا له خوا تایید شوی دی.

په دې اساس، د رهبرۍ د مشروعیت لپاره باید د انتخاب او مشارکت روښانه میکانیزمونه موجود وی. د داخلی ټاکنو، مشورې، شفافې پرېکړې، د غړو د مشارکت، د انتقاد د حق او د رهبر د حسابورکونې اصول د همدې مشروعیت بنسټ جوړوی.

دلته دموکراسی یوازې د رهبر د انتخاب یوه تخنیکی وسیله نه ده؛ بلکې د رهبرۍ د کنټرول او محدودولو وسیله هم ده. د رهبرۍ د مشروعیت ترڅنګ باید د واک د تمرکز د مخنیوی لپاره د واک د دورانی کېدو، د مسئولیتونو د وېش او د رهبر د کړنو د ارزونې امکان هم موجود وی.

په همدې معنا، دموکراتیکه رهبری هغه رهبری ده چې هم د خلکو له رضایت څخه مشروعیت اخلی او هم د خلکو، سازمان او اصولو پر وړاندې حساب ورکوی.

 ۵. د ایډیا او رهبر ترمنځ د واک اړیکه:

د سیاسی حرکت په جوړښت کې یوه اساسی ستونزه هغه مهال رامنځته کېږی چې رهبر له ایډیا څخه لوړ مقام پیدا کړی. که د یوه شخص نظر د حرکت د اصولو ځای ونیسی، نو ایډیا له یوه ګډ فکری بنسټ څخه په شخصی روایت بدلېږی.

د سالم سیاسی حرکت لپاره باید برعکس رابطه موجوده وی: رهبر باید د ایډیا، اصولو او د سازمانی قواعدو تابع وی.

دا اصل دوه مهمې پایلې لری. لومړی، د رهبر شخصی تمایلات د حرکت د عمومی اصولو ځای نه شی نیولی. دویم، د رهبر بدلون د حرکت د پای معنا نه لری؛ ځکه حرکت د یوه شخص پر ځای پر اصولو او بنسټونو ولاړ وی.

له همدې امله، د یوه سیاسی حرکت د پخوالی مهم معیار دا دی چې وکولای شی د رهبر له بدلون سره سره خپل فکری او سازمانی هویت وساتی.

۶. د رهبرۍ د جوړولو له پاره د سازمانی چاپېریال اصول:

که هدف د داسې رهبرۍ رامنځته کول وی چې هم وړتیا ولری او هم مشروعیت، نو د رهبرۍ د تولید له پاره یوازې د یوه مناسب شخص موندل بسنه نه کوی؛ بلکې داسې سازمانی چاپېریال باید رامنځته شی چې په هغه کې افراد وکولای شی خپلو فکری ظرفیتونو ته وده ورکړی، عملی تجربه حاصل کړی، مسئولیت ومنی او د غړو باور ترلاسه کړی. دا ډول چاپېریال باید لږ تر لږه پر څو اساسی اصولو ولاړ وی.

لومړی، فکری آزادی باید تضمین شی، څو غړی وکولای شی بې له وېرې خپل نظرونه مطرح کړی، له موجودو دریځونو سره مخالفت وکړی او د بېلابېلو لیدلورو ترمنځ آزاد بحث وشی. د فکری اختلاف مخنیوی په حقیقت کې د سازمان د فکری ودې مخنیوی دی؛ ځکه هغه سازمان چې یوازې یو نظر منی، په تدریجی ډول د انتقاد او د ځان د اصلاح وړتیا له لاسه ورکوی.

دویم، مشارکت باید یوازې تشریفاتی نه، بلکې واقعی وی. غړی باید د مهمو پرېکړو په بهیر کې ونډه ولری او احساس کړی چې سازمان د دوی ګډ جوړښت دی، نه د محدودو کسانو شخصی ساحه. همدا مشارکت د راتلونکو رهبرانو لپاره د مسئولیت اخیستلو او پرېکړه کولو عملی تجربه هم برابروی.

درېیم، سیاسی روزنه د رهبرۍ د تولید له پاره اساسی ارزښت لری. راتلونکی مسئولین او رهبران باید یوازې د سیاسی شعارونو له لارې ونه روزل شی؛ بلکې د سیاسی فکر، دموکراتیکو ارزښتونو، سازمانی مدیریت، خبرو اترو، د اختلاف د مدیریت او د مسئولیت د منلو په برخو کې دوامداره فکری او عملی روزنه ترلاسه کړی. رهبر یوازې په ټاکلو نه جوړېږی؛ رهبر د زدهکړې، تجربې او مسئولیت اخیستلو په بهیر کې جوړېږی.

څلورم، شفافیت د سازمانی باور بنسټ دی. د پرېکړو د نیولو، مسئولیتونو د وېش او د واک د کارولو میکانیزمونه باید روښانه وی، څو غړی پوه شی چې پرېکړې څنګه او د چا له خوا نیول کېږی. له شفافیت پرته د واک په اړه شکونه او بېباوری ډېرېږی او سازمانی مشروعیت زیانمنېږی.

پنځم، حسابورکونه باید د رهبرۍ یوه نه بېلېدونکې برخه وی. رهبران او مسئولین باید د خپلو پرېکړو او کړنو په اړه د سازمان غړو ته ځوابویونکی وی او د هغوی د کړنو د ارزونې لپاره روښانه میکانیزم موجود وی. حسابورکونه رهبر نه کمزوری کوی؛ برعکس، د رهبرۍ مشروعیت پیاوړی کوی او د واک له ناوړه استعمال څخه د مخنیوی وسیله ګرځی.

شپږم، د واک دورانی کېدل د رهبرۍ د انحصار د مخنیوی له پاره مهم اصل دی. که واک د اوږدې مودې له پاره د یوه شخص یا محدودې ډلې په لاس کې متمرکز شی، نو د سازمان دننه د بدیل رهبرۍ د رامنځته کېدو زمینه کمزورې کېږی. د رهبرۍ دورانی کېدل نه یوازې د واک د انحصار مخه نیسی، بلکې نورو وړ کسانو ته هم د مسئولیت اخیستلو او د رهبرۍ د تجربې فرصت برابروی.

اووم، د اختلاف مشروعیت باید د سالم سازمانی ژوند یوه برخه وبلل شی. مخالف نظر باید د دښمنۍ، خیانت یا شخصی مخالفت په معنا ونه ګڼل شی؛ بلکې د اصلاح، نقد او پرمختګ د یوې مشروع وسیلې په توګه باید ومنل شی. هغه سازمان چې دننه د اختلاف لپاره ځای لری، د خپلو تېروتنو د پېژندلو او د خپلو تګلارو د اصلاح زیات توان لری.

په دې معنا، د رهبرۍ د جوړولو سازمانی چاپېریال یوازې د رهبرانو د ټاکلو وسیله نه ده؛ بلکې خپله د رهبرۍ د تولید، روزنې او مشروعیت یو بنسټیز بهیر دی. په داسې چاپېریال کې رهبر له بهر څخه پر سازمان نه تحمیلېږی، بلکې د فکر، مشارکت، روزنې، مسئولیت او دموکراتیک انتخاب له بهیر څخه راټوکېږی. په داسې چاپېریال کې رهبرۍ ته د رسېدو معیار د شخصی اړیکو، وفادارۍ او کاریزما پر ځای وړتیا، مسئولیت، فکری ژمنتیا او دموکراتیک چلند ګرځی.

 ۷. له شخصمحورۍ څخه بنسټمحور سیاست ته

د سیاسی حرکتونو یوه مهمه ستونزه هغه مهال رامنځته کېږی چې د حرکت ټول فکری، سازمانی او سیاسی ظرفیت د یوه شخص په شاوخوا کې متمرکز شی. په داسې حالت کې د حرکت د بریا او ناکامۍ دواړه معیارونه له یوه شخص سره تړل کېږی.

بنسټمحوره سیاست د دې پر ځای چې پوښتنه وکړی «زموږ رهبر څوک دی؟»، لومړی دا پوښتنه مطرح کوی چې «زموږ اصول څه دی، زموږ هدف څه دی او د دې هدف لپاره کوم سازمانی میکانیزمونه لرو؟»

د دې بدلون اهمیت په دې کې دی چې سیاسی حرکت له شخص څخه مستقل کېږی. رهبر د حرکت لپاره مهم دی، خو حرکت د رهبر لپاره نه جوړېږی. رهبرۍ ته باید د یوه محدود، مشروع او حسابورکوونکی مسئولیت په سترګه وکتل شی، نه د مطلق واک د مقام په توګه.

پایله:

د پورته استدلال له مخې، د سیاسی فعالیت له پاره د ایډیا او رهبرۍ جوړول دوه جلا موضوعات نه دی؛ بلکې د یوه واحد سیاسی ـ سازمانی بهیر دوه متصل پړاوونه دی.

لومړی، ایډیا باید د ټولنې د ستونزو، ارزښتونو او مطلوب راتلونکی په اړه روښانه فکری لید وړاندې کړی. دویم، دغه لید باید د سازمان له لارې په منظم جمعی عمل بدل شی. درېیم، سازمان باید د فکری او عملی روزنې له لارې د رهبرۍ د تولید زمینه برابره کړی. څلورم، رهبری باید د دموکراتیکو میکانیزمونو له لارې مشروعیت ترلاسه او د حسابورکونې په چوکاټ کې محدود پاتې شی.

له همدې امله، د یوه سالم سیاسی حرکت منطقی تسلسل داسې تعریفېدای شی:

ایډیا د ارزښتونو د ټاکلو بنسټ جوړوی؛ ارزښتونه سیاسی هدف ته جهت ورکوی؛ سیاسی هدف د سازمان اړتیا رامنځته کوی؛ سازمان د رهبرۍ د روزنې زمینه برابروی؛ روزل شوې رهبری د دموکراتیک انتخاب له لارې مشروعیت ترلاسه کوی؛ او مشروعه رهبری د حسابورکونې له اصل سره تړلې پاتې کېږی.

ایډیا ← ارزښتونه ← سیاسی هدف ← سازمان ← د رهبرۍ روزنه ← دموکراتیک انتخاب ← مشروعه رهبری ← حسابورکونه    

په دې تسلسل کې رهبر د حرکت د پیل ټکی نه، بلکې د یوه فکری او سازمانی بهیر محصول دی. هغه وخت سیاسی حرکت له شخصمحورۍ څخه بنسټمحورۍ ته انتقالېږی چې ایډیا د رهبرۍ څخه مخکې، اصول د اشخاصو څخه پورته او سازمان د یوه فرد څخه پراخ وی.

په پایله کې، د سیاسی فعالیت اساسی موخه باید یوازې د یوه «قوی رهبر» پیدا کول نه وی؛ بلکې داسې قوی فکری او سازمانی بنسټ جوړول وی چې له هغې څخه وړ، دموکراتیک او حسابورکوونکی رهبر په طبیعی ډول راڅرګند شی. همدا بهیر د دوامدار سیاسی حرکت، د واک د سالم انتقال او د دموکراتیک سیاست د بنسټیز ثبات لپاره اساسی شرط ګڼل کېدای شی.

۱۱/۰۹/۲۰۲۶

 

12 سپتامبر
۳دیدگاه

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

به نام خداوندی که زیباست و زیبایی را دوست دارد.

به مناسبت سی‌وسومین سالروز رحلت استاد بزرگوار،

مرحوم محمدعلی عطار هروی، شاعر کتیبه‌ها و از چهره‌های درخشان هنر خطاطی افغانستان، و سالگرد تأسیس کانون هنر های زیبا، اندیشه و دانش چند قطعه از آثار ماندگار آن استاد فرهیخته را به نیت شادی روح بلندش به پیشگاه هنردوستان تقدیم می‌دارم. باشد که این سطرها، یاد و نام او را در دل‌ها زنده‌تر سازد و روشنی قلمش، همچنان در جان هنر این سرزمین جاری بماند.

.

زندگی نامه استاد :

استاد محمد علی عطار هروی فرزند حاجی محمد اسماعیل در سال ۱۳۲۸ قمری مطابق ۱۲۸۸ شمسی در محله خواجه عبدالله مصری ولایت هرات باستان چشم به‌جهان گشود. عطارهروی آموزش‌های ابتدایی را در مکتب‌های سنتی هرات فرا گرفت و سپس نزد پدرش در عطاری به آموزش خوشنویسی پرداخت.

از کیفیت و هنرمندی «کم‌نظیر» عطار که بگذریم، آنچه که در زندگی او بسیار برجسته بود «تنوع» هنری بود. او هر یک از انواع خطوط فارسی و عربی مثل نسخ، ثلت، نستعلیق، تعلیق و کوفی را به شیوه‌های متعدد می‌نوشت. محمدعلی عطار با کاوش در آثار باستانی، اسناد تاریخی، و گردآوری مسکوکات دوره‌های قرن اول و دوم اسلام، بخصوص رسم‌الخط دوره خلفای راشدین، به نمونه اصلی خط کوفی دست پیدا کرد. او سپس با تحقیق در دوره‌های بنی عباس، بنی امیه، غزنویان و دوره تیموری، به انواع و اقسام تفاوت‌هایی که در خط کوفی وجود داشت، آشنا شد. عطار هروی، توانایی کتابت بیش از چهل نوع خط را داشت. بعد پژوهشی کارهای عطار هروی به اندازه کیفیت هنری آثار او برجسته است.

با ورود نیروهای شوروی به افغانستان و آغاز جنگ در این کشور، عطار هروی راهی ایران شد و تمام کتیبه‌هایی که او سال‌ها در بدست آوردن آن زحمت کشیده بود، همه از بین رفت. محمدعلی عطار سخاوتمندانه کارهای ارزشمندش را اهدا می‌کرد. بسیای از آثارش در جنگ از بین رفت و هدایایی که به دیگران داد، گاهی از کاغذپاره‌ها و انباری‌های نمدار سر درآورد.

عطار هروی در طول عمر هنری خود، شاگردان زیادی پرورش داد و سر انجام در تاریخ ۲۷ حوت سال ۱۳۷۱ خورشیدی، استاد محمدعلی عطار هروی، در سن ۸۲ سالگی در شهر مشهد در گذشت.

پیکر استاد را در داخل حرم امام رضا، جایی که سال‌ها در آن به کار خوشنویسی و کتیبه‌نگاری مشغول بود، به خاک سپردند.

آثار چاپ شده‌‌ :

۱ – گنجینه خطوط در افغانستان.

این اثر ارزشمند تاریخی و هنری به‌همت استاد مرحوم میر غلام رضا مایل هروی در سال ۱۳۴۶ خورشیدی و در مطبعه دولتی کابل انتشار یافت.

دیباچه این قطعات خوشنویسی به‌قلم ابراهیم خوا خوژی ویادداشتی بخامه وزیر اطلاعات و کلتور وقت می‌باشد.

۲- قرآن محلٰی:

این اثر زیبا که شامل سوره‌های کوتاه قرآنی یا سی‌پاره، است که در سال ۱۳۶۶ خورشیدی توسط انتشارات سروش و شامل بیست نوع خط با چاپ نفیس و لاجوردین منتشر شد.

۳- هنر آیه‌نگاری قرآن کریم – به کوشش محمد مهدی هراتی.

این اثر گرانبها با تصاویر و خطوط از ابنیه تاریخی کشور همراه بوده و ناشر آن موسسه مطالعات فرهنگی و گردشگری است.

۴ – مرقع خطوط قرآنی { اساور}

درین مجموعه مرقع خطوط اسلامی شامل ثلث، محقق، ریحان، دیوانی،مستدیر، معقلی، نسخ، رقاع، تعلیق، مسلسل، شکسته نستعلیق،

ثلث کتیبه‌ای و نستعلیق شرقی در کنار بیش از ده نوع خط کوفی از قرن دوم هجری تا عصر حاضر و در بیست و چهار صفحه رنگی در صدمین سالروز تولد استاد عطار هروی – تابستان ۱۴۲۸ قمری ۱۳۸۶ش به اهتمام رفیع اصیل یوسفی و با مقدمه استاد سعادت ملوک تابش توسط انتشارات ملک اعظم در حال که ۱۵ سال از وفات استاد گذشته بود توسط استاد محمد علی کشاورز نگارگری وبا مساعدت کانون هنرهای زیبا – اندیشه و دانش به بازار کتاب عرضه گشت.

