۲۴ ساعت

03 آگوست
۱ دیدگاه

شاعربانوی هنرمند،هما طرزی اززبان خودش

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه  مؤرخ  ۱۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

اخیرآ شماره بیست و یکم فصلنامه وزین ادبی – هنری شمیره

بدستم رسید که بیشتر صفحات آن به همکار قلمی ما، شاعر

بانوی هنرمندخانم هما طرزی اختصاص یافته است .

تصویر پشتی مجله نیز از نقاشی های بانو طرزی میباشد

که بر آن نقش بسته است.  با مرور بر صفحات این فصلنامه

تصمیم گرفته شد تا  زندگینامه این بانوی  هنرمند را

که بقلم خود شان تحریر یافته همراه با نظرات تعدادی

از ادیبان و فرهنگیان  درمورد بانو طرزی و آثار شان ،

با حفظ امانت داری خدمت خوانندگان محترم

سایت ۲۴ ساعت پیشکش نماییم. 

باعرض حرمت

قیوم بشیر هروی

سرپرست سایت ۲۴ ساعت

ملبورن – آسترالیا

 

شاعر بانوی هنرمند ، هما طرزی

از زبان خودش

بخش نخست :

زمستان سرد دی ماه (جدی) داشت غوغا میکرد. زوزه باد در کوچه های کابل پر صدا بود. برف همه جا را پوشانده بود و زیبایی خاصی که پر از برکت و پاکیزه گی بود در شهر به چشم می خورد.

در آن شب دوشنبه ۱۷ دی ماه ۱۳۲۹ که مطابق به ۷ جنوری ۱۹۵۱ بود، در ناحیه ۲ (شهرنو) کابل در کوچه ی  که (جامی) نام داشت و نخستین کوچه بعد ازمسجد (حاجی یعقوب) و در مقابل (پارک شهرنو) قرار گرفته بود، در منزل شماره ۷۰۷ زنی بنام (مهرنگار طرزی) در حال تحمل درد های زایمان بود. و همسرش ( صدیق طرزی) در راهرو منزل قدم میزد و منتظر بدنیا آمدن کودکش بود.

ساعت ۹:۲۰ شب یکباره صدای کودک بگوش همگان رسید و قابله (حنیفه جان ) در را باز کرد و به همسرش خبر بدنیا آمدن دخترش را پیام آور شد.

پدر از خوشی در لباس نمی گنجید و شکر خدا را میکرد که باز به او دختری را هدیه نموده. بر بستر( مهر نگار) رفت و رویش را بوسید و گفت قرار وعده قبلی مان اسم این دخترم را (هما) میگذارم آیا تو هم موافقی؟

(مهرنگار) هم با این نام موافقت دوباره اش را ابراز نمود. پدر اضافه نمود : بله آرزو دارم که این دخترم چون همای بلند پرواز همیشه در پرواز باشد و پروازش بر آسمان های بلند و آزاد باشد.

آری (هما) نخستین ذرات اکسیژن را در آن شب سرد در آغوش گرم مادر و پدر و محیط محبت خانواده در شش هایش فرو برد و زنده بودنش را در این دنیای خاکی آغاز نمود.

پدر و مادرش:

 

هما در رابطه خود و پدرش در کتاب (رقص شکوفه ها) زیر عنوان (من و عشق چشم کهربایی ام ) این رابطه دلچسپ را بیشتر بیان نموده است.

 

من وعشق چشم کهربایی ام

 کودک بودم کودکانه دوستش داشتم. هر چه بزرگتر می شدم عشق من به او بیشتر می شد. وقتی سه یا چهار سال داشتم عاشقانه دوستش داشتم . آخر او برایم بزرگترین بود. یک خدای افسانوی زیبا که خیلی به من علاقه داشت وبا مهر خاصی  به من نگاه می کرد و من هم برایش دلبری می کردم. با هر بهانه ی که گیر می آوردم برایش ناز می کردم و جالب این بود که او هم نازم را می کشید و با عشق خاصی به من جواب میداد. در حقیقت نازم خریدار داشت و نازکشم بود.(او زؤس من بود و من افرودایته او.)

