۲۴ ساعت

آرشیو آوریل, 2025

06 آوریل
۱ دیدگاه

رازِ پنهانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

رازِ پنهانی

به آن قدِّ  شکیبایت، چه  باید گفت  جز جادو

 بدان زلفِ سمن سایت، چه  باید  گفت جز جادو

به  دستان  بلورينت، به هر ناز و به تمكينت

 به رخسار  فريبايت، چه باید گفت جز جادو

 بنازم   طرز  رفتارت  ،  فدای  لحنِ  گفتارت

 به ردِّ پای شیدایت، چه  باید گفت جز جادو

 به پشت خنده‌های دلنشین‌ات راز پنهانی‌است

به حلِّ این معمایت، چه باید گفت جز جادو

 به مژگانِ تیر اندازت، که ترسيم‌اش بدستم بود

 به رنگ لعل لب هايت ، چه باید گفت جز جادو

احمد ضیا حق شناس

06 آوریل
۳دیدگاه

شب های طوفانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شب های طوفانی

 

 وفا کن عهد خود با حق چو طوفانی که از دریا

نشیند    بر   کنار   ساحل  نازی  چو   هر شیدا

 اگر در  موج  و گردابی دعایت  میشود  مقبول

 ز رحمت میرسد  دستی که  بر  دارد  ترا از جا

 مپندار  هر دعای  را سزد  شب های طوفانی

 اجابت می رسد از حق چه در ساحل  چه در دریا

مپوشان  نور  ایمان  را   به وقت   عزت و ذلت

که آن فانوس ره باشد به  هر  دریای  بی پهنا

 بغیر از یاد حق  هرگز  مبندی  دل   درین دنیا

 نیابی مثل  او هرگز  نه در  دنیا  نه   در  عقبا

رها کن وسوسه از دل به جز او  یار  دیگر نیست

بشو چون  طیبه  روشن  ضیاء   درگهی  مولا

 

طیبه احسان حیدری

22 سپتامبر 2024

 

06 آوریل
۴دیدگاه

یا مُدَبِر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : یکشنبه 17 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 6 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

یا مُدَبِر

 

يا مقلب    قلب   خود   را   باختيم

يا محول  حال  خود   بد  ساختيم

يا   مدبر   غافل    از     تدبيرِ    تو

يا   مصور   جلوه ات    نشناختيم

هر دمى از تو سخن ها رانده ايم

در عمل  اما  عدويت   خوانده ايم

***

يا رحيم بر رحمتت طغيان شديم

يا كريم بر سفره ات مهمان شديم

يا لطيف ازلطف تو بس ديده كور

يا ولى بر عشق تو حرمان شديم

اشك  تمساحى  به ناحق ريختيم 

با  صفات  بد   چه   در   آميختيم

***

يا  عزيز   عزت   ز تو  در  يافتيم 

ليك  اندر كوى  خوارى   تاختيم

مهربانى  ها  ز تو  ديديم خاص

ليك  از   خاصانِ    تو   برتافتيم

ما چو ماهى غوطه درآب توييم 

ليك  فارغ  از  تب   و تاب توييم

***

بارى  و  ستّار  باشى   بار  اله

بر  سر ما  يار   باشى   بار اله

خار ها  مانديم  ما  در  هر قدم

مانع  از هر  خار  باشى بار اله

ما  كمال  از   درگه   تو  يافتيم

خويشتن ناچيز و ناقص ساختيم

***

ليك   مى داريم   اميدى   هنوز

تا نمايى اين سيه شب ها تو روز

بار الها  عاصى و سر گشته ايم

بس چراغى  بر  ره م ا بر فروز

جز تو ما را نيست غمخوار دگر

گر  نباشى  يار،   كو  يار  دگر؟

***

يا  مقلب  قلب  ما  گردان  بكن

يا  مدبر   كار  ما   سامان  بكن

يا  محول  حال   ما   را  بنگرى

حال ما را بِه دراين دوران بكن

غيرما بس رو سياهى نيست نيست

غير توما را پناهى نيست نيست

 

شیبا رحیمی

 

05 آوریل
۱ دیدگاه

حرص

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 حرص

۹۶ الف

 حرص بندد گنج  در  دیوار  ها

حرص اندازد  گره   در  کار  ها

 حرص دزدد سایه را از سایبان

 حرص دزدد حلقه را از دار ها

حرص سازد شعله هایی از غضب

 درز   اندازد    میان     یار   ها

حرص گرما می درد از  آفتاب

حرص بیماری ست در بیمار ها

حرص میسوزد طلوع را صبحدم

سرد آرد  زخم   در  افگار   ها

 حرص گل از گل ستان بیرون کشد

دوست دارد در کنارش خار ها

حرص  اندر  آستین  جا میکند

 میکشد سر از یخن چون مار ها

حرص گردن چون زند مزدور را

 سر بجنباند چنان   سردار ها

شکیبا شمیم رستمی

27 اپریل 2018

 

 

