هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش چهاردهم)
( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-
این بحث ادامه دارد. . .
این بحث ادامه دارد. . .
غزل عرفانی از محترم شیخ مولوی خنجری
درجستجوی آفتاب
ذرهٔ در جـــســتــجــوی آفــتــابــم آفتاب
در میان صد بلا در پیچ و تابم پیچ و تاب
هــمــچــو نَــی در فــــرقـتِ آن نَی سِتان
می کنم من آه و ناله دل خرابم دل خراب
گر چه من خاکم ولی از هِمّتِ والا ببین
در فـلـکـهـا مــــــایهٔ صد انقلابم انقلاب
گرز دل آهی بیرون آرم بسوزم خشک و تر
آنقـدر آتش بـه دل دارم کـبـابـم مـن کـبـاب
خفته در خواب گرانم صد خطر اندر کمین
کاروان ها در گذر من مست خوابم مست خواب
نـعـرهٔ پُــر ســوزی بـلالـی مـــرا بـیـدار کـنـد
مست و لاّیَعقِل فِتاده بی شـرابـم بی شراب
نـاخـدائـی کـو که تا ساحل رساند کشتی ام
گـــر نـیـابـم دسـتـگـیـری غـرق آبم غرق آب
خـنـجـری ره گُــــــم نـمـودم در بیابان طلب
از پَیِ مـطـلـوبِ خود در اضطرابم اضطراب
دعا گوی تان
شیخ مولوی خنجری
کابل – چهار دهی
ایمان و تفکر
یک عمر عبادت کن یک لحظه رود بر باد
هر گونه مشقت کن بر پا نشود بنیاد
اندیشه گرت نبوَد ، هر چند به پا دینت
ویرانِ وجودت را هرگز نشوى آباد
خوشتر ز تفکر نى بر روح و روان کارى
بهتر ز تفکر نى در صحن جهان استاد
زین شیوه ى شیوایى بى شک به خودت آیى
آیینه چو صافى شد بهتر کند استشهاد
هر جا که بخواهى رو، هر گونه بخواهى شو
از عقل و تفکر جو اى جان به رهت امداد
اندیشه ندارد گر آن سجده مى ارزد
رکعت به هزاران و گر سال بود هفتاد
ایمان و تفکر را با هم بنما پیوند
زین وصلت فرخنده عالم بنما دلشاد
اندیشه و ایمانت گر دست یکى باشد
نام تو نمیران است هر چند تنت برباد
شیبا رحیمی
چشمانم
آن دو پرنده ی
پر صدا
و آن دو پیامبر
قصه ها
در شب های تیره
ازدامانش
ستاره میبارد
و در قلب های گرم
ستاره می کارد
و هنوز منتظر است
تا تو برگردی
و ستاره بارانت کند
هما طرزی
نیویورک
۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶
My eyes
, Those two clamorous birds
; Those two prophets of tales
, From their embrac
, Stars rain down in the dark of nigh
;And stars are planting in warm hearts
And still, they wait
,For your return
.To shower you with stars
Homa Tarzi
New York
September 29, 2026
ستارۀ شام !
شعـــر مـن شعـر عــاشـقـانــۀ من
راز هـــــای دل شــبـــانـــــۀ مــن
می رســـد تــا دیـار پــر غــوغــا
غــــزل و واژه و تــــرانـــۀ مـن
مــی درخــشـــد ســتــارۀ شــامم
در بســاط غـــزل بـه خــانــۀ من
بــه ســراغـم و گـر شــوی روزی
بــاز پــرس از صبــا نشــانـۀ من
خسته ام زین همه هیاهـیــوی دهر
از دورنگی و فــتـنه در زمانۀ من
تـــا کــجــا می بــرد فــلک ره من
بــاســـرود وحــدیــث عـاشقانۀ من
می برد کاروان“عزیزه“شام وسحر
اشــک جــــاری دانـــه دانـــۀ مــن
عزیزه عنایت
۲۰۲۶/۹/۱۲
نقش پای سرگردان…..