این اثر ارزشمند و گرانبها که در سال ۱۳۵۹ در هرات نگاشته شده بود، در سال ۱۳۸۸ توسط ریاست اطلاعات و کلتور بعنوان کتاب سال برگزیده شد.

و انجمن خوشنویسان هرات در رونمایی از کتاب و ایجاد یک نمایشگاه بزرگ خطی در قلعه ارگ تاریخی بانو شمیره از آن تجلیل نمود.

۵- نمونه های خطوط به مناسبت اولین سالگرد نظام جمهوریت داود خان تحریر شده بود.

با مهر

کریم زاده

چهار شنبه، ۵ حمل ۱۴۰۵ خورشیدی

۲۵ مارچ ۲۰۲۶ ترسایی

زندگی نامه‌ی استاد عطار بر گرفته از صفحه‌ی انجمن ادبی و فرهنگی نامور.

اینهم چند نمونه از کار های استاد عبدالحکیم کریم زاده

.

12 سپتامبر
۳دیدگاه

کوی دوست

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کوی دوست 
دل به جانان دادم و جان  را فدای عشق او 
می‌تپد در سینه‌ام هر دم  صدای عشق او
 چون نسیم صبحگاهی  می‌وزد از کوی دوست 

می‌برد از دیده‌ام  خواب و صفای عشق او 

در  دل  شب  با  خیال   او  نشینم  بی‌قرار 

می‌کشم از دیده اشک از ابتدای عشق او 

هر که از مهرش گریزد ، بی‌ خبر از  راز دل 

من  شدم   دیوانه‌ وار  آشنای  عشق   او 

چشم مستش می‌برد هوش از سر عاقل‌دلان 

می‌نشیند  در  دل  من  ردّ پای  عشق او 

با نگاهش عالمی را می‌کند بی‌تاب و مست 

می‌چکد از هر نگاهش خون‌بهای عشق او 

گرچه جانم سوخت از هجران و درد بی‌کسی 

باز هم  دل می‌ تپد  در ماجرای عشق او 

هر شب از شوق وصالش می‌نویسم شعر نو 

می‌زنم  بر تار دل  نغمه‌ سرای عشق او 

در  گلستان  جمالش بلبلان  خاموش‌ اند 

من شدم  تنها صدا در آشنای  عشق او 

با دعای عاشقان شاید که روزی بشنود 

ناله‌ی دل‌خسته‌ام را از دعای عشق او 

در دل این غزل آخر نامی از دلدار هست 

می‌نویسم با دلم: فائز، فدای عشق او 

خلیل الله فائز تیموری
۲۹/۵/۱۴۰۴- خورشیدی
تهران –ایران

12 سپتامبر
۱ دیدگاه

لالهُ افسرده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

لالهُ افسرده

 بی تو در باغ و چمن فرحت و زیبایی نیست

 لاله    افسرده   و   یارای  دل  آرایی نیست

 غنچه    پژمرده    شود     زار     بنالد    بلبل

 در دلش عشقِ گل و فرصتِ شیدایی نیست

 باغبان   زمزمه    می کرد  سحر   زیرِ لبش

 فصلِ پاییز به چمن وقتِ  گل آرایی نیست

 چو   بدیدم   قدِ   موزونِ   تو ، با خود گفتم

سروِ   آزاده   بدین خوبی  و رعنایی نیست

 همه  شب تا به سحر  چهرهّ  تو  در نظرم

 ماه و پروین و گل زهره  تماشایی  نیست

 نسپارد  دلِ  من  گوش  به  اندرزِ   کسی

 طفلِ  گریانِ  مرا  میلی  به لالایی نیست

 تو  بمان  تا  که  خزان  رنگِ  بهاران  گیرد

 دلِ   بیتابِ   مرا   طاقتِ   تنهایی  نیست.

 مریم نوروززاده هروی

 دوم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ “پاییز”

 هلند

11 سپتامبر
۳دیدگاه

زن، خورشیدِ هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

زن، خورشیدِ هستی

 اگر خورشید، نامش «زن» نمی‌بود

 جهان پُر نور  از  این  روزن  نمی‌بود

 زُحل   و     زُهره  ،  ناهید     و   ثُریّا

 به شب‌ها زیبِ هر مسکن نمی‌بود

 نه عشقی  مانده  بود  از مهرِ مادر

 اگر گل ، لاله    و    لادن    نمی‌بود

 کنارِ    بسترِ    مادر  ،   به   صد ناز

 قیامت  بود   اگر   خفتن   نمی‌بود

 نه   رنگی در   چمن پیدا، نه بویی

 اگر نرگس، اگر  سوسن  نمی‌بود

 نمی‌شد کشوری   هرگز  شکوفا

 اگر زن، شمعِ هر گلشن نمی‌بود

 مهتاب در آسمان بی‌رنگ و نور بود

 اگر نامش به اسمِ «زن» نمی‌بود

 ملکه گر  نبود ، عسل  کجا بود؟

 زنبور، مشتاقِ نسترن   نمی‌بود

 اگر   نبود   ملالی‌  های    میوند

 به گیتی نامی از «میهن»  نمی‌بود

 گوهرشادِ بیگم و  رابعه در بلخ

به عالم نام‌شان روشن نمی‌بود

 نمی‌ بود  گر زنِ  دانا  چو هاجر

 بشیرِ شاعر، شیرین‌سخن نمی‌بود

 بشیر شیرین‌سخن

 بی بی هاجر نام مادر من است

 ارواح مطهرش شاد باد

11 سپتامبر
۱ دیدگاه

کاروان اشک!

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کاروان اشک!

 تـا جـدا گشتم زکـویـت نیست  آرامم  هنوز

سرزند خورشید عشقت گاه دربــامم  هنوز

ظلمت شبهای تارم  روشن  از یاد  تـواست

چون ستاره مـیـرسی درپهنۀ شـامم  هـنوز

دل تســلی میکــنــم بـا دوریـت  امـا  دریغ

همچــوآهــوی فــتـاده صیـد دردامم هـنوز

میکشانـد دل مرا دربــزم شمع و سوختـن

شمع میگرید که من درعاشقی خامم هنوز

میبرد با خویش هرشب کاروان  اشک من

آه پــرســوز وگــدازو درد  و آلامـم هــنـوز

تا (عزیزه) بزم شعرم روشن ازیـادش بؤد

مـیـدرخشـد ازفـروغـش اختـر نـامم هـنـوز

عزیزه عنایت 

۱۵/۶/۲۰۲۶

هالند

11 سپتامبر
۳دیدگاه

در آخرین  نفس

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

در آخرین نفس

ایکاش   وفا    داشت    مرا    وا   نمی گذاشت

بر   روی   زخم   های   دلم   پا    نمی گذاشت

مهرش   بدل   بماند   و   دلم     داغدار  گشت

ایکاش مهر خود،  به   دلم   جا   نمی گذاشت

زلفش    بدست   باد   به   هنگام   رفتن  اش

حتّی   مرا     برای       تماشا     نمی گذاشت

ایکاش   تا   زمان    برود   در    عقب    که   تا

در آن زمان که  لحظه ای  تنها  نمی گذاشت

هر دم   شراب   ناب   طلب    کرده ام   از  او

بر لب شراب  داشت   ز  تقوا   نمی گذاشت

ایکاش    قبل    دیدنِ   او   مرگ     می‌رسید

تا حسرتش به سینه ای  شیدا نمی‌گذاشت 

در آخرین  نفس  که  نفس  می کشم  هنوز

ایکاش در دلم  نقش  کفِ  پا  نمی  گذاشت

شاید  که  بخت  بد به  سیاهی  کنون  نبود

گر داغ  حسرتش  به  دلِ  ما  نمی گذاشت

سی ساله طاهری به وفایش نفس کشید

در حسرتم که وعده ای فردا نمی گذاشت

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان 

11 سپتامبر
۱ دیدگاه

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

گزارشی از محفل بزرگداشت و رونمایی دیوان

اشعار حبیب‌ الله بلبل در خانه مولانا 

برنامه‌ی بزرگداشت و رونمای دیوان اشعار حبیب‌الله بلبل، از چهره‌های برجسته و شاعران نام‌آشنای عرصه ادبیات، به همت خانه مولانا و با حضور جمعی از فرهیختگان، پژوهشگران، استادان و علاقه‌مندان به شعر و ادب پارسی برگزار گردید. در این محفل باشکوه و ارزشمند فرهنگی، ضمن قدردانی از اهتمام خستگی ‌ناپذیر خانه مولانا در پاسداری از
.میراث غنی ادبی، دیوان جامع اشعار این شاعر گران‌قدر رونمایی شد
.
.
در نخست بانو یسنا سیدی گرداننده این برنامه، برگزاری چنین همایش‌هایی را گامی اثرگذار و بنیادین در جهت پیوند دادن
نسل امروز با ریشه‌های فرهنگی و هویت تاریخی گذشته دانست و تأکید کرد که برافروخته نگاه‌ داشتن چراغ این محافل ادبی، نقش بسزایی در تسکین و کاهش بار رنج ‌های ناشی از غربت، مهاجرت و دوری از وطن برای جامعه اهل فرهنگ ایفا می‌کند.
حبیب‌الله بلبل در سال ۱۳۰۶ خورشیدی در محله تاریخی شور بازار کابل دیده به جهان گشود و پس از گذراندن دوران تحصیل و فراغت از لیسه حبیبیه، از همان ایام جوانی گام در مسیر شعر و معرفت نهاد. او با حضور مستمر در کانون‌های ادبی و هم ‌نشینی با بزرگان شعر آن زمان، از جمله صوفی غلام‌ نبی عشقری و شایق جمال، توانست قریحه شعری خود را صیقل دهد. بلبل با تأثیر پذیری عمیق و اندیشمندانه از آموزه ‌های عرفانی و شاهکار های ادبی بزرگانی چون حکیم سنایی، حضرت مولانا، حافظ شیرازی، عبدالرحمان جامی و به ‌ویژه ابوالمعانی بیدل، حضوری پر رنگ در محافل ادبی، نشست‌ های شعر و خانقاه‌ های کابل داشت؛ به ‌گونه‌ای که آثار و کلام او به آیینه تمام ‌نمای فرهنگ، صفا و مکتب اصیل
.ادبی و عرفانی کابل قدیم تبدیل گردید
.
.
در بخش دیگری از این همایش، دکتور سید مخدوم رهین نویسنده و پژوهشگر نامور کشور به‌ عنوان سخنران ویژه برنامه به ایراد سخن پرداخت و با خوانش نمونه ‌هایی نغز و برجسته از اشعار عاشقانه و عارفانه‌ی بلبل، ابعاد فنی و زیبایی‌ شناختی کلام او را تمجید کرد. وی همچنین از تلاش‌های ماندگار فرزندان و بازماندگان بلبل در راستای گردآوری، ویرایش و چاپ دیوان شادروان بلبل قدردانی نمود.
دکتور رهین در ادامه سخنان خود به بررسی بافت اجتماعی و ویژگی‌های منحصر ‌به ‌فرد کابل قدیم پرداخت و صمیمیت، جوانمردی، همبستگی و عواطف پاک انسانی مردم آن عصر را تشریح کرد. او همچنین پیوند تاریخی اهل ادب و هنر را با طریقت ‌های بزرگ عرفانی به ‌ویژه طریقت‌ های چشتیه، قادریه و نقشبندیه مورد تحلیل قرار داد و سیر تاریخی و جایگاه معنوی طریقت چشتیه را از کابل تا شبه ‌قاره هند روشن ساخت.
بررسی ویژگی‌های شناختی، محتوایی و ساختاری آثار بلبل نشان می‌دهد که اشعار او در قالب‌های گوناگون ادبی نظیر غزل، مثنوی، رباعی و دوبیتی، سرشار از روحیه عشق، صفا، مردم ‌داری، ایثار و همدردی عمیق با طبقات کم‌ درآمد و مستمند جامعه است. علاوه بر لایه‌ های غنی عارفانه و اخلاقی، کلام بلبل دارای جنبه‌ های پر رنگ و متعهدانه نقد اجتماعی است. او با شجاعت به افشاگری علیه استبداد سیاسی، ثروت ‌اندوزی ‌های نامشروع، رشوه، فساد اداری و ناعدالتی‌ های زمانه خویش پرداخت. از آنجا که دوران جوانی و شکل‌ گیری شخصیت ادبی او با یکی از سخت‌ ترین و تاریک ‌ترین ادوار استبداد سیاسی در تاریخ معاصر همزمان بود، بلبل متعهدانه و دلسوزانه رنج ‌ها، درد های واقع ‌گرایانه و دغدغه‌ های مردم جامعه‌اش را در قالب ابیات نغز و ماندگار خویش انعکاس داد
.
.
آقای نوید حامد شاعر و پژوهشگر در ادامه سخنرانی نموده، کابل را به‌عنوان یکی از دیرینه‌ترین گهواره ‌های تمدنی، همواره بستر پیوند فرهنگ ‌ها، اندیشه ‌ها و سبک ‌های گوناگون ادبی دانست. این شهر با سابقه تاریخیِ پیش و پس از اسلام و عبور از دوران ‌های برجسته‌ای همچون یونان ‌باختری و بودیسم، همواره بستر و خاستگاه شاعران، عارفان و ادیبان بزرگی بوده است. هویت فرهنگی کابل بر پایه جوانمردی، صمیمیت، عیاری و صلح ‌دوستی شکل گرفته؛ شیوه‌ای از زندگی و نگاه به جهان که در تمام دوره ‌ها از عصر تیموریان تا روزگار معاصر در اثر و منش اهالی قلم و هنر این دیار جریانی پررنگ داشته است.
یکی از درخشان‌ترین جلوه ‌های این پیوند فرهنگی را می‌توان در مکتب ادبی کابل و چهره‌ های برجسته آن، از جمله حبیب ‌الله بلبل مشاهده کرد.
در کنار شعر و ادبیات، انجمن ‌ها و محافل ادبی کابل همواره نقطه‌ عطف پروراندن استعداد هایی بوده‌ اند که زبان فارسی و فرهنگ این سامان را نمایندگی کرده ‌اند. کوچه و بازارهای تاریخی این شهر، همچون کاه فروشی و مراد ‌خانی، نه تنها فضایی برای زندگی روزمره، بلکه محلی برای برپایی زمزمه ‌های صوفیانه و شعر خوانی ‌ها بوده‌اند. یادآوری داستان‌ها، مفاخر و سروده ‌های یادگار مانده از این سرزمین، نشان ‌دهنده اصالت پایداری است که ادبیات کابل را تا به امروز زنده و اثرگذار نگه داشته است. این میراث گران ‌بها، با وجود تمامی فراز و نشیب‌ های تاریخی و سیاسی، همچون امانتی ارزشمند سینه به سینه منتقل شده تا هویت، غرور و همبستگی فرهنگی مردم این دیار را برای نسل‌های آینده جاویدان
سازد
.
.
در ادامه آقای احمد فهیم هنرور، ناشر و تدوین کننده این اثر به بررسی ابعاد گوناگون زندگی، منش اخلاقی و سیر پژوهشی و ادبی این شاعر فقید پرداخت. حبیب ‌الله بلبل که سال‌ها در بخش ‌های اداری و مالی تلاش کرده بود، علاوه بر فعالیت ‌های اجتماعی، با بهره ‌گیری از آموزه ‌های قرآنی و علایق عرفانی، آثار ارزنده‌ای در قالب ‌های مختلف شعری به یادگار گذاشت که بخش مهمی از شناسنامه فرهنگی به شمار می‌رود. ابعاد اخلاقی و ارتباطات ادبی وی، به ‌ویژه بهره ‌مندی از محضر بزرگانی چون صوفی غلام نبی عشقری، میر شایق جمال، ملک الشعرا استاد بیتاب مورد بحث قرار داد. همچنین اخلاص و ارادتمندان وی با اشاره به وصایت معنوی و امانت ‌داری نوشته‌ های وی در دوران هجرت، انتشار این دیوان را گامی ارزشمند در راستای پیوند نسل گذشته و امروز و زنده نگه‌داشتن میراث ادبی کشور دانست. در ادامه موصوف دو پارچه شعری را که میان بلبل و صوفی عشقری تبادله شده بود به قرائت گرفت.
.
.
در پایان این محفل محترم سید همایون شاه عالمی شاعر و نویسنده مطرح و محترم زبیر هجران شاعر جوان و خوش قریحه نیز اشعاری را از دیوان بلبل به دکلمه گرفتند
این محفل با دعای به روح رفتگان به کار خود پایان داد
11 سپتامبر
۱ دیدگاه

