خاطرات یک تبعیدی
( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۶ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۱۷ جولای ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–
خاطرات یک تبعیدی
خاطرات یک تبعیدی
امنی :
ز خونابِ جگر پروردهام نخلِ جوانش را
مباد آن دم که بینم ز آفتِ دوران خزانش را
به کف لختِ جگر آیم به طوفِ آستانِ او
به این تقریب شاید آشنا سازم سگانش را
——————————–
رجائی :
به جای ناله باید شعله خیزد از دلِ بلبل
بدین گرمی که گل در سینه بندد آشیانش را
شود گر بعدِ مردن در درونِ خاک نیاسایم
ز ناکامی نشد حاصل چو بوسم آستانش را
——————————–
غلام احمد خان :
به میدانِ جفا رخشِ تطاول تند میراند
بود یارب که گیرد نالهٔ زارم عنانش را
ز غم بیهوده منعم میکند واعظ ، نمیداند
که بهتر میشناسد هر کسی سود و زیانش را
——————————–
فکری :
ز بس دارد تجمل، از جفای چرخ میترسم
که سازد زعفرانی طلعتی چون ارغوانش را
مصور در خیالِ غنچه تصویر میبندد
به کاغذ هر زمان از شوق میپیچد دهانش را
——————————–
شایق :
به تقریبی که با عاشق سگِ او آشنا گردد
مگر از لاغری سازد نمایان استخوانش را
به یادِ نرگسِ بیمار و مژگانِ جگرسوزش
مغیلان روید از هر تارِ بسترِ ناتوانش را
——————————–
هراتی شیرین سخن :
به صحرای محبت این دلِ گمکردهٔ خود را
ز هر کس جستجو کردم، نمییابم نشانش را
به امیدی که در چشمم رود گردِ سرِ کویش
گرفتم تنگ در بر خاک روبِ آستانش را
——————————–
طالع :
به افسون و فریب دل به دامِ عشق افتادم
ندانم از چه دادم اعتبارِ اول بیانش را
وجودِ آن دهان جز در سخن واضح نمیگردد
بدین تقریب فهمیدیم ما رمزِ نهانش را
——————————–
امیدی :
نویدِ کشتنم می داد قاصد از زبانِ او
ز خرسندی هزاران دفعه بوسیدم زبانش را
ز بعدِ مردنم خاکِ مرا پیمانهای سازید
به امیدی که بوسم وقتِ میخوردن لبانش را
——————————–
منبع: مجلهٔ ادبی هرات، ص ۴۸۹، شمارهٔ ۱۰ و ۱۱
پاییز زمانه
گاهى که دلت به درد شد سخت مگیر
با عالمى در نبرد شد سخت مگیر
گاهى که سرت هواى بى تابى کرد
گرماى دلت چو سرد شد سخت مگیر
تنها تنها رها شدى گر در باد
گر جمع تو فردِ فرد شد سخت مگیر
پاییز زمانه رخنه بر عمرت کرد
گلگونه رخت چو زرد شد سخت مگیر
بر خیز و تقلّا بنما بیش از پیش
بر صبر خود اقتدا نما بیش از پیش
هان از غم این زمانه بى تاب مشو
هان تکیه به ایزد بنما خواب مشو
از خواب گران نه هیچ حاصل گردد
نومیدىِ تو نه رفع مشکل گردد
امید به ذات حق نما پا بگذار
در عرصه ى جد و جهد هر جا بگذار
تو رحمت حق بر سر ره خواهى دید
مشکل آسان و غم تبه خواهى دید
در هاى جهان گرت ببندند به روى
حق باز کند تو گویى نه؟ خواهى دید
شیبا رحیمی
خطّاط بیخط
باور بارانی ام را آفتابی کرد و رفت
سیل خشماگین او آخر خرابی کرد و رفت
با خمارِ مستی چشمش به هنگامِ وداع
در خراباتِ خدا ما را شرابی کرد و رفت
صوفی دل هو زد و سوزِ جگر شد شعلهور
آتش افروزِ صفا ما را کبابی کرد و رفت
می نوازد بر سَرِ منبر سرودِ بی خودی
خرقهپوش بیتحمل را ربابی کرد و رفت
با نگاهش شهر ما را شور مستی داد او
در مدارِ نیستی آهنگ هستی داد او