زمین از تشنگی و بوسه ی باران بگو با ما
ز رقص ریشه ها با چشمه ی پنهان بگو با ما
دگر خمخانه ها، میخانه ها، بیگانه با مستی ست
ز تاکستان و می خواران و بدمستان بگو با ما
اگر آزادی بی قلب ، بیگانه ز عشق آمد
ز شلاق و ز قفل و کنده و زندان بگو با ما
فقط گهواره ها خورشید ها را در بغل دارند
ز شور کودکان مست فردا خوان بگو با ما
بر این آفاق، بی دردی چو ابری سایه افکنده
ز درد زندگی بخشای بی درمان بگو با ما
از این آرامش پوسیدن پنهان دلم تنگ است
ز دریا و نهنگ و موج و از طوفان بگو با ما
تمام راه ها یک سر به اول باز می گردند
ز راه رفته تا اعماق بی پایان بگو با ما
بزن نبض زمین، برخیز از کومای خاموشی
ز شرق بی غروب و ظلمت ویران بگو با ما
به جنگ گله های گم شده در شب* بده پایان
از آن خورشید ها در قامت انسان بگو با ما
ز فردای که هر سو زندگی در رقص و جولان است
ز مرگ نظم دار و دفن قبرستان بگو با ما
بگو از ما به ما، دیریست بیگانه ز «ما» هستیم
ز« ما» گشتن ز «ما» بودن، ز «ما» سازان بگو با ما
چه سود از چلچراغ کهکشان خفته در ظلمت
ز گوگردی که می گردد، دمی خندان بگو با ما
به این پرسش که نازل گشته بر آفاق بی خورشید
جوابش را به نقش پای سرگردان بگو با ما
فاروق فارانی
آگست ۲۰۲۶
* منظور از «گله های گم شده در شب»، همان قومگرایانی است که در گام اول دشمن همان قومی اند که گویا « نمایندگی » آن را ادعا دارند.
با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی ،
اینک سرگرمی فکری این هفته را خدمت شما
خوبان پیشکش می نماییم.
*************************
با حل معما ها و بازی های آرامش بخش روزانه
می توان مغز را تقویت کرد.
بازی با اعداد ۱ – ۶
اعداد از ۱ الی ۶ را در دایره ها طوری جابجا نمائید که
جمع نمرات از هر طرف ضلع مثلث ۹ شود.
———————-
جواب در هفته آینده …
با سپاس از همکار گرامی ما جناب انجنیر صاحب غیاثی عزیز
اینک حل معمای هفته قبل را خدمت شما پیشکش
می نماییم.
حل معمای کلمات تصویری شماره (۶)
تمنا
اگر به شوخی بجلوه ای کشد در اتش خیال مارا
سپند اسا به شیون افتم قبول کردم چنین جفا را
اگر بسوزم سپند اسا به مجمر او ز پای تا سر
جفا نگویم که کفر باشد مگر خیالش کند مدارا
به دشت خلقت برهنه پایم زخار نعلین و پارسایم
هوس گران کرده بار دوشم دراین مسیری که نیست پیدا
به بزم شوقش چو شمع سوزان گرفتم اتش بسر که یابم
ز برق یک جلوه ی جمالش ز خویش رفتم زهی تمنا
کی ام من ان ذره ی که نبود مرا مقامی به بزم خلقت
مگر که تابد شعاع لطفش به جرقه ی باکمی مدارا
شکسته ام من غرور نفسم ازین هوا های محو فرجام
که تا به شاخ امید فضلش چو بلبلی سازم اشیان را
به هر دری سر ، زدم که یابم مکان اظهار التجایم
به دیر و معبد نیافتم ره که جایگاهم نباشد اینجا
ولی امیدم به لطف ذاتش به عفو بخشش ز بدو خلقت
نیافت سستی دراین تکاپو که نیست اینجا مجال حاشا
ز قیر عصیان سیاه رویم ره نجاتم چگونه جویم
زخجلت خود به دوش دارم ازاین مذلت ردای سودا
ز اسمان هوا گذشتم به خاکدانی مکان گزیدم
که ره بیابم زفیض جودش به خلوتی با چنین تمنا
زدوده ام من به اشک، زنگار ز قلب آیینه ی خیالم
که بینمش با بصیرتی کاو،(که او) روا بدارد بچشم عمیا
زبون هنگامه های رنگم دراین جهانِ پر از هیاهو
امیدوارم که ره بیابم به خلوتی همدلانه تنها