05 آوریل
۱ دیدگاه

نورِ امید – The Light of Hope

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

نورِ امید 
 ولی شاه عالمی
قصل اول – قسمت چهارم
هوا سرد و سنگین بود، اما ولی و فرید با گام‌هایی استوار، از خانه ی خود بیرون آمدند. هیچ‌کدام به عقب نگاه نکردند. آن‌ها می‌دانستند که در گذشته چیزی جز درد و فقر برایشان باقی نمانده است. تنها امیدشان، آینده‌ای بود که هنوز ساخته نشده بود.
پس از روزها سفر در سرک های پر گرد و خاک، بالاخره به مزار شریف رسیدند. شهری که در نگاه اول، پر از فرصت به نظر می‌رسید، اما برای دو پسر یتیم که چیزی جز لباس‌های کهنه و امیدی در دل نداشتند، آغاز یک مبارزه‌ی تازه بود.
ورود به مزار شریف:
در اولین روزهای حضورشان، مجبور بودند شب‌ها را در گوشه‌ای از یک مسجد سپری کنند. روزها ولی به دنبال مکتبِ می‌گشت که بتواند در آن درس بخواند، و فرید در جستجویِ کارِ برای تأمین مخارج‌شان بود. سرانجام، یک معلمِ مهربان در یکی از مکاتب، وقتی داستانِ آن‌ها را شنید، تصمیم گرفت به ولی کمک کند.
“می‌تانی شامل صنف شش شوی، اما باید سخت کار کنی.” معلم لبخندی زد. “و برای بود و باش تان، در خانه‌ مه  یک اتاق کوچک کرایی است.به شما بسیار ارزان حساب میکنم .”
ولی با خوشحالی سر تکان داد. “ما هررقم شوه، کرایشه  پیدا می‌کنیم، استاد!”
فرید همان روز به یک رستورانت رفت و درخواست کار کرد. صاحب رستورانت، مردی میان‌سال با نگاهی پر مهر، نگاهی به پسر پریشان و خسته انداخت. گفت”می‌تانی ظرف‌ بشویی؟”
فرید با اطمینان گفت: “هر کاری که باشه  صایب  .”
و این‌گونه، زندگی جدید آن‌ها در مزار شریف آغاز شد.
رشد و تلاش:
سال‌ها گذشت. ولی با تلاش زیاد، در مکتب درخشید و یکی از شاگردان ممتاز شد. شب‌ها کنار چراغ کم‌نور، درس می‌خواند و رؤیاهای بزرگی در سر داشت. معلمش، که حالا مثل یک پدر برای او بود، همیشه تشویقش می‌کرد.
فرید نیز در رستورانت پیشرفت کرد. دیگر فقط یک شاگرد ظرف‌شور نبود؛ حالا آشپزی یاد گرفته بود و حتی برخی شب‌ها مدیریت مشتریان را بر عهده داشت. او که زمانی یتیمی بی‌پناه بود، حالا مردی قوی و مستقل شده بود.
تصمیم‌های تازه:
یک شب، ولی و فرید در اتاق کوچک‌شان نشسته بودند. فرید که حالا جوانی تنومند و دارای عزم و اراده شده بود، به برادرش نگاه کرد. “ما دیگه او بچای بی‌پناه نیستیم، ولی جان! باید تصمیم بگیریم که باد از ای چه کنیم؟.”
ولی، که حالا کتاب‌های زیادی خوانده و دانایی‌اش افزایش یافته بود، لبخند زد. “مه می‌خوایُم درس بُخانم، معلم َشُوم، و به کودکانِ مثل خودم کمک کُنُم”
فرید سری تکان داد. “و من؟ شاید یک  روز رستورانت خودمه باز کنم. و مهم‌تر از کلِ چیز، هیچ‌وقت نمی‌ مانم  کسی مثل مه و تو ، گشنه و بی‌سرپناه بمانه.”
آن‌ها به هم نگاهی انداختند. مسیری طولانی را طی کرده بودند، اما هنوز راه‌های بیشتری در پیش داشتند. این فقط آغاز داستان‌شان بود…
ادامه دارد . . .

     The Light of Hope 

Written by: Wali shah Alimi
 Chapter 1, Part 4
The air was cold and heavy, but Wali and Farid walked forward with determined steps, leaving their village behind. Neither of them looked back. They knew that nothing
.but pain and poverty remained in their past. Their only hope was a future that had yet to be built
:Arrival in Mazar-e-Sharif
After days of traveling on dusty roads, they finally reached Mazar-e-Sharif. At first glance, the city seemed full of opportunities, but for two orphaned boys with nothing  but worn-out clothes and hope in their hearts, it was the beginning of a new struggle
 :A New Beginning
During the first few days, they had no place to stay and spent their nights in the corner of a mosque. During the day, Wali searched for a school where he could study, while Farid looked for work to support them
Finally, a kind teacher at a school, after hearing their story, decided to help Wali.
“You can join the sixth grade, but you must work hard,” the teacher said with a warm smile. “As for a place to stay, I have a small rental room at my house. If you can pay the rent, you can live there.”
Wali nodded eagerly. “We’ll find a way to pay the rent, sir!”
That same day, Farid went to a restaurant and asked for work. The owner, a middle-aged man with a sharp gaze, looked at the tired, skinny boy
“Can you wash dishes?”
Farid replied confidently, “I’ll do any work needed.”
And so, their new life in Mazar-e-Sharif began
 :Growth and Hard Work
Years passed. Wali worked hard and became one of the top students in school. He spent nights studying by the dim light, dreaming of a better future. His teacher, who had now become like a father to him, always encouraged him.
Farid, too, progressed in the restaurant. He was no longer just a dishwashing boy—he had learned to cook and even managed customers on some nights. The once helpless orphan had grown into a strong and independent young man
 :New Decisions
One night, Wali and Farid sat in their small rented room. Farid, now a strong and determined young man, looked at his brother.
“We are no longer those helpless children, Wali. We must decide what we want for our future.”
Wali, who had read many books and gained wisdom over the years, smiled. “I want to study, become a teacher, and help children like us.”
Farid nodded. “And me? Maybe one day I’ll open my own restaurant. But more importantly, I’ll never let anyone go hungry or homeless like we once were.”
 . . . They looked at each other. They had come a long way, but many more paths lay ahead. This was just the beginning of their story