تا تو باشی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

تا تو باشی

می‌زنم  دل را به  دریا غرقِ  رویا  می‌شوم

 عاقبت در آتشِ   عشقت   معمّا  می‌شوم

 می‌کشم دست از دو عالم تا تو باشی مقصدم

 می‌گذرم از هرچه دارم غرقِ معنا می‌شوم

 تا تو باشی شمعِ روشن در شب تاریکِ من

 همچو پروانه میانِ شعله شیدا می‌شوم

 راهِ عشقت گرچه لبریز است از بیم و خطر

 می نهم پا بر سرِ آتش  شکیبا می‌شوم

 یا نهم سر بر  سرِ  پیمانه  در  راهِ  وصال

 یا در این راهِ تمنا محو  و رسوا می‌شوم

پروانه شیرین سخن

10 سپتامبر
۱ دیدگاه

آتش دل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

آتش دل

می زند با تیغ ابرو آن جفاجو  خنجرم

میچکدخون جگراز گوشهٔ چشم ترم

آرزو  دارم بمیرم  از  برای   مقدمش

یک قدم  سویم نیاید از  تکبر  دلبرم

ناگهم ازخواب شیرین بخت بدبیدارکرد

گرشبی درخواب آمدآن پریوش دربرم

پیر  گردیدم  دریغا  ذرهٔ  بیرون نشد

عاشقی هاازدلم دیوانه گی هاازسرم

من خراب یک نگاهش بوده ام ازکودکی

هست دایم لذتِ این کودکی هادرسرم

روزوشب باداغ هجران ساختم تاسوختم

یک نظرکن ای پری برحالِ زارمضطرم

دین ودنیابرسرِعشق و وفا بگذاشتم

تاچه حاصل آیدم  زین کار روزمحشرم

نقدایام جوانی رایگان  دادم زکف

جز ندامت حالیا دیگر نباشد در برم

آتشِ دل کی شودخاموش ازغوغای عشق

هرگوید غیر این هرگز نگردد باورم

داستان غصه هاپایان ندارد ای « لبیب » 

تا بکی آتش زنی دربرگ برگ دفترم  

عقرب ۱۳۹۱ هه ش

ازمجموعه غوغای دل

عبدالقیوم « لبیب »

 

 

10 سپتامبر
۳دیدگاه

معمای لب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

معمای لب

باز چون گل  تو  به دیدار چمن  می آیی؟

یا چو آهـوی  رمیـده  به  دَمن  می آیی؟

هر قدر  دیـر  کنی  در  رهی تو  منتظرم 

صبر  ایوب  کنم   دیدن    من   می آیی؟

بسملم خون  دگر نیست رود از چشمم

چون نفس در تن و چون روح به بدن می آیی؟

ز معمــای لبت از چه سبب نیست پیام

در ادبـگاه  معانی بـه سخن  می آیی؟

لعل داغ و نمکین ات به من آتش افروخت

شعله در بستر این سوخته تن می آیی؟

آسمان دور و زمین سخت و غم از حد بیرون

ای همه داروی این درد و محن می آیی؟

در ی این دل به رخُت تــا به ابد بـــاز بُوَد 

سوی منزلگه ات ای عهد شکن می آیی؟

جلوه ی نه فلک است در قدمت پای انداز

سیر این گلشن ِ زیبای  وطن  می آیی؟

زنده گی هر نفس اش دعوی غـربت دارد

کــاروان میـرود ای سـرو سمن می آیی؟

کاش آشفته شوی یادی ز محمـود کنی 

راه گـم کرده تو ای  یار  کهـن می آیی؟

———————–

دوشنبه ۱۸ سنبله ۱۳۹۲ هجری خورشیدی

 برابر با ۰۹ سپتامبر ۲۰۱۳ میلادی

احمد محمود امپراطور 

 

10 سپتامبر
۳دیدگاه

جواب معمای تصویری شماره (۵)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ  ۱۹ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۰ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————————

با سپاس از همکار گرامی ما اینک جواب معمای

تصویری شماره (۵) را پیشکش می نماییم.

 

.

09 سپتامبر
۱ دیدگاه

طلعت جانان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

طلعت جانان

 باغ و گلاب و سنبل  و  ریحانم  آرزوست

 یک شب کنار  طلعت   جانانم   آرزوست

 عمرم گذشت و جان ز  تن من همی رود

 شب  نور  ماه  آن   مه  تابانم  آرزوست

 مجنون صفت به فصل بهار و خزان عمر

 سر در هوای دشت و بیابانم  آرزوست

 هر صبحدم از آن که بیایم به  وعده گاه

 دیدارت ای صنم به دل و جانم آرزوست

 بشکست برگ و بار و به خشکید آشیان

 چون فصل نو  بهار که  بارانم آرزوست

 شادی برفت و میکده ها بسته در شدند

 جامی ز دست ساقی رضوانم آرزوست

 من یاد سرو  ناز  و گل و باغ  کر ده ام

 همت”امان“به سوی گلستانم آرزوست

 امان قناویزی

۷/۹/۲۰۲۶

ترکیه “قونیه”

09 سپتامبر
۳دیدگاه

لطف ازل !

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

لطف ازل !

دل ازغباردویی ها چوشست، شد بیدار

گشود دیده بــه نوری کـه بـود بی پندار

بــه هــرنفس زتو آیـد نسیــم لطف ازل

به هــرقدم زتوبــاشـد ره وصال وقرار

نه کعبه ونه حــرم نه کشـت ودیــرمرا

تو قبله ای که درآن گم شود همه اغیار

شراب عشق تو ریزد  زجـام بی رنگی

خــراب مستی آنم نــه هوشیــارو خمار

اگرچه قطره ام و بی نشان دراین دریا

زلطف تو گــردم چو موج، گوهــر بار

فقیر کوی تو ام تاج پــادشاهی چیست

گدای عشق تو بودن مراست شان وقار

زآتش طلبت سوخت هرچه غیرتو بود

بمانــد دردل من یک تــرانــه از دیـدار

مرا امـید “عزیزه” زلطف جانان است

کــه سهــل شــود راه وصــل تا دلـــدار

عزیزه عنایت

۲۴/۷/۲۰۲۶

 