بزرگتر شده بودم و در خانه ی زندگی میکردم که پدر و مادرم هردو عاشق گل بودند و در حقیقت گل باز بودند و باگل هایشان زندگی می کردند. یک ظهرجمعه آفتابی که در کنار باغچه مشغول نگاه کردن به گل هایش بود و دانه دانه برگ های خشکیده را از شاخه ها جدا میکرد و گیا هان هرزه را از خاک گلدان بر می چید،  توجهی به من نداشت و با گل هایش مشغول بود. به من برخورد و خواستم توجه اش را به خودم جلب کنم. بهش بیشتر نزدیک شدم. خندید و گفت هماگک مرغ آسمانهایم ، دخترک شوخ و شیطانم. باز چه می خواهی؟

گفتم هیچی. گفت مگر میشه بدون منظور کاری را بکنی. خندیدم و چرخ زنان دورش چرخیدم و چرخیدم . گفتم من زیباترم یا گل هایتان؟ گفت که معلوم است که تو زیبا تری. گفتم پس چرا با گل هایتان بازی می کنید پس من با کی بازی کنم؟ گفت مگر از صبح تا حال بازی نکردی . گفتم چقدررسم بکشم، چقدرگدی بازی کنم؟ گدی که  با من گپ نمی زند. لحظه ی بمن خیره شد . من هم رفتم نزدیکتر و به چشمانش خیره شدم.

چنان در چشمانش نگاه می کردم که صدایم در گلویم خفته شده بود و در آن لحظه صدا از سنگ بر می خواست ولی از من نه!

بعد از لحظه های پر از سکوت دوباره به جست و خیز شدم و گفتم : وای وای په مقبول، چه مقبول!

بله در نور خورشید رنگ اصلی چشمانش را دیدم. گفت چه شده چه  مقبول است؟ گفتم وای چشمان شما. آری رنگ چشمان پدرم روشنتر از دیگر اعضای فامیل بود. بله دو جام بلورین بود که انگار عسل نابی درش ریخته باشی. در آن لحظه بود که در بلوغ یک عشق کودکانه با تمام وجود عاشق چشمانش شدم.

هنوز رنگ واقعی چشمانش برایم معمایی بود . با کنجکاوی کودکانه بدنبال چیزی بودم که به رنگ چشمان پدرم باشد. گاهگاهی به رنگ های نقاشی روغنی یا آبی برادر هایم سر می زدم اما رنگها مرده بودند و شفافیت چشمان او را نداشتند. پاستیل های رنگی خودم همچنان مرده بودند و مرا جلب نمی کردند. گاهگاهی مجلات را ورق می زدم ولی عکس ها مرده بودند و جان نداشتند. تا روزی که در اطاق خواب شان با مادرم بودم و ایشان درجعبه جواهرات و آلات زینتی اش به دنبال چیزی میگشت و من که عاشق چنین اشیای بودم ، با کنجکاوی خاصی هر چه را دستمالی می کردم یا به خودم می آویختم یا بر سرم می زدم و به اصطلاح ژستی می گرفتم و خودم در آیینه نگاه می کردم. ناگهان چشمم به یک تسبیح کهرباافتاد. البته من اسم کهربا را نمی دانستم . دست بردم و این تسبیح را برداشتم. اینبر و آنبر در اطاق می رفتم  تا رسیدم کنار پنجره که خورشید بدرون اطاق می تابید و نورش از دانه های تسبیح عبور می کرد، دیدم که تسبیح زنده است، شفاف و زیباست، درست به رنگ چشمان پدرم.

وای چه حالی داشتم . انگار عالم تازه ی را کشف کرده بودم . و خیزک زنان گفتم پیدایش کردم ، پیدایش کردم. مادرم خندید و گفت چه را پیدا کردی؟ گفتم رنگ چشم های بابه جانم را.

آری رنگ چشمان این بزرگ مرد کهربایی بود. در شب ها تیره رنگتر  اما در نور خورشید کهربایی روشن.و چه چشمان گیرایی!!!!!