شکسته زنجیر خود پرستی رها ز قید هوای نفسم
من ان غباری که هست گشتم ز کاروان ومسیر رویا
به بحر اندیشه غرق دریا دراین تلاطمگه ی حوادث
که اهل ساحل نظاره گر،بی، تفاوت اسا کند تماشا
مختار دریا
شامگاه ۷اکتوبر ۲۰۲۶
بحیره ی اونتاریو
نغمهای در خزان، به شوق وصال
صبحِ پاییزی، دلم شد غرقِ شوقِ یک بهار
باغِ خاموشِ دلم شد منتظرِ یک بهار
برگِ زردِ باغ میرقصید در آغوشِ باد
هر درختی میسرود از عشق و شورِ یک بهار
کودکان با خندههای خویش میکردند بازی
خانه میشد غرقِ شادی، در حضورِ یک بهار
مادر از لبخندِ طفلان ، شادمان و دلنواز
پدرش لبریزِ مهر و چشمِ او سویِ بهار
در نگاهِ کودکانه ، شورِ فردا موج داشت
زندگی میکرد در دل ، آرزویِ یک بهار
لیک ناگه یادِ آن فرزندِ دور از خانه شد
دیدهها را برد سویِ کویِ دورِ یک بهار
او ز یار و خانه و از سرزمینِ خویش دور
لیک دل با ماست، در اندیشهٔ نورِ یک بهار
گرچه جسمش دور مانده از دیارِ مادری
نام او باشد همیشه در دلِ ما یادگار
دوریِ او گرچه بر دل سایهای از غم فکند
در دلِ ما زنده مانده شعلهٔ امیدِ یار
هر نسیمی کز میانِ برگها آهسته رفت
میبرد پیغامِ ما را سویِ آن فرزندِ دور
ای مسافر ، ای عزیزِ خانه و آرامِ جان
خانه چشمانتظار توست، بیا ای شهریار
بازگرد و خانه را از نورِ دیدارت پر کن
تا شکوفا گردد این ویرانه همچون نوبهار
خزان گر برگها را بر زمین افکنده است
در دلِ ما سبز مانده آرزویِ روزگار
ما به فردای وصالت دل نهاده، منتظریم
تا رسد از راه، آن صبحِ پُر از نور و بهار
ای خدای مهربان، بر حالِ ما رحمی نما
راهِ او را بازگردان سویِ آغوشِ دیار
تا دوباره گردِ هم آییم در یک خانه شاد
تا شود خاموش، این اندوهِ دوری و انتظار
قصهٔ ما قصهٔ عشق است و صبر و دلسپاری
قصهٔ یک خانواده ، در غمِ هجرانِ یار
گر خزان آید، به دل امیدِ فردا زنده است
بعد هر شامِ سیاهی میرسد صبحِ بهار
تا بماند یادگاری از محبت ، از وفا
نغمهای در فصلِ خزان، در آرزویِ یک بهار
هرچه باشد فاصله، آخر رسد روزِ وصال
ختم گردد قصهٔ هجران، به لطفِ کردگار
از دلِ «فائز» برآمد این سرودِ عاشقانه
با تمنای وصال و با امیدِ کردگار
خلیل الله فائز تیموری.
خزان ۱۴۰۴ هجری شمسی
تهران –ایران.
شاعر : زنده یاد استاد صابر هروی – فرستنده : محترمه ادیبه صابر صادقیار
دُر فشانی های جهادی
*******************
ما دیده ایم که کابل زیبا خراب شد
زین درد جانگداز ، دل ما کباب شد
ریش و پُکل بجای دریشی رواج یافت
فورم فرنگ رفت و نقشی بر آب شد
در جاده ها و کوچه ها، همه جایئکه بنگری
زنها و دختران همگی با حجاب شد
چون پای زن برهنه بود بهتر از جوراب
زآنرو به بانوان همه منع جوراب شد
ویرانه اش بخاطر ( توریزم ) کرده ایم
ز آبادی دوبارهٔ آن اجتناب شد
چون هیچکس نماند به شهر و به روستا
بی مکتب و مدارس و درس و کتاب شد
از تیلفون دگر نبود لین و پایهٔ ای
از بهر رختشویی همه اش طناب شد
نرخ و نوا اگر که دو چند گشت و شد سه چند
( بی پشتوانه ) در عوض اش نوت چاپ شد
دروازه ها و میز ادارات دولتی
در پوسته خانه ها همه اش تختخواب شد
در جاده های شهر دکاکین در گرفت
( کانتینر ) زیاده تری انتخاب شد
چون لین های برق فروش زیاد داشت
زآنرو بدون کیبل و برق و آب شد
در آسیاب و شینه و چارآسیاب ما
آدم بجای گندم و جو آسیاب شد .