09 سپتامبر
۳دیدگاه

پایانِ هر شبِ سیاه، روزی سپید است

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

پایانِ هر شبِ سیاه، روزی سپید است
————————————-
 داستان مستند گونه ای از یک خانواده مهاجر 
******************************
مهاجرت، واژه‌ای نیست که به‌سادگی از زبان بگذرد. مهاجرت، سوختن در آتش‌های ناپیداست؛ دل‌کندن از خاکی که ریشه‌ات در آن تنیده، و پا نهادن به سرزمینی که بوی آشنای باران را ندارد. این داستان، روایت یکی از همان هزاران سوختن‌هاست؛ روایت مردی که قلمش سلاح بود و وطنش، پشتِ سر جا ماند. در این روایت، نه تنها غمِ ترک وطن موج می‌زند، که امیدِ کوچکی نیز در دلِ شب‌های بی‌ستاره‌اش می‌درخشد.
حمید از همان سال‌های نخستین کودکی، با صدای رادیو و بوی کهنه‌ی کتاب‌ها بزرگ شد. پدرش معلمی دلسوز و همیشه در فکر بود و مادرش، زنی خانه‌دار با ذهنی پرسشگر و آگاهی‌ای فراتر از روزگار خویش. خانه‌ی آن‌ها، پناهگاهی امن بود برای انبوهی از کتاب‌های فلسفه، ادبیات و تاریخ؛ کتاب‌هایی که دیوارهای خانه را نه با گچ و آجر، که با اندیشه و پرسش می‌آراستند. حمید در میان این انبوه کلمات، به‌خوبی آموخت که «آزادی» واژه‌ای نیست که در کوچه‌پس‌کوچه‌های وطنش به‌راحتی جاری شود.
روزی، در مکتب ابتدایی، چشمان کنجکاوش شاهد بازداشت معلمی بود که جز اعتراض به نبود کتاب درسی گناهی نداشت. آن روز، در دلِ کودکانه‌اش بذر پرسشی بزرگ کاشته شد: «آیا نمی‌توان صدای کسانی بود که صدایی ندارند؟» این پرسش، تا جوانی همراه او ماند و او را به دانشکده‌ی حقوق کشاند. در آنجا، دو ترم درس روزنامه‌نگاری، دیدگاه تازه‌ای به او بخشید؛ روزنامه‌نگاری نه فقط یک حرفه، که فریادی بود از ته چاه.
حمید تصمیم گرفت خبرنگار شود. نه برای شهرت، که برای آنکه میان شعله‌های جنگ و گرداب بی‌ثباتی، روشنی را با قلمش از دلِ تاریکی بیرون بکشد. گزارش‌هایش هرگز صرفاً روایت خبر نبود؛ او درد را می‌نوشت، ناله‌های ناشنیده را به کلمات بدل می‌کرد و نامش به‌تدریج در محافل رسانه‌ای طنین‌انداز شد. اما شهرت و پول و قدرت، هرگز نتوانستند ذهنِ پرسشگرش را اغوا کنند.
در کنار او، صنم ایستاده بود؛ همسری که معلمی بود در لیسه‌ای دخترانه و همراهی خستگی‌ناپذیر در مسیر دشوار آرمان‌هایش. فرزندانشان نیز در همین فضای آکنده از اندیشه و تعهد رشد یافتند. زهرا، دختر بزرگ، عاشق دوربین و ثبتِ صدای مردم بود و راه پدر را در روزنامه‌نگاری ادامه داد. امیرحسین، با نبوغی درخشان، رشته‌ی علوم کامپیوتر را در دانشگاهی آزاد به پایان رساند و با درجه‌ای عالی فارغ‌التحصیل شد. محمد، کوچک‌ترین، همواره کتابی از حقوق بشر را زیر بغل داشت و رویای وکالت و عدالت را چون پدر در سر می‌پروراند.
اما آسمانِ این خانه، یکباره فرو ریخت. با سقوط حکومت جمهوری، جهان‌شان در یک شب، وارونه شد. شبی که طالبان وارد هرات شدند، حمید با نگاه‌هایی پر از اندوه به صنم گفت: «فردا، دیگر با صدای خودما زنده نیستیم.» گوشی‌های همراه خاموش شدند، تلویزیون قطع گردید و کتاب‌های عزیز، پشت پرده‌هایی از بیم و هراس پنهان گشتند. آن همه سال تحصیل و مجاهدت، در عرض چند روز، به وحشتی بی‌پایان بدل شد.
طالبان اعلام کردند که زنان حق کار ندارند و دختران باید در خانه‌ها محبوس شوند. مکتب‌ها دانشگاه‌ها و کار در ادارات دولتی به‌روی دختران و زنان بسته شد. زهرا، که تا چندی پیش با شجاعتی وصف‌ناشدنی در تلویزیون از حقوق زنان دفاع می‌کرد و حقایق را در قالب خبر بیان می‌کرد، اکنون پشت کلکین اتاقش می‌نشست و به صفحه‌ی خاموش تلویزیون خیره می‌شد، گویی تصویرِ سکوت، فریادِ درونش بود. صنم با بغضی که هرگز فرو نمی‌نشست، زمزمه می‌کرد: «درس‌هایی که به دختران دادم، حالا همچون خنجری در قلبم برگشته است.»
امیرحسین، اگرچه همچنان ناچار به رفتن به سر کار بود، اما هر شب با چشمانی هراسان به خانه بازمی‌گشت. مأموران طالبان به بهانه‌های واهی موترش را بازرسی می‌کردند، کارت شناسایی‌اش را بارها می‌خواستند و او را با لقب «پسرِ روزنامه‌نگار» می‌خواندند. محمد نیز دیگر جرأت خروج از خانه را نداشت؛ دوستانش یکی‌یکی ناپدید می‌شدند و سرکها به خاطره‌ای تاریک بدل گشته بودند.
حمید شب‌های بسیاری را بر پشت‌بام خانه می‌گذراند و به آسمانِ پرستاره اما سرد خیره می‌شد. با خود می‌اندیشید: «آیا ترک وطن، خیانت است؟ یا ماندن در برابر این همه خفقان، خود بزرگ‌ترین خیانت به آینده‌ی فرزندان من است؟» آن‌گاه که خطر جان خانواده‌اش را آشکارا حس کرد، تصمیم سرنوشت‌سازش را گرفت؛ باید می‌رفتند.
هیچ‌یک از اعضای خانواده پاسپورت یا مدرک خروج نداشتند. حمید با دل‌شکستگی تمام، به دوست قدیمی‌اش عبدالمالک رو آورد؛ مردی که روزگاری در دولت خدمت می‌کرد و اکنون با طالبان همکاری داشت. غرورِ یک عمر را کنار نهاد و کمک خواست. با پرداختنِ مبلغی گزاف، پاسپورت‌ها و ویزاهایی که بیشتر شبیه برگِ عبور از جهنم بودند، تهیه شد.
روز بعد ، بی‌خداحافظی، بی‌نگاه به پشت‌سر، از مرزِ زمینی خارج شدند. زهرا، در آن دمِ وداع، خاکِ کفش‌هایش را بوسید، گویی می‌خواست بوی وطن را برای همیشه در جان نگه دارد. صنم، سرش را پایین افکند تا اشک‌هایش را نبینند؛ در آن روز دلگیر، تنها هوای سرد زمستان و ابری شاهد این دل‌کَنی بود.
اما کشور همسایه، بهشت موعود نبود. تحقیر مأموران مرزی، نگاه‌های یخ‌ زده‌ی مردم، و غربتی که هر لحظه بر جان‌شان چنگ می‌زد، چون تیغی تیز، قلب حمید را می‌خلید. امیرحسین، با هزار زحمت، کاری در یک شرکت یافت و روزها با علاقه کار می‌کرد، اما شب‌ها با چشمانی خسته و مغزی آکنده از نگرانی به خانه برمی‌گشت. زهرا نیز در یک رسانه‌ی آنلاین، داوطلبانه به فعالیت پرداخت تا شاید قلمش هنوز فریادگر باشد، و محمد به کورس آموزش کامپیوتر رفت؛ اما پس از سه ماه تلاش، هیچ مدرکی به او ندادند؛ گفتند تو از فلان …. نیستی به امثال تو مدرکی داده نمی شود.
و امیدِ یادگیری نیز در او رنگ باخت.
حمید، که روزگاری قهرمانِ وطن بود، اکنون مردی شکسته در تبعید بود. شب‌ها در سکوت اتاق، به خاطرات پناه می‌برد و با غمِ گذشته، دل را تسکین می‌داد؛ اما روزها، با سماجتی عجیب، در گروه‌های اینترنتی، متن‌های طنز، داستان‌ها و شعرهایی می‌نوشت. نه برای خنداندن، که برای التیامِ زخم‌های همنوعان مهاجر؛ می‌دانست که خنده، در میان این همه درد، خود نوعی مقاومت است.
تا اینکه روزی، پیامِ ناشناخته‌ای در فیسبوک، آرامشِ ساختگی‌شان را بر هم زد: «تو کافری؛ کلیپ‌هایت توهین به اسلام و خلاف طالبان است. جنازه‌ات را مثل آن دو نفر در هرات، جلوِ موتر خواهیم بست.» نام فرستنده، «الکوزی» بود؛ یکی از طالبان سایبری که در فضای مجازی نفوذی شوم داشت. این تهدید، شوخی نبود؛ همان هفته‌ی پیش، دو تن از فعالان تبعیدی در هرات به قتل رسیده و ویدئوی مرگشان در شبکه‌های طالبان پخش شده بود. حمید، برای آنکه خانواده‌اش مضطرب نشوند، این تهدید را با خود نگه داشت. اما ذهنش هر لحظه متلاطم‌تر می‌شد و در موقع خوردن چای صبحانه، در چشم‌های همه، سایه‌ی ترس نمایان بود.
در این گیرودار، روزی یکی از همکارانِ پیشینش در نهادهای مدنی و حقوق بشری، که به یکی از کشورهای اروپایی مهاجرت کرده بود، از طریق مسنجر با او تماس گرفت و جویای احوالش شد. حمید که از فشارِ تهدیدها به ستوه آمده بود، سرگذشتِ خود و تهدیداتِ الکوزی را برای دوستش بازگفت. دوستش قول داد که موضوع را با نهادهای حقوق بشری افغانستان در اروپا در میان بگذارد.
چند روز بعد، دوستش باز تماس گرفت و گفت که با مسئولان کمیته‌ی حقوق بشر افغانستان در یک کشور اروپایی صحبت کرده است و خوشبختانه، رئیس این کمیته، حمید و فعالیت‌هایش در نهادهای مدنی نهاد های حقوق بشری و روزنامه نگاری در افغانستان اطلاع داشت .
و فعالیت فعلی حمید را  در فضای مجازی‌ به‌خوبی می‌شناخت. 
فرمی برای او ارسال شد تا تکمیل کند و بازپس فرستد. حمید، با مشورت و توافق خانواده، فرم را پر کرد و به ایمیلِ تعیین‌شده ارسال نمود.
در همین زمان، شرکتی که امیرحسین در آن کار می‌کرد، با کلاهبرداری متداول در کشور همسایه، ناگهان تعطیل شد و مدیرش به کشور دیگری گریخت. حقوقِ سه‌ماهه‌ی امیرحسین، که دو ماهِ آن ضمانت کاری و یک ماهِ اخیر بود، هیچ‌گاه پرداخت نشد و این ناکامی، بر اندوهِ خانواده افزود.
اما در میانِ این تاریکی‌ها، جرقه‌هایی از امید ظاهر شد. زهرا، با تلاش و پشتکارِ مثال‌زدنی‌اش در رسانه‌ی آنلاین، توانست برای خود و پدر و مادرش ویزای اقامت یک‌ساله بگیرد؛ ویزایی که اندکی از رنجِ غیرقانونی بودن را کاست و به آن‌ها نفسی از آرامش بخشید. محمد اما به دلیل نداشتن ویزا، از کار در مغازه‌ی خواربارفروشی اخراج شد و فشارِ حکومت، دوباره بر شانه‌های کوچکش سنگینی کرد. امیرحسین که از بیکاری به شدت آزرده بود، و روحیه خود را ازدست داده بود .
سرانجام از سوی یکی از دوستان قدیمی‌اش که در چین شرکت تولیدی داشت، دعوت به همکاری در زمینه‌ی گرافیک شد و این خبر، لبخندی ناچیز بر لبان خانواده نشاند.
روزها سپری شد و پاسخی از کمیته‌ی حقوق بشر افغانستان از اروپا رسید؛ ایمیلی همراه با تأییدیه‌ای از خودِ کمیته و چند نهاد اروپایی دیگر در داخل آن تائیدیه درج شده بود. 
در نامه دیگری نیزاز همکاری پیشین حمید با نهادهای مدنی و حقوق بشری در افغانستان از اوتشکر کرده و به او توصیه کرده بود که با مدارک معتبر به کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در کشور میزبان مراجعه و درخواست اسکان مجدد در کشورِ ثالث نماید؛ چراکه جانش در کشور کنونی نیز در خطر بوده است.
حمید، بارها به کمیساریا رفت و با تماس‌های تلفنیِ پیگیر، سرانجام موفق شد اسنادِ معتبر و عکس‌هایی از خود و خانواده‌اش را تحویل دهد. پس از چندی، با او تماس گرفتند و مصاحبه‌ای تلفنی با اعضای خانواده انجام دادند. سپس، همگی به کمیساریا احضار شدند و اثر انگشت‌شان ثبت گردید. در این میان، امیرحسین به چین سفر کرد تا کارِ گرافیکی شرکتِ دوستش را آغاز کند؛ خانواده هم از این فرصتِ تازه خشنود، و هم از دوری‌اش غمگین بودند.
اما تهدیدها، دست از سر حمید برنمی‌داشتند. بار دوم، نفوذی‌های طالبان در کشور همسایه، با چاقو به او حمله کردند که حضورِ به‌موقع پلیس، نقشه‌ی آن‌ها را ناکام گذاشت. خانواده دوباره به ظاهر آسوده شدند، اما زخمِ ترس، همچنان بر دل‌هایشان ماندگار بود.
تا اینکه کمیساریا بار دیگر فراخوان داد و مصاحبه‌ی اصلی آغاز شد. در جلسه‌ای که نزدیک به یک ساعت به طول انجامید، اطلاعات کامل درباره‌ی کشور پذیرنده، فنلاند، به آن‌ها داده شد و تعهدنامه‌ای توسط همه انگشت زده شد. مصاحبه با حمید، به‌عنوان مسئول پرونده، دو روز و به مدت دوازده ساعت به طول انجامید و مصاحبه‌ی دیگر اعضای خانواده به هفته‌ی بعد موکول گردید. پس از پایانِ همه‌ی مصاحبه‌ها، افسر پرونده با لبخندی نویدبخش گفت: «ان‌شاءالله شما و خانواده‌تان در شش ماهِ اول سال ۲۰۲۶، به فنلاند منتقل خواهید شد.»
اما اکنون، ماهِ نهمِ سال ۲۰۲۶ فرا رسیده، و سرنوشت‌شان چون ابری بر فرازِ دوردست‌ها همچنان مبهم است. تهدیدهای الکوزی همچنان ادامه دارد، اما حمید دیگر تنها نیست. هزاران نفر در فضای مجازی، داستان‌ها و اشعار حماسی او را می‌خوانند و از آن‌ها نیرو می‌گیرند. کمیساریای سازمان ملل نیز در جریان مشکلات اوست، و از همه مهم‌تر، خانواده‌اش، پس از این همه طوفان، دوباره حسِ زندگی را در خود یافته‌اند.
حمید، در یکی از پست‌های فیسبوکش چنین نوشته است: «گاهی باید رنج‌ها و دردهای مهاجرت را تعمّل کرد؛ چراکه از قدیم گفته‌اند:
 که پایان هر شبِ سیاه، روزی سپید است.»
هر چند داستانِ حمید، پایانِ روشنی ندارد، اما پایان‌بندی‌اش در دلِ امید رقم می‌خورد. مهاجرت، شاید دردناک‌ترین انتخابِ ممکن باشد، اما گاهی تنها انتخابِ ممکن است. این روایت، نه فقط روایتِ یک خانواده، که روایتِ نسلی است که میانِ دیوارهای تبعید و پنجره‌هایِ امید، نفس می‌کشند. باشد که روزی، همه‌ی این شب‌های بی‌پایان، به فجرِ بازگشت یا آرامشی پایدار بدل گردند….           .   پایان 
خلیل الله فائز تیموری روزنامه نگار، فعال مدنی و پژوهشگر حقوق بشر
—–
ترجمه انگلیسی 
«The End of Every Dark Night Is a BrightDawn»
A documentary‑style story of a migrant family
Migration is not a word that slips easily off the tongue. Migration is burning in invisible flames; it is tearing yourself away from the soil where your roots have grown, and stepping into a land that carries none of the familiar scent of rain. This story is the tale of one among thousands of such burnings — the story of a man whose pen was his weapon, and whose homeland remained behind him. In this narrative, not only does the sorrow of leaving one’s country echo deeply, but a small spark of hope also glimmers within the starless nights.
Hamid grew up from early childhood with the sound of the radio and the smell of old books. His father was a thoughtful, devoted teacher, and his mother a housewife with a questioning mind and an awareness far beyond her time. Their home was a safe haven for countless books of philosophy, literature, and history — books that decorated the walls not with plaster and brick, but with thought and inquiry. Among this ocean of words, Hamid learned well that “freedom” was not a word easily spoken in the alleyways of his homeland.
One day in primary school, his curious eyes witnessed the arrest of a teacher whose only “crime” was protesting the lack of textbooks. That day, a seed of a great question was planted in his young heart: “Can one not become the voice of those who have no voice?” This question stayed with him into youth and led him to study law. Two semesters of journalism opened a new perspective for him; journalism was not merely a profession — it was a cry rising from the depths of a well.
Hamid decided to become a journalist. Not for fame, but to pull light out of darkness with his pen amid the flames of war and the whirlpool of instability. His reports were never just news; he wrote pain, turned unheard cries into words, and his name gradually echoed in media circles. Yet fame, money, and power never seduced his questioning mind.
Beside him stood Sanam — his wife, a teacher at a girls’ high school and an unwavering companion in the difficult path of his ideals. Their children grew up in the same atmosphere of thought and commitment. Zahra, the eldest daughter, loved the camera and capturing people’s voices, continuing her father’s path in journalism. Amirhossein, with brilliant talent, completed a degree in computer science at a private university and graduated with high distinction. Mohammad, the youngest, always carried a book on human rights under his arm and dreamed of becoming a lawyer, just like his father.
But the sky above this home suddenly collapsed. With the fall of the republic, their world turned upside down overnight. The night the Taliban entered Herat, Hamid looked at Sanam with eyes full of sorrow and said: “Tomorrow, we will no longer live with our own voices.” Phones were switched off, the television went dark, and beloved books were hidden behind curtains of fear. Years of study and struggle turned into endless terror within days.
The Taliban declared that women had no right to work and girls must remain imprisoned inside their homes. Schools, universities, and government offices were closed to women and girls. Zahra, who had recently defended women’s rights on television with unmatched courage, now sat behind her window staring at the blank screen, as if the image of silence was the scream within her. Sanam whispered with a trembling voice: “The lessons I taught my girls have now returned like a dagger to my heart.”
Although Amirhossein still had to go to work, he returned home each night with frightened eyes. Taliban officers repeatedly searched his car, demanded his ID, and called him “the journalist’s son.” Mohammad no longer dared to leave the house; his friends disappeared one by one, and the streets became dark memories.
Hamid spent many nights on the rooftop, staring at the cold, starry sky. He wondered: “Is leaving my homeland a betrayal? Or is staying silent in the face of this suffocation the greatest betrayal to my children’s future?” When he felt the danger to his family’s lives, he made his fateful decision — they had to leave.
None of them had passports or exit documents. With a broken heart, Hamid turned to his old friend Abdulmalek — a man who once served in the government and now collaborated with the Taliban. Setting aside a lifetime of pride, he asked for help. With a large payment, passports and visas — more like passes through hell — were obtained.
The next day, without farewells and without looking back, they crossed the land border. Zahra kissed the dust on her shoes, as if she wanted to carry the scent of her homeland forever. Sanam lowered her head so no one would see her tears; only the cold winter air witnessed their heartbreak.
But the neighboring country was no promised paradise. The humiliation of border officers, the icy stares of strangers, and the constant sting of exile pierced Hamid’s heart like a sharp blade. Amirhossein found a job at a company after great effort and worked diligently, but returned home each night exhausted and worried. Zahra volunteered at an online media outlet, hoping her pen could still be a voice. Mohammad attended a computer course, but after three months they refused to give him a certificate: “You are not from such‑and‑such place; people like you don’t get certificates.” His hope for learning faded.
Hamid, once a hero of his homeland, was now a broken man in exile. At night he sought refuge in memories, soothing his heart with the sorrow of the past. But during the day, with stubborn determination, he wrote humorous texts, stories, and poems in online groups — not to make people laugh, but to heal the wounds of fellow migrants. He knew that laughter, amid all this pain, was a form of resistance.
Until one day, an unknown message on Facebook shattered their fragile peace:  
“You are an infidel. Your clips insult Islam and oppose the Taliban. We will tie your corpse to a car, just like those two men in Herat.”  
The sender’s name was “Alkozi,” one of the Taliban’s cyber operatives. The threat was no joke; just a week earlier, two exiled activists in Herat had been murdered, and videos of their deaths circulated on Taliban networks. Hamid kept the threat to himself so his family wouldn’t panic, but his mind grew more turbulent. Even during breakfast, fear shadowed everyone’s eyes.
In this turmoil, one of his former colleagues in civil and human rights organizations — now living in Europe — contacted him through Messenger. Hamid, overwhelmed by threats, shared his story and Alkozi’s messages. His friend promised to inform Afghan human rights institutions in Europe.
A few days later, he called again: he had spoken with officials at the Afghan Human Rights Committee in a European country. Fortunately, the committee’s director already knew Hamid and his work in civil society and journalism. He also followed Hamid’s current online activities.
A form was sent for Hamid to complete and return. With family consultation, he filled it out and emailed it back.
Around the same time, the company where Amirhossein worked suddenly shut down due to a common scam in the neighboring country; the manager fled abroad. His three months of unpaid salary — two months of work guarantee and one month of labor — were never paid. This failure deepened the family’s sorrow.
Yet amid the darkness, sparks of hope appeared. Zahra, through her dedication at the online media outlet, managed to obtain a one‑year residence visa for herself and her parents — a relief from the burden of illegality. Mohammad, however, was fired from a grocery store for lacking a visa, and government pressure weighed heavily on him again. Amirhossein, distressed by unemployment, lost his spirit — until an old friend with a production company in China invited him to work in graphic design.
This news brought a faint smile to the family.
Days passed, and a response arrived from the Afghan Human Rights Committee in Europe — an email with confirmation letters from the committee and several European institutions.
Another letter thanked Hamid for his past civil and human rights work in Afghanistan and advised him to apply for resettlement through UNHCR in the host country, as his life was also in danger there.
Hamid visited UNHCR repeatedly and made persistent phone calls until he finally submitted valid documents and photos of himself and his family. After some time, they called for a phone interview with the family. Then they were summoned to UNHCR, and their fingerprints were registered. Meanwhile, Amirhossein traveled to China to begin his graphic design job; the family was both happy for his opportunity and saddened by his absence.
But the threats did not stop. A second time, Taliban operatives in the neighboring country attacked Hamid with a knife, but police intervention foiled their plan. The family seemed safe again, yet the wound of fear remained.
Then UNHCR called once more, and the main interview began. In a session lasting nearly an hour, they received full information about the receiving country — Finland — and signed a commitment with fingerprints. Hamid’s interview, as the case lead, lasted two days and twelve hours. The rest of the family’s interviews were scheduled for the following week. After all interviews were completed, the officer smiled and said:  
“God willing, you and your family will be transferred to Finland in the first six months of 2026.”
But now, the ninth month of 2026 has arrived, and their fate still hangs like a distant cloud. Alkozi’s threats continue, but Hamid is no longer alone. Thousands read his stories and epic poems online and draw strength from them. UNHCR is aware of his situation, and most importantly, his family — after all these storms — has rediscovered the feeling of life.
In one of his Facebook posts, Hamid wrote:  
“Sometimes one must endure the pains of migration; for it has long been said that the end of every dark night is a bright dawn.”
Though Hamid’s story has no clear ending, its conclusion is written in hope. Migration may be the most painful choice, but sometimes it is the only choice. This narrative is not merely the story of one family — it is the story of a generation breathing between the walls of exile and the windows of hope. May all these endless nights someday turn into the dawn of return or lasting peace.
The End  
Khalilullah Faiz Taimuri — Journalist,
Civil Activist, and Human Rights Researcher
09 سپتامبر
۱ دیدگاه

شرحی بر شعر کتاب راز هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۱۸ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

.