بله من از آن دوران عاشق این مرد بودم وتا امروز هستم. هرچه بزرگتر می شدم وجودش برایم گواراتر و عزیز تر می شد.

او بزرگ مردی بود که ۱۰۰ سال زودتر از دورانش بدنیا آمده بود و اندیشه اش با دورانش هم سان نبود. او درکشوری زندگی میکرد که اکثریت مردمش از تکنولوژی و اندیشه آزاد در هراس بودند و این سبب رنجشش بود……

او تنها پدرم نبود بلکه یک دوست و رفیق بی نظیر و بی مانند بود. در ارتباط با من ، صبر و حوصله زیادی به خرچ میداد. یادم میاد که حدودچهاریا پنج سالی بیشتر نداشتم .دوست داشتم موهایش را شانه کنم. باید اضافه کنم که پدرم تا آخر عمرشان موهای زیبا و پرپشتی داشتند که به رسم جنتلمن های روزگار موهای شان در جلو پیشانی بلند تر بود و آنرا به سوی عقب شانه می زدند وهمیشه یک شانه کوچولو در جیب داشتند که در صورت لزوم از آن استفاده می کردند. من اکثرا می رفتم و در پشت سر شان در چوکی می ایستادم وآهسته دست می بردم به جیب شان وشانه کذایی را در می آوردم و شروع می کردم به آرایش موهایش. گاهی از وسط فرق باز می کردم و گاهی شانه را می کشیدم طرف راست و گاهی طرف چپ . ایشان حتی خم بر ابرو نمی آورد و به کارش ادامه میداد. وقتی کارم تمام میشد میگفت : کارت تمام شد پس برو بخیر.

یادم میاد که دخترک چهار یا پنج ساله بودم و در آن زمان لباس های شیک پر از چین وپرک و تزهینات جالبی برای من می دوختند و چونکه دامن ها کوتاه و پرچین بود، تنبانک های کوتاه از همان نوع پارچه هم برایم می دوختند. یکروز که مشغول پریدن و جست و خیز های همیشگی ام بودم ، متوجه شدم که پدرم در روی زمین به کاری مشغول است . رفتم روبرویش در روی زمین نشستم . نگاهی کرد و گفت: دختر جان درست بنشین، تنبانت پیداست. گفتم: شما چرا نگاه می کنید؟ مرا در بغلش گرفت و بوسید و گفت آفرین چه جواب خوبی دادی. بعد ها که بزرگتر شده بودم ، به من می گفت که از این جواب دندان شکنت خیلی خوشم آمد. ای کاش همه زنان مثل تو می توانستند از خودشان دفاع کنند. آن وقت این جامعه مردسالار جایش را به یک سرزمین پر از تساوی مرد و زن میداد. و بفکر فرو می رفت و افسوس می خورد و از نارسایی جامعه ابراز ناراحتی میکرد…

در آن دوران کودکی هم از حرف مفت و دستور های بی دلیل خوشم نمی آمد.

یکروز به من گفت : هما گک برو قلمم را از جیب کرتی ام بیار.

گفتم از جیب کدام کرتی؟

گفت: کرتی راه راه سیاه.

گفتم :کدام راه راه سیاه؟ ( ایشان دریشی راه راه نازک و همچنان راهراه کلفت سیاه داشتند)

گفت: راه راه کلفت.

گفتم :کدام جیب؟

گفت:جیب بالا

گفتم جیب درون یا جیب بیرون؟

گفت: چقدر می پرسی؟

گفتم: پرسان می کنم تا وقتم تلف نشود. من وقت اضافی که ندارم که بروم در اطاق تان و تمام دریشی ها را بگردم و پیدا نکنم.

از این طرز فکرم بی نهایت خوشحال شد و گفت : آفرین به تو. وقت طلاست و باید قدرش را دانست.

تا مدت ها فکر میکردم که وقت واقعا طلای فلزی است.