 . . . To be continued

05 آوریل
۱ دیدگاه

ناشد نداره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

ناشد نداره

یکی   دیوانه   تر  از خود   ندیدم
به هر سو  رفته ام  لابد   ندیدم
میان این همه از خویش  راضی
چرا    دیوانگی    را   مد   ندیدم
چنان من دیگری دیدی درین شهر
که گردد این چنین بیخود؛ ندیدم
رسیده دورِ. سربازی ولی حیف
بدا بر   من   که  ار تشبـُد ندیدم
سروشی گفت برگوشم نشیدی:
براتان رهبری  جز  «کُد »ندیدم
کِه از بلقیس می آرد پیامی ؟؟
َکَه در ملک  شما   هدهد ندیدم
همه از شد بگو بر من که کاری
درین    جغرافیا    ناشد   ندیدم
نورالله وثوق
جمعه ۱۴۰۴/۰۱/۱۵ خورشیدی
05 آوریل
۱ دیدگاه

همنشین

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

همنشین

همنشینی  با  نیکو  رویان  خوش است

درسفرباشی‌خوش وخندان‌خوش است

دو‌ستــانی   نـازنیـن     و    سـر    سپـر

با تو باشد  از دل و  از جان خوش است

زیب  مجلس  شعـر   باشد    بی   دریغ

شعر خوانی با سخن دانان‌خوش است

چای  سبز  و نقل   شیرین   زیب  خوان

خنده ها  باشد  میانِ  مان  خوش است

میوه   های   خشک   و   مغزی  میهنم

باب باشد بر لب و دندان   خوش  است

از   زمین  باشـد  سخن   ها  یا   سپهر

دور هم باشد جمیع یاران  خوش است

گرچه  «سیمین»  تو  خیالاتی   شدی

با خیالت باش  در  زندان  خوش  است

سیمین بارکزی 

2 دسامبر 2020

05 آوریل
۱ دیدگاه

گره

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

ارسالی : محترمه ادیبه صادقیار  غزلی از : زنده یاد استاد صابر هروی

گره

افتاده    در    میانه   ما    گفتگو   گره

الفت   گره  ،   وفا  گره   و   آبرو   گره

از جور مدعیست  گره در  گره شدیم

درکارعشق ما زده آن سفله خو گره

مشکل فتاده  کار محبت  که  میزنند

هرجا   به  پود   و  تارِ  رگ  آرزو  گره

آهنگ پای بوسی ات ار میکنم شبی

آه  و  فغان   و ناله   فتد  در گلو گره

سویم  تبسمی  ز  وفا  هم  نمیکنی

تا کی زنی به خنده ات ای صرفه جو گره

از هیچکس شکایت من نیست دوستان

«تقدیر زد به کار من از چار سو گره »

از شش جهت به سنگ ملامت مصادفم

افتاده  کار   صابر  تو  مو  به  مو گره

جوزای ۱۳۲۶هرات

پارک بهزاد

05 آوریل
۳دیدگاه

دختر افغانی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : شنبه 16 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 5 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دختر افغانی

