نغمهای در خزان، به شوق وصال
( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر: چهارشنبه مؤرخ ۱۵ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۷ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-
نغمهای در خزان، به شوق وصال
صبحِ پاییزی، دلم شد غرقِ شوقِ یک بهار
باغِ خاموشِ دلم شد منتظرِ یک بهار
برگِ زردِ باغ میرقصید در آغوشِ باد
هر درختی میسرود از عشق و شورِ یک بهار
کودکان با خندههای خویش میکردند بازی
خانه میشد غرقِ شادی، در حضورِ یک بهار
مادر از لبخندِ طفلان ، شادمان و دلنواز
پدرش لبریزِ مهر و چشمِ او سویِ بهار
در نگاهِ کودکانه ، شورِ فردا موج داشت
زندگی میکرد در دل ، آرزویِ یک بهار
لیک ناگه یادِ آن فرزندِ دور از خانه شد
دیدهها را برد سویِ کویِ دورِ یک بهار
او ز یار و خانه و از سرزمینِ خویش دور
لیک دل با ماست، در اندیشهٔ نورِ یک بهار
گرچه جسمش دور مانده از دیارِ مادری
نام او باشد همیشه در دلِ ما یادگار
دوریِ او گرچه بر دل سایهای از غم فکند
در دلِ ما زنده مانده شعلهٔ امیدِ یار
هر نسیمی کز میانِ برگها آهسته رفت
میبرد پیغامِ ما را سویِ آن فرزندِ دور
ای مسافر ، ای عزیزِ خانه و آرامِ جان
خانه چشمانتظار توست، بیا ای شهریار
بازگرد و خانه را از نورِ دیدارت پر کن
تا شکوفا گردد این ویرانه همچون نوبهار
خزان گر برگها را بر زمین افکنده است
در دلِ ما سبز مانده آرزویِ روزگار
ما به فردای وصالت دل نهاده، منتظریم
تا رسد از راه، آن صبحِ پُر از نور و بهار
ای خدای مهربان، بر حالِ ما رحمی نما
راهِ او را بازگردان سویِ آغوشِ دیار
تا دوباره گردِ هم آییم در یک خانه شاد
تا شود خاموش، این اندوهِ دوری و انتظار
قصهٔ ما قصهٔ عشق است و صبر و دلسپاری
قصهٔ یک خانواده ، در غمِ هجرانِ یار
گر خزان آید، به دل امیدِ فردا زنده است
بعد هر شامِ سیاهی میرسد صبحِ بهار
تا بماند یادگاری از محبت ، از وفا
نغمهای در فصلِ خزان، در آرزویِ یک بهار
هرچه باشد فاصله، آخر رسد روزِ وصال
ختم گردد قصهٔ هجران، به لطفِ کردگار
از دلِ «فائز» برآمد این سرودِ عاشقانه
با تمنای وصال و با امیدِ کردگار
خلیل الله فائز تیموری.
خزان ۱۴۰۴ هجری شمسی
تهران –ایران.

جناب آقای فائز تیموری عزیز قلم زیبای تان را همیشه پررنگ میخواهم ، مؤفق باشید.
باعرض حرمت
قیوم بشیر هروی