۲۴ ساعت

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

خاطرات کودکانه من؛ کابل، شهری که در آن بزرگ شدم

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

خاطرات کودکانه من؛

کابل، شهری که در آن بزرگ شدم

کابل برای من فقط یک شهر نیست؛ بخشی از کودکی من است. شهری که در هر گوشه‌اش تکه‌ای از گذشته‌ام جا مانده؛ در کوچه‌ هایی که بوی خاک باران‌ خورده می‌دادند، در دیوارهایی که آفتاب صبحگاهی بر آنها می‌نشست و در صداهایی که هنوز، پس از سال‌ ها، گاهی در گوشم زنده می‌شوند.

کودکی من در کابل، میان سادگی و شادی گذشت؛ روزهایی که دنیا برایم کوچک بود و در همان کوچکی، بزرگ‌ ترین رویاها را جا می‌داد. گاهی پیش از طلوع آفتاب با صدای پرندگان بیدار می‌شدم. هوای صبحگاهی خیرخانه، به‌خصوص وقتی باران شب گذشته زمین را خیس کرده بود، بوی عجیبی داشت؛ بوی خاک، تازگی و زندگی. آن روزها نمی‌دانستم بعضی بوها می‌توانند سال‌ها بعد، آدم را به کودکی‌اش برگردانند.

خانه ما روبه‌روی مکتب عبدالغفور ندیم بود. همین نزدیکی، برای کودکی مثل من، یعنی هر روز تماشای دنیایی که هنوز اجازه ورود به آن را نداشتم.

صاحب‌خانه‌مان، حاجی قهار، مردی خوش‌خلق و محترم بود و خانم حاجی زنی مهربان. آنها یازده پسر و تنها یک دختر داشتند؛ نظیفه. او هم‌ سن‌ و سال من بود و چون هر دوی ما کوچک‌ترین اعضای خانواده بودیم، بیشتر وقت‌ها با هم بودیم. برادران بزرگ‌ترش با محبت فراوان با او رفتار می‌کردند و من هم از مهرشان سهمی داشتم. کودکی من در کنار نظیفه، با بازی‌ها، خنده‌ها و لحظه‌های ساده‌ای گره خورد که آن روزها شاید معمولی به نظر می‌رسیدند، اما امروز هر کدام برایم تکه‌ای از یک جهان ازدست‌رفته‌اند.

حویلی ما دو منزل داشت. یک دروازه، از یک سو به داخل حویلی و از سوی دیگر به تخت‌بام راه می‌برد. خانه ما در طبقه دوم بود؛ خانه‌ای روشن و آفتاب‌گیر که صبح‌ ها نور خورشید از کلکین‌هایش به داخل می‌ریخت و فضای خانه را گرم می‌کرد.

اما برای من، مهم‌ترین جای خانه همان کلکین‌ها بودند.

از پشت آنها، جهان را تماشا می‌کردم.

هنوز پنج‌ ساله بودم و دنیای بیرون برایم پر از کشف بود. هر صبح، پیش از آنکه روز کاملاً آغاز شود، چشم به کوچه می‌دوختم. شاگردان مکتب، دختران و پسران با لباس‌های سیاه و جوراب‌های سفید، دسته‌دسته از برابر خانه ما می‌گذشتند. بعضی با قدم‌های تند، بعضی با خنده و شوخی و بعضی با چهره‌هایی خواب‌آلود، اما همه به سوی یک مقصد می‌رفتند.

هنگام ورود، با احترام به کاکا عبدالرحمن، نگهبان مکتب، سلام می‌کردند و بعد در صف‌های منظم می‌ایستادند.

من محو تماشای آنها بودم.

خواهران بزرگ‌ترم نیز هر صبح راهی مکتب می‌شدند. به همین دلیل، نام معلم‌ها و مدیر مکتب را خوب می‌دانستم. آنها با موهای مرتب و لباس‌های تمیز از خانه بیرون می‌رفتند و من پشت پنجره می‌ایستادم و رفتن‌شان را دنبال می‌کردم.

شاید همان روزها بود که نخستین آرزوی بزرگ کودکی در دلم شکل گرفت: من هم می‌خواستم یکی از آنها باشم.

دروازه عمومی مکتب ساعت هفت‌ونیم بسته می‌شد. بعد، صدای سرود ملی از بلندگوهای مکتب در کوچه می‌پیچید:

«دا وطن افغانستان دی، دا عزت د هر افغان دی…»

با شنیدن نخستین کلمات، همه می‌ایستادند؛ شاگردان، معلمان و حتی کاکا عبدالرحمن. من نیز پشت کلکین، بی‌آنکه کسی از من خواسته باشد، ساکت می‌شدم و به آن صحنه نگاه می‌کردم.

آن لحظه برای من چیزی فراتر از یک سرود بود. شاید نخستین تصویر مبهمی بود که از وطن در ذهن کودکانه‌ام شکل می‌گرفت؛ تصویری که با صدای سرود، صف‌های منظم شاگردان و آن صبح‌ های روشن کابل در هم آمیخته بود.

پس از سرود، لیلما جان، سرمعلم مکتب، با قد بلند، موهای مرتب و چهره‌ای جدی اما مهربان، برای شاگردان صحبت می‌کرد. از نظم و نظافت می‌گفت، از احترام به والدین و از اهمیت درس خواندن. بعد، شاگردان جفت‌جفت و منظم به سوی صنف‌ هایشان می‌رفتند.

من همچنان تماشا می‌کردم.

وقتی زنگ تفریح به صدا درمی‌آمد، سکوت صبحگاهی جای خود را به هیاهوی کودکانه می‌داد. صحن مکتب پر از صدا می‌شد؛ خنده، دویدن، فریاد و بازی. کبوتران سفید و سیاه در فضای حویلی بال می‌زدند. عده‌ای والیبال و فوتبال بازی می‌کردند، بعضی ریسمان‌بازی و گروهی هم در گوشه‌ای زیر سایه، با خنده و شوخی لقمه‌ای می‌خوردند.

من همه این‌ها را از دور می‌دیدم و دلم می‌خواست میانشان باشم.

با خودم می‌گفتم:

«کاش من هم شش‌ساله بودم؛ کاش می‌توانستم مثل آنها به مکتب بروم، در صف بایستم، سرود ملی بخوانم و در زنگ تفریح با دوستانم بازی کنم. »

برای یک کودک پنج‌ساله، یک سال زمان بسیار طولانی است. اما من آن یک سال را با شوق شمردم؛ شوقی که هر صبح با دیدن شاگردان در دلم تازه می‌شد.

سرانجام روزی رسید که شش‌ساله شدم و برای نخستین‌بار وارد مکتب شدم.

آن روز احساس می‌کردم دروازه‌ای به روی جهانی که مدت‌ها از پشت کلکین تماشایش کرده بودم، باز شده است.

این بار دیگر پشت پنجره نبودم.

در صف ایستاده بودم.

همان سرودی را می‌خواندم که روزها از پشت کلکین شنیده بودم. میان همان شاگردان بودم؛ همان‌هایی که زمانی از دور برایم شبیه قهرمانان یک دنیای ناشناخته بودند. دیگر فقط تماشاگر زندگی نبودم؛ خودم وارد آن شده بودم.

اکنون سال‌ها از آن روزها گذشته است. بسیاری از آدم‌های آن زمان شاید دیگر در کنارم نباشند، بسیاری از کوچه‌ها تغییر کرده‌اند و شاید آن خانه و آن حویلی نیز دیگر همان خانه کودکی من نباشد. اما بعضی تصویرها در ذهن آدم پیر نمی‌شوند.

هنوز اگر چشم‌هایم را ببندم، می‌توانم صبح‌های خیرخانه را ببینم؛ کلکین آفتاب‌گیر خانه را، شاگردانی را که با لباس‌های سیاه و جوراب‌های سفید به مکتب می‌روند، صدای کاکا عبدالرحمن را، کبوترانی را که در صحن مکتب بال می‌زنند و صدای سرودی را که در آن روزها برای من معنای ساده و کودکانه‌ای از وطن داشت.

کودکی شاید تنها دوره‌ای از زندگی باشد که انسان، بدون آنکه بداند، در حال ساختن عمیق‌ترین خاطرات خویش است.

من بخش بزرگی از کودکی‌ام را در کابل ساختم؛ با کوچه‌هایش، با آدم‌هایش، با مکتب روبه‌روی خانه‌مان و با آرزوهای کوچکی که آن روزها برایم بزرگ‌ترین رویاهای دنیا بودند.

امروز، هر بار که به کابل فکر می‌کنم، شهری را می‌بینم که تنها در جغرافیا نیست؛ کابل در من مانده است.

در بوی خاک پس از باران، در صدای پرندگان صبحگاهی، در هیاهوی کودکان، در خاطره یک کلکین و در دختربچه‌ای که روزی پشت آن ایستاده بود و آرزو می‌کرد زودتر بزرگ شود تا بتواند به دنیای بیرون قدم بگذارد.

شاید آدم هرگز از کودکی خود عبور نمی‌کند؛ فقط از آن دور می‌شود.

و من، هرچقدر از آن سال‌ ها دور شده‌ام، هنوز گاهی همان دخترک پنج‌ساله‌ام که پشت کلکین ایستاده، به کوچه نگاه می‌کند و با شوق، منتظر رسیدن فردایی است که قرار است برای نخستین‌بار او را به مکتب ببرد.

سهیلا ضیایی

۲۱/۱۲/۲۰۲۴

 

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

 ​در حسرتِ خورشیدِ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

——————–

در حسرتِ خورشیدِ

دل نیست هر آن  دل که  دلارام ندارد

 بی  رویِ  دلارام  ، دل   آرام  ندارد

​هرچند که افتاده به دام است دلِ ما

 بی رغبتی  از کشمکشِ  دام  ندارد

 ​در حسرتِ خورشیدِ رخِ دوست  بپوسد

 چشمی  که  نظر  جانبِ  ایّام  ندارد

 ​هرگز   نچشد  لذّتِ  بیداریِ   دل  را

 هر کس که از این عشق به کف،جام  ندارد

از تلخیِ   ایّام   شکایت نکن ای  دل

​! عاشق گله از تلخیِ دشنام  ندارد

 ​راهی که به منزلگهِ معشوق  رساند

 خود ،ترس ز تاریکیِ  این شام ندارد

 ​نامی نَبَرد کس ز من  و بختِ سیاهم

آنجا   که  سخن طاقتِ  اتمام ندارد

 یحیی  ماندگار 

  هم‌سرایی‌گروه‌ ادیبانه  

 هفدهم‌ سنبله / شهریور ۱۴۰۵

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

آیینه ی دل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

آیینه ی دل

تو را گُم کرده بودم ، خویش را پیدا نمی کردم

 تو آن  مهتابِ  من  بودی ، که پیدا کرد جانم را

همین یک رَدِ پا از تو ، مرا تا صبح می بُردست

که هر شب  نور  می پوشد ، غبارِ  آستانم  را

 دلم   را  تا  تهِ  ویرانی  دنیا  کشاند  این شب

 ولی   یک   خنده ات   آورد  فصلِ  اَرغوانم  را

 اگر  آیینه ی   دل   را   غبارِ  خستگی پوشاند

 نگاهت   باز  می سازد   ،  تمامِ   آسمانم   را

 به دریا  دل  سپردم  ، تا مگر خود  را ببینم باز

 ولی  در  موج   گُم   کردم  تمامِ  بی  کرانم را

خدا از  زخم  هم  گاهی  دری  بر نور  بگشاید

 از آن  در می کشم   هر بار ،   بارِ   ناتوانم را

 فنا  را   آخرِ  راهِ   محبت    گفته   اند   ،    اما

 تو معنا  کرده ای  در من شکوه  در جهانم را

 سالار البرز

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

موج نابسامانی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

موج نابسامانی

الا نفرین به ذات هرچه جنگ و هرچه ویرانی

الا نفرین  به تخم  هرچه  درد  و  نا بسامانی

 صدای  طفلک خاک  فلسطینی که  می‌لرزد

 غریو    و  شیون   و    آوارگی   طفل  ایرانی

غروب    بسته‌ی  دروازه   های   مکتب  کابل

 سرود شرقی‌ی  غمگین و  موج نابسامانی

 چه سر ها خم شود دگر چه دل ها خون شود آخر

 چه ملت  ها  بپاشند  تا  بیابند لقمه‌ی نانی

 چه شب‌های جدایی را سحر کردند آدم ها

الا نفرین به ذات هرچه جهل و هر چه نادانی

 خدایا   آدمیت   را   کجا   گم   کرده  آدم ها

 کجا  پیدا  کنم   آدم  نباشد   دشمن  جانی

 چنان سردم که یخ بسته سخن در آرزو هایم

 فقط نفرین به ذات هرچه جنگ و هرچه ویرانی

 ملالی امین

 

18 سپتامبر
۱ دیدگاه

 قسم به عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۸ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 قسم به عشق

غزل غزل پی  یک شعر عاشقانه شویم

 بغل  بغل    بگشایم   و  دلبرانه   شویم‌

کلامِ  عشق   بگویم  و   سر  فراز  رویم

 مگر به شانه‌ی خورشید سر به  شانه شویم

دگر به  جای تفنگ و  نفاق   گل  بدهیم

 خدا کند که همه  صاحبانِ خانه شویم

 نهال پر  ثمرِ باغ  و  شاخ  کوچه‌ی  دل

 دوباره قد بکشیم و پر ازجوانه  شویم

 بیا که دَر بزنیم  و  سلام  عشق گویم‌

مگر پیام محبت  به   این  بهانه شویم

 به آستان فلک خوشه‌ خوشه پروین را

 بدست رقص گذاریم و خوش ترانه شویم‌

 بیا که دست به دستان اعتماد دهیم

 از این کرانه رویم و به آن کرانه شویم

 قسم به عشق که سر در هوای  احسانم

 چه انتظار خوشِ گر در این  زمانه شویم‌

 شاذیه عشرتی

 ۱۰/۶/۲۰۲۶

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

ساحلِ تنها

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

ساحلِ تنها

آیینه    را    مقابل   دریا      گذاشتم

وقتی قدم به ساحل  تنها   گذاشتم

داغ     هزار   نیش    زبانِ   سیاه را

بر دوش لحظه هاى مدارا  گذاشتم

هر تار موى من به گلى بوسه می زند

از بس به دست باد رها جا گذاشتم

خسته میان کوچه ى بن بست انتظار

آهسته سر به سنگ تسلّا گذاشتم

گفتم بدون عشق نمانم ولى بببین

خود را أسیر وعده ى فردا گذاشتم

از بس به خواب خاطره ها شعله مى زنم

خاکسترى به دامن شب ها گذاشتم

دنیای سرد و بی رمق خاطرات را

آخر به  زیر  برقع  رسوا   گذاشتم

#شگوفه_باخترى

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

تلخی تلخ

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

تلخی تلخ

قهوه‌ی تلخ یا شیرین؟ پرسشش تلخ بود و  شیرین بود

در نگاه  گرفته  اش  دیدم،  ناله‌ی  ناچکیده   خونین بود

گفتمش تلخ ، تلخ و  زهرآگین! تلخی تلخ  را  تعارف کرد

جرعه‌ی سرکشید و کرد نگاه، در سکوتش نهفته  نفرین بود

دود را حلقه حلقه داد برون، چپق اش را به روی میز نهاد

با گره کردن دو دست ظریف، واژگانش ولی بلورین بود

شکنِ گیسوان انبوهش، ذهن من را به سمت کوه کشاند

چکمه‌های پلنگی اش زد داد، خنجرش خنده‌ی تبرزین بود

یورغه می‌تاخت اسپ گلگونش، شیهه‌ی رخش می‌رسید به گوش

نیزه اش از تبار نی‌لبک است، در کمانش هزار زوبین بود

گفتمش بی‌ستون ستون نداشت، بر سراپای او شرر زد عشق

نگه اش تیشه‌گون شکافت دلم، زخم او زخمه‌ی نگارین بود

قهوه اش را چشید و‌ گفت بنوش، روزگار است بدکنش‌قحبه

لحن آهسته اش مرا ترساند، واکنش نیش بود و نوشین بود

باد سردی وزید و شیشه کفید، و کلاغی نشست روی درخت

کوژپشتی گزید کلکش را، قهوه‌چی قحبه‌ی خبرچین بود

میز بی‌قهوه، خسته و تنها، خاطراتم خطوط خشماگین

با مدادِ سیه کشیدم آه،   بوم اشکم   چکید رنگین بود

دکتورعبدالغفور آرزو

اوتاوا

۲ سپتامبر ۲۰۲۶ م

۱۱/ ۶/ ۱۴۰۵خورشیدی

 

17 سپتامبر
۱ دیدگاه

کوهِ  ایمان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کوهِ  ایمان

بهشت افتاده  در پایت ، شکوهِ بیکران، مادر

 فدایِ حرمتِ نامت، تمامِ جسم و جان، مادر

تو را با جوهرِ نورت، خدا بر خاکِ  ما بخشید

 دلیلِ خلقتِ عشقی، شکوهِ  جاودان، مادر 

اگر غم پنجه اندازد به جانم در شبِ غربت

 پناهی جز دعای تو، ندارم در جهان، مادر 

شکفتن در وجودم را، تو معنا کرده ای هر دم

 گلستان میشود عالم، به لبخندت عیان، مادر 

تویی آرامشِ  قلبم ، تو  محبوبِ  دلِ زارم

 انیسِ لحظه های من، رفیقِ مهربان ، مادر 

نگاهِ پر زِ مِهرِ تو،  برایم کوهِ  ایمان است

 تویی زیباترین آیه، به ذکرم هر زمان، مادر 

ببوسم دستِ لرزانت، ببوسم خاکِ پایت را

 که از عمق وجودم دوستت دارم، بدان مادر 

قلم لرزید و واژه گم، نشد حقّت ادا هرگز

 زِ تو گفتن کجا گنجد، به لب یا بر زبان، مادر

عزیزه محمدی

17 سپتامبر
۳دیدگاه

غزل طبیعت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

غزل طبیعت

زِ دل کوه ، خروش  آبشار  است
.
سرودی نرم، در دامانِ یار است
.