ای ســرور مهــرویان ،ای  دختــر  افـغـانـی

صورت  زپری  بهـتـر ،  سـرتـاج  گلستـانـی

در دایره  حُسنت، کــردی  تـو گــرفـتــــارم

افگنـدی به زندانـم ،چون  یوسـف کنعانـی

اصل ونسبت عالـی،خلـق وادبت  احســن

در سیرت خود جـانـا، الگـو تو  به  دورانــی

یاقـوت لب لعـلت ،دل میـبــرد از  هــرکـس

تاب نگهت نتوان، نی شیخ و نه  روحــانـی

زلفان چـلیپــا یت ،و آن نرگــس شــهلایـت

بنـمــوده پـریشانـم،درهـجـرو پـریـشـــانـی

قربان وفایت من ،و ز صدق و  صفـایــت من

دائـم به دعـایــت مـن،ای لعـل بـدخـشـانی

ای ســروخـرامـانــم ،وی غـنـچـه خـنـدانـم

حُب توفـراگیـــراست،در مُلـک سـلـیـمـانـی

مه شدخجل  ازرویت ،مشک خـتـن ازبویـت

توحـوربهـشــت هسـتی،سیمیـن بر و نورانی

در حـفـظ وطـن جـانـا،مردانه تو  جنگـیــدی

رفـتـی به لـقـــاءالله،از راه مـســلـمــانـــــی

هم روس وهم  انگریزان ،از غیرت تو حیران

فردوس بریـــن جایــت،ازمســـند قـــــرآنی

با نصرت حق خواهــم،و ز هـمـــت والایــت

شیطــان بزرگ را نیـز، از کشـور خود رانی

امیــــد به خــدا دارد،تـا حیـدری مسـکـیــن

صهــبـــای بـقــا نوشـد، ازســاغـر یـزدانی

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

۲۰می ۲۰۰۵

سیدنی – آسترالیا

04 آوریل
۳دیدگاه

دشتان سبز آزادی

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

دشتان سبز آزادی

 

در سترگی دشتان سبز

طنین صدای دوست

آویزه ی گوش باد هاست

و سرودنت

چه زیبا

چه دلنواز

وچه با شکوه

قصه پرداز خاطره هاست

 

و نوای دل انگیز آزادی

مرا به تو وصل میکند

شتابان

و پر صدا

 

شاید روزی رسد

که من و تو

باهم همصدا شویم؟

 

هما طرزی

نیویورک

 12 فبروری 2025

 

Green Plains of Freedom

In the vastness of green plains

The echo of a friend’s voice

hangs on the ears of the winds

And your song

How beautiful

How heartwarming

And how magnificent

It is a storyteller of memories

And the delightful melody of freedom

Connects me to you

Hurry

And loud

Perhaps a day will come

When you and I

become one?

Homa Tarzi

New York,

 February 12, 2025

04 آوریل
۱ دیدگاه

  دریا بشو، دریا مجو . . .

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دیروز ابزار خود را داشت و فردا ابزار خود را خواهد داشت. دیروز افق های تکرار را تجربه می کرد و امروز و فردا افق هایش در بی نهایت ها بیان می یابد. تاریخ بند نافی است که هستی بخش بود و اینک با تولد نو، جایش مدفون شدن است. هیچ کس به بطن مادر باز نمی گردد. امروز و فردا زندگی است.

 در جستجوی آن باشیم . . .

 

  دریا بشو، دریا مجو . . .

 از طبل‌  های    نم‌ زده،   بیداریِ      فردا   مجو

 شیپورها شد بی‌نفس، از آن   دگر  غوغا مجو

از سینه‌های بی‌تپش، عشقی   نمی‌تابد برون

 شاید در آن دل مرده است، از مردگان آوا مجو

 این شهرِ سرتسلیم را،  کن  با  جنون ات آشنا

هر کوچه پر لیلا بکن  ، مجنونِ   در  صحرا مجو

 اشک و دلت سرچشمه کن، جان را به اقیانوس بخش

 رودی بشو، دریاچه شو ، دریا بشو،  دریا مجو

 سرها و دل‌ها خفته اند، این خواب‌ها آشفته اند

 رویا به بیداری  ببخش ، در خواب‌ ها  رویا مجو

 می ‌زن به طبلِ آفتاب،  شیپورِ  طوفان  را نواز

 خود خواب را بیدار کن،  از دیگران  آن ‌ را مجو

شاید جوانه باز هم، روید به شاخِ خشکِ عشق

 امید خود بر آن  ببند ، جز آن شگفتن‌  ها مجو

 وقتی تو خود دریاستی، یک کهکشان آواستی

 از سینه و از سر بخوان، غوغا کن و نجوا مجو

 صبح دروغ‌، آفاق  را ، در  ر نگ‌ها  آلوده است

جز صبحِ صادق بهر عشق، نام دگر، معنا مجو

فاروق فارانی

 دسمبر ۲۰۲۴

04 آوریل
۳دیدگاه

بهار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

بهار

باز   نوروز   آید    و    پیک بهار
کوه و برزن پر ز  گل  از لاله‌زار

باز خواهد شد وطن  همچو بهشت
باز زيبا  می‌شود   لیل  و  نهار

آب رفته باز  می‌آید  به  جوی
خاطر افسرده   می‌گیرد  قرار

باز   تابد     اختر   صبح    امید
ناله‌ی پرسوز مرغان بی‌شمار

می رسد هنگامه‌ی شادی به گوش
از هرات  و  قندهار  و  از  مزار

جان فدای  کعبه‌ی  یاران کنم
سر به  پای  مادر  میهن   نثار

عالیه آواره است  دور از وطن
گریه  می‌آید  مر ا  بی  اختیار

عالیه میوند 

فرانکفورت

2025 / 3 / 20

04 آوریل
۱ دیدگاه

اقبلو- اقتلو

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 

سروده ای از :  زنده یاد استاد صابر هروی شاعر آزاده و توانای هرات باستان.