شرحی بر شعر کتاب راز هستی

شاعر: رسول پویان

  ****************

 کتاب راز هستی

به زندانی که دل دربند  آن  زنجیر و برپا گشت

در ایـن بی انتها هـستی فـقط، تنهای تنها گشت

شـرار خـشـم و تـوفـان طبیعـت تا که شـد آرام

بـرای زنــدگانـی مـأمـن هـســتی  مهــیّــا گشت

زمین گـرد سـر خـورشـید عالـم  تاب می گردد

که شـور آتش عـشـق درون رعنا و زیبا گشت

ز بـس در کــوزۀ دوران لـعــل آرزو جـوشـیـد

نـشـاط بـادۀ عـشـق و محـبـت شــور مینا گشت

اگـرچـه خـاک و بـاد و آب و آتـش بــود نـابینا

ولی چـشـم خـرد بـا نـور دل آهـسـته بینا گشت

جـهــان بیکـران پیچـیـده بـود در پـردۀ اسـرار

به نـور دانـش و عـقـل سـلـیم حـل معـمّا گشت

کـتاب راز هـسـتی را که جـان آیـیـنـۀ دل کـرد

حروف وواژه وتصویرِ بافت جمله خوانا گشت

زبـان جـلـوگاه ذات هـسـتـی ذهــن انـســان شـد

هزاران نقش از هر جلـوۀ صورت هویدا گشت

درشت وسخت وبران بود گرچه صخرۀ کهسار

به یمن عشق دل گرم لطافت  سنگ خارا گشت

حـدیـث وحـدت کل، داســتـان بـزم هـسـتی بـاد

طـرب را مطلع شـعـر محبت شـوق معنا گشت

خــرد در دادگاه بـاور وجــدان چــو داور شــد

تعـصب در نگاه خـنجــر خـونـیـن مـدارا گشت

مگـس را طاقـت پـرواز در دنـیــای بالا نـیست

در آن جایی که نقش لانـۀ سیمرغ و عنقا گشت

ز آب شـور اقـیـانـوس نـوش دل نـشـد حـاصـل

ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

تمام بـاور هـسـتی که در هـسـتی شـده عـریـان

ازان معنی و روح صورت و تنظیم پیدا گشت

 

  1. این شعر رسول پویان، از نظر فکری، شعری فلسفی ـ هستی‌شناختیاست که در آن مسیر آگاهی انسان از «زندانی‌بودن در هستی» به سوی عشق، خرد، دانش، زبان، معنا و در نهایت وحدت هستی ترسیم می‌شود. شاعر در واقع یک سیر تکاملی را روایت می‌کند: ماده → حیات → عشق → خرد → دانش → زبان → معنا → وحدت.

در ادامه، شعر را هم از منظر فلسفه و هم از منظر عرفان، معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی و زبان‌شناسی بررسی می‌کنم.

۱. بیت نخست: انسان به‌مثابه زندانی هستی

به زندانی که دل  دربند آن  زنجیر و برپا گشت
در این بی‌انتها  هستی  فقط،  تنهای تنها گشت

شعر با تصویری بسیار فلسفی آغاز می‌شود: انسان زندانی هستی است.

اینجا می‌توان چند برداشت داشت. یک برداشت نزدیک به اگزیستانسیالیسم است: انسان در جهانی عظیم و بی‌انتها افکنده شده، اما خودش را تنها می‌یابد. این مضمون یادآور پرسش‌هایی است که در فلسفه اگزیستانسیال مطرح می‌شوند:

  • من چرا وجود دارم؟
  • چرا در این جهان هستم؟
  • آیا معنایی برای بودن من وجود دارد؟
  • آیا انسان آزاد است یا اسیر شرایط وجودی خویش؟

«زنجیر» می‌تواند نماد جبر طبیعت، محدودیت جسم، مرگ، زمان و ناآگاهی باشد.

اما نکته مهم این است که شعر در همین نقطه متوقف نمی‌شود. زندان، آغاز یک سفر است؛ نه پایان آن.

۲. طبیعت از آشوب به نظم می‌رسد

شرار خشم و توفان طبیعت تا که شد آرام
برای  زندگانی  مأمن  هستی  مهیّا  گشت

اینجا شاعر به نوعی کیهان‌شناسی فلسفی وارد می‌شود.

طبیعت در ابتدا خشن، آشفته و پرآشوب است؛ اما به‌تدریج شرایط برای پیدایش زندگی فراهم می‌شود.

از منظر علمی، می‌توان این تصویر را با پیدایش ساختارهای پیچیده در جهان، شکل‌گیری زمین و فراهم‌شدن شرایط حیات مقایسه کرد؛ البته نباید آن را الزاماً یک بیان علمی دقیق دانست. شاعر زبان علم را به زبان فلسفه و شعر تبدیل کرده است.

«مأمن هستی» در اینجا زمین و طبیعتی است که امکان ظهور حیات را فراهم می‌کند.

بنابراین حرکت شعر چنین است:

آشوب → نظم → زندگی

۳. زمین و خورشید؛ پیدایش عشق

زمین گرد سر  خورشید  عالم تاب می گردد
که شور آتش عشق درون رعنا و زیبا گشت

در اینجا یک اتفاق جالب رخ می‌دهد: شاعر از حرکت مکانیکی زمین به عشق می‌رسد.

زمین به دور خورشید می‌گردد، اما شاعر این حرکت را صرفاً یک حرکت فیزیکی نمی‌بیند؛ آن را با استعاره «عشق» تفسیر می‌کند.

یعنی جهان برای شاعر صرفاً مجموعه‌ای از ذرات و قوانین فیزیکی نیست؛ بلکه در تجربه انسانی، طبیعت می‌تواند معنا و زیبایی پیدا کند.

این همان جایی است که شعر از فیزیک به متافیزیک عبور می‌کند.

در نگاه مادی‌گرایانه، زمین حرکت می‌کند چون قوانین گرانش و دینامیک چنین اقتضا می‌کنند.

در نگاه شاعر:

حرکت → زیبایی → عشق → معنا

این تفاوت بسیار مهم است.

۴. «کوزه دوران» و جوشش آرزو

ز بس در کوزۀ دوران  لعل آرزو جوشید
نشاط بادۀ عشق و محبت شور مینا گشت

«کوزه» و «مینا» از تصاویر آشنای ادبیات عرفانی و فارسی‌اند.

«لعل آرزو» می‌تواند نماد خواستن، امید و میل به زندگی باشد.

انسان صرفاً موجودی نیست که زنده است؛ او موجودی است که می‌خواهد.

و همین «خواستن» یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های انسان است.

از این منظر، شعر به فلسفه‌ای نزدیک می‌شود که می‌توان آن را فلسفه میل و اراده دانست. انسان با آرزوهایش از وضعیت موجود فراتر می‌رود و وضعیت دیگری را طلب می‌کند.

پس:

زندگی → میل → آرزو → عشق

و عشق در شعر نه صرفاً عشق عاشقانه، بلکه نیرویی است که هستی را به سوی پیوند و تعالی می‌برد.

۵. مهم‌ترین تقابل شعر: نابینایی ماده و بینایی خرد

اگرچه خاک و باد و آب و آتش  بود نابینا
ولی چشم خرد با نور دل آهسته بینا گشت

این بیت از کلیدی‌ترین ابیات شعر است.

چهار عنصر سنتی ــ خاک، باد، آب و آتش ــ «نابینا» هستند؛ یعنی ماده به خودی خود آگاهی ندارد.

اما در روند تکامل هستی، چیزی پدیدار می‌شود که می‌تواند جهان را ببیند و بفهمد:

خرد انسان.

اینجا با مسئله بسیار مهم فلسفه ذهن مواجه می‌شویم:

چگونه از جهان مادی، موجودی پدید آمد که می‌تواند خودِ جهان را بشناسد؟

این همان مسئله‌ای است که امروز هم در فلسفه ذهن، علوم شناختی و فلسفه طبیعت مطرح است.

«چشم خرد» استعاره بسیار زیبایی است؛ چشم ظاهری جهان را می‌بیند، اما خرد معنای جهان را می‌جوید.

و شاعر خرد را تنها نمی‌داند؛ آن را با «نور دل» همراه می‌کند.

یعنی:

عقل بدون دل کافی نیست؛ دل بدون عقل نیز کافی نیست.

۶. راز هستی و نقش دانش

جهان بیکران پیچیده  بود در پردۀ اسرار
به نور دانش و عقل سلیم حل معما گشت

اینجا شعر صریحاً وارد معرفت‌شناسی می‌شود؛ یعنی بحث درباره اینکه انسان چگونه جهان را می‌شناسد.

جهان در ابتدا «معما» است.

انسان با:

  • دانش
  • عقل
  • مشاهده
  • اندیشه

پرده‌های این معما را کنار می‌زند.

این بخش به سنت عقل‌گرایی نزدیک است. اما شاعر یک قید بسیار مهم دارد:

«عقل سلیم»

یعنی هر چیزی که به نام عقل ارائه شود، الزاماً خردمندانه نیست. عقل باید سالم، سنجیده و فارغ از تعصب باشد.

این نکته بعدها در بیت مربوط به تعصب بسیار مهم‌تر می‌شود.

۷. کتاب هستی و پیدایش معنا

کتاب  راز  هستی   را  که   جان  آیینۀ  دل  کرد
حروف و واژه و تصویرِ بافت جمله خوانا گشت

در اینجا جهان تبدیل به کتاب می‌شود.

این استعاره بسیار عمیق است.

اگر جهان کتاب باشد، انسان خواننده آن است.

اما خواندن جهان فقط با چشم امکان‌پذیر نیست؛ باید ذهن و جان وجود داشته باشد.

در واقع شاعر سه مرحله را کنار هم قرار می‌دهد:

جهان → نشانه → تفسیر

جهان مجموعه‌ای از پدیده‌هاست؛ انسان برای آنها نام، مفهوم و رابطه ایجاد می‌کند.

این بیت را حتی می‌توان از منظر هرمنوتیک، یعنی فلسفه فهم و تفسیر، بررسی کرد.

انسان جهان را فقط مشاهده نمی‌کند؛ آن را تفسیر می‌کند.

۸. زبان؛ جایی که جهان وارد ذهن انسان می‌شود

زبان   جلوگاه   ذات   هستی   ذهن  انسان شد
هزاران نقش از هر جلوۀ صورت هویدا گشت

اینجا شعر به یکی از دشوارترین و مهم‌ترین مسائل فلسفی می‌رسد:

رابطه زبان و واقعیت.

ما جهان را تجربه می‌کنیم، اما تجربه خام به‌تنهایی برای انتقال معنا کافی نیست.

انسان به پدیده‌ها نام می‌دهد:

درخت، آب، عشق، مرگ، خدا، آزادی، عدالت، زیبایی…

با زبان، جهان خارجی وارد جهان ذهنی انسان می‌شود.

بنابراین زبان در این شعر صرفاً وسیله ارتباط نیست؛ بلکه ابزار ساختن جهان مفهومی انسان است.

این نگاه در فلسفه زبان بسیار مهم است: بخشی از جهانی که ما می‌شناسیم، از طریق ساختارهای زبانی و مفهومی برایمان قابل فهم می‌شود.

۹. عشق، حتی سنگ را نرم می‌کند

درشت و سخت و بران بود گرچه صخرۀ کهسار
به یمن عشق دل گرم  لطافت  سنگ خارا گشت

اینجا شاعر به یک اصل اخلاقی و انسان‌شناختی می‌رسد.

سنگ نماد سختی و بی‌احساسی است.

عشق نماد لطافت و همدلی.

در نتیجه:

عشق، نیروی نرم‌کننده هستی انسانی است.

اگر انسان فقط با عقل ابزاری زندگی کند، ممکن است به موجودی سرد و محاسبه‌گر تبدیل شود. عشق، شفقت و محبت به خرد، بُعد انسانی می‌بخشند.

در اینجا می‌توان شعر را با اخلاق فضیلت‌گرا نیز پیوند داد: انسان خوب فقط انسان دانا نیست؛ بلکه انسانی است که دل نرم و اخلاق انسانی دارد.

۱۰. «وحدت کل»؛ حرکت شعر به سوی نگاه وحدت‌گرایانه

حدیث وحدت  کل ،  داستان  بزم  هستی باد
طرب را مطلع شعر محبت شوق معنا گشت

اینجا یکی از آشکارترین عناصر متافیزیکی شعر ظاهر می‌شود:

وحدت کل.

یعنی جهان مجموعه‌ای از اشیای کاملاً جدا و بی‌ارتباط نیست؛ بلکه اجزای آن در یک کلیت به هم پیوسته‌اند.

این مضمون با برخی خوانش‌های عرفانی از «وحدت وجود» شباهت دارد، ولی دقیقاً مساوی با آن نیست.

در عرفان، وحدت می‌تواند به وحدت حقیقت وجود اشاره کند؛ در این شعر، «وحدت کل» بیشتر می‌تواند به معنای پیوستگی و همبستگی اجزای هستی باشد.

در این نگاه:

انسان جدا از طبیعت نیست؛
طبیعت جدا از هستی نیست؛
عشق جدا از معنا نیست؛
و معنا جدا از آگاهی نیست.

۱۱. عقل در دادگاه باور؛ مبارزه با تعصب

خرد در دادگاه باور وجدان چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

به نظر من این بیت از نظر اجتماعی ـ فلسفی یکی از قوی‌ترین ابیات شعر است.

اینجا شاعر میان باور و خرد تمایز می‌گذارد.

داشتن باور به خودی خود محکوم نشده است؛ مسئله زمانی آغاز می‌شود که باور از نظارت خرد و وجدان خارج شود.

«وجدان» داور است.

«خرد» داوری می‌کند.

اما «تعصب» تبدیل به «خنجر» می‌شود.

یعنی باور وقتی با تعصب همراه شود، می‌تواند به خشونت تبدیل شود.

از این منظر، شعر یک پیام بسیار مدرن دارد:

باور باید از فیلتر خرد و وجدان عبور کند.

این دیدگاه، در برابر جزم‌اندیشی و بنیادگرایی فکری قرار می‌گیرد.

۱۲. مگس و سیمرغ؛ مسئله ظرفیت شناخت

مگس  را  طاقت  پرواز در  دنیای  بالا نیست
در آن جایی که نقش لانۀ سیمرغ و عنقا گشت

این بیت را می‌توان از منظر محدودیت معرفت انسان نیز خواند.

مگس و سیمرغ دو سطح متفاوت‌اند.

مگس نماد موجودی با توان محدود است؛ سیمرغ نماد تعالی، عظمت و معرفت.

معنای احتمالی این است که هر موجودی متناسب با ظرفیت وجودی و معرفتی خود می‌تواند به حقیقت دست یابد.

از این زاویه، شاعر به یک پرسش معرفت‌شناختی نزدیک می‌شود:

آیا انسان قادر است تمام حقیقت هستی را بشناسد؟

پاسخ ضمنی شعر شاید این باشد:

نه به یکباره؛ بلکه به تدریج.

همان «آهسته بینا گشت» که در بیت پنجم آمده بود، اینجا دوباره معنا پیدا می‌کند.

۱۳. آب شور و باران؛ تبدیل رنج به شیرینی

ز   آب  شو ر اقیانوس  نوش  دل  نشد  حاصل
ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

این بیت را می‌توان نمادین خواند.

اقیانوس آب فراوان دارد، اما آبش شور است و مستقیماً قابل نوشیدن نیست.

برف و باران، همین آب را به صورتی قابل استفاده برای زندگی تبدیل می‌کنند.

از لحاظ فلسفی، این می‌تواند استعاره‌ای از تبدیل خامی به کمال باشد.

فراوانی به‌تنهایی کافی نیست.