بیخودیپرور شد و ننگ خودی را دود کرد
خود حجابِ خویشتن بودیم او نابود کرد
هر کجا دل میتپد موجِ فراسو جاری است
خواب ما آشفتهگان آیینهی بیداری است
ما خموشیم و انالحق دار مستی پرورد
مرگ مستی پرورِ منصور هستی پرورد
با شهیدِ عشق و مستی شمعآجین میشویم
بر مقام جاودانی جرأت آیین میشویم
در نیستانِ محبت بشنو از نی گل کند
در زلالِ ناله ام صد چشمه از می گل کند
در جهان بیخو دی خطّاط بی خطّیم ما
در شکوهِ آشنایی شطحی از شطّیم ما
شمس ما را آشنا با خطّ سوّم کرده است
خوشهٔ شعر مرا مستانه در خُم کرده است
جلوهنوشی حضرت عشقیم و سرشار از شکوه
در خراباتِ خدا ما را شرابی کرد و رفت
میچکد از چامهام اشکِ تلاطم پروری
باور بارانی ام را آفتابی کرد و رفت
دکتور عبدالغفور آرزو
هانوفر
۲۳/ ۴/ ۱۴۰۵خورشیدی
۱۴ جولای ۲۰۲۶م
از بس فریب و حیله گری ها زیاد شد
هرکس که کج نشست همان زنده باد شد
گرگی که در لباس سگش میش را درید
در حیرتم که صاحب او از چه شاد شد
بیچاره و فقیر فراموش گشتن و …
دارندگان پول به هر گوشه یاد شد
از راز ما به لحظه جهان را خبر نمود
تا اختیار نامه به دستان باد شد
بر کار شر همیشه صمیمانه کف زدند!
از کار خیر در همه جا انتقاد شد ….
محرابی صافی
شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی
فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
…………………………………….
جنونِ عشق
دل آرامی که نبود بی وجودش صبر و آرامم
به پاس الفتش جان دادم و هرگز نشد رامم
به مرغ دل نباشد قوت پرواز از کویش
که باشد خال و خط مشک سایش دانه و دامم
میان او و من یارب حریفی حائل افتاده
بزودی میکند این پرده داری زار و سرسامم
شتاب آرزو رسوای افاقم نمود آخر
جنون عشق او در بیکسی ها کرد بدنامم
فراموشی مرا از پا فگند ای تازه مشتاقان
نی پیغامی فرستد ، نی دهد پاسخ به پیغامم
نمی گنجد به اوراق دو عالم قصهٔ ( صابر )
کجا تخمین توان کردن غم آغاز و انجامم .
صابر هروی
خورشیدِ عشق
ز خود گم گشته ایم و راهِ پیدا را نمی دانیم
هزاران نکته می گوییم ولی معنا نمی دانیم
ز دریایِ محبت موج در موج آشنا گشتیم
هنوز آیینِ یک قطره از آن دریا نمیدانیم
به عیبِ دیگران چون دیده بگشاییم در غفلت
که عیبِ خویش را در آیینه اما نمی دانیم
هزاران منزل از اندیشه پیمودیم در عالم
رهِی کز دل به سوی حق رود تنها نمیدانیم
به نام و ننگِ این دنیا دلِ بی اعتبار آمد
سرایِ عاریت چون منزلِ عقبا نمیدانیم
چو پرگاریم و گردِخویش عمری گشتهایم آخر
ولی خورشیدِ عشق و قبلهٔ دلها نمیدانیم
در این صحرایِ سرگردان که عمرِ ما نفسفرساست
جز آنچه رفت و آنچه می شود فردا نمیدانیم
سیدجلال علی یار
ملبورن استرالیا
جولای ۲۰۲۶
با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غیاثی اینک
حل معمای هفته گذشته را خدمت شما خوبان
پیشکش می نماییم:
==========
حل معمای مسیر لین برق شماره (۲)
آرزویِ وصل
چشمِ جانم را زِ داغِ خویش، گریان کردهای
سینهام را چون کبابِ برّه، بریان کردهای
چون هراتی که زِ بیدادِ زمان تاراج شد
باغِ دل را بیبهار و خشک و ویران کردهای
مثلِ آن قحطی که افتادهست در خاکِ وطن