ارسالی : محترمه ادیبه صادقیار

اقبلو- اقتلو

 

چو  شیطان   ا ز گریبان  ملائک سر برو کردی

بنام  دین  بخون  پاک   افغان‌  ها  وضو  کردی

نفاق مذهب و  قوم و  زبان  را گسترش دادی

بزیر ماسک  دینداری  وطن  را زیر و رو کردی

برای  کسب  قدرت  دادی از  کف  اعتبارت را

به رغم دین و مردم خیلی سازش  با  عدو کردی

زموی و ریش  مردم  ریسمان  ( دار ) تابیدی

به این بنیادگرایی ها چه خوش آبی بجو کردی

نه اردو و تجارت ، نی پوهنتون و معارف ماند

باین  بی  آبرویی   ملک   را  ب ی  آبرو کردی

نشرمیدی زقتل و غارت و بد رسمی و بدعت

بجای اقبلو  ،  صادر تو  ،  امر   اقتلو   کردی

در تحصیل  را  بر  دختران   مملکت   بستی

به امرو نهی  شرع مصطفی خیلی غلو کردی

شکستی هرچه ، هرجا تلویزیون ورادیو دیدی

به فکر قاصرت  در امر دین کار  نیکو کردی

بنام   ( امر   بالمعروف )   و  (نهی المنکر )

به ( دار ) و ( دره ) ات هرجا رسیدی هایهو کردی

خزان  کردی  بهار  اقتصاد   کشور    ما   را

گلستان وطن را یک قلم  بیرنگ  و بو کردی

بموی ( زیر ناف ) مرد و زن آویختی خود را

فرایض را فدای سنت یک مشت مو کردی

خلاصه ننگ  تاریخ است  این اوضاع ننگین ات

به کار ملک در دست  تو تا  افتاد  ( . . . ) کردی

04 آوریل
۱ دیدگاه

شعله ی امید

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شعله ی امید

*دوران غم و  غصه بسر خواهد شد
این   سیزده    نحس   بدر    خواهد *

از قله‌ی  یخ،  رود،  گذر  خواهد  شد
خونِ تبر از  ریشه به  در  خواهد شد

پروازِ عقابی که به طوفان زده است
روزی برسد به  بال و  پر خواهد شد

چشمی که تهی مانده ز رؤیای سحر
در آینه‌ی  اشک ، نظر   خواهد  شد

جنگل که ز آتش همگی سوخته است
یک روز ز خاکِ  او شکر  خواهد شد

آن ابرِ سبک‌پای که در باد گم است
بر دامنِ دریا  که  جگر   خواهد  شد

خورشید که در پشتِ  زمستان گم شد
با شعله ی امید  سحر  خواهد شد

و آن دانه که درسکوتِ خاک افتاده است
روزی به شکوه شعله ور خواهد شد

#یحیی_ماندگار

پنجشنبه 3 اپریل 2025

04 آوریل
۱ دیدگاه

لبخند عید و شکوفایی بهار

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

لبخند عید و شکوفایی بهار

عطر حضورت را

 در هر لحظه و هر گام

 با من یکی می‌سازد

 با هر قدم به سوی تو

 تمام وجودم

 لبریز از حس بودنت می ‌شود

 حسرتی شیرین و پر معنا

 در عمق قلبم خانه کرده

 و گوش دل

 مشتاق شنیدن نام زیبای توست

 یاد تو

 در هر خاطره معطر و

 دل ‌فریب

با لطافتی شگفت‌انگیز

 تسخیر می‌کند سراسر دلم را

 چمن‌زار چشمانت

 افق‌های دوردست را

 در آغوش می‌گیرد

و من

 در این فصل دل‌انگیز و

 پرشور

 با شوقی بی‌پایان

 به سوی نگاهت اوج

می‌گیرم

 همچو پرنده‌ای

 در بی‌کرانه‌های آسمان عشق

 آزاد و رها می‌گشایم بال هایم را

 حضور تو

بهاری‌ست که قلبم را

 سرشار از شکوفه‌های

بی‌پایان عشق می‌سازد

 بیا محبوبم

 بیا و تبسمی از بهاران

 ارزانی‌ام دار عیدانه

 نیلوفر چشمانم آغوش گشوده

 می‌فشاند عطر عشق نگاهم

 

 هما باوری

جرمنی

20 مارج 2024

04 آوریل
۱ دیدگاه

همسفر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

همسفر

دیرگاهیست      آرزو     دارم

با تو ای  یار  همسفر   باشم

بگذرم از هر آنچه  داشته ام

از بد و خوب  بی خبر  باشم

دیرگاهیست آرزوی  من است

آسمانم شوی، ستاره شوم

بدرخشم چو مَه به شبهایت

مثلِ خورشید پرشراره شوم

دیرگاهیست  عهد  بر بستم

سر گذارم به روی شانهُ تو

طفلِ دل را چنان کنم راضی

تا   نگیرد   دگر    بهانهُ   تو

دیرگاهیست از خدا خواهم

همچو گل بشگفم به دنیایت

تو بخندی  و  به  مثلِ نسیم

پُر  شوم  از  خیال و رویایت.

مریم نوروززاده هروی

۲۵ فبروری ۲۰۲۵ میلادی

از مجموعهُ”پاییز”

هلند.

04 آوریل
۱ دیدگاه

پیاده

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

پیاده

 ز پا   فتادم   و   حالم   فتاده  می داند

کدام  سواره   ز  حال  پیاده  می داند؟

 ز بس  فتادم    و   رفتم  و  باز   افتادم

چه گویمت که هر سنگ جاده می داند!