از صبر و حوصله ی خاصی که در برابر کار های عجیب و غریبم داشت روزی برایم گفت:

بزرگتر شده بودم و به مکتب می رفتم . یکروز مادرم ازش پرسید که چرا دررابطه با هما این همه صبر و شکیبایی به خرچ میدهی؟

گفته بود که این دختر بیش از حد باهوش و کنجکاو است و من در چشمانش دنیای دوری را می بینم و میدانم او به کجا ها میرود و به چه چیز هایی دست می یابد. این هما چیز دیگریست. شاداب و سرزنده است می خواهد همه کار را یاد بگیرد و از همه چیز سر دربیاورد. حرف مفت را از کسی قبول نمی کند و می خواهد خودش تصمیم بگیرد. به همین دلیل علاقه خاصی به او دارم. این دختر رویا هایم است.

هردو نترس و و دلیر بودیم . دیدمان خیلی باهم شباهت داشت. هردو به فکر نو آوری بودیم وووو

در صنف اول مکتب بودم که خواهر بزرگترم حفیظه جان با دکتریحیی ابوی ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت. خواهرم معلم مکتب ما بود و بعد از ازدواجش متوجه شدم که به او دگر حفیظه طرزی نمی گویند و اسمش را حفیظه ابوی خطاب می کنند. بسیار به من برخورد و به محض رسیدن به خانه تمام وقت منتظر ماندم تا پدرم از کار برگردد . وقتی صدای موتر را شنیدم ، خودم را نزدیک موتر رساندم .و بعد از سلام و کمی شوخی و ناز و ادا گفتم راستی بابه جان چرا گلجانم (به رسم احترام به خواهر بزرگم ما کوچکتر ها گلجان می گفتیم) را فروختید؟ با تعجب پرسید مگر چه شده؟ جریان را برایش گفتم و اضافه کردم که خواهرم خانه یا موتر که نیست وووو

نگاهی کرد و به فکر فرو رفت و بعد گفت نه عزیزم رسم این کشور و اکثر جوامع چنین است که وقتی که دختر شوهر می کند ، اسم همسرش را قبول می کند. از این حرف خیلی ناراحت شدم و خیلی به من برخورد. وقتی روی چوکی نشست پریدم در بغلش و گفتم من به شما قول میدهم که هرگز نام فامیلم را عوض نخواهم کرد. من دختر شما هستم و شوهر که پدرم نیست. صورتم را بوسید و گفت ای کاش تمام زنهاد مانند تو از حقوق شان دفاع کنند و بدون دلیل و منطق به هر رسم اجتماع سر سازگاری نشان ندهند.

بزرگتر شده بودم و آغاز نوجوانی ام بود که کم کم با ایشان وارد بحث و گفتگو های اجتماعی و سیاسی می شدم و سر رای خودم می ایستادم گاهی باهم موافق بودیم و گاهی هم مخالفت می کردم . ولی پدرم با صبر و شکیبایی خاص و احترام به نظریات من گوش میداد. گاهی هم از کله شقی هایم به ستوه می آمد ولی بروی خودش نمی آورد.

چونکه درس خواندن و یادگیری در خانواده ما بالاترین اهمیت را داشت، و بیشتر تربیت و یادگیری ما را مادرم بر عهده داشت و سرپرستی می کرد، من قصه وکلان کاری هایم را برای پدرم هم می گفتم تا بیشتر توجه شان را جلب کنم.

چونکه کم کم شعر می گفتم و نقاشی می کردم و مقالات خوب می نوشتم و به علاوه که همیشه از شاگردان ممتاز بودم رابطه من با تمام فامیل طور خاصی بود.

بزرگتر شدم و رفاقتم با پدرم بیشتر و بیشتر می شد گاهی از دین و زمانی از دنیا صحبت می کردیم.

یادم میاد که برادرم دکتر زمریالی طرزی برای جمع آوری مدارک لازم برای تیز دکترایش از فرانسه به کابل آمده بود. وقتی به بحث های سیاسی و اجتماعی من و پدرم گوش داد ، بعد از مدتی مرا به اطاق دگر صدازد و گفت : او بلا تو با بابه جانم بحث می کنی و میگویی که این حرف را قبول دارم و آنرا نه. ما این اجازه را بخود نمی دادیم. خندیدم و گفتم که ایشان دوست و رفیقم است. برایش تعجب آور بود.

