۲۴ ساعت

25 آگوست
۱ دیدگاه

دو ماهی در دلِ تالاب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

دو ماهی در دلِ تالاب

 بیا  با    هم   کنارِ    آب   باشیم

همه شب هم‌رهِ  مهتاب باشیم

 قدم بر ماس ه‌هایِ نرمِ ساحل

 بمانیم و  کمی  بی‌ تاب باشیم

 به گوشِ من سرایی نغمه‌یِ مهر

 که مست از باده‌هایِ ناب باشیم

درونِ باغِ  دل، در شورِ  هستی

 دو گل با هم بسی شاداب  باشیم

 در   آغوشت  افق‌ ها را   ببینم

ز مستی چرخشِ گرداب باشیم

 رها  از موج‌  هایِ  سرکشِ آب

 دو ماهی  در دلِ  تالاب   باشیم

 پیاپی   جامِ  چشمانت   ببوسم

 به هم افتاده چون سیماب باشیم

 دو دستان را زنم حلقه به دستت

 به هم پیچیده و غرقاب  باشیم

به هم عاشق، دو دلداده، دو شیدا

 زمان   را   گوهرِ   نایاب  باشیم

 گذارم سر به رویِ  شانه‌هایت

گهی بیدار و گه در خواب باشیم

 به خلوتگاهِ سبزِ لحظه‌یِ عشق

 درخشنده‌ترین شب‌تاب باشیم

هما    در   آسمانت   پر  گشای

 تغزل‌  هایِ  شعرِ  ناب  باشیم

هما_باوری

 جرمنی

۱۶/۰۵/۲۰۲۴

25 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
در کوچه ی ما
پیوسته به گذشته :
در بازار خوش برخی آدم های نامدار شهر ما زنده گی می کردند. در آن وقت هنوز کاسبی طب سنتی رونق داشت. دوکان میر کاظم شاه طبیب شهیر هرات در کنار سبزی فروشی نبش کوچه زال خان بود. دوکانی پاکیزه و پر از قوطی های گیاهان و داروها. میرکاظم شاه مردی بلند بالا، سپید چهره، با وقار در جامه و دستاری کوچک سپید پاک درگوشه ی آخر دوکان بر تشک می نشست. مریضان بیشتر از روستاها و اطراف شهر پیش او می آمدند.
با معاینه نبض و مشاهده چشم و زبان و …مصاحبه با مریض و مریضدار بیماری او را تشخیص می کرد. نسخه می نوشت. دستیاری داشت که مدام چیزهایی را در هاون می کوبید. نسخه را می گرفت. و بر کاغذی انواع گیاهان و چیزهای دیگری را به ملاحظه نسخه می پیچید و طرز استفاده ازان را توضیح می کرد. این نسخه بیشتر شامل ادویه جاتی بود که باید جوشانده می شد. به همین دلیل آن را جوشنده می گفتند. اغلب کار می داد. کمی بالاتر به سمت فلکه و نزدیک کوچه سرور سماواری دوکان سید کریم طبیب بود که نیز شهرت داشت.
از مسگران حاجی محمد رضا مسگر و برادرش استاد هاشم، اسلم آهنگر و حاجی اکبر حلبی ساز، وکیل حلبی سازان هرات، آدمهای شناخته شده بودند. ماما محمد امین قصاب با لبخند همیشه گی محبوب بازاریان بود. از آدم های جالب بازار خوش نظر چراغساز بود. دوکان او پهلوی حلبی سازی و مقابل دوکان پدر من موقعیت داشت. دوکان درازی بود. نظر چراغساز شاگرد هم داشت. در دو دیوار دوکان ده ها چراغ گازی که در هرات چراغ گیس می گفتند، آویزان بود. نظر چراغساز مدام مشغول پاک کاری و تنظیم چراغ بود. هرگز او را بیکار نمی دیدی. در هرات برق نبود. در محفل های عروسی و مهمانی های کلان و مجلس های عزاداری که در شهر قدیم هرات فراوان بود، از دوکان نظر چراغساز چراغ گیس کرایه می کردند. شاگردی باید چراغ ها را همراهی می کرد. زیرا نصب فتیله و روشن کردن چراغ کار ساده ای نبود. گذشته ازان که چراغ پس از هر چند ساعت کم هوا می شد، مسوول چراغ بایست آن را به موقع پمپ کند و اگر فتیله می سوخت فوری بتواند آن را با فتیله نو عوض نماید. در چراغ گیس از سوخت نفت استفاده می شد. نه نفت درجه اول. چه بسا که جریان نفت به فتیله بند می آمد و چراغدار سوزنی داشت که سوراخ جت چراغ را پاک می کرد.
در کوچه زال خان عمده دوکانداران و پیشه وران بازار زنده گی می کردند. نظر چراغساز، ماما علی روغن فروش، امیر قناد، کریم نصرتی فرزند ارشد هاشم تفنگ ساز، حاجی احمد علی علاف هم که وکیل علاف های هرات بود. حاجی هاشم نانوا، همین که به کوچه زال خان داخل می شوی چند گام بعد دالان کوتاهی است. در بین این دالان دو دالان یکی به سمت شرق و دیگری به طرف غرب کشیده می شود. در آخر دالان سمت غرب شیخ محسن و در آخر دالان سمت شرق شیخ قاسم بچه ها را سبق می دادند. مدتی شاگرد شیخ محسن بودم ، چند گپ او برایم عجیب می نمود، پوستین کلفتی داشت با آستین های دراز. شیخ اغلب آب دهن خود را درون آستین تف می کرد ،  همسرش مادر صالح بود. زنی میان سال و مهربان به شاگردها. شیخ شلاق درازی داشت که گاهی شاگرد تنبلی را توبیخ می کرد.
دیگر شیخ محمد امین بود و عبدالحسین منجم باشی که در این کوچه می زیستند. این دو نفر از بزرگان هرات بودند و به همراهی عبدالکریم محتسب و شیخ ابراهیم و میر کازرگاه و دیگر نخبه گان نیرویی میان مردم و دولت.
خانه منجم باشی دیوار به دیوار منزل شیخ محمد امین واقع شده بود و رو به روی دروازه تکیه میرزا خان. عبدالحسین منجم باشی هر سال تقویمی تالیف می کرد به شکل رساله ی. در این تقویم نه تنها جدول روز، هفته و ماه شمسی و قمری تعیین شده بود و روزهای تعطیل که پیشگویی های معیینی در هر ماه داشت. از جمله احتمال خسوف و کسوف و جنگ و توفان و غیره. صفحه اول به میمنت و سلامتی اعلیحضرت همایونی محمد ظاهر شاه زینت می یافت.
اندکی پایین تر از تکیه زال خان کوچه دو راهه می شد. راهی به سوی شرق و راهی به سوی غرب. در نبش این دو کوچه منزل سید جلال دعا خوان موقعیت داشت. مشتریان بسیار به تعویض و تب بند و دعای سید جلال دل بسته بودند. نه فقط از محله خود مان که از روستاهای دور و نزدیک نزد او می آمدند و تعویذ و دعا می گرفتند. در کودکی هر گاه مریض می شدم مادر مرا پیش سید جلال می برد. شیخ با ریشی کوتاه، جامه پاکیزه، اندکی فربه، با نگاهی نافد و گرم و دست های نرم همین که دست بر سرم می نهاد و اندکی دعا می خواند گمان می کردم با فرشته ها سخن می گوید و از آنان می طلبد مرا از بیماری شفا بخشند. جالب بود که کار می داد. پایین تر منزل صاحب زاده بود. خانه ی بزرگتر از خانه های دیگر با دروازه ی بزرگ طوری که اسب با بارش ازان می توانست عبور کند. صاحب زاده مریدان فراوان داشت و اغلب می شد شتر و اسب و خری را در دروازه صاحب زاده دید که مریدان بار غله و میوه و گوسپند به پیر آورده بودند. کمی پایین تر کوچه دو سمت می شد یکی با دالانی با بن بست می رفت و دیگری از مقابل دستگاه های ابریشم بافی غلام محمد و حاجی رمضان که خانه های نشیمن شان هم بود، پایین می پیچید و به فقیرنشین ترین محله خواجه عبدل مصری می رسید. خانه ما این جا بود. درست پایین باره و نزدیک قبرستان زیارت خواجه عبدل مصری. قبرستان و کوچه کنار آن میدان بازی روزمره ما بچه ها بود. با انواع بازی ها سرگرم می شدیم. بازی هایی که مصرفی نداشت ولی شاد و زنده بود:
شپّل بازی، بجل بازی، گُله بازی، شیر کجا؟ پیش ترک! و پسان تر بازی کاغذ باد که بازی محبوب من شد. توپ و دنده هم بازی می کردیم اما برون باره در بین زمین های زراعتی، نزدیک کوره خشت پزی هندی. همسایه های ما برادران چُُغک، گویا کباب پزی گنجشک داشتند. هیچ وقت کباب شان را ندیدم.
عبدالرحمان کیسه مال، غلام کفترباز، ملنگ ماهی پز، نوراحمد پینه دوز، حفیظ آهنگر، آخند شیدایی، ماما غوث الدین دوکاندار سرکوچه، حاجی ملنگ پدر شیخ سرور دعا خوان معروف هرات، گل احمد کوت فروش. در میدان دروازه قندهار کوت فروشی داشت. در زمستان زردک و شلغم و ترپ و در تابستان هندوانه و خربوزه می فروخت. کمی آن طرف تر در سمت گاو برچ باره خانه مهم کوچه ی ما از نایب امیر بود. می گفتند روزگاری نایب امیر اسب های سرکاری بوده است. اندکی بالاتر از کوچه ما در میان دالانی خانه کوچکی بود که در آن مادر زهرا با یگانه دخترش زنده گی می کرد. مادر زهرا خیاط محله بود. مادرم اگر گاهی به خیاطی ضرورت پیدا می شد، پیش مادر زهرا می رفت و مرا با خود می برد. مادر زهرا زنی خندان و خیلی پاکیزه بود. پس از آن که شوهرش فوت کرد نخواست شوهر کند و به زادگاهش به مشهد برگردد. جالب بود در کوچه ما زن ها گویا نام نداشتند فقط به نام فرزندان شان یاد می شدند. آخ زن پر دیدنی افغانستان.
ادامه دارد . . .
25 آگوست
۱ دیدگاه

جلجتای عشق ….

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

جلجتای عشق….

از زبانش شراره بر می خاست ، حالیا خفته اژدهای عشق

کشتی اش را نهنگ و موج شکست،

غرق دریاست ناخدای عشق

گفت جانان* که ماندنی است صدا،

-بعد از او بی صداست سینه ی شعر-

بر لبان صدا نشسته سکوت، رفته از گوش ها صدای عشق

گشته از دیر لانه ی ابلیس، هرچه محراب و سینه و سر هاست

به جز از قصه ها نمی یابی، خبری نیست از خدای عشق

سفر و کاروان و راه به راه، قطب رنگین به گمرهی آورد

هر کجا جستجو به پایان خورد، گم شد از چشم ناکجای عشق

در رهت میخ زار می روید، ناخن آفتاب در چشم ات

در دل ات رعد و برق می غرد، تو به ره میخزی برای عشق

گرچه خفته است اژدهای عشق، گرچه غرق است ناخدای عشق

لیک از دشت و کوه می روید، شعله ور نقش های پای عشق

زخم ناسور آفتاب سپهر، مرهم ماه را نصیب نشد

چشم خود دوخته است بر فردا، تا بیارد بر او شفای عشق

راه آذین شده به سبزه و گل، سوی مقصود ره نبرد ترا

دشنه زاران گذر بکن که شوی، مقصد و راه و رهگشای عشق

آسمان، کهکشان گرفته به بر، خانه جوید میان سینه ی من

غم خود را کجا نهم بیرون، که شود باز سینه جای عشق

میخ تثلیث بر سرا پایش ، سفر خویش از صلیب گشود

داد

پیغام

را که

می یابید:

ره فردا

ز جلجتای عشق **

فاروق فارانی

اگست ۲۰۲۶

………………………………………………………………………………………………

*اشاره به فروغ فرخزاد و مصراع معروف اش:

« تنها صداست که می ماند»

**تثلیث در مسیحیت:

پدر، پسر و روح القدس

جلجتا:

محلی که عیسی مسیح را به صلیب کشیدند.

————–

نقاشی پایین از سالوادور دالی، نقاش مشهور سوریالیست اسپانیایی

 

 

 

 

 

25 آگوست
۱ دیدگاه

ایثار و جان فشانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

ایثار و جان فشانی

درخموشی سوزم وآتش به جان دارم چو شمع

سوز عشق اندر درونِ  خود نهان دارم چو شمع

گر   سراپا    سوختم   از    بهر      نفع     انجمن

خون خود ریزم نه من آه و  فغان  دارم چو شمع

تو   نه  پنداری   که   این  اشکم  ز درد جان بُوَد

نرم  خویم  گریه  بر  پروانگان  دارم  چو    شمع

از  برای  عاشقان   من  جان   فشانی  می کنم

عزّتِ  خاصی  به  بزمِ   عاشقان  دارم چو شمع

عزَّتِ   مهمان  شوم  در  خانه ی  خان  و  غریب

آب  رو در نزد  هر  پیر  و  جوان  دارم  چو  شمع

هر کسی با  من  بُوَد   محتاج  در شب های  تار

سر فرازی  پیش  چشم  مردمان دارم چو شمع

درس   قربانی   ز  من  آموز   در   دیوان   عشق

آتشِ  آزاده گی    اندر   زبان    دارم   چو   شمع

هر کسی  از  سوختن   یابد    مقام    و   منزلت

بر مزار  عاشقان جای  و  مکان  دارم  چو شمع

خنجری    آخر   ز  سوختن  ها    اثر     آید   پدید

داغ  عشق  اندر  دلِ لاله  رویان  دارم چو شمع

 شیخ مولوی خنجری

کابل – چهار دهی 

 

25 آگوست
۱ دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه  مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

****************

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش هفتم)

از هما به استاد بزرگوار آقای ناظمی:

سپاس بر شما که چه صمیمانه گفتید و چه بی پیرایه مرا آیینه شدید . تابه حال کسی نتوانسته بود مرا چنین عریان و صادقانه ترسیم کند .انگار مدتی درمن زیسته بودید که صدای دلم را به گوش خودم پیام آور شدید .

جالب اینجاست که مدتی میشود کتابچه یی قهوه یی رنگی بدستم رسیده که در آن سالهای با صفای کابل تمامی اشعاری را که به چاپ رسیده به قلم خودم یاداشت نموده ام ، با تاریخ سرودن و چاپ آن حتی رنگ کاغذ هم مایل به قهوه یی شده .همچنان یک سری اشعاری را که از شرم نتوانسته بودم درآن زمان به چاپ برسانم در آن دفترچه نوشته ام .

دراین فکربودم که این پاره وجودم نباید جز کاغذ های اضافی بعد ازمن تحویل زباله دانی های شهر نیویورک گردد .از طرفی تبصره های را که از اشعارعاشقانه ام در میلاد نسترن ها شنیدم مرا براین گمان واداشت که برای مردم حتی باسواد مان هم دنیا عوض نشده و لیاقت شنیدن واقعیت هارا نداریم .

وحرف امروزی شان اینست که (برای یک خانم بالای شصت این حرف ها مناسب نیست .) ولی از آنجایی که با روحیه ی مبارز من آشنائی دارید میدانید که به حرف این و آن توجه یی ندارم بلکه کار خودم را میکنم .

میخواهم این اشعاررا به انگلیسی ترجمه کنم و بااصل فارسی آن به چاپ برسانم .این مجموعه برای نسل جوان مان یادگار خوبی خواهد بود .ترجمه را من و پسرم باهم پیش می بریم تا برای نسل جدید و بزرگ شده در غرب قابل لمس تر باشد .تا بحال ۱۸ شعر را ترجمه کرده ایم .من شعر را به فارسی میخوانم و احساسم را برایش بازگو می کنم و او که در زبان انگلیسی شعر می گوید به انگلیسی می نویسد .

حالا برگردیم به غزلیات ، که شما چه زیبا نارسایی مرا درین اشعار دیده اید .عروض و قافیه که چون تار عنکبوتی به دورم پیچیده و احساس زندان را بمن دست میدهد مرا وادار به انتخاب کلماتی میکند که در آن نزیسته ام .

چون صمیمانه نوشتید صمیمانه دلیل آنرا می گویم :

درست است که ریتم کلاسیک هیجان آور است ولی همیشه در طول تاریخ اشعار عرفانی در سلطه مردان بوده و تا بحال زنی یک مجموعه عرفانی کاملی نسروده بود .

من هم خواستم این امتیاز تا ابدیت مال مردان باقی نماند پیشقدم شدم و زحمت زیادی کشیدم یکی را به چاپ رساندم و دومی آماده چاپ می باشد .ولی در آینده اشعار عرفانی ام را به شیوه خودم با آزادی خواهم سرود .

نامه شما دری را که سالها قفل بود دوباره برویم باز کرد .

در مارچ این شعر را گفته بودم :

دروازه بیگانه

صفا و صمیمیت را در باغچه خیال

در تاقچه خانه ای مان

در خیابان جامی وات

در شماره ۷۰۷

در ناحیه ۲

منطقه شهرنو

دیدم و شتابان کلید را در قفل چرخاندم

در باز نشد

چون قفل در مان

با قفل خشونت عوض شده بود

و کلید محبت در آن جاهی نداشت

اشکم سرازیر شد

چون دروازه خانه ای مان

مال بیگانه ای بود که با آن آشنا نبودم

نیویورک ۳ مارچ ۲۰۱۳

ولی امروز میگویم :

صمیمیت ها

به استاد بزرگوار لطیف ناظمی

حقیقت را در بامداد راستین

در آیینه صداقت ها دیدم

و در آهنگ صمیمیت ها

زمان برگشت به شب های پر نور

و روز های آبستن از عشق

ای صمیمی دوست !

ای بزرگ مرد !

امروز آیینه یی منی

و صدای دیروز ها یم

ای که عطر درختان کابل را

و گل های امید را در سینه داری

و پر صفا به دورت پراکنده میکنی

سپاس ،

سپاس ،

سپاس ،

بر زلال هستی ات در دوران ناباوری ها

امروزکلید برقفل در چرخید

پدر در باغچه به گل هایش آب محبت می پاشید

ومن همان دخترک آشفته دل

با سلام ، سلام های شادمانه

رها شده از همه قیودات منسوخ

به آغوش آزادی در باغ عشق

زمان ایستاد و ما را تماشا کرد

دستانمان بهم گره خورد

و من و پدر

در راهرو های باریک آن زمان قدم زنان

بسوی دریچه های امید قدم برداشتیم

رها شده از رنگها

از صدا ها

و زمزمه های نا موزون انتقادات بیجا

چون فرشتگان آزاد در بهشت دلها ی عاشق

نیویورک

۳۱ می ۲۰۱۳

 جواب استاد ناظمی به هما:

از نامه ی مهربانانه و شعر پر از احساس  تان سپاسگزارم . من آن چه را که در شما دریافته ام و یافته ام ؛نتوانستم بنویسم تا حق مطلب را ادا کرده باشم؛ اما در همه ی سالهای رفته اگر چیزی در باب شعر معاصر  یا شعر زنان گفته ام و یا نوشته ام  از همای طرزی به عنوان یک سنت شکن یاد کرده ام  و باز هم یاد خواهم کرد. ببینید این محجوبه ها و مخفی ها و عایشه ها زنان تزویرکاری  بیش نبوده اند که در خفاآن کار دیگر را می کردند و در عیان سجاده آب می کشیدند. نمی دانم خوانده اید یانه که محجوبه ی هروی ما، عاشق مردی بوده است در بادغیس که صد ها شعر عاشقانه میان آن دو رد و بدل شده است و کسی  در سال های پسین این شعر ها را انتشار داده است چرا بایدچنین باشد؟

در گذشته های دور هرگز شاعر زنان ما بزدل و  دروغزن نبوده اند ؛مگر رابعه ی بلخی سرش را بر سر آرمان عاشقانه اش نگذاشت  و رگهای تنش در گرمابه به خاطر عشق بریده نشد؟

 زنی که فریاد زد:

عشق  او  باز  اندر  آوردم  به بند

کوشش   بسیار   نامد   سودمند

 عشق را خواهی که تا پایان بری

 پس بباید ساخت  با هر  ناپسند

زشت  باید  دید  و  انگارید  خوب

 زهر    باید  خورد  و انگارید  قند

 

 این شماید که پند این نخستین زن شهید را در تاریخ ادبیات ما به کار بسته اید وبه کار می بندید. بیایید ببینید که مهستی شاعر زن قرن چهارم به همسرش  چه می گوید:

من مهستی ام از همه خوبان شده طاق

 مشهور به  حسن  در  خراسان  و عراق

ای ( پور خطیب گنجه )  چونی  به  رواق

نان باید  و  گوشت و …ورنه  سه  طلاق

در باره ی قاضی شهر می گوید:

قاضی چو زنش حامله شد زار گریست

گفتا ز سر قهر که  این  واقعه چیست؟

من    پیرم  و …  من   نمی  جنبد  هیچ

وین   …    است    این    بچه   زکیست

 مهری هروی شاعر و دبیر گوهر شاد  بیگم که شوهر پیری داشت؛ دل به یکی از شاهزادگان دربار سپرد و چون شوهرش آگاه گردید به پادشاه شکایتبرد  و مهری به زندان افگندند و د ر زندان این رباعی را سرود:

 شه کنده  نهاده سرو  سیمین تن را

 زین  واقعه  شیونست  مرد  و  زن را

 افسوس که در کنده بخواهد فرسود

 پایی که دو شاخه بوده صد گردن را

 از این گونه بسیار اند و شما میراثدار این دسته از سخنورانید ؛نه وارث عایشه ی افغان و محجوبه و مخفی و فلان و بهمان.

 من هفده سال تمام در ترازوی طلایی در برابر سنتهای پوسیده ی ادبی ایستادم  و از هیچ تیر ملامتی نهراسیدم.

 خوشبختم که از بنیان گذاران شعر نودر افغانستانم و  بنیان گزار غزل تصویری و شعر آزاد. همواره هم حرفم را در همه جا بر زبان راندم .بی هراسان ازمحتسب و شیخ نوشتم و سرودم . 

 هنگاهی که ارتجاع ادبی حتی به شعر نو ریشخند می زد؛ من شعر آزاد عاشقانه گفتم :

چشمان     تو       غروب      هراتند

 گیسوان   تو   شب   های   بغداد

 و       تنت         صبح        نشابور

من  تمام    شب   را  ره  می زنم

تا نماز بامداد را درنشابور بخوانم

 بانوی عزیز !

 آن دفترچه ی قهویی را چاپ کنید و همان گونه که تا اکنون نهراسیدید ،؛ پس از این هم به چرندهای بی سوادان و سنت زدگان بهایی ندهید .باغستان تخیل تان پر از گنجشک شعر و غزل باد!

 انگشتان شعر ساز تان را می بوسم.

  ازهما به استاد آصف فکرت:

به استاد عزیز و دانشمند آصف فکرت

چه سفر زیبایی ، از اینکه تنها نیستم و همسفر دارم در کابل قدم بر میدارم چون روز های خوش جوانی و دوران شادمانی …

سپاس از سفری که با من همراه شدید ، و در تنهایی مرا یاور بودید .

از مرور تان بر کتاب هایم ممنون .افتخاریست که نصیبم شد .

ولی چرا امروز و چرا دیروز …

از دو دوست که به وجود هریک آنها افتخار میکنم و به خودم می بالم .

دیروز لطیف ناظمی و امروز آصف فکرت …

مطمئنم تصادفی در کار نیست و هر آنچه اتفاق می افتاد دلیلی دارد ، شاید دلها از دوری هم احساس شادمانی نمی کنند ، شاید قلب من آیینه یست از دلهای سالهای خوب شما که وصلت دل های دوستان ما را فکر هر روز بود .

حالا این شعر را بخوانید که همین الان سروده ام و به خوبی های دو دوست فکر کنید .نمیدانم این دنیای چند روزه ارزش این را دارد که گنج با ارزش دوستی ها را به سیه رنگی کینه ها مبدل سازیم ؟ و میدانم که در دل هردو همدیگر را دوست دارید . امیدوارم از گستاخی معزورم دارین.

تکیه بر جای بزرگان  نتوان زد به گزاف

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

با حرمت

هما طرزی

نامه هما به بزرگوار محترم استاد فکرت:

همسفر

در لباس نمی گنجم و در زلال صداقت ها

با شادمانی به رقصم و سرور …

ای همسفر !

و ای خجسته کلام !

سخن از سفر است در دیار عشق ها و یاری ها

ما که در شهر خوبی ها

شربت شیرین آدمیت را نوشیدیم

و جام تلخ و زهر آگین کدورت را

از دل زدودیم

بیا باهم دوباره به آن شهر برویم

و در حمام کوچه های عشق

با آب جوانی

که دلهایمان صاف

چون آب چشمه دلاکان پغمان

و دره های هندوکش بود –

از نو غسل تعمید کنیم

و با یاران دیرینه

همسفر شویم …

مرا با شما ها پیوندیست ابدی

که قلب کوچکم

به پهنای آسمان ها

عشق شما عزیزان را در دل دارد

سوزن جایی برای کدورت نیست

مگر عشق تازه یی از یار گمشده در دیرینه ها

آیا میتوان از دل خود گله مند شد ؟

آیا عزیزی را بدین آسانی میتوان از خانه ی دل بیرون کرد ؟

آیا در غربت سرای امروز تنها میتوان قدم برداشت ؟

ما در سفر عشق تنها نیستیم

ما جوانان خوش سیمای دیروز ها

در قله های با شکوه شهر دلها

در کابل پر شور وپر ماجرا

با همزاد هایمان قدم برداشتیم

استوار و با وقار

دیار غربت نشاید که ما را از هم جدا تر سازد …

نیویورک

۱ جون ۲۰۱۳

مروری بر گزینه نوید سحری توسط بزرگان ادب و فرهنگ کشور :

استاد شایق فراز

دکتر روان فرهادی

استاد یوسف کهزاد

استاد ولی سرخابی

استاد عبدالعلی نور احراری

 

غزل های هما طرزی

 بقلم شایق فراز

دیو جنگ با قدم های شومش ره آورد های دشمنی و آشفتگی و ترس و دلهره را بی‌ رحمانه در سرزمین ما کاشت و سعیه های نامیمونش  بر ساحه های هنر شعر و موسیقی ما تاثیراتی غم انگیز آورد . مهاجرت ها و غمهای جدایی از یار و دیار و بیقراری هابرای بازیابی آرامش جغرافیایی و گستره فرهنگی‌ ما را پر خون وآتش  ساخت . این دگر گونی ها چیزی جز افسردگی برای افراد و فرار ها و مهاجرت های دسته جمعی‌ با هزاران پیر و ناتوان و هزاران هزار کودک مجروح و مریض و گرسنه چیزی در پی‌ نداشت .

چون شعر آیینه روزگار و شاعر آیینه دار زمان خود است تلخکامی های روزگار جنگ بر روح حساس شاعران اثر گذاشت و شعر جنگ و شعر مهاجرت را بوجود آورد . اکثرا واقعات و دگرگونی های اجتماعی تاسیرات  خود را بالای شعر ا هنر های دیگر می‌ گذارد . شعر حماسی و شعر عرفانی نیز از انعکاس تهولات اجتماعی بوجود آمد .

شعر عرفانی برخلاف شعر حماسی درون گرایانه است . شاعر خداوند( ج ) را در خلوتگاه ضمیر خویش می‌ بیند و به زات پاکش ابراز بندگی می‌ کند و عاشقانه با او راز و نیاز می‌ نماید .

عرفان شناخت است و اشعارعرفانی باعث شناخت خدا ، شناخت حیا ت و شناخت خود میشوند که البته این قصه سری دراز دارد و شرح آن درین مهدوده نمی گنجد .

عرفان در اوایل قرن پنجم هجری با اشعار خواجه عبدالله انصاری و ابوسعید ابوالخیر به سخن دری راه یافت . پیش آهنگ غزل عرفانی پیر غزنه یعنی‌ سنایی غزنوی را می‌ شناسند .

سنایی خود در این باره چنین می‌ گوید :

کس نگفت اینچنین سخن به جهان 

ور  کسی   گفت  گو  بیا   و  بخوان 

زین نمط هرچه در جهان سخنست

گر   یکی  گر   هزار     زان   منست

چون   ز  قر آن   گذشت  وزع اخبار

نیست  کس  را   ازین   نمط  گفتار

درین شعر سنایی ادعای سخن عرفانی را اظهار می‌ نماید ولی در مضمون و محتوا ، شعر عرفانی افق های وسیعی را می‌ پیماید . جزبات و شور عاشقانه در سخن مولانای بلخ و سخن سنایی موج میزند و تشبیهات و استعارات در شعر عرفانی وست نظر شاعر را نشان میدهد :

طلب ای عاشقان  خوش  رفتار

طرب ای  شاهدان   شیرین کار

تاکی‌ از خانه  هین   رها  صحرا

تا کی‌  از  کعبه  هین   در خمار

زین سپس دست ما و دامن  دوست

عد ازین  گوش  ما  و   حلقه یار

در جهان  شاهدی   و   ما  فارغ

در قدح جرعه ای و  ما   هشیار

طوریکه حضرت سنایی درین شعر اظهار کرده شاعر در شعر عرفانی باید دیوار ها و حدود مادی اطراف خود را بشکند و نگاه خود را فراتر از حدود حسیات مادی وسعت بخشد . حافظ شیرازی ، سعدی شیرازی و مولانای بلخ در سبک های خود و شعرای سبک هندی در سخن خود همین مطلب را افاده می‌ نمایند :

غلام  همت  آنم  که  زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

حافظ

سعدی بشوی لوه دل  از  نقش  غیر او

علمی‌ که رها به حق ننماید جهالتست 

سعدی

مرد باش هردو عالم  ده طلاق

پای در نه زانکه داری دسترس

عطار

پیغام شعر صوفیانه و عرفانی اکثرا بی‌ نیازی و دل بریدن از علایق در حیا و خود را قناعت عادت دادن و خوشبختی را در قناعت و توقعات کم در زندگی‌ جستجو کردن است .

در غزلهای خانم طرزی نیز شیوه غزلهای عاشقانه تصوفی ناب مولانا و عطار که درآن معشوق تنها معشوق و مبعود حقیقی یعنی‌ ذات پاک خداوند به نظر میخورد.   