هزار و  یک خطر پیش  پا سر راه است

 کسی که سر به کف خود نهاده می داند

به یاد شوق وصالش  فریب دل خوردم

 ز ساده لوحی من طفل ساده می داند

 چو گردش شب و روز است انتظارامان

هر آنکه جان به لب دوست داده می داند

امان قناویزی

04 آوریل
۳دیدگاه

 طلــــــــب فـَـــــَر ج

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : جمعه 15 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی – 4 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

استقبا ل از شعر حضرت حافظ ( رح )  با مطلع

( این چه شوریست که در دور قمر می بینم ) .

 

 طلــــــــب فـَـــــَر ج

ا یـن  چـه  غـوغـا ست  ز ابنـا ی بشــر، می بـینــم

ا ین جها ن را همــه  در  فــتـنـه و شـر، می بـینــم

ا ز  جـفـا   کا ری  شیـطـا ن   بزرگ  و  انـگــلیــــس

پنـــج قــا ره   همــه  در حــا ل خــطــر، می بـینــم

ا یـن  پلـیــدا ن  زمــا ن  و   هـمـــه  یـــا را نــش را

جـمـلـه  جـا نی  و  ز فــرعــون ، بـتـــرمی بـیـنـــم

ز رهء شیـطنــت  و  فـتــنــهء ا یــن  بی  د یـنــــا ن

کــرهء ا رض  هـمــه  را  نــا ر و  سـقــر می بیـنــم

ا ستـفــا ده ز  سـلا حـهــا ی   ا تـــومی،  ا مـــروز

بــا عــث محــوهــمـــه نســـل بشــر،می بـیــنــم

کــشتــن  و بستــن مخــلـــوق خــدا را ، بـیــجـــا

زکـثـیــفــا ن تــرورســت  چــو هـنـر،  می بیـنــم

ظـلـم بـیـحـد  بـه ســر مـردم  بـیــچــا ره چـــرا ؟

ز قــوی  پنـجـــه  و  ا ز  صــا حـب زر، می بـیـنــم

هـمـه مــردا ن شــده ا ند خـا نم و زنـهـا شـوهـر

پســـرا ن را هــمــه بـــا دا ر پـــد ر ، می بـیــنــم

دخــتـرا ن  را  نـبــود  عــرض  ا د ب   ، بــر مـا در

مـا د را ن فـا قـد ا لـفـت، بـه پــســـر مـیـبـیــنــم

سوء اخـلا ق رسیده ا ست به حـدی، کـه کـنـون

مــرد وزن را هـمــه عــریـا ن ، د م  د ر می بینـم

حـا فـظــا!  ســر بــدر آ ور   تــو، زآ را مگــــه ا ت

آ نچــه در خــوا ب ند یــدی، بـه  بصر می بـیـنــم

حـیدری روبه خـدا کـرده ، فـَــَرج کــن  تو طـلــب

همـه ا کـنـا ف جهــا ن، پــر ز شـرر، می بـیـنــم

پوهنوال داکتر اسدالله حیدری

٢۴ اکتوبر ٢٠٠٥

 سید نی – آسترالیا

03 آوریل
۱ دیدگاه

پس از ما … 

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 14 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -3 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 از : زنده یاد استاد صابر هروی

فرستنده: محترمه ادیبه صادقیار

 

پس از ما … 

پس از ما هم زمین  و آسمان پاینده خواهد بود 

اگر ما هم نباشیم چرخ دون گردنده خواهد بود 

پس  از   ما   هم   بهار  آید  چمن ها  را  بیآراید 

ز بوی گل  زمین  و  آسمان  آکنده   خواهد بود 

پس از ما هم شب و روز و مه و سال   و  قرون آید 

به موجودات عالم ماه و خور تابنده  خواهد بود 

حیات جاودان خواهی نیکو نامی    کمایی کن 

که هرکس نام نیک از خود گذارد  زنده خواهد بود 

کابل – افغانستان

ماه حوت ۱۳۶۶ 

03 آوریل
۳دیدگاه

 حیرت خیال

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : پنجشنبه 14 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -3 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

 حیرت خیال

به حیرت  در  خیالِ   او    چنانم   بیقرار   امشب
ز خود رفتم برون  یکدم شدم  دیوانه وار امشب

فرود آمد سرشکِ از دیده ام با خود چنین گفتم
چه توفانی که برده از دلم صبر و  قرار  امشب

تماشا می کنم گاهی که  راز  عشق  او  دانم
که دل از خانۀ دل می کند  بیرون  نگار امشب

از این دُردی کشِ میخانۀ مستان  چه  می پرسی؟
چنان از خود تهی گشتم ندارم برگ و  بار امشب

دلم در اضطراب افتد ز شوق اش چون  خراب افتد
دو چشمم در سراب افتد ز دودِ انتظار  امشب

به قربانی عشقِ او ز صدق  دل  چنان  گویم
به  بالینم  اگر آید   کنم  جان  را  نثار   امشب