وقتی ۱۸ سالم شد مادرم را از دست دادم و دنیایم عوض شد. من ماندم و آن رفیق چشم کهربایی ام. او بهترین دوست و مشوقم درزندگی و به ویژه  شعر و هنرم بود. برادر ها همه در خارج بودند برادر بزرگ دیپلومات بود و ماموریت خارج را عهده دار بود و دو برادر دیگر برای گرفتن دکترای شان به فرانسه بودند. به هر حال شب و روز شعر می گفتم و اشک می ریختم و از مرگ مادر رنج می بردم .

بله من بودم و آن مرد کهربایی چشم. پدرم مرا به چاپ سروده ها تشویق میکرد و در گوشم همیشه زمزمه تابو شکنی را می سرود. وقتی عکسم روی جلد مجله یا در روزنامه ی چاپ میشد به من تبریک میگفت ومرا تشویق میکرد. وقتی که از من خواستند خود را برای دختر شایسته کاندید کنم او مشوقم بود و وقتی که از من خواستند مدل تبلیغاتی شوم بازهم ایشان مرا تشویق نمود. به نقاشی هایم همچنان علاقه نشان میداد وهر کدام را می ستود . البته در خانه ما همه نقاشی می کردند ونقاشی کار جدیدی نبود.

 عاشقانه هایم را خیلی دوست داشت و با علاقه عجیبی دنبال میکرد. هر بار که شعرم به چاپ می رسید با عشق عجیبی مجله و یا روزنامه را می خرید و برایم میداد ودر مورد احساسم باهم صحبت می کردیم. به همین دلیل بود که نخستین دختری بودم که شعر سپید را سرودم و در آزادی احساس زنانگی ام دیواری نبود وبی قید و بند می سرودم و به دید اجتماع و مردم کاری نداشتم چون میدانستم پدر چون دیوار پولادین در پشتم ایستاده است. می گفت زنان باید آزادانه احساس شانرا بیان کنند تا این جامعه فرسوده و مرد سالار کمی رنگ تازه بخودش بگیرد.

او دیدم را روز بروز باز تر می کرد و همیشه در گوشم زمزمه میکرد:

هیچگاه از یاد مبر که تو با برادرانت هم سانی با یک امتیاز بیشتر و آن اینکه تواز احساس لطیف و ظریف زنانه بر خورداری که برادرانت آنرا ندارند. همیشه به خودت یاد آوری کن که تو همایی!

هر روز کتاب تازه تری را مورد بحث و گفتگو قرار میدادیم. در کنار این ماجرا ها از اندیشه آزاد محمود طرزی و خاطرات افتخار آمیز دوره امانیه برایم صحبت می کرد واز شجاعت مادرم و فعالیت های زندگی اجتماعی اش یاد آوری میکرد و تابو شکنی هایم را خیلی طبیعی جلوه میداد، انگار که در مسیر طبیعی زندگی باید این کار ها را انجام داد. او همیشه میگفت: حقوق زنان در این مملکت همیشه ندیده گرفته شده و صدایشان همیشه در گلو خفه شده .تو باید کاری کنی که راه را برای نسل های بعدی بازسازی.

یکروز دیدم که کتاب تازه ی برایم خریده اسم کتاب بود (آیین شوهر داری) خندیدم گفتم با این کتاب چکار کنم؟ گفت : ببین دختر جان تو یکروزی باید شوهر کنی و چون مادرت اینجا نیست که بعضی از حرف ها را برایت بگوید فکر کردم که این کتاب کمکی در این راستا باشد. نگاه کردم و گفتم : کتاب (آیین زن داری) هم در کتاب فروشی بود؟ پرسید چرا؟ گفتم اگر من شوهر کنم آن کتاب را برایش هدیه می دهم ورنه فقط من روش شوهر داری را بلد باشم و او روش زن داری را بلد نباشد که زندگی امکان پذیر نخواهد بود. خندید ودر فکر فرورفت و گفت: چقدر حرف معقول و بجا گفتی.