سو ز  غم ، آتش  د ل ، الفت  پر و انه   کجا  ست ؟

رنگ می‌، ناله ی نی ، سا غر و  پیما  نه کجاست ؟

هر طرف    خانه ی  عشق است  و   تو لا ی   عزیز

هر کجا   شو ر د ل  از مرهم   جا  نا نه  کجاست ؟

چشم   مخمو ر   جها ن    یکد م    ،     بید ا ر  نبود

نو ر  دلدار   ببین  ، و   آن  دل   ویرانه    کجاست ؟

وصف     یاران    ز مان     از      دل       آزاد   بپرس 

و صف محبوب  بجو ، خانه ی   شا هانه کجاست ؟

هر   زمان  شاهدی    آید  به    د ر  کعبه  ی   د ل

هر  کجا  دل   بر ود    شا هد   بتخانه   کجاست ؟

نو ر  او   مونس شب  های    فراق   است  (هما

شعله ی عشق   نگر  ،  آتش  میخانه  کجاست ؟

 

این غزل مولانا را میخوانیم :

هر نفس آواز عشق میرسد از چاپ و راست

ما   به  فلک   میرویم  عزم  تماشا کجاست

ما   به   فلک   بوده ایم   یار  ملک  بوده ایم

باز به آنجا رویم جمله که  آن  شهر  ماست

خود   ز فلک   برتریم   و  ز ملک   افزونتریم

ز یند و  چرا  نگذریم  منزل    ما    کبریاست

گوهر پاک از کجاست عالم خاک از کجاست

برچه فرود آمدید بار کنید  این  چه  جاست

بخت   جوان  یار   ما   ، دادن   جان  کار ما

قافله سا لار ما فخر جهان مصطفی است

الی‌ آخر . . .

غزلی به عنوان غنچه از هما طرزی را می‌ خوانیم :

این غنچه ی بگشو د ه نگر ، نو ر   خدا  د ید

گلبرگ سرافراشته   ،  صد  مهر و   وفا  د ید

این سبزه ی  نورسته  نیا سو د   د رین  دور 

ا ز  هجر نخو ا بید  و بسی جو ر و جفا  د ید

آن شاخه ی   ایمان  که   نلرزید    به   پاییز 

د ر  فصل   بهاران   بنگر   ،  راز   بقا    د ید

آن  خوشه ی   رقصنده    به  انوار  گلستان

در محضر محبوب دو صد ، مهر  و صفا   د ید

د ردیست   مرا   مونس  و همراز به هر  جا

تا چند  خدایا  ز همه  ، جو ر و   جفا   د ید

پیمان (هما) با ده ی عشق است به درگاه 

هر  جرعه   بنو شید  ،  تجلای   خدا   دید

هما طرزی با رابطه عاشقانه و شاعرانه خود با خداوند آزادی خاصی‌ احساس میکند و سرود نیایش  خود را در دامن غزل میریزد :

من مست جام عشقم، این هم بهانه ی من 

در کوی دل  چه  گویم  ، دردم نشانه ی من

فریا د   دل    بر آرم  ،   صد  آه  و   ناله دارم 

برده ز من  قرارم ،  نورش  به  خانه ی  من

یک   روز    پیش   یارم   ،   امروز     بیقرارم 

چشمان اشکبارم، هجرش    فسانه ی من

عقلم زمن ربوده،  درد م  به    جان   فزوده

سوزش به  دل غنوده  ، آتش  زبانه ی  من

در وصف او چه گویم،ازعشق  او  چه مویم 

دردم به کس نگویم  ، شعرم   ترانه ی من

درد(هما) فزون شد،جامش به  رنگ خون شد 

دریای پرجنون شد،   عشقم   کرانه ی من

و در غزل آشفته هوای غزلهای عاشقانه مولانا احساس میشود :

آشفته   د لی‌  حالت   گلها ی   خزان  است 

هرکس که ترا داشت دلش امن و امان است

د ر خانه ی   آشفته   کجا    نور    تو     تابد 

هر جا که روم خانه ی  دل  نور  جها ن است

وین  سالک  افسرده چه  شاداب  درین  دور

با  صد ق  و صفا  دو ر  ز دنیای گمان   است

ا  یما ن تو  چون  آتش  تا با ن به  ز مستا ن

گر ما ی   ماست   که    آرام     زمان  است

بی‌ روی تو ای دوست کجا صحبت شادیست

شاداب دل ماست که سرمایه ی جان است

تقدیر  مرا    گوشه ی    زندان  خودش  کرد 

از دست قضا  مهر تو هم  رطل  گران است

پر و ا ز (هما)گوشه ی  میخا نه   همی بود

این  بار  به  دنیای    دلم آه  و  فغان  است

 

نیایش عاشقانه غزل هما طرزی را در غزل پرسوخته نیز میتوان دید :

آهسته  به  درگاه   تو  مغروق  دعایم   

فارغ  زجهان سوی تو در مدح  و ثنایم

از  روز ازل  خاک به   درگاه   تو  افتاد

با این تن خاکی بنگر بی‌ تو چه هایم

تاجان به تمنای تو بس باده همی خورد 

از مستی جان است که من سوی خدایم

بیمار  دلم   ،  جانب    دلدار     روانم

بیما ری  ما را  نبود  جز   تو  شفایم

این درد پر از سوز سراپای مرا سوخت با  آتش 

هجران    به     کجا     بو د     دوایم

هرجا که روم پیکر دنیا به نظر خوار  

هر سو  که  پرم باز  گرفتا ر  وفایم

با بال (هما) بود مرا  فرصت  دیدار

اکنون که پرم سوخت به دنیای جفایم

من غزل های سنگین و پر از سرود عاشقانه هما طرزی را می‌ ستایم و وجود مجموعه های غزل های او را گنجینه های ارزشمندی در شعر معاصر افغانستان میدانم و برای این شاعر ارجمند تندرستی و پیروزمندی آرزو میکنم.

کالیفرنیای شمالی

۲۳ می‌ ۲۰۱۳

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آشنایی با این غزل ها

بقلم دکتر عبدالغفور  روان فرهادی :

اینک شاعره صاحبدل هما طرزی مجموعه غزل های را که در سالهای ۲۰۱۲ و ۲۰۱۳ سروده است تقدیم بما میکند .

این مجموعه غزل هاشامل ابیات شور انگیز و جان پرور است .

غزل از زبان عربی وارد زبان دری فارسی شده و از زمان  رودکی تا امروز که بیش از هزار سال می‌ شود ، غزل سرایی همیشه زینت بخش این زبان بوده در حالیکه قصیده و مثنوی و رباعی هر کدام مقام خویش را در میدان سخن حفظ کرده و نقش خود را انجام میدهند .

دشواری غزل ‌ درین است که شاعر گاهی‌ مجبور می‌ شود از روی اقتضا و ایجاب قافیه چنان عباراتی را بکار برد که بعضی‌ از آن ها برمصراع  های غزل تاثیر گذارده و ایجاد قیدگیری میکند . از این رو ارزش ادبی تمام بیت ها یکسان بنیان گذاری نمی شود .در حالیکه شعر آزاد عاری ازین قید گیری هاست  ( هما طرزی از نخستین زنانی بود که در کابل شعر آزاد را سروده و بدست نشر سپرده و شاید روزی او کسی‌ باشد که موضوعات عرفانی را در شعر آزاد بیاورد) .

میرسیم به وزن عروضی مصرع ها و بیت های غزل   :

خوشبختانه هما طرزی غزل های مولانا و حافظ و دیگراستادان ادب را خوانده و از نظر شکلی شیوه های ایشان را پیروی میکند و بنابرین اوزان عروضی را شناسائی کرده و بجا بکار میبرد .

هما طرزی خود را می‌ شناسد و با خوانندگان  خود معرفت دارد :

این (هما)  در کوی جانان همچو بلبل در فغان

شور شعرش درغزل ها ، مردمان حیران شده

 

و حکمت این پیروزی را چنان درک میکند که آثار خودبینی و خودستایی در آن نیست :

من بکوی دلستانی ، خون دل نوشیده ام

از فراق و درد هجران ، بیدسان لرزیده ام

درینجا به معشوق انسانی‌خطاب میکند :

تا حلقه ی گیسوی تو همپای زمان شد

در پیچ و خم زلف تو صد دل   نگران شد

و به او چنین التماس میکند:

گذر  گذر ز چمن کن  که گل  نمی پاید

نشین نشین به برم تا که عمر رام بود

هما طرزی درین سالیان احوال خود را چنین بیان میکند :

گهی صورت همی جویم ، گهی سیرت به دل دارم

بلاخره انجام این تردد را در مستی کشف میکند :

و از لطف خداوندی در هر دو جهان مستم

هما در همه احوال معشوق ربانی را میپرستد و در هر لحظه او را می‌ جوید و از اینجاست که در بیان احوال خود در طی غزل ها ناگهان شعور کشف اسرار مهربانی پروردگار او را نصیب می‌ شود .

چون نقاشی طبیعت را ترسیم میکند ، و تاثیر عشق معنوی  را در آن می‌ یابد :

افسون عشق شاخه ی گلهای نوبهار

هر شاخه ای ز نور   خدا  پرنیان شده

و این نور خدا را در کاشانه ی خود ، که در چارچوب دنیای دون مانده است در می‌ یابد و با این حالت دریافتن ، نجات از غفلت او را نصیب می‌ شود :

غفلت مباد همره دنیای  دون  کنون

نور خدا ز لطف به کاشانه می‌ رسد

او که باده غم را درین جهان گذران چشیده ، اینک از تلخی و تلخکامی ها فارغ می‌ شود:

دیروز ( هما) با ده ی غم خورد به دنیا

امروز   نگر   شعله ی  زیبای   تو دارد

این حالت امروزی سرشار از مستی است ، و دل را از هرچه بدی است دور میکند :

امروز   که  مستیم   از   اسرار  الهی

از هرچه بدی بود ، دل ما به حذر شد

از آنجا که بنده ی خدا را میسر نیست که در جهان به لقای معبود ربانی برسد ، و باید چشم براه آن جهان باشد ، اما انوار عشق در دل عاشق می‌ درخشد :

غایب ز نظر هایی‌ ، چون نور به دل هایی‌

در   کنج  دلم   پیدا ،  در خلوت  شبهایی

در پی‌ خلوت شب ، سحر فرا می‌ رسد و” نوید سحری”  )که عنوان این مجموعه دل انگیز است   (می‌ آید ، و آن وقت است که سجده عاشق و ورد عاشق چون از روی اخلاص است فرخندگی قربت را می‌ آورد :

این سجده ی من  خاک  در   کوی  تو  بوسد

چون وقت سحر ، ورد خدا خوش به زبان شد

آن دل که در یاد خدا باشد ، در روز و شب روشن است :

ای خالق یکتا    که  (هما) وصف تو گوید

از با ده ی جان عشق تو   در دل بفروزیم

مرغ دل عاشق در کوی آفریدگار پرواز کرده و هما خواسته و ناخواسته از  روز ازل که روز “الست “بوده را بیاد می‌ آورد :

یارم تویی ، تو  سرور  والای  کاینات 

مرغ دلم به کوی تو عمری پریده بود

ناگهان روح شاعر به وجد آمده و خطاب به معشوق ربانی به حالت وجد آمیز می‌ گوید :

تو آفتاب  جانی ، در   دل   مرا نهانی

دریای بیکرانی ، افسانه ام به رقصم

در جای دیگر این رقص روحانی و خطاب به معشوق ربانی به لهجه ای مناجات بیان میشود :

ای جان من  فدای  تو ای   ذات  بیکران

سرچشمه ی وجود تویی ، نور لا مکان

 

و در حالت مناجات خطاب به آفریدگار مهربان می‌ گوید :

رحمان و رحیم هستی، باجود و کریم هستی

ای    خالق   مخلوقات ،   در  محور   دل  بازآ

مناجات تضرع و زاری دلداده است به ذاتی که درین جهان و در هر جهان نور آسمان و زمین است :

دستم به دامن تو که دست (هما) بگیر

شادش  نما ز نور خودت   اندرین  جهان

اول می‌ ۲۰۱۳

شمال کالیفرنیا

به قلم استاد یوسف‌‌ کهزاد

نوید سحری “چهارمین دفتر شعری بانوی فرهیخته و شاعر لحظه ها هما طرزی است که بدنباله ی کتاب” زمزمه های نیایش “خود به سبک کلاسیک سروده است ، پس گفته می‌ توانیم که هنر یک پدیده ی غریزی انسان است که غریزه ی زیبا پرست آاو ، دوره به دوره با مظاهر مختلف ، چه به سبک کلاسیک و چه به سبک آزاد جلوه کرده ، راهی‌ در دل ها برای خود باز میکند .

هما طرزی در قاموس سال های گمشده ، خاطرات تلخ و شیرین خود را ، با زبان شعر و نوشته های خود ، بازتاب داده و بدستیاری همین یگانه خاطراتی است که اندیشه های خود را با گذشته ها پیوند میدهد  و گاهی‌ نشده است که به حیث یک جستجو گر سکوت ، از همه درد ها و تنهای های خود بدون تأثر جدا شود .

هما طرزی بخوبی درک کرده است که جهان ما ، جهان تضاد های فکری است که پیکر هنر بیشتر از دیگر پدیده ها در تسادم این تضاد ها ، جریحه دار شده است و از همه بیشتر دو مفکوره ی متضاد (هنر در خدمت اجتماع )و  (هنربرای هنر) این آتش را تیز تر کرده است . هما طرزی روی همین مفکوره ، برای نجات خود گاهگاهی دست بدامن عرفان میزند .

ای نور تو  صفای  دل  توبه   کار من

پندت به  گوش  جان  دل  بیقرار من

بیگانه نیست کعبه ی دل در دیار دوست

احوال دل بپرس و غم بی شمار من

اکنون هما بدام غم  تو  فتاده است

دست دعا بسوی  تو ای کردگار من

در همه آثار بانوی فرزانه هما طرزی ، با همه رنج ها و درد های غربت ، هنوز زندگی‌ ، در طربخانه ی دلش نمرده است ، بلکه هنوز جوش و خروش ، در پرده ی ساز واژه ها و کلامش ، موج میزند و به شیفتگان سروده هایش ، تپیش و لذت می‌ آفریند و پیوسته در لابلای اشعاارش ، بازارعشق به خدا (ج)، به  وطن و به انسان گرم است .

از بوی تو سرمستم ، گر  سود و  زیان ماراست

در کوچه ای سرمستان این رطل گران ماراست

پاکان  به   ره    پاکی    ،   یاران    به   طربناکی

این شیوه ی رندانه ، این عشق جوان ماراست

مدهوش  (هما) باشد ، پر جوش   (هما) باشد

در فصل بهار امشب ، این  برگ خزان ماراست

شاعر بعضی‌ اوقات واقعیت ها را با تخیل خود غره میزند ، زیرا ترجیح میدهد تا جسارت بیشتری ، برای اندیشه های خود داشته باشد .

هما طرزی در مجموعه اشعار کوچ پرندگان خود ، هر خواننده را از انساندوستی و محبت های خود وسوسه میکند و صدایش که از اعماق وجدانش سرچشمه گرفته است ، برای همیشه در دل ادب دوستان و علاقمندانش  طنین انداز است و فریاد جگرخراش یک ملت جدا شده از تار و پودش را ، با زبان شعر به گوش جهانیان  میرساند و سکوت سنگین و طاقت سوز زندگی‌ را ، با ترانه ها و غزل های خود ، درهم می‌ شکند ، به عبارت دیگر این رسالت یک قلم بدست است که با رنج مردم خود ، با نشاط مردم خود و با آوارگی های مردم خود ، روبرو باشد .

  به قلم ولی سرخابی

مختصری در مورد ( نوید سحری ) اثر بانو هما طرزی

(نوید سحری )دومین مجموعه ی غزل های غنایی و عارفانه خانم هما طرزی است که اخیرا بنده شرف مطالعه آنرا پیدا کردم که خود لطف فرموده و برایم فرستاده بود .

هما طرزی این شاعره فرهیخته با طبع روان خویش ، به تأیید بزرگان چون داکتر روان فرهادی ، استاد عبدالعلی احراری ، استاد عبدالسلام شایق فراز ، استاد محمد یوسف کهزاد ، در تمهید کتاب سوم شاعر تحت عنوان ( زمزمه های نیایش )شاعر یست آزاده دارای طبعی روان و افکار عرفانی و فارغ از قید و بند های جوامع سنتی .

خودش نیز در طلایه ( زمزمه های نیایش ) ، زلال عقیده و ایمانش را در موردخدای لایزال ، بدور از رنگ های تفننی و اجباری فقط به پاس بنده بودن و پرستش ابراز مدارد .

با آنکه بانو هما طرزی اولین شاعره نو پرداز در بین شعرای زن در افغانستان است و اولین کتابش یعنی ( میلاد نسترن ها ) اولین مجموعه شعری به سبک شعر جدید در بین شعرای نو پرداز زن در جامعه ما محسوب میشود ، خودش در پیش گفتار اثرسوم خویش چنین می نویسد :غزال را در راز و

نیاز با معبودم زیبا تر و رسا تر یافتم ,چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد ، چنانچه گوید :

پرواز دل

گه  صحبت  پروانه  گهی  قصه ی دلدار

گه وصف  تو و  راز دل  و  شیوه ی پندار

در شاخه ی افسرده ی دنیا چو نشینی

د ر هجر بمانی و شوی خسته و ا فگار

از خانه ی   دل پای   برون آر ز هستی

با  ساغر   دیرینه    مشو   مایه ی آزار

تدبیر   خرد   مایه ی   آزار  دل   ماست

عاشق  برود  فارغ  از این زحمت پربار

گر   دست د هد   فرصت   دیدار  حبیبا

دست من و دامان تو در عرصه ی اقرار

پرواز دلت تا به  کجا  رفت  در  این دور

پرواز (هما)   جانب   آن   خالق   دادار

باری هم شاعر در قالب شعر غنایی توصیف عرفان را میکند :

چمن

تا باد   صبا  شانه   به   زلفان   چمن زد

گلبرگ به رقص آمد و قندی به دهن زد

آشفته دلی، باغ به گیسوی زمان ریخت از

عطر   ریاحین   به بدن  شور سخن زد

آن سوسن و سنبل که خزان برد به یغما

در حلقه ی گیسوش چنان چین و شکن زد

بلبل به پرافشانی و قمری به نوا خاست

تا نکهت   گیسوی   تو بنیاد سمن زد

افسرده  نشد  خاطر  مومن  به زمانه

تا لطف  خدا رحمت  بر زاغ  و زغن زد

میخانه پر از  ساغر و پیمانه پر از می

تا مرغ (هما) سایه بر اتلال و دمن زد

اندیشه هما طرزی بیشتر در حدیقه های فکری پر ارحکیم سنایی غزنوی ، مولانا جلال الدین بلخی ، حافظ شیرازی وغیره ، گرایش فلسفی عرفانی پیدا کرده و در چهارمین مجموعه شعری خود بنام (نوید سحری )که به تعقیب سومین مجموعه اش تحت عنوان (زمزمه های نیایش ) تدوین شده ، چه زیبا و دلشنین عرفان را شاعرانه و عاشقانه بیان میکند و عطر و زیبائی گل های ادب را به شفافیت قطرات باران صبح بهاری چنین در قالب شعر عروضی می گنجاند :

بیا

بیا بیا که مرا  با  ده ها  به  جا م بو د

مرو مرو که  دلم د ر  هوای  خام بود

بگو بگو که ترا کیست مهرجان بر دل

ببین ببین که  مرا عشق تو مدام بود

شنو شنو زد لم نغمه ها ی جا نا نه

مگو  مگو که  چرا  ذکر تو به نا م بود

ببر ببر دل  من  در   دیار  خا موشی

بما ن بمان که  مرا  مهر تو د وام بود

گذر گذر ز چمن کن که گل نمی پاید

نشین نشین به برم تا که عمر رام بود

بخوان بخوان تو (هما) نغمه های عشق و سرود

نگر نگر که  نگارت  به پشت بام بود

خواندن مجموعه زیبایی عارفانه ننوید سحری توجه هر خدا پرستی را بخود جلب میکند و در کوچه باغ های پر گل عقیده و ایمان  او  را به دنبال خود می کشاند .

من با آرزوی توفیق بیشتر این فرهیخته بانوی شعر ، نشر چهارمین اثر ماندگارش را برای او و جامه آرهنگی فارسی دری تبریک و تهنیت عرض میکنم ، و از اینکه برگ زرین تازه ای برغنای فرهنگی ، اضافه میشود از صمیم دل خوشنودم .

با عرض ارادت

ولی سرخابی

اول جون ۲۰۱۳

فریمانت , کالیفورنیا

 

نظری به انتشارات تازه  پروفیسر داکتر عبدالواسع لطیفی 

عنوان کتاب : کوچ پرندگان

مجموعه اشعار از : هما طرزی

 

ای باغبان چو باغ ز مرغان تهی کنی

کاری  به بلبلان    کهن   آشیان  مدار

 

وقتی شاعره سخن سرا ونغمه پرداز بوستان پر گل و برگ ادب فارسی‌ دری ، هما طرزی ، مجموعه تازه اشعار دلنشین و پر ریاحین خود را) کوچ پرندگان (عنوان میدهد ، گمان دارم که سرزمین ادب پرور وطن ، افغانستان عزیز ، مواجه به  مصایب گوناگون و دور مدار حسرتبار را زیر نظر دارد که فرزندان فرزانه و دلبندش چون مرغان مهاجر به کوچ اجباری سوی سرزمینهای دور و نزدیک دیگران پر وبال کشودند . آشیانه های پر محبت و خلوصیت یکی پی‌ دیگر به صد ها هزار تهی شد و بلبلان خون آشیان نیز ترک لانه و کاشانه کردند ، چو دیدند که خزان بی‌ امان دست به تاراج همگان زده و این شعر ماندگار خلیلی فقید را به نمایش گذاشته است که :

باغ صحن مزار  را ماند

مردم   داغدار   را ماند

و شاعره زمانه هما طرزی در قطعه شعر ( کوچ پرندگان ) صدای پر و بال عزیزان مهاجر و دور از وطن را چنین طنین انداز میسازد :

ما پرندگان مهاجر شهر های دور

که با بال های عشق ،

درزلال آسمان ها

                           به پرواز بودیم

خوبی ها در زیر منقار مان پنهان

ودربال هایمان رنگین کمان امید روییده بود

بنفش و زرد

آبی‌  و سبز

به زیبائی چشمان مردمان جنوب

و در اقیانوس سینه مان محبت موج میزد

پاک  و پر صفا ،

پر از هستی های رنگین

و پر آهنگ

امید ،

امید ،

امید ،

آری ، امید را در قلب هایمان می فشردیم و بهم عشق می ورزیدیم

از عطر وجود هم مست بودیم

                                                  گرم و تابناک

و هوای شهر مملو از حرمت های انسانی

و صداقت در وجودمان حکاکی شده بود

غافل از توفانی که در انتظار مان بود

 توفان به پاخاست

امید ها را امواج پر خشم با خود برد

خانه ها از هم پاشید

گره های محبت باز گردید

و امروز :

ما پرندگان مهاجریم در سرزمین های غریب

هر کدام در گوشه ای 

در لانه ای

و در شاخه ای

  و وقتی هما طرزی به عنوان پر احساس کتابش ، به (کوچ پرندگان) اشاره میکند ، در پیشگفتارش چنین مینگارد :

(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .

این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که  از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم  بیگانه سازد .

این  کتاب پیام منست به تو،  به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می‌ سازم .

این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که  در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .

آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰  شهر  کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود   .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .

بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.

شاعره پر درد و پر احساس زمانه هما در همین راستا به فرزانه درد آشنای وطن ، مسود خلیلی چنین پیام میفرستد :

ای دوست !

هروقت به سرزمین لاله ها رفتی‌

مرا  از یاد مبر

 

لاله ها

چشمان منتظر منست

که هرلحظه عزیزانم را

                            بدرقه می‌ کند

 

به رنگ گل ها بیاندیش

و به قرمزی لاله ها ایمان بیاور

که جهش خون ماست

                             در دامان پر مهر وطن

 

به داغ سیاه هجر نگاه کن

که  در قلب داغدارش

                     عشق هایمان را پنهان کرده

عشق  خوب به وطن

و به مردم درد دیده

 

و هروقت نسیمی لاله ها را به رقص آورد

                                                 به فکر پر موجم بیاندیش

که هرگز

               عزیزانم را فراموش نکرده

و اندیشه هایم

هنوز در آن سرزمین

 چون وزش باد در پروازند

 

و اگر بارانی بر لاله ها بارید

باور دار

                  که اشک های بی‌ پایان منست

در شب های

همیشه تاریک و پر از دوری

در دیار غربت

 وقتی من به خوانش این پارچه پر از پیام محبت و خلوصیت ادامه میدهم ، می‌ بینم که همای پر آه و حسرت دوری و جدایی ها محسوس درد های جانکاه غربت در مصراع دیگر سخنش به مسعود خلیلی که در روییاش روانه وطن است ، عشق پاکیزه و خوش سودای خود را به فحوای این بیت شاعری که گفته است :

مرحبا ای عشق  سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

چون نامه سرگشاده و سخنور به دست مسعود به وطن شیرین ارمغان میفرستد و میگوید :

ای دوست !

عشقم را  در دستانت

                    به امانت می‌ سپارم

وقتی به سرزمین لاله ها رسیدی

                              آنرا در دشت های سبز بکار

تا لاله یی تازه یی

در آن سرزمین سبز شود

و آرزو هایم تا ابد جاودان گردند

و پیام عشقم به وطن

                       همیشگی گردد

و نسل های آینده

ما را غریبه نپندارند

 شاعره عزیز هما طرزی در مجموعه دلربای (کوچ پرندگان) گاهی‌ هم شیوه شعر آزاد نیمایی را در قالب های نو و پر شوکت و جلال به نمایش میگذارد ، ولی در همه حال او استعداد خلاق و پهناور خود را در قالب اشعار موزون سنتی نیز ماهرانه پدیدار ساخته است و اینک نمونه آنرا از مجموعه غزلیات (زمزمه های نیایش) اورا چندی قبل در جریده وزین امید معرفی کردم و بعد در بخش )پیوست ها( در )کوچ پرندگان( نیز درج گردیده است زیر عنوان ( زاهد و عارف ) با شما ارائه میدهم :

چون عشق میان افتاد ، بس سود و زیان افتاد

وین زاهد  ظاهر  بین  ، در شک  و گمان افتاد

عارف که تمنا داشت،بس مهر به درگه داشت

 ا و  در  طلبش  حتی   ، در   دیر   مغان افتاد

زاهدکه به دستانش، صدحیله ی پنهان داشت 

ازغفلت این مردم ، چون  شعله به جان افتا د

عارف به ره پاکی  ، جان  داده ی   درگه  شد

از  صحبت  آن  محبوب  ، آبش  به دهان افتاد

زاهد به  تماشا  رفت ، ای وای چه بیجا رفت 

در محضر باد  غم  ، چون   برگ   خزان   افتاد

عارف به دعا برخاست، درمدح و ثنا برخاست

با صدق  دعا  بنمود ، چون   گوهر  جان افتاد

زاهدبه ره دین شد، گه آن شد و گه این شد

در دشت   پر از آتش  ، افتا ن   و  دوان افتاد

عارف  به در  خالق  ، نا دیده   خودش  لایق 

صدسجده نمود از عشق، چون آب روان افتاد

در جنگ و  جدال نفس ،  زاهد ره زندان شد

و آن  عارف   وارسته ، با   تیر و  کمان افتاد

ازعرش صدا برخاست،فریاد(هما) برخاست 

از لطف  خدا  اکنون  ، در  قید  ضمان  افتاد

حال بیاید کوچ پرندگان را صفحه به صفحه بگشاییم و از هر پیامی چند سطر برداریم و چون دسته گل دماغ پرور به دوستداران ادب و بیان دست پرورده ای شاعر زمان هما طرزی را ارمغان دهیم :

از امید ها  … به مستوره گران

دو دشت خشک و تنها

دو دریای خالی‌ شده از خروش ها و در سکوت ابدی

منتظر معجزه ای از کهکشان های دور بودیم

و در عطش آشنایی دوباره

به  درخشش ابدی ستاره ها چشم دوخته بودیم

از صلح… به ناصر  طهوری

ایمان مان به صلح چهل ساله بود

و آرامش های پی‌ در پی‌

و باور مان به آشتی های خوب

کسی‌ را اندیشه جنگ نبود و نگاه ها آرام آرام می‌ لغزیدند

صبور و با وقار

….

 رگبار مرگبار گلوله ها بکارت صلح چهل ساله را ربود

و کبوتر سفید،  غرقه در خون

                                    پایمال تانک ها شد

و ایمان مان به صلح برای همیشه مسموم و نا پیدا

 

در صفحه بعد از سمفونی ناتمام   … به میهنم  چنین میخوانیم :

 

سمفونی نا تمام زندگی‌ را در سرزمین نا آشنا سرودم

در بیراهه ها به تو پیوستم ،

و وقتی روزگاران هول انگیز غربت عطر غم ‌ پاشید

هنوز آغوشم به پهنای جهان باز بود و پذیرای زنده بودن

تردید ها را شکستم و به ایمان ها پیوستم ،

و ترا در بازارچه خیال چون سال های خوب پیش

زنده کردم

 

تراوش زنده ی نگاه هایم با سکوت کوچه ها در آمیخت

و حقیقت ترا

در مرگ کوچه ها پیدا کردم

اشک در چشمانم دوید ورطوبت ،  چشمانم را آیینه شد

و تصویر خمیده ات نمایان گردید

راستی‌ وقتی به مصراع (تراوش زنده  یی نگاهایم با سکوت کوچه ها در آمیخت ) این سمفونی ناتمام شاعره پر خاطره و پر احساس نظرم افتاد ، یادم از پارچه ای نوشته خودم آمد که سالهای قبل زیرعنوان کوچه دیگران در جریده وزین امید چنین به نشر رسید :

کوچه دیگران

آنجا که کوچه دیگر نیست !

دردا که در کوچه دیگران باید زیست !

آنجا

آن کوچه که منزلگه مقدس مادر بود ،

آن محله که سردسته خبان دلارام ،

پاکیزه و تابنده و درخشنده گهر بود .

آنجا که  صلح و صفا بود و همزیستی و همرنگی ،

آنجا که آهنگ پر طنطنه مرغان سحر خیز

الهام بخش و آغازگر نوروز دگر بود ،

آنجا که در کوچه دیگران باید زیست .