طلسم صورت زیباش در مستی چنان  دل برد
که هر دم پرده می دارد ز رویش برکنار امشب

مرا از ساغرِ چشمش بده ساقی می و مستی
قدح پر کن که از من می برد رنجِ خمار  امشب

سیدجلال علی یار

 ملبورن –  آسترالیا 

 

 

02 آوریل
۱ دیدگاه

دستانِ شاعر

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : چهار شنبه 13 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -2 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

دستانِ شاعر

بیا

دستان شاعرت را

برشب موهايم بكش

به نيت نور عشق

كه دميده برجان

در لحظه وصال

و گره بزن سبزه دلت را

با دلم

درسبزترين سيزده

بكذار در هاى آرزو

يكايك باز شود

وعده ما بماند سرقرار

به وقت دربدرشدن

غم ها ,

تنهایی ها

میدانی ؟

سبزهٔ كه مملو ازگره عشق شود را

نبايد به آب داد

بايد دوباره كاشت.

میترا وصال

لندن

2 اپریل 2025

01 آوریل
۱ دیدگاه

نور امید – The Light of Hope

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه ۱۲ حمل  ( فروردین ) ۱۴۰۴  خورشیدی -۱ اپریل  ۲۰۲۵   میلادی –  ملبورن – استرالیا

نور امید

 

ولی شاه عالمی

 

قصل اول – قسمت سوم

 

ولی و فرید آن روز تا غروب کار کردند. دست‌های‌شان از سرما کرخت شده بود، اما هیچ‌چیز مهم‌تر از پیدا کردن مقداری پول برای دوای مادرشان نبود. وقتی بالاخره توانستند چند روپیه جمع کنند، با عجله به طرف  دواخانه کوچکی که در ٱخر بازار بود رفتند.

داخل دواخانه، پیرمردی ایستاده بود. 

ولی پیش رفت و با عجله گفت: “کاکا، ما پول داریم، لطفاً یک دوا بده که مادر ما را خوب کند.”

پیرمرد نگاهی به پولهای کوچک در دست ولی انداخت و بعد، با ناراحتی سرش را تکان داد. “پسرم، این مقدار کافی نیست. دواهای که مادرتان ضرورت دارد، قیمتتر از این است.”

ولی و فرید با درماندگی به هم نگاه کردند.  ولی با التماس گفت: “لطفاً، ما بقیه‌ی پولت را بعداً می‌آوریم، فقط کمی دوا بدهید.”

پیرمرد آهی کشید، مکثی کرد و بعد از چند لحظه، بسته‌ای کوچک از الماری برداشت. “این بهترین چیزی است که می‌توانم به شما بدهم. مراقب مادرتان باشید.”

ولی با چشمانی که از خوشحالی برق می‌زد، دوا را گرفت و همراه فرید با عجله به سمت خانه دویدند. اما وقتی به سرپناه‌شان رسیدند، چیزی در دل‌شان وهم میکرد.

درِ کوچک چوبی نیمه‌باز بود، و صدای گریه‌ی آرامی از داخل شنیده می‌شد. ولی با شتاب داخل رفت—زنی همسایه، کنار مادرشان نشسته بود و اشک می‌ریخت. مادرشان بی‌حرکت روی بستر افتاده بود، چهره‌اش رنگ‌پریده‌تر از همیشه بود.

ولی بسته‌ی دوا از دستش افتاد. فرید یک قدم  گذاشت، اما زانوهایش سست شد. “نی… مادر!”

زن همسایه با صدایی لرزان گفت: “او تا لحظاتی پیش بیدار بود… نام شما را صدا می‌کرد…”

ولی و فرید کنار مادرشان زانو زدند. 

ولی دستان سرد او را در دست گرفت،  فرید شانه‌هایش را تکان داد،  امید داشت مادرشان چشمانش را باز کند. اما دیگر خیلی دیر شده بود…

سکوتی سنگین، در آن سرپناه کوچک پیچید. بیرون، برف آرام‌آرام روی زمین می‌نشست، اما در دل دو برادر، طوفانی سهمگین در حال شکل‌گیری بود.

آن شب، ولی و فرید دیگر کودکانی نبودند که امیدشان به وعده‌های فردا باشد. آن‌ها می‌دانستند که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. و این یعنی، وقتش رسیده بود که تصمیم بگیرند—زندگی‌شان را به همین شکل ادامه بدهند، یا راهی جدید پیدا کنند… راهی که شاید آن‌ها را از این تاریکی بیرون بکشد.

فرید با چشمانی پر از خشم و اندوه، به زمین خیره شد. “ولی، ما دیگر اینجا نمی‌مانیم. ما باید برویم. باید راهی پیدا کنیم… هر طوری که شود.”

ولی اشک‌هایش را پاک کرد. او به چشمان برادرش نگاه کرد و سرش را تکان داد.

“برویم، فرید.”

و آن شب، دو برادر، در حالی که آخرین نگاه را به سرپناهی که روزی خانه‌شان بود انداختند و  پا به سفر گذاشتند.

 

ادامه دارد . . . 

     The Light of Hope 

Written by: Wali shah Alimi
 Chapter 1, Part 3

That day, Wali and Farid worked until sunset. Their hands were numb from the cold, but nothing was more important than earning enough money to buy medicine for their mother. When they finally managed to collect a few rupees, they hurried toward a small pharmacy at the end of the market.