شبنمی بر برگ گل افتاده  آرام

گواهِ عشقِ  سبزِ  روزگار است

به دامن‌های بلاقی، سبزه خندان

نسیمش مست و دل‌ها بی‌قرار است

طوافِ   آهو   و   آلاله  هر سو

بهشتی بی‌مثال،بی‌غبار است

درختان ، سایه‌بانِ  راز  پنهان

پر از آواز، هر شاخ و چنار است

خروش چشمه با شور پرستو

نوای جان و خوابِ هر مزار است

در آن‌جا هر نگاه آینه‌گون است

که از نور خدا، لبریزکار است

سفر کردم به دل‌های طبیعت

قلم گم شد، که آنجا اعتبار است

نوشتم این غزل با جان و وجدان

غزل‌سرای آن، فائز، نگار است
خلیل الله فائز تیموری
۱۴۰۵/۶/۲۵ خورشیدی 
تهران –ایران 
17 سپتامبر
۳دیدگاه

که تا گم کردهِ خود را بیابد عقل انسانی 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنج شنبه مؤرخ ۲۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

که تا گم کرده ِخود را بیابد عقل انسانی 

***********************************************
خاطره ای از خاطرات رفیع اصیل یوسفی.
.
در جایی از قول،، ابن خلدون،، خوانده بودم  و بخاطر سپرده بودم که نوشته بود ؛ «( مشکل تاریخی بشر، مشکل دورانی میان شهر، قریه و روستاست.)»
اما وقتی که خودم را در چنبره مهاجرت  یافتم آنهم بوسعت بزرگ شهری چون،تهران، دریافتم که مهاجران افغانستانی ساکن ایران از هر شهر، دهات، و روستای دورافتاده افغانستان چه با یک حس غرور مشترک  وغم وغصه غریبی و غربت – با هم انس می گیرند، آشنا می شوند و رفاقت ها و صمیمیت ها شکل می‌گیرد.
در قلب تهران تیاترشهر ـ پارک دانشجو حوالی چهارراه  ولیعصر دوستی داشتم که از بلخ بامی بود و دکه کوچکی داشت که کتاب می فروخت.
او خودرا از اعضای کانون مهاجر معرفی و دستی توانمند در انتشار کتاب ارزشمند ،، افغانستان در مسیر تاریخ،، اثر مرحوم  میر غلام محمد غبار در ایران داشت.
او توانسته بود یک نسخه کتاب غبار را  که چپی های حزب دموکرات خلق در کابل برای نخستین بار منتشر نموده بودندبا خود بطور غیر رسمی وارد ایران نماید و با یک چاپخانه قرارداد ببندد و آنرا به شکل افست بدست نشر بسپارد.
یادم هست که بعضی روز ها بساط کوچکم را کنار دکه او می گذاشتم وبا همدیگر به بحث، گفتگو و مفاهمه ویا مجادله سیاسی، مهاجرتی و میهنی می پرداختیم.
آن دوستم ذهن نقادی به تاریخ و خواندن  تاریخ داشت واز جمله معتقد بود که مرحوم غبار [تاریخ را در مسیرافغانستان]نوشته است واین رویکرد او برایم عجیب  می نمود و عجیب‌تر آنکه معضل افغانستان را نظامی وسیاسی نمی دانست بلکه آن را نتیجه مشکلات ونگرانی ها ی،، فرهنگی،، و فکری فرزندان این سرزمین می دانست.
با او باری تا شهر،، قم،، بعد از زیارت بدفتر  و دیدار دوستانش در ( کانون مهاجر) رفتم، و ساعتی بیش با آنان نبودم ـ اما گویی که  ناگهان سقف قبیله میان فرد و تاریخ گسسته و فرو  ریزد ، آنچه در ذهنم آباد ماند آشنایی ومعرفت با کسانی بود که نخبگان و شاعران و پژوهشگرانی پر  تلاش بودند  وطی تقریباً دو سال از گذشت کودتای جنبش گونه ثور ۱۳۵۷ بیشترین آثار، مقالات، کتاب ها و دستاوردهای فرهنگی خودرا همنوا با انقلاب اسلامی ملت ایران  بطور گسترده ای منتشر بدارند . کانون  مهاجر چون  خاطره ایست که دیگر محل تحقق ندارد.
بدینگونه بعد چند سال اقامت و کار در تهران  زمانی که خانواده ما نیز مهاجرت اختیار نمودند بناچار ساکن مشهد و مجاور امام غریبان وضامن آهو  شدم و بخشی از عمر عزیز در آن دیار شریف  سپری گشت وقسمتی در کتابخانه های پر رفت و آمد حرم رضوی.
در اوایل دهه هفتاد خورشیدی در خراسان  ایران بعد از انشعاب درونی انجمن شعرای مهاجر افغانستان – چند تن از فرهنگیان نویسندگان و شاعران پیشکسوت { انجمن شعرای انقلاب اسلامی افغانستان} را بنیاد گذاشتند و متعاقب آن از دامن همین انجمن (درـ دری) و انتشار فصلنامه ی به همین نام شکل گرفت  که یکی از بهترین و پربار ترین نشریات وطنی افغانستانی های مهاجر در تمام دوران ها شناخته شده ونسلی جدید، پر تلاش وبا استعداد در آن مجموعه بالیدند – بعد ها نام فصلنامه را «خط سوم » گذاشتند ونام تشکل آنرا ـ موسسه فرهنگی هنری در دری.
در، دری نیز کانونی شد برای من عظیم تر از کانون مهاجر ـ با دوستانی که اغلب شان داستان نویس، شاعر، متفکر و فیلسوف ، پژوهش مشرب و یا صوفی  عارف مسلک بودند.
روزی استاد رهنورد زریاب در گردهمایی که به افتخار ورود ایشان در جمع خبرنگاران، نویسندگان و جامعه فرهنگی افغانستان برپا شده بود نکته جالبی را باز گو نمود و  آن اینکه مردمان شهر ی روستایی در محیط و فضای یک کشور دیگر بیشتر خودرا می شناسند تا درون کشور خود و بیشتر می آموزند وفق،مدارا، رواداری وبردباری را تا حضور در وطن زاد گاه خود »
نخستین نشانه های مهر و دوستی و پایداری ؛
باری داستان زیبایی خواندم از استاد سید اسحاق شجاعی در مجله درـ دری با عنوان؛ ،،،،سالهای برزخ وباد،،،، و علاقه پیدا نمودم که نویسنده آن را بیشتر  بشناسم، برای همین به استاد سید ابوطالب مظفری که سرپرستی هیت تحریر در ـ دری را بعهده داشت گفتم که  قرار گذاشت روزی با هم بدفتر هنر و ادبیات افغانستان در « حوزه هنری » مشهد برویم واستاد سید اسحاق شجاعی را که مسوولیت پیشبرد اهداف آن مرکز رابدوش داشت از نزدیک مشاهده و ملاقات نماییم. ابتدا بساکن شجاعی را فردی خوش برخورد، خونگرم و خوش قلب با چشمانی نافذ یافتم که کمی فشرده و کوتاه و مفید پیرامون نوشتن ادبیات داستانی و قصه های واقعی جامعه مهاجر و روایت جامعه میزبان و ضرورت نوشتن و منتشر کردن آن صحبت نمود تا این فراز تاریخی پر رنج مهاجرت ما به حافظه و عاطفه تاریخ وفرهنگ ما سپرده شود .در آن دگر دیسی ها و دلوا پسی های دوران،
من در بخش/یاد یار ودیار/ که صفحات آغازین مجله با آن تورق میشد، قلم می زدم.
استاد محمد جواد خاوری و استاد سید اسحاق شجاعی بخش نقد ادبیات داستانی  را مدیریت می نمودند و نقد شعر ،شعرا را استاد محمد کاظم کاظمی و استاد مظفری.
یک ویژگی بسیار آموزنده و بارز را من  درین مجموعه ادبی، در دری، تجربه نمودم و آن اینکه بسان(انجمن نویسندگان افغانستان)که در پای تخت کابل شکل گرفته بود،چهره های سرشناسی ازتمام ولایات افغانستان در محیط مهاجرت و دوری و غربت از میهن  گرد هم آمده بودند بی هیچ ادعایی از نوع ذخاروف دنیوی و مادی – اما آماده رزم و بزم و پیکار ادبی، داستانی و آفرینش هنری!
استاد سید اسحاق شجاعی سالهای نیز سردبیری مجله ( راه امین) را بعهده گرفت و حدود، دوازده شماره آن نشریه وزین را در مشهد رضوی منتشر ساخت که آنهم فصلنامه ی بود در قد و قامت در، دری.
با گرامی مهر شجاعی صاحب نیز درین فصلنامه در بخش نگارش مقالات هنری و تاریخی فرهنگی آن همکار بودم و در دفتر آن در خیابان،، دریا دل،، که نزدیک خانه ما در منطقه راه آهن مشهد بود روزی ایشان را دیدم که پیاده قدم می زنند و ضمن گفتگو این بحث را مطرح نمودم ملتی که حافظه نداشته باشد، اسطوره نمی سازد، توهم از تاریخ می سازد.
ما حافظه تاریخی ضعیفی داریم، هرچند وقت یکبار یک چهره را سفید و یا سیاه می سازیم !
نی درست تاریخ را می خوانیم و نه کارنامه هارا می سنجیم، فقط آماده  می شویم با موج احساسات حرکت کنیم!
درین سفید ساختن ـ سیاه رویان تاریخ ما مردم افغانستان درجه اول هستیم، تاریخ با شعار و تعصبات ساخته نمی شود، ویران می شود. چشم بستن بر زخمهای بیشمار آن،نگاه خنده آمیز به حیوانی را ماند که شب و روز برایش یکسان است؟
در آن دیدار دریافتم که استاد شجاعی در اندوهی ژرف و ناکرانه در حالیکه عینک خودرا از چشمان خسته اش برگرفته بود بمن یاد آور شد که در فکر اجرای طرحی است که انگیزه دوستداران راه امین » را برای راهیافت بیرون شدن از بحران بداند و تو می توانی دیدگاه های فرهنگی خودت را بنویسی و بمن بسپاری تا در کنار سایر همفکران و هنرمندان و آگاهان آنرا دریک مجموعه گرد آوری نموده  ومنتشر بسازم.
من بخانه خود در انتهای فضای سبز و توقفگاه راه آهن برگشتم ودر خلوت آن شب سطوری را روی دفتر آوردم.
حافظا سر ز کله گوشه خورشید بر آر
بختت  ار  قرعه  بدان ماه  تمام اندازد 
چند سالی از نگارش آن نامه تاریخی ۲۸ثور ۱۳۷۸ نگذشته بود که اوضاع روزگار متحول و به اصطلاح ورق برگشت!
بعد حکومت موقت آقای حامد کرزی ـ جناب استاد سید اسحاق شجاعی را – باری در شهر هرات دیدم که آمده بود به کابلستان و سپس رهسپار بلخ باستان شود برای خدمت گزاری در محیط سیاست زده ای که با فرهنگ، هنر و قلم بیگانه نبود.
با او در حواشی مسجد جامع شریف و پارک شرقی آن که مقابل قوماندانی امنیه  موقعیت دارد مدتی گفت و شنید نمودیم در فضای پر گرد و غبار باد های ۱۲۰ روزه هرات، انگار که امید، عطش و خیزش را در هم آمیخته باشند؛ باد ها زوزه می کشیدند  و درد دل ما را تا فراخنای دشت بگواه و  دلارام و زرنج در نجوای آهنگینی به گوش  منهاج سراج الدین جوزجانی می رساندند و آن نامه تاریخی اش به مردمان روستاهای،،تیوره و نیلی،، در غور!
آن زمان از نگارش نامه جوزجانی ۸۲۰ سال می گذشت که از محیط  دهلی  برای خانواده و دوستان نزدیکش  شرح  غربت، اسارت  و  ولایت می  کرده  اما مفاد و محتوای  سوگنامه  مهر گون  و لبریز  از   عسلش برای آن روز ما و امروز ما هم پیام داشت و حلاوت  و تازگی از نوعی حیرت ؟ اما شجاعی آمده  بود که بوطن و وطنداران خدمت کند و معتقد بود:
آینده نه از لوله تفنگ که از ذهن های بیدار می گذرد و از نوک قلم و داستان های که ناگفته ونا شنیده مانده در دلهای یکا یک ما !
اکنون که به آن روزگاران و آدمیان و گرد وخاک های قهر آمیز و بی پایان این سرزمین رویاها و آغشته  با تضاد ها می نگرم می بینم در افغانستان هرچند وقت یکبار ،، فرهنگ،، و رسومات و خلق وخوی شهر نشینان به دهات رفته و بعد از چند سالی ورق برگشته وسنت وعنعنات قبیله نشینان به شهر ها ی بزرگ بر گشته و مجدداً حاکم بر مقدرات ما شده است.
بگفته استاد براتعلی فدایی که با طنازی و طنزی تلخ از نحوه شستن شلوار های گشاد  باصطلاح،، تنبان،، و پیراهن های بلند مردان و زحمت و مرارت مادران شان انتقاد و شکوه و گلایه داشت  آن روز ها هم شیخ الشعرای هریوا استاد فدایی از ایران به زاد گاه خود آمده بود می گفت:
وقتی رژیم عوض می شود مردم هم متحیر  می شوند، خلایق نمی دانند چه بپوشند ویا نپوشند؟ چه خوب است و چه بد ؟و از همه مهمتر چی را ببینند و چه را تماشا نکنند؟
یک روز ریش دراز می شود و لباس ها گشاد! با دامن های فراز و زمانی دیگر در سلمانی  ها و آرایشگاه ها نوبت نمی رسد برای کم کردن ریش و موی بی حساب! و باز دوباره دورانی می رسد با لنگی، تسبیح  و دستار و پتو با کلاه و چشمانی سرمه سار بقول سعدی شیرین گفتار؛
سخن ها دارم از دست تو در دل 
و لیکن در  حضورت ،  بی  زبانم 
استاد شجاعی در هرات می خواست که سری هم به انجمن ادبی این شهر تاریخی بزند که من باید هماهنگ می نمودم اما مهلت تکت پروازش کوتاه بود و خرما بر نخیل ؟ آن زمان عصر های چهارشنبه این نشست ادبی کهن بوم هری که نود و پنج سال ازتاسیس آن گذشته نشست های رسمی با حضور گسترده شاعران پیشکسوت و جوان و نو جوان داشت اعم از دختر وپسر – زن و مرد، که از گوشه و کنار شهر و حتا روستا ها می آمدند.
باری دختری را دیدم که با پدرش از روستای،، مرغز،، یا همان واژه سوچه پارسی دری { مرغزار} به انجمن ادبی هرات آمده بود تا استاد فدایی را ببیند و نظر بخواهد.
غروب خاکستری و در خون غنوده هرات با چشمان نمناک  پشت عینک گرد وغبار گرفته اسحاق شجاعی را بخاطر سپرده ام با روحیه مدارا گر و بردبار و صلح جویش…. شجاعی را بخاطر دارم با لباس وطنی، پتوی نازک چهار  خانه و کفش های سبک کتانی! اما بیشتر از آن با کتابهای که تالیف نموده، با داستان های  که نوشته و  نامه های که نواخته ـ بخصوص شهرزاد قصه گو، مولانا جلال الدین بلخی رومی و سید اسماعیل بلخی.
عمر این سید پاک طینت دراز باد که قدم و قلمش بسان منشیان با شرف رهنورد وادی نور،خرد و خود باوری  بوده است و منادی آگاهی و دانایی،شناخت و دگر پذیری.
سر چشمه این خاطره :
۱ داستان سال های برزخ و باد.
۲ – تعداد ۱۲ شماره ماهنامه و فصلنامه،، راه امین،،
.
.
۳- مهر نامه : مجموعه نامه های نویسندگان، فرهنگیان و پژوهشگران به سید اسحاق شجاعی، انتشارات بدخشان چاپ نخست ۱۴۰۳ با ویرایش و صفحه آرایی استاد محمد کاظم کاظمی با همکاری سی تن از مهر آفرینان هموطن صفحه ۲۳۳
۴ – پیام ریشه دار اصیل به شجاعی ۲۸ثور ۱۳۷۸ خورشیدی.
 ۵ ـ تولدی دیگر ـ شعر آیه های زمینی فروغ .
تشکر می نمایم قیوم جان بشیر از شما و مهدی جان بشیر در سایت بیست و چهار ساعت و پیشاپیش نزدهمین سال روز تاسیس این کانون ادبی،هنری ، فکری  و فرهنگی را که در آستانه ِ تجلیل آن قرار داریم تبریک میگویم.
تحریر مورخه ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶ 
۲۵ سنبله ۱۴۰۵
محمد رفیع اصیل یوسفی
تورنتو، اشاوا

 

16 سپتامبر
۱ دیدگاه

بزمِ غزل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۲۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

 

بزمِ غزل

 

 اگر  بزمِ   شما   دوستان ، گهی  بزمِ   غزل باشد

 دلم خواهد که هر مصرع، پُر از شور و عمل باشد

گهی یک قصهٔ  شیرین،  دمی  یک  نطقِ  عرفانی

 گهی   اقوالِ   انسانی ، شیرین‌تر از عسل باشد

 اگر  جامِ   غزل  نوشیم،  زِ مهر  و  صلح  یاد آریم

 که  هر   بیتِ  محبت‌ زا ، مثالِ   یک   متل   باشد

 نه از کینه سخن گوییم ، نه از جنگ  و پریشانی

 کلامِ   ما  پُر  از  مهر  و ، دلِ  ما  بی‌ جدل  باشد

 بشیر، از شعر و شیرینی، دلِ افسرده را شاد کن

 که بزمِ اهلِ دل باید،  پُر  از  بیت  و  غزل  باشد

 بشیر شیرین سخن

 

 

16 سپتامبر
۱ دیدگاه

دیوانگان نفت و ثروت

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جهارشنبه مؤرخ ۲۵ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

دیوانگان نفت و ثروت

از خواب بخیز که دشمنان بیدار اند

غافل منشین که نقشه ها در کار اند

از خوردن خـون  کودکان سرمستند

از غـارت مال دیگران   سـرشار اند

در مـزرع شـاد دل عـزا   می کارنـد

آفت بـه رۀ عـشـق و وصال  یار اند

شمشیر برهـنه خون دل نـوش کـنـد

دل‏هـا بـه سـراسـر جهـان  افگار اند

از طـیـنـت  گـرگ  مهـربـانی  مطلب

در خیـل درنـده یک  گله  کـفـتـار اند

در قـانـون جنگل  نـبود  جـز کـشـتار

زیرا که دران رهزن و آدم  خـواراند

گژدم که نهادش همه نیشست وگزند

ایـن مدعـیـان نیز در آستین مار اند

فـردوسـی اگـر گفت: میازار موری

ایـن ســنگـدلان شـرارت و آزار اند

صد بار اگر وعده دهند، می شکنند

هشدار که ایـن فتنه گـران غـدار اند

هـر دم که بـه پـای دشـمنان افـتـادید

مغـرور تـر از همیشه در پیکار اند

یک بار نـه، صد بار تجـاوز کردند

قـدرت بـنـمـا که در  پـی تکـرار اند

از صوت هزارو بوی  گل می‏ترسند

بر چشم دل مرز کهن چون خار اند

با تاریخ و فرهنگ وادب در جنگند

غـارتـگـر بـاغ و دشـمـن گلـزار اند

از دموکراسـی غل و زندان ساختند

در مـسـلـخ آن رئیـس دام و دار اند

افـغـان سـتان را  که زنـدان کـردند

بر پیروجوان مرد و زن اشرار اند

دیـوانۀ نفـت و پـول و ثروت باشند

از مهـر و محبت هـمـگی بیزار اند

تا عشـق نکـند جهـان دل را روشـن

اذهان در این عصر نـوین بیمار اند

در آینۀ جان و دل سحرخواهد تافت

دلتنگ مـشـو که شـبپرسـتان تار اند

رسول پویان

۱۴/۹/۲۰۲۶

15 سپتامبر
۳دیدگاه

حل جدول حروف کلمات متقاطع شماره (۱۱)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ ۲۴ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۵ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی عزیز ،

اینک حل جدول کلمات متقاطع شماره (۱۱) را که قبلآ به

تاریخ ۲۹ سرطان – ۲۰ جولای ۲۰۲۶ به نشر رسیده

بود خدمت شما عزیزان پیشکش می نماییم.

**********************************

حل جدول حروف کلمات متقاطع شماره (۱۱)

.

 

 

 

 

 

14 سپتامبر
۳دیدگاه

حسرتِ جهان

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

حسرتِ جهان

 زِ پیشرفتِ جهان   انگشت گَزیدم

 ولی   من  رنگِ    آسایش  ندیدم

با شصت‌سال عُمرِ پُررنج  و تکلّف

 فقط جنگ دیدم و از جنگ شنیدم

مرا از درس به سویِ  جنگ بردند

 ده‌ها بار دل از  این  عالم  بریدم

 جوانانِ    زیادی    سر   سپردند

 به چشمِ خویش، خود در صحنه دیدم

 هزاران   زیر‌  بِنا   ویرانه   گردید

 من از  ویرانه‌  ها ظلمت خریدم

جهان بر سویِ کشفِ کهکشان رفت

ولی من  حسرتِ   دنیا چشیدم

 جهان آباد  و  در  امواجِ شادی

 من از لبخند  و  شادی ناامیدم

 بشیر، در حسرتِ فردای روشن

 همه عمرم به  تاریکی خزیدم

بشیر احمد شیرین سخن

14 سپتامبر
۱ دیدگاه

جمهوری افغانستان؛ یک تجربه تاریخی، فرصت‌های از دست‌رفته و درس‌های آینده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

جمهوری افغانستان؛ یک تجربه تاریخی، فرصت‌

های از دست‌رفته و درس‌های آینده

***************

فروپاشی نظام جمهوری افغانستان را نمی‌توان تنها با یک رویداد، یک تصمیم یا عملکرد یک گروه خاص توضیح داد. آنچه در نهایت به سقوط آن نظام انجامید، حاصل مجموعه‌ای از عوامل و روندهای به‌هم‌پیوسته بود؛ از اشتباهات سیاسی و ضعف‌های مدیریتی گرفته تا فساد گسترده، اختلافات داخلی، وابستگی شدید به حمایت خارجی و بی‌اعتمادی فزاینده میان مردم و حکومت. با این حال، بررسی این دوره بدون پرداختن به مسئولیت کسانی که در رأس قدرت قرار داشتند، ناقص خواهد بود.