و هما طرزی در پارچه ( کوچه های خشم ) خطاب به زن این سرود حسرتبار را با زمزمه حزن انگیز میسراید :

ای تو خوابیده کنار مرز بیداری

ای تو سرگشته ز مستی

فارغ از دنیای هشیاری

دور شدی از خود ،

پر شدی از وهم ،

در به در دنبال خوبی ها

روز و شب در صید آزادی

خنده ات غمگین، 

ناله ات محزون ،

چهره ات پنهان میان پرده های زور

پیکرت هرگز ندیده رنگ یک شادی

ای تو زن !!!

ای قامت رنجور این دوران

ای دو چشمت تار

ای تو بی‌ آزار

دور شدی از نور بینایی

همچو سایه خم شدی

در کوچه های خشم

با دل پر درد ،

در کنار مرد ،

دور شدی از ساحل پر کیف دانایی

دور شدی از ساحل پر کیف دانایی

به هر حال در پایان این معرفی مختصر گنجینه پر غرا نغمات شاعرانه هما طرزی که چندی قبل دوست فرزانه و عزیزم داکت روان فرهادی نیز تنسره ارزیشمندی را بر مهتوای آن در جریده مردمی امید با شیوه و سلیقه دلپزیری به قلم آورد ، سخن را با آرزوی شت و سعادت این شاعره فرخنده زمانه با ارائه پارچه (سرزمین همیشگی) اش از برگای پربهای کوچ پرندگان ختمه میدهیم :

در آغوش پر مهرت

سفربودنم را آغاز کردم

و با انگشتان هنر آفرینت

مرا در دیوار هایت نقاشی کردی

قلم ها به رقص آمد

و صفحات را رنگین ساخت

و تصور وجودم در آن انعکاس یافت

با اینکه سالهاست از تو دورم

ولی از بوی نمناک کوچه های

                                          پر خاکت مستم

ای سرزمین همیشگی من !!!

چند نمونه شعر:

شکوه برفها:

سروده های سپید و سروده های قدیمی کابل در بخش های جدا گانه.

پیشگفتار :

 

( شکوه برف ها)  گزینه سروده ها ی  ۲۰۱۳میلادی  درامریکا است که بخشی ازاین کتاب را به سروده های کابل ۱۳۴۸– ۱۳۵۳خورشیدی  اختصاص داده ام .  

از ویژگی های این کتاب دارا بودن پنج بخش جداگانه است ، که به هر بخش مقدمه ی مختصری افزوده شده همچنان هر کدام بخشها  فهرست جداگانه ای مربوط  به خود  را داراست .

کتاب بدین گونه قسمت بندی شده :

بخش یک  : به خالقم و به یارم ۲۳۶۵

بخش دو : به  خودم ، احساسم  ، و دلم ۶۶۱۱۰

بخش سه  : به خانه ام ، به میهنم ، به عزیزانم ۱۱۱۱۸۲

بخش  چهار  : نامه هایی‌ به خرابات و عزیزانش ۱۸۳۲۰۹

بخش  پنج  :  چند سروده ی از سالهای دور کابل ۲۱۱۳۳۹

غریو سرخ «عشق »در سروده هایِ «سپیدِ»

هما طرزی

«هر آفرینش هنری صورت بخشیدن به طرحی ازلی از جان است هر تجلی عینی، هر کلام جادویی، ریشه در دریای بیکران درون داردوبه سرمنزلی ازلی و اساطیری پیوسته است».  یونگ باری « لاری میگر»  برتعریف «هگل » از  شعر چنین  افزوده بود:« اگر تعریف شعر به گونه ی کامل ممکن نباشد ؛ باید پذیرفت که تعریف دقیق و همه گیر آن دشوار می نماید».

از روزگار افلاتون تا اکنون نگاه فیلسوفان و نظریه پردازان ادبی در خصوص تعریف شعر، ناهمگون، تغییر پذیر ودگرگونه بوده است. افلاتون خود تقلید را ماده ی شعر می دانست .

ارستو می گوید : «اگر کسی مطلبی از مقوله ی طب یا حکمت طبیعی را به سخن موزون اداکند بر سبیل عادت او را شاعرمی خوانند؛ در صورتی که بین سخن( هومر) و( انباذقلس)جز وزن هیچ شباهت نیست ؛ از این رو صواب آن است که از این دو یکی را شاعر بدانیم و آن دیگر را اگر حکیم طبیعی بخوانیم ،اولی تر است».

پس  برا ی ارستو ،تنها پابندی به مقوله ی تقلید ،بها دارد نه وزن ویا  چیز دیگری.

در فرهنگ اسلامی شاید بتوان نگاه ( ابن قتیبه) را بر شعر ، کهن ترین تعریف شعر دانست . او بدین باور است :

« من در تعریف شعر گویم: شعر کان دانش تازیان است و نامه ی خرد ایشان و دیوان تاریخهاو گنجینه ی ایام معروف آنان؛ دیواری است بر گرد سنت های گرانقدر ایشان؛ حجتی است قاطع . هر کس از بهر نسب شریف خویش و آن منقبتهای کریم و کردار های ستوده که به نیاکان خودنسبت دهد بیتی به {شهادت} نیارد؛ مساعی او تباه گردد؛ اگرچه مشهور بوده باشد و به گذشت ایام فنا پذیرد ؛اگرچه عظیم باشد.هرکس آنها را به قوافی بربنددو در اوزان آن استوار سازد و به بیتی نادر و مثلی سائرو معانی دلنشین مشهور کند؛ آنها را تا ابد جاویدان کرده باشدو از چنگال فراموشی در رهانیده باشد…».

 سخن ابن قتیبه  در تعبیر شعر، پیچیده، اخلاقی و تبار گرایانه است و لی آن چه از این تعبیر بر می آید؛تکیه بر وزن و قافیه است و بهره گیری از مثل سائر و معانی دلنشین در شعر. 

این ادیب تازی می گوید: « در شعر اندیشه کردم و آن را چهار گونه یافتم»:

او این چهار گونه شعر را چنین باز می شناساند:

۱.آن که به لفظ زیباست و به معنی استوار.

  1. آن که لفظی نیک و دلاویز دارد؛لاکن چون نیک در آن بنگری، فایدتی در معنی نیابی.
  2. آن که معنایش استوار باشد؛ لاکن در الفاظ آن کوتاهی باشد.
  3. آن که نه اندر لفظ رسا باشد و نه اندر معنی.

ابن سینا که باور های همگون با ارستو دارد اما نگاه خودش را نیز با اندیشه های ارستو در هم می آمیزدو شعر را از (صناعات خمس می شمارد) و در کتاب (شفا) می نگارد:

« شعر سخن خیال انگیز است که ازاقوالی موزون و متساوی ساخته شده باشد و نزد منطقیان قافیه نیز برای شعر لازم است .. اما منطقی از آن نظر به شعر می نگرد که  خیال را بر می انگیزد و می شوراند».

خواجه نصیر الدین طوسی را این باور است  که «شعر به نزدیک منطقیان کلام مخیل موزون باشد و در عرف جمهور کلام موزون مقفی. .»

 شمس قیس در کتاب نام بردار خویش  ( المعجم) که برهان قاطعی برای متولیان ادبیات به شمار است ؛چنین تعریفی از شعر دارد: «سخنی اندیشیده، مرتب معنوی ، موزون، متکرر و متساوی،  حروف آخر آن به هم ماننده.»

اگر با این ارزشنما ها به دفتر پر برگی که در دست دارید؛ بنگرید ، دشوار است که این پرداخته ها را بتوان شعرنامید چون  هرگز کلام موزون و مقفی و متساوی و متکرر نیستند .چون بر شالوده ی عروض پدید نیامده اند  ؛چون  به پیروی ازنسخه ی شمس قیس رازی پدید نیامده اند؛اما اگر به شناسه های مدرنی که از شعر داریم نظر اندازیم، سروده های این دفتر در شمار شعر اند و چه بسا شعر های نغز و دل انگیز. به چند تعبیر امروزین از شعر می نگریم:

نماد گرایان می گفتند:« شعر بیان اندیشه یی است به یاری تصویر».

صورتگرایان باور به استقلال زبان شاعرانه از معنا داشتند. آنان بدین باور بودند که شعر بیش از هرچیز بازی با زبان است. (روبن یاکوبسن) زبان شناس نامبردار این مکتب و بنیان گذار نظریه ی ارتباط ، شعر را« کارکرد زیباشناسیک زبان می داند» .

اصالت وجودیان  که تعهد را برای  نثر الزامی  می شمرند،قلاده ی هیچ گونه تعهد و التزامی  را به گردن شعر نیاویختند . سارتر گفته است:« شعر واژگان را همچون نثر به کار نمی گیرد؛ یعنی از واژگان « استفاده »نمی کند؛ باید بگویم که به آنها استفاده می رساند».

(نوالیس)گفته بود : «شعر بیان به خاطر بیان است» و دیگری بدین باور است که « شعر کارکرد زبان است».

بنا بران اگرشعر حادثه یی است که در زبان روی می دهد.زبان متعارف را دگرگون می کند تا آن را در ورطه شعر بکشاند. پس پرداخته های این دفتر یک سره شعر اند وشعر نغز.

گزینه یی را  که در دست دارید پنج بخش گونه گون دارد :

ـ چند سروده از سالهای دور کابل.

ـ به خانه ام ، به میهنم، به عزیزانم.

ـ به محبوبم به یارم، به خالقم.

ـ به خودم، به احساسم، به دلم.

ـ نامه هایی به خرابات.

می بینید که شعر او برایهمین کسان است : خدا، معشوق،  میهن، یارانش، خودش، و همسرش.

پرداخته های این دفتر نغمه های نوستالژیک و تغزلی شاعری  است  که  زبان ساده و شفاف را همواره با تزیینات شاعرانه در هم می آمیزد و فضاهای تازه یی را مهندسی می کند.

بخش نخست این دفتر هماندی هایی به مکتب وقوع دارد که در سده ی دهم، دامن شعر پارسی دری  راگرفت .پرداخته های  این بخش،حدیث نفس است وواقعه نگاری؛ روایتی  است از قصه ها و غصه ها. شرحی  است از شاد خواری ها . شکوه هایی است  از  نا مردمی ها.

برخی از شعر های کامجویانه ی این دفتر اعترافهای دلیرانه ی شاعر جوانی است  که در جامعه ی بسته و سنت  زده ی عشیره یی ، عصیانش را دلیرانه فریاد می زند؛آن هم چهل سال پیش از روزگار ما. نگاه کنید به سروده های (سگرت)، (موریانه)، (حجله ی خیال) ، (انفجار)،( شراب آغوش)و (دیوار ها) در (شعر های کابل ) شاعر.

او بدون بیم وهراس از خودش سخن می زند و از صداقتی آشکار:

پیش از آن که تو بسوی من بیایی

من رویم را سوی دیگری کردم

پیش از آنکه تو عشقت را بمن ابراز کنی

من قلبم را به دیگری هدیه کردم

پیش از آنکه سرود عشق را در گوشم زمزمه کنی

نوای عشق را از دیگری شنیدم

پیش از آنکه اسمم را درج دفترت کنی

من در کتاب عشق دیگری ثبت نام کردم

پیش از آنکه لبانم را مهمان لبانت سازی

من لبانم را با آتش عشق دیگری سوزاندم 

پیش از آنکه بر پیکرم دستبرد زنی

من چون ماری بر درخت خیال دیگری پیچیدم

پیش از آنکه مرا در آغوشت به خواب بری

من تنم را چون جویبار ی که بکام دشت تشنه سرازیر شود  –

به دنیای دیگریرها  کردم

و پیش از آنکه

حالا که برگشتی

بیهوده برگشتی

شعر های کابل شعر های روزگار جوانی شاعر است ؛روزگار چنان که افتد و دانی . نغمه های سانتی مانتال  است، نعره هایی است برخاسته  از عشق و عاطفه. در واقع هما طرزی همواره شاعر عشق و عاطفه است.خودش در خصوص خویش چنین گفته است:

« زنی که آبستن عشق است».

 و اما  درغربتنامه ها، مشغولی خاطر او بازگشت به گذشته است  به روز های شاد  از د ست رفته. دغدغه ی خاطر اوجغرافیایی است که گم کرده است و تاریخی است که کبوتر وار از چنگش پریده است.آن جغرافیا شهر کابل است و آن تاریخ ،سالهای هفتاد میلادی . اوهنوز هم در همان آرمانشهر گم شده  اش می زید ودر یاد آن تاریخ پرپر شده مویه سر می دهد. کابل گم شده ی او ابر شهر جهان است؛ کوچه های آن بوی عشق می دهند و شهرنو  آن  نمادی است از  زیبایی و شور انگیزی.  او کابل را چنین می ستاید:

تو در تمامی صفحه وجودم منتشری

وجب وجب ترا نوشته ام

از کتاب ها بپرس

و از خروس های خیال

در رگ های نور

هر روز ترا صدا میزنم

هر صبح ترا در پیاله قهوه ام میریزم 

هر شب ترا زیر بالشم پنهان می‌کنم

و در بهاران

در اسراف باران شستشویت میدهم

تا همیشه تازه تر باشی

و در چشمه دلم در جولان

زندگی درگستره ی یک تاریخ ویک جغرافیا، سیمای شعر او را می سازد ؛ شعری که می توان گفت که شناسنامه ی اوست و زندگینامه ی او ست . دلمشغولی او بازگشت به گذشته است  گذشته یی که همه چیز او ست . رؤیاهای  های اوهمان برهۀ جوانی ا ست ،همان هجده سالگی که هر از گاه که بردامن خیالش می آویزد:

در اولین دیدار –

          اندیشه جدایی زمزمه داشت

بر گیسوانم  شکوفه های سیب ریخته بود

و بر بدنم عطر میخک سپید

 آیینه بشکست

و تصویر ۱۸ سالگی محو شد

شکوفه ها را باد برد

عطر میخک خشکید

 و امروز زنی هستم

آبستن از قصه های خوب

که یاد ها را زیبا تر از پیش به رقص میآورد

 نیویورک

۱۲ جون ۲۰۱۳

 یاد جوانی مونس زندگی اوست وبا همین یاد هاست که زنده است و زندگی می کند و  همین یاد ها اند که  « منِ » او را می سازند:

تنها نیستم

« تنها نیستم

یاد هام با منست

عشق هام با من است

و در انبوه صدا ها

سکوت را تکرار می‌کنم

 من با من است

«من »از من جدا نیست

و« من »چه زیباست

چه باشکوه 

وسکوت

آن سبز

آن آبی‌

در لب جوی پر خروش عمر

باهم همسفریم »

منِ او، منِ نوعی نیست.منِ منِ اوست .از همین رو از بازتاب تأملات اجتماعی در شعر ش پرهیز می کند؛ دیدگاه غنایی  وی،مانیفیست شعری اوست. 

گفتم که او شاعر عشق و عاطفه است .حکایتگر زیبایی است و شاعر امید .  اگر عشق« رویکرد غنای به انسان باشد» او شاعر عشق است. اگر در جوانی با چشم غریزه به عشق می نگریست؛ اما در سالهای پسین نگاه او به عشق از منظر دیگری است . باور کنونی او از عشق باعرفان لطیفی در هم آمیخته است .ستایشنامه ها یی را هم که برای پروردگارش پدید آورده است با چنین عشق عرفانی آمیخته است.

او به خدا عاشقانه می اندیشد . همچون عارفان و حدت ا لوجودی   ما، مانند همجنس خودش (رابعۀ عدویه) .گویی شعرو اندیشه اش ازچشمۀ لایزال مولانا جلال الدین بلخی آب میخورد که این گونه با خدایش نجوی می کند:

ای که در گناه در کنارم بودی

و در تقوا مرا به آغوش کشیدی

شب هایمان باهم روزشد 

و در غفلت روز

               مرا بدست بیگانه رها نکردی

 دیار تاریکم از بودنت نورانیست

و سنگینی هستی ام

                    چون پر کاه در پرواز

بیا نزدیکتر تا بویت کنم

 نیویورک

۱۰ جون ۲۰۱۳

با آن که همواره افسوس گذشته های از کف رفته را می خورد ؛اما هرگز نا امیدی در شعر و اندیشه ی او را ه ندارد.ستایشگر پرنده ها ، گلها ، در یاها، رنگهاو زیبایی های طبیعت جادوگر است .در شهر مفرغ و آهن نیویورک که نشسته است می پنداری که در باغهای انگور کوهدامن است و در کنار آبشار فرزه و در تماشای غروب هرات:                                                                         

باران مرا میبارد

باران مرا به با د می سپارد

و به سبزه های نو رسته

و گل های امیدوار

 

باران بار ها ریخت

بر باغ عطر پاشید

زمین ها مرطوب

و غنچه ها خندان

 

باران عشق میبارد

و پیام عصیان را به تندر ها میدهد

و به دشت های خیس و آرام

 

باران موسیقی شیفتگان است

در تراوش یک عشق

و یک احساس

 

باران ما را میبارد

باران محبت را میکارد

و به باغ ها امید میپاشد

و کوچه های دیرینه فکر

 

نیویورک

۱۵ می۲۰۱۳

  پهلوانان سرودهایش اینانند ـ پدرش ،مادرش ،همخانه اش،  زادگاهش،  یاران جانی و دوستانش ،خراباتیان صمیمی با موسیقی دل انگیز شان، او شعر هایش رابه همه ی اینان بخشیده شده است .  به خدا ، به معشوق ،  به دوستان قدیمی به کابل و به خرابات نشینان.

 او در پی صید لحظه های عاشقانه است ؛ لحظه هایی که با زیبایی کلام او در هم می آمیزند . شعر  او اینجایی و دنیایی است . ثبت لحظه های نابی است که  در قربت و غربت تجربه کرده است .

او شناسنامه ی منظوم خویش را برای مخاطبانش برگ برگ ورق گردانی و در آستانه پاییززندگی از گم شدن مهر و یاری می نالد:

مهر و دوستی را

در تاقچه خانه هایمان جا گذاشتیم

وامروز

در روز های سرد پیری و غربت

محتاجیم به آن محبت ها

  اما پاییز عمر را توان آن نیست  که رؤیا هایش را بخشکاند ؛ هرگز به خاطر حضور این مهمان ناخوانده، مویه نمی کند؛ اشک نمی ریزد و ذهن شاد خوارش  رابا اندیشه ی  پوسیدگی، زوال و مرگ گره نمی زند . «زنی که آبستن عشق است و آبستن قصه های خوب » به سوی پیری وتنهایی دل آزار، نیز دست  دوستی دراز می کند. یادجوانی در آستانه ی سالخوردگی شادمانش می سازد و به بوی این خاطرات از سالخوردگی بیم ندارد:

نور خورشید تنم را رنگین ساخته ،

قصه عشق های جوانی

                       به دلم نهیب میزند

و از گوشه های باغچه دل –

                      مرا دزدانه نگاه میکند

او از پیری سخن می زند اما « پیری هراسی» در اندیشه اش راه ندارد همان گونه که « مرگ اندیشی» در اندیشه اش حضور ندارد. د ر برهه یی که او پیری می نامدش هنوز هم سخن عشق بر زبان اوست  اما تقواست که  چون لحافی ازشرم پیکر پیرهیزگاری  او را پوشانده است:

حرف عشق هنوز

درپیکر تقوا نهان است

عارفی میخواهد

تا لحاف شرم را

از تن سالخورده ام بردارد

 نیویورک

۳۱ می۲۰۱۳

 در (نامه هایی به خراباتیان) باز هم با حسرتی دلگیر به گذشته سفر می کند و خواننده اش را به کوچه ی خرابات فرا می خواندتا گوش جان به سرود های آسمانی استاد قاسم و دیگران بسپارند:                                                            

در وادی خیال سفر کردم

از کوچه های عشق گذر کردم

 

و باد ، با زبان حافظ شیراز سخن میگفت :

 

“در خرابات مغان نور خدا میبینم “

“این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم “

در زمین های پر صدا

لاله روییده بود

و بوی یاران و نوای دل ها

روح را نوازش میکرد

ولی کوچه به کوچه

و خانه به خانه

به دنبال عزیزان گشتم

کوچه ها خالیاز رادمردان بود

و نوای دلها خاموش

خانه ها بینور

و صدا ها در قلب ها به زندان

نرم نمک نغمه ای دل را ساز کردم

و آنچه  را درآیینه دل داشتم سرودم

نیویورک

۱۲  می۲۰۱۳

هرچند که نامه های شاعر به خراباتیان صاحبدل و شوریده است اما بیشترینه هنرمندانی را که نام می گیرد؛ خرابات نشین نیستند همانند: بانو پروین، بیلتون، استاد اولمیر، استاد دری لوگری، استاد برشنا، نینواز، شاه ولی ترانه ساز، ساربان، جلیل زلاند، احمد ظاهرو ظاهر هویدا .

هما طرزی شیفته ی  سرزمین خویش است، شیفته ی آواز خوانانش، شیفته ی مردمش، شیفته ی آسمانش، کوچه هایش ، سالهای بی غمی و آرامشش و شعرش  سرشاراز همه ی این مایه  ها ست .

او در میان عروض سنتی و رهایی از وزن متعارف ،در نوسان است و دراین دفتر اگر از وزن می گریزد اما در دو دفتر دیگرش شاعر سنتی است و وفاداربه ارکان افاعیل.او  درپی پیدایی گوهر شعری است  نه عروض گرایی و یا عروض گریزی آگاهانه .( نیما) گفته بود : «وزن ،جامد و مجرد نیست و نمی تواند باشد. وزنی که من به آن معتقدم جدا از موزیک و پیوسته به آن، جدا از عروض و پیوسته با آن فرم اجباری ا ست که طبیعت مکالمه ایجاد می کند» 

 او  هم در جست و جوی ابزار های بیانی تازه است تا سخنش را با عناصر تزئینی بیاراید از این روگاهی چنگ به دامن عروض سنتی می اندازد و گاهی پشت به عروض می کند و از این رو کلامش همواره انباشته ازخون عشق و عاطفه و زیبایی است .  باغ اندیشه ی هما طرزی آکنده از شقایق شعرباد و سرود هایش هر روزفربه تر ازدیروز؛ ایدون باد!

فرانکفورت

لطیف ناظمی

چند نمونه شعر:

 

باران 

                    به یار

باران زمزمه ی رحمت تست

در  ایمان های خالص

در  شهر خاکستری رنگ امروز ها

قطره های زلال ،

نوازشگر زمین های خشک و فرسوده ی فکر

در طلوع های راستین

در میان ابر های نو برخاسته ازعطش امید ها

صدای ترا می‌شنوم 

و دنیای من رنگ عوض می‌کند 

نیویورک

۱۰ اپریل ۲۰۱۳

آتشکده

                          به همسرم

در آتشکده نوبهارانم

هنوز آتشی شعله ور است –

                                پر امید و سوزان

و عشق های ۶۲ ساله

در زیر خاکستر احساس

هنوز،

هنوز ، 

و هنوز ترا صدا میزند

و نرم نرمک 

عشق را زمزمه میکند

تا بستر سرد زمستانم

با بودنت دوباره بهارگردد  

 

نیویورک

۲ جون ۲۰۱۳

بهار در پاییز:

سروده های سپید.

 

میکده

         به یکتا

من انگور عبادت را

استوارترازهستی-

درکوزه ی دلم میکارم

میکارم ،

میکارم ،

تا شراب عشق از آن تراوش کند

از بویش مست شوم …

آنوقت میدانم،

آنوقت میدانم ،

به میکده ام خواهی آمد …

نیویورک

۵ جولای ۲۰۱۳

 

پیوند

            به خودم

در پیوند شاخه  های عشق

سبز شده ام جاودانه

گل میدهم

عطر می‌ پاشم

و به عشق ایمان دارم

 

یک بهار از تو آبستنم

و یک خزان از تو پر رنگتر

در عاشق بودن

                زمستانی نیست

مگر درد غربت …

نیویورک

۵ جولای ۲۰۱۳

 

ادامه دارد . . .

24 آگوست
۳دیدگاه

بادهٔ گلرنگ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ   ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

بادهٔ گلرنگ

 ابرِ مست و  بادهٔ  گلرنگ  می‌ خواهد دلم

 بزمِ شیرین، بحثِ فرهنگ می‌خواهد دلم

 گفت‌ وگو با اهلِ  دانش و فراست و هنر

 تار و تنبور و رُباب و چنگ می‌خواهد دلم

 نغمه‌ای در کوچه‌های عشق پیچد در شبان

 گوشه‌ای، باغی پُر از آهنگ می‌خواهد دلم

دیده‌ام   در  حسرتِ   دیدارِ   رویِ  نازنین

 خلوتی با آن پری‌ سرهنگ می‌خواهد دلم

 شورِ مستی، در شبِ مهتاب، با عطرِ گلاب

 بوسه‌ها در کوچه‌ های تنگ می‌خواهد دلم

با نزاکت  ، با غرور  ، بی‌  نقاب و  بی‌ریا

همدم و همرازِ بافرهنگ می‌خواهد دلم

 ملتِ رنجیده   را  آرامشی  بی‌اضطراب

 تا قیامت، ای بشیر، یکرنگ می‌خواهد دلم

 بشیر شیرین‌ سخن

 

24 آگوست
۱ دیدگاه

 از خویش می‌ هراسم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

 از خویش می‌ هراسم

افتاده در دل ‌ِمن تشویش می‌هراسم

از فقد، پاد  زهر و از نیش می‌هراسم

 اینجا به  نامِ ملا  از بسکه  یاوه گفتند

 از لنگی، و عبا و از  ریش می هراسم

با جامه ای مبدل،  گرگان  دریده ما را

حالا در این مراتع ازمیش  می‌ هراسم

 دشمن، به ڪشتن ما نیرنگ  تازه دارد

 از سال های آتی من بیش  می هراسم

بشکسته اعتمادم از هر گروه و صنفی

 از تاجر و گدا و در ویش  می هراسم

در ملڪ ما نباشد، چیزی  به  نامِ الفت

 ما چون نهال تازه، از تیش می‌هراسم

 اینجا کسی ندارد جز نقشه ی خیانت

ازهم تبارو میهن هم کیش می‌هراسم

 در حق ما رشیدی، بس سالها جفا شد

 اغیار را رها کن، از خویش می‌هراسم

چمن علی رشیدی

اول سنبله ۱۴۰۵ خورشیدی

 

 

24 آگوست
۱ دیدگاه

معرفی یک اثر ماندگار ” دیوان قصاید حامد فاریابی “

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

گنجینه‌ای از شعر، تاریخ و پیوندهای فرهنگی

در روزگاری که غبار فراموشی بر بسیاری از نسخه‌ های خطی و آثار چاپ‌ ناشدۀ شاعران و نویسندگان سرزمین ما نشسته است ، انتشار هر اثر ادبی را باید روشن‌ شدن چراغی در خانۀ فرهنگ و گشوده‌ شدن دریچه‌ ای به سوی تاریخ دانست. چاپ “دیوان قصاید حامد فاریابی” تنها انتشار یک مجموعۀ شعری نیست ، بلکه بازگرداندن بخشی از حافظۀ ادبی فاریاب و افغانستان به حوزۀ فرهنگ مکتوب و معرفی دوبارۀ یکی از چهره‌های برجستۀ شعر معاصر کشور است.

این اثر ارزشمند ، به همت ، کوشش و پژوهش دوکتوراستاد محمد کاظم امینی ، شاعر، نویسنده ، پژوهشگر و مترجم پرتلاش کشور، در سال ۱۴۰۵ خورشیدی ، برابر با ۲۰۲۶ میلادی ، از سوی انتشارات آیدین خزر در زنجان جمهوری اسلامی ایران به چاپ رسیده است.

انتشار این کتاب در خارج از زاد گاه شاعر، آن هم در شرایطی که افغانستان و اهل فرهنگ آن با مهاجرت ، پراکندگی ، دشواری‌های اقتصادی و کمبود امکانات نشر و پژوهش روبه‌ رو هستند ، خود رویدادی شایستۀ توجه و قدردانی است. این کار نشان می‌دهد که فرهنگ ، مرزهای جغرافیایی را درمی‌نوردد و یک اثر اصیل ادبی ، هرجا که امکان نشر و معرفی بیابد ، می‌تواند به زندگی دوبارۀ خود ادامه دهد.

معرفی اثر

  • شاعر: شادروان عبدالمؤمن حامد فاریابی
  • نام اثر: “دیوان قصاید حامد فاریابی”
  • دورۀ سرایش قصاید: از سال ۱۳۲۹ تا ۱۳۶۸ خورشیدی
  • تدوین ، مقدمه و توضیحات: محمد کاظم امینی
  • زبان اثر: فارسی و اوزبیکی
  • شمار صفحات: ۴۴۲ صفحه
  • ناشر: انتشارات آیدین خزر
  • محل چاپ: زنجان ، جمهوری اسلامی ایران
  • تاریخ چاپ: ۱۴۰۵ خورشیدی / ۲۰۲۶ میلادی
  • شابک: ۹۷۸-۶۲۲-۱۳۵۳-۱۷-۰
  • شمارۀ ثبت کتاب‌شناسی ملی: ۱۰۶۰۲۸۵۵

این کتاب به پشتیبانی مالی مستقیم خانوادۀ شادروان استاد حامد فاریابی ، مقیم کشور آسترالیا ، به چاپ رسیده است. این اقدام فرهنگی خانوادۀ شاعر، نمونه‌ ای ارزشمند از احساس مسئولیت در برابر میراث فکری و ادبی یک خانواده ، یک ولایت و یک کشور به شمار می‌رود. پاسداری از آثار بزرگان تنها حفظ نام آنان نیست ، بلکه نگهداری بخشی از هویت تاریخی نسل‌های آینده است.

“دیوان قصاید حامد فاریابی” مانند شماری از آثار چاپ‌ ناشدۀ شاعر، به دست خود او تنظیم و مرتب شده است. این ویژگی بر ارزش نسخه‌ شناختی و اعتبار ادبی کتاب می‌افزاید ، زیرا ترتیب اصلی اشعار، انتخاب قصاید و ثبت تاریخ سرایش آن‌ها بر اساس یادداشت‌ها و ارادۀ خود شاعر صورت گرفته است.

این کتاب ، سومین اثر از آثار شادروان حامد فاریابی است که به اهتمام و کوشش دوکتور استاد محمد کاظم امینی زمینۀ چاپ و انتشار یافته است. دفتر اصلی ، مطابق ترتیب شاعر، شامل ۵۵ قصیدۀ فارسی و یک قصیدۀ تورکی اوزبیکی ، در مجموع ۵۶ قصیده و ۲۲۴۸ بیت بوده است.