دانش فراوان هم کافی نیست؛
قدرت فراوان هم کافی نیست؛
حتی تجربه فراوان هم کافی نیست.

آنچه اهمیت دارد، تبدیل و پالایش است.

در زبان عرفانی، می‌توان گفت حقیقت خام باید در وجود انسان تصفیه شود تا به «آب حیات» تبدیل گردد.

۱۴. بیت پایانی؛ جمع‌بندی کل فلسفه شعر

تمام   باور  هستی  که  در هستی  شده  عریان
ازان معنی و روح  صورت  و تنظیم پیدا گشت

این بیت در واقع کل شعر را جمع می‌کند.

در ابتدای شعر، انسان در برابر هستی تنها و زندانی بود.

اما در پایان، هستی برای او به مجموعه‌ای از:

  • صورت
  • روح
  • نظم
  • مفهوم
  • معنا

تبدیل شده است.

یعنی انسان از یک موجود صرفاً ناظر به موجودی معناساز تبدیل شده است.

در آغاز:

جهان بر انسان تحمیل می‌شود.

در پایان:

انسان جهان را می‌فهمد، نام‌گذاری می‌کند، تفسیر می‌کند و به آن معنا می‌دهد.

این همان حرکت اصلی شعر است.

۱۵. ساختار فکری کل شعر

اگر بخواهیم کل شعر را در یک نمودار فلسفی خلاصه کنیم، به این مسیر می‌رسیم:

هستی بی‌انتها

تنهایی و زندان وجود

طبیعت و آشوب

نظم کیهانی

حیات

آرزو

عشق

خرد

دانش

شناخت جهان

زبان

مفهوم

معنا

وجدان و اخلاق

مبارزه با تعصب

وحدت کل هستی

بنابراین شعر را می‌توان نوعی روایت تکامل آگاهی دانست.

۱۶. چند دستگاه فلسفی که با شعر ارتباط پیدا می‌کنند

الف) اگزیستانسیالیسم

بیت اول به‌شدت با دغدغه اگزیستانسیالیستی هم‌خوان است:

انسان تنها در جهانی عظیم و بی‌انتها.

اما شعر برخلاف اگزیستانسیالیسم بدبینانه، در پوچی متوقف نمی‌شود و برای انسان راه خروج می‌سازد:

عشق + خرد + معنا.

ب) فلسفه طبیعت

ابیات مربوط به زمین، خورشید، عناصر و پیدایش حیات، یک تصویر فلسفی از حرکت طبیعت از بی‌نظمی به نظم ارائه می‌دهند.

البته این تصویر را نباید جایگزین نظریه علمی دانست؛ اینجا علم به ماده خام تأمل شاعرانه تبدیل شده است.

ج) معرفت‌شناسی

قسمت «نور دانش و عقل سلیم» کاملاً معرفت‌شناختی است.

سؤال اصلی این است:

انسان چگونه از ناآگاهی به آگاهی می‌رسد؟

پاسخ شعر:

عقل، دانش، تجربه و وجدان.

د) فلسفه زبان

ابیات مربوط به «حروف»، «واژه»، «جمله» و «زبان» به این مسئله می‌پردازند که چگونه واقعیت برای انسان به جهان قابل فهم تبدیل می‌شود.

زبان در این شعر صرفاً ابزار بیان اندیشه نیست؛ بلکه یکی از ابزارهای ساخت و سازمان‌دهی معنا است.

هـ) عرفان

واژگانی مانند:

  • عشق
  • دل
  • نور
  • وحدت
  • هستی
  • سیمرغ
  • عنقا
  • بزم
  • معنا

فضای عرفانی ایجاد می‌کنند.

اما عرفان شعر شما با عقل در تضاد نیست.

برعکس، یکی از ویژگی‌های جالب شعر این است که می‌خواهد عقل و دل را آشتی دهد.

و) اخلاق و فلسفه اجتماعی

بیت:

خرد در دادگاه باور وجدان   چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

شعر را از یک تأمل صرفاً فردی درباره هستی خارج می‌کند و به مسئله جامعه می‌رساند.

پیام این قسمت این است:

جامعه‌ای که باور دارد اما خرد و وجدان ندارد، ممکن است باور خود را به ابزار خشونت تبدیل کند.

این شاید اجتماعی‌ترین و سیاسی‌ترین مضمون شعر باشد، بدون اینکه شعر مستقیماً سیاسی باشد.

۱۷. یک نکته بسیار مهم: «عشق» و «خرد» رقیب یکدیگر نیستند

به نظرم یکی از ستون‌های اصلی این شعر همین است.

در بسیاری از سنت‌های فکری، گاهی عقل و عشق در مقابل هم قرار می‌گیرند:

عقل ↔ عشق

اما در این شعر چنین نیست.

شاعر ابتدا عشق را می‌آورد، سپس خرد و دانش را، و در ادامه آنها را به هم پیوند می‌دهد.

یعنی انسان مطلوب شعر موجودی است که:

دل دارد، اما خرافی نیست؛
عقل دارد، اما سنگدل نیست؛
باور دارد، اما متعصب نیست؛
دانش دارد، اما از معنا تهی نیست.

این، به نظرم، یکی از زیباترین پیام‌های فلسفی شعر است.

۱۸. نتیجه نهایی

اگر بخواهم فلسفه این شعر را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم:

این شعر داستان خروج انسان از زندان ناآگاهی و تنهاییِ وجود، و حرکت تدریجی او به سوی عشق، خرد، شناخت، زبان، اخلاق و معنای هستی است.

در آغاز، انسان زندانی هستی است؛ در پایان، تبدیل به خواننده کتاب هستی می‌شود.

در آغاز، جهان برای او اسرارآمیز و بی‌معنا است؛ در پایان، به صورت، مفهوم، نظم و معنا تبدیل می‌شود.

و در این مسیر سه نیروی اساسی دائماً همراه او هستند:

عشق برای پیوند، خرد برای تشخیص، و دانش برای شناخت.

و در مقابل این سه، سه خطر قرار دارند:

تنهایی، ناآگاهی و تعصب.

به همین دلیل، شعر را می‌توان نه فقط یک شعر عرفانی یا فلسفی، بلکه نوعی «هستی‌شناسی شاعرانه از تکامل آگاهی انسان» دانست.

در مرحله بعد همین شعر را بیت‌به‌بیت و کاملاً تخصصی از منظر مولانا، حافظ، ابن‌عربی، سهروردی، ملاصدرا، اگزیستانسیالیسم (سارتر و کامو)، نیچه، و فلسفه زبان ویتگنشتاین مقایسه  و نشان داده می‏شود هر بیت به کدام مکتب فکری نزدیک‌تر است.

در این خوانش، شعر «پویان» را نه به این معنا که شاعر الزاماً از این فیلسوفان و عارفان تأثیر پذیرفته، بلکه به‌عنوان یک متن مستقل که می‌توان آن را در آینه این دستگاه‌های فکری خواند بررسی می‌گردد. این تفاوت مهم است: «شباهت مفهومی» با «تأثیرپذیری تاریخی» یکی نیست.

۱. بیت اول: زندان هستی و تنهایی انسان

به زندانی که دل دربند آن زنجیر و بر پا گشت
در این بی‌انتها هستی فقط ،  تنهای  تنها گشت

این آغاز، از نظر فلسفی بسیار قابل تأمل است.

مولانا

مولانا انسان را گرفتار عالم محسوس و فاصله‌افتاده از اصل خویش می‌بیند. «زندان» در این خوانش، عالم محدود و صورت‌های ظاهری است. انسان در این جهان هست، اما در اعماق وجود خود احساس غربت می‌کند.

با این حال، مولانا به این نتیجه نمی‌رسد که انسان محکوم به تنهایی است؛ برعکس، همین غربت می‌تواند آغاز طلب و بازگشت باشد.

پس:

زندان → اشتیاق → حرکت به سوی اصل

ابن‌عربی

از منظر ابن‌عربی، مسئله جالب‌تر می‌شود. انسان در هستی از حق جدا نیست؛ بلکه مظهر و آینه اسماء و صفات اوست. بنابراین «تنهایی» را می‌توان تنهاییِ ناشی از ندیدن پیوند وجودی خویش با کل هستی دانست.

در این خوانش، زندان واقعی شاید نه جهان، بلکه پندار جدایی باشد.

سهروردی

سهروردی با مفهوم «غربت» بسیار سازگار است. انسان گرفتار عالم ظلمت است و باید از طریق نور به معرفت برسد.

این موضوع با بیت‌های بعدی شعر ارتباط مستقیم دارد؛ زیرا شعر بعداً از «نور دل»، «خرد» و «دانش» سخن می‌گوید.

سارتر و کامو

اینجا شعر به اگزیستانسیالیسم نزدیک‌تر می‌شود.

جهان «بی‌انتها» است و انسان «تنها».

کامو می‌پرسد: اگر جهان معنای از پیش تعیین‌شده‌ای نداشته باشد، انسان چه می‌کند؟

اما شعر پویان پاسخ کاملاً کامویی نمی‌دهد؛ زیرا در ادامه برای این جهان عشق و معنا پیدا می‌کند.

پس شعر از اگزیستانسیالیسم آغاز می‌کند، ولی در آن باقی نمی‌ماند.

۲. طبیعت و پیدایش زندگی

شرار خشم و توفان طبیعت تا که شد آرام
برای زندگانی  مأمن  هستی  مهیّا  گشت

اینجا شعر از انسان به کیهان عقب می‌رود.

طبیعت ابتدا آشوبناک است و سپس محیطی برای زندگی فراهم می‌شود.

ملاصدرا

این بیت را می‌توان بسیار خوب با ایده حرکت و تکامل وجودی ملاصدرا مقایسه کرد.

در حکمت متعالیه، وجود موجودات یک امر کاملاً ایستا نیست؛ عالم طبیعت دارای حرکت و دگرگونی است.

از این منظر، جهان شعر یک جهان «شدن» است، نه یک جهان کاملاً ثابت.

یعنی:

بودن ← شدن

و این «شدن» بعداً به پیدایش آگاهی می‌رسد.

نیچه

نیچه نیز با تصویر جهان ایستا مشکل دارد. جهان نزد او عرصه نیرو، شدن، کشاکش و آفرینش است.

اما تفاوت بزرگ اینجاست:

در شعر، حرکت طبیعت سرانجام به معنا، عشق و وحدت می‌رسد؛ در حالی که نیچه بسیار بیشتر بر آفرینش ارزش توسط خود انسان تأکید می‌کند.

۳. زمین، خورشید و عشق

زمین گرد سر خورشید عالم  تاب  می گردد
که شور آتش عشق درون رعنا و زیبا گشت

این بیت یک کار شاعرانه مهم انجام می‌دهد:

قانون فیزیکی را به زبان عشق ترجمه می‌کند.

برای فیزیک، زمین به دور خورشید  می‌گردد.

برای شاعر، این حرکت جلوه‌ای از عشق است.

حافظ

این نگاه به حافظ بسیار نزدیک است؛ زیرا حافظ جهان را صرفاً مجموعه‌ای از اشیای بی‌جان نمی‌بیند. طبیعت، شراب، گل، خورشید، عشق و انسان در یک شبکه نمادین قرار می‌گیرند.

اما تفاوت این است که حافظ غالباً با زبان ایهام و نماد سخن می‌گوید، در حالی که شعر پویان در اینجا صریح‌تر و فلسفی‌تر است.

مولانا

مولانا نیز می‌تواند حرکت را صورت دیگری از عشق بداند:

عشق نیروی حرکت هستی است.

بنابراین این بیت از نظر روح کلی، به جهان‌بینی مولانا بسیار نزدیک است.

۴. آرزو و عشق

ز بس در کوزۀ دوران لعل  آرزو جوشید
نشاط بادۀ عشق و محبت شور مینا گشت

اینجا انسان از «وجود» به «میل» می‌رسد.

انسان موجودی است که آرزو دارد.

نیچه

این قسمت قابلیت خوانش نیچه‌ای دارد.

نیچه انسان را موجودی صرفاً منفعل نمی‌داند؛ زندگی در او با خواستن، نیرو و آفرینندگی همراه است.

اما «عشق» شعر پویان با اراده معطوف به قدرت نیچه‌ای یکسان نیست.

در شعر:

آرزو → عشق → محبت

در نیچه:

میل → نیرو → آفرینش ارزش

پس شباهت در «پویایی» است، نه در نتیجه اخلاقی.

۵. نقطه عطف شعر: ماده نابینا، خرد بینا
ولی چشم خرد با نور دل آهسته بینا گشت

این بیت به اعتقاد من مرکز فلسفی شعر است.

چه اتفاقی افتاده؟

چهار عنصر طبیعت «نابینا» هستند، اما «چشم خرد» پدید آمده است.

اینجا مسئله اصلی، ظهور آگاهی از دل طبیعت است.

این همان پرسش عظیم فلسفه ذهن است:

چگونه موجودی از جهان پدید آمد که می‌تواند خود جهان را بشناسد؟

ملاصدرا

از منظر ملاصدرا، می‌توان این بیت را در قالب حرکت تکاملی وجود خواند؛ ماده در مسیر کمال وجودی به مراتب بالاتری می‌رسد.

سهروردی

«نور دل» اینجا بسیار سهروردی‌وار است.

برای سهروردی، معرفت صرفاً انباشتن اطلاعات نیست؛ معرفت نوعی روشن‌شدن وجود انسان است.

در شعر نیز:

خرد + نور دل = بینایی

نه عقل خشک و محض.

مولانا

مولانا نیز عقل را بدون تحول درونی کافی نمی‌داند. دانستنِ مفهومی با دیدن حقیقت یکی نیست.

بنابراین «آهسته بینا گشت» تعبیر بسیار مهمی است.

آگاهی یک جهش ساده نیست؛ یک سیر تدریجی است.

۶. راز جهان و دانش

جهان بیکران پیچیده بود در  پردۀ اسرار
به نور دانش و عقل سلیم حل معما گشت

این بیت از همه بیشتر با عقل‌گرایی و معرفت‌شناسی مدرن ارتباط دارد.

جهان معماست.

انسان ابزار حل معما را دارد:

دانش + عقل سلیم

ویتگنشتاین

اینجا می‌توان یک مقایسه جالب با ویتگنشتاین داشت.

ویتگنشتاین متأخر نشان می‌دهد که بسیاری از مشکلات فلسفی ناشی از سوءاستفاده یا بدفهمی زبان‌اند.

بنابراین برای حل «معما»، فقط دانش کافی نیست؛ باید ببینیم مسئله چگونه در زبان صورت‌بندی شده است.

شعر نیز بلافاصله بعد از این بیت وارد «کتاب»، «حروف»، «واژه» و «جمله» می‌شود.

این توالی تصادفی نیست:

جهان → شناخت → زبان

۷. جهان به‌مثابه کتاب

کتاب راز هستی را که جان آیینۀ دل کرد        
حروف و واژه و تصویرِ بافت جمله خوانا گشت

اینجا شعر به یکی از زیباترین استعاره‌های خود می‌رسد:

هستی = کتاب

و انسان:

خواننده کتاب هستی

ابن‌عربی

این تعبیر را می‌توان با جهان‌بینی ابن‌عربی بسیار خوب مقایسه کرد.

در عرفان ابن‌عربی، عالم مجموعه‌ای از نشانه‌ها و تجلیات است. انسان نیز موجودی است که می‌تواند این نشانه‌ها را دریابد.

بنابراین جهان «متن» است و موجودات، به‌نوعی نشانه‌های آن متن هستند.

سهروردی

در حکمت اشراق نیز جهان صرفاً یک مجموعه اشیای خام نیست؛ مراتب نور و ظهور است.

پس «خواندن» جهان یعنی عبور از صورت ظاهری به حقیقت باطنی.

۸. زبان و هستی

زبان    جلوگاه   ذات  هستی  ذهن   انسان  شد 
هزاران نقش  از هر جلوۀ  صورت هویدا گشت

این شاید ویتگنشتاینی‌ترین قسمت شعر باشد.