نظام جمهوری با شعار دموکراسی، حاکمیت قانون، حقوق شهروندی، بازسازی و ساختن افغانستانی نوین شکل گرفت. در این دوره، فرصت‌های مهمی برای ایجاد نهادهای دولتی، گسترش آموزش، رشد رسانه‌ها، مشارکت سیاسی و بازسازی کشور فراهم شد. اما در بسیاری از موارد، فاصله میان شعار و عمل از میان نرفت. فساد، واسطه‌گری، انحصار قدرت، انتخابات جنجالی، اختلافات سیاسی و استفادهٔ نادرست از منابع عمومی، اعتماد مردم را به نهادهای دولتی کاهش داد.

کمک‌های گسترده بین‌المللی نیز می‌توانست زمینه‌ای برای ایجاد زیرساخت‌های پایدار، تقویت اقتصاد ملی و ساختن نهادهای مستقل و پاسخ‌گو باشد؛ اما بخشی از این فرصت‌ها به دلیل ضعف نظارت، فساد، مدیریت ناکارآمد و وابستگی بیش از حد به منابع خارجی، آن‌گونه که باید، به دستاوردهای پایدار تبدیل نشد. یکی از درس‌های مهم این دوره آن است که کمک خارجی، هرقدر هم گسترده باشد، نمی‌تواند جایگزین نهادهای سالم، مدیریت مسئولانه و اراده سیاسی ملی شود.

البته افغانستان در آن سال‌ها تنها با مشکل فساد یا ناکارآمدی سیاسی روبه‌رو نبود؛ بلکه جنگ، مداخلات خارجی، رقابت‌های منطقه‌ای، ضعف نهادهای دولتی، فقر، شکاف‌های اجتماعی و بحران اعتماد نیز بر وضعیت کشور تأثیر عمیقی داشت. بنابراین، اگر هدف ما درک درست این تجربه تاریخی باشد، باید از تحلیل‌های ساده و تک‌بعدی فاصله بگیریم و مجموعه عوامل داخلی و خارجی را در کنار یکدیگر ببینیم.

با این همه، این واقعیت نیز قابل انکار نیست که رهبران و مسئولان سیاسی در برابر سرنوشت مردم مسئولیت بیشتری دارند. کسانی که قدرت تصمیم‌گیری و مدیریت کشور را در اختیار داشتند، نمی‌توانند در برابر دستاوردها خود را صاحب افتخار بدانند، اما در برابر شکست‌ها همه مسئولیت را متوجه دیگران کنند. قدرت، در کنار اختیار، مسئولیت نیز به همراه دارد.

یکی از فرصت‌های مهمی که در آن دوره به‌درستی مورد استفاده قرار نگرفت، ایجاد اعتماد میان مردم و دولت و تبدیل نهادهای دولتی به ساختارهایی واقعاً ملی و پاسخ‌گو بود. جامعه‌ای که بیش از هر چیز به وحدت، اعتماد و همبستگی نیاز داشت، بارها شاهد رقابت‌هایی بود که هویت‌های قومی، مذهبی، زبانی و منطقه‌ای را به ابزار سیاسی تبدیل کرد. این روند نه‌تنها دولت را ضعیف کرد، بلکه سرمایه اجتماعی کشور را نیز فرسوده ساخت و فاصله میان مردم و نهادهای سیاسی را افزایش داد.

از سوی دیگر، یکی از پیامدهای تلخ این تجربه، آسیب دیدن اعتبار مفاهیمی مانند دموکراسی و انتخابات در ذهن بخشی از جامعه بود. دموکراسی زمانی معنا پیدا می‌کند که مردم احساس کنند رأی آنان ارزش دارد، قانون برای همه یکسان اجرا می‌شود و قدرت از طریق نهادهای پاسخ‌گو و مشروع اداره می‌گردد. هنگامی که فساد، تقلب، معامله‌گری سیاسی و بی‌عدالتی بر نهادها سایه بیندازد، مردم نه‌تنها از یک حکومت، بلکه از خودِ مفاهیمی مانند دموکراسی، انتخابات و مشارکت سیاسی نیز ناامید می‌شوند.

اما امروز، مهم‌تر از متهم کردن یکدیگر، درس گرفتن از گذشته است. اگر قرار باشد افغانستان دوباره به یک وضعیت طبیعی، آرام و باثبات برسد، این کار با نفرت، انتقام‌جویی، استعمال زور و حذف یکدیگر ممکن نیست. بازسازی یک جامعه آسیب‌دیده نیازمند زمان، صبر، قانون‌مداری، آموزش، اعتمادسازی و پذیرش مسئولیت است.

درس دیگر این تجربه آن است که هیچ نظام سیاسی بدون مشروعیت اجتماعی، نهادهای سالم و اعتماد عمومی نمی‌تواند برای همیشه دوام بیاورد. دولت‌ها ممکن است با حمایت خارجی قدرتمند به نظر برسند، اما دوام واقعی یک نظام زمانی تضمین می‌شود که مردم آن را متعلق به خود بدانند و نهادهای آن در برابر قانون و جامعه پاسخ‌گو باشند.

افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به حوصله، خرد سیاسی و نگاه آینده‌نگر نیاز دارد. راه بازگشت جامعه به یک روال عادی و طبیعی، کوتاه و آسان نخواهد بود و مردم ناگزیرند برای رسیدن به ثبات، هزینه و زمان زیادی را تحمل کنند. اما این مسیر زمانی به نتیجه خواهد رسید که گذشته را صادقانه بررسی کنیم، مسئولیت‌ها را بپذیریم و به جای دامن زدن به نفرت و انتقام، بر ساختن اعتماد، همبستگی و نهادهای سالم تمرکز کنیم.

تجربه جمهوری افغانستان، با همه دستاوردها، ناکامی‌ها و فرصت‌های از دست‌رفته‌اش، اکنون بخشی از تاریخ کشور ماست. ارزش این تجربه در آن است که از آن بیاموزیم؛ نه اینکه آن را صرفاً وسیله‌ای برای محکوم کردن یکدیگر قرار دهیم. باید روشن شود که چه اشتباهاتی صورت گرفت، چه فرصت‌هایی از دست رفت و چگونه می‌توان از تکرار آنها جلوگیری کرد.

آینده افغانستان زمانی بهتر ساخته خواهد شد که گذشته آن صادقانه فهمیده شود . تاریخ نه برای انتقام‌جویی، بلکه برای آموختن است؛ و شاید بزرگ‌ترین درس این تجربه تاریخی این باشد که ثبات، وحدت، قانون‌مداری و مسئولیت‌پذیری، سرمایه‌هایی هستند که هیچ ملتی نمی‌تواند بدون آنها آینده‌ای پایدار بسازد.

افغانستان امروز بیش از هر چیز به آرامش، همبستگی، خرد سیاسی و نگاه به آینده نیاز دارد.

نور محمد غفوری

۱۳/۰۹/۲۰۲۶

 

14 سپتامبر
۱ دیدگاه

زندگی‌نامه زنده یاد الحاج حبیب الله بلبل

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ ۲۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

زندگی‌نامه  زنده یاد الحاج حبیب الله بلبل

در ۱۷ قوس ۱۳۰۶ خورشیدی آنگاه که سپیده دم بر فرازِ کابل قدیم سایه افکنده بود ، در محله ی تاریخی شوربازار واقع گذرگاه ِ ملا محمود با عنایت و لطف پروردگار ، کودکی چشم به جهان گشود که نامش را حبیب الله نهادند. 
او در آغوش خانواده ی متدین و ریشه دار تحت تربیت پدر متقی به نام محمد عمر خان قرار گرفت و از همان آغاز روحش با شمیم ایمان و صداقت آمیخته گردید. در اصل این ولادت آغاز گر نغمه سرایی بلبلی بود که بعد ها در گلشن ادبِ افغانستان خوش درخشید و در مدح حق چنین سرود :
.
بنده ِ پروردگار   و   پیروی   دینِ   نبی
دشمنِ کفر و لحاد و شرک شیطانی ستم
.
ایام خرد سالی حبیب ‌الله با طلاطم تقدیر همراه گشت و او در همان سنین کودکی گوهر گرانبهای وجود پدر را از دست داد و طعم تلخ یتیمی چشید. با این حال دست قدرت الهی او را در آغوش پر مهر مادر فداکار و سرپرستی یگانه مامای صاحب دل به نام سلطان محمد قرار داد که او خود از جمله صوفیانِ وارسته‌ی کابلِ قدیم بود. وی در سایه این تربیت عرفانی راه قناعت و صبر را پیمود و با وجود کمبودی ها در زندگی مادی چنان   بلند قد برافراشت که بعدها در وصفِ حال خویشتن و بیزاری از لاف های دنیوی چنین نگاشت
.
من نه آن مردم که لافم از پدر چون دیگران 
من نه آن بلبل که هرجا در غزل خوانی‌ستم
.
دوران تحصیلات ابتدایی و متوسط او در لیسه عالی حبیبیه سپری شد، مکانی که در آن روزگار مهدِ پرورش نخبگان و کانونِ پرورش اندیشه
های نو و کهن بود. حبیب اللهِ نوجوان با پشت کار ستودنی دروس مروجه عصر خویش را فرا گرفت، اما روحِ تشنه اش تنها با کتابهای مکتب سیراب نمی‌گشت. او با درک این واقعیت که دانش بدون آگاهی از دین چراغ بی نور است، در کنار دروس مکتب به تلمیذ در سنگر اخلاق پرداخت
.و در اشعارش همواره بر این نکته تاکید ورزید که علمِ واقعی در بندگی خداوند نهفته است
.
بی‌سوادِِ مطلقـم در نـزد اربـابِِ سـخن
گر ز عیبِِ خود نگویم عین نادانی‌ستم
.
همزمان با تحصیل در لیسه عالی حبیبیه به مدرسه‌ی مشهورِ ملا محمود، روی آورد تا از چشمه‌ سارِ علوم دینی و معارف اسلامی جرعه‌ ها بنوشد و جانش را به زیور تقوا بیاراید. این مدرسه که گهواره‌ی علم و کانون تجمع فضلای کابل قدیم بود، شخصیت مذهبی او را قوام بخشید و وی را با قرآن مجید و شعایر اسلامی مانوس ساخت. حبیب ‌الله در این فضا چنان با کلام وحی پیوند خورد که بعدها برای فرزندان و نواسه‌گانش معلمِ دلسوزی گشت و در مسیر شرح شریف استوار ماند . بلبل در مقام یک مفسر قرآن برای خانواده همواره می‌کوشید تا مفاهیم بلند وحی را به زبان ساده و در قالب حکمت های علمی به فرزندانش منتقل کند. او معتقد بود که قرآن مجید تنها برای تلاوت نیست بلکه ترازوی عمل در تمام زندگی است. این اهتمام او به تعلیم القرآن در کنار اشعارش باعث شد که فرزندان او نیز با نوری از ایمان و دانش بزرگ شوند و در جامعه به
عنوان افراد متعهد شناخته شوند. اوشکر گذار بود که خداوند به او توفیق داده که از اهل عرفان باشد و میراث معنوی برای آیندگان به جا بگذارد
.
.
شکرلله ام مسلمان هم ز اجدادِِ سلف
تابعِِ شرعِِ شریف و حـکمِ قرآنی‌ ستم
.
.
پس از اتمام دوره تحصیل او ردای خدمت به خلق را بر تن کرد و فعالیت رسمی خود را در وزارت مخابرات آغاز نمود تا با رزقِ حلال زندگی را بنا کند. کار در محیط دولتی برای او نه وسیله‌ی برای قدرت بلکه فرصتی برای ادای امانت و خدمت به هموطنان اش در آن سالهای حساس بود. او با صداقتی که ریشه در تربیت صوفیانه مامایش داشت چنان در وظیفه خود درخشید که همواره به پاک نفسی شهرت داشت و در اشعارش بر این قناعت و دوری از غضب حقوق دیگران افتخار میکرد. در سال ۱۳۳۷ خورشیدی تقدیر او را به سوی ولایت بغلان و شهر صنعتی پلخمری کشاند تا در ریاست عمومی نساجی آن دیار مشغول به خدمت شود. این سفر فصلِ نو در زندگی او گشود و او را با مردم شریف شمال پیوند داد، جایی که سالیان درازی از عمر خویش را در بخشهای اداری و حسابی سپری و با همان سلامت کامل خدمت کرد و چنان با محیط خویش انس :گرفت که خود را رفیق آن سامان می‌دانست و در شعرش چنین یاد کرد
.
در پلخمریست کارم  نـه بـه  شهرِِ  کندزم
زان رفیقِِ غوری و دوشی و بغلانی‌ستم
.
وی در تمامی دوران خدمت در نساجی پلخمری با عنوان نهادِ ایمان و صداقت و اخلاق شناخته می‌شد و در کارهای حسابی ذرهی از اصول اخلاقی خود عدول نکرد. او با وجود دوری از پایتخت هرگز از فضای ادب و معرفت جدا نشد و در دفتر کارش همواره محفلی برای اهل ذوق و مطالعه کتب ادبی بود. این دورانِ بیست و چند ساله در شمال، قریحه او را پخته‌تر ساخت و او را به شخصیت  جامع الاطراف مبدل نمود که هم  در فنون اداری استاد بود وهم در سلوک عرفانی و انسانی . با رسیدن به سال ۱۳۶۰ خورشیدی او سپس از عمر خدمتِ صادقانه به تقاعد سوق داده شد، اما روح پر تحرک او اجازه نداد که گوشه ‌نشینی اختیار کند. پس از بازگشت به کابل مدتی را در کارخانه‌ حجاری و بتون در منطقه خواجه‌ ملا به کار ادامه داد تا همچنان در مسیرِ سازندگی میهن سهمی داشته باشد. او کار را عبادت می‌دانست و در سنین پیری نیز از تلاش دست نکشید، چونکه او آرزوی اعتلای خاک پاک میهن را همیشه در تار و پود وجود و قلب خویش میپرورانید.
.
آرزویـم   اعتلایِِ  خـاکِ  پاکِِ  میهن است
گـر سخن از غیر گویم در پشیمانی‌ستم
.
قریحه شعری حبیب الله از همان جوانی زبانه می‌کشید، اما تشویق های برادر بزرگش الحاج میرزا جمال الدین بود که او را به وادی حرفه ای شعر کشاند. برادرش که خود از جمله صوفیان عصر خویش بود لقب “بلبل افغان” را برای او برگزید تا نغمه های توحیدی اش در فضای ادبی کشور تنین انداز شود. این دو برادر در واقع پیوندی فراتر از نسبت خونی داشتند و در تعلیم و تفسیر قرآن یار و یاور هم‌دیگر بودند و در وصف :این برادر پاک باز خویش چنین سروده است
.
یک برادر دارم امّّا همچو  صوفی پاکباز
آن جـمالِِ نـازنین را شـایقِ جانی‌ستم
.
در سن ۲۸ سالگی تشکیل خانواده داد و این پیوند مقدس ثمره نیکو داشت که شامل دو پسر و دو دختر فرهیخته گشت. حبیب ‌الله بلبل با عشق وافر و علم، تمام توان خود را صرف تحصیل فرزندانش کرد تا آنان را به درجات عالی تقدیم جامعه نماید. او در کانون خانواده نه تنها یک پدر بلکه مرشدی بود که هر شب با تلاوت قرآن پاک، تحلیل و تفسیر اشعار و نقل داستانهای اخلاقی بذر معرفت را در دل فرزندانش و سپس نواسه ‌هایش می‌کاشت. در نگاهِ بلبل، صوفی گری به معنای گوشه نشینی و ترکِ دنیا نبود، بلکه به معنای پاکسازی و یاری رساندن به جانهای خسته بود و این الگو را در وجود برادرش صوفی جمال الدین به عینه میدید. او معتقد بود که هر که یار جانی باشد، جان باید فدایش شود، اما از دل بستن به دلبران نانی و تعلقات با آن ها خود داری می‌نمود . این نگاه متعالی باعث می‌شد که روابط اجتماعی او بر پایه صدق و صفا بنا شود و هرگز در بند تزویر و ریا نیفتد چرا که او عاشق جمال نازنینی بود که زوال در آن راه نداشت.
.
هرکی ام شد یار جانی جان من بادا فداش
لیــک ،  اکـثـر  مبـتـلا   بـا  دلبـرِِ نـانی‌ ستم
.
روابط ادبی حبیب‌الله با شاعران و دانشمندان معاصرش فصل زرین در کارنامه زندگی اوست. او با بزرگانی چون صوفی غلام نبی عشقری، میر غلام حضرت شایق جمال و صوفی عبدالحق بیتاب الفتی خاص داشت. این شعرا در محافل ادبی کابل گردهم می‌آمدند و با تبادل اشعار و مطالب علمی می‌پرداختند و بلبل با تواضع تمام از محضر آنان کسب فیض می‌کرد. او در غزل‌سرایی و سبک قدیم تبحر داشت و ارادتش به صوفی عشقری چنان بود که او را عزیزتر از جان خویش می‌شمرد.
.
در دلم خیلی عزیز افتاده چون جان عشقری
خصلـتِ مـردانـه  دارد ای  رفـیقان  عشقری
.
صوفی صاحب عشقری نیز در پاسخ به الطافِ بلبل ابیات نغز سرود و مقام او را در صف شاعران عصر با ارزش و ارجمند توصیف کرده است. این مکاتبات منظوم میان این دو ادیب نشان دهنده فضای صمیمی و عاری از حسادت در انجمن‌های ادبی آن روزگارِ کابل است که بلبل در آن نقش فعالی داشت. عشقری با ستایش از یاد آوری ‌های بلبل، خود را مدیون محبت‌های او می‌دانست و در پاسخ به غزل او با الطاف شاعرانه چنین نگاشته بود.
.
به صفِ شاعرانِ عصر بیتش با نمک باشد
بـه برگِ گل نویسم دفتر و  دیوان بلبل را
.
علاوه بر حضرت عشقری، او به جناب میر جمال الدین شایق نیز اخلاصِ فراوان داشت و دیوان او را به دیده احترام می‌نگریست و در اشعارش به مدح او می‌پرداخت. بلبل معتقد بود که هر کس دیوان شایق را بخواند، شکر ریزی و حلاوت کلام او را تصدیق خواهد کرد و همواره برای حفظ ایمان و سلامت او دعا میکرد. این روحیه حق‌شناسی و ارادت به همصنفان از وی شخصیت محبوب ساخته بود که همه جا با عزت و تکریم از او
.یاد می‌شد

.