بر مبنای یادداشت‌های شاعر، نخستین قصیدۀ این دفتر در سال ۱۳۲۹ و آخرین قصیدۀ آن در سال ۱۳۶۸ سروده شده است. ازاین‌رو، این دیوان نزدیک به چهار دهه از زندگی فکری ، ادبی، اجتماعی و عاطفی شاعر را در خود جای داده است ، چهار دهه‌ ای که افغانستان در آن شاهد دگرگونی‌های فراوان سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی بوده است.

دوکتوراستاد محمد کاظم امینی دو قصیدۀ دیگر با عنوان‌های “انقلاب” ، سروده‌ شده در ۲۷ حوت ۱۳۶۱، و “مدینۀ فاضله” ، سروده‌ شده در ۲۵ جوزای ۱۳۶۳، را نیز بر این مجموعه افزوده است. این دو قصیده پیش‌تر در دفتر “سفینۀ اِدبار، مجموعۀ ادبیات سیاه” آمده بود که در سال ۱۳۹۸، با کوشش ، مقدمه ، شرح لغات و توضیحات استاد امینی در مطبعۀ دوستان بلخ چاپ شده بود.

با افزوده‌ شدن این دو شعر، شمار قصاید چاپ‌شده در این کتاب به ۵۸ قصیده می‌رسد.

این تعداد قصیده ، آن هم از یک شاعر معاصر افغانستان ، رقم چشمگیری است. اهمیت آن هنگامی بیشتر آشکار می‌شود که بدانیم آثار بسیاری از شاعران صاحب‌ دیوان فاریاب هنوز چاپ نشده و نسخه‌های آن‌ها در کتابخانه‌ های شخصی ، صندوق‌های خانوادگی یا در میان اوراق پراکنده باقی مانده است. چه‌ بسا بخشی از این میراث در اثر مهاجرت ، جنگ ، آتش‌سوزی ، رطوبت ، بی‌توجهی یا گذشت زمان برای همیشه از میان رفته باشد.

بنابراین ، چاپ “دیوان قصاید حامد فاریابی” تنها خدمت به یک شاعر نیست ، بلکه اقدامی برای نجات بخشی از تاریخ ادبی فاریاب و افغانستان از خطر نابودی و فراموشی است.

قصیده در ادبیات فارسی یکی از دیرینه‌ ترین و استوارترین قالب‌های شعری است. این قالب در طول تاریخ برای بیان ستایش ، حکمت ، اندرز، عرفان ، شکایت ، نقد اجتماعی ، توصیف طبیعت ، رویدادهای تاریخی و تأملات فلسفی به کار رفته است. سرودن قصیده ، به‌ ویژه قصیده‌های بلند ، نیازمند توانایی زبانی ، احاطه بر وزن و قافیه ، حافظۀ نیرومند ادبی و قدرت ادامۀ مضمون در ساختاری منسجم است.

قصاید حامد فاریابی را می‌توان تنها مجموعه‌ ای از ابیات موزون و مقفا ندانست ، بلکه آن‌ها پنجره‌هایی به سوی روزگار شاعر، اندیشه‌های او، نگرانی‌های اجتماعی‌اش ، آرمان‌های انسانی‌اش و نگاهش به وطن و مردم هستند. بررسی قصاید وی می‌تواند برای پژوهشگران ادبیات ، تاریخ اجتماعی ، زبان‌شناسی ، جامعه‌ شناسی فرهنگی و مطالعات منطقۀ شمال افغانستان سودمند باشد.

فاصلۀ زمانی میان نخستین و آخرین قصیدۀ این دیوان نشان می‌دهد که خواننده با محصول یک دوره کوتاه و زودگذر روبه‌رو نیست ، بلکه با کارنامۀ شعری چندین دهه از زندگی شاعر مواجه است. هر قصیده می‌تواند نشانی از یک مرحله ، یک رویداد ، یک امید ، یک اندوه یا یک دگرگونی فکری باشد.

ارزش این اثر تنها در متن قصاید خلاصه نمی‌شود. تدوین‌کننده کوشیده است کتاب را با مقدمه‌ها ، توضیحات و اسناد تکمیلی همراه سازد تا خواننده پیش از ورود به جهان شعر، با زندگی ، روزگار، شخصیت و مناسبات فرهنگی شاعر آشنا شود.

کتاب دربرگیرندۀ بخش‌های زیر است:

  • زندگانی شادروان عبدالمؤمن حامد فاریابی، صفحات ۹ تا  ۴۹،
  • دربارۀ “دیوان قصاید حامد فاریابی” ، صفحات ۵۰ تا ۶۱ ،
  • جغرافیای قصاید حامد فاریابی ، صفحات ۶۱ تا ۶۴،
  • در جست‌وجوی حقیقت یک رابطۀ ادبی ، صفحات ۶۴ تا ۶۷،
  • مکاتبات فروغ فرخزاد و حامد فاریابی ، صفحات ۶۷ تا ۶۹،
  • یادداشت حامد فاریابی ، صفحات ۷۰ تا ۷۶،
  • مکاتبۀ حامد فاریابی با حلیم حیا فاریابی ، صفحات ۷۶ تا ۸۰،
  • متن ۵۸ قصیده ، از صفحۀ ۸۱ تا صفحۀ ۴۳۲.

همچنین نوشته‌ ای از دکتر اکبر همت فاریابی ، برادر شاعر و مقیم کشور هالند ، در کتاب گنجانیده شده است. حضور چنین نوشته‌ ای می‌تواند تصویر نزدیک‌ تر و خانوادگی‌ تری از زندگی ، منش و سیمای انسانی شاعر به خواننده ارائه کند.

بخش “جغرافیای قصاید حامد فاریابی” نیز عنوانی قابل توجه است ، زیرا شعر هر شاعر در خلأ پدید نمی‌آید. مکان‌ها، شهرها، روستاها، سفرها، رویدادها و محیط اجتماعی در تکوین زبان و تخیل شاعر نقش دارند. شناخت جغرافیای شعر، ما را به شناخت ژرف‌ تر جهان شاعر می‌رساند.

مکاتبات حامد فاریابی و فروغ فرخزاد

یکی از مهم‌ ترین و کنجکاوی‌ برانگیزترین بخش‌های کتاب ، مطالب مربوط به مکاتبات ادبی حامد فاریابی با شادروان فروغ فرخزاد ، شاعر برجستۀ معاصر ایران است.

بر اساس توضیحات ارائه‌ شده در این اثر، میان حامد فاریابی و فروغ فرخزاد مناسبات و مکاتباتی ادبی وجود داشته است. دوکتوراستاد محمد کاظم امینی کوشیده است با گردآوری و معرفی اسناد موجود ، از گوشه‌ ای کمترشناخته‌ شده از روابط فرهنگی و ادبی میان شاعران افغانستان و ایران پرده بردارد.

طرح این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که تاریخ ادبیات فارسی تنها در محدودۀ مرزهای سیاسی امروز قابل بررسی نیست. زبان و ادب فارسی طی قرن‌ها میان بلخ ، هرات ، کابل ، بخارا ، سمرقند ، نیشابور، شیراز، تبریز، تهران و دیگر مراکز فرهنگی در رفت‌وآمد بوده است. شاعران و دانشمندان این حوزۀ تمدنی از آثار یکدیگر تأثیر پذیرفته و با یکدیگر ارتباط داشته‌ اند.

اگر این مکاتبات با نسخه‌ها ، تاریخ‌ها و شواهد قابل بررسی همراه باشد ، می‌تواند دریچه‌ای تازه در پژوهش‌های مربوط به حامد فاریابی ، فروغ فرخزاد و روابط ادبی دو سرزمین هم‌زبان بگشاید. امید است پژوهشگران و مسئولان چاپ آثار فروغ فرخزاد نیز این اسناد را با دقت علمی بررسی کنند تا در صورت تأیید و تکمیل مدارک، جایگاه شایستۀ آن در پژوهش‌ها و چاپ‌های انتقادی آینده در نظر گرفته شود.

مهم‌ترین ارزش چنین پژوهش‌هایی آن است که حلقه‌های گمشده را پیدا می‌کنند ، پرسش‌های تازه‌ای پیش می‌کشند و پژوهشگران بعدی را به جست‌وجوی اسناد بیشتر فرامی‌خوانند.

خاطره‌ ای از نخستین دیدار با حامد فاریابی

من در سال‌های ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ میلادی ، دورۀ مکلفیت عسکری خود را در ولایت فاریاب سپری می‌کردم. از دوران مکتب و لیسه به خواندن کتاب‌های شاعران ، نویسندگان و ادیبان علاقه داشتم. حتی در روزهای دشوار عسکری ، کتاب و شعر برایم پناهگاهی روحی بود. در میان هیاهوی وظیفه ، صدای فرمان‌ها و سنگینی روزهای نظامی، هرگاه فرصتی دست می‌داد ، به سوی کتاب و ادبیات پناه می‌ بردم.

در دل خود آرزو داشتم شاعران و نویسندگانی را که نام و آثارشان را شنیده یا خوانده بودم ، از نزدیک ببینم. برای جوانی که به شعر و ادب دلبستگی داشت ، دیدن یک شاعر بزرگ تنها دیدار با یک انسان نبود ، گویی آدمی با بخشی از جهان آرزوهای خود روبه‌ رو می‌شد.

در آن سال‌ها ، هنگامی که در یک پوستۀ امنیتی وظیفه داشتم ، گاه شادروان حامد فاریابی را می‌دیدم که از جاده عبور کرده ، به سوی کتابخانۀ عامۀ فاریاب در شهر میمنه می‌رفت. از همان لحظه‌ای که در میدان دیدم ظاهر می‌شد تا هنگامی که وارد کتابخانه می‌گردید ، با احترام و اشتیاق نگاهش می‌کردم.

قامت میانه داشت ، کلاه قره‌قولی بر سر می‌گذاشت و چپن وطنی بر تن می‌کرد. گاهی یک آستین چپن را پوشیده و آستین دیگر را آزاد می‌گذاشت. سگرتی نیز بیشتر اوقات در دست داشت. در شیوۀ راه‌رفتن ، پوشش و حضورش صلابتی آرام دیده می‌شد ، صلابتی که نه از تکبر، بلکه از شخصیت، تجربه و وقار فرهنگی او سرچشمه می‌گرفت.

بارها آرزو کردم روزی از وظیفۀ عسکری رخصت بگیرم ، به کتابخانه بروم و او را از نزدیک ببینم. دوست داشتم صدایش را بشنوم ، از سخنانش بهره ببرم و بدانم شاعری که نامش در میان اهل فرهنگ با احترام برده می‌شود، در نشست‌های ادبی چگونه سخن می‌گوید.

سرانجام ، روزی او را دیدم که به سوی کتابخانۀ عامۀ شهر میمنه روان بود. فرصت را از دست ندادم. بی‌ درنگ از پی او به راه افتادم. او با همان کلاه قره‌قولی ، چپن وطنی ، سیمای متین و سگرتی که دود آن در هوا پراکنده می‌شد ، وارد کتابخانه گردید و من نیز مانند یک شاگرد مشتاق ، پژوهشگر جوان یا کتاب‌خوانی خاموش ، داخل کتابخانه شدم.

در آنجا شماری از نویسندگان و ادیبان حضور داشتند. من کمی دورتر نشستم. نه جرئت آن را داشتم که بی‌مقدمه وارد صحبت شوم و نه می‌خواستم آرامش مجلس را برهم بزنم. تنها گوش می‌دادم. برای من همان نشستن در گوشه‌ای از کتابخانه و شنیدن سخنان آنان ، درسی بزرگ و خاطره‌ای فراموش‌نشدنی بود.

از سخنان و رفتار حامد فاریابی دریافتم که با انسانی حلیم ، آگاه ، باوقار، وطن‌دوست و مردم‌ دوست روبه‌ رو هستم. بزرگی او تنها در قصیده‌ها و سروده‌هایش خلاصه نمی‌شد ، در آرامش کلام ، متانت رفتار و نحوۀ حضورش نیز بازتاب داشت.

آن روز شاید برای دیگران یک نشست عادی کتابخانه‌ای بود ، اما برای من روز تحقق یک آرزو به شمار می‌رفت. جوانی علاقه‌مند به شعر، در میان دشواری‌های دورۀ عسکری، توانسته بود شاعر محبوب و نامدار سرزمینش را از نزدیک ببیند و سخنانش را بشنود.

سال‌ها از آن روز گذشته است. بسیاری از چهره‌ها، صداها و رویدادها در غبار زمان دور شده‌اند؛ اما تصویر حامد فاریابی، با کلاه قره‌ قولی، چپن وطنی و گام‌های آرام و باصلابتش در جادۀ منتهی به کتابخانۀ عامۀ فاریاب ، هنوز در ذهنم زنده است.

اکنون که “دیوان قصاید حامد فاریابی” چاپ شده است ، آن تصویر دیرین دوباره در برابر چشمانم جان می‌گیرد. گویی شاعر بار دیگر از همان جاده می‌گذرد، اما این بار نه تنها به سوی کتابخانۀ میمنه ، بلکه به سوی کتابخانه‌های جهان فارسی‌زبان و به سوی حافظۀ نسل‌های آینده روان است.

دوکتور استاد محمد کاظم امینی ، پاسدار خستگی‌ ناپذیر میراث فرهنگی

در کنار معرفی شاعر و اثر، نمی‌توان از کوشش‌های علمی و فرهنگی دوکتوراستاد محمد کاظم امینی به سادگی گذشت. در روزگاری که بسیاری از اهل قلم با دشواری مهاجرت ، بی‌خانمانی ، مشکلات اقتصادی ، پراکندگی منابع و نبود امکانات پژوهشی روبه‌ رو هستند ، گردآوری ، تصحیح ، توضیح و آماده‌ سازی یک اثر ۴۴۲ صفحه‌ای کاری آسان نیست.

برای انتشار چنین کتابی باید نسخه‌ها گردآوری ، مقابله و بازخوانی شوند ، تاریخ‌ها و نام‌ها بررسی گردند؛ مقدمه و شرح‌حال نوشته شود ، ترتیب اشعار مشخص گردد، دشواری‌های زبانی توضیح داده شود و اثر از مراحل تایپ ، ویرایش ، صفحه‌آرایی ، دریافت مجوز و چاپ عبور کند. پشت جلد آرام هر کتاب ، ماه‌ها و گاهی سال‌ها کار پنهان است.

استاد امینی در شرایطی به احیا و نشر آثار شاعران و دانشمندان فاریاب پرداخته است که انجام چنین کارهایی برای بسیاری از نهادهای فرهنگی نیز دشوار است. تلاش او نشان می‌دهد که گاهی ارادۀ یک پژوهشگر مسئول می‌تواند کار یک نهاد را انجام دهد و میراثی را که در آستانۀ فراموشی قرار دارد، دوباره به جامعه بازگرداند.

خدمت فرهنگی را باید با معیار نتیجه سنجید. هنگامی که نسخه‌ ای فراموش‌ شده به کتابی معتبر تبدیل می‌شود ، شرح‌حال شاعری از پراکندگی نجات می‌یابد و اثری در اختیار نسل آینده قرار می‌گیرد ، ارزش آن کوشش آشکار می‌شود.

ممکن است دربارۀ هر پژوهش ، تدوین یا برداشت ادبی دیدگاه‌های متفاوتی وجود داشته باشد. نقد علمی ، حق طبیعی خوانندگان و پژوهشگران است ، اما نقد باید مستند، منصفانه، مسئولانه و به دور از تحقیر و خصومت شخصی باشد. دشنام نه جای سند را می‌گیرد و نه از ارزش یک کار فرهنگی می‌کاهد. اگر کسی برداشت متفاوتی دارد، شایسته است آن را با دلیل ، مدرک و زبان علمی مطرح کند.

اگر خود توان انجام کار فرهنگی را نداریم ، دست‌کم نباید راه کسانی را ببندیم که با عمر، دانش ، توان و امکانات محدود خود برای حفظ فرهنگ تلاش می‌کنند. میدان فرهنگ به همکاری نیاز دارد، نه رقابت ناسالم ، به همدلی نیاز دارد ، نه تخریب ، و به نقد سازنده نیاز دارد ، نه دشمنی شخصی.

دوکتوراستاد محمد کاظم امینی در این مسیر یکه‌ تاز و پرتلاش ظاهر شده است. انتشار آثار حامد فاریابی ، گردآوری سرگذشت شاعران ، معرفی شخصیت‌های معاصر و پژوهش دربارۀ سخنوران فاریاب ، مجموعه‌ای از خدماتی است که ارزش آن‌ها در گذر زمان روشن‌تر خواهد شد.

چاپ این اثر می‌تواند الگویی برای خانواده‌های شاعران ، نویسندگان و پژوهشگران درگذشته باشد. در خانه‌های بسیاری از بزرگان ما هنوز دفترهای خطی ، نامه‌ها ، عکس‌ها، یادداشت‌ها و نسخه‌های چاپ‌نشده وجود دارد. اگر این اسناد به‌ موقع گردآوری، فهرست‌ نویسی و چاپ نشوند ، خطر نابودی آن‌ها جدی است.

فرزندان و بازماندگان اهل قلم مسئولیت بزرگی دارند. میراث پدران و مادران فرهنگی تنها دارایی خصوصی یک خانواده نیست ، بخشی از حافظۀ عمومی جامعه نیز هست. خانوادۀ شادروان حامد فاریابی با حمایت مالی از چاپ این دیوان ، گامی مسئولانه و ماندگار برداشته است. شایسته است از آنان و همچنین از دکتر اکبر همت فاریابی برای همکاری در معرفی زندگی شاعر صمیمانه سپاسگزاری شود.

نهادهای فرهنگی ، انجمن‌های ادبی ، دانشگاه‌ها ، کتابخانه‌ها و فرهنگ‌ دوستان فاریاب نیز باید برای معرفی ، نقد و بررسی این اثر برنامه‌هایی برگزار کنند. چاپ کتاب پایان کار نیست ، آغاز مرحلۀ تازه‌ای از خواندن ، شناختن ، نقدکردن و معرفی آن است.

پیشنهاد می‌شود نشست‌های علمی و ادبی دربارۀ این دیوان برگزار شود و پژوهشگران ، موضوع‌هایی مانند زبان قصاید ، اندیشه‌های اجتماعی شاعر، ویژگی‌های عروضی ، واژگان اوزبیکی و فارسی، جغرافیای شعر، مناسبات ادبی شاعر و تصویر روزگار در آثار وی را بررسی کنند.

“دیوان قصاید حامد فاریابی” پلی میان گذشته و آینده است ، میان شاعری که سال‌ها پیش با وقار و آرامش به سوی کتابخانۀ فاریاب گام برمی‌داشت و نسلی که امروز می‌تواند صدای او را از میان ۲۲۴۸ بیت بشنود.

حامد فاریابی از جهان رفته است ، اما شاعر تا هنگامی که آثارش خوانده می‌شود، در حافظۀ مردم زنده می‌ماند. جسم شاعر خاموش می‌شود، ولی کلمات او سفر خود را ادامه می‌دهند. روزگاری شاعر دفتر قصایدش را با دست خود مرتب کرده بود ، امروز همان دفتر، پس از سال‌ها انتظار، به صورت کتابی آراسته در برابر خوانندگان قرار گرفته است.

به دوکتوراستاد محمد کاظم امینی ، خانوادۀ گرامی شادروان حامد فاریابی ، دکتر اکبر همت فاریابی ، ناشر اثر و همۀ کسانی که در انتشار این گنجینۀ ادبی سهم داشته‌اند ، صمیمانه شادباش و سپاس می‌گویم.

امیدوارم این کتاب در کتابخانه‌های افغانستان ، ایران ، آسیای میانه ، اروپا ، آسترالیا ، کانادا و دیگر نقاط جهان جای گیرد ، پژوهشگران آن را بخوانند، نسل جوان با شخصیت و شعر حامد فاریابی آشنا شود و دیگر آثار چاپ‌ناشدۀ شاعران فاریاب نیز یکی پس از دیگری از پردۀ فراموشی بیرون آیند.

فرهنگ با شعار زنده نمی‌ماند ، با پژوهش ، کتاب ، قلم، حافظه و فداکاری زنده می‌ماند. هر کتابی که از خطر نابودی نجات داده می‌شود، چراغی است که در شبستان تاریخ روشن می‌گردد. “دیوان قصاید حامد فاریابی” یکی از همین چراغ‌هاست ، چراغی برخاسته از فاریاب که اکنون پرتو آن از تهران و زنجان تا هرجایی که دوستدار شعر و فرهنگ حضور دارد ، خواهد رسید.

روان شادروان عبدالمؤمن حامد فاریابی شاد ، یادش گرامی ، نامش ماندگار و راه خدمت‌گزاران صادق فرهنگ همواره روشن و پرفروغ باد.

با عرض ادب وحرمت 

دکتر عزیزالله فاریابی

۲۳ اگست ۲۰۲۶

 

 

 

24 آگوست
۱ دیدگاه

طلسم زمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

طلسم زمان

دل از طلـسـم زمان  عـاشـقانـه بیرون شد

قفس شکست و پر و بال  مرغ افسون شد

گـذشــتـه گُـم شــد و آیـنــده را نمـی دانـم

خـیــال در بـر معـشوق حـال  مفـتــون شد

اگر  چه  پیر زمان  قصه  های  دیریـن گفت

ولی بـه عشـق جـوانی رفـیـق اکـنـون شد

اگر ز سرعت نور  بگذرم  چه خواهد گشت

درآن دیاری که ظرف سکون  مشحون شد

هـوای جنبش  و  حـرکت  ز سـر  بـرون آمد

تمـام آن چـه که بـود بی امـان مـدفـون شد

زمـان درون  سـیـاهچـاله  عاقبت گُـم گشت

کتاب خـامـوش هـستی بـدون مضمون شد

ز عـشق و مستی دل قصه ای نبود آن جا

نـه کاخ لـیلی نـه تـوفـان دشـت مجنون شد

یگانه هستی، همان کلّ آن چه خواهـد بود

اگرچـه سـرعت یک  لحظه نیز افـزون شد

دریچـه ای که از آن  ذره ای  بـرون  افـتـاد

وزان شـروع زمان و  مکان  و  گردون  شد

فـتــــاده بــــود دلـی  در طلــســم  تـاریـکی

ز بند شـب بــدر آمـــد اســـیـر قـانــون شد

چـو بُعـد چـارم هـسـتی‏زمـان بـه دل تابـید

فضا به جسم و به جان چهار، مـوزون شد

زمـان به دیـدۀ هـر ناظـری نـشـد یکـسـان

که تا گرانش و سـرعت بسی دگرگـون شد

همیشه اسب زمـان رو بـه خـویش می‏تازد

دل جهانی زهجران به روی  زین خون شد

بـیـا که ســاعـت دوران را کـنـیـم مـیــزان

چرا که حال خوشی پشت وقت مکنون شد

زمـان چـو سـاغـر دریای دل کـنـد مسـتی

سـماع محفل جیحـون رقـص سـیحـون شد

سـرود بزم اتـم شـوق نظم و وحدت گشت

که شــور و جـذبـه، دمِ ذرّگان کانــون شد

رسول پویان

۲۱/۰۸/۲۰۲۶

 

24 آگوست
۱ دیدگاه

بارانِ عدل 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

بارانِ عدل 

در سرزمینِ بی‌ کسی ، در دامِ  طوفان  ما شدیم

بر شانه‌های یکدگر، چون نعشِ بی‌جان ما شدیم

در لای   سیمِ خاردار  ، آن  مرغِ   زخمی   را   نگر

در مرز و  بومِ  بی‌ نشان، از درد ، نالان  ما شدیم

طفلانی   از   نسلِ  سکوت  ،  قربانیانِ  جنگ‌  ها

در راهِ مکتب‌ خانه‌ها ، هر لحظه حیران ما شدیم

در  ازدحامِ  شهرِ ما   ، اندیشه‌ای  بیدار    نیست

در بازیِ  تقدیرِ خویش ، محکومِ   زندان ما شدیم

بغضِ   گلوی   مادران  ،  در  تیترِ   خاموشِ   خبر

از خیلِ هشتگ‌ها، عجب بیهوده پرسان ما شدیم

از عشق و شادی بی‌خبر، ماییم در صف‌های نان

پیوسته سرگردان از این قانونِ  دوران ما شدیم

در گرمیِ  بازارِ  خون ، از  نامِ  انسان  خسته‌ایم

چون برگِ خشکِ زیرِ پا، بی‌قدر و ارزان ما شدیم

باید ز چشمِ کودکان، آن سورهٔ «والعصر» خواند

تا در چنین آیینه‌ای، بینی که خسران ما شدیم

روزی اگر   بارانِ   عدل  ، بر خاکِ حاصلخیزِ  ما

از ابرِ حق  جاری شود ، از نو بهاران ما شدیم

سهیلا ضیایی

24 آگوست
۱ دیدگاه

زورقِ بشکسته

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

زورقِ بشکسته

 ای ساحلِ چشمانت، پیوسته کنارِ من

 دریای   نگاهِ    تو   ،  آرام   و    قرارِ من

آیینه   مُکدًر   شد   در  حسرتِ  دیدارت

 بر چهرهُ ماه امشب، پاشیده  غبارِ من

 من زورقی بشکسته،تو موجِ  خروشانی 

برگیر   مرا   در بر   ،  بگذر    ز  کنارِ من

لبریزِ غم و دردم ،  پاییزم  و  هم  زردم

سبزینه شود  با تو هر  لحظه بهارِ من

 در هر غزلم پنهان  ، آهنگِ   نفسهایت

ای گرمیِ احساسم،ای  شور  و شرارِ من

 من عزمِ سفر دارم، بر جاده  نظر دارم

 سنگین شده دوشِ دل،از توشه و بارِ من

با  شاخه  گلِ  مریم ،  پرواز کنم هردم

هر لحظه گشایم بال ، سوی تو نگارِ من

 مریم نوروززاده هروی

 دوازدهم آگست۲۰۲۶

از مجموعهُ”پاییز”

 هلند.