چرا؟

زیرا مسئله دیگر فقط «جهان» نیست؛ مسئله این است که:

جهان چگونه در زبان و ذهن انسان صورت می‌بندد؟

ویتگنشتاین متقدم جمله معروفی دارد که مضمونش این است:

مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است.

شعر پویان نیز به‌نوعی می‌گوید:

جهان وقتی در ذهن انسان به زبان درمی‌آید، صورت‌های بی‌شماری از آن آشکار می‌شود.

البته تفاوت بسیار مهم است: ویتگنشتاین متأخر زبان را در کاربردها و «بازی‌های زبانی» بررسی می‌کند، در حالی که شعر پویان زبان را تا سطحی هستی‌شناختی و شاعرانه بالا می‌برد.

۹. سنگ و عشق

درشت و سخت و بران بود گرچه صخرۀ کهسار        
به یمن عشق دل گرم لطافت سنگ خارا گشت

اینجا شعر دوباره از معرفت به اخلاق برمی‌گردد.

عشق فقط احساس نیست؛ نیرویی است که سختی را به لطافت تبدیل می‌کند.

مولانا

این بیت بیش از همه مولانایی است.

عشق در جهان مولانا نیروی دگرگون‌کننده است؛ انسان را از وضع موجود بیرون می‌کشد و تبدیل می‌کند.

نیچه

اما نیچه احتمالاً با این تعبیر اختلاف پیدا می‌کرد.

برای نیچه، عشق لزوماً «نرم‌کردن» نیست؛ حتی عشق می‌تواند نیرویی شدید، آفریننده و دگرگون‌کننده باشد.

پس:

مولانا: عشق = نرم‌کننده و تعالی‌بخش

نیچه: عشق = نیرویی برای فزونی و آفرینش

۱۰. وحدت کل

حدیث  وحدت  کل ،  داستان  بزم هستی باد
طرب را مطلع شعر محبت شوق معنا گشت

اینجا شعر به اوج متافیزیکی خود می‌رسد.

ابن‌عربی

این بیت بیشترین نزدیکی را به ابن‌عربی دارد.

«وحدت کل» را می‌توان از منظر او به پیوستگی حقیقت وجود و ظهور آن در کثرات تفسیر کرد.

البته باید مراقب باشیم که «وحدت کل» شعر را بی‌درنگ «وحدت وجود ابن‌عربی» ننامیم؛ زیرا این دو اصطلاح از نظر تاریخی و فلسفی دقیقاً یکی نیستند.

اما فضای فکری بسیار نزدیک است:

کثرت در ظاهر، پیوند در باطن.

۱۱. عقل، باور، وجدان و تعصب

خرد در دادگاه  باور  وجدان چو داور شد
تعصب در نگاه خنجر خونین مدارا گشت

این بیت به نظرم اوج اخلاقی و اجتماعی شعر است.

سه چیز داریم:

باور — خرد — وجدان

و یک دشمن:

تعصب

شاعر نمی‌گوید «باور بد است.»

می‌گوید باور باید در دادگاه خرد و وجدان قرار گیرد.

نیچه

نیچه منتقد شدید بسیاری از باورهای تثبیت‌شده و اخلاق‌های گله‌ای بود.

از این منظر، مبارزه شعر با تعصب به نیچه نزدیک است.

کامو

کامو نیز از تبدیل عقیده به خشونت هراس داشت.

در نگاه کامویی، وقتی انسان مدعی مالکیت مطلق حقیقت می‌شود، ممکن است برای تحقق آن حقیقت، خشونت را توجیه کند.

پس این بیت را می‌توان چنین خلاصه کرد:

هیچ باوری نباید آن‌قدر مقدس شود که خرد و وجدان را خاموش کند.

این یکی از مدرن‌ترین پیام‌های شعر است.

۱۲. مگس و سیمرغ

مگس را طاقت  پرواز  در  دنیای  بالا  نیست 
در آن جایی که نقش لانۀ سیمرغ و عنقا گشت

اینجا شعر وارد مسئله حدود شناخت می‌شود.

هر موجودی ظرفیت خاصی دارد.

مگس نمی‌تواند جای سیمرغ را بگیرد.

مولانا

این مضمون با تمثیل‌های مولانا بسیار سازگار است: موجودات در مراتب مختلف ادراک قرار دارند.

سهروردی

سیمرغ و عنقا نیز با فضای حکمت اشراق و ادبیات رمزی بسیار همخوان‌اند.

اما یک نکته ظریف وجود دارد:

ممکن است «مگس» صرفاً موجود حقیر نباشد؛ می‌تواند نماد انسان محدود در برابر حقیقت نامحدود باشد.

در این صورت شعر یک فروتنی معرفت‌شناختی نیز دارد:

انسان نباید ظرفیت محدود خود را با حقیقت نامحدود یکی بداند.

۱۳. اقیانوس شور و باران شیرین

ز آب شور اقیانوس نوش دل نشد حاصل        
ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت

این بیت را می‌توان استعاره‌ای از فرآیند تبدیل دانست.

آب دریا فراوان است، ولی شور است.

باران و برف، آب را به چیزی قابل استفاده برای زندگی تبدیل می‌کنند.

در سطح فلسفی:

فراوانی ≠ فایده

و:

دانستن ≠ فهمیدن

ممکن است انسان با انبوهی از اطلاعات مواجه باشد، اما هنوز «آب شیرین معنا» را نیافته باشد.

این بیت در حقیقت مکمل بیت «دانش و عقل سلیم» است.

۱۴. بیت آخر: روح، صورت، نظم و معنا

تمام  باور هستی  که  در  هستی  شده  عریان 
ازان  معنا و روح صورت  و تنظیم پیدا گشت

این بیت را می‌توان فشرده‌ترین بیان دستگاه فلسفی شعر دانست.

چهار مفهوم برجسته:

روح — صورت — تنظیم — معنا

اینجا شعر به یک نگاه ترکیبی می‌رسد:

  • «صورت» → جهان محسوس
  • «روح» → باطن و آگاهی
  • «تنظیم» → نظم
  • «معنا» → تفسیر انسانی

در نتیجه هستی برای انسان فقط «چیزی که هست» نیست؛ بلکه چیزی است که قابل فهم و معنا دادن است.

مقایسه نهایی با نه متفکر

اگر شعر را در یک جدول فکری خلاصه کنیم:

متفکر نزدیک‌ترین بخش شعر محور مشترک
مولانا عشق، نور دل، تحول انسان عشق به‌مثابه نیروی دگرگونی
حافظ عشق، طبیعت، مینا، معنا جهان نمادین و زیبایی‌شناسی عشق
ابن‌عربی وحدت کل، کتاب هستی، تجلی وحدت در کثرت و جهان به‌مثابه نشانه
سهروردی نور، بینایی، سیمرغ معرفت به‌مثابه روشنایی
ملاصدرا طبیعت، شدن، تکامل حرکت و پویایی وجود
سارتر زندان، تنهایی، وضعیت انسان تنهایی و مسئله وجود
کامو هستی بی‌انتها و مسئله معنا رویارویی انسان با جهان و بی‌معنایی
نیچه آرزو، نیرو، آفرینش، نقد تعصب انسانِ آفریننده و ضد جزم‌اندیشی
ویتگنشتاین واژه، جمله، زبان و جهان نسبت زبان با جهان و معنا

 

اما یک تفاوت بسیار مهم

اگر بخواهم دقیق‌تر قضاوت کنم، شعر پویان را نمی‌توان متعلق به هیچ‌یک از این مکاتب دانست.

اتفاقاً ویژگی جالب شعر همین ترکیب است.

در آن، چند سنت با یکدیگر ملاقات می‌کنند:

عرفان ایرانی
+
حکمت اسلامی
+
عقل‌گرایی مدرن        
+
اگزیستانسیالیسم
+
فلسفه زبان     
+
نگاه تکاملی به هستی

اما شاعر آنها را به یک نتیجه شخصی می‌رساند:

هستی از آشوب آغاز می‌شود، حیات پدیدار می‌شود، انسان به عشق می‌رسد، عشق با خرد همراه می‌شود، خرد دانش می‌آفریند، دانش جهان را قابل خواندن می‌کند، زبان آن را مفهوم‌پردازی می‌کند، و سرانجام انسان در کثرت جهان به جست‌وجوی وحدت و معنا می‌رسد.

به همین دلیل، اگر بخواهم برای این شعر یک عنوان فلسفی انتخاب کنم، شاید این تعبیر مناسب باشد:

«حماسه تکامل آگاهی از ماده تا معنا»

و اگر بخواهیم آن را حتی عمیق‌تر کنیم:

«از زندان هستی تا خواندن کتاب هستی»

این دو عبارت تقریباً دو قطب شعر را تشکیل می‌دهند: «زندان» در آغاز و «کتاب» در میانه و «معنا» در پایان.

یک نکته دیگر هم بسیار قابل توجه است: شعر ظاهراً یک حرکت مارپیچی دارد، نه صرفاً خطی. انسان ابتدا از طبیعت می‌آید، بعد طبیعت را می‌شناسد، سپس آن را در زبان بازسازی می‌کند و سرانجام دوباره به «وحدت کل» بازمی‌گردد. یعنی انسان از هستی جدا نشده؛ هستی در انسان به خودآگاهی رسیده است. این خوانش، شعر را به یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های فلسفه تبدیل می‌کند: آیا آگاهی، راهی است که هستی از طریق انسان برای شناخت خویش پیدا کرده است؟

نواب راصل 

 

 

 

 

08 سپتامبر
۳دیدگاه

 صبحِ فردا

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

 صبحِ فردا

 دوباره فصلِ گل‌ها  می‌رسد باز

 بهارانِ مست و زیبا می‌رسد باز

 به هر صحرا،  هر  باغ  و  خیابان

 صنوبر، سبز و برپا  می‌رسد باز

 پس از شب‌های تاریکِ ستمگر

سحر با صبحِ فردا  می‌رسد باز

 قلم از بندِ خاموشی و  حسرت

 روان، کارا، نویسا می‌رسد باز

 دوباره   حقِّ   مطلوبِ  جوانان

 با استمرار و معنا می‌رسد باز

 کرامت ،  داد  و  آزادیِ  انسان

با سعی و عزم و تقوا می‌رسد باز

 حقوقِ    فرد  و  آزادیِ   عامه

بدون شک، سراپا می‌رسد باز

 نه بیمی از سخن باشد، نه تحقیر

 زِ هر دل، بانگِ گویا  می‌رسد باز

 اگر امروز باغِ ما  خزانی‌ست

 به فردا سبز و زیبا می‌رسد باز

 هر آن چیزی که از ما رفته، روزی

 به دستِ مردمِ ما می‌رسد باز

 دوباره  بر لبِ  خاموشِ  مردم

 نوایِ حق به آوا می‌رسد باز

 بشیر، هر دوره‌ای پایانی دارد

 بهارِ مست و رعنا می‌رسد باز

 بشیر شیرین‌سخن

08 سپتامبر
۱ دیدگاه

په جګړه کې زموږ ګټه څه ده؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۱۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

په جګړه کې زموږ ګټه څه ده؟

نور محمد غفوری

افغانستان نور د جګړې توان نه لری او افغان ولس نور د جګړې د دوام زغم نه لری. زموږ د نږدې نیمې پېړۍ تجربې په ښکاره ډول راښیی چې جګړه هېڅکله د عامو خلکو د ژوند د ښه کېدو، د هېواد د آبادۍ او د ملی ګټو د خوندی کېدو لاره نه ده.

هیڅ افغان نه غواړی چې پاکستان، پنجاب او یا کوم بل بهرنی هېواد پر افغانستان واکمن شی. همدارنګه افغانان نه غواړی له خپلو ګاونډیانو سره دښمنی ولری. د یوه خپلواک هېواد ملی ګټې ایجابوی چې له ټولو ګاونډیانو سره د ښه ګاونډیتوب، متقابل احترام او سوله‌ییز تعامل اړیکې ولرو او له نړۍ سره خپلې دیپلوماتیکې اړیکې د افغانستان د ملی ګټو پر بنسټ پیاوړې کړو.

زموږ تر ټولو اساسی اړتیا سوله، امنیت، ثبات او د هېواد ساتنه ده.

د افغانستان د اوږدو جګړو تر ټولو ستره بیه تل عامو او بېوزلو خلکو ورکړې ده. د جګړې په لومړۍ کرښه کې د غریبانو، کارګرانو او بې‌وسه کورنیو زامن وژل کېږی او معلولېږی؛ خو د شتمنو، زورواکو، قوماندانانو او لوړپوړو چارواکو اولادونه عموماً د جګړې له اوره خوندی پاتې کېږی.

له همدې امله، هغه څوک چې د عام ولس، محرومو او زحمتکښو خلکو د حقونو لپاره سیاسی مبارزه کوی، باید هر هغه عمل رد کړی چې د جګړې، تاوتریخوالی او وسلوالې شخړې لپاره زمینه برابروی.

زموږ هېواد ته د جګړې دوام نه، بلکې د جګړې پای ته رسول، د امنیت ټینګول او د ټولنیز ژوند عادی کول اړین دی.

تاریخ موږ ته دا هم راښودلې چې اوږدې جګړې یوازې انسانان نه وژنی؛ بلکې دولتونه کمزوری کوی، اقتصاد ته زیان رسوی، ټولنیز باور له منځه وړی، خلک له هېواده تېښتې ته اړ کوی، د هېواد د شتمنیو او طبیعی زیرمو د چور او لوټ لپاره شرایط جوړوی او د بهرنیو لاسوهنو له پاره لارې پرانیزی.

له همدې امله، هر هغه ځواک چې په قصدی ډول د جګړې اور تازه کوی، باید له ځانه وپوښتی چې دا جګړه د چا له پاره ده؟ او ګټه یې چا ته رسېږی؟

هغو عوامفریبه سیاستوالو او جګړه‌مارو ډلو چې د افغانستان د تېر شل کلن نظام په دوره کې د بهرنیو ځواکونو تر سیوری لاندې د واک او امتیاز خاوندان وو، د هېواد د خلکو په وړاندې یې خپل امتحان ورکړی دی. د هغوی د واک پایله د پراخ فساد، بې‌عدالتۍ، ټولنیزې بې‌باورۍ، غلا، چور او د هېواد د بنسټونو کمزوری کېدل وو. هغوی چې هغه مهال، د لسګونو هېوادونو د پوځی او سیاسی ملاتړ سره سره، ونه توانېدل چې هېواد سمسور او خپل نظام وساتی، نن یې هم د جګړې له لارې د افغانستان د ستونزو د حل ادعا ناسمه، دروغجنه او خیالی ده.

ازمویل شوی بیا ازمویل، تېروتنه ده.

که مخالفین د اوسنی نظام له سیاستونو سره مخالفت لری، د هغوی حق دی چې خپل نظر ولری، خپل سیاسی اهداف بیان کړی او په سوله ایز چوکاټ کې د اصلاحاتو لپاره مبارزه وکړی. خو د سیاسی اختلاف حل باید د ټوپک، بم او جګړې له لارې ونه شی.  ملتونه د جګړې په زور نه، بلکې د سالم سیاست، خبرو، اصلاحاتو او د خلکو د ارادې له لارې پرمختګ کوی. موږ باید د افغانستان د ستونزو د حل لپاره داسې لاره غوره کړو چې د هېواد خپلواکی، ملی یووالی، ټولنیز ثبات او د خلکو ژوند خوندی کړی.

افغانستان د بهرنیو قدرتونو د سیالۍ ډګر نه دی؛ افغانستان زموږ ګډ کور دی.