صابر هروی
مجموعه ( افغانستان یا طشت خون )
پیام هستی
ز قلب هستی پیامی بـه گوش دل گفتند
چه خوش نغمۀ آن راز، در مُهِل گفتند
زجنگ وصلح جهانهای بیکران هردم
سـکـوت نــور کهـن از نگاه شِـل گفتند
مسـافـری که زمانش بی مکان گـم شـد
به گـوش پرپر دل نقـل آب و گِل گفتند
یک از هـراز هـزاران سـرّ وحـدت را
گهی نهـان، گهی رُک، یا خجـل گفتند
هماره در دل کیهان شور بیگ بنگست
اگـرچه لحـظه ای ازبرّش و گسل گفتند
نهایتی، که گـرفـتـــــار بی نهـایت بـود
به نکتۀ که شد ازخویش، منفصـل گفتند
بـه بـزم نـور بـه گـوش دل طربناک ام
کـهـــن حکایـتــی از دلـبــر چگل کفتند
حیات مرغی که درهرجهان کند پرواز
ز پر زدن، ز سفر، ازفضای ول گفتند
چه نقـش هـا ز دل زنـدگی عیان کردند
چه بیکرانه ز هر شکل و هرمدل گفتند
فضا فکـنده بـه گـردن طـوق مـرواریـد
ز خوشـهها و ز گوشـوارِگان هل گفتند
عروس خـوشکل کیهان، کهکشان باشد
ســیـاهـچـالـه چــو دامـاد منفـعــل گفتند
ســیاه بســتر نقش و نگار هستی گشت
بــرای نــور اگـرچــه ورا مُخــِل گفتند
درون هستی کل نظم و وحـدت جاری
ز بـودن و ز شـدن، بـس مسـتقل گفتند
تـنـــوعی که نــدارد مــرز و پـایــانـی
بـرای فهـم خـود و ثبت در سجل گفتند
هرآنچـه گـوهـر هستی بـر زمین آورد
چراغ کوچکی بر تار وچنگ پِل گفتند
ز مرز بُعـد گـذشتن غرق اسـرار است
کمـی از آن هـمـه اســرار منتقـل گفتند
فضا فزون وسیاهچاله بیش وکیهان نیز
ز جمع و فرد جهان هـای متصل گفتند
روان ز دانش وعقل وهنر کنید روشن
دلیل و فلـسـفـه را در چـراغ، تِل گفتند
وجود هستی کل غرق دردل خویشست
که عـشق وحـدت آن را جهان دل گفتند
رسول پویان
۲۰/۹/۲۰۲۶
نور طلایی
گل برفت از باغ و فصلِ برگ ریزان آمده
آن نسیمِ سردِ مهر ، افتان و خیزان آمده
رنگِ سبز رختِ سفر بر بست از راغ و چمن
رنگِ سرخ و زرد و نارنجی به بوستان آمده
ارغوان و نسترن رفتند با چشمانِ تَر
برگِ خشک بر شاخه ها شادان و خندان آمده
هر طرف گر بنگری نورِ طلایی در چمن
فصلِ رستا خیزِ انوارِ درخشان آمده
فصلِ پاییز فصلِ غمها نیست بهارِ عاشقی ست
موقعِ شور و نشاط ، دیدارِ جانان آمده
عاشقان پاییز تان آکنده از مهر و وفا
کاین بهارِ دلستان با لطفِ یزدان آمده.
مریم نوروززاده هروی
پنجم اکتوبر ۲۰۲۶
از مجموعهُ”پاییز”
هلند.