سفرهٔ دل را تهی از مهر و باران کردهای
قایقِ دل را به شوقِ ساحلت راندم ولی
ساحلم را قتلگاهِ قایقِ جان کردهای
برقِ چشمت آتشی در جانِ من انداخته
هرچه را اندوختم، یکباره سوزان کردهای
مثلِ خرمایی که بر نخل است و دستم کوته است
آرزویِ وصل را در سینه زندان کردهای
پیر گشتم در غبارِ غربت و آوارگی
حسرتِ یک لحظه دیدارت دو چندان کردهای
یحیی ماندگار
در ستایش بزرگان ادب و عرفان
مخلصِ پیرِ هراتم ، عاشقِ شیخِ اجل
پیروِ حافظم و دل دادهٔ شعر و غزل
با کلامِ مولوی جان میگشایم هر نفس
تا بیابم در دلِ عرفان ، معنایِ عمل
مشکِ عطارم که از جان میدهد عطرِ صفا
میبرد دل را به کویِ عشق و دریایِ ازل
بویِ بیدل میرس د از سینهٔ آتش نشان
مینویسد دردِ جان را با زبانِ بی بدل
صائب و فردوسی و جامی، بخوانم با خضوع
میبرندم در حقیقت ، تا رهِ نورِ زُحل
بایزید و بوسعیدم راه را روشن کنند
تا نماند در دلم جز نورِ حق ، گردِ جدل
خواجه عبدالله چراغِ راهِ سالک میشود
میرهاند جانِ من را از فریب و از دغل
ناصرِ خسرو دهد در جانِ من نور و نوا
تا نلغزم در رهِ دنیا، ز هر مکر و خلل
گرچه شعرم در بحرِ رمل، نمیآید درست
دل نمیخواهد جز این دریایِ نابِ پرغزل
شعر اگر گویم، برایِ حق بود، نه نام و نان
تا بماند نامِ نیکم د ر دلِ اهلِ عمل
از سنایی و عراقی و کسایی تا خیام
گل زِ هر بوستان چینم و بگیرم در بغل
ای بشیر، خواندی هزاران شاعرِ شیوا بیان
غوطهور هرگز نگشتی بینِ امواجِ رمل
بشیر احمد شیرین سخن
هرات – افغانستان
بوى سحر
در آئینه دیدم که جهان رنگ دگر داشت
هر ذره ز خورشید ازل صد بال و پر داشت
پیمانه اگر خالی از آواز محبت
دریای طرب نیز به چشمم خطر داشت
بر شانه شب مرغ سحر نغمه سرایی
تا صبح امید از نفسش صد بال و پر داشت
از کوچه اندوه گذشتم به تبسم
هر زخم که بر سینه نشستم ثمر داشت
آموختم از سرو که در باد حوادث
سر داد ولی قامت او شور ظفر داشت
هر کس که دل خویش به آیینه صفا داد
در کشور جان تخت و نگین و گهر داشت
دنیا گذر موج و غبار است و فراموش
خوش نام کسی ماند که آیین هنر داشت
از لطف خدا نور یقین در دل من ریخت
این خانه ویران همه بوی سحر داشت
طیبه اگر شعر تو از مهر بجوشد
هر بیت تو چون چشمه جان شور دگر داشت
طیبه احسان حیدری
سیدنی – استرالیا
.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
بازار خوش
================
پیوسته به گذشته :
ساقی خانه
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشّاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اِکسیر می کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند
قومی به جدوجهد گرفتند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنندـ
درکتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات ازقول معین الدین
زمچی اسفزاری مؤلف آن چنین می خوانیم:
دردوران تیموریان، هرات مرکزامپراتوری بزرگی بوده که شهرهای
تربت جام ، خواف ، تایباد ، قائن ، اسفزار و … از توابع آن خوانده
می شدند.
هرات ولایتی بود آبادان ، مردمان برای آموزش ، کار و زندگی از
هر سو به این ولایت می آمدند.