وقیکه در ایران ازدواج کردم ته دلش ناراحت بود ولی حرفی نمی زد تا اینکه یک روزی که باهم تنها بودیم ایشان خیلی با احترام از من پرسید چرا در افغانستان ازدواج نکردی ؟ تو که اینهمه خواستگار و عاشقان و هواخواهان زیادی داشتی؟ گفتم بابه جان عزیزم: صمیمانه می گویم که کابل برایم کوچک بود . پرسید یعنی چه؟ گفتم قربان سر تان در افغانستان کدام مرد بغیر از شما حاضر می شود که همسرش عاشقانه  بسراید و از عشقبازی و ران و پستان و لب هایش سخن زند و او این زندگی را تحمل کند. نخست مردم به او بی غیرت خواهند گفت و دو اینکه ولو خودش تحمل کند ، مادر و پدر و بقیه فامیلش او را طعنه خواهند زد وووو سر ی تکان داد و با افسوس نگاهی به من انداخت و بعد همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم . گفت درست می گویی. شوربختانه اجتماع ما چنین است. دوست دارم همیشه بسرایی و خوشبخت باشی.

با تمام دوستانم چه دختر و چه پسر آشنا و حتی دوست بود. موضوع پنهانی از ایشان نداشتم ولی آنقدر به من احترام میگذاشت که اگر پوستچی نامه ای برایم می آورد باز نکرده بمن میداد و نمی پرسید از کیست. و این اعتماد و اطمینانی که به من داشت به میلیون ها می ارزید. و این سبب شده بود که همیشه به این فکر باشم تا کاری کنم که ایشان به من افتخار کند. در گفتو شنود های مان همیشه میگفت : اگر ترا وسط گله گرگ هم رها کنم بازهم سالم بر میگردی چون خوب بلدی از خودت دفاع کنی. وای که چقدر از این حرفش لذت می بردم.

زندگی من آمیخته از دو دنیای متغییر بود . از جانبی نماز می خواندم وهمچنان مینی ژوپ می پوشیدم و با خواهر و برادر به دیسکو می رفتم وتا صبح می رقصیدم. واما این دو را در یک مسیر طبیعی زندگی می دیدم که مانع هم نبودند. یکروز که نماز می خواندم و چادر در سرم نبود ، پدرم از کنار پنجره اطاقم رد میشوند و مرا دیده بود و دلیل چادر نپوشیدنم را پرسید. گفتم مگر خدا مرا موقع حمام کردن لخت و عریان نمی بیند؟ برای اوهمای لخت و چادر دار هردو یکیست. آخ چقدر از این جوابم کیف کرد و گفت قربان چشمانت و قربان این اندیشه والایت. تو واقعا همایی. هرگز این را از یاد مبر تو همایی!

روزی ازش پرسیدم که چرا اسم هما را برایم انتخاب کردید؟ فرمود وقتی در رحم مادرت بودی یک خیر و برکت عجیبی در زندگی ام پدید آمد و احساس غریبی بود که به مادرت گفتم میدانم این فرزند ما دختر است و اسمش هما خواهد بود. آری تو همای بخت و برکتی جایت در آسمان هاست و پروازت باید همیشه در آسمان های بلند باشد نه در زمین پست و لجنزار! و هرگز از یاد مبر که تو همایی!

آری او دگر با جسمش در کنارم نیست اما هر لحظه در زندگی ام زنده است و شفافیت رنگ چشمانش شفافیت زندگی منست. وقتی نخستین کتابم میلاد نسترن ها چاپ شد، آقای اقبال توخی به من زنگ زد که تبریک بگوید، و نخستین حرفش این بود: اگر آقای طرزی زنده بود چقدر خوشحال می شد و به تو افتخار میکرد!