نشاید  دیـده  بـاشـی  همزبانش  در شکر  ریزی

کند تصدیق هرکی خوانده است دیوان شایق را
.
حبیب الله بلبل با شعرای کلاسیک، همچو حضرت ابو المعانی بیدل، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی و خواجه شمس الدین حافظ شیرازی ارادت خاصی داشت و آثار آنان را با دقت مطالعه و تفسیر می‌کرد و در محافل علمی و ادبی اشعار این بزرگان را استقبال می‌نمود و با همفکران خویش و بحث درباره رموز عرفانی کلام حکیم سنایی غزنوی و نورالدین عبدالرحمن جامی می‌پرداخت. این مطالعات عمیق از آثار گذشتگان به شعر او پختگی و غنای خاص بخشیده بود که در  کلیه مراسم های رسمی و کنفرانس های علمی مورد تمجید حاضران قرار می‌گرفت .
حبیب الله بلبل همواره خود را متعلق به کُل خاک افغانستان می‌دانست و از تفرقه و مرز بندی های قومی بیزاری می‌جست و در اشعارش نام شهر های وطن را با عشق می‌برد. از هرات و قندهار تا مزار شریف و پنجشیر همه را پاره تن خود می‌شمرد و کابل را قلبِ تپنده این سرزمین میخواند که خوبان مایل به دیدارش هستند. او نمونه‌ی بارز یک انسانِ وطندوست و مومن بود که تا آخرین نفس برای بهبودی و سربلندی میهنِ عزیز خویش دعا می‌کرد.
نگاه او به جغرافیای افغانستان نگاهی وحدت بخش و فراتر از مرزهای زبانی و قومی بود. بلبل در اشعارش تصویر جامع از وطن ارائه می‌داد که در آن هر ولایت پاره‌ای از وجود او محسوب می‌شد. با اینکه سفر به مزار شریف، هرات و قندهار و غزنی را آرزوی همیشگی خود می‌دانست، در اشعارش از هر گوشه‌ی وطن به افتخار و احترام یاد می‌کرد تا ثابت کند، روح یک شاعر ملی نمی‌تواند در حصارِ یک منطقه بگنجد. او خود را  بلبل افغان می‌نامید که قلبش در کابل می‌تپید که ریشه‌ هایش در تمام خاک پاک میهن گسترده است.
.
بس به غزنین و هرات و قندهارم آرزوست
شــایـق خــاکِِ مــزارم شـیــر یزدانی‌ستم
.
عشق و الفت او به سلسله‌ های صوفیه به ویژه ارادت به پیر پیران شاه جیلانی، به اشعارش رنگ و بوی خانقاهی و جذبه‌ های عرفانی بخشیده بود که در شهرت نامه او با وضوع تجلی یافته است. او معتقد بود که بدون ولایت اولیا و توسل به ارواح طیبه، غوث و قطب طی کردن مسیر دشوارِ زندگی ممکن نیست و خود را خاکِ پای بزرگان طریقت می‌دانست. این گرایش معنوی باعث شده بود تا در مواجهه با مشکلات به جای لب به شکایت گشودن به وجدانیات پناه ببرد و صلح درونی را در پیوند با مقدسات جستجو کند.
.
دوستدارِِ چهار یارم از رهِِ  صدق و صفا
خـاک پـایِِ پیر پیران شاه جیلانی‌ستم
.
ارادت بلبل به مشایخ هرات نشان ‌دهنده وسعت مشرب عرفانی او بود که مرز های جغرافیایی را در می‌نوردید و با قطب‌های معنوی شرق و غرب کشور متصل می‌گشت. او خود را نوکرِ جانی آستانه شاه شرف‌الدین کرخ، خورشید هرات می‌نامید و این ارادت را مایه برکتِ قلم و قدم خویش می‌دانست. این پیوند معنوی به او کمک می‌کرد تا در برابر ناملایمات زندگی صبر جمعی داشته باشد و با روح سرشار از وجد عرفانی و ستایش اولیا و پاکان الهی بپردازد.
.
مرشدِ من شاه شرف الّدین خورشید هرات
حـضـرتِ   کرخ  لــقــب  را نوکرِ  جانی‌ ستم
.
در مکتب فکری بلبل قناعت نه تنها یک فضیلت اخلاقی بلکه زرهی در برابر ناملایمات روزگار بود. او که سال ها در بخش های دولتی خدمت کرده بود، هرگز اجازه نداد تا جا و جلال دنیوی بر صفای باطنش چیره شود. او در اشعارش مکرراً بر این نکته پافشاری داشت که شرافت انسان در گرو نان حلال و دوری از غصب حقوق دیگران است و خود را بنده قانع می‌دانست که به جای منصب به دنبال رضای حق است. این استغنای طبع باعث می‌شد که حتی در تنگناهای اقتصادی دوران هجرت سربلند نگاه داشته باشد و شکوه بندگی را با هیچ مقام دنیوی معاوضه نکند.
.
بر لب نـانِِ حـلال و  شغل  دفتر  قانعم
نه طلبگارِِ مقام و منصب و خانی‌ستم
.
سفر های او به هندوستان و عربستان سعودی دریچه‌ های جدیدی از شناخت جهان اسلام و تمدن‌ های کهن را به رویش گشود. او در این سفرها با دیدن تنوع فرهنگی ملل بر غنای فکری خود می‌افزود و در اشعارش به زیبایی‌ های طبیعت و فرهنگ اشاره می‌کرد. این تجربه ‌های آفاقی به او آموخت که حقیقت در همه جا جاری است و دلبستگی اش به آیین اجدادی و شرع محمدی ص هرگز سُست نشد. او در بازگشت از این سفرها از مشاهدات خود اشعار می‌سرود که آمیخته از شور و معرفت بود و همواره بر هویت اسلامی خود پای می‌فشرد.
بلبل در انجمن های ادبی کابل به عنوان شاعر شوریده طبع شناخته می‌شد که کلامش گاه آرام چون دریای بیکران و گاهی توفانی و پرخروش بود. او در برخورد با مسائل اجتماعی، زبان گزنده و در مواجه با معشوق حقیقی زبان نرم و لطیف داشت. این تضاد هنری نشان دهنده پویایی روح او بود که نمی‌توانست در برابر بی عدالتی ها سکوت کند، اما در عین حال صلح طلبی را سر لوحه کارِ خویش قرار میداد و خود را شاعری می‌دانست که به حکم عشق هر مشکل را آسان می‌بیند و با همین نگاه سختی های کار و غربت را تاب می‌آورد.
.
شــاعــرِِ شـوریـده طـبـع و بلبـلِِ داستان‌سرا
گه چو آبِِ  بحر خـاموش و  گه طوفانی‌ ستم
.
احترام او به خانواده و اجدادش ریشه در حس قدر شناسی او داشت و در اشعارش با افتخار از جد خویش که به شاکر ملقب بود و از پدرش که شجاعت مثال‌زدنی داشت یاد می‌کرد. او خود را ضیا و نوری از آن تبار می‌دید که وظیفه ‌اش پاسداری از عزت خاندان و انتقال آن به نسل های بعدی از طریق سخنرانی و شعر سرایی است. این پیوند با گذشته به او هویت محکم می‌بخشید که در توفان های سیاسی زمانه تزلزل ناپذیر باقی ماند و همواره بر اصل و نسب پاک خویش در اشعارش تاکید می‌ورزید.
.
شهرتم   قومِِ   عباد   و  جدّّ من   شاکر   لقب
از پـــدر نــوشــیــروان و عـبدالرحـمانی‌ستم
.
در سال های سخت جنگ در کابل، بلبل با قلب شکسته شاهد ویرانی کوچه ‌های بود که در آنجا بزرگ شده بود. او که همواره طرفدار صلح و صلح انسانی بود، از دیدن خونریزی و جنگ به ستوه آمده بود. اشعار این دوره از زندگی او سرشار از ناله برای میهن و نکوهش جنگ است که آشیانه بلبلان را به آتش کشیدند. او در این مقطع سرودن شعر را تنها پناهگاه خود می‌دید و با هر بیتی که می‌سرود، آرزوی بازگشت آرامش و خاک پاک افغانستان را در دل می‌پروراند و با درد چنین می‌سرود.
دوست دارم صلح را کز جنگ گردد کشت و خون
زان    طََرفدارِِ  صلاح     و    صلح  انسانی‌   ستم
او در شهرت نامه اش خود را بنده‌ای معرفی می‌کند که از اصل عرفانی است و از این که فرزندانش نیز راه سخنوری را در پیش گرفته شکرگزار درگاه الهی بود. بلبل معتقد بود که هنر و ادب باید در خدمت انسان باشد و از این که توانسته بود کانون خانواده اش را به مرکز علم و عرفان مبدل کند احساس رستگاری می‌کرد و به فرزندانش می‌آموخت که شهرت واقعی در گرو بندگی خدا و خدمت به خلق است و نام نیک تنها میراثی است که از این جهان فانی برای انسان باقی میماند
با وقوع حوادث ناگوار ناشی از جنگ‌ های تحمیلی در شهر کابل، زندگی آرام این ادیب وارسته دستخوش توفان حوادث گشت و او ناچار به ترکِ دیار محبوب خویش شد. هجرت در کشور پاکستان و سکونت در شهر ایبت آباد، فصلِ غم انگیز از پایان زندگی او بود که با دوری از خاکِ وطن و یاران جانی سپری گشت
او در مهاجرت نیز دست از ذکر و خیرخواهی برنداشت و در میان افغانانِ مهاجر به عنوان وزنه معنوی و تسلای خاطر دیگران شناخته می‌شد، هرچند دلش در هوای کابل می‌طپید
عشق خاک و حبّّ میهن در  نهادم  مخمرا ست
دشـمـنِِ مـیـهن فــروشان تــا که مـیـدانی‌ستم
.
هجرت به ایبت آبادِ پاکستان برای حبیب‌الله بلبل یک خزان زود هنگام در بهار پیری بود. او که همواره در میان دوستان و فرهنگیان کابل عزیز بود، ناگهان خود را در دریای غربت و دور از مزار و اجدادش یافت. با این حال او در غربت از پا ننشست و با جمعی از مهاجران افغان محافل کوچکی ترتیب می‌داد تا نگذارد شعله ادب و فرهنگ در دلهای آواره خاموش شود. او در این ایام مزار خود را پیش بینی می‌کرد و با چشم گریان دوری از وطن را به عنوان مقدور الهی می‌پذیرفت. اما هرگز قلبش از عشق به کابل، خالی نشد
سر انجام الحاج حبیب الله بلبل در سحرگاه ۱۳ ثور ۱۳۷۴ جان را به جان آفرین تسلیم و چشم از جهان فروبست اما یاد و خاطره اش در قلوب هموطنانش جاودانه گشت. او شاعری بود که با صداقت زیست و با ایمان سرود و با آرزوی آزادی وطن چشم از جهان فروبست. مزار او امروز نماد از غربتِ مهاجران و شکوه ادب است  
.
ایـن خـاک  سیاه  که  مرقدِ  یارِ من است
مقدور ز خداست آنچه  درو کارِ من است
در حـیـن  مـهاجرت  اجـلو  وا ن گذاشت
دوری ز وطـن مـگر  سـزاوار  مـن است
.
از الحاج حبیب‌الله بلبل چهار جلد گنجینه گرانبها از اشعارش که شامل غزلیات، رباعیات، مثنویات و مخمسات اند بجا مانده است. این آثار فرهنگی و ادبی هر کدام دریایی از معرفت و داستانهای واقعی است 
این آثار امروز میراثی ماندگار برای نسل جوان است تا با اصالت های فرهنگی خویش آشنا شوند و راه این پیر فرزانه را در پاسداری از ادب فارسی، ادامه دهند
.
نظم بلبل را چو خوانی دار از صدقش دعا
زانکه آخر رفتنی  زین  عالمِِ   فانی‌  ستم
 : اینهم دو سروده ی انتخابی از دیوان بلبل
.
  • حمدِ شریف

سرنامه‌ی  کتابم   از  نام   توست زیبا

ای  من  فدای   نامت ای   قادرِ   توانا

از قدرتِ قدیمت شد لوح  کرسی آباد

هفت آسمان به قدرت بنموده ای تو برپا

هم ارض و هم سما را هم آدم و هوا را

از نیستی به هستی خود کرده‌ ای تو پیدا

خورشید  ماه   انجم   در  یدّ اختیارت

فرشِ زمین و افلاک پیشِ تو یک پرِ کاه

خود عالمی و عامل خود قادری و کامل

واقف ز حال موری جنبد اگر تهِ چاه

باران فیض بارت کز ابر رحمتِ توست

عالم بَرَت ثنا  خوان  از  فرش تا ثریا

ما بندگان عاصی  در  پیشگاه ذاتت

جز عجز سر نداریم ای پادشاه  شاها

بلبل به بی‌ زبانی وصفت چه میتوان گفت

موصوف شد به قرآن وصفِ تو قل هو الله

.

 دیوان بلبل

داغِ هجران

ز غم   گریبان  دریدم  امشب ، مثالِ  مجنون  ز عشقِ لیلا

به رنگِ لاله به خون تپیدم ، ز داغِ  حرمان  به کوه و صحرا

فراقت از بس نموده  پیرم  ، بسی نزار  و  بسی   ظهیرم

بیا  که   امشب   ز غصّه  میرم  ،  نماند طاقت برای فردا

چنانکه فرهاد از عشقِ شیرین ، سپرد جانش به نامرادی

سپارمت  جان  به  یک اشاره ، اگر تو  خواهی بیا  بفرما

چو صبحِ محشر ز خاک خیزم، کسی که جویم فقط تویی تو

چرا   که   دیدم هزار محنت ، ز  هجرِ  رویت  به روی دنیا

به حور و غلمان قناعتم نیست  چه  یک  جو اطاعتم  نیست

قسم به مصحف  در دو  عالم نبود  مقصد  به جز  تو ما را

حبیب   بلبلِ  نوا   کشیده   محبّت ‌ات  را به  جان  خریده

هزار، افسوس  چرخِ   ظالم  به  نامرادی   فگندش از پا

دیوان ِ بلبل 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد
نجیب الله هنرور
13 سپتامبر
۳دیدگاه

داغِ پامیر و هندوکش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

تو با این سیاستِ ناساز کشور  را چتل کردی

تو اقشارِ وطن را دست بستی و کسل کردی 

تو  در  اوجِ   غرورِ  نا بسامانت  سوار   استی

تو با  صد  عقده  مردم  را  گرفتارِ  اجل  کردی

تو پیر و کودک و نسلِ جوان در خاک  افکندی

تو  نام  بانوان  را  هر  کجا  برده  دغل  کردی

تو  نفرت  کردی  از یار و  رفیقِ نیک اندیشت 

تو هرجا فتنه پروردی و دشمن را بغل کردی

تو اسم  خائینِ  یک  قرن  را از یادمان  بردی

تو از بس در خطوطِ دشمنِ ملت عمل کردی 

تو تاریخ و  نشان  سر بلندی  را  کجا بردی؟

تو پامیر و تو هندوکش به خاکستر دبل کردی  

تو خود  را  باختی  در بازی  از قبل سنجیده 

تو خود حیران شدی و حس ما را در خلل کردی 

تو از من بردی آن ابیات سبز عشق و عرفان را 

تو با اعمال زشتت جاری بر من این غزل کردی 

تو بردی  آبروی  احمد و محمود  و  یک ملت

تو با این خود سری ها شهرت ما را مثل کردی

———-

بامداد یکشنبه ۲۳ سنبله ۱۳۹۹ خورشیدی 

 برابر با ۱۳ سپتمبر ۲۰۲۰ ترسایی 

احمد محمود امپراطور

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

چمنزار ِخیال

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

چمنزارِ خیال

 لحظه یی   در    گذرِ   خاطره  ها

 دلُ شوریدهُ من باز تمنای تو کرد

 غصه  ها  رختِ  سفر  بر  بستند

 و  چمنزارِ خیالم  همهُ   گلهایش

 هوسِ بوی خوش و عطرِ سمن سای تو کرد

 بودنت فصلِ بهارانِ مرا تا به همیش

 سبز    و     شاداب    نگهمیدارد

 و   نگاهت    به    سراپای   دلم

بذر   پاکی    و   وفا     می کارد

 دلِ  من  خسته و  پاییزی  نیست

 رنگِ     آلالهُ    دشستان   است

 همچو گل های شقایق به چمن

 رنگِ  باغ  و  سمن و  بوستان است

 فصلِ     پاییز    ندارد    دلِ    من

 با تو هر  غصه  مرا  پایان  است

 مریم نوروززاده هروی

 یازدهم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ”پاییز “

 هلند

13 سپتامبر
۱ دیدگاه

شرح شعر سفرنامۀ زندگی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ ۲۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

شرح شعر سفرنامۀ زندگی

شاعر: رسول پویان

*********************

این شعر را می‌توان یک «کیهان‌نامه ـ انسان‌نامه» دانست؛ یعنی روایت از طبیعت و پیدایش جهان آغاز می‌شود، از زمین و تکامل حیات عبور می‌کند، به پیدایش انسان و تمدن می‌رسد، سپس وارد قلمرو ذهن، ناخودآگاه، عشق، اخلاق، جنگ و معنای زندگی می‌شود و سرانجام دوباره به جهانی فراتر از زمان و مکان ختم می‌گردد.

نکتهٔ مهم این است که شعر در بسیاری از جاها زبان علمی را با زبان نمادین و عرفانی درهم می‌آمیزد. بنابراین بعضی گزاره‌های آن را نباید به‌عنوان ادعاهای دقیق علمی خواند؛ بلکه باید دید شاعر چگونه از مفاهیم علمی برای بیان یک جهان‌بینی فلسفی استفاده کرده است.

۱. نگاه کلی: «سفرنامهٔ زندگی» چیست؟

عنوان شعر بسیار معنادار است:

«سفرنامۀ زندگی در گذر
کتابِ پرنقش و رنگ و نگار»

زندگی در اینجا یک سفر است، نه یک وضعیت ثابت. این سفر از:

طبیعت → کیهان → زمین → حیات → انسان → تمدن → ذهن → ناخودآگاه → عشق → خرد → حقیقت

حرکت می‌کند.

در واقع، ساختار شعر شبیه یک حرکت مارپیچی است: از جهان بیرونی شروع می‌شود، به درون انسان می‌رود و در پایان دوباره به عالمی ناشناخته و فراتر بازمی‌گردد.

۲. شرح علمی

الف) آغاز شعر: طبیعت به‌عنوان نخستین مدرسهٔ هستی

شعر با نی، آبشار، کوه، قناری، کبک، گلستان، ماهتاب، جویبار، غروب و طلوع آغاز می‌شود:

نوای   نی  و    نغمۀ   آبشار
هوای خوش دامن کوهسار

از دید علمی، این بخش تصویری از تنوع و پیچیدگی سامانه‌های طبیعی است.

کوه، آب، گیاه، پرنده، نور خورشید و چرخهٔ شب و روز، اجزای یک شبکهٔ به‌هم‌پیوسته‌اند. زندگی انسان نیز خارج از این شبکه نیست.

حتی از منظر بوم‌شناسی، انسان را نمی‌توان موجودی مستقل از محیط دانست؛ اکسیژن، آب، غذا، دما، خاک، میکروارگانیسم‌ها و زیست‌بوم‌ها همگی در امکان ادامهٔ حیات انسان نقش دارند.

پس شعر پیش از آنکه انسان را «شهریار» بداند، او را در دل طبیعت قرار می‌دهد.

ب) سیاه‌چاله‌ها و جهان ناشناخته

یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های شعر:

بسی  عالم  اندر  سیه‌ چاله‌  ها
گهی غیب و گاهی شود آشکار

اینجا شاعر از سیاه‌چاله به‌عنوان نماد ناشناختگی کیهان استفاده می‌کند. از نظر فیزیک، سیاه‌چاله ناحیه‌ای از فضا-زمان است که میدان گرانشی آن به اندازه‌ای شدید است که پس از افق رویداد، حتی نور نیز نمی‌تواند به بیرون بازگردد.

اما عبارت «عالم اندر سیاه‌چاله‌ها» از نظر علمی یک گزارهٔ اثبات‌شده نیست. این ایده در حوزهٔ برخی فرضیه‌ها و مدل‌های نظری کیهان‌شناختی مطرح شده، اما نباید آن را واقعیت قطعی علمی تلقی کرد.

از نظر فلسفی، اما بسیار قدرتمند است:

هرچه علم بیشتر پیش می‌رود، مرزهای ناشناخته نیز آشکارتر می‌شوند.

یعنی «دانستن» پایان مجهولات نیست؛ گاهی خودِ دانش، دروازهٔ مجهولات تازه است.

ج) نور و تاریکی

اگر   بر  رخ  هستی  بنگرید
تجلی نور است در چنگ تار

و:

سیاه و سپید است در کائنات
دو نیرو بر کل  هستی  سوار

در اینجا «نور» و «تاریکی» هم معنای فیزیکی دارند و هم نمادین. از نظر فیزیکی، جهان واقعاً مجموعه‌ای از دو نیروی سادهٔ «نور و تاریکی» نیست. این تعبیر اگر تحت‌اللفظی خوانده شود، علمی نیست.

اما اگر «نور» را نماد انرژی، آشکارگی، نظم، شناخت و وجود و «تاریکی» را نماد ناشناختگی، فقدان اطلاعات، آشوب یا بخش‌های پنهان واقعیت بدانیم، معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

همچنین:

نهان است نیروی تاریک نیز
به  مقدار  افزون  در بیروبار

احتمالاً اشاره‌ای شاعرانه به مادهٔ تاریک و انرژی تاریک دارد. ولی این دو را نباید یکی دانست. در کیهان‌شناسی معاصر، مادهٔ تاریک و انرژی تاریک دو مفهوم متفاوت‌اند و ماهیت دقیق هر دو هنوز موضوع پژوهش است. بنابراین شعر در اینجا بیشتر از علم الهام گرفته تا اینکه یک بیان دقیق فیزیکی ارائه کند. درک این واژگان در فیزیک کلاسیک دشوار است.