 

22 آگوست
۱ دیدگاه

روز شاعر مبارکباد

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

به مناسبت ۲۱ اگست 

 روز شاعر

در ستایش خوش‌طبعان ، خوش‌ سخنان

و شیرین‌ کلامان

شاعر، تنها کسی نیست که واژه‌ها را کنار هم می‌چیند و قافیه و وزن می‌آفریند ،  شاعر کسی است که نبض زمانه را با دل خویش می‌شنود ، درد انسان را با جان خویش احساس می‌کند و آنچه دیگران در دل دارند اما زبان گفتنش را نمی‌یابند  به زیباترین سخن بیان می‌کند 

به مناسبت بیست‌ ویکم اگست ، روز شاعر، شایسته است از صاحبان ذوق و اندیشه ، از خوش‌ طبعان و خوش‌سخنان ، از شیرین‌کلامانی یاد کنیم که در فراز و فرود تاریخ ، چراغ واژه را روشن نگه داشته‌ اند و با شعر، به زندگی رنگ ، به اندوه تسلی ، به عشق زبان و به حقیقت صدا بخشیده‌ اند 

شاعر، فرزند احساس و پرورش‌یافتهٔ اندیشه است 
او گاهی از یک قطرهٔ باران ، جهانی از معنا می‌آفریند ، از یک برگ خزان‌زده ، قصهٔ گذر عمر می‌خواند ، از طلوع آفتاب ، امید می‌سازد و از تاریکی شب ، فلسفهٔ انتظار. آنجا که دیگران تنها یک گل می‌بینند، شاعر عطر محبت را می‌بیند ، آنجا که دیگران صدای گریه می‌شنوند، شاعر تاریخ یک رنج را می‌خواند

چه زیباست حضور شاعران خوش‌ طبع و شیرین‌ سخن در جامعه ، آنان که سخن‌ شان نه زخم ، بلکه مرهم است ، نه دیوار، بلکه پل است ، نه بذر دشمنی ، بلکه پیام دوستی و همدلی است. شاعر راستین از زبان ، شمشیر کینه نمی‌سازد ، از واژه ، چراغ معرفت می‌افروزد

شعر، زبان مشترک دل‌های آدمیان است. مرز جغرافیا نمی‌شناسد، به قوم و نژاد محدود نمی‌شود و در حصار زبان و سرزمین نمی‌ماند. ممکن است شاعری صدها سال پیش زیسته باشد ، اما یک بیت او امروز چنان با دل ما سخن بگوید که گویی همین لحظه در کنار ما نشسته و از درد و امید ما آگاه است. این همان معجزهٔ شعر است: انسان می‌رود ، اما صدای دل او در واژه‌ها باقی می‌ماند 

شاعران در طول تاریخ تنها وصف‌ کنندگان گل و بلبل و عشق نبوده‌ اند. بسیاری از آنان وجدان بیدار جامعه ، پاسداران فرهنگ و زبان ، و فریاد رسای عدالت بوده‌اند. هنگامی که زبان‌ها از ترس خاموش شده‌اند، قلم شاعر سخن گفته است ، هنگامی که حقیقت در پس پرده مانده ، شعر پرده را کنار زده است ، و هنگامی که مردمی در غربت و اندوه زیسته‌اند، شعر برای آنان خانه‌ ای از خاطره و امید ساخته است 

شاعر واقعی ، مدیحه‌ گوی قدرت و ثروت نیست ، همراه انسان و حقیقت است. او اگر از عشق می‌گوید، عشق را انسانی می‌خواهد ، اگر از وطن می‌سراید ، آبادانی و آرامش آن را آرزو می‌کند ، اگر از آزادی سخن می‌گوید ، حرمت انسان را پاس می‌دارد ، و اگر از درد می‌نویسد، می‌خواهد آن درد در حافظهٔ تاریخ گم نشود 

شاعر، باغبان زبان مادری نیز هست. هر واژه‌ای که با هنر و اندیشه در شعر جای می‌گیرد، گویی نهالی در باغ فرهنگ کاشته می‌شود. نسل‌ها می‌آیند و می‌روند، اما شعر می‌تواند زبان ، خاطره ، فرهنگ ، رسم ، حکمت و احساس یک ملت را از نسلی به نسل دیگر برساند. چه بسیار واژه‌ها و روایت‌هایی که اگر شاعران نبودند، شاید در گردوغبار زمان فراموش می‌شدند 

اما زیباترین مقام شاعر زمانی است که پیش از شاعر بودن ، انسان باشد ، انسانی با وجدان ، با محبت ، با فروتنی و مسئولیت. بزرگی شاعر تنها به شمار دفترهای شعر و شهرت نام او نیست ، گاه یک بیت صادقانه که دل شکسته‌ ای را امیدوار کند ، ارزشمندتر از صدها صفحه سخن بی‌ روح است 

در این روز زیبا ، به همهٔ شاعران جهان ، به شاعران جوان و پیشکسوت ، زنان و مردان اهل قلم ، شاعران زبان‌های گوناگون ، شاعران وطن و غربت ، و به همهٔ کسانی که هنوز حرمت واژه را نگاه می‌دارند ، درود می‌فرستیم 

درود بر شاعری که از محبت می‌سراید
درود بر شاعری که حقیقت را قربانی منفعت نمی‌کند
درود بر شاعری که زبان مادری خویش را گرامی می‌دارد و به زبان و فرهنگ دیگران نیز احترام می‌گذارد
درود بر شاعری که اشک یتیم ، آه مادر، غربت مهاجر، آرزوی جوان و رنج انسان را می‌فهمد
و درود بر هر قلمی که به جای نفرت ، بذر دانایی ، مهر، آزادی، عدالت و انسانیت می‌کارد 

بیست‌ ویکم اگست ، روز شاعر، بر همهٔ شاعران خوش‌طبع ، خوش‌سخن ، شیرین‌ کلام و صاحبان اندیشه و احساس خجسته و فرخنده باد 

باشد که چشمهٔ ذوق‌ شان همیشه جوشان ، باغ اندیشه‌ شان همیشه سبز، قلم‌شان استوار، زبان‌شان گویا و آسمان 

.زیرا تا انسان عشق می‌ورزد ، شعر زنده است 
.تا دلی از درد می‌تپد ، شاعر سخن خواهد گفت
.و تا حقیقت در جهان نیازمند صداست
.قلم شاعر خاموش نخواهد شد 

،روز شاعر مبارک 
،روز آنان که از واژه ، گل می‌سازند
،از اندوه، ترانه
،از سکوت، فریاد
،و از امید ، فردا

شاعر که زِ نورِ  معرفت  گوهر  ساخت
از واژه  برای  عشق  بال  و  پر ساخت
یک مصرعِ او به قلبِ صد خسته رسید
از دردِ  هزار   مردمان   دفتر    ساخت 

باعرض حرمت وادب 

دکتر عزیزالله فاریابی

  ۲۱/۸/۲۰۲۶ 

22 آگوست
۳دیدگاه

زبان ِ حال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

زبان ِ حال

دلت سانِ شفق پر خون، روانت سرد و طوفانى

لبت  گر چه  خموش   اما   مثال  غنچه  خندانى

تبسم میزنى اى جان چى  غم  دارى بگو پنهان

که از این  غصه ات چشمان  بگوید  راز  پنهانى

 زبان  قال  تو  یکسر  ز  شادى  ها  سخن دارد

زبان   حال    تو    اما    بود    یکسر    پریشانى

نمایى صاف و خورشیدى که همچون نوبهارِخوش

دریغا اى که  پنهانى  دو چشمت  بوده بارانى

رها کن غصه را غم را، بخشکان اشک پنهانت

بزن   لبخند  مهر  انگیز  و  لیکن  بى پریشانى

که این گردونک  گردان هوا خواه  کسى باشد

که بنماید   عطا   را  بر  لقایش   مفته  ارزانى

مریز این کوته عمرت را به پاى  غصه ها نا حق

چرا کارى  کند  عاقل  که  باز  آرد پشیمانى

شیبا رحیمی

22 آگوست
۱ دیدگاه

دنیای فانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دنیای فانی

با محبت ای  عزیزان  صد گِره وا  می شود

گر یتیمی  دستگیری کعبه  پیدا  می شود

خُلق  نیکو ! با صداقت نفس را  پاکیزه کن

دست عاجز گر تو گیری ید بیضا می شود

دل  نده  بر دارِ  دنیا  این  همه   فانی بُود

گر دلی را شاد سازی دل چه شیدا می شود

خدمتٍ  مخلوق کردن نفس را صیقل دهد

خود ستانی های بی جا زود رسوا می شود

سجده‌‌ای  با نام او  گر  در فریب و در ریا

این همه مردم فریبی زود  حاشا می شود

پر تلاطم  مثل  دریا  زندگی  یعنی  خطر

گاه خاموش  ! یا  ستمگر،  دل چه معنا می شود

عیب جوی را مجو  اشکِ کسی جاری مکن

قطره قطره اشک ها یک روز دریا می شود

عالیه میوند 

فرانکفورت 

۱۶ جون  ۲۰۲۵

22 آگوست
۱ دیدگاه

عطرِ دعا‌ی مادر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عطرِ دعا‌ی مادر

 صداقت  را  میانِ  دستِ  لرزانِ   تو می‌بینم

 بهشتِ  جاودان را  در  گلستانِ  تو می‌بینم

 اگر عطرِ دعایت پشتِ   سر باشد  مرا مادر

 تمامِ شادی‌ام را من در احسان تو می‌بینم

 خطوطِ صورتت راهِ بهشت است  و نمی‌دانم

 چرا تقدیرِ خود را در خطِ جانِ   تو می‌بینم؟

 اگر دنیا به رویِ من ببندد در،  هراسی نیست

 که من راهِ رهایی را به دستانِ  تو می‌بینم

 شبم را نوری از خورشید  می‌بخشد  نگاهِ تو

 سحر را در صفایِ قلبِ  تابانِ  تو  می‌بینم

 دعا کردی و طوفانِ بلا  از  خانه‌ام  رد شد

 من این اعجاز  را در ذکرِ  پنهانِ تو می‌بینم

 به وقتِ خستگی، وقتی جهان  از من گریزان شد

 پناهِ خویش را در سایه‌ سارانِ تو می‌بینم

 مرا از تیرگی‌های زمان  هرگز هراسی نیست

 چراغِ راهِ خود  را در شبستانِ تو می‌بینم

 به زیرِ چادرِ گل‌دارِ تو  دنیایی از امن است

 تمامِ کودکی‌ام  را  به  دامانِ  تو می‌بینم

تو حتی در سکوتت مهربانی  را صدا کردی

که  آوازِ  غزل  را  در  نیستانِ تو می‌بینم

فهیمه جلال

 

22 آگوست
۳دیدگاه

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی از زبان خودش

و روایت فصلنامه شمیره (بخش ششم)

پیوسته به گذشته :

میلاد نسترن ها:

سروده های سپید و نیمایی از سالهای مختلف.

تقدیم به پدر بزرگوارم و مادر عزیزم که راهنمایی ها و تشویق ها و دلسوزی های آنها زنی را پرورش داد که اورا  در آیینه شعر هایش می‌ بینید .

و به همسرم دکتر اسکندر رستگار به پاس همراهی های او  و سپاس فراوان از دوستانم :

خانم Ana Briongosنویسنده پر آوازه اسپانیایی و آقای رهپو طرزی ، پژوهشگر مشهور افغان ، که اصرار پی‌ در پی‌ آن ها یکی از دلایل نشر این مجموعه است .

و با تشکر فراوان از آقای مجید روشنگر ، ادیب دانشمند و چهره سرشناس فرهنگی ایران و بانو مهناز روشنگر که مرا در نشر این کتاب یاری نموده ا‌ند .

و با عشق فراوان به پسر عزیزم صدیق که در ترجمه اشعارم زحمات زیادی کشیده است .

هما طرزی

چند نمونه شعر

افغانستان

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نورسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هام

زنده می‌ سازد

 

در زیر ناخن هایم

سبزه های زرد روییده

و گند مستان تنم

سرزمین خشکی است

با سنگ های ترک خورده

زیر قدم های بیگانگان

مین ها ی کاشته شده در زیر پوست بیمارم

سینه های پر شیرم را خشکانده

در گیسوانم دیگر لاله نمی روید

شقایق برای همیشه چشم بسته

و بنفشه ها خوابیده ا‌ند

نسترن و شب بو

داستانی‌ است

به شگفتی چشمان نرگس پر اشک

یاسمن را در تاقچه ی دلم می‌ بویم

از فرط خستگی و جنگ

یارای روییدنم نیست

همه خوبی ها

عشق ها

آوازها 

و امید ها

در من مرده

و امروز سرزمینی هستم

پر از فغان ها و ناله های بی‌ شمار

سرزمین افغانستان …

New York, August 14, 2010

 

بوتاکس*

در عهد بوتاکس ها…

نباید از چین و چروک‌ها گله مند بود.

جوانی همیشگی است  !!!

و مو‌های شبگونم که سالهاست با-

سپیدی سحری مشغول عشق بازی است-

زنده باد رنگ مو !!!

این هم به خیر گذشت.

مثل همیشه پیروز…

 

ای کاش بوتاکس فکر به بازار آید.

تا چین و چروک‌های افکار پلاسیده ،

 پیر و فرسوده،

خرافات،

و حقایق نادرست،

که زاده ی فکر_

               ملا‌ها ،

                 و کشیش ها،

                              و خا‌خام های بی‌ سواد،

که با یاوه سرایی-

تمامی اجتماع را پر از چین و چروک

و  فرسوده کرده  اند،

این پرچم داران اصلاحات و قانون ها…

New York, January 28, 2010

 *داروی تزریقی جهت رفع چروک صورت

زمزمه های نیایش:

غزل های کلاسیک و عرفانی که برای خدا سروده.

به نام ذات  یکتاو توانا

تقدیم به مادرو پدری  که هسته ایمان را با محبت های صمیمی در دلم کاشتند.

به خواهر عزیزم بانو حفیظه ابوی و برادر محترم و بزرگوارم آقای روح الله طرزی که نمونه های بارزی از تقوی و ایمان ا‌ند .

به همسر عزیزم دکتر اسکندر رستگار به پاس همدلی هایش .  و فرزند گرامی ام صدیق خلدی و حرمت های بی پایانش.

سپاس فراوان از استاد گرانمایه و ادیب فاضل آقای میر عبد السلام شایق فراز که راهنمایی ایشان زینت بخش این غزلیات است .

امتنان بی‌ نهایت از شخصیت بزرگ فرهنگی‌ کشور ، جناب دکتر روان فرهادی به پاس باریک بینی‌ ها و نازک خیالی های سودمند شان .

تشکرات بی پایان قلبی از:  استاد هنرآفرین و نویسنده وشاعرچیره دست،  یوسف  کهزاد،  و بررسی صادقانه ایشان .

واستاد رنگین قلم وادیب تواناعبدالعلی‌نور احراری.  و شعر زیبای شان .

و استاد ناصر طهوری شاعر بی همتا‌ و تشویق های همیشگی شان .

و تقدیم به هرکسی که خدای لایزال را در زلال ایمانش بدور از رنگ های تفننی و اجباری،   فقط به پاس بنده بودن می‌ پرستد و در هر لحظه ای از  زندگی‌ حضور آن ذات توانا را احساس و او را محیط بر تمامی خلقت می‌ بیند .

هما طرزی

پیشگفتار :

 اشعار منتخب در این مجموعه شامل راز و نیاز های شاعر است با خدایش در دیار غربت که در قالب غزل سروده شده  .

نباید  فراموش کرد که هما اولین شاعره  افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به  مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .

در سال ۱۹۷۰ اولین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و  ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان،  ژوندون ، ارد و،  و در کشور ایران در یغما،   سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .

در سال ۲۰۱۱ اولین مجموعه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شده که شامل بعضی از‌سروده های عرفانی و راز و نیاز شاعر با ذات یکتا ست.

در این مورد خودش چنین گوید :

غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم چون آهنگی که در غزل است باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد . ولی شعر آزاد راترجیح  میدهم .

نظربزرگان

غزلیات هما طرزی

به قلم : استاد میرعبد السلام شایق فراز

سخن دری بیکرانه دریایی است پر از گوهر های درخشان الفاظ و معانی زیبا. در زیبایی جانبخش و از جوش معانی ، انسان ساز و روان نواز  .وقتی دل به دست غزلهای مولانای بلخ ، حافظ و سعدی و بیدل میسپاری میدانی‌ در اوج آسمان سخن رسیده ای و وقتی  بر بالهای آسمانتاز شاهنامه فردوسی مینیشینی و در اوجهای پر افتخار تاریخ کشور ما همبال سیمرغ افسانه به پرواز می‌ آیی یا در اقیانوس معانی ژرف مثنوی معنوی ، مخزن الاسرار نظامی، بوستان و گلستان سعدی و هزاران در هزار مثنوی مملو از پند و اندرز و داستانهای آموزنده حیاتی برای جوانان و سالمندان مینشینی میدانی‌ که سخن شعر فارسی‌ دری گنجینه فنا ناپذیر است از آموزش دانش و پرورش بینش .

سخن از شعر بانوی فرهیخته افغان هما طرزی است که او از سالها است که از دامان شعر آفرین وطن به سرودن شعر آغاز کرده و تا پر تحرک ترین و پر کار ترین شهر جهان ، نیویورک ، شهری به گفته واصف  باختری) با دست واره های رها در اوج (که در آن عطش کار و تولید ، از گنجایش شهر فراتر رفته دست این کودک  یا مادر را رها نکرده و عاشقانه با آن زندگی‌ میکند .

مجموعه ) میلاد نسترن ها(  هما طرزی که سروده های شعر آزاد شاعره گرامی است ،  به گمان من اولین مجموعه شعر آزاد است که از یک شاعره افغان به طبع میرسد . شعر آزاد برای زیبایی نیازی به آرایش وزن و قافیه که شعر را برای ترنم با موسیقی آماده میسازند ندارد و زیبایی  شعر تنها و تنها جوهر معنی‌ آن است  .وقتی آدم اشعار آزاد احمد شاملو و واصف باختری را میخواند وزن و قافیه را از یاد میبرد و محو معانی ناب شعر بی‌ وزن و قافیه میگردد . هما طرزی هم آزادی معنی‌ را در شعر دری التزام سخن خود ساخته و الگوی خوبی برای سخنوران امروزین سخن دری خواهد بود .

قسمتهای از شعر آزاد ( سروده هما طرزی ) را میخوانیم :

دوستی جاودان

دوستی عطر اصالت هاست

که ترا به اندیشه وجودت پیوند زده

و در هسته مهر –

به تو پیوسته  

و دستی است که –

ترا سال ها با خود

در کوچه های پر پیچ و خم زندگی‌ –

همراهی کرده

***

دوستی بوی نمناک کوچه های دور است

و خانه های پر نور

و پر صدا

و باغچه های با صفا

که در یاد های ما جاودان ا‌ند

و همیشه در حال رقص …

و صفای زندگی‌ های پر جنب و جوش

غذای رنگین و خوش مزه  مادر

اتاق پر کتاب  پدر

و قلم های خشک نشده از رنگ هستی …

یا بوی خوش تکه نان گرم از نانوایی سر کوچه

یا کباب داغ که هنوز از بویش مستیم

یا دشت های سبز ………

شاعره ارجمند ما هما طرزی درین اواخر به فکر غزل سرایی افتاده است و از شعر آزاد آزاد به غزل مقیدی که در آن دست و پای معانی سخت به دست افاعیل عروضی  اسیر است و توسن جهان تاز معنی‌ را اصول تنگ قافیه شعر دری زمینگیر ساخته است . قالب شعر هرچه باشد این معنی‌ شعر است که پیغام آور روح حساس شاعر می‌باشد در هردو شکل شعر الفاظ و قالب ها مانند لباس ها و زینت هایی‌ هستند که باعث تشخیص و تزیین معانی میگردند.

کتابی را که در دست مطالعه دارید مجموعه غزل های هما طرزی است که در آن مضمون عاشقانه عرفانی است  .مضمون غزلهای عارفانه به اصطلاح اهل عرفان اسلامی عشق حقیقی است یعنی‌ مخاطب و هدف غزل عرفانی معرفت و ستایش ذات ذولجلال خداوند است.  که در سیری که در گلزار غزلهای عرفانی هما طرزی داشتم دانستم که شاعره ارجمند به خوبی از عهده الفاظ و معانی غزل بر آمده و مجموعه ارزنده ای را به دوست داران شعر دری تقدیم داشته است .

به غزلی تحت عنوان( نفس ) توجه می‌کنیم : 

نفس

حیله گر شد دشمن جا  ن در  زمین

نفس مکار   و   پر   از  نیرنگ و  کین

چهره را چون دوست  بهر  دل  نمود

طینتش   چون     مار   اندر   آستین

هر زمان تا سوی حق راهی‌ شوی 

بهرمومن سنگ راه  است   اینچنین

تا  بخواهی  سجده   بر  ا یزد  کنی  

 ا و  نماید   چهره   را    اند ر   جبین

وصف   او   گو یی   ترا    یاور   نشد 

عا مل   غفلت    بود    از    بهر دین

فتنه  گر   بازیچه  اش     دنیا    بود 

بهر عقبی   قلب  ما   سازد   حزین

بر  حذر باشی‌  (هما)  از  مکر نفس 

تا    نگردی     نا دم  ،   روز  پسین

 

غزل دیگری که در اینجا میخوانیم( نور عشق ) عنوان دارد:

نور عشق

چو    با د  صبحگه   بر  ما  وزیدی

گهی چون شبنمی بر دل خزیدی

به دشت  و  کوه   دنبالت  دویدم

به سان  آهوان   از  من   رمیدی  

گهی چون  مرغ دل بر باغ رفتی‌

چو نور عشق بر بستان  دمیدی

میان شاخ  و برگ و  غنچه و گل

به   مثل   بلبل   عاشق   پریدی

میان  آب جو در دشت   و  دامان

چو موج عشق بی‌ پروا  جهیدی

نشاید شکوه  از  دورانت  اکنون

که  جور  یار  را  با  جان  خریدی

(هما) تا کی‌ کنی از عشق فریاد

که خود صد رشته اش بر دل تنیدی

 

استاد ارجمند عبدالعلی نور احراری خانم هما طرزی را بمن معرفی کردند و از من خواستند تا اشعار این شاعره گرامی را مطالعه کنم.  

دراولین صحبت تلفونی که با هما جان طرزی داشتم فهمیدم که اوشان دختر مرحوم محمد صدیق طرزی همکار و دوست سالهای کار من در اکادمی علوم افغانستان استند و ارث  ذ کاوت و  بینش را  از  پدر  دانشمند خود  دارند .

من از استاد گرامی جناب احراری که باعث شناخت من با این سخنور ارجمند شدند اظهار سپاس می‌کنم و از خانم هما طرزی که دفتر اشعار زیبایی خود را از نیویورک بمن فرستادند کمال امتنان دارم و موفقیت مزید شان را آرزو می‌کنم .

میر عبد السلام شایق  فراز

شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲

 

تازگی این مجموعه ی شعر

از :دکتور عبدالغفور روان فرهادی

 شاعره ی گرانمایه ی ما هما طرزی ، فرزند محمد صدیق طرزی )که خود نویسنده و مترجم بود و ذوق ادبی داشت  (پسر سردار محمد زمان طرزی ، یکی از پسران غلام محمد طرزی بود .اخیر الذکر نگارنده ی نظم و نثر در نیمه دوم قرن ۱۹ ، صاحب آثار و دیوان مفصل شعر می‌باشد که شامل قصیده ها ، و غزل هاست که اکثرآنها رابه پیروی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی علیه و رحمه سروده است .

هما طرزی چاپ اشعاار خود را در زادگاه خویش ، کابل در عهد پادشاهی در سال ۱۳۴۸ خورشیدی مطابق ۱۹۶۹میلادی در سن ۱۸ سالگی آغاز  نمود.   اشعارش در مجلات کابل مانند پشتون ژغ ، میرمن ، ژوندون ، اردو و روزنامه کاروان  چاپ می شد .

هما طرزی در آن زمان توجه اهل ادب  و طرفداران شعر نو را بخود جلب کرد ، زیرا اشعار او به سبک نو بود و حاکی از احساسات لطیف .

هما طرزی و اکثر اهل خانواده اش ، در زمان سیطره ی خلق و پرچم ، مجبور به   مهاجر ت  شده و به آمریکا سکونت گزید .بعد از مرور سالیان مدید ، در ۲۰۱۱ نخستین مجموعه اشعار خود را چاپ کرد.

 )میلاد  نسترن ها (شامل اشعار سالهای ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۰ می‌ باشد .وی نخستین شاعره ی است که شعرنو را در افغانستان سروده است و اینک به نمونه ی از ۱۹۷۱ میپردازیم :

آن لاله ی سیاه

که در دشت زندگی‌

با اشک های تلخ خدایان آرزو

از خاک سر کشید …

سی‌ سال بعد از این مرحله ی دیگری فرا میرسد .در سال ۲۰۰۱ به معشوق خطاب می‌ کند :

ثروت های مرا هدر مده ،

از سکه های محبتم ،

بازار چه دلت را پر کن ،

شاید در فردا هایت نباشم …

وده سال دیگر سپری میشود ، در فراق وطن می‌ گوید :

دستانم را می‌ بویم

بوی گندم های نو رسته

در دستان پر درد و خسته

یاد زمین های سبز را در گذشته هایم

زنده می‌ سازد …

اما هما طرزی امید را از دست نداده و در شعردیگری می‌ گوید :

شاید شمع حقیقت را

دوباره روشن بینم

و بال های خسته ام

در کنار آتشش

اندکی آسایش را

حس کند !

با این اشعار هما طرزی را تا سال ۲۰۱۰ در یک دو مرحله ی شاعری او شناختیم .

اینک مجموعه ی را که در دست دارید از اشعار سابق تفاوت دارد و روشنایی عرفان در اشعار آن تجلی میکند .

***                                                       

نخستین شعر عرفانی را که زنی سروده به زبان عربی بوده ،  به نام رابعه عدویه که خطاب به معشوق ربانی میکند :

( احبک بحبین )

حسین ابن منصور الحلاج ، زیاده از هزار سال پیش ، در بغداد این شعر مشهور خویش را سروده است :

قد و سم الحب منه قلبی           بمیسم   شوق  ای   و سم

فغاب  عنی  شهود ذاتی            با لقرب حتی نسیت اسمی‌

این مخلص ، کوشیده ام که آنرا ترجمه کنم :

محبت  زو  چو  د ا غی  بر   د لم ز د

چنان داغی که بود از شوق پر جوش

از آن غایب شد از  من  دیدن خویش 

ز قربت ،   نام  خود  کردم   فراموش

 

در زبان فارسی‌ دری ، بزرگان سلف و خلف ، اشعاری سروده ا‌ند که در باره ی معشوق ربانی است و آن اظهار عشق حقیقی است .

اما درپهلوی این شعر ها دیگر اشعاری دارند که در آن به معشوق انسانی خطاب شده است   . بخواهیم شعر حکیم سنایی غزنوی را و شعر شیخ فرید الدین عطار نیشاپوری را که در یک حال به معشوق ربانی خطاب کرده ا‌ند و در حال دیگری به معشوق انسانی )نوع اخیر الذکر را بیشتر در دیوان عهد جوانی ایشان می‌ یابیم (

مثال از مولانا جلال الدین محمد بلخی میاورم که خطاب به معشوق انسانی می‌ کند :

ای جان و جهان ، جان وجهان بنده ی تو 

شیرین   شده  عالم از  شکر خنده ی تو 

صد  قرن   گذ شت  ،  آسما ن نیز  ند ید 

د ر   گر د ش     روزگار  ،   ماننده ی  تو  

مولانا گرچه خطاب به معشوق انسانی کرده و شکر خنده ی او را ستوده است ، اما صورت بیان چنانست که ثابت می‌ کند راه رسیدن به عشق حقیقی پیمودن راه عشق مجازی است .

اینک مولانا از معشوق ربانی بنام(دوست) یاد میکند و در مقام عشق حقیقی به دل خطاب میکند :

سرگشته دلا ، به دوست از جان راهی‌ است

ای  گمشده ، آشکا ر و  پنها  ن  راهی‌  است

گر شش جهت به تو بسته شود ، باکی نیست 

کز قعر  نهادت   ، سوی  جانان   راهی‌ است

یک قرن پس از مولانا ، حافظ شیرازی را در می‌ یابیم که بارها به معشوق انسانی خطاب می‌ کند :

ای نازنین پسر ، تو چه مذهب گرفته ی

کز خون ما حلال تر از شیر مادر است ؟

و در جای دیگر حافظ شیرازی را می‌ یابیم که از نازنین پسر سخن نمی گوید و از عشق حقیقی یاد میکند و خود را بنده ی آن می‌ داند :

فاش می‌ گویم و از گفته ی خود دلشادم

 بنده ی عشقم  و  از  هر  دو جهان آزادم

اشعار عرفانی بزرگان دیرینه به شکل غزل ، قصیده و مثنوی است و هما طرزی در آستانه ی این مرحله و با پیروی آن بزرگان غزل را مسأعد یافته است و در این  جموعه شعر نو را بکار نمی برد .

***                                                

هما طرزی درین مجموعه گاهی‌ از معشوق انسانی سخن می‌ گوید :

شاخه ی پررنگ او ،چهره ی خوشرنگ و بو 

من به بهشتم و  یا عمر  شدستم به کا م ؟  

اما به نیکویی دانسته می‌شود که این معشوق انسانی خود مقام عالی‌ دارد . هما طرزی دل به این جهان نبسته و به معشوق ربانی خطاب می‌ کند :

معبو د    تو یی   خا لق 

نی‌کون و مکان خواهم !

خویشتن را قطره ی از بحر مهر خداوند می‌ داند :

این چنین از مهر  حق  شیدا  شدم

من  نبو د م  ا ز عد م   پید ا  شدم

هر کجا بو د اسم حق من سر زدم 

تا  شبی ‌  د ر   پیکرم   احیا  شدم

فضل ا و  شد   شامل   حال (هما)

شکر حق ، چون قطره ی دریا شدم

 

از اینجاست که این مجموعه ی شعر را آیینه ی تحول خجسته ای در شعر و شاعری هما طرزی در میابیم .

هما طرزی به آهستگی در چنان وادی قدم می‌ گذارد که عارفان بزرگ آنرا پیموده ا‌ند. این وادی بهار ، خزان و زمستان دارد .

سحر، بامداد ، چاشتگاه ، شامگاه و شب هنگام دارد .از خداوند برایش توفیق می‌ خواهم تا در راه پیمای این وادی به سوی سر منزل مقصود رود .

با  ش  تا صبح   دولتش بد مد

این هنوز از  نتایج  سحر است

آگوست ۲۰۱۲ شمال کالیفورنیا

یک نظر گذرا روی شخصیت هما طرزی و مجموعه های اشعارش

به قلم :استاد یوسف کهزاد

سخن از شعر است .از والاترین آفرینش هنر ، از پدیده یی که همانند انسان ، تمام جهان آفرینش را ازان خود میکند و با سلیقه ی خودجهان دیگری می‌ آفریند .

با تاسف که در شعر کلاسیک ما ، زن مقام شایسته ی ندارد ، حتی در فرهنگ قرون وسطایی و در دوره قرن هفده هم اروپا ، زن هرگز محور ستایش در ادبیات و فرهنگ ها نبوده است .به گفته ی استاد فارانی ، ما مرد ها در قالب ظریف شعر ، معانی سنگین عاقلانه ریخته  ایم ، شعر را بارکش عقل ساخته ایم و آنرا از قلمرو عشق ، از اقلیم احساس ، از قلب زن و از سینه ی مادر که میهن آنست ، برون آورده ایم . به اتکا   تاریخ و ادبیات جهان میتوان گفت ، زیباترین اشعار قطعاتی است که در پس بلور نازک الفاظ آن ،احساس موج میزند .

اخیرا یک جلد ازسروده های فرهیخته بانویی بنام ) هما طرزی ( تحت عنوان )میلاد نسترن ها  (که مجموعه ی اشعار سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰ اوست بدستم رسید.  راست گویم مطالعه ی بعضی‌ از سروده های او ، افکار مرا در کوچه باغ های پر پیچ و خم اندیشه های گذشته سیر داد که نتوانستم در برابر جوش و خروش های عاشقانه ترین لحظات تا درد آورترین احساس دوری از وطن عزیز ، خاموش و بی‌ تفاوت باشم .

در هر پارچه از سروده هایش، واژه ها در باغستان عشق شگوفه کرده و هر کلمه در بستر قالب های نو ادب،  راه خود را در دهلیز دل ها باز کرده است .

ترانه ها ، هر یک نغمه ی است از تار های احساس یک زن که در پرتو استعداد سرشار با نازکخیالی های خود ، جای پا در چمنزار ادبیات دری ، باز کرده است .

هما طرزی تنها شاعر دوران غربت نیست ، بلکه سروده های او از سال ۱۹۶۹ و پس از آن در اکثر نشریه های معتبر کشوعزیزش و همچنان در مجلات پر تیراژ ایران چون سخن ، یغما و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است.                                                     

هما طرزی ، گاهی‌ در حضور یک زیبائی ، پیچ و تاب هایی‌ ، به زلف شعر خود داده و زمانی از تنگنای دل خود ، در کوچه و پسکوچه های خونین کشورش ، ریزه کاری های کلام خود را ، در انفجار راکت و بمب ، خون آلود کرده است . در حقیقت تصور همه این حادثه ها ، در رسالت یک قلم بدست و یک شاعر با احساس نهفته است .

بیایید هما طرزی را در پارچه( سرزمین راستین)  ببینیم که چه میگوید :

از طلوع های دروغین خسته ام

مرا با خود به سرزمین های راستین ببرید

که آسمان هاش در زلال صداقت ها –

آبی ترین را هدیه می‌ کند

در افق هاش زنان باروراز  پاکی ها –

ترا خیر مقدم می‌ گویند

و مردان” جوانمرد  “ترا در سفره محبت ها شریک می‌ سازند

من از بیدار شدن در صبح های –

جنگ و خون ،

کدورت و دشمنی بیزارم

مرا با خود به خانه های دور از دلتنگی‌ ها ببرید

که کوچه هایش  پر از گرد و غبار و دود

مرا به شهر های پر از عشق و محبت ببرید

که هرگوشه اش دور از نفرت ها،

جدایی ها  ،

تنهایی ها  ،

و بی‌تفاوتی هاست .

از خانه ها تفت محبت بر می‌ خیزد .

در فقر،  ثروتمند ا‌ند

و در ناداری  ، سخاوتمند

در سفره ی خالی‌ –

محبت را با دلخوشی می‌ چینند

و لذت می‌ برند

آری عزیزان !