هما طرزی

۲۰۲۳

 هما کوچکترین فرزند خانواده بود که دو خواهر و سه برادربزرگتر همیشه متوجه رفتارش بودند و هرکدام دوست داشتند چیزی به او یاد دهند.

هما با خواهرانش مرحومه حفیظه ابوی و لیلا ملک اصغردر کابل ۱۹۷۵.

سه برادر دکتر ننگیالی طرزی ، مرحوم روح الله طرزی ومرحوم دکتر زمریالی طرزی در نیویورک ۱۹۸۰ :

 

دوران کودکی با خواهر و پدر:

جو خانوادگی پر از علم و معرفت و فرهنگ بود. هر جا کتاب بود و قلم و صحبت از یادگیری و دانش . هر گوشه آگاهی بود از جهان غرب و شرق وخود سازی و اتکا به خود . بله در چنین جو بود که (هما) داشت رشد میکرد و پرورش می دید. تربیت و تعلیم (آموزش و پرورش) فرزندان برای پدر و مادر که خود از تعلیم دیده های دوره روشن (امانی) بودند حکم عبادت را داشت. نمرات امتحانات باید عالی می بود. مادر که خودش در شورش معروف(ملای لنگ) به نمایندگی دختران مکتب در رکاب شاه (امان الله خان) شرکت نموده بود، ذهن (هما) را در راستای آزاده اندیشیدن و آزاده زیستن زنان سوق میداد. و پدر که تعلیم دیده عموی بزرگوارش (محمود طرزی) بود تحصیلاتش را در رشته تخنیک هوا پیما و رادیو در روسیه به پایان رسانیده بود، او را به سوی جهان بینی و ارزش های والاتر می برد.

ارزش های اخلاقی برای خانواده بسیار با اهمیت بود. احترام به بزرگان، به مربیان، به همسایگان ، به افراد صاحب کسب و پیشه، به هنرمندان و بخصوص به خدمتکاران از کودکی جزارکان  تعلیمی شان بود. بطور مثال به یکی از آشپز هایشان (آغا صاحب) می گفتند و دستان مومه ( زنی که آنها را بزرگ نموده بود) را به عنوان احترام می بوسیدند و یا به خدمت کار دیگر که (گل محمد) نام داشت همه برادر می گفتند و سعی می کردند که آنها بغیر از خدمت یک حرفه و کسبی را یاد بگیرند و روی پای خودشان بیایستند. چنانچه پسر مومه (محمد علم ) موتروان(راننده) لاری شد. (صدری) عروس مومه لحاف دوزی را یاد گرفت و گل محمد گلکار(بنا) شد و در ساختمان پولیتکنیک استخدام شد.وووو اما این خدمتکاران همیشه به خانواده وفادار ماندند و آنها را تا آخرین لحظه ها ترک نگفتند. 

در کتاب کوچ پرندگان هما سروده های زیادی را به این عزیزان اهدا نموده و آنها را دوستانش خطاب میکند.

زنجیر محبت

        به دوستان وفادار:  

     مومه ، صدری ، تایرو ، محمد علم        

 خلیفه زمان ، لاله عبدالرحیم،  خلیفه محراب

خلیفه ابراهیم، فقیر شاه ، مادر صدیقه ، آقا صاحب

 صوفی  ،عبدا لرزاق ، خان شیرین ، میرا جان   

دیروز خانه لبریز از ما بود

و خوشی های زندگی‌

و نیایش های ابدی را

در آیینه ی روشنی ها و نور ها دیدیم

پر  شکوه و بزرگ …

وامروز که در وهم باغچه های غم قدم بر می‌ دارم

هنوز زنجیر محبت در پا هایم بسته است ،

اما بی‌ صدا ولی وفادار به باور های دیرین  و راستین

و  عشق به شما ها چون پوست تنم به من چسپیده

و در راهرو های فکرم هنوز

مسافران ابدی کوچه های پر شیب و فراز آن دیارید

نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

==============

طراوت بهار

         به دوست وفادار گل محمد جان

گل های یخ را

در شیشه ی پنجره ها

 کاشته بودیم بی‌ رنگ …

جای پایمان روی برف های سفید پیدا

و چلچله های زمستان ما را به نام صدا می‌ زدند

و روییدن مان در باغچه امید ها

در بهاری بود که زمستانی در پی‌ نداشت

و برف هایش پر از گرمای عشق ها

و زمین هایش لاله های قرمز را-

در زیرلحاف برف پنهان کرده بود

و طراوت بهار را دزدیده بود پنهانی …

و ایمان مان درین فصل ،

به خوب بودن بود

و انسان زیستن و وفاداری

 نیویورک

۲۰ جنوری ۲۰۱۱

 