۳. زمین و تکامل

یکی از علمی‌ترین بخش‌های شعر:

زمانی   زمین   بود   آتشفشان
ولی  چیره  شد   بارش  تندبار

زمستان یخ هم به  پایان رسید
زمین زنده  شد  تا که  آمد بهار

بدُشوار بگذشت  پنج  انقراض
دل خسته را زنده کرد  روزگار

اینجا شاعر به تاریخ پرفرازونشیب زمین اشاره می‌کند.

زمین اولیه بسیار متفاوت از زمین امروزی بوده است. آتشفشان‌ها، برخورد اجرام آسمانی، تغییرات شدید اقلیمی، تشکیل اقیانوس‌ها و دگرگونی ترکیب جو، بخشی از تاریخ سیارهٔ ما هستند.

اشاره به پنج انقراض بزرگ نیز با مفهوم علمی «پنج انقراض جمعی بزرگ» سازگار است؛ یعنی دوره‌هایی که بخش بسیار بزرگی از گونه‌های زیستی در بازه‌ای نسبتاً کوتاه از مقیاس زمین‌شناختی از بین رفته‌اند.

اما نکتهٔ مهم‌تر شعر این است:

انقراض پایان مطلق نیست؛ گاهی زمینهٔ ظهور شکل‌های تازهٔ حیات را فراهم می‌کند.

این همان جایی است که علم به فلسفه نزدیک می‌شود.

۴. زمین کوچک و انسان بزرگ‌پندار

این بیت از زیباترین اندیشه‌های شعر است:

زمین  ذرۀ  کوچکی  در فضا
که دارد ز هستیِ کل یادگار

و سپس:

بمیزان عمر جهان هیچ نیست
دوروزی که  آدم  بُوَد  شهریار

اینجا شاعر با مقیاس کیهانی، غرور انسان را به چالش می‌کشد. عمر کیهان در مقایسه با عمر تمدن انسانی بسیار عظیم است. انسان در مقیاس کیهانی موجودی بسیار جوان است. از این منظر، عبارت «آدم بود شهریار» طعنه‌آمیز است:

موجودی که تنها برای مدتی بسیار کوتاه بر سیاره‌ای کوچک زندگی می‌کند، چگونه می‌تواند خود را مالک مطلق هستی بداند؟

این ایده به چیزی نزدیک می‌شود که در فلسفهٔ معاصر می‌توان آن را نوعی فروکاستن خودبزرگ‌بینی انسان در برابر مقیاس کیهانی دانست.

۵. علم و مفهوم تکامل

جهان در تغییر و  تکامل بود
نماند کسی در جهان پایدار

این بیت یکی از محورهای اصلی شعر است.

«تغییر» ویژگی بنیادین طبیعت است. ستارگان متولد می‌شوند و می‌میرند، گونه‌ها پدید می‌آیند و منقرض می‌شوند، زمین دگرگون می‌شود و جوامع انسانی نیز تغییر می‌کنند؛ اما باید میان دو مفهوم فرق گذاشت:

تغییر کیهانی با تکامل زیستی یکی نیست.

در زیست‌شناسی، تکامل به تغییر ویژگی‌های وراثتی جمعیت‌ها در نسل‌های پی‌درپی گفته می‌شود؛ نه اینکه هر تغییر طبیعی الزاماً «تکامل» باشد. شعر اما از «تکامل» معنایی بسیار وسیع‌تر و فلسفی گرفته است:
هستی در حرکت است و هیچ صورت ثابتی ابدی نیست.

۶. از طبیعت به انسان و تمدن

نقطهٔ عطف شعر اینجاست:

حیات از نخستین نفس در طبیعت
به  قانون  هستی   بود    سازگار

و سپس:

جدا شد زمام طبیعت چو دل
نهاد سر به  زانوی  پروردگار

شاعر از «طبیعت» به «فرهنگ» عبور می‌کند. انسان تنها با غرایز طبیعی زندگی نمی‌کند؛ زبان، اخلاق، قانون، دین، اقتصاد، سیاست، هنر و تمدن را ایجاد کرده است؛ اما شعر بلافاصله روی دیگر تمدن را نشان می‌دهد:

بنای تمدن اگرچه خوش است
ولی   قدرت  افتاد  در  انحصار

یعنی تمدن دو چهره دارد:

آفرینش و ویرانگری.

انسان همان موجودی است که هم شعر می‌سراید و هم جنگ به راه می‌اندازد؛ هم قانون می‌سازد و هم می‌تواند قانون را برای سلطه به کار گیرد.

۷. نقد تاریخی قدرت، دین و برده‌داری

بخش:

درِ دوزخِ برده‌داری  گشود
در آن برده گردید ابزار کار

و:

ربود حق  ذاتی  انسان، داد
به شاهان و بازیگران اختیار

یک نقد روشن سیاسی ـ اخلاقی است.

شاعر معتقد است انسان در فرآیند تمدن، گاهی حق طبیعی و ذاتی انسان‌ها را از آنان گرفته و به ساختارهای قدرت سپرده است.

سپس:

به   نام  خدا ، تیغِ  دودم  بزد
بکشت آدمی و نمودش غبار

این بیت را می‌توان نقد سوءاستفاده از امر مقدس برای خشونت دانست. البته اینجا شاعر میان «خدا» و «استفادهٔ انسانی از نام خدا» تمایز نمی‌گذارد و همین موضوع از منظر فلسفی جای بحث دارد.

خوانش دقیق‌تر می‌تواند این باشد:

مسئلهٔ شعر خدا نیست؛ مسئله تبدیل باور مقدس به ابزار قدرت است.

۸. فلسفهٔ ذهن: زندان اصلی کجاست؟

از اینجا شعر بسیار جالب می‌شود:

به  زنجیر  اوهام  بستند ذهن
دو پای عمل را به هم استوار

و:

دهد عقل دانا به مفهوم ذهن
به هنگام  کار  و  عمل اعتبار

اینجا شاعر وارد فلسفهٔ ذهن و روان‌شناسی می‌شود. انسان فقط توسط شرایط بیرونی محدود نمی‌شود؛ گاهی باورهای خودش زندان او هستند.

تعصب، ترس، پیش‌داوری، خاطرات، تصور از خود، نیاز به تأیید دیگران و داستان‌هایی که دربارهٔ جهان برای خود می‌سازیم، می‌توانند رفتار انسان را تعیین کنند.

به تعبیر شعر:

زنجیر بیرونی ممکن است برداشته شود، اما اگر زنجیر در ذهن باقی بماند، انسان هنوز آزاد نیست.

۹. ناخودآگاه و میراث ژنتیکی

این بخش بسیار قابل توجه است:

به غار درون اژدها  خفته است
به دانش شود رام و گردد مهار

و: ز ژرفای اندیشه

از رنج کهن‌ترس مانده هنوز
ز  عهد  سرما، ز دور  شکار

و:

ز ژرفای اندیشه و قلب ژن
برون کن ارثِ  علیل و نزار

شاعر در اینجا میان روان‌شناسی، تکامل و ژنتیک پلی می‌زند. ایدهٔ کلی این است که برخی ترس‌ها و واکنش‌های انسانی ریشه‌های بسیار قدیمی دارند؛ مثلاً مغز انسان امروز محصول تاریخ بسیار طولانی تکامل است.

اما «قلب ژن» و «ارث ترس» را نباید دقیقاً به این معنا گرفت که هر تجربهٔ روانی مستقیماً در DNA ذخیره می‌شود. این موضوع از نظر علمی بسیار پیچیده‌تر است.

با این حال، ایدهٔ شعر از نظر روان‌شناختی مهم است:

انسان امروزی گاهی با مغزی تکامل‌یافته برای شرایط گذشته، در جهانی کاملاً جدید زندگی می‌کند.

۱۰. فلسفهٔ شعر: انسان آزاد است یا گرفتار؟

یکی از پرسش‌های مرکزی شعر این است:

آیا انسان سرنوشت خود را می‌سازد یا اسیر نیروهایی است که از گذشته به او رسیده‌اند؟

از یک سو می‌گوید:

زنجیر     و        قانون     گشت
دلی در کمند و سری در فسار

از سوی دیگر:

کلید در خانه در دست ماست
چه اندوه آید چه  یار  غمخوار

اینجا شعر به موضعی نزدیک به آزادی مسئولانه می‌رسد. یعنی انسان همه‌چیز را کنترل نمی‌کند، اما نسبت به واکنش و انتخاب خودش مسئول است. این دیدگاه نه جبر مطلق است و نه اختیار مطلق.

به بیان ساده:

این بیت از نظر فلسفی ستون مرکزی شعر است:

کلید در خانه در دست ماست
چه اندوه آید چه یار  غمخوار

در اینجا «خانه» می‌تواند نماد ذهن و روان باشد و «کلید» نماد آگاهی و انتخاب.

شاعر نمی‌گوید رنج وجود ندارد؛ بلکه می‌گوید رابطهٔ ما با رنج تا حدی قابل تغییر است. این ایده به فلسفه‌های مختلف نزدیک می‌شود: از رواقی‌گری گرفته تا برخی مکاتب روان‌شناختی و عرفانی.

۱۲. عشق در برابر تعصب

یکی از تقابل‌های اصلی شعر:

چرا مرده‌دلان عاشق‌کش‌اند
تعصب کند عشق را سربدار

در اینجا شاعر میان دو نیروی انسانی تضاد برقرار می‌کند:

تعصب ↔ عشق

تعصب جهان را قطعی و بسته می‌کند؛ عشق جهان را باز می‌کند.

تعصب می‌گوید:

«حقیقت نزد من است.»

عشق می‌گوید:

«حقیقت بزرگ‌تر از من است.»

از این جهت، عشق در شعر فقط رابطهٔ عاطفی میان دو انسان نیست؛ بلکه نوعی گشودگی وجودی است.

۱۳. عرفان: نور، عشق و بقا

در خوانش عرفانی، مهم‌ترین واژه‌های شعر عبارت‌اند از:

نور، هستی، عشق، دل، خدا، بقا، فنا، تاریکی، تجلی.

مثلاً:

دل از نور هستی منور شده است
سیاه   و    سپیدند   از    یک   تبار

این بیت را می‌توان با مفهوم عرفانی تجلی مرتبط دانست.

در عرفان، عالم می‌تواند به‌مثابه عرصهٔ ظهور حقیقت دیده شود. نور و ظلمت نیز الزاماً دو اصل مستقل و هم‌رتبه نیستند؛ ممکن است دو نحوهٔ ادراک یا دو سطح از ظهور و عدم ظهور حقیقت باشند.

اما باید احتیاط کرد: این شعر دقیقاً بیانگر یک مکتب عرفانی مشخص نیست. بیشتر یک عرفان شخصی و تلفیقی دارد که عناصر عرفان ایرانی ـ اسلامی، طبیعت‌گرایی و اندیشهٔ مدرن را کنار هم قرار می‌دهد.

۱۴. «بقا در تمنای عشق دل است»

بقا در تمنای عشق دل است
که سوز خزان را  کند  نوبهار

این بیت یک مفهوم عمیق عرفانی دارد.

در عرفان، «بقا» معمولاً در برابر «فنا» قرار می‌گیرد. انسانِ محدود و خودمحور باید از «منِ کوچک» عبور کند تا به حقیقتی وسیع‌تر برسد. در این شعر، عشق وسیله‌ای برای غلبه بر «خزان» است.

خزان = فرسودگی، مرگ، افسردگی، زوال
بهار = تجدید، زایش، امید، معنا

بنابراین عشق در شعر نوعی نیروی تجدیدکنندهٔ وجود است.

۱۵. «چشم یار» و باده

درِ عیش و مستی اگر بسته‌اند
خم باده  نوشید   از   چشم یار

این تصویر کاملاً با سنت ادبی ـ عرفانی فارسی آشناست. «باده» در شعر عرفانی الزاماً شراب واقعی نیست؛ می‌تواند نماد شور عشق، معرفت، بی‌خودی و رهایی از خود باشد. «چشم یار» نیز می‌تواند سرچشمهٔ معرفت و عشق باشد.

پس:

مستی = خروج موقت از خودِ محدود

و

چشم یار = مواجهه با حقیقت از طریق عشق.

۱۶. اما خدا در این شعر چگونه است؟

در پایان می‌خوانیم:

خداوند مهر و خرد عادل است
به  انسان   دانا   دهد   اقتدار

این خدا، خدای مهر + خرد + عدالت است.

این ترکیب مهم است. شاعر خدایی را نمی‌خواهد که صرفاً موضوع ترس و اطاعت باشد؛ بلکه خدایی را ترسیم می‌کند که انسان را به دانایی و توانایی دعوت می‌کند. در این نگاه، انسانِ دانا باید توانمند باشد، اما قدرت او باید در خدمت عدالت و مهر قرار گیرد.

بنابراین سه‌گانهٔ مهم شعر چنین است:

خرد → قدرت → مسئولیت

اگر قدرت بدون خرد باشد، به استبداد می‌رسد؛ اگر خرد بدون قدرت باشد، ممکن است بی‌اثر بماند؛ و هر دو بدون مهر و اخلاق می‌توانند خطرناک شوند.

۱۷. معنای «نور خرد»

به نور خرد آدم انسان شود
وگرنه دد و دیو گردد شمار

این شاید صریح‌ترین تعریف انسان در شعر باشد. از دید شاعر، انسان بودن صرفاً یک ویژگی زیستی نیست؛ یک دستاورد اخلاقی و عقلانی است.

ممکن است موجودی از نظر زیست‌شناختی «انسان» باشد، اما اگر خرد، وجدان و اخلاق را تعطیل کند، در رفتار به «دد و دیو» نزدیک شود. این اندیشه سابقهٔ بسیار طولانی در فلسفه و ادبیات دارد.

در نتیجه:

انسان زاده می‌شود؛ اما انسانیت را باید ساخت.

۱۸. زمین در برابر طلا

اگر مال و زر مایۀ رنج شد
زمین  بهتر  از  کاخ  زرنگار

اینجا شعر به یک فلسفهٔ سادگی و زمین‌گرایی می‌رسد.

ثروت وقتی وسیله است، می‌تواند مفید باشد؛ اما وقتی به هدف نهایی تبدیل شود، انسان را از زندگی جدا می‌کند. «زمین» در برابر «کاخ زرنگار» نماد بازگشت به امر بنیادی است:

خاک، طبیعت، زندگی واقعی، نیازهای اساسی.

۱۹. جنگ اتمی: علم بدون اخلاق

حذر کن ز جنگ اتم، ای بشر
که هرگز  نماند  جهان برقرار

اینجا یکی از مهم‌ترین پیام‌های مدرن شعر ظاهر می‌شود. انسان توان علمی خود را بسیار سریع افزایش داده، اما پرسش این است:

آیا اخلاق او نیز به همان اندازه رشد کرده است؟

این همان پارادوکس تمدن مدرن است: انسان می‌تواند انرژی هسته‌ای را مهار کند، اما آیا می‌تواند خشم، طمع، تعصب و میل به سلطه را مهار کند؟

اگر پاسخ منفی باشد، دانش می‌تواند به جای نجات، وسیلهٔ نابودی شود.

۲۰. تحلیل ادبی

از نظر ادبی، شعر دارای چند ویژگی برجسته است.

الف) قالب

شعر به غزل یا قصیدهٔ کلاسیک متعارف شباهت ظاهری دارد، اما از نظر وزن عروضی و ساختار قافیه، کاملاً در چارچوب یک قالب کلاسیک منضبط قرار نمی‌گیرد.

در عوض، از موسیقی شعر سنتی استفاده می‌کند:

  • قافیه‌های فراوان
  • پایان‌بندی‌های هم‌آوا
  • واژگان فارسی و عربی کلاسیک
  • ترکیبات ادبی
  • تصویرسازی طبیعت
  • تشبیه و استعاره

بنابراین می‌توان آن را نوعی شعر اندیشه‌محور با زبان کلاسیک‌گرا دانست.

۲۱. قافیه و موسیقی

تکرار پایان‌هایی مانند:

آبشار، کوهسار، هزار، جویبار، آشکار، بحار، سیار، بهار، پایدار، داغدار، شهریار، نگار، شمار…

یک موسیقی پیوسته ایجاد می‌کند.

واژهٔ «ار» تقریباً مثل نخ موسیقایی، ابیات مختلف را به یکدیگر متصل می‌کند. این انتخاب با مضمون «سفر» هم هماهنگ است؛ چون شعر با وجود تغییر موضوع، از نظر آوایی پیوستگی خود را حفظ می‌کند.

۲۲. طبیعت در شعر فقط طبیعت نیست

آبشار، کوه، قناری، کبک، گلستان، ماهتاب، صحرا، توفان، دریا، شب، طلوع و بهار، فقط عناصر تزئینی نیستند.

آن‌ها هرکدام یک مفهوم انسانی نیز پیدا می‌کنند.

مثلاً:

بهار = تولد دوباره
خزان = فرسودگی
شب = ناشناختگی
نور = آگاهی
تاریکی = جهل/مجهول
توفان = بحران
صحرا = خشکی و محرومیت
جویبار = جریان زندگی
گلستان = شکوفایی

بنابراین طبیعت در شعر تبدیل به یک زبان دوم برای بیان روان انسان می‌شود.

۲۳. تضاد، موتور اصلی شعر

شعر بر مجموعه‌ای از تضادها بنا شده است:

قطب اول قطب دوم
نور تاریکی
سیاه سپید
زندگی مرگ
طبیعت تمدن
آزادی زنجیر
خرد وهم
عشق تعصب
مهر خشونت
دانش جهل
زمین کاخ
بهار خزان
آرامش اضطراب
انسان دد و دیو
زمان بی‌زمانی

این تضادها اتفاقی نیستند. شاعر می‌خواهد نشان دهد هستی و زندگی انسان در یک وضعیت کاملاً یک‌دست قرار ندارند؛ بلکه از کشمکش نیروهای متضاد ساخته شده‌اند.

۲۴. زیباترین استعارهٔ شعر: مغز به‌عنوان دکان

به دکان تاریک ذهن بشر
هزاران متاع در یمین و یسار

این تصویر بسیار خلاقانه است.

ذهن به «دکان» تشبیه شده و افکار به «کالا»

و بعد:

فروشنده  و  مشتری  رو   به  رو
سخن چون سلاحیست در کارزار

در اینجا زبان، فکر و ذهن تبدیل به بازار و میدان جنگ می‌شوند.

یعنی انسان همزمان:

فروشندهٔ باورهای خود
و
مشتری باورهای دیگران

است.

این استعاره را می‌توان حتی به عصر رسانه‌ها تعمیم داد: انسان هم محتوا تولید می‌کند و هم دائماً محتوای دیگران را خریداری و مصرف می‌کند.

۲۵. «دهقان پیر خرد»؛ استعاره‌ای بسیار مهم

ز   دهقان   پیر  خرد  یاد  گیر
نگهداری از بهرۀ کشت و کار

و:

به صحرای مغز و گلستان دل
نهال   خردمند   و   نیکو   بکار

اینجا یکی از زیباترین شبکه‌های استعاری شعر ساخته شده است:

مغز = زمین
دل = گلستان
فکر = بذر
خرد = کشاورز
دانش = آب
رفتار = محصول

در نتیجه، انسان باید ذهن خود را مانند زمین کشاورزی پرورش دهد. اگر بذر جهل و تعصب کاشته شود، محصول آن نیز همان خواهد بود. این مضمون را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد:

«کیفیت زندگی انسان تا حد زیادی تابع کیفیت بذرهایی است که در ذهن خود می‌کارد.»

۲۶. مهم‌ترین لایهٔ فلسفی شعر: از کیهان تا «من»

اگر شعر را به چند مرحله تقسیم کنیم، ساختار آن چنین می‌شود:

مرحلهٔ اول: جهان زیباست

آبشار، کوه، پرندگان، ماهتاب و طلوع.

مرحلهٔ دوم: جهان ناشناخته است

سیاه‌چاله، تاریکی، نور، کائنات.

مرحلهٔ سوم: زمین شکننده است

آتشفشان، عصر یخبندان، انقراض، زلزله.