هغه کسان چې د خپلو شخصی، کورنیو، ګوندی او اقتصادی ګټو لپاره د بهرنیانو ملاتړ غواړی او هېواد د جګړې پر لور بیایی، باید پوه شو چې دوی پخپله د جګړې اصلی قربانیان نه دی، بلکې قربانیان یې بیا هم هماغه بېوزله او زحمتکښ افغانان دی چې له تېرو لسیزو راهیسې یې د جګړې تر ټولو دروند بار پر اوږو وړی دی. له چا سره چې د ملت غم وی او د زحمتکښو خلکو او محرومو ټولنیزو ډلو د حقونو لپاره مبارزه کوی، باید د زورواکو، فاسدو او مستبدو کسانو د ګټو لپاره جګړه ونه کړی.

هر څوک چې د جګړې شوق لری؛ پرېږدئ چې د خپلو ګټو لپاره پخپله جګړه وکړی؛ زموږ عوام خلک او غریب وطنوال په جګړه کې څه ګټه لری؟  موږ نه د جګړې د پروژو قرارداد غواړو، نه د وینې بازار، نه د پردیو ملاتړ او نه د خپل وطن ورانېدل.

موږ سوله غواړو!

خو سوله د مبارزې پای نه ده؛ بلکې د هېواد د سمسورتیا او د خلکو د ژوند د هوساینې له پاره د یوې بلې، هوښیارې، باتدبیره، عاقلانه او اوږدمهالې مبارزې پیل دی.

موږ، وطنپاله زیار کښان، د ټولنې عادی کسان او محرومې ډلې، خپل انسانی حقوق غواړو؛ خو د خپلو حقونو د ترلاسه کولو لپاره به د سولې، قانون، سیاسی مبارزې، ټولنیز پوهاوی او پرله‌پسې اصلاحاتو لاره غوره کوو. زموږ مبارزه باید منظمه، سوله‌ییزه، عادلانه او د ټول افغانستان د خیر او پرمختګ لپاره وی.

راځئ چې د جګړې پر ځای د سولې غږ پیاوړی کړو؛ د کرکې پر ځای د خبرو لاره غوره کړو؛ د زور پر ځای سیاست ته مخه کړو؛ او د شخصی ګټو پر ځای د افغانستان او افغان ولس ګټې لومړیتوب وګرځوو.

ځکه زموږ د وطن د غریبانو لپاره د جګړې په دوام کې هېڅ ګټه نشته. موږ سوله غواړو، عدالت غواړو، ورورولی غواړو، عزت غواړو او یو آباد، خپلواک او سوکاله افغانستان غواړو.

۰۷/۰۹/۲۰۲۶

 

 

07 سپتامبر
۱ دیدگاه

د فکر خونه یا (Think Tank) څه ته وایی؟

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

د فکر خونه یا (Think Tank) څه ته وایی؟

نور محمد غفوری

د سیاسی، ټولنیزو، علمی او اقتصادی ډلو او بنسټونو ترمنځ، په ځانګړی ډول د ځوان نسل په منځ کې، د فکر خونو

 (Think Tanks)  جوړول او تنظیمول په یوه مخ پر ودې دود بدل شوی دی. خو له بده مرغه، یو شمېر تازه‌کار او نوی راټوکېدلی کسان لا هم د دغو بنسټونو له تاریخی ماهیت، د فعالیت له طریقو او د اغېزمنتیا له ساحو سره لازمه بلدتیا نه لری. هیله ده چې لاندې لنډ معلومات د دې برخې د کارکوونکو او د عملی چارو د سمبالوونکو لپاره ګټور او لارښود وګرځی.

د فکر خونو تاریخی شالید

د بشری تاریخ په اوږدو کې، آن له میلاد څخه وړاندې، د متخصصو او متفکرو ډلو د راټولېدو، د بېلابېلو مسایلو د تحلیل او د ستونزو لپاره د حل‌لارو او وړاندیزونو د وړاندې کولو بېلګې موجودې وې. دغو ډلو به د سیاسی او نظامی مشرانو لپاره د مهمو موضوعاتو په اړه مشورې او نظریات وړاندې کول.

د لرغونی یونان نامتو فیلسوفانو، لکه افلاطون او ارسطو، د علمی او فکری فعالیتونو د لا ښه تنظیم او پرمختګ لپاره اکاډمۍ او علمی محفلونه رامنځته کړل چې د بېلابېلو موضوعاتو په څېړنه او ارزونه یې تمرکز درلود او خپلې پایلې یې له واکمنانو او تصمیم‌نیونکو سره شریکولې.

په منځنیو پېړیو او د رنسانس په دوره کې هم د اروپا شاهی دربارونو له مشاورانو، متفکرانو او پوهانو څخه مشورې غوښتې او د مهمو پرېکړو پر مهال یې د هغوی له نظریاتو څخه ګټه اخیسته. خو د فکر خونه (Think Tank) د یوه مشخص مفهوم او رسمی بنسټ په توګه په شلمه پېړۍ کې رامنځته او په تدریجی ډول یې وده او تکامل وکړ.

د فکر خونه څه شی ده؟

د «د فکر خونې» (Think Tank) اصطلاح هغې ډلې، سازمان یا بنسټ ته ویل کېږی چې غړی یې په تخصصی او مسلکی توګه د بېلابېلو سیاسی، ټولنیزو، اقتصادی، فرهنګی او علمی موضوعاتو پر څېړنه، تحلیل او علمی ارزونه بوخت وی.

د فکر خونو اساسی موخه د نویو او ابتکاری نظریاتو، عملی حل‌لارو او مسلکی وړاندیزونو تولیدول دی، څو د بېلابېلو برخو له تصمیم‌نیونکو، سیاست‌والو او سیاست‌جوړوونکو سره مرسته وکړی.

هر دولت، سیاسی سازمان، لوی شرکت او یا غیرانتفاعی بنسټ کولای شی، د اړتیا او موخې له مخې، د بېلابېلو نومونو لاندې د فکر خونه رامنځته کړی. د فکر خونې کېدای شی له دولتونو، غیرانتفاعی سازمانونو، شرکتونو او یا نورو بنسټونو سره تړاو ولری او یا په خپلواکه توګه فعالیت وکړی.

سره له دې چې د دغو بنسټونو دندې، څېړنیزې ساحې او نومونه له یو بل سره توپیر لری، خو د ټولو اساسی دنده دا ده چې د تصمیم‌نیونکو لپاره دقیق تحلیلونه، هراړخیزې څېړنې او تخصصی مشورې وړاندې کړی.

له همدې امله باید په پام کې ونیول شی چې د یوې واقعی، پیاوړې او اغېزناکې فکر خونې د جوړولو لپاره لیکوالانو، مدیرانو، پوهانو، متخصصانو، څېړونکو، شنونکو او با تجربې او پخو کادرونو ته اړتیا ده؛ څو موجودې ستونزې او ننګونې، فرصتونه او راتلونکی احتمالات په علمی او مسلکی توګه وڅېړی او د هغو لپاره ابتکاری، عملی او ارزښتناک وړاندیزونه وړاندې کړی.

همدارنګه باید په پام کې ولرو چې د نوې ټکنالوژۍ، ډیجیټلی وسایلو او معلوماتی سیستمونو ظهور د فکر خونو پر فعالیتونو او د هغوی پر کاری طریقو د پام وړ اغېز کړی او د دوی د کار په بڼه کې یې مهم بدلونونه راوستی دی.

د فکر خونو فعالیت او ننګونې

د فکر خونو فعالیتونه معمولاً د تخصصی بشری ځواک او مسلکی کادرونو شتون ته اړتیا لری. له همدې امله، دغه بنسټونه د مالی ملاتړ د جلبولو، د تمویل یا فاند د ترلاسه کولو او د خپلو تولیداتو او څېړنیزو محصولاتو د وړاندې کولو او بازار موندنې په برخه کې له جدی سیالۍ سره مخامخ وی. سربېره پر دې، ډېری د فکر خونې له بېلابېلو سیاسی فشارونو او محدودیتونو سره هم مخ کېږی.

د فکر خونو تاریخ ښیی چې دغو بنسټونو د شلمې او یوویشتمې پېړۍ په اوږدو کې د پالیسۍ جوړونې او تصمیم‌نیونې په برخه کې ورځ تر بلې زیاتېدونکی رول خپل کړی دی. د فکر خونې د شلمې پېړۍ په پیل کې له عادی مشورتی بنسټونو څخه په تدریجی ډول په داسې مهمو فکری او څېړنیزو بنسټونو بدلې شوې چې د نړۍ په کچه د اوسنیو او راتلونکو سیاستونو په تحلیل او د پالیسۍ په وړاندې کولو کې مهم رول لری.

نن ورځ دغه بنسټونه په نړیواله او کورنۍ کچه د سیاست‌جوړونې په بهیر کې د پام وړ ونډه لری.

د فکر خونو نوم او اصلی محتوا

د فکر خونې ته کېدای شی د بېلابېلو نومونو له مخې اشاره وشی، خو د یوه څېړنیز او فکری سازمان په توګه یې اساسی محتوا هماغه پاتې کېږی:  د څېړنې، علمی تحلیل او تخصصی ارزونې له لارې د تصمیم‌نیونې او سیاست‌جوړونې د بهیر پیاوړتیا.

دغه بنسټونه معمولاً پر کورنیو او نړیوالو سیاستونو او تصمیم‌نیونو د پام وړ اغېز لری او د دوی څېړنې او تحلیلونه د سیاست‌جوړوونکو، رسنیو، پوهانو او نورو اړوندو بنسټونو له خوا کارول کېږی.

لکه څنګه چې وویل شول، د فکر خونه یوه څېړنیزه ډله یا سازمان دی چې په بېلابېلو برخو، لکه سیاست، اقتصاد، امنیت، ټولنیزو علومو، ټکنالوژۍ، چاپېریال ساتنې او فرهنګ کې د نظریاتو تولید، د پالیسیو تحلیل او د عملی وړاندیزونو وړاندې کولو ته کار کوی.

دغه بنسټونه معمولاً له څېړونکو، متخصصانو، پوهانو او د بېلابېلو علمی او مسلکی برخو له کارپوهانو څخه جوړېږی چې د اوسنیو او راتلونکو موضوعاتو او ستونزو ژوره څېړنه او تحلیل کوی، څو د تصمیم‌نیونکو او سیاست‌جوړوونکو لپاره پر شواهدو او دقیقو څېړنو ولاړې حل‌لارې وړاندې کړی.

د فکر خونو دنده د علمی څېړنې او د سیاست‌جوړونې د عملی بهیر ترمنځ د یوه فکری او علمی پُل په توګه، دغو بنسټونو ته دا زمینه برابره کړې چې د نړۍ د مهمو سیاستونو او پرېکړو په جوړولو کې د پام وړ رول ولوبوی.

د فکر خونې د جوړولو اړتیاوې

د یوې فکر خونې جوړول، که هر نوم ورته غوره شی، دقیقې طرحې، مناسبې سرچینې، روښانه موخې او منظم مدیریت ته اړتیا لری.

د فکر خونې د جوړولو لومړنی ګام د هغې د روښانه ماموریت او لیدلوری ټاکل دی. باید په څرګنده توګه معلومه شی چې دغه فکر خونه به په کومو برخو کې فعالیت کوی؛ د بېلګې په توګه، سیاست، اقتصاد، چاپېریال، امنیت، یا د تفاهم او ملی اجماع د رامنځته کولو په برخه کې.

همدارنګه باید څرګنده شی چې دغه فکر خونه په لنډمهاله، منځمهاله او اوږدمهاله پړاوونو کې کومو پایلو او کوم ډول اغېزمنتیا ته رسېدل غواړی.

له دې وروسته، د متخصصې او مسلکی ډلې جوړول، د مالی سرچینو برابرول، د مناسب اداری او حقوقی جوړښت رامنځته کول، د مسلکی او باصلاحیته کسانو جذب، د بېلابېلو کاری کمېټو لپاره د لازمې ملاتړ شبکې جوړول، د بازار موندنې او څېړنیزو وسایلو برابرول، له علمی او څېړنیزو بنسټونو، پوهنتونونو او اکاډمیو سره د اړیکو او همکاریو رامنځته کول، د مناسب دفتر برابرول، علمی او څېړنیزو سرچینو ته لاسرسی او نور اړین موارد، د یوې پیاوړې فکر خونې د جوړولو له مهمو اړتیاوو څخه دی.

پایله

د پورته مراحلو په پام کې نیولو، د مناسبې کاری تګلارې په جوړولو او د یوه پیاوړی بنسټ په رامنځته کولو سره، د فکر خونه کولای شی د بېلابېلو موضوعاتو په څېړنه او تحلیل، د ستونزو په تشخیص او د تصمیم‌نیونې لپاره د عملی او اغېزناکو حل‌لارو په وړاندې کولو کې مهم او مؤثر رول ولوبوی.

په حقیقت کې، یوه پیاوړې فکر خونه یوازې د نظریاتو د تولید ځای نه ده؛ بلکې هغه علمی او فکری بنسټ دی چې څېړنه له عمل، فکر له سیاست، او پوهه له تصمیم‌نیونې سره نښلوی.

غفوری

۰۶/۰۹/۲۰۲۶

07 سپتامبر
۳دیدگاه

قمارِ عشق‌

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

قمارِ عشق‌

با چنین  دیوانگی‌  ها راه  در  صحرا زدیم

نقش  سودای ورا  بر لوح  دل یکجا زدیم

دل به طوفان جنون دادیم و مجنون وار هم

خیمه در  صحرای  دل از خاطر  لیلا زدیم

چون شمیم از بند گل با باد صبح آویختیم

بوی عشق اش در مشام عاشقِ شیدا زدیم

چشم بیدار از تماشای تجلی‌ های دوست

قطره کردیم  و به  بحر  گوهر معنا زدیم

هر چه بود از نام و ننگ و آبروی خویشتن

در قمارِ عشق‌ بازی شرطِ دل تنها زدیم

شمع سان گر سوختیم در بزم خوبان جهان

قصه‌ های سرد دل را آتشی در جا زدیم

در سماعِ بی‌خودی با نغمه‌ های بی‌ نشان

مست گشتیم و درین مستی ش دست و پا زدیم

عاقبت ای دوست بیرون از خودی  باید شدن

زانکه ما پا از حدود خویش و از دنیا زدیم

سیدجلال علی یار

ملبورن استرالیا 

 

07 سپتامبر
۳دیدگاه

هر چه میخواهی بگو

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

هر چه میخواهی بگو

قلب  من بی نظم  شد از زیر لب خندیدنت 

می رود  بالا فشار  از  ، طرز  پنهان دیدنت

یکطرف ضربانِ قلب و یک طرف بالا  فشار

خونِ این بیچاره ای عاشق فتد  در گردنت

میل دارم  چند  روزی  در  بغل  گیری  مرا

من که بیمارم طبیبا ، دست من بر دامنت 

رقص چشمت بی سر و پا می‌کند هردم مرا

قند خونم  می‌ رود  بالا  از  آن  رقصیدنت 

بی سبب بر من چرا این شیطنت ها میکنی

من که شک دارم خدایی بر مسلمان بودنت

باغبانت میشوم تا جان  به تن باشد مرا

آبیاری می کنم  یک  باغ   گل  پوشیدنت

دزد کی دیدم نگاهم   میکنی با نیشخند

خوب میفهمی فدای لحظه ای فهمیدنت 

چرخشِ چشمت مرا گمراه عالم کرده است

من که میخواهم شوم قربانِ آن چرخیدنت 

دوست داری تا بگویی با کمی ترس  و هراس

هر چه میخواهی بگو با خنده‌ یا  با دیدنت

من بگویم تا تو می‌گویی بگو من  حاضرم

من که لذت می برم از پاسخ و پرسیدنت

کاش بگذاری سرت را بر سری زانوی من

من شوم غرقی تماشا لحظهٔ خوابیدنت 

مثل گل مانند گل اصلا ز گل  نازک تری

مثل گل خندیدنت  مانند  گل  لرزاندنت 

همچو خورشیدی که می‌تابی بروی عاشقت

مثل طاهر می شوم قربانِ آن تابیدنت 

سیدآصف طاهری

نیدرزاکسن-آلمان