هما از آوان کودکی به هنر که جزو سرگرمی های خانواده گی اش بودعلاقمند بود. برادرانش که همه نقاشان و مجسمه سازان ماهری بودند و جوایز زیادی را در کشور و خارج از کشور دریافت نموده بودند تاثیر گذاری خاصی بر دید هنری هما داشتند. هما بسیار علاقمند بود تا نقاشی ها و کاردستی ها و سوزن دوزی هایش که اکثرا در نمایش های جشن استقلال در نمایشگاه وزارت معارف   (  زیر نام مکتب ذرغونه) به نمایش گذاشته می شد به دید پدر و مادرش برساند که این امرخود  سبب افتخارش بوده و اتکا به نفس خاصی را در او پرورش میداد. خودش در این مورد چنین گوید:

دوستداشتم جایگاه هنرم را در خارج از منزل هم ،  پدر و مادرم ببینند ومرا مورد تحسین قرار دهند و  رضایت شانرا دریافت کنم. آری یک لحظه توجه آن دو نازنین پدر و مادربه کارکرد هایم،  ارزش یک جهان پاداش را برایم داشت.

همچنان مادر به او یادگیری هنر خیاطی را پیشنهاد می کرد . دراین باره خودش چنین گوید:

از روزگارانی که بیاد دارم همیشه لباس های قشنگ و گونه گونه بر تنم بود و تمامی اعضای خانواده شیک پوش و خوش لباس بودیم. آنچه در پاریس و روم اتفاق می افتاد، مادرم برای مان تهیه می دید. حدود ۱۰ سالم بود که مادرم در ضمن گفتگو های همیشگی اش چنین گفت:

هماگک عزیزم. قبول داری که همیشه شیک پوش بودی و هستی، اما دنیا فراز و نشیب های زیادی دارد. من که همیشه در کنارت نیستم. دوست ندارم روزی برسد که به دلیل کمبود مالی نتوانی لباسی را که دوست داری بر تن کنی و با حسرت به پنجره های مغازه ها نگاه کنی. اگر این هنر را یاد بگیری در کنار درس یک رشته اضافی هنری هم یاد گرفته و شاید روزگاری به دردت بخورد…

فردایش چند متر تکه (پارچه) از نساجی افغان به رنگ سفید که خال های بیضی شکل آبی داشت، خریده و برایم با یک قیچی داد و گفت آن هم ماشین خیاطی، حالا برای خودت یک لباس بدوز. من هم که ترس و باکی نداشتم قیچی را گرفتم وتکه را بریدم و تا شب پیراهنم را دوختم. حالا خدا میداند که چقدر بد قواره بود، اما چنان تشویق شدم که مرتب تکه می بریدم و می دوختم و یادم است زمانی که در دانشگاه بودم برای دوستانم از سرای امریکایی تکه می خریدیم و من کرتی و پطلون های خیلی زیبا برایشان می دوختم.

 

ادامه دارد . . .

 

یک پاسخ به “شاعربانوی هنرمند،هما طرزی اززبان خودش”

  1. admin گفت:

    بانو طرزی گرامی قلم زیبای تانرا می ستایم ، آرزومندم در تمام مراحل زندگی مؤفق و مؤید باشید.
    باعرض حرمت
    قیوم بشیر هروی

دیدگاه بگذارید

لطفاً اطلاعات خود را در قسمت پایین پر کنید.
نام
پست الکترونیک
تارنما
دیدگاه شما