چنین باید
گه شاد و گهی محزون، دیوانه چنین باید
گه رقصد و گه خندد ، مستانه چنین باید
در شمعِ جمالِ یار ، گه اُفتد و گه خیزد
سرمست به پرسوختنِ پروانه،چنین باید
مخموریِ چشمانش ، از پا فگند خلقی
از پا فگند خلقی ، میخانه چنین باید
در غربت و تنهایی، در حالِ پریشانی
سرگشته در این حالت، فرزانه چنین باد
گه جانبِ مسجد شود و گاه به منبر
چون زاهدِ مکّاره ، رندانه چنین باید
با عشوه کُشد عاشق، با نازکند زنده
با خصلت اینگونه ، جانانه چنین باید
محمد اسحاق ،، ثنا ،،
ونکوور – کانادا
۴ اکتوبر ۲۰۲۶
فروغ حق
معبودِ من جانانهام
در یادِ تو مستانهام
در سجدهگاهِ مهرِ تو
بیخود زِ خود بیگانهام
در شوقِ وصلِ رویِ تو
گمگشته و دیوانهام
جان در فروغت روشن است
در نور تو نورانهام
از جامِ لطفت ای منان
سرمستِ آن میخانهام
در هر نفس ذکرت کنم
بر شمع تو پروانهام
در بزمِ عشقِ لایَزال
بیخود ولی فرزانهام
بینورِ تو ویران شوم
بیذکرِ تو ویرانهام
از فیضِ لطفت ای خدا
آباد این ویرانهام
هما_باوری
جرمنی
۱۱/۱۱/۲۰۲۵
نظم دریدن…..
اینجا دگر ما نیستیم، از ما، دگر «ما» کرده اند
ما را ز «ما»ی ما تهی ، از خویش تنها کرده اند
از دوزخ دیروز خود ، خود را رهانیدیم لیک
بار دگر دیروز را ، امروز و فردا کرده اند
آن روح دریا گونه را یا کشته یا دزدیده اند
یک روح روباتی* ز نو در جسم ما جا کرده اند
ما را مقرر داشتند ، از چشم آن ها بنگریم
زشت است هر زیبا از آن، چون زشت زیبا کرده اند
یک روز رویا داشتیم ، رویای فردا داشتیم
فردا به مسخ آورده اند، تا نسخ رویا کرده اند
اندیشه ها کرده ورم، لبریز از ریم است و خون
ایمان به سم آلوده و از زهر معنا کرده اند
بر آهوان تهمت زده ، گرگان قاتل خوانده اند
نظم دریدن را ز نو ، قانون دنیا کرده اند
تحسین ما بیگانه است نفرین ما بیگانه تر
هر واژه را بسته دهان، عاری ز آوا کرده اند
ما ماهیان ساده را، در چشم ما در چشمه ها
دوزخ سراب خویش را از دور دریا کرده اند
مفتوح فتح شان شدیم اکنون درفش خویش را
با دست ما بر فرق ما بالا و بالا کرده اند
می ماند آیا این چنین، این لشکر سر بر زمین ؟
خو کرده با این سرنوشت، آن سان که انشا کرده اند؟
نسلی نخیزد از کمین، فصلی نروید از زمین؟
آن لشکر فردا چه شد، دل را که دریا کرده اند؟
در آشیان
عشق و نور،
از تخم خود
بیرون شده
سیمرغ های
کوچکی،
پر های خود
وا کرده اند
فاروق فارانی
سپتمبر ۲۰۲۶
* روبات، شبه انسان های مصنوع
ویران شود آن مُلک که دانش نپذیرد
تا دانش و فرهنگ نرسد بر سرِ جایش
مشکل همین است که داریم به وطن، وای
تا علم و خرد پرتوِ این خانه نگردد
هر روز فزونتر شود این دردِ کهن، وای
تا نسلِ جوان راهِ خرد پیشه نسازد
بیراهه رود قافله، در راهِ خُتن، وای
تا دستِ تعصب نرود از سر و عقلم
آزاد نگردد وطن از ظلمتِ من، وای
ویران شود آن مُلک که دانش نپذیرد
بیعلم، چه امیدی به فردای وطن، وای
با فهم و فراست شود هر خانه گلستان
با مهر، شود باغ پُر از عطرِ سمن، وای
تا باز نگردیم همه در راهِ صداقت
خورشید نتابد به سرِ باغ و چمن، وای
این خانه پُر از دغدغه و بیم و هراس است
بشیر، نتوان دوخت بر این مُرده کفن، وای
از ریختن خون خسته نگردیده بعضیها
ای وای وطن، وای وطن، وای وطن، وای
بشیر شیرینسخن
فریادِ هزاره
(( دردا و حسرتا )) که ربودند برملا