Inside the pharmacy, an old man was standing behind the counter.

Wali stepped forward and quickly said, “Uncle, we have money. Please, give us medicine to make our mother better.”

The old man glanced at the small coins in Wali’s hands and then shook his head regretfully. “Son, this isn’t enough. The medicine your mother needs is more expensive than this.”

Wali and Farid exchanged helpless looks. Wali pleaded, “Please, we’ll bring you the rest of the money later. Just give us some medicine now.”

The old man sighed, hesitated for a moment, then took a small packet from the shelf. “This is the best I can give you. Take care of your mother.”

Wali’s eyes sparkled with joy as he took the medicine. He and Farid rushed home. But as they approached their shelter, a strange feeling of unease filled their hearts.

The small wooden door was slightly open, and the sound of quiet sobbing could be heard from inside. Wali hurried in—inside, a neighbor woman was sitting beside their mother, tears streaming down her face. Their mother lay motionless on the bed, her face paler than ever.

The medicine packet slipped from Wali’s hands. Farid took a step forward, but his legs weakened beneath him. “No… Mother!”

The neighbor’s trembling voice broke the silence. “She was awake just moments ago… she was calling your names…”

Wali and Farid dropped to their knees beside their mother. Wali took her cold hands in his hand, while Farid gently shook her shoulders, hoping she would open her eyes. But it was too late.

A heavy silence filled the small shelter. Outside, snow was gently covering the ground, but inside the hearts of the two brothers, a storm was brewing.

That night, Wali and Farid were no longer children who placed their hopes in the promises of tomorrow. They knew they had nothing left to lose. And that meant it was time to decide—would they continue living like this, or would they find a new path? A path that might lead them out of this darkness.

Farid, his eyes filled with grief and anger, stared at the ground. “Wali, we can’t stay here anymore. We have to go. We have to find a way… no matter what.”

Wali wiped his tears. He looked into his brother’s eyes and nodded.

“Let’s go, Farid.”

And that night, the two brothers took one last look at the place they had once called home and stepped into the unknown.

 . . . To be continued 

01 آوریل
۱ دیدگاه

شگوفه ها

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 12 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -1 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

شگوفه ها

 شگوفه  را   ببین و   قدرت  حق   را  تما شا کن

 هر آنچه خواهی از  خالق  تو  در نو روز تمنا کن

 زمین خشک را بنگر به سبزی چون  زمرد گشت

 گره از کار خلق بگشای بهشت بر خود گوارا کن

 به دشت و  کوهساران  رو گل  لاله نگر هر سو

به  دلها   لانه    ساز  آنگه   جمال  او   تقاضا کن

به هر شاخ درخت چون  بنگری تو معرفت بینی

 به نیکی پیش گیری از   یهود  و هم   نصارا کن

 بکاری   دانه     کندم   هزاران   دانه   بر چینی

کمی را   بر فقیران   ده و   آنها را   دل  آسا کن

چو عطری یاسمن بوی گلاب از موی پیغمر (ص)

 نویس یک دفتری از عشق کنارش را تو امضا کن

 حنیفه آمد این  نوروز  به   از  پارینه   در میلاد

 خدای مهربان  درهای  رحمت  را به  ما وا کن

حنیفه ترابی بهنام

20 مارچ 2023

ویرجینیا – امریکا

01 آوریل
۱ دیدگاه

باده فروش

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 12 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -1 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

باده فروش

 شبی ز میکده ی این صدا  بگوش آمد

 ز شیخ و زاهد و رندان باده   نوش آمد

 یکی قدح بکف و دگری  بدوشش خم

 چه خوش نوای بلند بنوش بنوش آمد

 میان هلهله ی می کشان باده فروش

 چو نسترن به خیالم سبو   بدوش آمد

 بگوش رسید چنین مژده از سوی ساقی

 امام مسجد و  ملای  زهد  فروش آمد

 به محفلی که همه شور و شر و غوغا بود

 بکام خشک  “امان”  با لبی خموش آمد

امان قناویزی

فرانکفورت – آلمان

01 آوریل
۲دیدگاه

حیرانی – Astonishment

( هفدهمین سال نشراتی )

تاریخ نشر : سه شنبه 12 حمل  ( فروردین ) 1404  خورشیدی -1 اپریل  2025   میلادی   ملبورن  استرالیا

حیرانی

 

و تو آن صدایی

که در قله های فکرم

چه آزاد جهیدی

چه باشکوه رقصیدی

و چه پر توان سرودی

 

و امروز

تو آن صدایی

که فرسنگ ها

از من دوری

و در واژه جدایی

در جولانی

 

هنوز دوست میدارمت

و هنوز

در شاخه های فکرم

حیرانی

حیرانی…

 

هما طرزی

نیویورک

 14 فبروری 2025

 

Astonishment

And you are that voice

That jumped freely in the peaks of my mind

How magnificently you danced

And how powerfully you sang

And today

You are that voice

That is miles away from me

And in the word separation

In the Golan

I still love you

And still

In the branches of my mind

You are wondering

Wondering

Wonder…

Homa Tarzi

New York

February 14, 2025