مرا به شهر خودم ببرید

من در شهر بیگانگان دارم می‌ پوسم

به من بگویید :

شهر من کجاست ؟

و در کدامین سرزمین است ؟

واضح است  که علاقه هما طرزی به سرزمین خاطره هایش بسیار عمیق است ، هرآنچه  را که از وطن با خود آورده ، یکدنیا شیون و ناله است . بسیار طبیعی است که هر انسان با احساس ، نظیر هما طرزی ، عزیزترین خاطرات خود را در سینه ی وطن به امانت گذاشته است .

به همین سلسله ، جهش های عاشقانه ی او ، در ترکیب کلمات تازه ، با دنیایی از ریزه کاری ها ، بسیار ماهرانه گره خورده است  که تپش های زندگی‌ و گرمی های احساس ، بطور محسوس ، در سر تا سر سروده هایش جریان دارد.

هما طرزی در سروده ای ( ثروت ) در برابر کسی‌ که دوستش دارد ، چنین میگوید :

رسالت من،

پرستش توست در تنگ ترین دقایق احساس.

ثروت بیکران من

محبت است که بی‌ صبرانه به تو هدیه کرده ام…

ای‌ کاش مرا در مجمر عشقت

میفشاندی ،

یا در زیر درخت خشکیده باغ وجودت

مرا آشنا می‌‌پنداشتی…

آشنایی  من با تو ،

افسانه ی است از یاد‌های گذشته،

و فردا‌های نا‌ معلوم…

ثروت مرا هدر مده،

از سکه‌های محبت من ،  بازارچه دلت را پر کن،

شاید در فرداهایت نباشم.

بسیاری شاعرانی استند که دل های شان از گرمی های گذشته تهی شده است. حرفی‌ برای گفتن ندارند . از کوچه های ادب دیروز ، چشم بسته عبور میکنند و بسان یک قاب بی‌ تصویر ، در کنار اتاق های متروک ، زندگی‌ را سپری مینمایند . این دسته هنوز نفهمیده ، شکست هاست که امواج دریا را زودتر به ساحل میرساند و صدف از شکستن ، گوهر خود را از دست میدهد. ما دیدیم که اینگونه عقب نشینی ها ، پیکر فرهنگ و ادب ما را سخت صدمه زده است. عشق ها به نفرت ها آمیخته شده و کودکان خوردسال ، در برابر یک مبلغ ناچیز ، بفروش میرسد .

هما طرزی از همه این مصیبت ها ی شرم آور زندگی‌ باخبر است ، اما بحیث یک زن با درد و با احساس ، با همه نجوا های تب آلود مردمش ، فریاد خود را  در داخل و خارج از زادگاه عزیز خود بلند کرده است . با وجود اضطرابات دنیایی که همه روزه پیش روی او قرار دارد ، صدای مادری را می‌ شنود که جگر گوشه ی خود را از دست داده است . کتیبه های خون آلودی را می‌ بیند که در اثر اصابت سلاح بیگانه ها ، اعتبار تاریخی خود را باخته است .

هما در گوش وطن خود زمزمه میکند :

ای‌ سر زمین همیشگی!

از عطر نمناک کوچه‌هایت هنوز مستم

وخیال  باد و غبار پر درد غروب‌هایت هنوز هم-

مو‌های پر موجم را به بازی می‌‌گیرد

باشد که ترا روزی با چشم سر بینم،

چون با چشم دل همیشه در کنار منی‌

در جای دیگر هما طرزی ، عشق را در زاویه های دیگری میکشاند و در برابر محراب اندیشه هایش زانو زده ، چنین میگوید :

پنجره آهنی

در کنار پنجره‌ ی خانه-

که ازلا بلای برج‌های آهنی شهر نیو یورک-

گیچ شده، به‌ بیرون نگاه می‌‌کردم.

به‌ گلوله‌های برف:

که پیکر خورشید را چون مادر پیر ،

که فرزندش را در آغوش کشیده-

و در سینه‌اش پنهان کرده.

و صدای نفس‌های باد-

مرا با خود به شهر یاد‌ها و قصه ها‌یم  می‌‌برد.

شهر کابل!

که زمستان‌هایش پر از برف،

و افق‌ها یش همیشه سپید بود.

رنگ فقر و اوج عشق همه جا حکم فرما بود.

تاریکی‌ چشمان مردم کابل

و سبزی چشمان مردم جنوب

که اوج زندگی مان شده بود-

مرا همیشه اسیر خود کرده بود.

اکنون دریافتم که من هنوز  به این اسارت می‌‌نازم…

ناگفته نگذریم که هما طرزی ، بخش دوم سروده های خود را بنام  )زمزمه های نیایش  (با یک جهش شاعرانه به عرفان و تجلیات حقیقت عالم پناه آورده و اندیشه های خود را در قالب سبک کلاسیک ، سیر داده است . وقتیکه از عرفان سخن میزنیم ، از عشق سخن میزنیم . اساسا رابطه یک شاعر و یک هنرمند با عشق پیوند ناگسستنی دارد ، و همه چیز با عشق آغاز میشود ، به صراحت گفته میتوانیم که مولانا جلال الدین بلخی ، بیدل لاهوری ، سنایی غزنوی و حافظ شیرازی و دیگران ، بیان عاشقانه هستی ا‌ند و آنها از روزنه ی عشق به هستی نگاه کرده ا‌ند و میدانستند که خداوند ، با خرد شناخته نمیشود و مولانا هر نوع خردگرایی منطق و استدلال را رد میکند و میگوید :

پای استد   لا لیا ن چو بین   بو د

پای چوبین سخت بی‌ تمکین بود

در معرفت نفس ، بزرگان نظریه ی سقراط را تایید میکنند که(هرکس که نفس خود را شناخت ، خدای خود را شناخته است .)

همچنین در مثنوی منطق الطیر عطار ، هم مورد بحث همین موضوع  ( جستجو ی خودی ) است .

هما طرزی به راهنمایی و گرمی شراره های عشقی‌ که در دلش زبانه میکشد،   به میخانه ی مولانا و حافظ پناه آورده و در سروده ی قطره های عشق فریاد میزند :

چون  قطره ها ی عشق که د رجویبا ر رفت

این  دل   نگر  که   د ر   طلبت   بار  بار رفت

ا نوار   تو   ز   روز   ا ز ل     د ر    وجود  من

چون کعبه جلوه ای تو به  چشم هزار رفت

فا رغ مبا د جان ( هما )  از خیال  د و ست

فکرش   بسا ن   برگ    گل   نو بهار   رفت

در سروده های ) زمزمه های نیایش  (می‌ بینیم که هما طرزی شاعر تصوف و عرفان است ، در خانقای اندیشه های خود ، شب ها با مولوی ، با بیدل،   با سنایی ، و با حافظ راز و نیاز دارد . زیبایی ها و تجلیات عرفان ، روان او را با عشق آشنا ساخته است. او به یقین میداند که در کرانه های این دنیای آشفته و نا آرام ، مردان و زنان بزرگی تولد شده ا‌ند و با آفرینیش ها و رسالت های خود ، چه در ساحات علم و دانش و چه در زمینه های فرهنگ و ادب ، دنیای خود را روشن کرده ا‌ند و عقیده داشتند جانی که دران زندگی‌ میکردند ، یک طلسم است ، البته خورشید باشد یا ذره‌ ، دریا باشد یا قطره ، در جوهر کاینات یک روح کلی‌ حکمفرماست و بدون شک آن روح کلی یا ذات مطلق ، ازلی و ابدی است . بیدل بر پایه ی همین فلسفه ، جوهر اندیشه های خود را استوار کرده است :

کدام قطره که صد بحر در رکاب ندارد

کدام ذره‌  که   تو فا ن   آفتاب   ندارد

به همین سلسله می‌ بینیم که شعر هما طرزی بازتاب زیبایی ها و پاکی هاست . واژه ها و کلمات در سروده هایش ، لبریز از عشق ، محبت و مهربانی است . در لابلای اندیشه هایش تپش شورمندانه ی قلبی را می‌ شنوید که در صحرای بیکران عرفان سرگردان شده است و در جستجوی زمزمه ایست  تا به همه انسان ها بگوید ، از اسرار کاینات همینقدر فهمیده اید که هیچ نفهمیده اید .در پایان  پرواز کوتاه اندیشه های نارسای خود را در فضای سروده های )زمزمه های نیایش(،  پیروزی ها و شگوفایی استعداد سرشار عاشقانه ی هما جان طرزی را بیشتر از پیش از بارگاه ایزد توانا خواهانم .

شمال کالیفورنیا ۲۰۱۲

تقریظ

به قلم :عبدلعلی‌ نور احراری

نام طرزی در عرصه ادب و فرهنگ و دانش کشور مان به حدی معروف و شناخته شده است که بی‌ درنگ مرحوم محمود طرزی پدر مطبوعات افغانستان را به خاطر می‌ آورد . هر چند کلمه) طرزی( تخلص شعری مرحوم سردار غلام محمد خان پدر محمود طرزی بوده است ولی محمود طرزی بدین نام شهرت و معروفیت بیشتری یافته است .

سردار غلام محمدخان طرزی در زمان امیر عبدالرحمن خان به هندوستان تبعید گردید . این مرد فاضل و ادیب و شاعر بلند پایه پس از مدتی رهسپار استانبول پایتخت خلافت عثمانی گردید . سلطان عثمانی به وی ارج و احترام گذارد و اراضی‌ زیادی در کشور شام به وی اهدا کرد که تا  آخر  عمر  با همه اعضا ی خانواده در آنجا می‌ زیست و در سال ۱۳۱۸ هجری قمری جهان فانی را بدرود گفت .  این شاعر والا مقام دارای دیوان قطوری است که شامل انواع شعر چون غزل و قصیده و قطعه و ترکیب و ترجیع بوده و به همت نواده اش جناب دکتر ننگیالی طرزی اخیرا تجدید چاپ شده است .

مرحوم محمد زمان طرزی پسر ارشد سردار غلام محمد خان طرزی بوده که به )خازن الکتب (شهرت یافته و  در خوش نویسی ختی نستعلیق مهارت زیادی داشته چنانکه نگارنده چند سال قبل )الهی نامه( پیر هرات را که دستنویس آن مرحوم بوده بطور فتو کپی به چاپ رساندم .

خانم هما طرزی ، این شاعره خوش قریحه باذوق و با احساس دختر محمد صدیق طرزی شخصیت فاضل و دانشمند ، و نوه مرحوم محمد زمان طرزی می‌ باشد که بذر شعر و ادب از ازل در زمین استعداد ش نهاده شده بود ، در عنفوان جوانی جوانه زد و با سرودن اشعار زیبا و آبدار و نگارش مضامین و مقالات و نشر آن در جراید ادبی افغانستان و ایران جایگاه خاصی‌ در جامعه ادبی کشور از آن خود کرد .

مجموعه اول اشعار او بنام )میلاد نسترن ها (انتشار یافته که بیشتر به سبک نوین یا نیمایی سروده شده . درمجموعه حاضر به شعر عرفانی روی آورده ، گویی از جام )مولانا( جرعه ا ی نوشیده یا رایحه ی مشک )عطار( به مشام وی رسیده که شعر وی رنگ و بوی و جلوه ی عرفانی بخود گرفته است .

بسا از اشعاری که در این مجموعه سروده شده و از عشق و عاشقی و معشوق و محبوب و می‌ و میکده و جام و شراب و ساغر و پیمانه گفت و گو میکند ، با الهام از اشعار عرفای پیشین  ، که در واقع از فرهنگ عرفانی زبان عربی وارد زبان فارسی‌ شده ، استعار گونه صورت گرفته است .

هریک از این الفاظ و عبارات در اصطلاح عرفانی از خود تعریف خاصی‌ داشته که به طور مجاز برای بیان حقیقت به کار رفته است .

حضرت مولانا عبدالرحمن جامی  در رساله عرفانی خود) لوامع (در شرح الفاظ و عبارات قصیده معروف) خمریه (ابن فارض مصری ، به هریک از این واژه ها تعریف خاصی‌ ارائه کرده ، چنانکه در شرح این بیت :

 

شربنا   علی‌  ذکر   الحبیب  مدامه

سکر نا بها من قبل ان یخلق الکرم

نوشیدیم  به یاد دوست (مدامه) یعنی‌ شراب را

مست شدیم به آن پیش از آنکه تاک انگور آفریده شود

حضرت جامی در  شرح الفاظ آن گفته است :

)الشرب (آشامیدن آب و غیر آن ، )مدامه (خمر شراب را گویند به آن اعتبار که شارب بر آن مداومت میتواند نمود .

)سکر (مست شدن است )الکرم (درخت انگور ، و جمله ی )سکر نا بها(  صفت )ملامه( است ، )من قبل ان یخلق( متعلق به) شربنا( می‌ گوید که نوش کردیم و با یکدیگر به دوستکامی خوردیم بر یاد حضرت دوست که روی محبت همه بدوست . شرابی که بدان مست شدیم ، بلکه به بویی از آن از دست شدیم ، و این پیش از آفریدن )کرم( بود که درخت انگور است و ماده شراب مشهور پر شرو شور :

روزی که  مدار  چرخ  و  افلاک نبود

و آمیزش آب  و آتش  و  خاک نبود

بر یاد تو مست بودم و باده پرست

هر چند نشا ن   زباده  و تاک نبود

————————-

خوش وقت کسی‌که می‌در این  خمخانه 

از خم    و   سبو   خورد    نه     از  پیمانه

صد بار اگر نیست  شود   عالم  و هست 

واقف   نشود    که   هست   عالم  یا نه

 

و در جای دیگر میفرماید :

همچنانکه جمال آثاری که متعلق عشق مجازی است ظل و فرع جمال ذات است که متعلق محبت حقیقی است و همچنین عشق مجازی ظل و فرع محبت حقیقی ، و به حکم )المجاز قنتر الحقیقه( طریقه حصول آن و وسیله وصول بدان ، زیراکه چون مقبلی را به حسب فطرت اصلی‌ ، قابلیت محبت ذاتی ، جمیل علی‌ الا طلاق عز شانه‌ ، بوده باشد و به واسته تراکم محبت ظلمانیه طبیعه ، در تیر خفا مانده ، اگر ناگاه پرتوی از نور آن جمال از پرده آب و گل در صورتی دلبری موزون شمایل …نمودن گیرد ، هر آیینه مرغ دل آن مقبل بر آن اقبال نماید و در هوای محبت او ، پر و بال گشاید اسیر دانه شود و شکار دام او گردد ، از همه مقصود ها روی بگرداند بلکه جز وی مقصود دیگر نداند .

از مسجد  و خانقه به  خمار آید 

می‌ نوشد و مست بر در یار آید

از هرچه نه عشق یار  بیزار آید 

او را  به  هزار  جان  خریدار آید

——————

د ر شعر مپیچ  و  د رفن ا و 

کز اکذب  اوست  احسن او

(مولانا جامی)

 

هر چند این نگارنده را یارای آن نیست که شعر به نقد گیرد و آن را سبک سنگین کند ، با آنهم احساس خود را در قالب سروده ای  که اگر بتوان شعر نامید گنجانیده و به پیشگاه این بانوی فرهیخته که هنر شاعری را از اجداد و نیاکان به ارث برده است عرض می‌ کنم .

سخنور و سخن پرور و سخن شناس هما ست 

جسور شاعر بی‌ ترس و  بی‌  هراس هما ست

تو   طرزیی که   به   طرز  نوین   سرایی  شعر 

کسی‌ که شعر نوین را دهد اساس  هما ست

تو شعر  تر   بسرا یی    به     شیوه ی   شیوا

کسی‌ که گردد از اشعارش اقتباس هما ست

شکست شیوه ی  شعر  کهن  نه آسان است

کسی  که ازتن شعر  بر کند  لباس  هما ست

برهنه     گویی    و   احساس     را   برانگیزی

کسی‌ که نیست در این عرصه اش  قیاس هما ست

سخن  به اوج   رسانی   و   معنی‌   بشکافی 

به قعر بحر معانی    گوه ر  شناس  هما ست

به  پاس   خاطر   تک   شاعر    جهان   آشوب 

اگر سپاس  سزد    لایق  سپاس     هما ست

سروده ی   که     بود   تار   و  پود    آن زربفت

به پیش  پاش  چو  اندازیش  پلاس  هما ست

به  هیچ   رشک   نیا ید    مگر  به   دفتر  شعر 

که آن  همیشه  به   پهلو  و در تماس هما ست

عبدالعلی نور احراری

فبروری ۲۰۱۲ ، فریمونت کالفورنیا

 

چند نمونه شعر:

 

کوچ پرندگان:

سروده های سپید که به عزیزانش اهدا نموده.

بنام یکتای توانا

 به خواهر عزیزم لیلا ملک  اصغر و روز هایی‌ پر از عشق و پر از مهر و الفت های جدایی ناپذیر .

 و برادران بزرگوار و  محترمم داکتر  زمریالی طرزی و داکتر  ننگیالی طرزی به یاد روز های خوش کابل،  در خانه ی پر از گرما و محبت های بی‌ پایان در زیر سایه ی پدر و مادر بی نظیر مان .

و به هر عزیزی که با  من در  دهه ی پر نور و پر از صفای ۶۰ و ۷۰ کابل زیستند و طعم راستین آزادی را چشیدند.

 یادش بخیر و جاودان باد

سپا س فراوان  از  پروفیسور  دکتر لطیفی   و نقد   زیبایش  بر  کتاب  ) زمزمه های نیایش( ، وبزرگوار محترم مسعود خلیلی از نامه  پر محبتش .

پیشگفتار :

 (کوچ پرندگان ) سومین گزینه ی اشعار هما طرزی است که در قالب شعر آزاد برای دوستان و عزیزان مهاجرش  در سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ سروده است .

نباید  فراموش کرد که هما نخستین سخنور زن افغان است که شعر آزاد را در افغانستان سروده و در ۱۹۶۹در مجله پشتون ژغ به  مدیریت استاد ناصر طهوری شاعر معاصر به چاپ رسانیده .

در سال ۱۹۷۰ نخستین جایزه ادبی شعر روز مادر را در دانشگاه کابل دریافت نموده ودر دهه ۶۰ و  ۷۰ اشعارش در مجلات و روزنامه های افغانستان چون پشتون ژغ ، میرمن، کاروان،  ژوندون ، ارد و،  و در کشور ایران در یغما،   سخن و اطلاعات هفتگی به چاپ رسیده است .

در سال ۲۰۱۱  نخستین گزینه ی اشعار آزادش به نام )میلاد نسترن ها( درکشور امریکا منتشر شدکه شامل نمونه هایی‌ از سروده های سال های ۱۹۶۹ تا ۲۰۱۰  او  می‌ باشد .

در سال ۲۰۱۲ دومین گزینه ی اشعارش به نام ) زمزمه های نیایش(در قالب غزلیات عرفانی در امریکا  به دست چاپ سپرده شد .

هما طرزی نخستین سخنور زن در تاریخ  ادبیات  فا ر سی ‌است که یک گزینه ی کامل عرفانی را به دوستداران شعر ارائه داده است .

هماطرزی در مورد کتاب پرنده های مهاجر چنین می‌ گوید:

(کوچ پرندگان ) مجموعه ی اشعار یست اهدا شده به عزیزانی که پاره های دلم هستند در دیار سرد غربت و دور از وطن .

این کتاب پیام آور عشق ها ، امید ها ، غم ها ، جدایی ها و درد هایست که  از دریای صداقت های اصیل قلبم تراوش کرده و بیانگر رابطه های پاک انسانیست که دوری های اجباری هم نتوانسته این پیوند ها ی راستین را دستخوش حوادث و دل های مانرا ازهم  بیگانه سازد .

این  کتاب پیام منست به تو،  به او ، و به شما که همیشه در دلم جا دارید و با گرمای وجود شما عزیزان در این دیار سرد غربت قلب تنهایم را گرم می‌ سازم .

این کتاب احساس راستین یک زن افغان است در سرزمین بیگانه و فریاد قلبیست که  در شهر خوبی ها با شما وصل شده ، با صداقت زیسته و در آزادی اندیشیده .

آری ما زندگان راستین دهه پر نور ۶۰ و۷۰  شهر  کابل که در فراز آسمان مان مرغ صلح در پرواز بود و نوای آزاد زیستن شهر مانرا پر نور و رنگین ساخته بود   .در شهری که آدم ها طعم واقعی آزادی را چشیدند ، با وقار زیستند ، آزاد سرودند و پاک اندیشیدند .

بگذار تا تاریخ ما را از یاد نبرد و بر دیواره هایش اندیشه های آزاد مانرا حکاکی و همیشه جاودان سازد.

هما طرزی

نیویورک ۲۰۱۲

 

نقد و بررسی (زمزمه های نیایش) ، مجموعه غزلیات هما طرزی

توسط پروفیسور دکتر عبدالواسع لطیفی

ویرجینیا ، دسامبر ۲۰۱۲

روزنامه امید در  دو شماره

 

خرم  آنروز  کزین  منزل   ویران  بروم

راحت جان طلبم و ز پی‌ جانان  بروم

دلم از وحشت زندان سکندر  بگرفت

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

معرفی دومین اثر پر رنگ و رایحه و مزین با غزلیات پر گهر بانوی فرزانه و شاعر زمانه ، هما طرزی را با همین شعر حافظ دربالا آغاز می‌کنم و می‌بینم که پرتو دلفروز سخن کهن حافظ شیراز درین سروده ی تازه هما طرزی درغزل زیبای (سرزمین خاک) او با تلالو و درخشندگی اینزمان منعکس است :

سرزمین خا ک

در  سرزمین خا ک  د گر  نیستم  مجا ل 

د ستم مگر رسد  به تو  و بینمت  جمال

روزی که من به سوی تو پر پر زنان روم

فارغ شوم ز شعبده و مکر و  این جدال

قا یم  تویی به ذات خود ای شاه  کبریا

فانی کجا و عرش تو و لحظه ی  وصال

لا یق   شود وصا ل  ترا بنده ی  سلیم 

 من نه امید و نیست مرا فرصت سوال

هرکس فزود دانش عقبی دراین جهان 

نومید کی‌ شود چو رسد در صف کمال

افزون نمای دانش خود را (هما) کنون

ناجی تراست رهبر و آن ذات بی‌ زوال

غزل های هما طرزی نردبان عشق ملکوتیست که او را با ابدیت پیوند میدهد و درین راستای پر از راز های درونی ، صدای تپش و ناله ی دل او را که هستی اش را با لایتناهی روبرو میسازد چنین میشنویم :

روز و شب در شهر  دل حیران منم

ا ز فراقت  چشم    تر ،  گریان منم

روز گا ران  ظلم  شد  بر  بنده   ات

تو مکانت عرش ، بین   ویلان  منم

خلقتم  د ر   اصل  ا ز    آن   تو بود

خا لقم   تو ،  پس  چرا نالان  منم

شهر   د نیا   محبس    ارواح  پاک

تا  شوم  آزاد   ازین  هجران  منم

گنج  هستی  در پناه  سا یه  ات 

با  ا میدی  کنج   این   زندان منم

د رد  دوری  پیر   کردم   ای عزیز 

عا شقم  با  درد بی‌  درمان منم

چون نپرسی از (هما)حال درون

صبح و شب با ناله و افغان منم

بهر حال قبل از نمونه نگاری غزلیات دیگر مجموعه ی ارزشمند و دل انگیز هما طرزی ، چند سخنی در راستای غزل و غزلسرایی که کوشش تازه ی این شاعر وطن در مسیر مشعل افروز ادبیات فارسی‌ دری بوده و خود نیازمند وصل خالق رضوان است ، با استفاده از منابع معتبر پژوهشگرانی  چون) دکتر رستگار( و) دکتر ورد (و آثار ادبی کهن و معاصر مختصرا برشته ی تحریر می‌ آورم . همانطور یکه دکتر رستگار راجع به غزل و مفاهیم و سیر تاریخی آن مینگارد ، )غزل یکی از مهمترین نوع شعرغنایی است ، و در لغت سخن موزون گفتن است در راستای حدیث عشق و حکایات معنوی و عرفانی و وصف زیبائی های معشوق…   ( گاهی‌ غزل تنها حدیث مغازله و عشق را در خود جای نداده، بلکه شامل مضامین اخلاقی و پدیده های حکمت و عرفان و امثال آن بوده ، و  گاهی‌ آمیخته با مدح نیز سروده شده است ، همچنانکه هما طرزی در(پروازِ عشق) خود میسراید :

پروازِ عشق

این   راه   وصل  جانا ، یک    قصه ی   دراز است                

                      هر گوشه و کنارش ، پر شیب و پر   فراز   است

مقصو د    تو یی   تنها ،     معبو د     تویی  تنها               

                     و ین  عا شق  افسرده  د ر  قبله و   نما ز است

یارب چه راه نور است، چشمان من به دوراست                

                     پا خسته ام  ز رفتن ، وین  یار ما  به   ناز است

اهر یمن    درونی  ،    آتش    به     جان    فزاید                

                    در شعله های آتش ، لطف  تو چون  ایاز  است

این کلبه ام حزین است ، بی‌ روی تو چنین است              

                    وین کعبه ی زمینی‌ ، بی‌ عشق تو مجاز است

جا نم     فدای     عشقت  ، عمرم     بپای مهرت                

                    این مرغک نگون بخت ، ازلطف تو چو باز است

بشکسته   پر  (هما) یت  ، پرواز   عشق  خواهد                

                    با ل  شکسته  دارم ، دستم به  تو دراز است

استاد همایی در مورد تحول صناعی و معنوی غزل چنین مینویسد:  )اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار غنایی و سروده های پر آهنگ عاشقانه بوده است ، که با الحان موسیقی تطبیق  میشد و آنرا اکثرا با ساز و آواز میخواندند.  بعضا تغزلات پی‌ آهنگ قصاید را به اسم غزل نامیده ا‌ند که تدریجا بصورت غزل مفرد ، نظیر غزلیات عراقی ، سعدی و حافظ پدیدار گردید (و این شیوه را در چندین  مصراع غزل( زاهد و عارف) هما طرزی نمودار می‌ بینیم :

زاهد و عارف

چون  عشق میان افتاد ، بس سود و  زیان  افتاد 

 وین زاهد    افسونگر    ، در   شک و  گمان افتاد

عارف که تمنا داشت ، بس مهر به  درگه  داشت

او  در    طلبش     حتی ،    در  دیر   مغان   افتاد

زاهد که به دستانش ، صد حیله ی پنهان داشت 

از  غفلت   این  مردم ، چون شعله  به جان افتاد

عارف  به   ره   پاکی  ، جان   داده  ی  درگه شد 

از    صحبت   آن  محبوب  ،  آبش  به  دهان افتاد

زاهد  به  تماشا   رفت ، ای   وای   چه بیجا رفت 

در    محضر   باد   غم  ، چون    برگ  خزان  افتاد

عارف به دعا برخاست  ، در مدح  و ثنا برخاست 

با صدق   دعا   بنمو د ،  چون   گوهر  جان افتاد

دکتر رستگار در شرح موضوعات متنوع غزل اینطور اشاره میکند  :  ( مجموعه ی افکار غنایی ، عاشقانه )مجازی حقیقی ) معانی عرفانی  فلسفی ، اجتماعی و اخلاقی عسرت و ایثار و فداکاری ، خداجویی،   حق طلبی در غزل پدیدار گردیده است  .  محرک شاعر در غزل ، احساسات و عواطف اوست. غزلیات حافظ و سعدی و وحشی سرشار از عواطف است (…در اکثر پدیده های شعری وقتی نام غزل در میان میآید  ، عمدتا منظور از تغزل است. یکی از چهره های درخشان درین پدیده رودکی است ، زیرا موضوع تغزلات رودکی عشق بی‌ پیرایه است ، سادگی ، شادی و صمیمیت و یک رنگی‌ در کلام او موج میزند و کلمات و جملات او در بیان زیبائی و عشق ورزی و وصف معشوق بسیار ساده و موزون است  و میگوید :

تا  آنکه   دلم   از   غم   هجرت   خون  است

شادی  به   غم   تو ام   ز غم  افزون  است

اندیشه  کنم     هر  شب     و   گویم  یارب

 هجران چنین است و وصالش چون است ؟

 

حال برگردیم به غزل زیبای هما طرزی که در همین پرده های پر نیایش و تمنا (به دنبالت) چنین می سراید :

یک   جمع   دنبال تو  شد  خانه   به  خانه

جمع   دگری    در  هوس   مکر و  فسانه

عابد  در  قلبش به ره  عشق  تو بگشود 

زاهد   پی‌  دنیاست  به صد  عذر و بهانه

مومن به خیالش حرم  کعبه ی جان شد 

مفسد به   تلاش  طرب  و لاشه  و  دانه

جاهل که   نبیند  به  جهان  نور   تو دایم

عاقل به دل از عشق تو پرداخت  خزانه

منکرکه به افکار  خودش   عشق  بورزد

 باشد سخنش  همچو  ذغن مرگ ترانه

 عارف بکشد  عربده ی  عشق تو  دائم  

مدهوش بود مست  تو ، درکنج و کرانه

دلشاد(هما) ازتو  بود تاکه جهان است  

چون نور خدا  هست درین خانه و  لانه

قطران شاعر آذربایجانی  با زبان شیرین به بیان مضامین بدیع  عاشقانه پرداخته و در اشعار اوست که برای نخستین بار تجرد معنوی ادبیات  غزل آغاز میابد و شعر بدرستی بسوی مضامین خیالی رو مینهد :

هرگه  که  من بزلف وی اندر نظر کنم

شادی و خرمی  ز دل خویش  بر کنم

گردد روان سرشکم و گردد  تپان دلم 

گردد نژند  جانم  و  گردد   خزان تنم

هرگه که دست بر شکن زلف او برم

برخویشتن ز حسرت و تیمار بشکنم

بی‌ تو  به   ز لف تو   نتوانم  نهاد دل 

بیتو چو موی گردم گر سنگ و آهنم

و هما طرزی با همین شیوه ی شیرین در غزل (نغمه عشق) میسراید :

ای  تو  در   شهر دگر   مونس   یاران  ، بنگر 

عاشقت  زجر کشد خسته  به  زندان ، بنگر 

شیوه ی مهر  و وفا نیست  چنین   دلبر من       

خنده  زن   تا  که   ببینم  لب و دندان ، بنگر 

روز  و  شب  فرقت تو خیمه  زند بر دل زار

چه   کشد این  دل بیچاره ز چشمان ، بنگر 

سوز  شب  آه  سحر  ناله  ی   زار  دل من

به کی‌ گویم که چه کرد آن شه شاهان ، بنگر

سخنم کی‌ شنوی  ای  تو سرا  پای جلال

نغمه ی  عشق  شنو  از دل  پنهان ، بنگر 

یاورا  اشک ( هما ) شاهد  هجر  تو کنون

لطفی از  دور  نما  بر دل   خواهان ، بنگر

 ***

پنجه ی   شور  جنون   پاره  گریبانم  کرد

باز سودای کسی‌ بی سرو سامانم کرد

دیده را شام غمت رخصت  اشکی دادم

آنقدر ریخت که تن غرقه ی  توفانم  کرد

سخن   روی   تو   با  او    بمیان   آوردم

رفت چندان زخود آیینه  که  حیرانم کرد

بخش دوم معرفی مختصر غزلیات پر بار و روحپرور هما طرزی ، این شاعره ی فرزانه ی افغان را که در غزلسرایی پیشقدم زنان شاعر در راستای معنوی و عرفانی می‌باشد ، باهمین چند مصراع از ملک الشعرا عبدالله  قاری  رحمه الله  علیه آغاز کردم تا طلیعه  درخشانی باشد به مفاهیم این غزل “هما” که در سروده (فکرتو) اش چنین میخوانیم :

فکر تو

فکر تو در تار و پودم ،  رشته ی   از  جان شده   

عطر و بویت در نهادم ،  این چنین  پنهان شده

مردمان در شور مستی ، از قضا با  سیم و زر

  مردمان چشم   بنگر ، هر طرف   نالان   چنین 

هر کجا   دنبا  ل دنیا ، خلق بین  حیران  شده

تابه کی‌ پنهان نمایی، جلوه ات ازخلق و ناس

گمرهان   در اوج مستی ، دور  از یزدان شده

د ر  بدر   دنبا ل   دنیا ،  ما ل    دنیا   د ر  فرار 

من  قرار  از  یار دارم   ، او   مرا  ایمان  شده

تا که شاه  ما به دوران  سرور شاهان  شده

این (هما)در پای معبود همچنان افتاده است

زانکه قلبش پر ز نور از جلوه ی جانان شده

هما طرزی در گرایش شعری اش به غزل خود چنین میگوید :   ( غزل را در راز و نیاز با معبودم زیباتر و رساتر یافتم ، چون آهنگی که در غزل است ، باعث هیجاناتی در روح میگردد که در توصیف نگنجد )

و استاد قیوم قویم راجع به غزلیات ملک الشعرا ( قاری ( چنین ابراز میدارد )  :با اینکه بخش عمده ی غزلهای قاری به شیوه کلیم  بیدل ، صائب و طالب آملی سروده شده است ، بخاطر سادگی و روانی ، میتوان آنها را حد فاصل میان سبک هندی و دوران معاصر قرار داد. غزل های قاری از جهت داشتن آرایشهای شعری و کاربرد زبان در محور های جانشینی و رنگینی  بیان ، در اوج خود است ).