سرمایه های کشور بر درد ، مبتلا
بهر فروش طفلک مظلوم بینوا
شد عرضه روی جاده و بازار ای خدا
چرخ این چنین جفا و ستم را ندیده است
از کله ها منار شد و تن در ون چاه *
زان خیل رنجدیده و مظلوم وبی گناه
کشتار نیمه شب نگر این جرم ناروا
بالا حصار و فاجعه اش شاهد و گواه
خلق هزاره زهر شقاوت چشیده است
ان سر که داشت عشق وطن روی دار رفت
زاهل قلم بدست وطن ،بی شمار رفت
ازجان گذشتگان همه زاین کارزار رفت
هر بلبل نواکش از این شاخسار رفت
اما قد مقاومتش نا خمیده است
این قوم همچو سنگ صبوری به هر مقام
در ابتکار و کار و عمل صاحب مرام
پیکار گر به عرصه ی هستی یل تمام
خم قامتی نکرده به درگاه خاص و عام
در هر مصاف کاج صفت سرکشیده است
در هر کجا به علم و ذکاوت علم بدست
اندیشه اش نداشته رنگی ز هر شکست
با ناکسان خاک و وطن هیچگه نبست
پیمان ،برده گی و غلامی ز هم گسست
بس مار آستین تن وجانش گزیده است
در مندوی به بارکشی ا فتخار کرد
برپشت کِند* وشخصیتش با وقار کرد
بر خاک میهنش عرق جان نثار کرد
ان دردو خسته گی ز تن او فرار کرد
بر تن ردای فخر و رشادت کشیده است
فخر افرین عرصه ورزش به هرکجا
در علم طب ، سیاست و اندیشه جا بجا
بگرفته ان زمام تَدَبُر به کارها
بگرفته پیش رفته به طیران و ماسوا
همچون نسیم روح فزا یِ دمیده است
بشکسته طوق بردگی دشمنان خلق
چون شهسوار معرکه ی آرمان خلق
پر از ستاره گشته کنون اسمان خلق
دارو رسان شده ست به زخم نهان خلق
فریاد وحدت از دل طوفان رسیده است
دیگر مگو هزار ه و تاجک بلوچ و نور
پشتون وازبک و پشه یی نیست از تو دور
سنی و شیعه پیرو یک رهرو عبور
از من منی گذرکن و ما باش و پر غرور
فریاد همدلیِ تو دریا شنیده است
مختار دریا
۷ اکتوبر ۲۰۲۶
تورنتو – کانادا
سایت ۲۴ ساعت گنجینه ی بزرگی از نمونه
های معاصر شعر و ادبیات فارسی
دری را در خود نگه داشته است
******************************
در جهان کار های مشکل و آسانی زیادی وجود دارند. اما در این مختصر نه قصد شمردن همه این کارهای است و نه این کار مقدور است.
شاید در میان این همه کار ها از جمله آسان ترین شان به راه انداختن ویب سایت باشد. اما همانقدر که به راه انداختن ویب سایت آسان است، ادامه و تداوم آن به همان اندازه مشکل، وقت گیر و حوصله خواه می باشد. مخصوصاً وقتی صحبت از ویب سایتی موفقی باشد که برای هر بخش آن ساعت ها لازم است.
صحبت بر سر سایت ۲۴ ساعت است. سایتی که دریچه ای بسوی فرهنگ و هنر زبان فارسی دری در افغانستان میباشد. این ویب سایت موفق شده است تا به نوزدهمین سالگرد مبارک خود پا بگذارد. نوزده سال یک ویب سایت را پیش بردن، آن هم در دنیای که هیچ پاداشی مادی از پیشبرد آن متصور نیست، کاریست بسیار طاقت فرسا اما بسیار مهم و قابل قدر.
سایت ۲۴ ساعت گنجینه ی بزرگی از نمونه های معاصر شعر و ادبیات فارسی دری را در خود نگه داشته است. در این جا باید از استاد قیوم بشیر هروی و از جناب استاد مهدی بشیر ممنون باشیم که دنیای فرهنگ و هنر ما را با چنین تحفهای بزرگی غنا بخشیده اند.
نوزدهمین سالگرد ادامه ویب سایت ۲۴ ساعت را برای مسئولین گرامی ۲۴ ساعت، تمام همکاران این ویب سایت و در مجموع برای تمام جامعه فرهنگی افغانستان، تبریک عرض می کنم.
با عرض حرمت
فاروق فارانی
اکتوبر ۲۰۲۶
آشوب زمان !