مرحلهٔ چهارم: انسان موقت است

عمر انسان در برابر عمر کیهان بسیار کوتاه است: این همه سخن گفتن دربارهٔ علم، طبیعت، تکامل، ذهن و غیره.

مرحلهٔ پنجم: تمدن دوگانه است

هم سازنده است و هم سلطه‌گر.

مرحلهٔ ششم: ذهن می‌تواند زندان شود

اوهام، ترس، ناخودآگاه و تعصب.

مرحلهٔ هفتم: خرد راه رهایی است

دانش، آگاهی و اندیشه.

مرحلهٔ هشتم: عشق زندگی را احیا می‌کند

عشق در برابر خزان.

مرحلهٔ نهم: حقیقت فراتر از دانسته‌های ماست

و شعر با این بیت پایان می‌یابد:

برون از مکان وزمان عالمی
که آدم نداند یکی از هزار

این پایان بسیار مهم است.

شعر پس از این همه سخن گفتن دربارهٔ علم، طبیعت، تکامل، ذهن، خدا و عشق، سرانجام اعتراف می‌کند:

دانسته‌های انسان بسیار اندک است.

این اعتراف، شعر را از یک بیانیهٔ قطعی به یک اثر پرسشگر تبدیل می‌کند.

۲۷. رابطهٔ علم و عرفان در شعر

شاید جالب‌ترین ویژگی این اثر همین باشد.

شاعر در یک طرف دارد:

سیاه‌چاله، تکامل، انقراض، ژن، کیهان، اتم

و در طرف دیگر:

خدا، نور، عشق، دل، بقا، تجلی

قرار می‌دهد.

در نگاه نخست ممکن است این دو جهان ناسازگار به نظر برسند؛ اما شعر می‌خواهد بگوید:

علم دربارهٔ سازوکار جهان می‌پرسد؛ عرفان دربارهٔ معنای آن.

علم می‌پرسد:

«جهان چگونه کار می‌کند؟»

عرفان می‌پرسد:

«این بودن برای من چه معنایی دارد؟»

فلسفه می‌پرسد:

«از کجا می‌دانیم آنچه می‌دانیم درست است و بودن چه معنایی دارد؟»

و ادبیات کاری می‌کند که این پرسش‌ها به تجربهٔ انسانی و عاطفی تبدیل شوند.

۲۸. یک نکتهٔ قابل توضیح علمی

اگر بخواهیم شعر را کاملاً علمی ارزیابی کنیم، چند تعبیر نیازمند اصلاح یا تفسیر استعاری‌اند:

  • «دو نیرو بر کل هستی سوار» به معنای نیروی سیاه و سفید، بیان دقیق فیزیکی نیست. هرچند چیزهایی اند که انسان به یاری نور آن ها را دیده می‏تواند و در شعر سفید گفته شده اند و متباقی سیاه اند و قابل دید نیستند. یا همان ماده یا انرژی سیاه.
  • «نیروی تاریک» احتمالاً به ماده/انرژی تاریک اشاره دارد، اما این دو مفهوم علمی با «تاریکی» به معنای عرفانی یکی نیستند.
  • «عالم اندر سیاه‌چاله‌ها» فرضیه‌ای قطعی در علم امروز نیست؛ اما به عنوان یک نظریه در بین دانشمندان مطرح است.
  • «ارث ترس در قلب ژن» را‌ می‏تواند توضیح داد که انسان چگونه پدید آمده یا مغز چگونه کار می‌کند؛ اما به‌تنهایی آیا می‌تواند؛ عشق بدون خرد نیز می‌تواند کور شود. شعر آرمان خود را از ادعای «من حقیقت را می‌دانم» به فروتنی معرفتی می‌رساند؛ و این را، از نظر فلسفی نباید به معنای انتقال مستقیم خاطرات و ترس‌های اکتسابی از طریق DNA گرفت.
  • «تکامل» در شعر معنایی بسیار گسترده‌تر از اصطلاح تخصصی تکامل زیستی دارد.
  • «دو نیرو» دربارهٔ ساختار جهان ساده‌سازی شده است. هرچند در مجموع چیزهایی اند که دیده می‏شوند و اکثریت چیزهایی اند که تاریک اند و دیده نمی‏شوند. پس این سیاه و سفید مفاهیم کلی شده اند.

اما این موارد الزاماً ضعف شعری نیستند. شعر کتاب فیزیک نیست. مسئله زمانی ایجاد می‌شود که استعارهٔ علمی را به‌عنوان گزارهٔ دقیق علمی معرفی کنیم.

۲۹. یک نکتهٔ فلسفی قابل بیان

شعر گاهی میان سه مفهوم:

طبیعت، علم و اخلاق

پل مستقیم می‌زند؛ ولی این پل همیشه از نظر فلسفی معتبر نیست. مثلاً اینکه جهان «تکامل» یافته، به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که انسان باید اخلاقی یا خردمند باشد.

این همان فاصلهٔ معروف میان:

«آنچه هست»

و

«آنچه باید باشد»

است.

علم می‌تواند توضیح دهد که انسان چگونه پدید آمده یا مغز چگونه کار می‌کند؛ اما به‌تنهایی نمی‌تواند تعیین کند که انسان چگونه باید زندگی کند.

اینجاست که فلسفه و اخلاق وارد می‌شوند.

۳۰. جمع‌بندی نهایی

در عمیق‌ترین خوانش، این شعر را می‌توان داستان «تبدیل ماده به معنا» دانست.

سفر از آبشار و کوه آغاز می‌شود؛
به سیاه‌چاله و کیهان می‌رود؛
به زمین و تکامل می‌رسد؛
از زمین به حیات؛
از حیات به انسان؛
از انسان به تمدن؛
از تمدن به قدرت و جنگ؛
از قدرت به ذهن؛
از ذهن به ناخودآگاه؛
از ناخودآگاه به خرد؛
از خرد به عشق؛
و از عشق به ناشناختگی مطلق.

بنابراین قوس اصلی شعر چنین است:

طبیعت → حیات → انسان → تمدن → بحران → آگاهی → عشق → حقیقت

و پیام مرکزی آن را شاید بتوان در چهار گزاره خلاصه کرد:

۱. هستی در تغییر است.
هیچ صورت زمینی پایدار نیست.

۲. انسان کوچک است، اما آگاهی او بزرگ است.
در برابر کیهان ناچیز است، ولی می‌تواند دربارهٔ کیهان بیندیشد.

۳. بزرگ‌ترین زندان انسان ممکن است ذهن خودش باشد.
تعصب، ترس، وهم و قدرت‌پرستی می‌توانند از زنجیرهای آهنین خطرناک‌تر باشند.

۴. راه رهایی از ترکیب خرد و عشق می‌گذرد.
خرد بدون عشق ممکن است به قدرت سرد تبدیل شود؛ عشق بدون خرد نیز می‌تواند کور شود. شعر آرمان خود را در پیوند خرد، مهر، آزادی و آگاهی می‌بیند.

و شاید آخرین بیت، کل شعر را در یک جمله جمع می‌کند:

«برون از مکان وزمان عالمی
که آدم نداند یکی از هزار»

یعنی پس از تمام این سفر، حقیقت نهایی هنوز ناشناخته است. اینجا شعر از ادعای «من حقیقت را می‌دانم» به فروتنی معرفتی می‌رسد؛ و این، از نظر فلسفی، یکی از پخته‌ترین وجوه اثر است.

اگر بخواهم یک عنوان فلسفی برای جهان‌بینی این شعر انتخاب کنم، می‌گویم:

«کیهان‌شناسیِ عاشقانهٔ انسانِ خردجو»

چون شعر از علم برای شناخت جهان، از فلسفه برای پرسش از معنای آن، از عرفان برای جست‌وجوی حقیقت و از ادبیات برای زیستنِ عاطفی این پرسش‌ها استفاده می‌کند.

*********

از کیهان و تکامل تا خرد، آزادی و عشق

شرح مختصری بر دیدگا ه رسول پویان

درآمد

در شعر معاصر فارسی، ورود مفاهیم علمی به شعر سابقه‌ای طولانی ندارد و غالباً نیز به استفاده‌ای استعاری از چند واژهٔ علمی محدود می‌شود. در شعرهای رسول پویان، اما با پدیده‌ای گسترده‌تر مواجهیم: کیهان، تکامل، علم، فلسفه، انسان، تاریخ، جامعه، دین، آزادی، عشق و عرفان در یک شبکهٔ مفهومی منسجم قرار گرفته‌اند.

آثاری مانند «سفرنامهٔ زندگی»، «هستی، انسان و عدم»، «گوهر انسان»، «چشم تکامل»، «عشق تکامل»، «نوای تاریخ» و دیگر اشعار او که در سایت‏های انترنیتی انتشار یافته است، نشان می‌دهند که شاعر در پی پاسخ به مجموعه‌ای از پرسش‌های بنیادین است: هستی چیست؟ انسان از کجا آمده است؟ جایگاه انسان در کیهان کجاست؟ آیا تاریخ به سوی پیشرفت می‌رود؟ علم چه نقشی در رهایی انسان دارد؟ رابطهٔ عقل و ایمان چیست؟ عشق چه نسبتی با تکامل و معنای زندگی دارد؟ و سرانجام، آیا ورای جهان محسوس حقیقتی ناشناخته وجود دارد؟ 

از این منظر، جهان‌بینی پویان را می‌توان نوعی جهان‌بینی علمی ـ فلسفی ـ انسان‌گرایانه با گرایش عرفانی دانست؛ جهان‌بینی‌ای که در آن علم دشمن معنویت نیست، بلکه می‌تواند زمینهٔ پالایش معنویت از خرافه باشد.

۱. هستی در اندیشهٔ پویان: جهانی پویا و در حال شدن

نخستین اصل جهان‌بینی پویان، پویایی هستی است.

در شعر «هستی، انسان و عدم»، مفاهیم «بودن»، «شدن»، «تکامل» و «عدم» در یک شبکهٔ فلسفی قرار گرفته‌اند. او جهان را واقعیتی ایستا نمی‌بیند، بلکه آن را فرایندی مداوم از دگرگونی می‌داند. حتی انسان نیز مرحله‌ای ثابت و نهایی نیست؛ محصول یک تاریخ طولانی کیهانی و زیستی است. ۲۲۴Sahat

این نگاه با تصویر علمی امروز از جهان تا حد زیادی همخوان است: جهان، زمین، حیات و جوامع انسانی همگی تاریخ دارند و در طول زمان دگرگون شده‌اند. بنابراین «هستی» در شعر پویان بیشتر یک فرایند است تا یک «شیء.»

می‌توان این اصل را چنین صورت‌بندی کرد:

هستی، بودنِ محض نیست؛ هستی، شدن است.

این تلقی، شعر او را از یک جهان‌بینی کاملاً ایستا و سنتی دور می‌کند.

۲. کیهان‌شناسی شاعرانه

در آثار پویان، انسان در مرکز هندسی عالم قرار ندارد.

سیاه‌چاله، کهکشان، اتم، نیروهای طبیعت، نور، فضا، زمان و بی‌کرانگی مرتباً وارد شعر می‌شوند. در «سفرنامهٔ زندگی» نیز زمین در مقیاس کیهانی «ذره‌ای کوچک» معرفی می‌شود و عمر انسان در برابر عمر جهان ناچیز تلقی می‌گردد. در شعر «گوهر هستی و انسان» نیز شاعر مستقیماً به نیروهای بنیادی طبیعت و ساختار ماده توجه نشان می‌دهد .سایت Jame Ghor  و  ۲۲۴Sahat+1

این نگاه یک پیام فلسفی مهم دارد:

انسان باید عظمت خود را بدون فراموش کردن کوچکی کیهانی‌اش بشناسد.

این موضوع به یک مسئلهٔ مهم فلسفهٔ معاصر نیز نزدیک است: انسان از یک سو موجودی بسیار کوچک در کیهان است و از سوی دیگر موجودی است که می‌تواند خود کیهان را موضوع شناخت قرار دهد.

پارادوکس شگفت‌انگیز این است:

کیهان از طریق موجودی کوچک به خودآگاهی نسبی می‌رسد.

البته این جمله را باید به‌عنوان تفسیر فلسفی خواند، نه گزاره‌ای اثبات‌شده در علم.

۳. تکامل؛ ستون مرکزی جهان‌بینی

اگر بخواهیم یک مفهوم را به‌عنوان یکی از محورهای اصلی اندیشهٔ پویان انتخاب کنیم، احتمالاً تکامل مهم‌ترین گزینه است. در آثار او، تکامل فقط نظریه‌ای زیست‌شناختی دربارهٔ پیدایش گونه‌ها نیست؛ بلکه گاهی به معنای گسترده‌تری از شدن، پیچیده‌تر شدن، آگاهی یافتن و حرکت انسان به سوی وضعیت بهتر استفاده می‌شود.

در «چشم تکامل» می‌خوانیم که خرد با دانش، عشق و محبت کامل می‌شود و انسان از طریق چنین ترکیبی مسیر پویایی خود را پیدا می‌کند. MMashal در «هستی، انسان و عدم» نیز «راز بقا» با اصل تکامل پیوند می‌خورد. ۲۲۴Sahat

بنابراین می‌توان گفت:

تکامل برای پویان هم یک مفهوم علمی است و هم یک استعارهٔ فلسفی برای رشد انسان.

اما از دید دانشگاهی باید میان این دو سطح تمایز گذاشت. تکامل زیستی الزاماً به معنای پیشرفت اخلاقی نیست. انتخاب طبیعی به خودی خود نمی‌گوید انسان باید عادل، آزاد یا عاشق باشد.

پویان در واقع یک گام فلسفی فراتر می‌رود و مفهوم علمی تکامل را به یک پروژهٔ اخلاقی تبدیل می‌کند:

اگر انسان محصول تکامل است، اکنون باید آگاهانه تکامل فرهنگی و اخلاقی خود را ادامه دهد.

این یکی از جذاب‌ترین ایده‌های جهان‌بینی اوست.

۴. انسان؛ موجودی میان طبیعت و خودآگاهی

در جهان‌بینی پویان، انسان نه موجودی کاملاً جدا از طبیعت است و نه صرفاً حیوانی مانند دیگر حیوانات .او محصول طبیعت است، اما به مرحله‌ای رسیده که می‌تواند دربارهٔ طبیعت و حتی دربارهٔ خودش بیندیشد.

در «سفرنامهٔ زندگی»، مسیر از زمین و حیات به انسان می‌رسد؛ سپس انسان وارد مرحلهٔ تمدن، قانون، قدرت، دین، جنگ، علم و خودآگاهی می‌شود. ۲۲۴Sahat بنابراین انسان در شعر او یک موجود خودآفرین است.

این معنا در «گوهر انسان» بسیار آشکار است؛ آنجا آزادی، اختیار، عقل، دانش و رهایی از جبر ذهنی در کنار هم قرار می‌گیرند. MMashal در نتیجه، «انسان بودن» صرفاً یک وضعیت زیستی نیست.

می‌توان دیدگاه او را چنین خلاصه کرد:

انسان بالقوه انسان است؛ اما انسانیت باید با خرد، آزادی، اخلاق و عشق تحقق پیدا کند.

۵. خرد و دانش؛ مهم‌ترین ابزار رهایی

یکی از روشن‌ترین خطوط فکری پویان، تقابل دانش با جهل و خرافه است . در «گوهر انسان»، او از رهایی ذهن از «افکار عقب‌افتاده» و «توهم» سخن می‌گوید و دانش را در برابر جهل قرار می‌دهد. MMashal در شعر دیگری نیز تصریح می‌کند که وهم و خرافه دشمن عقل و خردند و علم و فلسفه در ذهن انسان جریان می‌یابند. AAriaye بنابراین علم برای او فقط ابزاری برای شناخت طبیعت نیست؛ یک نیروی اخلاقی و تمدنی نیز هست.

این نکته اهمیت زیادی دارد .در بسیاری از سنت‌های فکری، علم صرفاً «دانستن» است؛ اما در جهان‌بینی پویان:

دانستن → رهایی از وهم → آزادی ذهن → رشد انسان

را به دنبال دارد. از این جهت، می‌توان اندیشهٔ او را دارای گرایش به عقل‌گرایی انتقادی دانست.

۶. نقد خرافه، اما نه نفی معنویت

اینجا به یکی از ظریف‌ترین ویژگی‌های جهان‌بینی او می‌رسیم .پویان از یک سو با خرافه، جهل و تعصب مقابله می‌کند؛ از سوی دیگر خدا، عشق، معنا و امر فراتر از جهان محسوس را حذف نمی‌کند.

این نکته در شعرهایش کاملاً قابل مشاهده است. در «سفرنامهٔ زندگی»، شعر هم‌زمان دربارهٔ ژن، تکامل، سیاه‌چاله و جنگ اتمی سخن می‌گوید و در پایان به «خداوند مهر و خرد» و عالمی فراتر از مکان و زمان می‌رسد. ۲۲۴Sahat بنابراین پروژهٔ فکری او را نمی‌توان صرفاً «مادی‌گرایانه» دانست. او ظاهراً در جست‌وجوی نوعی معنویت سازگار با خرد و علم است.

این همان جایی است که می‌توان از اصطلاحی مانند:

«معنویت عقلانی» استفاده کرد.

۷. خدا در جهان‌بینی پویان

خدای شعر پویان، دست‌کم در بسیاری از اشعار، خدایی است که با مهر، خرد، هستی و انسان ارتباط دارد. در «عشق تکامل»، خدا، هستی و انسان در یک میدان معنایی مشترک قرار می‌گیرند و آزادی و عشق در برابر تعصب و افراط قرار داده می‌شوند. MMashal Jame Ghor این تصویر با یک خداشناسی صرفاً ترس‌محور متفاوت است. خدا در این جهان‌بینی بیشتر سرچشمهٔ:

مهر + خرد + معنا + هستی است.

در نتیجه، دین مطلوب شاعر دینی است که به آزادی و محبت انسانی کمک کند، نه دینی که ابزار سرکوب و تعصب شود.

۸. عشق؛ حلقهٔ اتصال علم و عرفان

اگر «تکامل» مفهوم علمی ـ فلسفی محوری شعرهای پویان باشد، عشق احتمالاً مفهوم عاطفی ـ عرفانی محوری اوست.

در مجموعهٔ «دوبیتی‌های پرسوز»، عشق با تکامل انسان پیوند خورده و به‌عنوان نیرویی معرفی می‌شود که از آغاز تا پایان مسیر انسان همراه اوست. G Goftaman این نگاه در «عشق تکامل» نیز آشکار است. MMashal بنابراین عشق برای پویان صرفاً احساس شخصی میان دو فرد نیست.

عشق می‌تواند:

  • نیروی پیونددهندهٔ انسان‌ها باشد؛
  • در برابر تعصب قرار گیرد؛
  • به زندگی معنا دهد؛
  • خشونت را کاهش دهد؛
  • انسان را از خودمحوری بیرون آورد؛
  • و در نهایت بخشی از معنای تکامل انسانی باشد.

از این نظر، عشق در آثار او یک مفهوم اخلاقی، اجتماعی و عرفانی است.

۹. آزادی؛ گوهر انسان

یکی دیگر از محورهای بسیار پررنگ، آزادی است. در «گوهر انسان»، شاعر صریحاً از «گوهر آزاد انسان» و اختیار سخن می‌گوید و «جبر ذهنی» را یکی از موانع عقل معرفی می‌کند. MMashal این دیدگاه را می‌توان با مسئلهٔ کلاسیک فلسفهٔ اختیار مرتبط دانست.

انسان از یک طرف تحت تأثیر:

  • ژنتیک،
  • محیط،
  • تاریخ،
  • فرهنگ،
  • خانواده،
  • اقتصاد،
  • ناخودآگاه

قرار دارد.

اما پویان بر امکان خودآفرینی تأکید می‌کند.

یعنی حتی اگر انسان کاملاً آزاد نباشد، باید برای افزایش آزادی خود تلاش کند.

۱۰. نقد قدرت و تمدن

جهان‌بینی پویان فقط بر خلاف استفاده ابزاری از دین نمی‏باشد. همچنان در شعر «هستی، انسان و عدم» قدرت، زر، تمدن و جنگ در برابر ناپایداری هستی قرار می‌گیرند.  و این تنها کیهانی و عرفانی نیست؛ یک وجه پررنگ اجتماعی ـ سیاسی نیز دارد.