بهر حال دکتر رستگار در ضمن پژوهش گسترده در قلمرو شعر چنین یافته است که گروهی  از شاعران در کنار دیگر اشعار و غزل های خویش به غزل سنتی‌ نیز تفننی داشته ا‌ند و چهره های تازه در غزل نمودار ساخته ا‌ند که هم از لحاظ مفاهیم غنایی تازه است و هم ازحیث شیوه ی تعبیر و بیان ، در غزلیات با گونه هایی‌ از عشق و احوال عاشقانه روبرو می‌ شویم که نه تنها مفاهیم غزل را بهم می‌ پیوندت و گونه ی یک دستی به غزل میبخشد و تخیل درین غزل ها قوی است ، بلکه زبان وآهنگ نیز در آنها جلوه های تازه و خیال انگیز دارد. این دسته شاعرانی هستند چون توللی ، سیمین بهبهانی ، نادر نادر پور …

راستی‌ در راستای این پژوهش دکتر رستگار ، جا دارد که شاعره و غزلسرای فرزانه وطن عزیز خود هما طرزی را با رویت این سروده اش زیر عنوان (پیچ و تاب)نام ببریم :

پیچ و تاب 

فریاد   دل   بلند   است ،  ای  یار دل  نوازم            

چون شعله  بر فروزم ، در  سوزم  و  گدازم

درغم چه سوز و ساز است، این راه پرفراز است   

 من  خادم   گنه    کار ، در شیبم   و فرازم

در دل فسانه هاییست، در غم بهانه هاییست         

دورم     ز  مهر  وصلت ، با   ناز  تو  بسازم

دشمن به کام خویش است، مارا  دل پریش است          

در     غربت     دیارت  ، در     آرزوی   نازم

چون مهرتو گران است، وصلت  امید جانست            

در پیچ و تاب زلفم ، چون   وزنه  در ترازم

مهرت به دل فزون باد، گویم چه سان  و  چون باد 

 من غرقه درجمالت، چون قبله در نمازم

عشق تو بس عجیب است ، یکتا و بی‌ رقیب  است

من آن (هما) ی نازم، ای عشق دلنوازم

و در همین راستا غزل سیمین بهبهانی را می‌ خوانیم :

ستاره یی  تو  به چشمم  شرار  می‌ پاشد

فروغ     ماه     به     رویم    غبار  می‌ پاشد

خدای را  چه  نسیم   است اینکه بر تن من

نوازش      نفسش       انتظار     می‌ پاشد

خروش  رود  چنا ن   میل   بوسه    میریزد 

سکوت کوه  گران  شوق   یار   می‌  پاشد

چه سود از این همه  خوبی که بی‌ تو خاطر من 

 غبار غم    به    سر     روزگار   می‌ پاشد

 

و غزل زیبائی هم از پژمان :

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم

ما هم   اسیر  طره ی  جانانه بوده  ایم

ما هم چون  نسیم سحر در   حریم باغ

روزی   ندیم  بلبل   و  پروانه  بوده  ایم

ما هم به روزگار جوانی  ز شور عشق

عبرت سرای  مردم   فرزانه  بوده  ایم

بر کام خشک  ما  به  حقارت نظر  مکن

ما هم رفیق  ساغر و  پیمانه بوده  ایم

و اینهم چند مصراع از غزل رابعه بلخی :

عشق او  باز  اندر   آوردم   به بند

کوشش   بسیار    ناید   سودمند

عشق    دریای      کرانه    ناپذیر

کی‌ توان کردن  شنای  هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس  که  بپسندید   باید  نا پسند

توسنی   کردن  ندانستم   همی  

کز   کشیدن   تنگتر   گردد  کمند

 

معرفی مجموعه ی غزلیات (زمزمه های نیایش)  هما طرزی را که با تقریظ های ارزشمند ادباو دانشمندانی چون دکتر روان فرهادی ، میر عبدالسلام شایق   فراز ، یوسف کهزاد ، عبدالعلی احراری  و ناصر طهوری، در ۲۳۴ صفحه در دستگاه )موریس پوبلیشینگ( بچاپ رسیده است ، با آرزوی صحت و سعادت و بختیاری و انتظار سروده های دلنشین بیشتر شاعره ی عزیز ، با این غزلش که (غافل) عنوان دارد خاتمه میدهم :

تا روح   اسیر  تن  شد ،  بی‌ خانه    و   وطن   شد   

بلبل به    دام   افتاد ، بی‌   سوسن  و  سمن شد

جایش    به آسمان   بود ، در  عرش   لا مکان بود  

 اکنون  فتاده    بر خاک  ، داخل  به  این لجن شد

از یاد حق شده دور ، سرکش  شدست و مغرور  

یادش   برفت     تا کیست ، مقرون  این بدن شد

با نفس همنشین گشت، مغلوب و پر ز  کین گشت

غافل از این زمین گشت ، بی‌ گلبن  و چمن شد

از عرش  ناله   بر خاست ، کای  گمره  سیه کار   

 یادت   رود   که تا کی‌ ، این قصه بس کهن شد

تو روح   صاف    و   پاکی ، نزدیک     یار    خاکی     

هشدار   ذات   پاکت  ، با   خاک  هم  دهن  شد

بیدار  شد  (هما)  یت  ،   چون   دید  جای  پایت

پرواز کرد    آغاز ،  در   عرش    و   در  دمن شد

***

نامه مسعود خلیلی

خواهرم هما

کتاب اشعارت را بدست آوردم . زیبا رویان ِ گلهای ِ غزلیاتت ، روح فسرده ام را گلستان و زلف ِ مشکسای ِ سخنانت، دل ِ پژمرده ام را بوستان ساخت . معانی ِ زیبایش زینتگر ِ ا ین کهن ــ طاق ِ متروک که دلش میخوانند ، گردید.

“حرف حرفش ” مدهوش دیدن دوست ، با چشم اشکبار است” و بیت بیتش ” رقصان میان مستان ، در عشق کردگاراست.

تا سپیده دمانش خواندم و در تار و تار ِ جانم حس کردم که هر غزلت ” داغی ز هجر دارد ، اندر درون جانش” و بویی ز وصل دارد در گلخن روانش . دعایت کردم و گفتم رحمت به شعرتو که درین زمستان ِ سوزان پر ازدرد و حرمان ” بوی باران ، عطرنسرین، رنگ یاس” ارمغان ِ دلهای ِ لرزان وطنداران بینوای کشورت میکند که متاسفانه هم اکنون لمحاِت ِ زندگی شان درد است و حسرت است و غم است گداز و سوز و لحظات هستی شان آغشته به خون ِ تیغ ِ متعصبانه و کور کورانه ی ِ طالبان ِ خدا نشناس ِ بیگانه پرور است. و باز هم آفرین بر شعر تو که درین ژرفای ِ غم و درد، عشقی سرشار ازآرزو ها و امیدهای بی پایان برای مردمش میافریند. همسرم با من یگجا مطلع آقای احراری را که درمدح ِ تو سروده است مقطع ِ نامه خود میسازیم . ” سخن طراز و سخن پرور و سخن شناس هماست .

با محبت . مسعود خلیلی

بیست و هشتم قوس

سیزده صد و نود و یک

دکتر روان فرهادی

سن رامون – کلیفورنیا

 

پس از (میلاد نسترن ها)و (زمزمه های نیایش)،  اینک شاعره ارجمند ما هما طرزی (کوچ پرندگان )را که بیشتر شامل اشعار سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ اوست ، درین سال ۲۰۱۳ و نوبهار ۱۹۹۲ به هموطنان خویش تقدیم کرده است  ( محل چاپ امریکا ، تعداد صفحات ۳۲۴ )

هما طرزی در سومین  مجموعه  شعر میکوشد دریچه شادمانی را بروی خود وخوانندگان خود باز نگهدارد تا  آنکه ببینند ، رنگین کمان امید را ، بالهای عشق را ، رنگهای  دل انگیز را ، آسمان های صاف را ، باغچه های امید را و لاله های سرخ را و بشنوند خند ه های  خوش را ، قصه های عاشقانه را  ، شر شر باران را ترنم مرغکان  را …

هما طرزی آرزو دارد دریچه اندوه را بروی خود و خوانندگان ببندد تا نبینند باغچه های غم را ، روز های بی‌ خورشید را ، دیوار های فروریخته را ، ابر های تاریک را ، زمستان های سرد تنهای را ، دشت های خشکیده غم را ، مرداب های یخزده نا امیدی را ، و علف های هرزه را در باغ وجود تیره روز ها ، و برف های پیری را ، و تا آنکه نشنوند رگبار مرگبار گلوله ها را ، تندر بی‌ رحمی ها را ، و آرزومند است خودش و مردم وطنش ، نجات یابند از فلاکت و مرض ، از نفرین زمان ، ازسکوت ابدی  ، از هجوم خرافات ، از باور های دروغین و اندیشه جنگ .

هما طرزی برای همه سروده است ، مگر هر یک پارچه شعر را درین مجموعه به شخصی تقدیم کرده است ، خواه آرزوی آنکه با او ارتباط و آشنایی دارد ، خواه به پاس اینکه قدر دان اوست   .پارچه شعر به مادر و به پدر تقدیم کرده است و به هر برادر و خواهر و به انانیکه با کمال اخلاص نزد خود به خاطر دارد )و نام مرحوم استاد سرآهنگ و مرحوم رحیم بخش را در جمله می‌ یابیم   (یعنی‌ که این مجموعه سرشار از محبت به خانواده ، دوستان و اهل خدمت به وطن است ، و نیز اهل جهان و در سرمنزل ، غرض تسلیم به درگاه پروردگار . هما طرزی تصمیم گرفته است تحمل درد ها و اندیشه ها را پذیرا باشد و لبخند را از یاد نبرد و آرزو مند است در دفتر عشق ثبت نام کند و در صف نیایشگران یزدان باشد .

روحانیت و ایمان و خداپرستی را با اخلاص ستایش کرده است چنانکه در صفحات ۲۷۶، ۲۶۵، ۲۲۸، ۲۴۴، ۲۳۹، ۲۲۶، ۲۲۰ و در چندین صفحه دیگر ، و در صفحه ۲۵۹( که آنرا از روی لطف به این نویسنده که دوست پدر مرحومش بودم تقدیم کرده است ).

چند نمونه شعر:

ستاره

                   به همسر عزیزم 

در شب قیرگون پیری

چشمان شبرنگت هنوز –

                            به درخشش دو ستاره است

در پس پرده ی شفاف و شیشه یی…

و آسمان من –

            چون سال های جوانی

هر روز با آفتاب لبخندت ،

بیدار می‌ شود

و با شمردن ستاره های الماسی چشمانت ،

به خواب می‌ رود

چون کودکی –

             در آغوش گرم مادرش …

 

نیویورک ۲۵ فبروری ۲۰۱۱

 

بهار زیر برف

                              به زمستان  های سرد کابل

به بهاران می‌ اندیشم

و به روییدن  خوشه های امید

در شاخه های خشکیده ی درخت زندگی‌

در دشت های دور دست حسرت ها

که در زیر برف های پیری ،

با قامت خمیده ،

ترا صدا می‌ زنند

و با چشمان خواب آلود

هنوز در بدرقه ی روز های از دست رفته-

نشسته ا‌ند تا شاید ؟

انتظارشان را پایانی باشد …

در انتهای امید های کاشته شده –

در پهنای خیال …

نیویورک ۷ فبروری ۲۰۱۱

 

نوید سحری:

غزل های کلاسیک عرفانی که برای خدا سروده.

بنام ذات یکتا و بی‌ همتا

تقدیم به پدر و مادر دانا و با محبتم که عشق خدای حقیقی را به من آموختند .

به خواهر بزرگوارم حفیظه ابوی و برادر محترمم روح الله طرزی .

به همسر عزیزم داکتر اسکندر رستگار و همراهی های پر از صفایش .

سپاس بی‌ پایان از استاد لطیف ناظمی و نامه پر از صداقتش.

تشکر صمیمانه از استاد آصف فکرت و سفر پر از صفایش .   

وبه استادان ادب وفرهنگ کشور :

عبد السلام شایق فراز

داکتر روان فرهادی

 یوسف کهزاد

ولی سرخابی

عبدالعلی نور احراری

داکتر عبدالواسع لطیفی

 پیشگفتار:

غزلیات این گزینه ثمره عشق صادقانه به پروردگار حقیقی  و لایزال است که ذره‌ اش در روح هر بنده یی موجود و در اثر  توجه  و تمرکز  منتهی  به شناخت خود و آن یکتا میگردد .

باری دوستان مرا همراه  با شعر آزادم شناسائی کرده و از اشعارم لذت می‌ برند و عده ای کثیری هم غزلیات  عارفانه ام را می‌ ستایند . از آنجا که نظر هردو دسته برایم عزیز است و قلب عاشقم ،   عشق را در تمامی کائنات جستجو میکند و به دنبال آن اثر بی‌ بدیل پروردگاری زمین و آسمان را سیر میکند ، در گزینه کنونی سخن  از عشق یکتای تواناست و راز و نیاز بی‌ آلایش یک زن افغان در غربت سرای پر تلاطم غرب .تا باشد که صدای راستین عشق معنوی  بگوش دلهای عاشق و شیدا برسد .و لحظه یی از دنیای وسوسه گرای مادی فاصله گیریم و به نیایش آن یکتا بپردازیم،  یکتایی که جلوه اش بر تمامی کائنات محیط و وجودش در همه جا محسوس است،  فقط دیده ای حق بین میخواهد تا او را شناسائی کند . باید اضافه کنم که از دیدگاه صنعت شعری همیشه شعر سپید و آزادم را بر غزل های مقید به وزن و قافیه ترجیح میدهم و این مطلب را در کتاب زمزمه های نیایش هم تذکر داده ام .

هما طرزی

نیویورک

  سیری‌ بر کتاب های میلاد نسترن ها ، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان توسط پیش کسوتان نامدار فرهنگ ما :

 استاد لطیف ناظمی

استاد آصف فکرت

 نامه ی سرگشاده یی به هما طرزی

 سه گزینه ی  پرداخته هایت را که فرستاده بودی ؛ گرفتم ؛ خواندم و آفرینت گفتم؛ آفرینت گفتم که در هجرت دیر پای ینگه دنیا ، هنوز هم به فرهنگ پر بار خویش دلبسته ای؛  هنوز هم پیوندت را  با الهه ی، شعر نبریده ای  و هنوز هم شیفته ی زبان خویشی. با خواندن سروده هایت بار دیگر ترا در آن سوی سالها جست و جو کردم . به چهل سال پیش از امروزبازگشتم و  دختر جوانی را دیدم که هر از گاه، شعر هایش را زیر بغل  می زند و به رادیو می آوردتا در ماهنامه ی رادیو انتشار یابندو مخاطبانش را شگفتی زده سازد.آخر در آن روز ها،آن گونه که تو می نوشتی سنت شکنی بود؛ خطر کردن بود و خلاف جریان آب شناکرد ن. بیشترینه شاعر زنان ما در آن سال ها نقاب سیاهی روی حس و عاطفه ی شان کشیده بودند تا جامعه ی واپس مانده ، از نفرت ونفرین شان، دست بردارد. دروغ می گفتند؛ حرف دل شان را بر زبان نمی آوردند تا تازیانه ی شماتت و نفرت ،شانه های خاطر  شان را نیلگون نسازد.آنچه را که حس می کردند؛ نمی نوشتند و هرچه می نوشتند حس و خواست شان نبود، نه میراثدار رابعه ی بلخی بودند و نه مرده ریگی از مهستی و  فروغ در شعر شان بود. سروده های بیخون پاره یی ازاین  شاعر زنان ،نشخواری از شاعر مردان پارینه بود و تکرار صدای های تکرار شده در رواق فرسوده ی تاریخ. تو از گلوی دیگران فریاد نمی زدی. صدای تو از خودت بود؛ صدایی که در آن خود سرایی شاعری را گواه بودیم .  تو همواره خود را می سرودی؛ بی هرگونه پنهان کاری.یادم می آید در همان سالها در یکی از سروده هایت نوشته بود ی: ( من منفجر می شوم ؛ من منفجر می شوم) و متولیان ادبیات با تمسخر به این گفته ات خندیده بودند . من در همان زمان، آنان  را به دو گفت و گوی (فروغ  فرخزاد) رجعت داده بودم که گفته بود: « به من چه که شاعر فارسی زبانی کلمه ی(انفجار) را در شعرش نیاورده است . من از صبح تا شب به هرطرف که نگاه می کنم می بینم چیزی منفجر می شود. من وقتی می خواهم شعر بگویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت کنم

تو در همان فضای هول و هراس بی باکانه، فریاد می زدی.

 

ای مرد!

در سیاهی چشمان مست تو،

صدها هزار شام بهاری پنهان شده

…..

آن لحظه یی که جان من وتو

در هم نهان شوند

وین جسم های غمکش  و افسرده و کهن

با این همه هوس ،

با این همه نیاز ،

محو زمان شوند

من عشق را برای تو تکرار می کنم

 (تکرار می کنم ، کابل، ۱۹۷۱)

  تو آن سالها با چه صداقتی می نوشتی که:

….

و من و تو،

           که در آمیزش با باران

بدن های تر مان را

که با حریری از شرم پوشیده است

چون کودکان بی پناه

به دامن خانه پناه داده ایم

و لباسهای نازک

که ما را با تنگی عشق در آغوش گرفته

در تنگ بودن ایام

تنگی لباس را حس می کنیم

اما از ترس گناه

 در شرم خانه

خواستهای مان را

در التهاب نگاه ها

پنهان می کنیم

(شعر شرم گناه، ۱۹۷۲)

 

تو در شعر  ( پنجره  راباز کن) در سال ۱۹۷۲ سروده بودی:

 

من بهارم

که با زمزمه ی تازه یی

بر پشت پنجره ی رؤیاهایت ایستاده ام

پنجره  راباز کن

و به آغوشم بگیر

می خواهم در نخستین روز بهار

نخستین بوسه ی سال را به تو هدیه بدهم

  تو از این گونه بسیار سروده بودی. تو صدای رهایی زن  در قفس بودی ،تو از زبان زنان در بند ی سخن می زد ی که فریاد آزادی در گلوی شان خشکیده بود و بیرون زدن احساس زنانه ی شان از درون سینه گناه می نمود .دریغا که ازآن همه نعره  و فریاد،در نخستین گزینه ات ـ  میلاد نسترن ـ جزچند تایی بیشتر نیست.

 آن سالها سروده هایت را که می خواندم؛ می پنداشتم که ( ترانه های بیلیتیس) را زمزمه می کنم و صدای (سافو )را می شنوم از آن سوی سده ها.

خجستگی تو درسالهایی که  به نبرد با سنت های پوسیده برخاسته بودی ؛این بود که پدر در کنار توچون کوهی ایستاده بود و از این  گونه سخن  زدن ،بر حذرت نمی داشت؛ بل پشتوانه ی برای تو و صدای توبود.

تو می دانی هنگامی که فروغ فرخزاد شعر (گناه) را نوشت؛ پدر ش اورا از خانه بیرون راند و فروغ زندگی  تلخ ودشواری را در تنهایی و تنگدستی ازسر گذشتاند. اما آن سالها که تو می خواستی از خود بیگانگی رهایی یابی ؛ پدردر این راه دشوار گذار،یار و یاور تو شد ؛چرا که او آزاده مرد اندیشمندی بود که خود با ستنهای پوسیده ی روزگارش، سر سازگاری نداشت.

هنگامی که غربت ترا بلعید . حس دیگری  هم به سراغت آمد. چون به پشت سرت دیدی پلهای شکسته و فروریخته را نگریستی و در درون شعرهایت گریستی و حسرت به گذشته دامن جانت راگرفت ،تو دست شعرت را به دست این حسرت  ها سپردی.ـ   آری پرداخته هایت از سال(۱۹۹۹) بدین سویک نوستالژی تلخ و ناگوار است ـ حسرت دیدار کابل ، حسرت به گذشته های سبز  ، حسرت سرزمین و زیبایی های از کف رفته ،حسرت دوستان گم شده . اندوه خاموشی  مادر ،  پدر وآدمهایی که برای همیشه رفته اند و یا دیگر در کنارت نیستند،  تو این مضمون ها را به دامن شعر هایت ریختی ازاین  رو در این سالها، همواره  در خود وبرای خود گریسته ای :

 برای خودم می گریم

برای دستان خسته ام که توانی در آن نیست

(خورشید رفته،۲۰۱۲)

تو در غربت  هم در سرزمین مادریت می زیی .  در سالهای پسین  تو در نیویورک نیستی ؛ کابل جغرافیای رؤیایی تو است. ـ مسکن باور هایت وبهارهایت  ـ با آن هم در این سال ها عاشقانه هایت همواره سربلند می کنند و رهایت نمیگذارند.

 عاشقانه هایی که تصویرهای خیالت شور انگیز شان ساخته اند:

پستان های عشق،

                از شیره ی هوسها بارور اند

ونفس های گرم تو،

 برمرمر خشکیده ی تنم،

 رطوبتی جان آفرین به ارمغان آورده است.

(هوس،۲۰۰۱)

و یا:

تن های مان

چون ماهیان بی فلس

در بستر مرطوب خواستن ها می لغزند

و آفتاب عشق در وجود مان شعله ور اند

(بستر مرطوب ، ۲۰۰۱)

تو از پس سالهای گمشده،  تاریخ تولد عشقت  را نیزبه یاد مخاطبانت می آوری وچنین  صادقانه اعتراف می کنی:

 

۱۷ جدی!

عقربه ی ساعت را کشیدم به عقب

دیروز ها را مرور کردم

امروز ها را به آغوش کشیدم

و به فرداها خوش آمد گفتم

 …

بهار ۱۳۴۸

که طعم عشق را برای اولین بار

مزه کردم …

آن روز تولدم بود

           در سرزمین عشق

  ( تولد من،۲۰۱۰)

 

 بیماری زمانه را کمبود عشق می دانی وفریاد می زنی:

اگر عشق را به من هدیه کنید

با خودم آشتی می کنم

( آشتی، ۲۰۱۰)

 هنگامی که شنیدی صنوبر سبز عشق را از بیخ برکنده اند؛ همجنسانت را در پای دیگدان ها رانده اند و ساز هارا به دار  هاآویخته  اند  بایدکه  چنین مویه می کردی:

 انگشتان عشق را بریده اند

تا نتواند تصویر زیبایی را بکشد

(زمستان،۲۰۱۰)

تو مپندار که من  به شعر هایی صحه می گذارم که در چنبر غرایز در گیر مانده اند. نه این طور نیست  من تنها ازجرأت و جربزه آن سالهایت سخن می زنم که در آنروزگار، بی هراس خود را می سرودی و از عشق می گفتی  ؛سالهایی که عشق و شعر در تو (حکاکی) شده بود.

 در قربت  اگر کلامت  ستایش  های عاشقانه است ولی در غربت گاهی به  نیایش  عارفانه بدل می شود ؛از همین  رو قالب غزل  رابرای این نیایشها برگزیدی.من شعر های آزادت را از غزلهای نظم گونه ات  بیشتر می پسندم. تو می توانی در قالب آزاد هم به نیایش رو کنی  و خوب هم از عهده اش بدر آیی اگر باور نداری  برو  شعر (زلال دلها) را بخوان که خدا را( در زلال دلها شناسایی می کنی) و شعر ( تقدس) خویش را باز خوانی کن که این گونه آغاز می یابد.

دهانم را با آب سکوت شسته ام

تا شاید بوی تقدس دهد

لبهایم گویای عشق است

در چاه بی آب ویرانه ها

 ودر پایان همین سروده می خوانیم:

 در لباس آدمیت،

هاله ی پریان آزاد را در آسمانها دیدم؛

و صدای بی فریادم را شنیدم؛

و به آهنگ نا هنجار آدمها گوش ندادم.

 تقدس عشق را فقط او می دانداآآآ

 او که در همه جاست

 و با همه کس است

و همیشه پنهان از نگاه ها ما را بدرقه می کند

تو  با آن هم  همواره سرود عشق را سر دادی .عاشقانه هایی را که به همسرت نوشتی شاید که  هیچ شاعر زنی به همخانه  اش نسروده باشد.  مخاطب برخی از سروده هایت در کنار توست که همواره عاشقانه به خویش  فرا می خوانیش:

خط سرمه را امشب عمیق تر به چشمانم کشیده ام

لبهایم را به رنگ گلبرگ ها سرخ

                                       دشت های فراموش شده آراسته

 درگردنم مروارید های غلطان را با الماسهای درخشان

                   آویخته ام

شانه هایم خالی از پوشش

به نجابت بال های فرشتگان نجیب

و لباس خوش رنگم

که با لایه های حریر های تابداروپر چین

                                            بدنم را به آرامی

                                                           نسیم های ملایم

                                                           نوازش می کند

سراپایم غرق در عطرهای جادویی بهاریست…

تا شاید گذشته هادو باره برایت زنده شوند

(آراستن، ۲۰۱۰)

 

 من برآنم که درقالب های آزاد« شعر سپید »؛ دستت بازتر است و زنجیر افاعیل عروضی و قافیه وردیف و تساوی مصراعها ، آزادی بیانت را وا نمی ستانند ؛حتی این شعر ها از نیمایی تو هم زیباتر اند. هرچند گاهی به ورطه ی نثر میلغزند ولی صور خیال دلپذیر شان همه جا سر بلند می کنند.

 می دانی که در شعر عروضی مجال اندکی برای پرواز های دور دست است. در این تنگنا، برای هنجار گریزی، آشنایی زدایی،واژه گزینی ، معادل یابی های تصویری، هم آوایی های حرفی و واژه یی ، جست و جوی ابزار های بیانی و دیگر شگرد های شاعرانه، دست شاعر اندکی بسته است .

زبان خامه ات در شعر های  آزاد،زبان تصویری  است و من می پندارم که شعر چیزی نیست جز کارکرد زیبایی شناسانه ی زبان. پس مهم این است که  شاعرچه گونه می گوید ؛نه این که چه می گوید.زبانت در سروده های آزاد،استعاری و کنایی است و این مهمترین ویژگی شعر است.  مگر نزدیک به یک هزار سال پیش از امروز ( صاحب قابوسنامه) به فرزندش سفارش نکرده بودکه:

« بی صناعتی و ترتیبی شعر مگوی که شعر راست ناخوش بود …اگر خواهی که سخن تو عالی نماید بیشتر مُستعار گوی».

در دفتر (کوچ پرندگان)  افزون بر این که  از عشق سخن زدی ؛هر لحظه از کابل هم زمزمه کردی ؛از هجرت تلخ و گزنده ی ما نوشتی ، از غربت شکوه سر دادی؛ با  تنهایی  هم نفس گشتی ؛از سالخوردگی نالیدی؛از جنگ و ویرانی نعره کشیدی ؛،از تباهی و زوال گفتی ؛ ازمرگ ارزشها روایت کردی؛ از (عینک دروغ بیگانگان ) یاد کردی و از دکانداران دین . بیشترینه  سرودهایت  را هم سخاوتمندانه به دوستانت بخشیدی وبه اهالی شعر و سخن .

سپاس بر تو که قلبت به خاطر عشق می تپد و به خاطر سر زمینت و به خاطر مردمت . سپاس به:

زنی که آنجا حمام آفتاب می گیرد

و گیسوانش را با نور عشق شانه می زند

گلهای نسترن را ،

بر شانه اش کاشته.

ودر گودی چشمانش،

 امید موج می زند.