ای هست و بـود جـان من
ای قــبــلــه و ایـمـــان من
دل از تو روشن می شود
خورشیــد خوش تابان من
گــر تو کــنی دستــم رهـا
جان می شود از تــن جدا
در دام آشــــوب زمـــــان
گــم می شـــوم ای آشــنــا
مـــن رهـــروی وادی تــو
بــا درد و رنجـــم روبـــرو
فـــرمــان بــده تــا بـنگـرم
دیـــدارت ای یــار نـیـکــو
درعـــالــــم تــنــهـــایـی ام
بــا جــلــوه هــا بنمــایی ام
شـــوری بــدل افــتــد مــرا
بــا ایـــن ســر ســودایی ام
عــشـقــت “عزیزه”پــرورد
جــان را بــه فـــرمان آورد
چــون بــاز گردد ســوی تو
عاشق که فــرمــان می برد
عزیزه عنایت
۱۹ سپتامبر ۲۰۲۶
لذتِ پرواز
گاه با تیپا به ما، گاهى به خنجر مى زند
روزگار ما به ما آرى، چنین سر مى زند
شادمانى ها اگر خواهد کبوتر تا شود
لذت پرواز را نا د یده پر پر مى زند
چون نمى خواهد که تنهایى عذاب مان دهد
غم رفیق ما شده، هى حلقه بر در مى زند
کاش تنها زخم ما از خنجر بیگانه بود
زخم ها را یشتر از او براد ر مى زند
مرگ بوده یا برادر که کتاب بسته را
تا نخواند بیشتر، بر فرق خواهر مى زند
قرص نانى نیست، بابا تا به آبش تر کند
ضجه ى دست تهى را پیش مادر مى زند
واعظ اما در هجوم این همه آشفته گى
حرف استنجا به ما بالای منبر مى زند!
سید ضیاءالحق سخا
۲۴ ساعت توانسته آزاده گی ، بی تعصبی ،
کتمان نکردن حقایق ، عدم جانب داری از
قوم ، زبان ویا گروه های سیاسی
مشخص را از خود تبارز دهد
===========================
بنام خداوند بخشایندهء مهربان
بنده با کمال نهایت مسرت و خورسندی نوزدهمین سالگرد سایت محبوب ۲۴ ساعت را به جناب استاد دانشمند مهدی بشیر بنیان گذار این سایت و برادر مهربان استاد قیوم بشیر سرپرست فعلی این سایت و سایر دست اندرکاران، قلم بدستان ، شاعران و خوانندگان این سایت نازنین تبریک و تهنیت گفته ، مؤفقیت های جهانی را برای شان از بارگاه خداوند توانا آرزو میکنم.
یکی از بر جستگی های این سایت اینست که در شرایط و اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعه افغانی در این جهان پهناور چه در داخل کشور و چه در خارج توانسته آزاده گی ، بی تعصبی ، کتمان نکردن حقایق ، عدم جانب داری از قوم ، زبان ویا گروه های سیاسی مشخص را از خود تبارز دهد و با زحمات طاقت فرسای شبانه روزی خود با حوصله و استقامت مضامین گوناگون را به نشر برساند .
به گفته شاعر :
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگر شود
بااحترام
پوهنیار داکتر علیشاه جوانشیر
سیدنی – آسترالیا
۴ اکتوبر ۲۰۲۶
آه، ای عشق!
ای زخم روشن بودن !
ای پرتو ی بیپایان دیگری !
در ظلمت تنهایی من!
مرا بشنو ،
اما نه از دهانم،
نه از این واژههای خسته ،
که تاب حمل تو را ندارند
مرا
از خودت بشنو ،
از همان ژرفای خاموشی ،
که من
دیگر «من» نیستم
و تو
آغاز میشوی
آنجا که مرز من و تو
در روشنای عشق فرو میریزد ،
مرا بجوی
نه در صورت خاکیام،
که در جمالی
که از نگاه تو معنا میگیرد
و در کمالی
که آفرینش تو
در من به تماشا نشسته است
مرا در خویش بجوی،
که شاید راز عشق همین باشد
تمام عمر
تو را در جهان جستن،
و سرانجام
در آئینهی جان دریافتن
که تو
از آغاز
در من بودهای
و تا ابد و یک روز
خواهی بود .
میترا وصال
لندن – انگلستان
۲۶ سپتامبر ۲۰۲۶