در «سفرنامهٔ زندگی»، تمدن در کنار برده‌داری، انحصار قدرت، جنگ و سوءاستفاده از دین قرار می‌گیرد. در «هستی، انسان و عدم» نیز قدرت، زر، تمدن و جنگ در برابر ناپایداری هستی قرار می‌گیرند. ۲۲۴Sahat+1

اینجا شاعر یک سؤال بنیادی مطرح می‌کند:

اگر تمدن باعث افزایش قدرت انسان شده است، چرا همین قدرت می‌تواند وسیلهٔ نابودی انسان شود؟

این مسئله در عصر فناوری اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

دانش علمی می‌تواند انرژی هسته‌ای، هوش مصنوعی و فناوری‌های بسیار قدرتمند تولید کند؛ اما قدرت تکنیکی بدون بلوغ اخلاقی ممکن است خطرناک شود.

۱۱. تاریخ به‌عنوان آزمایشگاه انسان

در «نوای تاریخ»، تاریخ تمدن و فرهنگ، عشق، زرتشت، یونان، شرق و میراث فرهنگی در کنار مفهوم تکامل قرار می‌گیرند. MMashal برای پویان، تاریخ صرفاً فهرستی از پادشاهان و جنگ‌ها نیست.

تاریخ آزمایشگاه تکامل انسان است.

انسان در تاریخ می‌آموزد:

چه چیزی او را آزاد می‌کند؟
چه چیزی او را برده می‌سازد؟
چگونه جهل به خشونت تبدیل می‌شود؟
چگونه علم می‌تواند تمدن بسازد؟
و چگونه قدرت می‌تواند همان تمدن را تهدید کند؟

بنابراین تاریخ برای او نوعی دانش اخلاقی و آموزشگاه انسان نیز هست.

۱۲. نسبت علم و عرفان

این شاید مهم‌ترین ویژگی فکری پویان باشد. در نگاه او، علم و عرفان الزاماً دشمن یکدیگر نیستند.

علم به دنبال توضیح سازوکار هستی است؛ عرفان در پی کشف معنای هستی.

از این منظر:

فیزیک می‌پرسد جهان چگونه کار می‌کند؟
زیست‌شناسی می‌پرسد حیات چگونه شکل گرفته و تغییر کرده است؟
فلسفه می‌پرسد این واقعیت چه معنایی دارد و حدود شناخت ما چیست؟
عرفان می‌پرسد انسان چگونه می‌تواند نسبت وجودی خود را با حقیقت تجربه کند؟
شعر این پرسش‌ها را به زبان عاطفه و تخیل تبدیل می‌کند.

پویان تلاش می‌کند این قلمروها را در یک افق مشترک جمع کند.

البته از نظر دانشگاهی باید توجه داشت که علم و عرفان روش‌شناسی یکسانی ندارند. نمی‌توان تجربهٔ عرفانی را با همان معیار آزمایش تجربی سنجید که یک فرضیهٔ فیزیکی را می‌سنجیم.

اما می‌توان این دو را در سطح معنای انسانی و فلسفهٔ زندگی وارد گفت‌وگو کرد.

۱۳. «هیچ» و مسئلهٔ عدم

منظومه «هستی، انسان و عدم» نشان می‌دهد که پویان فقط به زندگی و تکامل نمی‌اندیشد؛ مسئلهٔ عدم و نیستی نیز برای او مهم است. در این شعر، «هیچ» تقریباً به یک شخصیت فلسفی تبدیل می‌شود. بودن و نبودن، شدن و عدم، در یک کشمکش دائمی قرار دارند  Jame Ghor.

این موضوع شعر را به حوزهٔ هستی‌شناسی وارد می‌کند. اما نکتهٔ جالب این است که شاعر در برابر نیستی به پوچی تسلیم نمی‌شود.

راه‌حل او:

معنا ساختن.

یعنی حتی اگر جهان پاسخ نهایی خود را به انسان ندهد، انسان می‌تواند در زندگی خود معنا بیافریند.

این قسمت به برخی خوانش‌های اگزیستانسیالیستی نزدیک می‌شود، هرچند پویان را نمی‌توان صرفاً اگزیستانسیالیست دانست. او دیدگاه مستقل فلسفی و فکری خود را دارد.

۱۴. انسان باید «خود را بیافریند»

در «هستی، انسان و عدم»، شاعر از انسان می‌خواهد از وهم و پوچی عبور کند و معنا بسازد. ۲۲۴Sahat این ایده بسیار مهم است:

انسان فقط کشف‌کنندهٔ معنا نیست؛ تا حدی آفرینندهٔ معنا نیز هست.

علم به ما واقعیت‌های جهان را نشان می‌دهد، اما اینکه با این واقعیت‌ها چگونه زندگی کنیم، مسئله‌ای انسانی است. بنابراین پویان از «دانش» به «خودآفرینی» می‌رسد.

۱۵. یک مدل فشرده از جهان‌بینی پویان

اگر بخواهیم کل اندیشهٔ او را در برخی اشعار اش به شکل یک مدل مفهومی ترسیم کنیم:

کیهان

ماده و انرژی

حیات

تکامل

انسان

خودآگاهی

علم و خرد

آزادی

اخلاق و مهر

عشق

معنای زندگی

حقیقت ناشناخته

این مسیر در آثار مختلف او با صورت‌های متفاوت تکرار می‌شود.سایت‏های اینترنتی.

۱۶. ویژگی متمایزکنندهٔ پویان

به نظرم مهم‌ترین ویژگی جهان‌بینی پویان ترکیب چند سنت فکری است.

او از یک طرف میراث ادبی و عرفانی فارسی را دارد:

حافظ، مولانا، خیام، فردوسی، زرتشت و سنت حکمت ایرانی و خراسانی

و از طرف دیگر با مفاهیم جهان مدرن سروکار دارد:

تکامل، ژنتیک، سیاه‌چاله، اتم، کیهان، فناوری و هوش مصنوعی.

این ترکیب باعث می‌شود زبان شعر او گاهی کاملاً کلاسیک باشد، اما مسئله‌ای که مطرح می‌کند متعلق به جهان مدرن باشد.

به همین دلیل شاید بتوان سبک فکری او را چنین توصیف کرد:

«مدرنیتهٔ علمی با حافظهٔ عرفانی ـ ادبی ایرانی-خراسانی»

این تعبیر البته یک صورت‌بندی تحلیلی است، نه اصطلاحی که خود شاعر الزاماً برای مکتب فکری و فلسفی خویش به کار برده باشد.

۱۷. نقد دانشگاهی جهان‌بینی پویان

برای اینکه این بررسی صرفاً ستایشگرانه نباشد، باید محدودیت‌های این جهان‌بینی را نیز دید. نخست اینکه پویان گاهی مفاهیم علمی را به صورت استعاری و آزاد به کار می‌گیرد. مثلاً «نیرو»، «تاریکی»، «تکامل»، «ژن» و «سیاه‌چاله» در برخی موارد معنایی فراتر از تعریف تخصصی خود پیدا می‌کنند. این امر برای شعر طبیعی است، اما نباید آن را با نظریهٔ علمی یکی گرفت.

دوم اینکه از نظر فلسفی، گاهی فاصلهٔ میان «هست» و «باید» کوتاه می‌شود؛ یعنی از تکامل طبیعی مستقیماً به تکامل اخلاقی می‌رسد. این گذار نیازمند استدلال فلسفی بیشتری است.

سوم اینکه مفهوم «عشق» در آثار او بسیار گسترده است و گاهی هم‌زمان نقش نیروی کیهانی، اخلاق اجتماعی، تجربهٔ عرفانی و احساس انسانی را پیدا می‌کند. این چندمعنایی از نظر شعری غنی است، ولی از منظر فلسفی نیازمند تفکیک مفهومی است.

با این حال، همین تلفیق است که به سبک شعری او هویت خاص و مستقل می‌دهد.

۱۸. نتیجه‌گیری

جهان‌بینی رسول پویان را نمی‌توان در یک برچسب ساده مانند «عرفانی»، «علمی»، «فلسفی» یا «اجتماعی» خلاصه کرد.

در آثار او، کیهان نقطهٔ آغاز است، تکامل مسیر است، انسان مسئله است، خرد ابزار است، آزادی هدف اجتماعی است، عشق نیروی پیونددهنده است و حقیقت نهایی همچنان ناشناخته باقی می‌ماند.

از این منظر، «سفرنامهٔ زندگی» فقط یک شعر دربارهٔ زندگی نیست؛ بلکه خلاصه‌ای از یک نگاه گسترده به جهان است: از آتشفشان و انقراض گونه‌ها تا تمدن و برده‌داری، از ژن و ناخودآگاه تا عشق و خدا، و از سیاه‌چاله و کیهان تا پرسش نهایی دربارهٔ عالمی بیرون از مکان و زمان.

و شاید بتوان جوهر این جهان‌بینی را در این فرمول خلاصه کرد:

طبیعت، انسان را پدید آورد؛
تکامل، او را پیچیده کرد؛
علم، چشم او را گشود؛
خرد، راه آزادی را نشان داد؛
عشق، به آزادی معنا بخشید؛
و حقیقت، همچنان فراتر از دانسته‌های او باقی ماند.

از نظر من، اگر بخواهیم برای اندیشهٔ پویان یک عنوان دانشگاهی انتخاب کنیم، مناسب‌ترین تعبیر می‌تواند این باشد:

«انسان‌گرایی تکاملی با گرایش علمی ـ عرفانی»

این تعبیر هم وجه علمی و تکاملی آثارش را دربر می‌گیرد، هم تأکید او بر خرد و آزادی را، و هم جایگاه عشق، خدا و معنا را در منظومهٔ فکری و جهان نظری ‌اش.

نواب راصل

 

 

 

12 سپتامبر
۱ دیدگاه

هجران یار

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

شاعر: بانو آرامش فرهنگ – فرستنده : محترم احمد محمود امپراطور
.
هجران یار
.
عشق تو در دلم نهان،زرد شدم چو زعفران،
باغِ امید  من  تویی  ، پا  نکشم  ازین  جهان
پر بزنم به  سوی  تو ، تا برسم  به  کوی تو
غیر تو نیست مونسی، دلبر خوب و مهربان
سوخته ام همنفسم، داد زدم که بی‌کسم
جان و دلم فدای  تو،  آتشی  بود  مرا نهان
آتشی عشق تو به جان، فارغم من ازین و آن
پنهان نمی‌شود دگر داغ که است مرا عیان
دانی که دلدارت منم، مونس و غمخوارت منم
نالم   زدم  زدوری ات  لحظهٔ  در برم بمان
نیست مرا به غیر تو، عشقی و امیدو آرزو
سوخته‌ام به نیمشب بی‌تو چو شمعِ نیمه‌جان
هر سحر از فراق تو، عقده فشانم از گلو
با دلِ پُر ز ناله‌ام، می‌گذرد شب   و زمان
دوری اگر نصیبِ ماست، وصل تو وعدهٔ  خداست
می‌رسد آن سحر دگر، می‌شکند شبم چنان
آرامشم فدای تو، دیده بود به راه برای تو
داغ تو دارداین دلم،  فریاد من به آسمان
آرامش فرهنگ 
12 سپتامبر
۱ دیدگاه

د سیاسی فعالیت لپاره د ایډیا او رهبر جوړول

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

د سیاسی فعالیت لپاره د ایډیا او رهبر جوړول
نور محمد غفوری

(هیله من یم چې دا لیکنه د سیاست او سازمانی فعالیت مینه وال ژوره او په حوصله ولولی او دقیقه یې وارزوی. )

سریزه: د سیاسی فعالیت اساسی مسئله:

هر سیاسی حرکت د یوه مشخص ټولنیز واقعیت په وړاندې د غبرګون په توګه رامنځته کېږی؛ خو یوازې غبرګون د دوامدار سیاسی بدلون لپاره کافی نه دی. سیاسی حرکت هغه مهال له موقتی بسیج څخه په یوه اغېزمن او دوامدار جریان اوړی چې د خپل فعالیت لپاره روښانه فکری ایډیا (فکری لیدلوری)، منسجم سیاسی هدف، سازمانی جوړښت او مشروع رهبری ولری.

د دې څلورو عناصرو ترمنځ اړیکه تصادفی نه ده، بلکې یو منطقی تسلسل جوړوی:  ایډیا د حرکت «ولې؟»  ته ځواب وایی، سیاسی هدف یې «څه؟» مشخصوی، سازمان د «څنګه؟» پوښتنې ته ځواب ورکوی او رهبری د همدې پروسې د عملی کولو مسئولیت پر غاړه اخلی.  له همدې امله، د رهبرۍ د جوړولو بحث باید د یوه شخص له انتخاب څخه پیل نه شی؛ بلکې لومړی باید هغه فکری او ارزښتی بنسټونه مشخص شی چې رهبرۍ ته جهت او مشروعیت ورکوی.

د دې مقالې اساسی استدلال دا دی چې دوامدار او دموکراتیک سیاسی حرکت له شخص څخه نه، بلکې له ایډیا څخه پیلېږی؛ ایډیا سازمان ته اړتیا پیدا کوی، سازمان د رهبرۍ د تولید زمینه برابروی او دموکراتیک میکانیزمونه رهبرۍ ته مشروعیت ورکوی.

۱. ایډیا (فکری لیدلوری) ولې د سیاسی فعالیت لومړنی شرط دی؟

سیاسی ایډیا د یوه حرکت د فکری هویت او د مطلوب ټولنیز ـ سیاسی بدلون د تصور بنسټ جوړوی. هغه حرکت چې د ټولنې د ستونزو په اړه روښانه تحلیل، د بدلون په اړه مشخص تصور او د خپلو ارزښتونو په اړه واضح دریځ ونه لری، په اسانۍ سره د ورځنیو سیاسی پېښو، شخصی نفوذ او احساساتی شعارونو تر اغېز لاندې راځی. له همدې امله، ایډیا یوازې د شعارونو مجموعه نه ده؛ بلکې باید لږ تر لږه درې اساسی پوښتنې ځواب کړی:

  1. موجود وضعیت څه ډول دی او اساسی ستونزه څه ده؟
  2. مطلوب وضعیت یا سیاسی راتلونکی باید څه ډول وی؟
  3. له موجود وضعیت څخه مطلوب وضعیت ته د انتقال مشروعه لار کومه ده؟

د دې پوښتنو ځوابونه سیاسی حرکت ته فکری جهت ورکوی. په بل عبارت، ایډیا د سیاسی فعالیت لپاره د «لارښودونکې نقشې» حیثیت لری. که دا نقشه موجوده نه وی، سیاسی حرکت ممکن فعالیت ولری، خو د فعالیت جهت، معیار او پایله یې مبهمه پاتې کېږی.

نو د سیاسی فعالیت لومړنی ضرورت د یوه داسې فکری چوکاټ رامنځته کول دی چې ارزښتونه، اهداف، د ستونزو تحلیل او د عمل اصول په یوه منسجم سیاسی لیدلوری کې سره ونښلوی.

 ۲. له ایډیا څخه سیاسی سازمان ته؛ د فکر د عملی کېدو اړتیا:

یوازې ایډیا (فکری لیدلوری) هم د سیاسی بدلون لپاره کافی نه ده. ایډیا هغه وخت سیاسی ځواک پیدا کوی چې د جمعی عمل له لارې پلې شی، او د جمعی عمل لپاره بیا سازمان ته اړتیا ده.

له همدې ځایه د استدلال دویم پړاو راولاړېږی:  که ایډیا د سیاسی حرکت د فکر استازیتوب کوی، سازمان د همدې فکر د عملی کولو وسیله ده.

سازمان د افرادو انفرادی ارادې په ګډو اهدافو او منظم فعالیت بدلوی. خو د سازمان جوړښت باید له هغه فکری اصل او ارزښتونو سره متناسب او جوړ وی چې حرکت یې د تحقق لپاره رامنځته شوی دی. که دموکراسی د حرکت له بنسټیزو ارزښتونو څخه وی، نو سازمان هم باید د داخلی دموکراسۍ، مشارکت، شفافیت، اختلاف د منلو او حسابورکونې پر اصولو ولاړ وی.

له همدې امله، سازمان باید د یوه فرد د شخصی نفوذ د پراخولو وسیله نه، بلکې د ګډې ایډیا او نظری لیدلوری د تحقق بنسټ وی. دا اصل د شخصمحورۍ د مخنیوی لپاره ځانګړی اهمیت لری؛ ځکه هر څومره چې د یوه حرکت د بقا اړتیا له یوه شخص سره زیاته وتړل شی، هماغومره یې نهادی ثبات کمېږی او سازمانی جوړښت یې خپل اساسی رول له لاسه ورکوی. د شخصیت محوره سازمانونو او سیاستونو او د هغو د ناکامه پایلو مثالونه زموږ په ځپل هېواد کې هم ډیر لیدل شوی دی.

۳. د رهبرۍ مسئله: رهبر باید «جوړ» شی، نه یوازې «وټاکل» شی:

کله چې ایډیا او سازمان رامنځته شی، بیا د رهبرۍ مسئله مطرح کېږی. دلته باید د «رهبر پیدا کولو» او «رهبر جوړولو» ترمنځ توپیر وشی.

رهبر پیدا کول عموماً د یوه مشهور یا بانفوذه شخص انتخاب ته اشاره کوی؛ خو رهبر جوړول یوه نهادی، تشکیلاتی او دوامداره پروسه ده چې د فکری روزنې، سیاسی تجربې، سازمانی مسئولیت، مشارکت او د اعتماد د تدریجی ترلاسه کولو له لارې ترسره کېږی. په سالم سیاسی حرکت کې رهبر باید د حرکت له دننه راڅرګند شی. هغه باید د خپلو فکری وړتیاوو، سیاسی بصیرت، اخلاقی اعتبار، سازمانی تجربې او د خلکو د اعتماد له لارې د رهبرۍ وړتیا ثابته کړی.

په دې معنا، رهبرۍ ته د رسېدو بهیر باید د سیاسی استعدادونو د روزنې لپاره داسې فرصتونه رامنځته کړی چې افراد په تدریجی ډول له عادی ګډونوال څخه فعال غړی، له فعال غړی څخه مسئول او له مسئول څخه د رهبرۍ وړ شخصیت ته وده وکړی.

دا بهیر د رهبرۍ انحصار ماتوی او د رهبرۍ د تولید ظرفیت په یوه شخص پورې نه محدودوی.

۴. دموکراسی؛ د رهبرۍ د مشروعیت میکانیزم:

د رهبرۍ راڅرګندېدل هغه وخت سیاسی مشروعیت پیدا کوی چې د دموکراتیکو اصولو له لارې ترسره شی. د رهبرۍ مشروعیت یوازې د دې له امله نه رامنځته کېږی چې یو شخص وړتیا لری؛ بلکې دا هم مهمه ده چې د هغه د رهبرۍ حق څنګه او د چا له خوا تایید شوی دی.

په دې اساس، د رهبرۍ د مشروعیت لپاره باید د انتخاب او مشارکت روښانه میکانیزمونه موجود وی. د داخلی ټاکنو، مشورې، شفافې پرېکړې، د غړو د مشارکت، د انتقاد د حق او د رهبر د حسابورکونې اصول د همدې مشروعیت بنسټ جوړوی.

دلته دموکراسی یوازې د رهبر د انتخاب یوه تخنیکی وسیله نه ده؛ بلکې د رهبرۍ د کنټرول او محدودولو وسیله هم ده. د رهبرۍ د مشروعیت ترڅنګ باید د واک د تمرکز د مخنیوی لپاره د واک د دورانی کېدو، د مسئولیتونو د وېش او د رهبر د کړنو د ارزونې امکان هم موجود وی.

په همدې معنا، دموکراتیکه رهبری هغه رهبری ده چې هم د خلکو له رضایت څخه مشروعیت اخلی او هم د خلکو، سازمان او اصولو پر وړاندې حساب ورکوی.

 ۵. د ایډیا او رهبر ترمنځ د واک اړیکه:

د سیاسی حرکت په جوړښت کې یوه اساسی ستونزه هغه مهال رامنځته کېږی چې رهبر له ایډیا څخه لوړ مقام پیدا کړی. که د یوه شخص نظر د حرکت د اصولو ځای ونیسی، نو ایډیا له یوه ګډ فکری بنسټ څخه په شخصی روایت بدلېږی.