تساهل ، همدیگرپذیری ، مهمان نوازی وهمبستگی از شاخص های
اجتماعی ورفتاری باشنده گان هرات بوده است.
بدین جهت در هرات کدام قوم مشخصی را نمی توان به عنوان باشنده گان
ا صلی و اکثریت تعریف کرد. اما هر کس که در هرات مدتی
طولانی زنده گی کرده است ، هراتی شده است . این طور هراتی
خود یک هویت فرهنگی و اجتماعی است.
.
.
دربازارخوش مقابل کوچه آقای شریعت مسجدی بود و اندکی آن سوتر
درسمت چهارسو ساقی خانه ای، یعنی مناجات و خرابات در کنارهم.
در آن زمان هفتاد سال و اندی پیش، در هرات هیچ سرک یا جاده ی
اسفالت نشده بود. بازارها را هر خزان ریگ درشت می ریختند که
زیر سم اسبان گادی و مرکب ها وآدم ها برزمین می نشست وسطح
سرک سفت می شد. اگرچه در باران و برف گل آلود و دشوار گذر
می گردید.
در تابستان برای این که گرد وخاک اندکی کاهش یابد هرصبح بازار
ها را آب پاشی می کردند. جالب بود که در جوی بازار بیشتر اوقات
آب جریان داشت. کارگران تنظیفات بلدیه با بیل های قاشق مانند خود
آب جوی بازار را بر سطح سرک می پاشیدند. اکثر این کارگران از
ایران آمده بودند. آن زمان هرات تقریبن خودکفا بود. نه تنها خود کفا
که از هرات روغن و گوشت و برنج و چه چیزهای دیگری به ایران
می رفت. درست در برابر دوکان صابون فروشی پدرم ساقی خانه
موقعیت داشت. اغلب می دیدم که آدمها کنار دوکان درامتداد ساقی
خانه می نشستند چای وکشمش سیاه می خوردند. می گفتند این مردم
قینی هستند که همان قائنی است. قائن شهرکی نزدیک بیرجند است.
در ناحیه چهارم هرات تکیه خانه بیرجندیان شهرت داشت و شاید
امروز هم فعال باشد. این تکیه خانه می رساند که در آن روزگار از
یک سو در خراسان مرزی نبوده است. مردم بدون تشویش داشتن
ویزه اقامت به هر شهری که می خواستند مسکن می گزیدند. ساقی
خانه تیمچه یا دالانی سرپوشیده بود. امروز می فهمم که این ساقی
خانه و تیمچه حاجی موسی که در کنار حوض چهارسو موقعیت
دارد، از بقایای همان بازارهای سرپوشیده شاهرخیه است. دروازه
قدیمی ساقی خانه دایم باز بود. ازدروازه چند پله پایین می رفتی
در سمت راست پیر خرابات که سماواری داشت با دم و دستگاه
خود نشسته بود. پس ازان اتاق هایی در دو سمت دهلیزی و در دو
طبقه دیده می شد. هر اتاق پاتوق یکی دو نفر بود. نمی دانم آدم ها
دراین جا زنده گی می کردند یا فقط برای کشیدن تریاک می آمدند.
روشنی دان های سقفی اندک نوری براین فضای دودآلود می پاشید.
بوی و عطر تریاک فضا را می اندود. در آن روزگارکشت و تولید
و تجارت تریاک رواج داشت. درهر دوکان عطاری می شد تریاک
به دست آورد. از تریاک قرص های کوچکی درست می کردند که
حَب بچه خرد می گفتند و شب هنگام مادران به کودک می دادند تا
آرام بخوابد و مزاحم نشود.
دریغ این اثر معماری قدیمی در سال های ۱۳۴۰ خراب شد و در
جای آن مارکت پوستین چون پینه ی ناجوری در نسج قدیمی شهر
هرات پدیدآمد.
اگر چنین اثری در سرزمینی که حاکمان آن اهل فرهنگ و کتاب
و مطالعه و دانش هستند، موقعیت می داشت، بی گمان به موزیم
تبدیل می گشت. این موزیم آدم های لاغر و ناتوانی را به گونه
مجسمه های طبیعی به نمایش می گذاشت. پیر سماواری رامی دیدند
که در چاینک های بَرشِی برای شان چای دم می کند و تریاک
می دهد. خود نیز گاهی دمی به چلم و چراغ می زند.