و در لطافت دستانش، 

قلم ها را به رقص آورده

 

لطیف ناظمی

فرانکفورت،۳۲۰۱

نگاهی به شعر هما طرزی

 بیان عشق و احساس سخنوری از سرزمین سیندخت

  دوستانی که پیشنهاد رفتن به کابل می نمودند و از نگارنده می شنیدند که: نه نمی شود و نمی روم، با انتقاد سربسرم می گذاشتند که با همه ادّعای دلبستگی که به کابل دارم و آن را زادگاه روح و شهر زیباییهای زندگی خویش و خاستگاه شیرین ترین خاطرات سالهای جوانی می دانم، چرا این همه فرصتها را از دست می دهم و آهنگ  دیدار دوباره یی از کابل ندارم. پاسخ من همیشه این بود که من از هر سنگ و هر کوی و هر درخت و هر جوی کابل یادی شیرین و خاطره یی رنگین د ارم و هرگاه به گنجینۀ یادهایم برمی گردم و به آیینۀ دلم می نگرم، همۀ آنهارا می بینم. آن سنگها که برآنها می نشستیم و آن آبها که  خرامش امواج آنها را مشتاقانه دنبال می کردیم. آن آسمان صاف و آبی که صفای دلهای مردم کابل را داشت، آن درودها، مانده نباشی ها و زنده باشی ها که ماندگی را می کاست و زندگی و نیرو می بخشید. گاهی حتی همان گرد و خاکی که از کوچه های کابل بر صورتمان می نشست و ناگزیرمان می ساخت که چشمها را ببندیم و امروز هم که یاد می کنم، چشمانم را می بندم، امّا نه با این تصوّر که از گرد کوچه آزار خواهم دید، بلکه می خواهم تخیّل نمایم که آن گرد و خاک چه زیبا از کف کوچه برمی خاست و چه زیبا تر بر روهایمان می نشست.  همیشه می گفتم نمی روم زیرا می ترسم آنچه من می دیدم دیگر نبینم و به جای آن چیزهایی ببینم که آن خاطره ها و آن یادها را از ضمیرم نهان سازد.

 امّا یک روز همسفری خوش سفر و حسّاس، با حافظه یی بسیار قوی، میزبانم شد و بدون اینکه از من بپرسد که آیا حال و حوصلۀ سفر را دارم و یا می توانم با او همسفر شوم  دستم را گرفت و مرا به آن شهر و دیار برد.

میزبان وهمسفرم بارها چمنهای سرسبز زرنگار و کاریزمیر و پغمان را نشانم داد، بارها اشاره به آسمان نیلگون کابل نمود و بار ها باهم از گردو غبار کوچه ها مشام جان را معطر ساختیم:

…ای از هرچه سرسبزتر سبزه هایت

و ای از هرچه خاکستری تر کوههایت

… نیلگون آسمانت به رنگ عشق

و زمینت پربار…

درخت وجودم در زمین تو کاشته شد

حیف که در دیار غیر ثمردهد

ای سرزمین همیشگی

از عطر نمناک کوچه هایت هنوز مستم

و خیال باد و غبارپر درد غروبهایت هنوز هم

موهای پرموجم را به بازی می گیرد…

(میلاد، ۳۶)

 از چندین کوچه و خیابان گذشتیم. می گفت:

 از طلوعهای دروغین خسته ام

مرا باخود به سرزمینهای راستین ببرید…

مرا با خود به خانه های دور از دلتنگیها ببرید

 

در کوچه های پر از گردو غبار و دود:

دو چرخه های کهنه،

بوی قصابیها،

بوی پیاز سبزی فروشها،

بوی روغن اتومبیلها

آنجا که سلام فقط سین و لام و الف و میم نیست

آنان براستی سلامتت را خواهانند

خداحافظ هم که می گویند

به راستی می خواهند خدا نگهدارت باشد…

چشمانم هنوز به دنبال شبهاییست که در آسمانش

ستاره های پرنور ترا خیره خیره نظاره می کنند

و با تو از حقیقتهای ثابت حرف می زنند

 عزیزان، به من بگویید:

شهرمن کجاست

و درکدامین سرزمین است؟

(میلاد، ۵۵-۵۶)

 بوی کابل که به مشامش می رسید، مستانه ترانه سر می داد:

 من از سرزمین بودا و زرتشتم

از بامیان و بلخ

شکوه زرتشت را در بودا دیده ام …

و در آتشکدۀ نوبهار غسل آتش گرفته ام

(میلاد، ۷۰-۷۳)

مرا به در خانه ام برد، خانۀ کابل در سی و چند سال پیش. در را اندکی گشودیم و به داخل نگریستیم. بچّه ها را دیدم. دخترانم را، پسرانم را:

...درهارا آهسته باید گشود

همه درخواب

ما کودکان نورسته

درباغچه

کنار چاه آب

سطلهای خوشی

طراوت

و عشق رابهم می پاشیدیم

در جوش و خروش دست و پا می زدیم

از سردی آب چون بید می لرزیدیم

دویدنها-پریدنها- ریسمان بازی و چشم پتکان

کجاست؟

تنها و دور افتاده ازهم

وقتی نیاز به دیداریست

باید خود را در آینه ها ببینیم

(میلاد، ۱۱۶ -۱۱۷)

گویا پی برده بود که ما هم روزی دلی داشتیم و داستانهایی. ناگهان آیینۀ خاطره ها را  برابرم نهاد و مرا به چهل سال پیش کابل برد:

… آسمان همان بود ولی آبی تر

درختها سبزتر

هوا تازه تر و فضا روشن تر

من همان بودم ولی تابنده تر

تو همان بودی ولی آشناتر

و زندگی همان بود ولی از همیشه عاشقانه تر

در چهارراه گمشده ها همدیگررا پیدا کردیم

تنها نگاهها و گذرها

سخنی در میان نبود…

امروز پس از چهل و یک سال

شاید به آن روزها می خندیم

و یا حسرت می خوریم

(میلاد، ۱۶۰)

گفت در همین نزدیکیها خانۀ ماست. درخت سیبی داشتم. می خواهم ببینمش. هی…:

درخت سیب خانه

با قطره های شعر من آبیاری می شد

و به پاس اشکهای پاک و بی صدا…

چون ترک دیار کردم

آن هم خشکید

ولی خانه هنوز غمهای مرا به یاد دارد

و دیوارها هنوز به یاد من نفس می کشند

(میلاد، ۱۶۳)

 بیهوده نمی گفت. آخر او از شهر برق و آهن و پولاد خسته شده بود و آنجا هم خود را با یاد کهن بوم وبر خویش آرامش می بخشید:

در این شهر جادویی

در این نیویورک پرهیاهو

جزیرۀ وجودم را

با رشتۀ یادها

با گذشته ام

با اصالت وجودم

اصالت پرشکوه دختر کوچی کابل

پیوند می دهم

و در این شهر پرغوغا

هنوز بودنم را باور دارم

(میلاد، ۳۹-۴۰)

باز هم در نیویورک یاد کابل می کند:

… از لابلای برجهای آهنی شهر نیویورک

…صدای نفسهای باد

مرا به شهریاد ها و قصه هایم می برد

به کابل

زمستانهای پربرف

افقهای همیشه سپید…

تاریکی چشمان مردم کابل

و سبزی چشمان مردم جنوب

که اوج زندگی مان شده بود

مرا اسیر خود ساخته بود

و اکنون دریافته ام که هنوز به این اسارت می نازم

(میلاد، ۷۵)

همسفرم را صدها هزار چراغ و چلچراغ شهر امروزی او خورسند نساخته بود. او مرا به دیدار تکچراغهایی برد که در خانه های پر صفا و مهر دامنه های کوهها سوسو می زدند:

…چراغ کوچه های شهر

چراغ خانه ها

به لطافت رنگین کمان عشقمان

همیشه رخشنده بود.

تاریکی جدایی از دیارمان…

هنوز بال نگسترده بود.

افسوس که چراغها خاموش شدند.

عشق ما رنگی نداشت

تا کوچه هارا با نور و عطر خود روشن کند

تاریکی، جنگ و سرگردانی…

 گفتی رحمت ایزدی رخت بربسته بود…

(میلاد، ۲۹)

هوای مزار پدر کرد و با بیان کلماتش مرا به یاد او، و دیدارهای ما در نیم قرن پیش، انداخت:

... داغ دیدارت برای همیشه

در قلب شقایق گونه ام جایگزین شده است.

با رفتنت

سرود دیدار برای همیشه خاموش شد

دیدار مان درباغچه

در آشپزخانه،

کنار در…

شهر بی تو دیار بیگانه ییست

در سرزمینهای دور

و من در دیار غربت

محبت تورا در قفس سینه زندانی کرده ام

تا دست بیگانه به آن نرسد.

(میلاد، ۴۷-۴۸)

لحظاتی هم در کوچه یی ایستادیم که روزی کاشانۀ سخنور بی بدیل کابل استاد خلیلی در آن بود و همسفر من به تکریم و تقدیم احترام و ستایش او پرداخت:

...دیدم ترا و بود خود این افتخار من

ای شاعر بزرگ و خداوندگار من

ای فخر ملّت و وطنم ای بزرگمرد

ای مهر و گرمی سخن تو دوای درد

دراین دیار سرد…

(میلاد، ۲۶)

باز هم یاد چهل سال پیش:

...به بهاران دور می اندیشم

و به باورهای خوبمان

که عشق را درآن کاشتیم

…و من- و تو- و او

احساس را در شهر خوبیها زمزمه کردیم

… تشنه تر از پیش

احساس تهی بودن می کنم

و آب گوارای انسانیت را فقط در دورهای می بینم

در جویباران بهاری و پاک

که امروز خشکیده اند

ای نسیم گوارای خیال …

مرا به کابل پرمهر ببر

تا عشق را دوباره زمزمه کنم

( کوچ، ۲۹۷-۲۹۸)

هما هم هنوز بر هر دیوار کابل تصویری از گذشته های خویش می بیند:

در آغوش پرمهرت

سفرِ بودن را آغاز کردیم

با انگشتان هنرآفرینت

مرا بر هر دیوار نقش بستی

… بااینکه سالهاست از تو دورم

هنوز از بوی نمناک کوچه های پرخاکت مستم

ای سرزمین همیشگی من  (کوچ  ۲۵۳).

آنچه من خواندم و پاره هایی از آن را به نظر شما رسانیدم. به مصداق «هرکه نقش خویش می بیند درآب» مطالبی بود که من می جستم: نشانه هایی از گذشته یی که با آن انس و الفت داشتم. کابلی که به آن عشق می ورزیدم و درها و دیوارهایی که بر هریک با قلم نگاه صدها خاطره نوشته بودم. ولی در سخن و شعر هما طرزی خیلی چیزهاست برای دوستان دیگر. برای نوجوانان، جوانان، فرزندان، مادران، خواستاران اشعار عاشقانه، جویندگان رازها و نیازها. مطالب و اشعاری که بسیاری از جوانان مشتاق آنهایند ولی برای نگارنده، که از خیابان جوانی بیرون شده و لنگ لنگان در بیابان پیری به سوی واپسین کوی قدم برمی دارد، دیگر سخن گفتن از آنها و اظهار نظر در باب آنها دشواراست. این است که شما را به اصل مجموعه های اشعار سراسر احساس و صفای ایشان ارجاع می دهم. در باب مجموعۀ زمزمه های نیایش، که غزلهای عرفانی است،  در مقدمۀ آن دوستان به تفصیل اظهار نظر فرموده اند.

در پایان این دو قطعۀ پر احساس سرکار خانم هما طرزی را باهم می خوانیم:

نگاه

آنچه را تا امروز به تو نگفته ام

 همه را در چشمانم نوشته ام

پردۀ غربت پلکها را کنار بزن

و قصّۀ واقعیّتها را

در سیاهی چشمانم بخوان (میلاد، ۲۱۲)

عطر افتخار

… تفنّن هوسهارا با ارزشهای افلاطونی عشق عوض کردیم

تا در قیل و قال زمانه

هرگز از هم جدا نشویم

اینست که پس از صد سال هنوز در کنار همیم.

(میلاد، ۳۳-۳۴)

از هما طرزی سپاسگزارم که مجموعه های دلپذیر میلاد نسترنها، زمزمه های نیایش و کوچ پرندگان را به نگارنده مرحمت فرموده فرستاده اند وبا کلمات زیبا و پراحساس، مرا همراهی کردند تا بربال  شعر لطیف، سفرکنیم و  کابل نازنین را پس از سی و دوسال در عالم خیال ببینیم.

یادداشت:

کوچ: مجموعۀ کوچ پرندگان

میلاد: میلاد نسترنها

شهر اتاوا

۳۰ ماه می ۲۰۱۳

آصف فکرت

ادامه دارد . . .

22 آگوست
۱ دیدگاه

دوبیتی های سرگردان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ  ۳۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

شاعر: زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار

****************

دوبیتی های سرگردان

وطن  شادی  نبیند دشمن تو 

خزان  هرگز  نبیند   گلشن تو 

تمنای من ازخالق همین است 

نبیند  روی  غم مرد و  زن تو ! 

**************

خدا از  ما   نگیرد  خاک  ما را 

وطنداران  با   ادراک   ما   را 

خدا لعنت کند در  هر دو دنیا 

عدو و دشمن  سفاک  ما را 

**************

وطن صد جان  اگر  دارم فدایت 

فدای کوه و دشت و دره هایت 

همیشه  دوستانت  شاد بادا ! 

بجان  دشمنان  درد  و  بلایت ! 

**************

خدا  از  ما  نگیرد  این وطن را 

ادیب و  عالم  و اهل سخن را 

نگرداند ز لطف خود فراموش 

جوان و طفل و پیر و  مرد و زن را !! 

**************

خدا  از ما  نگیرد  ملک  ما  را 

برآند  از  وطن  درد  و  بلا  را 

نگهدارد به لطف  خویش همیشه 

زبخل و کید و کین شیر بچه ها را ! 

**************

وطن   بیغم   نبینم  دشمنت  را 

و خواهم شادمان مرد و زنت را 

همیشه پر تراوت خواهم از گل 

ده و صحرا و دشت و دامنت را ! 

**************

وطن دور است وطن دور است  زمن دور 

الهی کس نگردد همچو من دور 

ز حق خواهم که تا روز  قیامت 

ازو باشد غم و درد و محن دور 

**************

وطن   نام  نکویت  افتخارم 

بود  نامت به  عالم اعتبارم 

در  ذلت  برویت  بسته بادا 

حفیظت تا قیامت کردگارم  

**************

وطن شد  مدتی از  تو جدایم 

گرفتار   غم   و   درد  و  بلایم 

بملک بیکسی خوار و حقیرم 

به صد رنج  و مصیبت مبتلایم  

**************

کسی که از وطن بیگانه باشد 

غریب و بیکس و بی خانه  باشد 

ندارد   اعتبار   و  شان و عزت 

اگر در  مسند  شاهانه  باشد 

**************

کسی که مهر میهن در دلش نیست 

غم حفظ   مقام و منزلش نیست 

بنی   آدم    کسی   او  را نخواند 

بجز بی آبرویی  حاصلش نیست 

**************

وطن  شرمنده  بادا   دشمن  تو 

نبینم  رنگ   خون   در  دامن  تو 

به تاریخ است پر واضح و روشن 

که شیر افگن بود مرد  و زن تو 

**************

بهر کس خدمت میهن ضرور است 

که میهن مایه  فخر  و  غرور است 

چه داند   بی  وطن   قدر  وطن را 

نداند قدر نور ، آنکس که کور است

صابر هروی

21 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش نهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
بازار خوش
————————-
پیوسته به گذشته :
بازار خوش یگانه بازاری است که فلکه ی دارد. در وسط فلکه ساختمانی یک طبقه با دوکان های سراجی و زیارتی به نام بی بی سیتی. در هرات زیارتگاه های بانوان برجسته و نامدار تاریخی چند تا هست. زیارت بی بی معصومه، زیارت گوهرشاد بیگم شهید، زیارت بی بی سیتی، زیارت بی بی نور و بی بی خور ( دو تای آخری یکی است؟) و…این زیارتگاه ها نشان می دهد که هراتیان به زن حرمت داشتند و زن را در همه امور و همطراز می دیدند.
در نبش شمال غربی فلکه دیزی پزی قدیمی فعال است که اکنون نیز از مکان های سنتی و دیدنی هرات است. دیزی و شوربای آن مشهور.
کوچه های بازار هر یک بافت مخصوص خودش را دارد. از سمت دروازه خوش که طرف چهار سو قدم برداری در سمت راست کوچه مسجد جامع است. به نسبت عریض که موتر در آن رفت و آمد کرده می تواند. در سمت چپ کوچه باره است. این کوچه چسبیده به باره بوده است. اما به تدریج خاک برداری شده و از خشت و گل آن از دوسوی باره خانه ساخته اند و دیگر از آن اثری نمانده است. در نیمه کوچه در دامان باره زیارتی موقعیت دارد. کوچه تا زیارت خواجه عبدل مصری امتداد می یابد و بعد به سه کوچه کوچکتر می پیوندد.
کوچه بعدی کوچه چوب فروشی است که به سمت تکیه هادی و حمام جعفرخان کشیده می شد. دو کوچه بن بست دیگر هم بود. کوچه سید قاسم کابلی واعظ معروف هرات و دیگر کوچه آقای شریعت که در منزل خود مجلس عزاداری و وعظ برگزار می کرد و شهرت فراوان داشت. بعد کوچه زال خان می آید.
پدر من کارخانه صابون پزی داشت و دوکانی در بازار خوش نزدیک کوچه زال خان. بازار خوش از صنف چهارم مکتب تا صنف نهم محل رفت و آمد روزمره من بود. بعد از درس باید در دوکان می نشستم و گویا هنر دوکانداری می آموختم. چند بار مرا نزد حلبی ساز، بایسکل ساز و کفاش گذاشتند که هیچ نتیجه نداد و در این کار اشتیاقی از من بروز نکرد. در سمت راست دوکان پدر دوکان امیر محمد قناد بود. این مرد که ته ریشی جوگندمی داشت مدام افسرده و خون جگر می نمود. از صبح وقت که دوکان خود را باز می کرد تا ظهر نزدیک بساط می نشست و کمتر دیده ام که مشتری داشته باشد. نامش قناد بود اما تولیدی نداشت. چای، دشلمه شکر و قند از کارخانه های قنادی می خرید و باز فروش می کرد. باقی کالاهای او خرت و پرت عطاری بود. چاشت دوکان را می بست می رفت منزل غذا می خورد. نماز می خواند و ساعتی می خوابید دوباره به دوکان می آمد. پشت بساط می نشست و به با زار و رفت آمد عابرین با دیده گانی بی فروغ نگاه می کرد. گاهی پای چپ را بر پای راست می خواباند و گاهی پای راست را بر پای چپ. شام زود دوکان خود را تخته می کرد و می رفت خانه. خانه اش در همان کوچه زال خان بود. باری نمی دانم برای چه خانه اش رفتم. خانه خوبی بود. یک خانه قدیمی اما بزرگ و از خشت پخته با حوض آب و حیاط خشت فرش و چندبته گل قهر زهر. همین گل ها نبودند که او را نیز به درخت قهر و زهر تبدیل کرده بودند؟ همیشه افسرده می نمود. گویا اندوهی بزرگ پنهانی او را شکنجه می کرد. این مطلب را پسان فهمیدم. در سمت چپ دوکان پدر دوکان امیر دیگری بود. این دو کان در تابستان فالوده پزی می شد با بستنی و در زمستان ماهی پزی. ما ما امیر که همیشه مشغول کار بود بهترین ماهی پز هرات. با مشتری و همسایه ها و حتا با عابرین با لبانی پر خنده ارتباط برقرار می کرد. عاشق ماهی بودم و اگر چانسی داشتم چاشت نان و ماهی می خوردم. مزه ماهی ماما امیر هنوز دهن مرا آب می اندازد.

پدرم آروز داشت من هم دوکاندار شوم. می گفتند کار دولت برای ما نیست. در جایی که پول دارد هراتی مقرر نمی شود و در جایی که استخدام می گردد پول ندارد. معاش دولت هم شکم زن و فرزند را سیر نمی کند. پس بهتر است که کسبی را یاد بگیری که در آینده بتوانی زنده گی خود را تامین کنی. اما نمی دانم چرا هر وقت پرسش دوکانداری مطرح می شد، چهره غمزده ی امیر قناد در برابر دیده گانم بر جسته ظاهر می گشت. به نظرم می رسید که دوکان تابوتی است که آدم زنده در آن به تدریج می پوسد. از کار آهنگر و مسگر و نجار و بنا خوشم می آمد. اما به کار فزیکی علاقه نداشتم. دوکان همسایه امیر قناد از ناصر قناد و محسن قناد بود. محسن در مکتب سیفی همصنفی من بود. ناصر پیش از آن که به قنادی بیاغازد، بنا بود. دوکان آنان در نبش بازار و کوچه زال خان موقعیت داشت و همیشه شلوغ بود. اگر مشتری هم نبود دوستان و همسایه ها در این دوکان می آمدند و چای نقلی می خوردند. در آخر دوکان کارخانه قنادی بود. دروازه کارخانه در کوچه زال خان باز می شد. هر روز کار تولید دشلمه و نقل جریان داشت. شکر را در دیگ مسی بزرگی می ریختند و با آب مخلوط می کردند تا خوب بجوشد و به قول استاد شیرینی پز به قوام آید. آن گاه شهد غلیظ داغ را بر سنگ قنادی می ریختند تا اندکی حرارت آن کاهش یابد. تکه ی ازین شکر مذاب را بر می داشتند. استاد آن را که هنوز داغ بود ولی دستان گرما دیده این گرمی را تحمل می کرد، آن را کش می داد و بعد دو نفری آن را پیوسته کش می دادند و هم می زدند. این عمل تماشایی در کوچه انجام می شد و صحنه جالبی پدید می آمد. هر تکه این شکر قوام یافته شاید پنج، شش کیلوگرام یا بیشتر وزن داشت. خیلی کار و وقت می خواست تا این توته تفتیده زرد رنگ سپید شود و ازان دشلمه سپید، شیرینی محبوب هراتیان به دست آید. سفره سماوار جوشان، چای سیاه هل دار و دشلمه سفید هر نشست دوستانه را رونق می بخشید.

ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

21 آگوست
۱ دیدگاه

حضرتِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

حضرتِ عشق

 شبِ  مهتاب  و  دلم  غرقِ  تمنای  تو شد

 دیده ام خیره به حُسن و قد و بالای تو شد

تا   رسیدی  به  بَرَم  ای  مهُ  کنعانی   من

 روشن از نورِ  رُخت چشمِ زلیخای تو شد

 روحِ   افسرده   و   پژمردهُ  من  باری دِگر

زنده از هر  نَفَسِ  پاکِ  مسیحای  تو  شد

حضرت  عشق  قدم  رنجه  نمودی و دلم

 بندهّ   مرحمت  و  لطف و   تَولًای  تو شد

 خلوتی  بود میانِ من و شمعِ رُخِ دوست

 همچو پروانه دلم واله و شیدای تو شد

خوابِ خوش دیدم و آشفته شد این خاطرِ من

 تا سحر غرقِ  خیالِ  تو و  رویای تو شد .

 مریم نوروززاده هروی

 بیستم آگست ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 

 

 

21 آگوست
۱ دیدگاه

عالی جناب

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

عالی جناب

گاهی  کویر خشک  و گهی نهر آب بود

رویای   تو   قشنگ  ترین   انتخاب  بود

تسلیم ، یا که زخمی و یا  کشته می‌شدم

تا می ‌زدی  به شهر قدم  ، انقلاب بود

مثل عقاب پر زدنم شور و شوق داشت

با عشق تو همیشه دلم پر شتاب بود

با دست‌ های کوچک تو گرم می ‌شدم

گرمای  دست‌ های تو چون آفتاب بود

گل بود، شعر بود، خوشی بود، شوق بود

این‌ ها دلیل بودن “عالی جناب”  بود!

با خاطرات   ناب   تو  لبخند   می ‌زدم

یادت رقیب درد و  غم و اضطراب بود

هربار عاشقانه به  آن  خیره  می‌ شدم

عکس  تو تا  به گردن  دیوار قاب بود

بی تو شکست، پاره شد آتش گرفت، سوخت

دل در میان سینه‌یصافیکباب بود….

۱۴۰۵/۰۵/۲۹

محرابی صافی

21 آگوست
۱ دیدگاه

حضرت دوست

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

 حضرت دوست

شدم  خراب   إز  او  خوب  ‌تر  نمیگردم

نهال  خشک   شدم   با   ثمر  نمیگردم

غریب   مانده ام  از   وصلت  رخ   دلدار

بدون  حضرت   شان   معتبر   نمیگردم

مرا بهر چه  مسمی کنند  شیخ  و  ملا

بحرف  بیهوده اش   خونجگر  نمیگردم

ستاده ام به ره خویش تا که جان دارم

ز راه   روشن   این  کوچه   بر نمیگردم

ظفر  نگیرم  اگر   حاجتم   ز  منزل   یار

یقین که  زنده  از ان در  ؛  بدر نمیگردم

 نذیر ظفر

20 آگوست
۳دیدگاه

ورزش فکری و سرگرمی ریاضی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی  اینک

ورزش فکری و سرگرمی ریاضی اینهفته را که تهیه دیده اند

خدمت شما خوبان پیشکش می نماییم.

——————————–

ورزش فکری
دریافت زاویه بدون قلم و کاغذ و ماشین حساب.

سرگرمی ریاضی
خانه های خالی را با اعداد مورد نظر پر کنید

پاسخ در هفته آینده . . .

20 آگوست
۱ دیدگاه

رازِ عصیان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

رازِ عصیان

 نمی‌بیند    نگاهت    این   بلورِ     آرزویم   را

ولی خواند به خاموشی تمامِ گفت‌وگویم را

نگاهم صد زبان دارد دلم سرشارِ خواهش‌هاست

چه می‌شد لمس می‌کردی تمامِ خلق‌ وخویَم را

 اگر چشمت  بلغزد  بر تنِ هر  واژه‌ی داغم

 لبِ شعرم  گداز  آرد  برافروزد  سبویم   را

برای من  غزل  یعنی  نگاهِ  گرمِ  چشمانت

 که می‌ریزد به پیمانه شرابِ های‌وهویَم را

 نگاهت می‌کشد من را به دریایِ خیال، اما

 هوایت مثلِ ساحل می‌شود پیچد گلویم را

 برایَت فاش کردم از دل و جان رازِ عصیانم

 تو دیدی در سکوتِ من زنانه رنگ و بویم را

 عزیزِ من تو را خواهم چنان پرشور و بی‌پروا

 دلی که عاشق است داند کمالِ جست‌وجویم را

 زنانه دوستت دارم نه پنهان و نه با تردید

چنان روشن که شب هم می‌نماید رنگِ رویم را

هما باوری

جرمنی

 ۰۶/۰۱/۲۰۲۶

 

20 آگوست
۱ دیدگاه

فانوسی در برابر تاریکی «   زن ، زندگی ، آزادی  »

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

فانوسی در برابر تاریکی

«   زن ، زندگی ، آزادی  »

ای طالبان!

ای اژدهای دو سری جهل و استبداد!

قلم من

از نوشتن نام شما شرم دارد

نامی که بر حاشیه‌ی سیاه تاریخ

با اشک زنان،

با خون آزادی،

و با زخم‌های بی‌شمار یک سرزمین

نوشته شده است

شما

فرزندان تاریکی‌اید،

آنگاه که کتاب را می‌بندید،

مدرسه را خاموش می‌کنید،

اما

زن را نمی‌توانید از جهان حذف کنید

زن، نیمه‌ی جهان نیست،

نبض تمام هستی ا‌ست

جهل شما

مرکب سیاهی‌ست

که فرمان سقوط انسان را می‌نویسد

و استبداد تان

زنجیری‌ست

که می‌خواهد پاهای فردا را ببندد

از شما می‌پرسم

خدای خویش را

در کدام دخمه‌ی تاریک

زندانی کرده ‌اید ؟

که نام او را فریاد می‌زنید

و حرمت‌آفریدگانش را می‌شکنید؟

این چگونه ایمانی‌ست

که از کتاب می‌ترسد؟

از قلم می‌هراسد؟

از مدرسه وحشت دارد؟

و در برابر چشمان یک دختر

دیوار می‌کشد؟

کدام خدا

از آموزش زن می‌ترسد؟

کدام آسمان

آزادی را گناه می‌نامد؟

و کدام عدالت

انسان را تنها به جرم زن بودن

از حق زیستن، آموختن

و انتخاب کردن

محروم می‌کند؟

من فانوسی در دست دارم

نه برای انتقام،

که برای شکست تاریکی

فانوس من

صدای زن های ‌ست

که دیگر اجازه نمی‌دهند

تاریخ را بدون حضور او بنویسید

زیرا هیچ قدرتی ابدی نیست،

و بدانید که رؤیای انسان

برای آزاد زیستن

هرگز نمی‌میرد.

میترا وصال

لندن – انگلستان

۱۵ آگست ۲۰۲۶

 

20 آگوست
۳دیدگاه

دلتنگِ روزگار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۹ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۰ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

دلتنگِ روزگار

 دلم تنگ است، دلم تنگ است، خدا جو

 هنوز  در خاکِ  من جنگ است، خدا جو

 پریشانم     از     این     حالِ      پریشان

 دو دستم فلج و  پا لنگ است ، خدا جو

 نه کسبِ  دانش  و  فهم  و  هنر هست

 نه کس در فکرِ فرهنگ است ، خدا جو

 کلک       گردید         اقوالِ       خردمند

 سیاست چال  و  نیرنگ است، خدا جو

 خِرَد  بی‌ نور  و  دانش  بی‌ فروغ است

 در این  ویرانه بی‌ رنگ است ، خدا جو

 برای      قطعِ          اشجارِ      ثمر دار

 تبر  در  کفِ  الدنگ   است ،  خدا   جو

 چه   آسان   برتری   دادند    یکی   را

تعصّب نیشِ خرچنگ  است ،  خدا جو

 اگر   انصاف  و    قانون     زنده   گردد

 جفا بی‌نقش و بی‌رنگ است، خدا جو

 بشیر  ، این  آرزوی   هر جوان   است

 که صلح بهتر ز هرجنگ است ،خدا جو

 جهان در جست‌وجویِ کهکشان‌هاست

 الاغِ   ما   هنوز  لنگ  است  ، خدا جو

 چهل‌وهشت ساله گردید  دردِ کشور

 به خدا سربه سرننگ است، خدا جو

 بشیر شیرین ‌سخن