د سالم سیاسی حرکت لپاره باید برعکس رابطه موجوده وی: رهبر باید د ایډیا، اصولو او د سازمانی قواعدو تابع وی.

دا اصل دوه مهمې پایلې لری. لومړی، د رهبر شخصی تمایلات د حرکت د عمومی اصولو ځای نه شی نیولی. دویم، د رهبر بدلون د حرکت د پای معنا نه لری؛ ځکه حرکت د یوه شخص پر ځای پر اصولو او بنسټونو ولاړ وی.

له همدې امله، د یوه سیاسی حرکت د پخوالی مهم معیار دا دی چې وکولای شی د رهبر له بدلون سره سره خپل فکری او سازمانی هویت وساتی.

۶. د رهبرۍ د جوړولو له پاره د سازمانی چاپېریال اصول:

که هدف د داسې رهبرۍ رامنځته کول وی چې هم وړتیا ولری او هم مشروعیت، نو د رهبرۍ د تولید له پاره یوازې د یوه مناسب شخص موندل بسنه نه کوی؛ بلکې داسې سازمانی چاپېریال باید رامنځته شی چې په هغه کې افراد وکولای شی خپلو فکری ظرفیتونو ته وده ورکړی، عملی تجربه حاصل کړی، مسئولیت ومنی او د غړو باور ترلاسه کړی. دا ډول چاپېریال باید لږ تر لږه پر څو اساسی اصولو ولاړ وی.

لومړی، فکری آزادی باید تضمین شی، څو غړی وکولای شی بې له وېرې خپل نظرونه مطرح کړی، له موجودو دریځونو سره مخالفت وکړی او د بېلابېلو لیدلورو ترمنځ آزاد بحث وشی. د فکری اختلاف مخنیوی په حقیقت کې د سازمان د فکری ودې مخنیوی دی؛ ځکه هغه سازمان چې یوازې یو نظر منی، په تدریجی ډول د انتقاد او د ځان د اصلاح وړتیا له لاسه ورکوی.

دویم، مشارکت باید یوازې تشریفاتی نه، بلکې واقعی وی. غړی باید د مهمو پرېکړو په بهیر کې ونډه ولری او احساس کړی چې سازمان د دوی ګډ جوړښت دی، نه د محدودو کسانو شخصی ساحه. همدا مشارکت د راتلونکو رهبرانو لپاره د مسئولیت اخیستلو او پرېکړه کولو عملی تجربه هم برابروی.

درېیم، سیاسی روزنه د رهبرۍ د تولید له پاره اساسی ارزښت لری. راتلونکی مسئولین او رهبران باید یوازې د سیاسی شعارونو له لارې ونه روزل شی؛ بلکې د سیاسی فکر، دموکراتیکو ارزښتونو، سازمانی مدیریت، خبرو اترو، د اختلاف د مدیریت او د مسئولیت د منلو په برخو کې دوامداره فکری او عملی روزنه ترلاسه کړی. رهبر یوازې په ټاکلو نه جوړېږی؛ رهبر د زدهکړې، تجربې او مسئولیت اخیستلو په بهیر کې جوړېږی.

څلورم، شفافیت د سازمانی باور بنسټ دی. د پرېکړو د نیولو، مسئولیتونو د وېش او د واک د کارولو میکانیزمونه باید روښانه وی، څو غړی پوه شی چې پرېکړې څنګه او د چا له خوا نیول کېږی. له شفافیت پرته د واک په اړه شکونه او بېباوری ډېرېږی او سازمانی مشروعیت زیانمنېږی.

پنځم، حسابورکونه باید د رهبرۍ یوه نه بېلېدونکې برخه وی. رهبران او مسئولین باید د خپلو پرېکړو او کړنو په اړه د سازمان غړو ته ځوابویونکی وی او د هغوی د کړنو د ارزونې لپاره روښانه میکانیزم موجود وی. حسابورکونه رهبر نه کمزوری کوی؛ برعکس، د رهبرۍ مشروعیت پیاوړی کوی او د واک له ناوړه استعمال څخه د مخنیوی وسیله ګرځی.

شپږم، د واک دورانی کېدل د رهبرۍ د انحصار د مخنیوی له پاره مهم اصل دی. که واک د اوږدې مودې له پاره د یوه شخص یا محدودې ډلې په لاس کې متمرکز شی، نو د سازمان دننه د بدیل رهبرۍ د رامنځته کېدو زمینه کمزورې کېږی. د رهبرۍ دورانی کېدل نه یوازې د واک د انحصار مخه نیسی، بلکې نورو وړ کسانو ته هم د مسئولیت اخیستلو او د رهبرۍ د تجربې فرصت برابروی.

اووم، د اختلاف مشروعیت باید د سالم سازمانی ژوند یوه برخه وبلل شی. مخالف نظر باید د دښمنۍ، خیانت یا شخصی مخالفت په معنا ونه ګڼل شی؛ بلکې د اصلاح، نقد او پرمختګ د یوې مشروع وسیلې په توګه باید ومنل شی. هغه سازمان چې دننه د اختلاف لپاره ځای لری، د خپلو تېروتنو د پېژندلو او د خپلو تګلارو د اصلاح زیات توان لری.

په دې معنا، د رهبرۍ د جوړولو سازمانی چاپېریال یوازې د رهبرانو د ټاکلو وسیله نه ده؛ بلکې خپله د رهبرۍ د تولید، روزنې او مشروعیت یو بنسټیز بهیر دی. په داسې چاپېریال کې رهبر له بهر څخه پر سازمان نه تحمیلېږی، بلکې د فکر، مشارکت، روزنې، مسئولیت او دموکراتیک انتخاب له بهیر څخه راټوکېږی. په داسې چاپېریال کې رهبرۍ ته د رسېدو معیار د شخصی اړیکو، وفادارۍ او کاریزما پر ځای وړتیا، مسئولیت، فکری ژمنتیا او دموکراتیک چلند ګرځی.

 ۷. له شخصمحورۍ څخه بنسټمحور سیاست ته

د سیاسی حرکتونو یوه مهمه ستونزه هغه مهال رامنځته کېږی چې د حرکت ټول فکری، سازمانی او سیاسی ظرفیت د یوه شخص په شاوخوا کې متمرکز شی. په داسې حالت کې د حرکت د بریا او ناکامۍ دواړه معیارونه له یوه شخص سره تړل کېږی.

بنسټمحوره سیاست د دې پر ځای چې پوښتنه وکړی «زموږ رهبر څوک دی؟»، لومړی دا پوښتنه مطرح کوی چې «زموږ اصول څه دی، زموږ هدف څه دی او د دې هدف لپاره کوم سازمانی میکانیزمونه لرو؟»

د دې بدلون اهمیت په دې کې دی چې سیاسی حرکت له شخص څخه مستقل کېږی. رهبر د حرکت لپاره مهم دی، خو حرکت د رهبر لپاره نه جوړېږی. رهبرۍ ته باید د یوه محدود، مشروع او حسابورکوونکی مسئولیت په سترګه وکتل شی، نه د مطلق واک د مقام په توګه.

پایله:

د پورته استدلال له مخې، د سیاسی فعالیت له پاره د ایډیا او رهبرۍ جوړول دوه جلا موضوعات نه دی؛ بلکې د یوه واحد سیاسی ـ سازمانی بهیر دوه متصل پړاوونه دی.

لومړی، ایډیا باید د ټولنې د ستونزو، ارزښتونو او مطلوب راتلونکی په اړه روښانه فکری لید وړاندې کړی. دویم، دغه لید باید د سازمان له لارې په منظم جمعی عمل بدل شی. درېیم، سازمان باید د فکری او عملی روزنې له لارې د رهبرۍ د تولید زمینه برابره کړی. څلورم، رهبری باید د دموکراتیکو میکانیزمونو له لارې مشروعیت ترلاسه او د حسابورکونې په چوکاټ کې محدود پاتې شی.

له همدې امله، د یوه سالم سیاسی حرکت منطقی تسلسل داسې تعریفېدای شی:

ایډیا د ارزښتونو د ټاکلو بنسټ جوړوی؛ ارزښتونه سیاسی هدف ته جهت ورکوی؛ سیاسی هدف د سازمان اړتیا رامنځته کوی؛ سازمان د رهبرۍ د روزنې زمینه برابروی؛ روزل شوې رهبری د دموکراتیک انتخاب له لارې مشروعیت ترلاسه کوی؛ او مشروعه رهبری د حسابورکونې له اصل سره تړلې پاتې کېږی.

ایډیا ← ارزښتونه ← سیاسی هدف ← سازمان ← د رهبرۍ روزنه ← دموکراتیک انتخاب ← مشروعه رهبری ← حسابورکونه    

په دې تسلسل کې رهبر د حرکت د پیل ټکی نه، بلکې د یوه فکری او سازمانی بهیر محصول دی. هغه وخت سیاسی حرکت له شخصمحورۍ څخه بنسټمحورۍ ته انتقالېږی چې ایډیا د رهبرۍ څخه مخکې، اصول د اشخاصو څخه پورته او سازمان د یوه فرد څخه پراخ وی.

په پایله کې، د سیاسی فعالیت اساسی موخه باید یوازې د یوه «قوی رهبر» پیدا کول نه وی؛ بلکې داسې قوی فکری او سازمانی بنسټ جوړول وی چې له هغې څخه وړ، دموکراتیک او حسابورکوونکی رهبر په طبیعی ډول راڅرګند شی. همدا بهیر د دوامدار سیاسی حرکت، د واک د سالم انتقال او د دموکراتیک سیاست د بنسټیز ثبات لپاره اساسی شرط ګڼل کېدای شی.

۱۱/۰۹/۲۰۲۶

 

12 سپتامبر
۳دیدگاه

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

به نام خداوندی که زیباست و زیبایی را دوست دارد.

به مناسبت سی‌وسومین سالروز رحلت استاد بزرگوار،

مرحوم محمدعلی عطار هروی، شاعر کتیبه‌ها و از چهره‌های درخشان هنر خطاطی افغانستان، و سالگرد تأسیس کانون هنر های زیبا، اندیشه و دانش چند قطعه از آثار ماندگار آن استاد فرهیخته را به نیت شادی روح بلندش به پیشگاه هنردوستان تقدیم می‌دارم. باشد که این سطرها، یاد و نام او را در دل‌ها زنده‌تر سازد و روشنی قلمش، همچنان در جان هنر این سرزمین جاری بماند.

.

زندگی نامه استاد :

استاد محمد علی عطار هروی فرزند حاجی محمد اسماعیل در سال ۱۳۲۸ قمری مطابق ۱۲۸۸ شمسی در محله خواجه عبدالله مصری ولایت هرات باستان چشم به‌جهان گشود. عطارهروی آموزش‌های ابتدایی را در مکتب‌های سنتی هرات فرا گرفت و سپس نزد پدرش در عطاری به آموزش خوشنویسی پرداخت.

از کیفیت و هنرمندی «کم‌نظیر» عطار که بگذریم، آنچه که در زندگی او بسیار برجسته بود «تنوع» هنری بود. او هر یک از انواع خطوط فارسی و عربی مثل نسخ، ثلت، نستعلیق، تعلیق و کوفی را به شیوه‌های متعدد می‌نوشت. محمدعلی عطار با کاوش در آثار باستانی، اسناد تاریخی، و گردآوری مسکوکات دوره‌های قرن اول و دوم اسلام، بخصوص رسم‌الخط دوره خلفای راشدین، به نمونه اصلی خط کوفی دست پیدا کرد. او سپس با تحقیق در دوره‌های بنی عباس، بنی امیه، غزنویان و دوره تیموری، به انواع و اقسام تفاوت‌هایی که در خط کوفی وجود داشت، آشنا شد. عطار هروی، توانایی کتابت بیش از چهل نوع خط را داشت. بعد پژوهشی کارهای عطار هروی به اندازه کیفیت هنری آثار او برجسته است.

با ورود نیروهای شوروی به افغانستان و آغاز جنگ در این کشور، عطار هروی راهی ایران شد و تمام کتیبه‌هایی که او سال‌ها در بدست آوردن آن زحمت کشیده بود، همه از بین رفت. محمدعلی عطار سخاوتمندانه کارهای ارزشمندش را اهدا می‌کرد. بسیای از آثارش در جنگ از بین رفت و هدایایی که به دیگران داد، گاهی از کاغذپاره‌ها و انباری‌های نمدار سر درآورد.

عطار هروی در طول عمر هنری خود، شاگردان زیادی پرورش داد و سر انجام در تاریخ ۲۷ حوت سال ۱۳۷۱ خورشیدی، استاد محمدعلی عطار هروی، در سن ۸۲ سالگی در شهر مشهد در گذشت.

پیکر استاد را در داخل حرم امام رضا، جایی که سال‌ها در آن به کار خوشنویسی و کتیبه‌نگاری مشغول بود، به خاک سپردند.

آثار چاپ شده‌‌ :

۱ – گنجینه خطوط در افغانستان.

این اثر ارزشمند تاریخی و هنری به‌همت استاد مرحوم میر غلام رضا مایل هروی در سال ۱۳۴۶ خورشیدی و در مطبعه دولتی کابل انتشار یافت.

دیباچه این قطعات خوشنویسی به‌قلم ابراهیم خوا خوژی ویادداشتی بخامه وزیر اطلاعات و کلتور وقت می‌باشد.

۲- قرآن محلٰی:

این اثر زیبا که شامل سوره‌های کوتاه قرآنی یا سی‌پاره، است که در سال ۱۳۶۶ خورشیدی توسط انتشارات سروش و شامل بیست نوع خط با چاپ نفیس و لاجوردین منتشر شد.

۳- هنر آیه‌نگاری قرآن کریم – به کوشش محمد مهدی هراتی.

این اثر گرانبها با تصاویر و خطوط از ابنیه تاریخی کشور همراه بوده و ناشر آن موسسه مطالعات فرهنگی و گردشگری است.

۴ – مرقع خطوط قرآنی { اساور}

درین مجموعه مرقع خطوط اسلامی شامل ثلث، محقق، ریحان، دیوانی،مستدیر، معقلی، نسخ، رقاع، تعلیق، مسلسل، شکسته نستعلیق،

ثلث کتیبه‌ای و نستعلیق شرقی در کنار بیش از ده نوع خط کوفی از قرن دوم هجری تا عصر حاضر و در بیست و چهار صفحه رنگی در صدمین سالروز تولد استاد عطار هروی – تابستان ۱۴۲۸ قمری ۱۳۸۶ش به اهتمام رفیع اصیل یوسفی و با مقدمه استاد سعادت ملوک تابش توسط انتشارات ملک اعظم در حال که ۱۵ سال از وفات استاد گذشته بود توسط استاد محمد علی کشاورز نگارگری وبا مساعدت کانون هنرهای زیبا – اندیشه و دانش به بازار کتاب عرضه گشت.

این اثر ارزشمند و گرانبها که در سال ۱۳۵۹ در هرات نگاشته شده بود، در سال ۱۳۸۸ توسط ریاست اطلاعات و کلتور بعنوان کتاب سال برگزیده شد.

و انجمن خوشنویسان هرات در رونمایی از کتاب و ایجاد یک نمایشگاه بزرگ خطی در قلعه ارگ تاریخی بانو شمیره از آن تجلیل نمود.

۵- نمونه های خطوط به مناسبت اولین سالگرد نظام جمهوریت داود خان تحریر شده بود.

با مهر

کریم زاده

چهار شنبه، ۵ حمل ۱۴۰۵ خورشیدی

۲۵ مارچ ۲۰۲۶ ترسایی

زندگی نامه‌ی استاد عطار بر گرفته از صفحه‌ی انجمن ادبی و فرهنگی نامور.

اینهم چند نمونه از کار های استاد عبدالحکیم کریم زاده

.

12 سپتامبر
۳دیدگاه

کوی دوست

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

کوی دوست 
دل به جانان دادم و جان  را فدای عشق او 
می‌تپد در سینه‌ام هر دم  صدای عشق او
 چون نسیم صبحگاهی  می‌وزد از کوی دوست 

می‌برد از دیده‌ام  خواب و صفای عشق او 

در  دل  شب  با  خیال   او  نشینم  بی‌قرار 

می‌کشم از دیده اشک از ابتدای عشق او 

هر که از مهرش گریزد ، بی‌ خبر از  راز دل 

من  شدم   دیوانه‌ وار  آشنای  عشق   او 

چشم مستش می‌برد هوش از سر عاقل‌دلان 

می‌نشیند  در  دل  من  ردّ پای  عشق او 

با نگاهش عالمی را می‌کند بی‌تاب و مست 

می‌چکد از هر نگاهش خون‌بهای عشق او 

گرچه جانم سوخت از هجران و درد بی‌کسی 

باز هم  دل می‌ تپد  در ماجرای عشق او 

هر شب از شوق وصالش می‌نویسم شعر نو 

می‌زنم  بر تار دل  نغمه‌ سرای عشق او 

در  گلستان  جمالش بلبلان  خاموش‌ اند 

من شدم  تنها صدا در آشنای  عشق او 

با دعای عاشقان شاید که روزی بشنود 

ناله‌ی دل‌خسته‌ام را از دعای عشق او 

در دل این غزل آخر نامی از دلدار هست 

می‌نویسم با دلم: فائز، فدای عشق او 

خلیل الله فائز تیموری
۲۹/۵/۱۴۰۴- خورشیدی
تهران –ایران

12 سپتامبر
۱ دیدگاه

لالهُ افسرده

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه مؤرخ ۲۱ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۲ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

لالهُ افسرده

 بی تو در باغ و چمن فرحت و زیبایی نیست

 لاله    افسرده   و   یارای  دل  آرایی نیست

 غنچه    پژمرده    شود     زار     بنالد    بلبل

 در دلش عشقِ گل و فرصتِ شیدایی نیست

 باغبان   زمزمه    می کرد  سحر   زیرِ لبش

 فصلِ پاییز به چمن وقتِ  گل آرایی نیست

 چو   بدیدم   قدِ   موزونِ   تو ، با خود گفتم

سروِ   آزاده   بدین خوبی  و رعنایی نیست

 همه  شب تا به سحر  چهرهّ  تو  در نظرم

 ماه و پروین و گل زهره  تماشایی  نیست

 نسپارد  دلِ  من  گوش  به  اندرزِ   کسی

 طفلِ  گریانِ  مرا  میلی  به لالایی نیست

 تو  بمان  تا  که  خزان  رنگِ  بهاران  گیرد

 دلِ   بیتابِ   مرا   طاقتِ   تنهایی  نیست.

 مریم نوروززاده هروی

 دوم سپتامبر ۲۰۲۶

 از مجموعهُ “پاییز”

 هلند

11 سپتامبر
۳دیدگاه

زن، خورشیدِ هستی

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۲۰ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ سپتامبر۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

زن، خورشیدِ هستی

 اگر خورشید، نامش «زن» نمی‌بود

 جهان پُر نور  از  این  روزن  نمی‌بود

 زُحل   و     زُهره  ،  ناهید     و   ثُریّا

 به شب‌ها زیبِ هر مسکن نمی‌بود

 نه عشقی  مانده  بود  از مهرِ مادر

 اگر گل ، لاله    و    لادن    نمی‌بود

 کنارِ    بسترِ    مادر  ،   به   صد ناز

 قیامت  بود   اگر   خفتن   نمی‌بود

 نه   رنگی در   چمن پیدا، نه بویی

 اگر نرگس، اگر  سوسن  نمی‌بود

 نمی‌شد کشوری   هرگز  شکوفا

 اگر زن، شمعِ هر گلشن نمی‌بود

 مهتاب در آسمان بی‌رنگ و نور بود

 اگر نامش به اسمِ «زن» نمی‌بود

 ملکه گر  نبود ، عسل  کجا بود؟

 زنبور، مشتاقِ نسترن   نمی‌بود

 اگر   نبود   ملالی‌  های    میوند

 به گیتی نامی از «میهن»  نمی‌بود

 گوهرشادِ بیگم و  رابعه در بلخ

به عالم نام‌شان روشن نمی‌بود

 نمی‌ بود  گر زنِ  دانا  چو هاجر

 بشیرِ شاعر، شیرین‌سخن نمی‌بود

 بشیر شیرین‌سخن

 بی بی هاجر نام مادر من است

 ارواح مطهرش شاد باد