در گوشه دیگر تیمچه اتاق مهاجرانی را تماشا می کردند که از
آن سوی مرز به هرات آمده اند تا کار کنند و نانی به کف آرند.
تاریخ تنها در ورق های کتاب ها نیست. مهمترین عنصر تاریخ
آثار مشهودی است که نسل های پیشین ازخود به یادگار می نهند.
هر چه هست. تاریخ زنده آثار معماری ازهر دست، مشهود ترین
تاریخ مردمان است.
ای هرات، زادگاه فاجعه ها و تمدن ها ، چه ظلم هایی که در
حق تو نشده است!
اگرچه هرات از نگاه جمعیت و مساحت گویا بزرگ تر شده است
اما از لحاظ آزادی، تساهل، همدیگرپذیری و آزاده گی در نتیجه
تسلط آدم هایی که خود شان را نماینده خدا معرفی می کنند، تا حد
غم انگیزی انقباض کرده است. آخر قرن ها در هرات مسلمان و
هندو و عیسوی و زردشتی و یهود در کنار همدیگر زنده گی
می کردند. هرات هم مکان مناجات بوده است وهم جای خرابات.
هر کس به هر باور و ذوقی می توانست محل خود را پیدا کند.
در کتاب بدایع الوقایع اثر نامدار زین الدین محمود واصفی
ویژه گی های هرات بازوسرشار از وارسته گی را به نیکویی
می توانیم در یابیم. چه بودیم و چه شدیم؟
ادامه دارد . . .
من
چه توان کرد بگو خلق ِ بر افروخته را
بنمائیم به کی؟ این جگر ِ سوخته را
هر کدام از دگری درد و شکایت دارد
کی ملامت بکند آن سر ِ بفروخته را
قرن ها جنگ ربوده ست توان ِ من و تو
نیست قوت دگرش مردم ِ لب دوخته را
زین همه نغمۀ آشوب دگر خسته شدیم
ز چه تکرار کنم پند ِ نیاموخته را
بفریبند به تزویر چو ابنای ِ دغل
بین که آتش نزند خرمن ِ اندوخته را
مهر خاموشی بزن نیک همایون تو بلب
نصیحت باد بوَد خلق ِ بد آموخته را
همایون شاه «عالمی»
۱۰ جولای ۲۰۲۶م
ورجنیا – امریکا
نــوای نـی و نـغـــمـۀ آبـشار
هـوای خوش و دامـن کهسار
سـرود قناری، خرامان کبک
به شوق گل باغ صوت هزار
سکوت شب و خلوت مهتاب
دل آسـمان بـر لـب جـویـبـار
غروب طلایی و شـام غریب
شود روز نو ازطلوع آشکار
لب خشک صحرا زده تبخال
و یا قهـر توفان و خشم بحار
عـوالـم بسی در سیه چاله ها
گهی غیب وگاهی شودآشکار
به تابلوی هستی اگـر بنگرید
تجلی نور است در چنگ تار
سیاه و سپید اسـت در کائنات
دونیرویی برکلّ هستی سوار
دل ازنورِهستی منور شدست
سـیاه و سپید انـد از یک تبار
چراجسم تاریک درپرده است
بُوَد بیش اگـرچه ز هر مقدار
کـشـد خامـۀ دل تابلوی رنگ
به قامـوس شـب ثابت و سیّار
دران بیکران رقص انواربین
چوگلهای رنگین درسبزه رار
زمـانی زمـیــن بـود آتشفشان
ولی چیـره شـد بارش تند بار
زمستان یخ هم به پایان رسید
زمین زنده شد تا که آمد بهار
بهرحال بگذشت پنج انقراض
شدن زنده کرد باز قلب فگار
زمین ذرۀ کـوچکی در فـضا
که دارد ز هسـتی کل یادگار
جهان در تغییر و تحول بُـوَد
نمانـد کسی در جهـان پایـدار
دهـان وا کند گاه گاهی زمین
کـنـد زلـزله خـلـق را دغـدار
بمیزان عمرجهان هیچ نیست
دوروزی که آدم بُوَد شهریار
سـفـرنـامـۀ زنـدگی در زمان
کتابی پر الـوان نقـش و نگار
ز تـرکیـب مغـلـق تنوع نگـر
فزون ازحساب و کتاب نظار
شده زنـدگی درطبیعت عجین
به قانـون هستی شده سازگار
جدا شـد زمام طبیعت چو دل
نهاد سربه زانـوی پروردگار
گرفتار اخلاق و قانون گشت
دلی درکمند وسری در فسار
نجیب زادۀ خیل اشـراف شد
فضیلت نما و عـدالت شـعار
در دوزخ بـرده داری گشود
در آن برده گردید ابزار کار
ربـود حـق ذاتی انسان و داد
به شاهان وزورآوران اختیار
به نام خـدا تیغ دو دم گـرفت
ببست وبکشت وبزد بیشمار
جـهانی ز رویای خـود آفـرید
که تا بی نهایت شـود ماندگار
اگرچه بنای تمدن خوش است
ولی انحصـاری بـشد اقـتــدار
ببستند بـه زنجیر اوهـامِ ذهـن
دو پای عمل را چنین استوار
دهـد عقل دانا به مفهوم ذهـن
به هنگام کار و عمـل اعتبار
ز دهـقـان پـیر خـرد یاد گیـر
طریـق نگهداری از کـشتزار
بصحرای مغز وبه دنیای دل
گـیــاه مفـیـد و معـطــر بکار
بـه دکّان تـاریک ذهـن بـشـر
به صد رنگ کالا شده انبار
فروشنده ومشتری رو به رو
سـلاح سخـن تیز در کارزار
به غاردرون اژها خفته است
به تدبیر و دانش بگردد مهار
اگـر نـاخـودآگاه تـلاطـم کـنـد
شکسته دلان را کند بی قرار
هراس آفرین درد ورنج کهن
ز دوران سرما و عهد شکار
از اعماق ذهن وزژرفای ژن
ز ژرفای ذهن وز اعماق ژن
برون کن اثرهای زارو نزار
حذر کـن ز فـردای جنگ اتم
که هرگز نماند یکی از هراز
اگر سود و سرمایه رنج آورد
زمین بهتر از خـانـۀ زرنگار
مـزن درّه بــر آرزوهـای دل
بـه نـام خـدا و بـه اسـم وقـار
چرامرده دلهاعاشق کش اند
تعصب کندعشق راسربه دار
درِعیش و مستی اگربسته اند
بنوشـید خُـم باده از چـشم یار
بقا در تمنای عـشـق دل است
که سوز خزان را کند نوبهار
نگاهی که بـر زنـدگانـی کنید
دهـد شـادمـانی، کـنـد دلفگار
غـم و اضطرابِ نهـانِ درون
گذارد روان را به زیـر فشار
کلید درخانه در دسـت ماست
اگر غـم درآید وگر غمگسار
برون ازمکان وزمان عالمی
که آدم نـدانـد یکـی از هـزار
رسول پویان
۳ جون ۲۰۲۶
قصیدهٔ گرمای جان سوز و
فریاد مردم افغانستان
به سوزِ آفتابِ داغ ، جان آید به لب امروز
ز رنجِ بیکسی، افغان بگرید شبوروز امروز
زمین چون کورهٔ آتش ، فلک چون شعلهٔ سوزان
نمانده سایهای بر حالِ این قومِ تعب امروز
نه برق و نه نسیمی ، نه آبی سوی لب ها
همه در بندِ تقدیرِ جفا پیشه ، به تب امروز
کودک با دیدهٔ پر اشک ، از گرمی فتاده
مادر ماند ه با آهِ جگرسوز و طلب امروز
پدر با دستِ خالی ، شرمسارِ دیدهٔ فرزند
ندارد جز نفسهای شکسته، هیچکسب امروز
بیمار از عطش افتاده بر بستر، دل آزرده
طبیب از ناتوانی مانده حیران و عجب امروز
نه کولر، نه چراغی، نه امیدی در شبستان
دلِ مردم اسیرِ غم و اندوه و کرب امروز
توانگر در خُنک خانه به آسایش نشسته
فقیر اما گرفتارِ شرر ، بی نسب امروز
چه شد گنجِ فراوانِ دیارِ پرگهر ، ای وای؟
کجا شد آن همه سرمایه و سیم و ذهب امروز؟
خزاین را ربودند و تهی ماندند دستِ خلق
نمانده غیر آهِ سینه و اشکِ سَکَب امروز
کسی پاسخ نمیگوید فغانِ کودکان را
همه سرگرمِ قدرت، غافل از رنجِ عرب امروز
اگر میزانِ عدل آید ، حقیقت آشکار گردد
که ظلم آرد به بارِ خویش صدها درد و تب امروز
نپاید ظلمِ بیداد و نماند تختِ ظالم
به پایان می رسد شامِ سیه ، آید طرب امروز
خداوندا ، بباران ابرِ رحمت بر دلِ مردم
که خشکیده ست باغِ آرزو بی سبب امروز
بگردان حالِ این ویرانه ر ا سوی بهارِ عدل
که خندان گردد آن کودکِ بینان و لب امروز
ز تاریخِ ستم ، عالم بسی آگاه و داناست
نمانده نامِ نیکی بر ستمکارِ غضب امروز
چراغِ علم و آزادی فروزان باد در میهن
که جهل آرد فقط ویرانی و رنج و تعب امروز
فائز با سوزِ دل این قصه را در شعر بنگارد
که باشد شعر آیینهٔ دردِ مردما ن امروز
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۴/۱۳– خورشیدی
تهران –ایران
با حل معما ها و بازی های آرامش بخش روزانه مغز خود را تقویت نمایید.
.
با سپاس از همکار گرامی ما محترم انجنیر غلام جیلانی غیاثی
معمای مسیر لین برق را خدمت شما عزیزان
پیشکش می نماییم.
معمای مسیر لین برق شماره (۲)
در این معما تصور کنید که در یک منطقه ۹ استیشن برق با
شماره های ا الی ۹ وجود دارد. در اطراف این استیشن ها
نواحی رهایشی به شکل مربع ها تشکیل شده است.
حالا شما مسیر لین برق را از استیش شماره ۱ الی
استیشن شماره۹ وصل کنید که لاین از تمام مربع
ها بگذرد و میسر لین ها یکد گر خود را قطع نه
نمایند. همچنان میسر لین از بین دیوار های
ضخیم سیاه نیزعبور نکند.
حل معما در هفته آینده . . .
یارِ مهربان
سپاس از لطفِ یارِ مهربان باد
مهربان شاعری ، شیوا بیان باد
هنر دوست و هنر یار و هنرور
«ادیبِ نکتهسنج و نکتهدان باد »
کلامش زینتِ هر انجمن باد
توانا ناطقِ شیرین سخن باد
قلم در دستِ او پیوسته گویا
« وجودش مایه خیرِ وطن باد »
دلش لبریزِ مهرِ بیکران باد
روانش چشمهٔ علمِ عیان باد
به فرهنگ پروری درعالمِ دهر
«همیشه نامِ نیکش جاودان باد »
بشیرِ هِروی مردِ سرافراز
انیسِ دانش و فرهنگِ ممتاز
سراپا یاورِ با قلبِ پُر مهر
همایِ بخت او دایم به پرواز
بشیر شیرین سخن
آسان
امشب دلم ز دوستیی دوستان شکست و رفت
هر لحظه قلب من چه پریشان شکست و رفت
دیدم به مهمانی دوش با رقیب نشست
امید دل به همراه مهمان شکست و رفت
صد بینوا به ملک ستم مانده بی امان
عقده ، درون سینه ی بی جان شکست و رفت
ماییم و درد بی کسی و کشور غریب
مسکین دلم چو فصل زمستان شکست و رفت
حسرت برم به فصل گل و بلبلان باغ
این قامت رسا به گلستان شکست و رفت
بودند چه مرغکان چمن شاد و نغمه خو ان
مرغ دلم به سینه چه حیران شکست و رفت
هر گاه که دیده ام به دل بینوای خود
با قلب زار و دیده ی گریان شکست و رفت
هرگز ندیده ام به مثال تو ای ” امان “
این قلب پاره پاره چه آسان شکست و رفت
امان قناویزی
فرانکفورت
………………………………………
به یادِ خندهات
چشمان تو بار آرد ، بی خوابیِ شب ها را
در شعلهٔ عشقِ خود ، بنما تو طرب ها را
در خلوتِ تنهایی ، ای مونسِ جانِ من
یک جلوه نما ای جان، بشکن تو سببها را
در نیم نگه ، شب هم مهتاب نوشت از تو
تو شمعِ دل آرایی ، بگذار غضب ها را
از کوهِ غمت رفتم ، در ورطهٔ طوفان ها
با جوهرِ عشقِ خود ، رو کن تو طلبها را
لبخندِ غزل گونت ، سوزِ نگهت جانا
خاموش مکن هرگز ، آن لالهٔ لب ها را
صحرای دلِ زارم، سرشار ز عشقِ توست
دیگر نتوان بی تو ، این رسمِ عجب ها را
✍ عالیه میوند
۲۰۲۶ / ۴ / ۱۶
خال خدایی
فدای عشو ه و ناز و ادا و تمکینت
دعا شدم که بیافتم شبی به آمینت
دعا شدم ، تو مرا بیشتر تلاوت کن
شنیدنیست غزل ! از لبان شیرینت
مرا به جسم تو ای کاش حک کند دنیا
ترا به جسم من ای کاش دین و آیینت
شبیه خال خدایی شوی به گردن من
شبیه لاله شوم در لباس پر چینت
بزن به بوسهی خود جسم بیگناه مرا
بزن که مرهم جان است درد قمچینت
تمام شهر به مهتاب خیره گردیده
و ماه خیره به تو گشته پشت کلکینت
مرا به کشور آغوش خویش دعوت کن!
که چون بهشت شود باغ سبز و رنگینت….
#محرابی_صافی
نصیب من
نگاهش به سویم عجیب است خدایا
تو گویی دلم را طبیب است خدایا
میانِ دو چشمش شکفته گلِ عشق
به باغ دل من قریب است خدایا
ملودی صدایش به گوشم گواراست
که این نغمههایی حبیب است خدایا
ز لبخندِ او ، زنده گردد دلِ من
خوشا مهر یارم نصیب است خدایا
میان همه مرد و مردانه گی ها
سرا پا ندیم و نجیب است خدایا
به جانم نشسته نگاهش چو دریا
تلاطمگر و دل فریب است خدایا
دلم در هوایش چو شمعی گدازان
که آتش فشانِ مهیب است خدایا
میانِ نگاهش شرابی ست عریان
ز مستی به سینه نهیب است خدایا
به تقریر عشقم دلش خطبه خواند
به محراب قلبم خطیب است خدایا
هما_باوری#
جرمنی»
۲۲ آگست ۲۰۲۵
با سپاس از همکار گرامی ما اینک حل معمای
تصویری شماره (۴) را خدمت شما عزیزان
پیشکش می نماییم.
==================
حروف باقیمانده در بالا : پ د ر
جواب معما : پدر
دل سپردن به هریوا دل من می خواهد
گلبهار و لب دریا دل من می خواهد
سفری دور از اینجا دل من میخواهد
رود آمو ، غزل رودکی و نغمه ی چنگ
یادی از میر بخارا دل من می خواهد
در دل خانقه ِ کهنه و ویرانه ی بلخ
لحظه یی عربده اما دل من می خواهد
گرچه شهمامه و سلسال فرو ریخته اند
لیک زین شهر تماشا دل من می خواهد
باز یک روز بهاری پل »مالان» و غروب
دل سپردن به هریوا دل من می خواهد
خسته از قهوه ام وخسته ام از بوی کتاب
عطر بابونه ی صحرا دل من می خواهد
شب و شهنامه و آجیل و تو و «کرسی» * گرم
وز انار شب یلدا دل من می خواهد
لطیف ناظمی
* – در هرات صندلی را (کرسی) می گویند.